<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Ashin</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@erodito</link>
        <description>«چرا مجبورم میکنی حقیقتی را بگویم که ندانستن‌ش برایت موجب بهترین لذت‌هاست؟بهترین تقدیر آن‌ست که در دسترس شما نیست،یعنی نزادن و نبودن.پس از آن بهترین تقدیر زود مردن است.»
×سیلنوس‌به شاه میداس×</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 05:29:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1227676/avatar/jVEJ5f.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Ashin</title>
            <link>https://virgool.io/@erodito</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گزیده‌ای از کتاب تحقیق ماللهند-ابوریحان بیرونی(قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@erodito/%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AA%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82-%D9%85%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%AD%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-slxr5791dntr</link>
                <description>کتاب بیرونی یکی از کتب خوب در زمینه هندشناسی در زمان خودش و حتی پیش‌زمینه کار مستشرقین غربی در مورد هندشناسی بوده و هنوز هم مطالب جالبی برای تحقیق در خودش دارد. بیرونی اولین مستشرق‌ست که سعی کرد افکار و عقاید و علوم هندی‌ها را از زبان خودشان بشناسد و برای همین سانسکریت یاد گرفت و از حملات سلطان محمود غزنوی به هند استفاده کرد تا به هند برود و از هندیان و عُلمای هندی و بودایی استفاده کند و کتب سانسکریت آن‌ها را که فقط نزد خودشان بود بدست آورد(هندی‌ها و ایرانی‌ها کلاً در فرهنگ‌شان نوشتن و کتاب چیز محبوبی نیست و ایرانی‌ها نوشتن و خط رو ساخته دیوها میدانند(منظور مردمان بین‌النهرین بود که خط و نوشتن جایگاه ویژه برای آنها داشت) هنوز هم ایرانی‌ها همین خصلت رو دارن و کتاب‌خوانی نقشی در زندگی اونها نداره ولی بشدت به شفاهیات و شنیده‌ها تکیه می‌کنند. هندی‌ها هم درست مثل ایرانی‌ها همین‌طور هستند و کتاب‌خوانی نقش چندانی در زندگی آن‌ها ندارد و به شنیدن از این و آن متکی بودند و هستند. کتب و نوشته در بین هندی‌ها نزد عُلمای دینی آنها یعنی برهمن‌ها بود.)بخش مهمی از کتاب تحقیق ماللهند بیرونی در اصل چیزی نیست جز شرح عقاید و باورهای مردم هند براساس کتب دینی و البته چیزهایی که بیرونی از برهمن‌های هندو شنیده و پرسیده بود. بخش‌های دیگر کتاب به نجوم و علوم ریاضی دیگر هندی و اوزان و طریق حکومت و بخشی از تاریخ آنهاست که مورد بحث من نیست. من بخشی از کتاب ابوریحان بیرونی در مورد مردم هند را برداشتم و آن را از ترجمه فارسی آن استخراج کردم. اولین چیزی که در این متن بچشم خواهد خورد وسعت اطلاعات بیرونی در مورد یونانی‌هاست چون او در آنجا عقاید هندوها و یونانی‌ها و حتی زرتشتی‌ها را باهم مقایسه میکند و شرح میدهد. واقعا برای خودم خیلی جالب بود.مقدمه ابوریحان بیرونیبسم الله الرحمن الرحیم.این گفته که «شنیدن مانند دیدن نیست» درست است، زیرا دیدن، ادراک شیء مورد مشاهده در زمان و مکان وجود آن است. اگر محدودیت‌های ذاتی شنیدن نبود، برتری آن بر دیدن و مشاهده آشکار می‌شد، زیرا این دو به لحظه‌ی بی‌واسطه‌ی وجود محدود می‌شوند، در حالی که شنیدن آن لحظه و همچنین گذشته و آینده را در بر می‌گیرد و بنابراین هم به موجود و هم به معدوم گسترش می‌یابد. نوشتن یکی از اشکال شنیدن است، شاید حتی شریف‌تر از اشکال دیگر. اگر میراث ماندگار قلم نبود، چگونه می‌توانستیم تاریخ ملت‌ها را بدانیم؟سپس، در مورد گزارش وجود احتمالی، در عرف، حقیقت و دروغ یکی تلقی می‌شوند و در نهایت هر دو به دلیل انگیزه‌های متفاوت و شیوع درگیری و نزاع بین ملت‌ها به گزارش‌دهنده نسبت داده می‌شوند. برخی دروغ‌ها را به نفع خود گزارش می‌دهند و از این طریق نوع خود را بزرگ جلوه می‌دهند زیرا مطیع آن هستند، یا دروغ‌ها را برای کوچک جلوه دادن دیگران گزارش می‌دهند زیرا به اراده خود به قدرت رسیده‌اند. به خوبی مشخص است که هر دوی اینها از شهوت و خشم مذموم ناشی می‌شوند. برخی دیگر دروغ‌هایی را در مورد گروهی که دوست دارند از روی قدردانی یا از روی بدخواهی از آنها متنفرند، گزارش می‌دهند که مشابه مورد اول است، زیرا انگیزه اعمال آنها از عشق و میل به سلطه ناشی می‌شود. برخی دیگر نیز دروغ‌هایی را برای کسب امتیاز از طریق فرومایگی شخصیت یا برای جلوگیری از آسیب از ترس و ناامیدی گزارش می‌دهند. و برخی دروغ‌هایی را گزارش می‌دهند که گویی ذاتاً توسط تمایل به چیزی که نمی‌توانند کنترل کنند، هدایت می‌شوند و این ناشی از شرارت و بدخواهی پنهان طبیعت آنهاست. و هر کس از روی جهل چیزی را گزارش دهد و صرفاً تقلید از گزارش‌دهندگان باشد، حتی اگر گروه‌های متعدد یا متوالی باشند، او چیزی جز واسطه‌ای بین شنونده و گوینده‌ی اصلی و عمدی نیست. اگر آنها از تصویر حذف شوند، آن اولین نفر باقی می‌ماند. یکی از کسانی که ما به عنوان حدس و گمان برشمردیم، و کسی که از دروغ اجتناب می‌کند و به حقیقت پایبند است، کسی است که دروغگو او را ستایش و تمجید می‌کند، چه رسد به دیگران. گفته شده است: «حق را بگویید، حتی اگر علیه خودتان باشد.» و مسیح، علیه السلام، در انجیل چیزی به این مضمون فرمود: هنگام گفتن حق در حضور پادشاهان، از قدرت آنها نگران نباشید، زیرا آنها چیزی از شما جز بدن ندارند. اما در مورد روح، آنها هیچ قدرتی بر آن ندارند. این از جانب اوست که به شجاعت واقعی دستور می‌دهد. صفتی که مردم عادی هنگام دیدن جسارت در نبردها و بی‌باکی در فرو رفتن در خطر، شجاعت می‌دانند، یکی از انواع آن است. اما بالاترین شکل آن، بالاتر از همه، بی‌اعتنایی به مرگ است، چه در گفتار باشد و چه در کردار. و همانطور که عدالت ذاتاً پسندیده و محبوب است و به خاطر زیبایی‌اش مطلوب است، راستگویی نیز چنین است، مگر برای کسانی که شیرینی آن را نچشیده‌اند یا او را شناخته و از او دوری کرده است، مانند کسی که به دروغگویی معروف است: «آیا تا به حال راست گفته‌ای؟» و پاسخ او: «اگر از گفتن راست نمی‌ترسیدم، می‌گفتم نه.» زیرا او کسی است که از عدالت منحرف می‌شود و ظلم، دروغ، خیانت در امانت، غصب اموال از طریق کلاهبرداری و دزدی و هر آنچه که جهان و خلقت را فاسد می‌کند، ترجیح می‌دهد. و من دانشمند ابوسهل عبدالمنعم بن علی بن نوح تفلیسی، که خداوند او را حفظ کند، را یافتم که قصد راوی را در کتابش درباره معتزله که آنها را در این گفته‌شان تحقیر می‌کرد، رد می‌کرد:«خداوند متعال به خود آگاه است» و گفته‌ی او درباره‌ی او در روایت این است که می‌گویند خداوند علم ندارد، و برای عوام امتش چنین می‌پندارند که به او جهل نسبت می‌دهند - که او منزه و منزه از این و برتر از هر صفتی است که شایسته‌ی او نباشد. پس به او اطلاع دادم که این روشی است که به ندرت از کسانی که قصد روایت درباره‌ی مخالفان و معاندان را دارند، غایب است. علاوه بر این، این روش در مورد مکاتب فکری که توسط یک دین و مذهب واحد متحد شده‌اند، به دلیل نزدیکی و اختلاط آنها، آشکارتر است و در مورد ادیان مختلف، به ویژه آنهایی که در یک اصل یا شاخه‌ی اساسی مشترک نیستند، به دلیل دوری و مبهم بودن ابزار فهم آنها، مبهم‌تر است. کتاب‌های مقالات و آثار مربوط به آرا و مذاهب که ما داریم، چیزی جز مطالب مشابه ندارند. بنابراین هر کس که از وضعیت واقعی امور آگاه نباشد، از آنها چیزی را برداشت می‌کند که برای کسانی که با آنها و شرایط آنها آشنا هستند، سودی ندارد، جز شرمساری اگر فضیلت وجدانش را برانگیزد، یا لجاجت و سرسختی اگر رذیلت آن را سست کند. و هر کس که از وضعیت واقعی امور آگاه باشد، حداکثر آن را صرفاً داستان و افسانه می‌داند و به آنها به عنوان سرگرمی گوش می‌دهد. و لذتی بدون اعتقاد یا اعتقاد؛ این مثال مربوط به بحث ادیان و فرقه‌های هند بود. من اشاره کردم که بیشتر آنچه در کتاب‌ها نوشته شده، ساختگی است و برخی صرفاً کپی و مخلوط، تصفیه نشده و مطابق با معیارهای خودشان صیقل نخورده‌اند. من هیچ کس را در میان نویسندگان کتاب‌های مربوط به فرقه‌ها نیافتم که به دنبال روایتی بی‌طرفانه، عاری از تعصب یا چاپلوسی باشد، به جز ابوالعباس ایرانشهری. او نه تنها با همه ادیان آشنا بود، بلکه در ابداع خود که از آن حمایت می‌کرد نیز بی‌نظیر بود. او در بازگو کردن باورهای یهودیان و مسیحیان، از جمله آنچه در تورات و انجیل‌ها آمده است، به خوبی عمل کرد و در ذکر مانویان و روایات فرقه‌های منقرض شده در کتاب‌های آنها بسیار کوشید. وقتی به فرقه‌های هند و کلدانیان رسید، تیرش به خطا رفت و از مسیر منحرف شد و در نهایت به کتاب زرقان رسید و آن را در کتاب خود نقل کرد. آنچه از آن کتاب نقل نکرده بود، گویی از عوام این دو گروه شنیده بود. وقتی استاد، که خداوند او را حفظ کند، کتاب‌ها را دوباره خواند و وضعیت را آنطور که در بالا توضیح داده شد، یافت، مشتاق شد آنچه را که از آنها آموخته بود، گردآوری کند تا به عنوان تکیه‌گاهی برای کسانی که می‌خواستند آنها را رد کنند و منبعی برای کسانی که می‌خواستند با آنها درگیر شوند، باشد. او این کار را بدون تکبر در مورد حریف انجام داد و از نقل سخنان خود دریغ نکرد، حتی اگر با حقیقت مخالف بودند و در نظر قومش منفور بودند، زیرا این عقیده اوست و او به آن آگاه‌تر است. این کتاب، کتاب جدل و مناظره نیست که در آن از استدلال‌های مخالفان و رد کسانی که از حقیقت منحرف شده‌اند، استفاده کرده باشم. بلکه این کتاب، کتابی روایی است، بنابراین سخنان هندیان را آنگونه که هستند ارائه داده‌ام و آنچه یونانیان از چیزهای مشابه دارند را به آنها افزوده‌ام تا شباهت بین آنها را نشان دهم. زیرا اگرچه فیلسوفان آنها در پی تحقیق بودند، اما از نمادهای فرقه و مواضع شریعت خود در آنچه به مردم عادی آنها مربوط می‌شد، فراتر نرفتند. من سخنان دیگران را با سخنان آنها ذکر نمی‌کنم، مگر اینکه از صوفیان یا یکی از انواع مسیحیان باشد، به دلیل شباهت موضوع بین همه آنها در تجسم و اتحاد.من دو کتاب را به عربی ترجمه کرده‌ام، یکی از آنها در مورد اصول و توصیف موجودات است و نام آن «سانک»(کتاب سانکهیا کاریکا) است و دیگری در مورد آزاد کردن روح از قید بدن است و به «بیاتنجل»(پاتانجلی موسس مکتب یوگا-منظور بیرونی کتاب یوگاسوترای پاتانجلی‌ست) معروف است و در آنها بیشتر اصولی که عقیده آنها بر آنها بنا شده است، بدون فروع شریعت آنها وجود دارد. امیدوارم این امر جای ایشان و دیگران را در ارائه مطلب بگیرد و به جامعیت آنچه مورد نیاز است، منجر شود، انشاءالله.این کتاب، کتاب استدلال و مناظره نیست که در آن از استدلال‌های مخالفان و رد کسانی که از حق منحرف شده‌اند، استفاده کرده باشم. بلکه کتابی روایی است، بنابراین سخنان هندیان را همانطور که هستند ارائه داده‌ام و آنچه یونانیان از چیزهای مشابه دارند را به آنها اضافه کرده‌ام تا شباهت بین آنها را نشان دهم. زیرا اگرچه فیلسوفان آنها در پی تحقیق بودند، اما از نمادهای فرقه و مواضع شریعت خود در آنچه به عوام آنها مربوط می‌شد، فراتر نرفتند. من سخنان دیگران را با سخنان آنها ذکر نمی‌کنم، مگر اینکه از صوفیان یا یکی از انواع مسیحیان باشد، به دلیل شباهت موضوع بین همه آنها در تجسم و اتحاد.الف- در ذکر و گزارش اوضاع هند با توجه به آنچه قصد داریم درباره آنها بگوییمما باید پیش از هدف خود شرایطی را تصور کنیم که در آن تشخیص امور هند غیرممکن است، بنابراین یا با دانستن آنها کار آسان‌تر می‌شود یا عذری برای آن فراهم می‌شود، و آن این است که جدایی، آنچه را که ارتباط آشکار می‌کند، پنهان می‌کند و این بین ما دلایلی دارد: از جمله آنها این است که مردم در هر چیزی که ملت‌ها با ما مشترک هستند، با ما متفاوتند و اولین آنها زبان است، اگرچه ملت‌ها به همان شیوه متفاوت هستند، و هر زمان که کسی بخواهد این تفاوت را از بین ببرد، آسان نخواهد بود زیرا خود زبان، طولانی و گسترده است، مانند زبان عربی، که در آن یک چیز با چندین نام مختصر و مشتق نامیده می‌شود، و با وقوع یک نام بر روی چندین نام، در اهداف لازم است که صفاتی اضافه شود، زیرا هیچ کس نمی‌تواند بین آنها تمایز قائل شود، مگر کسی که در مورد محل کلام و سنجش معنی پس و پیش آگاه باشد، و آنها به این موضوع افتخار می‌کنند، همانطور که دیگران به آن افتخار می‌کنند، تا آنجا که در واقع نقصی در زبان است. سپس به چیزی مبتذل که فقط عوام می‌توانند از آن بهره ببرند، و چیزی گرانبها و فصیح که به صرف و اشتقاق و نکات ظریف دستور زبان و بلاغت می‌پردازد که فقط فاضلان و اهل فن به آن اشاره می‌کنند، تقسیم می‌شود. سپس از حروفی تشکیل شده است که با حروف عربی و فارسی مطابقت ندارند یا شبیه آنها نیستند و زبان و کام ما به سختی می‌تواند آنها را مطابق با نقاط صحیح بیانشان تولید کند، و گوش‌های ما نمی‌تواند آنها را بشنود تا آنها را از همتایان و مشابهانشان تشخیص دهد، و دست‌های ما نمی‌تواند آنها را بنویسد. بنابراین، اثبات چیزی از زبان آنها در خط ما غیرممکن می‌شود زیرا ما مجبور می‌شویم برای کنترل آن به حیله و نیرنگ متوسل شویم، با تغییر نقطه‌ها و علائم و محدود کردن آن به یک عطف معروف یا کاربردی. این امر با بی‌توجهی کاتبان به آن و بی‌تفاوتی آنها به اصلاح و استدلال‌های مخالف تشدید می‌شود، که منجر به از دست رفتن تلاش علمی و فساد کتاب در یک یا دو نقل می‌شود. مطالب آن به زبانی جدید تبدیل می‌شود که برای هیچ کس در داخل یا خارج از هر دو ملت قابل فهم نیست. همین کافی است که به شما بگویم که ممکن است ما نامی را مستقیماً از آنها دریافت کرده باشیم و سعی در تأیید آن داشته باشیم، اما با سختی زیاد آن را برایشان تکرار کرده‌ایم و تقریباً ناآشنا شده است. زبان آنها، مانند سایر زبان‌های خارجی، شامل دو یا سه صامت است که دانشمندان ما آنها را &quot;مصوت‌هایی با حرکت ظریف&quot; می‌نامند. تلفظ بیشتر کلمات و نام‌های آن برای ما دشوار است زیرا با صامت‌ها شروع می‌شوند. با این حال، کتاب‌های علمی آنها با انواع مختلف وزن‌ها مطابق سلیقه آنها سازماندهی شده است. آنها با این کار قصد داشتند آنها را در حالت و ارزش اصلی خود حفظ کنند و هنگام افزایش یا کاهش، به سرعت فساد در آنها را آشکار کنند، به طوری که حفظ آنها آسان‌تر باشد، زیرا آنها به آن تکیه می‌کنند نه به آنچه نوشته شده است. مشخص است که این سازماندهی برای تنظیم وزن‌ها، اصلاح شکستگی و جبران کمبود، عاری از لکه تصنع نیست و نیاز به تکثیر عبارات دارد و این یکی از دلایل بی‌ثباتی نام‌ها در مرجع آنهاست. این یکی از دلایلی است که تشخیص آنچه دارند را دشوار می‌کند. از جمله اینکه آنها در دین کاملاً با ما اختلاف دارند و چیزی از ما به آنچه نزد آنهاست، تصدیق نمی‌شود و آنها چیزی از آنچه نزد ما است، ندارند. و با وجود اختلاف اندک آنها در بیشتر عقایدشان، جز بحث و گفتگو بدون آسیب رساندن به روح، بدن یا حالشان، با کسانی که مانند آنها نیستند، اینگونه رفتار نمی‌کنند. بلکه آنها را «ملج» می‌نامند که پلید است. به دلیل پلیدی، اختلاط با آنها را در ازدواج، نزدیکی، نشستن، خوردن و آشامیدن جایز نمی‌دانند. هر چیزی را که با آب و آتش آنها انجام شود و معیشت به آن وابسته باشد، پلید می‌دانند. پس امیدی به اصلاح آن با حیله نیست، زیرا نجس با رفتن به حالت پاکی پاک می‌شود. بنابراین برای آنها جایز نیست کسی را که از آنها نیست، اگر به آنها تمایل داشته باشد یا به دین آنها گرایش داشته باشد، بپذیرند. و این چیزی است که هر ارتباطی را قطع می‌کند و باعث شدیدترین جدایی می‌شود.از جمله آنها این است که آنها در آداب و رسوم با ما تفاوت دارند تا جایی که تقریباً فرزندان خود را از ما، لباس و ظاهر ما می‌ترسانند و ما را به شیطان‌پرستی و خلاف آنچه لازم است نسبت می‌دهند، در حالی که این نسبت دادن به ما مطلق است و بین ما و حتی با همه ملت‌ها مشترک است. و من برخی از آنها را به یاد دارم که از ما کینه دارند زیرا یکی از پادشاهان آنها توسط دشمنی که از سرزمین ما به نزد او آمده بود کشته شد و جنینی از خود به جا گذاشت که پس از او پادشاه شد و «سبکر» نام گرفت. وقتی او به دنیا آمد، از مادرش درباره وضعیت پدرش پرسید، مادرش داستان را برایش تعریف کرد و او از آن ناراحت شد. بنابراین او از سرزمین خود به سرزمین دشمن رفت و از ملت‌ها لذت برد تا اینکه از آسیب رساندن و اذیت کردن خسته شد. بنابراین او بازماندگان را مجبور کرد که لباس ما را به عنوان وسیله‌ای برای تحقیر و مجازات آنها بپذیرند. بنابراین وقتی این را شنیدم، از او به خاطر این عملش تشکر کردم، زیرا او ما را به نام هندی شدن و انتقال به آداب و رسوم آنها نامگذاری نکرد.آنچه که باعث افزایش بیگانگی و اختلاف شد این بود که گروهی که به نام شمنی‌ها شناخته می‌شدند، با وجود نفرت شدیدشان از برهمنان، از دیگران به هند نزدیک‌تر بودند.(دین قدیم ایرانیان پیشازرتشتی-دیوپرستی،هنوز هندی‌ها دیوها را پرستش می‌کنند ولی برای ایرانی‌ها دیوها موجودات پلیدی هستند)در روزگاران قدیم، خراسان، ایران، عراق و موصل تا مرزهای شام بر دین آنها بودند تا اینکه زرتشت از آذربایجان ظهور کرد و در بلخ به مجوسیت دعوت نمود. دعوت او توسط ویشتاسپ(=گشتاسب) رواج یافت و پسرش اسفندیار آن را در سرزمین‌های شرق و غرب با زور و صلح منتشر کرد و آتشگاه‌هایی از چین تا روم برپا نمود.با هجوم اقوام هندوایرانی یا آریایی‌ها از قزاقستان فعلی به فلات ایران و هند این اقوام در بخش‌های مختلفی از هند تا فلات ایران و حتی در شمال عراق و ترکیه الان ساکن شدند(حِتی‌ها و میتانی‌ها) و آن‌ها همه دیوپرست بودند یعنی خدایان آن‌ها دیوها بودند که الان فقط هندی‌ها هستند که به دیوپرستی ماندند و بقیه آنها مثلا ایرانی‌ها از زمان زرتشت از دیوپرستی به اهوره‌پرستی رو آوردند. اهوره‌ها یا اَسوره‌ها برای هندوها موجودات شروری هستند و دیو‌ها خدایان مقدس آسمانی هستند ولی زرتشتیان اهوره‌پرستی را جای دیو‌پرستی باستانی ایرانی‌هندی قرار دادند. با این‌حال تعدادی از دیوها مثل میثره(میترا) به دلیل اهمیتی که داشتن به عنوان ایزدان که بر جهان حکومت می‌کنند در زرتشتیت باقی ماندند.اسفندیار فرزند گشتاسب یکی از مقدسین زرتشتی‌ست و توسط زرتشت روئین‌تن شد و برای دین او جهاد کرد و در شاهنامه شرح جنگ او با رستم تهمتن آمده و دلیل جنگ این بود چون رستم و زال بر دین دیوپرستی آریایی‌های هندوایرانی باقی ماندند با آنها جنگید و رُستم با جادوی سیمرغ که واضحاً یکی از دیوهاست، تیری دو شعبه ساخت و در چشمان او فرو کرد و به این ترتیب زرتشت در برابر دیوان کهن و رُستم پهلوان دیوپرست شکست خورد)(رجوع شود به کتاب طرح اصلی داستان رستم و اسفندیار-سیروس شمیسا.)سپس پادشاهان پس از او، ایران و عراق را به دین خود درآوردند، بنابراین شمنی‌ها(دیوپرستان) از آنجا به نواحی شرقی بلخ رانده شدند و مجوسان تا به امروز در سرزمین هند باقی ماندند و آنها را «مک» می‌نامند. و این آغاز مهاجرت از سمت خراسان در میان آنها بود تا اینکه اسلام آمد و دولت فارس(ساسانیان) از بین رفت. هجوم به سرزمین آنها، زمانی که محمد بن القاسم بن منبه از نواحی سیستان وارد سرزمین سند شد و سرزمین «بمهانوا» را فتح کرد و آن را «منصوره» نامید و سرزمین «مولستان» را «مأموره» نامید، بر بیگانگی آنها افزود. او به اعماق سرزمین‌های هند تا شهر «کنوج» رفت و قدم به سرزمین قندهار و مرزهای کشمیر گذاشت و زمانی برای جنگ و زمانی برای صلح بازگشت و مردم را به فرقه خود رها کرد، مگر کسانی که به انتقال راضی بودند. این امر کینه را در دل‌های آنها کاشت، اگرچه هیچ مهاجمی پس از او از مرزهای کابل و رود سند عبور نکرد تا روزگار ترکان که غزنی را در دوران سامانیان فتح کردند. ناصرالدین سبکتگین، حاکم دولت، طرفدار فتح بود و آن را به عنوان لقب خود برگزید. او راه را برای کسانی که پس از او آمدند، هموار کرد تا جناح هندی را تضعیف کنند، مسیری که یمین الدوله محمود (رحمت خدا بر هر دو باد) بیش از سی سال آن را دنبال کرد. او رفاه آنها را نابود کرد و چنان فجایعی در سرزمین‌هایشان انجام داد که به غبار پراکنده و منظره‌ای بدنام تبدیل شدند. بقایای پراکنده آنها در حالت بیگانگی و غربت شدید از مسلمانان باقی ماندند. در واقع، این دلیل ناپدید شدن دانش آنها از مرزهای فتح شده و پراکندگی آن به مکان‌های دور از دسترس، مانند کشمیر، بنارسی و مناطق مشابه، با جدایی قاطع از همه بیگانگان به دلیل ملاحظات سیاسی و مذهبی بود. پس از آن، دلایلی مانند انتقادات از آنها ذکر شده است، اما اینها سطحی هستند و از شخصیت آنها پنهان نیست. و حماقت یک بیماری لاعلاج است. این بدان دلیل است که آنها معتقدند که زمین، سرزمین آنهاست، مردم نژاد آنها، پادشاهان رهبران آنها، دین، عقیده آنها و دانش چیزی است که آنها دارند. بنابراین، آنها متکبر، مغرور و مغرور می‌شوند و نادان می‌شوند. در ذات آنها است که نسبت به آنچه می‌دانند بخل بورزند و در محافظت از آن در برابر کسانی که شایسته آن نیستند، چه رسد به دیگران، زیاده‌روی کنند. علاوه بر این، آنها فکر نمی‌کنند که سرزمین‌هایی غیر از سرزمین خودشان یا مردمی غیر از ساکنان خودشان وجود دارد یا خلقتی غیر از خودشان دانشی دارد. تا جایی که اگر از دانش یا دانشمندی در خراسان و ایران به آنها گفته شود، گوینده را نادان می‌دانند و به دلیل ابتلای مذکور به او ایمان نمی‌آورند. اگر آنها سفر می‌کردند و با دیگران معاشرت می‌کردند، نظر خود را تغییر می‌دادند. با این حال، پیشینیان آنها در این حالت جهل نبودند. این برهمن، یکی از بزرگان آنهاست که وقتی به احترام برهمن‌ها دستور می‌دهد، می‌گوید: «یونانیان، اگرچه ناپاک بودند، اما وقتی در علوم فارغ‌التحصیل شدند و در آنها از دیگران پیشی گرفتند، احترام به آنها لازم است. پس اگر برهمن علاوه بر پاکی، افتخار دانش را نیز به دست آورد، در مورد او چه می‌توانیم بگوییم؟» آنها به یونانیان اعتراف کردند که آنچه از دانش به آنها داده شده، بیش از سهم خودشان است و گواه این امر از کسی که ضمن درود به شما، خود را ستایش می‌کند، کافی است: «من به دلیل ناآگاهی از زبان منجمان و کاستی‌هایم در فهم قراردادهایشان، در جایگاه شاگردی در برابر معلمشان ایستاده بودم. وقتی کمی در آنها ماهرتر شدم، شروع به توضیح علل برایشان کردم، برخی از براهین را به آنها نشان دادم و روش‌های واقعی محاسبات را به آنها نشان دادم. سپس آنها با حیرت و اشتیاق برای بهره‌مندی، نزد من آمدند و پرسیدند:از چه کسی او را از هند دیدی تا از او بیاموزم؟ و من ارزش آنها را به آنها نشان می‌دهم و از آنها برتر می‌شوم و آنها را تحقیر می‌کنم، بنابراین نزدیک بود مرا به تمسخر بگیرند و مرا با زبان خود برای بزرگانشان توصیف نکردند، مگر مانند دریا و آبی که ترش می‌شود تا زمانی که به سرکه نیاز باشد. این تصویر وضعیت است و من از نزدیک شدن به آن خسته شده‌ام، با اشتیاقی که در روزگار خود منحصر به فرد بوده‌ام و از آنچه ممکن است می‌دهم بدون اینکه در جمع‌آوری کتاب‌های آنها از منابع بخل کنم و هر کسی را که از پنهانی به آنها هدایت می‌شود، بیرون بیاورم. و چه کسی چنین چیزی دارد، جز اینکه از توفیق خدا آنچه را که من در توانایی حرکت از آن محروم بوده‌ام، به او عطا شده است، که در آن قادر به درک و گسترش امر و نهی نبودم و طرف آن از من دور شد، و خدا را شکر برای آنچه از آن محفوظ ماند. و من می‌گویم: یونانیان در دوران جاهلیت قبل از ظهور مسیحیت، با هندیان هم عقیده بودند، نخبگان آنها در اندیشه نزدیک به نخبگان آنها و عوام آنها در پرستش بت‌ها مانند عوام آنها بودند. به همین دلیل است که من از سخنان برخی از آنها علیه یکدیگر به دلیل توافق و شباهت این دو موضوع نقل قول می‌کنم، نه برای اصلاح، زیرا آنچه غیر از حق است، منحرف است و کفر به دلیل انحراف از آن، یک عقیده است. اما یونانیان با فیلسوفانی که در منطقه خود بودند پیروز شدند تا اینکه اصول خصوصی را برای آنها اصلاح کردند، نه عوام را، زیرا نهایت نخبگان پیروی از تحقیق و تفکر است و نهایت عوام بی‌باکی و لجاجت است اگر از ترس و وحشت رها باشند. این را سقراط نشان می‌دهد وقتی که او در پرستش بت‌ها با عموم مردم خود اختلاف داشت و از خدایان خواندن ستارگان در سخنان خود منحرف شد، چگونه یازده قاضی آتن بر فتوای قتل او اتفاق نظر داشتند، نه دوازدهمین، تا اینکه بدون رویگردانی از حق، درگذشت. و هند کسی مانند آنها را ندارد که علوم را پالایش دهد، بنابراین به سختی می‌توان سخن خاصی از آنها یافت، مگر در آشفتگی و بی‌نظمی شدید، که در نهایت با خرافات عوام در مورد افزایش اعداد و طولانی شدن دوره‌ها و از مباحث فرقه‌ای که مردم آن اختلاف نظر را منفور می‌دانند، آمیخته شده است. و به همین دلیل، تقلید بر آنها غالب می‌شود، و به همین دلیل، با توجه به نظر خودم در مورد آنها، می‌گویم که آنچه در کتاب‌های حساب و نوع تعالیم آنها وجود دارد را جز به صدفی آمیخته با سفال، یا مرواریدی آمیخته با سرگین، یا کیسه بیضه‌ای که با سنگریزه بریده شده است، تشبیه نمی‌کنم. و این دو نوع برای آنها یکسان است، زیرا آنها هیچ نمونه‌ای از صعودهای برهان ندارند. و من، در بیشتر آنچه از جانب آنها ذکر خواهم کرد، انتقادی نمی‌کنم، مگر از روی ضرورت آشکار، و از نام‌ها و قراردادهای زبان آنها آنچه را که باید یک بار ذکر شود، که طبق تعریف لازم است، ذکر می‌کنم. اگر مشتقی باشد که بتوان آن را در عربی به معنایش تبدیل کرد، از آن به چیز دیگری منحرف نمی‌شوم، مگر اینکه در هندی کاربردش سبک‌تر باشد، بنابراین آن را پس از اطمینان کامل از آن در نوشتن به کار می‌بریم، یا اگر اصطلاح مختصر و مشهوری باشد، پس از اشاره به معنایش، و اگر نزد ما نامی مشهور داشته باشد، کار برایش آسان می‌شود. در آنچه قصد داشتیم مسیر هندسی را در اشاره به گذشته بدون آینده دنبال کنیم، غیرممکن است، اما ممکن است در برخی از سوره‌ها به ذکر مجهولی پرداخته شود و توضیح آن در ادامه خواهد آمد، و خداوند توفیق می‌دهد.یونانیان در دوران جاهلیت قبل از ظهور مسیحیت، با هندیان هم عقیده بودند، نخبگان آنها در اندیشه به نخبگان آنها نزدیک بودند و عوام آنها در پرستش بت‌ها مانند عوام آنها. به همین دلیل است که من از سخنان برخی از آنها علیه یکدیگر به دلیل توافق و شباهت این دو موضوع نقل قول می‌کنم، نه برای اصلاح، زیرا آنچه غیر از حق است، انحراف است و کفر به دلیل انحراف از آن، یک عقیده است. اما یونانیان با فیلسوفانی که در منطقه خود بودند پیروز شدند تا اینکه اصول خصوصی را برای آنها اصلاح کردند، نه عوام را، زیرا نهایت نخبگان پیروی از تحقیق و تفکر است و نهایت عوام بی‌باکی و لجاجت است اگر از ترس و وحشت رها باشند. این نکته را سقراط نشان می‌دهد، زمانی که در پرستش بت‌ها با عموم مردم خود اختلاف داشت و از خدایان خواندن ستارگان در سخنان خود منحرف شد، چگونه یازده قاضی آتن بر فتوای قتل او اتفاق نظر داشتند، نه دوازدهمین قاضی، تا اینکه بدون رویگردانی از حق، درگذشت. و هند کسی مانند آنها را ندارد که علوم را پالایش دهد، بنابراین به سختی می‌توان سخن خاصی از آنها یافت، مگر در آشفتگی و بی‌نظمی شدید، که در نهایت با خرافات عوام در مورد افزایش اعداد و طولانی شدن دوره‌ها و از مباحث فرقه‌ای که مردم آن اختلاف نظر را منفور می‌دانند، آمیخته شده است. و به همین دلیل، تقلید بر آنها غالب می‌شود، و به همین دلیل، با توجه به نظر خودم در مورد آنها، می‌گویم که آنچه در کتاب‌های حساب و نوع تعالیم آنها وجود دارد را جز به صدفی آمیخته با سفال، یا مرواریدی آمیخته با سرگین، یا کیسه بیضه‌ای که با سنگریزه بریده شده است، تشبیه نمی‌کنم. و این دو نوع برای آنها یکسان است، زیرا آنها هیچ نمونه‌ای از صعودهای برهان ندارند. و من، در بیشتر آنچه از جانب آنها ذکر خواهم کرد، انتقادی نمی‌کنم، مگر از روی ضرورت آشکار، و از نام‌ها و قراردادهای زبان آنها آنچه را که باید یک بار ذکر شود، که طبق تعریف لازم است، ذکر می‌کنم. اگر مشتقی باشد که بتوان آن را در عربی به معنایش تبدیل کرد، از آن به چیز دیگری منحرف نمی‌شوم، مگر اینکه در هندی کاربردش سبک‌تر باشد، بنابراین آن را پس از اطمینان کامل از آن در نوشتن به کار می‌بریم، یا اگر اصطلاح مختصر و مشهوری باشد، پس از اشاره به معنایش، و اگر نزد ما نامی مشهور داشته باشد، کار برایش آسان می‌شود. در آنچه قصد داشتیم مسیر هندسی را در اشاره به گذشته بدون آینده دنبال کنیم، غیرممکن است، اما ممکن است در برخی از سوره‌ها به ذکر مجهولی پرداخته شود و توضیح آن در ادامه خواهد آمد، و خداوند توفیق می‌دهد.یونانیان در دوران جاهلیت قبل از ظهور مسیحیت، با هندیان هم عقیده بودند، نخبگان آنها در اندیشه به نخبگان آنها نزدیک بودند و عوام آنها در پرستش بت‌ها مانند عوام آنها. به همین دلیل است که من از سخنان برخی از آنها علیه یکدیگر به دلیل توافق و شباهت این دو موضوع نقل قول می‌کنم، نه برای اصلاح، زیرا آنچه غیر از حق است، انحراف است و کفر به دلیل انحراف از آن، یک عقیده است. اما یونانیان با فیلسوفانی که در منطقه خود بودند پیروز شدند تا اینکه اصول خصوصی را برای آنها اصلاح کردند، نه عوام را، زیرا نهایت نخبگان پیروی از تحقیق و تفکر است و نهایت عوام بی‌باکی و لجاجت است اگر از ترس و وحشت رها باشند. این نکته را سقراط نشان می‌دهد، زمانی که در پرستش بت‌ها با عموم مردم خود اختلاف داشت و از خدایان خواندن ستارگان در سخنان خود منحرف شد، چگونه یازده قاضی آتن بر فتوای قتل او اتفاق نظر داشتند، نه دوازدهمین قاضی، تا اینکه بدون رویگردانی از حق، درگذشت. و هند کسی مانند آنها را ندارد که علوم را پالایش دهد، بنابراین به سختی می‌توان سخن خاصی از آنها یافت، مگر در آشفتگی و بی‌نظمی شدید، که در نهایت با خرافات عوام در مورد افزایش اعداد و طولانی شدن دوره‌ها و از مباحث فرقه‌ای که مردم آن اختلاف نظر را منفور می‌دانند، آمیخته شده است. و به همین دلیل، تقلید بر آنها غالب می‌شود، و به همین دلیل، با توجه به نظر خودم در مورد آنها، می‌گویم که آنچه در کتاب‌های حساب و نوع تعالیم آنها وجود دارد را جز به صدفی آمیخته با سفال، یا مرواریدی آمیخته با سرگین، یا کیسه بیضه‌ای که با سنگریزه بریده شده است، تشبیه نمی‌کنم. و این دو نوع برای آنها یکسان است، زیرا آنها هیچ نمونه‌ای از صعودهای برهان ندارند. و من، در بیشتر آنچه از جانب آنها ذکر خواهم کرد، انتقادی نمی‌کنم، مگر از روی ضرورت آشکار، و از نام‌ها و قراردادهای زبان آنها آنچه را که باید یک بار ذکر شود، که طبق تعریف لازم است، ذکر می‌کنم. اگر مشتقی باشد که بتوان آن را در عربی به معنایش تبدیل کرد، از آن به چیز دیگری منحرف نمی‌شوم، مگر اینکه در هندی کاربردش سبک‌تر باشد، بنابراین آن را پس از اطمینان کامل از آن در نوشتن به کار می‌بریم، یا اگر اصطلاح مختصر و مشهوری باشد، پس از اشاره به معنایش، و اگر نزد ما نامی مشهور داشته باشد، کار برایش آسان می‌شود. در آنچه قصد داشتیم مسیر هندسی را در اشاره به گذشته بدون آینده دنبال کنیم، غیرممکن است، اما ممکن است در برخی از سوره‌ها به ذکر مجهولی پرداخته شود و توضیح آن در ادامه خواهد آمد، و خداوند توفیق می‌دهد.</description>
                <category>Ashin</category>
                <author>Ashin</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 17:00:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حی بن یقظان(= موجودِ زنده بیدار)-ابن‌طُفَیل</title>
                <link>https://virgool.io/@erodito/%D8%AD%DB%8C-%D8%A8%D9%86-%DB%8C%D9%82%D8%B8%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF%D9%90-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%A8%D9%86-%D8%B7%D9%8F%D9%81%D9%8E%DB%8C%D9%84-phxcywr34nvc</link>
                <description>رساله حیِّ بن یقظان رساله‌ای کم‌حجم است که به زبان ادبیات عرب توسط ابن طفیل در قرن ۱۲ میلادی نگاشته‌است. ابن طفیل در این رساله نظریه لوح سفید را به عنوان یک آزمایش فکری در قالب یک داستان با عنوان حی بن یقظان مطرح کرده‌است که در آن او شکل‌گیری ذهن یک کودک وحشی (کودکی که به دور از اجتماع و در حیات وحش بزرگ شده‌است) از یک لوح سفید تا یک ذهن بالغ را در محیطی به دور از اجتماع و در یک جزیرهٔ دور افتاده و تنها از طریق تجربه، توضیح می‌دهد.سلف صالح ما - که خداوند از آنها خشنود باد - ذکر کرده‌اند که در میان جزایر هند، جزیره‌ای وجود دارد که پایین‌تر از خط استوا قرار دارد و آن جزیره‌ای است که انسان بدون مادر یا پدر در آن متولد می‌شود و درختانی دارد که برای زنان میوه می‌دهند. این همان جزیره‌ای است که مسعودی از آن به عنوان جزیره فاخته یاد کرده است، زیرا آن جزیره معتدل‌ترین هوای زمین و آماده‌ترین مکان برای طلوع نور اعلی بر آن را دارد، هرچند این با آنچه اکثر فلاسفه و پزشکان برجسته معتقدند، مخالف است، زیرا آنها معتقدند که معتدل‌ترین مکان روی زمین، منطقه چهارم است. اگر آنها این را گفته‌اند زیرا برایشان ثابت شده است که به دلیل هرگونه مانع زمینی، هیچ سکونتی در خط استوا وجود ندارد، پس گفته آنها مبنی بر اینکه منطقه چهارم متعادل‌ترین مکان روی زمین است، مبنایی دارد. اگر منظور آنها فقط این بوده است که آنچه در خط استوا است بسیار گرم است، همانطور که اکثر آنها می‌گویند، پس این یک اشتباه است که عکس آن ثابت شده است.زیرا در علوم طبیعی ثابت شده است که هیچ علتی برای تشکیل گرما جز حرکت یا تماس با اجسام داغ و روشنایی وجود ندارد. همچنین در آنها نشان داده شده است که خود خورشید نه گرم است و نه با هیچ یک از این کیفیات مزاجی سازگار است. همچنین در آنها نشان داده شده است که اجسامی که کاملاً نور را می‌پذیرند، اجسام صیقلی و مات هستند و پس از آنها اجسام غلیظ و غیر صیقلی قرار دارند. در مورد اجسام شفاف که هیچ چگالی در آنها وجود ندارد، آنها اصلاً نور را نمی‌پذیرند. این تنها چیزی است که شیخ ابوعلی به طور خاص اثبات کرده است و توسط کسانی که قبل از او بودند ذکر نشده است.اگر این مقدمات درست باشند، نتیجه می‌شود که خورشید زمین را آنطور که اجسام داغ اجسام دیگر را در تماس با آن گرم می‌کنند، گرم نمی‌کند، زیرا خورشید به خودی خود گرم نیست و زمین نیز با حرکت گرم نمی‌شود، زیرا زمین ساکن است و هنگام طلوع و غروب خورشید در یک حالت قرار دارد.شرایط گرمایش و سرمایش آن در این دو زمان با حواس ما کاملاً متفاوت است.همچنین خورشید ابتدا هوا را گرم نمی‌کند و سپس از طریق گرمای هوا، زمین را گرم می‌کند. چگونه چنین چیزی ممکن است، با توجه به اینکه هوای نزدیک به زمین در هوای گرم بسیار گرم‌تر از هوای دورتر است؟! بنابراین، همچنان باقی می‌ماند که گرم کردن زمین توسط خورشید صرفاً به منظور روشنایی است؛ زیرا گرما همیشه از نور پیروی می‌کند، به طوری که اگر نور در یک آینه مقعر بیش از حد باشد، هر چیزی را که جلوی آن باشد، مشتعل می‌کند.در علوم معارف با براهین قطعی ثابت شده است که خورشید کروی شکل است و زمین نیز چنین است و خورشید بسیار بزرگتر از زمین است و آنچه همیشه توسط خورشید روشن می‌شود از نیمی از آن بزرگتر است و این نیمه روشن زمین در هر زمان شدیدترین نور را در وسط خود دارد، زیرا دورترین مکان از تاریکی است و به دلیل اینکه رو به قسمت‌های بیشتری از خورشید است، و آنچه به محیط دایره نزدیکتر است نور کمتری دارد تا اینکه در محیط دایره‌ای که محل آن روی زمین هرگز روشن نشده است، به تاریکی ختم می‌شود.یک مکان فقط در وسط دایره نور قرار دارد اگر خورشید مستقیماً بالای سر ساکنان آن باشد. در این صورت گرما در آن مکان در شدیدترین حالت خود است. اگر مکان جایی باشد که خورشید از بالای سر ساکنان آن دور باشد، بسیار سرد خواهد بود. اگر جایی باشد که همپوشانی مستقیم ثابت باشد، بسیار گرم خواهد بود.در علم نجوم ثابت شده است که خورشید جز دو بار در سال، یک بار در رأس برج حمل(اول فروردین) و یک بار در رأس برج میزان، از بالای سر ساکنان مناطقی از زمین که بر روی خط استوا قرار دارند، بالا نمی‌آید.در بقیه سال، شش ماه در جنوب آنها و شش ماه در شمال آنهاست، بنابراین آنها گرمای بیش از حد یا سرمای بیش از حد ندارند و به همین دلیل شرایط آنها مشابه است.این سخن نیاز به توضیح بیشتری دارد، زیرا مناسب بحث ما نیست. ما فقط توجه شما را به آن جلب می‌کنیم زیرا یکی از مواردی است که بر صحت آنچه در مورد جواز تولد انسان در آن نقطه بدون پدر و مادر ذکر شد، گواهی می‌دهد.برخی از آنها حکم کردند و این قضیه را تأیید کردند که حی بن یقظان از جمله کسانی است که در آن نقطه بدون مادر و پدر آفریده شده است، و برخی دیگر این را انکار کردند و داستانی درباره او نقل کردند که برای شما بازگو خواهیم کرد، و او گفت:روبروی آن جزیره، جزیره‌ای بزرگ، وسیع و آباد و پر از جمعیت بود. صاحب آن مردی بسیار مغرور و حسود بود. او خواهری با زیبایی و جذابیت خیره‌کننده داشت، اما از ازدواج با او خودداری می‌کرد زیرا نمی‌توانست همسری برای او پیدا کند. او خویشاوندی به نام یقظان داشت و مخفیانه با او ازدواج کرد، به شیوه‌ای که طبق آموزه‌های رایج آن زمان مجاز بود. سپس یقظان از او باردار شد و فرزندی به دنیا آورد. وقتی یقظان ترسید که رابطه‌اش فاش شود و رازش فاش شود، او را در تابوتی گذاشت و پس از اینکه به طور کامل از او پرستاری کرد، آن را محکم بست. او در ساعات اولیه شب با گروهی از خدمتکاران و محرمانش به ساحل دریا رفت، در حالی که قلبش از اشتیاق و ترس برای او می‌سوخت. سپس با او خداحافظی کرد و گفت: «خدایا، تو این کودک را در حالی که چیزی نبود، آفریدی و در تاریکی رحم به او روزی دادی و تا زمانی که کاملاً شکل گرفت و بالغ شد، از او مراقبت کردی. من او را به لطف تو تسلیم کردم و از ترس این پادشاه ظالم، ستمگر و لجباز، به لطف تو در حق او امیدوار بودم. پس با او باش و او را تسلیم من نکن، ای مهربان‌ترین مهربانان.» سپس او را به دریا انداخت.اتفاقاً آب با نیروی جزر و مد در جریان بود، بنابراین او را آن شب به ساحل جزیره دیگری که در بالا ذکر شد، برد. در آن زمان، جزر و مد به جایی رسید که هنوز کسی به آن نرسیده بود، بنابراین آب با نیروی خود او را به بیشه‌ای از درختان در هم تنیده و خاک شیرین آورد، که از باد و باران در امان بود و از خورشید پنهان بود، خورشیدی که هنگام طلوع از آن دور می‌شد و هنگام غروب رو به زوال می‌گذاشت.سپس آب شروع به فروکش کردن کرد و کشتی در همان جا ماند. شن‌ها با وزش باد بالا آمدند و جمع شدند تا اینکه ورودی بیشه را به کشتی مسدود کردند و راه ورود آب به آن بیشه را بستند. جزر و مد به آن نرسید. میخ‌های کشتی شل شده بود و تخته‌های آن هنگام ریختن آب در آن بیشه، به هم ریخته بود.وقتی کودک خیلی گرسنه شد، فریاد کمک سر داد و سعی کرد حرکت کند. صدایش به گوش غزال رسید که پوستش گم شده بود. او از لانه‌اش بیرون آمد و عقابی او را حمل می‌کرد. وقتی دختر صدا را شنید، فکر کرد که پسرش است. او با تصور پوستش، صدا را دنبال کرد تا به تابوت رسید. او با سم‌هایش تابوت را بررسی کرد در حالی که در داخل تابوت ناله می‌کرد و ناله می‌کرد، تا اینکه تخته‌ای از بالای تابوت به هوا پرید. غزال به او رحم کرد و به او شیر داد، نوک سینه‌اش را به او داد و شیر خوشمزه‌ای به او داد. او همچنان از او مراقبت می‌کرد، او را بزرگ می‌کرد و از آسیب محافظت می‌کرد.برای کسانی که منکر تولد هستند، او اینگونه زندگی خود را آغاز کرد. در اینجا شرح خواهیم داد که او چگونه بزرگ شد و چگونه در شرایط مختلف پیشرفت کرد تا به چنین سن بالایی رسید.و اما کسانی که ادعا می‌کردند از زمین آفریده شده است، می‌گفتند که دره‌ای در سرزمین آن جزیره، گل رس خود را در طول سال‌ها تخمیر کرده تا اینکه گرما و سرما و تر و خشک به صورت مخلوطی از نیروهای مساوی و متوازن در آن مخلوط شده‌اند.این گِلِ تخمیر شده بسیار بزرگ بود و برخی از اجزای آن از نظر اعتدال مزاج و آمادگی بر برخی دیگر برتری داشت و بخش میانی آن متعادل‌ترین و کامل‌ترین شباهت را به مزاج انسان داشت. پس آن گِل به هم خورد و به دلیل غلظت شدیدش، چیزی شبیه دمِ جوشان در آن پدید آمد. و در میان آن، غلظت و دمِ بسیار کوچکی پدید آمد که به دو قسمت تقسیم شده و حجابی نازک بین آنها قرار داشت که با جسمی لطیف و هوایی در نهایت اعتدال شایسته آن پر شده بود. پس روحی که از فرمان خداوند متعال است، با چنان چسبندگی به آن چسبیده بود که جدا کردن آن از حواس و عقل دشوار بود، زیرا روشن شده است که این روح پیوسته از جانب خداوند متعال و جلیل در جریان است و مانند نور خورشید است که پیوسته بر جهان جاری است.بعضی از اجسام نور را دریافت نمی‌کنند، مانند هوای بسیار شفاف. بعضی دیگر مقداری نور را دریافت می‌کنند، مانند اجسام متراکم و غیر صیقلی. این اجسام از نظر توانایی پذیرش نور متفاوت هستند و رنگ‌هایشان نیز بر این اساس متفاوت است. بعضی دیگر نور زیادی را دریافت می‌کنند، مانند اجسام صیقلی مانند آینه و مانند آن. اگر آینه به شکل خاصی مقعر باشد، به دلیل نور اضافی در آن آتش‌سوزی رخ می‌دهد.به همین ترتیب، روح که از فرمان خداوند متعال است، به طور ابدی بر همه موجودات فراوان است. برخی از آنها به دلیل عدم آمادگی، اثر خود را نشان نمی‌دهند و اینها اجسام بی‌جانی هستند که هیچ حیاتی ندارند. اینها مانند هوا در مثال قبلی هستند. برخی از آنها اثر خود را نشان می‌دهند و اینها انواع گیاهان بر اساس آمادگی‌هایشان هستند. اینها مانند اجسام متراکم در مثال قبلی هستند. برخی از آنها اثر خود را به وضوح نشان می‌دهند و اینها انواع حیوانات هستند. آنها مانند اجسام صیقلی در مثال قبلی هستند.در میان این اجسام صیقلی، جسمی وجود دارد که علاوه بر پذیرش قوی نور خورشید، تصویر و شباهت خورشید را نیز از خود ساطع می‌کند.به همین ترتیب، حیواناتی وجود دارند که علاوه بر توانایی پذیرش روح، می‌توانند از روح تقلید کرده و به شکل آن درآیند، که به طور خاص انسان است. این مطلب با سخنان پیامبر ، که خداوند او را رحمت کند و به او عطا فرماید، نشان داده شده است: «خداوند آدم را به صورت خود آفرید.»اگر این تصویر در او چنان قوی شود که همه تصاویر دیگر در رابطه با او محو شوند و تنها او باقی بماند و تابش نور او هر آنچه را که درک می‌کند بسوزاند، آنگاه او مانند آینه‌ای است که خود را منعکس می‌کند و همه چیز دیگر را می‌سوزاند. این فقط برای پیامبران، که درود خدا بر همه آنها باد، اتفاق می‌افتد. همه اینها در جای خود توضیح داده شده است، بنابراین بیایید به شرح کامل آن توصیف که آنها نقل کرده‌اند، مراجعه کنیم.فرمودند: وقتی این روح به آن ته چسبید، همه قوا در برابرش خضوع کردند و در برابرش سجده کردند و در کمال خود تابع فرمان خدای تعالی شدند. آنگاه در مقابل آن ته، دم دیگری تشکیل شد که به سه ته تقسیم شده بود و بین آنها حجاب های لطیف و راه های نافذی وجود داشت و از همان هوایی پر شد که ته اول از آن پر شده بود، جز اینکه از آن لطیف تر بود.و در این سه شکمِ تقسیم‌شده، گروهی از آن نیروها ساکن بودند که مطیع او بودند و نگهبانی و نظارت بر آنها و انتقال تمام اتفاقات کوچک و بزرگی که در آنها رخ می‌داد به روح اول که به عمق اول متصل بود، به آنها سپرده شده بود.و همچنین، در مقابل این محفظه، در سمت مقابل محفظه دوم، یک دم سوم پر از جسمی هوایی تشکیل شد، اما از دو تای اول ضخیم‌تر بود. گروهی از آن نیروهای مطیع در این محفظه ساکن بودند و حفظ و نظارت بر آن به آنها سپرده شده بود. این محفظه‌های اول، دوم و سوم، اولین محفظه‌هایی بودند که از آن گل تخمیر شده، به ترتیبی که ذکر کردیم، خلق شدند.بعضی از آنها به بعضی دیگر نیاز دارند، بنابراین اولین آنها برای استفاده و مهار کردن به دیگران نیاز دارد.دو نفر دیگر به اولی نیاز دارند، همانطور که یک زیردست به یک رهبر و یک مدیر به یک مدیر نیاز دارد. هر دوی آنها برای آنچه که پس از آنها از اعضا ایجاد می‌شود، یک رهبر دارند، نه یک زیردست.یکی از آنها، دومی، در رهبری کامل‌تر از سومی است. وقتی روح به اولی از آن دو پیوست و حرارتش شعله‌ور شد، به شکل آتش کاج درآمد. جسم خشن اطراف آن نیز شکل آن را گرفت و گوشت جامدی تشکیل داد که روی آن پوششی ضخیم برای محافظت قرار داده شد. کل این اندام قلب نامیده شد و به دلیل تجزیه و نابودی رطوبت‌هایی که از گرما پیروی می‌کنند، به چیزی نیاز داشت که آن را حفظ و تغذیه کند و دائماً آنچه را که از آن تجزیه شده بود جایگزین کند، در غیر این صورت بقای آن طولانی نمی‌شد. همچنین نیاز داشت آنچه را که برایش مناسب است حس کند، آن را جذب کند و آنچه را که با آن مخالف است، دفع کند. بنابراین یک اندام، با آنچه از نیروهایی که از آن سرچشمه می‌گرفت، در خود داشت، به یک نیاز خود رسیدگی کرد و اندام دیگر به نیاز دیگر خود رسیدگی کرد.مغز مسئول حس و کبد مسئول تغذیه بود. هر یک از این دو اندام برای تأمین گرما و قوای خاص خود که از آن سرچشمه می‌گرفت، به آن نیاز داشتند. بنابراین، برای همه اینها، راه‌ها و مسیرهایی بین آنها در هم تنیده شده بود که برخی از آنها بر اساس نیاز، پهن‌تر از برخی دیگر بودند. بنابراین، شریان‌ها و وریدها وجود داشتند.سپس به توصیف کل خلقت و تمام اعضا، مطابق آنچه طبیعی‌دانان در مورد خلقت جنین در رحم توصیف کرده‌اند، ادامه دادند و چیزی از آن را فروگذار نکردند تا خلقت آن کامل شد و اعضایش شکل گرفت و جنین از رحم بیرون آمد.آنها از آن گِل بزرگ تخمیر شده برای توصیف کمال آن استفاده کردند و اینکه برای خلقت هر آنچه در خلقت انسان مورد نیاز بود، از غشاهایی که تمام بدن او را پوشانده و چیزهای دیگر، آماده شده بود. سپس، هنگامی که کامل شد، آن غشاها مانند درد زایمان از او جدا شدند و بقیه گِل ترک خورد، زیرا خشکی آن را فرا گرفته بود.سپس کودک وقتی غذایش تمام شد و گرسنگی‌اش شدت گرفت، فریاد کمک سر داد و آهویی که طعمه‌اش را از دست داده بود، به او پاسخ داد.پس آنچه این افراد پس از این نکته توصیف کردند، با آنچه گروه اول در معنای تربیت توصیف کردند، برابر بود، بنابراین همگی گفتند:آهویی که از او مراقبت می‌کرد، چراگاه حاصلخیز و سرسبزی یافت، پس گوشتش رشد کرد و شیرش فراوان شد، تا اینکه به بهترین شکل ممکن از کودک مراقبت کرد. او پیش او ماند و جز در مواقع ضروری برای چرا او را ترک نمی‌کرد. کودک چنان با آن آهو مأنوس شد که هر وقت آهو در ترک او تعلل می‌کرد، گریه‌اش شدت می‌گرفت و به سوی او پرواز می‌کرد. در آن جزیره هیچ حیوان معمولی وجود نداشت، بنابراین کودک بزرگ شد و رشد کرد و با شیر آن غزال تغذیه شد تا اینکه دو ساله شد و کم کم راه رفتن را آموخت و دهانش شفاف شد، بنابراین او آن غزال را دنبال می‌کرد و غزال با او مهربان بود و به او رحم می‌کرد و او را به جاهایی که درختان میوه‌دار وجود داشت می‌برد، بنابراین از میوه‌های شیرین و رسیده و سخت پوستان به او می‌داد و با آسیاب‌هایش برای او می‌شکست و وقتی برای دوشیدن برمی‌گشت، به او آب می‌داد و وقتی تشنه آب می‌شد، به او آب می‌داد و وقتی صبح می‌شد، او را سایه می‌افکند و وقتی تاریک می‌شد، او را گرم می‌کرد و وقتی شب می‌شد، او را به جای اولش برمی‌گرداند و او را با خودش و پرهایی که در آنجا بود، از آنچه تابوت هنگام قرار دادن کودک در آن پر شده بود، می‌پوشاند.و صبح‌ها و عصرها، شتری جوان به آنها نزدیک می‌شد، هر جا که آنها اقامت می‌کردند، راه می‌رفت و شب را با آنها می‌گذراند.کودک به این شیوه با غزال‌ها ارتباط برقرار می‌کرد و با صدای خود آهنگ‌های آنها را تقلید می‌کرد، به طوری که به سختی می‌توانست آنها را از هم تشخیص دهد. او همچنین تمام صداهای پرندگان و حیوانات دیگر را که می‌شنید، تقلید می‌کرد و به دلیل واکنش شدیدش به آنچه می‌خواست، به شدت از آنها تقلید می‌کرد. او بیش از همه هنگام درخواست کمک، درخواست دوستی، احضار و هجوم به جلو، صدای غزال‌ها را تقلید می‌کرد، زیرا حیوانات در این موقعیت‌های مختلف صداهای متفاوتی ایجاد می‌کنند. حیوانات وحشی به او و او به آنها عادت کردند و آنها را رد نکردند، و او نیز آنها را رد نکرد.وقتی مثال‌های چیزها را پس از آنکه از نظرش پنهان بودند، در ذهنش تثبیت کرد، به برخی از آنها تمایل پیدا کرد و از برخی دیگر بیزار شد.در تمام این مدت، او به تمام حیوانات نگاه کرد و آنها را پوشیده از خز، مو و انواع پر دید. او قدرت دویدن و ضربه زدن آنها و سلاح‌هایشان را که برای دفاع در برابر کسانی که با آنها بحث می‌کردند، آماده شده بودند، مانند شاخ، دندان نیش، سم، چنگال و پنجه، دید.سپس به خود بازمی‌گردد و برهنگی، نداشتن سلاح، ضعف دشمن و ناتوانی خود را می‌بیند، زمانی که حیوانات وحشی برای خوردن میوه‌ها و تصاحب آنها بدون او و غلبه بر او با او رقابت می‌کردند، به طوری که قادر به دفاع از خود یا فرار از چیزی از آنها نیست.او همسالانش، غزال‌های جوان، را دید که پس از نداشتن شاخ، شاخ درآورده بودند و پس از ضعف در دویدن، قوی شده بودند. او هیچ‌کدام از این‌ها را در خودش نمی‌دید، پس در موردش فکر کرد، بدون اینکه بداند علت چیست.او به افراد دارای معلولیت و نقص اخلاق نگاه کرد و در میان آنها کسی شبیه به خودش پیدا نکرد.او همچنین به مجاری دفع مدفوع حیوانات دیگر نگاه کرد و آنها را پنهان یافت. خروجی مدفوع غلیظ‌تر در دم‌ها و خروجی مدفوع رقیق‌تر در مو و مانند آن بود. و چون آنها نیز آلت تناسلی پنهان‌تری نسبت به او داشتند، همه اینها باعث ناراحتی و پریشانی او می‌شد.وقتی نگرانی او در مورد همه این‌ها طولانی شد و تقریباً هفت ساله شد و از تکمیل آنچه که به دلیل کمبود آن آسیب دیده بود ناامید شد، تعدادی از برگ‌های پهن درخت را درست کرد، برخی از آنها را پشت سر خود و برخی را جلوی خود قرار داد و چیزی شبیه کمربند از برگ‌های نخل و علف اسپرطو به دور کمر خود ساخت و آن برگ‌ها را با آن آویزان کرد. مدت کوتاهی نگذشت که آن برگ‌ها پژمرده، خشک و از او افتادند.همچنان دیگران را می‌گیرد و بخشی از آن را با برخی دیگر می‌بافد و انرژی‌هایش را چند برابر می‌کند. شاید این مدت زمان بقایش طولانی‌تر باشد، اما در هر صورت، مدت زمان آن کوتاه است.از شاخه‌های درختان عصا درست کرد، انتهای آنها را صاف کرد و پشت آنها را راست نمود.او از آن برای دور کردن هر جانوری که ممکن بود او را به چالش بکشد، استفاده می‌کرد، به ضعیف‌ترها حمله می‌کرد و در برابر قوی‌ترها مقاومت می‌کرد. بدین ترتیب، او جایگاه خود را در نظر خودش بالا برد و دید که دستش بسیار ارزشمندتر از دست آنهاست، زیرا به او این امکان را می‌داد که اندام تناسلی خود را بپوشاند و چوب‌هایی برای دفاع از قلمرو خود بسازد، و بدین ترتیب نیاز به سلاح و سلاح‌های طبیعی مورد نظر خود را از بین برد.در این مدت، او بزرگ شد و به سن هفت سالگی رسید و مدت زیادی فرصت داشت تا روی تجدید کاغذهایی که خود را با آنها می‌پوشاند، کار کند. سپس نفسش وسوسه شد که از دم حیوانات مرده، دمی بردارد و به خود بیاویزد، اما حیوانات زنده را دید که از مردگان خود دوری می‌کنند و از او می‌گریزند، بنابراین نتوانست این کار را انجام دهد تا اینکه روزی به عقاب مرده‌ای برخورد و به امید خود از آن رسید و از آن فرصت استفاده کرد، زیرا حیوانات را از آن بیزار نمی‌دید. پس به سراغ آن رفت و بال‌ها و دمش را که سالم بودند، برید و پرهای آنها را باز کرد و صاف کرد و بقیه پوستش را کند و آن را به دو قسمت تقسیم کرد، یکی را بر پشت خود بست و دیگری را بر ناف و آنچه زیر آن بود، و دم را از پشت آن آویزان کرد و بال‌ها را بر بازوهایش آویخت، به طوری که در روح همه حیوانات، پوشش و گرما و هیبت ایجاد کرد تا اینکه با او مخالفت یا مخالفت نکردند.هیچ چیز به او نزدیک نمی شد مگر غزال که او را شیر داده و بزرگ کرده بود. نه غزال او را رها می کرد و نه غزال او را، تا اینکه پیر و ضعیف شد. با او به مراتع حاصلخیز می رفت، برایش میوه های شیرین می چید و به او غذا می داد.همچنان ضعف و سستی او را فرا گرفت تا مرگ او را فرا گرفت و تمام حرکاتش متوقف و تمام اعمالش متوقف شد.او را با صدایی که معمولاً وقتی صدایش را می‌شنید به آن پاسخ می‌داد، صدا می‌زد و تا جایی که می‌توانست بلند فریاد می‌زد، اما او تکان نمی‌خورد و تغییر حالت نمی‌داد.به گوش‌ها و چشم‌های او نگاه کرد و هیچ نقص ظاهری در آنها ندید. همچنین به تمام اعضای بدن او نگاه کرد و هیچ نقصی در هیچ یک از آنها ندید.او امیدوار بود که محل گرفتاری را پیدا کند و آن را از بین ببرد تا به حالت اول برگردد، اما نتوانست هیچ کاری از این کارها انجام دهد و قادر به انجام آن نبود.آنچه او را به این نظر رهنمون ساخت، همان چیزی بود که قبلاً در خود می‌پنداشت، زیرا معتقد بود که اگر چشمانش را ببندد یا آنها را با چیزی بپوشاند، تا زمانی که مانع برطرف نشود، نخواهد دید. همچنین معتقد بود که اگر انگشتش را در گوش‌هایش بگذارد و آنها را مسدود کند، تا زمانی که مانع برطرف نشود، چیزی نخواهد شنید و اگر با دست بینی‌اش را بگیرد، تا زمانی که بینی‌اش را باز نکند، بویی حس نخواهد کرد.بنابراین، معتقد بود که همه ادراکات و اعمال او ممکن است موانعی داشته باشند که آنها را بازدارند و اگر موانع برطرف شوند، اعمال بازخواهند گشت.وقتی به تمام اندام‌های مرئی او نگاه کرد و هیچ نقص ظاهری در آنها ندید - و با این حال دید که این نقص همه آنها را فرا گرفته و مختص یک اندام بر دیگری نیست - به ذهنش رسید که نقصی که برای او پیش آمده در عضوی است که از دید پنهان است، در بطن بدن پنهان است و هیچ یک از این اندام‌های مرئی نمی‌توانند کاری برای جایگزینی آن اندام انجام دهند.وقتی بیماری به او رسید، ضررش گسترش یافت و شامل قطع عضو نیز شد. او امیدوار بود که اگر بتواند آن عضو را پیدا کند و آنچه را که به آن آسیب رسانده بود، از بین ببرد، حالش خوب می‌شود، فواید آن به سایر اعضای بدنش می‌رسد و اعمالش به حالت قبل برمی‌گردد.او قبلاً مشاهده کرده بود که تمام اندام‌های حیوانات مرده و سایر موجودات جامد هستند و هیچ حفره‌ای به جز جمجمه، قفسه سینه و شکم ندارند. به ذهنش خطور کرد که اندامی با این ویژگی نمی‌تواند فراتر از یکی از این سه مکان قرار گیرد. او کاملاً متقاعد شده بود که این اندام در وسط این سه مکان قرار دارد، زیرا در ذهنش جا افتاده بود که همه اندام‌ها به آن نیاز دارند و بنابراین محل سکونت آن باید در وسط باشد.و همچنین، وقتی به خودش برگشت، عضو مشابهی را در سینه‌اش احساس کرد. و چون با بقیه‌ی اعضای بدنش، مانند دست، پا، گوش، بینی و چشم، تداخل داشت و او در حال بررسی ترک آنها بود، به نظرش رسید که می‌تواند بدون آنها سر کند. و او همین را در ذهنش در نظر می‌گرفت و فکر می‌کرد که می‌تواند بدون آنها سر کند. بنابراین، اگر به چیزی که در سینه‌اش پیدا کرده بود فکر می‌کرد، لحظه‌ای هم احساس نمی‌کرد که می‌تواند بدون آن سر کند.به همین ترتیب، وقتی با جانوران می‌جنگید، بیش از همه از نیش‌های آنها روی سینه‌اش می‌ترسید، چون چیزی در آن احساس می‌کرد.وقتی قاضی مطمئن شد که عضو آسیب‌دیده، سینه‌ی او است، تصمیم گرفت آن را جستجو کند و اطراف را بگردد، به این امید که آن را پیدا کند و محل آسیب‌دیده را ببیند تا بتواند آن را بردارد. سپس ترسید که عملش از آسیبی که در ابتدا به او وارد شده بود، بدتر باشد و تلاش‌هایش علیه او تمام شود.سپس با خود فکر کرد: آیا تا به حال حیوانات دیگری را دیده است که در چنین حالتی باشند و سپس به همان حالت قبلی خود بازگردند؟ اما چیزی پیدا نکرد! این موضوع او را از بازگشت آن به حالت قبلی در صورت رها کردنش ناامید کرد. او تا حدودی امیدوار بود که اگر آن عضو را پیدا کند و درد را از آن برطرف کند، به آن حالت بازگردد.تصمیم گرفت سینه‌اش را بشکافد و آنچه در آن است را جستجو کند، بنابراین تکه‌هایی از سنگ‌های سخت و ترک‌های نی خشک را مانند چاقو برداشت و با آنها بین دنده‌هایش را برید تا اینکه گوشت بین دنده‌ها را برید و به غشای زیر دنده‌ها رسید. دید که محکم است و گمانش قوی‌تر شد که چنین پرده‌ای فقط می‌تواند برای چنین عضوی باشد و امیدوار بود که اگر از آن عبور کند، آنچه را که می‌خواهد پیدا کند. سعی کرد آن را بشکافد، اما به دلیل کمبود ابزار و اینکه فقط از سنگ و نی ساخته شده بود، برایش دشوار بود. بنابراین دوباره پرده‌های جدیدی ساخت و آنها را تیز کرد و در پاره کردن پرده ملایمت ورزید تا اینکه برایش پاره شد و به ریه رسید. او فکر کرد که این همان چیزی است که می‌خواهد، بنابراین آن را می‌چرخاند و محل درد را در آن جستجو می‌کرد.در ابتدا، فقط نیمی از آن را در یک طرف یافت. وقتی دید که به یک طرف متمایل است، و معتقد بود که این اندام فقط می‌تواند در وسط سینه باشد، بنابراین بدن در طول خود به همان شکلی که در وسط است، خواهد بود، به جستجوی خود در وسط سینه ادامه داد تا اینکه قلب را یافت که با غشایی بسیار قوی پوشیده شده و با اتصالات بسیار محکمی به هم متصل شده است، و ریه آن را در طرفی که از آن شروع به شکافتن کرده بود، احاطه کرده است. با خود گفت: اگر این اندام در طرف دیگر نیز همان چیزی را دارد که در این طرف دارد، پس در واقع در وسط است و بدون شک همان چیزی است که من می‌خواهم، به خصوص با آنچه از موقعیت خوب، زیبایی شکل، پراکندگی کم و استحکام گوشت آن می‌بینم، و اینکه با حجابی پوشیده شده است که برای هیچ اندام دیگری ندیده‌ام.او به دنبال طرف دیگر قفسه سینه گشت و دیافراگم را که دنده‌ها را پوشانده بود، پیدا کرد و ریه‌ها را همانطور که در این طرف پیدا کرده بود، یافت. او تصمیم گرفت که این همان عضوی است که می‌خواهد، بنابراین سعی کرد دیافراگم آن را جدا کند و پریکارد آن را بشکافد. او به زحمت افتاد و پس از خستگی تمام تلاشش، مجبور شد تا جایی که می‌تواند این کار را انجام دهد.قلب را بررسی کرد و آن را از هر طرف محکم یافت. نگاه کرد تا ببیند آیا نقص ظاهری در آن می‌بیند یا نه، اما چیزی ندید. دستش را بر آن فشار داد و برایش روشن شد که حفره‌ای دارد. گفت: «شاید هدف نهایی من درون این عضو باشد و هنوز به آن نرسیده‌ام.»او پریشان شد و دو حفره در آن یافت: یکی در سمت راست و دیگری در سمت چپ. حفره سمت راست پر از زالوهای گره خورده بود و حفره سمت چپ خالی بود و چیزی در آن نبود. او گفت: تنها درخواست من این است که مسکن او یکی از این دو خانه باشد.سپس فرمود: اما در مورد این خانه‌ی درست، من چیزی جز این خونِ منعقد شده در آن نمی‌بینم.شکی نیست که تا زمانی که تمام بدن در این حالت قرار نگرفته بود، به هم نپیوست - زیرا او دیده بود که وقتی خون جاری شد و بیرون آمد، جمع شد و منجمد شد و این چیزی جز خون مانند سایر خون‌ها نبود - و من می‌بینم که این خون در تمام اندام‌ها وجود دارد و مختص یک اندام بر اندام دیگر نیست. آنچه من می‌جویم چیزی با این کیفیت نیست، بلکه چیزی است که مختص این مکان است، جایی که می‌دانم نمی‌توانم بدون آن به یک چشم به هم زدن سر کنم، جایی که از ابتدا به آنجا فرستاده شده‌ام.و اما این خون، چند بار در جنگ به دست جانوران وحشی زخمی شده‌ام و بسیاری از آن از من جاری شده است، اما به من آسیبی نرسانده و هیچ یک از اعمالم را از من نگرفته است. این خانه‌ای است که آنچه من می‌جویم در آن نیست.اما این خانه‌ی دست چپ را خالی می‌بینم، بدون هیچ چیزی در آن. من آن را باطل نمی‌بینم؛ زیرا دیده‌ام که هر یک از اعضا عملی مخصوص به خود دارند. پس چگونه این خانه، با تمام آنچه از شرافتش دیده‌ام، می‌تواند باطل باشد؟ من فقط می‌بینم که آنچه را که جستجو می‌کردم در آن بود! پس او آن را رها کرد و خالی‌اش نمود.سپس این بدن یک دوره تعطیلات را پشت سر گذاشت و هوشیاری خود را از دست داد و بی‌حرکت شد.وقتی دید که ساکن آن خانه قبل از ویرانی آن، آنجا را ترک کرده و به آن حال رهایش کرده است، دریافت که پس از ویرانی و خرابی که در آن رخ داده، بهتر است که به آن بازنگردد. بدین ترتیب، تمام آن بدن در برابر چیزی که به خود باور داشت مدتی در آن ساکن خواهد شد و سپس آن را ترک خواهد کرد، برایش بی‌ارزش و ناچیز شد.او خود را به فکر کردن در مورد آن چیز محدود کرد: اینکه چیست، چگونه است، چه چیزی آن را به این بدن متصل می‌کند، از کجا آمده است و از کدام درها بدن را ترک کرده است. اگر ناخواسته رفته بود، چه دلیلی آن را آشفته کرده بود؟ اگر با میل خود رفته بود، چه دلیلی باعث شده بود که بدن از آن متنفر شود و آن را ترک کند؟ افکارش توسط همه اینها پریشان شد و بدن را فراموش کرد و آن را کنار گذاشت. او می‌دانست که مادرش، که با او مهربان بود و از او پرستاری می‌کرد، در واقع آن چیز در حال رفتن بود و همه آن اعمال از آن سرچشمه می‌گرفت، نه از این بدن بیکار. او همچنین می‌دانست که این بدن به طور کلی مانند یک ماشین و مانند چوب‌هایی است که او برای مبارزه با حیوانات وحشی ساخته بود.رابطه او از بدن به صاحب بدن و حرکت دهنده آن منتقل می‌شد و به چیزی جز او اشتیاق نداشت.در آن مدت، جسد متعفن شد و بوی بدی از آن به مشام می‌رسید، که این امر او را بیشتر از آن بیزار می‌کرد و آرزو می‌کرد که آن را نبیند.سپس دو کلاغ را دید که با هم می‌جنگند تا اینکه یکی از آنها دیگری را کشت. سپس کلاغ شروع به جستجو در زمین کرد تا اینکه گودالی کند و مرده را با خاک پوشاند. او با خود گفت: «چه کار خوبی است که این کلاغ در پوشاندن جسد همراهش انجام داده است، اگرچه در کشتن او مرتکب اشتباه شده است! من به هدایت شدن به این کار از طریق مادرم سزاوارتر بودم!» پس گودالی کند و جسد مادرش را در آن انداخت، موهایش را می‌مالید و در مورد چیزی که باعث ایجاد جسد شده بود فکر می‌کرد، بدون اینکه بداند آن چیست. با این حال، به همه غزال‌ها نگاه کرد و آنها را به شکل و شمایل مادرش دید. این گمان بر او غلبه کرد که هر یک از آنها توسط چیزی شبیه به چیزی که مادرش را حرکت داده و هدایت کرده است، حرکت و هدایت می‌شوند. بنابراین به غزال‌ها عادت کرد و به خاطر آن شباهت مشتاق آنها شد.مدتی به همین منوال گذشت، انواع حیوانات و گیاهان را گشت و گذار کرد و در ساحل آن جزیره گشت و گذار کرد تا ببیند آیا می‌تواند چیزی شبیه به خودش پیدا کند یا نه، زیرا شباهت‌های زیادی بین هر حیوان و گیاهی می‌دید، اما چیزی از این قبیل نمی‌یافت.او دریا را می‌دید که از هر طرف جزیره را احاطه کرده است، بنابراین معتقد بود که جز جزیره او هیچ خشکی دیگری وجود ندارد.اتفاقاً آتشی در بیشه قلخ، برای تشبیه، افروخته شد. وقتی آن را دید، منظره‌ای دید که او را شگفت‌زده کرد و مخلوقی را دید که قبلاً هرگز ندیده بود. مدت زیادی در حالی که از آن شگفت‌زده بود، ایستاد و کم‌کم به آن نزدیک شد. نور نافذ و قدرت عظیم آتش را دید، به طوری که به چیزی نمی‌چسبید، مگر اینکه آن را نابود می‌کرد و به خود تبدیل می‌کرد. شگفت‌زده شدن از آن و جسارت و قدرتی که خداوند متعال در ذات او قرار داده بود، او را بر آن داشت تا به سمت آن دست دراز کند و خواست چیزی از آن بردارد. وقتی آن را لمس کرد، دستش سوخت و نتوانست آن را بگیرد. او را راهنمایی کردند تا مشعلی را که آتش آن را کاملاً نسوخته بود، بردارد، بنابراین انتهای سالم آن را گرفت، در حالی که آتش در انتهای دیگر آن بود. این برای او ممکن بود و آن را به جایی که قبلاً در آن پناه می‌گرفت، برد، جایی که قبلاً در گودالی خالی بود که قبلاً آن را برای سکونت مناسب یافته بود.سپس او همچنان به روشن کردن آن آتش با علف و چوب فراوان ادامه داد و شب و روز، از روی تحسین و شگفتی، از آن مراقبت کرد.او شب‌ها با آن احساس راحتی بیشتری می‌کرد، زیرا از نظر نور و گرما مانند خورشید بود. او به آن بسیار علاقه پیدا کرد و معتقد بود که بهترین چیزی است که دارد. او همیشه آن را در حال حرکت به سمت بالا و جستجوی ارتفاع می‌دید، بنابراین متقاعد شده بود که یکی از جواهرات آسمانی است که دیده است.او قدرت آن را در همه چیز آزمایش می‌کرد، به این صورت که آن را به درون آنها می‌انداخت و می‌دید که چگونه بسته به قدرت یا ضعف بدنی که برای سوختن در آنها می‌انداخت، به سرعت یا به آرامی آنها را فرا می‌گیرد.از جمله چیزهایی که برای آزمایش قدرتش در آن انداخت، نوعی حیوان دریایی بود که دریا آن را به ساحل انداخته بود. وقتی آن حیوان پخته شد و کف آن نمایان شد، اشتهایش تحریک شد، بنابراین مقداری از آن را خورد و آن را لذیذ یافت. به این ترتیب، به خوردن گوشت عادت کرد و از ترفندهای خود برای شکار در خشکی و دریا استفاده کرد تا اینکه در آن مهارت پیدا کرد.عشق او به آتش بیشتر شد، زیرا منبع تغذیه خوبی را برایش فراهم می‌کرد که قبلاً هرگز نداشته بود. وقتی اشتیاقش به آتش شدت گرفت، با دیدن جلوه‌های زیبا و قدرت قدرتمند آن، به ذهنش خطور کرد که چیزی که از قلب مادرش، آهو، که او را بزرگ کرده بود، جاری شده بود، از ذات این هستی یا چیزی شبیه به آن بود. این به نظر او با آنچه از گرمای حیوان در طول زندگی‌اش و خنکی آن پس از مرگش دیده بود - و این همیشه ثابت بود - و با گرمای شدیدی که در سینه‌اش، روبروی جایی که آن را در غزال بریده بود، یافته بود، تأیید می‌شد. به ذهنش خطور کرد که اگر حیوان زنده‌ای را بردارد و قلبش را بشکافد و به حفره‌ای که هنگام بریدن آن در مادرش، آهو، خالی یافته بود، نگاه کند، آن را در حیوان زنده پر از آن چیز ساکن در آن خواهد دید و بررسی خواهد کرد که آیا از ذات آتش است و آیا در آن نور یا گرمایی وجود دارد یا خیر.پس به سوی چند حیوان وحشی رفت، شانه‌اش را محکم گرفت و آن را مانند آهو برید تا به قلبش رسید.او ابتدا به سمت چپ آن رفت و آن را شکافت. دید که فضا پر از هوای بخارآلودی است که مانند مه سفید به نظر می‌رسد. انگشتش را در آن فرو برد و دید که آنقدر داغ است که نزدیک بود او را بسوزاند و حیوان فوراً مرد.برای او ثابت شد که این بخار داغ همان چیزی است که این حیوان را به حرکت در می‌آورد و در هر حیوانی چیزی شبیه به این وجود دارد و وقتی از حیوان جدا می‌شود، می‌میرد.سپس در روح او اشتیاقی برانگیخت تا سایر اجزای حیوان، ترتیب آنها، موقعیت‌هایشان، کمیت‌هایشان و چگونگی ارتباط آنها با یکدیگر را بررسی کند؛ اینکه چگونه حیات خود را از این بخار داغ می‌گیرند؛ چگونه این بخار برای مدتی که زنده است دوام می‌آورد؛ از کجا گرمای خود را به دست می‌آورد؛ و چگونه گرمای آن تمام نمی‌شود. او همه این کارها را با تشریح حیوانات زنده و مرده دنبال کرد و به مطالعه دقیق آنها و تأمل در آنها ادامه داد تا اینکه در همه این موارد به سطح بزرگترین طبیعی‌دانان رسید. برای او روشن شد که هر فرد از حیوانات، اگرچه ممکن است از نظر اعضای خود و تنوع حواس و حرکاتش متعدد باشد، در آن روح واحد است که آغاز آن از یک جایگاه واحد است و تقسیم آن به همه اعضا از آن ناشی می‌شود؛ که همه اعضا فقط خدمتگزار آن هستند یا وظایف آن را انجام می‌دهند؛ و اینکه جایگاه آن روح در مدیریت بدن مانند جایگاه کسی است که با سلاح‌های کامل با دشمنان می‌جنگد و همه شکارها را در خشکی و دریا شکار می‌کند و به هر گونه ابزاری برای شکار می‌دهد. و آنچه با آن می‌جنگد، تقسیم می‌شود به آنچه با آن کینه دیگران را دفع می‌کند و آنچه با آن می‌تازد، به دیگران می‌تازد.به همین ترتیب، ابزارهای ماهیگیری به ابزارهای مناسب برای حیوانات دریایی و ابزارهای مناسب برای حیوانات خشکی تقسیم می‌شوند. به همین ترتیب، اشیایی که برای تشریح استفاده می‌شوند به ابزارهای مناسب برای شکافتن، ابزارهای مناسب برای شکستن و ابزارهای مناسب برای سوراخ کردن تقسیم می‌شوند. بدن یکی است و بسته به اینکه هر ابزار برای چه کاری مناسب است و با توجه به اهدافی که چنین ابزاری دنبال می‌کند، از آن به روش‌های مختلف استفاده می‌کند.به همین ترتیب، آن روح حیوانی واحد است و اگر با چشم کار کند، عملش بینایی است. اگر با گوش کار کند، عملش شنوایی است. اگر با بینی کار کند، عملش بویایی است. اگر با زبان کار کند، عملش چشایی است. اگر با پوست و گوشت کار کند، عملش لامسه است. اگر با بازو کار کند، عملش حرکت است. اگر با کبد کار کند، عملش غذا و تغذیه است.هر یک از این‌ها اندام‌هایی دارند که به آن خدمت می‌کنند و هیچ یک از این اعمال انجام نمی‌شود مگر اینکه روح از طریق مسیری به نام اعصاب به آن‌ها برسد. وقتی این مسیرها قطع یا مسدود شوند، عملکرد آن اندام مختل می‌شود.این اعصاب روح خود را از بطن‌های مغز می‌گیرند و مغز روح خود را از قلب می‌گیرد. مغز حاوی ارواح بسیاری است، زیرا مکانی است که قطعات زیادی در آن توزیع شده‌اند. هر عضوی که به هر دلیلی فاقد این روح باشد، بی‌اثر می‌شود و مانند ابزاری دور انداخته شده می‌شود که فاعل آن نه از آن استفاده می‌کند و نه از آن سود می‌برد.اگر این روح به طور کامل بدن را ترک کند، یا به هر نحوی نابود یا تجزیه شود، تمام بدن غیرفعال شده و وارد حالت مرگ می‌شود و از بدو تولد در این حالت باقی می‌ماند، و آن بیست و یک سال است.در این دوره، او مهارت‌های هنری خود را توسعه داد و از پوست حیواناتی که تشریح و تقلید می‌کرد، استفاده می‌کرد. او همچنین از مو، پوست ختمی، کنف و هر گیاهی که نخ داشت، برای ساختن نخ استفاده می‌کرد.دلیل راهنمایی او به این امر این بود که مقداری از هولفا را برداشت و قلاب‌هایی از خارهای محکم و نی‌های تیز روی سنگ‌ها ساخت.او با دیدن اعمال پرستوها به ساخت و ساز هدایت شد، بنابراین انباری و خانه‌ای برای غذای باقیمانده خود ساخت و آن را با دری از نی که به هم بسته شده بود، مستحکم کرد تا وقتی که برای برخی از کارهایش از آن منطقه غایب بود، هیچ حیوانی نتواند به آن دسترسی پیدا کند.او پرندگان شکاری را اهلی کرد تا در شکار به او کمک کنند، و مرغ و خروس را با تخم و جوجه‌هایشان نگهداری می‌کرد، و از سم گاوهای وحشی نیزه می‌ساخت، که آنها را بر نی‌های محکم، چوب‌های راش و چیزهای دیگر نصب می‌کرد. او از آتش و تراشه‌های سنگ برای ساختن نیزه استفاده می‌کرد، و سپر خود را از پوست‌های مخلوط می‌ساخت، همه به این دلیل که می‌دید هیچ سلاح طبیعی وجود ندارد.وقتی دید که دستش در هر آنچه از دست داده، برای او کافی است و هیچ یک از حیوانات انواع مختلف نمی‌توانند در برابر او مقاومت کنند، مگر اینکه علیه او باشند و فرار را برایش غیرممکن سازند، به فکر چاره‌ای افتاد، اما هیچ چیز را برای خود مؤثرتر از این ندید که با برخی از حیوانات تیزپا دوست شود و با تهیه غذای مناسب با آنها به خوبی رفتار کند تا بتواند سوار آنها شود و با آنها انواع دیگر را تعقیب کند.در آن جزیره اسب‌های وحشی و الاغ‌های وحشی وجود داشتند، پس او از آنها آنچه را که برای او مناسب بود، گرفت و آنها را تربیت کرد تا اینکه به هدف خود با آنها رسید. او از آنها تله و پوست، مانند دهنه و زین ساخت و به این ترتیب به آنچه که در دور کردن حیواناتی که گرفتنشان برایش دشوار بود، امیدوار بود، دست یافت.او در تمام این امور سرآمد بود، در حالی که به کالبدشناسی و تمایلش به درک ویژگی‌های اندام‌های حیوانات و تفاوت‌های آنها، در دوره‌ای که ما آن را به بیست و یک سال محدود کرده‌ایم، مشغول بود.سپس به منابع دیگر تفکر روی آورد، پس تمام اجسام جهان خلقت و فساد، از حیوانات مختلف، گیاهان، معادن، انواع سنگ‌ها، خاک، آب، بخار، برف، تگرگ، دود، شعله‌ها و خاکستر را بررسی کرد. دید که آنها اوصاف بسیار، افعال و حرکات مختلفی دارند که با هم سازگار و متضاد هستند. او در آن عمیقاً نگریست و آن را بررسی کرد، پس دید که آنها با برخی از صفات موافق و با برخی دیگر متفاوت هستند، و اینکه در نحوه توافقشان یکی هستند و در نحوه اختلافشان متنوع و متعدد. بنابراین گاهی به ویژگی‌های اشیا و آنچه برخی از آنها را از برخی دیگر متمایز می‌کند، نگاه می‌کرد و آنها برای او بسیار زیاد می‌شدند، به طوری که از شمارش خارج می‌شدند، و وجود به طور غیرقابل کنترلی بر او گسترش می‌یافت.ذات او نیز متکثر بود. او به تفاوت اجزای خود و اینکه هر یک از آنها در عمل و ویژگی خود منحصر به فرد است، نگاه کرد. او به هر جزء نگاه کرد و دید که می‌تواند به اجزای بسیار زیادی تقسیم شود، بنابراین ذات خود را متکثر دانست، و به همین ترتیب ذات هر چیزی را.سپس از راه دوم به دیدگاه دیگری بازمی‌گشت و می‌دید که اعضایش، اگرچه بسیار بودند، همگی به یکدیگر پیوسته بودند و هیچ جدایی بین آنها وجود نداشت؛ آنها همچون یکی بودند و تنها بر اساس تفاوت در اعمالشان با هم تفاوت داشتند و این تفاوت تنها به دلیل قدرت روح حیوانی بود که دیدگاه او ابتدا به آن رسیده بود و آن روح در ذات خود یکی بود و حقیقت نفس بود و همه اعضای دیگر مانند ابزار بودند، بنابراین نفس او از این راه برای او متحد شد.سپس به سراغ انواع حیوانات می‌رفت و هر یک را با این نوع بینش می‌دید.سپس به هر نوع از آنها: مانند غزال، اسب و انواع پرندگان، یک به یک، نگاه می‌کرد. می‌دید که افراد هر نوع در اندام‌های ظاهری و باطنی، ادراکات، حرکات و تمایلاتشان به یکدیگر شبیه هستند و هیچ تفاوتی بین آنها نمی‌دید، مگر در چیزهای جزئی علاوه بر آنچه که بر آن توافق داشتند.او حکم کرد که روح همه آن نوع، یک چیز است و هیچ تفاوتی ندارد جز اینکه در میان قلب‌های بسیاری تقسیم شده است و اگر بتوان همه آنچه را که در آن قلب‌ها پراکنده است، گرد هم آورد و در یک ظرف قرار داد، همه یک چیز خواهند بود، مانند یک آب یا یک نوشیدنی که در میان ظروف بسیاری توزیع شده و سپس جمع می‌شود. در هر دو حالتِ جدایی و جمع شدن، یک چیز است، اما هدف از آن به نوعی تکثیر است. بنابراین او با این دیدگاه، نوع را یکی دانست و کثرت افراد آن را مانند کثرت اعضای یک شخص قرار داد که در واقع متعدد نبودند.سپس انواع حیوانات را به ذهن خود می‌آورد و در آنها تأمل می‌کرد و می‌دید که آنها در این واقعیت که احساس می‌کنند، تغذیه می‌شوند و به هر جهتی که می‌خواهند با اراده حرکت می‌کنند، توافق دارند. او آموخته بود که این اعمال، خاص‌ترین اعمال روح حیوانی هستند و تمام چیزهای دیگری که پس از این توافق در آنها متفاوت بودند، چندان مختص روح حیوانی نبودند.با این تأمل برای او روشن شد که روح حیوانی همه گونه‌های جانوری، حتی اگر تفاوت اندکی در آن وجود داشته باشد، واقعاً یکی است که مختص یک گونه است نه گونه دیگر، مانند آبی واحد که به ظروف متعددی تقسیم شده و برخی از آنها سردتر از برخی دیگر هستند، اما در اصل یکی است. هر چیزی که در یک لایه سردی قرار دارد، مانند آن روح حیوانی است که مختص یک گونه واحد است، حتی اگر به نوعی متکثر باشد. بنابراین، او با این نوع نگاه، تمام گونه‌های جانوری را یکی می‌دید.سپس به انواع مختلف گیاهان بازمی‌گشت و می‌دید که هر نوع از نظر شاخه‌ها، برگ‌ها، گل‌ها، میوه‌ها و اعمال به افراد یکدیگر شباهت دارد. بنابراین آنها را با حیوانات مقایسه می‌کرد و می‌دانست که آنها یک چیز مشترک دارند، که برای آنها همان چیزی است که روح برای حیوانات است و اینکه آنها در آن چیز یکی هستند.به همین ترتیب، او به کل گونه‌های گیاهی نگاه کرد و وحدت آن را بر اساس آنچه از توافق در اعمال آن، یعنی تغذیه و رشد، دید، قضاوت کرد.سپس او در درون خود گونه‌های جانوری و گیاهی را با هم ترکیب کرد و هر دو را در تغذیه و رشد موافق دید، با این تفاوت که جانور از نظر حس، ادراک و حرکت بر گیاه برتری دارد. و شاید چیزی شبیه به آن در گیاه ظاهر شود، مانند چرخش روی گل به سمت خورشید و حرکت رگ‌های آن به سمت تغذیه، به دلیل یک چیز مشترک که در یکی از آنها کامل‌تر و کامل‌تر است، در حالی که در دیگری مانعی مانع آن می‌شود. و این مانند آب واحدی است که به دو قسمت تقسیم شده است، یکی جامد و دیگری جاری، بنابراین گیاه و حیوان در آن متحد هستند.سپس به اجسامی که حس ندارند، تغذیه نمی‌شوند و رشد نمی‌کنند، مانند سنگ، خاک، آب، هوا و شعله، نگاه می‌کند. می‌بیند که آنها اجسامی با طول، عرض و عمق مشخص هستند و هیچ تفاوتی ندارند، جز اینکه برخی از آنها رنگ دارند و برخی رنگ ندارند، برخی گرم هستند و برخی سرد و به همین ترتیب تفاوت‌ها ادامه می‌یابد.او دید که چیزهای گرم سرد می‌شوند و چیزهای سرد گرم. او دید که آب بخار می‌شود و بخار آب می‌شود و چیزهای سوخته به خاکستر، خاکستر، شعله و دود تبدیل می‌شوند. وقتی دود از گنبد سنگی بالا می‌رود، درون آن شکل می‌گیرد و مانند سایر چیزهای زمینی می‌شود. از طریق این تفکر برای او روشن می‌شود که همه آنها در واقعیت یک چیز هستند، حتی اگر به نوعی متکثر باشند. این مانند کثرتی است که همراه حیوانات و گیاهان است.سپس به چیزی که در گیاهان و حیوانات با آن متحد شده است نگاه می‌کند و می‌بیند که جسمی مانند این اجسام است: طول، عرض و عمق دارد و گرم یا سرد است مانند یکی از این اجسام که حس یا تغذیه نمی‌کنند، اما با اعمالی که از ماشین‌های حیوانی و گیاهی و نه چیز دیگری از آن ظاهر می‌شود، از آنها متفاوت است. شاید آن اعمال ذاتی نباشند، بلکه از چیز دیگری به آن سرایت کنند و اگر به این اجسام دیگر سرایت کنند، مانند آن خواهند بود. بنابراین او به خود آن نگاه می‌کند، عاری از این اعمالی که در نگاه اول به نظر می‌رسد از آن صادر می‌شوند. پس می‌بیند که چیزی جز جسمی از این اجسام نیست. با این تأمل برای او روشن می‌شود که همه اجسام یک چیز هستند: زنده و بی‌جان، متحرک و ساکن. با این حال، به نظر می‌رسد که برخی از آنها دارای اعمالی توسط ماشین‌ها هستند و او نمی‌داند که آیا آن اعمال ذاتی آنها هستند یا از چیز دیگری به آنها سرایت می‌کنند.در این حالت، او جز اجسام چیزی نمی‌دید. بدین ترتیب، از طریق این روش، تمام هستی را به صورت یک چیز واحد دید و از طریق نگاه اول، هستی را به صورت کثرتی بی‌نهایت و نامحدود مشاهده کرد.او مدتی در این حالت ماند، سپس تمام اجسام، جاندار و بی‌جان، را که برای او گاهی یک چیز و گاهی بی‌نهایت زیاد بودند، در نظر گرفت. دید که هر یک از آنها قادر به یکی از این دو چیز است: یا به سمت بالا حرکت می‌کند، مانند دود، شعله و هوا وقتی که زیر آب هستند، یا در جهت مخالف حرکت می‌کند، که به سمت پایین است، مانند آب و اجزای حیوانات و گیاهان. و اینکه هر یک از این اجسام از هیچ یک از این دو حرکت محروم نمی‌شوند و آرام نمی‌گیرند مگر اینکه چیزی مانع مسیر آنها شود، مانند سنگی که در حال پایین آمدن است و به سطح جامد زمین برخورد می‌کند و نمی‌تواند آن را سوراخ کند. اگر می‌توانست این کار را انجام دهد، به نظر نمی‌رسید که از حرکت خود خم شود. بنابراین، اگر آن را بلند می‌کردی، می‌دیدی که با تمایل به پایین، به دنبال پایین آمدن، به تو فشار می‌آورد.به همین ترتیب، دود هنگام صعود خم نمی‌شود، مگر اینکه به گنبدی محکم برخورد کند که آن را نگه دارد. سپس به راست و چپ می‌چرخد و وقتی از آن گنبد خلاص می‌شود، هوا را می‌شکافد و بالا می‌رود، زیرا هوا نمی‌تواند آن را نگه دارد.او معتقد بود که اگر هوا با پوسته‌ای پر شود، بسته شود و سپس زیر آب فرو رود، به دنبال بالا آمدن و فشار آوردن به هر کسی که آن را زیر آب نگه داشته است، خواهد بود. این کار را تا زمانی که با بیرون آمدن از زیر آب به محل هوا برسد، ادامه می‌دهد. سپس آرام می‌شود و فشار و تمایل به سمت جهت بالاتر که قبلاً تجربه می‌کرد، از بین می‌رود.او در نظر داشت که آیا می‌تواند جسمی پیدا کند که در هر زمان معین فاقد هر یک از این دو حرکت یا تمایل به یکی از آنها باشد. او چنین چیزی را در میان اجسامی که داشت نیافت. بلکه، او به دنبال آن بود زیرا امیدوار بود آن را بیابد و بدین ترتیب ماهیت جسم را به عنوان یک جسم ببیند، بدون اینکه با هیچ یک از ویژگی‌هایی که منشأ کثرت هستند، همراه باشد.وقتی این موضوع او را خسته کرد و به اجسام که کمترین قابلیت را برای تحمل اوصاف دارند، نگاه کرد، آنها را به هیچ وجه عاری از هیچ یک از این دو وصف، که با سنگینی و سبکی بیان می‌شوند، ندید. بنابراین به سنگینی و سبکی نگاه کرد، آیا آنها برای جسم از آن جهت که جسم است، هستند یا برای معنایی علاوه بر جسمانیت؟ برایش روشن شد که آنها برای معنایی علاوه بر جسمانیت هستند، زیرا اگر آنها برای جسم از آن جهت که جسم است بودند، هیچ جسمی وجود نمی‌داشت جز اینکه برای آن توهمی بیش نبودند.ما دریافته‌ایم که سنگین، سبکی را در بر ندارد و سبکی، سنگینی را. آنها ناگزیر دو جسم هستند و هر کدام علاوه بر جسمانیت، معنایی منحصر به فرد برای دیگری دارند. این معنا همان چیزی است که هر یک از آنها را از دیگری متمایز می‌کند. اگر این نبود، آنها از هر نظر یک چیز بودند.برایش روشن شد که حقیقت هر یک از ثقیل و سبک از دو معنا تشکیل شده است: یکی از آنها چیزی است که هر دو در آن مشترکند، که همان معنای جسمانیت است، و دیگری چیزی است که حقیقت هر یک از آنها منحصر به دیگری است. یا سنگینی در یکی از آنها است یا سبکی در دیگری، که هر دو به معنای جسمانیت، یعنی معنایی که یکی دیگری را به بالا و دیگری را به پایین حرکت می‌دهد، مرتبط هستند.به همین ترتیب، او به تمام اجسام دیگر، چه بی‌جان و چه زنده، نگاه کرد و دید که حقیقت وجود هر یک از آنها از معنای جسمانیت و چیز دیگری علاوه بر جسمانیت، چه یکی و چه بیشتر، تشکیل شده است. بنابراین، تصاویر اجسام در اشکال مختلفشان برای او نمایان شدند و این اولین چیزی بود که از جهان معنوی برای او پدیدار شد، زیرا آنها تصاویری هستند که با حواس درک نمی‌شوند، بلکه با نوعی تفکر عقلانی درک می‌شوند.از جمله برای او آشکار شد که روح حیوانی که جایگاهش قلب است - که ابتدا توضیح داده شد - باید علاوه بر جسمانیتش، معنایی نیز داشته باشد که در آن معنا برای انجام این کارهای عجیب و غریب که مختص آن است، از انواع احساسات، هنرهای ادراکی و انواع حرکات، مناسب باشد. آن معنا، شکل و برتری آن است که به واسطه آن از سایر اجسام جدا می‌شود و همان چیزی است که نظریه‌پردازان آن را نفس حیوانی می‌نامند.به همین ترتیب، چیزی که برای گیاه به عنوان حرارت غریزی حیوان عمل می‌کند، چیزی از نوع خود دارد که نظریه‌پردازان آن را نفس نباتی می‌نامند.همچنین همه اجسام بی‌جان - به استثنای حیوانات و گیاهان از عالم وجود و فساد - چیزی مخصوص به خود دارند که هر یک از آنها به وسیله آن عمل مخصوص به خود را انجام می‌دهد، مانند انواع حرکات و انواع کیفیات محسوس از آنها. آن چیز صورت هر یک از آنهاست و همان چیزی است که حکما آن را طبیعت می‌نامند.وقتی با این ملاحظه به این نتیجه رسید که حقیقت نفس حیوانی که همواره آرزویش را داشت، مرکب از معنای جسمانیت و معنای دیگری علاوه بر جسمانیت است و معنای این جسمانیت در همه اجسام مشترک است، در حالی که معنای دیگرِ همراه با آن، منحصر به خود آن است، معنای جسمانیت برایش آسان شد، پس آن را کنار گذاشت و اندیشه‌اش به معنای دوم، یعنی آنچه که توسط نفس بیان می‌شود، معطوف شد، پس مشتاق درک آن شد، پس خود را به اندیشه در مورد آن متعهد کرد و آغاز بررسی آن را بررسی همه اجسام قرار داد، نه از آن جهت که جسم هستند، بلکه از آن جهت که موجوداتی هستند که دارای صورت‌هایی هستند که خواصی از آنها لازم می‌آید که برخی از آنها از برخی دیگر جدا می‌شوند.او این را دنبال کرد و آن را به خود محدود کرد، و گروهی از اجسام را دید که در صورتی مشترک بودند که از آن فعل یا افعالی صادر می‌شد. گروهی از آن گروه را دید که در آن صورت مشترک بودند و صورت دیگری به آن اضافه می‌کردند که از آن افعالی صادر می‌شد. گروهی از آن گروه را دید که در صورت اول و دوم مشترک بودند و صورت سومی به آن اضافه می‌کردند که از آن افعالی خاص صادر می‌شد.مثالی از این امر این است که اجسام زمینی مانند خاک، سنگ، کانی، گیاه، حیوان و همه اجسام دیگر، یک کل واحد هستند که در یک شکل واحد مشترکند و حرکت رو به پایین از آنها سرچشمه می‌گیرد، مگر اینکه مانعی آنها را از نزول باز دارد. وقتی مجبور به حرکت رو به بالا می‌شوند و سپس به حال خود رها می‌شوند، در شکل رو به پایین خود حرکت می‌کنند.گروهی از این گروه که همان گیاه و حیوان است، در عین حال که در آن تصویر با گروه قبلی مشترکند، تصویر دیگری را نیز به آن اضافه می‌کنند که از آن تغذیه و رشد سرچشمه می‌گیرد.تغذیه: عبارت است از اینکه ماده‌ی مغذی، آنچه را که از آن واقعاً حل شده است، به وسیله‌ی نیروی تغذیه که آنچه را که به دلیل قدرت هضم غذا به آمادگی کامل رسیده است، به وسیله‌ی نیرویی که از طریق جاذبه به جوهر ماده‌ی مغذی می‌رسد، تبدیل می‌کند، جایگزین می‌کند و ماهیت آن را حفظ و مقدار آن را کامل می‌کند.رشد: افزایش به وسیله نیروی نمو است که قطرهای بدن، منظورم طول، عرض و عمق است، را به نسبت طبیعی با غذایی که به اجزای آن وارد می‌شود، افزایش می‌دهد. این دو عمل برای گیاهان و حیوانات عمومیت دارند و ناگزیر از یک تصویر مشترک برای آنها سرچشمه می‌گیرند که توسط نفس نباتی بیان می‌شود.گروهی از این گروه، که حیوان است، به ویژه با مشارکتش با گروه قبلی در شکل اول و دوم، با شکل سومی که از آن گاه به گاه حس و حرکت پدید می‌آید، از آن فراتر می‌رود.او همچنین دید که هر نوع حیوان دارای ویژگی‌ای است که آن را از سایر انواع متمایز و از آنها جدا می‌کند. او می‌دانست که این ویژگی از صورتی ناشی می‌شود که مخصوص آن است و علاوه بر معنای صورتی است که بین آن و سایر حیوانات مشترک است. به همین ترتیب، هر نوع گیاه نیز همین ویژگی را دارد.برای او روشن شد که اجسام محسوس در جهان خلقت و فساد، برخی از واقعیت‌هایشان علاوه بر معنای جسمانیت، با معانی بسیاری نیز سازگار است و برخی دیگر با معانی کمتری. او می‌دانست که شناخت کوچکتر آسان‌تر از شناخت بزرگتر است. بنابراین ابتدا در پی فهم صورت حقیقی چیزی بود که واقعیتش با کوچکتر از همه چیز سازگار است. او دید که واقعیت‌های حیوانات و گیاهان تنها به دلیل تنوع افعالشان با معانی بسیاری سازگار است، بنابراین تفکر در صورت‌های آنها را به تعویق انداخت.او همچنین دید که برخی از بخش‌های زمین ساده‌تر از بخش‌های دیگر هستند، بنابراین ساده‌ترین بخشی را که می‌توانست، هدف قرار داد. او همچنین دید که آب به دلیل کنش‌های کمی که از شکل آن ناشی می‌شود، چیزی با ترکیب کوچک است و همچنین آتش و هوا را نیز دید.او قبلاً فکر می‌کرد که این چهار می‌توانند به یکدیگر تبدیل شوند و یک وجه مشترک دارند که همان معنای جسمانیت است و این چیز باید از معانی‌ای که هر یک از این چهار به وسیله آنها از دیگری متمایز می‌شود، عاری باشد، بنابراین نمی‌تواند به سمت بالا یا پایین حرکت کند، نه گرم باشد و نه سرد، نه مرطوب باشد و نه خشک؛ زیرا هر یک از این اوصاف شامل همه اجسام نمی‌شود، بنابراین برای جسم به عنوان جسم چنین نیست.اگر ممکن باشد جسمی علاوه بر جسمانیت، بدون صورت وجود داشته باشد، هیچ یک از این اوصاف را نخواهد داشت و ممکن نیست صفتی داشته باشد که بر سایر اجسامی که به صورت‌های مختلف تصور می‌شوند، صدق نکند.او جستجو کرد تا ببیند آیا می‌تواند توصیف واحدی پیدا کند که شامل همه اجسام، چه زنده و چه بی‌جان، شود. او چیزی نیافت که شامل همه اجسام شود، جز معنای امتداد که در همه آنها وجود دارد، در سه قطری که با طول، عرض و عمق بیان می‌شوند. او می‌دانست که این معنا برای جسم از آن جهت که جسم است، وجود دارد، اما وجود جسم را تنها با این توصیف درک نمی‌کرد، به طوری که معنایی علاوه بر امتداد مذکور در آن وجود نخواهد داشت و به طور کلی، فاقد هرگونه تصویر دیگری خواهد بود.سپس در مورد این امتداد به سه قطر فکر کرد که آیا منظور خود جسم است و معنای دیگری ندارد، یا اینکه اینطور نیست. دید که در پس این امتداد، معنای دیگری وجود دارد که در آن، این امتداد وجود دارد و آن امتداد به تنهایی نمی‌تواند به خودی خود وجود داشته باشد، همانطور که آن چیز امتداد یافته نمی‌تواند بدون امتداد وجود داشته باشد.و او در نظر گرفت که برخی از این اجسام محسوس که دارای اشکال هستند، مانند گِل، تا حدی طول، عرض و عمق دارند، سپس همان توپ، اگر برداشته شود و به شکل مکعب یا بیضی برگردد، آن طول، عرض و عمق تغییر می‌کند و به حدی متفاوت از آنچه بود تبدیل می‌شود، و گِل یکی است و تغییر نکرده است، جز اینکه باید تا هر حدی که باشد، طول، عرض و عمق داشته باشد، و نمی‌توان آنها را از آن جدا کرد، مگر اینکه به دلیل توالی آنها بر آن، برای او روشن شد که آن معنایی فی نفسه است، و چون به طور کلی از آنها جدا نمی‌شود، برای او روشن شد که آنها از حقیقت آن هستند.بر اساس این ملاحظه، برای او روشن شد که جسم، به عنوان یک جسم، در واقع از دو معنا تشکیل شده است: یکی از آنها جای گِل را در این مثال برای توپ می‌گیرد، و دیگری جای طول، عرض و عمق توپ، یا مکعب، یا هر شکلی که دارد را می‌گیرد.بدن تنها به عنوان ترکیبی از این دو معنا فهمیده می‌شود و نمی‌توان یکی را به وسیله‌ی دیگری از آن حذف کرد.اما آنچه می‌تواند از جهات مختلف تغییر کند و متناوب باشد، که همان معنای امتداد است، شبیه تصویر همه اجسام دارای صورت است، و آنچه در یک حالت باقی می‌ماند، که همان حالتی است که به سطح خاک مذکور نزول می‌کند، شبیه معنای جسمانیت همه اجسام دارای صورت است.این چیز که در این مثال مانند گِل است، همان چیزی است که متکلمان آن را ماده و جوهر می‌نامند و کاملاً فاقد صورت است.وقتی دید او به این نقطه رسید و تا حدودی از محسوسات فاصله گرفت و به مرزهای جهان عقلانی نزدیک شد، احساس تنهایی کرد و مشتاق جهان آشنای حواس شد. بنابراین کمی عقب‌نشینی کرد و بدن را کاملاً رها کرد، زیرا این ماده با حواس درک نمی‌شود و نمی‌توان آن را درک کرد.او ساده‌ترین اشیاء ملموسی را که دیده بود، یعنی چهار چیزی که به آنها خیره شده بود، برداشت.اولین چیزی که او هنگام نگاه کردن به آب دید این بود که اگر به حال خود رها شود و شکل آن ایجاب کند، سردی محسوسی از آن ظاهر می‌شود و میل به پایین رفتن دارد. اما اگر گرم شود، چه با آتش و چه با گرمای خورشید، ابتدا سردی از بین می‌رود و میل به بالا رفتن در آن باقی می‌ماند. بنابراین دو وصفی که همیشه از آن و از شکل آن صادر می‌شد، به طور کلی از آن حذف شد و چیزی بیش از صدور این دو فعل از آن از شکل آن شناخته نشد.وقتی این دو فعل متوقف شدند، حکم صورت باطل شد و صورت آبکی از آن جسم برداشته شد، آنگاه که افعالی از آن ظاهر شد که احتمال صدور آنها از صورت دیگری می‌رفت، و صورت دیگری پس از نبودنش بر آن حادث شد، و افعالی از طریق آن از آن صادر شد که احتمال صدور آنها از صورت اولش نبود. پس به ضرورت دانسته شد که هر حادثه‌ای باید سببی داشته باشد، و با این ملاحظه، فاعلی از صورت به طور کلی و بدون جزئیات در نفس او منطبع شد.سپس تصاویری را که قبلاً آموخته بود، تصویر به تصویر دنبال کرد و دید که همه آنها مخلوق هستند و حتماً فاعلی دارند.سپس به صورت‌ها نگاه کرد و ندید که آنها چیزی بیش از آمادگی بدن برای صدور آن فعل از آن هستند، مانند آب. اگر بیش از حد گرم شود، برای حرکت صعودی آماده می‌شود و برای آن مناسب است. آن آمادگی، صورت آن است، زیرا در اینجا چیزی جز یک بدن و چیزهایی که پس از نبودنشان در مورد آن حس می‌شوند، وجود ندارد. بنابراین، شایستگی بدن برای برخی حرکات و نه برخی دیگر، آمادگی آن در صورت آن است. همین امر در تمام صورت‌ها برای او آشکار شد، بنابراین برایش روشن شد که افعالی که از آنها صادر می‌شود در واقع از خودشان نیستند، بلکه متعلق به عاملی هستند که از طریق آنها افعال منسوب به آنها را انجام می‌دهد. این معنایی است که برای او آشکار شد و آن سخن رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) است : «من گوش او بودم که با آن می‌شنود و چشم او بودم که با آن می‌بیند.» و در محکمات وحی آمده است: « پس تو آنها را نکشتی، بلکه خدا آنها را کشت. و تو هنگامی که پرتاب کردی، پرتاب نکردی، بلکه خدا پرتاب کرد . »وقتی موضوع این عامل به طور کلی و بدون جزئیات برایش آشکار شد، میل شدیدی به دانستن آن به تفصیل در او ایجاد شد، اگرچه هنوز از دنیای محسوسات خارج نشده بود. بنابراین او شروع به جستجوی این عامل از طریق حواس کرد، در حالی که هنوز نمی‌دانست که آیا یکی است یا متعدد. او تمام اجسامی را که داشت، که همان اجسامی بودند که همیشه در موردشان فکر می‌کرد، بررسی کرد و دید که همه آنها در یک زمان شکل می‌گیرند و در زمان دیگر فاسد می‌شوند. و آنچه را که به طور کلی فاسد نمی‌یافت، اجزای آن را فاسد می‌یافت، مانند آب و خاک، زیرا اجزای آنها را فاسد شده توسط آتش می‌دید. به همین ترتیب، هوا را فاسد شده توسط سرمای شدید دید، تا اینکه برف از آن تشکیل شد و سپس آب جاری شد.به همین ترتیب، هیچ یک از اجرام دیگری را که داشت، عاری از حدوث و فقدان فاعل انتخابگر ندید، بنابراین همه آنها را کنار گذاشت و فکرش به سوی اجرام آسمانی معطوف شد.او چهار هفته پس از تولدش، یعنی بیست و هشت سال، به این دیدگاه رسید و آموخت که آسمان و سیارات موجود در آن، جسم هستند، زیرا در سه بُعد طول، عرض و عمق امتداد دارند. هیچ چیز از آنها از این کیفیت جدا نیست و هر چیزی که از این کیفیت جدایی‌ناپذیر باشد، جسم است. بنابراین، همه آنها جسم هستند.سپس او اندیشید که آیا این جهان تا بی‌نهایت امتداد دارد و برای همیشه در طول، عرض و عمق بدون پایان گسترش می‌یابد، یا اینکه متناهی است و توسط مرزهایی محدود می‌شود که در آنها متوقف می‌شود و فراتر از آنها نمی‌تواند امتدادی داشته باشد. پس از آن، او تا حدودی گیج شد.سپس، با قدرت بینایی و هوش ذهنش، دید که جسم نامتناهی، امری باطل، امری محال و معنایی نامفهوم است. این حکم با استدلال‌های فراوانی که بین خودش و خودش برایش پیش آمد، در ذهنش تقویت شد. او گفت: اما جسم آسمانی، از جهتی که به من نزدیک‌تر است و از طرفی که حس من به آن می‌رسد، متناهی است. من در این مورد شکی ندارم، زیرا آن را با بینایی‌ام درک می‌کنم. اما در مورد جهت مقابل این جهت، که همان جهتی است که در مورد آن شک دارم، نیز می‌دانم که امتداد آن به بی‌نهایت غیرممکن است. زیرا اگر تصور کنم که دو خط از این جهت متناهی شروع می‌شوند و مطابق با امتداد جسم، از ضخامت جسم به بی‌نهایت عبور می‌کنند، و سپس تصور کنم که یکی از این دو خط همیشه به بی‌نهایت امتداد می‌یابد، و هیچ‌کدام از دیگری کمتر نیست، آنگاه آن که جزئی از آن جدا شده است، با آن که چیزی از آن جدا نشده است، برابر است، که این محال است. همانطور که کل مانند جزء است، امتداد آن نیز محال است.و اما ناقص که هرگز با آن امتداد نمی‌یابد، بلکه بدون روش آن قطع می‌شود و از امتداد با آن متوقف می‌گردد، پس متناهی است. پس اگر مقداری که ابتدا از آن قطع شده بود به آن برگردد، و آن متناهی بود، آنگاه همه آن نیز متناهی می‌شود. آنگاه از خط دیگری که چیزی از آن قطع نشده بود، کم نمی‌شود و از آن هم بیشتر نمی‌شود، پس مانند آن است و متناهی است، پس آن نیز متناهی است. پس جسمی که این خطوط بر آن تحمیل می‌شوند، متناهی است، و هر جسمی که این خطوط بر آن تحمیل شوند، پس هر جسمی متناهی است.اگر فرض کنیم که جسمی نامتناهی وجود دارد، در آن صورت چیزی نادرست و غیرممکن را فرض کرده‌ایم.وقتی از طریق طبیعت برترش که به چنین استدلالی آگاه بود، برایش روشن شد که جسم آسمان متناهی است، خواست بداند شکل آن چیست و چگونه توسط سطوحی که آن را محدود می‌کنند، قطع شده است.او ابتدا به خورشید، ماه و تمام سیارات دیگر نگاه کرد و دید که همه آنها از شرق طلوع و در غرب غروب می‌کنند. هر کدام از آنها که از اوج او می‌گذشتند، می‌دید که دایره بزرگی را قطع می‌کند و هر چه از اوج او به سمت شمال یا جنوب منحرف می‌شد، می‌دید که دایره‌ای کوچکتر از آن را قطع می‌کند و هر چه از اوج او در هر دو طرف دورتر بود، دایره‌اش از دایره نزدیک‌تر کوچکتر بود تا اینکه کوچکترین دایره‌هایی که سیارات در آن حرکت می‌کنند، دو دایره بودند: یکی به دور قطب جنوب، که مدار ستاره سهیل است، و دیگری به دور قطب شمال، که مدار دو ستاره است.از آنجا که محل سکونت او در خط استوایی بود که ابتدا آن را شرح دادیم، همه این دایره‌ها روی سطح افق او قرار داشتند.شرایط در جنوب و شمال مشابه بود و دو قطب برای او قابل مشاهده بودند. او طلوع یک سیاره را در یک دایره بزرگ و طلوع سیاره دیگر را در یک دایره کوچک تماشا می‌کرد. طلوع آنها با هم بود، بنابراین او غروب آنها را با هم می‌دید.این در مورد همه سیارات و در همه زمان‌ها صادق بود. بنابراین، برای او روشن شد که جهان به شکل کروی است. این باور با آنچه او از خورشید، ماه و سایر سیارات که پس از غروب در غرب به شرق بازمی‌گشتند، و همچنین با آنچه که او از آنها دید که در طلوع، غروب و غروب خود به یک اندازه به نظر می‌رسیدند، تقویت شد. اگر حرکت آنها کروی نبود، ناگزیر در برخی مواقع به دید او نزدیک‌تر از مواقع دیگر بودند. اگر چنین بود، اندازه و بزرگی آنها در دید او متفاوت بود و او آنها را وقتی نزدیک بودند بزرگتر از وقتی می‌دید که دور بودند، زیرا فاصله آنها از مرکزش در آن زمان متفاوت بود، برخلاف آنها در ابتدا. از آنجایی که هیچ یک از این اتفاقات نیفتاد، او متوجه شد که شکل کروی است.او به مطالعه حرکت ماه ادامه داد و حرکت آن را از غرب به شرق و همچنین حرکات سیارات را مشاهده کرد، تا اینکه بر بسیاری از نجوم آگاه شد و برایش روشن شد که حرکت آنها فقط از طریق مدارهای زیادی انجام می‌شود که همه آنها در یک مدار قرار دارند که بالاترین آنهاست و همه چیز را از شرق به غرب در شبانه روز حرکت می‌دهد و روش حرکت آن را توضیح داد.دانستن این مطلب زمان زیادی می طلبد و در کتاب ها تثبیت شده است و ما برای هدف خود به آن نیازی نداریم مگر به همان اندازه که خواستیم.وقتی به این دانش رسید و دریافت که جهان هستی به طور کلی و آنچه در آن است، مانند یک چیز است که به یکدیگر متصل است و همه اجسامی که در ابتدا به آنها نگاه کرده بود، مانند زمین، آب، هوا، گیاهان، حیوانات و مانند آنها، همه در درون آن هستند و نه خارج از آن، و همه چیز مانند یک چیز است برای یک حیوان منفرد، و آنچه از سیارات نورانی در آن است مانند حواس حیوان است، و آنچه از انواع افلاک متصل به یکدیگر در آن است مانند اندام حیوان است، و آنچه از علم به جهان و فساد در آن است مانند آنچه در شکم حیوان از انواع زوائد و رطوبت است که در آنها نیز حیوان اغلب همانطور که در جهان کبیر شکل می‌گیرد، شکل می‌گیرد.وقتی برایش روشن شد که در واقع همه چیز به عنوان یک شخص واحد است و اجزای متعدد آن با نوعی ملاحظه که اجسام در جهان وجود و فساد با آن متحد می‌شوند، برای او متحد شده‌اند، در مورد کل جهان تأمل کرد: آیا چیزی است که پس از نبودن به وجود آمده و پس از نیستی به وجود آمده است؟ یا چیزی است که در گذشته وجود داشته و به هیچ وجه مسبوق به نیستی نبوده است؟ پس در این امر شک کرد و هیچ یک از این دو حکم برایش محتمل‌تر از دیگری نبود.زیرا هر زمان که او تصمیم می‌گرفت به ابدیت اعتقاد داشته باشد، با موانع بسیاری روبرو می‌شد، مانند عدم امکان وجود چیزی نامتناهی، همانطور که وجود جسم نامتناهی را غیرممکن می‌دانست. به همین ترتیب، او معتقد بود که این وجود خالی از عوارض نیست، بنابراین نمی‌تواند مقدم بر آنها باشد و آنچه نمی‌تواند مقدم بر عوارض باشد نیز مخلوق است.اگر او تصمیم می‌گرفت که به وقوع آن باور داشته باشد، با موانع دیگری روبرو می‌شد، زیرا می‌دید که معنای وقوع آن پس از عدم وجودش، تنها به عنوان زمانی مقدم بر آن قابل درک است و زمان بخشی از جهان است و از آن جدا نیست. بنابراین، تأخیر جهان از زمان قابل درک نیست.او همچنین می‌گفت: «اگر چیزی حادث است، پس باید علتی داشته باشد. چرا این علت اکنون آن را ایجاد کرده و قبلاً ایجاد نکرده است؟ آیا این حادثه برای آن رخ داده است - و هیچ چیز دیگری وجود نداشته است - یا تغییری در خود آن رخ داده است؟ اگر چنین است، چه چیزی باعث آن تغییر شده است؟»او چندین سال به این موضوع فکر کرد و استدلال‌ها با او در تضاد بودند و او هیچ باوری را محتمل‌تر از دیگری نمی‌دید.وقتی این موضوع او را خسته کرد، شروع به تأمل کرد که از هر یک از این دو باور چه چیزی لازم است، زیرا شاید نتیجه‌ی لازم هر دو یک چیز باشد! او دید که اگر به خلقت جهان و پیدایش آن پس از نیستی اعتقاد داشته باشد، نتیجه‌ی ضروری آن این است که جهان نمی‌تواند به خودی خود به وجود آید و باید عاملی داشته باشد که آن را به وجود می‌آورد و این عامل را نمی‌توان با هیچ یک از حواس درک کرد؛ زیرا اگر با هیچ یک از حواس درک شود، جسمی در میان اجسام خواهد بود و اگر جسمی در میان اجسام باشد، بخشی از جهان خواهد بود و یک حادث خواهد بود و به خالقی نیاز خواهد داشت و اگر آن خالق دوم نیز جسم باشد، به خالق سوم و سومی به خالق چهارم نیاز خواهد داشت و این تا بی‌نهایت ادامه می‌یابد که نادرست است.