<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های erfaparast</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@erf</link>
        <description>من همون یکی دیگه ام!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 17:49:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/36769/avatar/mJ9BVr.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>erfaparast</title>
            <link>https://virgool.io/@erf</link>
        </image>

                    <item>
                <title>pages</title>
                <link>https://virgool.io/@erf/pages-uq51txsekv77</link>
                <description> you can see me in my instagram pages :        erfaparast         yekidie   ... میتونید اونجا هم دنبالم کنید تا بیشتر ارتباط داشته باشیم ------------ شاید این ها همه برای دیده شدن و شنیده شدن باشد.نمیدونم چرا مینویسیم چرا حرف میزنیم چرا میخونیم چرا میشنویم چرا زندگی میکنیم چرا چیکار میکنیم اصلا؟! تفاوتی با بقیه پیدا کردی؟  باید ازش بترسی یا فریادش بزنی؟نمیدونم.   </description>
                <category>erfaparast</category>
                <author>erfaparast</author>
                <pubDate>Wed, 20 Mar 2019 13:28:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>يافتم</title>
                <link>https://virgool.io/@erf/%D9%8A%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%85-dxh0nn0elm4i</link>
                <description>يافتم... يافتم...يادمه يهو در اتاق رو باز كرد و داد زد!با خودم گفتم يه ساعته نشسته تو اتاق چراغ هم خاموش كرده خول شده! اومده بيرون داره عَداى ارشميدس درمياره!گفتم چيه چته باز؟!برگشت يه قيافه رضايتمند به خودش گرفت و گفت مشكلو پيدا كردم فهميدم چِم بود!با يه حالت سرد سرم توي گوشيم بود گفتم مگه چِت بود؟گفت اي بابا اصلا حواست اينجا نيست كه!گوشيو اوردم پايين يه نگاهش كردم و باز مشغول كار خودم شدم!شروع كرد...مشكل اين بود كه معنويت رو از زندگيم حذف كرده بودمميفهمي؟توى خيلي از كتاباي مذهبي خونديم كه فطرت انسان خداجويه!يه نگاه ريز از گوشه چشم بهش كردم... اخه اصلا آدم مذهبي نبود!!!ادامه داد... انگار خودش فهميد چرا بهش نگاه كردم!_ميدونم ميدونمولي الان مشكل اينجاس كه همه اون معنويت رو از زندگيم حذف كردم، همه خداهايي كه ميشد ازشون كمك خواست و به اميدشون زندگي كرداصلا موضوع خدا نيستا___اوممم_يهو اومد گوشي رو از دستم گرفت نشست جلوم گفتببين امروز حس و حال اين رو داشتم كه يه كار معنوي كنم نميدونم چي ولي ميخواستم يه كاري بكنم كه ظاهر معنوي داشته باشه حداقلاز چشاي گرد شده ام فهميد كه هيچي نفهميدم!گفتيه كار معنوي ديگه چميدونم مثلا چهارزانو بشينم دستامو بذارم رو زانو هام يا چميدونم نماز بخونم يا دعا كنم ولي مشكل اينه هيچكدوم از اين مكاتب راضيم نميكرد.يه طور نگاه ميكرد انگار منتظر بود يه چيزي بگم يه كم مِن مِن كردم گفتم خببببب؟!_خب همين ديگهموضوع اينجاست كه هيچ معنويتي باقي نذاشته بودم! و الان پيداش كردمگفتم خب حالا چي هست؟!يه چند ثانيه مكث كرد حس كردم ميخواد مثله اين جمله تبليغاتي ها يه چيز تاثيرگذار بگه!—من عشق رو پيدا كردم</description>
                <category>erfaparast</category>
                <author>erfaparast</author>
                <pubDate>Wed, 20 Mar 2019 13:10:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پذيرش</title>
                <link>https://virgool.io/@erf/%D9%BE%D8%B0%D9%8A%D8%B1%D8%B4-irsagffgollz</link>
