<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های اریسا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@erisa.mousavi</link>
        <description>معماری خسته از معماری پناه آورده به نوشتن ...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 22:31:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/27798/avatar/OC2pWj.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>اریسا</title>
            <link>https://virgool.io/@erisa.mousavi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قصه های خط سفید-قسمت چهاردهم: جوونک رعنا توزرد از آب دراومده 2</title>
                <link>https://virgool.io/@erisa.mousavi/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B7-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%AC%D9%88%D9%88%D9%86%DA%A9-%D8%B1%D8%B9%D9%86%D8%A7-%D8%AA%D9%88%D8%B2%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%A8-%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%AF%D9%87-2-g30haj7xjulv</link>
                <description>  مریم صبح اولین نفر وارد دفتر شد، آتلیه بدون غزل سوت و کور بود، دلش براش تنگ شده بود، زنگ زد بهش: چطوری خانم مهندس، کجایی بابا دلم برات تنگ شده. – سلام مریم، بخدا منم، به غلط کردن افتادم، بو میدم، بخدا در شأن یه دختر نیست. چه خبرا از دفتر؟ بهرام خوبه؟ اون پویان ذلیل شده نیومد هنوز؟ مریم با خنده گفت: غزل مهلت میدی منم حرف بزنم؟ خبر خاصی نیست اکثر روز من و بهرامیم. غزل پرید وسط حرفش و گفت: ای بابا پس حسابی خوش میگذره میخوای نیایم ما دیگه.– برو بابا، حاجی بابا هم هست، بیا الان مهدی هم اومد. با سر به مهدی سلام کرد.– پررو شدی مریم خانم میخوای کلا حاجی بابا رو هم بفرستیم سر یه کاری شما تنها باشین؟ راستی مریم چه خبر از پیمان؟ مریم با تعجب گفت: دوست پسر شماست از من میپرسی؟ - نه بابا من خیلی خبری ازش ندارم! الان 3 روزه کلا 2 بار با هم حرف زدیم، از وقتی ماشین خوشگله رو خریده کلا فکر کنم دیگه منو نمیپسنده، مریم پاشو امروز بعدازظهر بیا اینجا، یکم حرف بزنیم، حالم بد شد انقدر مرد دیدم آخه! –باشه، مهدی بیاد بهش میگم میام پیشت. – ایول میبینمت، من برم دوتا داد بزنم اینا باز دارن واسه خودشون میپلکن، فعلا.گوشی و که قطع کرد، مهدی پرسید: غزل بود؟ -آره، یه بند داشت حرف میزد، اوضاع چطوره؟ -خوبه، داره خوب پیش میره انتظارشو نداشتم، مریم، یه چیزی هست باید بهت بگم، یعنی باید به غزل میگفتم، ولی میشناسیش که چقدر کولیه، از تو بشنوه بهتره. مریم دست از کار کشید و گفت: بگو ببینم چی شده؟-خب ببین، من چند شب پیش این وکیله رو تو اندرزگو دیدم، داشت شماره میداد... مریم با اخم گفت: تو اونجا چیکار میکردی خب؟ - ا من داشتم با بابا میرفتم خونه، تو هم گیر میدی ها! مریم خندید و گفت: شوخی کردم، اتفاقا غزل هم میگه چند روزه ازش خبر نداره. –بفرما، بفرما، وقتی میگم با هرکی زود صمیمی نشین همین میشه دیگه، بیا الان دلشو میشکونه، پسره فلان فلان شده، بخدا شیطونه میگه برم دفترشو بریزم بهم... مریم با نگاه عاقل اندر صفیه مخصوص خودش نگاهش کرد و گفت: حالا شما آروم باش، الان تو چرا انقدر جوش میزنی؟-آخه کار الانش نیست، اونموقع که دانشگاه قبول شده بود هی میومد از پسرای رنگ و وارنگ دور و برش برای من تعریف میکرد، انقدر اعصابم خرد میشد، الانم که بزرگ شدیم هنوز همون بساطه! اصلا هیچ وقت به من مهلت نداد بهش بگم حسم چیه!–مهدی، غزل الان 2 ساله با هیچکس حتی یه قرار ساده هم نرفته، حس نمیکنی خودت لفتش دادی؟ با این وکیله هم اصلا جدی نبودن اگه بودن الان کلی حرص میخورد که چرا ازش خبری نمیگیره، حالا یا سرش خیلی گرمه، یا واقعا براش مهم نیست، تو هم اگه میخوای اتفاقی بیفته باید بجنبی. پویان کلید انداخت وهمراه بهرام اومد تو، سلامی کرد، مریم ومهدی اومدن سمتش، مهدی پرسید: چقدر زود برگشتی پسر، خوب کردی جمع کن که کلی کار داریم. پویان دست هاشو به نشانه تسلیم آورد بالا، گفت: از دست این غزل، کچلم کرد انقدر بهم زنگ زد، هی گفت کی میای! تلفنش زنگ زد، ادامه داد: بفرما خودشه. مهدی گفت: جوابشو نده بریم اونجا سوپرایزش کنیم. مریم گفت: میشه منم بیام؟ دلم براش تنگ شده. 1 ساعت بعد 3تاییشون به از بهرام خداحافظی کردن، بهرام اخماش تو هم بود گفت: راحت باشین، منو تنها بذارین. پویان گفت: داداش تو داری کلا مارو ول میکنی میری ما چیزی بهت میگیم؟ پررو نشو به کارت برس. تو راه مریم به مهدی گفت: یه شیرینی فروشی دید وایسا براش شیرینی بخریم، با چایی بخوریم ذوق میکنه بچه. رسیدن و ماشینو که پارک کردن، پیاده شدن به سمتکارگاه راه افتادن، صدای داد و بیداد غزل و شنیدن، سریع رفتن تو دیدن داره با 2 تا مرد چاق که صندل پوشیده بودن با جوراب سفید و بلوزشون رو شلوارشون بود دعوا میکنه، مهدی سریع پرید وسط و گفت: خانم مهندس مشکلی پیش اومده؟ غزل چشمش که به مهدی افتاد خاطرجمع شد و گفت: آقایون از شهرداری تشریف آوردن و میخوان بابت کارگرهای افغان جریمه مون کنن، هرچی هم بهشون توضیح میدم که همشون کارت دارن به خرجشون نمیره. یکی از مردها که از اون یکی زشت تر بود گفت: خانم فقط بحث کارگر نیست، حضور شما هم اینجا قابل بحثه! با این حجاب و سر و وضع... غزل از کوره در رفت، پره های بینیش به قدری باد کرده بود که کم مونده بود پاره بشن، مریم سریع اومد بردش یه گوشه، پویان و مهدی رفتن با مأمورا صحبت کنن. قضیه که حل شد برگشتن پیش دخترا، پویان گفت: غزل جان یکم ملایم تر نمیتونی با ملت برخورد کنی؟ یه پولی میدادی بهشون میرفتن، داد و بیداد کردن نداشت. با همون حرص جواب داد: پول زور بدم؟ کور خوندی. مریم دست زد به پشتش گفت: آفرین شیرزن، حالا یه چایی بهمون بده، بیا بشین شیرینی و چایی بخوریم. اخم های غزل باز شد و دستاشو کوبوند بهم و گفت: آخ جون نون خامه ای! و سریع رفت که فلاسکشو بیاره. وقتی برگشت یه نون خامه ای برداشت و گفت: میدونین بچه ها همیشه دوست داشتم از این باکلاسا باشم که خامه وسط نون خامه ای و خالی میکنن بعد میخورن، در حالیکه دومی و برمیداشت ادامه داد: در صورتیکه از اونام که اولی تموم نشده دومی و ورمیدارم. چاییو که خوردن پویان گفت: خب غزل خانم، دیگه از فردا برو دفتر، من هستم دیگه میام، دستت درد نکنه این مدت، خیلی اذیت شدی. غزل گفت: والا باید غرامتشو بدی، یه دوست پسر BMWسوار از دست دادم، هزینه اش سنگینه. مریم چشماش گشاد شد و گفت: غزل واقعاً تمومش کردی؟ غزل با بی تفاوتی گفت: وقتی زنگ نمیزنه تمومه دیگه، بیخیال بابا، مریم زنگ بزن بهرام بیاد اینوری شام 5 تایی بریم بیرون. مهدی با شعف خاصی گفت: موااافقم.</description>
                <category>اریسا</category>
                <author>اریسا</author>
                <pubDate>Tue, 12 Feb 2019 10:45:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه های خط سفید-قسمت سیزدهم: جوونک رعنا توزرد از آب دراومده 1</title>
                <link>https://virgool.io/@erisa.mousavi/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B7-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%AC%D9%88%D9%88%D9%86%DA%A9-%D8%B1%D8%B9%D9%86%D8%A7-%D8%AA%D9%88%D8%B2%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%A8-%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%AF%D9%87-1-a2key0hoxaih</link>
                <description>  غزل چشماش از تعجب گرد شد گفت: بابا جان، فکر نمیکنم تصمیمش با شما باشه! آقای راد در حالیکه داشت بر میگرشت تو هال گفت: هست دخترخانم هست، بذار رفتی خونه شوهر اون تصمیم بگیره چیکار کنی، الان نهایت میتونی بری همون دفتر نقاشیتو بکشی، کارگاه تعطیله، محمودی خودش با مهدی حرف میزنه یکی و میفرسته!– بابا کارت اصلا درست نیست! چرا آبروی منو میبری، تو که میدونی من کار خودمو میکنم، چرا اینکار و کردی.؟!– بسه بسه خیره سر بازی در نیار. و رفت نشست رو مبل مخصوصش و شروع کرد با تبلتش بازی کردن! غزل داشت از حرص دیوونه می شد، از خونه زد بیرون، شماره مهدی و گرفت و پخ زد زیر گریه، مهدی از پشت خط پرسید: غزل چی شده! چرا گریه می کنی؟ هیچ جوابی نداد، همینطور به گریه کردنش ادامه داد، مهدی گفت: دارم میام سمت خونه، میام دنبالت، غزل رفت کنار جوی آبی که از کوچشون میگذشت زیر سایه درخت نشست، چنان بغضی داشت که هرکی میدیدتش غم عالم میریخت تو دلش، همه اش داشت به خودش، دختر بودنش و فرهنگ مزخرفی که توش بزرگ شده بود لعن و نفرین می فرستاد، انقدر تو حال خودش بود که متوجه اومدن مهدی نشد، مهدی اومد نشست کنارش، زد رو شونه اش و گفت: سلام خانم مهندس. تا چشمش به مهدی افتاد دوباره شروع کرد به گریه کردن، مهدی بیچاره هاج و واج مونده بود، نمیدونست داستان چیه، ولی از روی تجربه صبر کرد، گریه غزل که کم تر شد گفت: پاشو بریم یه چرخی بزنیم حرف بزن، غزل از جاش تکون نخورد، مهدی گفت: بزور ببرمت؟ بعدم دستشو کشید و بلندش کرد و سوار ماشین شدن و بردش سن مارکو بستنی فروشی محبوب غزل. داشت بستنیشو میخورد که یهو موتورش روشن شد و شروع کرد به تعریف کردن کل ماجرا برای مهدی.مهدی که داستان و شنید گفت: تو که بابای منو میشناسی! خودش مدافع حقوق زنانه، اگه هم اونموقع چیزی نگفت شاید بابات آتیشی بوده، نخواسته باهاش مخالفت کنه، حالا بذار شب برن پیاده روی ببین نظرش برمیگرده! تو هنوز بعد اینهمه سال نشناختیشون؟ غزل با تعجب گفت: همون منم از بابات تعجب کردم که چرا هیچی نگفت! راستی یه چیزی، بابات که انقدر روشنفکره، پس تو چرا اینطوری؟؟ یادم نمیره که تو هم چقدر دقم دادی تا بفرستیم کارگاه! مهدی دستاشو به نشانه تسلیم آورد بالا و با خنده گفت: نخواستم بهت فشار بیاد، برو دهنت سرویس بشه، 1 هفته که مجبور بشی بدونه میزانپیلی بری سرکار خودت خسته میشی. یهو چشمش افتاد به گوشی غزل، اخماش رفت تو هم، گفت: گوشیت داره زنگ میخوره. غزل یه نگاهی به صفحه گوشی انداخت و گفت: بیخیال پیمانه، حالا بعداً بهش زنگ میزنم، بدمینتون همراته بریم پارک یکم بازی کنیم؟ ابرهای تیره و تار از جلو چشم آقا مهدی رفتن کنار و شاد و شنگول گفت: آره فکر کنم.مهندس محمودی و آقای راد هنوز بعد از 30 سال رفاقت عادت پیاده روی های شبانه شونو داشتن، 2 تا آدم کاملا متفاوت از همه نظر که همه مونده بودن تو راز دوستی این دو نفر، داشتن تو پارک قدم میزدن که چشمشون افتاد به بچه ها که داشتن بازی می کردن، مسیرشونو به سمت بچه ها کج کردن، غزل تا چشمش به باباش افتاد اخماش رفت تو هم، یه سلام زیرلبی داد، مهدی رفت جلو با دوتا باباها دست داد، شروع کردن به خوش و بش، مهندس محمودی رو به غزل گفت: خب دخترم، شنیدم گرد و خاک به پا کردی، کار چطوره راضی هستی؟ غزل با همون اخم های تو هم گفت: والا عمو من فقط 1 روز رفتم سرکار! آقای پدرمون مگه گذاشت بفهمم خوب بود یا بد بود! آقای راد انگار نه انگار که اون حرفا رو زده بود تو خونه، با لبخند رو به مهدی و مهندس گفت: ببینین دختره دیگه، چقدر لوسه، بابا جان من که حرفی ندارم، مهدی که هست خیالم راحته. غزل سرخ شد اومد یه چیزی بگه که مهدی بهش اشاره کرد ساکت باشه! بعد از صلح اجباری میان پدر و دختر، مهدی پیشنهاد داد که غزل به مناسبت اولین روز کار اجراییش باید به همه شام بده، غزل با راکت بدمینتون افتاد دنبالش و داد زد: نه که خیلی حقوق میده، شامم میخواد! پدرها وایساده بودن و به کتک خوردن مهدی میخندیدن. آقای راد گفت: غزل زنگ بزن به مادرت بریم شام بخوریم دور هم. شام که خوردن از هم خداحافظی کردن، مهدی هرکار میکرد نمیتونست لبخندشو جمع کنه، مهندس یه نگاهی بهش انداخت و گفت: چیه پسر حالت خوبه؟ - خب خوبه که خوب باشم، مگه بده؟ مهندس گفت: نه فقط نگرانتم یه کاری باید بکنم تا همیشه خوب باشی، درسته؟ مهدی خودشو زد به اون راه و گفت: متوجه منظورتون نمیشم بابا! مهندس با خنده گفت: باشه پسر، تو نفهمیدی منظورمو، منم باور میکنم، ا چی شد یهو چرا اینطوری کردی؟ مهدی گاز داد و رفت پشت یهBMW  که داشت به ماشین بغلیش شماره میداد، آروم انداخت بغلشو رد شد، خدا خدا می کرد که همونی باشه که فکرشو میکرد، وقتی پیمان و پشت فرمون دید از خوشحالی سوتی کشید. مهندس پرسید: پسر چت شد تو یهو! با همون نیش باز جواب داد: هیچی بابا جان، اتفاقای خوبی تو راهه. غزل که رسید خونه یادش افتاد به پیمان زنگ نزده، شمارشو گرفت، جواب نداد، اونم بیخیال شد و لباسشو عوض کرد که بخوابه.</description>
                <category>اریسا</category>
                <author>اریسا</author>
                <pubDate>Tue, 12 Feb 2019 10:44:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه های خط سفید- قسمت دوازدهم: اکبر</title>
                <link>https://virgool.io/@erisa.mousavi/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B7-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%A7%DA%A9%D8%A8%D8%B1-kadyhaqevxi1</link>
                <description> صبح روز موعود ساعت 7:30 غزل حاضر و آماده در حال خوردن صبحانه تو آشپزخونه بود که جناب راد پدر محترم وارد شد، با تعجب به غزل که داشت تند تند برای خودش لقمه کره عسل میگرفت نگاه کرد و گفت: عجبه! خانم مهندس اینوقت صبح بیداری؟ غزل یه قلپ چایی زد وگفت: صبح بخیر بابا جون، بله من از امروز یک نیروی اجرایی ام باید 8 سرکار باشم. آقای راد نشست و تبلتشو درآورد و شروع کرد به مرور اخبار روز، بدون اینکه سرشو از اون تو بیاره بیرون گفت: خیر باشه بابا جان. آفرین، آفرین. کامل که سیر شد بلند شد لپ باباشو ماچ کرد و گفت: برای دختر کوچولوت دعا کن که بتونه از پسش بر بیاد، من رفتم، داد زد و گفت: مامان خداحافظ. مامانش اومد دم در برای بدرقه هی تند و تند سفارش میکرد: مادر بالای داربست نریا! جوشکاری میکنن چشماتو ببند، چیزیت نشه. آقای راد که صداشو شنید اومد دم در و گفت: مگه کجا داری میری بابا جان؟ غزل آخرین بند کفششو بست، صاف وایساد حالت دو به خودش گرفت و گفت: کارگاه! و دویید از پله جست زد پایین و صدای باباش که داد میزد: وایسا ببینم یعنی چی و مثلا نشنید. آقای راد شروع کرد به عربده کشی تو خونه: همینم مونده بود! دختر و چه به این جور جاها رفتن، خانووووم ببین چقدر دختره خیره سر شده، من و نگاه کن خانم دارم با شما حرف میزنم، ای خدا کیه به حرف ما گوش کنه!! مامان غزل با بی تفاوتی گفت: راد انقدر جوش نزن، سکته میکنی میفتی رو دستم، کارشه درسشو خونده، تو چیکار داری؟ آقای راد هزار تارنگ عوض کرد سرخ شد، بنفش شد، زرد شد، سیاه شد، گفت: انقدر همین حرفا رو بهش زدی پررو شده دیگه! عوض اینکه فکر زندگیش باشه راه افتاده ادای مردا رو در میاره، خانم دارم با تو حرف میزنم کجا میری؟ مامان غزل حاضر و آماده در حال بستن کیفش گفت: وای راد! چقدر سر و صدا می کنی، کلاس یوگا دارم دیگه، غذای ناهارت تو یخچاله، منتظر من نمون گرم کن بخور. و رفت و آقای راد هفت رنگ و جا گذاشت تو خونه.1 ماه پیش، دوست مریم که چند سالی بود تو کار شیرینی پزی بود تصمیم گرفت مغازه ای بخره و طراحی مغازه رو آورده بود آتلیه بچه ها، جذابیت این کار برای همشون که از دم ذلیل شکم بودن انقدر بالا بود که واقعا در عرض 1 هفته کل کارشو بستن، برای غزل این جذابیت 100 برابر بود چون که شیرینی فروشی دقیقا اول بلوار اندرزگو بود و این برای غزل یعنی فقط 10 دقیقه پیاده روی تا محل کار جدید. رأس 8 رسید به محل، منتظر مهدی بود تا سر برسه و باهم وارد بشن و هماهنگی های لازم و انجام بدن، خیلی ذوق داشت، اولین کاری که کرد یه سلفی انداخت و گذاشت استوری، تکیه داده بود به دیوار و داشت اینستا گردی میکرد که مهدی صداش زد: سلام خانم مهندس.سرشو بلند کرد دید همراه مهدی یه جوون لاغر، مو مشکی سیبیلو با یه زنجیر طلا گردنش و کفشای ورنی مشکی براق وایساده زل زده بهش، صاف وایساد و گفت: سلام مهندس، چقدر دیر کردین! مهدی سر تا پای غزل و برانداز کرد باورش نمیشد به حرفش گوش داده باشه و انقدر ساده اومده باشه سرکار، با رضایت گفت: بله ببخشید تا برم دنبال اکبر دیر شد، اکبر آقا بیا ایشون خانم مهندس راد هستن، از امروز در خدمت ایشونی. اکبر آقا همونطوری بدون اینکه سلام کنه با چشمای وق زدش زل زد به غزل!مهدی و غزل باهم یه چرخی تو مغازه زدن، غزل کنار مهدی راه میرفت، آروم گفت: واسه همین یه ذره جا انقدر منو نصیحت کردی! واقعا که ازت نمی گذرم. مهدی بهش اخمی کرد و گفت: هیس حالا همین مونده کارگره بشنوه، رو سرم سوار شه! بشین یه لیست در بیار از چیزایی که لازم داری، بگم برات بفرستن، فردا هم اکبر با 2 تا از دوستاش میان، برای قسمت های تخریبی، نقشه ها رو حتما داشته باش اینجا، لطفا هم همه نکات ایمنی و اول خودت رعایت کن بعد به همه تذکر بده، غزل اینجا تو چشمه یه کار نکن که شهرداری هر روز برامون داستان درست کنه. غزل کلافه گفت: وای مهدی! خلم کردی، باشه. لیست و که آماده کردن مهدی آخرین سفارش ها رو هم کرد و خداحافظی کرد و رفت. غزل رو به اکبر گفت: خب شمارتو بده به من، بعدش هم برو این دور و اطراف یه چرخی بزن، آمار اطراف و در بیار ابزار فروشی و دفتر فنی یادمه که یک دوتا دیدم تو این خیابون برو کارتشون یا شماره هاشونو بگیر بعد بیا ببینیم چی کاره ایم. گوشت با منه؟ میشنوی چی میگم؟ -ها. –ها نه و بله! خب برو دیگه واسه چی وایسادی زل زدی به من! اکبر که رفت غزل لپ تاپشو درآورد نشست کف زمین، یه سری فرم که مهدی بهش گفته بود و درست کرد، 1 ساعت گذشت خبری از اکبر نشد، وانتی که مهدی فرستاده بود با میز و صندلی و کامپیوتر از راه رسید، غزل در حال التماس به راننده بود که کمکش کنه تا خالی کنن وسایل و راننده هم مشغول ناز کردن بود که اکبر آقا سلانه سلانه از انتهای پیاده رو پدیدار شد، غزل داد زد: اکبر بجنب، کجا موندی پس بیا اینا رو بیار پایین. انگار بهش می گفتی عجله کن قدم هاش کند تر میشد، 5 دقیقه طول کشید تا برسه دم وانت. بالاخره مرحمت فرمودن و شروع کردن به خالی کردن وسایل، غزل یک لحظه پشت کرد که بره توی مغازه که یهو صدای شترق بلند و پشت بندش صدای شکستن چیزی اومد، برگشت و دید میز کج وسط زمین و هوا رو یه پایه ی شکسته و اکبر بالای وانت وایساده و دوباره زل زده بود. کارد میزدی خونش در نمیومد داد زد: هیچ معلومه چیکار میکنی! حواست و چرا جمع نمیکنی؟ همون لحظه راننده وانت اومد گفت خانم مهندس زودتر خالی کنین من کار دارم. برگشت با یه نگاه غضبناک به راننده نگاه کرد، که طرف موش شد رفت تو ماشینش نشست، رو به اکبر گفت تا یه ربع دیگه همه وسایل تو باشه وگرنه تو میدونی و مهندس محمودی. و رفت تو مغازه. وسایل که اومد تو برای خودش یه گوشه همه چی و چید. اکبر اومد پیشش گفت: ناهار نمیدی؟ چشمای غزل 4 تا شد، یه نگاه به ساعتش کرد و گفت: تازه ساعت 12، 1 ساعت هم که واسه خودت داشتی چرخ میزدی تو خیابونا، کو شماره هایی که قرار بود بگیری؟- شماره چی چی؟- من تورو فرستادم دنبال چی؟ (زل زد) ببینم تو با من میخوای لج کنی؟ (زل زد) اگه میخوای لج کنی بگو که از همین اول کاری تکلیفتو معلوم کنم! (باز هم زل زد) همین الان میری یه ربع دیگه اینجایی، اگه نرسیدی دیگه اصلا نیا، زل نزن برو. بالاخره روش کم شد و رفت و واقعا یه ربع دیگه با دست پر برگشت، غزل گفت خب آفرین پس چرا از همون اول کارتو درست انجام نمیدی؟ غذا هم زنگ زدم الان میاد، خوردی این خریدا رو برو تحویل بگیر.اکبر آقا تا آخر روز مثل بچه آدم کار می کرد، ولی هنوز زل میزد، غزل سعی کرد کنار بیاد باهاش، پیش خودش گفت شاید یه بیماریه، ساعت 5 مرخصش کرد و خودشم به مهدی زنگ زد و گزارش داد ورفت سمت خونه. به محض اینکه کلید انداخت و اومد تو، آقای راد نازل شد بالای سرش: به به خانم مهندس، خوب در میری از دست ما، من امروز زنگ زدم به محمودی، تکلیف تورو معلوم کردم دیگه نمیری سرکار... </description>
