<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ifeiz</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@erfan.feizollahi</link>
        <description>سلام
من عرفانم، فیض الهی وند
تصمیم گرفتم بنویسم
از هر چی که تجربه شد برام</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 12:50:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3958497/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ifeiz</title>
            <link>https://virgool.io/@erfan.feizollahi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رابطه سر و سنگ!</title>
                <link>https://virgool.io/@erfan.feizollahi/%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B7%D9%87-%D8%B3%D8%B1-%D9%88-%D8%B3%D9%86%DA%AF-a5wycu3qdmzh</link>
                <description>من همیشه کار خودمو کردم.همیشه درست ترین تصمیم ، تصمیمی بوده که خودم گرفتم.همیشه بهترین انتخاب تو هر مسیریو از نظر خودم داشتم.البته از نظر خودم!مشاوره های اطرافم مثه یه دفترچه راهنما برای ادامه راه بود ولی گوشای من کاملا نقش در و دروازرو بازی میکردن.من آدمیم که باید خودم حتمی سرم میخورد به سنگ تا یاد بگیرم.یاد گرفتم آینده مثل یه آینست و تصویر کارایی که الان انجام میدی رو نشونت میده.من بعد از ۳۳ سال رشد کردن تصمیم گرفتم ساختمان فکریمو بازسازی کنم و شنیده هامو(حرفای آدمای اطرافمو) مثه یه پادکست تجسم کنم.باید از هر صوت و تصویری یاد گرفت.باید گوش داد و نگاه کرد.۳۳ سال تفت دادم تا مغزم پخت…ارادت.</description>
                <category>ifeiz</category>
                <author>ifeiz</author>
                <pubDate>Wed, 16 Apr 2025 13:39:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برو بنویس!</title>
                <link>https://virgool.io/@erfan.feizollahi/%D8%A8%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-u9lkt11m3dmg</link>
                <description>– چی بنویسم؟– هرچی تو سرته.– تو سرم فقط شلوغیه.– خب بنویسش. شلوغی رو هم می‌شه نوشت.⸻چند وقتیه مغزم شده انبار فکرای بی‌صاحب. هی میان، هی می‌رن. نه قراره جدی‌شون بگیرم، نه می‌ذارن راحت باشم. انگار هر فکری یه صدا داره، یه دیالوگ، یه آدم. و من وسط این هیاهو فقط دنبال یه دکمه‌ی “ساکت!” می‌گردم.ولی اون دکمه هیچ‌وقت پیدا نشد.یه روز یه دوستم گفت: «تو باید بنویسی، چون نمی‌تونی ننویسی.»خندیدم. گفتم: «چی بگم آخه؟ نه نویسنده‌م، نه چیزی!»گفت: «اتفاقاً چون هنوز نویسنده نیستی، باید بنویسی. چون هنوز حرفات خامه. هنوز واقعیه.»⸻این نوشته‌ها تمرینن. تمرین زنده بودن. تمرین اینکه خودم رو بندازم وسط صفحه، بی‌ادعا، بی‌فیلتر، بی‌نقاب.نه دنبال لایکم، نه دنبال ویو. دنبال یه نفرم. یه نفر که بخونه و بگه:«منم همینم. دقیقاً همین.»اگه تو اون نفری، خوش اومدی.اگه نیستی، اشکال نداره. شاید یه روز بشی.تا اون روز، من می‌نویسم.– هنوز هم نمی‌دونی چی بنویسی؟– آره. ولی می‌نویسم.</description>
                <category>ifeiz</category>
                <author>ifeiz</author>
                <pubDate>Wed, 16 Apr 2025 01:40:11 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>