<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های عرفان قاسمی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@erfanghasemi</link>
        <description>لاطائلات یک فقره ذهن به‌غایت متشتت</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 05:21:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/139685/avatar/cCKZda.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>عرفان قاسمی</title>
            <link>https://virgool.io/@erfanghasemi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در بابِ کوالیا؛ یا حس‌وحالِ تجربیاتِ اول شخص</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D9%90-%DA%A9%D9%88%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A7-%DB%8C%D8%A7-%D8%AD%D8%B3-%D9%88%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%90-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA%D9%90-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%B4%D8%AE%D8%B5-egmchgsrdl1r</link>
                <description>دانشِ تجربی سده‌هاست که دست به تبیینِ غالباً علّیِ پدیده‌های گوناگونِ طبیعی و شبیه‌سازی آن‌ها در ساختار‌های بشرسازِ مصنوعی زده.  به‌لطف پیشرفت‌های موجود در فیزیک ما هم‌اکنون به‌خوبی می‌دانیم که گرما چیست، چگونه منتقل می‌شود و چه خواصی را دست‌خوش تغییر می‌کند. ما می‌دانیم که امواج الکترومغناطیس چه هستند و در هر طول‌موج چه خواصی را شامل می‌شوند؛ می‌دانیم امواج الکترومغناطیسیِ موجود در حدفاصل طول موج‌های ۵۲۰ تا ۵۷۰نانومتر، پس از عبور از قرنیه و مردمک و شکسته‌شدن در عدسی چشم با برخورد به گیرنده‌های مخروطی‌شکل موجود در شبکیه چشم انسان و سپس تبدیل شدن به پالس‌های عصبی و رفتن به تالاموس و بعد هم نواحی پس‌سری و قشر بینایی مغز انسان منجر به ادراک رنگ‌ سبز در افرادِ سالم می‌شوند. اما آگاهی ما نسبت به این فرآیند هیچ چیزی درمورد اینکه تماشای رنگِ سبز چه حس و حالی دارد به ما نمی‌گوید!فرض‌ کنید که برای اولین بار یک موسیقی فولکور از اقوام اروپای شمالی می‌شنوید و شنیدن این موسیقی حس و حالی در شما پدید می‌آورد که مختص شما و مختص مواجهه‌ی شما با آن موسیقی‌ست. این حس و حال هیچ‌گاه به طور کاملاً دقیق قابل تبیین برای کسی جز خود شما نیست، حتی اگر فرد مقابل شما هم این موسیقی را با  شما و در شرایط محیطی برابری شنیده باشد؛ تقریباً با یقین می‌توان گفت که علتی برای ارتباط مستقیم میان ویژگی‌های فیزیکی آن موسیقی خاص -نظیر فرکانس صوتی‌اش- و این حس و حالی که شما تجربه می‌کنید پیدا نمی‌شود... لااقل تا حالا که پیدا نشده! و از آن‌جایی که برای اولین‌باری‌ست که این موسیقی را می‌شنوید، احتمال اینکه به‌علت فراخوانی برخی حالات و خاطرات گذشته، این حالِ کنون در شما پدیدار شده باشد  بسیار ناچیز است؛ اگر هم بخواهید صحبت از چیزهایی مانند ضمیر ناخودآگاه بکنید خب باز هم باید بگوییم که این تبیین شما هم‌چنان سوبژکتیو و اول شخص است و قابلیت انتقال آن به غیر وجود ندارد.