                <category>اریسا</category>
                <author>اریسا</author>
                <pubDate>Tue, 12 Feb 2019 10:40:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه های خط سفید- قسمت یازدهم: دخترها به کارگاه نمی روند/ می روند</title>
                <link>https://virgool.io/@erisa.mousavi/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B7-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF-xbbks9znibg3</link>
                <description> - بهنام آخه الان داری به من میگی؟ من قرارداد و بستم همه امیدم به تو و اکیپت بود، خودم نمیرسم واقعا! - به جان مهدی نمیتونم، میدونم قول دادم ولی نمیرسم وسط کار ولت کنم بهتره یا از همین اول بگم؟ - بخدا کارت درست نبود من روت حساب کرده بودم- میدونم داداش شرمندتم، جبران میکنم مهدی گوشی و قطع کرد، سرشو گذاشت بین دستاش، بچه ها همه زل زده بودن بهش منتظر بودن که یه حرفی بزنهبهرام بالاخره سکوت و شکست: مهدی حرف بزن دیگه! با حواس پرتی سرشو آورد بالا و گفت: بهنام میگه نمیرسه بیاد سر پروژه شیرینی فروشیه وایسه! - خب اونو که خودمونم فهمیدیم تو چرا غمبرک زدی! یه کاری میکنیم دیگه! - چیکار میکنیم یه چی میگی ها تو که سرت شلوغه برای کارای رفتنت، خودمم که باید برم سر پروژه حاجی، پویان هم که این وسط رفته داره خودشو واسه محیط زیست تیکه تیکه می کنه! 2 روز دیگه تحویله ساختمونه، دستم به هیچ جا بند نیست... غزل یه سرفه بلندی کرد، همه سرشونو برگردوندن سمتش: ببخشیدا ما هم هستیم! مهدی کلافه گفت: منظورت چیه بخدا غزل الان اصلا وقت شوخی نیست!-شوخی چیه، میگم من و بفرست!-تورو بفرستم کارگاه!!!!!! -آره! چیه انقدر تعجب نداره! بهرام گفت: مهدی راست میگه ها! کار خاصی نداره، کارگاه ساختمونی از صفر تا صد نیست که یه بازسازی ساده است، تازه تا زمانیه که پویان برگرده، منم صبح ها کارامو میرسم، بعداز ظهر میرم، غزل برگرده دفتر، همین 10 روزه تا پویان برگرده دیگه. مهدی در حالیکه سرشو با شدت تکون میداد گفت: نه، نه، نه! اصلا کار درستی نیست، به من زمان بدین فکر کنم! و رفت تو اتاق! غزل با شدت هوار‌و فوت کرد و با حرص گفت: امان از شما مردا! بهرام باهاش حرف بزن، اول کاری که عمله بنا سر ریز نمیشن اونجا! غیرتش باد کرده، تا هماهنگی های اولیه انجام بشه و جا بیفتیم پویانم برگشته، تورو خدااا، من خیلی دلم میخواد برم کارگاه از نزدیک ببینم.بهرام گفت: باشه شر نکن، باهاش حرف میزنم. رفت یه چایی از حاجی بابا گرفته و در زد و رفت تو اتاق مهندس محمودی. مریم به غزل گفت: واقعا دلت میخواد بری؟ غزل گفت: آره به خدا، تا واقعا نبینی چی میشه که نمیشه طراحی کرد! مریم همینطور که داشت تو گوشیش بازی می کرد گفت: ولی من اصلا دوست ندارم برم، خیل محیطش مردونست، تازه عمرا کارگر حرف یه زن و گوش بده. غزل با غرور پاشد بره سمت آبدارخونه و گفت: حالا من میرم ببین چطوری حرف خانم مهندس و گوش میکنن.بهرام بعد از یک ساعت و نیم از اتاق اومد بیرون، غزل دویید سمتش گفت: چی شد. بهرام انگشتشو به نشونه هیس گذاشت رو لبش، مهدی پشت سرش از اتاق اومد بیرون و گفت: خب من میرم پروژه حاجی، رو به غزل گفت: آماده شو باهم بریم. غزل با تعجب گفت: منم بیام؟ - آره کارت دارم. سریع دویید کیفشو ورداشت و با بچه ها الوداع کرد و همراه مهدی رفتن سمت پارکینگ، مهدی گفت با ماشین تو میریم که تو کارت تموم شد برگردی دفتر. – چشم رئیس. سوار که شدن مهدی گفت: خب غزل، ببین من واقعا اصلا قلبا راضی نیستم که تو بری اونجا، کارگاه یه محیط کاملا مردونست، خیلی اتفاقا ممکنه بیفته، تو یه نیروی دفتری هستی، نمی تونی کارگاهی باشی... یه مکثی کرد تا ببینه واکنشش چیه، غزل خون خونشو میخورد، ولی ساکت موند که حرفاش تموم بشه، مهدی ادامه داد: ولی از اونجا که خودت خیلی اصرار داری و این فقط یه پروسه 10 روزه است، و هنوز عملیات سنگینی اونجا شروع نمیشه، میتونی بری، اما ... غزل پرید وسط حرفش و گفت: واقعا؟ میتونم برم؟ مهدی گفت: آره، ولی صبر کن، خیلی شرط و شروط داره، به محض اینکه ببینم رعایت نمیشه، کلا رفتنت کنسل میشه و واقعا هم برام مهم نیست پروژه! غزل چشم گردوند و گفت: خب حالا بگو ببینم شرط و شروطو!– خب، خوب گوش کن، آرایش نمیکنی، مانتو جلو باز ممنوع، یه کفش اسپرت راحت میپوشی، لاک نمیزنی، موهاتو جمع میکنی.... غزل شاکی گفت: اوووو چه خبرته! مگه گشت ارشادی!!! خودم میدونم باید ساده باشم، این حرفا گفتن داره؟ - میدونم میدونی، خواستم تأکید کنم، رسیدیم، من پیاده میشم، تو برگرد دفتر. – بله ممنون مهندس، 15 تومن میشه. –برو، خداحافظ.بعد از اینکه مهدی پیاده شد، غزل با حرص گاز داد و رفت، زنگ زد به مریم و شروع کرد غرغر کردن: فکر کرده کیه با من اینطوری حرف میزنه، مگه من خودم حالیم نیست! حالشو میگیرم صبر کن، یه کاری میکنم اصلا از این به بعد منو بفرسته کارگاه، فکرک رده میتونه منو تحقیر کنه؟ همینطور در حال غر زدن یه ماشین پیچید جلوش، عصبانی شد داد زد: هو چیکار میکنی؟ مریم یه لحظه گوشی دستت، الان آدمت میکنم، افتاد دنبال ماشینه تو اتوبان، دستشو گذاشت رو بوق، رفت کنارش داد و بیداد راه انداخت که: مثلا خیلی باحالی؟ مثلا خیلی بلدی؟ مریم از پشت خط داد میزد: غزل آروم باش تورو خدا! اصلا یادش رفته بود داشت با مریم حرف میزد، وقتی رسید دفتر هم چنان اعصابش داغون بود، بچه ها جرأت نداشتن باهاش حرف بزنن. تایم کاری که تموم شد، 3 تایی رفتن باهم پایین تو آسانسور پیمان و دید، به اون بیچاره هم پرید: به به آقای وکیل، هیچ معلومه کجایی تو؟ - غزل جان بخدا خیلی کار داشتم امروز بیا بریم یه چیزی بخوریم. – نخیر ممنون من میخوام با مریم برم بیرون، دست مریم و کشید و بدون خدا حافظی رفت از آسانسور بیرون، مریم یه نگاه ملتمسانه ای به بهرام انداخت ولی غیر تسلیم و رضا کو چاره ای! خودش و آماده کرد تا 2 ساعت شنونده مطلق غرهای غزل باشه....</description>
                <category>اریسا</category>
                <author>اریسا</author>
                <pubDate>Tue, 12 Feb 2019 10:38:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه های خط سفید-قسمت دهم: پسرخاله نخراشیده نتراشیده</title>
                <link>https://virgool.io/@erisa.mousavi/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B7-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%87%D9%85-%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%87-%D9%86%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%86%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%87-oqi7oobzpajw</link>
                <description> مریم که از دفتر خارج شد، غزل یه چشم غره نثار بهرام کرد، بهرام گفت: چیه! چرا اینطوری نگاه میکنی؟ غزل با حرص گفت : هیچی والا راحت باش. دختره 2 روزه داره دیوانه میشه، به روی مبارک خودت نمیاری! بهرام عصبانی شد و گفت: اولا که این مسأله کاملا شخصیه به تو ربطی نداره، دوماً از کجا میدونی به روی خودم نمیارم؟ پاشد و رفت رو بالکن، مریم و دید که از ساختمون رفت بیرون، به سمت ماشینی که جلوی در پارک بود.یه مرد گولاخ با لبخند گنده ای که دندون های زردش و نشون میداد به ماشین تکیه داده بود و منتظر بود. مریم سعی کرد دل رعشه ای که از دیدن هیبت پسرخاله اش گرفته رو فراموش کنه با لبخند به سمتش رفت.– به به دخترخاله، دیر کردی!– سلام، تا وسایلمو جمع کنم طول کشید ببخشید.سوار شدن و به سمت خونه حرکت کردن، متکلم وحده آقا مصطفی یه بند تا خود خونه حرف زد و حرف زد، الحمدلله تو همه چی هم صاحب نظر بود: این پل زمان شاه ساختن تکون نخورده ببین تورو خدا! دخترخاله شما که تو کار ساختمونی به نظرت من زمین عبدل آّباد و بخوام بسازم چقدر در میاد! مظنه سیمان چنده الان؟ مهلتم نمیداد جواب بده، پشت سر هم حرف میزد، براش هم مهم نبود مریم به حرفش گوش میده یا نه، اونم از خدا خواسته سرشو تکیه داد به صندلی و چشماشو گذاشت رو هم، گوشیش شروع کرد به دینگ دینگ کردن پشت سر هم، پیام ها یکی بعد از دیگری میومدن، کلافه شده بود گذاشت رو سایلنت و زل زد به بیرون. تو دفتر بچه ها غرق کار بودن، بهرام بعد از 3 نخ سیگار پشت سر هم اومد تو، رفت نشست پشت میز مریم که بغل دست غزل بود، آروم گفت: غزل ببخشید که عصبانی شدم. غزل با یه لبخندی بهش گفت: نه اشکال نداره، متوجهم به هر حال رو تو هم فشاره!– واقعا هست، واقعا موندم نمیدونم چه کنم! پویان پرید وسط حرفشو گفت: میدونی! آینده ات مهمه، بری کانادا یه زندگی آروم داری مادام العمر! غزل چشم غره ای رفت به پویان، مهدی گفت: بهرام واقعا باید خوب فکر کنی، از تو انتظار نمیره بدون منطق تصمیمی بگیری. بهرام گفت: مهدی بخدا نمیدونم...