بنابراین، جهان باید فاعلی داشته باشد که جسم نباشد. اگر او جسم نباشد، هیچ یک از حواس نمی‌تواند او را درک کند، زیرا حواس پنجگانه فقط اجسام یا آنچه را که همراه اجسام است درک می‌کنند. اگر او قابل حس نباشد، قابل تصور هم نیست، زیرا تصور چیزی جز ایجاد تصاویر اشیاء محسوس پس از فقدان آنها نیست. اگر او جسم نباشد، پس تمام صفات اجسام برای او غیرممکن است. اولین صفت اجسام، امتداد در طول، عرض و عمق است. او از این صفت و از تمام صفات اجسام که از این توصیف پیروی می‌کنند، منزه است.اگر او فاعل جهان است، پس ناگزیر بر انجام آن قادر و داناست. آیا او نمی‌داند چه کسی آفریده است، در حالی که او لطیف و آگاه است ؟او همچنین دید که اگر به ابدیت جهان و اینکه نیستی مقدم بر آن نبوده و همیشه همین‌طور که هست بوده است، اعتقاد دارد، پس نتیجه می‌گیرد که حرکت آن از نظر آغازش ابدی و بی‌پایان است، زیرا سکونی که آغازش از آن باشد، مقدم بر آن نبوده است. هر حرکتی لزوماً محرکی دارد و محرک یا نیرویی است که در جسم جریان دارد - یا خود جسم متحرک یا جسم دیگری خارج از آن - یا نیرویی است که نه در جسم جریان دارد و نه در آن گسترده است.هر نیرویی که از جسمی عبور می‌کند و با آن مشترک است، با تقسیم آن تقسیم و با ضرب آن ضرب می‌شود، مانند وزن یک سنگ، به عنوان مثال، که آن را به سمت پایین حرکت می‌دهد. اگر سنگ به نصف تقسیم شود، وزن آن نیز به نصف تقسیم می‌شود و اگر نیروی دیگری مانند آن به آن اضافه شود، نیروی دیگری مانند آن به وزن اضافه می‌شود. بنابراین، اگر سنگ بتواند برای همیشه و بدون پایان افزایش یابد، افزایش این وزن بی‌پایان است. اگر سنگ به حد خاصی از بزرگی برسد و متوقف شود، وزن نیز به آن حد رسیده و متوقف می‌شود. اما ثابت شده است که هر جسمی ناگزیر محدود است، بنابراین هر نیرویی در یک جسم ناگزیر محدود است.اگر نیرویی را بیابیم که عملی را بدون پایان انجام می‌دهد، آنگاه آن نیرو در جسم نیست. و ما دریافته‌ایم که فلک آسمان، اگر آن را ابدی و بی‌آغاز فرض کنیم، تا ابد با حرکتی بی‌پایان و بی‌وقفه در حرکت است. بنابراین، نیرویی که آن را به حرکت در می‌آورد، نباید در جسم آن باشد و نه در جسمی خارج از آن. پس، چیزی است که از اجسام مبرا است و به هیچ یک از صفات جسمانیت توصیف نمی‌شود. در جهان حدوث و فساد، بر او آشکار شده بود که حقیقت وجود هر جسمی فقط از جنبه صورت آن است که بازآفرینی انواع مختلف حرکت است. و وجود آن، که از جنبه ماده خود دارد، وجودی ضعیف است که به سختی می‌توان آن را درک کرد. زیرا وجود کل جهان فقط از جنبه آمادگی آن برای حرکت این محرک است، مبرا از ماده و صفات اجسام، که از درک شدن توسط حواس یا لمس شدن توسط خیال، سبحان الله، منزه است. و اگر او فاعل حرکات کره در انواع مختلف آنها، با فعلی است که در آن هیچ گونه تنوع و سستی وجود ندارد، پس ناگزیر او بر انجام آنها قادر و داناست.دیدگاه او در این مسیر به آنچه از طریق مسیر اول به آن رسیده بود، ختم می‌شد و تردیدهایش در مورد ابدیت یا حدوث جهان، در این مورد به او آسیبی نمی‌رساند. او در هر دو مورد، یعنی وجود عاملی غیر از بدن، که نه متصل به بدن است و نه جدا از آن، نه در داخل آن و نه خارج از آن، درست می‌گفت، زیرا اتصال، جدایی و ورود، کلماتی از صفات اجسام هستند و او از آنها مبرا است.از آنجا که ماده در هر جسمی نیازمند صورت است، زیرا جز به واسطه آن وجود ندارد و هیچ واقعیتی بدون آن برای آن ثابت نمی‌شود، و از آنجا که صورت نمی‌تواند جز به واسطه عمل این عامل وجود داشته باشد، برای او روشن شد که همه موجودات در وجود خود به این عامل نیاز دارند و هیچ چیز از آنها نمی‌تواند جز به واسطه او وجود داشته باشد. بنابراین، او علت آنهاست و این برای او معلوم است که آیا وجود آنها پس از عدمی که قبل از آنها بوده، تازه ایجاد شده است یا آغاز آنها در زمان بوده و عدمی که هرگز بر آنها مقدم نبوده، وجود نداشته است. در هر دو صورت، آنها معلول و نیازمند عاملی هستند که وجود خود را به او نسبت می‌دهد. اگر پایداری او نبود، آنها وجود نداشتند و اگر وجود او نبود، وجود نداشتند و اگر ازلیت او نبود، ابدی نبودند. او در ذات خود از آنها مستقل و مبرا از آنهاست! چگونه چنین نباشد، در حالی که ثابت شده است که قدرت او نامتناهی است و همه اجسام و هر آنچه که به آنها متصل یا مربوط است، حتی به صورت جزئی، محدود و منقطع است.پس تمام جهان، اعم از آنچه در آسمان‌ها، زمین، سیارات، آنچه بین آنهاست، آنچه بالای آنهاست و آنچه پایین آنهاست، فعل و مخلوق اوست و ذاتاً از او متأخر است، هرچند ذاتاً از نظر زمانی متأخر از او نباشد.همانطور که اگر جسمی را در دست بگیرید و سپس دست خود را حرکت دهید، آن جسم ناگزیر مطابق حرکت دست شما حرکت خواهد کرد، حرکتی که ذاتاً از حرکت دست شما تأخیر دارد، حتی اگر از نظر زمانی از آن تأخیر نداشته باشد، بلکه آغاز آنها با هم بوده باشد. به همین ترتیب، تمام جهان توسط این عامل بدون زمان ایجاد و خلق شده است: فرمان او تنها زمانی است که چیزی را اراده می‌کند که به آن می‌گوید: «باش»، و آن موجود می‌شود .وقتی همه موجودات را به عنوان فعل خود دید، آنها را به گونه‌ای بررسی کرد که در قدرت فاعل آنها تأمل کند و از شگفتی‌های آفرینش، ظرافت حکمت و ظرافت علم او شگفت‌زده شود. پس برایش آشکار شد که در کوچکترین موجودات، چه رسد به اکثر آنها، آثار حکمت و شگفتی‌های آفرینش وجود دارد که از آنها کاملاً شگفت‌زده شد. و برایش روشن شد که این کار جز از فاعلی مختار و در نهایت کمال و برتر از کمال بر نمی‌آید: هیچ چیز از او پنهان نمی‌ماند، حتی به اندازه وزن ذره‌ای در آسمان‌ها یا زمین، و نه کوچکتر از آن و نه بزرگتر از آن .سپس انواع حیوانات را در نظر بگیرید. چگونه هر چیزی را آفرید و سپس آن را به استفاده از آن هدایت کرد؟ اگر او آن را هدایت نمی‌کرد تا از اعضایی که برایش آفریده شده در راه‌های سودمندی که برایشان در نظر گرفته شده است استفاده کند، حیوان از آنها سود نمی‌برد و آنها باری بر دوشش می‌شدند. بنابراین، می‌دانیم که او بخشنده‌ترین بخشندگان و مهربان‌ترین مهربانان است.پس هرگاه به چیزی که وجود دارد و دارای زیبایی، شکوه، کمال، قدرت یا هر فضیلتی است - هر فضیلتی که باشد - بنگرد، می‌اندیشد و می‌داند که آن از فراوانی آن فاعل برگزیده - سبحانه و تعالی او - و از نیکی او و از فعل اوست، پس می‌داند که آنچه در ذات خود است، از آن بزرگتر و کامل‌تر و بهتر و باشکوه‌تر و زیباتر و پایدارتر است، و اینکه بین این و آن مقایسه‌ای نیست.او همچنان به دنبال تمام صفات کمال است و آنها را متعلق به خود و ناشی از خود می‌داند و می‌بیند که او از هر چیزی که با آنها پایین‌تر از او توصیف شود، سزاوارتر به آنهاست.او تمام صفات نقص را ردیابی کرد و خود را از آنها مبرا و پاک یافت. چگونه ممکن است از آنها مبرا نباشد در حالی که معنای نقص چیزی جز نیستی محض یا آنچه به نیستی مربوط می‌شود، نیستی چگونه می‌تواند به کسی که موجود محض، واجب الوجود بالذات و وجود دهنده به هر موجودی است، مرتبط یا در آن گرفتار شود، در حالی که هیچ وجودی جز او نیست. او وجود است، او کمال است، او کمال است، او زیبایی است، او جلال است، او قدرت است، او علم است، او اوست و هر چیزی جز وجه او نابود خواهد شد .بدین ترتیب، دانش او در عرض پنج هفته از آغازش، یعنی سی و پنج سال، به این نقطه رسید. و مسئله فاعل چنان در قلبش ریشه دوانده بود که او را از فکر کردن به هر چیزی جز او باز می‌داشت و از آنچه در موجودات می‌گشت و به دنبال آنها می‌گشت، غافل می‌شد، تا جایی که به جایی می‌رسید که چشمش به چیزی نمی‌افتاد، مگر اینکه از همان لحظه، اثر صنعت را در آن می‌دید، بنابراین فوراً فکرش را به سوی صانع متوجه می‌کرد و مصنوع را رها می‌کرد، تا اینکه اشتیاقش به او شدید می‌شد و قلبش از عالم محسوس پست به کلی منقطع و به عالم معقول والا متصل می‌گشت.وقتی به این موجود والا و ثابت که وجودش علتی ندارد و علت وجود همه چیز است، معرفت پیدا کرد، خواست بداند که این جهان چگونه برای او حاصل شده است و با چه قدرتی این موجود را درک می‌کند. پس تمام حواس خود را که عبارتند از: شنوایی، بینایی، بویایی، چشایی و لامسه، بررسی کرد. دید که آنها چیزی جز جسم یا آنچه در جسم است، درک نمی‌کنند. زیرا شنوایی فقط چیزهای شنیدنی را درک می‌کند، که همان چیزی است که از موج هوا هنگام برخورد اجسام ایجاد می‌شود. بینایی فقط رنگ‌ها را درک می‌کند. بویایی فقط بوها را درک می‌کند. چشایی طعم‌ها را درک می‌کند. لامسه مزاج‌ها، سختی، نرمی، زبری و صافی را درک می‌کند. به همین ترتیب، قوه خیال چیزی را درک نمی‌کند مگر اینکه طول، عرض و عمق داشته باشد.همه این ادراکات، صفات اجسام هستند و این حواس چیزی غیر از آنها را درک نمی‌کنند. زیرا آنها قوایی هستند که در اجسام مشترکند و با تقسیم خود منقسم می‌شوند. بنابراین، آنها فقط جسم منقسم را درک می‌کنند. زیرا اگر این قوه در چیزی که منقسم است مشترک باشد، ناگزیر اگر چیزی را درک کند، با تقسیم آن منقسم خواهد شد. بنابراین، هر قوه‌ای در جسم، ناگزیر فقط جسم یا آنچه را که در جسم است درک می‌کند.روشن شد که این موجود واجب الوجود از هر جهت از صفات اجسام مبراست.بنابراین، راهی برای ادراک آن نیست مگر از طریق چیزی که جسم نیست، و نه نیرویی در جسم است، و نه به هیچ وجه به اجسام متصل است، و نه در داخل آنها است، و نه خارج از آنها، و نه متصل به آنهاست، و نه جدا از آنها.برایش روشن شد که ادراکش از خودش مبتنی بر خودش است و علمش به او در درونش محکم شده است. پس برایش روشن شد که خودی که با آن خود را درک می‌کند، چیزی غیرمادی است و هیچ یک از صفات اجسام را نمی‌توان به او نسبت داد و هر آنچه از ظاهر خود از ذرات درک می‌کند، حقیقت خود او نیست، بلکه حقیقت خود او همان چیزی است که با آن واجب الوجود مطلق را درک می‌کند.وقتی دانست که ذات او این ذات مجسم نیست که از طریق حواس خود درک می‌کند و پوست او را در بر گرفته است، بدنش به طور کلی برایش بی‌اهمیت شد و شروع به تأمل در آن ذات شریف کرد که به وسیله آن وجود شریف، یعنی واجب‌الوجود را درک می‌کرد. او در مورد آن ذات شریف فکر کرد: آیا می‌تواند فانی، فاسد و از بین برود، یا ابدی است؟ پس دید که فساد و زوال از ویژگی‌های اجسام است، که صورتی را از خود دور می‌کنند و صورتی دیگر می‌پوشند، مانند آب که هوا می‌شود و هوا که آب می‌شود، یا گیاه که خاک می‌شود و خاک که گیاه می‌شود. این است معنای فساد.اما چیزی که جسم نیست و در وجود خود نیازی به جسم ندارد و از جسمانیت کاملاً مبرا است، فساد آن مطلقاً غیرقابل تصور است.وقتی برایش ثابت شد که خود حقیقی‌اش فاسد نمی‌شود، خواست بداند که اگر بدن را رها کند و آن را رها کند، چه وضعیتی خواهد داشت. برایش روشن شده بود که آن را رها نمی‌کند مگر اینکه به عنوان ابزاری برای آن مناسب نباشد. بنابراین تمام قوای ادراکی را بررسی کرد و دید که هر یک از آنها گاهی بالقوه ادراک می‌کند و گاهی بالفعل ادراک می‌کند، مانند چشم وقتی بسته می‌شود یا از دیدن روی برمی‌گرداند، بالقوه ادراک می‌کند. معنای ادراک بالقوه این است که اکنون ادراک نمی‌کند و در آینده ادراک خواهد کرد. وقتی باز است و آنچه را که دیده می‌شود دریافت می‌کند، بالفعل ادراک می‌کند. معنای ادراک بالفعل این است که اکنون ادراک می‌کند.به همین ترتیب، هر یک از این قوا، هم بالقوه ادراک‌کننده است و هم بالفعل ادراک‌کننده. و هر یک از این قوا، اگر هرگز بالفعل ادراک نکرده باشد، تا زمانی که بالقوه است، آرزوی ادراک چیز خاص خود را ندارد، زیرا هنوز با آن آشنا نشده است، مانند کسی که نابینا آفریده شده است. و اگر زمانی بالفعل ادراک کرده و سپس بالقوه شده است، تا زمانی که بالقوه است، آرزوی ادراک بالفعل را دارد، زیرا با آن چیز ادراک‌کننده آشنا شده و به آن وابسته شده و مشتاق آن است، مانند کسی که نابینا بوده و سپس نابینا شده است، زیرا او همچنان مشتاق دیدن چیزها است.هرچه چیز ادراک‌شده کامل‌تر، باشکوه‌تر و زیباتر باشد، حسرت و درد از دست دادن آن بیشتر است. بنابراین، درد کسی که پس از دیدن، بینایی خود را از دست می‌دهد، بیشتر از درد کسی است که بویایی خود را از دست می‌دهد، زیرا چیزهایی که با چشم درک می‌شوند، کامل‌تر و بهتر از چیزهایی هستند که با بو درک می‌شوند. اگر چیزی در میان چیزها باشد که کمالش بی‌پایان باشد و زیبایی، جلال و شکوهش حدی نداشته باشد و برتر از کمال، جلال و زیبایی باشد و هیچ کمال، خوبی، جلال و زیبایی در هستی نباشد مگر اینکه از آن صادر شود و از آن سرریز شود، پس هر کس که پس از آگاهی از آن، ادراک آن چیز را از دست بدهد، ناگزیر تا زمانی که آن را از دست می‌دهد، در درد بی‌پایان خواهد بود. همانطور که هر کس دائماً از آن آگاه باشد، در لذتی جدایی‌ناپذیر، سعادتی بی‌پایان، شادی و خوشبختی بی‌پایان خواهد بود.برای او روشن شد که واجب الوجود به همه صفات کمال متصف است و از صفات نقص مبرا و مبرا می‌باشد.برایش روشن شد که چیزی که به وسیله آن به ادراک خود می‌رسد، چیزی است که شبیه اجسام نیست و با فساد آنها فاسد نمی‌شود. بنابراین برایش روشن شد که هر کس چنین نفسی را برای چنین ادراکی آماده کرده باشد، اگر بدن با مرگ رها شود، چه قبل از آن - در دوران تصرفش در بدن - هرگز این وجود ضروری را نشناخته، نه با آن ارتباط برقرار کرده و نه درباره آن شنیده است. پس اگر این شخص بدن را ترک کند، نه مشتاق آن وجود می‌شود و نه از فقدان آن رنج می‌برد.و اما تمام قوای جسمانی، با بطلان جسم، باطل می‌شوند، پس تو نیز نه آرزویی برای مقتضیات آن قوا داری و نه آرزویی برای آنها و نه از فقدان آنها رنج می‌بری.این در مورد همه حیوانات غیر عاقل صدق می‌کند، چه شبیه انسان باشند و چه نباشند.یا شاید قبل از آن - در دوران تسلطش بر بدن - با این موجود آشنا شده بود و می‌دانست چه کمال، عظمت، قدرت و زیبایی دارد، اما از آن روی گرداند و از هوس‌هایش پیروی کرد تا اینکه در آن حال، مرگش فرا رسید، پس از دیدن آن محروم شد، در حالی که آرزویش را داشت، پس در عذابی طولانی و دردی بی‌پایان ماند.یا پس از تلاشی طولانی از آن دردها رهایی خواهد یافت و آنچه را که پیش از آن آرزویش را داشت، خواهد دید، یا بر اساس آمادگی‌اش برای هر یک از دو جنبه‌ی زندگی جسمانی‌اش، برای همیشه در دردهایش باقی خواهد ماند.اما کسی که قبل از ترک بدن با این واجب الوجود آشنا شده و تمام وجود خود را وقف آن کرده و در عظمت، زیبایی و شکوه آن تأمل کرده و تا زمان فرا رسیدن مرگ از آن روی برنگردانده است، و این در حالت تأمل و شهود واقعی است، پس وقتی بدن را ترک می‌کند، به دلیل تداوم شهود آن واجب الوجود و رهایی آن شهود از کدورت‌ها و آلودگی‌ها، در لذت، سعادت، خوشبختی و شادی ابدی بی‌پایان خواهد ماند. و امور حسی مورد نیاز این قوای بدنی که علاوه بر آن حالت، دردها، شرور و موانع هستند، از او برطرف می‌شود.وقتی برایش روشن شد که کمال ذات و لذت آن جز در مشاهده‌ی آن وجودی نیست که وجود واجب او ازلی و ابدی است، مشاهده‌ی بالفعل دائمی، به طوری که به اندازه‌ی یک چشم به هم زدن از آن روی برنگرداند، تا مرگش فرا رسد در حالی که در حال مشاهده‌ی بالفعل است و لذتش پیوسته باشد بدون اینکه رنجی در آن دخالت کند. جنید، شیخ و امام صوفیان، هنگام مرگش به این نکته اشاره کرد و به یارانش گفت: این زمانی است که خدا بزرگتر است و نماز در آن ممنوع است.سپس شروع به تفکر کرد که چگونه می‌تواند این مشاهده را ادامه دهد تا از آن بیزار نشود. او هر ساعت دائماً به آن موجود فکر می‌کرد. هیچ اتفاقی نمی‌افتاد مگر اینکه چیزی محسوس به چشمش می‌آمد، یا صدای حیوانی به گوشش می‌رسید، یا شبحی برایش ظاهر می‌شد، یا دردی در یکی از اعضایش احساس می‌کرد، یا گرسنگی، تشنگی، سرما یا گرما به او می‌رسید، یا برای رفع کنجکاوی‌اش نیاز به برخاستن داشت. آنگاه فکرش آشفته می‌شد، از آنچه در آن بود دور می‌شد، و بازگشت به حالت مشاهده‌ای که قبلاً در آن بود، جز با کمی تلاش برایش غیرممکن می‌بود.او می ترسید که مرگ ناگهان در حالی که در حالت کراهت است، او را فرا گیرد و به بدبختی ابدی و درد حجاب دچار شود.حالش بد بود و از دارو خسته شده بود.بنابراین او شروع به گشت و گذار در انواع حیوانات و مشاهده اعمال و تلاش آنها کرد، به این امید که شاید برخی از آنها این موجود را حس کرده و به سوی آن تلاش کرده باشند، تا او از آنها بیاموزد که دلیل رستگاری او چیست.او دید که همه آنها برای به دست آوردن غذا و ارضای خواسته‌های خود، مانند غذا، نوشیدنی، مقاربت جنسی، سایه و گرما، تلاش می‌کنند و در آن روز و شب سخت کار می‌کنند تا اینکه می‌میرند و اجلشان به پایان می‌رسد.او هیچ انحرافی از این عقیده یا جستجوی چیز دیگری در آن ندید. بنابراین، برایش روشن شد که او چیزی را که وجود دارد حس نمی‌کند، و نه آرزوی آن را دارد و نه به هیچ وجه آن را می‌شناسد، و همه چیز محکوم به نیستی یا حالتی شبیه به نیستی است.وقتی او قضاوت کرد که این موضوع در مورد حیوانات نیز صدق می‌کند، می‌دانست که قضاوت در مورد گیاهان مناسب‌تر است، زیرا گیاهان تنها برخی از ادراکات مشابه حیوانات را دارند.اگر کامل‌ترین ادراک به این دانش نرسیده باشد، پس ناقص‌ترین ادراک نیز به احتمال زیاد به آن نخواهد رسید، هرچند او همچنین دید که تمام اعمال گیاهان از تغذیه و تولید مثل فراتر نمی‌رود.سپس پس از آن به سیارات و کرات نگریست و دید که همگی در حرکت منظم و منظمی هستند. آنها را شفاف و نورانی دید که از پذیرش تغییر و فساد به دورند. او به شدت گمان کرد که آنها غیر از بدن‌هایشان، خودهایی دارند که آن واجب‌الوجود را می‌شناسند و آن خودهای دانا، جسم نیستند و مانند ذات دانای او در اجسام منطبع نیستند. چگونه ممکن است چنین خودهایی نداشته باشد که از جسمانیت عاری باشند، در حالی که مانند اوست، با وجود ضعف و نیاز شدیدش به امور محسوس، و با نقص خود در میان اجسام فاسدشدنی است؟ این مانع از آن نشد که باور کند ذاتش از اجسام عاری است و فاسد نمی‌شود. بنابراین برایش روشن شد که اجرام آسمانی به این امر سزاوارترند و دانست که آنها به آن واجب‌الوجود علم دارند و دائماً در حال مشاهده هستند، زیرا موانعی که او را از مشاهده مداوم به وسیله عوارض محسوس باز می‌دارند، مانند موانع اجرام آسمانی وجود ندارند.سپس با خود اندیشید: چرا او از میان تمام گونه‌های جانوری دیگر به خاطر این جوهره که آن را به اجرام آسمانی تشبیه می‌کرد، برگزیده شده بود؟نخست درباره ماده عناصر و تبدیل برخی به برخی دیگر، و اینکه هر چیزی که بر روی زمین است به شکل خود باقی نمی‌ماند، بلکه خلقت و فساد برای همیشه در آن متناوب است، و اینکه بیشتر این اجسام مخلوط و مرکب از چیزهای متضاد هستند و بنابراین منجر به فساد می‌شوند، و اینکه هیچ چیز از آن خالص نیست، و آنچه از آنها به خالص بودن و بی‌عیب و نقص بودن نزدیک است، از فساد بسیار دور است، مانند طلا و یاقوت، و اینکه اجسام ساده خالص هستند؛ و بنابراین از فساد دور هستند و اشکال بر آنها متناوب نمی‌شود، برایش روشن شد.در آنجا برای او روشن شد که همه اجسام در عالم خلق و فساد علاوه بر معنای جسمانیت، یک واقعیت دارند - و این عناصر اربعه هستند - و برخی واقعیتی بیش از آن دارند، مانند حیوانات و گیاهان.هر آنچه که حقیقتاً از صورت‌های کمتری تشکیل شده باشد، اعمالش کمتر و فاصله‌اش از حیات بیشتر است. اگر به کلی فاقد صورت باشد، هیچ راهی به سوی حیات در آن وجود ندارد و در حالتی شبیه نیستی قرار می‌گیرد. هر آنچه که حقیقتاً از صورت‌های بیشتری تشکیل شده باشد، اعمالش متعددتر و ورودش به حالت حیات عمیق‌تر است. اگر آن صورت‌ها به گونه‌ای باشند که هیچ راهی برای جدا شدنشان از ماده خاص خود وجود نداشته باشد، حیات در اوج تجلی، کمال و قدرت خود است.چیزی که به طور کلی بی صورت است، ماده و جوهر است و چیزی از حیات در آن نیست و شبیه نیستی است. چیزی که با صورت واحد تشکیل شده است، عناصر چهارگانه است و آنها در رتبه های اول وجود در عالم خلق و فساد قرار دارند و از آنها چیزهایی با صورت های متعدد ترکیب می شوند.این عناصر در زندگی بسیار ضعیف هستند، زیرا فقط یک بار حرکت می‌کنند. آنها در زندگی ضعیف هستند زیرا هر یک از آنها یک مخالف ظاهراً سرسخت دارد که در الزامات طبیعت خود با آن مخالفت می‌کند و به دنبال تغییر شکل آن است.بنابراین، وجودش ممکن نیست و حیاتش ضعیف است. گیاهان حیات قوی تری از آن و حیوانات حیات ظاهری بیشتری از آن دارند.زیرا اگر هر یک از این ترکیبات تحت سلطه طبیعت یک عنصر باشد، قدرت آن در آن بر طبیعت عناصر باقی‌مانده غلبه می‌کند و قدرت‌های آنها را خنثی می‌کند و آن ترکیب تابع حکم عنصر غالب می‌شود و به همین دلیل جز به مقدار ضعیف و کمی، شایسته حیات نیست. و اگر هر یک از این ترکیبات تحت سلطه طبیعت هر یک از عناصر نباشد، عناصر در آن آشکارترند و هیچ یک از آنها با آن برابر نیستند، بنابراین از شباهت به هر یک از عناصر دور است و در آن متعادل و معادل هستند. بنابراین، یکی از آنها قدرت دیگری را بیش از آن که دیگری قدرت آن را خنثی کند، خنثی نمی‌کند، بلکه برخی از آنها با تأثیری مساوی بر یکدیگر عمل می‌کنند، به طوری که تأثیر یکی از عناصر در آن آشکارتر نیست و هیچ یک از آنها بر آن غالب نیست، بنابراین از شباهت به هر یک از عناصر دور است. گویی هیچ مخالفتی با شکل آن وجود ندارد و بنابراین شایسته حیات است.وقتی این اعتدال افزایش یابد و کامل‌تر و از انحراف دورتر شود، از تأثیر معکوس نیز دورتر و زندگی او کامل‌تر خواهد شد.از آنجا که روح حیوانی که جایگاهش قلب است، در نهایت اعتدال است، زیرا از خاک و آب لطیف‌تر و از آتش و هوا غلیظ‌تر است، در میانه قرار می‌گیرد و هیچ یک از عناصر به وضوح با آن مخالفت نمی‌کنند. بنابراین، برای صورت حیوانیت آماده است. بنابراین، دید که لازم است این عادل‌ترین روح حیوانی باشد تا برای کامل‌ترین زندگی در جهان خلقت و فساد آماده شود و این روح نزدیک به آن باشد که گفته شود هیچ ضدی برای صورت خود ندارد و بنابراین به این اجرام آسمانی که صورت‌هایشان ضدی ندارد، شباهت دارد و روح آن حیوان است، گویی در واقع در میانه عناصری است که به هیچ وجه به سمت بالا یا پایین حرکت نمی‌کنند. بلکه اگر ممکن بود که در وسط فاصله بین مراکز و بالاترین نقطه‌ای که آتش به سمت بالا می‌رسد قرار گیرد و فساد بر آن تأثیری نگذارد، در آنجا می‌ماند و به دنبال صعود یا نزول نمی‌رود.اگر در فضا حرکت می‌کرد، مانند حرکت اجرام آسمانی به دور مرکز می‌چرخید. اگر در موقعیت خود حرکت می‌کرد، به دور خود حرکت می‌کرد و کروی شکل بود، زیرا هیچ چیز دیگری ممکن نیست. بنابراین، بسیار شبیه به اجرام آسمانی است.و چون حالات حیوان را بررسی کرده بود و در آنها چیزی که بتوان آن را آگاهی حیوان از واجب الوجود دانست، ندیده بود، و از ذات آن می‌دانست که از آن آگاهی دارد، بدین وسیله حکم کرد که حیوان دارای روح معتدل و شبیه اجرام آسمانی است، و برایش روشن شد که نوعی متمایز از سایر انواع حیوانات است و برای هدف دیگری آفریده شده و برای امری عظیم آماده شده است که هیچ نوع حیوان دیگری برای آن آماده نیست. و برای این افتخار کافی است که پست‌ترین بخش آن - که جسمانی است - شبیه‌ترین چیزها به جوهرهای آسمانی خارج از جهان وجود و فساد است، عاری از عوارض نقص، دگرگونی و تغییر.شریف‌تر از این دو بخش، آن بخشی است که واجب‌الوجود به وسیله آن شناخته می‌شود. این موجودِ دانا، امری الهی و الهی است که دگرگون نمی‌شود، فسادی به آن راه نمی‌یابد و به چیزی که اجسام به وسیله آن توصیف می‌شوند، توصیف نمی‌شود. نه با هیچ یک از حواس درک می‌شود، نه با تخیل، و نه با هیچ وسیله‌ای جز خودش به آن علم حاصل می‌شود. بلکه به وسیله آن به آن علم حاصل می‌شود. پس او عالِم، معلوم و علم است. او... در هیچ یک از این‌ها تفاوتی ندارد، زیرا اختلاف و جدایی از صفات اجسام و ملحقات آنهاست. در آنجا نه جسمی وجود دارد، نه صفتی از جسم و نه ضمیمه‌ای به جسم.وقتی برایش روشن شد که در میان تمام گونه‌های جانوری دیگر، از نظر شباهت به اجرام آسمانی منحصر به فرد است، دید که وظیفه‌اش این است که آنها را بپذیرد، از اعمالشان تقلید کند و تا جایی که می‌تواند به آنها شباهت پیدا کند.به همین ترتیب، او دریافت که شریف‌ترین بخش وجودش، که به وسیله آن واجب‌الوجود را می‌شناخت، شباهتی به او دارد، به این صورت که او از صفات اجسام منزه است، همانطور که واجب‌الوجود از آنها مبرا است. همچنین دریافت که باید به هر طریق ممکن برای کسب صفات او برای خود تلاش کند و اخلاق او را بپذیرد، از افعال او تقلید کند، در اجرای اراده او بکوشد، در امور تسلیم او باشد و از همه احکام او با رضایت قلبی، ظاهری و باطنی، راضی باشد، به طوری که از آنها راضی باشد، حتی اگر برای بدنش دردناک، مضر و به طور کلی برای بدنش مخرب باشند.به همین ترتیب، او دید که آن با سایر انواع حیوانات، با بخش اساسی‌اش که از جهان خلقت و فساد است، یعنی بدن تاریک و متراکم، که از آن انواع چیزهای محسوس مانند خوردن، آشامیدن و مقاربت جنسی را طلب می‌کند، شباهت دارد. او همچنین دید که این بدن برای او بیهوده آفریده نشده و برای هیچ هدف باطلی با آن همراه نیست و وظیفه او بازرسی و اصلاح وضعیت آن است و این بازرسی فقط با عملی مشابه اعمال سایر حیوانات می‌تواند انجام شود.اعمالی که او باید انجام دهد معطوف به سه هدف است: یا عملی که شبیه حیوان غیر ناطق است، یا عملی که شبیه اجرام آسمانی است، یا عملی که شبیه موجود واجب الوجود است.اولین شباهت: او باید بدنی تیره با اندام‌های تقسیم‌شده، قدرت‌های مختلف و تمایلات متنوع داشته باشد.تقلید دوم: از آن جهت بر او واجب است که دارای نفس حیوانی است که جایگاه آن قلب است و منشأ سایر اعضای بدن و قوای آن می‌باشد.شباهت سوم: واجب بودن برای او از حیث کیستی اوست؛ یعنی از حیث اینکه او خودی است که آن واجب الوجود به وسیله آن شناخته می‌شود.اولاً، او دریافته بود که خوشبختی و موفقیتش در گرو مشاهده‌ی مداوم این موجود ضروری است، تا جایی که به حدی برسد که نتواند لحظه‌ای از آن روی برگرداند.سپس به چگونگی حصول این دوام برای خود نگریست و تأملش به او نشان داد که باید بر روی این نوع شباهت‌ها کار کند: اما شباهت اول، او از طریق آن چیزی از این مشاهده را به دست نمی‌آورد، بلکه حواسش را از آن پرت می‌کند و مانعی برای آن است، زیرا این حالت در امور محسوس است و همه امور محسوس حجاب‌هایی هستند که مانع آن مشاهده می‌شوند. بلکه این شباهت برای دوام این روح حیوانی مورد نیاز است که به وسیله آن شباهت دوم به اجرام آسمانی حاصل می‌شود.ضرورت، آن را به این شکل ایجاب می‌کند، حتی اگر بدون آن ضرر نباشد.اما در مورد شباهت دوم، او سهم زیادی از مشاهده مداوم را به دست می‌آورد، اما این مشاهده‌ای است که با ناخالصی‌ها آمیخته شده است. زیرا هر کس که به طور مداوم آن نوع مشاهده را مشاهده کند، همراه با آن مشاهده، خود را درک می‌کند و به آن توجه می‌کند، همانطور که بعداً روشن خواهد شد.و اما تشبیه سوم، منجر به تفکر محض و استغراق مطلق می‌شود که در آن به هیچ وجه توجهی به غیر واجب الوجود نیست. کسی که این تفکر را می‌کند، خود را گم کرده، هلاک شده و نیست گشته است.و همچنین است همه موجودات دیگر، چه زیاد و چه کم، مگر ذات واحد حقیقی واجب الوجود - سبحانه و تعالی الی اعلی و اعلی.وقتی برایش روشن شد که هدف نهایی‌اش همین شباهت سوم است و جز پس از ممارست و کار طولانی در شباهت دوم، به آن دست نمی‌یابد، و این دوران جز از طریق شباهت اول برایش دوام نخواهد داشت، و دانست که شباهت اول، حتی اگر ضروری باشد، به ذات او پیوسته است، و به طور اتفاقی و نه به ذات، بلکه به ضرورت تعیین شده است، خود را ملزم کرد که از این شباهت اول، جز به اندازه ضرورت، که همان کفایتی است که روح حیوانی بدون آن نمی‌تواند زنده بماند، سهمی برای خود قائل نشود.او دریافت که بقای این روح مستلزم دو چیز است: یکی از آنها: آنچه از درون تأمین می‌کند و آنچه را که با آنچه از آن تجزیه می‌شود، یعنی غذا، جایگزین می‌کند.دوم: آنچه آن را از بیرون محافظت می‌کند و از آسیب‌ها مانند سرما، گرما، باران، آفتاب‌سوختگی، حیوانات موذی و مانند آن در امان می‌دارد.او دید که اگر این چیزهای ضروری را بی‌حساب و کتاب مصرف کند، ممکن است به اسراف بیفتد و بیش از حد نیاز مصرف کند، در نتیجه تلاش‌هایش بدون اینکه متوجه شود، به ضرر خودش تمام می‌شود. او دید که عاقلانه است که برای خودش محدودیت‌هایی تعیین کند که از آنها تجاوز نکند و مقادیری که از آنها تجاوز نکند. برای او روشن شد که هدف باید در نوع غذایی باشد که می‌خورد، هر چه که باشد، در مقدار آن و در مدت زمان بین بازگشت به آن.او ابتدا به انواع خوراکی هایی که می توان خورد، توجه کرد و دید که آنها بر سه نوعند: اول: یا گیاهانی که هنوز کاملاً نرسیده اند و به کمال رشد خود نرسیده اند که از انواع حبوبات مرطوب هستند که می توان آنها را خورد.یا میوه‌های گیاهی که بالغ شده و دانه‌اش را تولید کرده است، تا از آن، میوه‌ای از نوع خودش به وجود آید و آن را حفظ کند. اینها انواع میوه‌ها هستند، چه تازه و چه خشک.یا حیوانی از حیواناتی که از آنها تغذیه می‌کند، چه وحشی و چه دریایی.برایش روشن شده بود که همه این انواع، افعال آن واجب الوجودی هستند که سعادتش در قرب به او و تشبه به اوست. لاجرم، تغذیه از آنها، آنها را از کمالشان باز می‌دارد و از رسیدن به هدف نهایی که در پی آن هستند، باز می‌دارد. گویی این ایرادی بر فعل فاعل است. این ایراد با آنچه او از قرب به او و تشبه به او می‌خواست، منافات دارد.او دید که اگر می‌توانست از خوردن غذا به طور کامل خودداری کند، برایش درست بود، اما چون قادر به انجام این کار نبود و می‌دید که خودداری از آن منجر به فساد بدنش می‌شود، این اعتراض شدیدتری نسبت به اولی برای کسی است که این کار را انجام داده است، زیرا او از آن چیزهای دیگری که فسادشان دلیلی برای بقای اوست، محترم‌تر است.بنابراین او با شر کمتر از دو شر شروع کرد و نسبت به شر کمتر از دو ایراد، بردبار بود. او تصمیم گرفت که اگر این انواع در دسترس نبودند، هر کدام را که در دسترسش بود، تا حدی که پس از این برایش روشن شد، انتخاب کند. اما اگر همه آنها در دسترس بودند، باید از بین آنها چیزی را که ایراد بزرگی به عمل فاعل نباشد، بررسی و انتخاب کند. این مانند گوشت میوه‌هایی است که بسیار خوشمزه بودند و دانه‌های آنها برای تولید همان مناسب بودند، به شرطی که دانه‌ها با نخوردن، فاسد نشدن یا انداختن آنها در مکانی که برای پوشش گیاهی مناسب نیست، مانند چاه، شوره زار یا مانند آن، حفظ شوند.اگر او نتواند میوه‌هایی با گوشت مغذی مانند سیب، گلابی، آلو و مانند آن پیدا کند، می‌تواند یا میوه‌هایی را بخورد که فقط از طریق دانه تغذیه می‌کنند، مانند گردو و شاه بلوط، یا حبوباتی را که هنوز به بلوغ نرسیده‌اند.شرط او در این دو این است که پربارترین و پرمحصول ترین آنها را قصد کند و ریشه آنها را از بیخ و بن نکند و بذرهایشان را از بین نبرد.اگر اینطور نباشد، می‌تواند از حیوان یا تخم‌هایش غذا بگیرد. شرط او در مورد حیوانات این است که آنچه را که فراوان‌تر است بردارد و کل یک گونه را ریشه‌کن نکند. این چیزی است که او در مورد نوع غذایی که می‌خورد، دید. در مورد مقدار، دید که باید مطابق با چیزی باشد که گرسنگی را برطرف می‌کند و نه بیشتر.و اما در مورد زمان بین هر دو بازگشت، دید که اگر نیاز خود را به غذا برطرف کرده است، باید به آن ادامه دهد و متعرض چیز دیگری نشود تا اینکه ضعیف شود و انجام برخی از اعمالی را که در تقلید دوم از او خواسته شده بود، ترک کند، که پس از این ذکر خواهد شد.اما اینکه ضرورت چه چیزی را ایجاب می‌کند تا روح حیوانی که آن را از بیرون محافظت می‌کند، باقی بماند، کار برای او آسان بود، زیرا او پوشیده از پوست بود و خانه‌ای داشت که او را از آنچه از بیرون به او می‌رسید، محافظت می‌کرد، بنابراین به این امر راضی بود و نیازی به مشغول شدن به آن نمی‌دید و به قوانینی که در رژیم غذایی خود برای خود وضع کرده بود و در بالا توضیح داده شد، پایبند بود.سپس عمل دوم را آغاز کرد که عبارت است از تشبه به اجرام آسمانی و پیروی از آنها، و پذیرش صفات آنها و پیروی از اوصاف آنها. بنابراین آنها برای او در سه نوع محدود شدند: نوع اول: اوصاف آنها نسبت به آنچه در زیر آنها از جهان خلقت و فساد است، و آنها همان چیزی هستند که آنها به او می‌دهند از گرم کردن به خودی خود یا سرد کردن به تصادف، و روشنایی، و نرم کردن و تراکم، و همه کارهای دیگری که در آن انجام می‌دهند تا آن را برای سیل تصاویر معنوی بر آن از فاعل واجب الوجود آماده کند.نوع دوم: اوصافی که به خود آن مربوط می‌شود، مانند اینکه شفاف، نورانی و پاک است، از هرگونه کدورت و ناخالصی پاک است و به صورت دایره‌ای حرکت می‌کند، قسمتی از آن به دور مرکز خود و قسمتی به دور مرکز چیز دیگری می‌گردد.نوع سوم: صفات آن نسبت به واجب الوجود، مانند دیده شدن مداوم آن، روگردان نشدن از آن، اشتیاق به آن، عمل بر اساس قانون آن، مطیع بودن در برابر اراده آن، و حرکت جز به اراده و در محدوده آن. پس او شروع به تقلید از آن در هر یک از این سه نوع به بهترین شکل ممکن کرد.اما نوع اول: شباهتش به آن این بود که خود را ملزم کرد که هیچ نیازمندی، یا نقص، یا ضرر یا مانعی، چه حیوان باشد و چه گیاه، را در حالی که قادر بر رفع آن است، نبیند، جز اینکه آن را برطرف کند.هر گاه چشمش به گیاهی بیفتد که مانعی مانع از رسیدن آفتاب به آن شده، یا گیاه دیگری به آن چسبیده که به آن آسیب می رساند، یا تشنگی ای که در شُرُف نابودی آن است، باید اگر رفع آن مانع ممکن است، آن را از آن دور کند و آن را از آن چیز مضر جدا سازد و تا می تواند به آن آب دهد.هرگاه حیوانی را می‌دید که از دست درنده‌ای ناتوان شده، یا خاری به او اصابت کرده، یا چیزی به چشم یا گوشش رفته که او را آزار می‌دهد، یا از تشنگی یا گرسنگی رنج می‌برد، تمام این‌ها را تا حد توان از او دور می‌کرد و به او غذا و آب می‌داد.هرگاه چشمش به آبی بیفتد که برای آبیاری گیاه یا حیوانی جاری است و مانعی مانند سنگی که در آن افتاده یا سیلی که بر آن فرو ریخته، مسیر آن را مسدود کرده است، همه آن را از آن پاک می‌کند.او آنقدر به این نوع تقلید ادامه داد تا به هدف نهایی رسید.اما نوع دوم: شباهت او به او در این بود که خود را ملزم به طهارت دائمی می‌کرد، آلودگی و کثیفی را از بدن خود پاک می‌کرد، بیشتر اوقات با آب شستشو می‌داد، ناخن‌ها، دندان‌ها و درون بدن خود را تمیز می‌کرد و آنها را با هر عطر گیاهی و انواع روغن‌های خوشبو که می‌توانست، معطر می‌کرد و لباس‌هایش را تمیز و معطر می‌ساخت تا از زیبایی، تمیزی و عطر بدرخشند.با این وجود، او به انواع حرکات دایره‌ای پایبند بود. گاهی اوقات دور جزیره می‌چرخید، در ساحل آن قدم می‌زد و در حومه آن پرسه می‌زد. گاهی اوقات چند بار دور خانه‌اش یا قسمتی از زمین، چه راه رفتن و چه دویدن، می‌چرخید. گاهی اوقات آنقدر دور خودش می‌چرخید تا از حال می‌رفت.اما نوع سوم: شباهت او به آن نوع این بود که پیوسته درباره آن موجود واجب فکر می‌کرد، سپس ارتباط حواس را قطع می‌کرد، چشمان خود را می‌بست، گوش‌های خود را می‌گرفت و تمام تلاش خود را می‌کرد تا از پیروی خیال خودداری کند و تا حد توان خود می‌کوشید که به چیزی غیر از آن فکر نکند و کسی را با آن شریک نسازد و در این کار با رجوع به درون و ترغیب آن به سوی خود، یاری می‌جست.وقتی در گردی خود شدید شود، تمام حواس از او ناپدید می‌شوند، خیال و تمام قوایی که بر ابزارهای فیزیکی حاکم هستند ضعیف می‌شوند و عمل ذات او که از جسم آزاد است، قوی می‌شود. بنابراین، گاهی اوقات، فکر او از ناخالصی پاک می‌شود و با آن واجب الوجود را می‌بیند. سپس قوای فیزیکی به آن حمله می‌کنند و حالت او را خراب می‌کنند و او را به پایین‌ترین حالت برمی‌گردانند، به طوری که به حالت قبل خود باز می‌گردد. اگر ضعف بر او غلبه کند، با خوردن برخی غذاها طبق شرایط ذکر شده، هدف خود را قطع می‌کند. سپس به حالت خود که شبیه اجرام آسمانی در سه نوع ذکر شده است، حرکت می‌کند.او مدتی به این روش ادامه داد، با قوای جسمانی خود مبارزه می‌کرد و قوای جسمانی نیز با او مبارزه می‌کردند، با آنها در ستیز بودند و قوای جسمانی نیز با او در ستیز بودند. گاهی که تجلی الهی در او ظاهر می‌شد و افکارش از ناپاکی پاک بود، چیزی از حالات اهل تقلید سوم بر او آشکار می‌شد. سپس او شروع به جستجوی تقلید سوم کرد و با نگاه به صفات واجب‌الوجود، برای رسیدن به آن تلاش نمود.در خلال بررسی علمی‌اش پیش از شروع کار، برایش روشن شد که این دو نوع است: یا صفتی ثابت مانند علم، قدرت و حکمت، یا صفتی سلبی مانند منزه بودن او از جسمانیت و زوائد آن و هر آنچه که به آن مربوط است، هرچند به صورت بعید.صفات ثبوتیه مستلزم این تعالی هستند تا هیچ یک از صفات اجسام، از جمله کثرت، را در خود نداشته باشند تا ذات او به واسطه این صفات ثبوتیه متکثر نشود و آنگاه همه به یک معنا بازگردند که همان واقعیت ذات اوست.بنابراین او شروع به پرسیدن این سوال کرد که چگونه می‌تواند در هر یک از این دو تیپ به او شباهت پیدا کند.اما در مورد صفات ثبوتیه، وقتی دانست که همه آنها به حقیقت ذات او برمی‌گردند و به هیچ وجه کثرتی در آنها نیست، زیرا کثرت از صفات اجسام است، و وقتی دانست که علم او به ذاتش معنایی زائد بر ذات او نیست، بلکه ذات او همان علم او به ذاتش است و علم او به ذاتش همان ذات اوست، برایش روشن شد که اگر برای او ممکن باشد که ذات خود را بشناسد، آن علمی که به وسیله آن ذات خود را شناخته است، معنایی زائد بر ذات او نیست، بلکه عین ذات اوست! پس دید که تشبیه او در صفات ثبوتیه برای این است که او را تنها بدون اینکه هیچ یک از صفات اجسام را با آن شریک کند، بشناسد، پس خود را به آن رساند.اما صفات سلبی، همه آنها از جسمانیت به تعالی برمی‌گردند. بنابراین او شروع به کنار گذاشتن صفات جسمانیت از خود کرد. او بسیاری از آنها را در تمرین قبلی خود که در آن به تقلید از اجرام آسمانی تمایل داشت، کنار گذاشته بود. با این حال، بقایای زیادی از آنها را به جا گذاشت، مانند حرکت دورانی - و حرکت یکی از خاص‌ترین صفات اجسام است - و مانند توجه به امور حیوانات و گیاهان و رحمت به آنها و توجه به رفع موانع آنها، زیرا اینها نیز از صفات اجسام هستند؛ زیرا او در ابتدا آنها را جز از طریق نیرویی که جسمانی است نمی‌بیند و سپس با نیرویی که آن هم جسمانی است در امور آنها تلاش می‌کند. بنابراین او شروع به کنار گذاشتن همه اینها از خود کرد، زیرا این به طور کلی چیزی است که شایسته این حالتی نیست که اکنون به دنبال آن است.او در کاخ غارمانند خود محبوس ماند، نگاهش را پایین انداخت و از تمام حواس و قوای بدنی روی گرداند، و تمام توجه و فکرش تنها متوجه واجب الوجود بود، بدون هیچ شریکی. هرگاه چیز دیگری به ذهنش خطور می‌کرد، با تلاش و انگیزه‌اش آن را از ذهنش دور می‌کرد و خود را با آن ارضا می‌کرد و مدت‌ها در آن مداومت می‌ورزید، به طوری که چندین روز بدون غذا خوردن یا حرکت کردن سپری می‌شد.در شدت مبارزه‌اش، شاید همه موجودات از ذهن و فکرش غایب باشند، جز خودش، زیرا وقتی غرق در تفکر در وجود اول، حقیقی و واجب‌الوجود است، خودش از او غایب نخواهد بود.این حالش را بد کرد و دانست که به مشاهده محض و شریک در مشاهده آلوده شده است.او همچنان در جستجوی فنای خود و اخلاص در تفکر در حق بود تا اینکه به این هدف رسید و آسمان‌ها و زمین و هر آنچه در میان آنهاست و همه صور روحانی و قوای جسمانی و همه قوای مجرد از ماده که موجوداتی هستند که ذات حق را می‌شناسند، از یاد و فکر او ناپدید شدند. ذات او در میان آن موجودات ناپدید شد و همه چیز ناپدید و نابود شد و به خاک پراکنده تبدیل شد و چیزی جز ذات واحد حقیقی، قائم به ذات، باقی نماند.او با کلماتی که هیچ معنای اضافی ندارند، گفت: « امروز فرمانروایی از آن کیست؟ از آنِ خدای یگانه‌ی غالب. » پس سخنان او را فهمید و ندای او را شنید، و این حقیقت که سخن گفتن نمی‌دانست و سخن نمی‌گفت، مانع از درک آن نشد. او در این حال غوطه‌ور بود و شاهد چیزی بود که هیچ چشمی ندیده، هیچ گوشی نشنیده و هیچ قلبی به آن خطور نکرده است.دلت را به توصیف چیزی که هرگز به ذهن هیچ انسانی خطور نکرده است، وابسته مکن، زیرا بسیاری از چیزهایی که ممکن است به ذهن انسان خطور کند، توصیفشان دشوار است، پس در مورد چیزی که راهی به ذهن قلب ندارد و از جهان یا سطح آن نیست، چه می‌توان گفت؟! منظورم از قلب، نه بدن قلب است و نه روح درون آن، بلکه منظورم از آن، تصویر آن روح است که با قدرت‌هایش بر بدن انسان غلبه می‌کند، زیرا هر یک از این سه را می‌توان قلب نامید، اما آن موضوع راهی برای عبور از ذهن هیچ یک از این سه نفر ندارد و تنها می‌توان آنچه را که به ذهن آنها خطور کرده است، بیان کرد.هر که در پی بیان این حالت باشد، ناممکن را می‌جوید و مانند کسی است که می‌خواهد رنگ‌های رنگ‌شده را به عنوان رنگ بچشد و مثلاً بپرسد که آیا سیاه شیرین است یا ترش.با این حال، ما از هیچ اشاره‌ای به آنچه او از شگفتی‌های آن مکان دیده است، صرف نظر نمی‌کنیم، تا نمونه‌ای باشیم و نه از راه کوبیدن درِ حقیقت، زیرا هیچ راهی برای تأیید آنچه در آن مکان است، جز رسیدن به آن وجود ندارد.پس اکنون با گوش دلت بشنو و با چشم دلت به آنچه به تو می‌گویم سخن بگو، تا در آن راهنمایی بیابی که تو را به راه راست هدایت کند! و شرط من با تو این است که در حال حاضر از من توضیح شفاهی بیشتری در مورد آنچه در این اوراق به امانت می‌گذارم، نخواهی، زیرا مجال تنگ است و سخنان ناسنجیده در مورد موضوعی که ارزش بیان ندارد، خطرناک است.پس می‌گویم وقتی از خود و از همه خودها فانی شد و در هستی جز واحد قیم چیزی ندید و آنچه را که می‌دید، مشاهده کرد، سپس به مشاهده دیگران بازگشت و وقتی از آن حالت خود که شبیه مستی بود، بهبود یافت، به ذهنش خطور کرد که او خودی ندارد که با آن با خودِ خدای متعال متفاوت باشد و حقیقت خودِ او، خودِ خداست و چیزی که ابتدا خودِ او می‌دانست که با خودِ خدا متفاوت است، در واقع چیزی نبود، بلکه چیزی جز خودِ خدا وجود نداشت و این مانند نور خورشید است که بر اجسام متراکم می‌افتد و آن را در آنها ظاهر می‌بیند.حتی اگر به بدنی که در آن ظاهر می‌شود نسبت داده شود، در واقع چیزی جز نور خورشید نیست.اگر آن جسم ناپدید شود، نور آن نیز از بین می‌رود و نور خورشید به همان صورت که بود باقی می‌ماند، نه هنگام حضور آن جسم کاهش می‌یابد و نه هنگام غروب آن افزایش می‌یابد.هرگاه جسمی آفریده می‌شد که شایسته‌ی پذیرش آن نور بود، آن را می‌پذیرفت. اگر جسم از این حالت خارج می‌شد، آن پذیرش نیز از بین می‌رفت و دیگر معنایی نداشت. این باور با آنچه برایش آشکار شده بود، در او تقویت می‌شد؛ اینکه ذات خداوند متعال به هیچ وجه متعدد نیست و علم او به ذاتش، خود ذات اوست.از این نتیجه می‌شود که هر که به ذات خود علم پیدا کرد، ذات خود را به دست آورده است. و او علم پیدا کرد، پس ذات خود را به دست آورده است.این خود، تنها به خودی خود به دست می‌آید، و خودِ فرآیندِ به دست آوردنِ آن، خود است. بنابراین، خودِ خود است.به همین ترتیب، تمام موجوداتی که از ماده جدا می‌شوند، آن موجود حقیقی را می‌شناسند که او ابتدا آن را کثیر دید و به نظر او به یک چیز تبدیل شد.اگر رحمت و هدایت خداوند بر او نبود، این شک در روحش ریشه می‌دواند. او دریافت که این شک از بقایای تاریکی اجسام و کدورت حواس در او پدید آمده است، زیرا کثرت، قلت، وحدت، اجتماع، ملاقات و جدایی، همه از صفات اجسام هستند. و آن موجودات جداگانه‌ای که ذات حق - سبحانه و تعالی - را به دلیل منزه بودن از ماده می‌شناسند، نباید گفت که آنها کثیر یا واحد هستند، زیرا کثرت، تفاوت بین موجودات است. و وحدت نیز جز از طریق اتصال نمی‌تواند وجود داشته باشد. هیچ یک از اینها جز در معانی پیچیده‌ای که با ماده مرتبط هستند، درک نمی‌شود.با این حال، بیان در این زمینه ممکن است بسیار محدود باشد، زیرا اگر این موجودیت‌های جداگانه را طبق بیان ما به صورت جمع بیان کنید، این امر حس کثرت را در آنها القا می‌کند، در حالی که آنها عاری از کثرت هستند. و اگر آنها را به صورت مفرد بیان کنید، این حس اتحاد را القا می‌کند که برای آنها غیرممکن است.گویی کسی را می‌بینم که در این جایگاه ایستاده است، از میان خفاشانی که خورشید در چشمانشان تاریک شده است، در زنجیر جنون خود می‌چرخد و می‌گوید: در بررسی خود زیاده‌روی کرده‌ای تا جایی که خود را از غریزه‌ی خردمندان محروم کرده‌ای و حکم عقل را کنار گذاشته‌ای؛ زیرا یکی از احکام عقل این است که یک چیز یا واحد است یا کثیر، پس باید در اغراق خود صبور باشد و از حماقت زبانش دست بردارد و خود را متهم کند و جهان محسوس ناچیزی را که در میان لایه‌های آن قرار دارد، همانطور که حی بن یقظان در نظر گرفت، زیرا با دید دیگری به آن نگاه کرد و آن را کثیر دید، کثیری که محدود نیست و تحت هیچ مرزی قرار نمی‌گیرد، سپس با دید دیگری به آن نگاه کرد و آن را یکی دید. و در این امر مردد ماند و نتوانست یکی از دو وصف را بدون دیگری انتخاب کند.این جهان و جهان محسوس، منشأ کل و واحد است و در آن جدایی، اتصال، تعصب، تفاوت، توافق و اختلاف وجود دارد. پس او درباره جهان الهی چه فکر می‌کند، جهانی که در آن نه «همه» گفته می‌شود و نه «بعضی» و هیچ کلمه‌ای از کلمات مسموع بدون تصور چیزی خلاف حقیقت در آن گفته نمی‌شود، به طوری که فقط کسانی که آن را مشاهده می‌کنند آن را می‌شناسند و حقیقت آن را فقط کسانی که آن را تجربه کرده‌اند، ثابت می‌کنند؟اما این گفته‌ی او که: «تا زمانی که از غریزه‌ی موجودات عاقل محروم نشدم و حکم عقل را کنار نگذاشتم»، ما این را می‌پذیریم و او را با عقل و موجودات عاقلش رها می‌کنیم، زیرا دلیلی که او و امثال او به آن توجه دارند، قوه‌ی عاقله‌ای است که افراد موجودات محسوس را بررسی می‌کند و معنای کلی را از آنها استخراج می‌کند.منظور او از عقلا کسانی هستند که اینگونه می‌بینند. الگوی مورد بحث ما فراتر از همه اینهاست، پس کسانی که جز حواس و کلیات آن چیزی نمی‌دانند، باید از آن غافل شوند و به گروه خود بازگردند، کسانی که تنها ظاهر زندگی دنیا را می‌دانند و از آخرت غافلند .اگر شما از کسانی هستید که به این نوع اشاره و اشاره به آنچه در عالم الوهیت است قانع می‌شوید و سخنان ما را به آن شکلی که معمولاً تفسیر می‌کنند، تفسیر نمی‌کنید، پس چیزی از آنچه حی بن یقظان در مقام حقیقت اول که در بالا ذکر شد، مشاهده کرد، به شما می‌افزاییم. می‌گوییم: او پس از جذب محض و فنای کامل و حقیقت وصول، فلک اعلی را که جسم ندارد، مشاهده کرد و نفسی عاری از ماده را دید که نه نفس واحد حقیقی است و نه عین فلک است و نه غیر از آنهاست. گویی تصویر خورشید است که در آینه‌ای صیقلی ظاهر می‌شود، زیرا نه خورشید است و نه آینه و نه غیر از آنها.و در ذات آن فلک منفصل، کمال، جلال و جمالی دید که از وصف زبان عاجز و از لطافت کلام و صدا لطیف‌تر بود. او آن را در نهایت لذت، سرور، سعادت و سرور مشاهده ذات خداوند متعال و والاترین جلال دید. و همچنین در فلک مجاور آن - یعنی فلک ثوابت - ذاتی را دید که آن نیز عاری از ماده بود، نه ذات واحد حقیقی، نه ذات فلک بالاتر منفصل، نه خود او و نه غیر خود او. گویی تصویر خورشید بود که در آینه‌ای ظاهر می‌شود و از آینه دیگری که رو به خورشید است به آن منعکس می‌شود. و در این جوهر نیز همان جلال، زیبایی و لذتی را دید که در فلک بالاتر دیده بود. و همچنین در فلک مجاور این، یعنی فلک زحل، ذاتی را دید که از ماده جدا بود، نه مانند هیچ یک از حیواناتی که قبلاً دیده بود و نه غیر از آن. گویی تصویر خورشید بود که در آینه‌ای نمایان می‌شد، تصویری که از آینه‌ای رو به خورشید به آن منعکس شده بود. و او در این ذات نیز همان شکوه و لذتی را می‌دید که در ذات قبلی دیده بود.و او همچنان برای هر فلک، نفسی جداگانه، عاری از ماده، نه چیزی از نفس‌های پیشین و نه چیزی غیر از آنها، مشاهده می‌کرد، گویی تصویر خورشید بود که از آینه‌ای به آینه دیگر در ردیف‌هایی که بر اساس ترتیب فلک‌ها مرتب شده بودند، منعکس می‌شد. و برای هر یک از این نفس‌ها، چنان زیبایی و شکوه و لذت و سروری مشاهده کرد که هیچ چشمی ندیده، هیچ گوشی نشنیده و هیچ قلبی به آن خطور نکرده است، تا اینکه به جهان وجود و فساد رسید، که تماماً پر شدن فلک قمر است. و برای آن، نفسی عاری از ماده دید، نه چیزی از نفس‌هایی که پیش از آن دیده بود و نه چیزی غیر از آنها.این «خود» هفتاد هزار چهره دارد و در هر چهره‌ای هفتاد هزار دهان و در هر دهانی هفتاد هزار زبان که با آنها پیوسته «خود» یگانه‌ی حقیقی را ستایش، تقدیس و ستایش می‌کند. و او در این «خود» که آن را بسیار می‌پنداشت، هرچند بسیار نبود، همان کمال و لذتی را دید که در آنچه پیش از آن بود، دیده بود.گویی این «خود» تصویر خورشید است که در آب متلاطم ظاهر می‌شود و تصویر از آخرین آینه‌ای که بازتاب به آن ختم شده است، به ترتیب از اولین آینه‌ای که رو به خود خورشید است، به آن منعکس شده است.سپس برای خود، خودِ جداگانه‌ای دید. اگر ممکن بود که خودِ هفتاد هزار چهره، تجزیه شود، می‌گفتیم که بخشی از آن است. و اگر اینطور نبود که این خود پس از نبودنش به وجود آمده باشد، می‌گفتیم که آن خودِ آن است! و اگر هنگام به وجود آمدن، مختص به بدن او نبود، می‌گفتیم که به وجود نیامده است! و در این سطح، خودهایی مانند خودِ خود، بدن‌هایی که بودند و سپس ناپدید شدند، و بدن‌هایی که با او در وجود باقی ماندند، دید. آنها آنقدر زیاد هستند که بی‌نهایت هستند، اگر جایز باشد که آنها را کثیر بنامیم، یا همه آنها متحد هستند، اگر جایز باشد که آنها را یکی بنامیم.او برای خود و برای موجوداتی در مرتبه‌ی خود، از زیبایی، شکوه و لذت بی‌نهایت چیزی را دید که هیچ چشمی ندیده، هیچ گوشی نشنیده، هیچ قلبی به آن خطور نکرده، هیچ وصف‌کننده‌ای نمی‌تواند توصیف کند و جز اهل واصل و آگاه، کسی نمی‌تواند آن را درک کند.و موجودات بسیاری را جدا از ماده دید، گویی آینه‌های زنگ‌زده‌ای پوشیده از خاک بودند، اما به آینه‌های صیقلی که تصویر خورشید در آنها تصویر شده بود، پشت می‌کردند و روی خود را از آن برمی‌گرداندند. او در این موجودات، زشتی و نقصی دید که قبلاً هرگز به ذهنش خطور نکرده بود، و آنها را در دردهای بی‌پایان و حسرت‌های خاموش‌نشدنی دید، احاطه شده توسط سایبان عذاب، سوخته از آتش حجاب، و بریده شده با اره‌هایی بین آزار و جذبه. در اینجا موجوداتی غیر از این عذاب‌دیدگان را دید، که ظاهر می‌شدند سپس محو می‌شدند، شکل می‌گرفتند سپس محو می‌شدند، و او در آنها ثابت ماند و از نزدیک به آنها نگاه کرد و وحشتی عظیم، امری عظیم، خلقتی سریع، احکامی فصیح، تسطیح، دمیدن، استقرار و نسخ را دید.تنها پس از آنکه مدت کوتاهی پایدار ماند، حواسش به او بازگشت و از حالتی که شبیه غش بود، بیدار شد. پایش از آن نقطه لغزید و جهان محسوس بر او نمایان شد در حالی که جهان الهی از او ناپدید گشت، زیرا آنها در یک حالت گرد هم نمی‌آمدند، زیرا دیگری و این جهان مانند دو رقیب هستند که اگر یکی از آنها را راضی کنی، دیگری را خشمگین کرده‌ای.اگر بگویی: «از آنچه از این مشاهده نقل کردم، چنین برمی‌آید که اگر موجودات جدا از هم به جسمی با وجود جاودانه و فناناپذیر، مانند افلاک، تعلق داشته باشند، پس جاودانه وجود دارند. اما اگر به جسمی تعلق داشته باشند که محکوم به فساد است، مانند حیوان ناطق، در آن صورت فاسد، محو و ناپدید می‌شوند، مطابق آنچه آینه‌های بازتاب نشان می‌دهند. زیرا تصویر جز از طریق ثبات آینه، ثباتی ندارد. پس اگر آینه فاسد شود، فساد تصویر تأیید می‌شود و ناپدید می‌گردد. پس به تو می‌گویم: چقدر زود عهد را فراموش کردی و ارتباط را رها کردی! آیا به تو نگفتیم که دامنه بیان در اینجا محدود است و کلمات در هر صورت چیزی غیر از حقیقت را القا می‌کنند؟ و آنچه تصور کردی، تنها به این دلیل تو را به سقوط در آن سوق داد که مثال و آنچه را که نشان می‌دهد، از هر نظر، از یک قاعده واحد ساختی.»این کار نباید در انواع معمول ارتباط انجام شود. چگونه می‌تواند اینجا باشد، در حالی که خورشید، نور آن، تصویر آن، شکل آن، آینه‌ها و تصاویر ایجاد شده در آنها، همه چیزهایی هستند که از اجسام جدا نیستند و وجودی جز از طریق آنها و در آنها ندارند؟! بنابراین، آنها در وجود خود به آنها نیازمندند و با ابطال آنها باطل می‌شوند.اما موجودات الهی و ارواح الهی، همگی از اجسام و زوائد آنها مبرا و کاملاً از آنها منزه هستند. هیچ گونه ارتباط و وابستگی به آنها ندارند. در مورد آنها یکسان است که اجسام پوچ و باطل باشند، وجود داشته باشند یا نداشته باشند. بلکه ارتباط و وابستگی آنها به ذات احد، حق، موجود، واجب الوجود است که آغاز، اصل، علت و خالق آنهاست. اوست که به آنها دوام می‌بخشد و به بقا و ابدیت آنها را حفظ می‌کند. آنها نیازی به اجسام ندارند، بلکه اجسام به آنها نیازمندند.اگر ممکن بود که آنها وجود نداشته باشند، اجسام نیز وجود نمی‌داشتند، زیرا آنها اصول آنها هستند. همانطور که اگر ممکن بود که ذات خدای واحد حقیقی - که از آن بالاتر و منزه است و معبودی جز او نیست - وجود نداشته باشد، آنگاه همه این من‌ها وجود نمی‌داشتند، و اجسام وجود نمی‌داشتند، و تمام جهان محسوس وجود نمی‌داشت، و هیچ موجودی باقی نمی‌ماند، زیرا همه چیز به یکدیگر متصل است.اگرچه عالم محسوس تابع عالم الهی است و به سایه‌ای از آن شباهت دارد، و عالم الهی مستقل از آن و مبرا از آن است، با این حال فرض عدم آن غیرممکن است، زیرا ناگزیر تابع عالم الهی است. فساد آن در این است که تغییر می‌کند، نه اینکه کاملاً نابود می‌شود. بنابراین، کتاب شریف هر زمان که این معنا در آن آمده است، در مورد تغییر کوه‌ها و تبدیل آنها به پشم و مردم مانند پروانه، و در هم پیچیدن خورشید و ماه و شکافتن دریاها، در روزی که زمین به زمین دیگری و آسمان‌ها نیز به زمین دیگری تبدیل می‌شوند، سخن گفته است.این مقدار چیزی است که اکنون می‌توانم از آنچه حی بن یقظان در آن مکان شریف دیده است، برای شما بیان کنم، پس در صدد افزودن بر آن از نظر الفاظ نباشید، زیرا این کار گویی محال است.اما داستان کامل این ماجرا را ان شاء الله برای شما نقل خواهم کرد. داستان این است که وقتی پس از سرگردانی‌هایش به عالم محسوس بازگشت، از تعهدات زندگی دنیوی خسته شد و اشتیاقش به زندگی اخروی شدت گرفت. پس شروع به تلاش برای بازگشت به آن مقام به روشی که ابتدا جستجو کرده بود، کرد تا اینکه با تلاشی آسان‌تر از تلاشی که بار اول به کار برده بود، به آن رسید. بار دوم مدت طولانی‌تری نسبت به بار اول در آن ماند. سپس به عالم محسوسات بازگشت. سپس پس از آن برای رسیدن به مقام خود زحمت کشید، اما این بار برای او آسان‌تر از بار اول و دوم بود و اقامتش طولانی‌تر.و رسیدن به آن مقام شریف پیوسته برایش آسان‌تر می‌شد و مداومتش بر آن، هر دم طولانی‌تر می‌شد تا اینکه هر زمان که می‌خواست به آن می‌رسید و جز هر زمان که می‌خواست از آن خارج نمی‌شد. پس در آن مقام باقی می‌ماند و از آن روی نمی‌گرداند، مگر به دلیل ضرورت بدنش که آن را کاهش داده بود تا جایی که چیزی از آن کم نشده بود.در تمام این احوال، او از خداوند متعال می‌خواست که تمام بارهای سنگین جسمش را که او را به ترک مقامش فرا می‌خواند، از دوشش بردارد تا برای همیشه از لذت آن رهایی یابد و از دردی که هنگام روی گرداندن از مقامش و روی آوردن به ضروریات جسم احساس می‌کرد، شفا یابد. در آن هنگام، اتفاقاً با ابسال همراه بود و داستانش با او چنان بود که ان‌شاءالله بعداً ذکر خواهد شد.آنها اشاره کردند که جزیره‌ای نزدیک به جزیره‌ای که حی بن یقظان در آن متولد شده است، طبق یکی از دو نظر مختلف در مورد ماهیت منشأ او، به یکی از ادیان صحیح برگرفته از برخی از پیامبران پیشین، صلوات الله علیهم، منتقل شده است.این دینی بود که از طریق مثال‌هایی که برای ایجاد توهم آن چیزها ارائه می‌شد، از همه موجودات واقعی تقلید می‌کرد و تصاویر آنها را در نفوس، طبق رسم خطاب به عموم، تثبیت می‌کرد. به این ترتیب، آن دین در آن جزیره گسترش یافت و قوی‌تر شد و ظاهر شد تا اینکه پادشاه آن قیام کرد و مردم را به آن پایبند ساخت.در آن جزیره دو جوان نیکوکار و خیرخواه پرورش یافتند، یکی از آنها به نام ابسال و دیگری به نام سلامان. آنها آن دین را پذیرفتند و آن را به بهترین شکل پذیرفتند و پایبندی به تمام قوانین آن و پایداری در تمام کارهایش را بر خود واجب دانستند و در این امر با یکدیگر همراه شدند.آنها گاهی اوقات کلمات آن شریعت را در مورد توصیف خداوند متعال، فرشتگان او، توصیف آخرت، پاداش و عذاب می‌فهمیدند.اما ابسال، بیشتر در باطن غرق بود، بیشتر به کشف معانی روحانی تمایل داشت و بیشتر مشتاق تأویل بود. اما رفیقش سلامان، بیشتر به ظاهر دلبسته بود، بیشتر از تأویل دور و از عمل و تفکر بازتر بود. هر دو در اعمال ظاهری، خودآزمایی و مبارزه با هوای نفس کوشا بودند.در آن شریعت عباراتی بود که به انزوا و گوشه گیری اشاره داشت و نشان می داد که موفقیت و رستگاری در آنها یافت می شود و عبارات دیگری که به معاشرت و ماندن در جمع اشاره داشت.ابسال به دلیل طبیعت تفکر مداوم، تأمل مداوم و تعمیق معانی، به انزوا علاقه زیادی داشت و بیشتر امید خود را از طریق خلوت و تنهایی به دست می‌آورد.سلامان به جماعت می‌چسبید و ترجیح می‌داد این را بگوید، زیرا ذاتاً در افکار و اعمالش ترسو بود. او معتقد بود که ماندن در جماعت، افکار وسواسی را دفع می‌کند، سوءظن‌های ناپسند را از بین می‌برد و از زمزمه‌های شیطان محافظت می‌کند. اختلاف نظر آنها بر سر این دیدگاه، دلیل جدایی‌شان بود.ابسال درباره جزیره ای که گفته می شد حی بن یقظان در آن تشکیل شده، چیزهایی شنیده بود و از حاصلخیزی، امکانات رفاهی و آب و هوای معتدل آن اطلاع داشت و اینکه امکان خلوت سالک در آنجا وجود دارد، تصمیم گرفت به آنجا سفر کند و تا آخر عمر از مردم آنجا گوشه گیری کند.پس پولی که داشت جمع کرد و با مقداری از آن کشتی خرید تا او را به آن جزیره ببرد. بقیه را بین فقرا تقسیم کرد و با دوستش سلامان خداحافظی کرد. سوار کشتی شد. ملوانان او را به آن جزیره بردند، در ساحل آن قرار دادند و آنجا را ترک کردند.پس ابسال در آن جزیره ماند و به عبادت خداوند متعال، تسبیح و تقدیس او و تفکر در اسماء حسنی و صفات والای او پرداخت. ذهن او هرگز مختل یا آشفته نمی‌شد. هر زمان که به غذا نیاز داشت، از میوه‌ها و شکار جزیره می‌خورد تا گرسنگی خود را برطرف کند. او مدتی در آن حالت ماند و نهایت لذت و بیشترین انس را در ارتباط با پروردگارش احساس کرد.هر روز شاهد مهربانی‌ها، عطایای او و آسان‌گیری او در برآوردن نیازها و خوراکش بود که ایمانش را تقویت و چشمانش را روشن می‌کرد. در آن مدت، حی بن یقظان عمیقاً غرق در مقامات والای او بود و جز هفته‌ای یک بار برای خوردن هر غذایی که می‌توانست، از غار خود بیرون نمی‌آمد. از این رو، ابسال او را در نگاه اول پیدا نمی‌کرد، بلکه در جزیره می‌گشت و در گوشه و کنار آن پرسه می‌زد، بدون اینکه انسانی ببیند یا اثری ببیند. این امر بر آسایش او می‌افزود و روحش گسترش می‌یافت، زیرا تصمیم گرفته بود تا نهایت تلاش خود را در جستجوی انزوا و گوشه‌نشینی به کار گیرد.اتفاقاً در یکی از آن مواقع، حی بن یقظان برای جستجوی غذا بیرون رفت و ابسال از آن منطقه عبور کرد و چشمشان به یکدیگر افتاد. اما ابسال شکی نداشت که او یکی از عابدانی است که به دنبال خلوت و گوشه‌گیری از مردم به آن جزیره رسیده است، همانطور که او به آنجا رسیده بود. او ترسید که اگر به او نزدیک شود و با او آشنا شود، باعث هلاکت او و مانعی بین او و امیدش شود.اما حی بن یقظان را نمی‌شناخت، زیرا او را به شکل هیچ یک از حیواناتی که قبلاً دیده بود، ندیده بود. او لباسی سیاه از مو و پشم بر تن داشت، بنابراین فکر کرد لباس معمولی است. با تعجب آنجا ایستاد.ابسال از او گریخت و روی برگرداند، زیرا می‌ترسید که او را از موقعیتش منحرف کند. بنابراین، حی بن یقظان، از آنجا که ذاتاً به جستجوی حقیقت گرایش داشت، راه او را دنبال کرد.وقتی دید که او با این سرعت فرار می‌کند، عقب‌نشینی کرد و از او پنهان شد تا اینکه ابسال گمان کرد که از او روی برگردانده و از آن سمت دور شده است. ابسال شروع به دعا، خواندن، تضرع، گریه، التماس و زاری به درگاه خدا کرد تا اینکه از همه چیز غافل شد.پس حی بن یقظان کم کم به او نزدیک شد و ابسال متوجه او نشد تا اینکه به او نزدیک شد، به طوری که ذکر و تسبیح او را شنید و خضوع و گریه او را دید. سپس صدای زیبایی و حروف منظمی شنید که مانند آن را در هیچ حیوانی ندیده بود.به شکل و طرح آن نگاه کرد و دید که دقیقاً تصویر اوست. برایش روشن شد که زرهی که پوشیده از چرم طبیعی نیست، بلکه لباسی مانند لباس خودش است. وقتی زیبایی خشوع، تضرع و گریه او را دید، شکی نداشت که او یکی از موجوداتی است که حقیقت را می‌دانند. مشتاق او شد و خواست ببیند چه دارد و چه چیزی باعث گریه و تضرع او شده است. به او نزدیک شد تا اینکه ابسال او را حس کرد، پس تندتر دوید و حی بن یقظان تندتر دنبالش رفت تا به او رسید - زیرا خداوند به او قدرت و وسعت علم و جسم داده بود - پس او را در آغوش گرفت و گرفت و نگذاشت برود.وقتی ابسال او را دید که لباسی از پوست حیوانات پشمالو پوشیده بود و موهایش آنقدر بلند شده بود که بیشتر موهایش را پوشانده بود، و دویدن سریع و چنگ زدن قدرتمندش را دید، از او بسیار ترسید و شروع به التماس و توسل به او با کلماتی کرد که حی بن یقظان نمی‌فهمید و نمی‌دانست چیست، جز اینکه نشانه‌های بی‌صبری را در او تشخیص داد.او با صداهایی که از حیوانات آموخته بود، او را آرام می‌کرد، دستش را روی سرش می‌کشید، باسنش را نوازش می‌کرد، از او تعریف و تمجید می‌کرد و با او شاد و خوشحال به نظر می‌رسید تا اینکه ابسال آرام شد و فهمید که او برایش هیچ اهمیتی ندارد.ابسال، در گذشته، به دلیل عشقی که به علم تفسیر داشت، بیشتر زبان‌ها را آموخته و در آنها مهارت داشت. او شروع به صحبت با حی بن یقظان کرد و به هر زبانی که می‌دانست، از او درباره کارش پرسید و سعی کرد او را بفهماند، اما نمی‌توانست. حی بن یقظان از همه اینها شگفت‌زده شد و نمی‌دانست چیست، اما او به او بشارت و پذیرش نشان داد، پس هر یک از آنها از موضوع دیگری تعجب کردند.ابسال مقداری آذوقه داشت که از جزیره مسکون با خود آورده بود، پس آنها را نزدیک حی بن یقظان آورد، اما چون قبلاً آنها را ندیده بود، نمی‌دانست چیست.ابسال مقداری از آن خورد و به او اشاره کرد که بخورد. حی بن یقظان در مورد شرایطی که برای خوردن غذا تعیین کرده بود، فکر کرد، اما نمی‌دانست غذایی که به او پیشنهاد شده بود چیست و آیا خوردن آن برای او جایز است یا خیر. بنابراین از خوردن غذا خودداری کرد. ابسال همچنان او را وسوسه می‌کرد و التماس می‌کرد. حی بن یقظان به آن غذا علاقه زیادی داشت، اما می‌ترسید که اگر او همچنان امتناع کند، احساس تنهایی کند، بنابراین جلو رفت و غذا را خورد.وقتی آن را چشید و آن را گوارا یافت، به بدیِ کاری که در شکستن نذرش در مورد غذا انجام داده بود، پی برد و از کار خود پشیمان شد و خواست از ابسال جدا شود و به دنبال بازگشت به مقام والای خود برود، اما نتوانست. پس تصمیم گرفت در عالم محسوسات با ابسال بماند تا حقیقت حال خود را دریابد و دیگر تمایلی به آن در نفس خود نداشته باشد و پس از آن بدون اینکه چیزی او را مشغول کند، به مقام خود بازگردد. پس خود را به همراهی ابسال سپرد.وقتی ابسال نیز دید که او سخنی نمی‌گوید، از خطرات او برای دینش احساس امنیت کرد و امیدوار شد که او به او بیان، دانش و دین بیاموزد و بدین وسیله بیشترین پاداش و تقرب را نزد خدا داشته باشد.ابسال با اشاره به اشیاء هستی و تلفظ نام آنها، یکی یکی شروع به آموزش صحبت کردن به او کرد. او این کار را برای او تکرار کرد و او را به صحبت واداشت، بنابراین او با اشاره آنها را تلفظ کرد تا اینکه همه نام‌ها را به او آموخت. او به تدریج پیشرفت کرد تا اینکه در کمترین زمان ممکن صحبت می‌کرد.ابسال از احوال او پرسید و گفت که چگونه به آن جزیره آمده است. حی بن یقظان به او گفت که اصل و نسب و پدر و مادرش را نمی‌شناسد، جز آهویی که او را بزرگ کرده است. او تمام احوال و مراتب علمی خود را که طی کرده و به مقام کمال رسیده است، برای او شرح داد.وقتی ابسال از او توصیف آن حقایق و موجوداتی را که از جهان محسوسات جدا هستند و ذات خداوند متعال را می‌شناسند، شنید و او آن حقیقت متعال و متعال را با صفات زیبایش توصیف کرد و آنچه را که می‌توانست از آنچه هنگام ورودش دید، از لذت‌های واصلان و دردهای محجوبان، برایش توصیف کرد، ابسال شکی نداشت که تمام چیزهایی که در شریعت او از فرمان خداوند متعال و فرشتگانش و کتاب‌هایش و فرستادگانش و روز قیامت و بهشت و جهنمش ذکر شده است، نمونه‌هایی از آنچه حی بن یقظان دیده است، می‌باشند. پس دیده قلبش باز شد و آتش ذهنش شعله‌ور گشت و عقل و نقل برایش هماهنگ شدند و راه تأویل برایش آسان شد و هیچ چیز در شریعت برایش دشوار نماند مگر اینکه برایش روشن شد و هیچ چیز بسته‌ای مگر اینکه باز شد و هیچ چیز مبهمی مگر اینکه روشن شد و او از صاحبان فهم گردید.در آن لحظه، با احترام و هیبت به حی بن یقظان نگریست و دریافت که او یکی از اولیای خداست که نه ترسی دارد و نه اندوهی. از این رو، سوگند خورد که به او خدمت کند، از او پیروی کند و در هر آنچه با آداب دینی که در دین خود آموخته بود، مغایرت داشت، به نصیحتش گوش فرا دهد.و حی بن یقظان شروع به پرسیدن از او درباره اوضاع و احوالش کرد. ابسال شروع به توصیف اوضاع جزیره‌اش و دنیای درون آن برای او کرد و اینکه قبل از رسیدن دین به آنها چگونه زندگی می‌کردند و اکنون پس از رسیدن آن چگونه است. او هر آنچه را که در شریعت درباره توصیف عالم الهی، بهشت، جهنم، قیامت، قیام بنی‌اسرائیل، قیامت، میزان و پل صراط ذکر شده بود، برای او شرح داد.حی بن یقظان همه اینها را فهمید و چیزی در آن ندید که با آنچه در مقام والای او دیده بود، مغایرت داشته باشد. او می‌دانست که آن کس که آن را توصیف کرده و آورده است، در توصیف خود صادق و در گفتار خود صادق است و فرستاده‌ای از جانب پروردگارش می‌باشد. پس به او ایمان آورد و او را تصدیق کرد و به رسالتش گواهی داد.سپس از او درباره فرایضی که آورده و عباداتی که اقامه کرده بود، پرسید. نماز، زکات، روزه، حج و مانند آن را برای او شرح داد. او آن را پذیرفت و به آن پایبند شد و انجام آن را بر اساس دستوری که درستی آن را ثابت کرده بود، بر خود فرض دانست.با این حال، دو چیز در ذهنش باقی مانده بود که از آنها شگفت‌زده بود و حکمت آنها را نمی‌دانست. اول اینکه: چرا این پیامبر در بیشتر آنچه از جهان الهی توصیف می‌کرد، برای مردم مثال آورد و از وحی خودداری کرد تا اینکه مردم در مسئله بزرگی از تشبیه و باور به چیزهایی در مورد ذات خداوند که او از آنها منزه و مبرا است، و همچنین در مسئله پاداش و عذاب، گرفتار شدند؟ دوم اینکه: چرا خود را به این واجبات و عبادات محدود کرد و کسب مال و گسترش غذا را مجاز شمرد تا اینکه مردم آزاد باشند که به باطل مشغول شوند و از حق روی گردانند؟ نظر او این بود که هیچ کس نباید چیزی بخورد مگر آنچه که زندگی را حفظ کند، و اما مال برای او معنایی نداشت.او احکام شریعت در مورد مال، مانند زکات و شاخه‌های مختلف آن، خرید و فروش، ربا، مجازات‌های مقرر را دید و همه اینها را عجیب یافت و آن را توضیحی طولانی دانست. او گفت: اگر مردم این موضوع را به شکل واقعی آن درک می‌کردند، از این باطل‌ها روی برمی‌گرداندند و حقیقت را می‌پذیرفتند و از همه اینها بی‌نیاز می‌شدند. هیچ‌کس حقی بر مال نداشت، از زکات آن سؤال نمی‌شد، یا به خاطر دزدیدن آن، دستش قطع نمی‌شد، یا به خاطر خوردن آشکار آن، جانش نابود نمی‌شد.آنچه او را به این امر سوق داد، اعتقادش به این بود که همه مردم دارای طبیعتی برتر، ذهنی تیزبین و روحی مصمم هستند. او نمی‌دانست که آنها چقدر کودن، ناقص، بدذهن و سست اراده هستند و مانند چهارپایان یا حتی گمراه‌ترند.وقتی شفقتش نسبت به مردم شدید شد و امیدوار شد که نجات آنها به دست او خواهد بود، تصمیم گرفت به آنها برسد و حقیقت را برایشان بیان کند و برایشان روشن سازد. پس با دوستش ابسال در این مورد مذاکره کرد و از او پرسید که آیا می‌تواند راهی برای رسیدن به آنها پیدا کند. او ابسال را از نقص طبیعت و رویگردانی آنها از فرمان خدا آگاه کرد. اما او نتوانست این را درک کند و به آنچه که به آن امید داشت، پایبند ماند.ابسال همچنین امیدوار بود که خداوند به دست او گروهی از آشنایانش را که احتمال نجاتشان از دیگران بیشتر بود، هدایت کند. پس به نظر خود به او کمک کرد و آنها تصمیم گرفتند که در ساحل دریا بمانند و شب و روز از آن جدا نشوند، به این امید که خداوند عبور از دریا را برایشان آسان کند. پس به این امر پایبند ماندند و از خداوند متعال خواستند که کارشان را برایشان درست کند.به فرمان خداوند متعال، کشتی‌ای در دریا از مسیر خود منحرف شد و بر اثر باد و امواج به ساحل رانده شد. وقتی به ساحل نزدیک شد، سرنشینان آن دو مرد را در ساحل دیدند، پس به آنها نزدیک شدند. ابسال با آنها صحبت کرد و از آنها خواست که آنها را با خود ببرند. آنها پذیرفتند و سوار کشتی شدند. خداوند بادی ملایم برایشان فرستاد که کشتی را در کمترین زمان ممکن به جزیره‌ای که آرزویش را داشتند، رساند. آنها بر آن فرود آمدند و وارد شهر آن شدند.یاران ابسال دور او جمع شدند و او آنها را از ماجرای حی بن یقظان آگاه کرد. آنها به شدت او را در آغوش گرفتند و بسیار گرامی داشتند و دور او جمع شدند و او را مورد تکریم و احترام قرار دادند. ابسال به او اطلاع داد که این گروه از همه مردم به فهم و شعور نزدیکترند و اگر او از تعلیم آنها عاجز است، پس از تعلیم توده مردم نیز عاجزتر است.رئیس آن جزیره سلامان، صاحب ابسال، بود که به همراهی با جمع اعتقاد داشت و از گوشه‌گیری نهی می‌کرد. پس حی بن یقظان شروع به تعلیم آنها کرد و اسرار حکمت را به آنها آموخت.تنها هنگامی که اندکی از معنای ظاهری فراتر رفت و شروع به توصیف آنچه قبلاً فهمیده بودند، متفاوت از آنچه آنها فهمیده بودند، کرد، آنها شروع به رویگردانی از او کردند و روحشان از آنچه او انجام داد، منزجر شد و در دل‌هایشان از او خشمگین شدند، اگرچه به خاطر احترام به غریبه بودنش در میان آنها و به خاطر رعایت حق رفیقشان ابسال، رضایت خود را به صورتش نشان دادند.و حی بن یقظان شب و روز با آنها مهربان بود و حقیقت را پنهان و آشکار برایشان بیان می‌کرد، اما این کار جز بر نفرت و انزجار آنها نیفزود، با اینکه آنها دوستدار نیکی و مشتاق حقیقت بودند. اما به دلیل نقص طبیعتشان، حق را از هیچ راهی نمی‌جستند و آن را از راه اثباتش نمی‌گرفتند و از دروازه‌اش نمی‌جستند، بلکه نمی‌خواستند آن را از راه صاحبانش بشناسند. پس او از اصلاح آنها ناامید شد و به دلیل عدم پذیرششان، امیدش به اصلاحشان قطع شد.آنگاه به طبقات مردم نظر افکند و دید که هر گروهی به آنچه دارند شادمانند و آرزوهای خود را معبود و شهوات خود را معبود خود قرار داده‌اند. تباهی‌های دنیوی آنها را فرسوده کرده و سرگرم کثرت مال و اموال شده‌اند تا اینکه به زیارت قبور رفتند. پند و اندرز برایشان سودی نداشت و سخنان نیک در آنها اثر نکرد و جز با استدلال پافشاری نکردند.اما در حکمت، نه راهی به سوی آن دارند و نه از آن بهره‌ای. جهل بر آنها چیره شده و به سبب آنچه مرتکب می‌شدند، زنگار بر دل‌هایشان نشسته است. خدا بر دل‌ها و گوش‌هایشان مُهر زده و بر دیده‌هایشان پرده‌ای است. و عذاب بزرگی برایشان است.وقتی دید که سایبان عذاب آنها را احاطه کرده و تاریکی حجاب‌ها آنها را پوشانده است و همه آنها، جز عده کمی، به چیزی از دین خود جز دنیا چنگ نزده‌اند و اعمال خود را با وجود سبکی و راحتی‌اش پشت سر انداخته‌اند و بهای کمی با آن خریده‌اند و با تجارت و خرید و فروش از یاد خداوند متعال غافل شده‌اند و از روزی که دل‌ها و دیده‌ها دگرگون می‌شود، نمی‌ترسند، برایش روشن شد و یقین کرد که خطاب به آنها از طریق وحی ممکن نیست و تکلیف کردن آنها به کاری بیش از این مقدار شایسته نیست و سهم اکثر مردم در بهره‌مندی از شریعت فقط در زندگی دنیوی آنهاست تا معیشت آنها سامان یابد و هیچ کس دیگری در آنچه حق اوست، از آنها تجاوز نکند و هیچ کس در آخرت به سعادت نخواهد رسید، مگر عده‌ای نادر، و آن کسی است که خواهان آباد کردن آخرت است و برای آن چنان که شایسته است تلاش می‌کند و او مؤمن است. اما کسی که طغیان کند و زندگی دنیا را ترجیح دهد، جایگاهش آتش جهنم است. چه رنجی بزرگتر و بدبختی بزرگتر از کسی است که وقتی اعمالش را از هنگام بیدار شدن تا زمانی که به خواب می‌رود مرور کنی، چیزی از آنها را نیابی جز اینکه برای رسیدن به یکی از این امور پست و ملموس تلاش کرده است: یا مالی برای جمع‌آوری، یا لذتی برای رسیدن، یا میلی برای ارضای نفس، یا بارانی برای انتقام، یا آبرویی برای به دست آوردن، یا عملی از شریعت که خود را با آن زینت می‌دهد یا از گردن خود دفاع می‌کند، در حالی که همه اینها تاریکی‌هایی هستند که یکی روی دیگری، در دریایی عمیق قرار دارند. و هیچ یک از شما نیست مگر اینکه از آن عبور خواهد کرد. این بر پروردگارت حتمی است .وقتی حال مردم را فهمید و فهمید که بیشتر آنها مانند حیوانات بی‌زبان هستند، دانست که تمام حکمت، هدایت و موفقیت در آنچه پیامبران گفته‌اند و آنچه شریعت آورده است، نهفته است. جز این نمی‌توان کاری انجام داد و چیزی بر آن افزود. برای هر عملی، مردانی هستند و هر کسی به آنچه برای آن آفریده شده، آسان می‌شود: « این سنّت خداست که با کسانی که پیش از این بوده‌اند، بوده است. و هرگز در سنّت خدا تغییری نخواهی یافت .»او رو به سلامان و یارانش کرد، از آنچه به او گفته بود عذرخواهی کرد، از او تبری جست و به آنها اطلاع داد که او نیز همین عقیده را داشته و از همین راه هدایت شده است. او آنها را به پایبندی به آنچه انجام می‌دهند، یعنی پایبندی به حدود شریعت و اعمال ظاهری، خودداری از فرو رفتن در آنچه به آنها مربوط نیست، ایمان به آیات متشابه و تسلیم در برابر آنها، دوری از بدعت‌ها و هوی و هوس، پیروی از سلف صالح و ترک امور نوظهور، توصیه کرد. او آنها را به اجتناب از غفلت اکثریت مردم عادی از شریعت و تمرکز بر امور دنیوی دستور داد و آنها را به شدت از آن برحذر داشت. او و همراهش ابسال می‌دانستند که این گروه منحرف و محدود جز از این راه نجات نخواهند یافت و اگر از آن به اوج بصیرت برسند، وضعشان خراب می‌شود، نمی‌توانند به درجه سعادتمندان برسند، متزلزل و دچار لغزش می‌شوند و عاقبتشان بد خواهد بود. اما اگر به همین حال خود ادامه می‌دادند تا یقین آنها را فرا گیرد، به امنیت می‌رسیدند و از اصحاب یمین می‌شدند. اما سبقت‌گیرندگان، سبقت‌گیرندگان، همان مقربان هستند.پس با آنها خداحافظی کردند و از آنها جدا شدند و با مهربانی به جزیره خود بازگشتند تا اینکه خداوند متعال عبور آنها را به آنجا آسان فرمود. حی بن یقظان همانطور که بار اول به دنبال مقام والای خود بود، به جستجوی آن پرداخت تا اینکه به آنجا بازگشت و ابسال نیز از او پیروی کرد تا اینکه نزدیک به آنجا رسید و آنها در آن جزیره به عبادت خدا پرداختند تا اینکه یقین برایشان حاصل شد.این - که خداوند ما و شما را به روحی از جانب خود تأیید کند - داستان حی بن یقظان، ابسال و سلامان است. در آن سخنی است که در هیچ کتابی یافت نمی‌شود و در هیچ گفتار عادی شنیده نمی‌شود. این از دانش‌های پنهانی است که جز کسانی که به خدا معرفت دارند، آن را نمی‌پذیرند و جز کسانی که فریب خدا را خورده‌اند، آن را نادیده نمی‌گیرند.ما با بخل و تنگ‌نظری در مورد آن، از مسیر سلف صالح منحرف شده‌ایم. اما آنچه افشای این راز و دریدن پرده را برای ما آسان کرد، آرای فاسدی بود که در زمان ما پدیدار شده است، آرایی که فیلسوفان زمان آنها را مطرح کرده و چنان آشکارا بیان کرده‌اند که در سراسر سرزمین‌ها پخش شده و زیان آنها گسترده شده است. ما از ضعیفانی که تقلید از پیامبران - صلوات الله علیهم - را رها کرده‌اند و می‌خواهند از احمقان و ابلهان تقلید کنند، ترسیدیم، مبادا گمان کنند که این آرا اسراری است که از کسانی که شایسته آنها نیستند، پنهان می‌شود و در نتیجه عشق و شیفتگی آنها به آنها افزایش یابد.بنابراین تصمیم گرفتیم که به آنها نگاهی اجمالی به راز رازها بیندازیم، آنها را به سمت تحقیق جذب کنیم، سپس آنها را از آن مسیر دور کنیم. با این حال، اسراری را که در این چند صفحه به ودیعه گذاشته‌ایم، بدون حجاب نازک و پوششی ظریف رها نکردیم که به سرعت توسط کسانی که شایسته آن هستند نقض می‌شود و برای کسانی که شایسته عبور از آن نیستند ضخیم‌تر می‌شود تا از آن تجاوز نکنند.از برادرانم که این مطلب را می‌خوانند، می‌خواهم که عذرخواهی مرا به خاطر آنچه در توضیح و تأیید سهل‌انگاری کردم، بپذیرند. من این کار را فقط به این دلیل انجام دادم که به ارتفاعاتی صعود کردم که چشم قادر به دیدن آنها نبود و می‌خواستم بحث را به گونه‌ای مختصر بیان کنم که مردم را برای ورود به این مسیر تشویق و ترغیب کند.از خداوند می‌خواهم که ما را ببخشد و بیامرزد و معرفت خالص نسبت به خود را به ما عطا کند، زیرا او بخشنده و کریم است. درود و رحمت و برکات خداوند بر تو باد، ای برادری که قرار است یاری شوی.</description>
                <category>Ashin</category>
                <author>Ashin</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 14:50:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بلوهر و بودا(روایت بلوهر و بوذاسف)</title>
                <link>https://virgool.io/@erodito/%D8%A8%D9%84%D9%88%D9%87%D8%B1-%D9%88-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D9%84%D9%88%D9%87%D8%B1-%D9%88-%D8%A8%D9%88%D8%B0%D8%A7%D8%B3%D9%81-gfhwrimvkq3s</link>
                <description>براساس جلد دوم از ترجمه کتاب کمال الدین شیخ صدوقمقدمه«بلوهر و بوذاسف»، نام داستانى است كه در كتاب« كمال الدين و تمام النعمة» شيخ صدوق، به زبان عربى آمده است و علامه محمدباقر مجلسى، آن را به زبان فارسى ترجمه نموده و آقاى دكتر سيد ابوطالب ميرعابدينى در اين كتاب به تحقيق و بررسى و ذكر اين حكايت پرداخته است.بلوهر و بوذاسف یکی از افسانه‌‎های هندی است که در دورۀ ساسانی به فارسی ساسانی ترجمه شد و پس از اسلام به عربی درآمد و ابان لاحقی نیز آن را به نظم کشید. موضوع این کتاب زندگی بوداست. کتاب‌هایی که ابن‌ندیم با عناوین کتاب البُد، بوناسف و بلوهر و بوناسف مفرد آورده، نیز احتمالاً روایت‌های دیگری از زندگی بودا بوده است. بوذاسف صورت فارسی‌شدۀ واژۀ سنسکریت بُدهی‌سَتوه است که لقب بودا پیش از بودا شدن(=به آگاهی رسیدن) او بوده و بلوهر زاهدی است که راه رسیدن به حقیقت را بدو می‌نمایاند. از ترجمۀ عربی بلوهر و بوذاسف دو تحریر موجود است: یکی به قلم یکی از پیروان اسماعیلیه و دیگری تحریری که ابن بابویه آورده است. کهن‌ترین ترجمۀ موجود فارسی از بلوهر و بوذاسف، دو قطعۀ منظوم به خط مانوی است که در واحۀ تورفان در ترکستان چین یافت شده است و اکنون در مجموعۀ بزرگ دست‌نوشته‌های مانوی آکادمی برلین نگهداری میشود. این دو قطعه شامل ۲۷ بیت ناقص در بحر رَمَل مُسَدَّس است. احتمالاً این منظومه را نخست شاعری مسلمان در سمرقند یا بخارا سروده و به خط عربی به نگارش درآورده است. شاید شاعر این منظومه رودکی بوده باشد، زیرا دو منظومۀ دیگر او (کلیله و دمنه و سندبادنامه) نیز در همین بحر سروده شده است. در این دو قطعه نام بلوهر و بوذاسف به صورت بیلوهر و بودیسف آمده است. دقت شود که این یک متن بودایی خالص نیست بلکه در اصل نسخهی مانوی از داستان بودا بوده که در دوران ساسانی و یا دوره اسلامی ترجمه شده و بعد شیخ صدوق آن را براساس گزارش زکریای رازی که ظاهرا تمایلاتی به مانویت داشته و کتب آنها را مطالعه میکرده اقتباس شده و در کتاب کمالالدین او نقل شدهست. این در اصل بازخوانیست که از این داستان(یا بهترست گفت بازخوانیهای پیشین از آن) در دوره اسلامی شدهست و دربردارنده ارزشها و باورهاییست که در دوره اسلامی مطرح بوده. متاسفانه نسخهی اصلی آن یعنی نسخه مانوی آن دیگر نیست(به جز قطعاتی که از واحه تورفان بدست آمده) و برای همین تنها همین را داریم. با اینحال هستهی اصلی داستان هنوز بوداییست ولی با اینحال اضافاتی که در دوران اسلامی و یا حتی ساسانی به آن اضافه شده هم درش دیده میشود.گزارش محتواداستان« بلوهر و بوداسف» در سده دوم پيش از ميلاد، به زبان سانسكريت به نگارش درآمده و در عهد خسرو انوشيروان، از سانسكريت به فارسی ساسانی ترجمه شده و ظاهراً ابن‌مقفع آن را به عربى برگردانيده و گفته می‌‏شود كه«ابان لاحقى» نيز آن را به شعر عربى درآورده است.به‏‌هرحال نسخه عربى موجود آن، همان است كه شيخ صدوق، محدث مشهور سده چهارم هجرى قمرى، با عنوان«بلوهر و بوداسف» در كتاب«كمال الدين و اتمام النعمة» به شيوه راويان اماميه با چند واسطه از حضرت امام سجاد نقل كرده است.( مشكور، محمدجواد، نامه باستان، تهران، پژوهشگاه علوم انسانى و مطالعات فرهنگى، ص 405).اين متن را علامه محمدباقر مجلسى در جلد هفدهم« بحار الانوار» نقل كرده و در كتاب مشهور خود،«عين الحيات»، آن را به زبان فارسى درآورده است.«ظاهراً اصل اين كتاب بايستى در اوايل دوران ساسانى به ايران آمده و توسط مانويان به زبان فارسی میانه ترجمه شده باشد. ترجمه فارسی میانه آن كه در ايران نگارش يافته، مبنى بر شرح زندگى بودا و سير و سلوك او براى كشف حقيقت بوده است و بسيارى از نكات و قصه‌‏ها و حكايات موجود در اين داستان، در اندرزنامه‌‏هاى ساسانی تكرار شده است(نویسنده کتاب قابوس‌نامه از همین اندرزنامه‌های ساسانی استفاده کرده.). اين ترجمه، سپس به دست مؤلفى مسيحى، تبديل شكل داده و به قالب دين مسيح ريخته شده... و بعدها از زبان فارسی میانه به سريانى و عربى و از سريانى به زبان گرجى و يونانى ترجمه شد...بايد دانست كه كتاب«بوذاسف و بلوهر» عربى و فارسى قالب‌‏ريزى تازه اسلامى همين قصه مسيحى است. كلمه«يوذاسف» و«بوذاسف» ظاهراً تصحيف«بوداساف» است كه در داستان‏‌ها نام اصلى بودا پيش از بعثت اوست».( همان، ص 405- 406).گفته می‌شود كه« عنصرى»، شاعر ايرانى سده پنجم هجرى قمرى، اين داستان را به شكل مثنوى سروده است.اساس كتاب« بلوهر و بوذاسف»، از تاريخ زندگى«گوتاما سيدارتا» كه بودا باشد، گرفته شده و لفظ بوذاسف و يوذاسف و بوداسف تصحيف بوداراف يا بوداساتوا( به معنى بوداى آينده يا آنكه روشن خواهد شد) می‌‍‏باشد و«بوداساتوا» از القاب معمولى بودا قبل از بوداشدن اوست و بلوهر شايد همان بُلَهرا است كه جغرافی‌نويسان عرب، او را بزرگ‏ترين پادشاه هند می‌خوانند.(احتمالاً همان آشوکای کبیر باشد که خودش نیز بودایی شد و مبلغان بودایی زیادی به سراسر دنیا گسیل داشت از چین تا خراسان و تبت تا ایران و خاورمیانه و مصر.)به موجب روايت صدوق، پادشاهى عياش و شهوت‌‏پرست در هندوستان فرمانروايى مى‏كرد كه همه فرزندان او دختر بودند. پس از سال‏‌ها، صاحب پسرى شد به نام يوذاسف كه در حسن و جمال، بی‌مانند بود. دانشمندى، پيشگويى كرد كه وى پيشواى اهل دين خواهد شد، اما پدرش كه با دين‏‌باوران مخالف بود، كوشيد تا وى سخنى از عبادت و دين و جهان ديگر نشنود و با بيمارى و پيرى و مرگ روبه‌‏رو نشود تا به دين و دين‏‌داران نگرود؛ ازاين‌‏رو شهرى را از براى يوذاسف خالى كرد و او را با جمعى از خدمتگزاران در آن شهر جاى داد، ولى او علی‌رغم خواست پدر، از حصارى كه گردش كشيده بودند، بيرون آمد و از آميختگى زندگى با رنج‏‌ها و ناپايدارى آن آگاه شد. سرانجام، پارسايى خردمند به نام بلوهر، او را به آيين خود جذب كرد و او پنهان از پدر و به راهنمايى و تعليم فرشتگان، از تاج و تخت چشم پوشيد و سفرى دور و دراز در پيش گرفت تا به صحرايى رسيد و چون ميوه درخت عظيمى را چشيد، از تمامى ميوه‏‌ها شيرين‏‌تر يافت و درخت را نشانه‌‏اى از بشارت نبوت دانست. خداوند، احوال عالم ارواح، عالم ابدان، قيامت و احوال امور آينده را بر او ظاهر گرداند، پس به دعوت و هدايت مردم پرداخت و به اين منظور سفرهاى بسيار كرد و در لحظات پايانى زندگى نيز يكى از شاگردان نزديك خود به نام«يابد» را به دل نبستن به زندگى مادى و ملازمت حق برانگيخت.از بسيارى تعبيرات موجود در اين روايت می‌توان دريافت كه يوذاسف در نظر صدوق و همه كسانى كه آن را پذيرفته و ترويج كرده‏‌اند، مقام نبوت داشته است؛ چنان‏كه مجلسى، ذيل روايتى كه در آن امام على(ع) به« بوداسكفت» تشبيه شده، آورده است:« و گفته‏‌اند كه آن، نام شاهزاده‌‏اى است كه بلوهر به سراغ وى آمد و پيامبر شد» و نيز نبوت بودا را تصديق كرده و محمدحسين آل كاشف الغطا او را با عنوان« النبى الهندى» ياد كرده و برخى مانند فريد وجدى، نبوت بودا را بعيد ندانسته‌‏اند.اما دليل صدوق براى آوردن اين داستان آن بوده كه روشن شود غيبت و اختفا و استتار اهل ايمان در هنگام غلبه ستم‌گران و دشمنان دين و انتظار فرج، تنها در اعتقادات شيعه وجود نداشته، بلكه در زندگى بسيارى از پيامبران و صالحان، از جمله عابدانى كه در حوزه حكومت پدر بوداسف می‌زيستند، سابقه داشته است. علامه مجلسى نيز اين داستان را ستوده است.مجلسى روايت صدوق را در«عين الحيات» خود به فارسى ساده و روانى ترجمه كرده و به جاى آنكه مانند صدوق از اين داستان در يك مبحث كلامى و اعتقادى استفاده كند، به پندهاى اخلاقى آن توجه كرده و آن را مشتمل بر حكم شريفه انبيا( ع) و مواعظ لطيفه حكما دانسته است. اين ترجمه، بارها در ضمن«عين الحيات» يا به صورت رساله جداگانه، رونويسى يا چاپ و منتشر شده و سيد قريش حسينى از علماى شيعى سده سيزدهم نيز در كتاب«حيات الابرار» خود آن را آورده است.( آقابزرگ طهرانى، ج 4، ص 128، ج 17، ص 91).داستان زندگى بوداسف، در ايران و سپس در جهان اسلام، سرمشق بعضى از بزرگ‏زادگان شد، از جمله وليعهد يكى از شاهان اشكانى و افرادى از شاهزادگان و ناموران اين خاندان، بوداصفت، مناصب دنيوى و وابستگی‌هاى مادى را رها كردند و سال‏‌هاى طولانى به زهد و رياضت و عبادت و سفر در طلب حقيقت پرداختند و در نشر و ترويج آيين بودايى در چين و ديگر جاها و تعليم و ترجمه متون آن، از جمله به زبان چينى، اهتمام نمودند.(زرين‏كوب، 1357 ش، ص 4- 6؛ اوستا، ج 2، ص 30- 34).متن اصلیمحمّد بن زكريّای رازی گويد: راويان اخبار چنين روايت كنند كه در زمان‌هاى گذشته در هندوستان پادشاهى بود كه لشكريانى فراوان و كشورى پهناور داشت، مردم از او مى ترسيدند و بر دشمنانش پيروز بود و با وجود اين مردى شهوت ران و اهل عيش و نوش و پيرو هوى و هوس بود، هر كس از اين شيوه دنياپرستى او تمجيد مى كرد نزد او عزيز و گرامى بود و هر كس كار ديگرى به او پيشنهاد مى كرد و از فرمان وى سر مى پيچيد دشمن و فريبكار به حساب مى آمد، از دوران كودكى و نوجوانى به پادشاهى رسيده بود و داراى انديشه اى اصيل و لسانى بليغ بود، تدبير امور مردم و اداره كردن آنها را نيكو مى دانست و مردم هم او را به اين صفت شناخته بودند و منقاد و مطيع وى بودند و هر سخت و آسانى در برابر وى خاضع بود، مستى جوانى و مستى پادشاهى و شهوت و خودبينى در وى جمع شده بود و پيروزى بر دشمنان و تسلّط بر مردم و انقياد آنها نيز بر آن افزوده بود، مردم را مى كشت و حقير مى شمرد و چون مردم او را مى ستودند و كارش را تمجيد مى كردند بر عجب و تكبّر وى مى افزود، همّتى جز دنيا نداشت و دنيا هم به او روى آورده بود و هر چه مى خواست بدان مى رسيد، جز آنكه فرزندانش همه دختر بودند و پسرى برايش به دنيا نيامد، پيش از آنكه وى به سلطنت برسد دين رواج يافته بود و دينداران فراوان شده بودند و شيطان دشمنى با دين و دينداران را در نظر وى آراست و به واسطه ترس از پادشاهى خود بر دينداران آسيب رسانيد و آنان را تبعيد كرد و بت پرستان را مقرّب كرد و براى آنها بتهايى از طلا و نقره ساخت و آنان را محترم و شريف شمرده و بر بتهاى آنان سجده كرد. چون مردم چنين ديدند به پرستش بتها شتافتند و دينداران را خوار شمردند. روزى از روزها پادشاه احوال يكى از شهروندان مورد عنايت و صاحب منزلت خود را پرسيد و مى خواست او را معاون خود در بعضى از امور قرار بدهد و او را احترام و تكريم مى كرد. گفتند: پادشاه او از دنيا كناره گيرى كرده و به جمع زاهدان پيوسته است، اين گزارش بر او گران آمد و به دنبال او فرستاد و او را آوردند و چون او را در لباس اهل زهد و رياضت ديد به او تندى كرد و دشنام داد و گفت: مگر تو از چاكران درگاه ما و از رجال و اشراف مملكت ما نيستى؟چرا خود را رسوا كردى و خاندان و اموالت را تباه ساختى و دنبال زيانكاران و بى كاران را گرفتى و خود را مضحكه و ضرب المثل قرار دادى؟ من تو را براى كارهاى مهمّ و يارى رساندن در امور خطير آماده كرده بودم. گفت: اى پادشاه! اگر من بر تو حقّى ندارم، عقلت بر تو حقوقى دارد، بدون خشم و غضب گفته مرا گوش كن و پس از فهم و درك به هر چه خواهى فرمان ده كه غضب دشمن عقل است و ميان فهم و صاحبش حائل مى شود. پادشاه گفت: هر چه مى خواهى بگو. زاهد گفت: آيا تو مرا سرزنش مى كنى كه بر خود گناهى كرده ام يا سابقه گناهى بر تو دارم؟پادشاه گفت: نزد من گناهى كه بر خود كرده اى از بزرگترين گناهان است و كسى از رعاياى من حقّ ندارد خود را به هلاكت بيندازد و من از او صرف نظر نمايم اگر تو خود را هلاك كنى مثل اين است كه يكى از اهل كشور مرا كه مسئول حفظ او هستم هلاك كرده اى و از تو بازخواست مى كنم چون خود را به هلاكت افكنده اى. زاهد گفت: پادشاها تو نبايد بدون دليل عليه من حكم كنى و دليل بايد در محكمه قاضى طرح شود و در ميان مردم كسى نيست كه عليه تو داورى كند ولى در وجود تو قاضيانى هستند كه من به داورى بعضى از آنها راضى هستم و از داورى بعضى ديگر بيمناكم.پادشاه گفت: آن قاضيان كيانند؟ گفت: آنكه به قضاى او راضيم عقل توست و آنكه از قضاى او بيمناكم هواى نفس توست. پادشاه گفت: هر چه مى خواهى بگو و راست بگو و بگو از چه زمانى اين عقيده را پيدا كرده اى و چه كسى تو را از راه به در كرده است؟ گفت: من در نوجوانى كلامى را شنيدم كه در دلم نشست و مانند دانه مزروع در دلم ريشه دوانيد و رشد كرد تا به غايتى كه چنان كه مى بينى درختى بارور گرديد و آن چنين بود كه شنيدم مردى مى گفت: نادان ناچيز را چيز به حساب مى آورد و چيز را ناچيز مى شمرد و كسى كه ناچيز را واننهد به حقيقت نمى رسد و كسى كه حقيقت را نبيند به وانهادن ناچيز خشنود نباشد و آن چيزى كه حقيقت است عبارت از آخرت است و آنچه كه ناچيز است عبارت از دنياست و اين كلام را پذيرفتم زيرا مى ديدم كه حيات دنيا مرگ و غناى آن فقر و شادى آن اندوه و سلامتى آن بيمارى و قوّت آن ضعف و عزّت آن خوارى است، و چگونه حيات آن مرگ نباشد در حالى كه حيات آن براى مرگ است و انسان يقين دارد كه حياتش برچيده شده و خواهد مرد، و چگونه غناى آن فقر نباشد در حالى كه هيچ كس چيزى را به دست نمى آورد مگر آنكه براى آن نيازمند چيز ديگرى مى شود كه از به دست آوردن آن گريزى ندارد.براى مثال مردى كه نيازمند مركب سوارى است چون آن را به دست آورد نيازمند علوفه و تيماردار و افسار و ابزار مى شود و چون آنها را به دست آورد براى هر كدام آنها نيازمند اشياى ديگرى مى شود كه گريزى از آنها نيست پس نياز چنين فردى كى منقضى خواهد شد؟ و چگونه شادى آن اندوه نباشد، در حالى كه هر كس يك وسيله شادى يافت از ناحيه همان شادى دچار اندوه مضاعف مى شود، اگر به واسطه فرزند شاد است بايد در انتظار اندوه بيمارى و مرگ و آسيب وى باشد، و اگر به داشتن مال شاد است، هراس تلف شدن آن افزون بر آن شادى است و چون چنين است بهتر آن باشد كه كسى خود را به آن آلوده نسازد و چگونه سلامتى آن بيمارى نباشد در حالى كه سلامتى آن از اخلاط است و نزديكترين اخلاط به حيات خون است و خون خودش مايه مرگ ناگهانى و درد گلو و طاعون و درد اعضاى بدن و بيمارى قلبى مى شود، و چگونه قوّت آن ضعف نباشد در حالى كه قدرت مضرّات را گرد مى آورد، و چگونه عزّت آن خوارى نباشد در حالى كه هيچ عزّتى ديده نشده است جز آنكه براى اهل خود خوارى طولانى به دنبال داشته است، علاوه بر آنكه ايّام عزّت كوتاه و ايّام خوارى طولانى است و سزاوارترين مردم به مذمّت دنيا كسى است كه بساط دنياى او گسترده و حاجتش روا شده است، و هر ساعت و هر لحظه منتظر است مالش از ميان برود و نيازمند شود و خويشاونديش ربوده شود و آن چه گرد آورده غارت شود و آنچه ساخته است از بنيان منهدم شود و مرگ به جمع او راه يابد و مستأصل گردد و به همه عزيزان خود داغدار گردد.پس نزد تو اى پادشاه مذمّت مى كنم دنيايى را كه آنچه عطا كرد باز مى گيرد و وبال آن برگردن آدمى مى ماند و بر هر كه جامه اى پوشانيد از او مى كند و وى را عريان مى سازد و هر كه را بلند كرد پست مى گرداند و به جزع و بى تابى مى افكند و عاشقان و طالبان خود را ترك مى كند و به شقاوت و محنت مى افكند و گمراه كننده است كسى را كه اطاعتش كند و به آن مغرور شود و غدّار است بر هر كسى كه از آن ايمن باشد و بر آن اعتماد كند، حقّا دنيا مركبى است سركش و مصاحبى است خائن و بى وفا و راهى است لغزنده و منزلى است در غايت پستى، گرامى دارنده اى است كه كسى را گرامى نداشت جز آنكه در عاقبت وى را خوار ساخت، محبوبه اى است كه هرگز به كسى محبّت نكرد، ملازمت او را كنند امّا او ملازم هيچ كس نگرديده است، به آن وفا كنند و آن غدر و مكر مى كند. و به او راست مى گويند و او دروغ مى گويد، با آن در وعده وفا كنند ولى آن خلف وعده مى كند و با هر كس كه با آن راست است كجى مى كند و قدرتمندان آن را به بازى مى گيرد، در حالى كه به كسى طعام مى دهد ناگاه او را طعمه ديگرى مى سازد، و در حالى كه او را خدمت مى كند ناگاه او را خدمتگار ديگرى مى گرداند و در حالى كه او را مى خنداند ناگاه بر او مى خندد، و در اثناى آنكه او را به شماتت ديگران وامى دارد ناگاه او را مورد شماتت قرار مى دهد، و در حالى كه او را بر ديگران گريان مى سازد ناگاه ديگران را بر وى گريان مى كند، و در هنگامى كه دستش را به عطا مى گشايد ناگاه او را به مسألت و گدايى وامى دارد، و در عين عزّت او را ذليل مى كند، و در عين بزرگوارى او را خوار مى سازد، و در اثناى بزرگى حقير مى سازد، و در اثناى رفعت به پستى مى افكند، و بعد از آنكه مطيع او شد نافرمانيش مى كند، و پس از سرور به اندوه مى افكند، و پس از سيرى به گرسنگى مبتلا مى كند، و در ميانه حيات مى ميراند. پس اف باد بر خانه اى كه حالش چنين و كردارش چنان باشد، صبح تاج سرورى بر سر شخصى مى گذارد و شب روى او را بر خاك مذلّت مى مالد، شب دستش را با دستبند طلا زينت مى دهد و صبح دستش را به بند مى كشد، صبح بر تخت پادشاهى مى نشاند و شب به زندانش مى افكند، شب فرش ديبا برايش مى گسترد و صبح خاك را بستر او مى گرداند، صبح آلات لهو و لعب برايش مهيّا مى كند و شب نوحه گران را به نوحه اش وامى دارد، شب او را به حالى مى افكند كه اهلش به او تقرّب جويند و روز كارى مى كند كه همانها از او گريزان شوند، بامداد او را خوشبو مى سازد و شامگاه او را مبدّل به جيفه گنديده اى مى گرداند، چنين شخصى در دنيا پيوسته در ترس از سطوت ها و قهرهاى آن است و از بلايا و فتنه هاى آن نجات ندارد، نفس از چيزهاى تازه دنيا و چشم از امور خوش- آيند آن لذّت مى برد و دستش به گردآورى متاع دنيا مشغول است امّا به زودى مرگ فرا مى رسد و دستش خالى مى ماند و ديده اش خشك مى شود: رفتند و افتادند و نابود شدند و به هلاكت آمدند و دنيا ديگرانى را به عوض آنها مى گيرد و به بدل آنها خشنود مى شود و امّتى را در خانه هاى ديگران جا مى دهد و مانده خوراك جمعى را به جمعى ديگر مى خوراند، و اراذل را به جاى افاضل و ناتوانان را بر جاى خردمندان مى نشاند و اقوامى را از تنگى عيش به فراخى نعمت مى كشاند و از پياده روى به مركب سوارى و از شدّت به نعمت و از تعب به استراحت مى رساند و چون آنها را غرق اين نعمتها و راحتها كرد منقلب مى سازد و آسايش و قوا را از آنها باز مى ستاند و آنان را به نهايت عجز و فقر و سختى مى افكند.و امّا اى پادشاه! آنچه گفتى كه من اهل خود را ترك و ضايع كرده ام، من چنين نكرده ام، بلكه به آنها پيوسته ام و براى آنها از هر چيزى بريده ام، و ليكن بر ديده من مدّتى پرده غفلت آويخته بود و گويا ديدگانم مسحور بود، اهل و غريب را از يك ديگر تميز نمى دادم و دوست و دشمن خود را نمى شناختم و چون پرده سحر از پيش ديدگانم برخاست و ديدگانم صحيح و بينا شد ميان دوست و دشمن و يار و بيگانه تميز قائل شدم و دانستم آنهايى كه اهل و دوست و برادر و آشنا مى شمردم جانوران درنده اى بودند كه همگى در مقام اضرار من بودند و همّتشان بر دريدن و خوردن من مصروف بود و ليكن مراتب آنها در اضرار به حسب اختلاف قوّت و ضعف مختلف بود، بعضى در تندى و شدّت مانند شير بودند و بعضى ديگر در غارت كردن مانند گرگ بودند و بعضى ديگر در سر و صدا مانند سگ بودند و بعضى ديگر در حيله و دزدى مانند روباه بودند و مقصود همه آنها اضرار به من بود ليكن از راههاى مختلف.اى پادشاه! تو با اين عظمتى كه دارى از ملك و پادشاهى و فرمانبران از اهل و لشكر و حوالى و حواشى و اطاعت كنندگان، اگر در حال خود نيك بنگرى خواهى دانست كه تنها و بى كسى و از جميع مردمان روى زمين حتّى يك دوست هم ندارى، زيرا مى دانى كه آنان فرمانبردار تو نيستند بلكه دشمن تواند، و آنان كه رعيّت و فرمانبردار تواند گروهى پرحسد از اهل عداوت و نفاقند كه دشمنى آنها بر تو از دشمنى جانوران درّنده و خشم آنها بر تو از خشم طوايف ديگرى كه مطيع تو نيستند بيشتر است و چون در حال فرمانبران و يارى دهندگان و خويشان خود بنگرى در مى يابى كه آنها كار تو را براى دريافت مزد انجام مى دهند و همگى آنها تمايل دارند كه كار كمترى انجام دهند و مزد بيشترى دريافت كنند و چون در حال خاصّان و خويشان نزديك خود بنگرى مى يابى كه تو مشقّت و زحمت و كار و كسب خود را براى ايشان بر خود تحميل كرده و نسبت به آنها به منزله غلامى شده اى كه آنچه كسب كند قدرى مقرّر به آقاى خود دهد، با اين حال هيچ يك از آنها از تو راضى نيستند، هر چند جميع مال خود را بر آنها قسمت كنى و اگر مقرّرى آنها را از ايشان برگيرى البتّه با تو دشمن خواهند شد، پس معلوم شد كه بى كس و تنهايى و خويش و مالى ندارى.امّا من كه صاحب اهل و مال و برادران و خواهران و دوستانم، مرا نمى خورند و براى خوردن مرا نمى خواهند، من دوست ايشانم و ايشان دوست من اند و هرگز دوستى ميان من و آنها زايل نمى شود و ايشان ناصح و خيرخواه من اند و من نيز ناصح و خيرخواه ايشانم، نفاق در ميان من و آنها نيست، ايشان به من راست مى گويند و من هم به آنها راست مى گويم و دروغ در ميان ما نيست، با يك ديگر دوستى داريم و دشمنى در ميان ما نيست، يك ديگر را يارى مى كنيم و همديگر را فرو نمى گذاريم، خير و خوبى را خواستارند، اگر من نيز خواستار آن شوم خوف آن ندارند كه من بر آنها غلبه كنم و خير ايشان را از آنها باز گيرم و آن را به خود اختصاص دهم و فساد و حسدى در ميان ما نيست، ايشان براى من كار مى كنند و من نيز براى آنها به خاطر اجورى كار مى كنم كه هرگز تمام نمى شود و آن عمل پيوسته در ميان ما برقرار است، اگر گمراه شوم آنان هاديان من اند، و اگر نابينا شوم آنان نور بصر من خواهند بود، و اگر بر من بتازند دژ استوار من خواهند بود، و اگر به سوى من تير افكنند سپر من خواهند شد، اگر بترسم اعوان من خواهند بود، من و ايشان در فكر خانه و مسكن نيستيم و خواهش آن را از دل به در كرده ايم، ذخاير و مكاسب دنيا را ترك كرده و آن را براى اهل دنيا گذاشته ايم و در تكاثر با كسى منازعه نمى كنيم و بر يك ديگر ستم روا نمى داريم و دشمنى و تباهى و حسد و جدايى در ميان ما نيست، اى پادشاه اينها اهل و خويشان من اند، برادران و نزديكان و دوستان من اينها هستند آنها را دوست مى دارم و از غير آنها بريده ام و چون آنها را شناختم كسانى را كه مسحورانه به آنها مى نگريستم رها ساختم و درخواست سلامتى از آنها را كرده ام.