حس لمس مخمل با حس لمس دستگیره‌ی فلزی اتوبوس در سرمای زمستان کاملاً‌ متفاوت است و این تفاوت به‌نظر چیزی فراتر از صرف توصیف کارکردی گیرنده‌های حسیِ پوستِ دست و شناخت ویژگی‌های مخمل و فلز است. اینکه گرما چیست یک بحث است و اینکه چرا گرمای تابستان چنین حس و حالی در ما به وجود می‌آورد بحثی دیگر.[۱]پس این‌طور به‌نظر می‌رسد که همه‌ی ما احوالاتی داریم که توصیف‌شان آن‌طور که باید و شاید ممکن نیست و عملاً راهی برای انتقال بی‌کم و کاست آن‌ها به سایرین نداریم.  هیچ‌گاه نمی‌توان حس و حال سرخوشی و لذتی که پس از دریافتنِ نکته‌ی مستتر در پسِ معنای یک جوک خلاقانه وجود دارد را برای کسی که خودش این کشف و شهود را نکرده است توضیح داد؛ -مثلا یک ربات- لااقل تابحال که نتوانسته‌ایم.Rembrandt - The Philosopher in Meditationباز هم به‌لطف رشد دانش تجربی، بشر امروزی می‌داند که خفاش‌ها چگونه می‌بینند. خفاش‌ها امواجی ماوراء صوت از خودشان ساطع می‌کنند و مغز آنها با مقایسه‌ی فرکانس امواج ارسالی و امواج بازتاب شده و همچنین محاسبه‌ی زمان تاخیر بازگشتِ موج، می‌تواند اشیاء موجود در اطراف را جایابی کند و اندازه، فاصله، بافت و حتی حرکت اشیا را تشخیص دهد... همانطور که ما با توسل به دریافت امواج الکترومغناطیسی (نور) ساطع شده از اجسام آن‌ها را جایابی می‌کنیم؛ شاید خیلی دقیق نباید اما می‌توان گفت که خفاش‌ها با گوش‌شان می‌بینند و دانشِ ما از چگونگی این مشاهدات و سازوکارهای فیزیکی‌اش مطلقاً هیچ کمکی به ما در راستای فهمِ اینکه «خفاش بودن چه حس و حالی دارد؟» و خفاشی دیدن -اگر که بت‌من را فاکتور بگیریم- دقیقا چه‌جور دیدنی است نمی‌کند. [2]پس بپذیرید که نمی‌توانستم به جای عبارت «حس و حال» واژه‌ی دیگری برای توصیف این پدیده به‌کار ببرم. هر گونه‌ای از ادراک -چه فیزیکی باشد مثل دیدن و چشیدن و چه درونی باشد مثل اندوه و شوق و آگاهی- حس و حالی مختص به خودش دارد که آن را از سایر گونه‌های ادراک متمایز می‌کند. غول مرحله‌ی آخر هم چیزی‌ست که حس و حالِ فاعلِ شناخت بودن [3] به ما می‌دهد. همگی ما -به‌شرطی که همه‌ی خوانندگان این متن انسان باشند- موجوداتی آگاه هستیم، آگاهی به این معنا که می‌دانیم خودمان قابلیتِ شناختِ جهان را داریم و همین فاعلِ شناخت بودن خودش حس و حالی دارد که ما را از سایر گونه‌ها متمایز می‌کند.فیلسوفانِ ذهن اسمِ این حس‌و‌حالِ حاصل از ادراکِ اول شخصِ پدیده‌ها را «کوالیا» می‌گذارند. اصطلاحی که گهگاه به‌جای آگاهی پدیداری و تجارب آگاهانه هم می‌نشیند.