<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های erfunmirzaei</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@erfunmirzaei</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 11:26:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>erfunmirzaei</title>
            <link>https://virgool.io/@erfunmirzaei</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خلاصه کتاب «شغل مورد علاقه» - بخش دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@erfunmirzaei/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D8%BA%D9%84-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%82%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-bzh6wd2wsomc</link>
                <description>خب در این متن به بخش دوم از خلاصه­ ی کتاب «شغل مورد علاقه» نوشته ی آلن دوباتن می پردازیم. اگه بخش اول رو نخوندید پیشنهاد می کنم روی این لینک کلیک کنید و بعد این متن رو بخونید. خب بریم سراغ اصل ماجرا.در بخش قبلی گفتیم که بسیاری از ما در عمل معتقدیم که برای پیدا کردن شغل مورد علاقمون تنها کافیه که به «ندای درونی» که احتمالا به طرز شگفت انگیزی در مواقع حساس به ما الهام خواهد شد گوش کنیم. درحالی که آلن دوباتن معتقده که این موضوع، یعنی تعیین یک هدف شغلی، مشکلی جدی و فراگیریست که اگر شما هم با او موافق هستید باید بدانید که اغلب، واکنش بقیه به این موضوع بسیار کم رنگ تر از این حرفاست. به طوری که به احتمال زیاد شما را فردی غرغرو و مشکل پسند خطاب کرده یا بهتان می گویند که ناز کردن بس است دیگر و باید به خاطر داشتن همین شغل هم شاکر باشید.اما آلن می خواهد به ما بگوید که چرا ما این موضوع را جدی نمی گیریم. او معتقد است که علت این موضوع آن است که ما تحت طلسم ایده ای بزرگ به اسم «اسطوره ی رسالت» قرار داریم که برگرفته از داستان های دینی است. برای فهم بهتر ماجرا بگذارید مثالی بزنیم. تا پیش از دوره ی رنسانس، هنرمند بودن صرفا نوعی پیشه و حرفه محسوب می شد و دقیقا مانند هر شغل دیگری در آن زمان یک فرد به این دلیل به آن روی می آورد که پدر یا عمویش قبلا این کاره بوده است. اما به تدریج هنرمندان که تحت تاثیر داستان های دینی بودند، خودشان را «صاحبان رسالت» می دانستند که تقدیر آن ها را به این سمت هدایت کرده است. میکل آنژ (1475 – 1564) یکی از بارزترین نمونه های این ماجراست؛ او باور داشت که روحش وی را ملزم کرده است که نقاشی آبرنگ در سقف ها و دیوارها بپردازد و قطعات مرمر را بتراشد !آفرینش آدم بخشی از نگاره ای است که بر سقف کلیسای سیستین نگاریده شده‌است.تندیس داوود تکمیل شده در سال ۱۵۰۴ به دست میکل آنژ (آنجلو)حضور ایده ی رسالت در زندگی نامه بسیاری از بزرگان مشهود است، مانند ماری کوری و یا سنت آگوستین. تاثیر چنین نمونه هایی باعث شده ما هم تصور کنیم که اگر در زندگی رسالتی داشته باشیم آنگاه شکی نخواهد بود بر اینکه مقدر شده ایم در زندگی کار بزرگ و عظیمی انجام بدهیم. در نتیجه، فقدان رسالت در زندگی نه تنها نوعی بد شانسی محسوب می شد بلکه نشانه فرودستی در زندگی نیز دانسته می شد. بدتر آنکه تصور می کنیم برای «کشف رسالت مان در زندگی» تنها کار لازم این است که منتظر فرا ‌رسیدن لحظه ‌ی موعود باشیم.