                <description>براي بهتر زندگي كردن بهتره نسبت به محيط پيرامون خودمون و هرچيزي كه برما تاثير ميگذاره آگاهي داشته باشيمزماني كه نسبت به رخداد هاي اطراف آماده باشيم ميتونيم به مرحله بعد يعني پذيرش برسيمبا پذيرفتن دنيا آن طور كه هست، ميتوان با ارامش زندگي كرد با اين باور كه اين جهان همين است كه هست ميتوان كمتر خود را درگير مسائل عذاب آور و تكرارى و تغييرناپذير كرداين راه هم بايد در نظر داشت كه اين به آن معنا نيست كه هرچه شد بپذيريم و مثل يك موجود دست آموز كه اربابان را در طبيعت پذيرفته و اسباب دست آن ها شده اند و تن به هركار ميدهند و در برابر هيچ چيز واكنشي ندارند نباشيم.بلكه با كسب آگاهي و دانش بتوانيم بررسي كنيم كه آيا اين عامل كه اشتباه شناخته شده قابل تغيير است يا خير</description>
                <category>erfaparast</category>
                <author>erfaparast</author>
                <pubDate>Wed, 20 Mar 2019 13:09:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صندلى دوازده ساله</title>
                <link>https://virgool.io/@erf/%D8%B5%D9%86%D8%AF%D9%84%D9%89-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-jqbbgxfc7aiq</link>
                <description>روى صندلى اتوبوس نشسته بود، انگشتهاي دستش رو توي هم برده بود و با يك نگاه اخم آلود به سمت نور آفتابي كه از پنجره به داخل ميومد نگاه ميكرد.داشت به ايجاد كردن چيزهاي جديد فكر ميكرد اصلا براي شهرت نبود براي پول نبود اصلا براي چيزي نبود! فقط حس ميكرد كه بايد در مورد بعضي چيزها فكر كنه و راه حل هاي بهتري براشون پيدا كنه اصلا هدف شخصي نبود انگار فقط ميخواست مخترع باشه يا ميخواست يك دانشمند باشه. نه كسي كه تغيري ايجاد كرده بلكه فقط اون تغير مهم بود يعني فرقي نميكرد كه چطور مهم اين بود كه انجام بشه.اما انگار فقط تا دوازده سالگي اينطور فكر ميكرد بعد از اون لذت اينكه چطور با اختراعش محبوبيت و پول به دست بياره كار رو خراب كرد اصلا ديگه ايده اي نبود انگار ايده ها براي كسب پول ديگه براي بهبود زندگي خوب از آب در نميومدنشايد اصلا پول و شهرت هدف زندگي نيست</description>
                <category>erfaparast</category>
                <author>erfaparast</author>
                <pubDate>Wed, 20 Mar 2019 13:07:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسیر</title>
                <link>https://virgool.io/@erf/%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-gozud0nbrobx</link>
                <description> پايان تمام رخداد هاى شيرين كه در زندگي از آنها بهره نبرديم هرروز  قابل لمس و مشاهده است و زندگي در مسيري كه پايان آن از پيش مشخصا پرتگاه  است ميطلبد كه در طول اين مسير براي خود وسيله اي براي صعود كردن و پريدن  از لبه آن پرتگاه فراهم آوريم تا شور پريدن از لبه زندگي را كه غالبا انسان  ها خود را از اين لذت محروم ميكنند را لمس كنيم.از اين رو لذت بردن از  مسير پيش رو و مناظر مختلف آن راه حلي براي سعادت و خشنودي است. گاه  مناظري سرسبز و درختان پربار و صداي نغمه پرندگان و آب رواني كه لابه لاي  سنگ ها و درختان مسير خود را به موازات مسير ما طي ميكند اما گاه اين رود  كوچك انقدر باريك و كم آب ميشود كه ديگر نميتوان از آن لذت برد و بايد  خُلقيات خود را با طبيعت جديد پيرامون خود تغير دهيم تا بتوانيم با ارامش  زندگي كنيم از اين رو از اين كوير بي آب و علف كه هيچ پرنده اي جز شكارچيان  و لاشخوران اينجا زندگي نمي كنند بايد از همان خصيصه اصلي آنها لذت برد  يعني صبر و قدرت. بدين شكل كه براي بقا بايد سخت تر تلاش كرد و فرصت هارا  غنيمت شمرد </description>