کوالیا [Qualia] در فارسی به کیفیات یا «کیوف» [4] برگردانده می‌شود که اشاره به همان چگونگی و کیفیتِ اختصاصیِ هر ادراکِ اول شخص دارد. تبیین‌های فیزیکالیستی و تجربی به ما نمی‌گویند که «چرا و چطور فلان تجربه، بَهمان حال را دارد؟» و دوگانه‌ی میان واقعیات فیزیکی و منظرهای اول شخص تجارب، هم‌چنان یکی از درگیری‌های جدی در توصیف و تبیین پدیده‌ی آگاهی به شمار می‌رود؛ بحرانی که جهانِ علم برای حل و فصلش دست به دامن تمام میراث خود اعم از ریاضیات و شبکه‌های عصبی و نوپدیدیِ[5] موجود سیستم‌های پیچیده [6] و میدان‌های کوانتومی و توپولوژی و عصب‌شناسی شده است.مثلاً از آن‌جایی که دانش تجربی معمولاً دوست دارد همه‌چیز را در دسته‌ی فرمول‌ها و محاسبات بگنجاند، تلاش‌هایی هم برای بسط یک مدل عصبی از آگاهی صورت داده است. ایده‌ی همبسته‌های عصبی آگاهی (Neural Correlates of Consciousness - NCCs) یکی از همین تلاش‌هاست که می‌گوید برای هر تجربه‌ی آگاهانه، یک الگوی فعالیت عصبی خاص در مغز وجود دارد. طرفداران این نظریه معتقدند که کوالیا چیزی نیست جز فعالیت پیچیده‌ی نورون‌ها در قسمت‌هایی مثل قشر بینایی، قشر پیش‌پیشانی و تالاموس، و اگر بتوان این الگوها را دقیق‌تر بررسی کرد، شاید روزی بفهمیم که «دیدن رنگ قرمز» دقیقاً چه مدار عصبی‌ای را فعال می‌کند. اما خب مشکل همین‌جاست؛ فرض کنید که دقیق‌ترین تصویر ممکن از فعالیت نورون‌ها در لحظه‌ای که کسی به گل‌های شقایق نگاه کنیم داشته باشیم… این آیا به ما می‌گوید که قرمز دیدن چه حس و حالی دارد؟ آیا از روی نقشه‌ی نورونی یک آدم می‌توان فهمید که او دارد لذت می‌برد یا دارد زجر می‌کشد؟ مسئله اینجاست که NCCs شاید بتواند نشان دهد چه زمانی و چطور یک تجربه رخ می‌دهد، اما درباره‌ی اینکه آن تجربه چگونه احساس می‌شود همچنان سکوت کرده است.البته اینطور هم نیست که با اتکا به همین گزاره که «تبیین‌های تجربی از کوالیا حرفی درمورد اینکه آنها واقعا چطور ادراک می‌شوند به ما نمی‌زنند» بتوان تمام استدلال‌هایی که علیه این مفهوم وجود دارند را باطل کرد.یکی از دیدگاه‌های پرآوازه در رد وجود مفهوم «کوالیا» دیدگاه دنیل دنت [7] است. او اساساً نافی وجود کوالیا است و پرداختن به این مفهوم را حاصل نوعی خطا در صورت‌بندی مسئله‌ی آگاهی می‌نامد. او در ابتدا چهار ویژگی اساسی این مفهوم را که در نظر صاحب‌نظران نسبتاً پذیرفته شده است بیان می‌کند و بعد به رد هرکدام از آن‌ها می‌پردازند. او چهار خصلت اساسی کوالیا را اینطور بر می‌شمارد که تجارب آگاهانه:۱- بیان ناشدنی هستند. (ذهنی هستند و تلاش‌ برای بیان آن‌ها مفهوم‌شان را دست‌خوش تغییر می‌کند)۲- ذاتی و درون‌نهاد اند. (وابسته به چیزی در خارج نیستند و از خواص ذاتی تجربیات ذهنی هستند)۳- خصوصی‌اند. (قابل انتقال و مقایسه بین افراد مختلف نیستند و کسی جز صاحب تجربه به آن‌ها دسترسی ندارد)۴- بطور کاملاً مستقیم و بدون واسطه در دسترس شناخت و آگاهی ما قرار می‌گیرند. [8]دِنِت سپس شروع به استدلال می‌کند که اگر کوالیا مستقل از عملکرد مغزی و فیزیکی باشند، چگونه ممکن است که در طول زمان تغییر کنند؟ چرا نوشیدن یک نوشیدنیِ ثابت در زمان‌های مختلف حالات مختلفی برای ما ایجاد می‌کند؟ جرعه‌ی آغازین از لیوان آب پرتقالِ صبح‌گاهی حس و حالی متفاوت از جرعه‌های بعدی دارد؛ آن جرعه‌ی اول شیرین‌تر و گواراتر بنظر می‌رسد. پس فرض ذاتی بودن کوالیا رد می‌شود؛ چون با شرایط محیطی تغییر می‌کند. یا مثلاً فرض کنید پزشکی که تمام دانش فیزیکی درباره رنگ و بینایی را دارد، اما هرگز رنگ قرمز را تجربه نکرده است. آیا او پس از دیدن رنگ قرمز چیزی جدید یاد می‌گیرد؟ [9] طرفداران کوالیا می‌گویند “بله”، اما دنت پاسخ می‌دهد که:اگر پزشک چیز جدیدی یاد می‌گیرد، این دانش چگونه قابل توصیف و انتقال است؟ اگر چیزی که یاد می‌گیرد توصیف‌ناپذیر باشد، پس چگونه می‌توان آن را “دانش” نامید؟ دِنِت نهایتا نتیجه میگیرد که اگر کوالیا خصوصی، غیرقابل دسترس و توصیف‌ناپذیر باشند، در هیچ نظریه‌ی علمی جایی ندارند و پرداختن به آن تنها بن‌بستی در مسیر مطالعه‌ی آگاهی ایجاد می‌کند.در میانه‌ی این نزاعِ چندده‌ساله‌ی فلسفی، مدام استدلال‌ها و عناوین جدید خلق می‌شوند تا بتوانند بشر را اندازه‌ی یک گام به سمت کشف حقیقت پیش ببرند، از خلق زامبی‌های فلسفی گرفته تا تفکیک معضل آگاهی به مسئله‌ی دشوار و آسان، تا تفکیک انواع آگاهی به دسترسی و پدیداری [10] و ... . اما تا زمانی که به یک نظر قابل اجماع برسیم، بهتر است قدر آگاهی‌مان را بدانیم، چون ما تنها کسی در عالم هستیم که به آگاهی‌مان دسترسی داریم؛ هیچ احدالناس دیگری نیست که چون ما جهان را بچشد... بله! ما و تجربیات‌مان به شکل بی‌رحمانه‌ای منحصر بفردیم.1. Chalmers, David J. The Conscious Mind: In Search of a Fundamental Theory. Oxford University Press, 1996, p. 7.2. Nagel, Thomas. “What Is It Like to Be a Bat?” The Philosophical Review, vol. 83, no. 4, 1974, pp. 435–450.3. &quot;there is something it feels like to be a cognitive agent&quot;;Chalmers, David J. The Conscious Mind: In Search of a Fundamental Theory. Oxford University Press, 1996.4. یادداشت یاسر پوراسماعیل (مترجم کتاب ذهنِ آگاه) در وبلاگ کاوه لاجوردی در باب ترجمه واژه Qualia به «کیوف» در فارسی5. Emergance6. Complex System7. Daniel Dennett8. Dennett, Daniel C. “Quining Qualia.” Consciousness in Contemporary Science, edited by A. Marcel and E. Bisiach, Oxford University Press, 1988, pp. 42–77.9. Jackson, Frank. “Epiphenomenal Qualia.” The Philosophical Quarterly, vol. 32, no. 127, 1982, pp. 127–13610. Block, Ned. “On a Confusion About a Function of Consciousness.” Behavioral and Brain Sciences, vol. 18, no. 2, 1995, pp. 227–247.</description>
                <category>عرفان قاسمی</category>
                <author>عرفان قاسمی</author>
                <pubDate>Sun, 27 Apr 2025 14:12:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زامبی‌های دوست داشتنی</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/lovelyzombies-hddyvetnak4s</link>