اى پادشاه! اين است دنيايى كه تو را از آن خبر دادم و در حقيقت پوچ و ناچيز است و حسب و نسب و عاقبت آن چنين است كه شنيدى، چون دنيا را به اين اوصاف شناختم تركش كردم و امر اصيل حقيقى را كه آخرت باشد شناختم و آن را اختيار كردم و اگر بخواهى آنچه را كه دانسته ام از اوصاف آخرت كه امرى اصيل است برايت تعريف كنم پس مهيّاى شنيدن باش تا بشنوى آنچه را كه نشنيده اى. اين سخنان در دل سنگ پادشاه هيچ تأثير نكرد و گفت: تو دروغ مى گويى و به حقيقتى نرسيده اى و به غير از تعب و رنج و مشقّت بهره اى نبرده اى، بيرون رو و در مملكت من مباش كه تو خود فاسدى و ديگران را نيز فاسد خواهى كرد.تولّد بوذاسفو در اين ايّام براى پادشاه پسرى متولّد شد از آن پس كه از داشتن فرزند ذكور نااميد گشته بود، پسرى كه در زيبايى و جمال و نورانيّت روزگار مانند آن را نديده بود و چندان از ولادت اين فرزند خوشحال شد كه نزديك بود از خوشحالى قالب تهى كند و پنداشت بتهايى كه به عبادت آنها مشغول بوده آن فرزند را به او بخشيده اند و جميع خزائن خود را بر بتكده ها قسمت كرد و فرمان داد مردم به مدّت يك سال به عيش و نوش مشغول شوند و آن فرزند را بوذاسف نام نهاد و دانشمندان و منجمان را گرد آورد تا طالع مولود را ملاحظه كنند و پس از تأمّل گفتند: از طالع اين فرزند چنين ظاهر مى شود كه از شرافت و منزلت به مرتبه اى رسد كه هيچ كس در سرزمين هند به آن مرتبت نرسيده باشد و همه منجّمان بر اين سخن اتّفاق كردند جز آنكه يكى از منجّمان گفت: گمان من اين است كه اين شرافت و بزرگى كه در طالع اوست مربوط به بزرگى و شرافت آخرت او باشد و مى پندارم كه او پيشواى دينى باشد و در مراتب اخروى صاحب درجات عاليه شود، زيرا اين شرافتى كه در طالع اوست مربوط به شرافتهاى دنيوى نيست و شبيه شرافت اخروى است. اين سخن بر پادشاه گران آمد و او را محزون ساخت و نزديك بود شادى او در ولادت فرزند زايل گردد. منجّمى كه اين سخن را گفته بود در نظر او از همه منجّمان ديگر راستگوتر و داناتر بود، بعد از آن فرمان داد شهرى براى آن پسر خالى كردند و جمعى را كه بر آنان اعتماد داشت از دايگان و خدمتكاران براى او مقرّر كرد و به آنها سفارش كرد كه در ميان خود سخن مرگ و آخرت و اندوه و مرض و فنا و زوال بر زبان نياورند تا آنكه زبانشان به ترك اين سخنان عادت كند و اين معانى از خاطرشان محو شود و فرمان داد كه چون آن پسر به حدّ تميز رسد از اين باب سخنان نزد وى نگويند تا مبادا در دل او تأثير كند و به امور دين و عبادت راغب شود و مبالغه تمام در اجتناب از اين قسم سخنان به خدمتكاران خود نمود تا به غايتى كه هر يك را جاسوس و نگهبان ديگرى قرار داد و از ترس آنكه مبادا پسرش به جانب دينداران راغب شود بر آنها غضبناك گرديد. و آن پادشاه وزيرى داشت كه جميع تدابير سلطنت را متحمّل گرديده بود و به او خيانت نمى كرد و هيچ چيز را بر خيرخواهى وى ترجيح نمى داد و در هيچ كارى از كارهاى او سستى و تكاهل نمى كرد و هيچ كارى از كارهاى وى را ضايع و مهمل نمى گذاشت و با وجود اين مردى لطيف الطبع و خوش زبان بود و به خير و خوبى اشتهار داشت و همگى مردم او را دوست مى داشتند و از وى خشنود بودند و ليكن مقرّبان پادشاه بر او حسد مى بردند و بر او تفوّق مى طلبيدند و قرب و منزلت او نزد پادشاه بر طبع آنان گران بود.وزير و مرد زمين گيرروزى از روزها پادشاه به قصد شكار بيرون رفت و آن وزير در خدمت او بود، وزير در ميان درّه به مردى زمين گير برخورد كه در پاى درختى افتاده بود و ياراى حركت نداشت، وزير از حال او پرسش كرد، گفت مرا جانوران درنده آسيب رسانيده و به اين حال افكنده اند و وزير براى او دلسوزى كرد، آن مرد گفت: اى وزير! مرا با خود ببر و از من محافظت فرما كه از من سودى بسيار عايد تو خواهد شد. وزير گفت: من تو را محافظت مى كنم، هر چند اميد سودى از تو نباشد، و ليكن بگو كه چه منفعتى از تو متصوّر است كه مرا به آن وعده مى دهى؟ آيا كارى انجام مى دهى؟ و يا اينكه هنرى دارى؟ آن مرد گفت: من رخنه سخن را مى بندم تا از آن فسادى بر صاحب سخن مترتّب نشود، وزير به سخن او اعتمادى نكرد و دستور داد تا او را به خانه برند و معالجه كنند تا آنكه پس از مدّتى امراى پادشاه براى دفع وزير آغاز به حيله گرى كردند و تدبيرها نمودند تا اينكه رأى همگى بر اين قرار گرفت كه يكى از آنها به پادشاه چنين بگويد: اين وزير طمع در هلاكت تو دارد و مى خواهد پس از تو پادشاه بشود و پيوسته احسان و نيكى به مردم مى كند و مقدّمات اين امر را فراهم مى سازد و اگر خواهى كه صدق اين مقال بر تو ظاهر شود به وزير بگو: كه مرا اين اراده پديد آمده است كه ترك پادشاهى كنم و به اهل عبادت بپيوندم و هنگامى كه اين سخن را با وزير مى گويى شادى و سرور را در سيماى او خواهى يافت، و اين حيله را براى آن كردند كه رقّت قلب وزير را در هنگام ذكر فناى دنيا و مرگ مى دانستند و مى دانستند كه اهل دين و عبادت را تواضع بسيار مى كند و محبّت بسيار به ايشان دارد و چنين پنداشتند كه از اين راه بر وى ظفر يابند.پادشاه گفت: اگر از وزير چنين حالى را مشاهده كنم ديگر با او سخن نگويم و چون وزير به خدمت وى درآمد پادشاه گفت: تو مى دانستى كه من بر دنيا و به دست آوردن ملك و پادشاهى حريص بودم، اكنون ايّام گذشته خود را ياد مى كنم و مى بينم كه هيچ نفعى از آن عايد من نشده است و به زودى همه چيز زايل خواهد شد و در دست من چيزى نخواهد ماند، حال مى خواهم كه براى آخرت خود توشه برچينم چنان كه براى تحصيل دنيا چنين كردم و به عبّاد ملحق شوم و پادشاهى را به اهلش واگذارم. اى وزير! رأى تو در اين باب چيست؟وزير از استماع اين سخنان رقيق القلب شد به حدّى كه پادشاه نيز آن را دريافت، سپس گفت: اى پادشاه! آنچه باقى است و زوال ندارد، اگر چه به دشوارى به دست آيد سزاوار است آن را طلب كنند و هر چه فانى است و نابود مى شود، اگر چه آسان به دست آيد سزاوار است كه آن را ترك كنند. اى پادشاه! رأيى نيكو دارى و اميدوارم كه حق تعالى شرف دنيا و آخرت را يك جا به تو بدهد. امّا اين سخنان بر پادشاه گران آمد و كينه وزير را در دل گرفت ولى چنين اظهار نكرد گرچه وزير آثار گرانى و تغيّر را در چهره پادشاه مشاهده كرد و محزون به خانه خود بازگشت و ندانست كه سبب اين واقعه چه بوده و چه كسى اين دام را براى وى گسترده است و چاره آن چيست؟ در آن شب يكسره به اين حادثه مى انديشيد و خواب به چشمانش راه نيافت ناگهان سخن آن مرد به خاطرش آمد كه گفته بود من رخنه سخن را مى بندم، او را طلب كرد و گفت: تو مى گفتى كه من شكاف سخن را سدّ مى كنم، آن مرد گفت: آرى مگر به چنين چيزى محتاج شده اى؟وزير گفت: آرى من مصاحب اين پادشاه بودم از آن هنگام كه او به پادشاهى نرسيده بود تا امروز كه فرمانرواى مملكت است، در اين مدّت از من دلگير نشده بود، زيرا مى دانست كه من خيرخواه و مشفق اويم و در همه امور خير او را بر خير خود ترجيح مى دهم، تا امروز كه او را از خود بسيار دور يافتم و گمان ندارم پس از اين با من بر سر شفقت آيد، آن مرد گفت: آيا براى اين امر هيچ سبب و علّتى گمان مى برى؟ گفت: آرى، ديشب مرا طلبيد و آنچه گذشته بود به او باز گفت، آن مرد گفت: اكنون رخنه سخن را دانستم و آن را سدّ مى كنم تا فسادى از آن حاصل نشود، ان شاء اللَّه. بدان اى وزير كه پادشاه گمان برده است كه مى خواهى پادشاه دست از سلطنت بردارد و تو بر جاى او بنشينى چاره آن است كه بامداد جامه ها و زينتهاى خود را فروگذارى و كهنه ترين لباس عبّاد را بپوشى و موى سر خود بتراشى و به اين حال به در خانه پادشاه روى، پادشاه تو را خواهد طلبيد و از علّت اين عمل از تو مى پرسد. آنگاه بگو: اين همان چيزى است كه ديروز مرا به آن فراخواندى و سزاوار نيست كسى چيزى را براى مصاحب خود بپسندد و خود با آن موافقت ننمايد و بر مشقّت آن صبر نكند گمان من آن است كه آنچه ديروز فرا مى خواندى محض خير و صلاح است و از اين حالى كه داريم بهتر است، اى پادشاه من مهيّا شده ام، هر وقت اراده فرمايى برخيز تا متوجّه آن كار شويم، وزير به گفتار آن مرد عمل كرد و به سبب آن، سوء ظنّ پادشاه زايل گشت.آنگاه پادشاه فرمان داد جميع عبّاد را از بلادش بيرون كنند و آنها را به قتل تهديد كرد و آنها هم گريختند و مخفى شدند. روزى پادشاه به عزم شكار بيرون رفت و از دور دو مرد را مشاهده كرد و امر به احضار آنان فرمود و چون آنها را آوردند ديد دو نفر عابد و زاهدند، به آنها گفت: چرا از بلاد من بيرون نرفته ايد؟ گفتند: رسولان تو فرمان تو را به ما رسانيدند و ما اينك در راه خروجيم، پادشاه گفت: چرا پياده مى رويد؟ گفتند: ما مردمى ضعيفيم، چهارپا و توشه نداريم و به اين سبب از ملك تو دير خارج مى شويم، پادشاه گفت: كسى كه از مرگ مى ترسد و مركب و توشه هم ندارد بيشتر شتاب مى كند، گفتند: ما از مرگ نمى ترسيم بلكه سرور و روشنى چشم ما در مرگ است. پادشاه گفت: چگونه از مرگ نمى ترسيد و حال آنكه خود مى گوئيد: وزير و مرد زمين گير آمدند و وعده كشتن به ما دادند و ما اينك در راه خروجيم، آيا اين گريختن از مرگ نيست؟گفتند: ما از ترس مرگ نمى گريزيم، و از تو ترسى در دل نداريم و ليكن از آن مى گريزيم كه مبادا خود به دست خويشتن خود را به هلاكت اندازيم و نزد خداوند معاقب باشيم. پادشاه از اين سخن به غضب آمد و فرمان داد تا آن دو را بسوزانند و بقيه عابدان را نيز دستگير كنند و به آتش بسوزانند و رؤساى بت پرستان همّت خود را بر دستگيرى عبّاد و زهّاد مصروف كردند و جمع كثيرى از آنها را در آتش سوزانيدند و سنّت آتش زدن مردگان از اين زمان در سرزمين هند جارى شد و در سر تا سر هندوستان تنها گروه اندكى از عابدان و زاهدان باقى ماندند كه نخواستند از آن بلاد بيرون روند و غايب و مختفى شدند تا بتوانند هادى و داعى ديگران باشند. پسر پادشاه بزرگ مى شد و در نهايت قوّت و قدرت و حسن و جمال و عقل و علم و كمال نشو و نما مى كرد، و ليكن تنها به او آدابى كه پادشاهان نيازمند آن هستند آموخته بودند و هيچ سخنى از مرگ و زوال و فنا نزد وى مذكور نساختند و دانش و هوش و حافظه اين پسر به حدّى بود كه نزد مردم از عجائب محسوب مى گرديد و پدرش نمى دانست كه از اين حالت و مرتبت فرزند شاد باشد و يا محزون؟ زيرا مى ترسيد كه فهم و قابليّت باعث حصول آن امرى شود كه منجّم دانا در شأن او خبر داده بود.و آن پسر به فراست دريافت كه او را در آن شهر محبوس كرده اند و از بيرون رفتن او ممانعت مى كنند و از گفت و شنود با مردم بيگانه او را باز مى دارند و پاسبانان به حراست و حفظ او قيام كرده اند، از اين رو شكّى در خاطر او بهم رسيد و در سبب آن حيران ماند و با خود گفت: اين جماعت صلاح مرا بهتر مى دانند امّا چون سنّ و تجربه اش افزون شد با خود انديشه كرد كه اين جماعت را بر من فضيلتى در عقل و دانايى نيست و مرا سزاوار نيست كه در كارهاى خود تقليد آنان كنم و تصميم گرفت چون پدرش به نزد او آمد حقيقت را از وى بپرسد امّا بعد از آن با خود گفت اين امر از جانب پدر من است و او مرا بر اين سرّ مطّلع نخواهد كرد، بايد از كسى پرسش كنم كه اميد استكشاف اين امر از او داشته باشم. و در زمره مربّيان او مردى بود كه از ساير خدمتكاران مهربانتر بود و اين پسر به او انس بيشترى داشت و اميدوار بود كه حقيقت اين حال از ناحيه او معلوم گردد، پس ملاطفت و مهربانى را نسبت به او افزون كرد و شبى از شبها با نهايت ملاطفت و نرمى با او آغاز سخن كرد و گفت: تو مرا به منزله پدرى و از هر كس ديگر به من نزديكترى و بعد از آن گاه از روى تطميع و گاه از روى تهديد سخن مى گفت تا آنكه گفت: گمان من آن است كه پادشاهى پس از پدر به من خواهد رسيد و در آن حال تو در نزد من يكى از دو حال را خواهى داشت، يا مرتبت و منزلت تو از هر كس بيشتر خواهد بود و يا بدحالترين مردم خواهى بود.مربّى گفت: چرا خوف آن داشته باشم كه نزد تو بدترين مردمان باشم؟ گفت:اگر حقيقتى را از من پنهان كرده باشى و فردا آن را از ديگرى بشنوم به سختى از تو انتقام خواهم گرفت، مربّى آثار صدق از فحواى كلام پسر پادشاه استنباط كرد و اميدوار شد كه به وعده خود وفا كند، آنگاه حقيقت حال را به تمامى از گفته منجّمان و آنچه كه پدرش از آنها منع كرده است به او بازگفت. پسر پادشاه از او سپاسگزارى كرد و آن راز را مخفى نگاه داشت تا روزى كه پدر به نزد او آمد. پسر گفت: اى پدر جان! اگر چه من كودكم امّا خود را مى بينم و اختلاف احوال خود را مى نگرم و به آنچه برايم ياد آورى نشود و تعريف نگردد آگاهم و مى دانم پيوسته در اينجا نخواهم ماند و تو نيز بر اين منوال پايدار نخواهى ماند، زود باشد كه روزگار تو را از خود بگرداند اگر مراد تو اين است كه امر فنا و زوال و نيستى را از من مخفى دارى، اين امر بر من پوشيده نيست و اگر مرا از بيرون رفتن حبس كرده اى و از اختلاط با مردمان بازداشته اى تا نفسم به غير اين حالت مشتاق نشود، بدان كه نفس من از شوق آن چيزى كه ميان من و او حائل شده اى بى قرار است به حدّى كه به غير از آن خيالى ديگر ندارم و دلم به هيچ امر ديگر الفت نمى گيرد، اى پدر! مرا از اين زندان خلاصى ده و از امور مكروه بر حذر كن تا از آن احتراز نمايم و رضاى تو را اختيار كنم.چون پادشاه اين سخنان را از پسر شنيد دانست كه او از حقيقت احوال مطّلع شده است و حبس و منع او موجب زيادتى حرص او بر خلاصى مى شود. آنگاه گفت: اى پسر! مقصود من از منع كردن تو اين بود كه آزارى به تو نرسد و چيزى كه مكروه طبع تو باشد به نظر تو در نيايد و هر چه مى بينى موافق طبع تو باشد و هر چه مى شنوى باعث سرور و خوشحالى تو بشود و اگر ميل تو در غير اين است من هيچ چيز را بر رضاى تو اختيار نمى كنم.بعد از آن پادشاه فرمان داد كه پسرش را بر مركبهاى زينت شده سوار كنند و از سر راه او هر امر ناخوش و زشتى را دور سازند و در طريق او أسباب لعب و طرب را از دف و نى و غير آنها فراهم آورند و چنين كردند و پس از آن شاهزاده بسيار بر مركب مى نشست و گشت و گذار مى كرد.روزى شاهزاده در حالى كه موكّلان از او غافل بودند بر راهى عبور كرد و به دو نفر سائلى برخورد كه يكى از آنها بدنش ورم كرده و رنگش زرد شده بود و آب و رنگ بر صورتش نبود و منظرش به زشتى گرائيده بود و ديگرى نابينايى بود كه آن ديگرى دست وى را گرفته و راه مى برد چون شاهزاده آنها را ديد بر خود لرزيد و از حال آنها پرسش كرد، گفتند: صاحب ورم دردى در اندرون دارد كه اين حالت را در وى ظاهر كرده است و آن ديگر آفتى به ديده هايش رسيده است و او را نابينا ساخته است شاهزاده گفت: آيا اين آفتها در ميان ساير مردمان هم هست؟ گفتند: آرى، گفت: آيا كسى هست كه از اين آفتها ايمن باشد؟ گفتند: نه، شاهزاده غمگين و محزون و گريان به خانه خود بازگشت در حالى كه عظمت پادشاهى و شاهزادگى در ديدگانش خفيف گرديده بود و چند روزى در اين حال و انديشه بود.بعد از آن دوباره بر مركب سوار شد و در اثناى راه پيرمردى را ديد كه از پيرى پشتش خم و حياتش متغيّر و مويهايش سپيد و رخسارش سياه گرديده بود و از ضعف پيرى گامها را كوتاه بر مى داشت، شاهزاده ازديدار او شگفت زده شد و از حال او پرسيد: گفتند: اين حالت پيرى است، گفت: در چه وقت آدمى به اين مرتبه مى رسد؟ گفتند: در حدود صد سالگى، گفت: حالت پس از آن چيست؟ گفتند: مرگ. گفت: آيا براى آدمى آنچه از عمر خواهد ميسّر نخواهد شد؟ گفتند: نه، بلكه در اندك زمانى بدين حال مى رسد كه مى بينى.گفت: ماه سى روز است و سال دوازده ماه و انقضاى عمر صد سال و چه زود روزها ماه را پر مى سازد و چه زود ماهها سال را پر مى كند و چه زود سالها عمر آدمى را فانى مى كند، آنگاه به خانه خود بازگشت و اين سخن را مكرّر بر زبان جارى مى كرد.شاهزاده سراسر آن شب را بيدار بود و خواب به چشمانش نمى رفت او دلى زنده و پاك و عقلى مستقيم داشت، نسيان و غفلت بر او چيره نمى شد و بدين سبب غم و اندوه بر وى غالب آمد و دل بر ترك دنيا و خواهشهاى آن نهاد و با اين حال با پدر خود مدارا مى كرد و حال خود را از او مخفى مى نمود و هر كس سخنى مى گفت بدان گوش فرا مى داد تا شايد كلامى بشنود كه موجب هدايتش باشد. روزى با آن شخص كه راز خود را از او پرسيده بود خلوت كرد و از او پرسيد: آيا كسى را مى شناسى كه حال او غير حال ما باشد و طريقى غير طريق ما بپيمايد؟ آن مرد گفت: آرى، جماعتى بودند كه آنان را عبّاد مى گفتند ترك دنيا و طلب آخرت مى كردند و ايشان را سخنان و علومى بود كه ديگران آشناى به آنها نبودند، و ليكن با آنها عناد ورزيدند و دشمنى كردند و به آتش سوزانيدند و پادشاه همگى آنها را از مملكت بيرون راند و معلوم نيست كسى از آنها در بلاد ما باشد، زيرا از ترس پادشاه خود را پنهان كرده اند و انتظار فرج مى كشند تا چون به عنايت الهى امر دين رواج گيرد ظاهر شوند و خلق را هدايت كنند و پيوسته دوستان خدا در زمان دولتهاى باطل چنين بوده اند و سنّت و طريقه ايشان همين بوده است.شاهزاده از اين خبر دلتنگ شد و حزن و اندوه عميقى بر وى مستولى گرديد و مانند كسى شده بود كه چيزى گم كرده باشد و چاره اى از آن نداشته باشد، و آوازه عقل و علم و كمال و تفكّر و تدبّر و فهم و زهد و ترك دنياى شاهزاده در اطراف عالم منتشر شد.اين خبر به مردى از اهل دين و عبادت رسيد كه به او بلوهر مى گفتند و در سرزمين سرانديب زندگانى مى كرد، او مردى عابد و حكيم بود و بر كشتى سوار شد و به جانب سولابط آمد و قصد قصر شاهزاده را كرد و ملازم آنجا شد، لباس عبّاد را از تن بركند و در زىّ تجّار در آمد و به در خانه شاهزاده آمد و شد مى كرد تا آنكه دوستان و ياران و اهل قصر را شناخت و چون لطف مربّى شاهزاده و منزلت والاى وى را دانست وى را زير نظر گرفت و در خلوت به او گفت: من مردى از تاجران سرانديب هستم و چند روزى است كه به اين ولايت آمده ام و متاعى گرانبها و نفيس و ارزشمند دارم و در جستجوى مرد موثّقى بودم و تو را برگزيدم، متاع من از كبريت احمر بهتر است، كور را بينا مى كند و كر را شنوا مى گرداند و دواى جمله دردهاست و آدمى را از ضعف به قوّت مى آورد و از ديوانگى حفظ مى كند و بر دشمن يارى مى دهد و كسى را سزاوارتر از شاهزاده نديدم تا كالاى خويش را به وى تقديم كنم اگر مصلحت مى دانى اوصاف متاع من در نزد وى بازگو چنانچه اين متاع به كار او آيد مرا به نزد او ببر تا به او بنمايم كه اگر او متاع مرا ببيند قدرش را خواهد دانست.مربّى شاهزاده به حكيم گفت: تو سخنى مى گويى كه ما تاكنون از كسى چنين سخنانى نشنيده ايم و نيكو و عاقل مى نمايى و ليكن فردى مثل ما تا حقيقت چيزى را نداند آن را نقل نمى كند، تو متاع خود را به من بنما اگر آن را قابل دانستم به شاهزاده عرضه خواهم كرد.بلوهر گفت: من در ديده تو ضعفى مشاهده مى كنم و مى ترسم اگر به متاع من نظر نمايى ديده تو تاب ديدن آن نياورد و ضايع شود، امّا شاهزاده جوان و ديده اش صحيح است و بر ديده او اين خوف را ندارم، نظرى به متاع كند اگر او را خوش آيد در قيمت آن با وى مضايقه نمى كنم و اگر نخواهد نقصانى و تعبى براى او نخواهد بود، متاع عظيمى است حيف است شاهزاده را محروم گردانى و اين خبر را به وى نرسانى، آن مربّى به نزد شاهزاده رفت و خبر بلوهر را به عرض رسانيد شاهزاده در دلش افتاد كه نيازمنديش از ناحيه بلوهر زايل خواهد شد، آنگاه گفت: چون شب شود البتّه آن مرد تاجر را در پنهانى نزد من آور كه اين چين امر عظيمى را نمى توان سهل شمرد.آن مربّى به بلوهر پيام رسانيد كه براى ملاقات با شاهزاده مهيّا باشد، بلوهر سبدى كه كتابهاى خود را در آن مى گذاشت برداشت مربّى گفت: اين سبد چيست؟ گفت: متاع من در اين سبد است مرا به نزد او ببر. او را به نزد شاهزاده برد و چون داخل شد سلام كرد، شاهزاده در نهايت تعظيم و تكريم سلام او را پاسخ گفت و آن مربّى خارج شد، حكيم به خلوت نزد شاهزاده نشست و گفت: اى شاهزاده مرا زياده از غلامان و بزرگان اهل بلادت تحيّت فرمودى، شاهزاده گفت: تو را براى آن تعظيم كردم كه اميدوارى بسيارى به تو دارم، حكيم گفت: اكنون كه با من چنين سلوك كردى پس اين حكايت را بشنو.در گوشه اى از دنيا پادشاهى به خير و خوبى معروف بود، روزى با لشكر خود به راهى مى رفت كه به ناگاه دو نفر را ديد كه جامه هاى كهنه پوشيده بودند و اثر فقر و درويشى در آنها ظاهر بود، چون نظرش بر آنها افتاد از مركب فرود آمد و ايشان را تحيّت گفت و با آن دو مصافحه كرد، چون وزراء اين حال را مشاهده كردند غمين شدند و به نزد برادر پادشاه كه بر او جسور بود آمدند و گفتند: امروز پادشاه خود را خوار ساخت و اهل مملكت خود را رسوا نمود، براى دو نفر پست و بى مقدار بر زمين افتاد، سزاوار است كه او را ملامت نمايى تا ديگر چنين نكند. برادر پادشاه به گفته وزراء عمل كرد و پادشاه را ملامت كرد و پادشاه در جواب او سخنى گفت و او ندانست كه پادشاه راضى و خشنود است و يا آنكه رنجيده است برادر به خانه خود برگشت و چند روز بر اين منوال بگذشت، بعد از آن پادشاه به منادى خود كه او را منادى مرگ مى گفتند فرمان داد تا نداى مرگ در خانه برادر خود سر دهد. طريقه آن پادشاه چنان بود كه اگر اراده قتل كسى را داشت به آن منادى فرمان مى داد كه در سراى او ندا كند، پس از اين ندا نوحه و شيون در خانه برادر پادشاه بلند شد و او جامه مرگ پوشيد و به در خانه پادشاه آمد و مى گريست و موى ريش خود را مى كند، چون پادشاه از حضور او مطّلع شد وى را طلبيد و چون آمد بر زمين افتاد و فرياد وا ويلاه و وا مصيبتاه برآورد و دو دست خود را به زارى و تضرّع بالا آورد. پادشاه او را به نزد خود خواند و گفت: اى بى خرد! آيا جزع مى كنى از نداى آن منادى كه بر در خانه تو ندا كرده است به امر مخلوقى كه خالق تو نيست بلكه برادر توست و تو مى دانى كه در پيشگاه من گناهى نكرده اى كه مستوجب كشتن باشى و با اين حال مرا ملامت مى كنى كه چرا بر زمين افتادم در حالى كه منادى پروردگار خود را ديدم و من از شما داناترم به گناهانى كه بر درگاه پروردگارم كرده ام، برو، من دانستم كه وزراى من تو را بر اين كار برانگيخته و فريب داده اند، زود باشد كه خطاى آنها بر ايشان ظاهر گردد.آنگاه فرمان داد تا چهار تابوت از چوب ساختند و دستور داد دو تاى آنها را به طلا زينت كردند و دو تاى ديگر را به قير اندودند، بعد از آن دو تابوت قيراندود را از طلا و ياقوت و زبرجد پر ساختند و دو تابوت زينت شده با طلا را از مردار و خون و فضله آكنده كردند و در آنها را محكم بستند، آنگاه وزرا و اشرافى را كه گمان مى برد ايشان او را بر آن عمل ملامت كرده اند فراخواند و تابوتها را بر آنها عرضه كرد و گفت: اينها را قيمت كنيد، آنها گفتند: به حسب ظاهر و دريافت بر اين دو تابوت طلا قيمتى نمى توان نهاد از بس كه قيمتى هستند و آن دو تابوت قير هم قيمتى ندارد زيرا بى مقدار و بى ارزش است. پادشاه گفت: اين رأى شما به واسطه ميزان علم شماست و فرمان داد تا تابوتهاى قيراندود را گشودند و به واسطه جواهرهايى كه در آنها بود خانه روشن شد، آنگاه گفت: مثل اين دو تابوت مثل آن دو مردى است كه شما حقير و خوار شمرديد، لباس و ظاهر آنها را سهل شمرديد و حال آنكه باطن آنها از علم و حكمت و راستى و نيكويى و ساير مناقب خير آكنده بود، مناقبى كه از ياقوت و لؤلؤ و جواهر و طلا برتر است.بعد از آن فرمان داد تابوتهاى طلا را گشودند و اهل مجلس از زشتى منظر و گند و تعفّن آنها بر خود بلرزيدند و متأذّى شدند. پادشاه گفت: اين دو تابوت مثل آن قوم است كه ظاهرشان را با جامه و لباس آراسته اند و باطنشان از انواع بديها از قبيل جهل و كورى و دروغ و ظلم آكنده است كه از اين مردارها به مراتب رسواتر و شنيع تر و بدنماتر است.همه وزراء و اشراف گفتند: اى پادشاه! منظور شما را يافتيم و به خطاى خود واقف شديم و پند گرفتيم.آنگاه بلوهر گفت: اى شاهزاده! اين مثل شماست كه مرا تحيّت فرمودى و اكرام كردى. شاهزاده كه تكيه زده بود چون اين سخن را شنيد راست نشست و گفت: اى حكيم باز هم از اين مثلها بازگو حكيم گفت: زارع بذر نيكويى را براى كاشتن مى آورد و چون كفى از آن را برگرفت و پاشيد، بعضى از آنها بر كنار راه مى افتد و بعد از اندك زمانى مرغان آن را مى ربايند و بعضى ديگر بر سنگى مى افتد و بعد از اندكى خاك و رطوبت بر روى آن است آن دانه ها سبز مى شود و به حركت مى آيد و چون ريشه اش به سنگ رسد حيات خود را از دست مى دهد و خشك مى شود، و بعضى ديگر بر زمين پرخارى مى افتد كه چون روئيد و خوشه داد آن علفها و خارها بر آن مى پيچد و آن را ضايع و تباه مى سازد و تنها آن بذرى كه بر زمين پاكيزه واقع شده است هر چند اندك باشد سالم مى ماند و رشد مى كند. زارع همان حكيم است و بذر او انواع سخنان حكيمانه او و آن دانه هايى كه بر كنار راه مى افتد و مرغان آن را مى ربايند سخنى است كه گوش آن را مى شنود و در دل اثر نمى كند و آنچه كه بر سنگى مى افتد كه اندكى خاك و رطوبت بر آن است و ريشه اش خشك مى شود، سخنى است كه كسى آن را بشنود و او را خوش آيد و به آن دل بدهد و آن را بفهمد، امّا ضبط آن ننمايد و مالك آن نشود و آنچه كه رويد و خار و علف آن را تباه كند سخنى است كه شنونده آن را دريابد و ضبط كند و چون هنگام عمل به آن فرا رسد خار و خاشاك شهوات و خواهشهاى نفسانى مانع او گردد و او را تباه سازد. و امّا آنچه سالم ماند و به بار آيد سخنى است كه عقل آن را دريابد و حافظه آن را ضبط كند و شخص عزم كرده باشد كه آن را عمل كند و اين در وقتى است كه ريشه شهوات و خواهشها و صفات ذميمه را از دل بركنده و آن را تطهير كرده باشد.شاهزاده گفت: اى حكيم! اميدوارم آن بذرى كه در دلم كاشتى از آن قسمى باشد كه نمو كند و سالم ماند، مثل دنيا و فريب خوردن اهل آن را بيان كن.بلوهر گفت: شنيده ام كه مردى را فيل مستى در قفا بود و او مى گريخت و فيل هم از پى او مى شتافت تا به او رسد. آن مرد مضطرّ شد و خود را به چاهى افكند و دو شاخه در كنار آن چاه روئيده بود و به آنها آويخت و پاهاى او بر سر مارى چند واقع شد كه در ميان آن چاه سر بر آورده بودند و چون به آن دو شاخه نظر كرد ديد دو موش بزرگ به كندن ريشه هاى آن دو شاخه مشغولند، يكى سفيد و ديگرى سياه و چون به زير پاى خود نظر كرد ديد كه چهار افعى از سوراخهاى خود سر بيرون كرده اند و چون به قعر چاه نظر افكند ديد اژدهايى دهان گشوده است كه چون به قعر چاه درافتد او را فرو بلعد. در اين حال آن مرد سر برآورد و ديد بر سر آن دو شاخه اندكى عسل وجود دارد و به ليسيدن آن عسل مشغول شد و لذّت شيرينى آن او را از مارها غافل ساخت كه كى او را مى گزند و از فكر كردن در امر آن اژدها بازداشت كه چه زمان او را مى بلعد.امّا آن چاه دنياست كه از بلاها و آفتها و مصيبتها آكنده است و آن دو شاخه، عمر آدمى است و آن دو موش، شب و روزند كه او را به سوى مرگ مى كشانند و آن چهار افعى اخلاط اربعه اند كه به منزله زهر كشنده اند از سودا و صفرا و بلغم و باد و خون و صاحب آن نمى داند كه چه زمانى از آنها به هيجان مى آيد و آن اژدها مرگ است كه منتظر است و پيوسته در طلب آدمى است و آن عسل كه او را فريفته و از همه چيز غافل كرده بود لذّتها و خواهشها و نعمتها و عيشهاى دنياست از خوردنى و آشاميدنى و بوئيدنى و لمس كردنى و شنيدنى و ديدنى.شاهزاده گفت: اين مثل شگفتى است و با احوال دنيا مطابق است، براى دنيا و آنان كه فريب آن را خورده اند و در آن سستى مى كنند مثلى ديگر بيان كن.بلوهر گفت: روايت كرده اند كه مردى را سه همنشين و رفيق بود يكى از آنها را بر همه مردم ترجيح مى داد و براى او انواع سختيها و شدايد را تحمّل مى كرد و خود را به مهلكه مى انداخت و شب و روزش را در برآوردن حوائج او سپرى مى كرد، رفيق دوم گرچه به پايه رفيق اوّل نبود امّا او را نيز دوست مى داشت و به وى ملاطفت مى كرد و او را خدمت و اطاعت مى نمود و هرگز از وى غافل نبود، امّا رفيق سوم را جفا مى كرد و حقير مى شمرد و از محبّت و مال خود بهره اندكى به وى مى داد. ناگاه براى مرد حادثه اى رخ داد و محتاج به اعانت رفيقان شد و مير غضبان پادشاه نيز فرا رسيدند تا او را ببرند، آن مرد به رفيق اوّل پناه برد و گفت: مى دانى كه من چه ايثارى در باره تو كرده ام و چگونه خود را فداى تو نموده ام، امروز روز نيازمندى من به توست، چه كمكى مى توانى كنى؟ گفت:من مصاحب تو نيستم، مرا يارانى ديگر است كه گرفتار آنها هستم امروز آنها به من نزديكترند و ليكن ممكن است تو را دو جامه دهم تا از آن منتفع شوى.سپس به رفيق دوم پناه برد و گفت: مكرمت و ملاطفت من نسبت به تو معلوم است، پيوسته خواستار مسرّت و شادى تو بودم و امروز روز نيازمندى من به توست، چه كمكى از تو ساخته است؟ گفت: آنقدر به كار خود گرفتارم كه نمى توانم به تو رسيدگى كنم، خود براى خويشتن فكرى كن و بدان كه آشنايى ميان من و تو بريده شده است و راه من با راه تو مغاير است و ممكن است كه چند گامى به همراه تو بيايم امّا سودى از آن عايد تو نخواهد شد و به دنبال كارهاى مهمتر خود خواهم رفت.آنگاه به رفيق سوم پناه برد كه در ايّام وسعت و راحت به وى جفا مى كرد و او را حقير مى شمرد و التفاتى به وى نمى نمود و به او گفت: من از روى تو شرمنده ام، و ليكن احتياج و اضطرار مرا به سوى تو آورده است آيا در چنين روزى مى توانى مرا كمك كنى؟ گفت: غمخوار و حافظ تو خواهم بود و از تو غافل نخواهم شد، تو را بشارت باد و چشمت روشن باد كه من مصاحبى هستم كه تو را فرو نمى گذارم و از تقصيراتى كه در باره من كرده اى دلگير مباش كه آنچه به من داده اى برايت ضبط كرده ام و به آن هم راضى نشدم بلكه با آن اموال برايت تجارت كرده ام و سود بسيار به هم رسانيده ام. اكنون چندين برابر آنچه به من داده اى از براى تو نزد من موجود است، بشارت باد تو را و اميدوارم اين اموال تو باعث رضاى پادشاه گردد و تو را از اين بليّه بزرگت كه پيش آمده است خلاصى بخشد. آن مرد چون احوال رفيقان را مشاهده كرد گفت: نمى دانم بر كدام يك از اين دو حسرت خورم؟ آيا بر تقصيرى كه در باب رفيق نيك كرده ام؟ يا بر رنج و مشقّتى كه در باب رفيق بد متحمّل شده ام؟ آنگاه بلوهر گفت: رفيق اوّل مال است و رفيق دوم اهل و فرزندان و رفيق سوم عبارت از عمل صالح است.شاهزاده گفت: اين سخنى حق و ظاهر است، در باره دنيا و فريب خوردگان و دلبستگان به آن، مثل ديگرى بيان كن.بلوهر گفت: شهرى بود كه عادت مردم آن شهر چنين بود كه مرد غريبى را كه از احوال آنها اطّلاعى نداشت بر مى گزيدند و بر خود يك سال پادشاه و فرمانروا مى كردند و آن مرد چون بر احوال ايشان مطّلع نبود گمان مى برد هميشه پادشاه خواهد بود، چون يك سال مى گذشت او را عريان و دست خالى و بى چيز از شهر به در مى كردند و به بلا و مشقّتى مبتلا مى شد كه هرگز به خاطرش خطور نكرده بود و از آن پادشاهى و سرورى جز وبال و اندوه و مصيبت براى وى باقى نمى ماند. يك بار اهل آن شهر مرد غريبى را براى يك سال براى خود امير و پادشاه كردند آن مرد به فراستى كه داشت ديد در ميان ايشان بيگانه و غريب است و با كسى مأنوس نيست ناچار به دنبال مرد خبيرى از همشهريان خود فرستاد و او را يافت، او نيز سرّ اين قوم را براى وى فاش ساخت و گفت: صلاح تو در آن است كه تا آنجا كه مى توانى در طىّ اين يك سال از اموال و اسباب خود به آن مكان كه تو را خواهند فرستاد ارسال كنى تا چون به آنجا روى اسباب عيش و رفاهيت تو مهيّا باشد و هميشه در راحتى و نعمت باشى و پادشاه نيز به سفارش آن مرد خبير عمل كرد و آن را فرو نگذاشت.آنگاه بلوهر گفت: اى شاهزاده! اميدوارم كه تو آن پادشاه باشى كه با بيگانگان و غريبان مأنوس نشوى و به پادشاهى چند روزه دنيا فريب نخورى و من آن كسى باشم كه براى دانستن صلاح خود طلب كرده اى و من تو را راهنمايى مى كنم و احوال دنيا و اهل آن را به تو مى شناسانم و ياور تو خواهم بود.شاهزاده گفت: اى حكيم راست گفتى، من همان پادشاه غريبم و تو آن كسى هستى كه پيوسته در طلب او بوده ام، اكنون امر آخرت را برايم وصف كن كه به جان خود سوگند كه آنچه در باب دنيا گفتى محض صدق و حقيقت است و من نيز از احوال دنيا امورى را مشاهده كرده ام و زوال و فناى آن را دانسته ام و ترك آن بر ذهنم خطور كرده است و در نظرم حقير و بى مقدار شده است.بلوهر گفت: اى شاهزاده! ترك دنيا كليد درهاى سعادت اخروى است، هر كس طلب آخرت كند و در آن را كه ترك دنياست بيابد به زودى در آن سرا پادشاهى خواهد يافت و چگونه در اين دنيا زهد نورزى در حالى كه حقّ تعالى عقلى چنين به تو كرامت كرده است و تو مى بينى كه اهل دنيا آن را براى اين اجساد فانيه گرد مى آورند و بدن نه ثباتى دارد و نه قوامى و هيچ ضررى را نمى تواند از خود دفع نمايد، گرما آن را مى گدازد و برودت آن را منجمد مى سازد و بادهاى سموم آن را از هم مى پاشد و آب غرقش مى كند و آفتاب مى سوزاندش، هوا به تحليلش مى برد و جانوران درنده او را مى درند و مرغان آن را به منقار سوراخ مى كنند و به آهن بريده مى شود و به صدمه ها در هم مى شكند و قطع نظر از عوارض خارجى معجونى است كه از بيماريها و دردها و مرضها تركيب شده است، چنين شخصى در گرو اين بلاها و منتظر آنهاست و پيوسته از آنها ترسان است و از آنها سالم نيست، همچنين به هفت آفت قرين است كه هيچ بدنى از آنها خلاصى ندارد: گرسنگى و تشنگى و گرما و سرما و درد و ترس و مرگ. و امّا آنچه از امر آخرت پرسيدى، اميدوارم آنچه را در اين دنيا بعيد مى دانستى قريب باشد و آنچه را كه سخت مى پنداشتى آسان باشد و آنچه را كه اندك مى شمردى بسيار باشد.شاهزاده گفت: چنين مى پندارم كه آن جماعتى كه پدرم ايشان را كشت و به آتش سوزانيد و از بلاد خود بيرون كرد، اصحاب و ياران تو بودند و طريقه تو را داشتند. بلوهر گفت: آرى، گفت: شنيده ام كه جميع مردم بر عداوت و مذمّت ايشان اتّفاق كرده بودند، بلوهر گفت: آرى چنين بوده است گفت: اى حكيم سبب آن چه بوده است؟ بلوهر گفت: اى شاهزاده امّا آنچه در باب بدگويى مردمان نسبت به آنها گفتى، چه مى توان گفت در باره جماعتى كه راست گويند نه دروغ، عالم باشند، نه جاهل، آزارشان به مردم نرسد، نماز بسيار به جاى آورند و خوابشان اندك باشد، و روزه گير باشند، نه مفطر، و به انواع بلاها مبتلا شوند و صبر پيشه كنند و در احوال دنيا تفكّر كنند و عبرت گيرند، و دل به مال و اهل نبسته و طمع در مال و اهل مردم نداشته باشند؟شاهزاده گفت: پس چگونه اهل دنيا در عداوت ايشان متّفق شدند در حالى كه در ميان خود كمال اختلاف و نزاع دارند؟ بلوهر گفت: مثل ايشان در اين باب مثل سگان مختلف و رنگارنگى است كه بر مردارى جمع شده باشند و بر روى يك ديگر فرياد مى كنند و با يك ديگر در مى آويزند، در اين هنگام اگر مردى به نزديك آنان بيايد آنها دست از نزاع برداشته و متّفق شده و بر آن مرد حمله مى آورند و بر روى آن مرد مى جهند و فرياد برمى آورند در حالى كه آن شخص را با مردار ايشان كارى نيست و منازعه اى در آن جيفه ندارد، امّا چون آن مرد را غريب و بيگانه مى شمرند از او وحشت مى كنند و با يك ديگر انس و الفت مى گيرند، با يك ديگر اتّفاق مى كنند هر چند پيش از آن در ميان خود اختلاف و نزاع داشتند.بلوهر در دنباله گفت: آن مردار مثل متاع دنياست و آن سگهاى رنگارنگ مثل انواع اهل دنياست كه براى دنيا با يك ديگر نزاع مى كنند و خون يك ديگر مى ريزند و اموال خود را براى تحصيل اعتبارات آن صرف مى كنند و آن شخص كه سگان بر او حمله مى آورند و او را به جيفه ايشان كارى نيست مثل ديندارى است كه ترك دنيا كرده و از آن كناره گرفته و با ايشان در امر دنيا منازعه ندارد، با اين حال اهل دنيا با او دشمنى مى كنند زيرا كه نزد آنان غريب است. اگر تعجّب كردى پس تعجّب كن از اهل دنيا كه جميع همّت ايشان مصروف است بر جمع اموال دنيا و افزون طلبى و تفاخر و غالب آمدن در آن و چون كسى را ديدند كه دنيا را براى ايشان رها ساخته و از آن دورى كرده است با او منازعه بيشترى دارند تا آن جماعتى كه با آنها بر سر دنيا منازعه مى كنند، اى شاهزاده! اهل دنياى مختلف الاحوال در منازعه كردن با آن جماعت چه حجّتى دارند؟ شاهزاده گفت: بيشتر سخن گوى و نياز مرا برطرف ساز. بلوهر گفت: چون طبيب مهربان ببيند كه بدن را اخلاط فاسده ضايع كرده است و بخواهد آن را تقويت كند و فربه سازد ابتدا به تجويز غذاهاى كه مورث قوّت و مولّد گوشت و خون است مبادرت نمى كند، زيرا مى داند كه با وجود اخلاط فاسده در بدن اين غذاهاى مقوّى باعث قوّت مرض و زيادت فساد بدن مى گردد و نفعى براى قوّت نمى بخشد بلكه ابتدا او را به امساك و پرهيز فرا مى خواند و براى دفع اخلاط فاسده دوا تجويز مى كند و چون اخلاط فاسده را از بدن زايل كرد براى او طعامهاى مقوّى تجويز مى كند و در اين هنگام مزه طعام را درمى يابد و فربه و قوى مى شود و مى تواند بارهاى گران را به خواست الهى بردارد.شاهزاده گفت: اى حكيم از طعام و شراب خود براى من بازگو و حكيم پاسخ وى را چنين گفت: روايت كرده اند كه پادشاه بزرگى بود كه لشكريان و اموال فراوانى داشت و به نظرش رسيد كه براى زيادتى ملك و مال خويش با پادشاهى ديگر به كارزار بپردازد و با جميع لشكريان و اسباب و اسلحه و اموال و زنان و فرزندان خود به جانب آن پادشاه روان شد و اتّفاق را آن پادشاه مخالف بر وى ظفر يافت و بسيارى از ايشان را كشتند و پادشاه با بقيه لشكر خود منهزم شدند و با زن و فرزندان خود مى گريخت تا چون شب درآمد در نيستانى كه در كنار نهرى بود با عيال خود پنهان شد و اسبهاى خود را رها كردند تا مبادا به آواز آنها دشمن بر مكان ايشان مطّلع گردد و شب در نهايت خوف در آن نيستان بسر بردند و هر لحظه صداى سم اسبهاى دشمن به گوش ايشان مى رسيد و موجب زيادتى خوف آنها مى گشت.چون صبح فرا رسيد در آنجا محصور بماند و نتوانست بيرون بيايد زيرا عبور از آن نهر ممكن نبود و از ترس دشمن نمى توانست به جانب صحرا برود، پس او و عيالش در آن جاى تنگ بماندند و با نهايت مشقّت از سرما و گرسنگى روبرو بودند و هيچ طعام و توشه اى همراه آنان نبود و فرزندانش از سرما و گرسنگى مى گريستند، دو روز بر اين منوال بگذشت تا آنكه يكى از فرزندانش از اين شدّت هلاك شد و او را به آب انداختند و روزى ديگر بر اين حال سپرى گرديد.آنگاه پادشاه به همسر خود گفت: ما همه مشرف بر هلاكت هستيم اگر بعضى از ما بميرد و بعضى ديگر زنده بماند بهتر از آن است كه همگى هلاك شويم، مرا به خاطر رسيده است كه يكى از اين طفلان را بكشيم و او را قوت خود و باقى اطفال قرار دهيم تا خدا ما را از اين بليّه نجات بخشد و اگر اين كار را به تأخير بيندازيم طفلان ما لاغر و ضعيف مى شوند به غايتى كه از گوشت ايشان سير نخواهيم شد و چندان ضعيف شويم كه اگر گشايشى روى دهد از غايت ضعف طاقت حركت نداشته باشيم، و آن زن نيز رأى پادشاه را پسنديد و يكى از فرزندان خود را كشتند و گوشت او را خوردند، اى شاهزاده! گمان تو در چنين حالى به اين مرد مضطرّ چيست؟ آيا از آن رو كه گرسنه است و به طعام رسيده است مانند سگى حريص بسيار خواهد خورد يا به مانند مضطرّى كه به ضرورت لقمه اى خورد اندكى خواهد خورد؟  شاهزاده گفت: او اندكى از آن را در نهايت سختى خواهد خورد. حكيم گفت: اى شاهزاده! خوردن و آشاميدن من در دنيا چنين است.شاهزاده گفت: اى حكيم به من بگو آيا اين امرى كه مرا به آن فرا مى خوانى مردم آن را به عقل خود يافته اند و بر امور ديگر ترجيح داده اند يا آنكه حقّ سبحانه و تعالى مردم را به آن فراخوانده است و ايشان نيز او را اجابت كرده اند.حكيم گفت: امرى كه به آن دعوت مى نمايم بلندتر و لطيف تر از آن است كه از اهل زمين باشد يا مردم به عقل خود تدبير آن كنند، زيرا كار اهل دنيا اين است كه مردم را به اعمال دنيا و زينتها و عيش و رفاهيت وسعت نعمت و لهو و لعب و خواهشها و لذّتهاى آن بخوانند، بلكه اين امرى شگفت و دعوتى پرتو گرفته از جانب خداى تعالى و هدايتى مستقيم است كه اعمال اهل دنيا را در هم مى شكند و مخالف طريقه ايشان است، و زشتى و بدى اعمال ايشان را ظاهر مى كند و ايشان را از هوى و هوس و خواهشهاى نفسانى به طاعت پروردگارشان مى خواند، و اين امر براى كسى كه آگاهى جويد روشن است و از غير اهلش پنهان است تا آنكه خداوند حقّ را بعد از خفايش ظاهر و دين حقّ را رفيع گرداند و مذهب اهل جهل و فساد را پست گرداند.شاهزاده گفت: راست گفتى اى حكيم آنگاه حكيم گفت: بعضى از مردم هستند كه به فطرت مستقيم و فكر درست خويش پيش از آمدن پيامبران حقّ را در مى يابند و به آن راغب مى شوند و بعضى ديگر هستند كه بعد از بعثت پيامبران و شنيدن دعوت آنها اطاعت مى كنند و تو اى شاهزاده از كسانى هستى كه با عقل و فراست خود به حقّ و حقيقت رسيده اى.شاهزاده گفت: آيا غير از گروه شما جمع ديگرى هستند كه مردم را به ترك دنيا فراخوانند؟ حكيم گفت: امّا در بلاد شما نه و امّا در غير اين بلاد جمعى هستند كه به زبان اظهار دين مى نمايند ولى اعمالشان اعمال دينى نيست و از اين رو راه ما با راه آنان مختلف شده است. شاهزاده گفت: به چه سبب حقّ تعالى شما را سزاوارتر از آنها به حقّ نموده است و حال آنكه آن امر شگفت آسمانى از يك محلّ و يك سرچشمه به شما رسيده است؟ حكيم گفت: حقّ به تمامى از جانب خداى تعالى است و حقّ تعالى جميع بندگان را به سوى خود خوانده است، پس جمعى قبول كرده و به شرايط آن عمل كرده اند و ديگران را به آن راه حقّ به فرموده الهى هدايت نموده اند، ظلم و خطا نمى كنند و آن را فرو نمى گذارند، و جمعى ديگر قبول كرده اند امّا آن را چنانچه بايد برپا نمى دارند و به شرايط آن عمل نمى نمايند و به اهلش نمى رسانند،  و ايشان را در اقامت حقّ و عمل نمودن به شرايع عزمى و اهتمامى نيست و آن را فرو مى گذارند و گران مى شمارند، پس فروگذار مانند حافظ نيست و تبهكار مانند مصلح نيست و صابر مانند جزع كننده نيست و از اين جهت است كه ما به حقّ سزاوارتر از آنها هستيم.سپس حكيم فرمود: بر زبان آن جماعت امرى از امور دين و ترك دنيا و دعوت مردم به سوى خدا جارى نمى شود مگر آنكه آن را از اصل حقّ فرا گرفته اند چنان كه ما نيز از اصل حق فرا گرفته ايم و ليكن فرق ما و ايشان در آن است كه آنها در دين بدعتها احداث كرده اند و طالب دنيا شده اند و دل بر اعتبار آن بسته اند، و تفصيل اين حقيقت چنان است كه سنّت الهى چنين جارى بوده است كه در هر قرنى از قرون گذشته پيامبران (ص) براى دعوت خلايق به زبانهاى مختلف و گوناگون فرستاده شده اند و چون دين ايشان رواج مى گرفت و اهل حقّ به آنها مى گرويدند و همه بر يك امر مستقيم مى شدند، راه حقّ واضح و دين و شريعت آن پيامبر آشكار بود و هيچ گونه اختلاف و نزاعى در ميان آنها نبود و چون پيامبران رسالتهاى پروردگارشان را تبليغ كردند و حجّت الهى (ع) را بر مردم تمام نمودند و معالم دين و احكام آن را به پا داشتند خداى تعالى با انقضاى آجال و سرآمد روزگارشان آنان را قبض روح كرد و بعد از رحلت آن پيامبران امّتشان زمانى كوتاه بر طريقه آنان ماندند و دين آنان را تغيير ندادند، و ليكن پس از مدّتى مردم تابع شهوتهاى نفسانى شدند و بدعتها در آن احداث كردند و علم را فرو گذاشتند، عالم بالغ ره يافته آنها خود را نهان مى ساخت و علمش را آشكار نمى نمود و چنان بود كه نامش را مى دانستند و به منزل و مأوايش پى نمى بردند و قليلى از ايشان كه در ميان مردم بودند اهل جهل و باطل آنها را سبك شمردند و بدين سبب علم پنهان ماند و جهل ظاهر گرديد و هر چند قرنها بيشتر مى گذشت جهالت زيادتر مى شد تا به غايتى كه مردم به غير جهل راهى نداشتند و جهّال غالب شدند و علما خمول ذكر گرفته و اندك شدند و معالم دين الهى و احكام شرايع الهى را تغيير دادند و از جاده شريعت منحرف شدند و با اين حال دست از كتاب و دين بر نداشتند و به كتاب الهى اقرار داشتند امّا به تأويلات باطله و موافق غرضهاى خود معانى آن را تحريف كردند، مدّعى اصل دين بودند ولى حقيقت آن را ترك كردند و احكام شريعت را تباه ساختند و بدين سبب اختلاف در ميان هر دين بهم رسيده است. پس ما با هر صفتى از اوصاف آنها كه پيامبران نيز بدان فراخوانده اند موافقيم امّا در احكام و سيرت با آن جماعت مخالفيم و ما در هيچ امرى با آنها مخالفت نمى كنيم جز آنكه ما را بر آنها حجّتها و دلايل واضح است از كتابهايى كه خدا فرستاده و در دست ايشان است. پس هر يك از ايشان كه به حكمتى متكلّم شود آن حجّت ما بر ايشان است و آنچه از آثار دين و كلمات حكيمانه بيان مى كنند گواه ما بر بطلان آنهاست زيرا آن صفات همه موافق سيرت و صفت و طريقه ما و مخالف آداب و طريقه آنهاست، آرى آنان از كتاب الهى جز لفظى و از ياد خداوند جز اسمى نمى دانند و در حقيقت ديندار نيستند تا بتوانند آن را اقامه كنند.شاهزاده گفت: چرا پيامبران در بعضى زمانها مبعوث مى شوند و در بعضى زمانها مبعوث نمى شوند؟ حكيم گفت: مثل آن مثل پادشاهى است كه زمين مواتى داشته باشد كه هيچ آبادانى در آن نباشد و بخواهد كه آن زمين را آباد سازد و مرد كاردان ساعى امين خيرخواهى را به آن زمين بفرستد و به او فرمان دهد كه آن زمين را آباد كند و در آن انواع درختان بكارد و انواع زراعتها به عمل آورد و نام درختانى چند و بذرهاى معيّنى را به او بگويد و سفارش كند كه جز آن چيزى در آن زمين نكارد و بفرمايد كه در آن زمين نهرها جارى كند و حصارى بر گرد آن زمين بكشد و آن را از فساد و خرابى مفسدان محافظت كند. پس آن فرستاده بيايد و موافق فرموده پادشاه درختان و زراعات بكارد و نهرى عظيم جارى سازد و درختان و زراعتها برويد و به يك ديگر متّصل شود و بعد از اندك زمانى آن مرد بميرد و كسى را جانشين خود سازد امّا جمعى از آن جانشين اطاعت نكنند و در خرابى آن زمين بكوشند، نهرها و درختان خشك و زراعت تباه گردد، چون پادشاه از نافرمانى آن جماعت و خرابى آن زمين خبردار شود فرستاده ديگر تعيين نمايد تا احياى آن زمين نمايد و آن را اصلاح كند و به آبادانى اوّل برگرداند و بر اين منوال است فرستادن حقّ تعالى پيامبران را كه چون يكى از آنها رفت و بعد از او امور مردم تباه گرديد باز ديگرى را براى اصلاح آنان بفرستد.شاهزاده گفت: آيا آنچه انبياء و رسل از جانب حقّ تعالى مى آورند مخصوص جمعى است و يا آنكه شامل جميع خلق مى گردد. بلوهر گفت: هر گاه انبياء و رسل از جانب خدا مبعوث شدند عامّه مردم را فراخواندند هر كه اطاعت ايشان كرد داخل در زمره ايشان است و هر كه نافرمانى آنها كرد از آنها نيست و هرگز زمين از وجود كسى كه در جميع امور اطاعت حقّ تعالى نمايد خالى نخواهد بود و او از پيامبران و رسولان و يا اوصياى او خواهد بود و براى اين امر مثلى است: گويند در ساحل دريا مرغى بود كه به آن قرم مى گفتند و بسيار تخم مى گذاشت و بر جوجه آوردن و تكثير آن بسيار راغب بود و زمانى فرا رسيد كه بر چنين امرى توانا نبود و چاره اى جز اين نديد كه جلاى وطن كند و به سرزمين ديگرى مهاجرت نمايد تا آن زمان منقضى گردد. و از خوف آنكه مبادا نسلش منقطع گردد تخمهاى خود را بر آشيانه مرغان ديگر متفرّق كرد، آن مرغان نيز تخمهاى آن مرغ را با تخمهاى خود زير بال و پر گرفتند و جوجه هاى آن مرغ با جوجه هاى ديگر سر از تخم درآوردند. چون مدّتى گذشت آن جوجه ها با جوجه هاى قرم الفت گرفتند با يك ديگر مأنوس شدند و چون ايّام مهاجرت قرم از وطن خود منقضى گرديد و شبانه به سرزمين خود بازگشت بر آشيانه هاى آن مرغان عبور مى كرد و آواز خود را به گوش جوجه هاى خود و جوجه هاى ديگر مى رسانيد، جوجه هاى قرم چون صداى او را شنيدند در پى او شدند و جوجه هاى مرغان ديگر هم كه با آنها مأنوس بودند به دنبال آنها رهسپار شدند و تنها مرغانى كه جوجه او نبودند و با جوجه هاى او الفت نگرفته بودند از پى آواز قرم نرفتند و چون قرم محبّت فرزند بسيار داشت جوجه هاى خود و جوجه هاى ديگر را به جانب خود جلب نمود. همچنين پيامبران دعوت الهى را بر همه مردم عرضه مى نمايند و اهل حكمت و عقل اجابت ايشان مى كنند زيرا فضيلت و رتبه حكمت را مى دانند. پس مثل آن مرغ كه به آواز خود جوجه ها را فراخواند مثل پيامبران است كه همه مردم را به راه حقّ مى خوانند و مثل آن تخمها كه بر آشيانه مرغان پراكنده كرد مثل حكمت است و آن جوجه ها كه از تخمهاى آن حاصل شد مثل دانايانى است كه بعد از غيبت پيامبر به بركت او بهم مى رسند و مثل ساير جوجه هاى آن مرغ كه الفت گرفتند مثل جماعتى است كه اجابت دعوت علما و حكما و دانايان در زمانه پيش از بعثت پيامبران مى نمايند، زيرا حقّ تعالى پيامبران را بر جميع خلق تفضيل داده است و از براى هر يك از آنها حجّتها و براهين و معجزات و كراماتى چند مقرّر فرموده كه به ديگران نداده است تا آنكه رسالت ايشان در ميان مردم ظاهر گردد و حجّتهاى آنها بر خلايق تمام شود، از اين رو هنگام بعثت پيامبران جمعى به آنها مى گرويدند كه پيش از آن اجابت علما و دانشمندان اهل دين نمى كردند و اين براى آن است كه حقّ تعالى دعوت پيامبران را روشنى و وضوح و تأثير ديگر داده كه به دعوت ديگران نداده است.شاهزاده گفت: اى حكيم اگر تو مى گويى كه آنچه پيامبران و رسولان مى آورند كلام مردم نيست، مگر نه اين است كه كلام خداى تعالى نيز كلام است و كلام ملائكه نيز كلام است؟ حكيم گفت: آيا نمى بينى كه چون مردم بخواهند به بعضى از حيوانات و يا مرغان مطلبى را بفهمانند مثلا نزديك آيند و يا آنكه دور شوند از آنرو كه حيوانات و مرغان سخن ايشان را نمى فهمند، صدايى چند براى فهمانيدن آنها از صفير و اصوات وضع مى كنند تا به آن وسيله مطلب خود را به آنها بفهمانند و اگر به زبان خود سخن گويند آنها نخواهند فهميد. همچنين بندگان چون از فهم كنه كلام ذات اقدس الهى و لطف و كمال كلام ملائكه ناتوان هستند آنها شبيه به سخنان بندگان كلام خود را به آنها مى رسانند و به آن نوع سخنى كه در ميان ايشان شايع است حكمت را به آنها تفهيم مى كنند، همانند آوازهايى كه مردم براى فهمانيدن حيوانات و مرغان وضع كرده اند و به امثال اين مصطلحات كه در ميان آنها جارى است دقايق حكمت شريفه را براى آنها توضيح داده و حجّت خود را بر ايشان تمام كرده اند و جايگاه اين اصوات به حكمت مانند جسد و مسكن است و جايگاه حكمت به اصوات مانند جان و روح است و ليكن اكثر مردم به غور و كنه كلام حكمت نمى رسند و عقل ايشان به آن احاطه پيدا نمى كند و به اين سبب تفاوت و تفاضل ميان علما در علم حاصل مى شود و هر عالمى علم را از عالمى ديگر فرا گرفته است تا آنكه به علم الهى منتهى مى شود كه از ناحيه او به خلايق رسيده است و بعضى از علما را آن قدر از علم و دانش كرامت فرموده كه آنها را از جهل نجات مى بخشد و تفاوت مراتب ايشان به قدر زيادتى علم ايشان است و نسبت مردم به علوم و حقايقى كه از آنها منتفع مى شوند ولى به كنه آنها نمى رسند مانند نسبت ايشان به آفتاب است كه از روشنايى و حرارت آن منتفع مى شوند و تقويت ابدان و تمشيت امور معاش خود مى كنند و ديده ايشان از ديدن قرص آفتاب ناتوان است. مثل ديگر اين حكمتها و علوم، مثل چشمه اى است كه آبش جارى و ظاهر و منبعش معلوم نباشد ولى مردم از آب چشمه فايده ها مى برند و حيات مى يابند ولى به اصل منبع آن واقف نيستند و مثل ديگر آن، ستارگان درخشان است كه مردم به آن راه مى جويند امّا جايگاه آنها را نمى دانند و حكمت شريف تر و رفيع تر و بزرگ تر از جميع مثالهاى مذكور در فوق است، آن كليد درهاى خير و خوبى است كه آرزو مى كنند و موجب نجات و رستگارى از شرورى است كه از آن پرهيز مى شود و آن آب حياتى است كه هر كه از آن بنوشد هيچ گاه نمى ميرد و شفاى جميع دردهاست كه هر كس خود را بدان مداوا كند هرگز بيمار نمى گردد و راه راستى است كه هر كس در آن سالك شود هرگز گمراه نخواهد شد و ريسمان محكمى است كه آويختن بدان آن را كهنه و فرسوده نمى سازد و هر كس بدان متمسّك شود كورى از وى زايل شود و رستگار و مهتدى خواهد شد و به عروة الوثقى درآويخته است.شاهزاده گفت: چرا جميع مردم از اين حكمت و علم كه آن را به اين درجه از فضل شرف و رفعت و كمال و روشنى وصف كردى، منتفع نمى شوند؟حكيم گفت: مثل حكمت مثل آفتاب است كه بر جميع مردم از سفيد و سياه و كوچك و بزرگ طالع مى گردد و هر كس از دور و نزديك بخواهد از آن منتفع شود نفع خود را از او منع نمى كند و او را از روشنى خود محروم نمى سازد و هر كس نخواهد از آفتاب منتفع شود او را بر آفتاب حجّتى نخواهد بود و آفتاب فيض خود را از هيچ كس دريغ نمى دارد.حكمت نيز در ميان مردم تا روز قيامت چنين است و همه مردم مى توانند از آن بهره مند شوند، هيچ گاه حكمت از كسى منع فيض نكرده است و ليكن انتفاع مردم از آن متفاوت است، چنانچه مردم از انتفاع به نور آفتاب بر سه قسم اند:  بعضى ديده سالم دارند و از نور آفتاب بر وجه كمال سود مى برند و اشياء را به آن مى بينند و بعضى ديگر كورند به حدّى كه اگر چندين آفتاب بتابد از آن بهره اى نمى برند و بعضى ديگر بيمار چشم اند كه آنها را نه مى توان كور شمرد و نه بينا.حكمت نيز اين چنين است، آن آفتابى است كه بر دلها مى تابد بعضى كه صاحب بصيرت اند و ديده دل ايشان روشن است آن را مى يابند و به آن عمل مى كنند و بعضى ديگر كه ديده دل آنها كور است دل آنها از حكمت تهى است زيرا آن را انكار كرده و نپذيرفته اند همچنان كه آن كور از آفتاب عالم تاب بهره اى نمى برد و بعضى ديگر با كسانى هستند كه دلهاى آنها به افتهاى نفسانى بيمار است و از نور خورشيد علم و حكمت بهره ضعيفى مى برند و علمشان ناچيز و عملشان اندك است و چندان ميان نيك و بد و حقّ و باطل تميز نمى دهند.شاهزاده گفت: آيا كسى هست كه چون سخن حقّ را بشنود اجابت ننمايد و انكار كند و بعد از مدّتى اجابت و قبول نمايد. بلوهر گفت: آرى، بيشتر حالات مردم در باب حكمت چنين است.شاهزاده گفت: آيا هيچ گاه پدرم چيزى از اين كلام را شنيده است؟ بلوهر گفت:  گمان ندارم شنيده باشد شنيدن درستى كه در دل او جا كرده باشد و خيرخواه مهربانى در اين باب به وى سخن گفته باشد.شاهزاده گفت: چرا حكما در اين مدّت مديد پدرم را به اين حال گذاشته اند و امثال اين سخنان حقّ را به وى نگفته اند؟بلوهر گفت: او را ترك كرده اند زيرا محلّ سخن خود را مى دانند و بسيار باشد كه سخن حكمت را با كسى كه از پدر تو بهتر باشد ترك كنند، كسانى كه انصاف و مهربانى و شنوايى بهترى از پدر تو دارند تا به غايتى كه دانايى با كسى در تمام عمر معاشرت كند و در ميان ايشان نهايت انس و مودّت و مهربانى باشد و هيچ جدايى نباشد مگر در دين و حكمت، آن حكيم دانا دلسوز و غمخوار او باشد، امّا وى را قابل نداند تا اسرار حكمت را به وى بازگويد.گويند پادشاهى بود عاقل و مهربان و پيوسته در اصلاح امور خلايق مى كوشيد و انصاف را در باره ايشان مراعات مى كرد، اين پادشاه وزيرى صادق و صالح داشت كه او را در اصلاح امور ياور بود و رنج او را مى كاست و محلّ اعتماد و مشورت وى بود. آن وزير در كمال عقل و ديندارى و پرهيزكارى و دورى از دنياخواهى بود و با اهل دين ملاقات مى كرد و سخنان آنها را مى شنيد و برترى آنها را مى دانست و محبّت ايشان را به دل و جان قبول كرده بود و او را نزد پادشاه قرب و منزلتى عظيم بود و پادشاه هيچ امرى را از او مخفى نمى كرد و وزير نيز با پادشاه چنين بود و ليكن از امر دين و اسرار حكمت و معارف چيزى به پادشاه اظهار نمى كرد. بر اين حال ساليانى گذشت و وزير هر گاه به خدمت پادشاه مى آمد به ظاهر بتان را سجده مى كرد و از روى بقيّه تعظيم آنها مى نمود و ساير لوازم كفر را به جاى مى آورد، و از غايت مهربانى به آن پادشاه پيوسته از گمراهى او دلگير و غمگين بود، تا آنكه روزى با برادران و ياران خود كه اهل دين و حكمت مى بودند در باب هدايت پادشاه مشورت كرد، ايشان گفتند:مراعات حفظ جان خود و دوستانت را بنما و اگر مى دانى كه قابل هدايت است و سخن تو در او تأثير مى كند با او سخن بگو و از كلمات حكيمانه او را آگاه ساز و گر نه با او سخن مگو كه موجب ضرر او به تو و اهل دين خواهد شد، زيرا نبايد فريفته پادشاهان شد و از قهر ايشان ايمن بود، بعد از آن، وزير پيوسته با پادشاه اظهار خيرخواهى و اخلاص مى نمود و منتظر فرصت بود تا در محلّ مناسبى او را نصيحت و هدايت كند و پادشاه نيز گرچه گمراه بود ولى در نهايت تواضع و ملايمت بود و روزگار خود را در مقام رعيّت پرورى و اصلاح امور و تفقّد احوال ايشان سپرى مى كرد و وزير و پادشاه روزگار را چنين مى گذرانيدند.شبى از شبها بعد از آنكه مردم به خواب فرو رفته بودند، پادشاه به وزير گفت: بيا بر مركب سوار شويم و در شهر بگرديم و احوال مردم و آثار بارانهايى كه در اين ايام فرو باريده است مشاهده كنيم. وزير گفت: بسيار خوب و بر مركبهاى خود سوار شدند و در نواحى شهر مى گشتند در اثناى راه به مزبله اى رسيدند كه شبيه حياط سرايى بود، پادشاه نورى را ديد كه از گوشه آن مزبله مى تافت، و به وزير گفت: اينجا داستانى است پياده شويم و نزديك رويم تا ببينيم چه خبر است، پياده شدند و رفتند تا به نقبى رسيدند كه شبيه غارى بود و از آنجا روشنى مى تافت، مسكينى از مساكين در آنجا بود و به گونه اى كه متوجّه نشود به او نگريستند، مرد درويش بد قيافه اى بود كه جامه هاى بسيار كهنه كه در مزبله مى افكندند پوشيده بود و از زباله ها متكايى براى خود ساخته و بر آن تكيه زده بود و در پيش روى او ابريقى سفالين و پر از شراب بود و ساز و طنبورى در دست داشت و مى نواخت و زنش كه در بد تركيبى و كهنگى لباس مانند خودش بود در برابرش ايستاده بود و هر گاه شراب مى طلبيد ساقى او مى شد و هر گاه ساز مى نواخت آن زن برايش مى رقصيد و چون شراب مى نوشيد او را به مانند پادشاهان تحيّت مى گفت و آن درويش زن خود را سيّدة النّساء مى ناميد و هر دو يك ديگر را به حسن و جمال مى ستودند و به اندازه اى در سرور و خنده و طرب بودند كه زبان از بيان آن قاصر است. پادشاه و وزير آهسته بر روى پاهاى خود برخاستند و احوال آن دو را مخفيانه نيك نظاره كرده و از لذّت و شادى آنها در آن مزبله تعجّب كردند و بازگشتند.پادشاه به وزير گفت: گمان ندارم كه به من و تو در تمام عمر اين اندازه لذّت و سرور و شادى رسيده باشد كه به اين زن و مرد در اين شب رسيد و مى پندارم كه اين برنامه هر شب آنها باشد. وزير آن را غنيمت شمرد و فرصت را غنيمت شمرد و گفت: اى پادشاه مى ترسم كه اين دنياى ما و پادشاهى تو و بهجت و سرورى كه به اين لذّتهاى دنيوى داريم در نظر آن جماعتى كه ملكوت دائمى را مى شناسند مانند اين مزبله و اين دو نفر باشد و كاخهاى ما كه سعى در بنا و استحكامش مى كنيم و نزد كسانى كه در پى مساكن نيك بختى و ثواب آخرتند مانند اين غار در چشمان ما باشد و بدنهاى ما نزد آن كسانى كه پاكيزگى و نضارت و حسن و جمال معنوى را ادراك كرده اند مانند بدن اين دو بدتركيب زشت در چشمان ما باشد و تعجّب آن نيك بختان از لذّت و شادى ما به عيشهاى دنيوى مانند تعجّب ما باشد از لذّت اين دو شخص به حال ناخوشى كه دارند.پادشاه گفت: آيا جمعى را كه بدين صفات موصوف باشند مى شناسى؟ وزير گفت: آرى. پادشاه گفت: آنان چه كسانى هستند؟ وزير گفت: دينداران، كسانى كه ملك و پادشاهى آخرت و لذّات آن شناختند و خواستار آن شدند پادشاه گفت: ملك آخرت چيست؟ وزير گفت: نعمتهايى است كه پس از آن هيچ گونه سختى نيست و غنايى است كه فقرى پس از آن وجود ندارد و سرورى است كه اندوهى در وراى آن نيست و صحّتى است كه هيچ مرضى در پى ندارد و رضايى است كه خشمى در پس آن نخواهد بود و امنى است كه به ترس مبدّل نمى شود و حياتى است كه مرگ به دنبال ندارد و پادشاهى بى زوال است، آن سراى بقا و دار حياتى است كه انقطاع و تغيّر احوال در آن نيست و خداوند از ساكنان آن بيمارى و پيرى و شقاوت و درد و مرض و گرسنگى و تشنگى و مرگ را در بر داشته است. آرى اى پادشاه اينها اوصاف و اخبار آخرت است.پادشاه گفت: آيا براى داخل شدن به آن خانه بابى و راهى مى شناسى؟ وزير گفت: آرى آن خانه براى هر كس كه آن را از راهش طلب كند مهيّاست و هر كس از درگاهش به آن درآيد البتّه توفيق خواهد يافت. پادشاه گفت: چرا مرا پيش از اين به چنين خانه اى رهنمون نشدى و اوصاف آن را برايم بيان نكردى؟ وزير گفت: از جلالت و هيبت پادشاهى شما حذر مى كردم. پادشاه گفت: اگر اين امرى كه وصف مى كنى واقع شود، سزاوار نيست آن را ضايع كرده و خود را از آن محروم نمائيم و ليكن بايد تلاش كنيم تا به اخبار صحيح آن دست يابيم. وزير گفت:اگر شما رخصت فرمايى در بيان اوصاف آخرت مداومت كنم و آن را مكرّر بازگو كنم تا يقين شما زيادت گردد پادشاه گفت: بلكه تو را امر مى كنم كه شب و روز در اين كار باشى و نگذارى كه به كار ديگرى مشغول باشم كه آن امر عجيبى است و نمى توان در آن سستى كرد و نبايد از چنين امورى غافل بود و راه آن پادشاه و وزير راه نجات و رستگارى بود. شاهزاده گفت: من از انديشه راه نجات به هيچ امر ديگرى مشغول نخواهم شد تا به آن واصل شوم و با خود چنين انديشه كرده ام كه شبانه هر وقت بروى با تو بگريزم.بلوهر گفت: تو كجا طاقت آن دارى كه با من بيايى و چگونه مى توانى بر رفاقت و مصاحبت من صبر پيشه سازى در حالى كه مرا خانه اى نيست كه در آن آرام گيرم و مركبى نيست كه بر آن سوار شوم و طلا و نقره اى نيندوخته ام و هنگام صبح در فكر فراهم ساختن غذاى شب نيستم و به غير از اين كهنه جامه لباسى ندارم، در شهرها بجز اندكى نمى مانم و از شهرى به شهر ديگر گرده نانى نمى برم.شاهزاده گفت: اميدوارم آن كس كه به تو چنين توانايى و صبرى داده است به من نيز كرامت كند. بلوهر گفت: البته اگر مصاحبت مرا اختيار كنى شايسته آن خواهى بود كه مانند آن توانگرى باشى كه دامادى مردى فقير را اختيار كرد.بوذاسف گفت: داستان آن چيست؟ بلوهر گفت: روايت كرده اند كه جوان ثروتمندى بود كه دختر عموى ثروتمند و زيبايى داشت و پدرش مى خواست پيوند زناشويى بين آن دو برقرار كند، امّا آن جوان موافق نبود و كراهت خود را از پدر مخفى مى كرد تا آنكه پنهانى از شهر خود فرار كرد و متوجّه بلاد ديگر شد، در راه دخترى را ديد كه لباس كهنه اى در برداشت و بر در خانه اى از خانه هاى فقيران ايستاده بود. از او خوشش آمد و عاشق وى شد به او گفت: اى دختر تو كيستى؟ گفت: من دختر پيرمرد فقيرى هستم كه در اين خانه است، جوان ثروتمند پيرمرد را فراخواند و به او گفت: آيا دخترت را به ازدواج من در مى آورى؟ پيرمرد گفت: تو از فرزندان ثروتمندانى و با فرزندان فقرا ازدواج نخواهى كرد. آن جوان گفت: از دختر تو خوشم آمده است در حالى كه مى خواستند دختر ثروتمند زيبايى را به ازدواج من درآورند و از او خوشم نمى آمد و از دست آنها گريخته ام، دخترت را به ازدواج من درآور كه از من خير و نيكويى مشاهده خواهى كرد ان شاء اللَّه.پيرمرد گفت: چگونه دختر خود را به تو بدهم در حالى كه ما دوست نداريم او را از ميان ما ببرى و علاوه بر آن گمان ندارم كه خانواده تو هم راضى باشند كه اين دختر را به نزد آنان ببرى؟ جوان گفت: ما با شما در همين منزلتان مى مانيم.پيرمرد گفت: اگر راست مى گويى زيب و زيور خود را بيفكن و جامه در خور ما بپوش. آن جوان چنين كرد و چند جامه كهنه از جامه هاى آنها گرفت و در بر كرد و با ايشان بنشست، پيرمرد از احوال جوان پرسش كرد و باب گفتگو را باز كرد تا عقل او را بسنجد و دانست كه او عاقل است و آن كار را از روى ديوانگى انجام نداده است، آنگاه به جوان گفت: چون ما را برگزيدى و به ما راضى شدى و درويشى ما را پسنديدى برخيز و با من بيا و او را برد، آن جوان به ناگاه در پشت آن منزل خانه ها و مسكنهايى را ديد كه در نهايت وسعت و غايت زيبايى بود و در سراسر عمر خود چنان سراهايى را نديده بود و خزاينى را ديد كه آنچه آدمى به آن محتاج است در آنها بود و كليد تمام خزاين خود را به او داد و گفت: جميع اين خزاين و مساكن تعلّق به تو دارد و اختيار آنها با توست هر چه خواهى كن كه جوانى نيكو هستى و به سبب ترك خواهش به تمام خواهشها خواهى رسيد.بوذاسف گفت: اميدوارم من نيز مثل آن جوان باشم، آن پيرمرد عقل آن جوان را آزمود تا بر او اعتماد كرد و چنين مى نمايد كه تو نيز در مقام آزمودن عقل من هستى. بفرما در باب عقل من بر تو چه ظاهر شده است؟ حكيم گفت: اگر اين امر در دست من بود در آزمودن عقل تو به همان مكالمه اوّل اكتفا مى كردم، امّا بر من لازم است كه از آن سنّتى كه پيشوايان هدايت و امامان طريقت مقرّر ساخته اند پيروى كنم تا به غايت توفيق و علمى كه در سينه هاست نايل شوم و من مى ترسم كه اگر مخالفت سنّت ايشان كنم بدعتى را احداث كرده باشم. من امشب از تو جدا مى شوم ولى هر شب به در خانه تو مى آيم. در باره اين سخنان تفكّر كن و از آنها عبرت گير و بايد كه فهم خود را ملاك قرار دهى، استوار باش و در تصديق شتاب مكن تا آنكه بعد از تأمّل و تفكّر و تأنّى بسيار حقيقت بر تو ظاهر گردد و بر حذر باش كه مبادا هواها و شبهه ها و كوريها تو را از حق به باطل سوق دهد و در مسائلى كه مى پندارى در آنها شبهه وجود داشته باشد انديشه كن آنگاه با من در ميان گذار و هر گاه عزم بيرون رفتن كردى مرا آگاه ساز، و در آن شب به همين مقدار اكتفا نمود.حكيم بار ديگر به نزد شاهزاده آمد سلام كرد و او را دعا گفت و نشست و از جمله دعاهاى او اين بود: از خداوندى درخواست مى كنم كه اوّل است و قبل از همه اشياء بوده و هيچ چيز پيش از او نبوده است و آخر است و بعد از همه اشياء خواهد بود و هيچ چيز با او باقى نمى ماند، باقى است و هرگز فنا در او راه ندارد، عظيم و بزرگوارى است كه عظمت او را نهايت نيست، يگانه اى است كه احدى در خداوندى با او همراه نيست و قاهرى است كه همتايى براى او وجود ندارد و پديدآورنده اى است كه در آفرينش كسى را شريك خود نساخته است و توانايى است كه ضدّى ندارد، صمدى است كه مانندى ندارد، پادشاهى است و هيچ كس همراه او نيست تا تو را پادشاه عادل و پيشواى هدايت و رهبر پرهيزكاران قرار دهد و تنها اوست كه تو را از كورى ضلالت مى رهاند و در دنيا زاهد و دوستدار خردمندان و دشمن گمراهان مى سازد، تا آنكه تو را و ما را به آنچه بر زبان پيامبرانش از بهشت و رضوان وعده فرموده برساند، كه رغبت ما به سوى خداى تعالى آشكار و خوف ما از او نهان و ديدگان ما به سوى كرامت وى باز و گردنهاى ما در طاعت او خاضع و جميع امور ما به او بازگشت خواهد كرد.شاهزاده تحت تأثير اين دعا قرار گرفت و رغبتش در امور خير افزون گشت و از كمال و حكمت و دانايى آن حكيم متعجّب شد و پرسيد: اى حكيم از عمرت چند سال گذشته است؟ او گفت: دوازده سال، شاهزاده به خود آمد و گفت: فرزند دوازده ساله طفل است و من تو را در سن كهولت و شصت سالگى مى بينم.حكيم گفت: آرى از ولادتم شصت سال مى گذرد امّا تو از عمر من سؤال كردى و عمر عبارت از حيات است و حياتى وجود ندارد مگر در دين و عمل به آن و دورى از دنيا و از آن زمانى كه به اين حالات موصوف شده ام تا حال دوازده سال مى گذرد و پيش از آن به سبب جهالت در زمره مردگان بودم و آن را از عمر خود حساب نمى كنم. شاهزاده گفت: چگونه كسى را كه مى خورد و مى نوشد و حركت مى كند مرده مى خوانى؟ حكيم گفت: زيرا با مردگان در كورى و كرى و گنگى و ضعف حيات و فقر شريك است و چون در صفات با مردگان شريك است لا جرم در نام هم شريك خواهد بود.شاهزاده گفت: اگر تو اين حيات ظاهرى را حيات نمى دانى و به آن غبطه نمى خورى، سزاوار نيست كه مرگ را هم مرگ بدانى و از آن كراهت داشته باشى. حكيم گفت: اى شاهزاده اگر به اين زندگانى اعتماد مى نمودم خود را به چنين مهلكه اى نمى افكندم كه به نزد تو بيايم با وجود آنكه مى دانم پدرت بر اهل دين خشم بسيار دارد و در صدد قلع و قمع آنهاست، آرى من مرگ را مرگ نمى دانم و اين حيات را نيز حيات به حساب نمى آورم و از مرگ كراهت ندارم و چگونه رغبت در اين حيات داشته باشد كسى كه ترك لذّتهاى دنيوى كرده است و چگونه از مرگ مى گريزد كسى كه نفس خود را با دست خود كشته است. اى شاهزاده آيا نمى بينى كه دينداران ترك دنيا از اهل و مال خود كرده اند و رضا به داده داده اند و رنج عبادت بر خود خريده اند به گونه اى كه جز به مرگ نمى آسايند؟ پس كسى كه از لذّتهاى حيات متمتّع نگردد اين حيات به چه كار او آيد و كسى كه آسايش وى جز از مرگ نباشد چرا از آن بگريزد؟شاهزاده گفت: راست مى گويى اى حكيم، آيا دوست مى دارى كه فردا مرگت فرا رسد؟ حكيم گفت: بلكه سرور من در آن است كه همين امشب مرگم فرا رسد نه فردا، زيرا كسى كه نيك و بد را فهميد و دانست كه جزاى هر يك نزد خداى تعالى است بدى را به خاطر عقابش ترك مى كند و نيكى را به واسطه ثوابش به جا مى آورد و كسى كه به وجود خداى يكتا يقين داشته باشد و وعده هاى او را تصديق كند البتّه مرگ را دوست مى دارد به دليل آنكه به آسايش پس از مرگ اميدوار است دنيا را نمى خواهد و از آن كراهت دارد زيرا مى ترسد كه مبادا به شهوتهاى دنيا فريفته شود و مرتكب معصيت حقّ تعالى گردد. چنين شخصى مرگ را دوست مى دارد تا از شرّ فتنه دنيا ايمن شود و به سعادت عقبى فائز گردد. شاهزاده گفت: چنين شخصى زيبنده است كه با دست خود خويشتن را به هلاكت افكند زيرا در آن نجات و رستگارى وجود دارد. مثل مردم اين روزگار را كه در عبادت بتهاى خود اهتمام مى ورزند بيان فرما.حكيم گفت: مردى بود كه باغى داشت و در آبادانى آن باغ مى كوشيد و سعى وافر مى نمود. روزى گنجشكى را ديد كه بر روى درختى از درختان باغ او نشسته و ميوه آن را مى خورد. به خشم آمد و تله اى نصب كرد و آن گنجشك را شكار نمود و چون قصد كشتن آن را كرد حقّ تعالى به قدرت كامله خود آن گنجشك را به سخن درآورد و آن پرنده به صاحب باغ گفت: بر كشتن من همّت كرده اى ولى در من آن قدر گوشت نيست كه تو را از گرسنگى سير كند و از ضعف برهاند. آيا دوست دارى تو را به كارى هدايت كنم كه از كشتن من بهتر باشد؟ آن مرد گفت: چه كارى؟ گنجشك گفت: مرا رها كن و من سه كلمه به تو مى آموزم كه اگر آنها را حفظ كنى از اهل و مال برايت بهتر خواهد بود. مرد گفت: چنين خواهم كرد، آن كلمات را بازگو، گنجشك گفت: آنچه به تو مى گويم حفظ كن: بر آنچه كه از دست داده اى اندوه مخور و امر محال را باور مكن و آنچه را كه به آن نتوانى رسيد مخواه، چون اين كلمات به پايان رسيد آن را رها كرد، گنجشك پرواز كرد و بر شاخه درختى نشست و گفت: اى كاش مى دانستى كه با از دست دادن من چه چيز گرانبهايى را از دست داده اى، مرد گفت: چه چيزى را از دست داده ام؟ گنجشك گفت: اگر مرا مى كشتى از چينه دان من درّ سپيدى بيرون مى آوردى كه به اندازه تخم غاز بود و تو را در تمام عمر بى نياز مى كرد، آن مرد چون اين سخن شنيد پشيمانى خود را از رها ساختن آن نهان ساخت و گفت: از گذشته سخن مگو، بيا تا تو را به منزل خود برم، نزد من عزيز خواهى بود و جايگاه نيكويى برايت مهيّا خواهم ساخت. گنجشك گفت: اى مرد جاهل من مى دانم كه چون بر من دست يابى مرا خواهى كشت و بدان كه از آن كلماتى كه بتو گفتم منتفع نشدى، آيا نگفتم بر آنچه كه از دست داده اى اندوه مخور و امر محال را باور مكن و آنچه را كه به آن نتوانى رسيد مخواه؟ آيا اكنون بر آنچه كه از دست داده اى اندوهگين نيستى و بازگشت مرا درخواست نمى كنى و چيزى را كه به آن نتوانى رسيد طالب نيستى؟ آيا تو باور نكردى كه در چينه دان من درّ سپيدى هست كه به اندازه تخم غاز است در حالى كه جميع بدن من به اندازه آن تخم نيست! آيا چنين امور محالى را باور مى كنى؟و مردم اين روزگار نيز چنين اند، به دست خود بتهايى ساخته اند و آنها را خالق خود مى پندارند و از ترس آنكه مبادا دزد آنها را ببرد به محافظت آنها مشغولند و گمان مى كنند بتها محافظت آنها مى كنند و اموال و مكاسب خود را خرج بتها مى كنند و مى پندارند آنها رازق ايشانند. پس آنها نيز در جستجوى چيزى هستند كه به دست نمى آيد و امرى را كه محال است باور كرده اند، و به اندوهى كه صاحب باغ دچار شد مبتلا خواهند گرديد.شاهزاده گفت: راست مى گويى، من نيز همواره بر حال اين بتها عارف بوده ام و هرگز متمايل به عبادت آنها نبوده ام و اميد خيرى از آنها نداشته ام حال مرا از آن چيزى خبر ده كه مرا به سوى آن مى خوانى و براى خود پسنديدهاى. بلوهر گفت: مدار آن دينى كه تو را به آن فرا مى خوانم بر دو چيز است: يكى شناخت حقّ تعالى و ديگر عمل كردن به امورى كه موجب خشنودى اوست.شاهزاده گفت: حقّ تعالى را چگونه مى شناسند؟حكيم گفت: تو را فرا مى خوانم به شناسايى خداوند يكتايى كه شريكى ندارد و همواره يكتا و پروردگار بوده است و جز ذات او همه مخلوق اويند و اينكه تنها او قديم است و هر چه غير اوست حادث است و تنها او صانع است و ما سواى او مصنوع است و تنها او تدبير مى كند و ديگران تدبير مى شوند و تنها او باقى است و ديگران فانى هستند و تنها او عزيز است و ما سواى او ذليل اند و او نمى خوابد و غفلت نمى كند و نمى خورد و نمى آشامد و ناتوان نمى شود و مغلوب و دلتنگ نمى گردد و چيزى او را عاجز نمى سازد، آسمان و زمين و هوا و برّ و بحر مانع او نمى شود و او اشيا را از عدم پديد آورده است هميشه بوده و پيوسته خواهد بود و حوادث در او تأثير ندارد و احوال او را دگرگون نمى كند و روزگار او را مبدّل نمى سازد و از حالى به حالى ديگر در نمى آيد و هيچ مكانى از او خالى نيست و مكانى خاصّ او وجود ندارد و به مكانى نزديكتر از مكانى ديگر نيست و هيچ چيزى از وى نهان نيست و بر هر چيزى داناست، توانايى است كه چيزى از قدرت او بيرون نيست و بايد او را با صفات رأفت و رحمت و عدالت بشناسى و اينكه او براى مطيعان خود ثوابى مهيّا كرده است و براى عاصيان خود عذابى تدارك ديده است و بايد كه كردار تو براى خداوند و در جهت خشنودى او باشد و از آنچه باعث خشم و غضب وى مى گردد اجتناب نمايى.شاهزاده گفت: كدام اعمال موجب رضاى خالق يكتا مى شود؟ حكيم گفت: اى شاهزاده رضاى او در طاعت و ترك نافرمانى اوست و اينكه با غير خود آن كنى كه دوست دارى با تو آن كنند و از غير خود بازدارى آنچه را كه دوست دارى از تو بازدارند كه اين عدل است و در عدل رضاى او نهفته است و اينكه از آثار انبيا و رسولان الهى پيروى كنى و از طريقه سنّت ايشان تجاوز نكنى.شاهزاده گفت: اى حكيم، دگرباره در باب زهد و ترك دنيا سخن بگو و مرا از احوال آن باخبر گردان.حكيم گفت: من چون ديدم كه دنيا در تغيّر و زوال و تقلّب احوال است و ديدم كه اهل دنيا آماج بلاها و مصائب اند و همگى در گرو مرگ و فنا هستند و ديدم كه پس از صحّت دنيا بيمارى و پس از جوانيش پيرى و به دنبال توانگريش فقر و در پى شادى آن اندوه و پس از عزّتش ذلّت و به دنبال آسايش آن شدّت و در پى امنيّت آن خوف و از پس حيات آن ممات است و ديدم كه عمرها كوتاه و مرگها در كمين و تيرهاى قضا آماده پرتاب و بدنها در نهايت ضعف و سستى اند و نمى توانند دفع بلا از خود كنند، از مشاهده اين احوال دانستم كه دنيا منقطع و زوال پذير است و از آنچه در دنيا ديدم احوال آنچه را كه نديدم دانستم و از ظاهر دنيا پى به باطنش بردم و سخت آن را با آسانش و سرّ آن را با آشكارش و صادرات آن را با وارداتش شناختم و چون حقيقت دنيا را دانستم از آن پرهيز كردم و زمانى كه به عيبهاى آن بينا شدم از آن گريختم.اى شاهزاده! در آن حال كه مردى را در دنيا مى بينى كه در پادشاهى و نعمت و شادى و راحت و عيش و رفاهى است كه مردم بر او رشك مى برند و در شادى جوانى و شادمانى سلطنت و كامرانى و سلامتى است، ناگاه در اوج سرور و بهجت و راحتى و خوشوقتى دنيا از او بر مى گردد و دنيا همه اوصاف فوق را زايل مى سازد، عزّتش را به ذلّت و شاديش را به اندوه و نعمتش را به نقمت و بى نيازيش را به فقر و فراخى اش را به تنگى و جوانيش را به پيرى و رفعتش را به پستى و حياتش را به مرگ مبدّل مى گرداند و او را به حفره اى تنگ و وحشتناك راهنمايى مى كند كه در آن تنها و بى كس و غريب است در حالى كه از دوستانش جدا مى شود و دوستانش نيز از او مفارقت مى كنند و برادرانش او را فرو مى گذارند و از وى حمايتى نمى كنند و دوستانش او را فريفته و از وى دفع مضرّتى نمى كنند و عزّت و ملك و پادشاهى و اهل و مال او از پس وى به غارت مى رود و چنان از خاطره ها فراموش مى شود كه گويا هرگز در دنيا نبوده و نامش بر زبانها جارى نگرديده و او را جاه و منزلتى و بهره اى در زمين نبوده است. اى شاهزاده! چنين دنيايى را سراى خود قرار مده و ملك و عقارى از آن مطلب، افّ بر اين دنياى غدّار و تفو بر اين سراى ناپايدار.شاهزاده گفت: افّ بر آن باد و بر كسانى كه فريب آن را مى خورند چنان كه احوال آن چنين باشد، آنگاه بر شاهزاده حالى دست داد و گفت: اى حكيم! باز هم سخن بگو كه شفاى سينه دردمند من در كلمات توست.حكيم گفت: عمر آدمى كوتاه است و شب و روز با سرعت آن را طىّ مى كنند و رحلت از دنيا به زودى و با جديّت واقع مى شود و عمر هر چند دراز باشد مرگ فرا مى رسد و كسى كه بار بسته مى كوچد و هر چه كه فراهم آورده پراكنده مى شود و هر كارى كه در دنيا كرده ناتمام مى ماند و هر چه كه ساخته ويران مى شود نامش گم و يادش فراموش و حسبش بر باد و تنش پوسيده و شرفش به ذلّت مبدّل مى گردد و تنعّمهاى دنيا وبال او مى شود و كسبهاى دنيوى باعث زيانكارى او مى گردد و پادشاهى او به ميراث به ديگران مى رسد و فرزندانش به خوارى مبتلا مى شوند و زنانش را ديگران به تصرّف در مى آورند و پيمانهايش شكسته مى شود و پناهش بى پناه و آثارش مندرس و اموالش منقسم و بساطش برچيده و دشمنش شاد و ملكش بر باد مى گردد، تاج سلطنتش را ديگرى بر سر نهاده و بر سرير دولتش تكيه مى زند و او را برهنه و خوار و بى معاون و يار از خانه خود بيرون مى برند و در گودال قبرش مى افكنند، در تنهايى و غربت و تاريكى و وحشت و بيچارگى و ذلّت از خويشان خود جدا مى شود و دوستانش او را تنها مى گذارند و هرگز از آن وحشت به در نيايد و از آن غربت نياسايد.اى شاهزاده! بدان كه بر هر مرد خردمند لازم است كه خود را تربيت كند مانند امام عادل و دور انديشى كه عموم مردم را تأديب مى كند و رعيّت را به صلاح مى آورد و به آنچه مصلحت آنهاست فرمان مى دهد و از آنچه آنها را به تباهى مى افكند باز مى دارد، آنگاه عاصيان را كيفر مى كند و مطيعان را اكرام مى نمايد، همچنين بر مرد خردمند لازم است كه خود را از نظر اخلاق و هوى و هوس تأديب كند و خويش را به رعايت مصالح وادارد گرچه نفسش را ناخوش آيد و از زيانها بركنار دارد و بايد براى نفسش ثواب و عقاب مقرّر كند، آنگاه كه نيكى كند او را شاد سازد و چون بدى كرد او را مغموم گرداند.و بر خردمند لازم است كه در كارهايى كه براى او پيش مى آيد بنگرد و درست آن را برگزيند و نفسش را از نادرست آن باز دارد و به دانش و رأى خود نبالد تا خودبين نگردد كه خداى تعالى خردمندان را ستوده و خودبينان را مذمّت كرده است. به واسطه عقل و با اذن خداى تعالى مى توان به همه خيرات دست يافت و به واسطه جهل نفوس هلاك مى شوند، و نزد خردمند ادراكات عقلى و تجارب عملى و مشهودات آدمى در ترك هوى ها و شهوات نفسانى از موثّق ترين و معتمدترين امورات است و بر خردمند سزاوار نيست كه كار خير را و لو اندك باشد حقير شمارد و ترك كند، بلكه آنچه از اعمال خير ميسّر و مقدور است بايد به جاى آورد، اين يكى از سلاحهاى پنهانى شيطان است كه آن را نمى بيند مگر كسى كه در آن تدبّر كند و حقّ تعالى او را حفظ فرمايد و از جمله سلاحهاى كشنده شيطان دو سلاح است: يكى از آنها انكار عقل است بدين ترتيب كه در دل مرد عاقل وسوسه مى كند كه تو عقل و بصيرتى ندارى و از دانايى منفعتى به تو عايد نمى گردد و غرضش از اين وسوسه آن است كه محبّت دانش و دانش جويى را از خاطر او بيرون كند و مشغول شدن به غير علم را همچون ملاهى دنيايى در نظر او بيارايد. و اگر آدمى از اين راه فريب وى را خورد و پيروى وى نمايد مغلوب مى شود و اگر فريب نخورد و بر وى غالب آيد شيطان به سلاح ديگر متوسّل مى شود بدين ترتيب كه چون آدمى اراده انجام عملى از اعمال خير كند و بدان كار بينا باشد كارهاى ديگرى را بر وى عرضه مى كند كه بدانها بينا نيست تا او را به واسطه چيزى كه نمى داند غمگين و منزجر نمايد تا به غايتى كه آن عمل خير را مبغوض وى قرار مى دهد و در آن شبهه مى كند و مى گويد: آيا نمى بينى كه تو بر انجام اين امر توانا نيستى و نمى توانى آن را به انجام برسانى پس چرا خود را به زحمت مى افكنى و رنج بيهوده مى برى؟ و با اين سلاح بسيارى از مردان را به خاك افكنده و از تحصيل كمالات محروم ساخته است.پس اى شاهزاده! از شرّ شياطين بر حذر باش و از اكتساب علومى كه نمى دانى غافل مباش و در آنچه دانسته اى فريب شيطان را مخور و بدان عمل كن كه تو در خانه اى هستى كه شيطان به حيله هاى رنگارنگ و وجوه ضلالت بر اهل آن خانه مستولى شده است و بعضى را پرده ها بر گوشها و عقلها و دلهايشان آويخته است و ايشان را نادان رها كرده است و آنها مانند حيوانات از مجهولات خود پرسش نمى كنند. و عامّه خلايق را مذاهب و طريقه هاى مختلفى است: بعضى از ايشان در ضلالت خود سعى وافر دارند تا به غايتى كه خون و مال مردم را بر خود حلال كرده اند و گمراهى و باطل خود را در لباس حقّ به مردم مى نمايند تا دين مردم را بر آنها مشتبه كنند و ضلالت خود را در نظر جمعى ضعيف العقل بيارايند و از دين حقّشان باز دارند، پس شيطان و لشكريانش پيوسته در هلاكت و گمراهى مردم مى كوشند و در اين راه هيچ گاه خسته نمى شوند و عدد آنها را كسى جز خدا نمى داند و جز با توفيق و عون الهى و چنگ زدن در متابعت دين حقّ دفع مكائد ايشان نمى توان كرد، از خدا مى خواهيم كه در طاعت خود ما را توفيق دهد و ما را بر دشمنان خود نصرت عنايت فرمايد و هيچ حول و قوّه اى جز به واسطه او ميسّر نمى شود.شاهزاده گفت: اى حكيم! خداى تعالى را بر من چنان وصف كن كه گويا او را مى بينم. حكيم گفت: خداى تعالى ديدنى نيست و عقول به كنه وصف او و زبانها به كنه مدح او نمى رسند و بندگان احاطه به علوم او ندارند مگر آنچه را كه بر زبان پيامبران جارى كرده و آنان از صفات كماليّه او بيان كرده اند و عظمت پروردگار را اوهام ادراك نمى كنند كه او رفيع تر و بزرگوارتر و لطيف تر از آن است كه عقل و وهم بتواند او را ادراك كند، پس به توسط پيامبران از علوم خود آنچه را كه خواسته است بر مردمان ظاهر گردانيده و بر شناخت خود راهنمايى فرموده است و با ايجاد اشياء از كتم عدم و معدوم كردن آنچه ايجاد فرموده به شناخت ربوبيّت خود دلالت كرده است.شاهزاده گفت: بر وجود پروردگار چه حجّتى وجود دارد؟ حكيم گفت: چون مصنوعى را ببينى كه صانع آن از ديدگان تو نهان باشد، عقل حكم مى كند كه كسى آن را ساخته باشد، آسمان و زمين و آنچه در بين آنهاست نيز چنين است گرچه صانع آن را نمى بينى ولى عقل به وجود او حكم مى كند، آيا حجّتى قوى تر و ظاهرتر از اين وجود دارد؟شاهزاده گفت: مرا آگاه كن آيا به قضا و قدر الهى است كه بيماريها و دردها و فقر و احتياج و مكروهات به مردم مى رسد و يا آنكه به قضا و قدر الهى نيست؟بلوهر گفت: اينها همه به قضا و قدر الهى است. گفت: مرا آگاه كن آيا كارهاى بد و گناهان مردم به قضا و قدر الهى است يا نه؟ گفت: خداوند از كارهاى بد ايشان مبرّاست و ليكن براى مطيعان خود ثوابى عظيم و براى عاصيان خويش عذابى سخت مقرّر كرده است.  شاهزاده گفت: مرا خبر ده چه كسى عادلترين مردم است و ظالمترين و زيركترين و احمقترين و بدبخت ترين و خوشبخت ترين مردم چه كسانى هستند؟حكيم گفت: عادلترين مردم كسى است كه انصاف بيشترى از جانب خود در باره مردم به كار بندد. و ظالمترين مردم كسى است كه ظلم و جور خود را عدل پندارد و عدل عادلان را جور و ستم شمارد. و زيركترين مردم كسى است كه آمادگى لازم را براى آخرت خود فراهم كند. و احمقترين مردم كسى است كه همّت خود را مصروف دنيا كند و اعمالش به تمامى خطا باشد. و خوشبخت ترين مردم كسى است كه عاقبت به خير باشد. و بدبخت ترين مردم كسى است كه ختم اعمالش خشم و غضب پروردگار را به دنبال داشته باشد.سپس حكيم گفت: كسى كه با مردم به نحوى عمل نمايد كه اگر با او همان عمل را كنند موجب هلاكت وى گردد خداوند را به خشم آورده و نارضايى وى را فراهم كرده است و اگر كسى با مردم به گونه اى عمل نمايد كه اگر با او همان عمل را كنند موجب صلاح وى گردد، او مطيع خداوند است و تحصيل رضاى الهى را كرده و از غضب وى اجتناب كرده است. سپس گفت: زينهار كه كار نيك را بد مشمارى اگر چه فاجران كننده آن كار باشند، و زينهار كه كار بد را نيك مشمارى هر چند كه نيكان كننده آن كار باشند.شاهزاده گفت: مرا خبر ده كه سزاوارترين مردم به سعادت و شقاوت چه كسانى هستند؟بلوهر گفت: سزاوارترين مردم به سعادت كسى است كه مطيع پروردگار باشد و از معاصى اجتناب ورزد، و سزاوارترين مردم به شقاوت كسى است كه نافرمانى پروردگار كند و اطاعت وى را ترك نمايد و شهوات نفسانى را بر رضاى رحمانى ترجيح دهد. پرسيد: چه كسى خداوند را فرمانبردارتر است؟ گفت: آن كسى كه بيشتر متابعت فرموده الهى كند و در دين حق را سختر باشد و از اعمال بد دورتر باشد.شاهزاده گفت: حسنات و سيّئات كدام است؟ حكيم گفت: حسنات عبارت از صدق نيّت و عمل صالح و سخن نيكو است و سيّئات عبارت از سوء نيّت و سوء عمل و سخن بد است. گفت: صدق نيّت چيست؟ گفت: ميانه روى در قصد و همّت، گفت: سخن بد چيست؟ گفت: دروغ، گفت: سوء عمل چيست؟ گفت: معصيت خداى تعالى، گفت: مرا خبر ده كه ميانه روى در قصد و همّت چيست؟ گفت: در ياد داشتن زوال و انقطاع دنيا و ترك امورى كه موجب غضب الهى و وبال اخروى است.شاهزاده گفت: سخا چيست؟ حكيم گفت: اعطاى مال در راه رضاى خداوند، پرسيد: كرم چيست؟ گفت: تقوى، پرسيد: بخل چيست؟ گفت منع كردن حقوق از اهلش و گرفتن آن از غير محلّ خويش، پرسيد: حرص چيست؟گفت: ميل به دنيا و نظر انداختن به امورى كه در آن فسادى است و ثمره آن نيز عقوبت اخروى است، پرسيد صدق چيست؟ گفت: آن كه خود را فريب ندهى و به خود دروغ نگويى، پرسيد: حماقت چيست؟ گفت: دل به دنيا دادن و ترك كردن امور بادوام و باقى، پرسيد دروغ چيست؟ گفت: آنكه انسان به خودش دروغ بگويد و به هواى نفسانى شادان باشد و امور دين خود را به تأخير بيندازد، پرسيد: كدام يك از مردم در صلاح و شايستگى كاملترند؟ گفت: آنكه عقلش كاملتر باشد و عواقب امور را بيشتر ملاحظه كند و دشمنانش را بهتر بشناسد و از آنها بيشتر دورى كند. گفت: مرا خبر ده كه اين عاقبت چيست و آن دشمنان كه گفتى عاقل آنها را مى شناسد و از آنها حذر مى كند چه كسانى هستند؟ گفت: عاقبت عبارت از آخرت است و فنا عبارت از دنياست، پرسيد: آن دشمنان چه كسانى هستند؟ گفت: حرص و غضب و حسد و حميّت و شهوت و ريا و لجاجت در راه باطل.شاهزاده پرسيد: كدام يك از اين دشمنانى كه برشمردى قوى تر و احتراز از آن سزاوارتر است؟ حكيم گفت: در حرص خشنودى نيست و موجب شدّت غضب مى گردد و در غضب جور غالب و شكر اندك است و موجب دشمنى بسيار مى گردد، و حسد بدترين عمل براى نيّت و بدترين پندار است و حميّت باعث لجاجت عظيم و گناهان شنيع مى شود، و كينه سبب طولانى شدن عداوت و كمى رحمت و شدّت قهر و سطوت است، و ريا از هر مكرى شديدتر و مكتوم تر و دروغ تر است، و لجاجت آدمى را در خصومت زود عاجز مى كند و موجب قطع اعتذار مى گردد.پرسيد: كدام يك از مكرهاى شيطان در هلاك انسان بليغ تر است؟ گفت: مشتبه كردن نيك و بد و ثواب و عقاب و اينكه هنگام ارتكاب شهوات انسان را از ديدن عواقب امور باز مى دارد. پرسيد: حق تعالى چه قوّه اى به آدم كرامت فرموده است كه به واسطه آن بتواند بر اين صفات ذميمه و اعمال قبيحه چيره شود؟ گفت: علم و عقل و عمل نمودن به آن دو و صبر كردن بر خواهشها و اميد داشتن به ثوابهايى كه در دين بيان فرموده و بسيار ياد كردن فناى دنيا و نزديكى آجال و محافظت كردن بر آنكه امور فانيه ناقض امور باقيه نگردد و عبرت گرفتن از امور گذشته براى عواقب آنها و محافظت كردن بر آنچه خردمندان مى دانند و بازداشتن نفس از عادات سيّئه و واداشتن آن به عادات حسنه و خلق نيكو و اينكه انسان آرزوهايش را به اندازه عيش محدود خود قرار دهد كه آن عبارت از قناعت و عمل صبورانه و رضاى به كفاف و ملازمت قضاى الهى است، و شناختن آنچه كه در آن شدايد و سختى هاست و آنچه كه در افراط اكتساب وجود دارد و تسلّى دادن خود بر چيزهايى كه در دنيا از آدمى فوت مى شود خوشدل بودن بر آنها و دست برداشتن از امورى كه تمامى ندارد و بينا شدن به امورى كه بازگشت آدمى به آن است، و برگزيدن راه رشد و فرو گذاشتن راه گمراهى، و اطمينان داشتن بر آنكه كار نيك پاداش و كار بد كيفر دارد و شناخت حقوق و حدود تقوى و عمل كردن بر نصيحت و خوددارى از پيروى هوى و ارتكاب شهوات و پيشه ساختن حزم و ايستادگى تا اگر به او بلايى رسد معذور باشد و ملامت نشود.شاهزاده پرسيد: كدام خلق و خو گرامى تر و عزيزتر است؟ گفت: تواضع و نرم سخن گفتن با برادران دينى؟ پرسيد: كدام عبادت نيكوتر است؟ گفت: وفا و دوستى. گفت: مرا خبر ده كه كدام روش افضل است؟ گفت: دوست داشتن صالحان. پرسيد: كدام ذكر افضل است؟ گفت: آن كه در باره امر به معروف و نهى از منكر باشد، پرسيد: كدام دشمن سخت تر است؟ گفت: گناهان. شاهزاده گفت: مرا خبر ده كه كدام يك از فضيلتها افضل است؟ گفت: راضى بودن به كفاف در معيشت، گفت: مرا خبر ده كه از آداب كدام يك بهتر است؟ گفت: آداب دينى، پرسيد: چه چيزى جفاكارتر است؟ گفت: پادشاه سركش و دل سر سخت، پرسيد: چه چيزى داراى غايت دورترى است: گفت: چشم حريص كه از ديدن دنيا پر نمى شود. پرسيد: كدام كار عاقبت پليدترى دارد؟ گفت: جستن رضايت مردم در كارى كه موجب غضب خداوند است، پرسيد: آن چيست كه زودتر بر مى گردد و زير و رو مى شود؟ گفت: دل پادشاهانى كه براى دنيا كار مى كنند.گفت: مرا خبر ده كه كدام فسق زشت تر است؟ گفت: با خدا پيمان بستن و آن را شكستن، پرسيد: چه چيز است كه زودتر از هر چيز قطع مى شود؟ گفت: دوستى فاسق، پرسيد: چه چيزى خيانتكارترين است؟ گفت: زبان دروغگو، پرسيد: آن چيست كه پنهان ترين است؟ گفت: شرّ رياكار نيرنگ باز، پرسيد: شبيه ترين امور به دنيا چيست؟ گفت: خوابهاى پريشان، پرسيد: راضى ترين مردم چه كسى است؟ گفت: آن كس كه به خداى تعالى خوشبينتر و باتقواتر باشد و از ذكر خدا و مرگ و انقطاع مدّت غفلت نورزد، پرسيد: در دنيا چه چيزى موجب سرور بيشتر است؟ گفت: فرزند باادب و زن سازگار كه در تحصيل آخرت ياور وى باشد، پرسيد: در دنيا كدام درد ملازمتر است؟ گفت: فرزند و زن بد كه گريزى از آنها نيست، پرسيد: كدام آسايش راحتى بيشترى دارد؟ گفت: راضى بودن آدمى به بهره خود در دنيا و مأنوس بودن با صالحان.سپس شاهزاده به حكيم گفت: اى حكيم حواست را جمع كن كه مى خواهم مهمترين سؤال خود را از تو بپرسم بعد از آنكه حقّ تعالى مرا بينا گردانيد بر امورى كه بدان جاهل بودم و دين را روزى من كرد بعد از آنكه از آنها نااميد بودم.حكيم گفت: از هر چه مى خواهى بپرس. شاهزاده گفت: مرا خبر ده از حال كسى كه در طفوليّت به پادشاهى رسيده و عمر خود را به بت پرستى گذرانيده و از لذّات دنيا تغذيه كرده و به آنها معتاد شده و با آنها پرورش يافته تا آنكه به پيرى رسيده و ساعتى از اين روش نادانى به خداى تعالى و از شهوترانى بركنار نبوده و براى رسيدن به نهايت اين شهوات دنيويه آماده بوده و آن را پيشه خود ساخته و بر هر كارى ترجيح داده و بر انجام آن جسور شده تا به جايى كه همان را راه هدايت تصوّر كرده و گذشت روزگار او را بيشتر گرفتار ساخته و فريفته و شيفته آن مذهب باطل و پيروانش كرده است.و بصيرتش وى را واداشته كه نسبت به امر آخرتش جهالت ورزد و آن را فراموش كرده و خوار شمارد و به واسطه قساوت قلب و خبث نيّت و سوء رأى در آن سهل انگارى كند و روز به روز عداوتش زياده گردد با جماعتى كه مخالف دين او و پيرو دين حق اند و از ترس ظلم و دشمنى وى حق را اظهار نمى كنند و خود را نهان كرده و چشم به راه فرج هستند، آيا چنين كسى با اين اوصاف را اميد آن هست كه در آخر عمر آن مذهب باطل را ترك كند و از آن اعمال قبيحه نجات يابد و به جانب امرى كه فضيلت آن ظاهر و حجّت آن واضح و بهره هاى آن بسيار است ميل كند و به دين حق درآيد و به مرتبه اى برسد كه گناهان گذشته اش آمرزيده شود و اميد ثوابهاى اخروى داشته باشد.حكيم گفت: صاحب اين اوصاف را شناختم و دانستم چه چيز تو را به بيان اين مسأله فراخوانده است.شاهزاده گفت: اين دريافت و فراست از تو بعيد نيست با آن درجه علم و فهمى كه خداوند به تو كرامت فرموده است.حكيم گفت: صاحب اين اوصاف پادشاه است و آنچه كه تو را به بيان آن فراخوانده عنايتى است كه به او دارى و اهتمامى است كه در باره كارهاى او معمول مى دارى، زيرا كه بر پدر شفقت دارى و مى ترسى كه مبادا در آخرت به عذابهايى كه براى امثال او مقرّر فرموده معذّب شود و نيّت تو آن است كه حقوق الهى را در باره پدر ادا كنى و مى پندارم كه در هدايت پدر نهايت سعى و اهتمام به جاى آورى و او را از هولهاى عظيم و عذابهاى دائمى رهايى بخشى و به سلامت و راحت ابدى كه حقّ تعالى در ملكوت سماوات براى مطيعان مقرّر فرموده برسانى.شاهزاده گفت: در بيان منويّات من حرفى را فروگزار نكردى و آنچه در خاطر من بود بيان فرمودى، پس آنچه در امر پدرم اعتقاد دارى بيان كن كه مى ترسم او را مرگ فرا رسد و به حسرت و ندامت گرفتار شود در آن وقتى كه پشيمانى او هيچ فايده اى ندارد و مرا در اين امر صاحب يقين گردان و اين عقده را از خاطره من بگشا كه بسيار غمگينم و چاره اش را نمى دانم. حكيم گفت: اعتقاد ما آن است كه هيچ مخلوقى را از رحمت پروردگارش دور نمى دانيم و هيچ كس را نااميد از لطف و احسان حقّ نمى كنيم مادام كه زنده است هر چند كه سركش و طاغى و گمراه باشد زيرا حقّ تعالى خود را براى ما به رحمت و مهربانى و شفقت وصف فرموده است و ما به اين صفات او را شناخته ايم و با اين اوصاف به او ايمان آورده ايم و جميع عاصيان را به استغفار و توبه فرمان داده است، از اين رو اميدوار به هدايت او هستيم ان شاء اللَّه.روايت كرده اند كه در زمانهاى پيشين پادشاهى بود كه صيت دانش او در آفاق منتشر شده بود و بسيار ملايم و مهربان و مدبّر بود و دوست مى داشت كه در ميان امّتش عدل و صلاح جارى كند و در ميان ايشان مدّتى با نهايت نيكى پادشاهى كرد و چون در گذشت رعايا بر او ناله و افغان كردند و يكى از زنان وى باردار بود و منجّمان و كاهنان مى گفتند كه فرزند او پسر خواهد بود و آنها هم كسى را بر خود پادشاه نكردند و وزراى پادشاه سابق امور مملكت را اداره مى كردند و موافق قول منجّمان پسرى متولّد شد و اهل مملكت تا يك سال پس از تولّد آن پسر به جشن و سرور و لهو و لعب و عيش و نوش روزگار گذرانيدند تا آنكه جمعى از دانشمندان و ربّانيّون آنها به مردم گفتند: اين فرزند عطيّه اى بود كه حقّ تعالى به شما كرامت فرموده و سزاوار بود در برابر اين نعمت حقّ تعالى را شكرگزارى مى كرديد كه معطى اين نعمت است، شما به جاى شكر او كفران نعمت كرديد و شيطان را از خود راضى ساختيد، اگر اعتقاد شما آن است كه اين فرزند را شيطان اعطا كرده است پس او را شكرگزار باشيد.مردم گفتند: ما اين عطيّه را از جانب خدا مى دانيم و او بر ما اين نعمت را ارزانى داشته است. دانشمندان گفتند: اگر شما مى دانيد كه خدا اين نعمت را به شما كرامت فرموده است، پس چرا او را به خشم مى آوريد و غير او را خشنود مى كنيد؟ مردم گفتند: اى حكما و اى دانشمندان الحال آنچه بايد كرد بفرمائيد نصيحت شما را پذيرفتيم و به فرموده شما عمل مى كنيم. دانشمندان گفتند: بايد ترك متابعت شيطان كنيد و مسكرات و سازها و لهو و لعب را به كنارى نهيد و به طاعات و عبادات خشنودى پروردگار خود را طلب كنيد و چند برابر آنچه شكر شيطان و اطاعت او كرديد شكر خداوند به جاى آوريد تا حقّ تعالى گناهان شما را بيامرزد. مردم گفتند: بدنهاى ما تاب تحمّل جميع آنچه شما فرموديد ندارد.دانشمندان گفتند: اى نادانان! چگونه اطاعت كرديد كسى را كه هيچ حقّى بر شما نداشت و معصيت مى كنيد كسى را كه حقّ واجب و لازمى بر شما دارد؟ و چگونه بود كه بر انجام كارهايى كه سزاوار نبود توانا بوديد امّا در انجام اعمال نيكو و سزاوار اظهار ضعف و ناتوانى مى كنيد؟گفتند: اى پيشوايان دانش و حكمت، شهوتها در نفس ما قوى و لذّتهاى دنيا بر ما غالب شده است، چون اين دواعى در نفس ما قوى است انجام كارهاى بد بر ما آسان است و مى توانيم متحمّل مشقّتهاى آن شويم و نيّات خير در ما ضعيف شده است و به اين سبب مشقّت طاعات بر ما گران و دشوار است، پس از ما راضى باشيد كه به تدريج از اعمال ناشايست خود دست برداريم و به طاعات روى آوريم و اين بار گران را يكباره بر ما تحميل نكنيد. گفتند: اى سفيهان! شما زادگان نادانى و برادران گمراهى نباشيد كه انجام شهوات بر شما سبك و اسباب سعادت اخروى بر شما گران باشد. گفتند: اى آقايان حكما و اى پيشوايان دانشمند ما از فشار سرزنش شما به آمرزش خداى تعالى پناه مى بريم و از شدّت و عنف شما به پرده عفو الهى مى گريزيم، شما ما را به ضعف و سستى و جهالت و پستى نسبت ندهيد زيرا پروردگار ما كريم و مهربان و آمرزنده است، پس اگر اطاعت او نمائيم گناهان ما را مى بخشد و عبادات ما را چند برابر مى كند، ما سعى مى كنيم او را به همان اندازه كه در راه باطل سستى كرديم عبادت كنيم و به مقصود خود مى رسيم و خداوند ما را به حوائجمان مى رساند و بر ما ترحّم خواهد كرد، چنان كه بر ما ترحّم فرمود و ما را لباس وجود پوشانيد.چون چنين گفتند: دانشمندان اقرار بر صدق آنان كردند و به گفته ايشان راضى شدند و يك سال تمام نماز خواندند و روزه گرفتند و به عبادت مشغول شدند و صدقات عظيم دادند و چون سال عبادت منقضى گرديد كاهنان گفتند: اعمال اين مردم دلالت دارد كه اين پادشاه زمانى فاجر و ستمكار و گنهكار و زمانى ديگر نيكوكار و متواضع و خوش رفتار خواهد بود و منجّمان نيز با ايشان در اين سخن اتّفاق كردند.به آنها گفتند: اين حال را از كجا دانستيد؟ كاهنان گفتند: چون مردم به سبب اين مولود در ابتدا مشغول لهو و لعب شدند و در آخر به عبادت و بندگى روى آوردند دانستيم كه اين مولود نيز چنين خواهد بود. منجّمان هم گفتند: ما از استقامت زهره و مشترى چنين استنباط كرديم و زهره تعلّق به اهل طرب و بطالت و مشترى تعلّق به اهل علم و عبادت دارد و دانستيم كه اين دو حالت در او خواهد بود.اين طفل در نهايت تكبّر و سرمستى نشو و نما كرد و ستمى پيش گرفت كه مردم طاقت آن را نداشتند، دستوراتش همه جائرانه و ظالمانه بود و محبوبترين مردم نزد او كسى بود كه در اين امور با او موافقت كند و دشمن ترين مردم نزد او كسى بود كه با يكى از اين دستورات مخالفت ورزد و به جوانى و سلامتى و توانايى و پيروزى بر دشمن مغرور شده بود و سرور و خود بينى همه وجود وى را فراگرفته و از هر حيث كامروا شده بود تا آنكه به سنّ سى و دو سالگى رسيد، روزى زنان شاهزاده و پسران و كنيزان و پرده نشينان و اسبان نفيس و مركبهاى فاخر و خدمتكاران خاصّ خود را گرد آورد و دستور داد بهترين جامه هاى خود را بپوشند و خود را با بهترين زيورهايشان بيارايند و مجلسى در مقابل مطلع آفتاب براى وى بنا كنند كه سنگ فرش آن از طلا و به انواع جواهر آراسته شده باشد و طول آن مجلس يك صد و بيست ذرع و عرض آن شصت ذرع باشد و سقف و ديوارهاى آن نيز به زيورهاى قيمتى و انواع نقشهاى فاخر آراسته شده باشد و آنچه در خزاين او از نفايس اموال و جواهرات بود بيرون آوردند و مقابل وى در آن مجلس چيدند و فرمان داد امراى لشكرى و كشورى از سپهسالاران و نويسندگان و دربانان و اشراف و بزرگان و دانشمندان اهل مملكت همگى با نهايت زيب و زينت حاضر شوند و سواره نظام خود را فرمان داد كه بر اسبان نفيس خود سوار شوند و در مكانهاى مخصوص استقرار يابند تا از ايشان سان ببيند و مقصود او اين بود كه بر منظر رفيعى برآيد و عظمت پادشاهى و اسباب سلطنت و جمعيّت رعيّت و وسعت مملكت و كثرت لشكريان خود را مشاهده كند تا عيش و طرب او كامل گردد.چون چنين مجلسى را ترتيب داد با زيب و جلال به آن درآمد و بر تخت خود جلوس كرد و بر تمام بزرگان مملكت مشرف شد و آنان نيز به زمين افتاده و وى را سجده كردند، آنگاه به بعضى از غلامان خاصّ خود فرمود: اهل مملكت و رعيت خود را بر احسن وجوه مشاهده كردم اكنون مى خواهم منظر خويش را مشاهده كنم آئينه اى بياوريد و در آن نگريست و در اين اثنا كه جمال خود را مى ديد ناگاه نظرش به موى سپيدى افتاد كه در ميان ريش او مانند زاغ سپيدى كه در ميان زاغ هاى سياه ظاهر شده باشد نمودار بود و از مشاهده اين حال بسيار هراسان و غمگين شد و حالت چشمانش دگرگون گرديد و اثر اندوه بر جبينش نشست و شادى اش مبدّل به غم گرديد.