                <category>erfaparast</category>
                <author>erfaparast</author>
                <pubDate>Wed, 20 Mar 2019 13:04:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موسیقی</title>
                <link>https://virgool.io/@erf/%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-lwjicuhxcgu8</link>
                <description> - فكر كنم اين دنيا يه دستگاه پخش موزيك دائمي كم داره! آخه زندگى بدون صداى موسيقى خيلي سوت و كوره.-  يه لحظه گوش كن همينايي كه ميشنوي موسيقي زندگيه شايد از اين موسيقي خوشت  نياد به همين خاطر بايد عوضش كني يا نشنوي صداي ماشينا توي شهر شايد برات  دلنشين نباشه اما تقصير خودمونه خواننده هاي خوب شهرمون رو فراري داديم  صداشون ديگه درنمياد- راست ميگي برا گوش دادن به موسيقي بهتر بايد بريم يه جاي بهتر </description>
                <category>erfaparast</category>
                <author>erfaparast</author>
                <pubDate>Wed, 20 Mar 2019 13:03:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@erf/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-nxb8c76owfwa</link>
                <description>  - زندگی رو تعریف کن.  - زندگی! خب زندگیه دیگه همین که نفس میکشیم من هستم تو هستی اون درخت هس همه دور هم هستیم دیگه!  - نه! یه تعریف یه جمله ای میخوام.  - بذار فکر کنم.   &quot;بودن&quot;  - بودن؟  - آره بودن.  - خب یعنی چی؟  - یعنی همون که اول گفتم من هستم تو هستی...  - یعنی همین؟ یعنی فقط هستیم که باشیم؟   - نه به این بدی که میگی.  - پس چی؟ احساس میکنم &quot;بودن&quot; خیلی مادیه یعنی خب انتظارم یک معنا بود یک روح یا معنویت.  - خب. معنی زندگی! نمیدونم نظر تو چیه؟  - نمیدونم ولی میدونم به خاطر اینکه بمیرم به دنیا نیومدم. یعنی خب نیومدم که برم!  - آره خب. حتما بی هدف نیست.  - اما هدف! مگه نه اینکه هر چیزی هدفی داره؟  - آره  - خب میخوام مفهوم زندگی رو از زبون اون درخت بشنوم.  - هوم خب؟  - درخت با خودش میگه هدف از وجو من چی بود اینکه برگام بریزه و باز دربیاد و میوه بدم و ...؟ این زندگی، زندگی درخته؟ یعنی خب در واقع درخت برای خودش زندگی نمیکنه اون داره برای من زندگی میکنه تا من زیر سایه اش بشینم یا من از میوه اش بخورم.  - اما ما که درخت نیستیم.  - آره اما چی هستیم؟</description>
                <category>erfaparast</category>
                <author>erfaparast</author>
                <pubDate>Wed, 20 Mar 2019 13:01:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیروز یا فردا</title>
                <link>https://virgool.io/@erf/%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DB%8C%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7-wjyrtdt4fffe</link>
                <description>  نفس نفس میزدبا سرعت به دنبالش میدوید.هرچه سریعتر میدویید اون هم سرعتش رو بیشتر میکرد.بین جمعیت گیج شده بود.فقط تلاش میکرد نه عقب بیوفته نه گمش کنه.اصلا نمیدونست چرافقط یک چیزی از درونش میگفت ولش نکنبین ای هیاهوو هیجان توی همین فکر ها بودکه توی شلوغی به چیزی خورد و زمین افتادچند ثانیه نگذشتدید فردی با سرعت به سمتش میادحس خوبی درباره اش نداشتیک حس شبیه احساسی که به فرد قبلی داشتدلیل این رو هم نمیدونستفقط میخواست ازش فرار کنه و به سمت هدف قبلیش برهنزدیک تر که شدچیز عجیبی دیدخودش بودشاید خودش کمی قبل تر </description>
                <category>erfaparast</category>