                <description>در سال ۱۹۲۳ بیماری به دکتر کاپ‌گراس، روانپزشک فرانسوی مراجعه کرد که در ظاهر رفتارهای عجیبی از خودش بروز می‌داد. خانمِ ایکس معتقد بود که یک گروه تبهکاری فرزند و همسر او را دزدیده‌اند و افرادی هم‌شکل و هم‌صدا و هم‌احساس آن‌ها را جایگزین نسخه واقعی آنها کرده‌اند تا کسی بویی از این آدم ربایی مخوف نبرد. او معتقد بود که همسر و فرزندانی که الان دارد بسیار بسیار بسیار شبیه به همان‌هایی هستند که قبلاً بوده اند اما خودِ آنها نیستند؛ بلکه‌ نسخه‌ی جعلی آن‌ها هستند.خودتان را به جای خانم ایکس بگذارید و همان گمانی که او درباره اطرافیانش داشت را به اطرافیان‌تان داشته باشید. فکر کنید که همه‌ی آدم‌ها تهی از انسانیت شده‌اند و آموخته‌اند که به شکلی خدشه‌ناپذیر رفتارهای آدم را تقلید کنند. وقتی پایشان به گوشه صندلی می‌خورد داد می‌زنند «آخ» در حالیکه هیچ دردی احساس نمی‌کنند. وقتی یک کودک می‌بینند چشم‌هایشان قلبی می‌شود و با صدای کودکانه با او صحبت می‌کنند در حالیکه هیچ حسی به کودک ندارند!‌ وقتی داری گریه می‌کنی دست روی شانه‌ات می‌گذارند و می‌گویند «درک‌ت میکنم، هرکمکی از دست من برمیومد بهم بگو» اما حال شما پشیزی برایشان اهمیت ندارد. آنها همه‌ی اینها را آموخته‌اند و درست در زمانیکه که نیاز باشد از آن استفاده می‌کنند. چه راهی برای صحت سنجی احساسات آنها دارید؟ چطور می‌خواهید این تقلید را از آن اصالتِ انسانی متمایز کنید؟ اگر یک دانشمند نابکار مغز عزیزترین کس زندگی‌تان را با یک ماشین هوش‌مصنوعی که یاد گرفته چگونه مانند او رفتار کند جابجا کند. آیا پیشِ آن آدمِ رباتیکِ مذکور همچنان حس راحتی و علاقه خواهید داشت؟ اینکه درونیات یک موجود عوض بشود بدون اینکه رفتارهایش را دستخوش تغییر کند، آیا واقعا تغییری رخ داده؟ </description>
                <category>عرفان قاسمی</category>
                <author>عرفان قاسمی</author>
                <pubDate>Sun, 08 Oct 2023 15:53:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صداهای دیدنی!</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86%DB%8C-uy3pqqxuwves</link>
                <description>اتاق سرد است و تاریک و نمور؛ همیشه اینطور بوده.دخترک دو روزی می‌شود که چیزی نخورده، از شدت ضعف روی تخت چوبی زه‌وار در رفته‌ی گوشه‌ی اتاق دراز کشیده است. این اتاق ۴۰ متری تنها جایی ست که او در این ۱۸ سال از دنیا دیده، اتاقکی کم‌نور با سقفی بلند و دیوارهایی سترگ، که تمام دیوارها از زمین تا سقف با کتابخانه‌هایی مجلل و عظیم پوشانده شده‌اند و توی‌شان پر است از کتاب‌های خطی و جزوات و برگه‌هایی پراکنده در موضوعات مختلف! اتاق مستطیل شکل است، بدون پنجره! و تنها شمعدان‌هایی کم‌رمق اتاق را به قدر کفایت نور می‌بخشند، البته