سپس با خود گفت: اين نشانه آن است كه جوانى به پايان رسيده و ايّام سلطنت و كامرانى رو به زوال است، اين موى سپيد رسول نااميدى است كه خبر زوال پادشاهى را بر من مى خواند و پيشاهنگ مرگ است كه خبر مردن و پوسيدن را به گوش جانم مى رساند، هيچ نگهبانى نتوانست مانع آن شود و هيچ كس نتوانست آن را دفع كند تا آنكه به ناگاه به من رسيد و خبر مرگ و زوال پادشاهى را به من داد و چه زود شادى و خرّمى من دگرگون گردد و توانائيم منهدم شود و دژها و لشكريان من نتوانند مانع او شوند، اين است رباينده جوانى و نيرو و زايل كننده توانگرى و عزّت، اين است پراكنده كننده جمعيّت و قسمت كننده ميراث ميان دوستان و دشمنان و تباه كننده زندگى و لذّتها و خراب كننده عمارات و متفرّق سازنده جمعيّتها و پست كننده رفيعان و ذليل كننده عزيزان، اينك بر من فرود آمده و بار خود را فرود آورده و دامهاى خود را بر من گسترده است.آنگاه با پاى برهنه از تختش فرود آمد در حالى كه او را با محمل بالا برده و بر آن نشانيده بودند و لشكريان و معتمدان خود را فراخواند و گفت: اى مردم من در ميان شما چه كردم و در دوران پادشاهى با شما چه نوع سلوك نمودم؟ گفتند: اى پادشاه نيكو خصال از شكر نعمتهاى تو عاجزيم و اينك جانهاى خود را در راه فرمانبردارى تو فدا مى كنيم، آنچه خواهى بفرما كه به جان آماده ايم. گفت: دشمنى كه از او نهايت بيم و خوف را داشتم بر من درآمده است و هيچ يك از شما او را مانع نشديد تا بر من مستولى گرديد با آنكه شما معتمدان من بوديد و به شما اميدها داشتم گفتند: اى پادشاه اين دشمن كجاست؟ آيا ديده مى شود يا نه؟گفت: خودش ديده نمى شود امّا آثار و علاماتش را مى توان ديد، گفتند: اى پادشاه ما حقّ نعمتهاى تو را فراموش نكرده ايم و براى دفع دشمنان شما آماده ايم در ميان ما خردمندان و مدبّران فراوانند، دشمن خود را به ما بنما تا دفع شرّ او كنيم، گفت: من فريب شما را خوردم و به خطا بر شما اعتماد كردم و شما را براى خود به منزله سپر مى دانستم و چه اموالى به شما بخشيدم و چقدر شما را شريف گردانيدم و شما را از خاصّان خود قرار دادم تا مرا از شرّ دشمنان حفظ و حراست كنيد، آنگاه براى يارى شما شهرهاى محكم بنا كردم و قلعه هاى استوار ساختم و سلاح در اختيار شما قرار دادم و غم تحصيل مال و روزى را از شما برداشتم تا شما را انديشه اى غير از محافظت من نباشد و گمان من آن بود كه با وجود شما آسيبى به من نخواهد رسيد و اگر شما بر گرد من باشيد رخنه اى بر بنيان وجود من راه نخواهد يافت، اكنون با وجود جمعيّت شما چنين دشمنى به سراغ من آمده است، اگر اين از سستى و ضعف شماست كه قدرت بر دفع آن نداريد پس من در استحكام كار خود خطا كرده ام كه شما را با اين ضعف ياور خود كرده ام و اگر شما قادر بر دفع آن بوده ايد امّا از آن غفلت كرده ايد پس شما خيرخواه و مشفق من نبوده ايد. گفتند:اى پادشاه! اگر با سلاح و حربه و خيل بتوان مانع دشمن شما شد تا خون در رگ ماست در اجراى اين مهمّ آماده ايم، امّا اگر دشمنى به ديده ما درنيايد و او را نشناسيم نمى توانيم او را دفع كنيم.گفت: آيا من شما را براى دفع دشمنانم استخدام نكرده ام؟ گفتند: آرى. گفت: از كدام قسم دشمنان مرا محافظت مى كنيد؟ آيا از دشمنانى كه به من ضرر مى رسانند يا دشمنانى كه ضرر نمى رسانند؟ گفتند: از دشمنى كه ضرر مى رساند.گفت: آيا از هر دشمن ضرر رساننده اى محافظت مى كنيد يا از بعضى آنها؟ گفتند: از تمامى دشمنان ضرر رساننده تو را محافظت مى كنيم. گفت: اينك رسول مرگ در رسيده و خبر تباهى بدن و زوال پادشاهى مرا مى دهد و مى خواهد آنچه را بنيان كرده ام خراب كند و آنچه را جمع كرده ام پراكنده سازد و آنچه را درست كرده ام تباه كند و آنچه را اندوخته ام قسمت كند و كارهاى مرا تبديل كند و هر چه را استوار ساختم برباد دهد، و اين رسول از جانب مرگ خبر آورده كه به زودى دشمنان مرا شاد خواهد كرد و با فناى من درد سينه آنها را شفا خواهد داد و به زودى لشكر مرا پراكنده كند و انس مرا به تنهايى مبدّل گرداند و مرا بعد از عزّت خوار كند و فرزندان مرا يتيم سازد و جماعات مرا متفرّق كند و برادران و خاندان و نزديكان مرا بر عزاى من بنشاند و بند از بند من بگسلد و دشمنانم را در مساكن من جاى دهد.گفتند: اى پادشاه! ما مى توانيم تو را از شرّ مردم و جانوران درنده و حشرات زمين محافظت كنيم، امّا نمى توانيم مرگ و زوال را چاره كنيم و قوّت دفع آن نداريم. گفت: آيا چاره اى بر دفع اين دشمن وجود دارد؟ گفتند: نه. گفت: دشمنى دارم كه از اين دشمن خردتر است، آيا مى توانيد آن را دفع كنيد؟ گفتند: آن كدام است؟ گفت: درد و غم و اندوه گفتند: اى پادشاه! اينها را قدير و لطيف تقدير كرده است و چنان است كه از بدن و نفس برانگيخته مى شود و به تو مى رسد و هيچ كس بر دفع آنها قادر نيست و به حاجب و حارس ممنوع نگردد.گفت: دشمنى دارم كه از اين هم خردتر است. گفتند: آن كيست؟ گفت: آنچه كه در قضا گذشته است. گفتند: اى پادشاه! كيست كه پنجه در پنجه قضا افكند و مغلوب نگردد و كيست كه با آن ستيزه نمايد و مقهور نشود؟ گفت: پس شما چكاره هستيد؟ گفتند: ما قدرت بر دفع قضا و قدر نداريم و تو توفيق يافته اى و به حقايق امور پى برده اى، اكنون چه اراده مى فرمايى؟ گفت: مى خواهم به عوض شما يارانى را برگزينم كه مصاحبت من با آنها دائمى باشد و به عهد خود وفا كنند و برادرى آنها بپايد و مرگ حاجب ما و ايشان نشود و پوسيدگى و زوال آنها را از مصاحبت من باز ندارد و مرا بعد از مرگ تنها نگذارند و در زندگانى ترك يارى من نكنند و بتوانند امر مرگ را كه شما از دفع آن عاجزيد دفع نمايند.گفتند: اى پادشاه اينها كه وصف مى فرمايى چه كسانى هستند؟ گفت: كسانى كه من خود براى اصلاح شما آنها را تباه كردم و از بين بردم. گفتند: اى پادشاه! احسان خود را از ما باز مگير و با ما و ايشان هر دو ملاطفت فرما كه اخلاق تو پسنديده و كامل و رأفت و مهربانى تو عظيم و شامل است. گفت: مصاحبت شما براى من سمّ قاتل است و پيروى شما موجب كرى و كورى است و موافقت با شما زبان را لال مى كند. گفتند: اى پادشاه چرا چنين مى گويى؟ گفت: زيرا مصاحبت شما با من در فزون طلبى است و موافقت شما با من در جمع خزاين و اموال است و پيروى من از شما در امورى است كه موجب غفلت از امور آخرت مى گردد و شما مرا از آخرت دور مى كنيد و دنيا را در نظرم مى آراييد و اگر خيرخواه من بوديد مرگ را به من يادآورى مى كرديد و اگر مشفق من بوديد زوال و پوسيدگى را يادآور من مى شديد و براى من آنچه كه باقى مى ماند فراهم مى آورديد و در گردآورى امور فانيه زياده روى نمى كرديد كه اين منفعتى كه شما مدّعى آن هستيد سراپا ضرر است و اين دوستى كه اظهار مى كنيد بى گمان عداوت است و من به آنها نيازى ندارم و جملگى ارزانى شما باد! گفتند: اى پادشاه حكيم نيكو خصال! گفتارت را فهميديم و از صميم دل تو را اجابت مى كنيم و ما را بر تو حجّتى نيست كه حجّت تو تمام و غالب است، و ليكن اگر هيچ نگوئيم موجب فساد مملكت و نابودى دنيا و شماتت دشمنان ما خواهد شد كه به واسطه تبدّل رأى و انديشه و عزم شما حادثه بزرگى رخ داده است. گفت: آنچه به خاطرتان مى رسد بگوئيد و نترسيد و هر حجّتى كه داريد بيان كنيد كه من تا به امروز مغلوب حميّت و تعصّب بودم ولى امروز بر هر دو غالبم و تا به امروز هر دو بر من مسلّط بودند ولى اكنون بر آنها مسلّط شده ام و تا به امروز پادشاه شما بودم و ليكن بنده بودم امّا امروز از بندگى آزاد شده ام و شما را نيز از فرمانبردارى خود آزاد ساختم. گفتند: در زمان فرمانروايى بنده چه كسى بودى؟ گفت: من در آن زمان بنده هوى هاى نفسانى خود بودم و مقهور و مغلوب جهل و نادانى شده بودم و بندگى شهوات خود مى كردم، اما امروز اين بندگيها و طاعتها را از خود بريده ام و پشت سر افكنده ام.گفتند: اى پادشاه اكنون عزم شما چيست؟ گفت: قناعت و خلوت گزينى براى آخرت و ترك دنياى فريبنده و افكندن اين بار گران از دوش و آماده شدن براى مرگ و فراهم آوردن توشه براى آخرت، كه پيك مرگ در رسيده است و مى گويد به من فرموده اند كه از تو جدا نشوم تا مرگ فرارسد. گفتند: اى پادشاه اين پيك مرگى كه به سراغ تو آمده است كيست كه ما او را نمى بينيم و نشنيده ايم كه مرگ سفير مقدّمى داشته باشد! گفت: امّا آن پيك اين موى سپيد است كه در ميان موهاى سياه ظاهر شده و بانگ زوال و فنا در ميان جميع جوارح و اعضا در- داده است و همه او را اجابت كرده اند و امّا آن سفير مقدّم سستى و پيرى است كه اين موى سپيد نشانه آن است.گفتند: اى پادشاه آيا مملكت خود را فرو مى گذارى و رعيّت خود را به حال خود رها مى سازى؟ و آيا از وبال اين گناه نمى هراسى كه رعيّت را معطّل بگذارى؟ آيا نمى دانى كه بهترين ثوابها در اصلاح امور خلايق است و بالاترين صلاح امّت پيروى آنها از پادشاه و عدم هرج و مرج است پس چگونه است كه از گناه نمى ترسى و حال آنكه در هلاك خلايق گناهى است كه از ثوابى كه در اصلاح خود توقع دارى بيشتر است؟ آيا نمى دانى كه بهترين عبادت عمل است و دشوارترين عملها سياست بر رعيّت است و تو اى پادشاه بر رعيّت خود عدل مى كنى و با تدبير خود آنها را به صلاح مى آورى و به اندازه اى كه امور آنها را به صلاح آورى مستحقّ ثواب خواهى بود؟ اى پادشاه اگر صلاح امّت را فروگذارى آنان را تباه ساخته اى و اگر امّت خود را تباه كنى گناهى عايد تو مى شود كه از ثواب اصلاح نفس خود عظيم تر است.اى پادشاه آيا نمى دانى كه دانشمندان گفته اند: هر كه نفسى را تباه سازد نفس خود را تباه كرده است و هر كس نفسى را به صلاح آورد نفس خود را به صلاح آورده است و كدام تباهى بزرگتر از آنكه ترك رعيّتى كنى كه رهبر آنانى و ترك اقامت در امّتى كنى كه باعث انتظام امور ايشانى؟ اى پادشاه رداى پادشاهى را از دوش ميفكن كه آن وسيله شرافت دنيا و آخرت توست. گفت: سخن شما را فهميدم و در باره آن انديشه كردم، امّا اگر براى اجراى عدالت و صلاح در ميان شما و دريافت اجر از خداى تعالى پادشاهى را برگزينم و ياران و وزرايى نداشته باشم كه بعضى از امور مرا متكفّل شوند و خيرخواه و معاون من باشند، گمان ندارم بر اين كار توفيق يابم، آيا همگى شما مايل به دنيا نيستيد و به شهوات و لذّات آن رغبت نداريد؟ و با اين احوال اگر در ميان شما باشم از حال خود نيز ايمن نيستم و ممكن است به دنيايى كه اكنون قصد ترك و فروگذاشتن آن را دارم متمايل گردم و فريفته آن بشوم و اگر چنين كنم مرگ فرا مى رسد و مرا از تخت پادشاهى به دل خاك خواهد برد و پس از جامه هاى ديبا و لباسهاى مطرّز به طلا كه پوشيده ام خاك مرا مى پوشاند و بعد از منازل وسيع در قبر تنگ سكنى مى دهد و پس از لباس مكرمت جامه ذلّت مى پوشاند و در آنجا بى كس مى مانم و هيچ كس از شما با من نباشد، شما مرا از آبادانى به در مى بريد و در محلّ ويرانى مى اندازيد و گوشت بدن مرا خوراك پرندگان وحشى و حشرات زمينى قرار مى دهيد كه از مورچه تا حشرات بزرگتر از آن ارتزاق كنند و بدن من مردار گنديده شود و عزّت از من بيگانه گردد و خوارى يار من شود، در آن روز كسانى كه بيشتر از همه مرا دوست مى دارند با سرعت مرا زير خاك مى كنند و مرا با كرده هاى بد خود تنها مى گذارند در آن روز به غير از حسرت و ندامت چيزى براى من باقى نخواهد ماند و شما پيوسته به من وعده مى داديد كه دشمنان ضرر رساننده را از من دفع مى كنيد امّا در آن حال نه نفعى از شما به من مى رسد نه قادر بر دفع ضرر از من هستيد، پس من امروز چاره كار خود مى كنم، زيرا شما با من مكر كرديد و دامهاى فريب گسترديد.گفتند: اى پادشاه نيكو خصال ما آن نيستيم كه پيشتر بوديم چنان كه تو آن نيستى كه پيشتر بودى، آن كسى كه تو را از حال بد به حال نيك آورد ما را نيز متبدّل ساخت و راغب به خير و خوبى گردانيد، توبه ما را بپذير و خيرخواهى ما را از خود دريغ مدار. گفت: تا شما بر سر قول خود باشيد من نيز در ميان شما خواهم بود و اگر بر خلاف اين قول عمل كنيد مفارقت شما را بر مى گزينم.آن پادشاه در ملك خود باقى ماند و لشكريان او همگى بر سيرت و بندگى حق تعالى مشغول شدند و در بلاد آنها نعمت فزونى گرفت و بر دشمنانشان پيروز شدند و ملك آنها زيادت گرفت تا آن كه آن پادشاه درگذشت. مدّتى كه آن پادشاه با اين خصال حميده در ميان آنها زندگانى كرد سى و دو سال بود و تمامى عمر او به شصت و چهار سال بالغ گرديد.بوذاسف گفت: به شنيدن اين سخن جدّا مسرور شدم از اين باب حكايتى ديگر بيان كن تا موجب خوشحالى من گردد و شكر الهى را به جاى آورم. حكيم گفت: روايت كرده اند كه پادشاهى بود از پادشاهان صالح كه لشكريان خداپرست و خداترسى داشت و در زمان پادشاهى پدرش شدّت و تفرقه اى در ميان مردم بود و دشمنان برخى از شهرهاى آنان را تصرّف كرده بودند، ولى او مردم را به تقواى خداى تعالى و ترس از وى و يارى جستن از او فرا مى خواند و مردم را به مراقبت اعمال خود و پناه بردن به حقّ تعالى وامى داشت. و هنگامى كه پدرش از دنيا رفت و او بر سرير سلطنت نشست بر دشمنان ظفر يافت و رعايا جمعيّت خاطر يافتند و بلادش معمور و منتظم گرديد و چون فضل خداى تعالى را مشاهده كرد به خوشگذرانى و طغيان روى آورد و عبادت خداى تعالى را فرو گذاشت و كفران نعمت كرد و خداپرستان را كشت. بر اين حال پادشاهى او به طول انجاميد تا آنكه مردم دين حقّى را كه پيش از پادشاهى او برگزيده بودند فراموش كردند و اوامر او را اطاعت نمودند و به ضلالت و گمراهى شتافتند و بر اين حال بودند تا آنكه فرزندان آنها هم بر اين جهالت و بطالت نشو و نما كردند و عبادات الهى به كلّى از ميان آنها رفت و نام خداى تعالى را نمى بردند و به خاطرشان خطور نمى كرد كه غير از پادشاه معبودى در جهان باشد. و اين شاهزاده در زمان حيات پدرش با خداى تعالى عهد كرده بود كه اگر روزى پادشاه شود به گونه اى اطاعت الهى كند كه هيچ يك از پادشاهان گذشته نكرده باشند و بر آن توانا نشده باشند. امّا چون به پادشاهى رسيد غرور سلطنت آن نيّت را از خاطرش محو كرد و مستى فرمانروايى چندان او را بيهوش كرد كه چشم نگشود و به جانب حقّ نظر نيفكند. و در ميان امراى او مرد صالحى بود كه قرب و منزلتش نزد آن پادشاه بيشتر از ديگران بود و چون آن گمراهى و فراموشى پادشاه را مى ديد دلتنگ مى شد و مى خواست به او يادآورى كند كه چه پيمانى با خداى تعالى بسته است و ليكن از شدّت صولت و جبروت او جرأت نمى كرد و از دينداران كسى غير از او و يك شخص ديگر كه در اطراف مملكت مخفى شده بود و كسى نام و نشانش را نمى دانست باقى نمانده بود.روزى آن مرد مقرّب جمجمه پوسيده اى را برداشت و در جامه اى پيچيد و به مجلس پادشاه درآمد و چون به جانب راست پادشاه نشست آن جمجمه را بيرون آورد و در پيش خود گذاشت و با پاى خود بر آن مى زد تا آنكه استخوانهاى ريز و پوسيده آن مجلس را آلوده كرد. پادشاه از آن عمل بسيار خشمگين شد و اهل مجلس همه متحيّر شدند و جلّادان با شمشيرهاى خود منتظر اشاره پادشاه بودند تا خونش را بريزند ولى پادشاه جلوى خشم خود را گرفت و پادشاهان آن دوره با همه جبّارى و كفر خود براى رعيّت دارى و آبادى كشور خود بردبار بودند تا مردم را بهتر جلب كنند و بيشتر ماليات بستانند پادشاه به سكوت خود ادامه داد تا آنكه آن مرد جمجمه را در جامه پيچيد و برخاست. وروز دوم و سوم هم اين عمل را تكرار كرد و چون ديد كه پادشاه از اين جمجمه پرسش نمى كند و استنطاق به عمل نمى آورد روز ديگر يك ترازو و مشتى خاك هم با خود آورد و چون كار هر روز خود را تكرار كرد ترازو را به دست گرفت و درهمى در يك كفّه آن نهاد و در كفّه ديگر اندكى خاك ريخت تا دو كفّه برابر شد پس آن خاك را در چشم آن جمجمه ريخت و خاكى ديگر برگرفت و در دهان آن جمجمه ريخت.در آن حال ديگر پادشاه را طاقت نماند و گفت: مى دانم كه زيادى قرب و منزلت تو باعث شده است كه اين اعمال را در مجلس من انجام دهى مى پندارم كه از اين اعمال غرضى داشته باشى. آن مرد بر زمين افتاد و بر پاى پادشاه بوسه زد و گفت: اى پادشاه! ساعتى با خرد خود به من توجّه كن كه مثل كلام حكمت مثل تير است كه اگر بر زمين نرمى افتد مى نشيند و اگر بر زمين سخت افكنده شود قرار نمى گيرد، همچنين كلمه حق مانند باران است كه اگر بر زمين پاكيزه قابل كشت ببارد از آن گياه مى رويد و اگر بر شوره زار ببارد چيزى از آن نمى رويد. و هوسهاى مردم مختلف است و پيوسته عقل و هوس در دل آدمى خلجان مى كند و اگر هوس پيروز شود سفاهت و تندى كند و اگر عقل بر هوس ظفر يابد خطا و لغزشى از وى صادر نمى گردد. من از هنگام طفوليّت تاكنون دوستدار علم و دانش و به تحصيل آن راغب بوده ام و آن را بر هر كارى ترجيح داده ام و هيچ علمى نمانده است مگر آنكه از آن بهره وافر برده ام تا آنكه روزى در قبرستانى مى گشتم و اين جمجمه پوسيده را ديدم كه از قبرهاى پادشاهان سر برآورده است از غيرتى كه به امر پادشاهان دارم بر من ناگوار آمد و آن را با خود برداشتم و به منزل بردم و با گلاب شستشو دادم و ديبا بر آن پوشانيدم و گفتم اگر اين جمجمه پادشاهى است اكرام من در آن اثر كند و به زيبايى و خرّمى خود باز گردد و اگر جمجمه گدايى باشد اكرام من در او اثر نكند و چندين روز اين عمل را تكرار كردم و هيچ تغييرى در او حاصل نگرديد و چون اكرام من در او تأثير نكرد يكى از غلامان خود را كه از ديگران پست تر بود طلبيدم و به او فرمان دادم كه به آن جمجمه اهانت كند و ديدم كه اين حالت نيز در او هيچ تأثير نكرد، آنگاه دانستم كه اكرام و اهانت به حال او يكسان است و چون اين حالت را در او مشاهده كردم به نزد حكيمان رفتم و از احوال آن جمجمه از ايشان پرسش كردم، ايشان نيز علمى نداشتند و چون مى دانستم كه پادشاه منتهاى علم و معدن حلم است هراسان به نزد تو آمدم و چون مرا نسزد كه از شما پرسش كنم لا جرم سكوت كردم و دوست داشتم كه مرا آگاه كنى كه آيا آن جمجمه پادشاه است يا جمجمه گدا؟ و چون در تفكّر حال آن درمانده شدم با خود گفتم كه ديده پادشاهان را هيچ چيز پر نمى كند و حرص ايشان به مرتبه اى است كه اگر تمام زير آسمان را به تصرّف درآورند قانع نمى شوند و بر تسخير بالاى آسمان همّت مى گمارند امّا ديده آن جمجمه با خاكى به وزن يك درهم پر شد و همچنين نظر كردم به دهان اين جمجمه و با خود گفتم اگر اين دهان پادشاهان باشد چيزى آن را پر نمى سازد امّا مشتى خاك آن را پر كرد، حال اگر مى گويى كه اين جمجمه گدايى است با تو احتجاج مى كنم كه آن را از قبرستان پادشاهان برداشتم و اگر باور نمى كنى مى روم و جمجمه هاى پادشاهان و گدايان را مى آورم و اگر براى جمجمه هاى آنها فضلى باشد مطلب آن چنان است كه تو مى گويى و اگر بگويى آن از جمجمه هاى پادشاهان است پس بدان اى پادشاه! كه او نيز به مانند تو داراى شوكت و زينت و رفعت و عزّت بوده و اكنون به اين حالت رسيده است و نمى پسندم اى پادشاه كه روزى جمجمه تو به اين حال افتد و لگدمال شود و به خاك درآميزد و كرمها آن را بخورد و كثرت تو به قلّت و عزّت تو به ذلّت مبدّل گردد و حفره اى كه طول آن كمتر از چهار ذراع است تو را در بر گيرد و پادشاهيّت را به ميراث برند و يادت منقطع گردد و هر چه كردى تباه شود و آنان كه اكرام كردى خوار شوند و آنان كه خوار ساختى گرامى شوند و دشمنانت شاد شوند و دوستانت گم شوند و زير خاك نهان شوى كه اگر تو را بخوانيم نشنوى و اگر اكرامت كنيم نپذيرى و اگر اهانتت كنيم خشم نگيرى و فرزندانت يتيم شوند و زنانت بيوه گردند و شوهرانى غير تو را براى خود برگزينند.چون پادشاه اين سخنان را شنيد بر خود لرزيد و اشك از ديدگانش روان شد و فرياد وا ويلا بلند كرد و چون آن مرد اين تغيير حال را در او ديد دانست كه گفتارش در دل پادشاه تأثير كرده است جراتش افزون شد و از اين سخنان با او مكرّر گفت. پادشاه گفت: خدا به تو جزاى خير دهد و به بزرگان ديگرى كه در اطراف من هستند خير ندهد. مقصود تو را دانستم و در كار خود بصيرت يافتم و مردم داستان توبه او را شنيدند و دانشمندان به جانب او آمدند و عاقبتش به خير شد و مدّتى ديگر در قيد حيات بود آنگاه در گذشت.شاهزاده گفت: فصلى ديگر از اين امثال برايم بازگو حكيم گفت: روايت كرده اند كه در زمانهاى بسيار دور پادشاهى بود كه فرزندى نداشت و علاقمند بود كه فرزندى داشته باشد و به انواع معالجاتى كه مردم خود را علاج كنند متوسّل شد و فايده اى نبخشيد تا آنكه در اواخر عمرش يكى از زنان او باردار گرديد و پسرى به دنيا آورد و رشد كرد و چون به راه افتاد روزى گامى برداشت و گفت: به معاد خود جفا مى كنيد آنگاه گام ديگرى برداشت و گفت: پير مى شويد. آنگاه گام سوم را برداشت و گفت: سپس مى ميريد. و بعد از آن به حال صباوت خود بازگشت.پادشاه دانشمندان و منجّمان را طلبيد و گفت: در طالع اين فرزندم نظر كنيد و مرا از حال او خبر دهيد. آنها در شأن و كار او نگريستند و چيزى عايدشان نشد و درماندند چون پادشاه دانست كه آنان نيز در امر او حيرانند او را به دايگان داد تا تربيت كنند. تنها يكى از منجّمان گفت: اين طفل پيشوايى از پيشوايان دين خواهد شد و پادشاه نگهبانان بر او گماشت كه از او جدا نشوند تا آنكه به سنّ شباب رسيد و روزى خود را از دست نگهبانان رهانيد و به بازار آمد و ناگهان چشمش به جنازه اى افتاد، پرسيد: اين چيست؟ گفتند: انسانى است كه در گذشته است. گفت: چه او را كشته است؟ گفتند: پير شد و ايّام عمرش به سرآمد و اجلش فرا رسيد و مرد. پرسيد: آيا پيشتر صحيح و زنده بود؟ راه مى رفت و مى خورد و مى آشاميد؟ گفتند: آرى، از آنجا به راه خود ادامه داد و پيرمرد فرتوتى را ديد، از روى تعجّب در او نگريست و گفت: اين چيست؟ گفتند: پيرمردى فرتوت است كه جوانيش فنا شده و عمرى طولانى از وى سپرى شده است. گفت: آيا اين كودك بوده سپس پير شده است؟ گفتند: آرى. از آنجا به راه خود ادامه داد و مرد مريضى را ديد كه بر پشت خوابيده بود از روى تعجّب در وى نگريست و پرسيد: اين چيست؟ گفتند: مردى مريض است، گفت: آيا او تندرست بوده و سپس مريض شده است؟ گفتند: آرى. گفت: به خدا سوگند اگر راست مى گوئيد همه مردم ديوانه اند.از طرفى ديگر چون شاهزاده در جايگاه خود نبود به جستجوى وى برآمدند و او را در بازار يافتند آمدند و او را گرفتند و بردند و وارد خانه كردند و چون بر سراى خود داخل شد به پشت خوابيد و چشم به سقف خانه انداخت و مى گفت: اين چوبها چه بوده است؟ گفتند: زمانى درخت بوده آنگاه خشك شده و آن را بريده اند و اين بنا را ساخته اند و روى آن انداخته اند و در حينى كه مشغول اين سخنان بود پادشاه به نزد موكّلان كس فرستاد كه ببينيد آيا تكلّم مى كند يا چيزى مى گويد؟ گفتند: آرى سخن مى گويد ولى از روى وسواس و خيالبافى سخن مى گويد. چون آن سخنان را براى پادشاه نقل كردند بار ديگر دانشمندان و منجّمان را طلبيد و از حال شاهزاده پرسش كرد، هيچ كس چيزى نمى دانست مگر همان مرد كه گفته بود او پيشواى دينى خواهد شد. و پادشاه نيز از سخن او خوشش نيامد. يكى از آنان گفت: اى پادشاه اگر زنى را به همسرى وى در آورى اين حال از وى زايل خواهد شد. پادشاه سخن او را پسنديد و در اطراف تفحّص كردند و زنى را كه نيكوتر و زيباتر از آن نبود يافتند و او را به همسرى شاهزاده درآورد و براى جشن عروسى وى مجلسى آراست و نوازندگان به نواختن و بازيگران به بازى مشغول شدند و چون هياهو و صداهاى آنها بلند شد شاهزاده پرسيد: اين صداها چيست؟ گفتند: اينها بازيگران و نوازندگانند كه براى عروسى شما گرد آمده اند. شاهزاده ساكت شد و پاسخى نگفت. چون مجلس به پايان رسيد و شب فرا رسيد، پادشاه عروس را طلبيد و گفت: فرزندى به غير از اين پسر ندارم و او را بسيار عزيز مى دارم. مى خواهم چون تو را به نزد او برند به شيوه مهربانى و ملاطفت و به افسون شيرين زبانى و حسن مصاحبت دل او را به سوى خود متمايل كنى، و چون عروس به نزد وى به حجله درآمد مهربانى و ملاطفت آغاز كرد و دست در گريبان پسر انداخت. شاهزاده گفت: شتاب مكن كه شب دراز و ايّام صحبت بسيار است، مبارك باد، صبر كن تا شام بخوريم و شراب بنوشيم و دستور داد شام آوردند خود به خوردن طعام مشغول شد آن زن شراب مى نوشيد و آن قدر صبر كرد تا مستى آن زن را ربود و به خواب رفت.آنگاه برخاست و دربانان و پاسبانان را نيز غافل كرد و از خانه به در رفت و در شهر گردش مى كرد تا آنكه به پسرى هم سنّ و سال خود برخورد لباس خود را به دور افكند و بعضى از لباسهاى آن پسر را پوشيد و تا توانست خود را ناشناس كرد و به اتّفاق آن پسر از شهر بيرون رفتند و تا نزديك صبح راه مى رفتند و چون هوا روشن شد از ترس تعقيب در گوشه اى نهان شدند. از طرف ديگر، بامدادان كسان ملك نزد عروس آمدند و ديدند كه او خواب آلود است و پسر را نديدند، پرسيدند: همسرت كجاست؟ گفت: الساعه در كنار من بود، و چندان كه او را طلب كردند نيافتند. امّا شاهزاده و دوستش شبها راه مى رفتند و روزها خود را نهان مى كردند تا آنكه از مملكت پدر خارج شد و به مملكت پادشاهى ديگر درآمد.و اين پادشاه ديگر را دخترى بود در نهايت حسن و جمال، و از بسيارى محبّتى كه به آن دختر داشت عهد كرده بود كه وى را به شوهر ندهد مگر به كسى كه خود او بپسندد. به اين سبب غرفه اى رفيع و عالى براى او بنا كرده بود كه بر شارع عام مشرف بود، آن دختر پيوسته در آن غرفه مى نشست و بر مردمى كه از آن شارع رفت و آمد مى كردند مى نگريست تا اگر كسى را بپسندد اعلام نمايد. ناگاه چشمش به شاهزاده افتاد كه به همراه دوستش با جامه هاى كهنه مى رفتند. كس نزد پدر فرستاد كه اينك من كسى را براى همسرى خود برگزيدم، اگر مرا به كسى تزويج مى كنى، آن كس همين جوان است، و مادر دختر نيز سررسيد و به او گفتند: دخترت جوانى را به شوهرى برگزيده است و چنين مى گويد. مادر از شنيدن اين سخن مسرور شد. آن پسر را به او نشان دادند و او به سرعت تمام به نزد پادشاه آمد و گفت دخترت مردى را پسنديده است. پادشاه نيز خواست تا او را ببيند، آنگاه گفت: پسر را به من نشان بدهيد و او را از دور به پادشاه نشان دادند. پادشاه دستور داد لباس رعايا براى او بياورند و آن را پوشيد و از كاخ فرود آمد، و از پسر بازپرسى كرد و پرسيد: تو كيستى و اهل كجايى؟ پسر گفت: چرا از من بازپرسى مى كنى من يكى از مردمان فقيرم. گفت: تو غريبى و رنگ و رويت به رنگ و روى مردمان اين شهر مانند نيست. پسر گفت: من غريب نيستم، پادشاه تلاش بسيارى كرد تا او را به درستى بشناسدولى او سرباز زد و چيزى نگفت. پادشاه دستور داد مأموران مخفى او را زير نظر بگيرند و ببينند كجا مى رود و چه مى كند؟ امّا چيزى دستگيرشان نشد. پادشاه به خانه خود بازگشت و به خانواده خود گفت مردى را ديدم كه گويا شاهزاده بود و توجّهى به خواسته هاى شما ندارد. ديگر بار به طلب او كس فرستاد تا او را حاضر كنند، به او گفتند: پادشاه تو را مى طلبد. پسر گفت: مرا با پادشاه چكار است؟ به او حاجتى ندارم و او چه مى داند كه من كيستم؟ به اجبار او را به نزد پادشاه آوردند براى او تختى نهاد و او بر آن نشست و همسر و دخترش را نيز فراخواند و در پس پرده نشانيد. آنگاه به آن پسر گفت: تو را براى امر خيرى طلبيده ام، مرا دخترى است كه عاشق تو شده، مى خواهم او را به عقد تو درآورم و اگر فقيرى پروا مكن تو را بى نياز مى كنم و شريف و رفيع مى گردانم. پسر گفت: مرا به آنچه مى خوانى نيازى نيست، اى پادشاه! اگر خواهى مثلى برايت بيان كنم. پادشاه گفت: بگو.جوان گفت: روايت كرده اند كه پادشاهى بود و پسرى داشت و آن پسر دوستانى براى خود برگزيده بود، روزى آن دوستان طعامى مهيّا كرده و پسر پادشاه را دعوت كردند تا به خارج شهر روند، رفتند و به ميگسارى مشغول شدند تا آنكه همه مست شدند و افتادند، نيمه هاى شب شاهزاده از خواب بيدار شد و به ياد خانواده خود افتاد به قصد منزل بيرون آمد و كسى از دوستانش را بيدار نكرد و مستانه به راه افتاد، در مسير راه گذارش به قبرستانى افتاد و در عالم مستى گمان كرد كه مدخل خانه اوست، داخل شد، بوى مردگان به مشام مى رسيد و او پنداشت روائح طيّبه است، به يك مشت استخوان مردگان برخورد و گمان كرد بستر آسايش اوست، و به جسدى كه به تازگى مرده بود رسيد و پنداشت معشوقه اوست، دست در گردن آن جسد انداخت و تمام شب آن را مى بوسيد و با آن عشقبازى مى كرد، چون صبح شد و به هوش آمد ديد دست در گردن مرده اى متعفّن كرده و جامه هاى خود را به انواع كثافات آلوده كرده است، نظرى به قبرستان و مردگان افكند و به هراس افتاد از آنجا بيرون آمد و در نهايت شرمندگى و انفعال و دور از چشم مردم خود را به دروازه شهر رسانيد و ديد باز است. داخل شد و به نزد خانواده خود رفت و از اينكه كسى او را نديده است مسرور بود، آن لباسها را از تن به درآورد و شستشويى كرد و لباسهاى پاكيزه پوشيد و خود را معطّر ساخت.اى پادشاه! خدا عمر تو را طولانى كند، آيا مى پندارى چنين شخصى ديگر بار و به اختيار خود به آن قبرستان برود و چنان كند؟ گفت: نه. جوان گفت: آن منم! پادشاه به همسر و دخترش رو كرد و گفت: آيا نگفتم كه اين جوان به آنچه شما مى خواهيد رغبتى ندارد؟ مادر دختر گفت: اوصاف و كمالات دختر مرا چنان كه بايد براى او بيان نفرمودى! اگر رخصت فرمايى من بيرون آيم و با وى سخن گويم. پادشاه به آن پسر گفت: زن من مى خواهد به نزد تو آيد و با تو سخن گويد و تاكنون به حضور مردى نيامده و با هيچ مردى سخن نگفته است. پسر گفت: اگر دوست دارد بيايد. زن بيرون آمد و در مقابل او نشست و گفت: از اين معامله ابا مكن، حقّ تعالى خير فراوان و نعمت بى پايان به سوى تو فرستاده است و ردّ چنين نعمتى سزاوار نيست، بيا تا دختر خود را به عقد تو درآورم اگر بدانى كه پروردگار چه بهره اى از حسن و جمال و رعنايى به او كرامت فرموده است قدر اين نعمت را خواهى دانست و محسود عالميان خواهى شد. آن پسر به جانب پادشاه رو كرد و گفت: آيا براى اين حال مثلى بيان كنم؟ گفت: بگو.گفت: جمعى از دزدان با يك ديگر اتفاق كردند كه به خزانه پادشاه دستبرد زنند و از زير ديوار خزانه نقبى زدند و داخل شدند و كالاهايى ديدند كه هرگز نديده بودند و در ميان آنها سبويى از طلا بود كه مهرى از طلا بر آن زده بودند.گفتند: از اين سبو بهتر چيزى نيست آن را از طلا ساخته اند و مهرى از طلا بر آن نهاده اند و آنچه در آن است البتّه از اين هم برتر است. آن را برداشتند و بردند و به نيستانى درآمدند و همگى همراه بودند كه مبادا بعضى خيانت كنند، چون در آن سبو را گشودند، چند افعى زهرآگين در آن بود از جا جستند و آنها را كشتند.اى پادشاه خدا عمر تو را طولانى كند، آيا مى پندارى كسى باشد كه احوال آن جماعت را شنيده باشد و حال آن را سبو را بداند و دستش را درون آن سبو و در دهان آن افعى ها برد؟ گفت: نه گفت: آن منم، آنگاه دختر به پدرش گفت:مرا رخصت ده كه خود بيرون آيم و با وى سخن گويم كه اگر حسن و جمال و تركيب و زيبايى خداداد مرا ببيند بى اختيار خواستگارى مرا قبول خواهد كرد.پادشاه به آن پسر گفت: دخترم مى خواهد به حضور تو آيد و بى حجاب با تو سخن گويد و تاكنون به حضور مردى نيامده و با هيچ اجنبى سخن نگفته است، گفت: اگر خواهد بيايد و دختر با نهايت حسن و جمال و غنج و دلال از پرده بيرون خراميد سلام كرد و گفت: آيا هرگز دخترى به مانند من در تندرستى و زيبايى و كمال و نيكويى ديده اى؟ من تو را دوست دارم و عاشقت هستم. آن پسر به جانب پادشاه روى كرد و گفت: آيا براى اين حال مثلى بيان كنم؟ گفت: بگو.گفت: روايت كرده اند كه پادشاهى دو پسر داشت و يكى از آن دو توسّط پادشاهى ديگر اسير شد و فرمان داد او را در سرايى حبس كردند و گفت هر گاه كسى بر آن سرا گذر كرد سنگى بر آن اسير زند و آن پسر در اين حال مدّتى در حبس بود تا آنكه برادر آن پسر به پدر گفت: اگر رخصت فرمايى به جانب برادر خود بروم شايد بتوانم بجاى او فديه اى دهم و يا با حيله اى او را خلاصى بخشم.پادشاه گفت: برو و آنچه از اموال و امتعه و اسبان خواهى با خود بردار و زاد و راحله همراه او كرد و خوانندگان و نوحه گران به همراه وى روان شدند و چون به نزديكى شهر آن پادشاه رسيد پادشاه را از قدوم او آگاه كردند و او به مردم شهر فرمان داد كه از او استقبال كنند و در بيرون شهر منزلى مناسب براى وى معيّن كرد. آن پسر در آن منزل فرود آمد و كالاهاى خود را گشود و به غلامان خود دستور داد كه با مردم خريد و فروش كنند و در معامله با آنها مساهله و مسامحه كنند و كالاها را هم به قيمت ارزان بفروشند و آنان نيز چنين كردند و چون ديد كه مردم سرگرم خريد و فروش اند ايشان را غافل ساخته و به تنهائى به شهر درآمد و از جايگاه حبس برادر آگاه بود خود را به آنجا رسانيد و سنگريزه اى برداشت و به آنجا پرتاب كرد تا از وجود برادر در آنجا اطمينان حاصل كند.چون سنگريزه به برادر اصابت كرد فرياد برآورد و گفت: مرا كشتى، نگهبانان به هراس آمده و به سراغ او آمدند و پرسيدند چرا فرياد كشيدى؟ در اين مدّت تو را عذابها و آزارها كرديم و مردم بر تو سنگهاى گران انداختند، جزع نكردى و فريادى نكشيدى، اكنون از سنگ ريزه اين مرد چرا به فرياد آمدى؟ گفت: مردم مرا نمى شناختند امّا اين مرد مرا مى شناسد. برادر به سر منزل و بر سر بنه خود بازگشت و به مردم گفت: فردا صبح زود بياييد تا پارچه ها و كالاهايى را براى شما بيرون بياورم كه هرگز مانند آن را نديده باشيد، آن روز برگشتند و فردا صبح همگى آمدند دستور داد پارچه ها را گشودند و خوانندگان و نوحه گران و اصحاب لهو و لعب را فرمود كه هر يك به شيوه خود مردم را سرگرم كند و مردم سرگرم شدند آنگاه به نزد برادر آمد و زنجيرهاى او را پاره كرد و گفت غم مخور كه تو را مداوا مى كنم و او را برگرفت و از شهر بيرون آورد و بر جراحتهاى او مرهم نهاد چون اندكى آسوده شد و قدرت حركت بهم رسانيد او را بر سر راه گذاشت و گفت از اين راه برو كه به دريا مى رسى و كشتى مهيّا كرده ام بر آن كشتى بنشين كه تو را به وطن مى برد چون اندكى راه رفت از بخت بد به چاهى درافتاد كه در آن اژدهايى عظيم بود و در آن چاه درختى روئيده بود چون به آن درخت نظر افكند ديد بر آن درخت دوازده غول مأوا كرده اند و در زير درخت دوازده شمشير برهنه برّان نهاده اند پس سعى بسيار كرد و به انواع حيله ها از آن درخت بالا رفت و خود را از شاخه اى به شاخه اى ديگر رسانيد و به صد افسون از آن مهلكه خلاصى يافت و خود را به دهانه چاه رسانيد و از آنجا به ساحل دريا آمد و ديد كشتى آماده حركت است در آن نشست و به جانب وطن رهسپار گرديد. اى پادشاه! خدا عمر تو را طولانى گرداند. آيا مى پندارى چنين كسى دوباره به آن چاه مخوف باز گردد؟ گفت: نه. گفت: آن منم، و از ازدواج با آن جوان مأيوس شدند و آن جوانى كه به همراهى هم از شهر فرار كرده بودند پيش آمد و آهسته به شاهزاده گفت: مرا به ياد آنان بياور و او را به عقد من در آور.شاهزاده به پادشاه گفت: اين جوان مى گويد: اگر پادشاه مصلحت مى داند اين سايه مرحمت را بر سر من افكند و دختر خود را به عقد من درآورد. گفت: چنين نمى كنم. گفت در اين باب مثلى بيان كنم؟ پادشاه گفت: بگو. گفت: مردى رفيق جمعى شده بود و همگى به كشتى نشستند و چندين شبانه روز طىّ مسير كردند آنگاه در نزديكى جزيره اى كه غولان در آنجا ساكن بودند كشتى آنها شكست و رفيقان آن مرد همگى غرق شدند و امواج دريا تنها آن مرد را سالم به جزيره افكند. آن غولان در جزيره دريا را نظاره مى كردند و آن مرد به نزد ماده غولى آمد و عاشق او شد و با او نكاح كرد تا آنكه شب گذشت و چون صبح شد آن ماده غول مرد را كشت و اعضاى او را ميان ياران خود قسمت كرد و بعد از مدّتى كه از اين واقعه گذشت شخص ديگرى به آن جزيره درآمد و دختر شاه غولان عاشق او شد و او را برد تا با او نكاح كند، ولى چون آن مرد از واقعه مرد سابق خبر داشت تا صبح از ترس نخوابيد و هنگام صبح كه آن غول به خواب رفت گريخت و خود را به ساحل رسانيد اتّفاق را كشتى در نزديكى ساحل بود، اهل كشتى را ندا كرد و به آنها استغاثه نمود و ايشان بر او ترحّم آوردند و او را سوار كشتى كردند و با خود بردند و به اهلش رسانيدند.بامدادان غولان ديگر به سوى آن غول آمدند و پرسيدند: آن مردى كه با او شب را به روز آوردى چه شد؟ گفت: از نزد من گريخت. غولان تكذيب وى كردند و گفتند: او را به تنهايى خورده اى و به ما حصّه اى نداده اى، اگر او را حاضر نكنى تو را مى كشيم. آن غول به ناچار سفر كرد تا به خانه آن مرد درآمد و به نزد او نشست و گفت: اين سفر بر تو چگونه گذشت؟ گفت: بلاى عظيمى در اين سفر پيش آمد و حقّ تعالى به فضل خود مرا از آن نجات داد و قصّه غولان را براى او باز گفت. آن غول گفت: اكنون از آن بلا خلاصى يافته اى؟ گفت: آرى، گفت: من همان غولم كه دوش نزد من بودى و اكنون آمده ام تا تو را ببرم. آن مرد شروع به تضرّع و استغاثه كرد و او را سوگند داد كه از كشتن من بگذر و من به عوض خود تو را به كسى دلالت مى كنم كه از من بهتر باشد. آن غول بر او ترحّم كرد و التماسش را پذيرفت و رفتند تا به پادشاه وارد شدند. غول گفت: اى پادشاه سخن مرا بشنو و ميان من و اين مرد حكم كن. من زن اين مرد هستم و او را بسيار دوست دارم ولى او از من كراهت دارد و از صحبت من بيزار است. اى پادشاه! موافق حقّ ميان من و او حكم كن. چون پادشاه آن زن را در نهايت حسن و جمال مشاهده كرد او را پسنديد و شيفته او شد و آن را به خلوت طلبيد و گفت: اگر تو اين زن را نمى خواهى او را به من واگذار كه من شيفته و عاشق وى شده ام. گفت: هر گاه پادشاه را ميل مصاحبت او هست، من دست از او بر مى دارم و الحقّ لياقت مصاحبت پادشاه را دارد و چنين زنى مناسب شاهان است و امثال ما فقيران قابل او نيستيم. پادشاه او را به خانه برد و با او بيتوته كرد و چون سحرگاه پادشاه به خواب رفت آن غول وى را پاره پاره كرد و گوشت او را به جزيره برد و ميان ياران خود قسمت كرد. اى پادشاه! آيا كسى را مى شناسى كه آن غول را بشناسد و باز همراهى وى كند؟ گفت: نه. و چون آن پسر اين سخن را از شاهزاده شنيد گفت: من نيز اين دختر را نمى خواهم و از تو مفارقت نمى كنم.آنگاه هر دو از نزد پادشاه خارج شدند و پيوسته حق تعالى را مى پرستيدند و در اطراف زمين سياحت مى كردند و از احوال جهان عبرت مى گرفتند و خداى تعالى به واسطه آن دو جمعيّت بسيار را هدايت كرد و شأن آن شاهزاده و آوازه او در آفاق منتشر شد و به فكر پدر خود افتاد و گفت: رسولى به نزد او بفرستم شايد او را از گمراهى برهانم و رسولى به نزد او فرستاد و به او گفت: فرزندت به تو سلام مى رساند و اخبار او را باز گفت. پادشاه و خانواده اش به نزد او آمدند و او نيز ايشان را از گمراهى رهانيد.سپس بلوهر به منزل خود بازگشت و چند روزى ديگر به نزد او آمد و شد مى كرد تا آنكه دانست ابواب هدايت را بر وى گشوده و او را به راه صواب دلالت كرده است آنگاه با او وداع كرده و از آن ديار بيرون رفت و بوذاسف حزين و غمگين باقى ماند و زمانى گذشت تا آنكه هنگام آن فرا رسيد كه به جانب اهل دين و عبادت رود و عامّه خلايق را هدايت كند، حق تعالى ملكى از ملائكه را به سوى وى ارسال كرد و در خلوت بر وى ظاهر شد، نزد او ايستاد و گفت: خير و سلامتى بر تو باد! تو در ميان بهائم و حيوانات گرفتارشده اى كه همگى به فسق و ظلم و جهالت گرفتارند. از جانب حقّ با تحيّت به نزد تو آمده ام و پروردگار خلايق مرا به نزد تو فرستاده است تا تو را بشارت دهم و امورى چند از امور دنيا و آخرت را كه بر تو نهان است به تو بياموزم، پس بشارت و مشورت مرا بپذير و از كلامم غافل مشو و لباس دنيا را از خود بيفكن و شهوات دنيا را رها كن و از ملك و سلطنت فانى دنيا كناره گيرى كن كه دوامى ندارد و عاقبت آن پشيمانى و حسرت است و ملك بى زوال و شادى هميشگى و آسايشى را كه هرگز متغيّر نشود طلب كن و راستگو و عدالت پيشه باش كه تو پيشواى مردمى و ايشان را به بهشت فرا مى خوانى.چون بوذاسف بشارت آن ملك را شنيد به سجده درافتاد و خداوند را شكرگزارى كرد و گفت: من مطيع پروردگار خويشم و از فرموده او در نگذرم پس اى ملك! مرا به اوامر خود فرمان ده كه سپاسگزار توأم و شاكر آن كسى كه تو را به نزد من فرستاده است كه او به من رحمت و رأفت دارد و مرا بين دشمنان رها نكرده است و من به آنچه برايم آورده اى اهتمام مى ورزم و در اجراى آن كوشش مى كنم. آن ملك گفت: من پس از چند روز به نزد تو بازمى گردم و تو را با خود خواهم برد، براى آن آماده باش و از آن غفلت مكن. پس بوذاسف عزم رفتن كرد و همّتش را بر آن كار قرار داد و هيچ كس را خبردار نكرد، تا آنكه هنگام رفتن فرا رسيد و در دل شب كه مردم در خواب بودند آن ملك آمد و گفت: برويم و آن را به تأخير ميفكن، بوذاسف برخاست و چون سرّ خود را با كسى جز وزيرش نگفته بود او نيز همراه شد و هنگامى كه خواست بر مركب سوار شود يكى از حاكمان بلاد كه جوانى خوش سيما بود آمد و او را سجده كرد و گفت: اى شاهزاده! كجا مى روى كه ما را در اين ايّام تنگى و سختى رخ داده است، اى مصلح و حكيم كامل آيا ما و مملكت و بلاد خود را ترك مى كنى؟ نزد ما بمان كه ما از هنگام ولادت تو تاكنون در رفاه و كرامت بوده ايم و آفت و بلايى به ما نرسيده است. بوذاسف او را ساكت كرد و گفت: تو در بلاد خود باش و همراهى اهل مملكت خود كن، امّا من به آنجا خواهم رفت كه مرا مى فرستند و چنان مى كنم كه مرا بدان فرمان مى دهند و اگر تو نيز مرا مدد كنى از عمل من نصيبى خواهى داشت.آنگاه بر مركب سوار شد و آن مقدار كه خداوند مقرّر فرموده بود سواره رفت بعد از آن از مركب فرود آمد و وزيرش اسب او را مى كشيد و با صداى بلند مى گريست و به شاهزاده مى گفت: با چه رويى پدر و مادر تو را ديدار كنم و به ايشان چه بگويم و به چه عذابى مرا خواهند كشت و تو چگونه طاقت سختى و آزارى را خواهى داشت كه به آن عادت نكرده اى و چگونه وحشت تنهايى را تحمّل خواهى كرد در حالى كه حتّى يك روز تنها نبوده اى و پيكر تو چگونه تحمّل گرسنگى و تشنگى و خوابيدن بر زمين و خاك را خواهد داشت؟ شاهزاده او را نيز ساكت كرد و تسلّى داد و اسب و كمربند خود را به وى بخشيد. وزير به پاى شاهزاده افتاد و بر آن بوسه مى زد و مى گفت: اى آقاى من! مرا در وراى خود تنها مگذار، مرا نيز همراه خود ببر كه پس از تو براى من كرامتى نخواهد بود و اگر مرا همراه خود نبرى سر به بيابانها مى گذارم و در سرايى كه انسانى باشد پا نمى نهم. شاهزاده باز او را ساكت كرد و تسلّى داد و گفت: دل برمدار كه من كس نزد پادشاه مى فرستم و به او سفارش مى كنم كه به تو اكرام و احسان كند.آنگاه شاهزاده جامه پادشاهى را از تن بدر آورد و به وزيرش داد و گفت: لباس مرا در بركن و ياقوت گرانبهايى كه بر سر داشت به او داد و گفت: آن را بردار و به همراه اسبم روان شو و چون بر پادشاه وارد شدى او را سجده كن و اين ياقوت را به وى بده و سلام مرا به او و همگى بزرگان برسان و به آنها بگو: چون من در حال دنياى فانى و آخرت باقى متردّد شدم در باقى رغبت كردم و از فانى كناره گرفتم و چون اصل و حسب ملكوتى خود را دانستم و دوست و دشمن خود را شناختم و ميان يار و بيگانه تميز قائل شدم، دشمنان و بيگانگان را ترك كردم و به اصل و حسب خود پيوستم. امّا پدرم چون اين ياقوت را ببيند خوشحال مى شود و چون جامه هاى مرا در بر تو ببيند به ياد من خواهد افتاد و محبّت مرا به تو خواهد دانست و اين معنى مانع از آن مى شود كه به تو آسيبى برساند.سپس وزير برگشت و بوذاسف به پيش مى رفت تا آنكه به فضاى پهناورى رسيد و سر بالا كرد و درخت بسيار بزرگى را ديد كه در كنار چشمه اى روئيده است درختى به زيبايى تمام كه شاخه ها و برگها و ميوه هاى شيرين فراوان داشت و پرندگان كثيرى بر شاخه هاى آن درخت نشسته بودند از ديدن آن مسرور و خوشحال شد و پيش رفت تا به آن رسيد و پيش خود آن را تعبير و تفسير مى كرد و مى گفت: آن درخت بشارت نبوّتى است كه به او رسيده است و آن چشمه آب علم و حكمتى است كه آن را سيراب مى كند  و آن پرندگان مردمانى هستند كه نزد من آيند و دين و حكمت بياموزند، و در اين ميان كه او ايستاده بود و چنين تعبير و تشبيه مى كرد، ناگاه چهار ملك را ديد كه پيشاروى او حركت مى كردند و او هم در پى ايشان روان شد و آنها او را برداشته و به آسمانها بردند و از علوم و معارف آن قدر به وى كرامت شد كه احوال نشئه اولى كه عالم ارواح است و نشئه وسطى كه عالم ابدان است و نشئه اخرى كه عالم قيامت است همگى بر او ظاهر گرديد و احوال آينده نيز بر وى نمايان شد، بعد از آن او را بر زمين آوردند و حقّ تعالى يكى از آن چهار ملك را مقرّر فرمود كه پيوسته همراه وى باشد و زمانى در آن بلاد درنگ كرد، و بعدها به سرزمين سولابط كه سرزمين پدرش بود بازگشت. چون پادشاه خبر آمدن وى را شنيد با اشراف و امرا و اعيان مملكت به استقبال او بيرون آمد و او را گرامى داشتند و توقير و تعظيم فراوان كردند و جميع خويشان و دوستان و لشكريان و شهروندان به خدمت او آمدند و بر او سلام كردند و نزد او نشستند. او هم سخنان بسيارى گفت و مهربانيها كرد و گفت:سخنان مرا به گوش جان بشنويد و دلهاى خود را فارغ سازيد تا بر استماع سخنان حكمت ربّانى كه نور بخش جانهاست توفيق يابيد و به علم كه راهنماى راه نجات است اعتماد كنيد و عقولتان را بيدار كنيد و حقّ و باطل و گمراهى و هدايت را از يك ديگر بازشناسيد.و بدانيد آنچه من شما را به آن دعوت مى كنم دين حقّى است كه حقّ تعالى بر انبياء و رسولان در قرون گذشته فرو فرستاده است و خداوند در اين زمان به سبب رحمت و شفقت خود ما را به آن دين مخصوص گردانيده است و خلاصى از آتش جهنّم به واسطه متابعت از آن حاصل مى شود و هيچ كس به ملكوت آسمانها نمى رسد و به آن داخل نمى گردد مگر آنكه ايمان بياورد و عمل خير انجام دهد، پس در اين دو امر كوشش كنيد تا راحتى جاويد و حيات ابدى بيابيد و بايد كه ايمان شما از روى طمع به زندگانى دنيا يا اميد به ملك زمين و طلب مواهب دنيوى نباشد بلكه بايد در ملكوت آسمانها طمع كرد و اميد به خلاصى از دوزخ داشت و نجات از ضلالت و رسيدن به راحت و آسايش آخرت را خواستار شد، زيرا كه پادشاهى و سلطنت در زمين زايل مى شود و لذّات آن منقطع مى گردد و كسى كه فريفته آن شود در هنگامى كه نزد جزا دهنده روز جزا بايستد هلاك و مفتضح مى شود و مرگ قرين بدنهاى شماست و پيوسته در كمين شكار ارواح شما نشسته است تا آن را به همراه اجساد به خاك مذلّت افكند.و بدانيد همچنان كه پرنده براى ادامه حيات از امروز به فردا بايد از قوّه بينايى و بالها و پاهاى خود استفاده كند آدمى براى حيات ابدى و نجات واقعى بايد از ايمان و عمل صالح و كارهاى نيك و تمام استفاده كند پس اى پادشاه و اى اشراف در آنچه كه مى شنويد تفكّر كنيد و آن را بفهميد و عبرت بگيريد و تا كشتى حاضر است از دريا عبور كنيد و تا راهنما و مركب و توشه هست از بيابان عبور نمائيد و مادام كه چراغ روشن است راه را طى كنيد و به معاونت اهل دين گنجهاى خير را بيندوزيد و با ايشان در اجراى خير و عمل صالح مشاركت كنيد و پيروان خود را اصلاح كنيد و يار آنها باشيد و آنها را به كار خير واداريد تا با شما به ملكوت نور درآيند و نور را بپذيريد و از فرائض خود مراقبت كنيد و مبادا به آرزوهاى دنيوى اعتماد كنيد و از شراب خمر و زناكارى و هر عمل زشت و نكوهيده ديگر كه كشنده روح و تن است بپرهيزيد و از حميّت و غضب و دشمنى و سخن چينى و هر چه كه براى خود بد مى شماريد بركنار باشيد و پاكدل و درست نيّت باشيد تا چون شما را اجل فرا رسد در راه راست باشيد.سپس از شهر سولابط نقل مكان كرد و به ساير بلاد رفت و شهرهاى كثيرى را درنورديد تا آنكه به سرزمينى رسيد كه آن را كشمير مى گفتند و در آن شهر مقام كرد و دلهاى مرده اهل آن را زنده نمود و در آنجا درنگ كرد تا مرگش فرا رسيد و تن را رها و به عالم نور صعود كرد و پيش از مرگش يكى از شاگردانش را كه ايابد مى ناميدند و پيوسته در خدمت و ملازمت وى بود فراخواند. او مردى كامل در امور بود و به او وصيّت كرد و گفت: پرواز من از اين عالم خاك نزديك شده است، شما فرائض الهى را محافظت كنيد و از حق به باطل متمايل نشويد و زهد و عبادت را پيشه سازيد. سپس دستور داد ايابد براى او مكانى بسازد و پاهاى خود را دراز كرد، سر به جانب مغرب و پاها به جانب مشرق نهاد و جان به جان آفرين تسليم كرد.</description>
                <category>Ashin</category>
                <author>Ashin</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 21:20:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مانی براساس روایت‌‌های نویسندگان دوران عباسی(ابن‌ندیم و بیرونی)</title>
                <link>https://virgool.io/@erodito/%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B3-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D9%86-%D9%86%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-abdbesp88di9</link>
                <description>این متن در اصل از کتاب الفهرست ابن‌ندیم و آثار الباقیه ابوریحان بیرونی استخراج شده. ابن‌ندیم در بخش نهم کتاب خودش یک گزارش در مورد چند دین ارائه می‌دهد. او اول از کلدانیان حَرانی و بعد مانویان و بعد مزدکیان و بابک خرمدین و بعد ادیان هند و چین می‌‎گوید. مفصل‌ترین بخش آن هم در مورد دین مانی‌ست و گزارش ابن‌ندیم یکی از مهم‌ترین گزارشات موجود در مورد مانی‌ست که تا قبل از یافتن متون مانوی قبطی(کِفَلایَه) و یا قطعات سُغدی در تورفان، بهترین و پرجزئیات‌ترین گزارش موجود از مانی بود و البته مهم‌تر از همه این تنها گزارش بی‌طرفانه از دین مانی بوده که در زمان خودش یک امر بی‌سابقه بوده و این اعتبار گزارش ابن‌ندیم از مانویت را دوچندان کرده‌ست. این گزارش در مورد مانی و دین او و فِرَق آن جزئیات بسیاری دارد و هنوز هم یکی از مهم‌ترین منابع در مورد مانویت به‌حساب می‌آید با اینکه البته الان با وجود کتب بازمانده مانوی قبطی یا سریانی و یا قطعات سُغدی تورفان ما منابع دست اول بیشتری از مانویت داریم با این‌حال گزارش ابن‌ندیم بسیار گزارش خوبی‌ست و به صورت مفصل در مورد مانی و باورها و نظرات او توضیحات مبسوطی ارائه کرده و البته تطابق خیره‌کننده‌ای هم با این منابع دارد. البته منابع کشف‌شده جزئیات بیشتری ارائه کردند. مشخص نیست ابن‌ندیم اطلاعات خود از مانویت را از چه منابعی بدست آورده و آن را در این مقاله از کتاب خودش خلاصه کرده ولی حدس زده می‌شود که او از شاپورگان استفاده کرده(البته شاید هم از منابع دیگر هم استفاده کرده چون او در گزارش خودش بارها نوشته مانی گفت مانی گفت و یا مانویان گفتند و این دو را از هم تمیز داده یعنی از کتب مانی گفته و هم از کتب مانویان) و او نام کتب مانی را هم در انتهای گزارش خود از مانویت آورده‌ست. به هرحال او از کتب خود مانوی‌ها استفاده کرده که در زمان او در بغداد موجود بوده و او آن‌ها را خود دیده و از آن‌ها استفاده کرده. منابع فعلی که داریم دقت زیاد او در استفاده از منابع را نشان می‌دهد. البته جزئیاتی هم هست که او در کتاب خود نیاورده ولی در قطعات یافت شده در تورفان ترکستان و یا کفالایه قبطی مصری هست. ولی با این‌حال کلیات بسیار مفصلی را از دین مانی در الفهرست خودش جمع کرده مخصوصا اسطوره خلقت مانویان را. البته ما از منابع کشف شده جزئیات بیشتری را از این اسطوره میدانیم ولی کلیت آن همین چیزی‌ست که ابن‌ندیم آن را در الفهرست خودش گزارش کرده‌ست.بعد از سخن در مورد غنوصیان بهتر‌ست که در مورد یکی از مهم‌ترین چهره‌های غنوصی‌ تاریخ یعنی مانی و باورهای او آشنا شد و او از باورهای غنوصی استفاده بسیاری کرده و آن را می‌توان در اسطوره خلقت آن مشاهده کرد.مهری که بر آن تصویر مانی و دو نفر دیگر(احتمالا شمعون و زکوا هست)روایت ابن‌ندیم در الفهرست از مانویاندین مانیمحمدبن‌اسحاق(احتمالا همان مورخ مشهور و نویسنده سیره نبوی) گوید مانی پسر فاتک(بابک) و او پسر ابوبرزام و از حسکانیان بود. نام مادرش میس و به قولی اوتاخیم و به قولی مرمریم، از فرزندان اشکانیان بود. گویند مانی اسقف قنی و عرَبان و از مردم حوحی‌ست که در حوالی بادرایا و باکسایا زندگی می‌کرد و پاهای کجی داشت(لَنگ بود).پاورقی‌ها:ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه نام واقعی مانی را قوربیقوس ثبت کرده.(حسکانیان گروهی اهل خراسان هستند. همون اشکانیان)(بادرایا و باکسایا از شهرهای اطراف بغدادست).(دیر قنی که در تالیفات عربان و مسیحیان زیاد آمده و گویند دختر امیری به‌نام قونی بیمار شد و به‌شفاعت مارماری(کشیشی) بهبود یافت و این دیر را اوائل قرون وسطی در شانزده فرسنگی(48 کیلومتری) بغداد ساخت که به‌مرور زمان ویران گردید.)(در معجم‌البلدان جوخی نام شهرستان بزرگی در حوالی بغداد بود.)گویند پدرش از همدانیان بود و به‌ بابِل آمده(منظور ناحیه بابل‌ست) و در مدائن در جایی به‌نام طیسفون که بت‌خانه داشت اقامت نمود.پاورقی:(مدائن در اصل به چندین شهر در کنار هم در ساحل دجله اشاره داشت و طیسفون و سِلوکیه مهم‌ترین شهر‌های آن بودند که مرکز حکومت‌های ساسانی و اشکانی و حتی سِلوکی‌ها یعنی جانشینان اسکندر در ایران هم بودند).فاتک(بابک) چون مردمان دیگر به آن بت‌خانه می‌آمد، روزی از روز‌ها، در آن بت‌کده صدای هاتفی(ندای غیبی) را شنید که به‌وِی گوید:«ای فاتک(بابک) گوشت نخور و شراب ننوش و زن نگیر». فاتک که این را شنید و سه روز این را شنید و برای همین به‌گروهی پیوست که در نواحی دست‌میسان(دشت میشان نزدیک مرز ایران و عراق در خوزستان) معروف به مغتسله(تعمید‌دهندگان) و هنوز هم در آن نواحی و بطائح(برکه‌‌ها) بازماندگان‌شان موجود و دارای مذهبی هستند که به فاتک امر گرویدن به آن شده بود.(مندائیان اهواز و جنوب عراق). زن فاتک به مانی باردار بود و همین‌که او را زایید چنین می‌پنداشت که خواب‌‌های خوبی برای پسرش می‌بیند و در حال بیداری دیده‌ست مثل این‌که کسی او را می‌گیرد و به آسمان می‌برد و برمی‌گرداند و چه بسا یکی دو روز مانده و برمی‌گردد. پدرش کسی را فرستاد که او را با خود به اقامت‌گاه‌ پدرش برده و نزد او تربیت یافته و به دین او درآمد. مانی از همان کودکی سخنان حکیمانه می‌‎گفت و دوازدهمین سالش که تمام شد چنانکه گویند از ملک جنان النور(شاه باغ‌های نور) که خداست وحی بر او نازل گردید و فرشته‌ای که این وحی را آورد توم نامیده می‌شد و در زبان نبطی معنای‌ش قرین‌ست(هم‌زاد). توم به او گفت که از این دین کناره‌گیری کن که تو از آنان نیستی و بر توست که پرهیزگاری و ترک شهوت‌رانی نمائی و هنوز هنگام ظهور تو نرسیده و برای آن‌که خُردسال هستی. و همین‌که بیست و چهارسالش به‌پایان رسید توم آمده و به‌وِی گفت: آن هنگام رسیده که ظاهر شوی و کار خود را برملا داری(مبعوث شدی.)سخنانی‌که توم به‌او گفت:«سلام بر تو ای مانی، از طرف خودم و از طرف خدایی که مرا به‌رسالت نزد تو فرستاد و تو را به‌پیامبری خود برگزیده و به تو امر می‌کند که مردم را به‌خودخوانی و از طرف او نوید حق را بشارت دهی و هر کوششی را بر خود هموار داری»مانویان گویند روزی‌که شاپور بن اردشیر(شاپور اول ساسانی) به‌تخت نشست او بر وی درآمد و تاج را برسرش گذاشت و آن روز یکشنبه اول ماه نیسان و آفتاب در برج حمل بود(یعنی اول فروردین ماه-شاهان ایران در روز اول نوروز تاج‌گذاری می‌کردند.) و دو نفر که از مذهب‌ش پیروی داشتند به نام شمعون و زکوا همراه‌ش بوده و پدرش نیز آمده بود تا سرانجام کار او را مشاهده نماید.محمد بن اسحاق(مورخ مشهور) گوید: مانی در سال دوم پادشاهی سلطنت قیصر غالوس(تیبریانوس گالوس) رومی(251-253 میلادی) ظاهر گردید و مرقیون در حدود یک‌صدسال قبل از او در دوران سلطنت قیصر ططوس انطونیانوس(تیتوس اورلیوس فولووس بویونیوس آریوس آنتونینوس،138-161 میلادی) بوده و سی سال پس از مرقیون، ابن‌دیصان(باردسانس) ظهور نمود و نامیده‌شدن‌ش به ابن‌دیصان از این جهت بود که در کنار نهری به نام دیصان(پردیسان) به‌دنیا آمد.مانی خود را همان فارقلیط می‌دانست که عیسی مسیح ظهور او را بشارت داده بود(مسیح در فصل پانزدهم انجیل گوید فارقلیط روح حق‌ست که پدرم او را فرستاد تا هرچیزی‌را به شما بیاموزد(ملل و نحل شهرستانی ج2 ص23)) و دین خود را از مذهب مجوسیت و نصرانیت درآورده و همچنین خطی که با آن کتاب‌های دینی را می‌‎نوشت از سریانی و فارسی استخراج شده بود. و مدت چهل سال پیش از برخورد با شاپور در شهرستان‌ها می‌گشت(ایالات ساسانیان) و فیروز(پیروز) برادر شاپوربن‌اردشیر(شاپور اول ساسانی) را به‌خود دعوت کرد و او وی‌را به‌برادرش شاپور رسانید.مانویان گویند هنگامی‌که بر شاپور در آمد بر دوش‌هایش نوری بود که مانند چراغی می‌درخشید، شاپور که آن‌را دید در نظرش بسیار گرامی و بزرگ جلوه نمود در حالی‌که قصد کشتن و در افتادن با وی‌را داشته ولی در آن برخورد بیمی از وی در دلش هویدا شده و از دیدارش خوشحال گردیده و از او پرسید برای چه آمده. او(مانی) به‌وی نوید داد که باز به‌سوی‌ش خواهد آمد و در همان وقت از وی چیزهایی خواست مثل گرامی داشتن پیروانش در آن شهر و سائر شهرهای مملکت تا بتوانند به‌هر شهری که خواسته باشند بروند و شاپور تمام خواسته‌های او را پذیرفت. و مانی، هندیان و چینیان و خراسانیان را به‌خود خوانده و در آن‌جاها نماینده از خود داشت.چیزهایی که مانی آورده و سخنان‌ش درباره صفات قدیمه خدای‌متعال و ساختمان عالم و جنگ‌هایی که بین نور و ظلمت برخواسته شدمانی گوید: پیدایش عالم از دو وجودست، یکی نور و یکی ظلمت و هریک از دیگری جدا بوده و نور اولین بزرگی‌ست که در شماره نیاید و او خداوند، شاه باغ‌های نور(ملک جنان‌النور)ست و پنج عضو دارد: حلم، علم، عقل، غیب و فطنت. بضمیمه پنج عضو دیگر که محبت، ایمان، وفا، مروت و حکمت‌ست. و چنین پندارد که خدا با این صفت‌ها ازلی بوده و دو چیز ازلی دیگر هم با اوست:یکی آسمان و یکی زمین.مانی گوید: اعضا آسمان پنج‌ست: حلم، علم، عقل، غیب و فطنت و اعضا زمین: نسیم، باد، نور، آب و آتش‌ست. وجود دیگر که ظلمت باشد پنج عضو دارد:ضباب(تندباد زمستانی) و حریق(آتش ویرانگر) و سموم(باد‌های گرم هولناک) و زهر و ظلمت.مانی گوید: آن وجود نورانی در کنار وجود ظلمت بوده و حائلی بین‌شان نیست و نور از یک طرف با آن برخورد دارد و از سمت بالا و راست و چپ نور را پایانی نیست و ظلمت از سمت پایین و راست و چپ پایانی ندارد.مانی گوید: شیطان از آن زمین تاریک است ولی نه اینکه ذاتا ازلی باشد بلکه جواهری‌که در عناصرش بوده(ذرات سازنده‌ش) ازلیت داشته و آن جواهر(ذرات) که در عناصرش جمع گردید شیطان از آن‌ها هستی یافت. سرش مانند شیر و بدن‌ش مثل اژدها و بال‌هایش همچو بال پرندگان و دُمَش مثل دُم ماهی و چهارپا مثل چارپایان دارد. و همین‌که این شیطان از ظلمت هستی یافت، هرچیزی را به‌دَم در کشید و بلعیده و تباه کرد و از سمت راست و چپ به‌جولان در آمده و رو به‌پایین آورد و در همه‌جا تباه‌کاری می‌نمود و ستیزه‌کنندگان با خود را نابود می‌ساخت. بعد قصد بالا رفتن نمود و پرتوافشانی نور را که دید ناراحت شده و چون میدید که همی بالاتر رود بلرزه افتاده و در خود فرو رفته و بعناصرش برگشت پس از آن بازقصد بالارفتن نمود، زمین نورانی از کار شیطان(ابلیس قدیم) و مقاصدی که در کشتار و تباهی داشت آگاه گردیده و این آگاهی او سبب آگاهی عالم فطنت سپس عالم غیب سپس عالم عقل و سپس عالم حلم گردید و شاه باغ‌های نورانی(ملک جنان‌النور) که از آن آگاه شد برای سرکوب او حیله به کار برد و با آنکه لشکریانش را توانایی سرکوب او بود خواست به‌خودی خود این‌کار را انجام دهد. ببرکت روح خود و عوالم پنج‌گانه و عناصر دوازده‌گانه‌ش نوزادی بوجود آورد که همان انسان قدیم بود و او را نامزد ستیز با ظلمت نمود.و انسان قدیم نیز خود را باجناس پنج‌گانه و پنج الهه نسیم و باد و نور و آب و هوا آراسته و آنها را سپر و سلاح خود قرار داد. اولین چیزی که بِتَن پوشید نسیم بود و بالای آن نسیم بزرگ نور خیره‌کننده را پوشید و بر آن نور پوششی از آب زلال گذاشته و در بادی تُند پنهان شد و سپس آتش نورانی را چون سپر و نیزه بدست گرفته و با شتاب از جنان(باغ‌های نورانی) به‌پایین آمده تا به‌مرز جنگ رسید. ابلیس قدیم نیز به‌اجناس پنجگانه خود: دود و حریق و ظلمت و سموم و ضباب روی آورده و آنها را زره و مامن خود قرار داده و با انسان قدیم رو در رو شده و مدت‌ها باهم جنگیدند و ابلیس قدیم بر انسان قدیم فائق گردیده و از نور او بلعیده و او را به‌اجناس و عناصرش دوره کرد(ابلیس قدیم و آرکون‌ها انسان قدیم را محاصره کردند و نورهای او را می‌بلعیدند). شاه باغ‌های نورانی الهه دیگری را بدنبال او روانه داشت و او را نجات داده و بر ظلمت پیروز گردانید و آنکه بدنبال انسان قدیم پایین آمد و انسان قدیم را از آن ظلمات(ابلیس قدیم و آرکون‌ها) رهایی بخشید و اسیرانی از ارواح ظلمت(آرکون‌ها) گرفت حبیب‌الانوار نام داشت.و گوید: پس از آن، بهجت و روح‌الحیاة به‌ آن مرز آمده و در آن اعماق دوزخ قدیم نگاه کرده و انسان قدیم و فرشتگان(آئون‌ها) را در محاصره ابلیس قدیم و همراهان شرارت پیشه او(آرکون‌ها) و آن حیات تیره و تار دیده(ظلمت) و روح‌الحیاة با صدای برق‌آسای بلندی به‌انسان قدیم ندائی در داد که به صورت الهه درآمد. و مانی گوید همین‌که ابلیس قدیم با انسان قدیم به‌هم گلاویز شدند اجزاء پنجگانه نور با اجزاء پنجگانه ظلمت به‌هم آمیخت و دود با نسیم مخلوط شد و این نسیم ممزوج از آن بوجود آمد که آن‌چه لذت و آسایش نفس و حیات حیوانی‌ست از نسیم و آن‌چه نابودی و آزارست از دود می‌باشد و حریق با آتش آمیخته شده که این آتش از آن بوده و آن‌چه سوزندگی و نابودی و فساد دارد از حریق و آن‌چه درخشندگی و روشنایی دارد از آتش‌ست(آتش نورانی) و نور با ظلمت آمیخته شده که این جسم‌های سطبر و کلفت چون طلا و نقره و امثال آن پیدا شد و آن‌چه صفا و زیبایی و نظافت و منفعت دارد از نور و هرچه چرکی و تیرگی و غلظت و قساوت دارد از ظلمت‌ست. و سموم با باد آمیخته شد که این باد از آن بوده و آن‌چه که منفعت و لذت دارد، از باد و هرچه موجب اندوه و شرم و زیان‌ست از سموم می‌باشد. و ضباب با آب آمیخته که این آب از آن بوده و چیزهای صفادار و گوارا و ملائم با نفس از آن آب و چیزهایی جدائی‌انداز و خفه‌کننده و موجب نابودی و سنگینی و افساد از سموم‌ست.مانی گوید: همین‌که اجناس پنجگانه ظلمت با اجناس پنجگانه نور آمیخته شدند، انسان قدیم تا ژرفنای آن مغاک پایین رفته و اجناس ظلمت را از بیخ و بن درآورد، تا بیشتر نشوند، و سپس به‌بالا و همان جایگاهی که در میدان جنگ داشت برگشت و به‌پاره‌ای از فرشتگان امر کرد، قسمت به‌هم آمیخته را به زمین ظلمت که در پشت زمین نور قرار داشت، بکشانند و در آسمان آویزان دارند، سپس یک فرشته دیگر را گماشت که آن اجزاء به‌هم آمیخته را نگهداری نماید.مانی گوید: شاه باغ‌های نور(ملک جنان‌النور) به‌پاره‌ای از فرشتگان خود امر کرد تا از آن اجزاء به‌هم آمیخته این عالم را خلق و بنا نماید تا اجزاء نورانی از اجزاء ظلمانی جدایی داشته باشد و او ده آسمان و هشت زمین آفرید و یک فرشته برای حمل آسمان‌ها و یکی هم برای برداشتن زمین گماشت. برای هر آسمان دوازده دروازه با دهلیزهای بزرگ و گشاد(تونل) قرارداد که هر دروازه روبروی دروازه‌ دیگر با دولنگه در بر یکایک آن دهلیزها بوده و درهای این دهلیزها هرکدام شش عتبه و هر عتبه سی‌جاده مشجر و هر جاده دوازده صف داشت و طول عتبه‌ها و جاده‌ها و صف‌ها به آسمان کشیده شد و فضای پایین‌ترین زمین را به‌آسمان وصل و به‌دورش خندقی گذاشت تا ظلمت‌های تصفیه شده از نور را در آن اندازد و در پشت خندق باروئی قرار داده بود که هیچ جزئی از ظلمت جدا شده از نور بیرون نرود.مانی گوید: پس از آن آفتاب و ماه را برای تصفیه نور این عالم آفرید و خورشید تصفیه‌‌‎کننده‌ی نوری‌ست که با اهریمنان گرما آمیخته(ارکون‌ها) و ماه تصفیه‌کننده نوری‌ست که با اهریمنان سرما آمیخته(ارکون‌ها) و همه اینها در یک ستونی از تسبیحات(عمودالسبح) و نیایش با سائر تسبیحات و تقدیسات و سخنان نغز و نیکوکاری‌ها به‌آسمان رود و به خورشید واگذار شود و خورشید آن را به‌ نوری که در ستون ستایش(عمود السبح-کهکشان راه‌شیری) و در بالای آن قرار می‌دهد و از آنجا(ستون ستایش) به‌سوی نور برگزیده و خالصی رهسپار می‌شود و این‌کار تا وقتی‌ست که از نور چیزی بماند که خورشید و ماه توانایی تصفیه آن را نداشته باشد. در این هنگام فرشته حامل زمین‌ها برکنار شود و فرشته دیگر کشش آسمان‌ها را رها کند و بالا و پایین درهم ریزد و آتشی به‌جوش و خروش درآید که در تمام اشیاء زبانه می‌کشد تا هر نوری که در آنها باشد به تحلیل رود.مانی گوید این خروش و زبانه‌کشیدن آتش در 1468 سال ادامه دارد و همین‌که این تدبیرها به‌پایان رسد و پتیاره روح ظلمت رستگاری نور و اوج‌گرفتن فرشتگان و لشکریان نگهبانان را بیند به‌زاری درآید و قصد جنگ نماید و سپاهیانی که دورش هستند(آرکون‌ها) وِی‌را سرزنش کنند و او به‌قبری فرو شود که برایش کنده بودند و بر آن سنگی به‌بزرگی دنیا گذارند که او را خورد و خمیر سازد و از آزارهای ظلمت خلاصی یابد. و الماسیه مانوی(فرقه‌ای از مانویان) چنین پندارند که از نور چیزکی در ظلمت باقی مانده‌ست.آغاز تناسل به‌مذهب مانیمانی گوید پس از آن آمیختگی بزرگ(اختلاط عظیم نور و ظلمت بعد از شکست انسان قدیم) هریک از اراکنه(جمع آرکون معرب آرخون یونانی به معنی حاکم که به شیطان هم این نام اطلاق می‌شود-ملل و نحل شهرستانی ج2ص133) و ستارگان و زجر(موجوداتی که ابرها را میرانند) و حرص و شهوت و گناه(هرکدام از اراکنه عظیم) با یکدیگر نزدیکی نموده(هم‌بستر شدند) و از آمیزش آنها انسان اول(با انسان قدیم اشتباه نشود) که همان آدم‌ست پدید آمد و این کار را دو آرکون مرد و زن انجام دادند و پس از آن آمیزش دیگری رخ داد که از آن زن زیبایی که حوا باشد پدیدار گردید و همین‌که فرشتگان پنج‌گانه در آن دور نوزدا نور و خوشبویی خدایی را که حرص(یک آرکون) ربوده بود و در آن‌ها نهاده بود مشاهده کردند، از بشیر و ام‌الحیاة و انسان قدیم و روح‌الحیاة خواستند کسی را روانی دارند تا آن نوزاد قدیم را رهایی و خلاصی بخشد و دانش و نیکوکاری را برایش روشن دارد و از آرکون‌ها نجاتش دهد.مانی گوید: آنها نیز عیسی را با یک الهه روانه داشتند که به‌سوی آن دو آرکون روی آورده و هردو را به‌زندان انداخته و آن دو نوزاد را نجات دادند و عیسی به نوزادی که آدم بود روی آورده و به‌سخن درآمده و بهشت و خدایان و دوزخ و اهریمنان(آرکون‌ها) و زمین و آسمان را برایش شرح داده و وی‌را از حوا ترسانیده و به‌آزارش نظر داده و از او خواست که از وی دوری جوید و او را از نزدیک شدن به‌وی هراسان داشت و او هم این کارها را انجام داد. سپس آن آرکون به سراغ دخترش که حوا بود آمده و از روی شهوتی که داشت با وی نزدیکی کرده و پسر زشت روئی زائید که اشقر(سرخ موی. مرد سرخ و سفید که سرخی او غالب باشد-فرهنگ معین) و نامش قائن(مرد اشقر) بود(قابیل) و این پسر با مادر خود نزدیکی کرده و پسر سفید رویی زاییده که نامش هابیل(مرد سفیدرو) بود. پس از آن قائن با مادر خود جمع‌شده و دو دختر از او آمد که یکی حکیمه‌الدهر(زن‌دانای روزگار-سوفیای غنوصی) و یکی ابنة‍‌الحرص(دختر حرص) نامیده شد و ابنة‌الحرص را قائن به‌زنی گرفته و حکیمه‌الدهر را به هابیل گذاشت که او را به‌زنی برداشت.مانی گوید: در حکیمه‌الدهر(سوفیای غنوصی) از نور و حکمت خدا بهره بود که در ابنةالحرص چیزی از آن دیده نمی‌شد و پس از این‌که یکی از فرشتگان گذارش به حکیمه‌الدهر افتاد به‌وی گفت خود را به‌خوبی نگهداری به‌نُما چون از تو دو جاریه(دختر؟) پیدا شود که شادمانی خداوند را به‌کمال رساند و سپس با او نزدیکی کرده دو دختر از او پیدا شد که یکی را فریاد و دیگری را برفریاد خواند. این خبر که به هابیل رسید از خشم برافروخته و اندوهی سراپایش را گرفته و به‌وی گفت این دو فرزند را از کجا آورده؟ همی‌پندارم از قائن باشند و اوست که با تو آمیزش نموده‌ست. حکیمه‌‎الدهر چگونگی صورت آن فرشته را برایش شرح داد و او وی‌را سرداده به نزد مادر خود رفته و از کار قائن شکایت نمود و گفت خبرداری که او با خواهر و زن من چه کرده‌ست؟ قائن که از این شکایت آگاه گردید قصد هابیل را نموده و با کوبیدن سنگی بر سرش وی‌را کشته و حکیمه‌الدهر را به‌زنی گرفت.مانی گوید پس از این که آرکون‌ها و آن صندید(دلاور،لقب آرکونی که با حوا جمع شده بود) و حوا آن کار را از قائن دیدند افسرده شده و صندید(آرکون) به حوا زبان سحر را آموخت تا آدم را سحر زده نماید و او(آدم) نیز رفته و این کار را انجام داده و اکلیلی از گل‌های شجر(شجرالحیات که همان‌ست که در تورات خدا آدم را از خوردن آن نهی کرد) برایش برد. همین‌که آدم او(حوا) را دید از زیادی شهوت با وی آمیزش نموده و حوا آبستن شده و مرد زیبا و خوب صورتی زائید. این خبر که به صندید(آرکون) رسید اندوهناک و بیمار شد و به حوا گفت این نوزاد از ما نبوده و بیگانه‌ست. حوا خواست آن نوزاد را بکشد ولی آدم او را گرفته و به حوا گفت من او را با شیر گاو و میوه‌جات درخت خوراکی خواهم داد و او را گرفته و با خود برد. صندید آرکون‌ها را روانه داشت تا آن درخت و گاو را بربایند و از آدم دور دارند. آدم این را که مشاهده کرد آن نوزاد را گرفته و سه دائره به دورش کشید. بر دائره اول نام شاه نور(ملک جنان نور) و بر دائره دوم نام انسان قدیم و بر دائره سوم نام روح‌الحیات را گذاشت و با خدای خود از در عجز و لایه درآمده و گفت اگر من گناهکار شمایم این نوزاد چه گناهی دارد. پس از این یکی از آن سه‌نفر(ظاهرا اشاره به اقانیم ثلاثه آب و آتش و هوا دارد) با شتاب در حالی‌که اکلیل بهاء را به‌دست داشت نزد آدم آمد و صندید و آرکون‌ها همین‌که آن را دیدند پی‌کار خود رفتند.مانی گوید پس از آن درختی بر آدم نمودار گردید که آن‌را لوطیس*(=لوتوس-نیلوفر) می‌گفتند و از آن شیری تراوش داشت که به‌کودک می‌داد و او را به‌نام خود خوانده و پس از چندی وی‌را شاتل(=شِیث seth) نامید.*(ظاهرا معرف کلمه افسانه لوتوس lotus لاتینی‌ست که نام میوه بسیار شیرین در ممالک lotophages آفریقا و خوراک آفریقاییان باستانی بود و گویند بیگانگان اگر آن را بخورند مملکت خود را فراموش کنند.)پس از این آن صندید(آرکون اعظم) به‌دشمنی با آدم و نوزاد برخواسته و به حوا گفت برو به‌نزد آدم، شاید بتوانی وی‌را به‌سوی ما بازگردانی و او نیز رفته و وی‌را فریب داده و از روی شهوت با وی آمیزش نمود. شاتل که وی‌را می‌دید به موعظه و سرزنش وی درآمده و گفت بیا با هم‌‌دیگر به‌مشرق و به سمت نور و حکمت خدا برویم و با هم بدانجا روانه شدند و آدم همانجا اقامت داشت تا از دنیا رخت بربسته و به‌بهشت نورانی رفت و شاتل و فریاد و برفریاد و مادرشان حکیمه‌الدهر به یک رویه و نهج در صدیقوت* بودند تا وفات یافتند و حوا و قائن و ابن‌الحرص به‌دوزخ رهسپار شدند.*(ظاهرا نام معبد بوده و از مشتقات صدیقون‌ست، ماتسوخ متخصص منداییان این کلمه را ماخوذ از mshina kusta به‌زبان سریانی می‌داند که مصطلح مندایی بوده و معنایش صداقت خالصانه در ایمان‌ست.)صفت زمین و آسمانی نوران آن دویی که با خداوند نور ازلیت دارندمانی گوید: زمین دارای پنج عضو نسیم، باد، نور، آب و آتش‌ست. و آسمان پنج عضو دارد:حلم، علم، عقل، غیبت و فطنت دارد و این اعضا ده‌گانه زمین و آسمان را عظمتی‌ست. زمین نور، جسمی شاداب و شادی‌بخش و درخشنده و تابانی دارد که پاکیزگی بی‌آلایش و زیبایی اجسام صورت به‌صورت، زیبایی به‌زیبایی، سپیدی به‌سپیدی، صفا به‌صفا، درخشندگی به‌درخشندگی، نور به‌نور، روشنایی به‌روشنایی، مناظر به‌مناظر، خوشبویی به‌خوشبویی، خوشگلی به‌خوشگلی، درها به‌درها، برج‌ها به‌برج‌ها، خانه‌ها به‌خانه‌ها، منزل‌ها به‌منزل‌ها، باغ‌ها به‌باغ‌ها، درخت‌ها به‌درخت‌ها، شاخه‌ها به‌شاخه‌های پر از جوانه و میوه، پرتو افشانی‌ها داشته، منظره‌ای‌ست شادی‌بخش و نوری‌ست که به‌رنگ‌های‌ گوناگون پرتوافشان بوده، پاره‌ای از پاره دیگر بهتر و باشکوفه‌تر‌ست. همه‌جا ابرهای سپید به‌هم پیوسته و همه‌جا سایه در سایه بوده و آن خداوند نور بر این زمین تا ابد بوده و هست.گویند روی این زمین خدا دوازده بزرگوار دارد که صورت‌شان همچو صورت اوست و همه‌دانا و همه خردمند هستند و بزرگانی دارد که نام‌شان جاویدان‌های پر کار توانا(العمار العاملون الأقوياء) بوده و نسیم، حیات این دنیاست.صفت زمین ظلمانی و گرمای آنمانی گوید زمین آکنده به‌گودال‌ها، مغاره‌ها، کرانه‌ها، باران‌ها، بنده‌ها و بیشه‌هاست، زمینی‌ست پخش و پلا و بریده بریده و پر از حرشه(هزارپا) چشمه‌های دودآگین‌ش از شهرها به‌شهرهاست و از بندهاست ببند‌ها و چشمه‌های آتش‌زایش از شهر‌ها به‌شهرها بوده و چشمه‌های تاریک آن از شهرها به‌شهرهاست. پاره‌ای بالا، پاره‌ای پایین و دودی که از آن برخیزد لانه مرگی‌ست که از اعماق چشمه‌هایی درآید که پایه‌های آن از هزاران تپه و ماهور و عناصر آتش و عناصر بادهای سخت و تاریک و عناصر آب‌های کوه و دره‌ها تشکیل گردیده‌ و این زمین ظلمانی مجاور زمین نورانی‌ست که در بالا بوده و آن در زیر قرار داشته و هیچ‌کدام را از جهت بالا و پایین نهایتی نیست.چگونه باید انسانی به‌این دین مانی درآید؟گوید کسی‌که می‌خواهد به این دین درآید باید آزمایشی از نفس خود کند و اگر دید به‌فرونشاندن شهوات و حرص توانایی دارد و می‌تواند از خوردن گوشت و شراب و از نکاح با زن و آزار آب و آتش و درخت و گیاه دست بردارد به این دین در آید و اگر چنین توانایی را ندارد از گروش به آن خودداری نماید و اگر دوست‌دار این دین‌ست ولی قدرت خواباندن شهوات و حرص را ندارد محافظت از دین و صدیقان(راهبان مانوی) را مغتنم شمرده و در مقابل کارهای زشتی که دارد اوقاتی را نیز برای نکوکاری و شب‌زنده‌داری و تضرع و زاری تخصیص دهد که همین امر وی‌را از عاجل و اجل بی‌نیاز گرداند و در روز بازگشت آن صورت دوم را خواهد داشت که ما(ابن‌ندیم داره اینو میگه) پس از این به‌ذکر آن خواهیم پرداخت.(اینجا واضحا اقتباس از دین بودا را شاهد هستیم که درش اکثر مردم حامی همین راهبان بودایی هستند که زندگی ریاضت‌کشانه‌ای دارند و باید برای رستگاری از این افراد حمایت کنند و هزینه زندگی آن‌ها را بپردازند).دینی که مانی آورد و چیزهایی را که واجب شمردمانی برای سماعین پیروان خود ده چیز را واجب شمرد که به‌دنبال آن سه خاتمه(مُهر) و هفت روز روزه‌داشتن در هر ماه‌ست. واجبات عبارت‌ست از ایمان به‌چهار بزرگ: خدا و نورش و توانایی‌ش و حکمت‌ش. خداوند که نامش بزرگ باد ملک جنان‌النور(شاه باغ‌های نور) و نور او خورشید و ماه و توانایی و قوت‌ش فرشتگان پنجگانه نسیم و باد و نور و آب و آتش بوده و حکمت‌ش همین دین مقدس‌(مانی)ست که بر پنج معنا استوارست. معلمان فرزندان حلم، مستمعان فرزندان علم، کشیشان فرزندان عقل، صدیقان فرزندان غیب و سماعان فرزندان فطنت(سلسله مراتب افراد در دین مانی). و واجبات ده‌گانه عبارت‌ست از ترک بت‌پرستی، دروغ‌گویی، بُخل و زُفتی، قتل، زنا، دزدی و آموختن علل و اسباب جادوگری. و پایداری در دو چیز که یکی نداشتن شک و تردید در دین و یکی هم سستی و کاهلی در کار دین باشد.مانی چهار یا هفت نماز را واجب دانست. به این ترتیب که با آب روان یا راکد مسح نماید(وضو بگیرد) و روبه‌روی خورشید بایستید و بعد به‌سجده افتاده و در سجده بگوید:مبارك هادينا الفارقليط رسول النور ومبارك ملائكته الحفظة ومسبح جنوده النيرون(مبارک‌ست راهنمای‌مان فارقلیط پیامبر ما و مبارک‌ست فرشتگان نگهبان او و مسبحان لشکریان نورانی‌ش). این را در سجده که گفت برخیزد و دیگر در سجده نمانده راست بایستد سپس در سجده دوم بگوید:مسبح أنت أيها النير مانى هادينا أصل الضياء وغصن الحياء الشجرة العظيمة التي هي شفاء كلها(به‌پاکی یاد شده تو ای مانی نورانی و راهنمای ما که ریشه روشنایی و نهال زندگانی و درخت بزرگی هستی که تمامش بهبودی بخش‌ست(شفا)) و در سجده سوم بگوید:أسجد وأسبح بقلب طاهر ولسان صادق للإله العظيم أبي الأنوار وعنصرهم مسبح مبارك أنت وعظمتك كلها وعالموك المباركون الذين دعوتهم يسبحك مسبح جنودك وأبرارك وكلمتك وعظمتك ورضوانك من أجل أنك أنت الآله الذي كله حق وحياة وبر(سجده کنم و تسبیح گویم با قلبی پاک و زبانی راستگو، خداوند بزرگی را که پدر انوار و عناصرشان بوده و به‌پاکی یادشوی و مبارکی تو و تمام عظمت و عوالم مبارکی که آنها را به‌خود خوانده و تسبیح گویند تو را مسبحان لشکریان تو و ابرار تو و کلمه تو و عظمت تو و رضوان تو برای‌ آن‌که تویی تو آن خداوندی که سربه‌سر حق و حیات و نکویی هستی). و در سجده چهارم بگوید: أسبح وأسجد للآلهة كلهم وللملائكة المضيئين كلهم وللانوار كلهم وللجنود كلهم الذين كانوا من الآلة العظيم(نمازگزارم و سجده نمایم برای همه خدایان و همه فرشتگانی که در سایه تو بوده و برای همه انوار و همه لشکریانی که تمامشان تعلق به آن خداوند بزرگ دارند.) سپس در سجده پنجم بگوید:أسجد وأسبح للجنود الكبراء وللآلهة النيرين الذين بحكمتهم طعنوا وأخرجوا الظلمة وقمعوها(سجده کنم و نمازگزارم برای لشکریان بزرگوار، برای خدایان نورانی که به‌حکمت خود ظلمت(آرکون‌ها) را زده و رانده و نابود کردند) و در سجده ششم بگوید: أسجد وأسبح لأبي العظمة العظيم المنير الذي جاء من العلمين(سجده کنم و نمازگزارم برای پدر عظمت همان بزرگوار درخشان که از علمین(علمین العلما-زمینی در شام) آمده‌ست) و تا سجده دوازدهم! همین‌گونه سجده نماید و پس از فراغت از این نمازهای ده‌گانه نماز دیگری را شروع کند و آن نیز سجده‌هایی دارد که ما نیازی به ذکر آن‌ها نداریم(ابن‌ندیم این را گزارش نکرده شاید برای این‌که متهم به ترویج مانویت نشود البته خب تا همین چیزایی که تا همینجا گفته عملا کل دین مانی رو توضیح داد.)وقت نماز اول در هنگام زوال(عصر؟) و نماز دوم بین زوال و غروب خورشید و پس از آن نماز مغرب‌ست که بعد از غروب خورشید بوده و سپس نماز شام با گذشتن سه ساعت از غروب خورشیدست. و در تمام این نمازها و سجده‌ها باید همان‌کاری را انجام دهد که در نماز اول-نماز بشیر- انجام داده‌ست.(چیزی که ابن‌ندیم گزارش کرد.)اما روزه: هنگامی‌که خورشید به‌برج قوس(آذرماه) در آید و ماه یکپارچه نور گردد(ماه کامل-اول ماه) باید دو روز روزه گیرند بی‌آنکه در بین آن افطار کنند و هنگامی که ماه نو رویت شود(نیمه ماه) دو روز باید روزه گیرند و در بین آن افطار نکنند و سپس همین‌که ماه نو سرزد و خورشید در برج دَلو بود(ماه جدید ماه بهمن) پس از گذشتن هشت روز باید سی‌روز روزه گیرند و در غروب هر روز افطار کنند.(یک ماه کامل و روزه‌های با افطار. اون روزه‌های دو روزه افطار نداره)روز‌های یکشنبه را همه مانویان و روزهای دوشنبه را خواص مانویان به‌امر مانی گرامی دارند.اختلاف مانویان در امر امامت پس از مانیمانویان گویند: همین‌که مانی به‌ جنان‌النور(باغ‌های نورانی) پرواز کرد(البته قبلش توسط موبدان زرتشتی زیرشکنجه‌های بسیار زجرکش شد) پیش از پروازش سیس را جانشین خود قرار داد و او به‌اقامه این دین و آیین کوشا بود تا از دنیا رفت و پس از او پیشوایانی که آمدند پیروی از همان رویه نموده و هیچ‌گونه اختلافی باهم نداشتند تا آن‌که دسته‌ای به نام دیناوریان بین‌ آن‌ها پدید آمد که بر پیشوای(امام) خود ایراداتی گرفته و از اطاعتش خودداری داشتند و در امر امامت و پیشوا که تمامیت آن در این بود که در بابل منعقد گردد و امام مانوی نبایستی در جای دیگر باشد مخالفت نموده و در این عقیده و سائر مخالفت‌هایی که ذکرش بی‌فایده‌ست باقی بودند تا آن‌که ریاست بر تمان مانویان به مهر تفویض گردید(شخصی به نام مهر) و این امر در دوران ولیدبن‌عبدالملک(خلیفه اموی) و حکومت خالدبن عبدالله قسری بر عراق بود. در این زمان مردی به اسم زادهرمز به‌آنان پیوست و پس از مدتی از آنان کناره‌گیری نموده و شخص با ثروتی بود که چشم از آن پوشیده و به صدیقوت(معبد) رفت به‌این گمان که چیزهای ناروایی مشاهده می‌نماید(ذکر نکرده چه چیزهایی رو دیده) و قصد داشت به دیناوریان ملحق شود که در ماوراءنهر بلخ بودند.(نهر بلخ همان رود جیحون است که تا بلخ ده فرسنگ(30 کیلومتر) فاصله دارد).پس از رسیدن به مدائن با مرد ثروتمندی که از کاتبان حجاج‌بن یوسف بود و با او سابقه‌ دوستی داشت برخورد کرده و برای او شرح داد که چرا از بین مانویان بیرون آمده و قصد خراسان و الحاق به‌دیناوریان را دارد. این شخص(منشی حجاج) گفت: خراسان تو من هستم و من برای تو در اینجا صومعه می‌سازم و هرچه خواسته باشی برای‌ت فراهم آورم و او نیز نزد وی مانده و صومعه هم برایش ساخته شد.زادهرمز به‌دیناوریان نوشت که برای آن صومعه رئیسی روانه دارند که در جواب‌ش نوشتند:ریاست جز در مملکت بابل در جای دیگر نباید باشد.(خیلی این قسمت عجیبه. این گفته ابن‌ندیم با آنچه قبل از این در مخالفت دیناوریان با تمرکز امامت در بابل ذکر کرده بود تضاد دارد.) و چون کسی که صلاحیت این سمت را داشته باشد پیدا نکرد خود متصدی این کار شده و زمانی‌که رو به انحلال گذاشت یعنی مرگش فرارسید از وی خواستند رئیسی برای‌شان معین نماید و او گفت مِقلاس را همه می‌شناسید و به‌مقام او پی‌برده‌ید و من او را برگزیده دارم و مطئن به‌حُسن تدبیر او درباره شما هستم. و همین‌که (زادهرمز) درگذشت همه به‌اتفاق او را مقدم داشته و مانویان به دو دسته درآمدند:مهریه و مِقلاصیه.مقلاص با سائر مانویان در کارهای دینی مخالفت‌هایی داشت که از آن‌جمله وصالات(روزه‌های دو روزه بدون افطار مانویان) بود تا آن‌که در دوران ابوجعفر منصور ابوهلال دیجوری از آفریقیه(کارتاژ یا همون تونس) آمده و بر مانویان ریاست یافت و دستور داد که مانویان گفته مِقلاص را در وصالات ترک کنند و آنان پذیرفته و در همین ایام شخصی به نام بزرمهر در بین مِقلاصیان پیدا شد که طرفدارانی داشته و چیزهایی تازه از خود درآورده بود که به‌همان گونه رفتار می‌شد(مشخص نیست چه چیزهایی بود) تا آن‌که ریاست به‌ابوسعید رجا رسیده و آنان را به‌عقیده مهریه در امر وصالات برگردانیده و وصالات در این مذهب به‌ترتیب سابق پایدار ماند و مردم به همان‌گونه عمل می‌کردند تا در خلافت مامون شخصی که گویا نام‌ش یزدان‌بخت بوده پیدا شده و در پاره‌ای چیزها مخالفت‌هایی نموده و مردم دسته‌دسته به‌وِی گرویدند.و از خرده‌گیری‌هایی که مِقلاصیان بر مهریان(فرقه مهریه) داشتند این‌ست که می‌گفتند خالد قسری، مهر را بر استر سوار کرده و انگشتر نقره به‌دستش نموده و خلعتی از جامه‌های ابریشم رنگین به‌وی پوشانیده‌ست.(یعنی که رئیس مهریان برخلاف گفتار مانی در مورد ساده‌زیستی رهبران مانوی عمل نکرده و برخلاف اون بوده.)رئیس مِقلاصیان در دوره مامون و معتصم(جانشین مامون) ابوعلی‌سعید بود و پس از مرگش کاتب او نصربن‌هرمز سمرقندی جانشین او گردید و به‌پیروان خود چیزهایی را اجازه داد که در آن دین جائز نبوده و با اُمرا(خلافت عباسی) معاشرت می‌کردند و با آنان هم‌سفره می‌شدند و ابوالحسن دمشقی یکی از روساء آنان بود.سرنوشت مانیمانی در سلطنت بهرام نوه شاپور(بهرام اول ساسانی) کشته شد و پس از کشتن وی‌را دو نیمه کردند و نیمی بر یک دروازه(در طیسفون) و نیمی را بر دروازه دیگر در جندی‌شاپور آویزان داشتند که این دوجا را ماراعلی و ماراسفل می‌نامیدند(نیمه بالایی و نیمه پایینی؟) گویند او در زندان شاپور بود(یعنی میگن او را در زمان شاپور اول زندانی کرده بودند) و همین‌که شاپور از دنیا رفت بهران او را درآورد و به‌قولی در زندان مرده‌ست(این با روایت‌های دیگر تاریخی نمی‌خونه چون مانی را در زمان بهرام توسط کرتیر یک تفتیش‌عقاید مفصل موبدان زرتشتی ازش انجام می‌دهند و بعد او را زندانی می‌کنند و در آن زمان شاپور که هیچی حتی پسرش هرمز اول ساسانی هم نبود که البته مشخص نیست چه بلایی سرش اومد و ما چیز زیادی ازش نمیدونیم ظاهرا خیلی زود از صحنه تاریخ بیرون رفته). ولی در آویخته‌شدن‌ش تردیدی نیست و برخی از مردمان گفته‌ند که او هردوپایش کج و به‌قولی پای راست‌ش کج بود(پای پرانتزی؟)مانی در کتاب‌های خود با سائر پیامبران مخالفت کرده و خرده‌گیری‌هایی از آنها نموده و آنها را دروغ‌گو شمرده و گوید که آرکون‌‎ها برایشان تسلط داشتند و به‌زبان‌شان سخن می‌گفتند و در چندین‌جا از کتاب‌هایش گوید: آنان آرکون‌ها هستند(در متن شیاطین آمده ولی واضحا مانی از آرکون‌ها در آثار سریانی و قبطی میگفت که مانده) و عیسی را که نزد ما(منظورش مسلمانانه) و نصرانیان(مسیحیان) مشهورست آرکون دانسته‌ست.(این تضاد داره با چیزی که در گزارش ابن‌ندیم از مانی خواندیم که گفته بود که مانی خودش را فارقلیطی معرفی می‌کرد که مسیح بشارت داده بود.)(مشابه همین را به زکریای رازی هم نسبت می‌دهند و البته زکریای رازی هم آشکارا گرایشات واضح به مانویت داشته و آثاری هم در مورد مانوی‌ها داشته که شیخ صدوق از روی آثار او روایت بلوهر و بوداسف را برداشته و در کتاب خودش روایت کرده‌ست که روایت مانوی از بودا بوده که زکریای رازی آن را بیان کرده بوده. یکی از آثاری که رازی نوشته بود «در رد پیامبران» بود که با توجه به گزارش ابن‌ندیم به نظر میاد نشان از گرایش مانوی شدید رازی داشته. و البته ابوحاتم رازی در کتاب مناظره معروف خودش که آن را نوشته‌ست از زبان رازی صریحا نوشته که رازی پیامبران را دروغ‌گو و فریب‌کار و شیاد دانسته.)گفتار مانویان درباره معادمانی گوید: اگر مرگ به‌سراغ صدیقی(برگزیده) آید، انسان قدیم فرشته‌ای را به‌صورت حکیمی راهنمای به‌سوی او روانه دارد و سه فرشته با او باشند که با خود کوزه آب و جامه و تاج و دیهیمی از نور دارند و جوانی شبیه به‌آن صدیق همراه آن‌ها می‌باشد. آرکون حرص و شهوت و آرکون‌های دیگر نیز بر او ظاهر شوند و همین‌که صدیق آن‌ها را مشاهده می‌کند از فرشته‌ای که به‌صورت حکیم راهنماست و آن سه فرشته دیگر یاری جوید، آن‌ها به‌وی نزدیک می‌شوند و چشم آرکون‌ها که به آن‌ها می‌افتد پا به‌فرار نهند، آن‌ها آن صدیق را بربایند! و جامه و تاج و دیهیم را به او می‌پوشانند و کوزه آب را به‌دستش دهند و او را در یک ستونی از ستایش به‌فلک ماه نزد انسان قدیم و نهنهه(بانگ برای بیم‌دادن و ترساندن) ام‌الحیاة به‌همان‌گونه که در جنان‌النور(باغ‌های نور) بود می‌برند و جسدش همان‌طور افتاده می‌ماند و آفتاب و ماه و الاهه تابان(ستاره قطبی؟) قوای او را که آب و آتش و نسیم‌ست به‌خود جذب کنند و سپس به‌آفتاب درآید و در آنجا الاهه گردد و باقی‌مانده جسدش را که ظلمت محض‌ست به‌دوزخ اندازند. و اما سماعی که این کیش و نیکوکاری به صدیقان را پذیرفته و با این دو چیز(؟) و صدیقان همراهی داشته هنگامی که مرگش سررسد آن الاهه‌ها که گفتیم حاضر گردند و آرکون‌ها نیز حاضر شوند و او به استغاثه درآید و به‌کردار نیک خود و نگهبانی که از دین و صدیقان داشته توسل جوید و آن‌ها وی‌را از آرکون‌ها نجات دهند و او در این عالم مانند کسی می‌ماند که در خواب چیزهای هراس‌انگیز(کابوس) بیند و در گل و لای فرورفته باشد و این حال ادامه دارد تا وقتی‌که نور او و روح او خالص شود و لائق پیوستن به‌صدیقان گردد و جامه آن‌ها را پس از مدتی که در حال تردد بود بپوشد. اما انسان گنه‌کار که (آرکون)حرص و شهوت بر او غلبه داشته وقتی‌که مرگ به‌سروقت‌ش آید آرکون‌ها حاضر شوند و او را گرفته و شکنجه و آزار دهند و آن الاهات نیز حاضر شوند و آن پوشاک‌ها را با خود دارند و او گمان کند که برای نجاتش آمده‌ند در صورتی که آمدن آن‌ها برای سرزنش و یادآوری کارهای زشتش بوده و قصد اتمام حجت را بر او دارند که از همراهی و کمک به صدیقان خودداری می‌نمود و در همین حالات آنقدر در این عالم می‌ماند تا عاقبت کارش سررسد و به دوزخ سرازیر گردد.مانی گوید: این‌ست سه‌راهی که روان انسانی به‌آنها تقسیم شود: بهشت نورانی برای صدیقان و عالم هول و بیم برای سماعین محافظ دین و یاور صدیقان و سومی دوزح برای انسان گنه‌کار.چگونگی روز بازگشت پس از فناء عالم و صفات بهشت و دوزخمانی گوید: سپس انسان قدیم از عالم جدی(ستاره قطبی که قبله مانویان هم بوده) و بشیر(رسول‌النور) از مشرق و بناّی بزرگ از یمن(یمن آن قسمت از زمین‌های گودی‌ست که در طرف یمین قبله‌ست(برعکس؟ یعن جنوب؟) و روح‌الحیاة از مغرب آیند و بر این ساختمان باعظمت که بهشت نوین‌ست بایستند و دوزخ را دور زده و در آن نظر اندازند، سپس صدیقان از جنان(باغ‌ها) به سوی آن نور آمده و در آن می‌نشینند و پس از آن با شتاب به‌مجمع الاهه روند و گردآگرد دوزخ ایستاده و به گنه‌کاران نگاه کنند که زیر و رو می‌شوند و با حیرت در آن دوزخ به‌ناله درآمده‌ند. و دوزخ نمی‌تواند به‌صدیقان زیانی برساند و همین‌که چشم گنه‌کاران به‌صدیقان افتد به‌لابه و التماس در آیند و آن‌ها هم جز سرزنش و ملامت جوابی نمی‌دهند که مفید فائده باشد و همین امر موجب ندامت گنه‌کاران گردد و اندوهی بر اندوهشان می‌افزاید و تا ابد به‌همین گونه باقی‌مانند.نام کتاب‌های مانیمانی دارای هفت کتاب‌ست که یکی به‌فارسی(شاپورگان) و شش کتاب به‌سوری- زبان سوریا(سُریانی) بود و از آن‌جمله این کتب‌ست: کتاب سفرالاسرار(همان کتابی که درش بر علیه پیامبران نوشته بود)، سفر الجبابره(کتاب غولان)، کتاب فرائض السماعین(مناسک نیوشندگان)، شاپورگان، کتاب سفرالاحیا(کتاب زندگان) کتاب پراگماتیا(اعمال عبادی).(ابن‌ندیم فصل‌های سفرالاسرار را کامل نوشته ولی در مورد کتب دیگری‌ که ذکر شد متن افتادگی دارد و مشخص نیست چه شده و به احتمال زیاد به مرور زمان حذف شده. ابن‌ندیم در مورد رسالات مانویان هم نوشته ولی از آن صرف نظر شد.)شمه‌ای از اخبار مانویان و گردشی که در شهرها داشتند و اخبار روساء آناناول کسی که به شهرهای ماوراءالنهر از صاحبان دین غیر از سمنیه در آمد مانویان بودند.(کتب عربی می‌‎گوید گروهی از هندیان که دهری بودند و عقیده به‌تناسخ دارند و منکر دانستن چیزی از روی خبر باشند به این‌عقیده که دانستن فقط به مشاهده امکان دارد. از فحوای کلام میاید که منظور بودایی‌ها هستند.)بدین جهت که کسری(خسرو لقب شاهان ساسانی) مانی را به‌قتل رسانید بر مردمان مملکت‌ش سخن گفتن و مباحثه در این کیش را حرام نمود(ممنوع کرد) و پیروان مانی را در هرجایی که بودند به‌‎قتل می‌رسانید. از این رو همه پا به فرار گذاشته و از رودخانه بلخ(رود جیحون) گذشته و به‌مملکت خان در آمده و همان‌جا اقامت نمودند و خان در زبان‌شان لقب پادشاهان تُرک‌ست.(مانویان برای فرار از دیوان مخوف زندیگان موبدان زرتشتی که سراسر قلمرو ساسانی کمر به قتل آنان بسته بودند از ماوراءالنهر به خارج قلمرو ساسانی رفته به سرزمین‌های غربی زیر نظر چین که ترک‌ها برآن فرمان می‌راندند اما در اصل مستعمره چینی‌ها بودند.)اقامت مانویان در ماوراءالنهر تا زمانی بود که رشته امور فارسیان از هم گسیخته و کار عربان قوت و رونقی پیدا کرد و آنان به شهرهای خود برگشتند به‌ویژه در دوره آشوب ایران(فتوحات خلفای راشدین) و سرکارآمدن امویان.(ساسانیان اصالتا اهل پارس بودند برای همین به آن‌ها فارسیان گفته می‌شد).زیرا خالدبن‌عبدالله قسری به کار آنان اهتمامی از خود نشان می‌داد منتهی در این شهرها ریاست جز در بابل قابل تشکیل نبود و از آنجا رئیس به‌هرجایی که می‌خواست و امنیت داشت می‌رفت و آخرین دسته که از آن‌ها کوچ‌کردند در دوران خلیفه المقتدربالله بود که برای حفظ جان خود به خراسان کوچ کردند و باقی‌ماندگان‌شان پرده‌پوشی(تقیه) کردند و در شهرها پراکنده بودند. در سمرقند در حدود پانصد نفر جمع شده و شهرتی پیدا کردند و والی خراسان در مقام کشتن آن‌ها برآمد ولی پادشاه چین که به‌گمان‌م صاحب تغزغز بود(تغزغز از اقوام ترک‌ند که عرب آنان‌را به این نام خوانده و چنین به نظر آید که قوم قرقز باشند که از اقوام صحرانورد ترکند و در مرز چین و ترکستان اقامت داشتند. که شامل نه قبیله ترکان بودند که در بین قلمرو سامانیان و قلمرو چین زندگی می‌کردند.) کسی را نزد آن والی فرستاد و پیغام داد در مملکت من مسلمانانی هستند که چندین برابر آنهایی باشند که کیش ما را داشته و در مملکت شما هستند و سوگند یاد می‌کنم هرگاه یکی از آن‌ها کشته شود تمام این‌ها را خواهم کشت و مساجدشان را ویران خواهم کرد و محافظت از آنها را در شهرهای خود بردارم تا کشته شوند.(اگر یک نفر از مانویان سمرقند کشته شود تمام مسلمانان قلمرو ترک‌ها را خواهم کشت). والی خراسان از قصد خود منصرف شده و از آنها جزیه گرفت و به‌تدریح در نقاط سرزمین‌های اسلامی رو به‌کمی گذاشتند اما در مدینه‌الاسلام(بغداد) همین‌قدر می‌دانم که در دوران معزالدوله در حدود سیصد نفر بودند ولی در زمان ما پنج نفر هم نیست و این مردمان را اجاری نامند(منحرفان از راه راست) و در شهرهای سمرقند و سُغد و بویژه نونکت هستند(از توابع سمرقند.)مانی براساس روایت بیرونیمانی نقاش و سرانجام کار او(آثارالباقیه عن القرون الخالیه ابوریحان بیرونی)مانی شاگردن فادرون‌ست و مذاهب ثنویه(گنوسی‌ها) و مجوس و نصاری(مسیحیت) را می‌شناخت سپس ادعای نبوت کرد و در آغاز کتاب خود که به شاپورگان معروف‌ست و آن کتاب را برای شاپور بن اردشیر(شاپور اول ساسانی) تالیف کرده چنین می‌گوید:«اصول عقاید و اعمال همان‌ست که پیغمبران خدا در هر زمان آورده‌ند و در بعضی از قرون به‌دست بُد(=بودا) به‌بلاد هند فرستاده شده و در بعضی دیگر به‌دست زرتشت به پارس و در پاره‌ای دیگر از قرن‌ها به‌دست عیسی به مغرب زمین و سپس دوره این نبوت شد و بدست من که مانی هستم در این قرن اخیر به زمین بابل این دین و این شریعت بیامد» و در انجیل‌ش(کتاب انجیلیون یا همان ارژنگ که میگویند دارای نقاشی‌‍ هم بوده) که بیست و دو باب‌ست و مطابق حروف ابجد وضع کرده‌ چنین پنداشته فارقلیط که مسیح به او مژده می‌دهد اوست و او آخرین پیامبر(خاتم الانبیا)ست و مطالبی که مانی در هستی عالم و هیئت جهان گفته با براهین مخالف‌ست(یعنی حرفاش غیرعقلانیه طبق نظر بیرونی) و مردم را به عالم نور و انسان قدیم و روح‌الحیاة دعوت کرده و به قدم نور و ظلمت و ازلیت این دو اصل قائل شده و ذبح حیوانات و ایذآء(کثیف کردن و بی‌حرمتی) آتش و آب و نبات را حرام نموده و قواعد و نوامیسی وضع کرده که صدیقون که ابرار و زهاد مانویه‌ند برخود فرض و واجب می‌دانند و این نوامیس و قوانین از این قبیل‌ست: ایثار درویشی و قلع و قمع حرص و شهوت و کناره‌گیری از دنیا و زهد در جهان و اتصال روزه به روزه دیگر(وصالات-روزه‌های دو روزه که ابن‌ندیم گزارش کرده بود) و صدقه در حدود توانایی و جز قوت یک روز نگذاشتن، پس‌انداختن چیزی حرام‌ست(یعنی اسراف کردن) و ترک مجامعت(روابط جنسی) و پیوسته در طوف جهان(مناطق مختلف دنیا-کاری که درویشان و قلندران در دوران اسلامی می‌کردن مشابه هیپی‌ها و کولی‌ها) گردیدن و رسوم دیگر که بر سماعین(شنوندگان) یعنی اتباع و پیروان خود واجب کرده‌ست از قبیل تصدق یک‌دهم(عُشریه) اموال و روزه‌ی هفت یک عمر(یعنی در طول عمرش یک‌هفتم زندگی خود روزه باشد) و اکتفا بر یک زن و کمک به زُهاد و صدیقون و رفع پریشانی و بیچارگی آن‌ها(یعنی هزینه زندگی آن‌ها را بدهند و بهشون خدمت کنن)از مانی چنین نقل می‌کنند که اگر شهوت زیاد هیجان پیدا کند دفع آن در کودکان رواست(شاهدبازی که در اشعار فارسی بسیار فراوان بود) و بر این مطلب می‌شود چنین گواه آورد که هریک از مانویان خدامی اَمَرد(مرد مفعول) و خوشرو دارند ولی من تا آن‌جا که از کتب مانی دریافته‌م به‌چنین چیزی برنخورده‌م بلکه سیرت(سرگذشت-زندگی) مانی با این عقیده مخالفت دارد.تولد مانی در بابل بوده در قریه‌ای که نام آن مردینو می‌باشد(ابن‌ندیم چیز دیگه‌ای گفته) و این قریه در نزدیکی نهر کوثی اعلی واقع‌ست(یک نهر منشعب از رود دجله) چنانکه در کتاب شاپورگان درباب آمدن رسول حکایت می‌کند که در سال 537 از سال‌های منجمین بابل یعنی تاریخ اسکندر(سلطنت اسکندر در بابل- سال 210 میلادی) در سال چهارم از پادشاهی آرذبان(=اردوان پنجم اشکانی) تولد او واقع شده و در سیزده سالگی در سال دوم از سلطنت اردشیر به‌او وحی رسید.(مترجم مرحوم داناسرشت نقل می‌کند که روایتی را از زبان علی‌بن‌ابی‌طالب ساخته‌ند که اصل ما از کوثی‌ست و مقصود این‌ست که ابراهیم نبطی بوده و او اصل ما می‌باشد. ابراهیم در اصل اهل بابل بود.و البته به همین جهت هم بود که باید خلیفه(جانشین) مانی به‌گفته ابن‌ندیم همواره در بابل باشد ولی بعد از آن‌که خلیفه منصور عباسی جمعی از ایشان را دار زد و جمع مانویان را پراکنده کرد از بابل فرار کردند و به‌سوی ترکستان(خاقان‌های اویغور) رفتند.اسم مانی نزد نصاری(مسیحیان) بنابر آنچه یحیی بن نعمان نصرانی در کتابی که بر رد مجوس نوشته ذکر می‌کند قوربیقوس(کوربیکوس) بن فتق(پاتک)‌ست و چون مانی ظهور کرد بزودی پیروان زیادی یافت و کتب بسیاری از قبیل انجیل مخصوص خویش(انجیلیون یا ارژنگ)، شاپورگان،کنز الاحیا(گنج زندگان)، سفر الجبابره(کتاب غولان) و مقالات زیادی تالیف کرد و بنابر زعم خود آنچه را که مسیح به طور رمز گفته او بیان کرده‌ست و کار او پیوسته رو به‌فزونی بود و در زمان شاپور بن اردشیر(شاپور اول) و هرمز بن شاپور(هرمز اول ساسانی) بسیار شهرت یافت تا آن‌که سلطنت به بهرام بن هرمز(بهرام اول ساسانی) رسید و مانی را خواست و در حضور او(بهرام) چنین گفت:«این مرد برای دعوت به ویرانی جهان آمده پس ما باید پیش از آن‌که به مردا خویش رسد و جهان را خراب کند او را از میان برداریم.»مشهور از حال مانی‌ این‌ست که بهرام او را بکشت و پوستش را بکند و پر از کاه کرد.جبرائیل بن نوح نصرانی در جوابی که از رد نصاری یزدانبخت(کتاب نقد مسیحیت یزدانبخت مانوی) نوشته چنین متعرض‌ست که مانی را کتابی بوده که در آن از مرگ خود خبر داده و برای خویشاوندی که با پادشاه داشت زندانی گشت چون گفته بود که در پادشاه شیطانی‌ست(امراض روانی را در آن زمان می‌گفتن کار موجودات شرورست) و وعده داده بود که شاه را شفا دهد و نتوانست به وعده خویش وفا کند پس پادشاه بر دست و پای او بند نهاد و به‌زندانش گسیل داشت و مانی در همان‌جا بمرد و آن‌گاه سرش را از تن‌ جدا کرد و به‌در بارگاه(ورودی کاخ) بیاویخت و بدن‌ش را در گذرگاه مردمان(دروازه شهر) بینداخت.از اشخاصی که دعوت او را پذیرفته‌ند جمعی باقی مانده‌ند که در شهرها پراکنده‌ند و جز فرقه‌ای که در سمرقند‌ هستند و به صابئین معروفند جایگاه معینی ندارند.(مانویان سمرقند خود را صابین معرفی کردند که درست مشخص نبود که چه کسانی هستند و برای همین ادیان غیرابراهیمی خودشان را به این اسم می‌گفتند و به این طریق مسلمان نمی‌شدند و کشته هم نمی‌شدند و دین‌شان را حفظ می‌کردند.) و اما از خاک اسلام چون بیرون رویم(خلافت اسلامی) بیشتر اتراک شرقی(ترک‌های شمال چین) و چین و تبت و بعضی از اهل هند بر کیش او هستند.(در تورفان در اویغور چین که مرکز حکومت بخشی از این ترک‌ها بوده یک کتاب‌خانه بزرگ مانوی یافت شده که بخش‌های مهمی از کتب مانوی به زبان اویغوری بود.)و آنان(مانویان) در امر مانی بر دو قول‌ند. دسته‌ای برآن‌ند که مانی را معجزه نبود و خود مانی خبر داده که پس از اینکه مسیح و اصحاب‌ش درگذشتند دیگر اعجاز واقع نمی‌شود. دسته‌ای دیگر قائل‌ند که مانی دارای معجزات و صاحب آیات بوده و شاپور را وقتی که با خود به‌سوی آسمان بلند کرد و میان آسمان و زمین نگه‌داشت به او ایمان آورد و از مرزبان بن رستم(از درباریان عنصرالمعالی کیکاووس وشمگیر زیاری که ابوریحان بیرونی قبل از سلطان محمود غزنوی به او خدمت می‌کرد) شنیدم که شاپور مانی را بنا‌بر قانونی که زرتشت وضع کرده که باید متنبئین(مدعیان پیامبری) را نفی بلد نمود تبعید کرد و چون برگشت بهرام او را بگرفت و جزای‌ش را در کنارش گذاشت(حق‌ش را کف دست‌ش گذاشت یعنی مجازات‌ش کرد.)</description>
                <category>Ashin</category>
                <author>Ashin</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 12:01:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گزیده‌ای از سرگذشت استعمار-جلد دهم</title>
                <link>https://virgool.io/@erodito/%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%AF%D9%87%D9%85-jjymtjpcqo47</link>