یکی از چیزهایی جالبی که نشان دهنده ی این رویکرد ماست این عادت ماست که از کودکان- حتی در سنین بسیار کم- می پرسیم که می خواهند وقتی بزرگ شوند چه کاره شوند. این پیش ‌فرض ضعیف اما واضح نشان می ‌دهد که از میان پاسخ ‌های کودک(فوتبالیست، خلبان و....) نخستین بارقه ‌های ندای درونی را می ‌شنویم که تقدیر ازلی کودک را اعلام می ‌کند. گویا اصلن برایمان عجیب نیست که انتظار داریم کودک چهار ساله درکی از هویت خویش در بازار کارِ بزرگسالان داشته باشد. همه این ها تا حدی نشان می دهد که چرا جامعه کم و بیش نسبت به این مسئله بی تفاوت است که هر یک از ما باید چگونه شغل و تخصص مورد علاقه مان را پیدا کنیم.اغلب دوستان و خانواده در برخورد با افرادی که در تصمیم شغل شان دچار سردرگمی شده اند صرفا توصیه می کنند که فعلا صبر کنند و می گویند سر انجام روزی به شغلی برخواهند خورد که کاملا برایشان مناسب است اما بر خلاف این تصور تاسف بار و سرکوب گرانه ی رسالت، کاملا منطقی- و حتی نشانه ی سلامت- است که استعدادهای خویش را نشناسیم و ندانیم که چگونه باید آن ها را به کار گیریم. طبیعت انسان آن‌قدر پیچیده و اقتضائات زمانه آن‌قدر بی ثبات است که کشف بهترین هم‌خوانی بین‌ یک فرد و یک شغل مستلزم میزان بالایی از فکر،کاوش و کمک دانایان است و چه بسا سال‌ها ذهن ما را به خود مشغول کند. از این رو کاملا منطقی و قابل درک است که ندانیم باید سراغ چه کاری برویم و در واقع اینکه متوجه شویم جواب این پرسش را نمی‌دانیم یکی از نشانه‌های مهم بلوغ است.حتی وقتی این موضوع را پذیرفته باشیم، برای فهمیدنِ این‌که چه‌ کار کنیم، باید طی سال‌های متمادی توجه بسیاری را وقف این پرسش کنیم و در اینجا باز با معضل دیگری روبرو هستیم و آن مشکل ذهن ماست. مغز ما برای تفسیر و فهم خودش به شکل بد و ناجوری تجهیز شده است. چه بسا بتوانیم از خودمان بپرسیم که به چه غذایی علاقه داریم، اما نمی‌توانیم یک جا بنشینیم و به‌سادگی از خود مستقیما بپرسیم که احتمالا می‌خواهیم با زندگی حرفه‌ای‌مان چه کنیم. این &quot;ما&quot; عقب‌نشینی می‌کند، سکوت پیشه می‌کند . در بهترین حالت، سطوحِ ژرف‌تر ذهنمان هر از گاهی به‌شکل منقطع پیام هایی صادر می‌کند که به برخی چیز‌ها اشتیاق دارد و یا از برخی چیزها منزجر است؛ مثلا &quot;دلم می‌خواهد کارم تاثیرگذار باشد&quot; و .... . چنین خواسته‌هایی چه بسا منطقی است، اما در عین حال به دلیل فقدان تعریف روشن و مشخص، بسیار غیرعاقلانه است.درحقیقت در‌اینجا با یکی از معضلات بنیادی اندام اندیشه‌ورز انسان روبه‌رو می‌شویم. پرسش های مهم دیگری نیز هستند که در مواجهه با آن‌ها نیز چنین پاسخ‌های ازهم‌گسیخته و آشفته‌ای بروز می‌کند؛ مثلا وقتی کسی از ما بخواهد بگوییم &quot;عشق&quot; حقیقتا چیست؟ یا اینکه &quot;دوستی‌ها&quot; مبتنی بر چیست؟ در چنین مواقعی احساس می‌کنیم سردرگم شده‌ایم و به احتمال زیاد نمی‌توانیم یک تحیلی بیان کنیم که دست‌کم قدری معنادار باشد. ما همین حالا هم مقادیر عظیمی از مطالب مرتبط در اختیار داریم تا بتوانیم بینش‌هایی گسترده و بسیار تاثیرگذار به‌بیان درآوریم چون با موقعیت‌های خوب و بد بسیاری سروکار داشته‌ایم که می‌توانیم به‌سادگی از آن‌ها برای ارائه‌ی پاسخ‌هایی گیرا استفاده کنیم. اما به دلیلی نامعلوم نمی‌توانیم به‌سادگی تجربیاتمان را به‌صورت یک پاسخ محکم و استوار گرد آوریم. مسئله این است که اغلب اوقات ایده‌هامان به شکل پراکنده و نامنظم در ذهن‌مان وجود دارد. اما اگر به قوه‌ی تفکرمان اعتماد بیشتری داشته باشیم و در این کار مهارت بیشتری بیابیم، همه‌ی ما این قابلیت را داریم که چشم‌اندازهایی بسیار پرارزش مطرح کنیم. درست مانند نویسندگان بزرگ که فرارترین افکار را به دام می‌اندازند.  ما هم‌اکنون چیزهای بسیاری می‌دانیم، اما نمی‌دانیم که آن‌ها را می‌دانیم؛ زیرا در فن گردآوری و تفسیر تجربیات‌مان هیچ آموزشی ندیده‌ایم.بگذارید مثال دیگری در این باب برایتان بزنم. به این فکر کنید که یک شهر زیبا چگونه است؟ یک تعطیلات ایده‌آل به چه معناست؟ یک گفت‌وشنود خوب چگونه جریان می‌یابد؟ این سوال ها شاید هراس‌آور به نظر برسند، اما ما پیشاپیش جواب‌هایی برای آن‌ها جواب‌هایی داریم؛ زیرا همه‌ی ما در بخشی از حافظه‌مان خاطراتی در مورد آن ها داریم. این‌که فکر می‌کنیم که پاسخ این سوال‌ها را نمی‌دانیم صرفا یکی از علائم گرایشی فراگیر است برای دست‌کم گرفتن قابلیت‌هایمان. چه اندوهناک است که مرتب از کنار این واقعیت می‌گذریم که ما پیشاپیش در درونمان واجد این توانایی هستیم که به پردازش و تحلیل عظیم‌ترین امور هستی بپردازیم. ازین رو چندان عجیب نیست و بنابراین نباید چندان مایه‌ی نگرانی باشد که هنگام پرس‌وجو در باب اینکه با زندگی شغلی‌مان بهتر است چه کنیم، نتوانیم پاسخی سرراست و تمیز ارائه دهیم. این صرفا نمونه‌ی دیگری است از این قاعده که ذهن ما متاسفانه عضلات خودتامل‌گرِ ضعیف و ناورزیده ای  دارد.از آنجا که ذهن نمی‌تواند به‌سادگی به برنامه‌ی شغلی روشنی برسد، اما در عین حال ماده‌ی خام لازم برای چنین برنامه‌هایی در آن وجود دارد، باید زمان قابل توجهی را صرف این کنیم که آگاهانه شواهد مرتبط را گرد آوریم، کتابخانه‌ای از آن‌ها بسازیم، در باب آن ها بیندیشیم و تحلیل شان کنیم؛ و یقین داشته باشیم که این افکار سرگردان و ادراک حسی گریزپا سرانجام روزی به شکل گزاره ها و جملاتی روشن و مشخص درمی‌آیند. هنگامی که واکاوی این پرسش می پردازیم که با زندگی شغلی‌مان چه کنیم، بایستی با یقین باور داشته باشیم که بخش عمده‌ای از پاسخ صحیح پیشاپیش در درون ما حضور دارد اما این اطلاعات و تجربیات در پوشش‌ها و نقاب‌هایی در ذهنمان جریان می‌یابند که خودبه‌خود نمی‌توانیم آنان را بشناسیم یا درک کنیم. نکته‌ی تناقض آمیز این است که آنچه عموما بیش از هر چیز برای هدایت ما به شغلی رضایت بخش مفید واقع می‌شود، افکار گذشته‌ی ما نیستند که ربط مستقیمی به کار و شغل دارند بلکه جستجوهای ما برای کاری است که به آن علاقه داشته باشیم و نه شغل هایی که تا کنون داشته ایم؛ از همین رو لازم است پیش از آنکه عجولانه و شتابزده یک برنامه‌ی شغلی برای خودمان بچینیم، چیزهای بسیاری در مورد علائقمان و دلیل علاقه‌مان به آن‌ها بفهمیم. چه بسا اوایل توجه مان را معطوف به آن انبار تصورات خام‌مان در باب مشاغل بیندازیم یعنی کودکی.