یهو چشماش گشاد شد و زل زد به مانیتور مریم: ای وای بچه ها مریم ادیت قبلیه رو گذاشته رندر! مهدی دوید سمت میز، زد تو سرش گفت: وای غزل زود باش زنگ بزن به مریم، بپرس فایله کجاست، نمی رسیم، میدونستم نمی رسیم، نباید میرفت! غزل در حالیکه شماره می گرفت گفت: خیلی خب! آروم باش... جواب نمیده! –بگیرش، پشت هم بگیرش! وقتی رسیدن به خونه و مریم فقط به این فکر میکرد که یه نفر آدم چطور می تونه این مقدار از چرت و پرت های بی معنی و دنبال هم قطار کنه! وارد شد و به خاله جون و دار و دسته اش سلامی کرد و عذرخواهی کرد و رفت که لباسشو عوض کنه، خاله ی مریم از اون ننه های فولادزره بود که از 15 سالگی مادرشوهری و در حقش تمام کرده بود! از ترس خاله سریع لباس و عوض کرد و اومد سر سفره نشست. هیچ وقت از ته دلش مثل الان نخواسته بود که توانایی شنیدن و از دست بده، با نهایت سرعت شامشو خورد و برگشت تو اتاق، سر درد گرفته بود از بس که همه با هم حرف میزدن، گوشیشو از تو کیفش درآورد و دید 28 تا میس کال از غزل و دفتر و پویان داره! 30 تا میس کال منحصراً از مهدی! سریع زنگ زد، غزل از پشت خط گفت: مریم کجایی آخه! – چی شده؟ چقدر زنگ زدین!–آره ببین رندرو اشتباه گذاشتی، اونی که امروز ادیت شد، اون تغییراتی که مهدی داد، داشتی انجام میدادی، کجاست؟ بگو بزنم رندر. -همین فایله بود دیگه! بگرد! -نه مریم اصلا نیست هرچی میگردم، یعنی Save نکردی؟ هیجان زده از اینکه فرصتی پیدا شد برای فرار از دست خاله و ایل و تبارش گفت: من تا نیم ساعت دیگه اونجام. سریع یه اسنپ گرفت، مانتو و روسریشو برداشت، صدای همهمه ها میگفت که هنوز نشستن سر سفره، خیلی آروم از در خونه زد بیرون و رفت سمت شرکت، میدونست آخر شب که برگرده مامان سرش عربده میکشه، با خودش گفت: یه جوری از دلش در میارم، شاید اینطوری خاله اینا روشون کم بشه و دست از سر ما بردارن! حداقل حالا که هست یه دل سیر ببینمش، یه عمر حسرتش به دلم نمونه، گوشیشو برداشت و به بهرام پیام داد: من دارم میام، به مهدی بگو نگران نباشه، شده تا صبح بیدار بمونم درستش میکنم... نمیتونست تحمل کنه، دیدن بهرام تو این روزهای آخر، ثانیه به ثانیه اش ارزش داشت، نباید از دست میداد.</description>
                <category>اریسا</category>
                <author>اریسا</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jan 2019 14:25:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه های خط سفید-قسمت نهم: همه غم های مریم</title>
                <link>https://virgool.io/@erisa.mousavi/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B7-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%86%D9%87%D9%85-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%BA%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%85-tllglfryujmt</link>
                <description>  غزل سراسیمه برگشت و رو به بچه ها گفت: خبر دارم براتون ته خبر، شماها میدونستین بین مریم و بهرام داستانیه؟ الان شنیدم حرفاشونو،یه چیزایی حس کرده بودما، اما هیچوقت مطمئن نشده بودم، گویا مریم نمیدونست بهرام میخواد بره! پویان با تعجب پرسید چطور نمیدونست همه عالم الله میدونستن بهرام موندنی نیست! واسه همینم بود هیچوقت با کسی دوست نمیشد!! مهدی اروم گفت: هیس بچه ها دارن میان.بهرام و مریم نشستن سرمیز، مریم بیچاره خیلی تلاش کرده بود نشون بده که همه چی روبراهه اما چشمای پف کرده و دماغ قرمزش حسابی لوش میداد. جو حسابی سنگین شده بود که مهدی پیشنهاد داد برگردیم دفتر. غزل با حالت شاکی گفت: مگه نگفتی امروز تعطیله؟ -باشه ما برمیگردیم تو و مریم برین خونه. مریم گفت: نه من برمیگردم باید کارم برسه تا شنبه نمیشه وقت تلف کرد. همه برگشتن به غزل نگاه کردن اونم شاکی گفت: باشه منم میام. تو ماشین غزل دایم مریمو میپایید روش به شیشه بود و داشت گریه میکرد اما اروم و بی صدا، واسه همینم ترجیح داد هیچی نگه بذاره خوب خودشو خالی کنه. بقیه روز به کار و کار گذشت، تا برای جلسه شنبه صبح آماده بشن. سنگین ترین و غمگین ترین حالتی بود که آتلیه تا به حال به خودش دیده بود، حتی غزل هم دمغ بود، قرار بود این ناهار اخرین خاطره خوبشون بشه اما کی فکرشو میکرد، البته جز بهرام! تا اخر روز جرأت نگاه کردن به چشم های مریم و نداشت...مریم همه تلاششو کرد که کار اونروزش و قبل همه تموم کنه، تا تو راه برگشت تنها باشه، همه کارا رو کرد و گذاشت که رندر بگیره و باهمه خداحافظی کرد، راه افتاد به سمت خونه، راه طولانی در پیش داشت، ولی همیشه همراه بهرام این راه کوتاه ترین راه دنیا بود به کوتاهی یک چشم بهم زدن بود، شده بود همه دلخوشیش تو این زندگی جهنمیش، اما حالا اون دلخوشی داره میره و اون میمونه و خاطره هایی که از غرب تا شرق تهران قراره هر روز تکه تکه اش کنه. به خودش قول داده بود دل نبنده، میدونست همیشه این روز میرسه! اما مگه این چیزا دست خود آدمه؟ هزار بار پیش خودش گفت منم میرم، بالاخره منم باید زندگی کنم، اما... مامانو چیکار کنم؟ برم و مثل بابای فراری یه داغ دیگه رو دلش بذارم؟ تازه پولش چی؟ نه من ادم این کارا نیستم همین! باید بپوسم همینجا... همین بارونو کم داشتم الان...بعد 2 ساعت تو ترافیک وحشتناک تهران رسید خونه، یه سلام زورکی تحویل مامانش داد و مستقیم رفت تو اتاقش که امشب و حداقل واسه خودش باشه، اما صدای در گفت که زهی خیال باطل! مامان با یه سینی چایی اومد تو اتاق، چی میشه بهش گفت؟ - خسته نباشی مادر پس چرا لباساتو عوض نکردی همینجوری افتادی رو تخت؟ پاشو کلی خبر خوب دارم برات، و شروع کرد از روضه حاج خانم افضلی، دختر همسایه بالایی که رژ قرمز میزنه میره بیرون گفت تا آخر رسید به خاله جون و اینکه 5شنبه شب خاله جون و همه کس و کارش شام میان اونجا و حالا چی بپزم مادر؟ تو میتونی زودتر از سرکار بیای؟ با کلافگی برگشت و گفت: مامان من احتمال زیاد فرداشب شارت باشم، گفتم که شنبه باید یه پروژه ای تحویل بدیم. – چی چی بشی مادر؟ - هیچی مامان جان، میگم من فرداشب تا دیروقت شرکتم کار داریم، چرا قبلش هماهنگ نمی کنی آخه؟ مامان در حالی که لبشو گاز میگرفت گفت: نگی نمیایا!‌ آقا مصطفی هم فردا میاد. زشته،‌اینهمه آدم اونجا نمیتونن کار کنن؟ حتما تو باید باشی؟ تسلیم در برابر هیچوقت توجیه نشدن مامان رفت به سمت حموم که یه دوشی بگیره بلکه همه فکر و خیالا از سرش بیفته.اصلا شب خوبی و سپری نکرد، تا وقتی خورشید دراومد حتی یک لحظه هم پلک روی هم نذاشت، قبل از اینکه مامان از خواب بیدار بشه لباس پوشید و از خونه زد بیرون، دم در چشمش به ماشین بهرام خورد! با خودش گفت اینجا چیکار میکنه؟ رفت نزدیک و دید که بهرام تو ماشین خوابه! اول میخواست بزنه به شیشه و بیدارش کنه،‌اما با خودش فکر کرد که چی؟ راهشو گرفت به سمت شرکت رفت، مدام به خودش میگفت:‌ باید قبول کنم که همه چی تموم شده، باید بتونم از پسش بر بیام، ‌اما اشکایی که از چشماش میومد خلاف حرفاش بود...زودتر از همه رسید دفتر، حاجی بابا که در و براش باز کرد وحشت کرد، پرسید: بابا جان چی شده؟ رنگت چرا انقدر پریده؟ -دیشب خوب نخوابیدم، طوری نیست. جتی نمیتونست که با غزل راجع به این موضوع حرف بزنه، با هیچ کس، باید خودشو جمع میکرد، رفت یه آّی به دست و صورتش زد، یکم آرایش کرد و اومد نشست پای کار. اولین نفر پویان رسید دفتر، با تعجب از مریم پرسید: اینجا چی کار میکنی به این زودی! – نمیدونم خیلی خلوت بود. یواش یواش بقیه از راه رسیدن، غزل یه نگاهی به مریم انداخت، جرأت نکرد هیچی بگه بس که به روی خودش نمیاورد! بهرام که رسید دیگه بدتر، انگاری که بهرام یه تیکه از دیوار بود! نه نگاهی نه حرفی، سرشو حتی یه لحظه هم از رو مانیتور برنمیداشت... ساعت انگار اصلا قصد نداشت تکون بخوره. روز کش اومده بود، کار زیاد و جو متشنج حسابی همه رو کلافه کرده بود. ساعت 4 تلفن مریم زنگ زد، جواب داد: سلام آقا مصطفی! گوشای بهرام تیز شد، مریم ادامه داد: نه من نمیتونم بیام، چرا زحمت کشیدین اومدین آخه، من به مامان گفته بودم که امشب تا دیروقت سرکارم...باشه اجازه بدین من به رییسم بگم! رو به مهدی گفت: میدونم کار داریم، ولی پسرخاله ام اومده دم در دنبالم! میتونم برم؟ مهدی اومد مخالفت کنه که پویان پرید وسط: آره برو، کاری نیست نگران نباش، فقط فردا رو بیا حتما. مریم شروع کرد به جمع کردن وسایلشو گفت: باشه حتما. از همه خداحافظی کرد و پیامی که بهرام براش فرستاده بود و حتی نگاهم نکرد....</description>
                <category>اریسا</category>
                <author>اریسا</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jan 2019 14:22:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه های خط سفید-قسمت هشتم: رفتن بهرام</title>
                <link>https://virgool.io/@erisa.mousavi/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B7-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%85-yzoegqrikmkr</link>