                <description>قسمت 151: چیخیر می‌خواهمآنچه گذشت: در روزهایی که حکومت صفویه بسیار ضعیف شده بود گروهی از افغانها به رهبری محمود غلزایی حاکم قندهار به اصفهان حمله و آنجا را محاصره کردند. شاه سلطان حسین پادشاه صفوی پسرش تهماسب را پنهانی از اصفهان بیرون فرستاد تهماسب که مردی بسیار خوشگذران بود کاری از پیش نبرد. او از عثمانی و روسیه کمک خواست اما آنها در برابر جنگ با افغانها خواهان تصرف بخش‌هایی از ایران بودند تهماسب پیشنهاد آنها را قبول نکرد اما عثمانی آذربایجان و مناطق غربی ایران را اشغال کرد، روس‌ها هم چند شهر ایران را تصرف کردند و امیدوار بودند تهماسب سرزمینهای بزرگتری را به آنها ببخشد. تهماسب ناامیدانه در مازندران پناه گرفته بود اما دست از خوشگذرانی برنمی داشت... . روسها به اردوی تهماسب در مازندران آمده بودند و منتظر بودند وضع او از این هم بدتر شود تا شرایط آنها را برای کمک به ایران قبول کند اما تهماسب کمتر به این اوضاع سخت فکر می‌کرد. او بیشتر ساعات خود را در مستی می‌گذراند و به آوای ساز نوازندگان گوش می‌کرد در یکی از همین روزها، حسینقلی بیک یکی از نزدیکان خود را صدا کرد و گفت چیخیر میخواهم. چیخیر، نام شرابی بود که در قفقاز، سرزمین های شمال رود ارس تولید می‌شد.حسینقلی بیک گفت: «نداریم.»اما فریاد تهماسب او را وحشت زده کرد: « باید برای من حاضر کنی.... »حسینقلی بیک چند لحظه به فکر فرو رفت و بعد گفت « سیمون آوراموف، سفیر روسیه، کمی چیخیر دارد ؛ اما به ما نمی دهد.»تهماسب از جا بلند شد و گفت: «گردنش را میزنم» و از چادر بیرون رفت و به طرف چادرهای روس‌ها دوید مقابل چادرها فریاد زد: «همه روسها باید کشته شوند.»سربازان تهماسب که به دنبال او تا آنجا دویده بودند، وارد چادر آوراموف شدند و او را با لباس خواب از چادر بیرون آوردند، آوراموف که نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده خود را روی پاهای تهماسب انداخت و از او عذرخواهی کردتهماسب گفت: « تو از من نمیترسی؟»آوراموف جواب داد چطور ممکن است از اعلی حضرت نترسم؟»تهماسب گفت: «پس چرا برای من چیخیر نمی‌آوری‌؟»آوراموف به سرعت به چادر دوید و تهماسب هم به سوی چادرش برگشت اما در راه روی زمین افتاد و سر و لباسش گل آلود شد.هنگامی که آوراموف با ظرف شراب از راه رسید تهماسب دوباره عصبانی بود خیلی کثیف شده ام همه اینها تقصیر توست.» اما به سرعت ظرف شراب را از دست او گرفت و سرکشید بعد به نوازندگانش دستور داد آهنگ روسی «بالالایکا» را بنوازند و همراه موسیقی شروع به کف زدن کرد. سپس دوباره به طرف سفیر روسیه برگشت:پ« شما برای بیرون کردن افغانها، گیلان مازندران استرآباد، باکو و دربند را می‌خواهید؟»اوراموف می‌خواست پاسخ بدهد که تهماسب گفت: بس است ما را با حرف سرگرم نکن بگذار خوش باشیم برو و کمی چیخیر برای من ذخیره کن.تهماسب مرد روزهای سخت نبود و در بدترین وضعیت که بخش‌های بزرگی از کشور در اشغال افغان‌ها و کشور عثمانی بود به خوشگذرانی و لذت بردن از زندگی فکر می‌کرد. در همین روزها بود که مردان جنگی دو ایل افشار و قاجار به یاری او آمدند تا کشور را از چنگ اشغالگران آزاد کنند. افشارها در شمال خراسان و ایل قاجار در اطراف استرآباد گرگان‌ زندگی می‌کردند. رهبر افشارها، نادرقلی‌بیگ(نادرشاه) و رئیس ایل قاجار، فتحعلی خان(پدربزرگ آغامحمد‌خان) نام داشت تعداد این جنگجویان به هشت هزار نفر می‌رسید. پس از مدتی نادر قلی‌بیگ توانست به تنهایی فرماندهی سربازان تهماسب را به عهده بگیرد در این مدت محمود افغان در اصفهان به دست اشرف پسر عمویش کشته شد اشرف به جای محمود بر تخت نشست و دستور داد شاه سلطان حسین را که پس از تسلیم اصفهان در اسارت آنها بود، به قتل برسانند. سربازان اشرف در سه جنگ در برابر نادرقلی بیگ شکست خوردند و باقی مانده آنها به سوی قندهار گریختند، اشرف در راه فرار به دست یکی از خان‌های محلی به نام محمدخان بلوچ افتاد محمد خان سر او را قطع کرد و الماس درشتی را که اشرف از گنجینه‌های سلطنتی اصفهان ربوده بود، درون سر گذاشت و برای نادر به اصفهان فرستاد پس از آزادی، اصفهان نادر قلی بیگ از تهماسب که در طول جنگ در تهران مانده بود خواست که به اصفهان برود، این واقعه در سال ۱۱۴۳ هجری قمری رخ داد اصفهان پس از هشت سال از اشغال افغانها آزاد شده بود.(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی، جلد دهم)قسمت 152: این پیرزن کیست؟!تهماسب پس از هشت سال دوباره به قصری که پدرانش از آنجا بر سراسر ایران فرمانروایی کرده بودند وارد شد. هنگامی که به سرسرای قصر پا گذاشت پیرزنی که لباس خدمتکارها را به تن داشت به سوی او دوید. او را در آغوش گرفت و در حالی که اشک می‌ریخت سر و رویش را غرق در بوسه کرد. تهماسب با تعجب به این پیرزن نگاه می‌کرد نمی دانست این پیرزن چطور جرئت کرده او را در آغوش بگیرد اما خدمتکار پیر او را رها نمی کرد و دائم این کلمات را تکرار می‌کرد «آه فرزند عزیزم یگانه فرزندم،فرزند دلبندم». تهماسب تلاش کرد در چشم‌های خیس پیرزن خیره شود و سرانجام در چشم‌های بی رمق او نگاه مادرش را شناخت مادر تهماسب؛همسر شاه سلطان حسین ملکه ایران هنگامی که افغانها به قصر هجوم آورده بودند لباس خدمتکارها را پوشیده بود تا جان خود را نجات دهد. افغان‌ها تمام خاندان صفویه را قتل عام کرده بودند اما به او که فکر می کردند یکی از کلفت‌های قصر است کاری نداشتند ملکه ایران هشت سال به آنها خدمت کرده و درد و رنج این دوران آن قدر او را پیر و شکسته کرده بود که حتی پسرش هم او را نشناخت. تهماسب شگفت زده بود که چرا در این مدت مادرش نتوانسته در تجارتخانه انگلیسی‌ها یا هلندی ها که پدرانش آن قدر به آنها کمک کرده بودند پناه بگیرد؟ در حقیقت هلندی‌ها و انگلیسی‌ها مشغول اتهام زدن به یکدیگر بودند. هر کدام از آنها دیگری را متهم می‌کرد که در طول اشغال با افغان‌‎ها همکاری کرده است. نادر قلی بیگ از این رقابت استفاده کرد و هنگامی که احساس کرد می تواند از انگلیسی ها بیش از هلندی‌ها پول بگیرد ادعا کرد حرف هلندی ها را باور کرده و انگلیسی ها به دلیل همکاری با افغان‌ها باید یک جریمه سه هزار تومانی را بپردازند. انگلیسی ها شروع به چانه زنی کردند و سرانجام با سیصد تومان نادر را راضی کردند. اما به سرعت به دیدار شاه تهماسب رفتند و از او شکایت کردند. شاه تهماسب به آنها اطمینان داد که نه تنها این پول را بر می‌گرداند بلکه خسارت‌های آنها را هم در دوران اشغال جبران می‌کند. انگلیسی‌ها برای جلب توجه شاه تهماسب به کمک‌های خود به مردم اصفهان در طول اشغال اشاره کرده بودند نماینده شرکت هند شرقی انگلیس در یادداشت هایش نوشت: به اعلی حضرت تبریک گفتم و کمکی را که به ملتش در اینجا کرده بودم بزرگ جلوه دادم و به ایشان اطمینان دادم که فرمان هایشان را به خوبی به انجام می‌رسانم.»شاید انگلیسی‌هایی که به گفته خودشان سعی می‌کردند کمک هایشان را به مردم اصفهان در چشم شاه بزرگ جلوه دهند، هنوز نمی‌دانستند فرمانروای واقعی نادرقلی بیگ است و شاه تهماسب که سلطنت را برای لذت جویی می خواهد قدرتی ندارد که فرمانی را صادر کند و آنها به انجام برسانند. اما نادر قلی بیگ هم برای مدتی طولانی در اصفهان نماند. او برای بیرون راندن عثمانی ها هم نقشه هایی داشت و به سرعت باید جنگ را با آنها آغاز میکرد. پیش از این روسها قول داده بودند اگر ایران عثمانی ها را از سرزمین خود اخراج کند آنها هم مناطقی را که در قفقاز شمال رود ارس و گیلان اشغال کرده بودند به ایران بر می گردانند. شایع شدن بیماری همه گیر وبا در گیلان بسیاری از سربازان روس را از پا درآورده بود از سویی اکنون پتر کبیر فرمانروایی روسیه؛ از دنیا رفته بود و حاکم جدید این کشور مانند او به دنبال کشورگشایی نبود. روس‌ها اگر مطمئن می‌شدند که سربازان ایرانی در قفقاز مستقر خواهند شد و عثمانی حریف قدیمی آنها به این مناطق دست اندازی نخواهد کرد. حاضر بودند آنها را به ایران پس بدهند. نادر که خیالش از روسها آسوده شده بود عازم جنگ با عثمانی شد.(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی ج9ص13)قسمت 153: من بودم نادر قلی نبود نادر قلی بیگ در مسیر جنگ با عثمانی به قزوین رسید. در این شهر تصمیم گرفت عده ای از مردان توانا و رزم دیده را به سپاه خود اضافه کند. برای همین از کسانی که می توانستند با تفنگ تیراندازی کنند دعوت کرد تا در یک مسابقه شرکت کنند نادر قلی حلقه انگشترش را روی تنه درختی نصب کرد و سپس به تیراندازان شهر که به آنها جزایرچی میگفتند دستور داد به حلقه انگشتر شلیک کنند . بسیاری از گلوله ها به خطا می رفت ، اما در این میان گلوله مردی دقیقاً به وسط حلقه اصابت کرد . نادر از او خواست دوباره شلیک کند . مرد حلقه را نشانه رفت و دوباره گلوله اش را در وسط هدف نشاند . نادر که از دقت تیراندازی او شگفت زده شده بود از او خواست یک بار دیگر هم حلقه را هدف گیری کند مرد قزوینی این بار هم به هدف زد . نادر با نگاهی پر از ستایش به طرف او رفت و گفت : « وقتی افغان ها حمله کردند تو کجا بودی ؟» و منظورش این بود که با وجود جزایرچی‌هایی با این قدرت دشمن چگونه توانست کشور را اشغال کند. مرد قزوینی به سرعت پاسخ داد : « من بودم ، نادر قلی نبود ! » جواب مرد نادر را به سکوت وا داشت. منظور جزایرچی این بود که سربازان خوب و سلحشور به یک فرمانده و رهبر توانا نیاز دارند تا با دشمن بجنگند و آنها اکنون این سردار توانا را یافته بودند. نادر قلی بیگ با کمک همین مردان به جنگ عثمانی رفت . نیروهای عثمانی در این چند سال از حمله افغانها سوء استفاده کرده و نه تنها سرزمینهای غربی ایران را تصرف کرده بودند بلکه تا مرکز ایران و شهرهای ملایر و گلپایگان هم پیش آمده بودند. نادر قلی در جنگهایی سریع لرستان،کرمانشاه، کردستان و خوزستان را از ارتش عثمانی پس گرفت و سپس راهی آذربایجان شد. ابراهیم پاشا،صدر اعظم عثمانی لشکری را که نزدیک به صدهزار سرباز در آن حضور داشتند در میاندوآب به جنگ سپاه نادر قلی فرستاد اما این سپاه صدهزار نفری هم از ارتش ایران شکست خورد و باقی مانده سربازانش به سوی عثمانی گریختند به این ترتیب آذربایجان هم آزاد شد و سرداران عثمانی که ابراهیم پاشا صدراعظم کشورشان را در این شکستها مقصر می‌دانستند، او را به قتل رساندند. آنها سپس سلطان عثمانی را هم از سلطنت کنار گذاشتند و فرد دیگری را بر تخت نشاندند. نادر قلی در اندیشه آزادی شهرهای شمال ارس همچون ایروان و نخجوان بود که خبردار شد گروهی از افغانهای هرات به مشهد حمله کرده اند به همین علت جنگ با عثمانی را قطع کرد و عازم خراسان شد.  تهماسب که در اصفهان مشغول خوش گذرانی بود و به پیروزی های نادرقلی هم حسادت می‌کرد تصمیم گرفت به جای او نبرد با عثمانی را دنبال کند برای همین با یک سپاه هجده هزار نفری عازم ایروان شد عثمانی ها نه تنها تهماسب را در این منطقه شکست دادند بلکه دوباره به آذربایجان ، کردستان و خوزستان حمله کردند و بار دیگر تمام مناطقی را که نادر قلی آزاد کرده بود به اشغال خود درآوردند .  تهماسب به سوی اصفهان گریخت و بسیار خوشحال که بود به دست دشمن اسیر نشده است اما در اصفهان بی توجه به سرزمینهایی که از دست داده بود دوباره به عیش و نوش و تفریح و کامرانی مشغول شد.(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی ج10ص19)قسمت 154: تاج در گهواره نادر قلی بیگ به تازگی افغانهای هرات را سرکوب کرده بود که خبر شکستهای تهماسب از عثمانی را شنید و به سرعت راهی اصفهان شد. او سپاهش را در باغ هزار جریب ، نزدیک اصفهان نگه داشت و از شاه و بزرگان کشور درخواست کرد برای تماشای رژه لشکر به هزار جریب بیایند. تهماسب در باغ هزارجریب هم از عیاشی دست برداشت و در حالی که چند گروه نوازنده را با خود همراه کرده بود به باده‌نوشی مشغول شد. او آن قدر در میگساری زیاده روی کرد که در حضور بزرگان مملکت و عالمان دینی ، در حالی که تقریباً لباسی برتن نداشت از هوش رفت و در بستر افتاد. نادر قلی بیگ بزرگان را به طرف بستر تهماسب برد و حال و روز زشت او را به آنها نشان داد و سپس از شکست های او و از دست دادن مناطقی که پیش از این با خون سربازان ایرانی آزاد شده بودند شکایت کرد نادرقلی با این سخنان افراد برجسته کشور را به برکناری تهماسب تشویق کرد آنها نیز که از سویی از لیاقت و کاردانی تهماسب ناامید شده و از طرفی از قدرت نادر می‌ترسیدند کنار رفتنِ تهماسب را از سلطنت پذیرفتند و قرار شد، عباس پسر هشت ماهه تهماسب با نام عباس سوم جانشین او شود. مراسم تاجگذاری پادشاه جدید در یکی از سراهای قصر شاهی به نام تالار طویله برگزار شد. هنگامی که گهواره نوزاد هشت ماهه را در بالای تالار قرار دادند نادر به طرف گهواره رفت و تاج شاهی را درون گهواره بالای سر نوزاد گذاشت . سپس شمشیر و سپری را هم کنار گهواره قرار داد پس از آن شخصیتهای کشوری و سرداران لشکر به ترتیب به طرف گهواره آمدند و به آن احترام گذاشتند. در همین مراسم نادر قلی به عنوان «نایب السلطنه» یا جانشین شاه انتخاب شد(به آن‌ها وکیل هم می‌گفتن مثلا کریم‌خان زند وکیل شاه اسماعیل سوم صفوی بود)؛ چون یک نوزاد هشت ماهه نمی توانست مملکت را اداره کند ؛ اکنون تمام قدرت کشور در دست نادرقلی بیگ بود.  نادر قلی پس از کنار گذاشتن تهماسب دوباره عازم جنگ با عثمانی شد و این بار نه تنها سرزمین‌های ایران را آزاد کرد بلکه سربازانش را به سرزمین عثمانی وارد کرد و در منطقه ای که امروز کشور عراق قرار دارد توانست شهرهای کربلا نجف سلیمانیه موصل حله و کرکوک را به تصرف درآورد و بغداد را در محاصره بگیرد.  روس‌ها از شنیدن خبر پیروزی‌های نادر قلی بر عثمانی بسیار خشنود شدند آنها باقی مانده سربازان خود را از گیلان و قفقاز بیرون بردند و این مناطق را کاملاً به ایرانی ها سپردند. روس‌ها با ثابت کردن دوستی خود به نادر توانستند تاجران خود را عازم ایران کنند این بازرگانان مخصوصاً در بخشهای شمالی کشور با موفقیت کامل مشغول تجارت شدند . شرکتهای هند شرقی انگلیس و هلند هم در وضعی که نادر قلی بیگ کشور را دوباره یکپارچه ، امن و آرام کرده بود، موقعیت بهتری برای تجارت داشتند ؛ هرچند که به سختی با یکدیگر رقابت میکردند از گزارشهایی که نمایندگان شرکت هند شرقی انگلیس به لندن می‌فرستادند پیداست که آنها تمام حوادث دربار ایران را زیر نظر داشته ، هر حادثه کوچکی را به رئیسان شرکت اطلاع داده و تلاش میکردند وقایع آینده را پیش بینی کنند .(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی ج10 ص23)قسمت 155:جنگ روی آب هم زمان با حمله به بغداد نادر قلی بیگ به یکی از سردارانش به نام لطیف خان دستور داد که او هم از جنوب عراق به بندر بصره حمله کند لطیف خان باید از زمین و دریا به بصره حمله میکرد و برای حمله دریایی به کشتی احتیاج داشت ؛ در حالی که ایران نیروی دریایی نداشت کشتی‌های بزرگ در خلیج فارس فقط در اختیار شرکت‌های انگلیسی و هلندی بودند. یکی دیگر از سرداران نادر قلی با نمایندگان این دو شرکت در اصفهان صحبت کرد و فرمان نادر را درباره تحویل دو کشتی به ایران در خلیج فارس به گوش آنها رساند.جواب نمایندگان هر دو شرکت منفی بود. ایران اگر صاحب نیروی دریایی می‌شد می توانست تجارت خلیج فارس را در دست بگیرد و آن وقت آن ها دیگر قدرت دریایی این منطقه به شمار نمی رفتند. لطیف خان با دو ناخدای انگلیسی که وابسته به شرکت هند شرقی نبودند صحبت کرد و توانست دو کشتی به نام های «پاتنا» و «راپرال» را از آنها بخرد هنگامی که این خبر به نماینده شرکت هند شرقی انگلیس در بندرعباس رسید در یادداشت‌های روزانه اش نوشت :«امیدوارم  رفتار خودسرانه این دو آدم وقیح ما را دچار مشکل بزرگی نکند چون ما درخواست نادرقلی را پیش از این کاملاً رد کرده بودیم »وقتی رئیس شرکت هند شرقی انگلستان در بندر بمبئی در هند از این ماجرا آگاه شد حرکت کشتیهای انگلیسی را به طرف ایران ممنوع کرد مگر آنکه به صورت کتبی تعهد بدهند که کشتی هایشان را به ایران نفروشند. کسانی که این دستور را زیر پا می گذاشتند چهار هزار روپیه جریمه می شدند.  لطیف خان در حالی که بخشی از سربازانش را در دو کشتی خریداری شده قرارداده بود به بندر بصره نزدیک شد، اما پیش از آغاز نبرد دیدن صحنه ای او را غافلگیر کرد ؛ دو کشتی انگلیسی که به نماینده شرکت هند شرقی در بصره متعلق بودند در حالی که سربازان عثمانی را حمل میکردند به سوی آنها می‌آمدند. جنگ با کشتیهای انگلیسی پیش از آنکه نیروهای زمینی لطیف خان به بصره برسند آغاز شد و با شکست لطیف خان به پایان رسید. به این ترتیب سربازانی هم که از راه خشکی به سوی بصره می آمدند کاری از پیش نبردند. در این جنگ دریایی دو سرباز انگلیسی کشته شدند. فرمانده آنها افسری به نام مارتین فِرِنچ در نامه ای به لندن نوشت این عملیات بدون شک با تردستی تمام انجام پذیرفت ولی من آرزو می‌کردم علیه ملت دیگری انجام می گرفت ؛ با این حال فکر می‌کنم ایرانی ها با ما منصفانه رفتار خواهند کرد ». اما انگلیسی‌ها به شدت از خشم نادرقلی بیگ می ترسیدند . آنها تصمیم گرفتند دفتر خود را در بندرعباس تعطیل کنند و به نمایندهشان در کرمان هم دستور دادند هرچه زودتر کارهای باقیمانده را انجام داده و به بندرعباس برود . انتظار انگلیسیها برای انتقام نادرقلی طولانی شد و سرانجام متوجه شدند نادر قصد ندارد با آنها دشمنی کند . او برای ساختن یک نیروی دریایی و همچنین حمله به بحرین و عمان به آنها نیاز داشت و نمی خواست روابطش را با شرکت هند شرقی تیره کند. هم انگلیسی‌ها و هم هلندی‌ها مراقب بودند از سویی نادر قلی بیگ را خشمگین نکنند و از طرفی از دست یافتن او به یک نیروی دریایی قوی جلوگیری کنند به همین علت هنگامی که لطیف خان قصد داشت به جزیره کیش حمله کند هر دو شرکت حاضر شدند کشتی هایشان را به جای فروش به او اجاره دهند ؛ این شیوه ممکن بود فکر دستیابی به یک ناوگان مستقل را از ذهن ایرانی ها دور کند لطیف خان با این کشتیها به کیش حمله کرد یکی از یاغیان را که در آن جزیره پناه گرفته بود سرکوب و دستگیر کرد و پس از جنگ کشتیها را به صاحبان اروپایی آنها پس داد. ماجرای تلاش هلندی‌ها و انگلیسی‌ها برای جلوگیری از قدرتمند شدن ایران در خلیج فارس همچنان ادامه داشت آنها پنهانی به عربهایی که در دریا راهزنی و یاغیگری میکردند(امروزه ما آن‌ها را با نام امارات متحده عربی می‌شناسیم)، کمک میرساندند تا جزیره ها و سواحل ایران را از دسترس حکومت مرکزی خارج و لنج ها و کشتیهای کوچکی را که ارتش ایران آماده کرده بود غرق کنند.(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی ج10 ص28)قسمت 156 : من به بهشت نمی روم نادر قلی بیگ سپاهش را برای حمله به قفقاز(منطقه ای که امروز کشورهای آذربایجان ارمنستان و گرجستان در آن قرار دارد) آماده می کرد. قفقاز در اشغال نیروهای عثمانی بود . آتش جنگ با عثمانی دوباره باید شعله می‌کشید. در اردوی سربازان؛ سخنرانی برای آنها صحبت میکرد و تلاش میکرد « بهشت » را برای آنها توصیف کند.در نظر او یکی از ویژگیهای بهشت صلح و آرامش آنجا بود جایی که هیچ کینه ای بین ساکنانش نبود و هیچ گاه جنگی در آنجا رخ نمی داد. نادر قلی بیگ حرفهای این سخنران را شنید به سوی او رفت و گفت : « اگر در بهشت جنگ نیست پس من هیچ وقت به آنجا نخواهم رفت،من عاشق ، جنگ رقابت و کشتن دشمنانم هستم و هیچگاه به جایی که جنگی در آن روی نمی دهد . نمی روم ! ». نادر قلی به این شکل می‌خواست روحیه سلحشوری و جنگاوری خود را به سربازانش نشان دهد اما مدتی بعد ادعا کرد که قصد دارد برای رسیدن به بهشت در گوشه ای به عبادت مشغول شود ، زمانی که جنگ با عثمانی به پایان رسیده بود.... نبرد با عثمانی با شادی روسیه همراه بود.روسها هر بار که باخبر میشدند ممکن است دو کشور ایران و عثمانی با هم صلح کنند از ترس به خود می لرزیدند و به همان اندازه هم خبر جنگ این دو کشور مسلمان برای آنها شادی بخش بود.در این روزها روسیه در اروپا مشغول جنگ بود و به صلح با عثمانی نیاز داشت ؛ اگر عثمانی با ایران وارد جنگ میشد مجبور بود با روسیه صلح کند ؛ به همین خاطر روسها علاقه داشتند نادرقلی هرچه زودتر به عثمانی حمله کند. سپاه نادر قلی بیگ وارد قفقاز شد و با درهم شکستن مقاومت سربازان عثمانی شروع به پیشروی کرد . هنگامی که سربازان نادر شهر گنجه( شهری که امروز در کشور آذربایجان قرار دارد )را در محاصره گرفتند روس ها گروهی از افسران توپخانه خود را با تعدادی توپ در حالی که لباس ایرانی پوشیده بودند به کمک نادر فرستادند. سرانجام جنگ قفقاز هم با پیروزی ارتش ایران به پایان رسید و نادرقلی موقعیتی را که انتظارش را می‌کشید به دست آورد . او در ماه رمضان ۱۱۴۸ هجری قمری دستور داد بزرگان مملکت همچون حاکمان محلی رئیسان عشایر و ایلات روحانیان و سران سیاه در دشت مغان در شمال آذربایجان حاضر شوند. نادر شروع به سخنرانی برای این بزرگان کرد و گفت : «چندین سال برای ایران جنگیدم و دشمنان را از مرزهای ایران بیرون راندم ، اکنون قصد دارم از رهبری سپاهم دست بکشم و در گوشه‌ای به عبادت و نیایش به درگاه خدا مشغول شوم شما هم تهماسب یا هر کسی را که شایسته تر از من می‌دانید به سلطنت انتخاب کنید .» کسانی که در این مجلس(در اصل این مجلس مشابه قورولتای‌های مغول‌ها بود که خاقان را انتخاب می‌کردند مثلا چنگیزخان به این صورت خاقان مغولان شد.) حضور داشتند می دانستند نادر به چه علتی این حرفها را میزند و چه انتظاری از آنها دارد به همین خاطر یکصدا گفتند : «برای ما شاهی به جز نادر وجود ندارد.» اما نادر زیر بار پذیرفتن سلطنت و تاج شاهی نمی رفت و تأکید میکرد که برای رسیدن به بهشت الهی باید باقی مانده عمر را به عبادت مشغول باشد. این نمایش به مدت چهار روز تکرار شد و هر بار که نادر از مهمانانش میخواست شخصی را به پادشاهی برگزینند آن ها نام او را بر زبان می‌آوردند و نادر هم به بهانه آنکه باید بقیه اوقات خود را به عبادت مشغول شود از قبول آن سر باز می زد. سرانجام یکی از سرداران نادر به نام تهماسب قلی خان جلایر به دیگران اطلاع داد که نادر قلی بیگ به خاطر اصرار آنان حاضر شده سلطنت را قبول کند و رنج پادشاهی را به جان بخرد. نادرقلی در بیست و چهارم شوال ۱۱۴۸ در دشت مغان تاج گذاری کرد و به نادرشاه تبدیل شد. او اکنون دیگر نایب السلطنه عباس سوم نبود و دستور داد این کودک را به خراسان نزد پدرش تهماسب بفرستند. تهماسب در خراسان زیر نظر سربازان نادر روزگار میگذراند (سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی ج10 ص32)قسمت 157:  خواستگاری از امپراتریسنادرشاه در بازگشت از دشت مغان در اردبیل با گروهی از تجار روس روبه رو شد این بازرگانان از گیلان به کشور خود باز میگشتند و نادر که شنیده بود اکنون فرمانروای روسیه، زنی به نام «آنا ایوانونا»(کاترین کبیر) است از آنها درباره شیوه حکومت این زن سؤال می‌کند. فرمانروایی یک زن بر سرزمین وسیع روسیه برای نادر بسیار شگفت انگیز بود و او کنجکاو بود با روشهای حکمرانی این زن آشنا شود.  تاجران روس پاسخ می‌دهند که ما مطیع حاکمان خود هستیم چه زن باشند و چه مرد.نادر که تصور میکرد ازدواج او با این امپراتریس باعث می‌شود دو کشور یکپارچه شوند به تاجران روسی میگوید:«چه  می‌شد اگر بین ما و آنا ازدواجی  رخ می داد تا دو دولت یکی شوند؟» و بازرگانهای روس هم پاسخ می‌دهند « مژده ای بهتر از آن این نمی توان شنید »آنها خبر خواستگاری نادر را به گوش امپراتریس می‌رسانند و او هم پس از مدتی سفیری را با هدایای بسیار به ایران اعزام می‌کند و پاسخ خواستگاری نادر را این طور می‌دهد «ما نیز به این ازدواج راضی هستیم به این شرط که شما مسیحی شوید و مدتی در دربار ما اقامت کنید. سپس مراسم ازدواج برگزار خواهد شد و دو کشور متحد و یگانه می‌شوند.» تاریخ نگاران،واکنش نادر را به این شرط امپراتریس نقل نکرده اند اما همین نامه نگاری ها و پیشنهادها زمینه را برای بهتر شدن ارتباط دو کشور و نفوذ بیشتر روسیه در ایران آماده می‌کرد در حقیقت تاجران روس به اندازه ای در کار خود در ایران پیشرفت کرده بودند که حسادت انگلیسی ها و هلندی ها به شدت برانگیخته شده بود. نادر از بازرگانان روس حمایت میکرد و کالاهای آنها مخصوصاً پارچه های پشمی به خوبی در ایران به فروش می رسید. مدتی بعد آنها نفوذشان را از شمال به مرکز ایران رسانده در اصفهان نیز بازار را از دست انگلیسی ها و هلندی هابیرون کشیدند.نماینده شرکت هند شرقی انگلیس در گزارشی به لندن، نوشت : «ممکن است به خاطر فعالیت گسترده روسها دیگر امکان دادوستد برای ما وجود نداشته باشد . آنها امتیازهای زیادی از ایران گرفته اند و شاه ایران آن ها را تشویق و حمایت میکند . مدتی پیش هم دستور داد مقدار زیادی پارچه های کلفت روسی خریداری شود . بازرگانان زیادی از روسیه در بندر آستاراخان این کشور در کنار دریای خزر جمع شده اند تا راهی ایران شوند اگر پای آنها هم به ایران برسد تمام بازارها را از چنگ ما بیرون خواهند کشید ؛ مگر اینکه ما و هلندیها چاره ای بیندیشیم» این تاجر انگلیسی در همین گزارش می نویسد که با ورود پارچه های روسی به بازار اصفهان قیمت پارچه های ضخیم تا بیست و شش قِران کاهش یافته که قیمتی بی سابقه است.  انگلیسی‌ها از سوی دیگر نگران تجارت و فعالیت اقتصادی نادرشاه بودند نماینده شرکت هند شرقی در بندرعباس در گزارشی به رئیس شرکت نوشت : «به تازگی اعلی حضرت دستور داده اند دو کشتی که بهترین کالاهای ایرانی را به ارزش پنج هزار تومان حمل می‌کنند راهی هند شوند . اجناسی هم برای دو کشتی دیگر آماده شده که اعلی حضرت با قیمتی که خودشان تعیین کرده بودند آنها را از تجار خریدند. به این ترتیب ایشان باید سود سرشاری برده باشند. ما امیدواریم این سود باعث نشود که شاه ایران در کار تجارت وارد شوند.»(یعنی ایران وارد تجارت دریایی جهانی نشه که یوقت جای استعمارگران انگلیسی و هلندی و فرانسوی رو بگیره)پارچه مهمترین محصولی بود که انگلیسی ها به ایرانی ها می فروختند اما تجارت پرسود آنها در خرید ابریشم از ایران بود. جانس هان وی،تاجر انگلیسی که در همان دوران در ایران به سر می برد در کتابی که از تجربه های تجاری اش در ایران تألیف کرده بود نوشت : « ابریشم ایران آن قدر ارزان است که به دست آوردن آن به هر خطری می ارزد ! تولیدکننده های ایرانی هر کیلو ابریشم را به چهار قِران میفروشند اما ما می توانیم همین ابریشم را در بازارهای اروپا به ازای هر کیلو پنجاه و شش شلینگ به فروش برسانیم.»(سرگذشت استعمارمهدی میرکیایی ج 10 ص36)قسمت 158: سگ سیر به شکار نمی روددر سال ۱۱۵۱ هجری قمری نادرشاه به هندوستان لشکر کشید ؛ بهانه اش هم پناهنده شده فراریان افغان به هند بود؛ این افراد هنگامی که نادر شهر قندهار را در جنوب غربی افغانستان به ایران بازگرداند به سوی هند گریخته بودند.  در این زمان سلسله گورکانی بر شمال و مرکز هند حکمرانی میکرد. پادشاهان گورکانی حدود دویست و بیست سال پیش از این حکومت خود را در هند آغاز کرده بودند. اما در زمان حمله نادر بسیار ضعیف شده و پایه های فرمانروایی شان کاملاً سست شده بود. هم زمان با آغاز حکومت گورکانی ها در شمال هند، اروپایی ها به جنوب هند وارد شده بودند و با استفاده از رقابت حکومتهای کوچک محلی ، جای پای خود را روز به روز در این سرزمین محکم تر کرده بودند. انگلیسی‌ها دیرتر از بقیه اروپایی ها وارد هند شدند . اما با سرعت بیشتری در این سرزمین نفوذ کردند. هنگامی که نادر برای حمله به شمال هند آماده میشد، محمد شاه گورکانی حاکم این منطقه بود و انگلیسی ها به تدریج به قلمرو او هم دست اندازی میکردند و منتظر فرصت مناسبی بودند تا سرزمینهای حاصلخیزی مانند بنگال در شمال شرقی هند را از آن جدا کنند. نادر سپاه محمد شاه گورکانی را در نزدیکی دهلی به آسانی شکست داد و وارد این شهر شد و پس از مدتی تمام جواهرات و خزانه امپراتور گورکانی را بار شترهایش کرده بود و راه بازگشت را پیش گرفت. غارت خزانه محمد شاه و کشتار تعداد زیادی از سپاهیان او به دست ارتش نادر، سلسله گورکانی را بیش از گذشته ضعیف و ناتوان کرد و فرصت مناسبی را در اختیار انگلیسی ها گذاشت تا به آسانی در مرکز شمال و شرق هند پیشروی کنند و به تدریج تمام شبه قاره هند را تحت تسلط خود درآورند.  نادر در مسیر بازگشت هنگامی که سپاهش به افغانستان رسیده بود باخبر شد گروهی از سربازان مقدار زیادی از جواهراتی را که از غارت دهلی و شهرهای دیگر به دست آورده بودند به او تحویل نداده و برای خودشان نگه داشته اند. نادر پیش از این بخشی از غنیمتهای جنگ را به عنوان پاداش بین سربازان تقسیم کرده بود . اما حاضر نبود آنها بیش از اندازه ثروتمند شوند و فکر میکرد همان طور که سگ سبر به شکار نمی رود سرباز پولدار هم به جنگ نخواهد رفت . نادر دستور داد که سربازان جواهرات و سکه های طلا و نقره ای را که بیش از سهمشان برداشته اند به فرماندهانشان تحویل دهند. هنگامی که خبر فرمان نادر در سپاه نود هزار نفری او پیچید بعضی از سربازان با بهانه هایی از لشکر جدا شدند تا در گوشه ای از کوه و دشت غنیمت ها را زیر خاک پنهان کنند تا در زمانی مناسب بازگردند و آنها بردارند.برخی از سربازها هم که نمی توانستند جواهرات را از چشم فرماندهانشان دور نگه دارند با خشم آنها را در رودخانه های سر راه انداختند تا به دست نادر هم نرسد. خبر غنیمت هنگفت نادرشاه و گنج های افسانه ای که از خزانه هند بیرون کشیده بود پیش از ورودش به ایران در کشور پیچید و بیش از همه شرکت های اروپایی را بر سر شوق آورد.آنها امیدوار بودند با رسیدن این پول به ایران و ثروتمند شدن مردم بازارهای بهتر و مشتریان بیشتری برای کالاهای آنها پیدا شود .  سهم مردم ایران از این ثروت بی نظیر همان پاداشی بود که به سربازان داده شده بود ؛ به طوری که یکی از تاجران انگلیسی یک سال پس از فتح هند در یادداشت هایش نوشت که بیشتر سربازان نادرشاه لباس ابریشمی می پوشند اما نادر بیش از این حاضر نشد بهره ای از این گنج ها به کسی بدهد و آنها را در دژ استوار کلات در خراسان پنهان کرد.  به این ترتیب آنچه که نادر از هند آورده بود در ایران به دست کسی نرسید و تأثیری بر دادوستد و تجارت کشور نداشت اروپایی ها هم باید تا زمان جانشینان نادر و گشوده شدن این گنج ها منتظر میماندند. اما خبری که باز هم آنها را امیدوار کرد فرمان نادر پس از بازگشت از هند بود ؛ او مالیات تمام کشور را به مدت سه سال بخشیده بود . اکنون مردم با خیال راحت تری می توانستند از دست‌رنجشان بهره ببرند و پول بیشتری برایشان باقی میماند تا در بازار خرج کنند و کالاهای اروپایی ها را بخرند...(سرگذشت استعمار/مهدی میرکیایی ج 10 ص40)قسمت 160: نیروی دریایی در سال ۱۱۵۳ هجری قمری اخبار راهزنی های عربهای عمان و بحرین در خلیج فارس هر روز به گوش نادر می رسید. نادر یکی از سرداران خود به نام امام وردی خان را به بندر عباس فرستاد تا عربهای شورشی را سرکوب کند. امام وردی خان با هلندیها گفت وگو کرد تا دو کشتی را در اختیار او بگذارند. هلندی ها در برابر چند امتیاز تجاری که آن ها را از رقیب انگلیسی شان پیش می انداخت حاضر شدند کشتی ها را به امام وردی خان اجاره دهند. روابط طولانی هلندی ها با عربهای خلیج فارس بعضی را بدگمان کرده بود که آنها این عرب ها را به شورش و راهزنی تحریک کرده اند تا حکومت ایران برای سرکوب آنها دستش را به سوی هلندی ها دراز کند و آنها امتیازهایی را که می خواستند از ایران به دست آورند. امام وردی خان سربازان خود را در این دو کشتی نشاند و در حالی که هیچ یک از دریانوردان هلندی در کشتی ها حضور نداشتند به جنگ راهزنان دریایی رفت. در رویارویی که بین کشتی های سردار ایرانی و دو کشتی راهزنان رخ داد یک کشتی شورشیان غرق شد و کشتی دوم از آنها فاصله گرفت تا از منطقه درگیری فرار کند امام وردی خان دستور شلیک صادر کرد اما گلوله توپ های کشتی به راهزنان نمی رسید. سردار دستور داد باروت یکی از توپها را دو برابر کنند تا گلوله آن به فاصله بیشتری پرتاب شود. اما باروت زیاد توپ را منفجر کرد و نزدیک به بیست سرباز ایرانی کشته شدند. امام وردی خان هم که زخمی شده بود چند دقیقه پس از سربازان کشته شد.  این دو کشتی در حالی که کشتی سردار از انفجار به شدت آسیب دیده بود به بندرعباس برگشتند. وقتی خبر این درگیری به نادرشاه رسید دستور داد گروهی برای خرید کشتی به بندر سورت در غرب هند بروند . کشتی های این بندر از گذشته به محکم بودن مشهور بودند . نادر همچنین دستور داد یک کارخانه توپ سازی در بندرعباس تأسیس شود تا توپ های قوی که گلوله های آنها به فاصله های دور پرتاب میشد ساخته شوند. مأموران نادر توانستند نوزده فروند کشتی را از بندر سورت خریداری و به خلیج فارس برسانند. ولی نادر در اندیشه خودکفا شدن ایران در کشتی سازی بود باید کارخانه ای هم برای کشتی سازی در بوشهر تأسیس می شد.  اما چوبی که برای ساختن کشتی نیاز بود باید از کجا تهیه می شد؟ نادرشاه فقط جنگلهای مازندران را برای فراهم کردن این الوارها در اختیار داشت . شاه دستور داد درختهای تنومند جنگل را که چوبشان برای کشتی سازی مناسب بود قطع کنند و گروهی از روستاییان این تنه های بزرگ را از خزر تا خلیج فارس روی شانه حمل کنند! راه‌های سخت و شیب‌دار کوهستانی و گردنه های خطرناک و مسیرهای داغ کویر و بیابان، پیمودن شمال تا جنوب ایران را زیر این بارهای سنگین ،برای این کشاورزان ساده به تجربه ای زجرآلود و هولناک تبدیل کرده بود. در سال ۱۱۵۴ هجری قمری اولین الوارهای مازندران به بوشهر رسیدند در حالی که بسیاری از روستابیانی که آنها را حمل کرده بودند از شدت خستگی، یکی پس از دیگری می مردند. نادرشاه برای آغاز عملیات کشتی سازی از انگلیسی‌ها کمک خواست اما آنها به بهانه اینکه مهندس کشتی سازی ندارند زیر بار نرفتند. سپس یکی از مأموران نادر در اصفهان با هلندی ها گفت وگو کرد و یکی از آنها به نام لاپورتری را استخدام کرد. لاپورتری ادعا می کرد که چیزی از کشتی سازی نمی داند و فقط با اصرار زیاد فرستاده شاه،حاضر شده به بوشهر سفر کند.لاپورتری نظارت بر ساختن کشتی را در ساحل بوشهر آغاز کرد اما پس از مدتی اب و هوای گرم بوشهر او را از پا انداخت و از دنیا رفت. چند نفر دیگر جانشین لاپورتری شدند اما مدتی بعد به نادر خبر رسید آنها هزینه هایی را که دولت ایران به این کار اختصاص داده بالا میکشند و کار ساخت کشتی پیشرفت زیادی نکرده است. نادر در سال ۱۱۵۵ هجری قمری دستور داد کشتی سازی در بوشهر را متوقف کنند و دوباره عده ای را برای خرید کشتی به بندر سورت در غرب هند فرستاد. شصت سال بعد، هنگامی که «ویلیام اوزلی» سفیر انگلستان، به بوشهر آمد، بدنه ناقص این کشتی هنوز در ساحل برپا بود.(سرگذشت استعمارمهدی میرکیایی ج 10 ص44)قسمت 161: چرا جانم را نجات دادی؟(آغاز جنون نادرشاه)یکی از سخت ترین جنگهای نادرشاه در داغستان منطقه ای که امروز بخشی از جنوب کشور روسیه است اتفاق افتاد. نادر لشکر یکصد و پنجاه هزار نفری خود را در سال ۱۱۵۴ هجری قمری راهی این منطقه کرد تا ساکنان آن را که لزگی نامیده میشوند و علیه حکومت او شوریده بودند، سرکوب کند. در یکی از روزهای این نبرد در گردنه ای کوهستانی لزگی ها به شدت به طرف سربازان نادر شلیک میکردند. نادر نیز در کنار سربازانش در صف اول جنگ حضور داشت و شاهد نبرد سرسختانه لزگی ها بود در یک لحظه که بارش گلوله های دشمن شدت بیشتری پیدا کرد و ممکن بود گلوله ای هم به نادرشاه اصابت کند یکی از سرداران لشکر پیش رفت و بدن خود را مقابل نادر قرار داد تا جان او را نجات دهد. پس از آنکه درگیری به پایان رسید و میدان جنگ آرام شد. نادرشاه این سردار را احضار کرد و گفت:«چرا بین من و دشمن ایستادی؟»سردار جواب داد میخواستم جان خودم را فدای شاهنشاه بکنم.» نادر با خشم گفت تو فکر میکنی من آدم ترسویی هستم که هنگام نبرد بین من و دشمن می ایستی؟» و در همان جا دستور داد سردار فداکارش را خفه کنند. گویا پایداری سرسختانه لزگی‌ها به قدری بود که نادر را به این اندازه عصبی و تندخو کرده بود که چنین فرمانهای عجیبی را صادر می کرد. ارتش عظیم نادر حدود یک سال و نیم در کوهستان‌های داغستان تلاش میکرد لزگی‌ها را شکست دهد اما این سعی و کوشش فایده و نتیجه ای نداشت. در نخستین زمستانی که ارتش ایران در این جنگ در کوهستانهای داغستان سپری میکرد برف، راه‌ها را بست و رساندن آذوقه به این سپاه عظیم دشوار شد. نادر به فکر چاره افتاد و تصمیم گرفت از راه دریای خزر به سربازانش آذوقه برساند. در همان زمان کالوشکین،فرستاده تزار جدید روسیه در اردوی نادر حاضر بود . کالوشکین به دیدار نادر آمده بود تا به او خبر بدهد الیزابت پتروونا، دختر پتر کبیر، به عنوان فرمانروای جدید روسیه بر تخت نشسته است. نادر از کالوشکین خواست نامه ای برای دولت روسیه بنویسد و از آنها بخواهد به سرعت ده کشتی را در دریای خزر در اختیار ایران قرار دهند. کالوشکین موافقت کرد اما در نامه خود به دولتش نوشت که هیچگاه با درخواست نادر موافقت نکنید چون او این کشتیها را پس نخواهد داد و اگر ایران در دریای خزر دارای چنین ناوگانی شود قدرت و نفوذ روسیه در این دریا به خطر خواهد افتاد. به این ترتیب دست نادر به کشتی های روسها هم نرسید و پس از یک جنگ سخت و بی فایده سپاهش را از داغستان عقب کشید.  در این جنگ روسیه نه تنها به نادر کمک نکرد بلکه پنهانی به لزگی‌ها یاری میرساند. آنها به جنگجویان داغستان به چشم مانعی بین روسیه و ایران نگاه میکردند تا نادرشاه نتواند به جنوب روسیه لشکرکشی کند. البته کمک روس ها به لزگیها از چشم نادر پنهان نماند . نادر در نامه ای به دربار روسیه به همدستی سرهنگ سِلِنسکی(زِلِنسکی!)، فرمانده قلعه کیزلر با لزگیها اعتراض کرد. این قلعه در جنوبی ترین منطقه روسیه در مرز داغستان قرار داشت. حکومت روسیه اعلام کرد که سرهنگ سلنسکی خودسرانه به این کار دست زده و دولت آن کشور از کارهای او اطلاع نداشته است سپس برای فریفتن و راضی کردن نادرشاه دستور داد این افسر را دستگیر کرده و به پایتخت روسیه برگردانند.(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی ج 10 ص48)قسمت 162:  تاجر دردسرسازدر سال ۱۱۶۳ هجری قمری مردی انگلیسی به نام جان اِلتون در گیلان به قتل رسید. کسی دقیقاً نمی دانست چرا او کشته شده است، اما شش سال پیش از آن یعنی در سال ۱۱۵۷ هجری قمری بحثهای فراوانی بر سر کارهای این مرد در شمال ایران بین دولت روسیه و انگلستان در گرفته بود. این مشاجره‌ها به جایی کشیده شد که روس‌‎ها از ادامه کار شرکت انگلیسی مسکووی که حدود دویست سال در روسیه و ایران فعالیت می‌کرد جلوگیری و این شرکت را برای همیشه تعطیل کردند.جان اِلتون یکی از کارمندان این شرکت بود. مسکووی را تاجران انگلیسی تشکیل داده بودند تا کالاهای خود را با پرداخت 3% از بهای آنها به روسیه از خاک این کشور به ایران برسانند.در سال ۱۱۵۴ هجری قمری که نادرشاه به داغستان لشکر کشید و در زمستان برای رساندن آذوقه به سربازانش در تنگنا افتاد از اعضای این شرکت خواست با کشتی‌هایشان برنج مورد نیاز سپاه ایران را از بندرانزلی به سواحل داغستان حمل کنند. هنگامی که این خبر به دربار روسیه رسید حکومت این کشور را به شدت عصبانی کرد معلوم بود که روس‌ها به هیچ وجه علاقه نداشتند اردوکشی نادر به داغستان با پیروزی همراه باشد. اما سه سال بعد خبری به روس‌ها رسید که آنها را بیش از گذشته عصبانی کرد ؛ جان اِلتون یکی از اعضای این شرکت به نادرشاه تعهد کرده بود کشتی‌هایی را برای او در دریای خزر بسازد و ناوگانی ایرانی را در این دریا راه اندازی کند. روس‌ها به هیچ وجه نمی توانستند قبول کنند که ایران در خزر دارای قدرت دریایی و کشتیرانی باشد. دولت روسیه با مدیران شرکت انگلیسی مسکووی گفت وگو کرد و از آنها خواست این همکاری به سرعت قطع شود. مدیران شرکت نماینده ای به نام «جانس هان‌وی را به ایران فرستادند تا از صحیح بودن این اخبار مطمئن شوند.  هان‌وی با التون دیدار کرد اما نتوانست او را از همکاری با نادرشاه منصرف کند در همین زمان اولین کشتی که زیر نظر او ساخته شده بود به آب افتاد. خود حکومت روسیه از سفیر انگلستان در آن کشور ، لرد تایراولی، خواست التون را از ایران بیرون ببرد. لرد تایراولی نامه ای به التون نوشت و به او پیشنهاد کرد که سالانه از تجارت شرکت با ایران چهارصد پوند دریافت کند و از همکاری با نادرشاه دست بردارد و یا اینکه مأموریتی را در نیروی دریایی انگلستان قبول کند، اما التون همچنان به کار ادامه میداد. هنگامی که نماینده دیگری از طرف لرد تایراولی به دیدار التون رفت او نامه نادرشاه را به این نماینده نشان داد که در آن نوشته بود:شایسته ترین مسیحیان اجازه ندارد ایران را ترک کند و باید ناوگان ما را به شکلی صحیح سرو سامان دهد. وقتی گزارشهای جدیدی از فعالیت التون به روسیه رسید دولت این کشور شرکت مسکووی را تعطیل کرد و به بازرگانان انگلیسی دستور داد به سرعت با تمام وسایل اثاثیه و مستخدمان خود ،روسیه را ترک کنند. دولت انگلستان به این فرمان اعتراض و به روس‌ها یادآوری کرد دور از انصاف است که تمام تاجران انگلیسی به خاطر همکاری یک نفر از آنها با ایران به این شدت جریمه شوند ؛ اما عصبانیت روس‌ها بیش از اندازه بود و تصمیم خود را تغییر ندادند. اما التون هم زمان زیادی را برای تأسیس نیروی دریایی در اختیار نداشت. او تنها تا هنگامی که نادر زنده بود به کار های خود ادامه داد بدون شک اگر نادرشاه از او خواسته بود کشتی هایی را در خلیج فارس بسازد التون با هر بهانه ای که بود از این کار شانه خالی میکرد چون ناوگان ایران در جنوب تهدیدی برای کشتی های انگلستان در خلیج فارس بود ؛ اما در شمال چنین تهدیدی وجود نداشت و تنها به روسها ضرر می زد.(سرگذشت استعمار/مهدی میرکیایی ج 10ص52)قسمت 163: شاهنشاه دیوانهشاهنشاه دیوانه هنگامی که نادرشاه برای لشکرکشی به قفقاز از مازندران می گذشت. در سوادکوه از میان درخت‌های جنگل به او تیراندازی شد کسی نتوانست فردی را که به سوی نادر تیر پرتاب کرده بود پیدا کند اما نادر به پسر بزرگش رضاقلی میرزا، بدگمان شد و هنگامی که از داغستان بازگشت دستور داد چشم های این پسر را کور کنند. شاه ایران که هر روز تند خوتر و عصبی‌تر می شد. مدتی بعد از این کار خود پشیمان شد و دستور داد پنجاه نفر از بزرگان کشور را که شاهد این حادثه بودند به قتل برسانند تنها به جرم اینکه چرا از نادر خواهش نکرده بودند پسرش را کور نکند!  نابینایی رضاقلی میرزا نادر را از گذشته بدخلق تر و افسرده تر کرد. بیماری های معده و کبد هم رهایش نمیکردند در حالی که پیش از این به مالاریا هم مبتلا شده بود.  در سال ۱۱۵۷ هجری قمری یک کشیش فرانسوی به نام پدر دامین که به بهانه فعالیتهای پزشکی به تبلیغ مسیحیت در ایران مشغول بود به اردوی نادر فراخوانده شد. کشیش با آنکه اطلاعات کمی از پزشکی داشت. مشکلات کبدی نادر را برای مدتی حل کرد. دو سال بعد که دوباره حال نادر خراب شد از پیرسون، نماینده شرکت هند شرقی انگلیس در اصفهان خواست یک پزشک اروپایی برای او پیدا کند. پیرسون بسیار مضطرب و نگران شده بود و نمی دانست از کجا یک طبیب اروپایی پیدا کند اما مدتی بعد متوجه شد یک کشیش فرانسوی به نام «بازِن» مشغول مداوای مردم اصفهان است بدون آنکه واقعاً پزشک باشد. پیرسون بازن را به نادر معرفی کرد. نادر شاه از دیدار بازِن خوشحال شد و او را به عنوان حکیم باشی یا رئیس پزشکان دربار خود منصوب کرد. بازِن چند بیماری مانند یبوست شدید، استسقا یا تمایل زیاد برای نوشیدن آب و یرقان را در نادر تشخیص داد اما زمان برای درمان نادر بسیار دیر شده بود و از سویی این پزشک قلابی مشغول تهیه نقشه از اردوی نادرشاه و جاسوسی برای دشمنان او بود و توان و فرصت درمان او را نداشت. با این حال حضور او در کنار نادر شهرتی را برای او دست و پا کرد که لُرد بایرون شاعر مشهور انگلیسی، هفتاد سال بعد درباره او سرود:تویی که به سوی او می روی آن مرد خشک مزاج کسی که هندوستان را به بیابانی تبدیل کرد و هنوز به افتخار این پیروزی ، فنجان قهوه ای ننوشیده بود که به قتل رسید. چون دیگر نمی توانست غذای خود را هضم کند. بیماری های مختلف و اندوهِ کور کردن رضاقلی میرزا نادر را به مرز دیوانگی رسانده بود. اکنون او انتقام تمام این رنج ها را از مردم ایران میگرفت.در اولین اقدام از بخشیدن مالیات سه سال ،پس از فتح هند پشیمان شد و دستور داد این مالیات را یکجا دریافت کنند. فشار مالیات ها به قدری زیاد بود که مردم در شمال ایران گاهی مجبور میشدند فرزندان خود را به ترکمن ها و ازبکها بفروشند تا بتوانند مالیاتشان را بپردازند. کوچکترین کوتاهی در پرداخت پول به مأموران، همراه بود با بریدن گوشها و بینی و گاهی سوزانده شدن؛ تنبیه هایی که همه به دستور شاهنشاه برقرار شده بود. نادرشاه در همین روزهای پایان عمر در یکی از سفرهایش از کرمان به مشهد دستور داد از سرهای گروهی از مردم مناره بسازند مناره هایی که هر کدام تقریباً از هزار و پانصد سر درست میشد. پادشاه دیوانه که به همه ظنین و بدگمان بود در شهر طبس پسرانش و فرزندان آنها را احضار کرد هر کدام از آنها را جداگانه به اتاق خود می فراخواند و از او می خواست که سلطنت را قبول کند . آنها هم که می دانستند این « تعارف » ها تنها فریبی است تا نادر بفهمد چه کسی آرزوی جانشینی او را دارد از قبول تاج و تخت به بهانه بی تجربگی شانه خالی میکردند. همه مردمِ کشور، مرگ را در چند قدمی خود احساس می کردند نه سرداران بزرگ و فرزندان شاه از او ایمن بودند و نه کشاورزان ساده ای که در دورترین روستاها زندگی میکردند.(سرگذشت استعمار/مهدی میرکیایی ج 10 ص56)قسمت 164: نه شاهم ،نه خدایممردم شنیده بودند نادر به افراد درویش توجه مخصوصی دارد و به حرف آنها گوش میکند. برای همین درویشی را به سراغ او فرستادند تا از او بخواهد دست از این همه ظلم و ستم بردارد. درویش به نادر گفت : «اگر خدایی، با بندگانت بهتر از این باش و اگر شاهی زیر دستانت را آزار نده»نادر به آسودگی جواب داد : « نه شاهم نه خدایم؛ نادر قلی ام و پول میخواهم» در اصفهان دستور داد حاکم شهر را شکنجه کنند و پیش از تنبیه به او گفت زیر شکنجه فریاد بزند که تاجران ارمنی شهر ده هزار تومان به او بدهکارند. نمایش انجام شد و شاه با همین نیرنگ به سراغ تاجران ارمنی فرستاد اما پولی در بساط آنها نبود که به نادر بدهند . شاهنشاه که نمیخواست دست خالی از شهر بیرون برود دستور داد روی بزها مالیات ببندند. مردم مجبور شدند به جان گله ها بیفتند و حیوانها را بکشند تا مالیات ندهند. نادر در آخرین ماه های عمر به دژ کلات در خراسان رفت تا از تماشای گنجینه هایی که از هند آورده بود روحیه تازه ای بگیرد.معماران هندی ساختمان زیبایی را برای خزانه های او در کلات ساخته بودند سنگ‌های مرمر این ساختمان از مراغه به خراسان حمل شده بود که بعضی از آنها بین چهارده تا هفده تُن وزن داشت. کارگران روی سه قطعه از این مرمرها نامهای عجیبی گذاشته بودند: ایران خراب، مالیات عالم و عالم خراب!  نادر که به همه اطرافیانش بدگمان شده بود شبی که در فتح‌آباد قوچان اردو زده بود ، تصمیم گرفت صبح روز بعد گروهی از سردارانش را به قتل برساند این خبر به سرداران رسید و آن ها پیشدستی کردند شبانه به چادر نادر ریختند و سرش را جدا کردند این حادثه در سال ۱۱۶۰ هجری قمری رخ داد.(سرگذشت استعمار/مهدی میرکیایی ج 10 ص58)قسمت 165: شاهان سخاوتمندپس از نادر حکومت به علیقلی میرزا برادرزاده او رسید که هم زمان با قتل عمویش علیه او در سیستان شورش کرده بود. علیقلی میرزا در مشهد به تخت نشست و از ستمگری های عمویش با شرمساری یاد کرد او گنجهای نادر را از کلات به مشهد آورد و برای آنکه به همه ثابت کند حکومت او مانند سلطنت نادر نخواهد بود شروع کرد به بخشیدن این جواهرات و سکه های طلا و همان طور که نادر بدون بهانه از مردم پول میگرفت . او بی بهانه پاداش و هدیه میداد تا محبوب مردم شود. نام خود را نیز از علی شاه به عادل شاه تغییر داد.  عادل شاه، ایلات و عشایری را هم که نادر از وطن اصلی شان کوچ داده بود به سرزمینهای اجدادی شان بازگرداند، یکی از این طایفه ها ایل زند بود. نادر ایل زند را از اطراف شهر ملایر ،در مرکز ایران به «دره گز» در خراسان کوچ داده و مردان جنگی این ایل را به سپاهش وارد کرده بود. عادل شاه اجازه داد که ایل زند به محل سکونت قبلی خود در اطراف ملایر بازگردد. حکومت عادل شاه بیش از یک سال طول نکشید و برادرش، ابراهیم او را از تخت به زیر کشید. اما تخت سلطنت به ابراهیم هم وفا نکرد و پس از مدت کوتاهی فردی به نام شاه سلیمان دوم از بازمانده‌های سلسله صفویه، حکومت را در دست گرفت. حکومت شاه سلیمان هم طولانی نشد و چندی نگذشت که شاهرخ نوه نادر به جای او نشست. پادشاهی کوتاه مدت این افراد کشور را دچار بی نظمی و هرج و مرج کرده بود این شاهان یا همچون عادل شاه به بذل و بخشش خزانه سلطنتی مشغول می شدند یا از این جواهرات برای گردآوری سپاه و جنگ با رقیبان استفاده می کردند ،اما در هر حال ثروتی که در خزانه نادر انباشته شده بود در کشور دست به دست میشد و با آنکه ناامنی در همه جا به چشم میخورد به دادوستد و تجارت رونق می‌داد، نکته ای که از چشم شرکتهای اروپایی پنهان نمی ماند. در این میان روس‌ها بیش از دیگران از تجارت با ایران سود می‌بردند و باعث حسادت رقیبانشان می‌شدند. «سیروسیمون» نماینده کمپانی هند شرقی فرانسه در نامه ای به رئیس این شرکت نوشت: « از وقتی که درهای خزانه جواهرات نادر به روی این کشور باز شده طلا آن قدر فراوان شده است که ارزش خود را از دست داده.امروز روس‌ها به تنهایی تجارت خارجی ایران را در دست گرفته و سود سرشاری می‌برند باید به رقابت با آنها مشغول شویم تا ثروت هنگفتی که از این راه به دست می‌آورند آنها را قدرتمند نکند.» با آنکه اروپایی‌ها از سرازیر شدن طلا به بازارهای ایران خوشحال بودند اما ناامنی‌ها هم به آنها ضررهای بسیاری می زد ؛ به طوری که فقط در یک سرقت ، هشتاد هزار تومان از کالاهای شرکت هند شرقی انگلستان به دست راهزنان افتاد. حکومت ضعیف شاهرخ تنها بر شرق ایران مسلط بود. غرب و مرکز ایران در آشوب و بی نظمی فرو رفته بود. یکی از طوایفی که در این آشفتگی‌ها تلاش میکرد به قدرت و قلمرو گسترده‌تری دست پیدا کند ایل زند بود.(سرگذشت استعمار/مهدی میرکیایی ج 10 ص61)قسمت 166: دزد زینکریم پسر رئیس ایل زند بود هنگامی که هنوز در خراسان زندگی میکردند،روزی وارد کاروانسرایی در نزدیکی شهر مشهد شد. در یکی از حجره های کاروانسرا، زین اسبی را برای رضاقلی میرزا ، پسر نادرشاه ، می ساختند.چند نفر جواهر فروش و جواهرساز هم کنار دست زین ساز ، با سنگهای قیمتی زین را تزئین میکردند ؛ به این زینها «زین مرصع» میگفتند. کریم تا شب در کاروانسرا ماند نیمه شب به حجره زین ساز رفت ، زین مرصع را سرقت کرد و فردا صبح زود همین که درهای کاروانسرا باز شد ، روی اسبش پرید و به ایل خود در دره گز برگشت. پس از سه روز کنجکاو شد که بداند زین ساز و جواهر فروشها چه کار کرده اند و برای یافتن زین چه چاره ای یافته اند. راهی کاروانسرا شد و در حیاط بزرگ کاروانسرا رضاقلی میرزا پسر نادرشاه را دید که همه ساکنان کاروانسرا را جمع کرده و سربازانش دور آنها حلقه زده اند. سربازان رضاقلی،مردم را به نوبت شکنجه میکردند تا به دزدی زین اعتراف کنند کریم حدس میزد نزدیک هزار نفر زیر شکنجه سربازهای رضاقلی باشند و احساس کرد نباید به خاطر سودی که خودش می‌برد هزار نفر را زیر دست دژخیم رها کند . به ایلش برگشت زین را برداشت و دوباره خودش را به کاروانسرا رساند، از دیوار پشت کاروانسرا بالا رفت. زین را از بالای دیوار به حیاط کاروانسرا پرتاب کرد و با سرعت از دیوار پایین آمد روی اسبش پرید و از آنجا دور شد. پس از بازگشت ایل زند از خراسان ، کریم به ریاست ایل خود رسید و نخست کریم بیک و سپس کریم خان نامیده شد. کریم خان در دوران آشوب پس از قتل نادر ایل زند را در جنگ با طوایف دیگر رهبری میکرد. او با خان‌ها و سردارانی که هر کدام در گوشه ای از غرب و مرکز ایران قدرت را در دست داشتند جنگید و توانست تک تک آنها را از پیش رو بردارد و با تصرف شیراز آنجا را مرکز حکومت خود قرار دهد.اکنون تمام کشور به جز خراسان که شاهرخ در آنجا حکمرانی میکرد، زیر سلطه کریم خان زند بود .(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی ج 10 ص65)قسمت 167 : شاه چاقوسازدر روزهایی که کریم خان،جنگِ با رقیبان را شروع کرده بود با دو نفر از آنها به نام های علی مردان بختیاری و فتح الله خان متحد شد. این سه خان در شهر اصفهان مستقر شدند و چون شاهان صفوی هنوز در میان مردم محبوب بودند به سراغ نوادگان آنها رفتند تا شخصی را برای نشاندن بر تخت سلطنت پیدا کنند. از بازماندگان صفویه بزرگترین پسری که در اصفهان زندگی میکرد کودک هشت ساله ای به نام «ابوتراب» بود. خان‌ها این پسر هشت ساله را به سختی از مادرش جدا کردند و او را به نام «شاه اسماعیل سوم» به سلطنت رساندند. ابوتراب از سلطنت فقط نامی داشت ، حکومت دست خانها بود و او هم چون از خانواده و هم بازی هایش جدا شده بود. به سختی عذاب می‌کشید. مدتی بعد اتحاد سه خان به هم خورد و شاه اسماعیل سوم هم هر روز در اردوی یکی از آنها به سر می برد ؛ به این ترتیب که به تماشای جنگ می‌ایستاد و هر خانی که پیروز میشد به سوی لشکر او می رفت تا اینکه سرانجام کریم خان بر همه آنها چیره شد و شاه بیکار را با خود همراه کرد. کریم خان،اسماعیل سوم یا همان ابوتراب را به شهر آباده ،نزدیک شیراز فرستاد. خانه بزرگ و خوبی برای او فراهم کرد، روزی یک تومان برای هزینه های زندگی اش در نظر گرفت و هر روز هم سه مَن گندم و ده مَن جو برای غذای او و اسبانش اختصاص داد. البته شاه ظاهری حق نداشت از این خانه بزرگ که تقریباً به اندازه یک قلعه بود بیرون بیاید اما در آنجا زندگی آرام و خوبی داشت خودش را با هنرهای نقاشی و چاقوسازی سرگرم می‌کرد و هر سال چند چاقوی نمونه خود را برای کریم خان می‌فرستاد . کریم خان هم افزون بر پول و غلات سالی دو بار در عید نوروز و اول مهر لباس شاهانه‌ای همراه نامه ای برای او می فرستاد و نامه را با عبارت «عرضه داشت کمترین بندگان» آغاز می‌کرد! زیر آن هم امضا میکرد کریم زند.(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی ج 10 ص68)قسمت 168 : مِس کاشیدر سال ۱۱۸۱ هجری قمری به کریم خان اطلاع دادند گروهی از تاجران انگلیسی به شیراز آمده اند تا با او دیدار کنند. انگلیسی‌ها در آشوبهای پس از قتل نادر، هنگامی که راهزنان چندین بار به تجارتخانه هایشان دستبرد زدند نمایندگیهای خود را تعطیل کرده و از ایران بیرون رفته بودند.  در این دوره انگلیسی‌ها توانسته بودند بخش‌های بزرگی نه سال پیش از هند از جنوب و شرق هند را به تصرف درآورند. نُه سال پیش از آن در سال ۱۱۷۲ هجری قمری یا ۱۷۵۷ میلادی انگلیسی ها در جنگ «پلاسی» پیروز شده و ایالت بزرگ بنگال را در هند اشغال کرده بودند. اخبار نفوذ آرام انگلیسی‌ها در ایران هم رسیده بود و بسیاری از مردم می دانستند که آن‌ها در روزهای اول فقط به نام تاجرانی آبرومند به هند قدم گذاشته و پس از آن روز به روز قدرت خود را در آن سرزمین بیشتر کرده بودند. کریم‌خان که با شنیدن همین خبرها به انگلیسی‌ها بدگمان شده بود پاسخ داد که شاه ایران در آباده است و بهتر است با او ملاقات کنند منظورش هم میرزا ابوتراب(شاه اسماعیل سوم صفوی) بود که در خانه اش مشغول نقاشی و چاقوسازی بود.  انگلیسی‌ها که متوجه ریشخند کریم‌خان شده بودند بر درخواست خود اصرار کردند و اجازه خواستند تا حداقل هدایایی را که همراه آورده بودند به او تقدیم کنند. سرانجام کریم خان آن‌ها را به حضور پذیرفت.رئیس گروه دستور داد بسته های هدایا را پیش روی خان باز کنند. کریم خان با دقت آنچه را که از بسته بندی ها بیرون می آمد نگاه می کرد و در یک لحظه اشاره کرد تا یکی از بشقاب های چینی که یکی از مردان انگلیسی با مراقبت، آن را در دست گرفته بود به او بدهند. مرد انگلیسی با اشتیاق جلو رفت و بشقاب را به خان تقدیم کرد. کریم خان بشقاب را با یک دست گرفت، نگاهی به نقش و نگار زیبای آن انداخت و سپس آن را جلوی پایش زمین انداخت. بشقاب چینی کاملاً خرد شد. کریم خان رو به یکی از خدمتکاران خود گفت:« یکی از آن مس‌های کاشی را بیاور» .خدمتکار دوید و بشقابی مسی را که در کاشان ساخته شده بود به دست کریم خان داد. کریم خان بشقاب را بر زمین انداخت. بشقاب سالم مانده بود. به انگلیسی‌ها گفت : «می بینید ؟ مردم ایران بهتر است از همین ظرفهای مسی استفاده کنند. آنها به کالاهای شما نیاز ندارند. » خان زند،انگلیسی‌ها را با همین جمله از ادامه گفت وگو ناامید کرد. نمایندگان شرکت هند شرقی انگلیس بدون هیچ نتیجه‌‎ای به بمبئی،بندری در غرب هند که در تصرف آنها بود بازگشتند اما دست بردار نبودند و انتظار فرصت تازه ای را می کشیدند.(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی ج 10 ص71)قسمت169: کسی نمی تواند گوش هلندی ها  را ببُرددر همان روزهایی که انگلیسیها با دست خالی از ملاقات کریم خان بر می گشتند رقیب آنها هلندی‌ها با خیال راحت جزیره خارک را در تصرف داشتند و به تجارت در خلیج فارس مشغول بودند بیشتر کالاهای آنها را ادویه، شکر و پارچه تشکیل می داد. هلندی‌ها در سالهای ناامنی پس از قتل نادر مجبور شدند دفترهای تجاری خود را در اصفهان کرمان و بندر عباس تعطیل کنند و به بندر بصره بروند. بصره امروز یکی از شهرهای کشور عراق است و در آن سال‌ها،بخشی از قلمرو عثمانی بود. حاکم بصره ، هنگامی که متوجه شد آنها از اوضاع پرآشوب ایران گریخته‌اند و تجارت پررونقی هم دارند وسوسه شد و تصمیم گرفت باج سنگینی از آنها بگیرد و به قول امروزی‌ها گوش آنها را ببرد برای همین با بهانه‌ای رئیس تجارتخانه هلندی‌ها را با دو نفر از همکارانش به زندان انداخت و تا مبلغ صدهزار روپیه از آنها نگرفت آزادشان نکرد. روپیه واحد پول هندوستان بود که در آن سالها بین تاجران خلیج فارس هم رواج داشت. رئيس تجارتخانه که نمیتوانست این صدهزار روپیه را فراموش کند نقشه ای کشید. او با دو کشتی جنگی جزیره خارک را اشغال کرد.این حادثه در سال ۱۱۶۶ هجری قمری رخ داد سالی که هنوز آتش جنگ داخلی در ایران بین سرداران و خان های محلی شعله ور بود و حکومتی قدرتمند بر سراسر ایران فرمان نمی راند تا جلوی هلندی ها را بگیرد. هلندی ها در خارک مستقر شدند و جلوی رفت و آمد کشتی ها را به بندر بصره گرفتند. این کار آنها برای حاکم بصره آن قدر ضرر داشت که مجبور شد تمام صدهزار روپیه را برگرداند.  هلندی‌ها اکنون که با تصرف خارک به هدفشان رسیده بودند قلعه بزرگی در آن ساختند و مشغول استعمار جزیره شدند. در سالهای بعد تجارت آنها با ایران و مناطق جنوبی خلیج فارس رونق زیادی گرفت. اما روزگار آرامش و آسودگی هلندی ها هم طولانی نبود ....(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی ج 10 ص74)قسمت 170 : کمین خاركومدتی بود یک راهزن بسیار خشن و خونریز به نام میرمهنا با مردان جنگی‌اش و خانواده های آنها در جزیره خارکو ساکن شده بود. خارکو ،جزیره کوچکی در نزدیکی جزیره خارک بود که خاکی بی حاصل و آبی شور و اندک داشت و زندگی در آن بسیار دشوار بود. میرمهنا که از چنگ سپاه کریم خان زند گریخته بود، مجبور شده بود در خارکو پناه بگیرد ؛ اما با حضور او در این در جزیره،هلندی‌ها در خارک به وحشت افتاده بودند و چون از سابقه خونین و راهزنی‌های بی رحمانه او باخبر بودند به دنبال چاره بودند.  میرمهنا پیش از این حاکم بندر ریگ بود ؛ اما پس از مدتی راهزنی را در دریا و خشکی پیشه کرده و کریم خان مجبور شده بود سپاه بزرگی را برای سرکوب او عازم بندر ریگ کند. میرمهنا از برابر این سپاه به خارکو فرار کرد. هلندی‌ها تصمیم گرفتند میرمهنا را با دست‌های خود از میان بردارند تا خیالشان از امنیت دریا آسوده باشد. کشتی های هلندی به سوی خارکو به راه افتادند و پیش از آنکه سربازان‌شان در جزیره پیاده شوند، توپخانه کشتی‌ها ساحل خارکو را به شدت گلوله باران کرد. هنگامی که کشتی‌ها به ساحل نزدیک شدند سربازان هلندی که در میان آنها برده های سیاه آفریقایی هم دیده می شدند با قایق‌های کوچکی به طرف ساحل حرکت کردند. هیچ مقاومتی در ساحل دیده نشد. سربازان هلندی در دو صف پیشروی به داخل جزیره را آغاز کردند. سکوت کاملی که در همه جا حاکم بود فرماندهان آنها را به این گمان انداخت که راهزن کهنه کار پیش از رسیدن آنها از جزیره گریخته است ؛ اما هنگامی که هلندی ها به خوبی از ساحل؛قایق ها و کشتی‌هایشان دور شدند ناگهان صدای شلیک گلوله از هر سو بلند شد. مردان میرمهنا بسیاری از سربازان مهاجم را بر خاک انداخته بودند و گروهی از آنها نیز با شمشیر به سربازان باقیمانده حمله ور شدند... کمین میرمهنا در خارکو هلندیها را با شکستی دردناک رو در رو کرد تنها گروه اندکی از نظامیان آنها توانستند به قایق‌هایشان برسند و جزیره را ترک کنند. پیشدستی هلندی‌ها به میرمهنا نتیجه شومی به دنبال داشت ... مدتی بعد میرمهنا برادرش؛میرعلی را برای مذاکره به خارک فرستاد. نیت اصلی میرمهنا از اعزام میرعلی ، بررسی وضعیت قلعه هلندی‌ها و اطلاع از قدرت توپخانه آنها بود. چند روز پس از دیدار میرعلی از خارک کشتی کوچکی به این جزیره نزدیک شد. عرشه این کشتی پر از مرغ زنده بود مرغ ها حتی روی نرده های پیرامون عرشه هم نشسته بودند ... هلندی‌ها که رفت و آمد تمام کشتی ها را از فراز قلعه و نیز سنگرهایی که در ساحل داشتند زیر نظر میگرفتند به کشتی حامل مرغ اجازه دادند در ساحل لنگر بیندازد تا فروشندگان؛مرغ هایشان را به آنها و ساکنان ایرانی جزیره عرضه کنند. کشتی به آرامی در ساحل ایستاد، اما دریچه های عرشه به سرعت گشوده شدند و مردان میرمهنا در حالی که برخی تفنگ و بعضی شمشیر در دست داشتند از انبارهای کشتی بیرون آمدند.  یاران میرمهنا که از غافلگیر شدن هلندی‌ها بیشترین بهره را می بردند توانستند با راهنمایی‌های میرعلی که راه های نفوذ به قلعه را شناسایی کرده بودند وارد آنجا شوند و قلعه را تصرف کنند.  میرمهنا که در کشتن سریع دشمنانش مشهور شده بود؛فرمانده هلندی‌ها را شگفت زده کرد و اجازه داد با گروهی از هم وطنانش از جزیره خارج شود.  هلندی‌ها پس از این دیگر به خلیج فارس برنگشتند. شاید کریم خان زند از اینکه پای این قدرت اروپایی از آبهای جنوب ایران بریده شده بود خوشحال بود اما اشغال خارک به دست راهزن بی رحمی مانند میرمهنا ذهن او را آرام نمی گذاشت...(سرگذشت استعمار/مهدی میرکیایی ج 10 ص78)قسمت 171: شکار زغال فروشکریم خان فکر می کرد حمله به خارک و دستگیری میرمهنا به کشتی‌های بزرگ اروپایی با توپهایی قوی نیازمند است و از لنجها و کشتیهای کوچکی که ساحل نشینان خلیج فارس از آنها استفاده میکنند کاری بر نمی آید برای همین هنگامی که مردی فرانسوی به نام «پیرو» برای گفت و گوهای تجاری به دیدارش آمد این ملاقات را غنیمت دانست تا پای فرانسوی‌ها را به جنگ خارک بکشاند. کریم‌خان که برای تهیه لباس سربازانش به پارچه های فرنگی نیاز داشت و از طرفی نمی خواست با انگلیسی‌ها معامله کند از شنیدن پیشنهاد فرانسوی‌ها که تجارت پشم کرمان بود خوشحال شد. این در حالی است که شهر کرمان مدتی پیش از این دچار آشوب بزرگی شده بود. خداداد خان زند؛حاکم کرمان، مرد ظالمی بود که به ناجوانمردی و بی انصافی مشهور بود. یک روز به او خبر دادند مردی یک بز کوهی بزرگ را شکار کرده و برای پیشکش به خانه خان آورده است.  این مرد یک زغال فروش ساده که تقی درانی نام داشت.او خورجین الاغ های خود را در کوهپایه از زغال پر میکرد و در کرمان می فروخت. تقی شکارچی توانایی هم بود .آن روز هم بز کوهی بزرگی را به امید آنکه انعامی دریافت کند برای خان شکار کرده بود. خداداد خان بز را گرفت و دستور داد آن را کباب کنند اما دستور پرداخت انعام را صادر نکرد.تقی مدتی منتظر ایستاد و هنگامی که متوجه شد خان قصد ندارد پولی به او بدهد از خانه او بیرون آمد اما مأموران خان گردش را گرفتند که : سهم ما را از انعام خان بده ! تقی هرچه تکرار کرد که خان چیزی به من نداده مأموران زیر بار نرفتند و با مشت و لگد به جان او افتادند. بالاخره مجبور شد تفنگش را نزد آنها گرو بگذارد و به بازار برود زغال هایش را بفروشد و پولی به ماموران بدهد و تفنگش را از گرو بیرون بیاورد . فردای آن روز تقی،مقابل بازار کرمان،جلوی اسب خان را گرفت و گفت دیروز شکاری را به قصد گرفتن انعام برای شما آوردم انعامی مرحمت نفرمودید ولی خدمتکارانتان تفنگم را گرو گرفتند تا سهمی به آنها بدهم.از خیر انعام گذشتم لااقل دستور بدهید پولی را که مأموران با مشت و لگد از من گرفته اند پس بدهند. خدادادخان به جای آنکه از مأمورانش خشمگین شود از شکایت تقی زغال فروش عصبانی شد و به مأموران دستور داد او را بزنند. ساعتی بعد تقی زغال فروش با بدن زخمی و کوفته خودش را به کوهپایه رساند و ماجرا را برای دوستان و اقوامش تعریف کرد و چند شب بعد با حدود سیصد تفنگچی،پنهانی به کرمان آمد.یاران او از دیوار شهر بالا رفتند و خود را به خانه خدادادخان رساندند او را و سربازانش را کشتند و روز بعد در کوچه و خیابان و بازار به دنبال دوستان و همکاران خان ستمگر افتادند و آنها را از پا درآوردند. شهر کرمان به دست تقی زغال فروش افتاده بود که اکنون هم رزمانش به او لقب «خان» داده بودند و تقی‌خان صدایش می کردند.کریم خان زند برای سرکوب تقی‌خان درانی؛ یکی از سردارانش به نام محمد امین‌خان گروسی را به کرمان اعزام کرد اما این سردار از تقی خان شکست خورد. سردار بعدی که طعم شکست را چشید امیرگونه خان افشار بود. پس از او تقی خان حاکم یزد به جنگ تقی درانی رفت که او هم با دست خالی بازگشت.علی خان شاهسون یکی از دلیرترین سرداران کریم خان پس از اینها به نبرد با زغال فروش سابق پرداخت اما او هم کاری از پیش نبرد و در جنگ کشته شد. سرانجام نظرعلی خان زند یکی از نزدیک ترین فرماندهان کریم خان توانست کرمان را فتح و تقی خان درانی را به اسارت بگیرد. تمام این کشمکش‌ها حدود سه سال طول کشید و در این مدت تجارت زمینی ایران با هندوستان تقریباً قطع شده بود چون کرمان پل اصلی این تجارت بود. از سویی این آشوب‌ها تولید پشم در کرمان و اطراف آن را بسیار کاهش داده و رساندن همین محصول اندک را هم به مناطق دیگر تقریباً غیر ممکن کرده بود با کاهش پشم از تولید پارچه های ضخیم، مخصوصاً لباس سربازان، هم کریم خان زند برای تهیه این پارچه‌ها مجبور بود چشم به کشورهای اروپایی داشته باشد. ظلم یک خان هوس‌باز و بی‌انصاف در کرمان، خان زند را مجبور کرده بود به معامله با شرکتهای فرنگی امید ببندد. کریم‌خان زند میخواست این معامله در پیمانی بگنجاند که در آن آزادی خارک هم از دست میرمهنا مطرح شده باشد برای همین به فرستاده دولت فرانسه پیشنهاد کرد که آنها با کشتی‌هایشان به میرمهنا حمله کنند و در مقابل، انحصار تجارت در خارک را به دست آورند ؛ یعنی فقط فرانسوی‌ها اجازه داشته باشند از این جزیره برای تجارت و دادوستد استفاده کنند. فرستاده دولت فرانسه پیشنهاد کریم‌خان را با حکومت کشورش مطرح کرد اما دربار فرانسه حاضر نبود نیروهای نظامی‌اش را به خلیج فارس بفرستد و به همین علت پیمانی میان ایران و فرانسه بسته نشد.(سرگذشت استعمار/مهدی میرکیایی ج 10 ص83)قسمت 172: آخرین روزهای راهزن کهنه کارانگلیسی‌ها که این حوادث را زیر نظر داشتند زمان را مناسب دیدند تا دوباره با کریم خان گفت وگو کنند؛ آنها به خان زند قول دادند میرمهنا را از خارک بیرون می‌کنند و در برابر،ایران هم انحصار تجارت در این جزیره را به آنها بدهد. کریم خان این بار با انگلیسی‌ها موافقت کرد.کشتی‌های انگلیسی به مدت سه هفته خارک را محاصره کردند،اما کاری از پیش نبردند و از اطراف جزیره عقب نشینی کردند. کریم خان که از سستی انگلیسی‌ها به شدت عصبانی بود دستور داد پسر عمویش ، زکی خان زند لشکر بزرگی را در بندرعباس حاضر کند. حضور سربازان بی‌شمار در ساحل با آماده شدن تعداد زیادی لنج و کشتی کوچک در اطراف بندر همراه بود. هجوم این کشتی‌ها به سوی خارک باعث شد بسیاری از نزدیکان و یاران میرمهنا از سرانجام کار خود هراسان شوند. یک روز که میرمهنا با چند نفر از دوستانش با آسودگی در بازار خارک قدم میزد گروهی شمشیرزن به رهبری مردی به نام «حسن سلطان» که از خویشاوندان او بود به آن ها حمله کردند. پس از چند دقیقه بازار جزیره به میدان جنگ تبدیل شد؛در این میان میرمهنا متوجه شد که هر لحظه بر تعداد دشمنانش افزوده می‌شود ،مردم جزیره و بسیاری از یاران سابق او به حسن سلطان پیوسته بودند. میرمهنا بالاخره توانست با چند نفر دوستی که برایش باقی مانده بود از چنگ آنها بگریزد و خود را به ساحل برساند.راهزن کهنه کار همراه دوستان اندکش وارد لنج نیمه شکسته ای شد و به دریا زد بی آنکه بداند امواج دریا آنها را به کجا می‌کشاند. یک روز بعد لنج دزدان به ساحلی رسید اما میرمهنا با دیدن خانه هایی که در ساحل ردیف شده بودند ناامید شد؛آنجا بصره بود ؛ شهری که مردمش به خون میرمهنا تشنه بودند و منتظر بودند روزی انتقام دزدیها و آدمکشی های او را بگیرند. بازگشت سریع ممکن نبود آنها باید آب و آذوقه ای فراهم می کردند پس به امید آنکه کسی آنها را نشناسد به شهر رفتند اما مردمی که زخم‌های زیادی از میرمهنا خورده بودند او و همراهانش را به سرعت شناختند و بر سر آنها ریختند.مردم دزد قدیمی را به حاکم بصره تحویل دادند و او هم به سرعت او را به دار کشید.(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی ج 10 ص87)قسمت 173: دوباره غافلگیر شدندهنگامی که خبر اعدام میرمهنا به کریم خان رسید.خان زند به شدت عصبانی شد ؛ او به دنبال دستگیری میرمهنا بود و حاکم بصره بدون اطلاع حکومت ایران این راهزن را اعدام کرده بود اما حکمران بصره و حاکم بغداد که هر دو زیر نظر حکومت عثمانی بودند،پیش از این هم باعث خشم و رنجش کریم خان شده بودند. ایرانی‌‎هایی که برای زیارت کربلا و نجف به خاک عثمانی می رفتند در بیشتر اوقات با آزار و اذیت حکمران بغداد روبه رو می‌شدند.در سالهایی که بیماری طاعون در عراق که آن روزها بخشی از خاک عثمانی بود،همه گیر شده بود گروه زیادی از زائران ایرانی در این سرزمین جان خود را از دست دادند. حاکم پول پرست بغداد از این فرصت استفاده کرد و دارایی این زائران را بالا کشید بازماندگان این طاعون زده‌ها هر قدر تلاش کردند که اموالشان را پس بگیرند دستشان به جایی نرسید و ناچار به کریم خان پناه بردند.کریم خان به حاکم طماع نامه نوشت ؛ اما او توجهی نکرد و حتی یک سکه هم به این افراد پرداخت نکرد. حاكم بغداد،در جای دیگری هم به سرکیسه‌‎کردن ایرانی‌ها مشغول بود کسانی که از ایران به حج می‌رفتند باید از سرزمین عراق می‌گذشتند و این حاکم از هر کدام از آنها مبلغی می‌گرفت تا اجازه عبور از قلمروش را بدهد.این رسم پیش از او سابقه نداشت. کریم خان زند که با بی توجهی حکمران بغداد به نامه‌های پی‌درپی او روبه رو شده بود نامه‌ای به سلطان عثمانی نوشت اما سلطان هم برای کوتاه کردن دست حاکم بغداد کاری نکرد. بالاخره کریم‌خان تصمیم گرفت برای جبران این ستمکاری‌ها به بصره که حاکم آن زیر نظر حکمران بغداد حکومت می‌کرد حمله کند.این جنگ در سال ۱۱۸۸ هجری قمری رخ داد.سپاه ایران برای آنکه از اروندرود بگذرد و بصره را در محاصره بگیرد با کنار هم گذاشتن قایق‌های کوچک پلی را روی این رودخانه ساخت سربازان ایرانی که آماده می شدند از روی این پل بگذرند ناگهان با حمله چند کشتی و قایق توپ دار غافلگیر شدند. این کشتی ها به نماینده تجاری انگلستان در بصره تعلق داشتند. انگلیسی ها سرباران کریم خان زند را هم مانند سربازان نادر در ساحل بصره غافلگیر کرده بودند. ایرانی‌ها که انتظار نداشتند در این جنگ با انگلیسی ها هم رو به رو شوند با آتش توپخانه خود که در ساحل اروندرود مستقر بود به آنها پاسخ دادند گلوله‌باران سپاه ایران به اندازه‌ای شدید بود که کشتی‌های انگلیسی عقب نشینی کردند و ارتش ایران با گذشتن از پل به سوی بصره پیشروی کرد. محاصره بصره نزدیک به یک سال طول کشید و سرانجام دروازه‌های شهر به روی سربازان ایرانی گشوده شد و بصره به تصرف ایران درآمد. انگلیسی‌ها که در کنار حکمران بصره با ایران جنگیده بودند از انتقام ایرانی‌ها هراسان بودند اما صادق خان زند، فرمانده لشکر ایران دستور داد کسی آسیبی به آنها نزند. هنگامی که به کریم خان زند خبر رسید انگلیسی‌ها در بصره علیه ایران جنگیده اند دستور داد تجارتخانه آنها را در بوشهر تعطیل و همه آنها را از ایران اخراج کنند.این تجارتخانه در سال ۱۱۸۳ هجری قمری یعنی همان سالی که انگلیسی‌ها برای بیرون راندن میرمهنا از خارک با ایران مذاکره می‌کردند تأسیس شده بود با آنکه انگلیسی‌ها در جنگ با میرمهنا کاری از پیش نبردند تجارتشان در ایران ادامه پیدا کرد.پ در این چند سال فقط یک بار روابط آنها با کریم خان تیره شده بود. انگلیسی‌ها کالاهای خود را در ایران با سکه های طلا عوض می‌کردند و خان زند که می‌دانست چنین معامله ای کشور را دچار فقر می‌کند با آن مخالفت کرده و دستور داده بود اجناس انگلیسی باید با کالای ایرانی مبادله شوند و کسی پول به آنها ندهد. انگلیسی‌ها از صادر شدن چنین فرمانی عصبانی شدند اما بازرگانی خود را در ایران به هم نزدند تا اینکه در سال ۱۱۸۹ هجری قمری به علت شرکت در جنگ بصره کریم خان آنها را از ایران بیرون کرد. تاجران سمج انگلیسی یک سال بعد دوباره نماینده‌ای را برای گفت وگو با کریم خان به شیراز فرستادند.. متأسفانه خان زند برای فروختن کالاهای ایرانی در مقابل اجناس انگلیسی گناهان گذشته آنها را فراموش کرد و اجازه داد کارشان را یک بار دیگر در بوشهر از سر بگیرند.(سرگذشت استعمار/مهدی میرکیایی ج 10 ص93)قسمت 174: خبردر سیزدهم صفر ۱۱۹۳ هجری قمری،مردی که به بهانه شکار از شیراز بیرون رفته بود با بیتابی منتظر رسیدن خبری از ارگ کریم خان بود. این،مرد آغامحمدخان پسر محمدحسن‌خان قاجار بود که کریم خان زند حدود سی سال پیش از این با او جنگیده و بالاخره توانسته بود ایل قاجار را هم تحت فرمان خود درآورد.آغامحمدخان از آن روز در ارگ کریم خانی به صورت گروگان زندگی می‌کرد تا مبادا به ایل قاجار برگردد و طایفه‌اش را علیه خان زند بشوراند. مدتی بود که کریم‌خان در بستر بیماری افتاده بود و روزی که حالش از گذشته بدتر شد آغامحمدخان به بهانه شکار از شیراز بیرون رفت و از عمه‌اش که یکی از همسران کریم خان بود خواست اگر کار خان زند به آخر رسید اطلاع دهد. هنگامی که یکی از خدمتکاران قصر پنهانی خبر مرگ کریم خان را به آقا محمد خان،رساند مرد قاجار به سرعت به سوی استرآباد (گرگان) به راه افتاد تا به ایلش بپیوندد. پس از فوت کریم خان،بازماندگان او بر سر جانشینی اش به جان هم افتادند و برخی از آنها برای مدت کوتاهی توانستند بر تخت سلطنت بنشینند.این آشفتگی‌ها به آقا محمدخان قاجار اجازه داد به کمک سواران و جنگاوران ایلش بر استرآباد و مازندران مسلط شود و با امیدواری،به روزهای آینده چشم بدوزد. پس از مرگ کریم خان در مدت شانزده سال شش نفر از خاندان زند به نام‌های  ابوالفتح خان،زکی خان،صادق خان،،علی مراد خان،جعفر خان و لطفعلی خان بر تخت نشستند. این افراد حکمرانان ضعیفی بودند که هر لحظه ممکن بود یکی از رقیبانشان آنها را سرنگون کند. این شاهان ناتوان گاهی مجبور می‌شدند برای بهره بردن از پشتیبانی بیگانگان امتیازهایی را به آنها بدهند.ابوالفتح خان انحصار تجارت در خارک را به فرانسوی ها واگذار کرد بدون آنکه در مقابل،امتیاز خوبی از آنها گرفته باشد. علی مراد خان به روس‌ها پیشنهاد کرد تمام سرزمین های قفقاز، جایی که امروز کشورهای آذربایجان گرجستان و ارمنستان قرار دارند را به آنها واگذار کند و آنها هم از او در برابر رقیبانش دفاع کنند.در زمان جعفرخان جانشین علی‌مرادخان،انگلیسی ها جزیره قشم را اشغال کردند.پادشاه ضعیف، نه تنها با آنها رودررو نشد بلکه آنها را از همه مالیات‌ها معاف کرد و اجازه داد در سراسر ایران آزادانه تجارت کنند. جعفرخان فکر می‌کرد با این کار به بازرگانی ایران رونق میدهد.انگلیسی‌ها از همین فرمان سوء استفاده و ادعا کردند انحصار تجارت در خلیج فارس برای آنهاست یعنی هیچ کشور دیگری حق ندارد در آنجا دادوستد کند. همین کار برعکس آن چیزی که جعفرخان می‌خواست تجارت ایران را از رونق می انداخت! در این مدت،آغامحمدخان قدرتش را روزبه روز در شمال ایران بیشتر می‌کرد و هنوز چند سالی از مرگ کریم‌خان نگذشته بود که از مازندران به بخش‌های مرکزی ایران هجوم آورد.او مدتی بعد تصمیم گرفت شیراز را تصرف کند و سلسله زند را براندازد.در این زمان لطفعلی‌خان جانشین جعفرخان در این شهر بر تخت سلطنت تکیه زده بود.(سرگذشت استعمار/مهدی میرکیایی ج 10 ص95) قسمت175: بزرگترین الماس صورتی جهانلطفعلی خان زند برای آماده کردن سپاه به پول نیاز داشت؛جنگی سخت با آقامحمد خان قاجار در پیش بود.لطفعلی خان سِر هارفورد جونز نماینده شرکت هند شرقی انگلستان را به ارگ شیراز دعوت کرد و در دیداری دوستانه بازوبند خود را باز کرد و پیش روی او گذاشت: الماس دریای نور، بزرگ ترین الماس صورتی رنگ جهان و یاقوت زردرنگ درشتی به نام تاج ماه روی بازوبند میدرخشیدند. لطفعلی خان به جونز گفت در حقیقت روی این جواهرات نمی‌توان قیمت گذاشت اما امروز مجبوریم آنها را بفروشیم. قیمتی که جونز برای خرید این دو جواهر پیشنهاد می‌کرد موجب خنده مشاوران لطفعلی‌خان می‌شد اما او در ارگ اقامت کرده بود تا با آنها به توافق برسد. لطفعلی خان برای پایان دادن به شورشی در کرمان برای مدت کوتاهی از شیراز خارج شد و جونز که هنوز نتوانسته بود آن ها را با قیمت‌های پیشنهادی خود راضی کند در شیراز منتظر او ماند. انتظار جونز بیهوده بود.لطفعلی خان دیگر هیچگاه نتوانست به شیراز وارد شود.او هنگامی که به شهر بازگشت با دروازه‌های بسته روبه رو شد.حاج ابراهیم شیرازی،کلانتر یا شهردار شیراز که حدس میزد آغامحمدخان قاجار در جنگ آینده پیروز شود دروازه‌ها را به روی لطفعلی‌خان بسته بود و آماده می‌شد که شهر را به خان قاجار تحویل دهد. جونز هم مانند همه مردم در شهر به دام افتاده بود اما سرانجام با تهدیدهای بسیار توانست از حاج ابراهیم کلانتر اجازه خروج از شیراز را بگیرد.او در نزدیکی کازرون یک بار دیگر با لطفعلی‌خان ملاقات کرد. خان زند در این دیدار هم فروش جواهرات را به جونز پیشنهاد کرد؛اکنون که از شهر نیز رانده شده بود بیش از گذشته به پول احتیاج داشت.جونز در پاسخ گفت فقط مقدار اندکی پول به اندازه خرج راه همراه اوست و نمی تواند الماس و یاقوت را خریداری کند؛اما به جای آن پیشنهاد خوبی برای لطفعلی‌خان داشت. به نظر جونز،لطفعلی‌خان به جای حمله به شیراز باید به سوی جنوب حرکت می‌کرد و در بوشهر ساکن می‌شد.سپس با کمپانی هند شرقی در هندوستان ارتباط برقرار می‌کرد و از آنها کمک می‌خواست. اگر جونز توان خرید جواهرات را نداشت چرا تا پیش از این درباره قیمت آنها با اطرافیان لطفعلی‌‎خان چانه میزد؟آیا اگر پولی هم در بساط نداشت نمی‌توانست به بوشهر برود و از تجارتخانه شرکت این پول را تهیه کند؟ او مشکل مالی لطفعلی‌خان را حل نشده باقی می‌گذاشت تا پادشاه آواره زند مجبور شود از کمپانی هند شرقی کمک بخواهد. لطفعلی خان نظر جونز را قبول نکرد به بوشهر نرفت و از انگلیسی‌ها کمک نخواست.او جنگ با خان قاجار را ادامه داد تا آنکه در ماه شوال ۱۲۰۹ هجری قمری به دست آقا محمد خان اسیر و کشته شد. سلسله زند به پایان کار خود رسیده بود و آغامحمدخان سلسله قاجار را بنیاد گذاشت. سِر هارفورد جونز که در دیدارهایش با لطفعلی خان همچون دوستی بسیار مهربان و دلسوز رفتار کرده بود آماده می‌شد تا با دشمنان او شاهان سلسله قاجار ، روابطی دوستانه و صمیمی را آغاز کند.(سرگذشت استعمار/مهدی میرکیایی ج 10 ص100  پایان جلد 10</description>
                <category>Ashin</category>
                <author>Ashin</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 17:10:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گزیده‌ای از سرگذشت استعمار-جلد نهم</title>
                <link>https://virgool.io/@erodito/%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D9%86%D9%87%D9%85-d7ivuk1xd8pc-d7ivuk1xd8pc</link>
                <description>قسمت 125: شاه و سلطانبه اسماعیل که اکنون به نام «شاه اسماعیل صفوی» بر ایران حکومت می کرد، خبر دادند پیکی از طرف سلیم، سلطان عثمانی، به تبریز رسیده است و نامه و هدیه‌ای را از طرف سلطان برای او آورده. شاه اسماعیل پیک سلطان را در کاخ خود پذیرفت. سلطان سلیم در این نامه از اسماعیل خواسته بود تا او را به عنوان خلیفه و جانشین پیامبر اسلام(ص) بشناسد و اجازه دهد ایران بخشی از قلمرو عثمانی باشد. پیک سلطان، سپس بسته‌ای را که هدیه سلطان در آن بود باز کرد. یک خرقه یا لباسی که درویشان می پوشیدند، یک عصا و یک کشکول یا کاسه ای که درویش ها در دست می گرفتند و در کوچه و خیابان می‌گشتند. سلطان با این هدیه می خواست به شاه اسماعیل بفهماند که بهتر است به جای پادشاهی و حکومت مانند پدران خود به درویشی و صوفیگری مشغول باشد. شاه اسماعیل، در نامه مؤدبانه‌ای پاسخ سلطان سلیم را داد و همراه آن یک ظرف کوچک که درون آن مقداری تریاک قرار داشت برای او فرستاد تا به او گوشزد کند که تصرف ایران، رؤیایی پوچ است که تنها افراد تریاکی و معتاد با چنین خیال هایی خود را مشغول می‌کنند. شاه اسماعیل، این نامه و هدیه را به وسیله پیکی به نام شاه قلی آقا برای سلطان سلیم فرستاد. سلطان عثمانی هنگامی که قوطی تریاک را دریافت کرد، آن قدرخشمگین شد که دستور داد شاه قلی آقا را بکشند و لباس زنانه ای را هم برای شاه اسماعیل بفرستند. در همان روزهایی که شاه اسماعیل و سلطان سلیم عثمانی مشغول فرستادن هدیه های تمسخرآمیز برای هم بودند، پرتغالی ها به فرماندهی آلفونسو دآلبوکرک وارد خلیج فارس شدند و به بندر مسقط و بعد جزیره هرمز و بندر هرمز(بندرعباس الان) و بحرین حمله و آن را تصرف کردند. جزیره هرمز، در آن سال‌ها از مهم ترین مراکز تجاری جهان بود. انواع کالاها به این جزیره وارد و از آن صادر می شد. تاجرانی از سرزمین‌های مصر، عربستان، هند و چین با کشتی‌هایشان به این جزیره می آمدند تا کالاهای شرقی و غربی را معاوضه و خرید و فروش کنند. پرتغالی‌ها معتقد بودند هرکس سه نقطه از جهان را در اختیار داشته باشد می تواند بر سراسر آسیا، اروپا و شمال آفریقا حکمرانی کند: هرمز در خلیج فارس(تنگه هرمز)، تنگه عدن(تنگه باب‌المندب) که اقیانوس هند را به دریای سرخ پیوند می دهد و بندر مالاکا(سنگاپور فعلی که بر تنگه مالاکا مشرف‌ست) در جنوب شرقی آسیا. اصطلاحاً به این راهبرد پرتغالی‌ها میگفتن کارتاز یعنی با کنترل تنگه‌های مهم اقیانوس هند و اخذ باج از کشتی‌های عبوری درآمد زیادی بدست میاوردند و البته قدرت بسیار بالایی را بدست میاوردند و 100 سال همین کار را کردند. آلبوکرک، با تصرف هرمز به حاکم آنجا که امیر سیف‌الدین نام داشت دستور داد که هیچ کشتی ایرانی بدون اجازه پرتغالی‌ها نباید در خلیج فارس تجارت کند. از سویی مالیاتی را که جزیره هرمز به شاه اسماعیل می داد و هر سال به ۱۵۰۰ تومان( تقریباً 500 هزار دینار-هر دینار یا اشرفی یک سکه طلا به وزن 5 گرم بود) می‌رسید، سه برابر کرد؛به این ترتیب حاکم هرمز هر سال باید ۴۵۰۰ تومان به پرتغالی ها پرداخت می‌کرد. آلبوکرک در همان زمان که مالیات جزیره را سه برابر می کرد دستور داد کالاهای پرتغالی را بسیار ارزان به مردم بفروشند تا آنها از اشغال جزیره خوشحال و راضی باشند. هنگامی که فرستاده شاه اسماعیل، برای دریافت سالانه مالیات به جزیره آمد، حاکم ایرانی جزیره، امیر سیف‌الدین که زیر نظر پرتغالی ها به حکومت خود ادامه می‌داد نمی‌دانست چه پاسخی به او بدهد. آلبوکرک، تعدادی گلوله توپ و مقداری باروت به او داد تا به فرستاده شاه اسماعیل بدهد و به او گفت :برای شاه ایران بنویس که هرمز بخشی از سرزمین پرتغال است و ما مالیات خود را به مانوئل، پادشاه پرتغال، می دهیم و جز این پاسخی برای تو نداریم. شاه اسماعیل که نیروی دریایی و کشتی های جنگی برای نبرد در خلیج فارس نداشت و از طرفی سلطان سلیم عثمانی هر روز او را به جنگ تهدید می کرد، از رویارو شدن با پرتغالی‌ها خودداری کرد. پرتغالی‌ها هم وقتی فهمیدند خطری از طرف شاه اسماعیل آنها را تهدید نمی‌کند. به بخشی از ساحل ایران که رو به روی جزیره هرمز بود، حمله و آن را اشغال کردند. این قسمت از ساحل، جرون نام داشت که پرتغالی‌های اشغالگر آن را گمبرون نامیدند که در زبان پرتغالی یعنی مِیگو چون میگو زیادی از آن صید می‌شد و هنوز هم می‌شود و این بندر بعدها به بندرعباس مشهور شد.(بعد از فتح هرمز توسط شاه عباس اول).(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی ج9ص13)قسمت 126:جنگ بیهودهشاه اسماعیل، خطر سلطان سلیم را بیش از اشغالگری پرتغالی ها جدی گرفته بود و ارزیابی او اشتباه نبود. سلطان سلیم عثمانی در سال ۹۳۰ هجری قمری با یک سپاه صد هزار نفری به ایران حمله کرد. شاه اسماعیل هم با لشکر چهل هزار نفری خود در دشت چالدران، در غرب آذربایجان در برابر آن ها صف‌آرایی کرد. در این جنگ، ارتش عثمانی توپخانه بزرگی را همراه آورده بود، اما سواران ارتش ایران استفاده از توپ را عملی ناجوانمردانه می دانستند که تنها سربازان ترسو که نمی توانند از نزدیک با دشمن بجنگند به آن پناه می برند. در جنگ چالدران سواران ایرانی چنان شجاعتی از خود نشان دادند که فاصله اندکی با پیروزی داشتند، آن هم در برابر دشمنی که تعداد سربازانش بسیار بیشتر از آنها بود. اما در آخرین لحظات سلطان سلیم دستور داد توپ ها شروع به شلیک کنند و سپاه ایران و بخشی از لشکر عثمانی را که مشغول جنگ با ایرانی ها بود، زیرآتش بگیرند. سلطان سلیم با کشتن گروهی از سربازان خودش در کنار ایرانیان توانست ورق را برگرداند و ارتش ایران را با شکست مواجه کند. ارتش عثمانی پس از این پیروزی در داخل خاک ایران پیشروی کرد و برای چند روز تبریز هم به تصرف دشمن درآمد ؛ اما چون ایرانی ها هنگام عقب نشینی همه مراتع و مزارع را آتش زده بودند، سلطان سلیم مجبور شد برای آنکه سربازان و اسب های بی‌شمارش را از تلف شدن نجات دهد. خاک ایران را ترک کند و به کشورش بازگردد و البته حمله دوباره ونیزی‌ها به هم‌دستی اسپانیا به سواحل اروپایی عثمانی(روملی) او را متوجه اروپاییان کرد. سلطان عثمانی، هم زمان با ایران به دنبال گسترش قلمرو خود در اروپا بود، به همین خاطر بسیاری از کشورهای اروپایی با عثمانی دشمن بودند. شاه اسماعیل فکر می‌کرد می تواند از دشمنی اروپایی‌ها و عثمانی استفاده کند؛ برای همین به فکر اتحاد با آن ها افتاد. او نخست، سفیری را برای گفت‌وگو(=مذاکره) با پرتغالی‌ها فرستاد و به آن ها اعلام کرد حاضر است از جزیره هرمز چشم پوشی کند به شرط آنکه پرتغالی ها هم در جنگ با عثمانی در کنار ایران قرار گیرند. پرتغالی ها تعهد کردند به ایران کمک کنند تا جزیره بحرین را به قلمرو خود برگرداند. یکی از قبیله های محلی به نام جبرید، در بحرین شورش کرده و استقلال خود را از ایران اعلام کرده بود. پرتغالی‌ها وارد بحرین شدند و این قبیله را سرکوب کردند، اما جزیره را به ایران تحویل ندادند! آنها برای آنکه شاه اسماعیل را بیش از این از خود ناامید نکنند، قول دادند که اگر ایران با عثمانی بجنگد، آنها هم برای یاری ایران وارد جنگ می شوند. شاه اسماعیل سپس برای پادشاهان مجارستان و اسپانیا پیام های اتحاد فرستاد. فرستادن نامه به اروپا و گرفتن پاسخ، حداقل دو سال طول می‌کشید، به همین علت هنگامی که پاسخ پادشاه اسپانیا به نامه شاه اسماعیل به ایران رسید، پنج سال از فوت شاه اسماعیل که در سال ۹۳۰ هجری رخ داده بود، می‌گذشت.(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی ج9ص16)قسمت 127: تاجر انگلیسیآنتونی جنکینسون، تاجر انگلیسی، با تعجب به مردی نگاه میکرد که چهارچرخه ای را پشت سر او حرکت می داد ؛ چهارچرخه ای که پر از خاک بود. جنکینسون هر قدمی که برمی داشت، مرد یک مشت از خاک های درون چهارچرخه را برمی داشت و روی جای پای او می ریخت، آیا این کار یکی از آداب و رسوم دربار ایران بود یا فقط با او چنین رفتاری می شد؟ جنکینسون با خودش فکر می کرد در فرهنگ ایرانی معنی خاک پاشیدن پشت سر یک نفر چیست؟ چند دقیقه قبل، شاه تهماسب، جانشین شاه اسماعیل صفوی، او را با گفتن یک جمله از کاخش بیرون رانده بود و اکنون این مرد با چهارچرخه اش او را تعقیب می‌کرد. جنگینسون، نماینده گروهی از تاجران انگلیسی بود که قصد داشتند از مسیر شمال اروپا و روسیه به ایران بیایند و ابریشم گیلان را خریداری کنند، راه های دریایی مشرق زمین در اختیار پرتغالی‌ها و اسپانیایی‌ها بود و انگلیسی‌ها که دیرتر از آن ها وارد تجارت با شرق شده بودند، این راه زمینی سخت و دور را انتخاب کرده بودند. الیزابت اول، ملکه انگلستان، نامه ای برای شاه تهماسب نوشته و در آن از او خواسته بود از تجارت بازرگانان انگلیسی در ایران حمایت کند. جنکینسون این نامه را به شاه ایران رساند. شاه تهماسب، پایتختش را از تبریز به قزوین منتقل کرده بود تا از حملات عثمانی ها در امان باشد و جنکینسون در قزوین به دیدار شاه رفت. جنکینسون از علاقه تجار انگلیسی برای تجارت با ایران صحبت می‌کرد که شاه تهماسب با یک جمله صحبت های او را قطع کرد:«ما به دوستی کافران احتیاج نداریم. » و بعد با اشاره دست دستور داد او را از کاخ اخراج کنند. مدتی طول کشید تا تاجر انگلیسی به مفهوم پاشیدن خاک در پشت سرش پی ببرد. شاه او را «کافر» خطاب کرده بود؛ به همین علت جای پای او، زمین کاخ را نجس می‌کرد و آن مرد با پاشیدن خاک تلاش می‌کرد جای پای او را پاک کند. اما در حقیقت شاه تهماسب به خاطر کافر بودن او را اخراج نکرده بود، تهماسب مدتی بود که با عثمانی صلح کرده بود و اکنون احتیاجی به ارتباط با اروپایی ها نداشت. از طرفی فکر می کرد ورود اروپایی ها به تجارت ابریشم، به بازرگانان عثمانی که ابریشم گیلان را به حلب شهری در سوریه امروزی می بردند تا از آنجا به اروپا صادر شود، ضرر می زد و او نمی خواست چنین اتفاقی بیفتد، معلوم بود که هر وقت ایران و عثمان در صلح بودند، اروپایی ها به سختی می توانستند وارد ایران شوند و جای پایی پیدا کنند؛ جنگ بین دو کشور مسلمان و اختلاف بین شیعیان و اهل سنت بهترین فرصت را به اروپایی ها می داد تا در هر دو کشور نفوذ کنند. آنتونی جنکینسون در سال ۹۷۰ هجری قمری با شاه تهماسب دیدار کرد و شاه تهماسب هشت سال پیش از آن یعنی در سال ۹۶۲ هجری قمری، با سلطان سلیمان عثمانی که جانشین سلیم شده بود، پیمان صلحی را امضا کرده بود. پیش از این پیمان، سلطان سلیمان بین سالهای ۹۳۹ تا ۹۶۰ هجری چهار بار به ایران حمله کرده بود. در دومین تهاجم سلطان سلیمان، پرتغالی ها تعدادی توپ در اختیار شاه تهماسب گذاشته بودند تا از دوستی او مطمئن شوند. در این مدت، شارلُکَن(شارل پنجم)، پادشاه اسپانیا و آلمان، پی درپی برای شاه تهماسب نامه می‌نوشت و او را به جنگ با عثمانی تشویق می کرد. صلح با عثمانی تا پایان عمرشاه تهماسب در سال ۹۸۴ هجری قمری ادامه داشت. پس از شاه تهماسب، اسماعیل‌دوم و یک سال بعد در ۹۸۵ هجری شاه محمد بر تخت نشستند. این دو، پادشاهانی ضعیف بودند که کشور در دوران حکومت آنها دچار هرج و مرج و بی‌نظمی شد.(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی ج9ص19)قسمت 128: زنی به جای مردانهنگامی که سلطان مراد عثمانی، جانشین سلطان سلیمان، از آشفتگی و آشوبهای داخلی ایران باخبر شد، تصمیم گرفت با سپاهی بزرگ که خودش مدعی بود تعداد سربازان آن به سیصد هزار نفر می رسد به ایران حمله کند. شاه محمد، در برابرحمله عثمانی آن قدر ضعف نشان داد که همسرش، مهدعلیا، فرماندهی سپاه ایران را به عهده گرفت و در نبردی در قفقاز، عثمانی ها را شکست داد. مهد علیا تصمیم داشت ارتش ایران را دوباره به حرکت درآورد ؛ اما سران سپاه به تقسیم غنائم مشغول شدند و از دستور او سرپیچی کردند مهدعلیا قهر کرد و به قزوین برگشت. فرماندهان سپاه هم که نگران بودند او از آن ها نزد شاه بدگویی کند به قزوین رفتند و در برابر شاه تهمت های فراوانی به او زدند و سپس او را جلوی چشم‌های شاه ضعیف النفس خفه کردند. همین اختلاف‌ها باعث شد سلطان عثمانی سپاهش را دوباره سازماندهی کند و با تهاجمی جدید بخش بزرگی از آذربایجان را تصرف کرده، وارد تبریز شود. این واقعه در سال ۹۹۳ هجری رخ داد و تبریز به مدت بیست سال به اشغال عثمانی درآمد. در همین مدت ازبک‌ها هم از مرزهای شمال شرقی وارد ایران شده، خراسان را اشغال کرده بودند. سه سال بعد، شاه محمد ضعیف از سلطنت کناره گیری کرد و پسرش عباس به جای او به تخت نشست. شاه عباس با کشوری رو در رو بود که غرب آن را عثمانی ها تصرف کرده بودند و شمال شرق آن را ازبک ها و در درون کشور هم، قدرت به دست فرماندهان سپاه بود و پادشاه اختیاری نداشت. راهزنان، مسیرهای تجاری را ناامن کرده بودند و کشاورزی و تجارت ایران در بدترین وضع خود قرار داشت.(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی ج9ص22)قسمت 129: نوبت بغداد و وقت تبریزشاه عباس که پیش از تاجگذاری در هرات، در شرق ایران، ساکن بود متوجه شد دربار پدرش برای مبارزه با عثمانی‌ها تنها به مسخره کردن دشمن و ساختن لطیفه‌هایی درباره آنها بسنده کرده است. درباریان برای ریشخند کردن سلطان عثمانی نام کنیزان و خدمتکاران زن را به سلطان تغییر داده بودند. همه کلفت‌های درباری لقب سلطان را به دنبال نام خود داشتند:ماه سلطان، ندیمه سلطان، مرجانه‌سلطان... این رسم تا چند قرن ادامه داشت و حتی اکنون نیز بعضی از پیرزنان در روستاها « سلطان » نامیده می شوند. بدون آنکه از علت و ریشه این نامگذاری خبر داشته باشند. دربار عثمانی هنگامی که از این رفتار ایرانی ها با خبر شد برای تلافی دستور داد همه‌ی خدمتکارهای مرد را « پادشاه » بنامند این واژه به تدریج به « پاشا » تبدیل شد و این نامگذاری نیز تا چند قرن ادامه پیدا کرد. شاه عباس در روزهای آغاز سلطنت، بیش از پدرش توان جنگیدن با دشمن را نداشت. او نخست باید بی نظمی و هرج و مرج داخلی را از بین می برد، سپس با ازبک ها که ضعیف تر از عثمانی بودند می جنگید و پس از آن به نبرد با این دشمن نیرومند مشغول می شد. او دو سال پس از رسیدن به قدرت به عثمانی پیشنهاد صلح داد. سلطان مراد عثمانی که در اروپا مشغول جنگ بود این پیشنهاد را پذیرفت و درحالی‌که شهر نهاوند به عنوان مرز ایران و عثمانی تعیین شد، پیمان صلح را امضا کرد. شاه عباس پس از امضای این صلح دردناک، به جنگ ازبک‌ها رفت و خراسان را از چنگ آن ها آزاد کرد. اکنون نظامیان عثمانی که در سرزمین های اشغال شده ایران حضور داشتند نگران حمله شاه عباس بودند. وکیل پاشا، فرمانده پادگان عثمانی در تبریز بود. او که نمی‌توانست تصمیم‌ها و نقشه های نظامی شاه عباس را حدس بزند و از سویی پنهانکاری و مراقبت شاه عباس باعث شده بود جاسوسان او هم کاری از پیش نبرند، مجبور شد برای پیش بینی حمله شاه ایران از دیوان حافظ فالی بگیرد. این بیت آمد:عراق و فارس گرفتی به شعر خوش حافظ-بیا که نوبت بغداد و وقت تبریز است!شاه عباس که با برقراری نظم در کشور، توانسته بود ارتش نیرومندی فراهم آورد، این بار به جنگ عثمانیها رفت و در سال ۱۰۱۲ هجری قمری تبریز را آزاد کرد. جنگ های شاه عباس با عثمانی ها ادامه پیدا کرد و تا سه سال بعد همه سرزمین هایی که پیش از این از دست رفته بود، دوباره به ایران بازگردانده شد.(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی ج9ص25)قسمت 130: سرزمین ثروتهمه اروپایی هایی که در عصر شاه عباس به ایران آمدند و سفرنامه نوشتند به رونق تجارت و رفاه بیشتر مردم در این دوران اشاره کرده اند. شاه عباس پس از آزاد کردن سرزمینهای اشغال شده به ساماندهی وضعیت داخلی ایران مشغول شد. او از قدرت سران قزلباش کاست، راه ها را امن و تجارت را تشویق کرد. کاروانسراها، راه ها و پلهای زیادی ساخت و صنایع، کشاورزی و تولید ابریشم را تشویق کرد. رونق تجارت و صنعت در ایران باعث شد اروپایی ها به چشم دیگری به ایران نگاه کنند؛ آن ها تا آن روز به ایران به چشم سرزمینی نگاه می کردند که می تواند با عثمانی وارد جنگ شود و سربازان عثمانی را از جبهه های اروپا به شرق بکشاند؛ اما اکنون ایران کشوری بود که آن ها می توانستند از تجارت با آن سود ببرند و باید بیش از گذشته به آن راه پیدا می کردند. شاه پایتخت خود را از قزوین به اصفهان منتقل کرد و این شهر، محل دیدار تاجرانی از کشورهای دور و نزدیک بود. در میدان نقش جهان بازرگانان ایرانی‌، ‌هندی‌، ‌مصری‌، ‌روسی‌، ‌آلمانی، ‌اسپانیایی‌، ‌چینی، ‌عرب‌، پرتغالی‌، هلندی‌ایتالیایی و فرانسوی با یکدیگر دیدار و معامله می‌کردند. تاورنیه، جهانگرد و تاجر فرانسوی، که چند سال را در ایران به سر برده بود، در خاطراتش می نویسد: در یک جلسه که در دربار تشکیل شده بود به دوازده زبان صحبت می شد؛ لاتینی، فرانسه، هلندی، آلمانی، ایتالیایی، پرتغالی، فارسی، ترکی، عربی، هندی و مالایی (زبان مردم جنوب شرقی آسیا). دادوستد کالا و رفت وآمد بازرگانان بین ایران و سرزمین های دیگر به قدری زیاد بود که یکی از کاروان هایی که از هند به ایران آمد از حدود ده هزار شترتشکیل می شد؛ طول این کاروان تقریباً به چهل کیلومتر می رسیده است! در وسط میدان نقش جهان، تجار و فروشندگان، چادرهای فراوانی را برپا میکردند که بسیاری از آن ها اجاره ای بود ؛ جهانگرد دیگری به نام شاردن می نویسد:در اصفهان چادردوزی را دیدم که هر چادر را روزی دو پول اجاره می داد و پس از مدتی سود او به یک میلیون پول رسید. او چنان ثروتمند شده بود که حمامی را به نام «چادردوز» برای استفاده مردم ساخت.در این دوران سراسر اصفهان پر از بازارهای مختلف شده بود : بازار گلشن، بازار قیصریه، بازار نیم آور، بازار آقا، بازار بوریاباف ها، بازار دارالشفا، بازار قنادها، بازار کلاهدوزها، بازار متقال فروش ها، بازار زرگرها، بازارعلیقلی آقا، بازار مقصودبیگ و بسیاری بازارهای دیگر. توضیحاتی که جهانگردان اروپایی از رونق اقتصادی و ثروت ایران در سفرنامه هایشان می نوشتند بازرگانان و دولت های اروپایی را بیش از گذشته شیفته ایران می‌کرد. جهانگرد دیگری درباره خزانه شاه نوشت: در خزانه ۶۰۰ کیسه الماس دیدم. در اینجا قطعات فیروزه را به شکل خرمن روی هم می ریزند. میان من و خزانه دار آن قدر فیروزه ریخته بود که ما همدیگر را نمی دیدیم. هر یک از کیسه های چرمی که از طلا پر بودند بین ۲۰ تا ۲۵ کیلو وزن داشتند. بیشتر ظرف ها حتی سطل و دیگ از طلا بودند. حتی میخ های طویله شاه طلایی بودند. آخور اسب ها هم از طلای ناب بود ! شاه در یک نوع چینی سبزرنگ غذا می‌خورد که هر قطعه آن پانصد سکه طلا ارزش داشت و می گفتند با تغییر رنگ، سم غذایی را که مسموم شده باشد، مشخص میکند. بدون شک، گزارش جهانگردان، تنها بخش کوچکی از اخبار و آگاهی‌هایی بود که از ثروت و شکوفایی اقتصاد ایران به اروپا می رسید. تاجران اروپایی بیشتر این اطلاعات را درباره اوضاع ایران به کشورهای خود می بردند و دولت هایشان را برای ارتباط و دادوستد با ایران بر سر شوق می آوردند؛ دولت هایی که در آغاز قرن هفدهم میلادی به رقابت با هم برخاسته بودند تا هر یک بهره بیشتری از ثروت مشرق زمین به دست آورند.(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی ج9ص29)قسمت 131: چه کسی هدایای شاه را سرقت کرد؟!شاه عباس می‌دانست اروپایی‌ها تشنه ارتباط با ایران هستند و می خواست از این تمایل شدید آنها بیشترین بهره را ببرد: اتحاد نظامی با آنها علیه عثمانی و فروش ابریشم. هنگامی که یک گروه بیست و شش نفری از انگلستان به پایتخت ایران رسیدند شاه عباس احساس کرد بهترین فرصت را به دست آورده است تا با کشورهای اروپایی ارتباط برقرار کند. رهبر این گروه مردی بود به نام « آنتونی شرلی». آنتونی شرلی در خدمت یکی از اشراف انگلستان به نام كنت اسکس بود و همین فرد او را مأمور کرد تا به ایران بیاید.شاه را برای جنگ با عثمانی تشویق کند و برای تاجران انگلیسی امتیازهایی از او بگیرد. شاه عباس به گرمی از آنتونی شرلی و همراهانش استقبال کرد و هنگامی که متوجه شد این مرد انگلیسی از شیوه‌های جدید نبرد، مخصوصاً جنگ با استفاده از توپخانه اطلاع دارد و می‌تواند آن را به ایرانی‌ها بیاموزد بیشتر از او خوشش آمد. شاه به آنتونی شرلی اطلاع داد که قصد دارد سفیری را به دربار پادشاه اسپانیا بفرستد.شرلی به شاه پیشنهاد کرد سفیرش را به دربار تمام پادشاهان اروپایی اعزام کند و اعلام کرد که حاضر است با این سفیر همراه شود. شاه عباس حسینعلی بیگ بیات یکی از سردارانش را با چند ایرانی دیگر با آنتونی شرلی همراه کرد. برادر آنتونی به نام رابرت شرلی در ایران ماندگار شد تا از توانایی‌های نظامی خود برای تقویت ارتش ایران در برابر عثمانی استفاده کند. شاه عباس مهر طلایی خود را به آنتونی شرلی داد و به او گفت « برادر ، هرچه را که تو مهرکنی حتی اگر به اندازه سلطنت من ارزش داشته باشد. قبول دارم .» سپس روی او را بوسید و دست رابرت شرلی را در دست گرفت و گفت: «برادرت مانند برادر من است.» سی و دو شتر هدایای شاه عباس را برای پادشاهان اروپایی حمل می‌کردند.کاروان سفیران همراه این شترها عازم روسیه شد تا از آنجا به اروپا برود. سفیران شاه عباس پس از روسیه راهی اتریش و آلمان شدند و از آنجا به طرف ایتالیا رفتند تا با پاپ بالاترین مقام کلیسا در اروپا دیدار کنند. در ایتالیا حسینعلی بیگ بیات قصد داشت هدایایی را که شاه عباس برای پاپ فرستاده بود به او تقدیم کند ، اما در وسایل آنها خبری از این هدایا نبود.