                <author>erfaparast</author>
                <pubDate>Wed, 20 Mar 2019 13:00:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفید</title>
                <link>https://virgool.io/@erf/%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-hwz88zipvig4</link>
                <description>   اطراف را که نگاه میکرد هیچ نمیدید  هرچند تعریفی که از هیچ داشت متفاوت بود برایش هیچ واقعا هیچ بود اگر حرفش میشد احتمالا هیچ سیاه میبود.  اما اونجا سفید بود.  با خودش فکر کرد شاید این همه چیز است.  آخر این رنگ ها برایش از قبل تعریف شده بود و اگر هیچ سیاه است، پس حتما سفید همه چیز است!  داشت از موضوع اصلی دور میشد.  اصلا اینجا کجاست؟ چرا همه جا سفید بود؟ سفید که نه شبیه نور بود.  هیچ دیواری نبود در واقع هیچ چیزی نبود و فقط فضایی بود سرشار از نور. نورسفید!</description>
                <category>erfaparast</category>
                <author>erfaparast</author>
                <pubDate>Wed, 20 Mar 2019 12:59:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکرار</title>
                <link>https://virgool.io/@erf/%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1-ziyqelapjzwj</link>
                <description>  چشماشو که باز کرد نوری ملایم از پنجره به صورتش میخورد. کمی چشم هاش رو تنگ کرد. برگشت و ساعت رو از روی موبایلش نگاه کرد. چند تایی هم پیام داشت. با چشمای تنگ کرده و ابرو های توی هم رفته پیام هاش رو بررسی میکرد. -سلام چطوری برای آخر هفته بیکاری بریم کوه؟ دوست صمیمیش بود.بقیه پیام ها هم مثله همیشه. چند تا خنده دار چند تا امید بخش  چند تایی هم گل و بلبل دار بود که روز خوبی داشته باش و از اینجور حرف ها. براش سوال شده بود چطور انقدر هرروز تکراریه؟ مسیر اصلی زندگی براش یکنواخت شده بود. یک جاده مستقیم طولانی که منظره هاش کمترین تغیری نمیکرد. فقط گاهی چاله چوله های توی جاده خواب از سرش میپروند، گاهی یه ماشین مدل بالا با سرعت از کنارش میگذشت گاهی به خاطر ترافیک حرکتش کند میشد. اینطوری که فکر میکرد فهمید که تا قانونمند رانندگی میکرد، همه چیز براش یکنواخت بود. توی فکر همین زندگی یکنواخت بود که پتو رو از روی پاهاش کنار زد و نشست لبه تخت، کمی دست و پاشو کش داد بعد بلند شد. مثله همیشه زیر کتری چای رو روشن کرد و رفت صورتش رو آب زد و کمی سرحال شد و برگشت صبحانه معمولی خودش رو شروع کرد. چای شیرین، مدت ها بود این چای شیرین رو میخورد اما هنوز نمیدونست دقیقا چقدر شکر باید بریزه! پنیر و کره و نون و ... هم بود مثل همیشه. صبحانه اش را که خورد برنامه امروزش رو چک کرد. بلند شد کتش رو پوشید. کیفش رو برداشت. کفش هاش رو پوشید. وارد خیابون شد. سنگفرش خیابون مثله همیشه، مربع هایی بود که دو رنگ سفید و قرمز رو شطرنجی چیده بودن وسط این سنگفرش هم یه سنگفرش زرد رنگ با برآمدگی بود که برای نابینا ها طراحی شده بود. یک لبخند کوچیک روی لبش اومد. خواست یه بازی جدید با سنگفرش ها بکنه انگار بازی قبلیش که سعی میکرد توی قرمز ها پا نذاره تکراری شده بود. چشمهاش رو بست قدم توی سنگفرش زرد رنگ گذاشت. کمی استرس داشت. دو قدم که برداشت ترسید تعادلش رو از دست بده، سریع چشم هاش رو باز کرد. انگار جرات یه کار جدید توی زندگیش رو نداشت. یک بار دیگه تلاش کرد هرچقدر میتونست مسیرش رو نگاه کرد و به خاطر سپرد و باز چشم هاش رو بست. سه چهار قدم با چشم های بسته برنداشته بود که به یک نفر برخورد کرد.   - مگه کوووووری؟! حرفی نزد و رفت. چی میتونست بگه؟ نمیتونست بگه آره! نمیتونست هم بگه که داشتم بازی میکردم! ادامه مسیر رو با ترس از تغییر ادامه داد. ادامه زندگیش رو با همین ترس ادامه داد. </description>