در این قسمت کتاب چند تمرین برای ریشه یابی کردن و پیدا کردن این علایق مطرح کرده است. برای مثال از ما می خواهد سه کاری که در کودکی از انجام آن ها لذت می بردیم را به خاطر بیاوریم یا محیطی را که معمولا در آنجا بازی می­کردیم، توصیف کنیم. در مرحله ­ی بعدی از ما می خواهد در پاسخ به هر کدام از این سوال ها دست به قلم شویم و چند سطری بنویسم و در گام بعدی تصور کنیم که داریم این ها را برای کس دیگری توضیح می دهیم که چرا این کارها را دوست داشته ایم. حال نوبت گام آخر و نتیجه گیری کردن است برای مثال نتایج کلی مانند « من کسی هستم که ... نظم را دوست دارم» و .. را می توان برداشت کرد. علتی که آلن دوباتن برای توجه به لحظه های شاد در کودکی بیان می کند آن است که تنها دوره ای از زندگی که به ما احساس لذت بی واسطه و شدید دست می دهد کودکی است. زیرا بعد از کودکی که دچار بلوغ می ­شویم، به تدریج بازیگوشی کنار می رود و به دنبال موقعیت اجتماعی می افتیم و در نهایت جذب نظام اقتصادی می شویم و در پس انجام کارهایمان هدف های پیچیده ای را دنبال می کنیم.مثال ها و تمرین های بیشتری در کتاب آورده شده که اینجا از آوردنش صرف کردم و به نظرم اگر جانِ کتاب رو دوس داشتید حتما سری به کتاب بزنید. این بود بخش دوم خلاصه ی کتاب «شغل مورد علاقه» که توسط انتشارات کتاب سرای نیک منتشر میشه با ترجمه ی آقای محمد هادی حاجی بیگلو. امیدوارم که خوشتون اومده باشه و کتاب را خریداری کنید و اون رو مطالعه کنید. در پایان خوشحال میشم اگر نظر یا پیشنهادی دارید در بخش نظرها برای من بنویسید و اگه کسی رو میشناسید که در حال انتخاب مسیر شغلیه و یا فکر می کنید که این مطالب براش مفیده،کتاب و خلاصه من رو بهش معرفی کنید.</description>
                <category>erfunmirzaei</category>
                <author>erfunmirzaei</author>
                <pubDate>Sat, 26 Sep 2020 00:31:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه کتاب «شغل مورد علاقه» - بخش اول</title>
                <link>https://virgool.io/@erfunmirzaei/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D8%BA%D9%84-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%82%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-pjnwc8aipyhx</link>
                <description>در این سری از متن ها می­خوام خلاصه ­ای از کتاب &quot; شغل مورد علاقه&quot; نوشته­ ی آلن دوباتن-فیلسوف معاصر سوئیسی- از سری کتاب های مدرسه ی زندگی رو باهاتون به اشتراک بذارم، جلوتر راجع به «مدرسه زندگی»  و هدفش و ... بیشتر حرف می زنیم. اما حالا بدون حرف اضافه دیگه ­ای بریم سر اصل ماجرا.به عقیده­ ی نویسنده یکی از ویژگی های جالب عصر ما، که اغلب نگفته بدیهی هم تلقی می شود، این پیش فرض است که باید در زندگی شغلی داشته باشیم که نه تنها کفاف مخارج زندگی­مان را بدهد و منبع درآمد آبرومندانه ­ای باشد، بلکه عمیقا آن را دوست بداریم و آن را کاری ارزشمند به حساب بیاوریم، کاری که خلاقیت­ مان در آن شکوفا شود. جالب ­تر آنکه در بخش های عمده­ ای از تاریخ بشر، این پرسش که آیا ما به شغل­مان علاقه داریم یا نه؟