حسینعلی بیگ پس از چند بار گفت وگو با آنتونی شرلی تازه متوجه شد او در روسیه بر سرچه موضوعی با تاجران انگلیسی که در آنجا اقامت داشتند صحبت می‌کرده است. شرلی هدیه‌های گران بهای شاه عباس را به تاجران انگلیسی فروخته بود مرد انگلیسی به هیچ وجه نمی‌توانست از خودش دفاع کند؛ برای همین کاروان را ترک کرد و به ونیز گریخت. پایان کار اولین سفیر اروپایی شاه عباس که او را برادر خود می‌دانست و مهر طلایی خود را به او داده بود چنین بود. شاه،هنگامی که ماجرای فرار آنتونی را شنید با رابرت بدرفتاری نکرد رابرت شرلی در جنگی که با عثمانی در گرفته بود به خوبی در سپاه ایران خدمت کرد؛تا جایی که شاه فرماندهی بخش بزرگی از سپاهش را به او داد.به هر حال عثمانی، دشمن مشترک ایران و اروپایی ها بود و دلیلی نداشت رابرت هم مانند برادرش به ایرانی‌ها کلک بزند و در جنگ با این دشمن مشترک از دانش نظامی خود استفاده نکند. از سویی او باید به اندازه‌ای لیاقتش را به شاه ثابت و سپاه ایران را به دانش خود وابسته می‌کرد که شاه انتقام برادرش را از او نگیرد.(سرگذشت استعمار،مهدی میرکیایی ج9 ص32)قسمت 132: ماهوت فروش‌هاریچارد استیل یک جوان انگلیسی بود که برای کمپانی هند شرقی کار میکرد استیل برای یافتن یکی از هموطنانش به ایران آمد این مرد پولی را از استیل گرفته و پس نداده بود. ریچارد استیل رد پای این مرد را در ایران و شهر شلوغ و پرجمعیت اصفهان پیدا کرد اما هنگامی که به اصفهان رسید در میان انبوه خارجی‌های شهر بدهکارش را پیدا نکرد و مجبور شد برای یافتن او راهی هند شود. استیل دست خالی از ایران بیرون نرفت: او متوجه شد که ایران زمستان‌های سردی دارد و بازار خوبی برای پارچه های ماهوت انگلیسی است. مدتی بود که شرکت هند شرقی پارچه های ماهوت انگلستان را به هند می‌برد. اما بازار هند دیگر برای خرید این پارچه ها کشش نداشت و بسیاری از آنها در انبار شرکت مانده بود. ریچارد استیل با نماینده شرکت هند شرقی در هند صحبت کرد و زمستانهای ایران را آن قدر سرد و وحشتناک توصیف کرد که نماینده شرکت تصمیم گرفت با ایران رابطه تجاری برقرار کند. ریچارد استیل همراه با انگلیسی دیگری به نام جان کرادر به ایران اعزام شد شاه عباس که هنوز از اروپایی ها ناامید نشده بود به آنها خوش آمد گفت و فرمانی را برای پیشرفت کار آنها صادر کرد تا آنجا که ممکن است فرنگی های انگلیسی را با گرمی پذیرا شوید و برای آسایش آنها بکوشید. کالاهایشان را به هر جایی که تمایل دارند برسانید و مراقب باشید که در سواحل ما، فرنگی‌های دیگر مزاحمشان نشوند. استیل و کرادر بندر جاسک را برای فعالیت شرکت مناسب دیدند و مدتی بعد در سال ۱۰۲۵ هجری قمری نخستین کشتی تجاری انگلیسی با محموله بزرگی از پارچه به جاسک رسید. انگلیسی‌ها در شیراز و اصفهان تجارتخانه هایی برپا کردند و بعد فرمان دیگری از شاه گرفتند که به آنها اجازه می داد در سراسر کشور به آزادی تجارت و دادوستد کنند. بر اساس این فرمان هر خطایی که از یک فرد انگلیسی سر می زد. او فقط به دست انگلیسی‌ها محاکمه می‌شد و حکومت ایران اجازه نداشت این فرد را تنبیه کند. این امتیاز به « کاپیتولاسیون» معروف است علاوه بر این شاه به آنها قول داد هر سال بین ۱۰۰۰ تا ۳۰۰۰ عدل ابریشم با قیمتی مشخص به انگلیسی‌ها بفروشد هر عدل برابر با ۱۱۰ کیلوست و آن ها بتوانند این ابریشم را بدون پرداخت عوارض گمرکی از ایران بیرون ببرند. شاه در مقابل همه این امتیازها فقط یک انتظار از انگلیسی ها داشت به او کمک کنند تا پرتغالی ها را از جزیره هرمز بیرون کند و این جزیره را دوباره به قلمرو ایران برگرداند. انگلیسی ها از هر فرصتی برای جلب توجه شاه عباس استفاده می‌کردند حتی نماینده شرکت هند شرقی در اصفهان در مجلسی که تاجران کشورهای مختلف به دیدار شاه رفته بودند سکه‌ای نقره ای را به شاه نشان داد و از اختراع دستگاه سکه زنی در انگلستان صحبت کرد که سکه ها را دقیقاً با یک شکل و وزن می‌سازد. شاه عباس با علاقه به سکه انگلیسی نگاه کرد و از نماینده شرکت خواست سی عدد از این سکه ها برای او بیاورد نماینده شرکت هم نامه ای به انگلستان نوشت و پس از مدتی سکه ها را به شاه تقدیم کرد اما چون سکه ها نقره بودند شاه عباس آنها را نپذیرفت و گفت:«گویا دولت انگلیس خیلی گداست که نتوانسته به اندازه سی سکه طلا فراهم کند و برای من بفرستد!»شاه درباره فقیر بودن دولت انگلستان اشتباه نکرده بود؛ انگلستان در مقایسه با بسیاری از کشورهای اروپایی و شرقی دولت فقیری به شمار می رفت؛ هنوز زمان زیادی باقی مانده بود تا انگلیسی‌ها ثروتی را از چهار گوشه جهان غارت کنند و بر رقیبان اروپایی خود چیره شوند با آنکه بیش از صد سال از تصرف هرمز به دست پرتغالی ها می گذشت ایران هنوز نتوانسته بود یک نیروی دریایی قوی و منظم فراهم کند؛ به همین علت مجبور بود امتیازهای زیادی را به کشورهای اروپایی بدهد تا بتواند در خلیج فارس حضور داشته و از جزیره‌ها و سواحل خودش دفاع کند.(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی ج9ص36)قسمت 133: سردار پابرهنهسفیر اسپانیا «دن گارسیا دوسیلوا فیگونه‌را»تلاش می‌کرد به شاه عباس بقبولاند بندر گمبرون را که از پرتغالی‌ها پس گرفته بود دوباره به آنها برگرداند. چند سالی بود که اسپانیا پرتغال را اشغال کرده و همه سرزمین‌هایی که پرتغالی ها در مناطق مختلف جهان تصرف کرده بودند در اختیار اسپانیا قرار گرفته بود. شاه عباس در سال ۱۰۱۰ هجری قمری به امام قلی خان حاکم فارس دستور داده بود بندر گمبرون را که پرتغالی ها در ساحل جرون، روبه روی جزیره هرمز ساخته بودند آزاد کند پرتغالی‌ها از این بندر به خوبی مراقب جزیره هرمز بودند و هرگاه یک کشتی به جزیره نزدیک می‌شد با شلیک یک توپ حضور آن را به سرباران خود که در جزیره مستقر بودند خبر می دادند سرباران امام قلی خان بندر گمبرون را در نبردی سخت آزاد کردند و آن را «بندرعباس» نامیدند. پس از مدتی هم با قایق‌های بزرگ خود را به بحرین رساندند و این جزیره را که تعداد کمی سرباز پرتغالی از آن دفاع می‌کردند؛از چنگ آنها بیرون کشیدند. اکنون تنها هرمز در تصرف پرتغالی ها بود؛اما آزاد کردن هرمز به آسانی جنگ در بحرین نبود. پرتغالی ها به سختی از هرمز دفاع می‌کردند. سفیر اسپانیا به شاه عباس پیشنهاد می‌کرد که اگر بحرین و گمبرون را به آنها برگرداند پادشاه اسپانیا هم در جنگ با عثمانی به ایران کمک خواهد کرد. یک بار دیگر اروپایی ها می‌خواستند از اختلاف ایران و عثمانی بهره برداری کنند اما شاه عباس پیش از رسیدن«دن گارسیا»با عثمانی صلح کرده بود. این پیمان در سال ۱۰۲۷ هجری پس از جنگی سخت بین دو کشور که با پیروزی ایران به پایان رسیده بود امضا شد. اکنون شاه عباس با کشور همسایه در صلح به سر می برد و نیازی به نیروی نظامی اروپایی ها نداشت، پس چرا باید به پیشنهاد پادشاه اسپانیا پاسخ مثبت میداد؟! او با انگلیسی ها صحبت کرده بود تا با استفاده از نیروی دریایی آنها هرمز را هم آزاد کند سفیر اسپانیا باید دست خالی باز می گشت. در این جلسه امام قلی خان سردار سپاه ایران و حاکم فارس هم حضور داشت در پایان جلسه هنگامی که سفیر برای خداحافظی از جا بلند شد به مترجمش گفت: «از دربان مجلس بپرس که اسبم آماده است یا نه.» شاه عباس که نزدیک آنها نشسته بود به طرف امام قلی خان برگشت و دستور داد که سؤال کند اسب آماده است یا نه. امام قلی خان بیدرنگ از جا جست و از سرسرای کاخ بیرون دوید آن قدر برای انجام فرمان شاه عجله داشت که کفش هایش را هم نپوشید و با پای برهنه تمام مسیر بین ساختمان کاخ و در باغ را دوید و پس از چند دقیقه دوباره دوان دوان در حالی که سرو رویش از عرق خیس شده بود به سرسرا برگشت و گفت: «اسب حاضر است.» شاه به سفیر اسپانیا رو کرد و گفت «می‌بینید حاکم فارس چقدر شما را دوست دارد؟ شما تا ابد همسایه های خوبی خواهید بود.» سفیر اسپانیا لبخند زد و گفت: «جناب خان فرمانبردار شما هستند و می‌خواستند با همه وجود دستور شما را به انجام برسانند.» دن گارسیا به شاه فهمانده بود که تعارف او را جدی نگرفته است اما شاید دوستی ابدی امام قلی خان را با خودش جدی گرفته بود نکته ای که شاه عباس بر آن تأکید داشت تا اسپانیایی ها به هیچ وجه بو نبرند که آنها با کمک انگلیسی ها به زودی به هرمز حمله خواهند کرد. گفت وگو با انگلیسی ها کاملاً محرمانه انجام شده بود. چهار سال بعد در سال ۱۰۳۱ هجری قمری سربازان امام قلی خان و کشتی‌های انگلیسی آماده حمله به هرمز بودند. قرار شده بود غنیمت‌ها به شکل مساوی بین دو کشور تقسیم شود قلعه پرتغالی ها در هرمز در اختیار انگلیسی‌ها قرار گیرد پس از آن انگلیسی ها برای هر کالایی که به هرمز وارد یا از آنجا صادر می‌کردند عوارض گمرکی پرداخت نمی‌کردند نیمی از عوارضی هم که کشورهای دیگر پرداخت می‌کردند به انگلستان می‌رسید، اسیران مسیحی (پرتغالی) باید به انگلیسی‌ها تسلیم می‌شدند، ایران باید نیمی از هزینه جنگ انگلیسی‌ها را می پرداخت تمام این امتیازهای سنگین و عجیب به انگلیسی ها داده می‌شد فقط به این علت که ایران نیروی دریایی نداشت و برای تأسیس آن هم تلاشی نمی کرد. انگلیسی ها هم با یک تیر دو نشان می‌زدند هم پای رقیب اصلیشان را از خلیج فارس می‌کندند و هم به معامله ای بسیار شیرین با ایران دست می زدند. نیروهای ایرانی و انگلیسی در سوم رجب ۱۰۳۱ هجری قمری قلعه پرتغالی ها را در هرمز فتح کردند و پرتغالی ها را برای همیشه از خلیج فارس بیرون راندند. شاه عباس دلش را به این نکته خوش کرده بود که انگلیسی ها مثل پرتغالی ها قصد تصرف جایی را نداشتند و با او معامله و گفت وگو می‌کردند؛هر چند که امتیازهایی که آنها درخواست میکردند از زورگویی اشغالگران چیزی کم نداشت.(ظاهرا آن زمان شاه عباس متوجه نبود که آنگلوساکسون‌ها چقدر رذل‌تر از باقی اروپاییا هستند چه خودشان در بریتانیا و چه فرزندان‌شان در آن‌سوی اقیانوس اطلس)(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی ج9ص41)قسمت 135: خوشبوترین درجهانشاه عباس از همه یادگارهای پرتغالی ها نفرت داشت و توتون و تنباکو سوغاتی بود که پرتغالیها به ایران آورده بودند. اروپایی ها با این گیاه هنگامی که آمریکا را کشف کردند آشنا شدند و وقتی لذت سرخپوستها را از دود کردن آن دیدند روی آن به عنوان یک کالای ارزشمند برای صادرات حساب باز کردند پرتغالیها با آنکه تنها جزیره کوچک هرمز را در جنوب ایران اشغال کرده بودند،‌ اما چون بسیاری از تجار به هرمز رفت و آمد می‌کردند توانستند به سرعت مردم ایران را با این گیاه آشنا کنند. چیزی نگذشت که تنباکو به ماده‌ای ضروری در زندگی مردم تبدیل شد. در میهمانی ها اولین پذیرایی،‌ آوردن قلیان به مجلس بود. ثروتمندان و بزرگان دولت حتی هنگامی که سوار اسب بودند قلیان میکشیدند در مدارس و مجالس علمی هم استاد و دانشجو مشغول دود کردن تنباکو بودند حتی در ماه رمضان هم مردم روزه شان را با قلیان افطار میکردند. بهترین نوع تنباکو را تاجران انگلیسی به ایران می‌آورند که به آن تنباکوی انگلیسی می‌گفتند؛این تنباکو در ایالت ویرجینیای آمریکا که در آن سالها در تصرف انگلستان بود کاشته می‌شد. شاه عباس تصمیم گرفت جلوگیری از مصرف تنباکو را از اطرافیان خود آغاز کند به همین خاطر گروهی از آنها را به میهمانی دعوت کرد و بعد دستور داد پهن خشک و کوبیده شده اسب را به جای تنباکو در سر قلیان ها بریزند. هنگامی که میهمانها سر جایشان نشستند،‌ شاه دستور«قلیان»داد. خدمتکارها قلیانها را تقسیم و میهمانها شروع به کشیدن کردند. شاه به آنها گفت: «این تنباکو چطور است؟ آن را حاکم همدان برای من فرستاده و مدعی است بهترین تنباکوی دنیاست.» میهمان ها مجبور بودند از آنچه شاه به آنها تعارف کرده تعریف و تمجید کنند جمله هایی مانند «عالی است» و «در جهان بی نظیر است دائماً در مجلس تکرار می‌شد. شاه از قورچی‌باشی که یکی از سرداران لشکرش بود پرسید:«جناب عالی بفرمایید چگونه است؟» قورچی باشی گفت:«به سر مبارکتان قسم که از هزار گل خوشبوتر است.» شاه با بیزاری سری تکان داد و گفت: «نفرین بر چیزی که نمی‌توان آن را از پهن تشخیص داد.» و بعد دستور داد در سراسر کشور مصرف توتون و تنباکو ممنوع شود. اصرار شاه عباس بر ممنوع بودن مصرف تنباکو به اندازه ای بود که حتی به سفیران خارجی هم به شکلی گوشزد می‌کرد که از دود کردن آن دست بردارند. شاه که به روابطش با کشورهای خارجی اهمیت زیادی می‌داد نمی‌توانست این عادت بعضی از سفیران را تحمل کند. در رجب سال ۱۰۲۸ هجری قمری سفیری از سوی جهانگیر پادشاه هند به ایران آمد. این سفیر به کشیدن تنباکو معتاد بود و آن را با چپقی که طول آن به حدود یک متر و نیم می‌رسید دود می‌کرد. شاه این سفیر را همراه سفیران اسپانیا،‌ انگلستان و عثمانی به خانه امام قلی خان حاکم فارس برد. یکی از شبهای گرم تابستان بود و میهمانان برای استراحت روی بام خانه رفتند سفیر هند هم به سرعت چپقش را روشن کرد و دود آن را در اطراف پخش کرد. شاه عباس که نمی خواست مستقیماً به سفیر بگوید چیقش را کنار بگذارد از سفیر اسپانیا پرسید: « در کشور شما چه کسانی تنباکو می‌کشند؟ سفیر اسپانیا که منظور شاه را فهمیده بود گفت: «فقط بردگان سرخپوست آمریکایی و سیاه پوست افریقایی» شاه با صدای بلندی خندید و نیم نگاهی به سفیر هند انداخت. اما سفیر هند بی توجه به آنها به کار خودش مشغول بود. شاه از جا بلند شد و به سوی دیگر بام رفت و در راه دستار امام قلی خان را هم از سر او برداشت سپس در گوشه ای دراز کشید و دستار را زیر سرش گذاشت اما نمی توانست چپق کشیدن مرد هندی را فراموش کند. برای همین امام قلی خان را صدا کرد و از او خواست دوباره از سفیر بپرسد چه کسانی در اسپانیا تنباکو دود می‌کنند. سفیر اسپانیا جوابش را تکرار کرد و این بار همه حاضران همراه شاه شروع به خندیدن کردند. اما سفیر هند همچنان به همه آنها بی توجه بود و دود چیقش را به هوا می فرستاد. گویا شاه عباس که دستور داده بود دماغ و لب کسانی را که قلیان و چیق می‌کشند ببرند،‌ نمی خواست از خانه یکی از سردارانش در شبی که خودش هم میهمان آن خانه بو دود و بوی تنباکو در اطراف پخش شود. شاه نمی توانست قبول کند هر سال مقدار زیادی از سکه های طلای ایران برای خریدن ماده ای از کشور خارج شود که هیچ نفعی برای مردم ندارد. پس از مرگ شاه عباس مصرف تنباکو به تدریج از سر گرفته شد و بسیاری از مردم به آن معتاد شدند. در حالی که ایرانی‌ها در آن زمان مشغول قلیان دود کردن بودند انگلستان و هلند مشغول نقشه‌کشیدن برای گرفتن بنادر ایرانی در خلیج فارس بودند.(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی ج9ص48)قسمت 136: رقیب تازه نفسانگلیسی‌ها پرتغالی‌ها را از خلیج فارس بیرون کرده بودند و حالا باید بیشترین استفاده را از این وضعیت پرمی‌بردند. اگر ‌می‌توانستند تجارت ایران را از مسیرهای قدیمی‌که از عثمانی می‌گذشت به راههای دریایی بکشانند بیشترین سود نصیب آن‌ها‌ میشد اگر ایران تصمیم ‌می‌گرفت‌ کالاهایش را از راه دریا به اروپا برساند باید از ‌کشتی‌های انگلیسی استفاده ‌می‌کرد و اگر قرار بود این اجناس از هرمز بارگیری شوند، نیمی‌از عوارض گمرکی آنها به انگلیسی‌ها‌ می‌رسید. اما چگونه ‌می‌توانستند ایران را از راه‌ها‌ی زمینی به مسیرهای دریایی بکشانند؟ چاره آن فقط جنگ بین ایران و عثمانی بود. اگر آنها موفق ‌می‌شدند این دو کشور را به جان هم بیندازند، صادرات بیشتر کالاهای ایرانی در اختیار آنها قرار ‌می‌گرفت. شاه عباس دادوستد ابریشم را در کشور و صادرات آن را به خودش اختصاص داده بود و برای این کار از بازرگانان ارمنی استفاده ‌می‌کرد. کمک شاه به ارسال ابریشم به خارج از کشور تولید آن را به شدت افزایش داد به شکلی که هر سال حدود ۷۵۰ تن ابریشم به دست می‌آمد. تجارت ابریشم بزرگترین منبع پول برای خزانه شاه بود و ابریشم ایران به یکی از سه کالای اصلی در تجارت جهانی تبدیل شد. در آن سال‌ها‌، طلایی که اسپانیایی‌ها‌ از قاره تازه کشف شده آمریکا به دست می‌آوردند ادویه ای که پرتغالی‌ها و هلندی‌ها‌ از جنوب شرقی آسیا به اروپا می‌بردند و ابریشم ایران سه کالای مهم در بازرگانی و اقتصاد دنیا به شمار می‌رفتند. کمپانی هند شرقی انگلستان که پیش از این با شاه عباس قراردادی را امضا کرده بود که هر سال بین ۱۰۰۰ تا ۳۰۰۰ عدل ابریشم از شاه بخرد برای آنکه شاه وادار شود ابریشم را ارزان‌تر بفروشد اعلام کرد که دیگر حاضر نیست با شاه معامله کند. اما نمایندگان کمپانی نه در بازار و نه در میان تولیدکنندگان ابریشم در گیلان، هیچ ابریشمی‌برای خرید پیدا نکردند!! انگلیسی‌ها برای فروش پارچه‌ها‌ی ماهوتی هم که به ایران وارد کرده بودند با دردسر روبه رو شدند. این پارچه‌ها‌ به خوبی پارچه‌های ایرانی نبود و حتی هنگامی‌که انگلیسی‌ها‌ مقدار زیادی از این پارچه‌ها‌ را به یکی از مأموران شاه فروختند با مشکلات زیادی روبه‌رو شدند. این فرد پارچه‌ها‌ را به جای حقوق عقب افتاده سربازان اصفهانی بین آنها تقسیم کرد. اما سربازها که پس از مدتی متوجه شده بودند پارچه‌ها‌ جنس خوبی ندارند در بازارهای اصفهان به دنبال تاجران انگلیسی راه می‌افتادند و به آنها دشنام می‌دادند. انگلیسی‌ها امیدوار بودند اکنون که پرتغالی‌ها‌ را از خلیج فارس اخراج کرده‌اند خودشان جای آنها را بگیرند و از همه این امتیازها استفاده کنند. اما آنها فقط یک سال در خلیج فارس تنها ماندند‌؛در سال ۱۰۳۲ هجری قمری یک حریف تازه نفس را در برابر خود دیدند‌؛ هلندی‌ها‌. شرکت هند شرقی هلند، تجارتخانه ای را در بندرعباس تأسیس کرده بود و به شاه عباس پیشنهاد کرد که در تجارت ابریشم ایران شرکت کند. شاه عباس که برای تسخیر بغداد با عثمانی وارد جنگ شده بود و احساس ‌می‌کرد باید دوباره به اروپایی‌ها‌ روی خوش نشان دهد پیشنهاد آنها را پذیرفت. قرار شد هلندی‌ها‌ کالاهایی را به ارزش 4هزارتومان به ایران وارد کنند که فلفل % ۴۰ این کالاها را تشکیل می‌داد و ایران به جای پول باید به آنها ابریشم می‌داد.(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی ج9ص54)قسمت 137: افطار در کلیسادر پانزدهم رمضان ۱۰۱۷ هجری قمری شاه عباس با گروهی از درباریان و روحانیان اصفهان به کلیسایی که مسیحیان اروپایی به تازگی در اصفهان ساخته بودند رفت.(کلیسای وانک) شاه هنگام ورود به کلیسا کفشهایش را درآورد و وقتی به تصاویر حضرت عیسی (ع) و حضرت مریم (ع) رسید در برابر آنها تعظیم کرد. کشیش‌های اروپایی می‌دانستند که مسلمانان ماه رمضان روزه می‌گیرند برای همین به احترام شاه همراهانش از آوردن شراب به کلیسا خودداری کرده بودند. اما شاه دستور داد که راحت باشند و جام‌های شراب را به گردش درآورند‌؛سپس به بهانه آزمودن مزه شراب مقداری از آن نوشید و به تمام همراهانش دستور داد که این شراب را امتحان کنند درباریان و حتی روحانیان اصفهانی چاره‌ای جز اطاعت نداشتند آنها مجازات هولناک کسانی را که از دستور شاه سرپیچی ‌می‌کردند دیده بودند و مجبور شدند روزه خود را با نوشیدن شراب باطل کنند. شاه صبر کرد تا تمام ایرانی‌هایی که در کلیسا بودند جام‌هایشان را خالی کنند و بعد رو به کشیشی که مسئول کلیسا بود گفت:«هنگامی‌که به رم رفتی برای عالیجناب پاپ تعریف کن که من در ماه رمضان در کلیسای شما شراب خواری کردم و همه را از درباری گرفته تا روحانی به باده گساری مجبور کردم به ایشان بگو اگرچه مسیحی نیستم لااقل شایسته ستایشم.»مهربانی شاه عباس با کشیش‌های اروپایی به اندازه ای بود که گاهی از آنها در حضور شاه کارهایی سر میزد که هیچ کس در تمام دوران حکومتش جرئت چنین رفتاری را نداشت. در مجلسی که در دربار تشکیل شده بود یکی از کشیش‌ها‌ جام شرابی را پر کرد و برای شاه برد شاه جام را نگرفت در آن زمان در میان افراد شراب خوار رسم بود که اگر کسی جامشان را نپذیرد آن را روی سر و لباس او خالی کنند. این کشیش هم پیش رفت و شراب را روی صورت و جامه جامه شاه پاشید. صفی میرزا پسر بزرگ شاه از جا بلند شد و دست به شمشیر برد اما صدای خنده شاه او را آرام کرد. شاه به او گفت: «ناراحت نباش اتفاقی نیفتاده این کشیش‌ها مردم بسیار ساده ای هستند و از آداب درباری خبر ندارند.» پدر آنتونیو، کشیشی پرتغالی بود که در سفر شاه عباس به مشهد با او همراه بود. هنگامی‌که شاه به اصفهان باز می‌گشت در مسیر به شهرکاشان رسیدند کاشان یکی از مذهبی ترین شهرهای ایران بود وقتی کاروان دربار از دروازه شهر می‌گذشت شاه از پدر آنتونیو خواست صلیبی به او بدهد آنتونیو صلیب خود را به شاه داد. این صلیب از چرم سیاه ساخته شده و بسیار بزرگ بود. شاه عباس در برابر چشم‌های مردم صلیب سیاه را از گردن آویخت و چون جامه اش سرخ رنگ بود این صلیب از دور هم به خوبی دیده می‌شد شاه به پدر آنتونیو رو کرد و گفت: «امروز بدون شک هیچ آسیبی به من نخواهد رسید.»سپس از صفی میرزا پسرش و سردارانش پرسید: «اگر من مسیحی شوم آیا شما هم از من پیروی خواهید کرد؟ همه یکصدا جواب دادند: «ما فقط به فرمان شاه گردن می‌گذاریم و بس.» هنگامی‌که کاروان به اصفهان رسید ، کشیشی به نام پرکریستوفل » که از همراهان پدر آنتونیو بود به شاه گفت : آوازه دلاوری، شایستگی و تدبیر شما در اروپا پیچیده است. اما افسوس که شما مسیحی نیستید. » شاه عباس لبخندی زد ، بعد دست راستش را روی دست چپ گذاشت و آن را آهسته تا روی بازو و نزدیک شانه اش برد و گفت : « هر کاری آهسته آهسته درست میشود!» پس از این شاه رو به پدر آنتونیو گفت : « اگر پادشاه اسپانیا به وعده‌ها‌یش عمل کند با عثمانی وارد جنگ شود و برای ما توپخانه و مهندس بفرستد من هم در هر شهری که از عثمانی بگیرم کلیسایی خواهم ساخت و به شما اجازه خواهم داد در سراسر ایران به تبلیغ مسیحیت مشغول شوید.(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی ج9ص65)قسمت 138: ماجرای اسدبیگدر روزهایی که شاه عباس سفیرانش را به کشورهای مختلف اروپایی می‌فرستاد یک ایرانی به نام «اسدبیگ» در بندر ونیز بندری که امروز بخشی از کشور ایتالیاست از کشتی پیاده شد. اسدبیگ مدعی بود سفیر شاه عباس است و چند نامه را هم با مهر او همراه داشت. او در گفت وگو با کشیش‌های ونیزی می‌گفت شاه عباس قصد دارد با تمام فرزندان خود دین مسیح را بپذیرد تا از این راه دوستی او با کشورهای اروپایی پایدار و همیشگی شود. اسدبیک مدعی بود همسر شاه یا ملکه ایران که با نفوذترین زن دربار است مسیحی شده و او کشیش مخصوص ملکه است. در یکی از روزهایی که اسدبیگ در جمع تاجران و بزرگان ونیز مشغول صحبت بود، کشیشی اسپانیایی به نام «دیه‌گو دمیرندا» به سوی او رفت و با دقت به چهره او خیره شد. این کشیش مدتی در جزیره هرمز زندگی کرده بود و به سرعت اسدبیگ را شناخت. اسدبیگ یکی از تاجران ایرانی بود که کالاهایش را از هرمز به کشورهای دیگر می‌فرستاد اسدبیگ هنگامی‌که متوجه شد میرندا او را شناخته بر ادعاهایش پافشاری کرد و از او خواست کمکش کند تا با پاپ دیدار کند میرندا اسدبیگ را به اسقف شهر «پیستوا» که به ونیز آمده بود معرفی کرد. اسدبیگ به اسقف گفت که برای تجارت به ونیز نیامده بلکه باید پیام شاه عباس را به پاپ برساند تا پاپ چند کشیش با تقوی را به ایران روانه کند تا مردم ایران را به مسیحیت دعوت کنند. اسقف پیستوا دستور داد اسدبیگ را همراه میرندا به رم بفرستند‌؛اما در همین زمان ماجرای حضور اسدبیگ در ونیز و قصد سفرش به رم به گوش حاکم ونیز رسید. حاکم ونیز که به تازگی پیمان صلحی را با عثمانی‌ها‌ امضا کرده بود از حضور سفیر شاه عباس در ونیز ترسید. اگر عثمانی‌ها‌ می‌فهمیدند که حاکم ونیز با سفیر شاه عباس دیداری داشته شک ‌می‌کردند که آنها در حال امضای پیمان اتحادی هستند و ممکن بود قرارداد صلح به هم بخورد. حاکم دستور داد به سراغ اسدبیگ بروند و او را به زور به کشتی بنشانند و راهی ایران کنند. اسد بیگ پیش از آنکه وارد کشتی شود باز هم به اسقف پیستوا تأکید کرد به حرف‌های او ایمان داشته باشد و آن‌ها‌ را به پاپ منتقل کند. اسد بیگ پیش از آنکه به ایران برسد، در کشتی درگذشت. هنگامی‌که نمایندگان پاپ به ایران رسیدند متوجه شدند تمام حرف‌های او دروغ بوده هیچ یک از زنان شاه عباس به عنوان ملکه ایران مسیحی نشده‌اند و کشیش مخصوص نداشته اند و با نفوذترین زن در دربار هم عمه شاه است. گویا اسدبیگ با این ادعاها می‌خواسته جایگاه ویژه ای در ونیز و رم پیدا کند و پولی به جیب بزند‌؛اما شاه عباس هم به قدری به کشیش‌ها علاقه نشان می‌داد و با دقت به سخنان و موعظه‌ها‌ی آن‌ها گوش می‌داد که بسیاری از افراد را به شک می‌انداخت که آیا واقعاً قصد دارد دین خود را عوض کند؟ او گاهی به یکی از کلیساهای اصفهان به نام «اگوستن» سر می‌زد و بعضی وقتها کشیشهای کلیسا را برای صرف شام به کاخ خود دعوت ‌می‌کرد، تسبیحشان را از آنها ‌می‌گرفت‌ و به گردن می‌انداخت بعد آه میکشید و می‌گفت : «نمیدانم کدام دین را باید قبول کرد !» کشیش‌ها‌ی این کلیسا، در موقعیت دیگری مهربانی‌ها‌ی شاه عباس را به خوبی پاسخ دادند... .(سرگذشت استعمار #مهدی_میرکیایی ج9ص67)قسمت 140:دریغ از یک آغل بزسرانجام علت واقعی توجه و محبت شاه عباس به دین مسیح برای کشیشهای اروپایی آشکار شد. دیه گو برناردو، دو کشیش ایتالیایی بودند که از طرف پاپ عازم ایران شدند تا از شاه ایران بخواهند ارمنی‌های ایران را به پیروی از پاپ دعوت کند. شاه عباس به آنها گفت: «من به ارمنیهای کشورم فرمان خواهم داد که از پاپ اطاعت کنند چون در غیر این صورت آنها مسیحی واقعی نیستند.» کشیش‌ها‌ چند روز بعد برای دریافت فرمان شاه به نزد او رفتند اما متوجه شدند شاه عباس بسیار خشمگین است. رودلف دوم امپراتور آلمان با سلطان عثمانی صلح کرده و به همه قول و قرارهایش با ایران پشت پا زده بود.شاه به آنها گفت:«هنگامی‌که پادشاهان مسیحی زیر قول خود میزنند و با دشمن صلح می‌کنند شما می‌خواهید در کشور من کلیسا داشته باشید؟ ارمنیها را مطیع خود کنید و آشکارا زنگ کلیساها را به صدا درآورید؟ تقصیر من است که ناقوسهای شما را نمی‌شکنم.کلیساها را خراب نمیکنم و شما را از خاک خود بیرون نمیکنم هرگز از شما و پادشاهانتان جز وعده چیزی ندیده ام.»دیه گو گفت: «اعلی حضرت، شما از امپراتور آلمان گله دارید اما تقصیر پاپ و پادشاه اسپانیا چیست؟ شاه عباس گفت: «گمان نمی‌کنم امپراتور آلمان بدون مشورت پاپ و پادشاه اسپانیا چنین کاری کرده باشد.همه پادشاهان شما پاپ را رئیس خود می‌دانند.پادشاه اسپانیا هم با امپراتور آلمان قوم و خویش است...(هردو از سلسله هابسبورگ بودند.)»شاه عباس لحظه ای ساکت شد و بعد گفت:«من با نیروی شمشیرم ۳۶۶ قلعه را از عثمانی‌ها‌ گرفته ام‌؛در حالی که شما نه یک خانه ، نه یک انبار نه حتی یک آغل بز را هم از آنها نگرفته اید.»و بعد بدون آنکه به آنها اجازه پاسخ بدهد با اشاره دست پایان ملاقات را اعلام کرد. در تمام دوران حکومت شاه عباس اروپایی‌ها‌ با وعده جنگ با عثمانی قراردادهایی را با ایران امضا ‌می‌کردند.آن‌ها‌ در این قراردادها آزادی تجارت در ایران و برداشته شدن عوارض گمرکی را از کالاهایشان می‌گنجاندند و از شاه اجازه ‌می‌گرفتند تا کشیشهای کشورشان در ایران کلیسا بسازند و به فعالیت مذهبی مشغول شوند. امتیازهای اقتصادی سودهای فراوانی را برای آنها به ارمغان می‌آورد از سویی کشیشها به تبلیغ مسیحیت و جاسوسی برای کشورشان می‌پرداختند اما جنگی که اروپایی‌ها‌ قولش را داده بودند هیچ وقت اتفاق نمی‌افتاد و اتحاد نظامی‌ایران و اروپا علیه عثمانی هیچگاه به واقعیت تبدیل نشد.(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی ج9ص75)قسمت 141:چه کسی رشوه می گیردشاه صفی در سال ۱۰۳۸ هجری قمری جانشین شاه عباس شد. او در ظاهر تجارت ابریشم را همچنان در اختیار داشت اما تاجران ارمنی که متوجه شده بودند خلق و خوی او با شاه عباس متفاوت است به او پیشنهاد رشوه ‌می‌کردند پولی می‌پرداختند و از شاه اجازه ‌می‌گرفتند تا از تولیدکنندگان ابریشم بخرند و در بازار بفروشند. شاه صفی رشوه ‌می‌گرفت‌ تا اجازه دهد خودش را دور بزنند هلندی‌ها که زیرک‌تر و حیله گرتر از انگلیسی‌ها بودند هم با شاه و هم با تاجران ارمنی معامله می‌کردند در حالی که انگلیسی‌ها‌ به دنبال بستن قراردادهای شیرین با شاه بودند. شاه صفی در سال ۱۰۳۹ هجری قمری فرمانی را درباره تجارت ابریشم با شرکت هند شرقی انگلیس صادر کرد. طبق این فرمان، انگلیسی‌ها‌ سالی شصت هزار لیره ابریشم از ایران می‌خریدند که یک سوم قیمت آن را نقدی می‎دادند و باقی مانده آن را کالای انگلیسی به ایران تحویل می‌دادند. درآمد گمرک بندرعباس هم به انگلیسی‌ها‌ اختصاص پیدا کرده بود.آنها در مقابل باید سالی هزار و پانصد لیره انگلیسی به شاه تحویل می‌دادند. هلندی‌ها‌ در حال رقابت با انگلیسی‌ها‌ بودند و چون آنها هم عوارض گمرکی نمی‌پرداختند سود هنگفتی نصیبشان می‌شد و به خوبی با انگلیسی‌ها‌ رقابت ‌می‌کردند. زیرکی و حیله گری هلندی‌ها باعث شد به تدریج از انگلیسی‌ها‌ پیش بیفتند و مقام اول تجارت با ایران را به دست آورند. هلندی‌ها که به دنبال حذف انگلیسی‌ها از ایران بودند به بقیه اروپایی‌ها به هیچ وجه اجازه تجارت در ایران نمی‌دادند در سال ۱۰۴۳ قمری فردریش سوم حکمران ایالت هولشتاین در شمال آلمان(موسس سلطنت پروس) تصمیم گرفت در ایالت خود کارخانه‌ها‌ی ابریشم بافی و تولید پارچه‌ها‌ی ابریشمی‌تأسیس کند.او سفیری را به نام « اوتو بروگمان» به ایران فرستاد تا با شاه صفی به گفت وگو بنشیند. هنگامی‌که بروگمان به اصفهان رسید یاکوب اورشله نماینده شرکت هند شرقی هلند، به دیدار او رفت و با صراحت به او گفت: تجارت شما با ایران به ضرر ماست و برای شکست شما از هیچ کاری کوتاهی نخواهیم کرد. شرکت هلندی برای انکه پای بروگمان را از ایران ببرد قیمت هر بسته ابریشم را از ۴۲ به ۵۰ تومان افزایش داد. بروگمان هنگامی‌که هزینه حمل و نقل و عوارض گمرکی را به این مبلغ اضافه کرد متوجه شد که به هیچ وجه سودی در این تجارت وجود ندارد و خاک ایران را ترک کرد پس از بیرون رفتن سفیر هولشتاین(پروس)،هلندی‌ها دوباره قیمت ابریشم را کاهش داده و به ۴۴ تومان برای هر بسته رساندند. هنگامی‌که شاه صفی متوجه شد آنها مشتری خوبی را از دستش خارج کرده‌اند و پرداخت نکردن عوارض گمرکی باعث می‌شود کسی نتواند با آنها رقابت کند دستور داد عوارض گمرک را از هلندیها بگیرند.(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی ج9ص79)قسمت 142:وعده ازدواجهم چشمی ‌و رقابت شرکت‌های اروپایی و تلاش کشیشان اروپایی برای تأسیس کلیسا و صومعه در ایران در زمان شاه عباس دوم هم ادامه داشت شاه عباس دوم در سال ۱۰۵۲ هجری قمری جانشین شاه صفی شد. در سال ۱۰۵۴ هجری قمری یک کشیش فرانسوی به نام «پی‌یر ریگوردی با معرفی نامه‌هایی از، پاپ پادشاه فرانسه و چند نفر از شخصیت‌های برجسته اروپایی به ایران آمد. پدر ریگوردی در دیدار با شاه عباس دوم پیشنهادهای جالب و خیره کننده ای را به او ارائه کرد تا زمینه اتحاد دو کشور ایران و فرانسه فراهم شود. پدر ریگوردی دو وعده مهم برای شاه داشت که گویا جزئیات آنها هم کاملا مشخص و برنامه ریزی شده بود.1. شاهزاده خانم مادموازل دمونپانسیه با شاه ایران ازدواج خواهند کرد. این شاهزاده خانم با کشتی کنده به جزیره هرمز خواهند آمد. این کشتی را ‌کشتی‌های جنگی فرانسوی با بیست هزار سرباز همراهی خواهند کرد.2. این نیروی بیست هزار نفری از خلیج فارس به امپراتوری عثمانی حمله خواهد کرد و در همین زمان لشکر مجهزی از طرف سوریه به عثمانی هجوم خواهد برد.پدر ریگوردی در برابر این پیشنهادهای جذاب از شاه ایران درخواست ‌می‌کرد به او اجازه دهد کلیسایی برای کشیشان ژوزوییت در ایران تأسیس کند ژوزوییت‌ها گروهی از کشیش‌ها بودند که سازمانی را برای تبلیغ مسیحیت در سراسر جهان تأسیس کردند. آنها خود را سربازان و فداییان پاپ می‌دانستند. شاه عباس دوم که داستان‌هایی را درباره کشیش‌های فریبکار و شیاد در دوران شاه عباس اول و پدرش شنیده بود با شنیدن وعده‌ها‌ی عجیب این کشیش به او شک کرد و برای مدتی پاسخی به درخواست او نداد ، اما سرانجام راضی شد که ژوزوئیت‌ها‌ صاحب کلیسایی در ایران شوند. گروه دیگری از کشیش‌های فرانسوی شانزده سال پیش از این کلیسایی در اصفهان ساخته بودند. اما هنوز پای بازرگانان آنها به ایران باز نشده بود. در دوران شاه عباس دوم رقابت همچنان بین دو کشور انگلستان و هلند ادامه داشت. ‌کشتی‌های هلندی در سال ۱۰۵۴ قمری به ‌کشتی‌های انگلیسی در خلیج فارس حمله کردند و پس از آن تجارتخانه آنها را در بندر عباس زیر آتش توپ‌هایشان گرفتند. انگلیسی‌ها دفتر خود را به بصره منتقل کردند اما ‌کشتی‌های هلندی به سرعت به طرف بصره رفته، تجارتخانه جدید را تقریباً با خاک یکسان کردند. ارزش تجارت هلندی‌ها‌ در خلیج فارس در این سالها به صد هزار پوند رسیده بود.(سرگذشت استعمار #مهدی_میرکیایی ج9ص83)قسمت 143: در آینه نگاه می کنمشاردن جهانگرد فرانسوی که در عصر صفوی به ایران آمده بود در سفرنامه‌اش از یکی از شخصیتهای برجسته اصفهان به نام رستم خان یاد می‌کند. او می‌نویسد: رستم خان به دیدارم آمد چهره اش بسیار شاد بود و چشم‌هایش می‌درخشید. پرسیدم:علت این همه شادی و سرور چیست؟رستم خان گفت:«از ملاقات با شاه می‌آیم.»گفتم: «چه پاداشی از شاه گرفته ای که این طور به وجد آمده ای؟»گفت: «لازم نیست پاداشی بگیرم هر بار که از قصر شاه بیرون می‌آیم همین قدر سرحال و بانشاطم»پرسیدم: «این قدر به شاه علاقه داری؟»لحظه ای سکوت کرد و لبخند از چهره اش پاک شد‌؛ اما، دوباره انگار که چیزی به خاطرش آمده باشد چهره‌اش با لبخندی شکفته شد و به طرف آینه رفت مقابل آینه دستارش را روی سرش مرتب کرد:«هر بار که از حضور شاه بیرون می‌آیم در آیینه ای که کنار در سرسرای قصر است خودم را نگاه می‌کنم و وقتی مطمئن می‌شوم هنوز سرم روی بدنم قرار دارد از شادی در پوست خودم نمی‌گنجم! حتی هنگامی‌که به خانه میرسم برای احتیاط دوباره در آینه نگاه می‌کنم تا كاملاً مطمئن شوم که اشتباه نکرده ام درست مثل الان.»شاه عباس دوم به خشونت و خونریزی مشهور بود و برای همین بود که حتی اشراف و بزرگان پایتخت هم هرگاه که به دیدن او می رفتند مطمئن نبودند که زنده بر می‌گردند شاهی که اینگونه با مردم کشورش رفتار ‌می‌کرد هنگامی‌که چند کشتی هلندی به جزیره قشم حمله کردند نتوانست هیچ واکنشی نشان دهد‌؛ اینجا دیگر از سخت کُشی شاه خبری نبود هلندی‌ها در قشم مستقر شدند و شروع به باج خواهی کردند. آنها می‌خواستند شاه فرمانی صادر کند و اجازه خرید ابریشم را در سراسر ایران به آنها بدهد تا بتوانند آن را به طور مستقیم از تولید کننده‌ها‌ بخرند و بدون پرداخت عوارض گمرکی از ایران صادر کنند. به این ترتیب آن‌ها‌ اختیار تجارت ابریشم را که از زمان شاه عباس اول فقط در دست پادشاه بود به خودشان اختصاص می‌دادند و از طرفی فرمان شاه صفی را که آنها را وادار به پرداخت عوارض گمرکی ‌می‌کرد باطل ‌می‌کردند. شاه عباس دوم قدرت نداشت آنها را از قشم بیرون کند. مگر اینکه آنچه را که می‌خواستند در اختیارشان می‌گذاشت. پادشاهان صفوی از آغاز این سلسله، به علت نداشتن نیروی دریایی، بارها تسلیم اروپایی‌ها شده بودند‌؛اما هیچ‌گاه از گذشته درس نگرفته و هیچ کدام از آنها برای راه اندازی یک نیروی دریایی قدرتمند آستینی بالا نزده بود. شاه وادار شد به خواسته هلندی‌ها تن بدهد و برای اولین بار انحصار خرید و فروش مهمترین کالای تجاری ایران در اختیار یک کشور اروپایی قرار گرفت. سلسله صفوی روزبه روز ضعیف تر می‌شد. کالاها هر روز گران تر ‌می‌شدند و ارزش پول ایران کمتر می‌شد. شاهزادگان صفوی به جای آنکه در اجتماع و در میدان‌های مبارزه و جنگ بزرگ شوند در حرمسرا در کنار زنان دربار محبوس ‌می‌شدند مبادا علیه شاه توطئه کنند و او را از تخت به زیر بکشند. تربیت شاهزادگان در حرمسرا از آنها انسان‌هایی ضعیف النفس و ترسو می‌ساخت که هنگام نشستن بر تخت سلطنت نمی‌توانستند به خوبی تصمیم بگیرند و برای آینده کشور برنامه ریزی کنند هنگامی‌که شاه عباس دوم از دنیا رفت بزرگان دربار برای بردن صفی‌میرزا که بعدها نام سلیمان را برای خود انتخاب کرد به حرمسرا رفتند. صفی میرزا باید به مراسم تاجگذاری می‌رفت و پادشاهی اش را آغاز ‌می‌کرده اما مادرش اجازه نمی‌داد فرزند عزیزش را از او دور کنند و فریاد می‌زد : «آه فرزندم می‌خواهند تو را بکشند!!!» چند نفر دیگر از زنها هم به این پسربچه چسبیده و اجازه نمی‌دادند حرکت کند صفی‌‎میرزا هم در میان زن‌ها از ترس می‌لرزید و دوست نداشت از حرمسرا خارج شود. زن‌ها با همین وضع صفی‌میرزا را تا کنار در حرمسرا همراهی کردند. شاه سلیمان خرافاتی هم بود و دوبار تاجگذاری کرد چون از تاج گذاری اش در دفعۀ نخست راضی نبود و فکر ‌می‌کرد شگون نداشته است. بی ارادگی و ترسو بودن این پادشاهان باعث نمی‌شد دستور قتل بسیاری از بزرگان کشور را صادر نکنند چون معمولاً کسانی بیشتر می‌کشتند که بیشتر می‌ترسیدند.(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی ج9ص87)قسمت 144: تفنگدار باشیتفنگدار باشی یکی از نزدیک ترین افراد دربار به شاه سلیمان بود. حضور همیشگی شاه در شکار و همراهی تفنگدار باشی با او، بیشتر بزرگان کشور و سفیران و نمایندگان خارجی را به این فرد نیازمند کرده بود. هنگامی که «هِربِر دولرس» نماینده شرکت هند شرقی هلند در اصفهان به دنبال دیدار با شاه بود دست به دامان همین تفنگدار باشی شد. هربر دولرس اگر با وزیر ملاقات می‌کرد ممکن بود به نتیجه دلخواه نرسد. به همین علت یک ساعت نقره و پنجاه سکه طلا به تفنگدار باشی رشوه داد تا در یکی از برنامه‌های شکار، ترتیب دیدار او را با شاه بدهد. مرد هلندی به هدفش رسید با شاه گفت وگو کرد و بدون دخالت وزیر و بقیه درباری ها امتیازهایی برای تاجران هلندی که در بندر عباس داد و ستد می کردند گرفت. «اتین فلر» نماینده شرکت هند شرقی انگلیس از این زد و بند هلندیها با تفنگدار باشی باخبر شد و به سرعت به سراغ تفنگدار باشی رفت. او هم با پرداخت پانزده لیره طلا و یک قطعه جواهر توانست شاه را هنگام شکار ببیند رشوه ای هم به میزان صد لیره طلا به شاه داد و امتیازهایی را که می‌خواست از او گرفت هنگامی که شاه و اطرافیانش به رشوه گیری افتاده بودند از دیگران انتظار نمی‌رفت که به کار سالم و لقمه پاک و حلال راضی و قانع باشند. فساد به تدریج همه را آلوده می‌کرد تاجران ارمنی که شاه عباس اول به کمک آنها توانسته بود ابریشم ایران را به یکی از سه کالای اصلی دنیا تبدیل کند، در دوران شاه سلیمان به قاچاق کالا و طلا و نقره روی آورده بودند. از زمان شاه عباس اول بیرون بردن نقره و طلا از کشور ممنوع بود اما در حکومت شاه سلیمان برخی بازرگانان ارمنی با همکاری هلندی‌ها شمش ها یا سکه های طلا را از کشور بیرون می‌بردند. یکی از این تجار با سفیر هلند همدست شد و آقای سفیر با کشتی خود هشتصد هزار سکه طلا را از ایران خارج کرد معلوم نبود اگر شاه از این قضیه باخبر می‌شد، از آن جلوگیری میکرد یا نه؛ چون هنگامی که به او خبر دادند «مونت فِرِه» نماینده تجاری هلند قصد داشته مقدار زیادی طلا را از بندرعباس بیرون ببرد و رئیس گمرک بندرعباس مچ او را گرفته و طلاها را نگه داشته، دستور داد طلاهای مرد هلندی را به او برگردانند و مزاحمش نشوند!(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی ج9ص91)قسمت 145: آقای وزیر آب نمی‌خواهدهنگامی که شاه با گرفتن رشوه‌ای اندک فرمان‌هایی را که خودش با پدرانش صادر کرده بودند زیر پا می‌گذاشت، هر یک از شخصیت‌های دربار و سران سپاه هم به ثروت و منافع خودشان فکر می‌کردند و کاری به پیشرفت کشور و رفاه مردم نداشتند. رودخانه زاینده رود که از وسط شهر اصفهان می گذشت در همه روزهای سال پرآب نبود. در زمان شاه تهماسب به شاه پیشنهاد شد با سوراخ کردن کوه اب رودخانه کوهرنگ را به زاینده رود برسانند تا کشاورزان اصفهانی خیالشان برای همیشه آسوده باشد و کشت و زرع اطراف این شهر رونق بگیرد. این پیشنهاد سرانجام در سال ۱۳۳۲ شمسی عملی شد و تونل کوهرنگ در این منطقه ایجاد شد. اما در زمان صفویه انجام چنین کاری مشکل بود تلاش شاه عباس اول برای پیوند دادن سرچشمه دو رودخانه به جایی نرسید در زمان شاه عباس دوم هم کار زیادی پیش نرفت تا اینکه در زمان شاه سلیمان از مهندسان فرانسوی دعوت شد تا دو رودخانه را به هم متصل کنند؛اما یک نفر به سختی با این کار مخالفت می‌کرد... شیخ علی خان زنگنه، وزیر شاه سلیمان در کرمانشاه همدان و کردستان باغ‌ها و زمین‌های کشاورزی زیادی داشت. میوه ها و محصولات این زمین‌ها و باغ ها به اصفهان می‌رسید و در آنجا به فروش می‌رفت. اگر کشاورزی اطراف اصفهان سروسامان می‌گرفت دیگر نیازی به محصولات شیخ علی خان نبود و جناب وزیر ضرر می‌کرد و هر سال پول زیادی از دستش خارج می‌شد. شیخ علی خان چاره‌ای اندیشید چند نفر از شخصیت‌های دربار را با خودش همراه کرد و به سراغ شاه رفت و تا می‌توانست درباره بدی‌ها و ضررهای آب کوهرنگ سخنرانی کرد و اطرافیانش هم حرف‌های او را تأیید کردند شاه ترسید که آب زاینده رود با آب پر از ضرر و زیان کوهرنگ مخلوط شود و اصفهانی ها دیگر آبی برای نوشیدن نداشته باشند. به همین علت دستور داد مهندس‌های فرانسوی را به کشورشان برگردانند. شیخ علی خان زنگنه پس از شاه سلیمان مهمترین شخصیت کشور به شمار می‌رفت و مانند شاه آبادانی کشور را فدای سود شخصی خودش می‌کرد. در این زمان ایران به سرعت به سوی تباهی می‌رفت و کشورهای اروپایی هم فساد و پول پرستی بزرگان بهره برداری می‌کردند تا از همین به سودهای بیشتری برسند اکنون به دنبال انگلیسی‌ها و هلندی‌ها یک رقیب دیگر هم وارد میدان می‌شد؛ فرانسوی ها هم به فکر افتاده بودند با کشورهای ثروتمندی مانند هند و ایران به دادوستد مشغول شوند هرچند که خیلی دیرتر از رقیبان خود دست به کار شده بودند.(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی ج9ص95)قسمت 146: یخشی دور....هنگامی که سلطان حسین جانشین شاه سلیمان شد وضع کشور از این هم بدتر شد این پادشاه حوصله رسیدگی به بسیاری از کارها را نداشت وزیر و زنان حرمسرا در بیشتر تصمیم های او دخالت می‌کردند و اگر هم برای انجام کاری نظر او را می‌پرسیدند فقط جواب می‌داد یخشی دور...این جمله در زبان ترکی یعنی خوب است. اگر کسی به او شکایت می‌کرد شاه با گفتن «یخشی دور...» نظر او را تأیید می‌کرد و هنگامی که فرد مقابل هم به شاه مراجعه می‌کرد همین جمله را از او می‌شنید!!! مردم به او شاه یخشی دور... می‌گفتند و شعری هم برایش سروده بودند:آن زِ دانش تهی، زغفلت پُرشاه سلطان حسین یخشی دور(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی ج9ص99)قسمت 147: شُوالیه«ژان باتیست فابر» یک کارمند دولت فرانسه بود که در سال ۱۱۱۶ هجری قمری مأمور شد به ایران بیاید و قراردادی را با دولت ایران امضا کند هزینه سفر همراه معرفی نامه پادشاه فرانسه به او تحویل شد؛ اما فابر با دیدن پول هنگفتی که در اختیارش بود وسوسه شد و به یکی از قمارخانه های شهر پاریس رفت.اگر در قمار برنده می‌شد هزینه سفر را کنار می‌گذاشت و مبلغی را که برنده شده بود خودش برمی داشت اما این اتفاق نیفتاد... .فایر بازنده شد و تمام پول های دولت را از دست داد. این ماجرا نباید لو می‌رفت و سفر باید با موفقیت انجام می شد تا همه چیز به خوبی و خوشی تمام شود. فابر از زنی به نام «ماری پتی» که از آشنایان او بود پولی را قرض کرد و به طرف ایران به راه افتاد. چند روز پس از حرکت اعضای گروه متوجه شدند سواری، در حالی که لباس شُوالیه ها را به تن دارد آنها را تعقیب می‌کند. سوار به آنها نزیک شد و پس از آنکه چند بار گرد آنها چرخید نقابش را کنار زد؛ ماری پتی برای غافلگیر کردن فابر لباس مردانه شوالیه ها را پوشیده و اکنون از او می‌خواست او را نیز به ایران ببرد فابر که هزینه سفر را از ماری پتی گرفته بود نمی‌توانست درخواست او را رد کند. فابر و اعضای گروه پس از مدتی به ایروان شهری در قفقاز که اکنون پایتخت جمهوری ارمنستان است رسیدند. در آن زمان ایروان بخشی از کشور ایران بود حاکم ایروان در دیدار با گروه فرانسوی از ماری پتی خواستگاری کرد ماری پتی با حکمران ازدواج کرد و همراه چند خدمتکار فرانسوی در ایروان باقی ماند و فابر و بقیه اعضای گروه به طرف اصفهان حرکت کردند. چند روز بعد ماری از یکی از خدمتکاران خود به حاکم شکایت کرد و حکمران هم این مرد فرانسوی را به زندان انداخت تا او را به قتل برساند کشیشی فرانسوی به نام پدر مونیه که در ایروان زندگی می‌کرد ماجرا را به فابر اطلاع داد فابر و افراد گروه به سرعت به ایروان برگشتند به زندان حمله کردند. دو نگهبان ایرانی را کشتند و چند نفر دیگر را زخمی کردند و توانستند هموطنشان را آزاد کنند حکمران ایروان تصمیم گرفت فرانسوی‌ها را دستگیر و حتی پدر مونیه را هم به قتل برساند. اما فرمانی از شاه سلطان حسین به او رسید که همه را آزاد کند و آنها را با احترام به اصفهان بفرستد!! حکمران ایروان مجبور شد به جای مجازات قاتلان برای جلب رضایت آنها پیش از حرکت مراسم شکاری را ترتیب دهد تا با خاطره ای خوش ایروان را ترک کنند. در طول مراسم فایر به تب شدیدی دچار شد و از دنیا رفت سفیر فرانسه در استانبول پایتخت عثمانی که از این حوادث باخبر شده بود یکی از کارمندان خود به نام « پیر ویکتور میشل» را به سرعت روانه ایران کرد. میشل ریاست گروه را به عهده گرفت و توانست در سال ۱۱۲۰ هجری قمری یک قرارداد رسمی را بین ایران و فرانسه با شاه سلطان حسین به امضا برساند . طبق این عهدنامه فرانسوی‌ها با شرایط خوب و ویژه ای با ایران داد و ستد می‌کردند و همه کشیشان آنها در ایران تحت حمایت شاه بودند یکی از امتیازهایی که در این پیمان به فرانسویها داده شده «کاپیتولاسیون » بود. یعنی اگر هر یک از مردم فرانسه در ایران جرمی را انجام می‌دادند حکومت ایران حق مجازات آنها را نداشت. گویا فرانسوی ها با خیال آسوده چنین امتیازی را از شاه درخواست نموده بودند چون هنگامی که در ایروان دستشان به خون چند ایرانی آلوده شده بود شاه هیچ واکنشی نشان نداده و حتی اجازه نداده بود ذره‌ای به آنها بی احترامی شود.(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی ج9ص101)قسمت 148: ازدواج فرانسویباربرهایی که صندوق‌های چوبی محمدرضا بیگ سفیر ایران در فرانسه را به کشتی می‌بردند برای حمل جعبه بزرگی که سوراخ‌هایی روی آن بود به دردسر افتاده بودند. محمدرضا بیگ می‌گفت کتاب‌های مورد علاقه اش را در این جعبه قرار داده است اما کارگران نمی توانستند بفهمند چرا کتاب‌ها را در صندوق‌های کوچک نگذاشته است. جعبه به اتاق محمدرضا بیگ در کشتی منتقل شد و کشتی بندر «لوهاور» فرانسه را ترک کرد. جناب سفیر در اتاقش در جعبه را با احتیاط باز کرد خانم مارکیز اپینی که سفیر با او در فرانسه آشنا شده و ازدواج کرده بود از جعبه بیرون آمد!! معلوم نیست چه مانعی پیش پای مارکیز اپینی قرار داشت که باید به شکلی پنهانی از کشورش فرار می‌کرد، اما محمدرضا بیگ هم قول داده بود به هر صورتی که باشد او را به ایران ببرد. در حقیقت جناب سفیر از وقتی که به فرانسه آمده بود تصمیم گرفته بود با بانویی فرانسوی ازدواج کند و برای آنکه فرصت کافی برای یافتن همسر مناسبش داشته باشد مذاکراتش را با وزیر امور خارجه فرانسه طولانی می‌کرد و هر روز امضای سند پایانی را به روزها و هفته‌های بعد موکول می‌کرد. محمدرضا بیگ چند سال پس از امضای عهدنامه ایران و فرانسه از طرف شاه سلطان حسین به این کشور اعزام شده بود مدتی بود چند قبیله عرب، بحرین را اشغال کرده و حاکم ایرانی آن را اخراج کرده بودند. شاه سلطان حسین که نیروی دریایی نداشت مانند پدرانش دستش را جلوی انگلیسی‌ها و هلندی ها دراز کرد اما هیچ کدام قصد نداشتند به او کمک کنند شاه مجبور شد از آخرین کشور اروپایی که با آن ارتباط برقرار کرده بود کمک بخواهد و محمدرضا بیگ را به فرانسه فرستاد فرانسوی‌ها حاضر نبودند کشتی‌های جنگی‌شان را برای کمک به ایران به خلیج فارس بفرستند. اما اکنون که با فرستاده شاه ایران رودررو بودند به دنبال بامضای یک عهد نامه جدید تجاری بودند.گفت و گوها پنج ماه به طول کشید تا آنکه فرانسوی‌ها بالاخره محمدرضا بیگ را راضی کردند قرارداد را امضا کند. بر اساس این عهد نامه فرانسوی‌ها به تاجران ایرانی اجازه می دادند در خاک آن کشور به دادوستد مشغول شوند و ایران می‌توانست یک دفتر نمایندگی سیاسی در بندر مارسی تاسیس کند در مقابل تمام موانع تجارت فرانسه با ایران از میان برداشته شده و همه عوارض گمرکی هم که ایران باید می‌گرفت حذف شده بود! فرانسوی‌ها پیش از این هم در آخرین روزهای حکومت شاه عباس دوم در سال ۱۰۷۶ هجری قمری قراردادی را با ایران امضا کرده بودند که بر اساس آن آنها فقط برای مدت ۳ سال عواض گمرکی را پرداخت نمی‌کردند اما پیمان جدید برای آنها بسیار شیرین تر از قراردادهای قبلی بود. فرانسوی‌ها از سفر این ایرانی بهره دیگری هم بردند. محمدرضا بیگ متوجه شد فرانسوی‌ها حمام نمی‌روند بدن آنها به شدت بویناک است و اشراف و ثروتمندان آنها برای آنکه از شر این بوی شدید خلاص شوند از عطرهای بسیار تندی استفاده می‌کنند ترکیب این عطرها با بوی بدن گاهی اوقات بوی بسیار زننده تری را تولید می‌کرد که به شدت آزار دهنده بود. محمدرضا بیگ که برای نظافت در این کشور با مشکل روبه رو شده بود دستور داد به تقلید از حمام های ایران که دارای خزینه‌های بزرگ بودند حمامی را با خزینه ای کوچک که فقط خودش در آن جا می‌شد بسازند. بعضی از فرانسوی‌ها که این ابداع محمدرضا بیگ را می‌دیدند به تقلید از او این خزینه کوچک را در خانه های خود ساختند خزینه ای که بعدها به وان حمام مشهور شد و همه کشورهای اروپایی استفاده از آن را آموختند. محمدرضا بیگ هنگامی که به ایران نزدیک می‌شد ترسی به سراغش آمد او نتوانسته بود فرانسوی‌ها را به کمک نظامی به ایران وادار کند و به هدف اصلی سفر نرسیده بود. با آنچه از مجازات هولناک شاهان صفوی شنیده بود تصمیم گرفت به مرگی بی دردسر رضایت دهد و زیر شکنجه های سخت جلاد شاه زجرکش نشود او در همان کشتی خودکشی کرد مارکیز اپینی به ایران آمد و بعدها با برادر محمدرضا بیگ ازدواج کرد.(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی ج9ص105)قسمت 149: او پادشاه خواهد شد.هنگامی که در سال ۱۱۲۰ هجری قمری یک فرد ارمنی به نام «سرائیل اوری»به اصفهان رسید، شایعه‌های زیادی در شهر و دربار شاه سلطان حسین پراکنده شد. اسرائیل اوری سفیر پترکبیر فرمانروای روسیه بود. روس‌ها پیش از این از زمان شاه‌عباس اول ارتباط‌هایی با ایران داشتند؛روابطی که بیشتر برای اتحاد علیه عثمانی شکل گرفته بود اما با به حکومت رسیدن پتر، روسیه به دنبال کشورگشایی و گسترش قلمرو خود بود. پتر قصد داشت سفیری را برای آگاهی از وضع ایران به اصفهان اعزام کند اسرائیل اوری که پیش از این در عثمانی برای پتر کارهایی را انجام داده بود از او درخواست کرد این مأموریت به او سپرده شود. اوری مردی شیاد و پول‌پرست بود و نیتش از این مأموریت سیاسی استفاده از موقعیت سفیران کشورهای خارجی بود که برای کالاهایی که همراه داشتند عوارض گمرکی پرداخت نمی‌کردند. او با مقدار زیادی کالا به طرف اصفهان به راه افتاد. حضور او در اصفهان نمایندگان کشورهای انگلستان هلند و فرانسه را به وحشت انداخت آنها نگران بودند اوری امتیازهایی را برای روسیه از شاه بگیرد و تاجران روسیه به رقیبان بازرگانان آنها تبدیل شوند. رفتارهای عجیب اوری و کاسب‌کاری ها و خرید و فروش‌هایش در بازار این شایعه‌ها را بیشتر تقویت می‌کرد برخی می‌گفتند نیاکان او از پادشاهان ارمنستان بوده اند و اوری قصد دارد سرزمین پدری‌اش را از ایران پس بگیرد نماینده فرانسه «پیرویکتور میشل» که به تازگی قراردادی را با شاه امضا کرده بود برای آنکه پای این رقیب تازه نفس را از ایران بکند به شاه گفت: نام «اسرائیل اوری» مخفف عبارت او پادشاه خواهد شد؛ il sera roi&quot;&quot; است! مرد افغانی فریبکار و رندی به نام «میرویس» بیشترین بهره را از این شایعات برد، میرویس رئیس طایفه غلزایی در قندهار بود که دو سال پیش، در این شهر استقلال خود را از حکومت صفویه اعلام کرده بود. شاه سلطان حسین یکی از سرداران گرجستانی خود را به نام گرگین خان برای سرکوب میرویس به قندهار اعزام کرد گرگین خان میرویس را دستگیر و به اصفهان فرستاد. در اصفهان میرویس شایعه‌هایی را که درباره اسرائیل اوری بر سر زبان بود شنید و ماجرای جدیدی را به آنها اضافه کرد:اسرائیل اوری جاسوس پتر، فرمانروای روسیه است. پتر قصد دارد به ایران حمله و ارمنستان و گرجستان را از ایران جدا کند گرگین خان هم که از اهالی گرجستان است قصد دارد با سپاهیانش به پتر پناهنده شده با ایران بجنگد. شاه سلطان حسین که با شنیدن شایعه های قبلی به اسرائیل اوری بدگمان شده بود به گرگین خان هم بدبین شد و میرویس را بخشید و او را به عنوان کلانتر (شهردار) به قندهار فرستاد. شاه که دوست و دشمن را با هم اشتباه گرفته بود از میرویس خواست تا گرگین خان را زیر نظر داشته باشد. اسرائیل اوری مدتی بعد به کشورش برگشت و هشت سال بعد پتر مأمور دیگری را به ایران فرستاد تا اطلاعات دقیقی را از وضعیت ایران تهیه کند. این مأمور «آرتمی پتروویج ولینسکی» نام داشت و فردی بسیار باهوش و کاردان بود ولنیسکی پس از بازدید از ایران متوجه شد حکومت صفوی بسیار ضعیف شده و هرج و مرج و بی نظمی همه جا را فرا گرفته است. او در گزارشش به پتر نوشت: «تصور می‌کنم نابودی و از هم پاشیدگی نهایی ایران نزدیک است. اگر سلطان جدیدی حکومت را در دست نگیرد در همه جا آشوب و جنگ روی خواهد داد ما می‌توانیم با گروه کوچکی از سربازان خود بخشی از خاک ایران را تصرف کرده و به روسیه اضافه کنیم اما باید با زیرکی پیش برویم چون اگر در آینده پادشاه نیرومندی به قدرت برسد وضعیت متفاوتی خواهیم داشت.» پتر، با این سفارش ولنیسکی‌؛منتظر شد تا فرصت بهتری به چنگ آورد این فرصت؛ هفت سال بعد در سال ۱۱۳۵ هجری قمری به دست آمد.(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی ج9ص109)قسمت 150: سقوط«میرویس» که از چنگ شاه سلطان حسین گریخته بود در قندهار، گرگین خان را به میهمانی دعوت کرد و او را با تعدادی از همراهانش به قتل رساند. سربازان گرگین خان هم در حمله مردان قبیله میرویس کشته شدند و شهر به طور کامل در اختیار او قرار گرفت تلاش‌های بعدی شاه سلطان حسین برای پس گرفتن قندهار به جایی نرسید و میرویس تا پایان عمر ۱۱۲۷ هجری (قمری) بر قندهار مسلط بود. پس از مرگ میرویس برادرش عبدالعزیز جانشین او شد . عبد العزیز قصد داشت با شاه سلطان حسین به صلح برسد به همین خاطر بزرگان قبیله او را به قتل رساندند و محمود پسر میرویس را به ریاست قبیله غلزایی انتخاب کردند. محمود غلزایی که از ضعف حکومت صفوی آگاه بود در سال ۱۱۳۴ هجری قمری به کرمان حمله کرد و پس از تسخیر این شهر سپاهش را در سال ۱۱۳۵ هجری قمری از راه یزد به سوی اصفهان برد و پایتخت سلسله صفویه را در محاصره گرفت. هنگامی که پتر حکمران روسیه خبر محاصره اصفهان را شنید، فرصتی را که آرزو می‌کرد به دست آورد و با چهل هزار سرباز به سرزمین‌های شمال رود ارس حمله و شهر ایرانی دربند را اشغال کرد روس‌ها مدتی بعد به گیلان هم هجوم آوردند و شهرهای انزلی و رشت را تصرف کردند. در اصفهان ارتش شاه سلطان حسین که هم تعداد سربازانش از افغانها بیشتر بود و هم سلاحهای بهتری داشت حریف افغانها نمی‌شد. سرداران و شخصیتهای درباری آن قدر در رقابت با هم به سر می بردند و از یکدیگر نفرت داشتند که هر کدام با توطئه ای تلاشِ دیگری را برای عقب راندن دشمن با شکست روبه رو میکرد تا این پیروزی به نام رقیب ثبت نشود. شاه سلطان حسین از نمایندگان کشورهای اروپایی که خودش و پدرانش برای جلب دوستی آنها امتیازهای گوناگونی به آنها داده بودند درخواست کمک کرد انگلیسی ها به تقاضای او توجهی نکردند فرانسوی های تازه‌وارد هم به روزهای پس از سقوط سلسله صفویه فکر میکردند. آن‌ها می‌دانستند که روسیه و عثمانی به ایران هجوم خواهند آورد برای همین به دنبال دوستی با این دو کشور بودند. فرانسوی ها میخواستند بین این دو کشور واسطه شوند تا آنها بدون جنگ ایران را بین خود تقسیم کنند فقط هلندیها حاضر شدند به شاه سلطان حسین کمک کنند ؛ آن هم با یک وام ۲۵۰۰۰ تومانی در مقابل هم بخشی از جواهرات سلطنتی را گرو گرفتند. شاه ناامید تصمیم گرفت پسرش تهماسب میرزا را با دوهزار سرباز از حلقه محاصره اصفهان عبور دهد . تهماسب میرزا باید از اصفهان به قزوین می‌رفت تا با نیروهای کمکی به شهر برگردد تهماسب نتوانست لشکر نیرومندی را گردآوری کند و مدتی بعد هم خبر سقوط اصفهان را دریافت کرد. محاصره اصفهان شش ماه طول کشیده بود و در این مدت قحطی و گرسنگی بسیاری از مردم را از پا درآورد مردم اصفهان حتی سگ‌ها و گربه‌های شهر را خورده بودند. شاه سلطان حسین شهر را به افغان‌ها تسلیم کرد و با دست خودش تاج شاهی را بر سر محمود غلزایی گذاشت سلسله صفوی سقوط کرده بود. تهماسب میرزا هنگامی که خبر سقوط اصفهان را شنید در قزوین خود را شاه تهماسب دوم نامید و برای بیرون کردن افغانها از ایران از روسیه کمک خواست، پتر حاضر بود به ایران کمک کند اما در مقابل تهماسب هم باید شهرهای دربند، باکو، شیروان گرگان و ولایت‌های داغستان؛گیلان و مازندران را به روسیه می بخشید. تهماسب از روسها ناامید شد و از عثمانی یاری خواست . حکومت عثمانی هم در مقابل این کمک ایالت های گرجستان، ارمنستان و آذربایجان را میخواست. روسیه و عثمانی هنگامی که مخالفت تهماسب را با پیشنهادهایشان دیدند قراردادی را در سال ۱۱۳۶ هجری قمری با وساطت فرانسه امضا کردند. بر اساس این قرارداد عثمانی‌ها اشغال شمال ایران را به دست روسیه قبول می‌کردند و روسها به اشغال غرب ایران به دست عثمانی اعتراضی نمی‌کردند اکنون بیشتر مناطق کشور به دست روسها، عثمانی ها و افغانها افتاده بود. تهماسب دوم در مازندران پناه گرفته بود و هیچ امیدی به آینده نداشت. در سال ۱۱۳۸ هجری قمری، هنگامی که تهماسب در پریشانی کامل به سر می‌برد یکی از رئیسان ایل افشار که در شمال خراسان زندگی می‌کردند؛ به نام نادر قلی بیگ(بعدها نادرشاه افشار) با پنج هزار جنگجو به یاری پادشاه سرگردان آمد. فتحعلی‌خان(پدربزرگ آغا محمدخان قاجار موسس سلسله قاجار) رئیس ایل قاجار هم که ساکن اطراف گرگان بودند با سه هزار سوار به آنها پیوست. حضور هشت هزار مرد جنگی و سردار توانمندی به نام نادر قلی بیگ امید را در قلب تهماسب دوم زنده کرد. سرسختی و سلحشوری این هشت هزار نفر دوره ای جدید را در تاریخ ایران آغاز کرد؛ دورانی که با اخراج اشغالگران آغاز شد...(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی پایان جلد 9)قسمت 151: چیخیر می‌خواهمآنچه گذشت: در روزهایی که حکومت صفویه بسیار ضعیف شده بود گروهی از افغانها به رهبری محمود غلزایی حاکم قندهار به اصفهان حمله و آنجا را محاصره کردند. شاه سلطان حسین پادشاه صفوی پسرش تهماسب را پنهانی از اصفهان بیرون فرستاد تهماسب که مردی بسیار خوشگذران بود کاری از پیش نبرد. او از عثمانی و روسیه کمک خواست اما آنها در برابر جنگ با افغانها خواهان تصرف بخش‌هایی از ایران بودند تهماسب پیشنهاد آنها را قبول نکرد اما عثمانی آذربایجان و مناطق غربی ایران را اشغال کرد، روس‌ها هم چند شهر ایران را تصرف کردند و امیدوار بودند تهماسب سرزمینهای بزرگتری را به آنها ببخشد. تهماسب ناامیدانه در مازندران پناه گرفته بود اما دست از خوشگذرانی برنمی داشت... . روسها به اردوی تهماسب در مازندران آمده بودند و منتظر بودند وضع او از این هم بدتر شود تا شرایط آنها را برای کمک به ایران قبول کند اما تهماسب کمتر به این اوضاع سخت فکر می‌کرد. او بیشتر ساعات خود را در مستی می‌گذراند و به آوای ساز نوازندگان گوش می‌کرد در یکی از همین روزها، حسینقلی بیک یکی از نزدیکان خود را صدا کرد و گفت چیخیر میخواهم. چیخیر، نام شرابی بود که در قفقاز، سرزمین های شمال رود ارس تولید می‌شد.حسینقلی بیک گفت: «نداریم.»اما فریاد تهماسب او را وحشت زده کرد: « باید برای من حاضر کنی.... »حسینقلی بیک چند لحظه به فکر فرو رفت و بعد گفت « سیمون آوراموف، سفیر روسیه، کمی چیخیر دارد ؛ اما به ما نمی دهد.»تهماسب از جا بلند شد و گفت: «گردنش را میزنم» و از چادر بیرون رفت و به طرف چادرهای روس‌ها دوید مقابل چادرها فریاد زد: «همه روسها باید کشته شوند.»سربازان تهماسب که به دنبال او تا آنجا دویده بودند، وارد چادر آوراموف شدند و او را با لباس خواب از چادر بیرون آوردند، آوراموف که نمی‌دانست چه اتفاقی افتاده خود را روی پاهای تهماسب انداخت و از او عذرخواهی کردتهماسب گفت: « تو از من نمیترسی؟»آوراموف جواب داد چطور ممکن است از اعلی حضرت نترسم؟»تهماسب گفت: «پس چرا برای من چیخیر نمی‌آوری‌؟»آوراموف به سرعت به چادر دوید و تهماسب هم به سوی چادرش برگشت اما در راه روی زمین افتاد و سر و لباسش گل آلود شد.هنگامی که آوراموف با ظرف شراب از راه رسید تهماسب دوباره عصبانی بود خیلی کثیف شده ام همه اینها تقصیر توست.» اما به سرعت ظرف شراب را از دست او گرفت و سرکشید بعد به نوازندگانش دستور داد آهنگ روسی «بالالایکا» را بنوازند و همراه موسیقی شروع به کف زدن کرد. سپس دوباره به طرف سفیر روسیه برگشت:پ« شما برای بیرون کردن افغانها، گیلان مازندران استرآباد، باکو و دربند را می‌خواهید؟»اوراموف می‌خواست پاسخ بدهد که تهماسب گفت: بس است ما را با حرف سرگرم نکن بگذار خوش باشیم برو و کمی چیخیر برای من ذخیره کن.تهماسب مرد روزهای سخت نبود و در بدترین وضعیت که بخش‌های بزرگی از کشور در اشغال افغان‌ها و کشور عثمانی بود به خوشگذرانی و لذت بردن از زندگی فکر می‌کرد. در همین روزها بود که مردان جنگی دو ایل افشار و قاجار به یاری او آمدند تا کشور را از چنگ اشغالگران آزاد کنند. افشارها در شمال خراسان و ایل قاجار در اطراف استرآباد گرگان‌ زندگی می‌کردند. رهبر افشارها، نادرقلی‌بیگ(نادرشاه) و رئیس ایل قاجار، فتحعلی خان(پدربزرگ آغامحمد‌خان) نام داشت تعداد این جنگجویان به هشت هزار نفر می‌رسید. پس از مدتی نادر قلی‌بیگ توانست به تنهایی فرماندهی سربازان تهماسب را به عهده بگیرد در این مدت محمود افغان در اصفهان به دست اشرف پسر عمویش کشته شد اشرف به جای محمود بر تخت نشست و دستور داد شاه سلطان حسین را که پس از تسلیم اصفهان در اسارت آنها بود، به قتل برسانند. سربازان اشرف در سه جنگ در برابر نادرقلی بیگ شکست خوردند و باقی مانده آنها به سوی قندهار گریختند، اشرف در راه فرار به دست یکی از خان‌های محلی به نام محمدخان بلوچ افتاد محمد خان سر او را قطع کرد و الماس درشتی را که اشرف از گنجینه‌های سلطنتی اصفهان ربوده بود، درون سر گذاشت و برای نادر به اصفهان فرستاد پس از آزادی، اصفهان نادر قلی بیگ از تهماسب که در طول جنگ در تهران مانده بود خواست که به اصفهان برود، این واقعه در سال ۱۱۴۳ هجری قمری رخ داد اصفهان پس از هشت سال از اشغال افغانها آزاد شده بود.(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی، جلد دهم)قسمت 152: این پیرزن کیست؟!تهماسب پس از هشت سال دوباره به قصری که پدرانش از آنجا بر سراسر ایران فرمانروایی کرده بودند وارد شد. هنگامی که به سرسرای قصر پا گذاشت پیرزنی که لباس خدمتکارها را به تن داشت به سوی او دوید. او را در آغوش گرفت و در حالی که اشک می‌ریخت سر و رویش را غرق در بوسه کرد. تهماسب با تعجب به این پیرزن نگاه می‌کرد نمی دانست این پیرزن چطور جرئت کرده او را در آغوش بگیرد اما خدمتکار پیر او را رها نمی کرد و دائم این کلمات را تکرار می‌کرد «آه فرزند عزیزم یگانه فرزندم،فرزند دلبندم». تهماسب تلاش کرد در چشم‌های خیس پیرزن خیره شود و سرانجام در چشم‌های بی رمق او نگاه مادرش را شناخت مادر تهماسب؛همسر شاه سلطان حسین ملکه ایران هنگامی که افغانها به قصر هجوم آورده بودند لباس خدمتکارها را پوشیده بود تا جان خود را نجات دهد. افغان‌ها تمام خاندان صفویه را قتل عام کرده بودند اما به او که فکر می کردند یکی از کلفت‌های قصر است کاری نداشتند ملکه ایران هشت سال به آنها خدمت کرده و درد و رنج این دوران آن قدر او را پیر و شکسته کرده بود که حتی پسرش هم او را نشناخت. تهماسب شگفت زده بود که چرا در این مدت مادرش نتوانسته در تجارتخانه انگلیسی‌ها یا هلندی ها که پدرانش آن قدر به آنها کمک کرده بودند پناه بگیرد؟ در حقیقت هلندی‌ها و انگلیسی‌ها مشغول اتهام زدن به یکدیگر بودند. هر کدام از آنها دیگری را متهم می‌کرد که در طول اشغال با افغان‌‎ها همکاری کرده است. نادر قلی بیگ از این رقابت استفاده کرد و هنگامی که احساس کرد می تواند از انگلیسی ها بیش از هلندی‌ها پول بگیرد ادعا کرد حرف هلندی ها را باور کرده و انگلیسی ها به دلیل همکاری با افغان‌ها باید یک جریمه سه هزار تومانی را بپردازند. انگلیسی ها شروع به چانه زنی کردند و سرانجام با سیصد تومان نادر را راضی کردند. اما به سرعت به دیدار شاه تهماسب رفتند و از او شکایت کردند. شاه تهماسب به آنها اطمینان داد که نه تنها این پول را بر می‌گرداند بلکه خسارت‌های آنها را هم در دوران اشغال جبران می‌کند. انگلیسی‌ها برای جلب توجه شاه تهماسب به کمک‌های خود به مردم اصفهان در طول اشغال اشاره کرده بودند نماینده شرکت هند شرقی انگلیس در یادداشت هایش نوشت: به اعلی حضرت تبریک گفتم و کمکی را که به ملتش در اینجا کرده بودم بزرگ جلوه دادم و به ایشان اطمینان دادم که فرمان هایشان را به خوبی به انجام می‌رسانم.»شاید انگلیسی‌هایی که به گفته خودشان سعی می‌کردند کمک هایشان را به مردم اصفهان در چشم شاه بزرگ جلوه دهند، هنوز نمی‌دانستند فرمانروای واقعی نادرقلی بیگ است و شاه تهماسب که سلطنت را برای لذت جویی می خواهد قدرتی ندارد که فرمانی را صادر کند و آنها به انجام برسانند. اما نادر قلی بیگ هم برای مدتی طولانی در اصفهان نماند. او برای بیرون راندن عثمانی ها هم نقشه هایی داشت و به سرعت باید جنگ را با آنها آغاز میکرد. پیش از این روسها قول داده بودند اگر ایران عثمانی ها را از سرزمین خود اخراج کند آنها هم مناطقی را که در قفقاز شمال رود ارس و گیلان اشغال کرده بودند به ایران بر می گردانند. شایع شدن بیماری همه گیر وبا در گیلان بسیاری از سربازان روس را از پا درآورده بود از سویی اکنون پتر کبیر فرمانروایی روسیه؛ از دنیا رفته بود و حاکم جدید این کشور مانند او به دنبال کشورگشایی نبود. روس‌ها اگر مطمئن می‌شدند که سربازان ایرانی در قفقاز مستقر خواهند شد و عثمانی حریف قدیمی آنها به این مناطق دست اندازی نخواهد کرد. حاضر بودند آنها را به ایران پس بدهند. نادر که خیالش از روسها آسوده شده بود عازم جنگ با عثمانی شد.(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی ج9ص13)</description>
                <category>Ashin</category>
                <author>Ashin</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 15:30:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گزیده‌ای از سرگذشت استعمار-جلد هشتم</title>
                <link>https://virgool.io/@erodito/%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-fafpfbklfxpz</link>
                <description>قسمت نود و پنج: همه انگلیسی‌‌‌ها بد نیستندانگلیسی‌‌‌ها از نخستین سال‌‌های قرن هفدهم میلادی به تدریج وارد هند شدند.تجارت انگلیسی‌‌‌ها در اختیار کمپانی هند شرقی بود‌‌. این شرکت‌‌، به بهانه حفاظت از تجارتخانه‌‌‌هایش سربازانی را به هند وارد کرد و به آرامی بخش‌‌های مختلف این سرزمین را به تصرف درآورد‌‌.ضعف آخرین پادشا‌‌هان گورکانی و اختلاف‌‌‌های مذهبی میان هندی‌‌ها‌‌، بهترین فرصت را در اختیار انگلیسی‌‌ها گذاشته بود تا در این سرزمین پیشروی کنند.ساحل نشینان رودسند به مردی انگلیسی که باکت وشلوار و کلاه سفید در اطراف خانه‌‌‌هایشان پرسه می زد‌‌، مشکوک بودند؛ انگلیسی‌‌‌ها بیشتر مناطق هند را تصرف کرده بودند؛ اما سند هنوز خارج از قلمرو آن‌‌ها بود‌‌.خبر ستمگری انگلیسی‌‌‌ها در مناطقی که اشغال کرده بودند‌‌، مخصوصاً مالیات‌‌هایی که از کشاورزان می‌گرفتند‌‌، به گوش ساکنان اطراف رود سند هم رسیده بود‌‌. آن‌‌ها اکنون می دیدند که کله یک مرد انگلیسی در سرزمین سند هم پیدا شده مردی که تلاش میکند سرحرف را با مردم باز کند و گاهی با دارو‌‌های اندکی که همراه دارد‌‌، به درمان بیماران آن‌‌‌ها مشغول شود‌‌.مرد انگلیسی که خودش را«چارلز ناپیر»معرفی می‌کرد از رفتار هموطنانش در هند شرمگین بود‌‌، او تلاش می‌کرد به سندی‌‌‌ها بفهماند که همه انگلیسی‌‌‌ها بد نیستند‌‌، بسیاری از مردم انگلیس با اشغال هند مخالف اند و از شنیدن اخبار ظلم کمپانی هند شرقی به هندی‌‌ها خشمگین می شوند‌‌.مهربانی و انسان دوستی چارلز ناپیر به تدریج مردم سند را تحت تأثیر قرار داد‌‌.ناپیر با مردم درددل می‌کرد و پای حرف‌‌‌های آن‌‌‌ها می‌نشست؛ او از بهره کشی‌‌‌های کمپانی هند شرقی خبر‌‌هایی داشت که هندی‌‌‌ها را شگفت زده می‌کرد‌‌.ناپیر با سرافکندگی این اخبار را برزبان می آورد و تأکید می‌کرد که یک روز مردم هند باید قیام کنند و از زیر بار ظلم انگلیسی‌‌‌ها ر‌‌ها شوند‌‌.اعتمادمردم سند روزبه روز به ناپیر بیشتر می‌شد‌‌. ناپیر رهبران و بزرگان سند را تشویق می‌کرد تا علیه انگلستان متحد شوند و مردم را به قیام وادار کنند‌‌.او به کسانی که از آمادگی او برای جنگ با هم وطنانش تعجب می‌کردند می گفت:«وطن من همه جهان است‌‌، نه انگلستان و مذهب من انسانیت است‌‌، نه مسیحیت‌‌.» بالاخره مردم سند برای مبارزه علیه انگلیس آماده‎شدند‌‌. آن‌‌ها باید به انگلیسی‌‌‌ها در سرزمین‌‌های همسایه سند حمله می‏کردند‌‌. حمله سندی‌‌‌ها با پاسخ سخت‎تری از سوی انگلیسی‌‌‌ها همراه شد‌‌.سربازان انگلیسی به کمک آتش شدید توپخانه، سندی‌‌‌ها را عقب راندند و وارد سرزمین آن‌‌‌ها شدند‌‌.آن‌‌ها اعلام کردند چون مردم سند مناطق تحت تصرف انگلیس را تهدید کرده‌اند‌‌، باید سرزمین سند را اشغال کنند تا این تهدید‌‌ها برای همیشه به پایان برسد‌‌. سندی‌‌ها از این بهانه جویی انگلیسی‌‌‌ها برای تسخیر سرزمینشان تعجب نکرده بودند‌‌، چیزی که آن‌‌ها را بسیار شگفت زده کرده بود شخصی بود که فرماندهی انگلیسی‌‌‌ها را به عهده داشت: سرگرد چارلز ناپیرهمان انگلیسی انسان دوستی که مدت‌‌‌ها در میان آن‌‌ها زندگی کرده بود و اکنون کت و شلوار سفیدش را با لباس افسران ارتش کمپانی هندشرقی عوض کرده و سربازانش را برای حمله به سندی‌‌ها رهبری می‌کرد. در حقیقت انگلیسی‌‌‌ها از نخستین روز‌‌هایی که وارد هند شدند‌‌، به هیچ منطقه ای بدون بهانه حمله نکردند‌‌، اکنون نیز که در نیمه قرن نوزدهم‌‌، تقریباً تمام مناطق هند را در تصرف داشتند برای اشغال سرزمین‌‌‌های کوچک باقی مانده هم بهانه‌‌‌هایی را جست وجو می‌کردند‌‌. بهانه آن‌‌ها برای حمله به سند‌‌، تهاجم سندی‌‌ها به سربازان آن‌‌ها در مناطق همسایه بود‌‌. تهاجمی که با تشویق یک انگلیسی سفیدپوش به نام ناپیر انجام شده بود. دولت انگلستان پس از تصرف سواحل سند لقب «سِر» را به چارلز ناپیر اهدا کرد و هشتصد هزار روپیه از ثروت این منطقه را به او پاداش داد.(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی، ج 8 ص12)قسمت نود و شش: شلیک به زیباییانگلیسی‌ها که تاسال ۱۸۴۹ میلادی تقریباً تمام هند را به تصرف درآورده بودند‌، در نخستین سال‌های دهه ۱۸۵۰ چند نقطه کوچک باقیمانده را هم به قلمرو خود افزودند‌.یکی از این نقاط‌، شهر کوچک و زیبای آغزا بود که ارتش کمپانی هندشرقی در سال ۱۸۵۳ میلادی آن را در محاصره گرفت‌. شهر آغزا با دیواری بلند که آن را به قلعه‌ای استوار شبیه کرده بود‌ حفاظت می شد‌.افسران انگلیسی انتظار داشتند مردم شهر پس از دیدن پیروزی‌های آن‌ها در سراسر هند از مقاومت دست بردارند و دروازه‌های شهر را باز کنند‌. انتظار فرماندهان انگلیسی واقع بینانه نبود‌، مردم شهر به سختی مقاومت می‌کردند و هر بار که سربازان دشمن به دیوار نزدیک می شدند با گلوله بارانی شدید آن‌ها را عقب می راندند‌.توپخانه انگلیسی‌ها هم توان ویران کردن دیوار بزرگ شهر را نداشت. فرمانده انگلیسی تصمیم گرفت از پادگان‌های دیگر کمک بخواهد‌.رسیدن نیروی کمکی چند روز طول می‌کشید و آن‌ها آذوقه ای را برای این مدت طولانی آماده نکرده بودند.مقاومت مردم شهر گره بزرگی در کارشان انداخته بود تا اینکه یکی از افسران با پیشنهادی به دیدار فرمانده رفت، توپخانه آن‌ها باید از دیوار شهر فاصله می گرفت‌، روی یکی از تپه‌های نزدیک شهر مستقر می شد و کاخ‌های زیبا و قدیمی شهر را نشانه می‌رفت‌.هندی‌ها باید تهدید می‌شدند که اگر به پایداری ادامه دهند توپخانه ارتش کمپانی قصرهای بی نظیر شهر را زیر آتش خواهد گرفت و نابود خواهد کرد‌.فرمانده پیشنهاد افسر را پذیرفت و پیکی به سرعت روانه شهر شد تا تهدید جدید فرمانده را به اطلاع هندی‌ها برساند‌.مردم شهر یک شبانه روز فرصت داشتند تا پاسخ انگلیسی‌ها را بدهند و بناهای تاریخی و بی همتای آغزا را نجات دهند‌.سرانجام در آخرین دقایقی که مهلت انگلیسی‌ها به پایان می رسید‌، یکی از دروازده‌ها باز شد و مردی از آن بیرون آمد‌.مرد با سرعت به سوی اردوگاه انگلیسی‌ها می دوید تا پیش ازپایان وقت‌، خبر تصمیم اهالی را به آن‌ها برساند، مردم آغزا حاضر بودند تفنگ‌های خود را زمین بگذارند تا آسیبی به یادگارهای تاریخی و فرهنگی شهرشان وارد نشود‌.انگلیسی‌ها از اولین روزهایی که به هند وارد شده بودند‌، خود را مردمی متمدن معرفی می‌کردند که باید هندی‌ها را هم با اصول تمدن آشنا می‌کردند و اکنون تنها چند دقیقه با ویران کردن یکی از گرانبهاترین میراث‌های هنری هند فاصله داشتند‌.مردم آغزا که مانند بقیه ساکنان هند از سوی انگلیسی‌ها به بی فرهنگی و توحش متهم بودند برای نگهداری از یادگارهای هنری نیاکانشان‌، از مقاومت سرسختانه خود دست برداشتند و دروازه‌های شهر را به روی دشمن باز کردند‌.حاکمان مناطقی مانند آغزا که به تصرف انگلیسی‌ها در می آمدند‌، برکنار می شدند و شهر‌، کاملاً در قلمرو کمپانی هند شرقی قرار می‌گرفت‌.این قلمرو وسیع «هند بریتانیا» نام گرفته بود، اما در بعضی بخش‌های هند هم انگلیسی‌ها حاکم محلی را با شرط‌ها و محدودیت‌هایی بر سر کار نگه می‌داشتند‌.این حکومت‌ها در ظاهر مستقل بودند، اما سررشته همه کارهایشان در دست یک مأمور انگلیسی بود که «رزیدنت» یا مقیم نامیده می‌شد‌.پولی که انگلیسی‌ها بدون دردسر می توانستند از این حاکمان دست نشانده بگیرند‌، تنها علت نگه داشتن آنها در قدرت بود‌. انگلیسی‌ها از فردی به نام «میر جعفر» 40 میلیون لیره گرفتند تا او را به عنوان حکمران ایالت بنگال منصوب کنند‌. میرجعفر به سراج الدوله‌، حاکم پیشین بنگال‌، که به جنگ با انگلیسی‌ها مشغول بود‌، خیانت کرده بود‌. مدتی بعد‌، از فرد دیگری به نام میر کاظم 10 میلیون لیره گرفتند و او را به جای میر جعفر به حکومت رساندند، اما سه سال بعد 25 میلیون لیره از میر جعفر گرفتند و دوباره او را بر تخت حکومت نشاندند‌. دو سال پس از این‌، از فردی به نام نجم الدوله 11 میلیون لیره گرفتند و حکومت را به او سپردند‌. فرماندار انگلیسی هند‌، وارن‌هاستینگز‌، از برخی حکمران‌های محلی سالی ۲۵۰ هزار لیره به عنوان کمک به خزانه کمپانی دریافت می‌کرد‌.او تعهد کرده بود در برابر این پول‌، از اشغال سرزمین آن‌ها خودداری کند‌. مدتی بعد هم از هر کدام مبلغی رشوه می گرفت و به حساب شخصی خودش واریز می‌کرد تا به این کمک سالانه چیزی اضافه نکند‌. اما بالاخره پیمان شکنی کرد و این ایالت‌ها را هم به هند بریتانیا اضافه کرد.هاستینگز‌، حاکم ایالت «اوز» را وادار کرد تا 5 میلیون لیره به کمپانی هند شرقی بپردازد‌.تمام ثروتی که انگلیسی‌ها به این صورت از فرمانروایان محلی می‌گرفتند‌، دسترنج کشاورزان هندی بود که حاکمان به نام مالیات با بهانه‌های دیگر از چنگ آن‌ها بیرون کشیده بودند.(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی، ج8 ص17)قسمت نود و هفت: قفسانگلیسی‌‌ها بیش از پنجاه نوع مالیات و عوارض مختلف از کشاورزان هندی ‌می‌گرفتند.آن‌ها زمین‌های هر ایالت را به کشاورزان اجاره ‌می‌دادند و مهم ترین مالیاتی که از آن‌ها می‌گرفتند «نذرانه» نام داشت.نذرانه پول زیادی بود که هر کشاورز در آغاز کار باید به انگلیسی‌ها پرداخت می‌کرد. انگلیسی‌ها کشاورزانی را که نمی‌توانستند مالیاتشان را بدهند در قفس‌‌های فلزی ‌می‌انداختند و این قفس‌‌ها را زیر آفتاب سوزان هندوستان ‌می‌گذاشتند.بقیه کشاورزانی را که شاهد زجر و مرگ هم وطن خود بودند‌، سعی می‌کردند از هر راهی که ممکن بود‌، مالیات انگلیسی‌ها را بدهند آن‌‌ها حتی بچه‌‌های خود را ‌می‌فروختند تا از عهده اجاره و مالیات زمین برآیند.بسیاری از کشاورزان که تحمل این وضع برایشان غیرممکن بود‌، زمین و روستای خود را ر‌ها می‌کرند و می‌گریختند. بیش از یک سوم جمعیت هندبریتانیا پس از مدتی از روستا‌های خود فرار کردند و به مرد‌می‌آواره و گرسنه تبدیل شدند.بسیاری از این آواره‌‌ها به شهر‌هایی ‌می‌رفتند که انگلیسی‌ها کارخانه‌‌هایی را در آنجا تأسیس کرده بودند. خوشبخت ترین آن‌‌ها ‌می‌توانستند در این کارخانه‌‌ها همراه همسر و تمام فرزندان خود به کار مشغول شوند. دستمزد اندک و ساعت‌‌های طولانی کار‌، مخصوصاً در کارخانه‌‌های نساجی‌، باعث می‌شد این کارگران با کمترین غذا و وسایل زندگی روزگار خود را بگذرانند. آن‌‌ها به صورت گروهی اتاقی را در شهر اجاره می‌کردند و گاهی در یک اتاق کوچک و تاریک سی نفر همراه حیوانات خود زندگی می‌کردند گروهی از این کشاورزان آواره هم در معادنی که انگلیسی‌‌ها آن‌‌ها را اداره می‌کردند به کار مشغول ‌می‌شدند. معدن‌‌هایی که در بسیاری از آن‌‌ها زنان هندی هم هر روز به عمق زمین فرو ‌می‌رفتند و در کنار مرد‌ها به کندن سنگ و خاک در راهرو‌های تاریک معدن مشغول ‌می‌شدند. این زن‌‌ها بچه‌‌های خود را باخوراندن تریاک به خواب‌‌های عمیق و طولانی فرو ‌می‌بردند تا بتوانند با خیالی آسوده تر راهی معدن شوند. انگلیسی‌‌ها در بیشتر سال‌هایی که هند را در تصرف داشتند‌، مشغول جنگ با رقیبانشان در اروپا و آمریکا بودند به همین علت معتقد بودند هندی‌‌ها باید تمام این شرایط سخت را به نام وضعیت جنگی تحمل کنند؛ جنگ‌‌هایی که هیچ ارتباطی به هندی‌‌ها نداشت. لرد ولزلی‌، یکی از فرمانداران انگلیسی هند‌، کتابی را تألیف کرد به نام«کتاب جیبی سرباز برای خدمت در میدان جنگ». او در بخشی از این کتاب نوشت:«همیشه بر سر ما می‌کوبند و تکرار می‌کنند که شرافت و صداقت بهترین سیاست است. اما این جملات زیبا برای سرمشق‌های کودکان دبستانی خوب است. اگر کسی بخواهد در زمان جنگ هم شرافت داشته باشد‌، بهتر است شمشیرش را زمین بیندازد.»(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی، ج8 ص21)قسمت نود و هشت: ارتش گرسنگانکشاورزان بی زمین و بی خانمان‌، راه دیگری هم برای فرار از گرسنگی داشتند‌‌؛ ورود به ارتش انگلیس‌، مزدوری برای کمپانی هند شرقی و جنگ با هم وطنانشان.بیچارگی‌، گرسنگی و فرزندفروشی چشم بسیاری از هندی‌‌ها را به روی ستم انگلیسی‌‌ها بسته بود.آن‌ها حاضر بودند در ارتش اشغالگران کشورشان خدمت کنند تا خود و فرزندانشان را از مرگ نجات دهند.اشتیاق هندی‌های پابرهنه برای ورود به ارتش به اندازه ای بود که پس از مدتی به جز افسران و تقریباً ‌سی‌درصد از سربازان‌، بقیه ارتش کمپانی هند شرقی از هندی‌‌ها تشکیل شده بود.علاقه مردان هندی برای ورود به ارتش و ر‌هایی از گرسنگی و شکنجه‌ی مالیات‌‌ها به حدی رسید که انگلیسی‌‌ها به انتخاب و دستچین کردن آن‌‌ها مشغول شدند.ماراتا‌ها‌، گروهی از ساکنان سرزمین‌‌های غرب هند بودند که پیش از این به سختی با انگلیسی‌‌ها جنگیده بودند و ارتش کمپانی به دشواری توانسته بود سرزمین آن‌‌ها را اشغال کند‌، اکنون این افراد هم مایل بودند سرباز کمپانی شوند.انگلیسی‌‌ها که مبارزه جویی و سرسختی ماراتا‌ها را از یاد نبرده بودند. از ورود آن‌ها به ارتش خود هراس داشتند و استخدام آن‌ها را ممنوع کرده بودند‌‌؛اما گروهی از ماراتا‌ها در نامه ای به حکومت انگلستان نوشتند:«ما افراد ماراته‌، ساکن در ولایت بمبئی ورود زندگی بخش انگلستان را تجربه کرده ایم و در انتظار امتیاز‌هایی هستیم که امپراتور بزرگ آن کشور به مردم ما خواهد داد. ملکه ویکتوریای نجیب رسیدن افراد ما را به مقام‌‌های مهم ممنوع کرده است. ما هم چنین انتظاری نداریم‌‌؛ چون به خوبی تربیت نشده ایم و لیاقت این مقام‌‌ها را نداریم! اما با فروتنی درخواست می‌کنیم در ارتش یا پلیس استخدام شویم. اگر هم امکان ندارد به عنوان سرباز وارد خدمت شویم‌،حاضریم خدمتکار یا قاطرچی باشیم.»سرانجام انگلیسی‌‌ها که از روحیه سلحشوری ماراتا‌ها خبر داشتند و فکر می‌کردند می‌توانند از جنگندگی آن‌ها استفاده کنند‌، گروهی از آن‌ها را وارد ارتش خود کردند.کمپانی هند شرقی‌، از سربازان هندی فقط در جنگ‌‌های داخلی هندوستان استفاده نمی‌کرد.این سربازان برای کشورگشایی‌‌های کمپانی در خارج از هند‌، راهی سرزمین‌‌هایی مانند برمه یا چین هم ‌می‌شدند. رودررو شدن این سربازان با مردم این کشور‌ها باعث ‌می‌شد مردم آن‌‌ها از هندی‌‌ها متنفر شوند‌‌؛ تنفری که خشنودی و رضایت انگلیسی‌‌ها را به دنبال داشت‌، چون مایل نبودند مردم مناطقی که تحت اشغال آن‌ها بودند روزی با هم متحد شوند.هزینه تمام جنگ‌‌هایی که کمپانی هند شرقی در خارج از هند به راه ‌می‌انداخت و سربازان هندی را در آن‌‌ها به کشتن ‌می‌داد‌، از داخل هند و جیب مردم هند تأمین ‌می‌شد. دولت انگلستان برای هیچ یک از این جنگ‌‌ها حتی یک سکه هم نپرداخت.در طول قرن نوزدهم میلادی ۴۵۰میلیون لیره از ثروت هند برای جنگ‌‌های کمپانی هند شرقی در خارج از این کشور هزینه شد.تعداد سربازان هندی که در این جنگ‌‌ها شرکت کردند‌، به هشتصد هزار نفر ‌می‌رسید.(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی، ج8 ص25)قسمت نود و نه: تاگزگرسنگی همه هندی‌ها را در برابر انگلیسی‌‌ها به زانو در نیاورده بود.بعضی از جوانان هندی ظلم اشغالگران را تاب نیاوردند و تصمیم گرفتند سازمانی بسیارسِری به نام «تاگز»یا فداییان را به وجود آورند.وظیفه این سازمان‌، کشتن بیگانگان یا کسانی بود که با آن‌ها همکاری می‌کردند.اعضای تاگز در کاروانسرا‌ها و جاده‌‌ها با انگلیسی‌‌هایی که به تنهایی سفر ‌می‌کردند دوست ‌می‌شدند و در لحظه ای مناسب آن‌‌ها را از پا در ‌می‌آوردند و اموالشان را بر ‌می‌داشتند.تمام این اموال در اختیار سازمان قرار ‌می‌گرفت تا بین مردم توزیع شود‌، گاهی نیز بخشی از این عنیمت‌‌ها به بعضی از حاکمان محلی داده ‌می‌شد که فعالیت تاگز را نادیده ‌می‌گرفتند و گزارشی به انگلیسی‌‌ها نمی‌دادند. فداییان با پنهانکاری فراوان و رازداری بی مانندی به شکار انگلیسی‌‌ها مشغول بودند.چیره دستی آن‌‌ها در قتل اشغالگران و نابود کردن اجساد آن‌‌ها به اندازه ای بود که مردم محلی در پاسخ سربازانی که به جست و جوی افراد گم شده ‌می‌آمدند‌، قتل آن‌‌ها را به حیوانات درنده یا موجودات خیالی نسبت ‌می‌دادند. انگلیسی‌‌ها در سال ۱۸۳۱ میلادی گروه ویژه ای را به ریاست فردی به نام«ویلیام اسلی من» مأمور کردند تا سازمان تاگز را شناسایی و نابود کند. خبرچین‌هایی که انگلیسی‌‌ها در سراسر هند داشتند به این گروه کمک کرد تا سرنخ‌‌هایی را به دست آورند و بعضی از افراد سازمان را دستگیر کنند. اطلاعاتی که گروه ویژه از این افراد به دست آورد‌، برای متلاشی شدن تمام سازمان کافی نبود. درحقیقت‌، تاگز به شکلی طراحی شده بود که بسیاری از افراد از بخش‌‌های دیگر سازمان بی اطلاع بودند.زیرکی و رازداری اعضای فداییان باعث شد تلاش انگلیسی‌‌ها برای نابودی آنها هفتاد سال طول بکشد. انگلستان تنها در سال‌های پایانی قرن نوزدهم میلادی توانست سازمان تاگز را کاملاً تارومار کند.در طول این هفتاد سال‌، بسیاری از انگلیسی‌‌ها با شنیدن نام این سازمان به خود ‌می‌لرزیدند و تا مدت‌‌ها کسی باور نداشت گروه فداییان کاملاً از میان رفته است.(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی ج8 ص29)قسمت صد: نان اسرارآمیزاولین روز‌های سال ۱۸۵۷ میلادی خبر‌هایی از شهر‌های شمالی هند به انگلیسی‌‌ها ‌می‌رسید که آن‌ها را نگران کرده بود.مردم نان‌‌های کوچکی به نام «چاییتی» ‌می‌پختند که علامت ویژه ای هم روی آن‌‌ها بود. این نان‌‌ها به رایگان بین مردم پخش ‌می‌شد. از گذشته‌‌های دور‌، مردم شمال هند هرگاه ‌می‌خواستند خبر واقعه بزرگی را به یکدیگر برسانند و برای این حادثه آماده شوند‌، چاپیتی ‌می‌پختند و پخش می‌کردند. انگلیسی‌‌ها نمی‌دانستند علت این کار چیست و از طرفی نمی‌توانستند از مردم بخواهند به یکدیگر «نان» ندهند‌، با آنکه ‌می‌دانستند آن‌‌ها به این ترتیب پیا‌می‌را به هم منتقل می‌کنند.کانینگ‌، یکی از رئیسان کمپانی هند شرقی‌، در نامه ای نوشت:«واقعه ای عجیب و اسرارآمیز در حال رخ دادن است که علت آن ناشناخته است. گروه‌‌هایی از مردم نان‌های کوچکی ‌می‌پزند و از محله ای به محله دیگر ‌می‌برند.معنی این کار چیست؟ هنوز روشن نشده.»با آغاز سال ۱۸۵۷‌، حکومت کمپانی در هند صد ساله شده بود.هنگا‌می‌که در سال ۱۷۵۷ میلادی رابرت کلایو‌، افسر انگلیسی‌، سراج الدوله را در بنگال شکست داد کمپانی نخستین ایالت بزرگ را به چنگ آورد و حکومت خود را آغاز کرد.اکنون صد سال از آن روز‌ها می‌گذشت.در این سال‌ها به تدریج باوری در بین مردم به وجود آمده بود که حکومت کمپانی در هند صد سال دوام خواهد آورد و نه بیشتر.پیش از آغاز سال شایعه‌‌هایی در میان مسلمانان و هندو‌ها پراکنده شده بود:«ارتش بزرگی از لندن به سوی هند اعزام شده است تا تمام هندی‌ها‌، چه مسلمان و چه هندو را مسیحی کنند.انگلیسی‌‌ها با لجاجت جلوی چشم‌‌های هندو‌ها گوشت ‌می‌خورند تا باور‌های مذهبی آن‌ها را سست کنند.»هندو‌ها پیروان یکی از ادیان بسیار قدیمی‌ هند بودند و خوردن گوشت حیوانات را حرام ‌می‌دانستند و اگر شاهد خوردن گوشت توسط یک انگلیسی بودند‌، پس از آن سایه او را هم آلوده کننده محیط به حساب ‌می‌آوردند و ظرف‌‌های غذای خود را از سایه او هم دور نگه ‌می‌داشتند. هندی‌‌ها‌، پیرو هر مذهبی که ‌می‌بودند‌، همه ستم‌‌ها و تحقیر‌ها را تحمل می‌کردند‌، اما نمی‌توانستند ا‌هانت به عقاید مذهبی شان را تاب بیاورند.انگلیسی‌‌ها نمی‌توانستند جلوی این شایعه‌‌ها را بگیرند. پخش شدن این اخبار همراه دست به دست شدن نان اسرارآمیز آن‌‌ها را نگران کرده بود.(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی، ج8 ص33)قسمت صد و یکم: قیام نیلوفر(اولین قیام مردم هند علیه استعمار انگلیس)افسران انگلیسی که در پادگان شهر«میروت» مستقر بودند با تعجب به رفتار سربازانشان خیره بودند. گل نیلوفر درشتی بین سربازها دست به دست می‌شد. هر سربازی که ساقه نیلوفر را در دست می‌گرفت لحظه ای به آن خیره می شد و آن را به دست نفر بعدی می‌داد. انگلیسی‌ها زمانی معنای این کار را فهمیدند که دیر شده به دنبال کادیبه بود. مدتی بود که تفنگ های جدیدی به پادگان‌ها رسیده بود. فشنگ این تفنگ‌ها برای آنکه به خوبی وارد لوله تفنگ شوند چرب شده بودند. به سربازان خبر رسیده بود روغنی که به فشنگ‌ها زده شده از چربی گاو و خوک تهیه شده است. هندوها گاو را مقدس و کشتن آن را گناه می دانستند ؛ مسلمان‌ها هم معتقداند خوک و چربی آن نجس است. در ۲۶ فوریه ۱۸۵۷، هشتاد و پنج نفر از سربازان هندی اعلام کردند حاضر نیستند از آنها استفاده کنند و زمانی دست از مخالفت برخواهند داشت که مطمئن شوند در پادگان های دیگر هم از این فشنگ‌ها استفاده نمی شود. فرمانده انگلیسی پادگان به سرعت دادگاه نظامی تشکیل داد و هر کدام از این سربازان را به ده سال زندان محکوم کرد. روز بعد، بقیه سربازان هندی به سوی زندان پادگان به راه افتادند و هموطنان خود را از زندان رها کردند. سربازان، سپس به طرف خوابگاه افسران انگلیسی رفتند و همه آنها را به گلوله بستند. پس از این پادگان را به آتش کشیدند و به سوی دهلی، پایتخت هند، به راه افتادند. دهلی در شصت و پنج کیلومتری میروت قرار داشت. در همین زمان پادگان شهر «بهرام ور» نیز که صد و پنجاه کیلومتر از میروت فاصله داشت به دست سربازان شورشی افتاد. هنگامی که سربازان انقلابی به دهلی رسیدند، ارتشیان هندی هم که در این شهر زیرفرمان انگلیسی‌ها بودند به آن‌ها پیوستند و شهر به سرعت به دست هندی‌ها افتادند. بزرگ ترین انبار اسلحه هند در دهلی قرار داشت. افسران انگلیسی پیش از فرار این انبار را منفجر کردند تا سلاح‌ها به دست انقلابی‌ها نیفتد. سربازان هندی به سوی کاخ امپراتور به راه افتادند. بهادرشاه دوم، آخرین پادشاه گورکانی، درحالی که بیش از هفتاد سال از عمرش می گذشت هنوز هم به عنوان امپراتور هند در این کاخ حضور داشت. او سالها بود که حکومتی تشریفاتی داشت، در این قصر به نام پادشاه زندگی میکرد، اما هیچ قدرتی نداشت و حکومت در اختیار کمپانی هند شرقی بود. امپراطوری گورکانی از نخستین سالهای قرن شانزدهم میلادی بربسیاری از سرزمین‌های شمال و مرکز هند حکومت می‌کرد. انگلیسی‌ها که در طول دویست سال به تدریج وارد هند شدند و جای پای خود را محکم کردند قدرت پادشاهان گورکانی را روز به روز کمتر و محدودتر کردند تا آنکه آخرین افراد این سلسله تنها نامی از پادشاهی برایشان مانده بود. رئیسان کمپانی، بهادرشاه دوم را هم مانند پدرانش به عنوان امپراتور در قصر نگه داشته بودند تا به حضورشان در هند شکلی قانونی بدهند، آنها هنوز هم مدعی بودند که در حال تجارت هستند و حاکم کشور، بهادرشاه است. بهادرشاه رهبری سربازان انقلابی را به عهده گرفت و از آنها خواست شهرهای دیگر را نیز آزاد کنند. مدتی بعد شهرهای آگرا و کانپور هم به دست هندی‌ها افتاد. شهر لکنهو هم در ژوئیه ۱۸۵۷ به دست ارتش انقلابی افتاد. فرماندار انگلیسی کل هندوستان، سرهنری لارنس، در این شهر به دست سربازان هندی افتاد و اعدام شد. انقلاب به ایالت های شرقی هند همچون بنگال کشیده شد. تمام هندی‌ها، مسلمان و هندو در این قیام شرکت داشتند. اکنون تنها سربازان نبودند که با انگلیسی‌ها می‌جنگیدند، همه مردم سر به شورش برداشته بودند. رانی جانسی، دختر بیست ساله ای بود که در شهر گوالیور زندگی میکرد. هنگامی که خبر انقلاب به این شهر رسید، رانی لباس مردانه پوشید و مردم را تشویق کرد تا جنگ را علیه انگلیسی‌ها آغاز کنند. رانی رهبری انقلابی های شهر را به عهده گرفت و پس از نبردی سخت قلعه مستحکم گوالیور را از چنگ انگلیسی‌ها بیرون کشید. ژنرالی که در این جنگ فرمانده انگلیسی‌ها بود، «سِر هیو رُز» نام داشت. رز از شهر گریخت تا در زمانی مناسب بازگردد و شکستی را که از یک دختر جوان هندی خورده بود، جبران کند. در مناطق دورافتاده هند هم که تعداد هندی‌ها برای آغاز شورش کم بود یا بیرون راندن انگلیسی‌ها امکان نداشت مردم به هر شکلی که می توانستند با آن‌ها مخالفت میکردند. یکی از ژنرالهای انگلیسی در دفترخاطراتش نوشت :«پیرمردی هندی در آشپرخانه ام خدمت می‌کند. امروز جلوی چشم‌های من ظرف های چینی و بلور را به زمین میکوبید و خرد میکرد. پرسیدم: چه کار میکنی؟ جواب داد: تا امروز شما فرمان میدادید و حالا نوبت ماست.»(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی، ج 8 ص38)قسمت صد و دو : هر سادو به اندازه یک لشکر ارزش دارد(قسمت اول)انگلیسی‌ها سیاه ترین روزهای خود را از آغاز ورود به هندوستان می گذراندند؛ بسیاری از سربازان، افسران و حتی کارمندان آنها کشته شده بودند، در هیچ نقطه ای امنیت نداشتند و بخش بزرگی از هند به دست سربازان انقلابی افتاده بود ؛ اما هنوز ناامید نشده بودند.انگلستان برای اداره هند از یک اصل مهم که آن را درتمام قوانینی که برای هند تصویب می شد، رعایت می کرد بهره می برد.آن‌ها به شکل رسمی در کمپانی هند شرقی همچنین دولت انگلستان این اصل را اعلام کرده و بسیار از قوانین را به علت مخالفت با این اصل، مردود اعلام کرده کنار می گذاشتند.این اصل در یک جمله کوتاه خلاصه ش بود: divide et impera.یعنی : بین مردم جدایی بینداز و بر آنها حکومت کن.آن‌ها از اتحاد سربازان مسلمان و هندو در هنگام شورش به سختی زیان دیده بودند؛ درحالی که پیش از آن برای تشکیل ارتشی از هندی ها به این اصل توجه کرده بودند.در هنگام سازماندهی این ارتش ، ژنرال «اِدِن» به رئیسان کمپانی نوشت: هدف اصلی ما ساختن ارتشی با بهره بردن از اصل صحیح «جدایی بینداز و حکومت کن» بوده است. تلاش آنها برای جدایی انداختن بین مردم هند در بیرون از ارتش نیز ادامه داشت.اختلاف های مذهبی در هند، بهترین فرصت برای انگلیسی‌ها بود.هندوها و مسلمانان دو گروه مذهبی بزرگ در هند بودند ، اما دین های دیگری هم در هند وجود داشت.«سیک» ها دسته ای از مردم هند بودند که هم با مسلمانان و هم با هندوها اختلاف داشتند، بیشتر سیک ها در ایالت پنجاب زندگی میکردند.انگلیسی‌ها برای اختلاف انداختن بین پیروان این دینها ، مأموران مخفی خود را به شکل « سادو » بین آنها می فرستادند.سادوها افرادی بودند که مانند درویش ها یا روحانیهای دین های مختلف لباس می پوشیدند و به میان مردم می رفتند.آنها را علیه کسانی که به مذهب دیگری اعتقاد داشتند تحریک میکردند و دو طرف را به جان هم می انداختند.انگلیسی‌ها برای اشغال هند بارها از سادوها یا درویش های دروغین استفاده کردند؛به اندازه ای که هر سادو برای آنها بیش از یک لشکر نظامی ارزش داشت.هنگامی که انقلاب هند به اوج رسیده بود و انگلیسی‌ها در بیشتر شهرها شکست خورده ، در حال فرار بودند، ژنرال سِر هیو رُز که پس از اعدام سِرهنری لارنس فرماندهی انگلیسی‌ها را به عهده گرفته بود به فکر استفاده از اصل « جدایی بینداز و حکومت کن» افتاد.ژنرال پیامی را برای سیک های پنجاب ارسال کرد و به آنها هشدار داد که هندوها در حال قوی شدن هستند و اگر دست انگلیسی‌ها از هند کوتاه شود، هندوها به سیک ها رحم نخواهند کرد.سرزمین پنجاب آخرین منطقه از هند بود که در سال ۱۸۴۹ میلادی به دست انگلیسی‌ها افتاده بود و اکنون هشت سال بود که کمپانی هندشرقی بر آنها حکومت میکرد.سیکهای پنجاب می توانستند از انقلابی که هندوها و مسلمانان به راه انداخته بودند ، استفاده کنند و آنها نیز در پنجاب استقلال خود را به دست آورند ؛ اما کینه ای که از هندوها داشتند باعث شد با انگلیسی‌ها متحد شوند.ژنرال رز ، سیک ها را در کنار سربازان انگلیسی به طرف دهلی به حرکت درآورد و در سیزدهم سپتامبر ۱۸۵۷ این شهر را در محاصره گرفت.(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی ج8 ص41)قسمت صد و سه: هر سادو به اندازه یک لشکر ارزش دارد(قسمت دوم)محاصره دهلی هفت روز طول کشید و در تمام این مدت توپخانه انگلستان به شدت شهر را زیر آتش گرفته بود.سربازانی که از شهر دفاع میکردند می‌دانستند توان پیروزی در برابر سربازان پرشمار سیک و انگلیسی را ندارند اما مقاومت میکردند تا بیشتر مردم بتوانند از شهر فرار کنند. هنگامی که در روز بیستم سپتامبر انگلیسی‌ها توانستند وارد شهر شوند ، بسیاری از خانه ها به پشته هایی از خاک تبدیل شده ، شهر تقريباً ویران شده بود.بیشتر مردم شهر گریخته بودند. انگلیسی‌ها وارد خانه هایی می شدند که صاحبان آنها حاضر نشده بودند از شهر بروند، انگلیسی‌ها تمام خانه را جست وجو میکردند و اگر یک شیء انگلیسی در آن پیدا میکردند تمام افراد خانواده را تیرباران می‌کردند به این بهانه که آن ها حتماً این کالا را در روزهای شورش از انگلیسی‌ها دزدیده اند.تعداد بیشماری از سیک ها هم به طرف شهر «الله آباد» رفتند و با آنکه هندی‌ها به سختی از این شهر دفاع میکردند آن را تسخیر کرده، به انگلیسی‌ها تحویل دادند.انگلیسی‌ها که از دیدن کینه سیک ها از هندوها ذوق زده شده بودند، جایزه هایی برای آنها تعیین کردند؛ هرکس که سر یک سرباز هندی ها را همراه سلاح او برای انگلیسی‌ها می آورد، پنجاه روپیه جایزه می گرفت و اگر سر سرباز را بدون سلاح تحویل می داد، بیست و پنج روپیه جایزه داشت.بی نظمی هندی ها هم به کمک انگلیسی‌ها آمده بود.سربازان هندی پس از آغاز شورش ، مردم شهرهای مختلف را به قیام دعوت کرده بودند، اما در ادامه جنگ نتوانسته بودند انقلاب های هر شهر را با شهرهای دیگر هماهنگ کنند.به همین علت بسیاری از شهرهایی که در برابر انگلیسی‌ها و سیک ها مقاومت می کردند.نمی توانستند از مناطق دیگر کمک بگیرند.در آغاز سال ۱۸۵۸ میلادی شهرهای کانپور و لکنهو هم به دست انگلیسی‌ها افتاد و مردم این شهرها به شکل هولناکی به دست سربازان انگلیسی قتل عام شدند.ژنرال سِر هیو رُز با لشکری از سربازان انگلیسی و سیک به طرف شهر گوالیور رفت تا آن را از دست رانی جانسی، دختر بیست ساله ای که سال گذشته ژنرال را از آنجا فراری داده بود، بیرون بکشد.در جنگ سختی که در گوالیور رخ داد رانی جانسی درحالی که سوار بر اسب، شمشیر به دست گرفته بود و سربازان شهرش به جنگ تشویق می کرد ، گلوله‌ای خورد و کشته شد و شهر به دست دشمن افتاد.ژنرال رز دستور داد در فاصله دو شهر گوالیور و کانپور، به هر درخت یک هندی را دار بزنند.ژنرال نیل، یکی دیگر از فرماندهان انگلیسی بود که یک روش ابتکاری برای اعدام دسته جمعی داشت و به آن افتخار می‌کرد.او هندی ها را در دسته های هشت نفری با یک طناب به شاخه های درختان انبه می بست و سر دیگر طناب را به گردن فیلی می‌بست و آن را به حرکت درمی آورد.هر هشت نفر با هم به بالا کشیده می‌شدند و از پا درمی آمدند .انقلاب در بسیاری از شهرها شکست خورده بود، اما کشتار مردم هند ادامه داشت.خشونت سربازان انگلیسی به اندازه ای بود که فرمانده آن ها را هم به وحشت انداخت ژنرال می ترسید قتل عام مردم و سوزاندن مزارع و نابودی باغ ها چیزی برای انگلستان باقی نگذارد، او به افسران زیر دستش گفت:« اگر دشمنی خود را بیشتر کنیم و خشنتر باشیم ، نتیجه های منفی آن گریبان خود ما را خواهد گرفت.وقتی دهکده ها را آتش می زنیم، زمین های سوخته‌ای باقی می ماند که هیچ چیزی در آن ها نمی روید.بعد از آن قحطی رخ خواهد داد و این قحطی جان بقیه هندی ها را خواهد گرفت، آن وقت نه کارگری خواهیم داشت و نه کسی باقی خواهد ماند تا کالاهای انگلیسی را مصرف کند.»پس از این، ژنرال دستور داد سربازان دست از کشتار و ویران کردن بردارند.هنگامی که خبر دستورهای تازه ژنرال به انگلستان رسید، جنجالی در لندن به پا شد.بسیاری از انگلیسی‌ها خواستار سرکوب شدیدتر هندی ها بودند و ژنرال را با تمسخر «آقای بخشاینده» می‌نامیدند.مردم در لندن طومار بلندی را امضا کردند و آن را به دفتر کمپانی هند شرقی فرستادند، آنها خواستار برکناری ژنرال بودند.(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی ج8 ص44)قسمت صد و چهار: آخرین امپراتورانگلیسی‌ها پس از اشغال دهلی، نتوانستند بهادرشاه دوم را در شهر پیدا کنند.امپراتور از شهر گریخته بود. مدتی بعد، درحالیکه خبر شکست انقلابیها در شهرهای مختلف، پی درپی، به دهلی می رسید امپراتور پیر در خانه ای در اطراف دهلی به دام افتاد.پیرمرد را به شهر برگرداندند و روز بعد دو پسر او به نام های میرزا و خیر و نوه اش؛ ابوبکر، را هم دستگیر کردند شاهزاده ها را درون یک گاری که گوساله های وحشی آن را می کشیدند، در شهر می‌گرداندند.آنها پیش از این، سوار بر فیل، به گردش می رفتند؛ اما اکنون باید تحقیر می شدند افسرانگلیسی که آن ها را دستگیر کرده بود، دستور داد برهنه شوند.شاهزاده ها جلوی چشم های مردم لباس هایشان را درآورردند، افسر انگلیسی لحظاتی صبر کرد و هنگامی که مطمئن شد همه مردم شاهزاده ها را در این وضع دیده اند. روی گاری رفت، تپانچه اش را بیرون کشید و با شلیک سه گلوله، هر سه نفر را از پا انداخت.بهادرشاه دوم به جای قصر در خانه ای کوچک زندانی شد تا روز محاکمه اش فرابرسد. او دیگر برتخت نمی نشست. بلکه تشک کوچکی را روی زمین پهن کرده بودند تا روی آن بنشیند و با حسرت به زمین خیره شود.انگلیسی‌ها برای تفریح به دیدنش می رفتتند. دو نگهبان در کنار او ایستاده بودند و با بادبزن هایی که از پرطاووس درست شده بود او را باد می زدند؛ تنها نشانه ای که از دوران شاهی اش به جا مانده بود.بهادرشاه در دادگاه به تبعید محکوم شد. انگلیسی‌ها او را به برمه اعزام کردند تا بقیه عمرش را در شهر «رانگون» بگذراند.دستگیری بهادرشاه برای آنها ارزش زیادی داشت. آنها با محاکمه آخرین امپراتور گورگانی می‌توانستند برای هندی هایی که هنوز از مقاومت دست برنداشته بودند پیغامی بفرستند که رهبر قیام به بند کشیده شده و پایداری بی فایده است،(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی ج8 ص46)قسمت صد و پنجم: هند به من تعلق داردکمپانی هند شرقی با کمک سیک‌های پنجاب توانست انقلاب مردم هند را در ۱۸۵۷ میلادی سرکوب کند. در آن روزها ارتش کمپانی، بزرگ ترین ارتش دنیا بود و بخش عظیمی از این ارتش، سر به شورش برداشته بود. انگلیسی‌ها به سختی از این قیام هولناک جان به در بردند. سرکوب شورش برای آنها نود و هشت میلیون لیره هزینه داشت.