درصورتیکه کل کودکی‌ات را در اینجا گذرانده باشی چشمانت به تاریکی عادت می‌کند و با همان اندک نور موجود هرچیزی را خواهی دید! گوشه‌ی اتاق یک میز تحریر نسبتا بزرگ از چوب آبنوس با یک صندلی چوبی که ازفرط استفاده مفاصل‌ش از هم وا رفته است قرار دارد. در مرکز اتاق پوستینی پهن است که انقدر پاخورده و مستهلک شده که دیگر کرکی رویش نمانده. تا جایی که از داخل کتاب‌ها فهمیده‌ بود، معماری این اتاق بسیار شبیه به معماری کلیساهای رمانسک قرن ۱۲ بود... جایی در حوالی اروپای مرکزی.بیرون این اتاق هرچیز و هرکس که باشد، برای ترازیا اهمیتی ندارد، هیچ‌گاه حس نکرده که باید از این اتاق فرار کند و بیرون را ببیند... آن بیرون کسی منتظرش نبود، حتی بعید بود که کسی او را بشناسد! او از دنیا یکی این یک اتاق و ملحقاتش را دیده؛ یکی آن مردِ کوتاه قامتِ سفید رویِ توی خواب‌هایش را و دیگری آن راهبه‌ای که هر دو روز یکبار برایش غذا و خوراکی می‌آورد و نیازهای اولیه‌اش را مرتفع می‌کند... که او هم سه روزی می‌شود که رفته و هیچ خبری ازش نشده. سابقه نداشته که دو روز یکبار به او سر نزند و برایش آب و غذا نیاورد. هر بار می‌آمد و بدون کلمه‌ای گفتگو سینی غذا را می‌گذاشت و اتاق را به قدر کفایت مرتب می‌کرد و فورا می‌رفت، ترازیا رفتنش را از صدای چرخاندن کلید توی قفل درِ آهنی می‌فهمید. در این تنهایی غلیظ، تنها کاری که ترازیا را از این حبسِ جبرآلود می‌رهاند خواندن انبوهِ کتاب‌ها بود و پرواز دادن خیالی که در بند نمی‌ماند. اکثر کتاب‌ها درمورد موسیقی بودند و باقی درباره هنر، از سازشناسی و آهنگ‌نویسی و تنظیم اپرا، تا معماری و نقاشی و پیکرتراشی. یادش نمی‌آید که از چه کسی و در چه زمانی خواندن و نوشتن آموخته است، اما تمام کتاب‌ها را بارها و بارها خوانده بود، روی تک تک برگه‌ها مسلط بود... از روی همان کتاب‌ها یاد گرفته‌بود که سازهای زهی را چطور باید در ارکستر چید و سازهای بادی چه زمانی باید به سمفونی اضافه شوند... انقدری برگه‌ی نت موسیقی از اورتورها و والس‌ها و رکوئیم‌های مختلف دیده و خوانده بود که می‌توانست از توی ذهنش موسیقی‌هایی بسازد که حتی خودش هم نشنیده بودشان. قطعات پلی‌مورفیک را به راحتی تنظیم می‌کرد و می‌دانست حالا برای هرکدام از تکه‌ها باید چند نوازنده بگذارد تا صدا برای هزار تماشاگرِ سالن مطلوب باشد. چندباری هم تلاش کرده بود که با دهانش صداهایی که می‌نویسد را شبیه‌سازی کند اما ناامید کننده بود. حالا که گرسنگی امانش را بریده بود تخیلاتش بیش از پیش جولان می‌دادند. بلند شد تا تمام اتاق را بگردد به امید یافتن تکه نانی. اما یک لقمه‌ هم پیدا نکرد. به سرش زده بود... کل قفسه‌های کتاب‌خانه را روی زمین ریخت و با جنونی غریب شروع به گشتن لابه‌لای کاغذها کرد. کتابها را پرت میکرد و داد می‌زد، انقدر اینکار را تکرار کرد که از رمق افتاد و ناامید روی کُپه‌ی کاغذها ولو شد. در همین حال بود که پاکت نخودی رنگی که