                <description>  بهرام با یه جعبه شیرینی وارد شد، با خوشحالی رو به همه گفت:‌رهااا شدم، رها.همه به سمتش رفتن، هرکی یه چیزی میپرسید: - چی شده؟ - یعنی جدی جدی داری میری؟- وای چرا پس بی خبر؟ این وسط فقط مریم ساکت بود و مات تماشا. بین بچه ها آتلیه بهرام  عشق رفتن بود، ایران براش خیلی کم بود، اما خوب میدونست یه چیزی و اینجا جا میذاره، جرأت نگاه کردن به چشمای مریم و نداشت.حاجی بابا که برای خرید بیرون رفته بود در و باز کرد و دید جماعت معمارا جمع شدن وسط دفتر دور بهرام،‌ رو کرد به بهرام و گفت: به به بابا جان خیره به سلامتی؟ - آره حاجی بابا دیگه جدی جدی رفتنی شدم. - ایشالا که هرجا باشی سالم باشی بابا، من برم براتون چایی بیارم. برای بچه ها که چایی آورد داشت برمیگشت آبدارخونه که مهدی گفت: حاجی بابا واسه خودتم چایی بیار بیا بشین پیشمون، و رو کرد به بهرام و گفت: خب تعریف کن پسر، چی شد یهو؟ میدونستیم میخوای بری ولی نمیدونستم اقدامی هم کردی!بهرام که هنوز سعی میکرد از نگاه کردن به چشمهای مریم دوری کنه گفت:‌ راستش آره اقدام کرده بودم اما انقدر سری قبلی به در بسته خوردم به هیچ کس چیزی نگفتم.مریم خیلی آروم گفت: خب به هرحال هرکسی باید بره دنبال زندگیش. همه یهو ساکت شدن، مهدی برای شکستن سکوت گفت:‌ اصلا یه فکری دارم، پاشین امروزو تعطیل کنیم و ناهار دسته جمعی بریم بیرون. غزل، سوت کشان گفت: احسنت به این رییس. که با چشم غره مهدی خودشو جمع کرد، همه از زور خنده سرخ شدن ولی جرأت نداشتن بخندن. غزل با همون شیطنت همیشگی رو کرد به مهدی و گفت: ‌فقط رییس یه ربع به ما مهلت بدین، بالاخره 4 تا عکس میخوایم بندازیم خوب باشیم، مریم بیا من لوازم آرایش دارم. پویان گفت:‌ آها! عملیات تبدیل لولو به هلو؟ سریع زیر میز پناه برد که خودکاری که غزل به سمتش شلیک کرد بهش نخوره. غزل همینطور که پامیشد گفت: خودتم خوب میدونی ما دوتا به تنهایی درصد خوشگلی این دفترو بردیم بالا، وگرنه 3 تا سبیل و چه به دفتر معماری. مهدی تقریبا داد زد که : خیلی خب غزل برین سریعتر حاضر شین.همگی آماده رفتن شدن پویان به مهدی گفت: 6 نفریم 2 ماشینه بریم من و تو... غزل پرید وسط حرفش و گفت:‌ اگه فکر کردی من تو ماشین پرنده تو میشینم کور خوندی، ‌با اون رانندگی مزخرفت! پویان حرص خورد و گفت:‌ ببین تورو خدا آخرالزمون شده دختره داره از رانندگی من ایراد میگیره!- معلومه که ایراد میگیرم... مهدی باز میانجیگری کرد که:‌ بسه بچه ها، بسه، چقدر کل میندازین شما دوتا، غزل برو ماشینتو وردار، منم میارم. غزل زبونشو واسه پویان درآورد و با مریم و حاجی بابا رفتن به سمت پارکینگ. دم در غزل از مهدی پرسید:‌ خب رییس مقصد کجاست؟ - میریم درکه، ‌اسپیو، خوبه به نظرت؟ غزل جیغ کشون گفت: خدا وکیلی یه رییس داریم شاه نداره،‌ بریم و گاز داد و رفت. مهدی با یه لبخندی گفت:‌ دختره کله خر! پویان جمله اش و کامل کرد: و روانی، که با چشم غره مهدی روبرو شد.به درکه که رسیدن، حاجی بابا با نگاهی پر از التماس اومد به سمتشون و گفت: مهدی جان بابا، من برگشتنی با تو برمیگردم. پویان زد زیر خنده و گفت:‌ چه بلایی سر پیرمرد آوری غزل؟ غزل سگرمه هاش رفت تو هم و گفت: حاجی بابا خیلی بدی چی بهشون گفتی؟ بیچاره حاجی بابا گفت: آخه بابا جان این آهنگا چیه؟ غزل خانم قهر کرد و رفت تو رستوران.وقت ناهار بالاخره اخم های غزل هم باز شد مشغول گفتن و خندیدن بودن که مهدی پرسید:‌ خب بهرام وقت رفتن کی هست حالا؟ بهرام گفت والا داداش باید تا 1 ماه دیگ اونجا باشم، دیگه وقتی نیست واقعا و شروع کرد به جزئیات ماجرا رو تعریف کردن. وسط حرفاش مریم یهو عذرخواهی کرد و پاشد، پویان ازش پرسید: کجا؟ غزل بهش گفت: فضول همه هستی؟ آدم معمولا میزو ترک میکنه کجا میره؟ - خب بابا ببخشید. مریم بیچاره سرخ و سفید شد بهرام گفت: منم میام صبر کن. بعد چند دقیقه غزل رو به پویان گفت: مهندس اجازه هست منم برم دستشویی؟ مهدی و حاجی بابا خندیدن حتی خود پویان هم نتونست جلو خندشو بگیر فقط گفت: برو روانی!غزل صدای بهرام و شنید: مریم میگی من چیکار کنم خودت که میدونستی! پشت سرش صدای هق هق ریزی بدون حتی یک کلمه حرف، بهرام ادامه داد: اینطوری نکن رفتن برام خیلی سخت میشه، ما قول داده بودیم مانع هم نشیم... مریم با عصبانیت گفت: من مانع تو نشدم! اصلا چیزی گفتم؟ خودت راه افتادی دنبال من اومدی!– پس این گریه برای چیه؟- برای مسائل شخصی، واقعا به تو ربطی نداره، برو دنبال زندگیت...  </description>
                <category>اریسا</category>
                <author>اریسا</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jan 2019 14:21:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه های خط سفید-قسمت هفتم: خداحافظ خانم نجفی</title>
                <link>https://virgool.io/@erisa.mousavi/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B7-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%86%D8%AC%D9%81%DB%8C-kmr57m5keypn</link>
                <description>  به محض اینکه نشستن تو کافه، غزل شروع کرد: خب تعریف کنین ببینم، جریان چیه؟ پویان، مهدی چشه؟ این هیچ وقت این کارا رو نمیکرد، 2 روزه اومده همه چیو صاحب شده، اون از لیوان، اونم از مهدی... پویان گفت: باورت میشه با منم حرف نمیزنه؟ نمیدونم اصلا چشه، اعصابمم از همین خرده، ناسلامتی ما شریکیم، نمیفهمم این رفتاراشو! مریم گفت: حتی مهدی برنامه ریزی هفتگی و هم سپرده بهش ... بهرام یهو گفت: بچه ها مهدی نجفی و اد کرده تو گروه! داره تایپ میکنه!!!! همه گوشی ها رو درآوردن، پیام خانم نجفی اومد: سلام دوستان فردا اولین جلسه هفتگی رأس ساعت 8 در دفتر برگزار میشه، لطفا به موقع تشریف بیارین. شبتون بخیر.غزل برق سه فازش پرید: یعنی چی! رأس 8! من تا حالا ساعت 8 دفترو ندیدم، پویان چیکار میکنی؟ - دارم زنگ میزنم به مهدی، میخوام تکلیفمونو معلوم کنم، ما وقت و حوصله نداریم اسیر این حاشیه ها بشم... جواب نمیده! غزل هوا رو فوت کرد و گفت: عجیب شده، عجیب! بهرام که تا الان ساکت بود گفت: پویان این همه سال با هم دوستین، رگ خوابش باید دستت باشه، من میگم پاشو برو دم در خونه شون، برین یه دوری بزنین ببینین چرا اینطوری میکنه. مریم گفت: آره فکر خوبیه، ورش دار برین یه قلیونی بکشین، حرف بزنین. همه چشماشون گشاد شد، غزل گفت: باریک الله مریم خانوم تو هم بلدی از این کارا؟ مریم طفلک سرخ شد و گفت:  ا برو بابا دیوونه، آخه پسرا قهوه خونه قرار میذارن دیگه. همه خندیدن و غزل گفت: وای مریم تصورت از پسرا عالیه!  در همین لحظه گوشی غزل زنگ خورد: وای باباست، الان میخواد بگه، دخترم، عموت اینا اومدن زود بیا خونه! در حالیکه غزل مشغول چشم، چشم گفتن بود دنگشو گذاشت رو میز و همگی پاشدن که برن سمت منزل. پویان بدجور کلافه بود، نمیدونست باید چی بگه به مهدی، میخواست تو کافه به غزل بفهمونه که مهدی چشه، اما با این رفتارهای چندروز اخیر مهدی نمیتونست مطمئن باشه که هنوزم هم نظرش همونه، کلا نمیفهمیدش، بعد 20 سال دوستی اولین بار بود که اینطوری قاطی میکرد، همیشه اونی که میشد بهش تکیه کرد مهدی بود، حالا الان خودش یه جورایی رد داده بود، تو همین فکر و خیالا بود که دید رسیده به کوچه خونه مهدی اینا، یه سری مسیرا رو آدم حفظه، مثل خونه رفیق، زنگ زد بهش، باز جواب نداد، بهش پیام داد: من دم درم بیا کارت دارم، 10 دقیقه گذشت، دوباره پیام داد: مهدی من تا 1 ساعت اینجام، اگه نیای پایین خیلی بد میشه... یه ربع گذشت...نیم ساعت .... سه ربع ... تو حال خودش بود و داشت با گوشیش بازی می کرد، یکی زد به شیشه، سرشو آورد بالا، نمیدونست به قیافه عجیب غریبش بخنده یا به خاطر کارای زشتش بهش اخم کنه، قفل و باز کرد و مهدی نشست، یه سلام ریزی داد، پویان گفت: خب مریم گفته ببرمت قهوه خونه قلیون بکشی سر حال بیای، جفتشون زدن زیر خنده، کجا بریم؟ -سوال داره؟ - گفتم شاید کلا عوض شدی! – لوس نشو، بریم بام...-بفرما رئیس، اینم چایی، بزن روشن شی. -به من نگو رئیس. پویان پوزخند زد: خانم نجفی اصرار داره، دعوامون میکنه ها... مهدی چت شده؟ -نمیدونم. – یعنی چی نمیدونی! مشکلت چیه، به نظرت روش خوبی و پیش گرفتی؟ تو 2 ساله غزلو دوست داری، میدونی امروز هرگونه شانسی که ممکن بود باهاش داشته باشی و از بین بردی؟ -آره میدونم! –یعنی چی، چرا اینطوری جواب من و میدی؟ حرف بزن بگو چته؟ -حسودی کردم، به همین سادگی. –حسودی به چی؟ -به وکیل. –برو بابا تو هم! دو روز دیگه تمومه، بعدش هم تو به خاطر اینکه حال اونو بگیری دقت کردی که ما رو هم قاطی این بازی کردی، کارت درسته؟ -اصلا قصد نداشتم این کار و کنم، اصلا از هیچکدوم از این منشی ها خوشم نمیومد، اونروز که ازم نظر پرسید فکر کردم موقعیت خوبیه که حالشو بگیرم. –خب به چی برسی؟ زودتر از دستش بدی؟ -اشتباه کردم! تو بگو چیکار کنم؟ -آفرین، اول از همه بگم، دیگه حق نداری رد بدی، چون نمیشناسمت و این آزارم میده. دوم بفرستش بره این عایشه رو، منشی میخوایم چیکار، همه قشنگی دفتر ما به این بود که خودمون همه چیو حل میکردیم، خدایی کجا تا حالا دیدی یه گروه اینطور باهم جور بشه؟ کارو پیش ببره؟ -چندبار دیگه بگم اشتباه کردم ول میکنی؟ موندم تو گل. -راه حلش ساده است، یه زنگ میزنی و میگی دیگه نیاد. –اونو که میدونم! بچه ها رو چیکار کنم؟ چطوری از دلشون در بیارم؟ تکلیفت با مریم و بهرام معلومه، یه عذرخواهی کنی میپذیرن، مشکل غزله .... – همه درد منم همونه! –لیوانشو بهش برگردون... –تو چی؟ -قول بده رد ندی. –شرمندتم داداش. –ول کن این حرفارو، یه چایی دیگه بزنیم؟صبح ساعت 8 غزل با غر غر اومد تو دفتر اول چیزی و که میدید باور نمیکرد، دفتر به شکل قبلش دراومه بود، همه نشسته بودن پشت میزاشون، مهدی هم پیششون بود، انگار دیروز خواب بود! یه سلامی داد و رفت پشت میزش، لیوانش و که دید خندید و گفت: یسسسسسسسس، خداحافظ شیطان رجیم ....</description>
                <category>اریسا</category>
                <author>اریسا</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jan 2019 14:16:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه های خط سفید-قسمت ششم: خانم نجفی وارد میشود</title>
                <link>https://virgool.io/@erisa.mousavi/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B7-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B4%D8%B4%D9%85-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%86%D8%AC%D9%81%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF-gbbmzkamplfx</link>