کمپانی باید بدون کمک دولت انگلستان این خسارت ها را جبران میکرد و تنها یک راه پیش رو داشت : تمام هزینه های کشتار مردم هند را از هندی ها بگیرد.تعداد سهامداران کمپانی در سال ۱۸۵۷ میلادی هزار و هفتصد نفر بود. این افراد از رئیسان کمپانی خواستند که ضرر نود و هشت میلیون لیره ای را از دویست و پنجاه میلیون هندی که تحت تسلط کمپانی زندگی میکردند بگیرد.کمپانی مالیات تازه ای را برای بازسازی ارتش برقرار کرد ؛ این مالیات سرانه نام داشت. اما رساندن این پول به خزانه کمپانی به سادگی ممکن نبود.شهرها، روستاها و کشتزارها ویران شده بودند و بسیاری از کشاورزان به قتل رسیده یا گریخته بودند. با آنکه شعله های قیام فروکش کرده بود؛ اما سازمان بزرگ کمپانی هم فلج شده بود.گروه زیادی از مردم انگلستان، تقصیر را به گردن رئیسان کمپانی می انداختند. آنها نتوانسته بودند از شورش جلوگیری کنند و هندی ها را با هزینه های زیاد آرام کرده بودند. بیشتر انگلیسی‌ها معتقد بودند که کمپانی دیگر نمی تواند برهند حکومت کند و دولت انگلستان باید اختیار هند را در دست بگیرد. نخست وزیر انگلستان، لرد پالمرستون، به مجلس پیشنهاد کرد وزارت خانه ای به نام «وزارت هند» در دولت تشکیل و به اداره هند مشغول شود. عنوان فرماندار انگلیسی کل هند هم به نایب السلطنه تغییر میکرد. در همین زمان ویکتوریا، ملکه انگلستان، در یک سخنرانی، مغرورانه این جمله را بر زبان آورد : «هند به من تعلق دارد.» تلاش بعضی از کارکنان کمپانی برای آنکه دولت و ملکه را از این کار منصرف کنند به جایی نرسید. جان استوارت میل نویسنده سرشناس انگلیسی، که کتاب‌های مهمی را در ستایش آزادی نوشته است یکی از کارمندان کمپانی بود(آزادی‌خواهان دنیا عجیباً به نان استعمار علاقه دارند). او چهل سال در کمپانی خدمت کرده بود و اکنون نمی توانست منحل شدن آن را باور کند؛ در نامه ای به ملکه نوشت:«ما امپراتوری بزرگی را در آن سوی دریاها تأسیس کردیم، ما بر سرزمین حکومت و از آن دفاع کردیم بدون آنکه وزارت خزانه داری انگلستان سکه ای را در این راه مصرف کند.»نامه نگاری‌های جان استوارت میل به جایی نرسید. دولت انگلستان تصمیم گرفته بود کمپانی را از سهامداران آن بخرد و برای آنکه آن‌ها با رضایت کامل سهامشان را بفروشند، قیمت آن را دو برابر کرد. هر سهم کمپانی در سال ۱۸۵۷ میلادی صد لیره ارزش داشت و دولت هر سهم را دویست لیره خریداری کرد؛ اما دولت انگلستان این پول هنگفت را از کجا به دست می آورد؟ اکنون دولت، هند را در اختیار داشت و این هزینه را هم باید از همین سرزمین به چنگ می‌آورد. تمام قیمت سهام دویست لیرهای کمپانی به عنوان بدهی هندی ها به دولت انگلستان در نظر گرفته شد، اما دولت که می دانست هندی ها نمی‌توانند در این شرایط چنین پولی را بپردازند، آن را به عنوان «بدهی» برای آنها به حساب آورد تا به تدریج در کنار مالیات‌های دیگر این مبلغ جدید را هم به مأموران انگلیسی بدهند. به این صورت دولت انگلستان به هندی ها قرض داده بود، پس باید بهره و سود این وام را هم دریافت می کرد: به همین خاطر ده درصد هم به اصل پول اضافه کرد تا تمام آن را در چند قسط از مردم هند بگیرند.(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی ج8 ص50)قسمت صد و شش:روی سر نیزه نمی شود نشست(قسمت اول)انگلیسی‌ها که چند قرن در مناطق گوناگون دنیا با مردم سرزمین‌های دور و نزدیک جنگیده بودند، ضرب المثلی داشتند که می گفت :«با سرنیزه خیلی کارها می شود کرد، اما نمی‌توان روی آن نشست.»منظور آنها این بود که می شود با زور به حکومت رسید اما نمی‌توان برای همیشه با زور و کشتار و شکنجه به حکومت ادامه داد. قیام ۱۸۵۷ میلادی درس بزرگی برای انگلیسی‌ها بود که به این ضرب المثل بیشترتوجه کنند. آنها نمی خواستند مردم هند دوباره به انقلاب و خیزش رو کنند؛ با آنکه فشار مالیات‌ها از گذشته هم بیشتر شده بود. انگلیسی‌ها پس از قیام تلاش کردند شکل اداره هند را عوض کنند. آن‌ها باید هندی‌ها را به عنوان کارمند در اداره‌های دولتی استخدام میکردند و برای این کار باید به آنها اجازه می دادند درس بخوانند.مدرسه هایی برای هندی‌ها تأسیس شد. افرادی که از این مدرسه‌ها بیرون می آمدند باید در اداره‌های انگلیسی مشغول به کار می شدند؛ به همین خاطر آموزش‌های کم و محدودی برای آن‌ها در نظر گرفته می شد؛ حتی دخترها هم از این تحصیل محروم بودند، چون قرار بود فقط مردها در اداره‌ها به کار مشغول شوند.در سال ۱۸۵۸ میلادی، یک سال پس از قیام بزرگ، ملکه ویکتوریا در فرمانی اعلام کرد :«تصمیم ما این است که در هند، بدون در نظر گرفتن اختلاف رنگ پوست و نژاد افراد، اشخاص شایسته را در اداره‌ها به کار بگماریم و هر کس را با توجه به توانایی هایش به درجه‌های بالاتر برسانیم.»فرمان ملکه فقط برای آرام کردن هندی‌ها صادر شده بود؛ تا نود سال بعد که هند استقلال خود را به دست آورد و از اشغال انگلستان آزاد شد، فقط ۴ ٪ کارکنان اداره‌ها هندی بودند و از میان آن‌ها هم، هیچکدام اجازه پیدا نکردند به مقام‌های بالای اداری برسند. آموزش هندی‌ها هم به همان مدرسه‌های انگلیسی محدود شده بود و دولت انگلستان با هر وسیله ای که‌ ممکن بود جلوی پیشرفت آموزشگاه‌های هندی را می گرفت.انگلیسی‌ها برای آنکه مدرسه‌های قدیمی هندی‌ها را تعطیل کنند زمین‌های وقف شده را تصرف میکردند. پیش از ورود انگلیسی‌ها به هند، مدرسه‌ها را افراد نیکوکار می ساختند. این اشخاص، زمین‌هایی را هم به این مدرسه‌ها می بخشیدند تا اداره کنندگان مدرسه با فروش محصولات این زمین‌ها، هزینه‌های مدرسه را تأمین کنند. به این کار وقف زمین برای مدرسه می‌گفتند، حکومت هند هم برای آنکه به آموزش مردم کمک کرده باشد، از این زمین‌ها مالیات نمی‌گرفت.هنگامی که انگلیسی‌ها هند را تسخیر کردند، از زمین‌های وقفی هم مالیات گرفتند و زمین‌های هر مدرسه را که مدیر آن نمی توانست مالیات آن‌ها را بدهد، تصرف می‌کردند. پس از آن، پولی وجود نداشت تا خرج مدرسه شود و مدرسه تعطیل می شد. انگلیسی‌ها با همین شیوه تعداد زیادی از آموزشگاه‌های هندی را از سر راه برداشتند. یکی دیگر از راه‌های جلوگیری از آموزش هندی‌ها، مانع تراشیدن در راه رسیدن کتاب‌های چاپی به دست آنها بود. حادثه ای که در حیدرآباد رخ داد نمونه ای از این رفتار انگلیسی‌ها است.(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی ج8ص54)قسمت صد و هفت:روی سر نیزه نمی توان نشست(قسمت دوم)حیدرآباد یکی از ایالت هایی بود که در ظاهر حکومت مستقلی داشت. حکومت این بخش از هند به دست فردی هندی بود؛ اما «رزیدنت» یا نماینده کمپانی در تمام امور آن دخالت می کرد.حکمران حیدرآباد که اخباری را درباره دستگاه‌های چاپ در اروپا شنیده بود، از رزیدنت خواهش کرد نمونه ای از این دستگاه را برای او بیاورد.مرد انگلیسی مدتی بعد یک دستگاه چاپ را به دربار حیدرآباد برد.حکمران حیدرآباد با شگفتی و ستایش، کاردستگاه را تماشا کرد، اما هنگامی که کنجاوی اش د که بقیه هدیه‌ها به پایان رسید، دستور داد آن را به انباری ببرند که و اشیاء نفیس را در آن نگه می داشتند.او از این دستگاه برای چاپ کتاب استفاده نکرده بود؛ اما هنگامی که خبراین ماجرا به فرماندار انگلیسی هند رسید پیغام سرزنش آمیزی را برای رزیدنت حیدرآباد ارسال کرد؛ او به هیچ وجه حق نداشت یک دستگاه چاپ را به دست هندی‌ها برساند.رزیدنت در نامه ای به فرماندار توضیح داد که حاکم حیدرآباد هیچ کتابی را چاپ نکرده و دستگاه را هم به انبار منتقل کرده است.اما این توضیح، نگرانی‌های فرماندار را از بین نبرد و از رزیدنت خواست با اعزام مأمور مخفی خود به انبار کاخ دستگاه را بشکند و از کار بیندازد تا خیال آن‌ها کاملا آسوده شود.سال‌ها طول کشید تا انگلیسی‌ها اجازه دهند مردم هند از دستگاه چاپ استفاده کنند. انگلیسی‌ها برای ضعیف کردن فرهنگ مردم هند، زبان اداری این کشور را هم تغییر دادند.پیش از تسلط آن‌ها، زبان اداره‌ها و وزارت‌خانه‌های هند «فارسی» بود.همه نامه‌های اداری به فارسی نوشته می‌شد و فرمان‌ها و اعلامیه‌های حکومتی هم به زبان فارسی منتشر می شد. بسیاری از مردم هند یا به زبان فارسی صحبت میکردند و یا آن را مانندزبان دوم خود آموخته بودند.آشنایی هندی‌ها با زبان فارسی آنها را به مردم ایران، افغانستان و آسیای مرکزی پیوند می داد.آن‌ها شعرهای شاعران ایرانی را می خواندند و خودشان هم به فارسی شعر می‌گفتند.اما انگلیسی‌ها زبان اداری را به انگلیسی تبدیل کردند؛ جوانان هندی که می خواستند در اداره‌های انگلیسی استخدام شوند باید این زبان را می آموختند و هر کس که وارد این اداره‌ها می شد.اگر نمی توانست به این زبان صحبت کند کاری از پیش نمی برد.تلاش انگلیسی‌ها برای گسترش زبانشان باعث شد به تدریج زبان فارسی در هند فراموش شود.هندی‌ها دیگر نمی توانستند بسیاری از کتاب‌های ارزشمند قدیمی را که به فارسی نوشته شده بود بخوانند و ارتباطشان با فرهنگ گذشته شان هر روز، ضعیف تر می شد؛ این وضعیت همان چیزی بود که انگلیسی‌ها می خواستند.انگلیسی‌ها «تاریخ هند» را هم به شکلی که آنها را مردمی صلح دوست و آرام نشان می داد دوباره نویسی کردند.در کتاب‌های تاریخی که در آموزشگاه‌های انگلیسی تدریس می‌شد تأکید شده بود که هند، پیش از ورود انگلیسی‌ها، پر از آشوب، ناآرامی، هرج و مرج و زد و خورد بود و پس از تسلط آنها به سرزمینی منظم و دارای قانون تبدیل شد.آنها برانداختن رسم «ساتی» را هم به خودشان نسبت می دادند.ساتی رسمی بود که بین هندوها رواج داشت؛ هر مردی، که از دنیا می رفت همسرش هم باید همراه جنازه او سوزانده می شد.«ران موهان روی» یکی از روحانیان هندو بود که تغییراتی را در این مذهب ایجاد کرد؛ یکی از دستورهای او کنار گذاشتن رسم هولناک ساتی بود.فرمان‌های موهان روی در سراسر هند پخش شده و دیگر بیوه زنان هندو سوزانده نمی شدند؛ فرماندار انگلیسی هند که برانداختن این مراسم را فرصت خوبی می دانست تا انسان دوستی هم وطنانش را ثابت کند، فرمانی را منتشر و انجام ساتی را در سراسر هند ممنوع اعلام کرد؛ درحالیکه مدت‌ها بود «ساتی» برگزار نمی شد.انگلیسی‌ها حتی در بیشتر کتاب هایی که اکنون درباره هند منتشر می شود، جلوگیری از ساتی را به فرماندار انگلیسی هند نسبت می‌دهند.(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی، ج8ص56)قسمت صد و هشتم: می‌توانید جواهرات میلیون‌ها خانه را یکجا سرقت کنید؟هنگامی که هند تقریباً آرام شده بود و انگلستان احساس میکرد بر تمام شهرها و روستاها مسلط شده و برنامه های «وزارت هند» به خوبی پیش می‌رود، اعلام کرد که حاضر است به هندی‌ها وام بدهد. برای نخستین بار بود که انگلیسی‌ها می‌خواستند کمکی به هندی‌ها بکنند و مبلغی را به آنها بپردازند. تا آن روز آنها فقط دست گیرنده داشتند و با مالیات های مختلف هندی‌ها را هر روز بیش از گذشته سرکیسه میکردند. البته حکومت انگلیسی هند اعلام کرد این وام به کشاورزان ساده هندی داده نمی شود چون معلوم نبود که آن‌ها می‌توانند قسط های وام خود را بپردازند یا نه. این وام به کسانی که صاحب زمین های بزرگی بودند یا شهرنشین هایی که کسب و کار و شغل مناسبی داشتند، پرداخت می‌شد. وام توسط بانک های انگلیسی که در هند شعبه داشتند، داده می‌شد، اما با واحد پول هند یعنی روپیه پرداخت می‌شد نه لیره استرلینگ. بسیاری از هندی هایی که این خبر را می‌شنیدند. مطمئن بودند انگلیسی‌ها به دنبال آن هستند که دل مردم هند را به دست بیاورند و فکر انقلاب و شورش را از سر آن‌ها بیرون کنند. آنها احساس میکردند که انگلیسی‌ها بالاخره به این نتیجه رسیده اند که نمی توان روی سرنیزه نشست. مدت زیادی نگذشت که تعداد بسیاری از ساکنان شهرهای هند و زمین داران در مقابل بانک های انگلیسی صف کشیدند. اسکناس های روپیه، بین هندی‌ها توزیع می‌شد و این افراد با خرید کالاهای جدید، وسایل زندگی شان را نو یا تعداد آن‌ها را بیشتر میکردند. این کالاها یا در انگلستان ساخته شده بودند و یا در کارخانه هایی هندی که صاحب انگلیسی داشتند زمان کوتاهی از پرداخت وام‌ها نگذشته بود که ناگهان خبری مثل تندباد در بازارهای هند پیچید : ارز گران شده است. تنها پول خارجی یا ارز که در بازارهای هند وجود داشت لیره انگلستان بود که ناگهان قیمت آن بدون هیچ دلیلی بالا رفته بود. حالا هر کس می‌خواست یک لیره انگلیسی را بخرد باید تعداد بیشتری روپیه پرداخت می‌کرد ؛ یعنی ارزش روپیه کم شده بود، با کم شدن ارزش روپیه، خیلی از اجناس گران شدند، چون مردم برای خرید یک کالا تعداد بیشتری سکه کم ارزش روپیه پرداخت می‌کردند. یکی از این اجلاس « طلا » بود، طلا هم گران شده بود و همان بانک‌های انگلیسی که به مردم وام داده بودند، اعلام کردند حاضرند طلاهای آن‌ها را بخرند. انگلیسی‌ها به کسانی وام داده بودند که از بقیه هندی‌ها وضع مالی بهتری داشتند و کمی دستشان به دهانشان می‌رسید. این خانواده‌ها از گذشته های دور عادت داشتند که پس اندارهای اندکشان را به صورت طلا نگهداری کنند، این طلاها مخصوصاً به صورت جواهراتی که زن‌ها برای آرایش خود استفاده می‌کردند نگهداری می‌شد. هندی‌ها که هم گرفتار گرانی شده بودند و هم باید قسط های خود را به بانک پرداخت می‌کردند، برای فروش طلاهای خود به بانک‌ها سرازیر شدند. بانک های انگلیسی طلاهای هندی‌ها را با سکه های روپیه که هر روز ارزش آن‌ها کمتر می‌شد، عوض میکردند. انگلستان با تسخیر هند تمام معادن طلا و الماس آن را به چنگ آورده بود و به سرعت مشغول استخراج این معدن‌ها بود، اما چشم طمعی هم به جواهراتی داشت که میلیون‌ها هندی در خانه هایشان نگه می‌داشتند، آن‌ها باید طلاهایی را هم که بر گردن یا دست و پای زنها و دختران هندی بود به دست می‌آوردند و با پرداخت وام و بازی کردن با قیمت ارز، هندی‌ها را فریب داده بودند. در دورانی که همه کشورها تلاش میکردند طلا را در داخل مرزهایشان نگه دارند طلای هند با همین حیله انگلیسی‌ها به سوی بانک های لندن می‌رفت و در زیرزمین این بانک‌ها ذخیره می‌شد.(سرگذشت استعمار مهدی‌میرکیایی، ج8 ص60)قسمت صد و نه: استخوان بافندگاناگر هندی‌ها کارخانه‌های بزرگی داشتند که کالا تولید کنند و در کشورهای دیگر بفروشند، بالا رفتن قیمت ارز به نفع آنها بود، چون هرقدر کالای بیشتری تولید میکردند ارز بیشتری هم که حالا گران شده بود، به دست می‌آوردند؛ اما سالها بود که انگلیسی‌ها صنایع هند را از بین برده بودند. هندی‌ها پیش از تسلط انگلیسی ها، صنعت پارچه بافی بزرگی داشتند و پارچه‌های هندی به تعداد زیادی از کشورهای آسیایی و اروپایی و حتی انگلستان صادر می‌شد. انگلیسی‌ها برای آنکه‌این پارچه‌ها به کشورشان وارد نشود عوارض گمرکی بالایی از آن‌ها می‌گرفتند. عوارض گمرکی به پولی گفته می‌شود که هر کشوری در بندرهای خودش از تاجرانی که اجناس خارجی را به آن کشور وارد میکنند، دریافت میکند. انگلیسی‌ها از پارچه‌های هندی که به بندرهای انگلستان می‌رسید ۸۰ ٪ گمرکی می‌گرفتند. یعنی اگر قیمت صد متر پارچه ده لیره بود، آن تاجر باید هشت لیره به دولت می‌داد. به‌این صورت قیمت پارچه به هجده لیره می‌رسید و کسی نمی توانست آن را بخرد. دولت انگلستان مدتی بعد قانون سخت تری را برقرار کرد؛ طبق‌این قانون استفاده از پارچه‌های هندی یا خرید هر کالای هندی جرم بود و تنبیهی برای آن در نظر گرفته شده بود. اما در هند همه چیز برعکس بود. از کالاهای انگلیسی که به هند وارد میشد هیچ مبلغی به عنوان گمرکی گرفته نمی شد؛ به همین خاطر‌این کالاها با قیمت ارزانی به هند وارد می‌شد تا مردم به خریدن آنها علاقه مند باشند. از آنجایی که پارچه‌های انگلیسی با دستگاه و در کارخانه‌های بزرگ تولید می‌شدند از پارچه‌های هندی که به صورت دستی و با چرخ‌های کوچک بافته می‌شدند ارزان تر بودند. مردم‌این پارچه‌های ارزان را می‌خریدند و کالای پارچه باف‌های هندی روی دستشان می‌ماند و به فروش نمی رفت. هنگامی که گروهی از صنعتگران هندی تصمیم گرفتند چند دستگاه بافندگی را از اروپا به هند بیاورند، انگلیسی‌ها عوارض گمرکی‌این دستگاه‌ها را آنقدر بالا بردند که قیمت آن‌ها به شکل سرسام آوری بالا رفت. پس از مدتی هم ورود‌این دستگاه‌ها به هند ممنوع شد. بیشتر پارچه بافان هندی شغل خود را از دست دادند؛ انگلیسی‌ها تعدادی از‌این بافندگان را به زور به کارگاه هایی که به کمپانی هند شرقی تعلق داشت می‌بردند تا در آنجا به کار مشغول شوند. صنایع فلزکاری، شیشه سازی و کاغذسازی هند هم به همین صورت نابود شد و میلیون‌ها نفر از کارگران هندی بیکار شدند. گروهی از‌این افراد که دیگر در شهرها نمی توانستند زندگی کنند راهی روستا شدند تا به کشاورزی مشغول شوند. کشاورزان، زمین‌های کوچک خود را به قسمت هایی کوچک تر تقسیم می‌کردند تا بتوانند آنها را به‌این کارگران آواره بفروشند. در‌این وضعیت، هر کشاورز صاحب زمین بسیار کوچکی بود که شکم خانواده اش را هم سیر نمی‌کرد و فقر در روستاها از گذشته هم بیشتر شد. اما بسیاری از کارگران بیکار توان خریدن زمین را هم نداشتند، آنها چاره‌ای نداشتند جز‌اینکه از گرسنگی بمیرند. در سال ۱۸۳۴ میلادی فرماندار انگلیسی هند در گزارشی نوشت: «استخوان‌های بافندگان پنبه سراسر دشت‌های هند را پوشانده و سفید کرده است.»(سرگذشت استعمار مهدی‌میرکیایی ج8 ص63)قسمت صد و ده: راه آهنراه آهنی که انگلیسی‌هادر هند ساختند به آنها کمک زیادی کرد تا کالاهای خود را آسان‌تر به همه مناطق هند برسانند و صنایع هندی را با سرعت بیشتری نابود کنند. در آغاز، کالاهای انگلیسی به بندرها و شهرهای ساحلی وارد می‌شد و بیشتر در اطراف همین شهرها پخش می شد،اما انگلیسی‌ها در نیمه دوم قرن نوزدهم میلادی،راه آهنی را به طول پنجاه هزار کیلومتر در سراسر هند کشیدند. این راه آهن کمک کرد تا کالاهای انگلیسی به دورترین نقاط هند هم منتقل شوند و صنایع دستی هند در دورافتاده ترین روستاها هم از بین بروند. این راه آهن به انگلیسی‌هاکمک می کرد به راحتی سربازهایشان را از نقطه ای به نقطه دیگر اعزام کنند و هر شورش و اعتراضی را به سرعت سرکوب کنند. راه آهن بزرگ هند با پول هندی‌ها و کار صدها هزار کارگر هندی که پس از نابودی صنایع هند شغلشان را از دست داده بودند، ساخته شده بود.اما هیچ یک از هندی‌ها حق نداشتند در بخش‌های درجه یک و درجه دو قطار سوار شوند. فقط قسمت درجه سه به هندی‌ها اختصاص داشت؛ واگن‌هایی تنگ و تاریک مانند واگن حمل حیوانات که تعداد زیادی از هندی‌ها در آن به صورت فشرده سوار می شدند. تمام کارمندان راه آهن، انگلیسی بودند و هیچ یک از هندی‌ها برای اداره این تأسیسات عظیم استخدام نمی شدند. از آنجایی که حکومت انگلیسی هند از این راه آهن برای اعزام سربازان و انجام کارهای اداری نیز استفاده می‌کرد و سعی می‌کرد کالاهای انگلیسی را با قیمت ارزانی جابه‌جا کند، درآمد راه آهن روزبه روز کمتر می شد و با ضرر همراه بود. انگلستان با برقراری مالیات‌های تازه این خسارت‌ها را جبران می‌کرد.با این حال،بدهی راه آهن هند در سال ۱۹۲۵ میلادی به ده میلیون لیره رسیده بود.(سرگذشت استعمار مهدی‌میرکیایی ج8 ص66)قسمت صد و یازده:نوکر عجیب (قسمت اول)در سال ۱۸۸۵ میلادی یک خبرنگار انگلیسی که به اقامتگاه نایب السلطنه انگلیسی هند رفته بود با حادثه عجیبی روبه‌رو شد. خبرنگار که آماده بود از دیدارنایب السلطنه با چند حکمران محلی هند گزارش تهیه کند، برای انجام کاری یکی از خدمتکارها را صدا زد. او خدمتکارها را از روی کفش‌های براق‌ و شلوارهایی که مخصوص آنها بود می شناخت. مردی که خبرنگار او را صدا زده بود، لحظه ای سرش را بالا آورد و به چشم های او نگاه کرد، اما از جایش تکان نخورد. خبرنگار دوباره او را صدا زد،مرد این بار سرش را به آرامی تکان داد، اما باز هم از جایش تکان نخورد خبرنگار به چهره او خیره ماند. نمی دانست چرا خدمتکار به طرف او نمی آید، از طرفی هم احساس می‌کرد این مرد را جایی دیده است. مرد دوباره به چشم های خبرنگار نگاه کرد و سرش را بسیار آهسته تکان داد. خبرنگار ناگهان چهره او را به خاطر آورد. دهانش از تعجب بازماند و بی اختیار به صورت مرد خیره ماند؛او یکی از حاکمان محلی هند بود که این خبرنگار روز گذشته به دیدارش رفته بود. یک روز پیش،این حاکم با جامه‌ها و آرایشی باشکوه در برابر او حاضر شده بود.سه ردیف گردن بند، روی سینه اش را زینت می داد، دستبند طلا به دست داشت،چند رشته مروارید به دستارش دوخته شده بود و شمشیر جواهرنشان بزرگی را به کمربسته بود؛ اما امروز مثل یکی از خدمتکارهایش لباس پوشیده بود. خبرنگار با تعجب به طرف حکمران رفت: «چه اتفاقی افتاده است؟ شما مثل نوکرهایتان لباس پوشیده اید. مثل آن ها کفش براق و شلوار مستخدم ها را به پا کرده اید.» حکمران جواب داد: «اتفاق خاصی نیفتاده است. آنها نوکر ما هستند و ما نوکر جناب لرد. اگر با لباس ها و جواهرات گران بها در خانه جناب لرد حاضر شویم،ایشان،این کار را اهانتی به خودشان می دانند. ما باید در مقابل جناب لرد لباس نوکرها را بپوشیم.» منظور حکمران از جناب لرد، نایب السلطنه انگلیسی هند بود.نایب السلطنه لقبی بود که پس از شکست انقلاب ۱۸۵۷ به فرماندار انگلیسی هند داده شده بود. پس از لحظاتی نایب السلطنه در مجلس حاضر شد نگاهی به حکمرانان محلی که همه آنها لباس مستخدم‌ها را، پوشیده بودند، انداخت و از در دیگری بیرون رفت، جناب لرد به هیچ یک از حکمرانان اجازه صحبت نمی‎داد، آنها مشکلات خود را باید به رزیدنت یا نماینده مقیم انگلستان در ایالتشان می گفتند. این جلسات فقط برای ابراز وفاداری به نایب السلطنه برگزار می شد. انگلیسی‌ها که با اصرار اصل «جدایی بینداز و حکومت کن» را پیگیری میکردند،حکومت های محلی هند را که در ظاهر مستقل بودند و در اصل رزیدنت انگلیسی بر آنها حکمروایی می‌کرد به ۶۰۱ دولت کوچک تقسیم کرده بودند. این دولت ها باید با یکدیگر رقابت و هم چشمی می‌کردند و برای اعلام وفاداری به انگلستان از هم پیشی می گرفتند. نایب السلطنه انگلیسی هند که این حاکمان را به این صورت تحقیر میکرد،مردم عادی را به عنوان «انسان»هم قبول نداشت.(سرگذشت استعمار مهدی‌میرکیایی ج8ص68)قسمت صدو دوازده:نوکر عجیب(قسمت دوم)اما همه انگلیسی‌هابا این سیاست و رفتار موافق نبودند. آن‌ها تحقیر بیش از حد هندی‌ها را خطرناک می‌دانستند و می‌ترسیدند که این بی‌احترامی‌ها در کنار فقر و گرسنگی، دوباره هندی‌ها را به سوی قیامی مانند انقلاب ۱۸۵۷ بکشاند؛ یکی از این افراد،شخصی به نام«آلن هیوم» بود. هیوم به همکاران انگلیسی‌اش تذکر می‌داد که اگر حرف‌های هندی‌ها را نشنوید از وضع آنها بی اطلاع خواهید بود و یک روز مانند آوریل ۱۸۵۷ غافلگیر خواهید شد. او پیشنهاد می‌کرد گروهی از افراد برگزیده هندی در مجلسی حاضر شوند و برای اداره بهتر هند، پیشنهادهایی را به دولت انگلستان ارائه دهند. این پیشنهادها باعث می‌شد مردم هند احساس کنند به آن‌ها هم توجه می شود و کسی حرف هایشان را می شنود. اصرارهای آلن هیوم بالاخره به نتیجه رسید و در سال ۱۸۸۵ میلادی این مجلس با نام «کنگره ملی هند» تشکیل شد.‌ بیشتر اعضای کنگره از جوان‌هایی بودند مدرسه‌های انگلیسی درس خوانده و برای کار در اداره های که انگلیسی تربیت شده بودند. اولین جلسه کنگره در شهر بمبئی با حضور ۲۰۰۰ نفرتشکیل شد. همه اعضا در این جلسه وفاداری خود را به انگلستان اعلام کردند و با ادب و احترام فراوان از دولت انگلستان خواهش کردند بعضی از مشکلات مردم هند را حل کند. اصلی‌ترین درخواست کنگره «هندی شدن» اداره ها بود؛ آن‌ها تقاضا داشتند به جای مأموران انگلیسی جوانان هندی در این اداره ها به کار مشغول شوند. گویا اعضا به این نکته توجه نداشتند که دستگاهی که انگلیسی‌ها در هند برپا کرده اند،مشغول نابود کردن مردم هند است و تفاوت زیادی نداشت که گرداننده این دستگاه هندی‌ها باشند یا انگلیسی‌ها. درخواست‌ها و پیشنهادهای کنگره ملی هند در اولین سال فعالیتش به همین موارد محدود بود؛ اما هرچه می‌گذشت، جسارت اعضای آن بیشتر می‌شد و افراد شجاع تری در آن عضو می شدند. کنگره در سال های بعد به حقوق بالای ماموران انگلیسی در ارتش و اداره‌ها اعتراض کرد و سپس با خروج طلا و نقره از هند به سوی انگلستان مخالفت کرد. اعتراض‌ها سال به سال شدیدتر می‌شد تا جایی که نخستین ندای استقلال خواهی و آزادی هند از درون کنگره ملی برخاست. شاید روزی که انگلیسی‌ها و افرادی مانند «آلن هیوم» تشکیل کنگره را برای جلوگیری از انقلاب هندی‌ها پیشنهاد کردند، حدس نمی‌زدند که همین کنگره،روزی استقلال هند را با انقلابی آرام زمینه سازی کند.(پدران استقلال هند مثل گاندی و جواهرلعل نهرو(منبع اصلی کتاب برای نوشتن این مطالب) و راداکریشنان از همین کنگره هند بودند.) شاید قیام ۱۸۵۷ هندی‌ها شکست نخورده بود.همان انقلاب، در سالهای بعد انگلیسی‌ها را به هراس انداخته بود تا اجازه دهند کنگره ملی تشکیل شود و کنگره ملی هم به آرامی پرچم استقلال هند را بلند کرده بود.(سرگذشت  استعمار مهدی میرکیایی ج8 ص71)💎قسمت 128: زنی به جای مردانهنگامی که سلطان مراد عثمانی، جانشین سلطان سلیمان، از آشفتگی و آشوبهای داخلی ایران باخبر شد، تصمیم گرفت با سپاهی بزرگ که خودش مدعی بود تعداد سربازان آن به سیصد هزار نفر می رسد به ایران حمله کند.</description>
                <category>Ashin</category>
                <author>Ashin</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 14:30:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گزیده‌ی سرگذشت استعمار-جلد هفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@erodito/%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-bbyx0fc7iaqp</link>
                <description>قسمت هفتاد و سوم: کوه نوردر ششم آوریل ۱۸۵۰ میلادی،رزمناو انگلیسی«مدیا»برای انجام مأموریتی بسیار محرمانه از بمبئی،بندری درغرب هندوستان،به مقصد انگلستان به راه افتاد.مأموریت مدیا آن قدر سری بود که حتی ناخدا لاکر،فرمانده رزم ناو ، از آن اطلاعی نداشت. تنها سه نفر از مسافران از راز این سفر آگاه بودند،لرد دالهوزی،فرماندار انگلیسی کل هندوستان،همسرش و سروان رمزی، یک افسر انگلیسی که همیشه در کنار فرمانده کل حضور داشت.دو سگ درشت اندام به نام های بارون و باندا همواره به دنبال لرد دالهوزی در حرکت بودند و حتی هنگام خواب درکنار تخت او نگهبانی می دادند.مأموریت دالهوزی انتقال کوه نور،بزرگ ترین الماس جهان،از هند به انگلستان بود الماس در یک کیسه چرمی قرار داشت و کیسه نیز در آستر کمربند لرد دالهوزی پنهان شده بود ؛کمربندی که از دو لایه شال کشمیری و پوست بز دوخته شده بود.لرد دالهوزی این کمربند را برای لحظه ای هم از کمر باز نمیکرد.او پیش از این کوه نور را از لاهور،شهری در شمال شبه قاره هند،به بمبئی آورده بود؛ مأموریتی پر از اضطراب و نگرانی.در بمبئی الماس را در جعبه آهنی کوچکی که قفل فلزی داشت،قرار داده بودند.دور جعبه با تسمه ای بسته شده و مهروموم شده بود. کلید این جعبه به سرهنگ دوم مکسون،یکی از افسران مورد اعتماد فرماندار، سپرده شده بود.جعبه فلزی را در یک کیف دستی قفل دار پنهان کرده و کلید آن را به سروان رمزی داده بودند.کیف دستی نیز تا رسیدن رزم ناو مدیا به بندرگاه،در یکی از گاوصندوق های خزانه بمبنی قرار داده شده بود.با تصرف لاهور،مرکز ایالات پنجاب،انگلستان تقریباً فتح هند را پس از دویست و پنجاه سال کامل کرده بود و اکنون لرد دالهوزی، فرماندار هند ، با افتخار به سوی انگلستان می رفت تا بزرگ ترین الماس جهان را که در فتح پنجاب به دست آورده بود به ملکه ویکتوریا ، فرمانروای انگلستان تقدیم کند.پنهان کاری دالهوزی و دو همراهش برای حفاظت از الماس کافی نبود.کشتی هنوز روی اقیانوس هند در حرکت بود که بیماری وبا در آن شیوع پیدا کرد و دو نفر از ملوانان را از پا درآورد.هنگامی که کشتی به جزیره موریس،یکی از جزایر تحت اشغال انگستان در اقیانوس هند رسید،برای گرفتن آذوقه و سوخت در ساحل لنگر انداخت،اما اهالی جزیره که از شایع شدن بیماری در کشتی آگاه شده بودند،اجازه ندادند کسی از آن پیاده شود و با اصرار از ناخدا لاکر خواستند که کشتی را از جزیره دور کند.لاکر قصد نداشت بدون گرفتن آذوقه و سوخت از آنجا دور شود،برای همین اهالی از فرماندار جزیره خواستند که کشتی را غرق کند.اما فرماندار موریس متوجه شد که لرد دالهوزی،فرماندار کل هندوستان، از مسافران کشتی است، به همین علت تقاضاهای لاکر را برآورده کرد و کشتی به راه خودش ادامه داد.اگر فرماندار جزیره با ترس و اضطراب مردم از بیماری شریک شده بود،بیگمان کوه نور به قعر آبهای اقیانوس هند رفته بود.اما خطرها به پایان نرسیده بود.چند روز بود مدیا با طوفان عظیمی روبه رو شده بود که کشتی را به مدت دوازده ساعت تکان می داد و روی امواج بالا و پایین می برد،دو قایق نجات از بدنه کشتی کنده شدند و به دریا افتادند و دو ملوان به میان امواج اقیانوس پرتاب شدند.سرانجام رزم ناو مدیا در بیست و نهم ژوئن ۱۸۵۰ میلادی به بندر پرتسموث انگلستان رسید.لرد دالهوزی در سوم ژوئیه الماس کوه نور را رسماً به ملکه ویکتوریا تقدیم کرد؛ الماسی به قصر باکینگهام در لندن رفت و در یک دیدار خصوصی به وزن ۱۸۶ قیراط که هیچکس نمی دانست نخستین صاحب آن کیست، چه کسی آن را یافته و کدام هنرمند آن را تراش داده است، الماسی که ردپای آن در تاریخ از حدود سیصد و پنجاه سال پیش پیدا شده بود، بین پادشاهان مختلف و کشورهای هندوستان، ایران و افغانستان دست به دست شده بودو اکنون در چنگ انگلیسی ها بود ...داستان رسیدن الماس به دست انگلیسی ها همانند ماجرای فتح هند بهدست آنها شگفت انگیز و باورنکردنی است(سرگذشت استعمار ج 7 ص10)قسمت هفتاد و چهار:همه هزینه های جهان در مدت دو روز و نیماولین باری که از الماس بزرگ در تاریخ صحبت می شود،زمانی است که ظهیرالدین بابُر، نخستین پادشاه گورکانی،هند شمالی را فتح میکند. بابُر از نوادگان تیمور لنگ بود که به هند هجوم برد و درسال ۱۵۲۶ میلادی دهلی را فتح کرد.پیش از او سلاطین لودی بر شمال هند فرمانروایی میکردند؛ ابراهیم لودی آخرین پادشاه از این سلسله بود که در برابر بابُر تسلیم شد. گنجینه جواهرات لودی در شهر دیگری به نام آگرا پنهان شده بود. بابُر پسرش همایون، را با بخشی از سپاه به طرف اگرا فرستاد.هنگامی که همایون به آگرا نزدیک شد، گروهی از بزرگان شهر از دروازه بیرون آمدند و از او خواهش کردند به شهر حمله نکند. همایون که تلاش می کرد از خونریزی جلوگیری کند. دستور داد سپاهیانش در برابر حصار شهر اردو بزنند و مراقب دروازه ها باشند که کسی جواهرات خزانه را از آنجا خارج نکند. شبی به همایون خبر دادند همسر و فرزندان حاکم شهر که قصد داشته اند از شهر فرار کنند،دستگیر شده اند. خانواده حاکم در انتظار دستور همایون بودند و هنگامی که آرامش او را دیدند،شگفت زده شدند. همایون فرمان داد آن ها را آزاد کنند. همسر حاکم در برابر این بزرگواری همایون، جواهراتی را که همراه داشت به او هدیه کرد. در میان این جواهرات الماس بزرگی به وزن ۱۸۶ قیراط به چشم می خورد. همايون الماس را به پدرش بابُر،تقدیم کرد و جواهرشناسی که در دربار بابُر خدمت می کرد ارزش این الماس بی نظیر را به اندازه تمام پولهایی که در مدت دو روز و نیم در جهان خرج می شود، برآورد کرد!! بابُر الماس را به عنوان پاداش به همایون بازگرداند؛چون اگر او سیاست صلح دوستی و آرامش جویی را پیش نمی گرفت، معلوم نبود الماس چه سرنوشتی پیدا میکرد. چند سال پیش از فتح شمال هند به دست بابُر، پای نخستین گروه از اروپایی ها به جنوب این شبه قاره رسیده بود.در سال ۱۴۹۸ میلادی واسکودوگاما،دریانورد پرتغالی به بندر کالیکوت در جنوب غربی هندوستان رسید.گاما به حاکم کالیکوت گفت برای یافتن گروهی از مسیحیان که قرن هاست در هند زندگی می کنند و همچنین خرید ادویه به آن سرزمین آمده است. از مسیحیان در هند خبری نبود.اما ادویه در آن فراوان بود؛کالایی که از سالهای دور بازرگانان ایرانی و عرب آن را از هند به سواحل دریای مدیترانه می رساندند و در آنجا به تاجران ونیزی می‌فروختند و این تاجران ادویه را در سراسر اروپا پخش می‌کردند. اکنون گاما با یافتن یک مسیر دریایی تازه و دور زدن قاره آفریقا به هند رسیده بود تا ادویه را مستقیماً از هندی ها خریداری کند و دیگر احتیاجی به بازرگانهای ایرانی، عرب و ونیزی نداشته باشد. دو سال پس از واسکودوگاما که اینک به پرتغال بازگشته بود،در سال ۱۵۰۰ میلادی یک دریانورد دیگر پرتغالی به نام کابرال راهی هند شد. کابرال از دشمنی حاکم کالیکوت با حاکم بندر دیگری به نام کوشن استفاده کرد و کوشن را با پرتغال متحد کرد و به کشورش برگشت.در سال ۱۵۰۲ میلادی واسکودوگاما دوباره راهی هند شد ؛ او این بار کاروانی از بیست و یک کشتی جنگی را رهبری میکرد تا ناوگان تجاری ایرانی ها و عرب ها را در اقیانوس هند نابود کند و تجارت ادویه را کاملاً در اختیار کشورش قرار دهد. یکی از کشتی هایی که گاما به آن حمله کرد، ۳۸۰۰ مسافر را که تعداد زیادی زن و کودک در میان آن‌ها بود، برای سفر حج به عربستان می برد. گاما دستور داد کشتی را با همه مسافرانش به آتش بکشند ؛ درحالی که پیش از آن کشتی به را غارت کرده بودند. گاما سپس بندر کالیکوت را گلوله باران کرد و بعد راهی بندر کوشن شد و هر مقدار ادویه که می خواست با قیمتی که خودش تعیین میکرد، از حاکم کوشن خرید ! حاکم کوشن به اتحاد با پرتغالی ها در برابر کالیکوت افتخار میکرد؛ اما هنگامی که فرمانروای کالیکوت کشتی‌هایش را به سوی کوشن روانه کرد؛ گاما تصمیم گرفت با محموله ارزشمند ادویه اش از آنجا دور شود و حاکم کوشن را در برابر دشمن تنها گذاشت. هشت سال بعد،در ۱۵۱۰ میلادی یک دریانورد دیگر پرتغالی به نام «آلبوکرک» راهی هند شد.او بندر«گوا»را در غرب هند تصرف کرد و در آنجا پایگاه مهمی برای نفوذ پرتغال در هند ساخت. آنها پس از مدتی بندر بمبئی و نیز ساحلی را که بعدها شهر مدرس در آنجا بنا شد، تصرف کردند. کشتی های هلندی هم به تدریج به طرف آسیا به راه افتادند؛ هلندی ها مناطقی را در جاوه و سوماترا، جزیره هایی که امروز کشور اندونزی را تشکیل می‌دهند، اشغال کردند. چشم پرتغالی‌ها و هلندی‌ها به ادویه هند بود، نه آن‌ها و نه بقیه کشورهای اروپایی از ثروت بی‌همتای هند،معادن الماس و طلا و جواهرات بی نظیری مانند کوه نور خبر نداشتند.(سرگذشت استعمار ج7 ص15)قسمت هفتاد و پنج :امپراتور سرگرداندر همان زمان که اروپایی‌ها، یکی یکی، به جنوب هند وارد می شدند، در شمال هند، جنگ بین فرمانروایان مختلف جریان داشت.بابُر در سال ۱۵۳۰ میلادی از دنیا رفت و همایون جانشین او شد. همایون لذت بردن از زندگی را به کشورگشایی ترجیح میداد. کسانی که به تاج و تخت گورکانیان چشم طمع داشتند، از همین وضعیت سوء استفاده کردند تا همایون را از تخت به زیر بکشند؛برجسته ترین این افراد، شیر شاه سوری، حکمران بیهار بود. شیرشاه در سال های 1539 و 1540میلادی دو بار با همایون جنگید و او را شکست داد. همایون مجبور شد دهلی را ترک کند و همراه خانواده و گروهی از خدمتکارانش به طرف افغانستان و ایران بگریزد؛در حالی که از تمام جواهرات خزانه اش تنها کوه نور و چند قطعه یاقوت را برداشته بود. حاکمان محلی که در مسیر حرکت همایون قرار داشتند. از پناه دادن به او می ترسیدند؛ هراس آنها از شیرشاه سوری باعث می شد از امپراتور سرگردان عذرخواهی کنند و کاروان کوچک او را با دادن آب و آذوقه بدرقه کنند. همسر همایون در سال ۱۵۴۲ میلادی در کنار رود سند پسری را به دنیا آورد که نام او را اکبر گذاشتند. همایون از تولد این پسر بسیار خوشحال بود، اما چیزی نداشت که به همراهانش هدیه کند، تمام دارایی او کوه نور و همان چند قطعه یاقوت بود. همایون دانه مُشکی را از همسرش گرفت و آن را با لبه بشقاب چینی خرد کرد، سپس تکه های مُشک را بین اطرافیانش تقسیم کرد و گفت:«این تنها چیزی است که می توانم به مناسبت ولادت پسرم به شما بدهم. امیدوارم همان طور که عطر این دانه مشک اطراف ما را پر کرده است، شهرت این پسرهم جهان را پر کند.»شادی همایون از تولد پسرش خیلی طولانی نشد؛ پیک سلطان سند به اردوگاه آنها رسید و از همایون خواست تا هرچه زودتر قلمرو سلطان را ترک کند. در همان دقایقی که همایون با ناامیدی به آینده تیره و تارش می اندیشید، سواری خسته و خاک آلود به اردوگاه رسید او کسی نبود جز «بایرام بیگ» سردار شجاع همایون که پس از آخرین جنگ با شیرشاه، ناپدید شده بود و خود را به پادشاهش رسانده بود.بایرام بیگ یک جنگجوی ایرانی بود که چند سال پیش از آن به امید ثروتمند شدن راهی هند شده بود و با جنگیدن در سپاه بابُر و همایون تا مقام فرماندهی سپاه بالا رفته بود. بایرام بیگ به امپراتور پیشنهاد کرد به کشور زادگاه او ایران، پناهنده شود؛چون مطمئن است شاه تهماسب(پسر شاه اسماعیل اول)، دومین پادشاه صفوی از ملاقات با او بسیار خوشنود خواهد شد.همایون با توصیه بایرام بیگ راهی ایران شد و در قزوین با شاه تهماسب دیدار کرد. شاه تهماسب به همایون پیشنهاد کرد مذهب شیعه را بپذیرد در برابر، او نیز دوازده هزار سرباز در اختیار همایون می گذاشت تا سلطنتش را باز پس گیرد.همایون پذیرفت و پیرو مذهب شیعه شد، شاه نیز فرمان داد دوازده هزار سپاهی برگزیده را برای اعزام به هند آماده کنند.همایون هنگامی که به اقامتگاهش بازگشت، الماس کوه نور و یاقوت هایی را که همراه داشت در جعبه ای که از صدف ساخته شده بود گذاشت و برای پادشاه ایران ببرد. همایون هنگامی که نگاه شگفت زده سردارش را دید گفت:«نمی‌خواهم مدیون پادشاه باشم. این جواهرات هر کمکی که به من بکند جبران خواهد کرد.»بایرام بیگ به قصر بازگشت و جعبه صدفی را به شاه تهماسب تقدیم کرد. کوه نور در ایران ماند و همایون راهی هند شد. دوازده هزار سرباز ایرانی به همایون کمک کردند تا شیرشاه را در دهلی به سختی شکست دهد و دوباره برتخت امپراتوری تکیه بزند. اما کوه نور در ایران ماندگار نشد. در مرکز و جنوب هند، علاوه برحکومتهای کوچک و پراکنده، پنج پادشاهی بزرگ تر هم بر مناطقی از شبه قاره فرمان می راندند، دکن، بیدار، احمدنگر، بیجاپور و گلکنده نام این پنج حکومت بودند. فرمانروایان بیجاپور و گلکنده پیرو مذهب تشیع بودند و در سال ۱۵۴۷ میلادی برهان نظام، پادشاه احمدنگر، نیز تصمیم گرفت مذهب تشیع را قبول کند. شاه تهماسب هنگامی که این خبر را شنید به اندازه ای خوشحال شد که دستور داد کوه نور را به عنوان پاداش برای برهان نظام شاه بفرستند. کوه نور دوباره به هند بازگشت اما فردی به نام مهتار جمال از طرف شاه تهماسب مأمور بود این هدیه را به دست پادشاه احمدنگر برساند او در برابر ارزش الماس وسوسه شدو آن را به تاجری فروخته و ناپدید شد. نه مأموران شاه تهماست توانستند مهتار جمال را پیدا کنند و نه سربازان پادشاه احمدنگر.(سرگذشت استعمار ج 7ص21)قسمت هفتاد و شش: تاجر انگلیسیهنوز مدتی از به تخت نشستن دوباره همایون نگذشته بود که درباریان از به خدمت گرفتن یک بازرگان فرنگی در قصر شاهی خبر دادند؛ این بازرگان یک نفر انگلیسی به نام لیدز بود که پس از رهایی از زندان هلندی‌ها در جنوب هند و سرگردانی فراوان به دهلی رسیده، شغلی را در دربار پیدا کرده بود.دو تاجر دیگر هم با او به دست هلندی‌ها زندانی شده بودند که هرکدام سرنوشت متفاوتی پیدا کردند. این سه تاجر، نخستین انگلیسی هایی نبودند که به هند رسیدند. پیش از آنها یک جهانگرد انگلیسی به نام سِر توماس استیفنر به هند رسیده بود که توصیف‌های او از ثروت هند بسیاری از انگلیسی‌ها را شیفته هند کرده بود سه سال بعد، در ۱۵۵۳ میلادی سه بازرگان انگلیسی به نام‌های رالف فیتیچ، جیمز نیوبری و لیدز از راه خشکی راهی هند شدند.اما هلندی هایی که در هند مشغول تجارت بودند و به نام دفتر تجاری پایگاهی را در آنجا تأسیس کرده بودند هر سه تاجرانگلیسی را ربودند، ثروتشان را از چنگشان بیرون کشیدند و در زندان خودشان از آن‌ها پذیرایی کردند. سه تاجر انگلیسی هنگامی که از بند هلندی‌ها رهایی پیدا کردند، فقیر و درمانده در شهرهای هند آواره شدند تا راه نجاتی پیدا کنند. رالف فیتیچ پس از مدت‌ها پرسه زدن در هند، از آوارگی خسته شد و به کشورش برگشت.جیمز نیوبری دکانی باز کرد و به کسب و کاری کوچک سرگرم شد و لیدز، در دهلی در قصر امپراتور گورکانی به کار مشغول شد. او نخستین اروپایی بود که ثروت خیره کننده هند را از نزدیک می‌دید، یکی از شگفتی‌های قصرهای سلطنتی در دهلی تالار تختگاه بود. در این تالار تختی، با قطر زیاد از طلا ساخته شده بود که سایه بانی از طلا و نقره داشت و این سایه بان را دوازده ستون ضخیم طلا بالای تخت نگه می‌داشت. همه بالشهای دورتا دورتخت با الماس و سنگ‌های گران بها زینت داده شده بودند.لیدز به نامه نگاری با انگلستان مشغول شد و بازرگانان وطنش را به سفر به هندوستان تشویق کرد؛ اما او به جای سخن گفتن از معادن الماس گلکنده و ذخیره انبوه طلا در هند از سودآوری تجارت فلفل در جنوب هند می‌نوشت. او کینه هلندی‌ها را در دل داشت و دلش می‌خواست هموطنانش با سماجت، با هلندی‌ها رقابت و دست آنها را از هند کوتاه کنند. تجار انگلیسی بییشتری راهی هند شدند تا با خرید فلفل به پخش کننده اصلی آن در اروپا تبدیل شوند. اما هلندی‌ها انحصار تجارت فلفل را در هند به دست گرفته بودند. آنها تمام محصول را از هندی‌ها می‌خریدند و چیزی باقی نمی ماند که به دست انگلیسی‌ها برسد.هنگامی که تاجران انگلیسی به هلندی‌ها پیشنهاد فروش فلفل دادند، هلندی‌ها به سرعت قیمت‌ها را برای هر کیلو از شش شلینگ به دوازده و سپس شانزده شلینگ رساندند. انگلیسی‌ها نمی‌توانستند با آنها رقابت کنند و باید چاره دیگری پیدا میکردند.(سرگذشت استعمار ج7ص27)قسمت هفتاد و هفت: کاروان دریاییهمایون در سال ۱۵۵۶ میلادی از دنیا رفت و پسرش، اکبر، به جای او نشست. اکبر به صحبت درباره ادیان گوناگون علاقه‌مند بود و روحانیان مختلف در برابر او به بحث با یکدیگر مشغول می‌شدند همین ویژگی باعث شد پای دومین گروه از اروپایی‌ها به دربار دهلی باز شود: کشیشان پرتغالی. این کشیشان امیدوار بودند اکبر را به دین مسیحیت دعوت کنند اکبر با دقت صحبت‌های آن‌ها را شنید اما مسیحی نشد. با این حال کشیشان پرتغالی اجازه پیدا کردند در هند به تبلیغ مسیحیت مشغول شوند. پای کشیشان پرتغالی به سرزمین‌های شمالی شبه قاره هم رسیده بود در حالی که تاجران این کشور در جنوب، روز به روز تجارت خود را، گسترش می‌دادند و به رقابت با هلندی‌ها مشغول بودند، اما یک رقیب دیگر هم به آرامی وارد صحنه می‌شد. انگلیسی‌هایی که از سرسختی هلندی‌ها در نگه داشتن انحصار بازرگانی فلفل به تنگ آمده بودند، در لندن در تالاری که به «فاندرز هال» مشهور بود جمع شدند و با نوشتن نامه ای به ملکه الیزابت از او اجازه خواستند شرکتی را برای تجارت با هند شرقی تأسیس کنند. آنها باید با قدرت بیشتری با رقیبانشان رو در رو می‌شدند. ملکه با اشتیاق به نامه این بازرگانان پاسخ مثبت داد و در سال ۱۶۰۰ میلادی فرمان تشکیل کمپانی هند شرقی انگلستان را صادر کرد. انگلستان در آن سالها، در تسخیر و بهره برداری از سرزمین‌های آن سوی دریاها از بقیه کشورهای اروپایی عقب تربود و کشور فقیری به شمار می‌رفت، پرتغالی‌ها که سال‌ها پیش از انگلستان مناطقی را در جنوب هند تصرف کرده بودند، ملکه الیزابت را «پادشاه ماهیگیران» و رهبر کشوری بی ارزش می‌نامیدند. در آن سال‌ها کف اتاق‌های کاخ ملکه مانند بسیاری از خانه‌های انگلستان با علف پوشیده شده بود و از فرش یا هر پوشش دیگری در آنها خبری نبود تنها تفاوت کاخ ملکه با خانه‌های دیگر آن بود که برخی اوقات کف اتاق‌های او با علف خوشبو و گاهی وقت‌ها با گل تزئین می‌شد. مدت‌ها طول کشید تا انگلستان به ثروتی دست پیدا کند که پادشاه بتواند فرش‌ها و قالیچه‌های ایرانی را در اتاق هایش پهن کند و از علف‌های تر و خشکی که جانورانی در میان آن‌ها می‌لولیدند آسوده شود. نخستین کاروان شرکت هند شرقی انگلستان از پنج کشتی تشکیل شده بود که بزرگ ترین آن ها« اژدهای سرخ » نام داشت. این ناوگان در اول ژانویه ۱۶۰۱ میلادی به سوی اقیانوس هند به راه افتاد. فرماندهی ناوگان به عهده یک دریانورد باتجربه به نام « جیمز لنکستر » بود. کاروان انگلیسی هنگامی که به مقصد رسید ، متوجه شد که نه می‌تواند چیزی بفروشد و نه چیزی بخرد. مردم بومی به در و پنجره‌های فلزی، لباسهای پشمی و بقیه کالاهای انگلیسی نیاز نداشتند و از سویی ادویه خود را به پرتغالی‌ها فروخته بوخته بودند. ناخدا لنکستر برای فرار از این وضعیت فقط یک راه پیش رو داشت:نابودی رقیب به هر قیمتی. انگلیسی‌ها در یکی از گذرگاه‌های دریایی در کمین پرتغالی‌ها نشستند و همین که ناوگان آنها نزدیک شد حمله را آغاز کردند. پرتغالی‌ها که غافلگیر شده بودند تسلیم شدند، کشتی هایشان به دست انگلیسی‌ها غارت شد و تمام انبارهایشان که انباشته از فلفل بود به تاراج رفت. نخستین کاروان تجاری کمپانی هند شرقی با فلفل‌هایی که از پرتغالی‌ها دزدیده بود در هشتم ماه می‌۱۶۰۳ میلادی به لندن رسید. وزن این فلفلها 468182 کیلو بود که در بازار لندن با قیمت خوبی به فروش رسید و جیمز اول پادشاه انگلستان، که جانشین ملکه الیزابت شده بود به ناخدا لنكستر لقب«سِر» اعطا کرد. دریانوردان کمپانی در سفرهای دوم و سوم توانستند به جای سرقت از رقیبان با بومی‌ها معامله کنند. سود حاصل از سفر دوم ناامیدکننده بود و هر سرمایه گذار فقط دو برابر سرمایه اش سود دریافت کرد!!! اما در سفر سوم کشتی‌ها با محموله ای از تخم گشنیز بازگشتند که آن را به قیمت ۲۹۴۸ لیره استرلینگ خریده بودند و در لندن به مبلغ ۳۶۲۸۷ لیره استرلینگ یعنی دوازده برابر قیمت خرید به فروش رساندند.(سرگذشت استعمار ج7ص30)قسمت هفتاد و هشت: سگ و پلنگدر روزهایی که پای انگلیسی‌ها هم به هند باز می‌شد، اکبر از دنیا رفت و پسرش جهانگیر جانشین او شد. جهانگیر در ۲۱ اکتبر ۱۶۰۵ میلادی بر تخت نشست و از همان روزهای نخست پادشاهی اعلام کرد که از تمام لذتهای سلطنت به جز«جامی از شراب و رانی از جوجه»به چیز دیگری نیاز ندارد. او خوشگذران ترین پادشاه گورکانی بود و البته بعضی از لذت جویی های دیگرش را از قلم انداخته بود، او عاشق شکار و کشیدن تریاک هم بود. آن روزها، اخبار حمله کشتی های پرتغالی به کشتی های زائران هندی، پی درپی به دربار می‌رسید. اما هیچ نشانه ای از خشم و انتقام جویی امپراتور دیده نمی شد. حتی هنگامی «ویلیام هاوکینز»قصد دیدار با او را دارد دقیقاًنمی دانست انگلیسی‌ها چه ارتباطی با پرتغال دارند قدرت دریایی کدام یک بیشتر است. کشتی هاوکینز در ۱۶۰۸ میلادی به هندوستان رسید. او باید نامه جیمزاول، پادشاه انگلستان ، را به جهانگیر می‌رساند. پرتغالی‌ها تلاش کردند از رسیدن آنها به خشکی جلوگیری کنند و حتی چند نفر از همراهان هاوکینز را زندانی کردند اما ناخدای انگلیسی به هرزحمتی بود از کشتی پیاده شد و هنگامی که تلاش کرد کالاهای انگلیسی را در سورات به فروش برساند، حاکم محلی بیشتر آن‌ها را به عنوان هدیه تصاحب کرد!هاوکینز برای دیدار با جهانگیر به طرف پایتخت به راه افتاد و در ملاقات با امپراتور متوجه شد امضای قرارداد با او کاری بسیار دشوار است، چون جهانگیر عادت نکرده بود خود را به قراردادی پایبند بداند. هاوکینز مجبور شد به انگلستان بازگردد. اما چهار سال بعد، در ۱۶۱۲ میلادی انگلیسی‌ها به چیزی که می‌خواستند دست پیدا کردند. کشتی های کمپانی با ناوگان پرتغال در اقیانوس هند درگیر شدند و به سختی آن‌ها را شکست دادند. جهانگیر از شنیدن این خبر بسیار خوشحال شده بالاخره کسی پیدا شده بود که وظیفه او را در حمایت از کشتی های زائران مکه انجام دهد. پس از این پیروزی، شرکت هند شرقی نماینده ای را به نام«ویلیام ادواردز»به دربار جهانگیر فرستاد. ادواردز یک سگ بولداگ انگلیسی را با صورت پهن، دم کوتاه و پوست قهوه ای روشن به جهانگیر هدیه کرد امپراتور این سگ را با یک پلنگ به جنگ وادار کرد، سگ انگلیسی زخم های کاری به پلنگ وارد کرد و او را فراری داد. جهانگیر به شدت ذوق زده شد و پیروزی سگ بر پلنگ را نشانه ای از پیروزی انگلستان بر پرتغال دانست و به سرعت فرمانی را برای حاکم سورات ارسال کرد؛کمپانی اجازه تجارت در سورات را پیدا کرده بود، فرمانی که کمپانی سالها در انتظار آن بود. کمپانی می‌خواست از فرصتی که پیش آمده بود بیش از این‌ها بهره برداری کند، برای همین از دولت انگلستان خواست تا سفیر ویژه ای را به دربار جهانگیر اعزام کند، تا آن روز کمپانی فرستادگانی را از طرف خود به دربار روانه نکرده بود. پادشاه انگلستان مردی به نام «سر توماس رو»را به عنوان اولین سفیر کشورش در هند انتخاب کرد. او با غروری عجیب وارد بندر سورات شد و هنگام پیاده شدن از کشتی دستور داد توپ های کشتی به افتخار او چهل و هشت گلوله شلیک کنند سر توماس در دربار جهانگیز نیز با همین رفتار مغرورانه حاضر شد. او مأمور بود که قدرت کشورش را به رخ امپراتور بکشد. هدیه او برای امپراتور یک تابلوی نقاشی بود که ادعا میکرد برجسته ترین هنرمندان انگلستان آن را خلق کرده اند، آن هم در شیوه ای که ویژه نقاشان اروپایی است، چند روز پس از نخستین دیدار، جهانگیر، سِر توماس را احضار کرد و شش تابلوی نقاشی را که شبیه تابلوی اهدایی او بودند در برابرش به نمایش گذاشت و از او خواست تابلوی اصلی را پیدا کند. سر توماس، چندین بار از مقابل ردیف تابلوها گذشت. جزئیات آن‌ها را با هم مقایسه کرد و سرانجام درحالی که هنوز مطمئن نشده بود، تابلوی اصلی را به جهانگیر نشان داد. امپراتور که تردید و دودلی مرد انگلیسی را می‌دید، زیرکانه لبخندی زد و گفت:«پس متوجه شدید که نقاشان ما توانایی و هنر نقاشان اروپایی را ندارند!». سر توماس می‌دانست که جهانگیر بیشتر وقت خود را به شراب خواری، شکار و تماشای کار نقاشان دربارش میگذراند. او بارها از مرد انگلیسی خواسته بود توانایی اش در شراب خواری را هم به نمایش بگذارد. بالاخره سِر توماس توانست فرمان جدیدی را برای کمپانی از جهانگیر بگیرد. این فرمان آزادی های بیشتری را به کارکنان کمپانی می‌داد. آنها می‌توانستند با سلاح وارد خاک هند شوند، ساختمان هایی در هند بسازند و در درگیری و اختلافی با یکدیگر داشتند، دستگاه قضایی هند حق دخالت نداشت. این فرمان، زمینه های خودمختاری کمپانی را در هند فراهم آورد. شیوه برخورد سِرتوماس با هندی‌ها برای نشان دادن قدرت انگلستان، ثمربخش بود. مدتی بعد، در سال ۱۶۲۷ میلادی، جهانگیر از دنیا رفت و پسرش، شاه جهان جانشین او شد.(سرگذشت استعمار ج7 ص35)قسمت هفتاد و نهم: پسر روغن فروش اصفهانیدر سال 1570 میلادی یک جوان ایرانی وارد حیدرآباد در جنوب هند شد. جوانی که قرار بود سرنوشت او به دربار امپراتور هند و بازی‌های سیاسی این کشور گره بخورد، این جوان، محمد سعید نام داشت. پدر محمد سعید یکی از اهالی اردستان بودکه در اصفهان زندگی می‌کرد. محمد سعید، هم در همین شهر به دنیا آمد. شغل پدر روغن فروشی بود، کاری که چرخ خانواده را به سختی می‌چرخاند. بسیاری انتظار داشتند محمد سعید هم در دکان پدر به کار مشغول شود و روزی جای او را بگیرد؛ اما محمد سعید که شاهد تهیدستی پدر بود و هوش و استعدادی سرشار داشت به شغل دیگری فکر می‌کرد. در شانزده سالگی در مغازه یک جواهرفروش اصفهانی به کار مشغول شد. این جواهرفروش هر سال اسب‌های اصیل ایرانی را به حیدرآباد مرکز گلکنده هند می‌برد و با الماس‌های آن شهر مبادله میکرد. گُلکُنده، صاحب یک پادشاهی مستقل در جنوب هند بود. پادشاهان این منطقه مذهب شیعه داشتند همین وضعیت، بسیاری از ایرانی‌ها را به این شهر می‌کشاند. محمدسعید پس از سال‌ها خدمت در دکان جواهرفروشی در یکی از سفرها با استادش راهی هند شد مرد جواهرفروش در این سفر نیز تعدادی اسب را با الماس معاوضه کرد و به ایران برگشت؛ اما محمدسعید در حیدرآباد ماندگار شد. محمدسعید در این شهر هم به عنوان شاگرد یک جواهرساز به کار مشغول شد، اما به سرعت زیر و بم‌های تجارت الماس را آموخت و صاحب دستگاه و دکان مستقلی شد. هوش و زیرکی عجیبش باعث شد در زمانی کوتاه ثروتش را چند برابر کند و مدتی بعد با اجاره کردن چند معدن الماس به بازرگانی مشهور تبدیل شود. چهار سال پس از ورود به هند تصمیم گرفت خودش را به دربار گلکنده نزدیک کند. پادشاه گُلکُنده عبدالله قطب شاه نام داشت و وزیر دارایی اش فردی ایرانی به نام شیخ محمدبن خاتون بود. محمد سعید با هموطنان ارتباط گرفت و از او خواست شغلی را در دربار برای او دست و پا کند. شیخ محمد که آوازه زرنگی و زیرگکی محمدسعید را شنیده بود. او را به عنوان رئیس بایگانی سلطنتی منصوب کرده شغلی که مهم نبود اما به او اجازه می‌داد از اسرار دربار آگاه شود. دو سال بعد محمد سعید با نمایش لیاقت خود به عبدالله قطب شاه به عنوان حاکم بندر«ماشیلی پنتام»منصوب شد. این شهر بزرگ ترین بندر گُلکُنده بود و به خاطر تجارت پارچه‌های کتان، چیت و چاوار شهرت داشت. حکومت محمدسعید در این شهر هم با رضایت پادشاه همراه بود و در سال ۱۶۳۷ به دربار احضار شد. محمد سعید با هدایایی فراوان که در میان آنها چند فیل سیلانی که به زیبایی آراسته شده بودندبه چشم می‌خورد راهی قصر پادشاه شد. قطب شاه، محمدسعید را در پایتخت نگه داشت و او را به سمت «سرخیلی» منصوب کرد. این سمت چند مسئولیت اداری و نظامی را شامل می‌شد و دارنده آن یکی از بزرگان کشور به شمار می‌رفت. نخستین اقدام محمدسعید در پایتخت، ساختن بنایی چهار طبقه و زیبا برای «حیات بخش بیگم»مادر پادشاه بود که آن را حیات محل نامیدند. پس از مدتی شیخ محمد ابن خاتون، حامی همیشگی محمدسعید به عنوان صدراعظم گُلکُنده منصوب شد و شغل پیشین او، یعنی وزارت دارایی، به محمدسعید تعلق گرفت در همین زمان در جنوب، انگلیسی‌ها توانستند سرزمین وسیعی را در ساحل شرقی شبه قاره هند در اختیار بگیرند. این منطقه در قلمرو فرمانروایی احمدنگر یکی دیگر از پادشاهی‌های مستقل جنوب هند بود که در همسایگی گلکنده قرار داشت. انگلیسی‌ها از پادشاه احمدنگر اجازه گرفتند در این منطقه قلعه ای بسازند و از آن برای تجارت در ساحل شرقی هندوستان استفاده کنند. این قلعه به دژ سن جرج مشهور شد. اطراف این قلعه نیز شهرکی ساختند که پس از مدتی«مَدرَس» نام گرفت. این قطعه زمین بزرگ، نخستین جایی بود که انگلیسی‌ها در هند به تملک درآوردند. حضور انگلیسی‌ها در نزدیکی مرزهای گُلکنده حساسیت عبدالله قطب شاه را برانگیخته نکرد؛ او دراندیشه کشورگشایی و جنگ با حاکم میسور، یکی دیگر از حکومت‌های مستقل جنوب هندبود. قطب شاه به میسور لشکرکشید، به آسانی آنجا را فتح کرد و حکمران مخصوص خودش را در آنجا به کار گماشت. این حکمران کسی نبود به جز محمدسعید اصفهانی. اکنون محمدسعید به قدرت و ثروتی رسیده و بود که حد و اندازه نداشت؛ افزون بر چهار هزار سربازی که قطب شاه در اختیارش گذاشته بود، یک ارتش خصوصی هم تأسیس کرده بودکه پنج هزار نیروی سوار و بیست هزار سرباز پیاده داشت، با توپخانه ای بسیارقوی، سیصد فیل جنگی و چهارصد شتر نیز این ارتش را همراهی میکردند اما هیچ یک از اینها به اندازه معادنی که در قلمرو فرمانروایی محمدسعید قرار داشتند، اهمیت نداشت؛ معادن بزرگ الماس. همه این معادن به پادشاه تعلق داشتند شایع بود که او صاحب 233 کیلوگرم الماس است.(سرگذشت استعمار ج7 ص41)قسمت هشتاد: رشک شاهپیشرفت، قدرت و دارایی محمدسعید، شک و حسادت عبدالله قطب شاه را برانگیخته کرد و او را برای مذاکره ای مهم به پایتخت احضار کرد. در پایتخت، حیات بخش بیگم، مادر شاه، به محمدسعید اطلاع داد که پسرش قصد دارد او را مسموم یا نابینا کند. محمدسعید، پیش از این با ساختن بنای زیبای حیات محل، این زن را مدیون خودش کرده بود. محمد سعید به سرعت به میسور بازگشت و برای اتحاد با پادشاه بیجاپور و فرمانروای دکن وارد مذاکره شد. مدتی بود که دکن به دست امپراتوری گورکانی فتح شده بود و حاکم دکن که شاهزاده اورنگ ریب، پسرشاه جهان، امپراتور گورکانی بود. پادشاه بیجاپور به نامه او پاسخی نداد ؛ اما اورنگ زیب هنگامی که نامه محمدسعید را خواند همه توصیف‌های جاسوسانش را درباره او به خاطر آورد:«او کشوری پرجمعیت را دست دارد ؛ با قلعه‌ها، بندرها و معدن‌های طلا و الماس. هرچند که مقام او با یک وزیر برابر است اما از عظمت یک پادشاه چیزی کم ندارد.»اورنگ زیب درخواست کمک محمدسعید را همراه توصیف‌هایی که از او شنیده بود به دهلی، دربار شاه جهان فرستاد و به امپراتور تأکید کرد که از وجود این ایرانی می‌توان بهره‌های فراوانی برد. شاه جهان در نامه ای بر پشتیبانی خود از محمد سعید تأکید کرد و در پیامی تهدیدآمیز به عبدالله قطب شاد سلطان گُلکُنده از او خواست بخشی از اموال محمد سعید که مصادره کرده بود به او بازگراند. قطب شاه به تهدید شاه جهان توجهی نکرد و شاهزاده اورنگ زیب در پاسخ به این گستاخی، سپاهش را از دکن به سوی حیدرآباد به حرکت درآورد. از سویی محمدسعید نیز با ارتش نیرومندش از میسور به طرف حیدرآباد به راه افتاد تا هر دولشکر، دراتحاد با یکدیگر حیدرآباد را محاصره کنند. در همین زمان انگلیسی‌ها پیغام را برای محمدسعید ارسال کردند؛ آن‌ها توپخانه نیرومند خود را تحت فرمان محمدسعید می‌گذاشتند، در مقابل او هم باید در خلیج بنگال، زمین‌هایی را به انگلیسی‌ها می‌بخشید. محمدسعید با این معامله موافق بود ؛ انگلیسی‌ها نخستین جای پا را در خلیج بنگال به دست آوردند و ده پایگاه در این منطقه ساختند. حضور آنها در خلیج بنگال زمینه ساز پیروزی‌های بسیار بزرگی در سالهای آینده بود. حیدرآباد در محاصره محمدسعید و اورنگ زیب بود که عبدالله قطب شاه با فرستادن پیکی به دربار شاه جهان از او تقاضا کرد با دریافت گنجینه‌های بزرگی از طلا و الماس از محاصره شهر دست بردارد. سفیر گلکنده در دهلی نیز با پرداخت رشوه به بعضی از درباری‌ها از آنها می‌خواست تا نظر شاه جهان را درباره تسخیر حیدرآباد عوض کنند. سرانجام شاه جهان از جنگ منصرف شد و به اورنگ زیب دستور داد از محاصره شهر دست بردارد. اورنگ زیب و محمدسعید، با بی میلی، سربازان خود را از اطراف حیدرآباد عقب کشیدند. محمدسعید آماده حرکت به سمت میسور بود که فرمان جدیدی از شاه جهان رسید؛او باید به دهلی می‌رفت و به عنوان وزیر اعظم امپراتور انجام وظیفه میکرد. سرنوشت مسیر تازه ای را پیش پای او گشوده بود. شاه جهان به دنبال جدا کردن شهر قندهار از ایران بود؛ شهری که سپاهیان امپراتوری صفوی با قدرت از آن دفاع میکردند. شاه جهان معتقد بود فقط مکر، حیله و زیرکی این ایرانی در برابر قدرت هموطنانش کارسازخواهد بود. محمدسعید به طرف دهلی به راه افتاد ؛ درحالی که هدایای ارزشمندی را برای سپاسگزاری از شاه جهان به همراه داشت. محمد سعید، نخست دویست زنجیر فیل را به شاه جهان تقدیم کرد، سپس هزار سکه طلا را به او پیشکش کرد، هدیه بعدی اش تعداد بی شماری از سنگ‌های قیمتی همچون لاجورد، عقیق یمانی، عقیق سرخ، سنگ زمرد و یاقوت بود. محمدسعید می‌خواست آخرین هدیه را با دست‌های خود به امپراتور تقدیم کند. درحالی که جعبه کوچکی را دست داشت به تخت نزدیک شد و در برابر چشمان امپراتور در جعبه را باز کرد؛ درخشندگی بی همتایی چشمان شاه جهان را خیره کرد؛ الماسی درشت درون جعبه بود؛الماسی به وزن ۱۸۲ قیراط . . . کوه نور دوباره به دربار دهلی بازگشته بود... . از زمانی که مهتار جمال، کوه نور را در احمدنگر فروخته بود، ۱۱۰ سال میگذشت، هیچکس نمی داند در این مدت این الماس چند بار خرید و فروش و دست به دست شده بود تا در گُلکُنده به دست محمدسعید، بزرگ ترین تاجر الماس آن روزهای هند رسیده بود ...(سرگذشت استعمار ج7 ص46)قسمت هشتاد و یک: بندر حقلیشاه جهان در اندیشه حمله به قندهار بود و فرمانده سپاه را هم از پیش معین کرده بود: محمدسعید اصفهانی. اما محمدسعید نمی خواست با صفویان بجنگد چون کشتی‌های او، انحصار تجارت بین گلکنده و خلیج فارس را در اختیار داشتند و این تجارت در جنگ لطمه می‌خورد اگر با صفویان درگیر می‌شد. محمدسعید تلاش کرد توجه شاه جهان را به ثروت جنوب هند جلب کند:«سنگهای قیمتی جنوب ارزشمندتر از صخره‌های قندهار هستند.» و از طرفی تأکید می‌کرد «تا زمانی که اقتدار اعلی حضرت از کوه‌های هیمالیا در شمال هند تا سواحل جنوب گسترش پیدا نکرده، نباید آسوده بنشینند.» شاید اشاره محمدسعید به مناطقی بود که پرتغالی‌ها از صد سال پیش در شمال شرقی هند در اختیار داشتند. شاه جهان با اقتدار بر تخت نشسته بود؛ اما اخباری که از بندر حقلی، در ایالت بنگال، در سواحل شمال شرقی هند می‌رسید خوشایند نبود. پرتغالی‌ها که به بهانه تجارت نمک و تنباکو در این بندر مستقر شده بودند پس از مدتی با ترساندن تجار محلی از سلاح‌های آتشین، شروع به گرفتن مالیات از آنها کرده بودند. تجارت برده، فعالیت تازه پرتغالی‌ها در این بندر بود، آنها کودکان و زنان هندی را می‌دزدیدند و به دزدان دریایی می‌فروختند. پرتغالی‌ها در آخرین تلاش برای آدم ربایی، به روستایی در شرق بنگال حمله کردند و تعدادی از زنان این روستا را با خود بردند. خبر حمله به این روستا، شاه جهان را خشمگین کرد؛ او باید حداقل قدرت خود را در تمام شمال شبه قاره به اثبات می‌رساند. شاه جهان یکی از سرداران خود را به نام قاسم خان با سپاهی بزرگ به طرف بندر حقلی فرستاد. این لشکر، با آنکه پرتغالی‌ها از پشتیبانی توپخانه ای بسیار قوی برخوردار بودند، سرانجام بندر حقلی را تصرف کرد و بسیاری از پرتغالیها را به اسارت گرفت. شکست پرتغالیها در حقلی، با شکست‌هایی که از رقیبان اروپایی خود در نقاط دیگر شبه قاره هند تحمل کردند همراه شد؛ مدتی بعد هلندی‌ها نیز جزیره سیلان را از چنگ آنها بیرون کشیدند. سرانجام آنها توانستند فقط در چهار نقطه هند پایگاه‌های خود را حفظ کنند؛ بندرهای بمبئی، گوا، دامان و دیو. اما بمبئی نیز باید به شکلی دیگر از دست آنها خارج می‌شد. در سال ۱۶۶۱ میلادی پادشاه پرتغال به انگلستان پیشنهاد کرد که دو کشور در برابر اسپانیا متحد شوند. چارلز دوم، پیشنهاد اتحاد را پذیرفت و قرار شد به نشانه این پیمان دوستی، کاترین، خواهرپادشاه پرتغال با چارلز ازدواج کند. جهیزیه کاترین، شهر بمبئی در ساحل غربی هند بود که به انگلستان تعلق گرفت. چارلز، این بندر را در برابر سالی ده لیره به کمپانی هند شرقی اجاره داد !!!(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی، ج7 ص49)قسمت هشتاد و دوم: فرار از بهشت احمق‌هاپس از اخراج پرتغالی‌ها از حقلی، شاه جهان به اروپایی‌ها اجازه داده بود تحت نظارت حکومت هند در حقلی رفت و آمد و تجارت کنند. با پایان حکومت شاه جهان در سال ۱۶۵۸ میلادی حقلی دوباره دچار آشوب و هرج و مرج شد و جزایر اطرافش به مخفیگاه دزدان دریایی اروپایی تبدیل شد. اورنگ زیب که جانشین پدر شده و بر تخت امپراتوری تکیه زده بود تصمیم گرفت نظم و قانون را به این بندر مهم برگرداند. او یکی از سرداران خود به نام شایسته خان را راهی حقلی کرد. شایسته خان پس از مدت کوتاهی حقلی و اطراف آن را آرام و منظم کرد؛ به گونه ای که بیش از گذشته رونق پیدا کرد. آبادانی و رونق بندر، طمع انگلیسی‌ها را بیش از پیش تحریک کرد. در سال ۱۶۸۶ میلادی، سه مرد انگلیسی مأمور شدند با نوشیدن شراب فراوان و در حالت مستی در خیابان‌های شهر به مغازه‌ها حمله کنند و رهگذران را کتک بزنند. حاکم شهر دستور دستگیری این سه نفر را صادر کرد و رئیس دفتر کمپانی هند شرقی در حقلی، دستور داد، در اعتراض به این اقدام به هر جایی که می‌توانند حمله کنند. انگلیسی‌ها شروع به غارت مغازه‌ها و به آتش کشیدن شهر کردند. شایسته خان عازم حقلی شد. با رسیدن شایسته خان به بندر، انگلیسی‌ها از شهر بیرون رفتند و در کشتی‌های خود پناه گرفتند. انگلیس کاروان بزرگی از کشتی‌های جنگی را به سوی هند اعزام کرد اما بیش از آن انگلیسی‌ها باید بندر سورات را تخلیه می‌کردند. در اکتبر ۱۶۸۸ میلادی، ناوگان انگلیسی به بندر سورات رسید و فرمانده ناوگان از حاکم شهر به خاطر حمله هندی‌ها به بندر حقلی غرامت خواست. حاکم سورات در پاسخ به این درخواست انگلیسی‌ها دستور داد تمام انگلیسی‌های باقی مانده در شهر را دستگیر کنند. فرمانده ناوگان انگلیس هم به کشتی‌های هندی حمله کرد و به بمبئی بازگشت. حاکم سورات نیز در جواب این حمله، دستور داد زندانی‌های انگلیسی را به زنجیر بکشند. چند روز بعد، بخشی از کشتی‌های جنگی انگلیسی از بمبئی به طرف سواحل شرقی هند به راه افتادند. در اول فوریه ۱۶۸۹ میلادی، اورنگ زیب بمبئی را در محاصره نیروهای خود قرار داد و همه انگلیسی‌های آن به دام افتادند. آنها پیغام فرستادند که در صورت اشغال بمبئی، هیچ یک از کشتی‌های هندی در امان نخواهند بود و مسیر زائران هندی به سوی مکه برای همیشه بسته خواهد شد. اورنگ زیب تهدید را جدی گرفت و دست از محاصره برداشت؛در مقابل انگلیسی‌ها هم تعهد کردند به هیچ منطقه ای درهند حمله نکنند. انگلیسی‌ها هنگامی که به بنگال بازگشتند قلعه ای را درساحل شمال شرقی هند به نام ویلیامز برپا کردند. این قلعه به تدریج به یکی از مراکز مهم فعالیت انگلیسی‌ها تبدیل شد و بعدها شهر کلکته در کنار آن بنا شد. اورنگ زیب پس از جنگ با انگلیسی‌ها و گسترده کردن قلمروش در جنوب و شرق شبه قاره به قدرتمندترین پادشاه سلسله تبدیل شده بود. هنگامی که اورنگ زیب در سال ۱۷۰۷ میلادی از دنیا رفت، برابر بود با مرگ اقتدار و صلابت امپراتوری گورکانی. پس از اورنگ زیب، در طول دوازده سال، چهار پادشاه بر تخت نشستند و بعد از مدتی به زیر کشیده شدند. هرج و مرجی که در دربار و پایتخت امپراتوری به وجود آمده بود، بهترین فرصت را برای کشورهای اروپایی، مخصوصاً انگلستان و فرانسه، پدید آورده بود تا جای پای خود را در هند محکم کنند. یکی از این پادشاهان ضعیف، فرخ سیر بود که از سال ۱۷۱۳ تا ۱۷۱۹ میلادی حکومت کرد. در زمان این پادشاه، کمپانی هند شرقی انگلیس نفوذ خود را در دربار هند بیشتر کرد و حتی پزشک مخصوص امپراتور، یکی از کارمندان کمپانی به نام دکتر هامیلتون بود. کمپانی در سال ۱۷۱۷ توانست فرمانی را به امضای فرخ سیر برساند. این فرمان به کمپانی اجازه می‌داد در تمام بندرهای ایالت بنگال به تجارت مشغول باشد، زمین‌های بیشتری را در اطراف قلعه ویلیام اجاره کند و در بمبئی سکه‌های روپیه هند را ضرب کند، در برابر همه این امتیازها کمپانی باید هر سال سیزده هزار روپیه به دربار هند پرداخت می‌کرد. در سال ۱۷۱۹ میلادی پنجمین پادشاه پس از اورنگ زیب به تخت نشست، او که جوان هفده ساله ای بود تمام کارهای حکومت را به دست وزیرانش سپرد و خودش در لذت جویی غرق شد. ضعف امپراتوری هند که روی گنجینه‌های فراوانی نشسته بود، نادرشاه افشار را وسوسه کرد که به این کشور لشگرکشی کند. نادرشاه به تازگی در ایران به قدرت رسیده بود، او توانسته بود افغان‌ها را که سلسله صفوی را سرنگون کرده بودند، از ایران بیرون کند و در غرب ایران عثمانی‌ها را به سختی شکست دهد. نادر برای آنکه شهر قندهار را هم به ایران برگرداند، آن را در محاصره گرفت و هنگامی که گروهی از افغان‌هایی که از شهر گریخته بودند به هند پناهنده شدند، بهانه خوبی برای حمله به این کشور پیدا کرد. حمله ای که انگلیسی‌ها بیشترین سود را از آن بردند.(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی، ج7ص57)قسمت هشتاد و سه: گنج‌های دهلینادرشاه پس از تصرف قندهار گروهی از جوانان و نوجوانان این شهر را وارد ارتش خود کرد. یکی از این نوجوانان، پسری به نام احمد بود که بعدها سرنوشت، او را به سوی الماس کوه نورکشاند. سپاه نادرشاه در یازدهم فوریه ۱۷۳۹ میلادی در منطقه کرنال، در نزدیکی دهلی، با سپاه محمدشاه گورکانی رو در رو شد. جنگ هنگام ظهر آغاز شد و بیش از سه ساعت طول نکشید. شیوه‌های جنگی نادر و آتش شدید توپخانه ایران ارتش هند را به سرعت متلاشی کرد محمدشاه که به جنگ و خونریزی عادت نداشت، به سرعت تسلیم شد و به نشانه تسلیم دو زنجیر فیل برای نادرشاه فرستاد. پشت یکی از فیل‌ها صندوقی پر از جواهر و پشت دیگری یک صندوق سرشار از سکه‌های طلا بود. نادرشاه به هدایای محمدشاه اعتنایی نکرد، اما آماده شد تا به ضیافت شامی برود که محمدشاه در قصرش به افتخار او ترتیب داده بود. در قصر، نادر این بیت از امیرخسرو دهلوی، شاعر فارسی زبان هند، را دید که با خطی طلایی روی دیواری که سراسر آن از مرمر سفید پوشیده بود، نوشته شده:اگر فردوس بر روی زمین است-همین است و همین است و همین استدر وسط تالار، تخت طاووس قرار داشت تختی با طول یک متروهشتاد و عرض یک متروبیست سانتی مترکه با چهارپله به زمین می رسید و با دوازده ستون از طلای ناب نگهداری می شد. ستونهایی که با یاقوت، زمرد و الماس تزئین شده بودند. سایه بان تخت پارچه زربافتی بود که ردیفی از مرواریدهای ظریف حاشیه‌های آن را آرایش کرده بود. بالای سایه بان طاووسی قرار داشت با دم باز شده، تمام اندام طاووس از یاقوت کبود، یاقوت سرخ، زمرد و سنگهای قیمتی ساخته شده بود. محمدشاه سفره رنگینی را هماهنگ با شکوه این تالار عجیب آماده کرده بود، بوی زعفران و ادویه گوناگون از طرف غذاهای متنوع برمی خاست و مشام میهمانان را پر می کرد. هنگامی که محمدشاه از نادر خواست تا صرف شام را آغاز کند نادر دستش را به جیب برد و تکه نان خشکیده ای را بیرون آورد؛ نانی که پس از مدت‌ها به رنگ سبز در آمده بود. نادر به محمدشاه گفت: «این نان دو سال پیش در ایران پخته شده است. سربازان من هم از همین نان می خورند»و به سختی تکه ای از نان را شکست و در دهان گذاشت. محمدشاه کنایه نادر را دریافت کرده بود. سردار پیروز می خواست به امپراتور هند که در لذت و خوشگذرانی غرق بود بفهماند که علت شکست او و پیروزی سپاه ایران چیست. پس از شام، نادر به مذاکره با محمدشاه مشغول شد. امپراتور هند که با پناه دادن به افغان‌ها باعث شده بود سپاه ایران به هند حمله کند باید هزینه این لشکرکشتی را می پرداخت. آنچه نادر می خواست اطلاعاتی بود که از جاسوسانش دریافت کرده بود: تمام خزانه هند، تخت طاووس، نُه تخت جواهرنشان دیگر، ۱۰۰۰ فیل، ۱۷۰۰۰ اسب، ۱۰۰۰۰ شتر، ۶۰۰۰۰ کتاب نفیس، ۱۰۰ نویسنده، ۳۰۰ معمار، ۲۰۰ آهنگر و ۱۰۰ جواهرتراش. محمدشاه چگونه می توانست در برابر درخواست‌های نادر مقاومت کند. او در چنگ شاه ایران اسیر بود و برایش همین کافی بود که نادر قصد نداشت در هند بماند. چند روز پس از ضیافت، به نادر خبر دادند یکی از همسران محمد شاه می خواهد پنهانی با او صحبت کند. نادر در یکی از اتاق‌های قصر به انتظار این زن نشست. زن که صورت خود را پوشانده بود به اتاق آمد و به نادر گفت که می خواهد رازی را برای او آشکار کند. محمدشاه مدتها بود که به این زن بی توجه بود و او، قصد داشت با فاش کردن این راز از او انتقام بگیرد. در خزانه دهلی الماس بسیار بزرگ و بی نظیری وجود داشت که شاه آن را از خزانه خارج کرد تا به دست ایرانی‌ها نیفتد. او این الماس‌ها را در چین‌های دستار بزرگش پنهان کرده است. نادر هنگامی که قصد داشت به ایران بازگردد دستور داد میهمانی بزرگی در کاخ محمدشاه برگزارشود. در این میهمانی حدود یکصد نفر از بزرگان و شخصیت‌های برجسته هند حضور داشتند. نادر شمشیری را که دسته و غلاف آن با سنگ‌های قیمتی تزئین شده بود به کمر محمدشاه بست و دستور داد سکه‌هایی را با نام او ضرب کنند، او با این کار امپراتوری هند را به محمدشاه بازپس داد. سپس هدایایی را به بزرگان هندی تقدیم کرد. در پایان مراسم، نادر از محمدشاه خواست تا مطابق یک رسم قدیمی به نشانه دوستی دستارهایشان را با هم عوض کنند. محمدشاه چاره ای جز اطاعت نداشت؛ دستارش را به نادر داد و دستار نادر را بر سرگذاشت. نادرشاه با اشاره دست پایان مراسم را اعلام کرد و با شتاب به اتاقش برگشت، دستار محمدشاه را از سر برداشت و با احتیاط شروع به باز کردن آن کرد. چند لحظه بعد درخشش الماس درشتی از میان پارچه بلند دستار چشم هایش را خیره کرد... کوه نور دوباره به ایران بازگشته بود...(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی،ج7ص66)قسمت هشتاد و چهار: سردار بیگانهنادرشاه با خالی کردن خزانه هند به ایران برگشت. او نمی دانست با بیرون کشیدن این ثروت هنگفت از هند و زخمی کاری که بر تن ارتش هند زده بود چه خدمتی به اروپایی‌هایی کرده است که به دنبال تصرف هند و نفوذ در بخش های شبه قاره بودند. با حمله نادر، حکومت مرکزی هند بیش از گذشته تضعیف شد و این وضعیت بهترین فرصت برای انگلیسی‌ها و فرانسوی‌ها بود تا حاکمان محلی را که دیگر از پشتیبانی امپراتوری قوی برخوردار نبودند، بترسانند و آنها را زیر نفوذ خود بکشند. اما ثروتی که نادر به ایران آورد، نه برای او خوشبختی آورد و نه برای مردم ایران. نادر پس از آنکه به پسرش شک کرد که در توطئه ای برای قتل او شرکت کرده، او را زندانی و کور کرد. اما کوری فرزندش او را به شدت افسرده و ناامید کرده بود. تندخویی‌اش هر روز بیشتر می‌شد و برای آنکه خشمش را به مردم نشان دهد بار مالیات‌ها را روزبه روز سنگین تر می کرد. رفتار بی‌رحمانه نادر و بهانه جویی‌های او برای کشتار مردم و حتی سران سپاهش، سرداران ایرانی او را به تنگ آورد و سرانجام گروهی از این فرماندهان تصمیم گرفتند او را در اردوگاهی که نزدیک شهر قوچان برپا کرده بود، از پا درآورند. جاسوسان نادر، جزئیات توطئه را به او خبر دادند و نادر که از فرماندهان هموطنش ناامید شده بود، یکی از جوانان افغانی را که فرماندهی سربازان افغان را در سپاه او به عهده داشت احضار کرد. این جوان بیست و سه ساله، احمد نام داشت و همان نوجوانی بود که هشت سال پیش از این در قندهار به سپاه نادر پیوسته بود. نادر از احمدخان خواست تا صبح فردا تمام سرداران ایرانی ارتش او را به بند بکشد. شجاعت این جوان از مدت‌ها پیش توجه و علاقه او را جلب کرده بود. اما توطئه‌گران برخلاف نقشه ای که طراحی کرده بودند منتظر صبح نشدند، شبانه به چادر نادر ریختند و سر او را از بدنش جدا کردند. زنی افغانی که از خدمتکاران نادر بود خبراین واقعه را به احمدخان رساند. احمدخان به سرعت خودش را به چادر نادر رساند. قاتلان شاه که مایل بودند خبر مرگ او در اردو پخش نشود، بی سروصدا چادر را ترک کرده بودند؛آنها تصمیم داشتند سرنادر را برای علیقلی میرزا، برادرزاده و جانشین نادر که در این توطئه با آنها همدست بود، ارسال کنند. احمدخان وارد چادر شد، مهر سلطنتی را از انگشت جنازه بی سر بیرون آورد، بعد به طرف صندوقچه کوچکی که همیشه همراه نادر بود رفت و آن را برداشت؛کوه نور و تعداد دیگری از جواهرات برجسته هند در این صندوقچه بود. احمدخان به طرف چادرهای سربازانش برگشت و ساعتی بعد همراه آن ها، به سوی افغانستان شروع به تاختن کرد. این واقعه در ۲۰ ژوئن ۱۷۴۷ روی داد.(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی،ج7 ص69)قسمت هشتاد و پنجم: درویش مرموزپس از مرگ نادرشاه، افغان‌ها به فکر استقلال از ایران افتادند. آنها به دنبال کسی بودند که قبیله‌ها را متحد کند و کشوری نیرومند بسازد. در شورایی که از بزرگان افغانی تشکیل شد نگاه‌ها به سوی سردار جوانی چرخید که لیاقت و شجاعت خود را در سپاه نادر ثابت کرده بود و با گرانبهاترین جواهر جهان به سرزمینش بازگشته بود. شورای قبایل(لوی جرگه) احمدخان را به عنوان پادشاه افغانستان انتخاب کرد. پس از این، احمدشاه درحالی که الماس کوه نور را روی لباسش نصب می‌کرد به اداره امور کشورش می‌پرداخت. اما چیزی از پادشاهی‌اش نگذشته بود که پای درویش مرموزی به دربار او باز شد. درویشی که از او می‌خواست به هند حمله کند. این درویش صابرشاه نام داشت و به و به پیشگویی های عجیب مشهور بود. درویش صابرشاه به احمدشاه لقب دُر افغان‌ها را داده بود و او را احمدشاه دُرانی خطاب میکرد. او پیروزی بزرگی را برای حمله احمدشاه به هند پیش بینی می‌کرد؛ فتحی عظیم با غنیمت های فراوان، احمدشاه می‌دانست امپراتور گورکانی پس از حمله نادر، دوباره خزانه‌اش را با الماس های جنوب هند پر کرده است و از سویی هنوز در ضعف و ناتوانی به سر می‌برد و توان رویارویی با سپاه او را ندارد. حمله او به هند همان حادثه ای بود که انگلیسی‌ها در انتظار آن بودند. آنها از پادشاهی نیرومند مانند اورنگ زیب زخم های فراوانی خورده بودند و امیدوار بودند که امپراتوری گورکانی هیچگاه به آن روزهای قدرت و اقتدار بازنگردد. پس از ضربه نادر، امپراتور باید زخم دیگری برمی داشت تا نتواند روی پاهایش بایستد؛ آیا درویش مرموز با مأموریتی ویژه به دیدار احمدشاه دُرانی رفته بود؟!! مدتی از دیدار درویش صابرشاه با احمدشاه دُرانی نگذشته بود که این درویش به شهر لاهور، مرکز ایالت پنجاب، وارد شد. پنجاب ایالتی از هند بود که بین افغانستان و دهلی، پایتخت امپراتوری، قرار داشت. درویش مدتی مردم لاهور را به گرد خود جمع کرد، از حوادث مهمی که در آینده رخ خواهد داد صحبت کرد و بسیاری از مردم را شیفته خود کرد.آوازه درویش به قصر حکمران پنجاب نیز رسید. حاکم که آنچه درباره درویش صابرشاه شنیده بود بسیار کنجکاوش کرده بود او را به قصر خود دعوت کرد.صابرشاه در ملاقات با حاکم پنجاب هم به پیشگویی آینده پرداخت و تأکید کرد که در آینده ای نزدیک به قلمرو او حمله خواهد شد و اگر کوچک ترین مقاومتی نشان دهد سرنوشتی بسیار شوم در انتظار او و مردم پنجاب خواهد بود. پیش بینی صابرشاه به زودی از محدوده قصر حکمران هم گذشت و در شهر پیچید. مردم و سربازان منتظر حادثه ای هولناک بودند و هرکس درباره اینکه چه کسی به پنجاب حمله خواهد کرد حدسی میزد. هنگامی که سپاهیان احمدشاه در سال ۱۷۴۸ میلادی به پنجاب نزدیک شدند، نه سربازان روحیه ای برای جنگیدن داشتند و نه حکمران جوان شهر. حاکم پنجاب بدون هیچ مقاومتی تسلیم شد. در همین زمان انگلیسی‌ها مشغول دست و پنجه نرم کردن با یک حریف اروپایی جدید بودند که بیش از پرتغالی‌ها و هلندی‌ها سرسختی نشان میداد. فرانسوی‌ها که پیش از این به این نتیجه رسیده بودند که گسترش تجارت آنها وابسته به نابودی تجارت انگلستان در هند است به مَدرَس، مهم ترین مرکز بازرگانی انگلیسی‌ها در هند حمله کرده و آن را تسخیر کرده بودند. اما دو سال بعد، در ۱۷۴۸میلادی انگلیسی‌ها توانستند مدرس را پس بگیرند. فرانسوی‌ها از این شکست دلسرد نشدند و از شیوه کهنه اروپایی‌ها برای نفوذ بیشتر در هند استفاده کردند، بهره برداری از اختلاف های حاکمان محلی، حکومت ایالت کارناتیک در جنوب و ایالت بزرگ دکن در مرکز، هند به خاطر نزاع بر سر جانشینی حاکمان قبلی خود، در آشوب و هرج و مرج بودند. فرانسوی‌ها در هر دو منطقه از یکی از از مدعیان حکومت پشتیبانی کردند و پس از پیروزی او حکومتش را تحت حمایت و نفوذ کمپانی هند شرقی فرانسه قرار دادند کمپانی هند شرقی انگلیسی که از پیشروی های کمپانی هند شرقی فرانسه به شدت نگران شده بود از دولت انگلستان می‌خواست پادشاه فرانسه را تحت فشار بگذارد تا کمپانی فرانسوی از تهدید انگلیسی‌ها در هند دست بردارد. ترسیدن دربار فرانسه از یک جنگ بزرگ، باعث شد فرانسوی‌ها در سال ۱۷۵۴ میلادی عهدنامه ای را نام «پیمان گودهو» با انگلیسی‌ها امضا کنند، پیمانی که پیشروی آنها را در هند متوقف میکرد؛ اما اختلاف‌ها به پایان نرسید، گویا جنگ بزرگی لازم بود تا همه رقابت‌ها به پایان برسد.(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی،ج7 ص74)قسمت هشتاد و ششم: اروپایی‌ها را لمس نکنیدانگلیسی‌ها با پیمان گودهو توانسته بودند خطر فرانسوی‌ها را در هند کاهش دهند. اما حضور یک حاکم جوان و جسور در ایالت بنگال آنها را نگران کرده بود. سراج الدوله جوانی بود که جانشین پدرش علی وردی خان در بنگال شده بود. علی وردی خان حاکمی زیرک، تیزبین و باتجربه بود و از حیله‌های انگلیسی‌ها برای نفوذ در هندوستان باخبر بود. سرزمین او، بنگال، از حاصلخیزترین مناطق هندوستان بود. رودخانه عظیم گنگ این دشت پهناور را آبیاری میکرد. برنجی که در بنگال کاشته می شد در هیچ منطقه دیگری از هند به دست نمی‌آمد. ادویه، شکر، سبزیجات و روغن بنگال نیز مشهور بود و در رودخانه‌های آن انواع ماهیها صید می شدند.پیداست که چنین منطقه‌ای چقدر اشتهای اروپایی‌ها برای نفوذ در آن یا تصرفش تحریک میکرد. علی وردی خان، غارتگری‌های پرتغالی‌ها را در بندر حقلی و سپس جنگ اورنگ زیب را با انگلیسی‌ها بر سر این شهر ایالتش به یاد داشت. اما او در دورانی بر این منطقه حکومت می کرد که حکومت مرکزی هند به شدت ضعیف شده بود. پیرمرد باتجربه همیشه سعی داشت با اروپایی‌ها با احتیاط برخورد کند.او نه آن قدرها به آن‌ها نزدیک می شد که بتوانند به آسانی او را سرنگون کنند و نه بهانه‌ای به دستشان می داد که بتوانند به بنگال حمله کنند. همیشه می گفت:«اروپایی‌ها شبیه زنبور عسل اند، می توانید از عسل آن‌ها استفاده کنید. اما اگر آن‌ها را لمس کنید شما را می‌گزند!».اکنون علی وردی خان از دنیا رفته بود و پسرش سراج الدوله جانشین او شده بود. سراج الدوله جوان فکر میکرد پدرش بیش از اندازه با انگلیسی‌ها مهربان بوده است.(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی،ج7ص76)قسمت هشتاد و هفت: نبرد در قلعه ویلیامهنوز مدت زیادی از حکومت سراج الدوله نگذشته بود که به او خبر دادند انگلیسی‌ها قصد دارند قلعه ویلیام را گسترش دهند و استحکامات جدیدی برای آن بسازند. این قلعه، همان دژی بود که انگلیسی‌ها پس از صلح با اورنگ زیب توانسته بودند در ساحل بنگال بسازند و بعدها به شهر کلکته تبدیل شد. سراج الدوله در نامه ای به «دریک» فرمانده انگلیسی قلعه از او خواست ساخت‌وساز را متوقف کند. دریک توجهی به درخواست سراج الدوله نکرد و حاکم جوان در چهارم ژوئن ۱۷۵۶ فرمان داد دفتر کمپانی را در شهر قاسم بازار تعطیل کنند و یک روز بعد سپاهش را به سوی قلعه ویلیام به راه انداخت. سربازان سراج الدوله در شانزدهم ژوئن به نزدیکی قلعه رسیدند. انگلیسی‌ها که از جسارت سراج الدوله باخبر بودند و از سویی نمی‌خواستند قلعه را از دست بدهند تصمیم گرفتند زن‌ها و کودکان را به کشتی‌های خود که در نزدیکی ساحل لنگر انداخته بودند منتقل کنند و مردها برای مقاومت در قلعه باقی بمانند. حدود سی کودک و چند زن با قایق به یکی از کشتی‌ها برده شدند. روی عرشه کشتی، یکی از کارمندان کمپانی متوجه شد یکی از زنان پوستی تیره تر از بقیه دارد. این زن، ماری کَری نام داشت و همسر یکی از کارکنان کمپانی بود. گویا او از دورگه‌های هندی.انگلیسی بوده است.کارمندان کمپانی به این زن به خاطر پوست تیره و تفاوت نژادی با انگلیسی‌ها اجازه ماندن در کشتی را ندادند. شیون و التماس‌های او هم تأثیری نداشت و سربازان با قایقی ماری کَری را به ساحل بازگرداندند تا تنها زنی باشد که در کنار بقیه مردان انگلیسی در قلعه ویلیام شاهد جنگ باشد. در هجدهم ژوئن نیروهای سراج الدوله جنگ را آغاز کردند.گلوله باران قلعه بسیار شدید بود.فاصله انگلیسی‌ها از نزدیک ترین پایگاهشان در هند یعنی بندر مَدرَس، بسیار زیاد بود و می‌دانستند پیش از رسیدن نیروهای کمکی، دشمن قلعه را نابود خواهد کرد. دو تن از افسران انگلیسی به بهانه انتقال زنان و کودکان از میدان جنگ گریختند و پس از آن‌ها دریک، فرمانده قلعه، هم با قایقی از ساحل دور شد و حدود صد و هفتاد سرباز و کارمند کمپانی را در قلعه تنها گذاشت. کسانی که در قلعه مانده بودند افسری به نام «هوول» را به عنوان فرمانده انتخاب کردند و به جنگیدن ادامه دادند؛ اما پایداری فایده ای نداشت و قلعه ویلیام در نوزدهم ژوئن به دست سراج الدوله افتاد.(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی،ج7 ص79)قسمت هشتاد و هفت: نبرد در قلعه ویلیامهنوز مدت زیادی از حکومت سراج الدوله نگذشته بود که به او خبر دادند انگلیسی‌ها قصد دارند قلعه ویلیام را گسترش دهند و استحکامات جدیدی برای آن بسازند. این قلعه، همان دژی بود که انگلیسی‌ها پس از صلح با اورنگ زیب توانسته بودند در ساحل بنگال بسازند و بعدها به شهر کلکته تبدیل شد. سراج الدوله در نامه ای به «دریک» فرمانده انگلیسی قلعه از او خواست ساخت‌وساز را متوقف کند. دریک توجهی به درخواست سراج الدوله نکرد و حاکم جوان در چهارم ژوئن ۱۷۵۶ فرمان داد دفتر کمپانی را در شهر قاسم بازار تعطیل کنند و یک روز بعد سپاهش را به سوی قلعه ویلیام به راه انداخت. سربازان سراج الدوله در شانزدهم ژوئن به نزدیکی قلعه رسیدند. انگلیسی‌ها که از جسارت سراج الدوله باخبر بودند و از سویی نمی‌خواستند قلعه را از دست بدهند تصمیم گرفتند زن‌ها و کودکان را به کشتی‌های خود که در نزدیکی ساحل لنگر انداخته بودند منتقل کنند و مردها برای مقاومت در قلعه باقی بمانند. حدود سی کودک و چند زن با قایق به یکی از کشتی‌ها برده شدند. روی عرشه کشتی، یکی از کارمندان کمپانی متوجه شد یکی از زنان پوستی تیره تر از بقیه دارد. این زن، ماری کَری نام داشت و همسر یکی از کارکنان کمپانی بود. گویا او از دورگه‌های هندی.انگلیسی بوده است.کارمندان کمپانی به این زن به خاطر پوست تیره و تفاوت نژادی با انگلیسی‌ها اجازه ماندن در کشتی را ندادند. شیون و التماس‌های او هم تأثیری نداشت و سربازان با قایقی ماری کَری را به ساحل بازگرداندند تا تنها زنی باشد که در کنار بقیه مردان انگلیسی در قلعه ویلیام شاهد جنگ باشد. در هجدهم ژوئن نیروهای سراج الدوله جنگ را آغاز کردند.گلوله باران قلعه بسیار شدید بود.فاصله انگلیسی‌ها از نزدیک ترین پایگاهشان در هند یعنی بندر مَدرَس، بسیار زیاد بود و می‌دانستند پیش از رسیدن نیروهای کمکی، دشمن قلعه را نابود خواهد کرد. دو تن از افسران انگلیسی به بهانه انتقال زنان و کودکان از میدان جنگ گریختند و پس از آن‌ها دریک، فرمانده قلعه، هم با قایقی از ساحل دور شد و حدود صد و هفتاد سرباز و کارمند کمپانی را در قلعه تنها گذاشت. کسانی که در قلعه مانده بودند افسری به نام «هوول» را به عنوان فرمانده انتخاب کردند و به جنگیدن ادامه دادند؛ اما پایداری فایده ای نداشت و قلعه ویلیام در نوزدهم ژوئن به دست سراج الدوله افتاد.(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی،ج7 ص79)قسمت هشتاد و هشت: افسانه حفره سیاهسربازان سراج الدوله، صد و چهل و پنج مرد انگلیسی را به همراه ماری گری، همان زنی که به خاطر پوست اندکی تیره رنگش اجازه سوار شدن به کشتی را پیدا نکرده بود، به اسارت گرفتند. هوول، فرمانده جدید انگلیسی‌ها که اکنون در اسارت بود، ادامه ماجرا را به این شکل روایت میکند:«اتاق کوچکی در قلعه بود به طول شش و عرض سه متر. این اتاق به عنوان زندان سربازان و دریانوردان خطا کار به کار می‌رفت.هنگامی که سراج الدوله با گروه اسیران روبه رو شد، دستور داد همه آن‌ها را در این اتاق کوچک زندانی کنند. با فشار و فریادهای سربازان و تهدید سرنیزه، ۱۴۵ مرد و یک زن وارد اتاقی شدند که مساحت آن فقط هجده متر بود. دو پنجره کوچک روی دیوار غربی اتاق وجود داشت که نور اندکی از آن‌ها به درون می‌تابید. زندانیان به تدریج درهم فشرده تر می‌شدند، کسی نمی توانست بنشیند، آنها در حال ایستاده هم به سختی نفس می‌کشیدند، هنگامی که آخرین نفر در داخل اتاق جا داده شد، سربازان با فشار و به سختی در را بستند. گرمای اتاق به هشتاد درجه سانتیگراد می‌رسید!همه سعی می‌کردند با هر زحمتی هست خود را به پنجره‌ها نزدیک کنند.افراد ضعیف نفس های آخر خود را می‌کشیدند. من همه را به آرامش دعوت کردم و از زندانیان خواستم با بازی«بشین و پاشو » خود را سرگرم کنند و برای لحظاتی هم از خنکی کف سلول لذت ببرند!همه از این نظر استقبال کردند؛با اینکه گروهی از افراد در همان دقیقه های نخست از دنیا رفته بودند.مدتی بعد تشنگی به جان زندانیان افتاد و شروع به التماس کردند، شاید سربازان سراج الدوله به آن‌ها رحم کنند و ظرف آبی برایمان بیاورند؛اما هندی‌ها کاملاً بی‌تفاوت بودند.»روایت هوول بسیار طولانی و هولناک است؛آنها به مدت ده ساعت در این اتاق که آن را حفره سیاه نامیده بودند اسیر بودند، اما شرح درد و زجرآن‌ها جزئیات دردناک فراوانی داشت. صبح روز بعد سراج الدوله اجازه می‌دهد که زندانی‌ها آزاد شوند اما صد و بیست و سه نفر جانشان را از دست داده بودند و تنها بیست و سه نفر به سختی از سلول خارج شدند. سراج الدوله که احساس می‌کرد انگلیسی‌ها را به خوبی تنبیه کرده است آن‌ها را آزاد کرد تا سرنوشت تلخشان را برای بقیه اروپایی‌ها تعریف کنند و در اندیشه تسخیر بنگال نباشند. هوول به انگلستان رفت و خاطرات آن شب هولناک را به صورت کتابی منتشر کرد. این کتاب غوغایی در انگلستان به پا کرد. مردم به شدت هیجان زده شده بودند و از دولت انگلستان می‌خواستند به شکل زجرآوری از سراج الدوله انتقام بگیرد. احساس همدردی مردم انگلستان با هموطنانشان در هند به شدت برانگیخته شده بود، همه از وحشیگری هندی‌ها خشمگین بودند و بسیاری آماده می‌شدند برای به زنجیر کشیدن و کشتن این وحشی‌ها راهی هند شوند. گویا هیچکس نمی پرسید چگونه ۱۴۶ نفر در یک اتاق ۱۸ متری جا شده و بعد به بازی « بشین و پاشو » مشغول می‌شوند! آن هم در حرارت ۸۰ درجه سانتیگراد! جالب اینکه در چنان شرایط دشواری، هوول دماسنج نیز به همراه داشته است. افسانه سرایی هوول مانند کابوسی فراموش نشدنی در ذهن مردم انگلیس باقی ماند. پس از آن اخباری که از کشتار هندی‌ها می‌رسید اعتراض های کمتری را برانگیخته میکرد. کمپانی هند شرقی بیشترین بهره را از داستان حفره سیاه برده بود، اکنون آنها می‌توانستند برای گسترش سرزمین های کمپانی هر قدر که می‌خواهند خشونت به خرج دهند. سال‌ها بعد پس از گسترش شهر کلکته و ویرانی قلعه ویلیام انگلیسی‌ها همچنان یاد و خاطره این حادثه را زنده نگه داشتند. اداره پست کلکته در محلی که زمانی قلعه برپا بود ساخته شد.تابلویی روی دیوار اداره پست نصب شده بود:«این بنا برویرانه های حفره سیاه برپا شده است.» انگلیسی‌ها حتی پس از استقلال هند اصرار داشتند که دولت هند این تابلو را برندارد. تابلو تا سال ۱۹۸۰ میلادی در این محل دیده می‌شد.(سرگذشت استعمارمهدی میرکیایی،ج7ص84)قسمت هشتاد و نه و نود: خیانتهیچکس نمی‌دانست چرا احمدشاه درانی هنگامی که در سال ۱۷۴۸ میلادی پنجاب را تصرف کرد لشکرکشی اش را به سوی دهلی ادامه نداد. احمدشاه نُه سال صبر کرد و در ژانویه ۱۷۵۷ سپاهش را به سوی دهلی به حرکت درآورد؛درست در زمانی که انگلیسی ها برای گرفتن انتقام از سراج الدوله به بنگال لشکر کشیدند. آیا همزمان بودن این حمله کاملاً اتفاقی بوده است؟ آیا این بار هم صابرشاه، همان درویش مرموز،به سراغ احمدشاه درانی آمده بود؟ احمدشاه به آسانی دهلی را تصرف کرد.در کاخ امپراتور گورکانی مقیم شد و سکه هایی را به نام خود ضرب کرد. او یک ماه در دهلی ماند و هنگامی که تهاجم انگلیسی ها به بنگال به پایان رسید، دهلی را ترک کرد و به افغانستان برگشت. انگلیسی ها یکی از فرماندهانشان را به نام رابرت کلایو مأمور حمله به بنگال و گرفتن انتقام از سراج الدوله کردند. رابرت کلایو، پیش از این سربازان انگلیسی را در جنگ با فرانسوی ها رهبری کرده و پیروزی های بزرگی به دست آورده بود. او اکنون مأموریت داشت قلعه ویلیام را دوباره تسخیر کند،انتقام فاجعه سیاه چال را از سراج الدوله بگیرد و سپس تمام سرزمین بنگال را تصرف کند. در ژانویه ۱۷۵۷ میلادی کاروان بزرگی از ناوهای انگلیسی به ساحل بنگال رسید و آتشبازی روی قلعه ویلیام را آغاز کرد. شدت آتش توپخانه به اندازه ای بود که قلعه به سرعت تسلیم شد و کلایو آن را به عنوان پایگاه خود برای ادامه حمله به بنگال انتخاب کرد.فرمانده انگلیسی در قدم اول شروع به مذاکره با طایفه های مختلفی کرد که پیرو مذهب هندو بودند. این مذهب از ادیان کهن سرزمین هند بود و پیروان آن در کنار مسلمانان بیشتر ساکنان هند را تشکیل می دادند.او تلاش می‌کرد از اختلاف مذهبی هندوها با سراج الدوله که فردی مسلمان بود بهره برداری کند. کلایو در این راه موفق بود و توانست تعداد زیادی از هندوها را در کنار سربازان انگلیسی مسلح کند. حضور تفنگداران هندی در کنار سربازان انگلیسی پس از این نیز در جنگ های مختلف ادامه پیدا کرد،گویا جنگیدن در کنار اروپایی ها برای این افراد هیچ اهمیتی نداشت؛ گروهی از آن ها به خاطر پول می جنگیدند و برخی نیز به علت کینه ای که از طوایف دیگر هند داشتند با انگلیسی ها همکاری میکردند. با آنکه هندی های زیادی به ارتش کلایو پیوسته بودند اما او باز هم احساس خطر میکرد و از قدرت سراج الدوله می ترسید، به همین خاطر تصمیم گرفت با نرمش و مذاکره به اهدافش نزدیک شود. او نامه ای به سراج الدوله نوشت و او را مطمئن کرد که نباید هیچ ترسی از انگلیسی ها داشته باشد و آن ها می توانند روابط دوستانه ای داشته باشند؛ اما همزمان با یکی از وزیران سراج الدوله به نام میرجعفر ارتباط برقرار کرد تا اسباب سقوط او را فراهم کند. میر جعفر قول داد بخش بزرگی از سپاه بنگال را به یاری او بیاورد و در مقابل،پس از جنگ به عنوان حکمران منطقه منصوب شود. او همچنین تعهد کرد یک میلیون لیره به عنوان غرامت جنگی به کمپانی هند شرقی بپردازد و پانصد هزار لیره هم به کارمندان کمپانی و شخص کلایو بدهد. کلایو بار دیگر برای سراج الدوله پیغام فرستاد که تمایل دارد یک بار برای همیشه روابطش را با حکومت بنگال سامان دهد و در همان حال سپاهش را به طرف ناحیه «پلاسی» در بنگال به حرکت درآورد؛ بیش از دو سوم سربازان کلایو، هندی بودند. خبر آرایش جنگی انگلیسی‌ها در پلاسی به سراج الدوله رسید و متوجه شد که همه نامه نگاری‌ها حیله ای بیش نبوده است. سراج الدوله برای آنکه جلوی پیشروی انگلیسی‌ها را بگیرد سربازانش را به سوی پلاسی به حرکت درآورده اما پیش از آغاز حرکت به او خبر دادند تعداد زیادی از سربازان تحت فرماندهی میر جعفر اردو را ترک کرده و در کنار انگلیسی‌ها قرار گرفته اند. با وجود این خیانت، سراج الدوله قصد نداشت از مقابل دشمن عقب بنشیند. جنگ در ۲۳ ژوئن آغاز شد؛نبردی سخت و خونین که در همان روز به پایان رسید. سراج الدوله شکست خورد و به روستاهای اطراف گریخت ولی نیروهای میر جعفر که تا چند روز پیش سربازان سراج الدوله بودند او را پیدا کردند و به قتل رساندند. رابرت کلایو در ۲۸ ژوئن، پیروزمندانه وارد مرکز بنگال شد. میر جعفر به عنوان حکمران ایالت بر تخت نشست؛درحالی که فرمانروای واقعی کلایو بود. میر جعفر به کلایو القاب امیرالممالک، ثابت جنگ و سیف جنگ را اعطا کرد! همچنین سی روستا را در بنگال به او بخشید تا روستاییان هندی به عنوان رعیت برای او کشاورزی کنند. تمام این هدایا برای آن بود که ثابت شود میرجعفر حاکم واقعی ایالت است اما قراردادی که او با انگلیسی‌ها امضا کرده بود محتوای دیگری داشت. او اکنون باید یک و نیم میلیون لیره به کلایو می پرداخت، اما آیا فاتح انگلیسی به مبلغ قرارداد راضی بود؟ کلایو تمام خزانه بنگال را می خواست. چند روز بعد حدود دویست قایق کوچک و بزرگ در ساحل مقابل قصر حکمران صف کشیدند. این قایق‌ها انباشته از طلا، نقره، جواهر و ظرفهای قیمتی بودند. ارزش آنها به چهل میلیون پوند می رسید، یعنی بیش از ۱۶ برابر چیزی که در قرارداد ذکر شده بود. بخشی از این غنیمت سرشار به کلایو و افسران زیر فرمانش رسید. چند سال بعد، هنگامی که کلایو به انگلستان برگشت ثروت او را با ارقامی باورنکردنی تخمین می زدند. او هنوز به بیست سالگی نرسیده بود که به عنوان یک منشی ساده راهی هند شده بود. پیش از این دائم از مدرسه فرار می کرد و پدرش قصد داشت او را از خانه اخراج کند. در آن زمان چه کسی فکر می‌کرد او روزی به چنین ثروت عجیبی برسد. کلایو قصر بزرگی را در اطراف لندن خرید و یکی از نوابهای بزرگ لندن شد. نواب لقب کسانی بود که خانواده های ثروتمند و اشرافی نداشتند، آنها آدم هایی عادی بودند که راهی هندوستان می شدند و پس از مدتی با گنج هایی افسانه ای به وطن بازمی‌گشتند و در کنار اشراف، زندگی مرفهی را در پیش می‌گرفتند. جنگ پلاسی، آغاز حکومت رسمی انگلستان در هند به شمار می رود. جنگی که در آن انگلیسی‌ها نخست از اختلاف هندوها با مسلمانان و سپس از اختلاف درباریان بنگال بهره بردند و به پیروزی رسیدند. آنها می دانستند کسانی که به هموطنان خود خیانت کرده اند ممکن است به آنها هم از پشت خنجر بزنند برای همین به شدت مراقب میر جعفر هند بودند. کلایو در نامه ای به رئیس هیئت مدیره کمپانی هند شرقی نظرش را درباره هندی‌ها و نیز حکومت میر جعفر در بنگال این طور اعلام کرد:«من با مردم این سرزمین و طبیعت بی‌مانندش از نزدیک آشنا هستم و با اطمینان می توانم بگویم تمام قلمرو این پادشاهی را با تمام ثروت و توانمندی اش، می‌توان با یک نیروی دو هزار نفری اروپایی تسخیر کرد. هندی‌ها بیش از حد تصور، مردمی تنبل، تن پرور، ترسو و نادان هستند. مطمئن باشید تا وقتی میر جعفر که به کمک ما بر تخت نشسته است به قولش پایبند باشد می‌تواند با خوشی و خرمی به حکومت ادامه دهد. اما شما می‌دانید که این مردم بسیار کوته بین هستند و روش زندگیشان خیانت و دورویی است. بعید نیست که میرجعفر روزی هم علیه منافع ما دست به اقدامی بزند و به دنبال نابودی ما باشد؛ به همین خاطر باید به شدت مراقب او باشیم و آنچنان با قدرت بر او فرمان برانیم که هرگز، حتی در خواب هم، به فکر خیانت و سرکشی نباشد.»انگلیسیها به همین شکل به مدت دو سال مراقب میر جعفر بودند و همین که متوجه شدند تصمیم دارد قدمی برخلاف منافع کمپانی بردارد در سال ۱۷۵۹ میلادی او را از حکومت برداشتند و دامادش، میرقاسم، را به حکومت بنگال منصوب کردند.(سرگذشت استعمار، مهدی میرکیایی،ج7 ص92)قسمت نود و یک: شاه عالمروی کار آمدن پادشاهان ضعیف در دهلی، پس از محمدشاه گورکانی که از نادرشاه شکست خورده بود، همچنان ادامه داشت. احمدشاه و عالمگیر دوم، بعد از محمدشاه به تخت سلطنت نشستند اما توان رودررویی با انگلیسی‌ها، فرانسوی‌ها یا احمدشاه درانی، پادشاه افغانستان، را نداشتند. پس از این دو نفر در سال ۱۷۵۹ میلادی، شاه عالم دوم برتخت نشست. شاه عالم تلاش کرد ارتش امپراتوری را تقویت کند و در سال ۱۷۶۱ میلادی برای اخراج انگلیسی‌ها به بنگال لشکر کشید. در همین سال، احمد شاه درانی، درست مانند خنجری که از پشت به پیکر هند وارد شود، دوباره به دهلی حمله و آن را تصرف کرد. اما شاه عالم از جنگ با انگلیسی‌ها دست نکشید.کمپانی هند شرقی در نزدیکی شهر بیهار با ارتشی که از سربازان انگلیسی و هندی تشکیل شده بود به جنگ با او پرداخت. شاه عالم شکست خورد و به اسارت انگلیسی‌ها درآمد. کمپانی پادشاه را به ایالت «اود» تبعید کرد؛اما او در اینجا هم آرام نگرفت و در سال ۱۷۶۴ میلادی به همراهی حکمران اود به بنگال حمله کرد. شاه عالم در این جنگ هم شکست خورد و دوباره به دست انگلیسی‌ها افتاد. رابرت کلایو، امپراتور اسیر را به امضای فرمانی مجبور کرد که اداره ایالت‌های بنگال و بیهار را به کمپانی ‌می‌داد. سپس شاه عالم را در همان شهر بیهار به تخت سلطنت نشاند و فرمانی را از او گرفت که کلایو را به عنوان نخست وزیر هند هم منصوب کرده بود! یک سال پیش از این دست فرانسوی‌ها هم از هند قطع شده بود. فرانسه و انگلستان که از مدتها پیش در نقاط مختلف جهان، مخصوصاً آمریکای شمالی و هندوستان، با هم رقابت می‌کردند در سال ۱۷۵۶ میلادی کارشان به جنگ کشید. این جنگ که تا سال ۱۷۶۳ ادامه داشت جنگ هفت ساله نامیده شد؛جنگی که با شکست فرانسه پایان یافت. پس از جنگ، فرانسه مجبور شد سرزمین‌های وسیعس را در آمریکا و هند به انگلستان واگذار کند. در هند فقط شهرهای پوندیچری و چاندرانگر در تصرف فرانسه باقی ماند. شش سال پس از این کمپانی هند شرقی فرانسه منحل شد. اکنون تنها انگلیسی‌ها مانده بودند و سرزمین بزرگ هند. یکی از راه‌هایی که آنها برای تسلط بیشتر بر هند به کار ‌می‌بردند استفاده از اصل«داوینی»بود.آنها از حاکمان محلی در برابر رقیبانشان حمایت ‌می‌کردند و حکام نیز برای جبران محبت آن‌ها گردآوری مالیات‌ها را به عهده انگلیسی‌ها می‌گذاشتند. بیشتر مالیات جمع شده به جیب کمپانی هند شرقی انگلیس ‌می‌رفت و بخش کوچکی از آن به حاکم ایالت و امپراتور گورکانی پرداخت می‌شد. انگلیسی‌ها می‌دانستند این امپراتوران ضعیف هنوز هم می‌توانند برای آن‌ها دردسر درست کنند. آن‌ها از سویی باید بر تخت سلطنت ‌می‌ماندند تا بسیاری از حرکت‌های کمپانی رنگ و بوی قانونی بگیرد و از طرفی نباید آن قدرها قوی ‌می‌شدند که بتوانند هندی‌ها را متحد کنند و پای انگلیسی‌ها را از شبه قاره هند قطع کنند. در این زمان کمپانی تنها با دو دشمن سرسخت در هند روبه رو بود؛اولی تیپو سلطان حاکم ایالت میسور و دو‌می‌ماراتاها که در سرزمین‌های وسیعی در غرب هند ساکن بودند.ایالت پنجاب هم در شمال غربی هند، در مرز افغانستان هنوز استقلال خود را حفظ کرده بود. تیپوسلطان، حاکم ‌میسور، بیش ‌از ‌حکمرانان ‌ایالت‌های ‌دیگر ‌از ‌وضعیت ‌سیاسی هند، همسایگان آن و درگیری‌های ‌کشورهای اروپایی باخبر بود. او که چندین بار تلاش کرده بود از اختلاف انگلیسی‌ها با فرانسوی‌ها در اروپا بهره برداری کند، در آخرین تدبیر خود، در اندیشه اتحاد با پادشاه جدید افغانستان علیه انگلیسی‌ها بود.(سرگذشت استعمار، مهدی میرکیایی، ج7 ص96)قسمت نود ‌و ‌دو: کوه نور در قلعه آشوکاحمدشاه دُرّانی در سال ۱۷۷۳ میلادی از دنیا رفت و پسرش تیمور،جانشین او شد. مالک جدید کوه نور مانند پدرش به دنبال کشورگشایی نبود و از سوی او خطری هند را تهدید نمی‌کرد، او پس از بیست سال در ۱۷۹۳ میلادی درگذشت و پسرش، زمان میرزا، به جای او نشست. زمان میرزا که اکنون زمان شاه نامیده ‌می‌شد، برعکس پدر، جاه طلب بود و آرزوهای بزرگی در سر داشت؛ او ‌می‌خواست پا جای پای پدربزرگش بگذارد؛ اما روزگار عوض شده بود. در دوران احمدشاه، انگلیسی‌ها علاقه‌مند بودند که افغان‌ها به هند حمله کنند و امپراتور گورکانی تضعیف شود؛ اما اکنون آنها بر بیشتر مناطق هند مسلط بودند و حمله به هندوستان، تهاجم به منافع آن‌ها بود.هرکس که چشم طمعی به هندوستان داشت بدترین دشمن انگلستان به شمار ‌می‌رفت. تیپو‌سلطان برای همین برای پادشاه جدید، زمان شاه، پیغام فرستاد تا هم‌متحد شوند و به انگلیسی‌ها حمله کنند؛ اما زمان شاه با مشکلات زیادی رودررو بود، قبیله‌های مختلف افغان در رقابت دائمی‌به سر ‌می‌بردند و هرکدام از سران قبیله‌ها به دنبال نشاندن فرد دلخواه خود بر تخت شاهی بودند. یکی از این افراد، محمود، برادر زمان شاه بود‌ که بسیاری از نیروهای نظا‌می‌را با خود همدست کرد و زمان شاه را از کابل فراری داد. زمان شاه، کوه نور و مقداری از جواهرات خزانه را برداشت و با گروهی کوچک به سوی جنوب کشور گریخت. شاه آواره با همراهانش، به سوی شهر پیشاور ‌می‌رفت که شب فرارسید. آنها به قلعه ای رسیدند که به فردی به نام آشوک تعلق داشت. آشوک با روی باز پادشاه را به قلعه دعوت کرد و دستور داد به گر‌می‌ از آنها پذیرایی شود. خوراک دلپذیری برای شاه فراهم شد و بهترین اتاق قلعه را برای آنها آماده کردند. سواران خسته به خواب سنگینی فرورفته بودند‌که نیمه شب با سروصدای سربازان قلعه بیدار شدند. آشوک به حدود دویست سرباز دستور داده بود اقامتگاه زمان شاه را محاصره و او را دستگیر کنند. خبر فتح کابل به دست محمود میرزا، پیش از این به او رسیده بود و اکنون قصد داشت با تحویل دادن زمان شاه به او توجه پادشاه جدید را جلب کند. زمان شاه که متوجه حیله آشوک‌شده بود، به سرعت سوراخی را در دیوار اتاقش کند و کوه نور و جواهرات را در آن که پنهان کرد. پادشاه سابق را با همراهانش به کابل فرستادند. در پایتخت، محمود میرزا که اکنون محمودشاه شده بود دستور داد برادرش را کور کنند و همراهان او را گردن بزنند. او سپس زمان شاه نابینا را در سیاه چالی در قصر شاهی به بند کشید و شکنجه او را آغاز کرد. شاه سابق باید محل پنهان کردن کوه نور را فاش می‌کرد. شکنجه‌های محمودشاه به جایی نرسید،پادشاه تیره بخت ادعا می‌کرد که در راه کابل، جواهرات را در رودخانه ای انداخته است. کوه نورهمچنان در دیوار قلعه آشوک باقی ماند. تیپو سلطان که نتوانسته بود با پادشاه افغانستان متحد شود در جنگ با انگلیسی‌ها تنها مانده بود. جنگ‌های او با ارتش کمپانی هند شرقی نبردهایی سخت و حماسی بود که بسیاری از سربازان انگلیسی را به کشتن داد. سرانجام در سال ۱۷۹۹ میلادی انگلیسی‌ها توانستند برتیپو سلطان غلبه کنند و میسور را به تصرف درآورند. تیپو نیز که در میان مردم ایالت بسیار محبوب بود در جنگ کشته شد. انگلیسی‌ها که از این علاقه و محبت باخبر بودند تشییع جنازه باشکوهی برای تیپو سلطان ترتیب دادند. در دو سوی خیابانی که به سوی مقبره خانوادگی سلطان میسور ‌می‌رفت گارد نظا‌می‌ با احترام صف کشیدند و پشت تابوت، گروه موزیک آهنگ عزا ‌می‌نواخت! انگلیسی‌ها چهار پسرتیپو را به شهرهای دوردست تبعید کردند و فردی را از یکی از خاندان‌های اصیل میسور برتخت حکمرانی ایالت نشاندند. رئیس کمپانی با این شخص پیمانی را امضا کرد که براساس آن حاکم میسور باید سالیانه دویست و هشتاد هزار پوند به کمپانی پرداخت می‌کرد و در مقابل تحت حمایت کمپانی قرار ‌می‌گرفت. همچنین کمپانی حق داشت در تمام امور ایالت، بدون هیچ مانع و شرطی،دخالت کند.(سرگذشت استعمار، مهدی میرکیایی ج7 ص100)قسمت نود و سه: بازگشت الماسپس از پیروزی در میسور‌، کمپانی از سویی به جنگ با ماراتاها در غرب هند فکر می‌کرد و از طرفی به نفوذ در افغانستان؛ تا پادشاهی بر تخت بنشیند که با انگلستان متحد شده‌، چشم طمعی به هند نداشته باشد.جنگ‌هایی که در این کشور بر سرتاج و تخت در می‌گرفت این فرصت را به انگلیسی‌ها ‌می‌داد تا با یکی از مدعی‌های سلطنت پیمان ببندند و از او حمایت کنند‌، به شرط آنکه او هم امنیت مرزهایش با هند را تضمین کند.جنگ قدرت در افغانستان پایانی نداشت‌، محمودشاه که برادرش زمان شاه را کور کرده بود‌، پس از مدتی به دست شجاع میرزا‌، برادر دیگرش برکنار شد و به زندان افتاد.شجاع میرزا که اینک شاه شجاع شده بود‌، برادر نابینای خود‌، زمان شاه‌، را از زندان آزاد کرد و زمان شاه نیز برای جبران محبت او محل پنهان کردن کوه نور را به او اطلاع داد.شاه شجاع گروهی از سربازان زبده‌اش را به سوی قلعه آشوک فرستاد.آن‌ها آشوک را دستگیر کرده و گردن زدند و کوه نور و جواهرات را به شاه شجاع رساندند.در فوریه ۱۸۰۹ میلادی‌، نمایندگان کمپانی هند شرقی به ریاست فردی به نام«مانت استوارت الفينستون»به دیدار شجاع‌شاه رفتند‌، آنها باید قرارداد دوستی کمپانی با افغانستان را با پادشاه جدید امضا می‌کردند.الفینستون متوجه شد که شاه‌شجاع عاشق تجملات شاهانه است‌، او بر تختی طلایی نشسته بود و دستبندی به دست داشت که الماس درشت کوه نور روی آن می‌درخشید.اما همه این شکوه و جلال موقت بود. محمود‌، پادشاهی که به دست شجاع‌شاه عزل شده بود پس از مدتی با کمک چند قبیله افغان به کابل حمله کرد و شجاع‌شاه را از سلطنت کنار زد.شاه شجاع به سوی کشمیر که در آن زمان یکی از ایالت‌های افغانستان بود گریخت و همسر و خانواده اش را به سوی ایالت پنجاب هند فرستاد؛ درحالی که کوه‎نور را به همسرش سپرده بود.شاه شجاع در کشمیر نتوانست پناهگاهی مناسب پیدا کند.عطامحمدخان‌، حاکم کشمیر‌، شاه آواره را دستگیر کرد تا به زبان ساده کوه نور را به چنگ آورد.در پنجاب‌، وفا یکم همسر شجاع شاه به دربار لاهور رفت و به رنجیت سینگ پناه آورد.او به رنجیت سینگ قول داد که اگر همسرش را از چنگال حاکم کشمیر آزاد کند کوه نور را به او خواهد داد.سپاهیان پنجاب به سرعت راهی کشمیر شدند و مکانی را که شاه شجاع در آن اسیر بود در محاصره گرفتند مدافعان قلعه نتوانستند مدت زیادی مقاومت کنند‌، قلعه تسلیم شدند و سربازان پنجابی در سیاه چال‌های آن‌، شاه شجاع را پیدا کردند و با خود به لاهور بردند‌، اکنون همسر شاه شجاع باید به عهدش وفا می‌کرد.کوه نور سرانجام به حاکم پنجاب رسید.در این اوضاع انگلیسی‌ها همان طور که حوادث افغانستان را زیر نظر داشتند در هند به جنگ با آخرین حریف سرسختشان مشغول بودند.ماراتاها مرد‌می‌ جنگجو و بی‌باک بودند که نبرد انگلستان با آنها هفده سال طول کشید‌، شاید همین سلحشوری ماراتاها باعث شده بود انگلیسی‌ها تا سالیان دراز از رودررویی با آن‌ها پرهیز کنند و تنها هنگا‌می‌ به تصرف سرزمین آنها فکر کردند که جای پای خود را در بخش‌های دیگر هند محکم کرده بودند.جنگ سربازان کمپانی با ماراتاها از ۱۸۰۳ تا ۱۸۱۷ به طول انجامید‌، انگلیسی‌ها نبردهای دشواری را در این سالها تجربه کردند و چندین بار به سختی شکست خوردند.سرانجام از اختلاف‌هایی که بین چند طایفه اصلی ماراتاها به وجود آمده بود استفاده کردند و توانستند مقاومت هر طایفه ای را به صورت جداگانه درهم بشکنند و قلمرو آن‌ها را نیز به مناطقی که تحت کنترل کمپانی بود اضافه کنند.اکنون سراسر شبه قاره هند‌، به جز ایالت پنجاب‌، در تصرف انگلیسی‌ها بود تا آنجا که دولت انگلیس فردی را به عنوان فرماندار کل هندوستان منصوب کرده بود...(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی، ج7 ص104)قسمت نود و چهار: آخرین سفررئیسان کمپانی هند شرقی‌، پس از برکناری شاه شجاع و آشفته بازاری که در افغانستان برای تعیین پادشاه به وجود آمده بود‌، به دنبال به تخت نشاندن کسی بودند که از دوستی او با انگلستان مطمئن باشند‌، شاه شجاع هنوز هم بهترین گزینه بود.در سال ۱۸۳۸ میلادی درحالی‌که دوست محمدخان‌، رئیس یکی از قبیله‌های افغانستان در کابل حکومت را در دست گرفته بود. انگلیسی‌ها با سیزده هزار سرباز برای به سلطنت رساندن شاه شجاع به این کشور لشکر کشیدند.اردوکشی انگلیس به افغانستان با شکستی سخت و هولناک همراه شد و بسیاری از سربازان انگلیسی در گردنه‌های دوردست کوهستان‌های افغانستان از پا درآمدند.کمپانی پس از این شکست از دخالت در افغانستان دست برنداشت؛ اما برای آنکه خیال رئیسان آن از حمله این کشور به هند برای همیشه آسوده شود باید ایالتی از هند را که همسایه افغانستان بود‌، به تصرف در‌می‌آوردند؛ این ایالت پنجاب نام داشت؛ آخرین بخش از هندوستان که انگلیسی‌ها در اندیشه تسخیر آن بودند. رنجیت سینگ‌، حاکم مقتدر پنجاب‌، در سال ۱۸۳۸ از دنیا رفت و پس از او در طول دوازده سال چهار نفر به حکمرانی رسیدند: سه فرمانروای اول پسران رنجبیت سینگ بودند که در طوفانی از توطئه‌ها و حسادت‌ها گرفتار شدند و آخرین آن‌ها نوه او‌، دالیپ سینگ‌، نام داشت. این کشمکش‌ها در هنگا‌می‌رخ میداد که حتی مردم ساده کوچه و بازار هم ‌می‌دانستند انگلستان پس از تصرف تمام نواحی هند برای حمله به پنجاب آماده می‌شود. درگیری‌های درون دربار‌، ارتش را هم ضعیف کرده بود و هنگا‌می‌که انگلیسی‌ها جنگ را آغاز کردند سپاه پنجاب توان پایداری نداشت؛ با آنکه سربازان پنجابی شجاعت‌های زیادی از خود نشان دادند و تحسین«سِرهنری‌هاردینگ»‌، فرمانده‌انگلیسی‌ها‌، راهم برانگیختند. در غروب روز ۲۹ مارس ۱۸۴۹ میلادی‌، دالیپ سینگ‌، حاکم دوازده ساله پنجاب‌، در قصر خود از « لرد دالهوزی »‌، فرماندار انگلیسی هند‌، پذیرایی کرد. دالهوزی در این مراسم اعلامیه ای را خواند که به استقلال پنجاب برای همیشه پایان ‌می‌داد: همه اموال دولت پنجاب‌، بدون استثنا و درهر جایی که یافت شود به کمپانی محترم هند شرقی تعلق خواهد داشت. والاحضرت دالیپ سینگ از ادعای سلطنت بر پنجاب یا هر کشور دیگری چشم پوشی خواهد کرد. کمپانی یک حقوق سالانه برای والاحضرت در نظر خواهد گرفت. الماس کوه نور از سوی والاحضرت به ملکه هندوستان تقدیم خواهد شد.رزم ناو «مدیا» در آوریل ۱۸۵۰ میلادی کوه نور را به انگلستان منتقل کرد.در لندن‌، ملکه «ویکتوریا» دستور داد الماس را دوباره تراش دهند تا درخشش آن بیشتر شود.جواهرتراشی که در مدت ۳۸ روز آن را تراشید ۴۳ ٪ از وزن اصلی آن را کم کرد و وزن آن را به ۱۰۸ قیراط رساند.پس از این کوه نور روی تاج ملکه نصب شد. کوه نور که در طول چند صد سال ماجراهای بسیاری را از سر گذرانده بود‌، درست در زمانی که انگلیسی‌ها تصرف هند را کامل کردند‌، به ملکه ویکتوریا رسید؛ انگار این الماس بی نظیر نشانه ای از سرزمین بی‌همتای هند بود.سرزمینی که تسخیر آن پایان یافته بود؛ اما اداره اش بسیار دشوار به نظر ‌می‌رسید.(سرگذشت استعمار مهدی میرکیایی، ج7 ص 104 (پایان جلد هفتم))</description>