ممهور به مهری قرمز و سلطنتی بود چشمش را ربود. تابحال آن را ندیده بود. پاکت را باز کرد، یک نامه درونش بود: ترازیای عزیزتر از جانم سلام زمانیکه تو این نامه را می‌خوانی من سال‌هاست که از آغوش پرمهرت بی‌نصیب مانده ام و در آغوش خاک خفته ام. آن شب زمستانی که خداوند تو را به ما داد را خوب به خاطر دارم. پر بودم از شوق و عشق و اضطراب، پیش از تو سه خواهر و برادر کوچک‌ترت را از دست داده بودیم و ترسِ از دست دادنِ تو عشق پدرانه را بر من زهر می‌کرد. اما تو در همان ماه‌های اول زندگی چنان نشاط و سلامتی از خود نشان دادی که کم کم دل‌مان داشت به داشتنت قرص می‌شد . هربار فکر می‌کنم که من آسوده از این دنیا خواهم رفت اما زمانی‌که به یاد تو می‌افتم می‌فهمم تنها دل‌مشغولی من در این دنیا تویی دخترم!  من و مادرت آن سال‌ها در کلیسای سنت اشتفان واقع در قلب اتریش ساکن بودیم. کلیسا آن زمان خیلی به من لطف داشت و مجلل‌ترین اتاق‌های کلیسا را برای استقرار من تدارک دیده بود و یک کتابخانه شخصی و دفتر کار هم برایم فراهم کرده بود. همین اتاقی که حالا تو بیش از همه با آن خاطره داری.  چشم‌های تو مرا یاد خواهرم ماریا می‌انداخت! همان وقار و نبوغ را در چشمانت می‌دیدم. ترازیا جان، عمه‌ات ماریا بدون شک بزرگترین موسیقی‌دان تاریخ می‌شد اگر بخت و اقبال بلندتری داشت و نام‌ش زیر آوارهای نامِ پرآوازه من نمی‌ماند. تو هم از همان نوزادی متمایز و برجسته بودی، خوب خاطرم هست، اول‌باری که در ۹ماهگی تو را به کنسرت بردیم و در حین اجرای اپرای «دستبرد به حرمسرا» در آغوش مادرت چنان واکنش‌های عمیقی به موسیقی نشان میدادی که مایه‌ی حیرت همگان شده بودی! با همان سن اندک تلاش می‌کردی تا صداهایی که می‌شنیدی را تقلید کنی.  یک‌سالت شده بود که تو را برای مراسم عید پاک به کلیسا بردیم؛ نوازنده‌ی ارگان شروع به نواختن قطعه‌ای در رثای مسیح کرد و همگان در حال گوش‌دادن به آن بودند که تو به فجیع‌ترین شکل ممکن شروع به جیغ و داد کردی! چشمانت را بسته بودی، دست و پایت را تکان می‌دادی و با تمام وجودت جیغ می‌کشیدی، حتی یادت میرفت که نفس بکشی و کبود شده بودی! تو را از مراسم خارج کردیم. فردا شبش اسقف اعظم به همراه چندتن از راهبه‌ها و کشیش‌ها به خانه ما آمدند. به محض ورود آنها تو دوباره شروع به گریه کردی! هرچه کردیم آرام نشدی. من با آنها به کلیسا رفتم تا ببینم حرف‌شان چیست. آنها معتقد بودند که روح اهریمنی در وجود تو حلول کرده است و سبب بی‌زاری تو از مذهب شده، هرچه که تلاش کردم به آنها بفهمانم که لابد تو از فرم ناپخته و ناهنجار موسیقی‌شان رنجیده‌ای، توی کت‌شان نرفت! همگی معتقد بودند که باید تو را از شر جنیان برهانند، یا با زندان، یا با جادو و یا با مرگ!  خدا را شکر کردم که گریه کردی و باعث شدی ما از خانه خارج شویم تا مادرت این حرف‌ها را نشوند!