                <description>  - نگه دارین آسانسورو لطفا!پویان با یه کیس و مانیتور تو بغل، نفس زنان وارد آسانسور شد: ممنون ازتون. –سلام پویان. سرشو بلند کرد دید غزل و آقای وکیل همراه 2 نفر دیگه تو آسانسورن، سلامی کرد و رو به غزل گفت: خوش گذشت مرخصی؟ -آره با چندتا از دوستای پیمان رفتیم شمال، جاتون خالی. – به به، پس حسابی خوش گذشت. آسانسور به طبقه 4 رسید پیمان رو به غزل گفت: خب عزیزم من میرم، روز خوبی داشته باشی، مهندس با اجازه. پویان سرتاپاشو نگاهی انداخت و گفت: خواهش میکنم، در خدمتتون باشیم. در آسانسورکه بسته شد پویان رو به غزل گفت: واقعا!!! سفر هم میرین؟ مگه چند وقته دوست شدین. غزل کلافه گفت: ول کن تورو خدا، تنها نبودیم که 6 نفر دیگه هم بودن، گیر نده ها. –باشه! ببخشید. –این کامپیوتر چیه؟ رسیدن به طبقه 7، در حال خارج شدن از آسانسور بودن که پویان گفت: برای منشی دیگه تا حالا رو کامپیوتر تو بود، دیگه تو اومدی باید میگرفتیم براش. غزل ابروهاشو انداخت بالا و گفت: من فقط 3 روز نبودم!!!! به در واحد که رسیدن غزل با اوقات تلخ وارد شد، مریم اومد سمتش بغلش کرد و زیر گوشش گفت: خداروشکر اومدی، کمک! غزل همونطور زیرگوشش گفت: چی شده؟ - بیا خودت میفهمی. بهرام با صدای بلند گفت: بچه ها 3 روزه همو ندیدینا! دل بکنین از هم، سلام غزل.– سلام خو... اینجا چه خبره!!!! چرا میزا رو ریختین بهم؟ گلدونا کو؟ اون پوسترای مسابقه کجاست!!!! زلزله اومده؟ با صدای غزل مهدی همراه خانم نجفی از اتاق مهندس محمودی اومدن بیرون. مهدی رو به غزل گفت: سلام خانم مهندس رسیدن بخیر، اجازه بدین معرفیتون کنم، خانم مهندس راد، خانم نجفی همکار جدیدمون. غزل لبخند زورکی تحویل خانم نجفی داد و سعی کرد فاصله شو حفظ کنه تا مجبور نشه باهاش دست بده: خیلی خوش اومدین به آتلیه ما. –ممنونم عزیزم. و سریع چشمشو برگردوند رو به همه گفت: خب عجله کنیم دیگه، الان که خانم راد هم اومدن یه نیروی کمکی اضافه شده، من با مهندس درباره چیدن میزها به نتیجه رسیدم و شروع کرد دستور دادن! غزل هاج و واج مونده بود که این کیه که 2 روزه اومده داره بهشون تو آتلیه خودشون دستور میده! رفت سمت آّبدارخونه خانم نجفی گفت: کجا میری عزیزم! با تعجب جواب داد: میرم چایی بریزم برای خودم! –نیازی نیست تشریف داشته باشین، داخلی آّبدارخونه 001 و بگیرین آقای گودرزی براتون میاره! – آقای گودرزی کیه؟ مریم زیرلب گفت: حاجی بابا رو میگه! با این همه تعجب اگه یکم دیگه چشماشو گشاد میکرد قطعا کره چشمش می افتاد پایین، رو به خانم نجفی گفت: 70 متر جا داخلی میخواد چیکار! –عزیزم هرچیزی یه اصولی داره، کارمندا نباید با آبدارچی صمیمی بشن! غزل ناباورانه به مهدی نگاه کرد، اما اون نهایت تلاششو میکرد که با هیچ کس چشم تو چشم نشه! رو به خانم نجفی گفت: من عادت دارم خودم برای خودم چایی بریزم شرمنده و رفت سمت آبدارخونه، دید حاجی بابا طفلک کز کرده یه گوشه نشسته، تا غزل و دید پاشد و گفت: سلام بابا جان! کجا بودی! ببین اوضاع مارو! غزل گفت: غمت نباشه حاجی بابا خودم همه چیو درست میکنم، مهدی چرا انقدر بهش میدون داده؟ - نمیدونم بابا جان! دنبال چی میگردی؟ -لیوانم. –همونجا تو آبچکون بود، خودم شستم دیروز. –نه نیست، سرشو از آبدارخونه آورد بیرون گفت: بچه ها کسی لیوان منو ندیده؟ -نه والا! کی جرأت داره دست بزنه به لیوان تو! به ناچار یه لیوان شیشه ای برداشت و چایی ریخت. کل روز خانم نجفی اُرد میداد و اونا اجرا میکردن فقط 5 بار میزها رو جابه جا کردن تا خانم رضایت داد، غر غرهاشون تمومی نداشت، وسط کار یهو غزل گفت: خب مهدی کجا میشینه پس! خانم نجفی گفت: مهندس تو اتاقشون میشینن، نمیشه که رئیس پیش کارمندا باشه! همه کله ها سوت کشید، تا یه فرصت گیراومد، غزل سریع برای بهرام و پویان و مریم نوشت: وضعیت اورژانسیه، بعد کار باید حرف بزنیم. خانم نجفی گفت: خانم مهندس ممکنه کمک کنین کامپیوتر و جابه جا کنیم، تلگرام و اینیستا همیشه هست! –خانم نجفی یه لحظه اینجارو نگاه کنین و رفت پای وایت برد و نوشت: اینسْتاگِرَم، قیافه پویان و بهرام دیدنی بود از خنده سرخ شدن اما جرأت نداشتن بخندن، مریم که سرشو کرده بود زیر میز! خانم نجفی با غیض نگاهشون کرد و رفت سر میز خودش مشغول مرتب کردن میزش شد، بقیه هم میزها رو مرتب کردن، حاجی بابا داشت میزهارو تمیز میکرد، یواش به غزل گفت: لیوانتو پیدا کردم بابا، اون میز جدید و ببین. غزلو کارد میزدی خونش در نمیومد، اون لیوانو تولدی که تو شرکت براش گرفتن مهدی بهش کادو داد، رفت سمت میز خانم نجفی و گفت: ببخشید این لیوان منه. خانم منشی با تعجب گفت: خانم مهندس دبستان که نیست، حالا یه لیوان دیگه بردارین شما!دیگه ادامه نداد، فهمید با این زن نمیشه به راحتی در افتاد، پیش خودش گفت: دارم برات خانم، خیلی اینجا موندنی نیستی، ساعت کاری که تموم شد، مهدی از اتاق اومد بیرون و گفت: خب من دارم میرم، خانم نجفی میخواین شما هم جمع کنین برسونمتون تا مترو. از همه خداحافظی کردن باهم از در رفتن بیرون، غزل به قدری عصبانی بود که پره های بینیش باد کرده بود میخواست خفه شون کنه، برگشت سمت بچه ها و گفت: اینجا نمیشه حرف زد از این شیطان رجیم بعید نیست شنود گذاشته باشه بریم کافه وقتشه یه آشی براش بپزم یه وجب روغن روش باشه!!! مریم و بهرام گفتن: بریم، پویان صداش در نمیومد، بدجور پکر بود...</description>
                <category>اریسا</category>
                <author>اریسا</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jan 2019 14:15:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه های خط سفید-قسمت پنجم: منشی</title>
                <link>https://virgool.io/@erisa.mousavi/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B7-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%D9%85%D9%86%D8%B4%DB%8C-p7f2i4sngof2</link>
                <description>  صبح غزل نیم ساعت دیرتر رسید، تا وارد دفتر شد همه سرشونو بالاآوردن و هرکی یه تیکه بهش انداخت:چه عجب! –ساعت خواب! مهدی ساکت فقط زل زد بهش، غزل زیر لب یه ببخشیدی گفت و مهدی پشت کرد و رفت تو اتاق مهندس محمودی، معمولا تو اون اتاق نمی نشست، یه میز داشت کنار بچه ها، ولی امروز یه جوری بود کلا! غزل که پشت میزش نشست، مریم خم شد سمتش و گفت: خیر باشه! اونم با یه خنده زیرزیرکی جواب داد: خیره خیره، مریم پاشد که بره چایی بریزه برای جفتشون، همین موقع تلفن روی میزش زنگ خورد، غزل جواب داد: آتلیه معماری خط سفید، بفرمایید؟ -ببخشید برای آگهی منشی تماس گرفتم. –آگهی!؟ ما آگهی ندایدم! – چرا من همین الان تو صفحه اینیستاتون دیدم. –اینستا، اشتباه میکنین... مریم سر رسید و گوشی و از دستش قاپید و گفت: بله بفرمایید...غزل با تعجب از پویان پرسید: ما منشی میخوایم؟ کی پست گذاشته اصلا؟ پویان دستاشو سپر کرد و گفت: من بی تقصیرم.مریم که تلفن و قطع کرد گفت: دیروز بعد از رفتن تو، مهدی گفت لازمه که یه منشی داشته باشیم، منم یه آگهی درست کردم و گذاشتم. غزل با حرص گفت: خوبه والا، تا دیروز هشتمون گرو نهمون بود، حقوق منشی از کجا میاد...کجا میخواد بشینه یه ذره جا ... همینطور غرغرکنان سیستم و روشن کرد و مشغول کار شد.ساعت 11:00 بود که زنگ زدن، بهرام که از همه نزدیکتر بود رفت که در و باز کنه، تعارف کرد: بله بفرمایید خوش اومدین، از این طرف لطفا. صدای تق تق پاشنه کفش باعث شد همه یکم گردن بکشن، یه چشم به مانیتور که مثالاً غرق کاریم و یه چشم به درگاه برای فضولی، بهرام رفت سمت اتاق مهندس محمودی، خانم منشی که رفت تو، بهرام در وبست و برگشت پیش بچه ها، پویان پرسید: داداش درست دیدم؟ فتبارک الله احسن الخالقین؟ بهرام با چنان شدتی سر به نشانه تایید تکون داد که مریم گفت: اوووو الان سرت میخوره زمین. غزل با یه ایشی گفت: باز یه دختر دیدن دست و پاشون شل شد، دلتونو صابون نزنین، مهدی عمراً اینو استخدام کنه، اصلا از اینهمه بزک دوزک خوشش نمیاد. پویان زد رو پیشونیش و گفت: وای راست میگه، اون خنگه، الان کفر نعمت می کنه! مریم بهشون اخم کرد و گفت: چشم چرونی بسه سرتون به کارتون باشه، آخر وقت هم باید آتلیه رو مرتب کنیم برای ورکشاپ فردا.با صدای در اتاق همه ناخودآگاه مشغول کار شدن، اما گوش ها تیز بود، دختره با یه عشوه ایبه مهدی گفت: به امید همکاری و دستشو دراز کرد که باهاش دست بده، مهدی دستپاچه دستی داد و تا دم در بدرقه اش کرد، تو راه برگشت به اتاقش شنید که غزل به مریم داره میگه: همچین میگه به امید همکاری، انگار قراره شعبه 2 برج میلاد و طراحی کنه. پویان به مهدی تیکه انداخت: چیه داداش نیشت بازه، مبارکه منشی جدید. مهدی با اخم و خنده مخلوط گفت: احالا معلوم نیست که، چند نفر دیگه رو هم باید دید. مریم بازم زنگ زدن؟ -آره 3، 4 نفر دیگه هم قرار شد بیان. تا بعد ازظهر آتلیه شده بود سالن مد، دخترای سانتی مانتال عملی یکی بعد از دیگری از جلو میزها رژه میرفتن، مریم و غزل چشم میگردوندن، بهرام و پویان کیف می کردن.بعد از ظهر در حال چیدن میز و صندلی های ورکشاپ بودن که پویان از مهدی پرسید: داداش تصمیم چی شد بالاخره، کدوم یکی از این فرشته ها قراره همکارمون بشه؟ مهدی خندید و گفت: خانم نجفی شرایطش از همه بهتر بود، تجربه هم داشت، مریم درست نمیگم؟ - آره باز اون از بقیه معقول تر بود! پویان پرسید: نجفی چندمی بود؟ -اولی. بهرام و پویان سوت کشان شادی کردن، بیچاره بهرام یه چشم غره از طرف مریم به سرعت ساکتش کرد.غزل گفت: یعنی جون به جونتون کنن مردین و کشته مرده رنگ و لعاب. پویان گفت: حسودی نکن غزل جان، اعتراف کن خوشگل بود. غزل روشو برگردوند سمت مهدی و گفت: خیلی هم ایکبیری بود، مگه نه؟ مهدی گفت: نه اتفاقا به نظرم خوشگل بود. و سریع پشت کرد و از مهلکه فرار کرد و غزل و هاج و واج گذاشت.صدای زنگ موبایل غزل بلند شد، به خودش اومد و جواب داد: سلام عزیزم، الان دارم میام پایین... این بار نوبت مهدی بود که هاج و واج بمونه...</description>