، به نظر همگان موضوعی خنده ­دار و یا عجیب و غریب بود. ما به کشاورزی و پرورش حیوانات می ­پرداختیم، در معادن عرق می ­ریختیم، لگن های ادرار را خالی می ­کردیم و  تنها لحظاتی از زندگی که یک رعیت می ­توانست چشم انتظار لحظاتی شاد و لذت­بخش باشد در ساعت های خارج از ساعت های کار بود: مثل جشن های هنگام درو، یا تصور روز عروسی پسر 6 ساله­ اش. از طرف دیگر طبقات فرهیخته­ ی رومیان باستان- که نظرات شان تا قرن ها بر کل اروپا حکم­فرما بود- هر گونه کار در برابر دریافت مزد را اساسا تحقیرآمیز می ­دانستند تا جایی که واژه ای که برای اشاره به کسب­ و کار استفاده می­کردند &quot;نگوتیم-negotium&quot; بود که ترجمه­ ی تحت ­اللفظی آن می شود &quot;کسب و کار غیرلذت ­بخش&quot; . فرض همگی آن بود که کسی که دارایی کافی داشته باشد به کار احتیاج ندارد و  تن ­آسایی، به معنای فراغت از هرگونه کار دردسرساز، تنها اصل زندگی کامیابانه بود؛ مثل شکار رفتن و برگذاری میهمانی های شبانه. البته که به نظر من هنوز هم در بخش هایی از جوامع مختلف و به خصوص در برخی از طبقات اجتماعی خاص، رگه هایی از هر دو نکته اشاره شده، باز هم وجود دارد.اما در پایان قرون میانه &quot;تغییر&quot; بزرگی رخ داد، و عده­ای از افراد شروع کردند به کار، به قصد پول درآوردن و دستیابی به رضایت از زندگی.تیسین (1576-1487)، هنرمند ونیزی یکی از نخستین افرادی بود که توانست به این هدف دست پیدا کنه. او از یک طرف از لذت های خلاقیت در کارش بهره می ­برد و از سوی دیگر بسیار مشتاق بود حق ­الزحمه ­ی خوبی دریافت کند و برای این کار یک سیستم تولید انبوه کوچک ایجاد کرد. او یکی از مبتکران این ایده ­ی انقلابی بود که کاری(شغل)  که انجام می ­دهی می ­تواند، حتی باید، مورد علاقه ­ی تو باشد و در عین حال یک منبع درآمد آبرومندانه نیز باشد. امروزه حاکمیت این ایده بلامنازع است و بدون آنکه متوجه باشیم این مسئله بخش عمده ای از اهداف و آرزوهای ما برای زندگی را شکل می­ دهد.نقاشی از چهره تیسین توسط خودش تیسین و سایر هم ­فکرانش جنبه ­ی بغرنجی را به زندگی ما اضافه کردند. تا پیش از این، اگر کاری را برای کسب لذت انجام می ­دادیم توقع کسب درآمدی از آن نداشتیم و مثل یک تازه ­کار تنها از  انجام کار لذت می بردیم- دقیقا مثل وضعیت الان من :) - و اگر هم کاری را به قصد کسب درآمد انجام می­ دادیم چندان برایمان مهم نبود که آیا از کارمان لذت می­بریم یا نه. خواست هر دوی این ­ها – پول و رضایت درونی- پیچیدگی های زیادی به زندگی ما اضافه کرده به طوری که امروزه تعریف ما از کار خوب شغلی است که هم ژرف ­ترین بخش های درونی ما را در بر بگیرد و هم بتواند درآمد لازم برای رفع نیازهای مان را در پی داشته باشد. البته این موضوع-خواست دوگانه- مختص به زمینه «شغل» نیست و بحث در مورد «روابط» نیز به همین ترتیب است؛ یعنی که در بخش عمده ­ای تاریخ بشر، این موضوعی خارق­ العاده محسوب می­ شد که هر انسانی قرار است عاشق شریک زندگی ­اش باشد به جای اینکه صرفا همسر یا شوهر خود را تحمل کند. ازدواج اساسا هدفی عمل گرایانه بود و عشق رمانتیک چیز دیگری بود که اغلب در نوجوانی یا در رابطه ای خارج از ازدواج تعریف می ­شد. اما در حدود 1750 بود که تغییری بزرگ اتفاق افتاد و مفهوم «ازدواج عاشقانه» شکل گرفت.