‌ مرا تهدید کردند که اگر از حرف‌شان سرپیچی کنم شهرت‌م را لکه‌دار خواهند کرد و کاری می‌کنند که تمام زحماتم خاکستر شود. بعد از آن جلسه‌ی کذایی تصمیم گرفتم که دیگر در کلیسا زندگی نکنیم، پول چندانی نداشتم! خانه‌ای نقلی در حومه‌ی وین اجاره کردیم و ساکن شدیم... اما قبلش باید تصمیم میگرفتم که این شرِ برپا شده را چطور بخوابانم. اسقف اعظم عاقله‌مردی بود معتدل که به حرف‌ها گوش میداد. قرار شد که در یک سانحه‌ی صوری تو داخل رودخانه بیفتی و هلاک شوی و به همه همین را بگوییم!‌ اما تو را به همراه یک راهبه‌ به اتاق کار سابق من در کلیسا منتقل کنیم -جایی که تنها من کلیدش را داشتم و هیچ احدی به عقلش نمی‌رسید که آنجا را وارسی کند. تو را حبس کردند تا شیاطین درون وجودت - که من آنها را گوهرهایی اصیل می‌خوانم- به دیگران سرایت نکند.  من با تمام وجودم غمگین و شرمسارم بابت آنچه که بر تو گذشته امیدوارم پدرت را ببخشی من تا زمانیکه زنده‌ام هر هفته به تو سر خواهم زد. اما سپرده‌ام اگر زودتر از زمانِ عقل‌رس شدنت و پیش از اینکه خودم بتوانم چشم در چشم از تو عذرخواهی کنم این دنیا را ترک کردم، این نامه را به تو برسانند.  همیشه دوست‌دار تو  پدرت ولفگانگ آمادئوس موتزارتنامه از حجم اشک‌های ترازیا خیس و چروکیده شده بود!‌ نمی‌توانست آنچه را که خوانده باور کند؛ نگاهی به تلّ کتاب‌ها انداخت، این سمفونی‌ها و سونات‌ها باید با دستخط مردی که این نامه را نوشته‌اند یکی باشد. اینها همه دست‌نوشته‌های پدرش بودند، پدری که به خاطر نداردش اما باید شبیه همان مرد سفیدرویی باشد که در خواب‌ها می‌بیندش. بهت زده برخاست و به سمت در رفتدستگیره را چرخاند و در اوج ناباوری در باز شد! این در، ماه‌هاست که دیگر قفل نیست. درِ آهنی را باز کرد و پا در راهروی بلند و تاریک گذاشت. کورمال کورمال خودش را سمت بارقه‌ی نوری که از انتهای راهرو به چشم می‌خورد رساند. به یک پنجره‌ی قدی بزرگ رسید، نور خیلی زیاد بود و چشمش را می‌زد، چشم‌هایش را بست و کشان کشان خودش را از پله‌ها پایین کشید. صدای محوی را از انتهای سالن می‌شنید، به دنبال صدا رفت. صدا رفته رفته قوی‌تر می‌شد، قلبش تند می‌زد و نفسش به سختی بالا می‌آمد، چشمش را قدر یک خط باز کرد تا ببیند کجاست! رفت جلو و چشمش را باز کرد. داد زد، خودش را روی زمین پرت کرد و شروع کرد به گریه کردنصدا، صدای ارگ و گروه کر کلیسا بود که داشتند برای مراسم فردا تمرین می‌کردند. ترازیا به هق‌هق افتاد. از پسِ ذهنش گذشت که این باید همان صدایی باشد که پدرم در رکوئیم شماره ۲۷ استفاده‌اش کرده! او هیچ‌گاه صدای هیچ سازی را نشنیده بود، همین حالا هم می‌توانست صداها را تصور کند، اما صدای واقعی خیلی از تصورش زیباتر بود. از عمق جانش دادی کشید و بی‌هوش روی زمین افتاد.</description>
                <category>عرفان قاسمی</category>
                <author>عرفان قاسمی</author>
                <pubDate>Sun, 08 Oct 2023 15:43:21 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>