                <category>اریسا</category>
                <author>اریسا</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jan 2019 14:12:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه های خط سفید-قسمت چهارم: جوونک رعنا</title>
                <link>https://virgool.io/@erisa.mousavi/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B7-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%AC%D9%88%D9%88%D9%86%DA%A9-%D8%B1%D8%B9%D9%86%D8%A7-zmiaj9epkwnl</link>
                <description>  غزل شلنگ تخته اندازان وارد دفتر شد و پشت سرش مریم، پویان با تعجب پرسید: چیه چته؟ دختره اصلا تو حال خودش نبود، مریم گفت: جوونک رعنا رو تو آسانسور دیده. همه زدن زیر خنده، مهدی پرسید: جوونک رعنا کیه دیگه؟ پویان گفت: همون پسر درازه، وکیله واحد ۴۰۴، این دیوونه ازش خوشش میاد. غزل که همچنان داشت قر میداد گفت: اصلا هم دراز نیست، خیلی هم خوب و جذابه، بهم گفت سلام خانم مهندس، وای عجب صدایی داره، جوونک رعنای خودمه، سگرمه های مهدی رفت تو هم و گفت: خب دیگه بشینین سرکارتون. همه گوشی اومد دستشون که هوا پسه، مشغول کار شدن، ولی غزل سرجاش بند نبود، آهنگاش هم یکی بعد دیگری میرفت تو مخ مهدی، خودشم باهاش زیرلب میخوند ولی جرات نداشت بلند بخونه: پیرهن آبیمو بپوشم یا پیرهن سیامو ...یکم که گذشت مهدی با حرص بهش گفت: غزل آهنگاا رو عوض کن لطفا، با تعجب قطع کرد و گفت : چشم رییس بداخلاق و به مریم پیام داد: این چشه امروز؟ اونم در جوابش گفت: بیا به بهونه سوپر مارکت بریم پایین کارت دارم. غزل کیف پولشو ورداشت و رو کرد به بقیه که بچه ها چیزی لازم ندارین؟ میخوام برم سوپر. همه گفتن نه و مریم گفت بذار منم باهات بیام سرم درد گرفته بیام یه بادی به کله ام بخوره. تا از در رفتن بیرون پویان رو به مهدی گفت: از تو بعید بود این حرکت، یکم خودتو جمع کن، یا بهش بگو یا این حساسیت ها رو نشون نده، مهدی که حسابی پکر بود گفت: منتظر فرصت مناسبم ولی جور نمیشه، بعدشم از طرف اونم باید یه چی ببینم یا نه؟ بهرام که یه لحظه هم چشمشو از رو صفحه مانیتور ور نمیداشت گفت: داداش دختره که علم غیب نداره! تو یه حرکتی نشون بده اون بسنجه. مهدی کلافه گفت: نمیدونم فعلا گیر کردم تو این پلانه نمیتونم فکر کنم دیگه چیزی نگین. تو آسانسور غزل رو به مریم گفت: بگو ببینم چشه این مهدی؟ مریم با چشمای گرد شده ازش پرسید: غزل واقعا خنگی؟ یا خودتو میزنی به اون راه؟ تو یعنی واقعا نفهمیدی تو اینهمه مدت؟ غزل هاج و واج گفت: اخه چیو نفهمیدم؟ میشه درست حرف بزنی؟ مریم زد به پیشونیش اومد بگه که رسیدن به طبقه ۴ و آسانسور ایستاد و آقای وکیل وارد شد. با نیش باز رو به غزل گفت: به به خانم مهندس امروز واقعا روز خوش شانسی منه که ۲بار موفق به زیارتتون شدم. غزل هم با یه لبخند خانمانه جوابشو داد. مریم هم یه چشم غره نهان به پسره کرد و اون گوشه آروم ایستاد تا اون خالی ببنده و غزل غش کنه از خنده. سوپرمارکت برج طبقه همکف بود وقتی رسیدن اقای وکیل ابراز ناراحتی کرد که باید بره پارکینگ، مریم تقریبا دست غزل و کشید که خودشو نجات بده و بقیه حرفشو بزنه، ولی غزل خانم تو اسمون ها بود و اصلا فراموش کرده بود داشتن حرف میزدن. مریم هم که دید طرف اصلا هوش نیست پشیمون شد. وقتی برگشتن دفتر مهدی از غزل پرسید: پست ورکشاپ و گذاشتی اینستا؟ غزل زد به پیشونیش و گفت : آخ یادم رفت الان میذارم. مهدی جوش آورد و گفت: الان به درد هیچ کس نمی خوره اگه یکم حواست و جمع بکنی انقدر تو آسمونا سیر نکنی این چیزا یادت میمونه، هزار بار بهت گفتم یادداشت کن بذار جلو چشمت، اه خب معلومه با این بی برنامگی به هیچ جا نمیرسیم هشتمون گرو نهمونه، رفت تو اتاقی که به بالکن راه داره و در و کوبوند. غزل همون وسط هاج و واج مونده بود بغض کرده بود، بقیه هم جیکشون در نمیومد، رفت پشت سیستمش و تا آخر روز صداش در نیومد، حاجی بابا که صدای داد و بیداد مهدی و شنید سریع یه گل گاوزبون دم کرد و براش برد رو بالکن. مهدی آرومتر که شد برگشت تو آتلیه، ساعت 4:30 غزل کیف و وسایلشو جمع کرد و با همه خداحافظی کرد و داشت میرفت که مهدی پشت سرش گفت فردا پست فراموش نشه، یه چشم حرص داری گفت و در و پشت سرش کوبوند و رفت تو آسانسور دیگه نتونست جلو اشکش و بگیره، به هر حال ته تغاری بود و لوس همینقدر هم که خودشو تا اینجا نگه داشته بود خیلی لطف کرد. همه اش خدا خدا می کرد کسی نیاد تو آسانسور، که از شانسش جووینک رعناش اومد تو و قیافه غزل و که دید با تعجب پرسید: خانم مهندس؟ چی شده؟ مشکلی پیش اومده؟ فین فین کنان جواب داد: نه مشکلی نیست حساسیته. وکیل گفت: اگه بی ادبی نباشه دعوتون کنم همین کافی شاپ پایین قطعا دمنوشی برای بهبود حساسیتتون دارن که پیشنهاد بدن. – آخه نه الان اصلا شرایط مناسبی نیست، با این سر و وضع. – خیلی هم عالیه، اصرار دارم افتخار بدین. – باشه بریم عیبی نداره. به محض این که تو کافه نشستن به مریم تکست داد و گفت: به کوری چشم آقا بداخلاقه، با جوونکم اومدم کافه.مریم که پیام و خوند سریع برای بهرام فوروارد کرد، بهرام سری تکون داد و جواب داد: به ما ارتباطی نداره خودشون میدونن ... </description>
                <category>اریسا</category>
                <author>اریسا</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jan 2019 14:11:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه های خط سفید- قسمت سوم : بعد از شارت</title>
                <link>https://virgool.io/@erisa.mousavi/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B7-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D8%A7%D8%B1%D8%AA-czbq2r6ehgxs</link>
                <description>  ساعت 10 صبح بود که همه داشتن چرت میزدن، غزل غرغرکنان گفت: هیچیمون به آدمیزاد نرفته، یه روز فرصت چایی خوردن نداریم، یه روز انقدر بیکاریم چرت میزنیم. بهرام گفت: بچه ها من یه پیشنهاد دارم. پویان زد به پیشونیشو گفت: بیچاره شدیم، آقا بذار چرتمونو بزنیم.مهدی گفت: نه بهرام بگو، تو همیشه فکرات جذابه. پاشین بچه ها پاشین. همه با غر و لعن و نفرین به بهرام پاشدن و رفتن همونجایی نشستن که جلسات Brain Storm میذارن. یه جایی تو دفتر دست کردن نزدیک بالکن ، یه سری گلدون گذاشتن رو بالکن، هرکی یه پوش با رنگی که انتخاب کرده داره دور هم میشینن به بحث. مهدی صدازد: حاجی بابا برامون از اون قهوه های دبشت بیار وقت فکره.– خیر باشه بابا جان پروژه جدید گرفتین؟ غزل گفت: نه بابا بهرام می خواد دوباره بیچاره مون کنه. مهدی گفت: غزل انقدر غر نزن، یه موزیک آروم بذار. – بله چشم قربان. صدای موزیک و بوی قهوه ی مخصوص حاجی بابا تقریبا بیدارشون کرد. همه نشستن که به حرفای بهرام گوش بدن. -خب بچه ها ببینین، منفعل بودن مارو از پا میندازه، مگه ما همیشه نمیگیم معماری اقیانوسیه به عمق یک وجب. ما اصلا نباید بیکار بمونیم. هرگز! اگه کار نیست الان میتونیم تقسیم کنیم هر روز یکی یه تکنولوژی جدید و ارائه بده یا سرچ کنیم یه بنای خاص به هرحال یه کار مرتبط انجام بدیم. به خودمون مهلت ندیم بیکار بمونیم. غزل گفت: بهرام! تو مریضی؟ مریم پرید وسط حرفش و گفت: اتفاقا درست میگه. من خیلی از ایده اش خوشم اومد. میتونیم یه کار دیگه هم کنیم. ما تا حالا هرکار کردیم بیشتر مسکونی بوده، خب یعنی درباره استانداردهای کاربری های مختلف اطلاعاتمون کمه، اگه یهو یه پروژه خاص بخوره بهمون مثلا بیمارستان خیلی از استانداردها عقبیم. بیاین اینو برنامه بریزیم.مهدی با رضایت تمام به رفقاش نگاه میکرد که چقدر در تلاشن رو بهشون گفت: بچه ها ایده هاتون عالیه، مرسی بهرام از نظر مفیدت و تو مریم به نکته خیلی خوبی اشاره کردی. پویان نظر تو چیه؟ پویان در جواب گفت: من با هردو نظر کاملا موافقم، ولی من میگم اینا نون و آب نمیشه ما باید یه راهی واسه پروژه گرفتن داشته باشیم... مهدی اومد یه چیزی بگه، که پویان ادامه داد: میدونم چی میخوای بگی، ولی مهدی همیشه نمیتونیم رو بابات حساب کنیم، دستش درد نکنه ولی به منابع تامین دیگه ای هم نیاز داریم. غزل برای اولین بار گفت: من با پویان موافقم. همه زدن زیر خنده – چه عجب! غزل خودشم خندید و گفت: ااا! بذارین جدی باشم. من باهاش موافقم و به نظرم پروژه آوردن مهمتره، کار شما هم خوبه ها ولی ما همه اینا رو دانشگاه خوندیم، آخه من یکی که دیگه حوصله درس خوندن ندارم.مهدی برای جمع بندی گفت: خب بچه ها عالیه، همین الان معلوم شد 2 گروه میشیم 1 هفته زمان میذاریم، مریم و بهرام روی موضوع خودشون کار کنن، پویان و غزل روی این نکته تمرکز کنن که چطور میتونن پروژه جذب کنن. مریم خندید و گفت: مثل اینکه میخوای جنگ جهانی دهم راه بیفته! این دوتارو گذاشتی پیش هم؟ همگی خندیدن. مهدی از غزل و پویان کتباً قول گرفت که 1 هفته دعوا نکنن و بعد رو به همه گفت: پس 1 هفته زمان دارین، برید ببینم چه میکنین. سر میزاشون که برگشتن تازه ساعت 12 بود، غزل گفت: خب برادر بهرام، ایده خلاقانه ای نداری؟ چطور امروز و تموم کنیم؟ بهرام خیلی ساده جواب داد: میتونی از امروز کارتو شروع کنی، حتما باید فردا بشه؟ همه خندیدن و غزل زبون درازی کرد براش و گفت: اصلا من میخوام پیتزا بخورم، کی پایه است؟ پویان گفت: من هم گروهی عزیزم، غزل گفت: خدایا به من صبر بده...</description>