                <category>erfaparast</category>
                <author>erfaparast</author>
                <pubDate>Wed, 20 Mar 2019 12:58:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فکر</title>
                <link>https://virgool.io/@erf/%D9%81%DA%A9%D8%B1-ieitgbsem0ib</link>
                <description>  فکر کردم ثانیه ها گذشت،دقایقی محو بودم،به ساعت کشید،روز ها رفت و هفته ها و ماه ها و سال هاست که فکر میکنم. فکر میکنم چون میتونم! انگار که فقط ما هستیم که میتونیم فکر کنیم. به اینکه چی هستیم. کجا هستیم. اصلا چرا هستیم.مدت هاست فکر میکنیم. توی تنهایی خودمون فکر میکنیم و فیلسوف میشیم. امروز به فکر هامون فکر کنیم. نتیجه ای از افکارمون بگیریم. بپذیریمش. انجامش بدیم. قدمی برداریم. زندگی کنیم.</description>
                <category>erfaparast</category>
                <author>erfaparast</author>
                <pubDate>Wed, 20 Mar 2019 12:58:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گل</title>
                <link>https://virgool.io/@erf/%DA%AF%D9%84-xpr3c2d8pnk6</link>
                <description>  آخر هفته بود. میدونست که احتمالا امروز باید بدو بدو های بچه ها و ریختن پوست میوه و تخمه و شاید لیوان چای یا آبمیوه رو تحمل کنه! همینکه زیر فشار قدم های مهمان ها میماند برایش عذاب آور بود حال توی همین وضعیت فکرش را بکن جوراب بعضی هاشون هم بود میداد. آخر گناه اون چی بود؟ نمیدونست! صدای زنگ به صدا در اومد. بله میهمان ها اومدند. دست یکی از مهمون ها دسته گل های ریز سرخ رنگی بود. آنقدر مبهوت گل ها شده بود از قدم های مهمان ها و بدو بدو ها و پشتک زدن بچه ها هیچ نفهمید؛ حتی بوی بد پای بعضی مهمان هارو هم متوجه نشد! گل ها توی گلدان روی میز کنار اتاق گذاشته شد. تمام توجهش روی گل ها بود. دوست داشت با گل ها حرف بزنه یا حداقل لمسشون کنه. حیف که نمیتونست. ساعت ها گذشت خیره به گل های توی گلدان مانده بود. انگار مهمان ها داشتن میرفتن. مهمان ها رفتن. آن شب را خیره به گل ها به صبح رساند. فردای آنروز هنوز حواسش به گل ها بود. گل ها کمی بی حال و خمیده شده بودند. چند روز دیگر به همین شکل گذشت. هنوز گل ها آن بالا بودند و حسرت لمس کردن آنها به دلش مانده بود. گل های توی گلدان خشک شده بود. مادر خانه آمد گلدان را برداشت که ببرد. توی دلش خالی شد. داشت فکر میکرد حتی به دیدنش هم راضی بود حتی به دیدن خشک شده اش. عاشق شده بود. عاشق گل های داخل گلدان. نمیدونست چه کار کند. تکانی به خودش داد. انگار که سر خورده باشد. گلدان از دست مادر رها شد. قالیچه کف اتاق به آرزویش رسید. تونست گل ها رو در آغوش بکشه. </description>
                <category>erfaparast</category>
                <author>erfaparast</author>
                <pubDate>Wed, 20 Mar 2019 12:56:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آلبوم</title>
                <link>https://virgool.io/@erf/%D8%A2%D9%84%D8%A8%D9%88%D9%85-v85lrmopzcjk</link>
                <description>   توی طبقه پایین کتابخانه نشسته بود. طبقه اول کتابخانه تقریبا جایی که اگر کسی میخواست از اونجا چیزی برداره، باید مینشست. مدتها بود کسی سراغش نیامده بود. همسایه هاش درباره نسل جدیدی میگفتن که انگار از اونها خیلی بهتر بود. شایعه های زیادی دربارش شنیده بود. انگار صفحاتش نور داشت و براق تر بود. میگفتن صفحاتش رو هروقت که اراده میکنی از هوا میاد به خاطر همین بود که فقط یک صفحه داشت. همین باعث شده بود که سبک تر هم باشه وکمتر جا بگیره. دقیق نمیدونست ولی همین باعث شده بود که همون سالی یکبار هم که سراغش میومدن هم دیگه نیان! داشت فکر میکرد که واقعا سرنوشتش اینه؟ این پایان راه قفسه آلبوم عکس ها بود؟</description>