همان طورکه دیدیم، جهان مدرن بر اساس چشم ­انداز های خوش­ بینانه­ ای بنا شده که با نسخه های پیشین زندگی که بر پایه ­ی رنج بود بسیار متفاوت است. اما این ایده ها مشکلات و فجایعی نیز به بار آورده ­اند: بی ­طاقتی ، احساس تردید و دودلی شدید و اشکال جدیدی از نا امیدی. ما اساس زندگی خود را بر پایه آرزو های بلندپروازانه ای چیده ایم که مدام باعث می­ شود احساس کنیم کم آورده ایم.یک نکته­­ ی جالب دیگری که در این ماجرا وجود دارد آن است که ما گرایش داریم که به خودمان بگوییم راه دست یابی به این خواست ها چندان دشوار نیست و تنها کافی است به «ندای غریزه ­­ی مان» گوش کنیم. یکی از نشانه های باور داشتن ما به این موضوع آن است که برای ایجاد یک رابطه یا یافتن شغل  خود را چندان نیازمند تمرین و آموزش نمی­ دانیم در حالی که به شدت معتقد هستیم که برای یادگیری مهارت های ریاضی نیاز است که از کودکی ساعت ها آموزش ببینیم. تقریبا همه ­­­ی ما قبول داریم که این تصمیم ها اهمیتی بسیار و تبعات فراوانی در زندگی دارند اما تصور می­ کنیم که این چیزها را نه می­ توان آموخت و نه می­ توان آموزش داد بلکه معتقدیم که وقتی زمانش فرا برسد ، پاسخ درست به سادگی به ذهنمان خطور می­کند و این یکی از تناقض گویی های عجیب تاریخ فکر بشر است.هدف مجموعه ­ی مدرسه ­ی زندگی تصحیح این مفروضات آسیب زاست که به طور ناخودآگاه دچارشان هستیم.امروزه موانعی که برای یافتن شغل مورد علاقه ی خود با آن روبرو هستیم دیگر فقدان آموزش یا عدم امکان اطلاع یافتن از فرصت های کاری مناسب نیست بلکه مانع اصلی این است که ما نمی­توانیم تحلیل دقیقی از قابلیت هایمان داشته باشیم و برای پرورش این قابلیت ها به درستی راهنمایی نمی­ شویم. همین ایده آل یابِ دشوار است که امروزه آزمون های هدایت شغلی امروزه ادعا دارند که حل و فصلش کرده اند، اما به نظر نویسنده -و هم چنین من- بسیار با آن فاصله دارند.برای مثال شما فرض کنید که «موتزارت» در تست  MBTI شرکت کرده است و به احتمال زیاد نتیجه ی آن به این صورت بوده است که : « شغل مناسب شما آن هایی هستند که مستلزم کار تخیل ورزانه با ایده ها و طراحی ها هستند ؛ مانند هنرها، بازیگری، نویسندگی خلاقانه و هم چنین طراحی تجسمی و ....».البته مشکلات این آزمون ها صرفا در مورد نوابغ پیش نمی ­آید. برای مثال یکی از مشکلات دیگر این نوع آزمون ها این است که تنها شغل هایی که در حال حاضر در بازار موجود هستند را در نظر می­ گیرند و چه بسا کسی توان عظیمی برای شغلی داشته باشد که هنوز ابداع نشده است. البته ما نباید بخاطر این سردرگمی ها خودمان را سرزنش کنیم. جامعه به ما وعده داده که مشاغلی رضایت بخش وجود دارد، اما بدبختانه به ما این آمادگی را نداده اند که چگونه استعدادها و سلایق خود را کشف کنیم. این کتاب سعی می کند که در تصحیح این معضل تاریخی سهمی داشته باشد. این بود خلاصه ی فصل اول کتاب «شغل مورد علاقه» که توسط انتشارات کتاب سرای نیک منتشر میشه با ترجمه ی آقای محمد هادی حاجی بیگلو. امیدوارم که خوشتون اومده باشه و کتاب را خریداری کنید و اون رو مطالعه کنید. در پایان خوشحال میشم اگر نظر یا پیشنهادی دارید در بخش کامنت بنویسید. </description>
                <category>erfunmirzaei</category>
                <author>erfunmirzaei</author>
                <pubDate>Fri, 18 Sep 2020 23:27:51 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>