                <category>اریسا</category>
                <author>اریسا</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jan 2019 14:07:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه های خط سفید-قسمت دوم: شارت</title>
                <link>https://virgool.io/@erisa.mousavi/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B7-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B4%D8%A7%D8%B1%D8%AA-jvqdyekewkub</link>
                <description>  ساعت نزدیک ۸ بود که موبایل مریم زنگ خورد: سلام مامان جان، شرمنده مشغول کار شدم یادم رفت بهتون زنگ بزنم! مادرش با عصبانیت گفت: آخه نمیگی نگران میشم؟ چشمم خشک شد به این تلفن و در، کی میای حالا؟- نمیام امشب مامان شارتیم.- چی چی؟؟؟ باز از این چیز میزا میگی من نمیفهمم مثل آدم حرف بزن،- مامان قبلا توضیح داده بودم که یه پروژه رو باید تحویل بدیم کار زیاده میمونم دفتر. - خدا مرگم! نصفه شبی ور دل ۳تا پسر!- مامان باید قطع کنم، فعلا. امون نداد و سریع قطع کرد، غزل گفت: خدا به داد من برسه زنگ بزنم تا قبل اینکه مثل تو شست و شوم ندن و پهنم نکن آفتاب، چایی میخوری؟ نه مرسی. موبایل زیر گوش و لیوان به دست رفت تو آشپزخونه و در حال توضیح به مادرش که امشب خونه نمیاد. وقتی برگشت گفت مال من ختم به خیر شد! مامانم حتی نفهمید دیر کردم البته شانس اوردم جناب راد تهران نیست امروز! این سه تا رو ببین خوشبخت های بی آقا بالاسر آی هیت یو آل...۲ ساعت بدون یک کلمه حرف زدن بدون وقفه کار کردن، پویان پرسید: ساعت چنده؟ شام نخوریم؟ غزل خمیازه کشون گفت: بخوریم بخوریم، همبرگر. مهدی گفت: موافقم، برگر ذغالی، همه هستن؟ بهرام طبق معمول گفت من نه، میرم ۱ساعت چشمامو ببندم. شامشون و که خوردن با یه پارچ آب رفتن سر وقت بهرام حسابی که از خواب پروندنش و فحش خوردن، برگشتن سر کارشون تا صبح. صبح ساعت ۸ مهندس محمودی کلید انداخت و با دوتا نون سنگک وارد آتلیه شد: به به آینده سازان مملکت، چه خبر؟ غزل مثل فشنگ پرید سمت مانتو و روسریش کج و کوله پوشید و گفت: سلام مهندس. مهندس با خنده گفت: سلام دخترم اذیت نکن خودتو راحت باش. پسرها رفتن به استقبال مهندس: چه عجب مهندس تشریف آوردین پیش ما؟ مهندس در حالیکه نون و میداد به حاجی بابا گفت: اومدم یه صبحونه مشتی باهم بزنیم. همگی یه آبی به دست و صورتشون زدن و منظم و مرتب اومدن دور میز جلسات برای صبحانه، مثل قحطی زده ها افتاده بودن رو کره مربا. مهندس به حاجی بابا گفت: خب دیشب این مهندسای ما حسابی بی خوابت کردن؟ مگه نه؟ پیرمرد مهربون گفت: نه آقا، این چه حرفیه من کیف میکنم اینا میگن میخندن. -آها پس کار نمیکنن؟ جک تعریف میکننهمه شاکی شدن: ای بابا مهندس! مهندس خندید و گفت: خب شنیدم دکتر کارتونو نپسندیده!غزل گفت: آها پس خبرچینی کرده. مهدی گفت: ا غزل! - والا مگه دروغ میگم. مهندس گفت: حالا خانم مهندس شما دکتر و ببخش. بگین ببینم از پسش بر میاین یا نه؟ -معلومه که بر میایم! -شک نکنین! -قطعا. مهدی گفت: مهندس، ما آدمای لحظه های سختیممهندس هم یه لبخند رضایتی بهشون تحویل داد و گفت: پس بسم الله، آدم شارژ میشه شما رو میبینه. بچه ها هم اعتماد به نفس گرفتن و برگشتن سرکار، یه کاری کردن که دکتر بدقلق راضی شد و دیگه پز اون برادرزاده بی سوادشو جرأت نکرد بده. مهدی و پویان از جلسه که بیرون اومدن دیدن غزل تو گروه تلگرام زده من دارم ۲روز میخوابم، به من زنگ بزنین قطعا به شهادت میرسین به دست خودم...۱روز استراحت حقشون بود.</description>
                <category>اریسا</category>
                <author>اریسا</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jan 2019 14:01:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه های خط سفید - قسمت اول:  Revision 100!</title>
                <link>https://virgool.io/@erisa.mousavi/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%B7-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-revision-100-uvdiutbxq6jw</link>
                <description>  - من نمیفهمم چرا به خودش اجازه میده راجع به هرچی نظر بده! طرح به اون خوبی و ورداشت از این رو به اون رو کرد!!!پویان در حال غر زدن با یه بغل شیت وارد آتلیه شد: بیاین بیاین براتون کلی مشق دارم، جناب دکتر طرح و نپسندیدن میفرمایند جلال و جبروتش کمه! همه بچه ها به سمتش رفتن و دوره اش کردن، هرکی یه غری میزد، مهدی گفت: اشکال نداره به هر حال هر کارفرمایی سلیقه ای داره دیگه، حالا بیا بشین بگو ببینم چطور پیش رفت؟ چایی که حاجی بابا براش آورد و خورد و یکم آروم شد، گفت: یه بار رفته برج العرب میخواد عین همونو ببینه! میگه طرحتون خیلی ساده است! آخه من چی بگم به این؟ خونه است هتل نیست که! این تفکرات لوکس پسند کار داده دستمون! غزل که داشت خط خطی های دکتر و روی مودبردهای قشنگی که براش بستن نگاه میکرد گفت: حالا تو حرص بیخود نخور، مهم اینه که هم پولش خوبه هم به موقع میده، الان برای دفتر این از همه چی مهم تره. یک دفعه چشماش گشاد شد و گفت: این چیه اینجا؟ پویان سری تکون داد و گفت: تلاشی نافرجام برای کشیدن یه پرسپکتیو!مهدی رو به همه گفت: عیبی نداره بچه ها، حالا مریم لطفا بشین برنامه بریز، ببینیم چه کنیم، تا کی بهمون وقت داد؟ پویان چشمی چرخوند و گفت: آقا فرمودن ۵ روز وگرنه زنگ میزنه کانادا برادرزاده عتیقه اش براش طرح بزنه، در حالیکه ادای دکتر و در میاورد ادامه داد: میدونین که آرشیتکت بزرگیه! همه زدن زیر خنده غزل گفت: آره اخه ما بناییم! خوبه من میدونم آقای آرشیتکت ایران که بود پیام نور میخوند! رو به مهدی گفت: بابات هم با این رفقاش! اونم بهش چشم غره رفت و گفت: الان پای حیثیت من وسطه حالا تو کوتاه بیا. مریم برنامه رو تا ۱ساعت دیگه برسون، برین سرکاراتون امروز هر کاری دارین تا جایی برسونین از فردا میشینیم پای کار دکتر، ما ۴ روزه تحویل میدیم. داد همه دراومد، مهدی هم از اون نگاه های مخصوص که دیگه تمومش کنین تحویلشون داد و هر کی رفت سرکار خودش. ۱ساعت بعد وقت ناهار مریم برنامه رو تحویل داد و بالاخره نتیجه کار شد ۴ شب دیگه شارت موندن، مهدی رو به همه گفت: خب از فردا شب همینجا دور همیم، پتوها رو بیارین، فول آلبوم ابی و آماده کنین، همه بدجور پکر بودن، خیلی رو این پروژه کار کرده بودن و حالا دوباره کاری داشت اذیتشون میکرد. ساکت و آروم رفتن پشت میزاشون، صداشون در نمیومد، انقد عجیب بودن که حاجی بابا با تعجب سرشو از آبدارخونه آورد بیرون و پرسید: کشتی هاتون غرق شده؟ آهنگتون پس چرا قطع شده؟ غزل گفت: حوصله داریا حاجی بابا، باز باید خرکاری کنیم. پیرمرد مهربون گفت: ای باباجان این حرفا چیه، شماها همتون استادین، کاری نداره براتون، آی باریک الله بابا جان، نبینم صداتون نیادا و شروع کرد با سینی ضرب گرفتن و خوندن، یکمی که حال و هواشون بهتر شد دوباره صدای آهنگشون رفت بالا و شروع کردن به کار… </description>
                <category>اریسا</category>
                <author>اریسا</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jan 2019 13:59:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معمارها از همه باحال ترند ...</title>
                <link>https://virgool.io/@erisa.mousavi/%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%AF-xerx3msxzmr3</link>
                <description>معمار ال است و بل است...معماران از همه باحال تر هستند ... همه عاشق این اند که یک دوست معمار داشته باشند ...این جملاتو در سال آخر کارشناسی تو یه نمایشگاه معماری دیدم و حالا بعد از فارغ التحصیلی در مقطع کارشناسی ارشد با نهایت خودشیفتگی باید بگم، همه این ها درسته، شما تو زندگیتون به یه معمار نیاز دارین، مرحوم زاها حدید واقعا چه زیبا گفته که اگه زندگی آسون میخواین معمار نشین، خب این خیلی سخته که شما هم همیشه در حال انجام پروژه باشین، و هم همیشه جذابیتتون و حفظ کنین...ببینین بیاین قبول کنین، معمارا واقعا باحالن، دیگه چی میخواین از یه دوست؟ هم هنرمند باشه، هم مهندس باشه، هم خیلی بیزی(!) باشه، هم پایه هرگونه تفریح باشه، هم دوربین داشته باشه (این یکی کلی می ارزه، نمیدونین یه دوست معمار چه عکس هایی ازتون میگیره - با احترام به صنف عکاسان)، تازه همیشه هم وقتی تو سطح شهر راه میره قطعا دلیلی برای نقد محیط شهری داره، پس حوصله تون سر نمیره (حالا انگار بدن دست خودش چه گلی میزنه به سر شهر، ولی خب باید تز بده)میدونین یه دوست معمار چقدر لواز التحریر هیجان انگیز داره؟ ماژیک مداد رنگی انواع مدادها، همیشه ولی یه F دستشه با اون همه کار میکنه، اگه دوست معمار داشته باشین همه گوشه کنار های دفتر، کتاب، مانتو، کفش و هر چیز که قابلیت ماندن اثر جوهر رو داشته باشه، پر میشه از پرسپکتیو های دو نقطه ای که همشون هم دید ناظرن و دوتا درخت ناقص اون گوشه اش داره و خوب که نگاه کنی کلا دوتا مکعب مستطیله ولی انقدر هاشور بلده که شما فکر میکنین WOW این کی بود...حرفامو باور نمیکنین؟ میتونین با داستان های آتلیه معماری خط سفید همراه بشین، تا بهتون ثابت بشه که هیچ جمعی باحال تر از یه اکیپ معمار نیست...داستان ها در راهن ...</description>
                <category>اریسا</category>
                <author>اریسا</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jan 2019 12:53:33 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>