                <category>erfaparast</category>
                <author>erfaparast</author>
                <pubDate>Wed, 20 Mar 2019 12:55:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهر</title>
                <link>https://virgool.io/@erf/%D8%B4%D9%87%D8%B1-pdbm0w7emd8l</link>
                <description>   اهل کجایی. - نمدونم. - نمیدونی؟ مگه میشه؟ - نمیدونم دیگه. الان شده! - خب باید بدونی از کدوم شهری دیگه وقتی کسی ازت پرسید بتونی جواب بدی. - چرا اسم شهرت رو میپرسن؟ - اطلاعاته دیگه. - به چه درد میخوره؟ - خب ببین! شکل زندگی ها فرق میکنه دیگه توی هر شهری یه جور شیوه زندگی و اخلاقیات خاص هس. - پس احتمالا اینجا شهر من نیست.</description>
                <category>erfaparast</category>
                <author>erfaparast</author>
                <pubDate>Wed, 20 Mar 2019 12:54:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بنویس</title>
                <link>https://virgool.io/@erf/%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-j4f6vn5zqy8y</link>
                <description>  مینویسم. هرچند بلد نیستم مثل نویسنده ها بنویسم. بلد نیستم با کلماتم خواننده رو جذب کنم. بلد نیستم شعر بگم. اصلا هیچوقت نخواستم حتی کسی بخونه این حرفامو. برای خودم مینویسم. آره خب نویسنده نیستم اما میتونم دست به قلم بشم و هر کلمه ای که بلد بودم رو روی کاغذ بنویسم. اینکه بپرسی چرا مینویسی احساس میکنم درست نیست. اینکه چرا ننویسم سوالیه که باید بپرسیم.</description>
                <category>erfaparast</category>
                <author>erfaparast</author>
                <pubDate>Wed, 20 Mar 2019 12:54:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلاس درس</title>
                <link>https://virgool.io/@erf/%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3-%D8%AF%D8%B1%D8%B3-ruymlj843vfh</link>
                <description>  همیشه سر کلاس درس نشستم انگار یه دانش آموزم بین هفت میلیارد آموزگار!اما خب فقط هفت میلیار نیست حالا که فکر میکنم خیلی بیشترهحتی وقتی هیچکدوم از اون هفت میلیارد هم نباشن بارم یاد میگیرماز همه چیز که میبینم همه چیز که میشنوم همه چیز که میچشم و همه چیز که لمس میکنم واقعا به هر چیز که فکر میکنم اون لحظه سر کلاس درس نشستماز این کلاس درس ها فرار نمیکنمنمیدونم شاید چون واقعیهشاید چون مثله اون کلاساى درس که تو اتاق و پشت یه میز برگزار میشه، ظاهری نیستقابل چشیدن و شنیدن و دیدن و لمس کردن. یاد میگیرم از هر کس که باهام حرف میزنه حتى هرکس که باهام حرف نمیزنه؛ از رنگ ها از بو ها از مزه ها از آب و هوا از شکل ها از همه چی فقط به قول سهراب &quot;جور دیگر باید دید&quot;اینکه حس کنی از هر ثانیه قبل خودت بهتر شدى، لذت بخشهحتی از خودت یاد میگیری چیزهایی از خودت یاد میگیری که بلد نبودی خودت میسازیش خودت کشفش میکنىادامه میدم به یاد گرفتن.و به قول سروش لشکرى: &quot;تا بمیرم بشه کلاس تعطیل&quot;حالا این وسط تو معلم چی هستی برام؟</description>
                <category>erfaparast</category>
                <author>erfaparast</author>
                <pubDate>Wed, 20 Mar 2019 12:53:18 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>