                <category>Ashin</category>
                <author>Ashin</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 13:30:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گزیده‌ی سرگذشت استعمار-جلد پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/@erodito/%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-xkgu99lijtnt</link>
                <description>قسمت چهل و سوم: غرب وحشیغریبه‌ها(لقبی که سرخپوست های برایِ کاشفین اسپانیایی داده بودند) از جایی که کشتی لنگرانداخته بود با قایق‌های کوچکی به طرف ساحل به راه افتادند؛ درحالی که هریک شمشیری را در دست داشتند، سرخ پوست‌ها به سرعت به طرف کلبه‌هایشان دویدند و با دستانی پر بازگشتند ؛ آنها بسیار مهربان بودند و برای غریبه‌ها آب و غذا آورده بودند. آن روز سوم اکتبر ۱۴۹۲ میلادی بود. فرمانده غریبه‌ها «کریستف کلمب» نام داشت که برای نخستین بار به قاره ی آمریکا قدم گذاشته بود. كريستف کلمب ايـن سرخ پوست‌ها را که از قبیله ای به نام «آراواک» بودند، این گونه توصیف می‌کند:«آن‌ها برای ما طوطی، توپ‌های پنبه ای و میوه‌های جنگلی آوردند و با میل و رغبت، هرچه را که داشتند با ما مبادله می‌کردند. بدن‌هایشان ورزیده و چهره‌هایشان دلنشین بود. هیچ سلاحی حمل نمی‌کردند. اصلا هیچ سلاحی را نمی‌شناختند ؛ مثلا وقتی شمشیرم را به آن‌ها نشان دادم، از روی نادانی به تیغه ی آن دست کشیدند و خود را مجروح کردند. آن‌ها مناسب خدمتکاری هستند ؛ تنها با پنجاه سرباز می‌توانیم آن‌ها را به زانو درآوریم و به هر کاری که مایلیم وادار کنیم.»کریستف کلمب در گزارشی به دربار اسپانیا نوشت:« این سرزمین، شگفت انگیز است. کوه و دشت،سبز و حاصل خیز است و رودخانه‌های بزرگ و پهن آن پر از طلا هستند.»او سپس صاحبان این سرزمین را این گونه توصیف میکند:«به قدری خام و ساده اند و درباره‌ی دارایی خود آن قدر سخاوتمندند که اگر کسی ندیده باشد باور نمی‌کند. اگر چیزی از آن‌ها بخواهید هیچگاه « نه » نخواهند گفت. حتی برعکس، مایلند هر چیزی را که دارند با دیگران تقسیم کنند.»کریستف کلمب در سفر دومش به آمریکا، در سال ۱۴۹۵ میلادی، دوباره به آراواک‌های مهربان رسید و به شکار برده پرداخت. هزاروپانصد سرخ پوست آراواک، مـرد و زن و کودک، اسیرو در قفس‌های بزرگی زندانی شدند. سپس پانصد نفر از آن‌ها انتخاب و به کشتی منتقل شدند. از این پانصد نفر، دویست نفر در سفر دریایی جان خود را از دست دادند. بقیه سالم به اسپانیا رسیدند و در قفس‌های بزرگی به فروش گذاشته شدند. اکنون آراواک‌ها ایـن غریبه‌های شمشیر به دست را بهتر می‌شناختند. کلمب که به پادشاه اسپانیا قـول داده بود محموله‌های بزرگی از طلا را برای او ارسال کند سرخ پوست‌ها را وادار به جست وجوی طلا در کف جویبارها و رودخانه‌ها میکرد. تنبیه کوچکی برای سرخ پوست‌هایی که زیر بار نمی‌رفتند در نظر گرفته شده بود ؛ یک دستشان را قطع میکردند و آن‌ها را به حال خودشان رها میکردند تا پس از خونریزی فراوان بمیرند. آراواک‌ها تلاش کردند یک نیروی نظامی‌برای دفاع از خودشان ایجاد کنند ؛ اما حریف اسپانیایی‌ها که توپ، تفنگ و اسب داشتند نشدند. سرخ پوست‌های اسیر جلوی سگ‌های گرسنه انداخته شده یا زنده در آتش سوختند. کار برای یافتن طلا وظیفه ی مردان بود، اما زن‌ها هم وظیفه داشتند که در کشتزارها کار کنند. غذایی که به آن‌ها داده می‌شد بسیار اندک بود. پس از مدتی زن‌ها خشک و لاغر شده و بیشتر کودکان مرده بودند. هنگامی‌که معلوم شد دیگر طلایی پیدا نمی‌شود، همه ی مردان و زنان را در مزارع به کارگرفتند. سرخ پوست‌ها باید محصولات مزرعه را که در بارهایی به وزن ۴۰ تا ۵۰ کیلوگرم بسته بندی شده بود روی شانه می‌گذاشتند و به نقاط دورتری که از کشتزارها ۲۵ تا ۵۰ کیلومتر فاصله داشت میبردند. اسپانیایی‌ها که در این مسیر طولانی مراقب سرخ پوست‌ها بودند، بر تخت روان‌هایی می‌نشستند که روی شانه ی چهار سرخ پوست حمل می‌شد. هزاران نفر از آراواک‌ها در شرایط سخت معادن و کشتزارها یا بر اثر تنبیه اسپانیایی‌ها از بین رفتند ؛ به طوری که در سال ۱۵۵۰ میلادی یعنی پنجاه و هشت سال پس از ورود کلمب به سرزمینشان تنها پانصد نفر از آن‌ها زنده بودند. این جمعیت هنگام ورود اسپانیایی‌ها به سرزمین آن‌ها پنجاه هزار نفر بود. «لاس کاداس» کشیشی بود که همراه اسپانیایی‌ها به آمریکا رفته بود.او درباره ی رفتار هم وطنانش با سرخ پوست‌ها می‌نویسد :«وقتی اسپانیایی‌ها سرخ پوستان را با چاقو مجروح میکردند و یا تکه‌هایی از بدن آن‌ها را می‌بریدند تا تیزی شمشیرهایشان را امتحان کنند، هیچ فکر بدی در سرنداشتند....»(سرگذشت استعمارج5 ص11)قسمت چهل و چهارم : بیماری اسپانیایی‌هاپس از کریستف کلمب، فرناندو کورتز از طرف دربار اسپانیا مأمور شد تا فتح قاره‌ی جدید را ادامه دهد. کورتز به مکزیک رسید و توانست امپراتوری بزرگی را که سرخ پوست‌ها بنا کرده بودند تسخیر کند. تمدن سرخ پوست‌های «آزتک» نتوانست در برابر اروپایی‌ها و تمدن اروپایی که با سلاح آتشین به سراغ آن‌ها آمده بود مقاومت کند. در نخستین روزهایی که کورتز به مکزیک رسیده بود. سرخ پوست‌ها فکر می‌کردند می‌توانند آن‌ها را با دادن هدیه‌هایی آرام کنند، آن‌ها وقتی شادی اسپانیایی‌ها را از دیدن اشیاء طلایی دیدند طلای بیشتری برای آن‌ها آوردند اما از هیجان اسپانیایی‌ها شگفت زده شدند. اسپانیایی‌ها معدن ایـن طلاها را می‌خواستند. یکی از سرخ پوست‌ها که از علاقه‌ی عجیب تازه واردها به این فلز زرد تعجب کرده بود. علت آن را از کورتز سوال کرد. کورتز یک دستش را روی قلبش گذاشت و گفت:«تمام مردم ما به یک بیماری مبتلا هستند، یک بیماری قلبی که فقط با طلا درمان می‌شود.»تمدن اینکا در پـرو هـم نتوانست در برابـر ایـن بیماری اسپانیایی مقاومت کند. سرخ پوستان پرویی هم هنگامی‌که با این غریبه‌ها آشـنـا شـدند، تلاش کردند آن‌ها را با هدیه ای شاد کنند: یک خورشید طلایی و یک ماه نقره ای. ارسال این هدیه برای پادشاه اسپانیا کافی بود تا چند نسل از سرخ پوست‌های پرو به کار در معدن و کندن غارهایی در دل کوه‌ها وادار شوند و گروه گروه در این غارها که به دست خودشان ساخته شده بود، جانشان را از دست بدهند. زجرآورترین کار در معدن هنگامی‌پیش می‌آمد که آب به درون آن راه می‌یافت. سرخ پوست‌ها مجبور بودند در کوتاه ترین زمان و زیر شلاق اسپانیایی‌ها درحالی که فریادهای این اربابان در راهروهای تاریک معدن می‌پیچید، آب را با ظرف‌های کوچک جمع کنند و معدن را خشک کنند. هزاران سرخ پوست جان خود را از دست می‌دادند تا داروی قلب بیماری سفیدها را از دل کوه بیرون بکشند. زمان زیادی از ورود اسپانیایی‌ها به قاره جدید نگذشته بود که بقیه اروپایی‌ها هم به خاطر هم چشمی‌با آن‌ها به طرف این دنیای تازه به راه افتادند. هنگامی‌که اسپانیایی‌ها بخش‌های بزرگی از آمریکای مرکزی و جنوبی را تسخیر کرده بودند، انگلیسی‌ها و هلندی‌ها مجبور بودند به نقاط شمالی تر آمریکا قدم بگذارند.(سرگذشت استعمار ج5 ص 15)قسمت چهل و پنجم: گرسنگان زمیندولت انگلستان با سرخ پوستهایی که از آبله نجـات پیدا کرده بودند، پیمانی بست تا آنها به سمت غرب آمریکا مهاجرت کنند و منطقه ای به نام «آپالاچ» محل زندگی آنها را از سیزده مهاجرنشین انگلیسی که در سواحل شرقی آمریکا می‌زیستند، جـدا کند. مهاجرنشین‌ها بـه ایـن حـكـم دولت انگلستان مانند بسیاری دیگر از فرمان‌های آنها اعتراض کردند. آنها اکنون برای انقلاب و اعلام استقلال از انگلستان آماده می‌شدند؛ و معتقد بودند کشورشان تا غرب آمریکا و سواحل اقیانوس آرام گسترده است. هنگامی‌که جنگهای استقلال درگرفت و حکومت انگلستان و مهاجرنشینهای انگلیسی به جان هم افتادند، سرخ پوستها هم به طرفداری از انگلستان برخاستند که لااقل غرب آمریکا را برای زندگی آنها در نظر گرفته بود؛ اما ایـن بـارهـم بخت و اقبال با سرخ پوستها یار نبود، یک بار دیگر هم پیمان سرخ پوست‌ها شکست خورد. مهاجرنشین‌ها پیروز شدند و ایالات متحده آمریکا را تأسیس کردند. سرخ پوست‌ها پس از دو جنگ بزرگ و از دست دادن متحـدان خـود، با یک ملت جدید روبه رو بودند؛ ملتی که «گرسنه‌ی زمین» بود.(هنوزم هستن نمونه‌ش همین حیوانی که الان رئیس‌جمهورشون هست.)(سرگذشت استعمارج5 ص40)قسمت چهل و ششم: راهپیمایی اشک‌هاقانونی که انـدرو جکسون(هفتمین رئیس‌جمهور آمریکا) به تصویب رسانده بود، باید به تدریج بـه اجـرا درمی‌آمـد و قبیله‌های مختلف سرخ پوسـت بـا امضای قرارداد و یا به زور بـه آن سـوی می‌سی‌‎سی‌پی کوچ می‌کردند. اما دولت آمریکا درباره ی انتقال یک قبیله عجله داشت: چیروکی‌ها. ایـن سرخ پوست‌ها ساکن جنوب آمریکا بودند و در سرزمین‌های آن‌ها طلا کشف شده بود. پس خیلی زود باید به راه می‌افتادند. رئیس جمهور فوراٌ بـه ژنرال وينفيلداسکات دستور داد به منطقه ی چیروکی‌ها برود و آن‌ها را وادار کند که چادرهایشان را جمع کنند و به سمت غرب به راه بیفتند. اسکات با پنج هنگ سرباز و چهارهزار سفیدپوست داوطلب بـه سراغ چیروکی‌ها رفت. زمستان بود و هوا کاملاٌ سرد؛ اما اسکات باید دستور رئیس جمهور را اجرا می‌کرد سرخ پوست‌ها اجازه نداشتند منتظر بهار بمانند. اسکات سرخ پوست‌ها را جمع کرد تا؛ دستور رئیس جمهور را به آن‌ها اطلاع دهد: «رئیس جمهور ایالات متحـده مـرا بـا یک ارتـش قـوی اعزام کرد تا شما را مجـبـور کـنـنـد بـرای زندگی در رفاه کامـل بـه آن سـوی رود می‌سی سی پی بروید. قرص کامـل مـاه در حال کوچک شدن است و قبل از آن کـه قـرص ماه دیگری به پایان برسد، باید همه به سمت غرب حرکت کرده باشید. سربازان مـن مسیر حرکت شما را زیر نظر دارند و هزاران تفنگدار از همـه سـو بـه طـرف شـما می‌آینـد تـا بـا فـرار يا مقاومت به صورت یکسان مبارزه کنند. آیا می‌خواهید با مقاومت خود ما را مجبور کنید دست به سلاح ببریم ؟ خدا نکند ! آیا می‌خواهید فرار کنید و در جنگل پنهان شوید؟ خدا نکند!»(چقد شبیه پست‌های ترث‌سوشال هست.) چیروکیها در سرمای سخت زمستان به راه افتادند تا جویندگان طلا به سرعت جانشین آنها شوند. صدها کیلومتر پیاده روی در زمین‌های یخ زده و پوشیده از برف بسیاری از سرخ پوست‌ها مخصوصاٌ زنان و کودکان را از پا می‌انداخت. چیروکی‌ها حدود هفت هزار نفر بودند که چهارهزار نفر آن‌ها در این راهپیمایی هولناک کشته شدند. آن‌ها هنگامی‌که به رودخانه می‌سی سی پی رسیدند، رودخانه نیمه یخ زده بود و یخ‌های شناور برای قایق‌هایی که از عرض رودخانه می‌گذشتند، بسیار خطرناک بودند. اما قانون ایالات متحده باید اجرا می‌شد، محل زندگی آن‌ها غرب رودخانه بود، نه شرق آن. سرخ پوست‌ها که پس از راهپیمایی طولانی دیگر توانی برایشان نمانده بود، در قایق‌ها نشستند و به سوی ساحل شرقی به راه افتادند. تکه‌های بزرگی از یخ‌های شناور با قایق‌ها برخورد و بعضی از آنها را واژگون میکردند. یخ زدن در آب می‌سی سی پی سرنوشت گروهی دیگری از چیروکی‌ها بود. هنگامی‌که آخرین نفرات آنها در ساحل شرقی پیاده می‌شدند؛ جریان آرام می‌سی سی پی اجساد منجمد افراد قبیله را دورتر و دورتر می‌برد.چیروکیها تا سالهای بسیار درد و رنج خود را از این راهپیمایی به یاد می‌آوردند. سفری که نام «راهپیمایی اشک‌ها» را برایش انتخاب کرده بودند. درهمین روزها اندرو جکسون، رئیس جمهور آمریکا در کنگره سخنرانی کرد و به نمایندگان گفت:« با خوشحالی فراوان خبر انتقال کامل سرخ پوستهای چیروکی را به سرزمین جدیدشان به اطلاع می‌رسانم. این اقدام بهترین نتایج را به دنبال داشته است.»(ظاهرا این آمریکاییا هیچ تغییری نکردن در طول این 2 قرن همون‌حرفا)(سرگذشت استعمار ج 5 ص45)قسمت چهل و هفتم: برادران سیاهدر سال‌هایی که سفیدپوست‌ها، سـرخ پوست‌ها را از سرزمین‌هایشان می‌راندند، سیاه پوست‌ها هم با کشتی از آفریقا به آمریکا منتقل می‌شدند تا در مزارع پنبه و نیشکر بردگی کنند. برده‌هایی که از ظلم سفیدها به تنگ می‌آمدند، گاه فرار می‌کردند و به قبیله‌های سرخ پوست پناهنده می‌شدند. یکی از قبیله‌هایی که‌این برده‌ها را پناه می‌داد قبیله‌ای در جنوب آمریکا به نام «سمینول» بود. سیاهان در دهکده‌های سرخ پوستان سمینول به آرامش می‌رسیدند، با دختران سرخ پوست ازدواج می‌کردند و فرزندانشان را به صورت انسان‌هایی آزاد بزرگ می‌کردند. سرزمین سمینول‌ها در چشم دولت آمریکا زمینی بسیار حاصلخیز بود که می‌توانست به کشتزارهای عظیم پنبه تبدیل شود؛ اما حضور سرخ پوست‌ها در‌این منطقه که روزگارشان را با شکار می‌گذراندند و به مزارع کوچک ذرت بسنده می‌کردند، مانع بزرگی برای به ثمر رسیدن‌این اندیشه‌های اقتصادی بزرگ بود. چیزی نگذشت که قرار برده‌ها به دهکده‌های سرخ پوستی بهانه خوبی به دست آمریکایی‌ها داد. آن‌ها اعلام کردند که سرخ پوست‌ها برده‌ها را به فرار تحریک می‌کنند و چادرهای آنها پناهگاه برده‌های فراری و تبهکار است. دولت بدون هیچ هشداری حمله به دهکده‌های سرخ پوست نشین را آغاز کرد و بدون آنکه در جست و جوی برده‌ها باشد، چادرها را به آتش می‌کشید و مرد و زن و کودک را به قتل می‌رساند. کشتار سمینول‌ها، سرزمین وسیعی را در اختیار دولت آمریکا گذاشت که آن را با قیمت خوبی به سرمایه داران سفید فروخت. با نابودی سمینول‌ها و آماده شدن زمین‌های آن‌ها برای کشت پنبه قیمت برده در آمریکا به شدت بالا رفت؛ برده‌هایی که باید‌این زمین‌ها را بـه مـزارع بـزرگ و پنبه تبدیل می‌کردند. آزادی‌این زمین‌ها سنگ بنای برپایی « امپراتوری پنبه » در آمریکا بود. ‌این امپراتوری،آمریکا را به بزرگ ترین تولیدکننده‌ی پنبه در جهان تبدیل کرد. پنبه‌ای که از‌ایـن مـزارع به دست می‌آمد، به انگلستان صادر می‌شد تا چرخ کارخانه‌های ریسندگی منچستر به گردش بیفتد. پارچه‌های منچستر نیز صنایع پارچه بافی بسیاری از کشورهای مشرق زمین را به نابودی کشاندند. اکنون‌این کشورها برای به دست آوردن لباسی که تنشان را بپوشاند، به آمریکا و انگلستان وابسته بودند.(سرگذشت استعمار ج5 ص49)قسمت چهل و هشتم: تب طلاسـرخ پوست‌هایی که به قانون دولت سفیدها گردن گذاشته بودند و راهی غرب می‌سی سی پی شده بودند، باید در صلح و آرامش، بدون آنکه چشمشان به هیچ سفیدپوستی بیفتد، زندگی می‌کردند. اما تنها ده سال از این کوچ اجباری گذشته بود که در کالیفرنیا طلا پیدا شد و در عرض چند ماه هزاران سفیدپوست از می‌سی سی پی گذشتند تا به جست و جوی طلا بروند. اما دولت آمریکا که به سرخ پوست‌ها قول داده بود، غرب رودخانه «تا هنگامی‌که سبزه می‌روید» به آن‌ها متعلق است، چه پاسخی برای آن‌ها داشت؟ پس از مدتی اعلامیه «تقدیر» از طرف دولت آمریکا صادر شد. در این اعلامیه آمده بود: تقدیر و سرنوشت حکم می‌کند که اروپایی‌ها و فرزندان آن‌ها بـر سراسر قاره آمریکا حکومت کنند. آن‌ها نماینده‌ی نژاد برتر و پیروز هستند و مسئولیت نگهداری از جنگل‌ها و بیرون آوردن ثروت‌هایی که در این زمین‌ها نهفته است، به عهده آن‌هاست. این اعلامیه عجیب جواب دولت آمریکا به رؤسای قبایلی بود که آن‌ها را به عهدشکنی متهم میکردند. جالب است که تنها یک گروه از سفیدپوستان با این اعلامیه مخالفت کردند؛ ساکنان «نیوانگلند» که همه‌ی سرخ پوست‌های سرزمینشان را کشته یا آواره کرده بودند. اکنون کالیفرنیا به عنوان سی و یکمین ایالت آمریکا مشخص شده بود؛ اما هنگامی‌که خـبـر پیـدا شـدن رگه‌هایی از طلا در کوه‌های «کلرادو» منتشر شد، ایالات‌های تازه کانزاس و نبراسکا در سرزمین‌های سرخ پوست‌ها متولد شدند.(البته قبل از اون آمریکا سر بدست آوردن این مناطق که متعلق به مکزیک بود یک جنگ وحشتناک با مکزیک برای بدست آوردن تگزاس و نیومکزیکو و آریزنا و کلرادو و کالیفرنیا انجام داد و هزینه‌های بسیار سنگینی را برای همین داد که طلای بیشتری غارت کنه. بعد هم سراغ این بخت‌برگشته‌ها رفت.)(سرگذشت استعمار ج5 ص 52)قسمت چهل و نهم: شاهین سیاهبسیاری از سرخ پوستان نه به اعلامیه تقدیر توجه کردند ونه به وعده‌های جدید سفیدها که باز هم به آن‌ها قول می‌دادند، زمین‌هایی را «تا هنگامی‌که سبزه می‌روید» به سرخ پوست‌ها اختصاص خواهند داد؛ یکی از این افراد «شاهین سیاه» رئیس قبیله فوکس(روباه؟) بود.او اعتقاد داشت امریکایی‌ها تنها با زبان دروغ و فریب صحبت می‌کننـد وهیچگاه نباید به آن‌ها اعتماد کرد(ظاهرا این قضایای امروز ما تازه نیست و این آمریکاییا اصلا ذات‌‍شون همین کثافتی‌ست که می‌بینید). شاهین سیاه قبیله اش را با سه قبیله ی دیگر به نام وینه باگو، پتاووتامی‌و کیکاپو متحد کرد و به مهاجران جدید اعلان جنگ داد. اتحاد چهار قبیله سرخ پوست برای آمریکایی‌ها به دردسر بزرگی تبدیل شده بود؛ به ویژه آن‌ها که سرخ پوست‌ها از جنگ رو در رو پرهیز می‌کردند. آن‌ها به دسته‌های کوچک تقسیم شده بودند و در کوه و دشت به ستون‌های سربازان و باشگاه‌های آن‌ها حمله می‌کردند و دوباره ناپدید می‌شدند. این وضع بسیاری از سران ایالات متحده را به فکر واداشته بود که رفتار خشونت آمیز با سرخ پوست‌ها گاهی می‌تواند هزینه‌های بسیاری داشته باشد و باید به گونه ای آن‌ها را وادار کرد که از زندگی گذشته ی خود دست بکشند، شیوه ی زندگی آمریکایی را بپذیرند، پایبند زمین، شهر و تجارت شوند و شکار و زندگی در طبیعت را رها کنند. در این میان رئیس جمهور آمریکا پیشنهاد جالبی داشت«از سرخ پوستان بخواهیم به جای آن که با سربازان ما بجنگند و کشته شوند، در زمین‌های کوچکی خانه بسازند و مشغول کشاورزی شوند. بعد آن‌ها را به پذیرفتن زندگی متمدنانه ی آمریکایی تشویق کنیم. اکنون آن‌ها با سفیدها تجارت می‌کنند و کالا می‌خرند، بدهی به بار می‌آورند و برای پرداخت بدهی‌هایشان مجبور می‌شوند زمین‌هایشان را واگذار کنند.»درحقیقت رئیس جمهور حتی برای همان قطعه‌های کوچک زمین که ممکن بود در برابران دشت‌های وسیع به سرخ پوستان داده شود، نقشه کشیده بود، اما فرماندهان ارتش که در حال جنگ با شاهین سیاه بودند. به نقشه‌هایی نیاز داشتند که زودتر به نتیجه برسد. آنها سرانجام با گروهی از قبیله وینه باگو مذاکره و آن‌ها وادار به خیانت به شاهین سیاه کردند. وینه باگوها قبول کردند که در برابر بیست رأس اسب وصد دلار پول نقد، شاهین سیاه را به دامی‌بکشانند که امریکایی‌ها برای او پهن کرده بودند. شاهین سیاه با همین حیله اسیر شد. او را به پایتخت آمریکا بردند تا به عنوان رهبر شورشی‌ها در برابر چشم‌های تماشاگران کنجکاو بایستد ؛ اما شاهین سیاه در برابر سفیدها شروع به سخنرانی کرد: «من هیچ خطایی نکرده ام که باعث خجالت یک سرخ پوست شوم. من با سفیدهایی جنگیدم که سال به سال، قـدم بـه قـدم، با دروغ و فریب جلو می‌آمدند تا زمین‌های ما را از چنگمان بیرون بکشند. اگر یک سرخ پوست مثل شما دروغ گو باشد، از قبیله اخراج می‌شود تا گرگ‌ها او را بدرند. مردان سفید معلمان بدی هستند، آنها به سرخ پوست‌ها لبخند می‌زنند تا گمراهشان کنند، با سرخ پوست‌ها دست می‌دهند تا فریبشان دهند. آنها مانند مار به میان ما خزیدند و ما را مسموم کردند». کسانی که صحبت‌های شاهین سیاه را می‌شنیدند. این جملات رئیس جمهور را هـم بـه خاطر داشتند:«اگر نتوانیم سرخ پوست‌ها را به راه راست هدایت کنیم، باید آن‌ها را از بین ببریم». شاهین سیاه به زندان منتقل شد و پس از مدتی از دنیا رفت. اسکلت او را از بقیه اجزای بدنش جدا کردند و آن را به فرماندار ایالات «آیـوا» که تازه تأسیس شده بود، هدیه کردند. فرماندار تازه کار، اسکلت شاهین سیاه را به عنوان یک شیء زینتی در دفتر کارش گذاشت.(سرگذشت استعمار ج5 ص56)قسمت پنجاه: ماهی که گوزن سُم می‌زندسرخ پوست‌هایی که حضور سفیدها را در غرب آمریکا تحمل می‌کردند و به ساختن پاسگاه‌ها، حفـر معـدن و از بـيـن بـردن جنگل‌ها اعتراض نمی‌کردند، بـاز هـم آرامشی همیشگی نداشتند. سربازان همیشه با بدبینی مراقـب آن‌ها بودند و هر حادثه‌ی ناگواری را کـه بـرای سـفیدها رخ می‌داد، به سرخ پوست‌ها نسبت می‌دادند. برخی از سرخ پوست‌ها به خاطر همین بدگمانی‌ها به دست سربازان کشته می‌شدند. افراد قبیله برای انتقام به پاسگاه‌ها حمله میکردند و جنگ آغاز می‌شد. یکی از قبیله‌هایی که مدتی طولانی در چنین جنگ و گریزهایی درگیر بود «ناواهو» نام داشت. مردان ناواهو گله داران بزرگی بودند؛ اما بسیاری از چارپایان خود را در جنگ با سربازان آمریکایی از دست داده بودند. آن‌ها به تدریج به این نتیجه رسیدند که باید قرارداد صلحی را با ارتشی‌ها امضا کنند. قرارداد صلح بين«مانوئه ليتو» رئیس قبیله‌ی ناواهو و سرهنگ کنبی در دژ«فانتل روی» امضا شد. با امضای قرارداد، آرامش در منطقه حاکم شد و گاهی هم مسابقات اسب دوانی بین سرخ پوست‌ها و سفیدها در داخل دژ برگزار می‌شد؛ مسابقاتی که سرخ پوست‌ها علاقه‌ی زیادی به آنها داشتند. مسابقات معمولاً از نخستین ساعت‌های صبح آغـاز می‌شد و نزدیک ظهر این رقابت‌های دو نفری ادامه داشت؛ اما هنگام ظهر بهترین سوارهایی که از دو طرف آمادگی خود را برای مسابقه اعلام کرده بودند، وارد میدان می‌شدند. در این لحظه هیجان به اوج می‌رسید و هردو طرف جایزه‌هایی را برای برنده تعیین می‌کردند؛ پول نقد، پتو، اسب، مروارید و هر چیز با ارزش دیگر سرخ‌ها و سفیدها جایزه‌ها را پایین دیوار در می‌گذاشتند و به میدان مسابقه برمی‌گشتند تا هنگامی‌که برنده مسابقه مشخص شد، به طرف دیوار برود و همه را برای خودش بردارد. روزی که قرار شد رئیس قبیله یعنی «مانوئه لیتو» در مسابقه شرکت کند، جوانهای قبیله از شدت هیجان به آستانه‌ی دیوانگی رسیده بودند. مانوئـه لـیـتـو از چند روز قبل به سربازان دژ خبر داد که می‌خواهد با بهترین سوار ارتشی رقابت کند، سرخ پوست‌ها جایزه‌های با ارزشی که برای چنین مسابقه ای مناسب باشد، آماده کرده اند و بهتر است سربازها هم هدیه‌هایی شایسته آماده کنند. مسابقه در یکی از روزهای آخر تابستان در «ماهی که گوزن سم می‌زند» برگزار شد. صدهـا مـرد و زن و کودک سرخ پوست زیباترین لباس‌هایشان را پوشیدند، بهترین اسب‌هایشان را سوار شدند و بـه طـرف دژ به راه افتادند. سرخ پوست‌ها با چشم‌هایی که می‌درخشید و سروصدا و خنده‌های بلند وارد دژ می‌شدند. چند سرباز داور مسابقه بودند و یکی از آنها با شلیک گلوله ای رقابت را آغاز کرد. هردو اسب از جا کنده شدند و شروع به تاخت کردند. اما پس از چند لحظـه مانوئه لیتو احساس کرد اسب در اختیارش نیست، طوری که دیگر نمی‌توانست حیوان را در اختیار داشته باشد و مسابقه بیرون پرید، سروان با سرعت پیش می‌تاخت و سرانجام به خط پایان رسید. مانوئـه لـيـتـو اسبش را آرام کرد و خیلی زود فهمید که کسی لگام اسب را با چاقو بریده است، مردان ناواهـو بـه طرف داوران دویدند و از آن‌ها خواستند مسابقه را باطل کنند. اما سربازان زیر بار نرفتند. سروان همراه چند سرباز با هلهله شادی به سوی دیوار دژ تاخـت تـا جـوایـز را تصاحب کند. مردان ناواهـو که از فریبکاری سفیدها خشمگین شده بودند به دنبال سربازان دویدند تا دست آن‌ها را از جوایز کوتاه کنند. اما در همیـن حـال متوجه شدند که در دژ پشت سر آن‌ها بسته شد. یکی از آن‌ها به طرف در دوید، اما با گلوله یکی از نگهبانان از پا درآمد. یکی از ارتشی‌ها بـه نـام سـروان «نیکلاهـات» ماجـرای آن روز را در یادداشت‌هایش نقل کرده است:« ناواهوها، زن و بچه و مرد، به هر سو می‌گریختند، سربازها به هر کدامشان که می‌رسیدند با سرنیزه یا شلیک گلوله او را از پا درمی‌آوردند. من توانستم بیست نفر از مردان آن‌ها را جمع و به طرف در شرقی دژ هدایت کنم، سربازی را دیدم که می‌خواست زن سرخ پوستی را با دو کودک سر ببرد. با فریادی از او خواستم که دست نگه دارد، اما به فرمان من توجهی نکرد. با تمام توان به طرف او دویدم، اما وقتی به او رسیدم که کار هردو بچه را ساخته بود و زن را مجروح کرده بود. سرهنگ کنبی، فرمانده دژ، دستور داد با توپ‌های سبک کوهستانی به سرخ پوست‌هایی که از دژ بیرون رفته بودند، شلیک کنند، سرخ پوست‌ها در تمام دره ای که دژ برآن مشرف بود، پراکنده شده بودند و هراسان بـه هـر طـرف می‌دویدند. هرکدام از توپ‌ها به سویی نشانه رفتند و آتشباری آغاز شد...». قانون عوض نشده بود؛ سرخ پوست‌ها به هر بهانه ای باید کشته می‌شدند. پس از این حادثه ناواهوها هیچگاه روی صلح و آرامش را ندیدند تا اینکه آخریـن نـفـرات آن‌ها در جنگ و گریز با سفیدها کشته شدند.(سرگذشت استعمار ج5 ص61)قسمت پنجاه و یکم: پسر گم شده آقای وارد«وارد» سفیدپوستی بود که در ایالت نیومکزیکو زندگی می‌کرد و با یک زن سرخ پوست ازدواج کرده بود. آنها صاحب پسری شده بودند که روحیه ی سلحشوری و عشق به آزادی را از مادرش به ارث برده بود. «وارد» وقتی رفتارهای پسرش را می‌دید که به سرخ پوست‌ها بیشتر شبیه است تا سفیدها به شدت خشمگین می‌شد و تا جایی که از نفس می‌افتاد پسرش را کتک می‌زد. در یکی از روزها وارد، درحالی که شراب زیادی خورده بود و بر خودش مسلط نبود، به خانه آمد و همین که چشمش به پسرش افتاد، شروع به بهانه گیری کرد و بعد به جان او افتاد.کتک‌های وارد آن قدر خشن و وحشیانه بود که پسر دورگه اش مجبور شد خودش را از خانه بیرون بیندازد و پا به قرار بگذارد. هنگامی‌که وارد به خودش آمد متوجه شد که پسرش همراه چند رأس از دام‌هایش گم و گور شده است. وارد فوراً به سراغ سربازان رفت و به آنها گفت «کوچیزه» رئیس سرخ پوستان «چیریکا هوا» پسرش را همراه چند رأس دام دزدیده است. ارتش، ستونی از سربازان را برای تنبیه کوچیزه و آزادی پسر دورگه آماده کرد. هنگامی‌که خبر به دهکده ی سرخ پوست‌ها رسید کوچیزه، رئیس تنومند سرخ پوست‌ها، تصمیم گرفت با پای خودش به اردوگاه سربازان برود و بی گناهی اش را ثابت کند. کوچیزه با چند نفر از مردان قبیله اش راهی اردوگاه شد و به فرمانده سربازان اعلام کرد که برای مذاکره آمده است. فرمانده از او و مردانش خواست وارد چادر شوند و هنگامی‌که رئیس «چیریکاهوا» را درون چادر دید نتوانست در برابر وسوسه ی دستگیر کردن او مقاومت کند. با اشاره ی فرمانده، سربازان چادر را محاصره کردند و بعد فرمانده به «کوچیزه» گفت که او و همراهانش در اسارت خواهند ماند تا آن پسرو دام‌ها بازگردانده شوند. هنوز حرف فرمانده تمام نشده بود که کوچیزه کاردش را بیرون کشید، چادر را پاره کرد و از آن بیرون پرید. سربازان که ناگهان این سرخ پوست قوی هیکل و بلند بالا را در مقابل خود دیده بودند، بی اختیار خود را کنار کشیدند و راه را برای او باز کردند. کوچیزه گریخت، اما پارانش در دست سفیدها اسیر بودند. مدتی بعد مجبور شد سه سفیدپوست را گروگان بگیرد تا آنها را با دوستانش معاوضه کند؛ اما فرمانده حاضر به مذاکره نبود. او اصرار می‌کرد که کوچیزه باید گروگان‌ها، پسر آقای وارد و دام‌ها را فوراً آزاد کند. کوچیزه از سماجت سفیدها که بدون هیچ مدرکی او را به دزدیدن آن پسر متهم می‌کردند، به تنگ آمده بود. سرانجام دستور داد تا هر سه گروگان را بکشند. فرمانده سربازان هم هرشش اسیر سرخ پوست را به دار آویخت و سربازانش را برای جنگ با قبیله چیکاهوا به راه انداخت که بیش از ده سال طول کشید و از آنجا به نیومکزیکو و آریزونا هم کشیده شد. این نبردها به «جنگ‌های کوچیزه» معروف شد و سفید پوست‌هایی که حاضر نشده بودند درباره ی حرف‌های آقای «وارد» به درستی تحقیق کنند سربازان بسیاری را در این جنگ‌ها از دست دادند. کوچیـزه هـم پس از ده سال جنگ و گریز به دام افتاد و اعدام شد؛ اما مقاومت جانانه ی قبیله ی او به یکی از طولانی ترین پایداری‌ها در برابر سفیدپوستان تبدیل شد. ارتش آمریکا که مجبور شده بود برای غلبه بر قبیله ی چیریکاهـوا از مردان غیر نظامی‌هم استفاده کند؛ برای تشویق آن‌ها جوایزی را تعیین کرده بود. هرکس پوست سـر مـرد سرخ پوستی را به سربازان تحویل می‌داد، چهل دلار جایزه می‌گرفت. پوست سر زن‌ها یا سرخ پوستهای زیر دوازده سال هم بیست دلار جایزه داشت! ریشه ی سرخ پوستان چیریکاهوا به این صورت از خاک آمریکا کنـده شـد؛ اما هیچ کس خبـری از پسر گم شده ی آقای «وارد» پیدا نکرد.(سرگذشت استعمار ج5 ص74)قسمت پنجاه و دوم: سرنوشت کاپیتان جکدولت آمریکا همواره از سرخ پوست‌ها می‌خواست که (متمدن) شـوند. شکار را کنار بگذارند و به کشاورزی بسنده کنند. از پراکندگی در دشت‌ها دست بردارند و در شهرها ساکن شوند، مسیحی شوند، مثل سفیدپوستها لباس بپوشند و ازهمان کالاهایی که آنها مصـرف می‌کنند، استفاده کنند. در ایـن صـورت هیچ مشکلی پیش نخواهد آمد، درگیری‌ها تمام خواهد شد و آرامش به زندگی سرخ پوست‌ها بازخواهد گشت[از توجه‌‎تان متشکرم!!!]. این درخواست‌ها به گوش نوجوان سرخ پوستی به نام «کینت پـواش» هم می‌رسید. او در قبیله ی «مودوک» در کالیفرنیا زندگی می‌کرد و پدرش رئیس قبیله بود. پدر کینت پواش حرف‌های سفیدها را باور نمی‌کرد، آن‌ها را اشغال گروخائن می‌دانست و دائم تکرار میکرد از روزی که در کالیفرنیا طلا پیدا شده است، قبیله‌اش ساعتی را هم در آرامش نگذرانده‌اند. بالاخره پدر در جنگی با سفیدها کشته شد و کینت پواش به ریاست قبیله رسید. کینت پواش به عنوان رئیس قبیله به مناطق سفید پوست نشین سفر کرد تا با آنها به صلح برسد. کینت پـواش عاشق لباس‌های سفیدپوستان بود او از خانه‌های آنها و درشکه‌هایی که سوار می‌شدند و به گردش می‌رفتند. خوشش می‌آمد. افراد قبیله مودوک دوستان خوبی در شهر ایرکا پیدا کردند، به مسیحیت گرویدند. سفید پوست‌ها کینت پواش را که حالا مثل همه ی آن‌ها مسیحی بود «کاپیتان جک» نامیدند. پس از مدتی نمایندگانی از دولت به قبیله ی مودوک آمدند و به کاپیتان جک قول دادند اگر به قرارگاه محصوری در شمال کالیفرنیا بروند به هر خانواده، به اندازه کافی زمین کشاورزی، داده خواهد شد. کاپیتان جک به نمایندگان دولت تأکید می‌کرد که آن‌ها مسیحی شده اند و تمام شرط‌های دولت را برای « متمدن » شدن پذیرفته اند؛ پس سفیدها هم باید آن‌ها را راحت بگذارند. اما نمایندگان دولت اصرار داشتند که سرخ پوست‌ها زمانی واقعاً متمدن خواهند شد که زمین‌هایشان را به دولت واگذار کنند! بالاخره کاپیتان جک قرارداد را امضا کرد و قبیله ی مـودوک راهی قرارگاه «کلامات» در شمال کالیفرنیا شد. از خوارباری هم که دولت وعده داده بود خبری نمی‌شد؛ درحالیکه نمایندگان دولت لباس و خواربار کلامات‌ها را تأمین میکردند. کاپیتان جک متوجه شد که فریب خورده است. افراد قبیله اش گرسنه بودند، او نمی‌توانست شاهد مرگ کودکان قبیله باشد. جک دستور داد که قبیله از قرارگاه خارج شوند. آن‌ها به طرف دره ی «لاست ریور» که زمانی در آنجا زیسته بودند رفتند تا شکار کنند، ماهی بگیرند و از ریشه گیاه «کاماس» غذا درست کنند. سفید پوستانی که در دره «لاست ریور» صاحب مزرعه بودند نمی‌توانستند سرخ پوستها را در اطراف خود ببینند و به دولت شکایت کردند. مقامات دولتی برای جک پیغام فرستادند که به قرارگاه کلامات بازگردد. جک پاسخ داد که بهتر است قرار گاهی به آن‌ها اختصاص یابد. دفتر امور سرخ پوستان این درخواست را منطقی تشخیص داد، اما صاحبان مزارع حاضر نبودند حتی یک وجب از دره را به سرخ پوستان بدهند. دولت بار دیگر به قبیله ی «مودوک» دستور داد که به قرارگاه کلامات بازگردد. جک زیر بار نرفت. یک هنگ سواره نظام از دژ کلامات بیرون آمد و به طرف دره ی لاست ریور به راه افتاد تا قبیله ی مودوک را به زور به قرارگاه برگرداند. سربازان چادرهای سرخ پوستان را محاصره کردند و سرگرد جکسن، فرمانده هنگ، به جک اعلام کرد که از طرف «پدر همه» یا همان رئیس جمهور آمریکا مأمور است که آنها را به کلامات بازگرداند و سپس از جک خواست تفنگش را روی بسته ی علفی که جلوی پاهایش بود بگذارد. جـک مخالفتی نکرد و از بقیه ی سرخ پوست‌ها هم خواست تفنگشان را کنار تفنگ او بگذارند. افراد قبیله از دستور سرپیچی نکردند و تفنگ‌هایشان را کنار تفنگ او گذاشتند؛ تنها یک نفر حاضر نشد سلاحش را تحویل دهد. مرد سرخ پوست به طرف آن‌ها شلیک کرد و یکی از سربازها را از پا درآورد. سرگرد جکسن فرمان تیراندازی را صادر کرد. چند مرد سرخ پوست روی زمین افتادند و زن‌ها و کودکان پا به از فرار گذاشتند. سربازان اجازه ندادند سرخ پوست‌ها بیش از این دور شوند. آن‌ها را دوباره گرد آوردند و درحالی که جک و سه نفر دیگر را به زنجیر کشیده بودند به طرف دژ کلامات به راه افتادند. جک و سه سرخ پوست دیگر در دادگاه به جرم آدمکشی محاکمه شدند. درحالیکه دادگاه در حال بررسی ماجرا بود، سربازان در بیرون ساختمان در حال برپا کردن دار بودند؛ هیچکس در تشریفاتی بودن محاکمه شک نداشت. کاپیتان جک به سرعت به دار آویخته شد. شب بعد از اعدام جسدش را مخفیانه از گور بیرون آوردند و به ایرکا بردند؛ شهری که در آنجا عاشق تمدن سفیدها شده بود. دوستان سفیدش که روزی او را به مسیحیت دعوت کرده بودند، جسدش را مومیایی و به پایتخت منتقل کردند. در آنجا جسد را به نمایش گذاشتند؛ هرکس که به تماشا می‌آمد باید ۱۰ سنت می‌پرداخت.قسمت پنجاه و سوم: آخرین سلحشور«جرونیمو» آخرین رئیس قبیله ی آپاچی ها بود که در سال ۱۸۸۶ میلادی پس از سالها جنگ و کشمکش با ارتش آمریکا خودش را به آن ها تسلیم کرد.هنگامی که او در مرز مکزیک سلاحش را به سربازان ارتش تحویل داد، لباس هایش پاره و مندرس بود، از خستگی توان ایستادن نداشت و گرسنگی امانش را بریده بود. تمام افراد قبيلـه همین وضعیت را داشتند. آپاچی ها به قرارگاهی در فلوریدا اعزام شدند. در آنجا در میان خواربار و آذوقه ای که برای آن ها آماده شده بود، بیش از هر چیز شیشه های شراب دیده می شد. پیش از ورود اروپایی ها به قاره آمریکا سرخ پوست ها، با شراب آشنا نبودند. سفید پوست ها با فروش شراب به سرخ پوست ها معامله های بسیار سودآوری انجام می دادند و از طرفی تلاش می کردند روحیه سلحشوری آن ها را با اعتیاد به این نوشیدنی از بین ببرند. جرونیمو پس از مدتی تمام داروندارش را برای خریدن مشروب فروخت. سرخ پوست شجاعی که سفیدپوستان تا سال ها از شنیدن نامـش بـه لـرزه می افتادند در یکی از روزهای سرد فوریه ۱۹۰۹ برای فروختـن تنها یادگار دوران عظمت و سلحشوری اش از خانه بیرون رفت. او بایـد تيـر و کمانش را می فروخت تا بتواند با آن شیشه ای مشروب بخرد. پیرمرد مست هنگام بازگشت به خانه از گاری اش پایین افتاد و زیر باران سردی که می بارید از دنیا رفت. سفیدها در معتاد کردن سرخ پوست ها به این نوشیدنی موفق بودند، حتی اکنون هم سرخ پوست های اندکی که در آمریکا باقی مانده انـد بـه اعتیـاد بـه الکل و شرابخواری و بدمستی معروف اند. آمریکایی هایی که در آغاز فقـط مناطق شرقی قـاره آمریکای شمالی را در اختیار داشتند، رسیدن به غرب قاره و تشکیل کشوری را که از اقیانوس اطلس تا اقیانوس آرام گسترده بود «سرنوشت نمایان» نام گذاشته بودند. دولت امریکا هیچ گاه به صورت رسمی به این سیاست اشاره نکرد و تنها تاجران و ماجراجویان از آن یاد می کردند، امـا عقـب راندن سرخ پوست ها به صورت گام به گام ، سیاست دائمی دولت آمریکا در قرن نوزدهم بود. کشف طلا ، نقره و نفت جویندگان ثروت را به سرزمین سرخ پوست ها می کشاند و دولت به سرخ پوست ها اعلام می کرد که نمی تواند جلوی این افراد را بگیرد از سویی دشت های وسیعی که سرخ پوست ها دراختیار داشتند به کشتزارهای عظیمی تبدیل می شد که اقتصاد جهان را تحت تأثیر قرار می داد. در سالهای ۱۸۶۰ تا ۱۸۹۰ میلادی یعنی دقیقاً سالهایی که «عملیات پاکسازی» تکمیل می شد انقلابی به نام انقلاب کشاورزی در آمریکا صورت گرفت. در این سی سال تعداد مزارع در آمریکا سه برابـر شـد و از دو میلیون بـه شـش میلیون مزرعه رسید. مساحت این کشتزارها هم از ۱۶۰ میلیون به ۳۲۵ میلیون هکتار رسید. تمام این زمین ها با کشتار مردان ، زنان و کودکان سرخ پوست به دست آمده بود. در پایان قرن ،از تمام مساحت کشور آمریکا فقط ۲۲۰۰۰ کیلومتر مربع آن در اختیار سرخ پوست ها قرار داشت. منطقه ای که اکنون نیز به سرخ پوست ها تعلق دارد. نسبت این عدد به مساحت کل آمریکا (۹۸۲۶۶۳۰) مشخص می کند که دولت آمریکا فقط یک چهار صد و پنجاهم زمین های کشور را به صاحبان اصلی آن اختصاص داده است.(سرگذشت استعمار، مهدی میرکیایی پایان جلد 5 ص 108)</description>
                <category>Ashin</category>
                <author>Ashin</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 13:12:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گزیده‌ی سرگذشت استعمار-جلد ششم</title>
                <link>https://virgool.io/@erodito/%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%B4%D8%B4%D9%85-dd05wsno60ag</link>
                <description>قسمت پنجاه و چهار: ازدواج با دریاصدها سال پیش، هر سال، جشن عجیبی در شهر ونیز در ایتالیا برگزار می‌شد.حاکم شهر در روز مشخصی با قایق به وسط دریا می‌رفت.حلقه ازدواجی را از جیبش بیرون می‌آورد، لحظه ای آن را به طرف دریا می‌گرفت و بعد آن را با احترام به درون آب می‌انداخت.حاکم به این صورت با دریا ازدواج می‌کرد و صاحب آن میشد.این مراسم نشانه فرمانروایی ونیز بر دریا بود؛ شهری که دریانوردان مشهوری داشت و از تجارت دریایی به ثروت فراوانی رسیده بود.بازرگانان ونیزی کالاهای شرقی مثل ادویه، پارچه، فرش و ابریشم را از کشورهای آسیایی می‌خریدند و در اروپا می‌فروختند.ونیز به ثروتمندترین شهر اروپا تبدیل شده بود.تجار از شمال و جنوب اروپا راهی ونیز می‌شدند و در ساحل،منتظر کشتی‌هایی می‌ماندند که به بندرهای مصر و سوریه رفته بودند.سکه‌های طلا و نقره از سراسر اروپا به ونیز سرازیر می‌شد.اما همه ثروتمندان ونیز، بازرگان و دریانورد نبودند؛ گروهی از آن‌ها افرادی بودند که با به دست آوردن پول،از سفرهای دریایی دست کشیده و خود را از خطرهای آن آسوده کرده بودند.آن‌ها به تاجرانی که از بقیه کشورهای اروپایی به ونیز می‌آمدند «پول» قرض می‌دادند و پس از مدتی پول بیشتری را از آنها پس می‌گرفتن؛ کاری که روحانیان مسیحی هم آن را حرام می‌دانستند.این افراد روی نیمکت‌هایی به نام«بانکی» می‌نشستند و به معامله با تجار مشغول می‌شدند.سال‌ها بعد تجارت پول که در بین ونیزی‌ها رواج داشت در بقیه کشورهای اروپایی هم رایج شد. آن‌ها از نیمکت‌های ونیزی یا بانکی الگوبرداری کردند و مؤسسه‌هایی به نام بانک شکل گرفت.(سرگذشت استعمار ج 6 ص8)قسمت پنجاه و پنج :تاجر ونیزیدر سال ۱۳۷۸ میلادی یک نویسنده ایتالیایی به نام «جووانی فیورنتینو» داستانی نوشت به نام «کندذهن». در این داستان، جوان محترمی‌با دختری از خانواده ای ثروتمند ازدواج میکند. جوان که برای ازدواج به پول احتیاج دارد با یکی از تاجران پول که روی بانکی خودش نشسته و چشم به راه بازرگانان بلند پرواز اروپایی است صحبت می‌کند و از او قرض می‌خواهد.صاحب بانکی به یک شرط حاضر می‌شود به این جوان محترم پول قرض بدهد، او باید چیزی را به عنوان ضمانت این وام نزد تاجر پول بگذارد تا مجبور باشد پول را در زمان تعیین شده برگرداند.اما دست جوان خالی است : او اگر چیزی داشت جلوی بانکی این مرد نمی‌ایستاد.تاجر پول بالاخره راه حلی پیدا میکند: جوان سندی را امضا میکند که اگر نتواند در موعد مشخص پول را برگرداند تاجر می‌تواند نیم کیلو از گوشت تن او را ببرد.«ویلیام شکسپیر» نمایشنامه نویس انگلیسی، حدود دویست سال بعد نمایشنامه «تاجر ونیزی» را براساس داستان کند ذهن تألیف کرد.در نمایشنامه شکسپیر، مرد ثروتمندی به نام شایلاک حاضر می‌شود به خواستگار جوانی به نام باسانیو پول قرض بدهد.باسانیو دوست تاجری دارد به نام «آنتونیو».آنتونیو به عنوان تاجری که چند کشتی روی آب دارد ضمانت باسانیو را به عهده می‌گیرد؛ اما شایلاک قبول نمیکند و به او می‌گوید:«ثروت تو خیالی است.یکی از کشتیهای تو در راه لیبی است و دیگری به طرف هند شرقی رفته است. یکی به سوی مکزیک رفته و آن یکی هم روانه انگلستان شده. طوفان این کشتی‌ها را تهدید میکند، دزدان دریایی همه جا هستند. تو در حال حاضر هیچ چیزی نداری...» پیشنهاد شایلاک همان است که در داستان کند ذهن خواندیم.انتونیو باید وام را با نیم کیلو از گوشت تن خودش ضمانت کند.با آنکه دوران شکسپیر با دوره ای که نویسنده داستان کند ذهن در آن زندگی میکرد قابل مقایسه نیست. شکسپیر در دوران ملکه الیزابت اول در قرن شانزدهم زندگی میکرد؛ قرنی که اکتشاف‌های دریایی آغاز شده بود و طلا نقره زیادی از قاره آمریکا به اروپا می‌رسید.دو قرن پیش از این، در زمان جووانی فیورنتینو، نویسنده داستان کند ذهن، اروپا طلا و نقره بسیار کمی‌در اختیار داشت.سکه‌های اروپایی برای خرید کالاهای شرقی به آسیا می‌رفت و ذخیره طلا و نقره اروپا روز به روز کمتر می‌شد. این سکه‌ها به اندازه ای عزیز بودند که صاحبان بانکی چنین ضمانت‌های سختی را از مردم می‌خواستند.سکه در بعضی قسمت‌های اروپا آن قدر کم شده بود که مردم از فلفل و پوست سنجاب به جای پول استفاده میکردند.حتی در برخی مناطق واژه «پول» معنای اصلی خود را از دست داده بود و به جای کلمه «زمین» به کار می‌رفت.اروپایی‌ها بسیاری از جوانان شرق قاره را به عنوان برده در غرب آسیا می‌فروختند تا چاره ای برای «قحطی پول» در کشورهای خود پیدا کنند.و نبودن پول در اروپا باعث میشد بسیاری از تاجران به خاک سیاه بنشینند و به دنبالشان کسانی هم که به آنها پول قرض داده بودند، دار و ندارشان را از دست بدهند.هنگامی‌که یک تاجر پول به این صورت سرمایه اش را از دست میداد دو نفر از مأموران حکومت به سراغش می‌آمدند و نیمکت یا بانکی او را واژگون و سپس با تبر به دو نیم میکردند.کلمه «بانکراتس» یا «ورشکستگی حال و روزهمین تجار را توصیف میکرد.اما وضع اروپا به همین صورت باقی نماند؛ کاشفانی - مانند کریستف کلمب، کورتس و پیزارو به قاره آمریکا رسیدند و کشتی‌های بادبانی، پر از طلا و نقره، از قاره جدید - روانه اروپا شدند.(سرگذشت استعمار ج 6 ص12)قسمت پنجاه و شش: شرکتخیلی از کسانی که پولهایشان را به بانک‌های آمستردام می‌سپردند علاقه داشتند با کشتی‌های هلندی به تجارت ادویه مشغول شوند.هلندی‌ها دریانوردان خوبی بودند و به دنبال پرتغالی‌ها به هندوستان و جزیره‌های جنوب شرقی آسیا رسیدند. کشتی‌های هلندی در آسیا انبارهایشان را از ادویه پر می‌کردند و راهی کشورشان می‌شدند.اما دزدهای دریایی همیشه در کمین بودند؛ به همین خاطر کشتی‌ها به صورت گروهی حرکت میکردند.طوفان‌های اقیانوس هم قابل پیش بینی نبودند و ممکن بود تمام هستی یک تاجر را به باد دهند.در سال ۱۵۹۸ میلادی از بیست و دو کشتی که از هلند به طرف هند رفتند فقط ده کشتی بازگشتند.بازگشت کشتی‌ها آن قدر هیجان انگیز بود و خبر خوبی به شمار می‌رفت که نقاشان چیره دست هلندی در ساحل تابلوهایی از کشتی‌های از راه رسیده میکشیدند.موزه تاریخی آمستردام پر از تابلوهایی است که کشتی‌هایی را در راه رفتن به هند و جزایر جنوب شرقی آسیا نشان می‌دهند.زیر یکی از این تابلوها نوشته است : «چهار کشتی بادبان کشیدند و برای آوردن ادویه در اول مه ۱۵۹۸ به راه افتادند. آنها انباشته از کالا در نوزدهم ژوئن ۱۵۹۹ به آمستردام بازگشتند.»سفر این چهار کشتی چهارده ماه طول کشیده بود.زمان مسافرت آن‌ها بسیار کمتر از کاروان‌های دیگر بوده است.این سفرها طولانی و خطرناک بودند و اگر کشتی‌ها بازنمی‌گشتند ممکن بود تاجری که آن‌ها را به راه انداخته بود تمام سرمایه خود را از دست بدهد، هلندی‌ها به فکر چاره افتادند.راه حلی که بازرگانان هلندی به دست آوردند آن بود که پول‌هایشان را روی هم بگذارند و کشتی‌های زیادتری را به راه بیندازند.هر یک از این کشتی‌ها به هیچ یک از تاجرها متعلق نبود، بلکه هر کدام سهمی‌در آن داشتند.هلندی‌ها به نوآوری بسیار جالبی دست زده بودند؛ آنها «شرکت سهامی‌» را اختراع کرده بودند.در ۱۶۰۰ میلادی شش شرکت سهامی‌در هلند تشکیل شده بود؛ بعضی از این شرکت‌ها فقط برای انجام یک سفر شکل می‌گرفتند.یعنی هنگامی‌که کشتی‌ها برمی‌گشتند هر کس سرمایه و سود خودش را برمی‌داشت و دنبال کار خودش می‌رفت.ممکن بود این فرد با اشخاص دیگری برای انجام یک سفر تازه شریک شود.شرکت‌های کوچک و موقت با مشکلی بزرگ در آسیا رو به رو بودند.آن‌ها باید با پرتغالی‌ها هم مقابله می‌کردند و حتی گاهی به جنگ می‌پرداختند؛ اما سرمایه شان برای این کار کافی نبود.حکومت هلند تصمیم گرفت شرکت‌های کوچک را با هم متحد کند و یک شرکت بزرگ و دائمی‌بسازد؛ شرکتی که تمام تجارت هلند را در شرق در اختیار می‌گرفت و هیچ شرکت هلندی دیگری نمی‌توانست به آسیا کشتی بفرستد.این شرکت «هند شرقی هلند» نام داشت.پیداست که تمام شرکت‌ها مجبور بودند به این شرکت بپیوندند چون انحصار تجارت با شرق در اختیار این شرکت بود.با آنکه شرکت‌های سهامی‌با ابتکار هلندی‌ها به وجود آمده بودند؛ اما ترکیب شرکت‌ها و ساختن یک شرکت بزرگ با انحصار تجارت کار انگلیسی‌ها بود که دو سال زودتر از هلندی‌ها در سال ۱۶۰۰ میلادی شرکت هند شرقی انگلیس را پایه گذاری کرده بودند.اما شرکت هند شرقی هلند برتری‌هایی نسبت به شرکت انگلیسی داشت.تعداد سهامداران این شرکت بسیار بیشتر بود.ماهیگیران، صنعتگران و حتی خدمتکارها برای خریدن سهام آن هجوم بردند؛ فقط در آمستردام ۱۱۴۳ نفر سهامدار شرکت بودند.از این تعداد تنها هشتاد نفر بیش از ده هزار گیلدر (واحد پول هلند) سرمایه داشتند و بقیه با پولهایی اندک به میدان آمده بودند.سرمایه شرکت به شش میلیون و چهارصد و پنجاه هزار گیلدر رسید؛ درحالیکه شرکت انگلیسی حدود هشتصد و بیست هزار گیلدریعنی یک هشتم هلندی‌ها سرمایه داشت.(سرگذشت استعمار ج 6 ص26)قسمت پنجاه و هفت: آقای بورسشرکت هندشرقی هلند با سهام‌داران قرار گذاشته بود تا ده سال، سرمایه‌هایشان را از شرکت پس نگیرند و هر سال فقط «سود» دریافت کنند؛ اما کسی که به پولش احتیاج داشت و می‌خواست از تجارت با هندشرقی کنار بکشد باید چه کار میکرد؟!یکی از سهام‌داران به نام آقای «فان دِر بورس» راه حلی را پیشنهاد کرد: سهام‌داری که می‌خواهد از شرکت جدا شود باید سهام‌ش را به فرد دیگری بفروشد به این ترتیب، هم این فرد به پولش می‌رسد و هم سرمایه شرکت دست نخورده باقی می‌ماند.پیشنهاد آقای بورس برای مردم جالب بود و خانه بزرگ او در شهر «بروژ» هلند به سرعت به مرکز خرید و فروش سهام شرکت تبدیل شد.هرکس می‌خواست صاحب سهم بیشتری در تجارت با آسیا شود به خانه آقای بورس می‌رفت و سهم کسانی را که می‌خواستند از شرکت جدا شوند می‌خرید.به این صورت، پس از شرکت‌های سهامی، «بورس» هم به دست هلندی‌ها راه اندازی شد.بانکداران هلندی از سود بالای شرکت هند شرقی هلند مطمئن بودند؛ به همین علت اگر یکی از سهامداران شرکت برای گرفتن وام به بانک آنها می‌آمد حاضر بودند«سهام شرکت» را به عنوان ضمانت قبول کنند؛ برگه‌های سهام در بانک باقی می‌ماند تا شخص وام گیرنده، پول بانک را در تاریخی که مشخص شده بود برگرداند. شاید اگر خواستگار جوان داستان کند ذهن در این دوران در هلند زندگی می‌کرد مجبور نمی‌شد نیم کیلو از گوشت تنش را به عنوان ضمانت وام گرو بگذارد.اما بانکدارها نقشه دیگری هم برای سهامداران داشتند.آنها که مطمئن بودند کشتی‌هایی که به آسیا می‌روند با انبارهای پر از ادویه گران بها برمی‌گردند حاضر بودند به مردم وام بدهند تا آنها به خانه آقای بورس بروند و سهام شرکت را خریداری کنند.بانکدارها خیالشان راحت بود که با بازگشت اولین کشتی‌ها، این سهامدارها وام آن‌ها را با سود آن به بانک بازخواهند گرداند.به این ترتیب، بورس، بانک و شرکت دست به دست هم دادند تا سرمایه داری اروپایی را پایه گذاری کنند؛ اما کافی بود برای یک روز دست هلندی‌ها از آسیا و جنگل‌ها و کشتزارهایی که از آن‌ها ادویه برداشت می‌شد، کوتاه شود تا این مثلث طلایی از هم بپاشد و سرمایه داران توپا دوباره به مردمی‌فقیر تبدیل شوند.شرکت هند شرقی هلند برای به دست آوردن سرزمین‌های بیشتری در آسیا یا باید با بومی‌ها می‌جنگید و یا با رقیبان اروپایی. پیتر زون کوئن، رئیس جوان شرکت، می‌گفت:«بدون تجارت نمی‌توانیم بجنگیم و بدون جنگ نمی‌توانیم تجارت کنیم.»او در جزیره باندای اندونزی بومیها را قتل عام کرد و با کشتار مردم جاکارتا آنجا را تصرف کرد. پیشروی آنها در سریلانکاهم با خونریزی بی رحمانه‌ای همراه بود.(سرگذشت استعمار ج 6 ص29)قسمت پنجاه و هشت: چاپیدن چاپلدپس از هلند، بورس‌هایی هم در بقیه کشورهای اروپایی به راه افتاد، بورس‌هایی که چشم همه سهامداران آن‌ها به آن سوی آب‌ها، قاره تازه کشف شده آمریکا و آسیا بود.همین انتظارها و نگرانی‌ها باعث می‌شد گروهی از سهام‌داران حیله‌گر بقیه افرادی را که به بورس آمده بودند سرکیسه کنند.یکی از این اشخاص فریبکار که صاحب سهام زیادی در بورس لندن بود، «سر چاپلد» نام داشت.چاپلد هر وقت تصمیم می‌گرفت مقدار زیادی از سهام مردم را تصاحب کند به کارمندانش دستور می‌داد خودشان را ناراحت نشان دهند و با افسردگی در راهروهای بورس رفت و آمد کنند و ناخن‌هایشان را بجوند، با هم آهسته صحبت کنند و دائم سر تکان دهند و سپس اخبار ناگواری را از هندوستان پراکنده کنند... قدم بعدی فروش سهام بود... چاپلد ده هزار و گاهی اوقات بیست هزار از سهام خود را به سرعت می‌فروخت... مردمی‌که اضطراب کارمندان او را دیده بودند و اکنون شاهد فروش سهام او بودند مطمئن می‌شدند که خطری بورس را تهدید می‌کند و قیمت‌ها به سرعت پایین خواهند آمد.به همین خاطر شروع به فروختن سهام‌شان میکردند، پس از مدت کوتاهی بورس پر از آدم‌هایی می‌شد که برای فروش سهام صف کشیده بودند.به این صورت قیمت سهام هفت یا هشت درصد و حتی بیشتر کاهش می‌یافت. در این هنگام آقای چاپلد به گروه دیگری از کارمندانش دستور می‌داد که بی سر و صدا و با احتیاط سهام مردم را بخرند.آقای چاپلد همان ده هزار پوند را به کار می‌انداخت و سهامی‌را که حدود ده درصد ارزان شده بود می‌خرید. چند هفته بعد سِر چاپلد آهنگ تازه ای ساز می‌کرد و با فریبی دیگر مردم را به خریدن سهام وادار می‌کرد و سهامی ‌را که پیش از این از آن‌ها خریده بود به خودشان می‌فروخت و ده تا دوازده درصد سود می‌برد.اروپایی‌ها از سویی با بهره کشی از بومیان سرزمین‌های کشف شده به سرمایه‌های فراوان می‌رسیدند و از طرفی با کلاهبرداری و نیرنگ در کشورهای خودشان یکدیگر را می‌چاپیدند.جنگ در آن سوی آب‌ها و دروغ در این سو،دو پرچم برافراشته سرمایه‌داری بودند(بازار آزاد،اقتصاد غیردستوری و لسه‌فر و نظم خودجوش(قاتالاقسی) و امثال مزخرفاتی که شنیدید). در هلند هم مدیران شرکت هند شرقی در سال ۱۶۱۱ میلادی شروع به فروش سهامی‌کردند که اصلاً وجود نداشت و به خریداران قول داده بودند مدتی بعد این سهام را به آن‌ها تحویل می‌دهند آن‌ها مطمئن بودند فروش همین سهم‌ها قیمت را در بورس پایین می‌آورد و می‌توانند سهامی‌را با بهای کمتری خریداری کنند و به خریداران تحویل دهند، مدیران شرکت هم فروشنده و هم خریدار را سرکیسه کرده بودند.(سرگذشت استعمار ج 6 ص 33)قسمت پنجاه و نهم :حراج شمعیبا همه این نیرنگ بازی‌ها «بورس» قلب پایتخت‌های اروپایی بود و پول را مثل خون از شهرها و روستاهای دیگر به درون خود میکشید و دوباره به سوی آنها می‌فرستاد.قیمت سهام شرکت‌هایی که برای تجارت با آن سوی اقیانوس تأسیس شده بودند در بیشتر روزها افزایش داشت بورس در روزهای اندکی از سال کاهش قیمت را به چشم می‌دید.کالاهایی که به بندرها می‌رسیدند آن قدر خواهان داشتند که مدت زمان بسیار کوتاهی در دست تجار می‌ماندند؛ زمانی حتی کوتاه تر از زمان سوختن و تمام شدن یک شمع.در لندن حراج‌های شمعی به راه افتاده بود.نماینده شرکت هندشرقی انگلستان، در تالار حراج، شمعی را روشن میکرد و خریداران فقط تا هنگامی‌که شمع می‌سوخت فرصت داشتند با هم رقابت کنند و قیمت‌های جدیدی را پیشنهاد بدهند.در حراج شمعی لندن گاهی یک محموله ادویه یکصد هزار لیره انگلیسی به فروش می‌رفت.نخستین کشتی پرتغالی که با بار فلفل و میخک از هند بازگشت بیش از شصت برابر هزینه سفر سودآوری داشت!میانگین سود شرکت هند شرقی انگلیس در قرن هفدهم میلادی صد درصد بود که بسیاری از سهامداران را خشمگین میکرد؛ انتظار آنها بیش از اینها بود.(سرگذشت استعمار ج 6 ص 36)قسمت شصت: نوکیسه‌هاثروتی که به اروپا رسید، باعث می‌شد بسیاری از مردم عادی هم به زندگی پر از تجمل رو کنند.ظرف‌های نقره ای از لوازم معمولی بسیاری از مردم بود ؛ اما بعضی افراد میزها و صندلی‌هایشان را هم از نقره می‌ساختند.زن‌های معمولی خود را با طلا و جواهر بسیار زینت میدادند و ثروتمندان زین و برگ اسب‌هایشان را با پوششی از طلای ناب تزئین میکردند.پرنده‌های نایابی همچون توکا و باقرقره برای رنگین کردن سفره‌ها با قیمت‌هایی گران خریداری می‌شدند و لاک پشت‌های بزرگی که از اقیانوس صید می‌شدند، از گراز کباب شده، گران تر بودند.بسیاری از اشراف افرادی را فقط برای خدمت در کنار میز ناهار استخدام می‌کردند و آن‌ها را میزگردان می‌نامیدند. یک کتاب آشپزی که در سال ۱۶۵۰ میلادی در فرانسه منتشر شد میز ناهار را اینگونه توصیف می‌کند:«میهمانان به اندازه یک صندلی از یک دیگر فاصله داشته باشند. دامن سفره از هر چهار طرف میز باید به زمین برسد. غذای مهمانان هشت نوع است. هشتمین غذا می‌تواند مربا، شیرینی‌های حبه ای، پاستیل، بادام سوخته یا شیرینی‌هایی با عطر مشک و عنبر باشد. سرپیشخدمت که شمشیری را به کمرش آویخته، دستور تعویض بشقاب‌ها را برای غذای جدید صادر می‌کند. برای هر غذا باید یک بشقاب و برای دو غذا یک دستمال سفره عوض شود.»سفیر ایتالیا در فرانسه در سال ۱۵۵۷ میلادی در نامه ای به دوستش نوشت:«در مهمان خانه‌های پاریس در برابر پول هر غذایی را برای شما آماده می‌کنند. اگر هوس کنی گوشت کباب شده ققنوس را بخوری پرنده ای - افسانه ای که در آتش می‌سوزد و دوباره از خاکسترش برمی‌خیزد ـ در برابر بیست و پنج سکه برایت آماده میکنند.»اما همه این اتفاقات در زمان بسیار کوتاهی رخ داد.نویسنده ای فرانسوی نوشت:«مردم فقط در نیم قرن گذشته آموختند که چگونه باید غذا بخورند.»اروپایی‌ها با همین اشتهای تحریک شده به سرزمین‌هایی که در شرق و غرب فتح کرده بودند،می‌رفتند.در اندونزی پرخوری آنها باعث تعجب و دشنامگویی مردم شده بود.حتی یک جهانگرد اروپایی نگران نسل حیوانات در سوماترا ۔ یکی از جزایر اصلی اندونزی - شده بود:«در میان مردم اینجا اگر ارباب بزرگی باشید،می‌توانید یک مرغ بریان را بخورید ؛ اما در تمام روز وعده غذایی دیگری نخواهید داشت. ولی مردم میگویند این دو هزار اروپایی که به جزیره آمده اند، به زودی همه گاوها و مرغ‌های اینجا را خواهند خورد.»علاقه فرانسوی‌ها به خوردن غذاهای متنوع به اندازه ای شدید بود که در سال ۱۷۴۶ میلادی یک کتاب آشپزی با نام «آشپز شهرنشین» پرفروش ترین کتاب فرانسه شد و همه کتاب‌های علمی، ادبی، تاریخی و هنری را پشت سرگذاشت.(سرگذشت استعمار ج6ص39)قسمت شصت و یک: آقای ساندویچپول زیادی که به اروپا رسیده بود، فساد زیادی را در بین اروپایی‌ها رواج داده بود.مردم برای رسیدن به پول بیشتر به قمارخانه‌ها می‌رفتند و راه‌های عجیبی را برای ازدواج با بیوه‌های ثروتمند پیدا میکردند.فرمانده نیروی دریایی انگلستان در نیمه دوم قرن هجدهم یکی از این افراد بود که به سختی می‌توانست از میز قمار جدا شود.جان مونتاگ که لقب خانوادگی‌اش «ارل ساندویچ» بود، در سال‌هایی که فرمانده نیروی دریایی انگلیس بود، افراد بسیاری را با گرفتن رشوه به ریاست بخش‌های مختلف نیروی دریایی منصوب کرد.او به این پول‌ها نیاز داشت، چون به قمار معتاد شده بود و باید پول‌هایی را که می‌باخت از جایی به دست می‌آورد. ارل ساندویچ طوری به میز بازی وابسته شده بود که حتی فرصت غذا خوردن نداشت و دستور می‌داد غذایش را طوری آماده کنند که بتواند در کنار میزبازی هم آن را بخورد.این غذای آماده بعدها به نام او مشهور شد و «ساندویچ» نام گرفت. آقای ساندویچ علاقه زیادی هم به اکتشافات دریایی داشت و جزیره‌هایی را در اقیانوس اطلس برای انگلستان فتح کرد که «جزایر ساندویچ» نام گرفتند.رالف مونتاگ هم یکی از اقوام ارل ساندویچ بود که به عنوان سفیرانگلستان در فرانسه منصوب شده بود.رالف که مشاور خصوصی پادشاه انگلستان هم بود، برای به دست آوردن ثروت، ازدواج با بیوه‌های ثروتمند را انتخاب کرده بود.او نخستین بار با بیوه ی «ارل نورثامبرلند» یکی از ثروتمندترین مردان انگلستان، ازدواج کرد و همه دارایی او را بالا کشید.این زن مدتی بعد از دنیا رفت و رالف مونتاگ تصمیم گرفت با الیزابت کاوندیش، بیوه ثروتمند دوک آلبرمارل، ازدواج کند.اما مانعی بر سر راهش بود؛ الیزابت دیوانه بود و میل داشت با امپراتور چین ازدواج کند.جان مونتاگ راه حل ساده ای پیدا کرد او لباس امپراتور چین را پوشید و به خواستگاری الیزابت رفت.بیوه ی ثروتمند به سرعت پاسخ مثبت داد، ثروت دوک البومارل هم به دارایی جان مونتاگ استه شد. او تا پایان عمر در برابر همسرش با لباس امپراتور چین حاضر می‌شد.(سرگذشت استعمار ج6ص43)قسمت شصت و دو : تفاوت پشم با پنبهکسانی که به این سرعت ثروتمند می‌شدند، شاهان و حکومت‌ها را به خودشان وابسته میکردند.سرمایه دارانی که درآلمان، هلند و انگلستان ظهور کرده بودند، می‌توانستند به حکومت‌ها وام بدهند تا هزینه جنگ‌هایشان را پرداخت کنند، آن‌ها حتی به کشیشان پول می‌دادند تا نمایندگی پاپ، بالاترین مقام مذهبی اروپا، را در مناطق مختلف از او بخرند.به این ترتیب هم دولت‌ها و هم کلیساها به سرمایه داران وابسته می‌شدند.یکی از خانواده‌هایی که بسیاری از پادشاهان اروپایی و پاپها به او مقروض بودند، خاندان فوگر بود.یوهان فوگر در شهر آگسبورگ یک کارگاه کوچک پارچه بافی داشت که پارچه‌های پشمی‌تولید میکرد.فوگر پس از مدتی متوجه شد که پارچه‌هایی که از پنبه تولید می‌شوند، برتری‌هایی بر پارچه‌های پشمی‌دارند. فوگر شروع به تولید پارچه‌های پنبه ای کرد.مشتری‌ها با اشتیاق زیاد از این پارچه‌ها استقبال کردند، به گونه‌ای که اجناس فوگر از بازار محلی خودش فراتر رفت و طرفداران بیشتری پیدا کرد.پارچه باف ساده آگسبورگی تصمیم گرفت پنبه مورد نیاز کارگاهش را خودش فراهم کند.پنبه از مصر وارد اروپا می‌شد و تجارت آن در دست بازرگانانی بود که با مشرق زمین در زمینه ابریشم و ادویه نیز معامله میکردند.فوگر پس از مدتی که به واردات پنبه سرگرم بود؛ تجارت ابریشم را پرسود تر دید و تولید پارچه را کنار گذاشت و مشغول خرید و فروش ابریشم و ادویه شد.هنگامی‌که پرتغالی‌ها راه دریایی به هند را گشودند و محموله‌های بزرگ ادویه را به اروپا رساندند، فوگر به معامله با آن‌ها پرداخت و پخش ادویه را در آلمان و شمال اروپا به عهده گرفت.پس از مرگ یوهان فوگر پسرش «یاکوب» راه او را دنبال کرد.یاکوب با سرمایه خانواده یک بانک تأسیس کرد و به استخراج مس در معادن اتریش پرداخت.یکی از شیوه‌های او برای بالا بردن قیمت «مس» در یک منطقه آن بود که با تجار دیگر قرار می‌گذاشت که هیچ کدام در این منطقه مس نفروشند تا خریداران در تنگنا قرار بگیرند و تسلیم قیمت‌های پیشنهادی آن‌ها شوند.یاکوب فوگر با آنکه بانک دار بزرگی بود از بانک‌های دیگر وام می‌گرفت، بانک دارها می‌دانستند که سرمایه او از دولت‌ها بیشتر است، برای همین با خیال راحت به او وام می‌دادند و سود کمتری از او درخواست میکردند. یاکوب با این پول به پادشاه وام می‌داد و سود بیشتری از او می‌گرفت.او به شارل پنجم پول داد تا به امپراتوری آلمان برسد. فردریک سوم و ماکسیمیلیان اول - پادشاهان اتریش - هم وام‌های سنگینی از او گرفتند.هنگامی‌که پادشاه اتریش پس دادن پول فوگر را عقب انداخت، یاکوب در نامه ای به او نوشت:«بدیهی است که اعلی حضرت بدون کمک من هرگز نمی‌توانستند تاج امپراتوری را تصاحب کنند؛ اما خودم کوچک ترین سودی از این معامله نبردم. اگر خاندان پادشاهی اتریش را فراموش میکردم و پشتیبان فرانسه میشدم، سود هنگفتی می‌بردم. امیدوارم با توجه به این خدمت من، اعلی حضرت مبلغی را که بدهکارند به سرعت پرداخت کند و سود آن را نیز فراموش نکنند.»هر گاه جنگی رخ میداد حکومت‌ها برای پرداخت هزینه‌های جنگ دستشان را به طرف سرمایه‌دارانی مانند فوگر دراز میکردند و به آنها نیازمند می‌شدند.وابستگی حکومت به سرمایه داران باعث می‌شد این ثروتمندان امتیازهایی را از پادشاه بگیرند و از منابع و بازارهای کشور به آسانی بهره برداری کنند.به همین علت پس از مدتی مردان ثروتمند اروپا به دخالت در کشمکش‌های پادشاهان پرداختند؛ به شکلی که سرنوشت جنگ و صلح بین کشورها تا اندازه زیادی به خواست و منفعت آن‌ها بستگی داشت.(سرگذشت استعمار ج6ص52)قسمت شصت و سه: آقای شلغمهیجان ثروتمند شدن به زمین‌های کشاورزی اروپا هم کشیده شد.سرمایه دارها که زمین‌های بزرگ را در اختیار داشتند، زمین‌های کوچک دهقانان را هم می‌خریدند و به املاک خود اضافه میکردند.آنها این زمین‌ها را با ابزار بهتری زیر کشت می‌بردند؛ در حالی که بازارهای بزرگ تری هم انتظارشان را می‌کشید، گوسفندهای بیشتری در بخش‌هایی از این زمین‌ها می‌چریدند و پشم فراوان تری برای کارگاه‌های نساجی تولید می‌شد.دهقانان با زمین‌های کوچکشان هیچ یک از این امکانات را نداشتند.ابزارهای کشاورزی روی همین کشتزارهای بزرگ پیشرفته تر شدند و شیوه‌های تازه کشت و کار اختراع شد.چارلزتاونزند یکی از اشراف انگلستان بود که در سال ۱۷۳۰ میلادی شیوه تازه‌ای برای بالابردن بهره وری زمین اختراع کرد؛ شیوه‌ای که در آغاز با ریشخند و تمسخر بقیه اشراف روبه رو شد.کشاورزان هر سال یک سوم از زمینشان را زیر کشت نمی‌بردند تا از توان خاک در سال بعد استفاده کنند این کار «آیش» نام داشت.تاونزند به جای این کار، در سال اول؛ در تمام زمین گندم کاشت سال دوم به جو و در سال سوم به ماش روی آورد. او سال چهارم را شلغم کاشت و گوسفندانش را به چرا در مزرعه شلغم وا داشت تا از آن تغذیه کنند و کودی را که از خوردن شلغم به دست آمده بود، به خاک مزرعه وارد کنند.تاونزند در سال پنجم دوباره گندم کاشت.دوستان اشرافی اش به این شیوه زراعت می‌خندیدند و به او لقب «آقای شلغم» داده بودند؛ اما هنگامی‌که دیدند محصول گندم او سی درصد افزایش یافته است شروع به تقلید از او کردند.اکنون بیشتر اشراف انگلستان به جای صحبت از سگ و شکار در مزرعه شان از شلغم و کود شلغم صحبت میکردند.اما ابتکار آقای شلغم به سرعت فراموش شد.اروپایی‌ها یک نوع کود تازه را در سواحل پرو در آمریکای جنوبی یافته بودند که باروری خاک را به شدت افزایش می‌داد.این کود از فضولات مرغ‌های دریایی ساحل پرو به دست می‌آمد و مقدار زیادی فسفات و ازت داشت به که (ترکیباتی بعدها در ساختن کود شیمیایی از آنها استفاده شد.)کودی که از پرو می‌رسید، در کنار شیوه‌ها و ابزارهای جدید، تولید محصولات کشاورزی را به شدت بالا برد گویا هر چیزی که اروپایی‌ها از دست بومیان قاره‌های جدید می‌گرفتند، نقش طلا را پیدا می‌‍کرد.در کنار کود مرغان دریایی، محصولات جدیدی هم از سرزمینهای تازه کشف شده می‌رسید؛ محصولاتی مانند سیب زمینی، توتون، فلفل و گلهای ماگنولیا و کوکب.بذرهای توتون را که پرتغالی‌ها به کشور خودشان برده بودند؛ ژان نیکو، سفیر فرانسه در پرتغال، برای ملکه فرانسه، کاترین دومدیسی، ارسال کرد.بعدها سمی‌ که از برگ‌های توتون گرفته شد، به افتخار آقای سفیر (نیکوتین) نامیده شد.اروپایی‌ها برای کاشت این محصول جدید هم مزارع بیشتری را زیر کشت بردند؛ حتی بسیاری از مرداب‌ها برای تبدیل به مزرعه خشکانده شدند. افزایش زمین‌ها و محصولات کشاورزی به اندازه‌ای بود که انقلاب کشاورزی نامیده شد.دهقانانی که در این مدت نتوانسته بودند با سرمایه داران بزرگ رقابت کنند و زمین خود را به آن‌ها فروخته بودند، راهی شهرها شدند.جمعیت شهرها افزایش پیدا کرد و این تازه واردان باید در بخشهای صنعتی مشغول به کار می‌شدند.پس از انقلاب تجاری و کشاورزی نوبت انقلاب صنعتی بود.(سرگذشت استعمار ج 6 ص 55)قسمت شصت و چهارم:عاقبت ولگردی و گداییسرمایه داران برای پیشرفت بیشتر مایل بودند همه مردم یا در کشتزارها و چراگاه ها به کار مشغول باشند و یا در کارخانه ها.حکومت هم که به پول این ثروتمندان نیاز داشت به جان افراد بیکار و ولگرد افتاد.«قانون مجازات ولگردان» که در انگلستان تصویب شده بود،تأکید میکرد که اگر شخص تندرستی به ولگردی مشغول شد،پلیس او را دستگیر خواهد کرد و روی سینه اش به شکل حرفV داغی زده خواهد شد.این شخص ولگرد به یکی از اهالی محل سپرده خواهد شد تا به مدت دو سال برای او بردگی کند و تنها آب ، نان و آشغال گوشت بخورد.اگر پس از این مدت باز هم ولگردی میکرد.روی پیشانی اش با حرف S داغ زده می شد و برای همه عمر به بردگی محکوم می شد.در قانون دیگری حکم شده بود که افراد بیکار را پشت ارابه ها ببندند و به آن ها تازیانه بزنند و بعد حلقه های آهنین و سنگینی را روی گردن هاشان بیندازند.قانون دیگری که علیه گداها تصویب شده بود،آن ها را به سوزاندن و سوراخ کردن گوش راستشان تهدید میکرد و اگر باز هم گدایی میکردند، اعدام می شدند.تمام این قوانین برای بیشتر شدن تعداد کارگران و پایین ماندن میزان دستمزدها تصویب می شد.در فرانسه کسانی که شغلی نداشتند باید بین اخراج از کشور و پاروزنی یکی را انتخاب میکردند.حکومت هلند و فرانسه برای یافتن افرادی که کار پاروزنی درکشتی ها را انجام می دادند «سازمان شکار ولگردان» را تأسیس کردند.آنها حتی دادگاه ها را مجبور می کردند تا برای جرم های کوچک هم مجازات پاروزنی را تعیین کنند.کارخانه دارها حتی کودکان را به کار در کنار دستگاه های عظیم وامی داشتند.در بلژیک صنعت توربافی کاملاً در دست بچه ها بود و استخدام دخترانی که بیش از دوازده سال سن داشتند در این صنعت ممنوع بود.کودکان دستورهای کارفرمای خود را به آسانی قبول می کردند. یک سوم تا یک ششم بزرگ ترها حقوق می گرفتند و حتی گاهی غذای ناچیزی که در کارخانه ها می خوردند دستمزدشان محسوب می شد.در انگلستان بسیاری از سازمان های خیریه که برای حمایت از کودکان ساخته شده بودند این بچه ها را به کارخانه داران می فروختند.کارخانه های «لانکشایر» پر بود از چنین کودکانی،رئیسان این سازمان های خیریه به بچه ها می گفتند مردان و زنانی مهربان در کارخانه انتظارشان را می کشند.به آنها گوشت بریان و مسقطی آلو می دهند.آن‌ها را بر اسب های خودشان سوار خواهند کرد و به آنها ساعت های طلایی و پول خواهند داد.در «بیرمنگام» بچه های هفت ساله وارد کارخانه می شدند؛ اما در شمال و جنوب غربی انگلیس کودکان پنج ساله و حتی چهار ساله هم در کنار دستگاه های ریسندگی به کار گرفته می شدند.هنگامی که در سال ۱۷۹۶ میلادی کارخانه‌دارها به دولت اعلام کردند که نمی توانند مالیات های جدید را بپردازند دولت انگلستان پاسخ داد:«کودکان را به کار گیرید تا هزینه هایتان کاهش یابد.»کار بچه ها در کارخانه ها ۱۲ تا ۱۸ ساعت طول میکشید.کارخانه داری که فقط به مدت ۱۳ ساعت از ۶ صبح تا ۷ عصرا ز بچه ها کار میکشید «یک کارفرمای مهربان و انسان دوست» به شمار می رفت.گاهی بچه ها از خستگی به خواب می رفتند و انگشت هایشان زیردستگاه قطع می شد.محیط کارخانه ها هم آلوده بود و بهداشت در آن ها رعایت نمی شد.پنجره ها باریک و تقریباً همیشه بسته بود.گردی که از بسته های پاک نشده پنبه بلند می شد بچه ها را به بیماری‌های تنفسی دچار می کرد.در سال ۱۷۸۴ میلادی در شهر منچستر که بزرگ ترین کارخانه های پارچه بافی جهان در آن قرار داشت یک بیماری عجیب بسیاری از بچه های کارگر را از پا درآورد.این بیماری تب کارخانه نام داشت.(سرگذشت استعمار ج6ص66)قسمت شصت و پنجم: کندوی غُرغُروتب پولدار شدن بیشتر مردم اروپا را گرفتار کرده بود.همه در رؤیا می دیدند که روزی سرمایه‌دار بزرگی می شوند و کارخانه و بانک تأسیس میکنند.این تب به جان نویسندگان و اندیشمندان اروپایی هم افتاد.گروهی از این نویسندگان با نوشتن کتاب هایی پول‌پرستی و حرص و ولع برای ثروتمند شدن را به عنوان کارهایی خوب و شایسته ستایش می کردند.و دسته دیگری از این نویسندگان در کنار نوشتن آثار ادبی و علمی وقت زیادی را به پولدار شدن اختصاص می دانند برنارد مندیول، پزشک انگلیسی، از افراد گروه اول بود.مندیول در سال ۱۷۰۵ کتابی را به نام«کندوی غرغرو» منتشر کرد.این کتاب فقط ده صفحه داشت و در آن زندگی انسان ها در جامعه با زندگی زنبورها در کندو مقایسه شد بود. مندیول نوشته بود که«موفقیت یک کندو به خاطر اخلاق های زشت و ناشایست تک تک زنبورهاست.هر زنبوری حریص است و سعی میکند تا جایی که می تواند از شیره گلها تغذیه کند و عسل بسازد.هر زنبوری خشن و جنگجوست و به کسی که کوچک ترین مزاحمتی برای او فراهم کند، رحم نمیکند.زنبورها در حالت جمعی هم ستیزه جو و وحشی هستند.»مندیول سپس به جامعه انسان ها اشاره کرده بود و ثروت و قدرت هر کشور را وابسته به رفتارهای ناشایست مردم آن دانسته بود.او نوشت«فرض کنیم سودجویی،خودخواهی،نادرستی و جنگ طلبی به پایان برسد.مردم فقط به اندازه سیر شدن غذا بخورند و فقط لباس هایی را بپوشند که آنها را از سرما حفظ می کند و هیچ تجملی در آن ها نباشد.فرض کنید که این مردم یکدیگر را فریب ندهند ، به همدیگر آزاری نرسانند،بدهی های خود را سر وقت بپردازند و از وسایل تجملی و زینتی استفاده نکنند. در چنین وضعی وکیل ها و قاضی ها از گرسنگی خواهند مرد، هیچکس به دوردست سفر نخواهد کرد، هیچ سرزمین تازه ای کشف نخواهد شد،هیچ معدن طلا و نقره ای کاوش نمی شود، هیچ اختراعی صورت نمی گیرد و هیچ کالای تفریحی و زینتی تولید نمی شود.»برنارد مندویل تاکید کرده بود کسانی که سودجوی دیداری،حرص،خودخواهی و جنگ طلبی را زشت می شمارند آدم های غرغرویی هستند که می خواهند جلوی پیشرفت جامعه را بگیرند.آقای پزشک کتاب ده صفحه ای خود را در سالهای ۱۷۱۴ و ۱۷۲۳ میلادی گسترش داد و در دو جلد منتشر کرد. این بار نام کتاب «داستان زنبورها» بود و در دو کشور انگلستان و فرانسه منتشر شد.نسخه های زیادی از کتاب در هر دو کشور به فروش رفت.برای مردم جالب بود که کسی ولع آن ها را برای رسیدن به پول با کلماتی زیبا ستایش کند:«تنها با حرص زدن بیشتر ثروتهای هنگفت به وجود می آیند و در سایه همین ثروت فراوان،آثار هنری برجسته ساخته میشوند»مندیول نوشت:«عشق به تجمل یا دلبستگی به هر چیزی که بیشتر از نیاز روزانه ماست پایه تمدن و صنعت اروپاست».انگار اروپاییان به کسانی نیاز داشتند تا همه ستم‌ها ، نیرنگ‌سازی‌ها و آزمندی‌هایی را که در این سال‌ها از آنها سرزده بود با واژه هایی آراسته به عنوان رفتارهایی عادی توضیح دهند و عذاب وجدان آنها را اندکی کاهش دهند.(الان برید به حرفای بسیاری از اقتصاددان‌ها گوش بدید ببینید چی میگن همین حرفا رو میزنن. یعنی توجیه میکنن.)(سرگذشت استعمار ج 6 ص70)قسمت شصت و ششم: شاعر میلیونر«پی‌یر کارون»پسر یک ساعت ساز فرانسوی بود که در اطراف پاریس زندگی میکرد.پی‌یر عاشق فلسفه و ادبیات بود؛ اما پدرش اصرار میکرد که او شغل ساعت سازی را دنبال کند.پی یر بالاخره دستور پدر را پذیرفت اما عشق به فلسفه را در دلش زنده نگه داشت.در بیست و یک سالگی یک چرخ ظریف برای ساعت ساخت که ساختن ساعت های نازک و کوچک را ممکن میکرد.پی‌پر ساعت بسیار کوچکی ساخت که در یک انگشتر جا میگرفت و آن را به عنوان هدیه برای مادام دو پومپادور،یکی از زنان(فواحش-نقشش در دربار همین بود، فاحشه مخصوص شاه فرانسه بود در کنار صدها زن درباری و زنان درباریان که همین نقش را برای شاه فرانسه و درباریان‌ش داشتند.) دربارلویی پانزدهم،پادشاه فرانسه،فرستاد.ساعت کوچکی هم برای پادشاه ساخت.(شاید تعجب کنید ولی این رسم فحشا و اباحه‌گری بین اشراف فرانسوی در قرن هجدهم اساس بسیاری از مباحث امروزی اباحه‌گریست چنان‌چه یکی از سبک‌های ادبی قرن هجدهم فرانسه موسوم به لیبرتین(آزاداندیشی) بود برگرفته از همین فحشای شدید دربار فرانسه و البته دربارهای دیگر اروپایی مخصوصا انگلیس بود که در قالب رمان‌هایی فانتزی‌های این اشراف هرزه که برگرفته از تجارب متعدد آنها بود را منعکس می‌کرد. مارکی‌دوساد فرانسوی این سبک را به اوج خود رساند و وحشتناک‌ترین کتب این سبک از اوست. سادیسم از نام ایشون برگرفته شده.) در سال ۱۷۵۵ میلادی شغلی را در آبدارخانه قصر از رئیس پیر آن، آقای فرانکه،خرید.اشتیاق مردم به پول در این سال ها هر در بسته ای را باز میکرد.پی‌یر یکی از پیشخدمت هایی شد که کنار میز غذای شاه می ایستادند.یک سال بعد آقای فرانکه از دنیا رفت و پی‌یر با بیوه او که شش سال از خودش بزرگ تر بود،ازدواج کرد.این زن صاحب یک مزرعه کوچک به نام «بو‌مارشه»بود.پی‌یر نام مزرعه را به نام خود اضافه کرد و به «بو‌مارشه»مشهور شد. سال بعد همسرش درگذشت و پی‌یر این ملک را هم به ارث برد.بومارشه علاقه به فلسفه و ادبیات را از یاد نبرده بود.او به دیدار فیلسوفان و نویسندگان بزرگ فرانسه می رفت و آثار آن ها را با اشتیاق می خواند.به تدریج شروع به نوشتن شعر و نمایشنامه کرد.در قصر سلطنتی که دختران شاه چنگ می نواختند ابتکاری در ساختن چنگ به خرج داد و توجه دختران شاه را به خود جلب کرد.در سال ۱۷۵۹ میلادی به معلم موسیقی این دختران تبدیل شد و نفوذش در قصر باز هم بیشتر شد در همین سال یکی از بانک داران فرانسه به نام دوراز او خواهش کرد از دخترهای شاه کمک بخواهد تا آن ها از پدرشان تقاضا کنند از بانک او حمایت کند.پی‌یر به سادگی این درخواست او را برآورده کرد.بانک دار برای جبران این کمک شصت هزار فرانک از سهام بانک را به بومارشه بخشید و اسرار و راز و رمز بانک‌داری و ثروتمند شدن را به او آموخت پس از این بومارشه همزمان عشق به شعر و پول را دنبال کرد. او آن قدر پولدار شده بود که توانست مقام منشی‌گری شاه را خریداری کند.خریدن این مقام فقط یک «لقب» را به او می بخشید ؛ اما در اصل منشی شاه فرد دیگری بود.بومارشه برای تجارت با آن سوی دریاها،مخصوصاً آفریقا،شرکتی را تأسیس کرد.این شرکت بردگان سیاه را از تاجران برده در آفریقا تحویل می گرفت و به امریکا می فرستاد.بومارشه شاعر و نویسنده در حالی به تجارت برده مشغول بود که فراموش کرده بود یک سال پیش شعر بلندی علیه برده داری سروده بود؛شعری پراحساس که اشک را در چشم بسیاری از فرانسوی های احساساتی نشانده بود.نمایشنامه های او که در کنار اشعارش منتشر می شدند از مرزهای فرانسه گذشتند.در سال ۱۷۷۳ میلادی پادشاه از او خواست به عنوان مأمور مخفی فرانسه راهی انگلستان شود.بومارشه هنرمند بزرگی بود و کسی به او شک نمیکرد.بومارشه به انگلستان رفت و در آنجا از انتشار کتابی علیه دربار فرانسه جلوگیری کرد.هنگامی که لویی شانزدهم به تخت نشست بومارشه را همچنان به عنوان جاسوس در استخدام خود نگه داشت.در سال ۱۷۷۵ میلادی دوباره به لندن اعزام شد.این بار او باید درباره شورش مهاجرنشین های انگلیسی در آمریکا علیه انگلستان تحقیق میکرد.انگلیسی ها با بیرون راندن سرخ‌پوست‌ها در بخش های بزرگی از آمریکا سیزده مهاجرنشین تأسیس کرده بودند؛اما اکنون همان مهاجرنشین‌ها علیه انگلیس سر به شورش برداشته بودند.بومارشه در ۱۷۷۶ میلادی از انگلستان پنهانی نامه ای به پادشاه فرستاد و تأکید کرد که روابط انگلستان با مهاجرنشینان در آمریکا به دشمنی کشیده شده است و بهتر است فرانسه در جنگ آینده از آمریکایی ها حمایت کند.بومارشه به فرانسه برگشت و شرکتی به نام «رودریگ هورتالز» تأسیس کرد.این شرکت در ظاهر به تجارتی معمولی مشغول بود،رئیس آن هنرمندی محبوب و فیلسوفی انسان دوست بود؛ اما در واقع برای خرید و ارسال سلاح به آمریکا تأسیس شده بود.بومارشه نه تنها با پول دربار کشتی های زیادی را از سلاح پر کرد و به آمریکا فرستاد بلکه چند میلیون لیور از ثروت خودش را هم برای نیرومند کردن آمریکاییها خرج کرد.پس از جنگ،آمریکایی ها پیروزی خود را بیش از هر کسی مدیون بومارشه می دانستند.بومارشه در آثارش از آزادی انسان دفاع می کرد وانسان‌دوستی را تنها راه خوشبختی می دانست؛اما هیچ یک از این اندیشه ها باعث نمی شد او حساب بانکی اش را از یاد ببرد و کشتی‌هایش را به سرزمینهای آفریقایی، آسیایی و آمریکایی که فرانسه اشغال کرده بود اعزام نکند.(سرگذشت استعمار ج6ص75)قسمت شصت و هفتم: فیلسوف میلیونر نویسنده بزرگی بود که «پی‌یر بومارشه» به شاگردی او افتخار میکرد.نویسنده ای که پادشاهان اروپایی با علاقه بسیار او را به قصر خود دعوت میکردند و مردم در سراسر اروپا آثار او را می خواندند.این نویسنده که بومارشه بخشی از ثروتش را برای انتشار آثار او خرج کرده بود«ولتر»نام داشت(اسم واقعی او فرانسوا ماری آروئه بود).ولتر فيلسوف و نویسنده ای بود که نوشته هایش زمینه را برای انقلاب فرانسه در سال ۱۷۸۹ میلادی آماده کرده بود انقلابی که شعار اصلی اش «آزادی،برابری و برادری»بود.با آنکه بومارشه پول زیادی برای چاپ آثار ولتر خرج کرد.اما ولتر به این کار نیازی نداشت.او بسیار جلوتر از بومارشه میلیونر شده بود. ولتر فرانسوی در سی و دو سالگی به انگلستان رفته بود و در آنجا پولی را به عنوان هدیه از پادشاه انگلستان دریافت کرده بود.او با سرمایه گذاری همین پول و خرید سهام شرکت‌هایی که با آن سوی آبها در هند و آمریکا تجارت میکردند روزبه روز ثروتمندتر شد.در سال ۱۷۵۰ میلادی فردریک، پادشاه پروس- کشوری که در بخش هایی از سرزمین های آلمان ، لهستان و سوئیس تشکیل شده بود_ولتر را به قصر خویش دعوت کرد تا در کنار او زندگی کند.فردریک عاشق فلسفه بود،شعرهم می سرود.او درنامه ای به ولترنوشت:«شما فیلسوفيد و من هم فيلسوفم و فیلسوفان برای آن آفریده شده اند که در کنار هم زندگی کنند.»هنگامی که ولتر به قصر رسید شاه دست‌ش را گرفت تا ببوسد ولی ولتر اجازه نداد و خودش دست شاه را بوسید.فردریک برای او سالی ۲۰۰۰۰ فرانک حقوق تعیین کرد.کار ولتر در دربار پروس آن بود که اشعار شاه را اصلاح کند؛ اما فیلسوف میلیونر نمی توانست ذهن‌ش را از اندیشه پول و درآمد بیشتر آزاد کند.چند سال پیش از آن، یک بانک هلندی اوراق بهادری منتشر کرده بود به نام«برگه های درآمد»اما ارزش این برگه ها در هلند به نصف کاهش یافته بود.فردریک در پیمانی که با هلند امضا کرد آنها را مجبور کرده بود این برگه ها را از پروسی‌ها به قیمت اولیه آن بخرند.اکنون گروهی از پروسی های حریص به هلند می رفتند این برگه ها را به نصف قیمت می خریدند به پروس برمیگشتند و آنها را به قیمت کامل به بانک هلندی ها در پروس می فروختند.هلندی ها به فردریک اعتراض کردند و پادشاه پروس دستور داد ورود این برگه‌ها را به پروس ممنوع کند. ولتر که از سود بادآورده پروسی ها باخبر شده بود با یک تاجر یهودی به نام ابراهام هیرش صحبت کرد.۱۸۴۳۰ فرانک به او داد و از او خواست اوراق بهاداری را از هلند برای او خریداری کند.آبراهام هیرش فرمان شاه را به ولتر یادآوری کرد اما ولتر مقام خود را در دربار به او تذکر داد و به او اطمینان داد که حمایتش خواهد کرد،بعد چکی را به هیرش داد تا در پاریس به پول تبدیل کند.هیرش هم مقداری الماس به ارزش ۱۸۴۳۰فرانک را به عنوان ضمانت به ولتر داد.هیرش راهی هلند شد؛اما ولتر از معامله پشیمان شد برای او پیغام فرستاد.هیرش از خریدن اوراق برای ولتر خودداری کرد؛اما بر سر چکی که باید در پاریس به پول تبدیل می شد و الماس ها بین آنها اختلاف پیش آمد.ولتر هیرش را به دادگاه کشاند و تاجر یهودی در آنجا اعلام کرد که ولتر قصد خرید اوراق بهادر از هلندی ها داشته است ولتر به قاضی گفت که حرف های هیرش دروغ است و او را برای خریدن پوست خز به هلند فرستاده بود.هیچ کس در دادگاه حرف های ولتر را باور نکرد.خبر رسوایی ولتر به پادشاه رسید و فردریک در نامه ای به او نوشت:«تا قبل از آمدن شما خانه ام را آرام نگاه داشته بودم. اما اگر در اندیشه توطئه و نیرنگ هستید در آمدن به اینجا اشتباه کرده اید. هر گاه بخواهید مانند یک فیلسوف زندگی کنید از دیدار خود شما خشنود خواهم شد ولی اگر بخواهید به دنبال هوس هایتان بروید بهتر است در پایتخت من نمانید».ولتر از پادشاه عذرخواهی کرد.فدریک او را بخشید؛اما به جای قصر خانه ای در روستایی آرام برای او در نظر گرفته شد.ولتر برای جمع آوری ثروت به قمار پرداخت و پس از مدتی به رباخواری مشغول شد؛ به مردم پول قرض می داد و مبلغ بیشتری از آن ها پس میگرفت. تعداد کتابهای ولتر به ۹۹ جلد می رسد.هنگامی که از دنیا رفت روی تابوتش نوشتند:«او ذهن انسان را تکان داد و برای ما آزادی آورد.»(سرگذشت استعمار ج6ص80)قسمت شصت و هشتم: استاد میلیونرهمان طور که بومارشه به شاگردی ولتر افتخار میکرد ولتر هم خودش را شاگرد جان لاک،فیلسوف انگلیسی، میدانست. ولتر همیشه به سرزمین انگلستان آفرین می گفت که دانشمندی همچون جان لاک را به جهان هدیه کرده است لاک در آخرین سال های قرن هفدهم مهم ترین کتاب های خود را منتشر کرد. در آن سالها انگلستان به تدریج در آمریکا پیشروی می کرد و سرخ پوست‌ها را عقب می راند. لاک کتابی را تألیف کرد با نام«دو رساله درباره حکومت». او در این کتاب استفاده انگلیسی ها را از سرزمین گسترده امریکا کاری طبیعی و خردمندانه دانسته است؛مخصوصاً که سرخ پوست ها از طبیعت آمریکا بهره نبرده بودند. لاک نوشت:«تصور کنید به درخت سیب با بلوطی رسیده اید که مال کسی نیست.حالا میوه این درخت به کسی تعلق دارد که آن را چیده یا از پای درخت جمع آوری کرده است... آبی که در ظرف است برای کسی است که آن را از چنگ طبیعت آزاد کرده است.خدا جهان را به همه انسانها داده است.نباید به کسی که قسمتی از آن را برداشته و به اندازه کافی برای دیگران هم گذاشته اعتراض کرد.»لاک،سرخ پوست های آمریکا را کم عقل و تنبل می نامد.به همین علت انگلیسی ها باید زمین های آن ها را از دستشان بیرون بکشند و آباد کنند:«بومیان بی خرد و راحت طلب امریکا این زمین ها را به حال خود رها کرده و به فقر و تنگدستی دچار شده اند.آنها به خاطر همین تنبلی،یک صدم آسایش و رفاهی را که ما از آن بهره می بریم ندارند.حتی شاه این سرزمین پهناور و پر از نعمت در خوراک و پوشاک از یک کارگر انگلیسی عقب تر است.»لاک این متن را در روزهایی نوشت که اخبار جنگ ها و خون ریزی های سفید پوست ها در سرزمین سرخ پوست ها پی درپی به انگلستان می رسید.اگر عده ای هنوز دلشان آسوده می شد برای سرخ پوست ها می سوخت و هم وطنانشان را آدم هایی متجاوز و خشن می دانستند با شنیدن حرف های فیلسوف و معلم بزرگشان باید قلبشان آرام می گرفت و خاطرشان آسوده می شد.در حقیقت جان لاک این کلمات را برای آرام کردن وجدان خودش نیز می نوشت.او هم مثل بسیاری از اروپایی ها به سرمایه دار شدن فکر میکرد و مخصوصاً فروش برده را بسیار پرسود می دانست.لاک در دو شرکت برده داری انگلیسی سرمایه گذاری کرده بود.او بخشی از سهام شرکت«سلطنتی آفریقا»را خریداری کرد و یکی از سهام داران اصلی آن به شمار می رفت.او همچنین یکی از یازده سهام دار شرکت باهاما بود که در جزایر کارائیب فعالیت میکرد.لاک بعدها سهام یکی از اعضای شرکت را خرید و صاحب یک نهم شرکت شد.جان لاک به سرمایه گذاری در این شرکت ها راضی نشد و عازم آمریکا شد.او در منطقه کارولینا چهل و هشت هزار جریب زمین به دست آورد و به یکی از زمین داران بزرگ آمریکای شمالی تبدیل شد.جالب اینجاست هنگامی که پای این فیلسوف بزرگ به آمریکا رسید رئیسان مهاجرنشین های انگلیسی از نوشته های او در کتاب«دو رساله درباره حکومت»استفاده کرده و قوانینی را درباره مالکیت زمین تصویب کردند.لاک با بهره بردن از همین قوانین صاحب زمین های کارولینا شد.(سرگذشت استعمار ج6 ص83)قسمت شصت و نهم: خاندان سپر سرخ«مایر آمشل» یک نوجوان یهودی بود که پدر و مادرش را در یازده سالگی از دست داده بود و چون بزرگ ترین فرزند خانواده بود رئیس خانه شده بود.آنها در شهر فرانکفورت در آلمان زندگی میکردند.در قرن هجدهم خانه های فرانکفورت شماره نداشتند و هر خانه از علامتی که روی سردر آن نصب شده بود شناخته می شد.این خانواده یهودی نیز به خاندان سپر سرخ یا روچیلد معروف شدند.مایر آمشل تلاش کرد شغل پدرش را ادامه دهد.در آن سال ها سرزمین آلمان به چند منطقه تقسیم شده بود که هر کدام حکومت جداگانه ای داشتند.این حکومت ها پول ویژه خود را داشتند و افرادی که بین این مناطق سفر می کردند باید دائم پولهای خود را عوض میکردند.مایر هم مثل پدرش از همین راه چرخ خانواده را می چرخاند او پول های این مسافران را عوض میکرد و از تفاوت ارزش آن ها سود می برد.ماير نوجوان در کنار کارش سرگرمی مخصوص خودش را داشت.او سکه های قدیمی و کمیاب را جمع آوری می کرد و مجموعه اش به اندازه ای متنوع شده بود که شهرتش در فرانکفورت پیچید و به گوش شاهزاده ویلیام،پسر حکمران فرانکفورت،هم رسید.شاهزاده ویلیام نیز به گردآوری سکه های قدیمی علاقه داشت و خیلی زود برای مایر پیغام فرستاد و او را به قصرش دعوت کرد.مایر شاهزاده را برای کامل کردن مجموعه اش راهنمایی کرد و به او قول داد سکه های کمیابی را که پیدا میکند برای شاهزاده بفرستد.دوستی آن ها محکم شد و هنگامی که مایر به بیست سالگی رسید لقب«کارگزار سلطنتی»را از شاهزاده دریافت کرد.این لقب به مایر کمک کرد تا در تجارت پول از گذشته موفق تر باشد.هنگامی که ویلیام جانشین پدرش شد،مایر را بیش از گذشته در کارهای درباره دخالت داد و همین کارها درآمد مایر را بالا برد.در نیمه دوم قرن هجدهم میلادی جنگ هایی در اروپا اتفاق افتاد،مایر که اکنون ثروتمند شده بود برای ارتش های درگیر آذوقه و سلاح تهیه می کرد و سرمایه اش را بیشتر می کرد.در سال 1۷۹۵ میلادی ارتش فرانسه هلند را تصرف کرد آمستردام ،پایتخت هلند،که مرکز مالی اروپا بود اهمیت خود را از دست داد و همه سرمایه ها به فرانکفورت سرازیر شد.ویلیام ، حاکم فرانکفورت و مایر آمشل روچیلد،بیشترین سود را از این موقعیت بردند.ویلیام به بزرگ ترین بانک دار اروپا تبدیل شد و مایر ثروتش را باز هم افزایش داد.مایر صاحب پنج پسر شده بود که هر کدام از آن ها را به یکی از شهرهای اروپا فرستاده بود.ناتان در لندن ، آمشل در فرانکفورت ، جیمز در پاریس ، کارن در آمستردام و سلیمان در هر جایی که پدرش تشخیص می داد مقیم شده بودند.وضعیت بازار و قیمت کالاها را در این شهرها به یکدیگر اطلاع می دادند و در بازار بورس این شهرها معامله میکردند.هنگامی که ناپلئون در سال ۱۸۰۴ میلادی خود را امپراتور فرانسه نامید، ویلیام احساس کرد که فرانکفورت هر لحظه ممکن است به دست ناپلئون تسخیر شود و ثروتش در این شهر امنیت نخواهد داشت.او انگلستان را برای انتقال پول هایش انتخاب کرد.این کشور به صورت جزیره ای در کنار قاره اروپا قرار گرفته بود و ارتش ناپلئون به سادگی نمی توانست آن را به تصرف درآورد.در آن روزها انگلستان برای ثروتمندان امن ترین نقطه اروپا بود.ویلیام برای ثروت افسانه ای اش از مایر امشل روچیلد کمک خواست.ناتان ، پسر مایر، سالها بود که در لندن تجارت و زندگی میکرد و بهترین گزینه برای ویلیام بود.دارایی ویلیام به لندن منتقل شد و ناتان به عنوان کارگزار مالی او این ثروت بی نظیر را در اختیار گرفت.نمایندگی ثروتمندترین مرد اروپا در لندن برای ناتان اعتبار زیادی درست کرده بود؛ اما او و برادرانش به تجارت با سرمایه خودشان ادامه می دادند؛به ویژه آن که ناپلئون تمام اروپا را به جنگ تهدید میکرد و آنها امیدوار بودند با بهره بردن از این جنگ ها به ثروتی بیش از آنچه در دستهای ویلیام بود برسند.مایر آمشل همیشه به پسرانش می گفت : اگر نمی توانید محبوب باشید کاری کنید که از شما بترسند.(سرگذشت استعمار ج6ص92)قسمت هفتاد: هدیه ای برای دشمنبرادران روچیلد در راهی قدم گذاشتند تا خون ریزترین پادشاهان آن دوران از آنها بترسند.پنج برادر در پنج نقطه از اروپا نشسته بودند و جنگ های ناپلئون را زیر نظر داشتند.ناپلئون بخشهایی از اروپا را اشغال کرده بود.این جنگ ها قیمت سهام یا طلا را در یک منطقه پایین می آورد و در منطقه ای دیگر بالا می برد.برادران روچیلد این تغییرات را به هم اطلاع می دادند و با فروش سهام یا طلا از بازاری که جنگ ایجاد کرده بود سود می بردند.انگلیسی ها که منتظر حمله ناپلئون بودند پیشدستی کردند و سربازان خود را به فرماندهی« دوک ولینگتون » به درون قاره اروپا فرستادند.سربازان انگلیسی در پرتغال و کوهستان های اسپانیا مستقر شدند و جنگ با ناپلئون را آغاز کردند.اما کشتی های جنگی ناپلئون راه های دریایی را بسته بودند و اجازه نمی دادند پول و آذوقه به این سربازان برسد.ولینگتون در نامه ای به حکومت انگلستان نوشت:« افسران زخمی من برای آنکه پولی پیدا کنند لباس های خود را می فروشند.ما فقط تا دو ماه دیگر بدون پول زنده که می مانیم.»دولت انگلستان به فکر چاره افتاد بهترین راه در نظر آن ها استفاده از شبکه ای بود که پنج پسر روچیلد در اروپا ساخته بودند.نماینده دولت با ناتان که در لندن حضور داشت دیدار کرد.ناتان روچیلد پس از شنیدن درخواست دولت و دستمزد چشمگیری که برای این کار در نظر گرفته شده بود نقشه ای را طراحی کرد: جیمز روچیلد که در پاریس حضور داشت مهم ترین بخش این نقشه را بر عهده داشت.جیمز باید با مولین،وزیر دارایی فرانسه،ملاقات و به او پیشنهاد می کرد حاضر است در برابر پاداشی خوب مقدار زیادی از سکه های طلای انگلستان را پنهانی به فرانسه منتقل کند.مولین با این پیشنهاد به سرعت موافقت می کرد چون خروج طلا از انگلستان اقتصاد آن کشور را ضعیف می کرد و پس از مدتی آن را از پا درمی آورد.پولی که از این طریق به دست جیمز می رسید با شیوه دیگر از فرانسه به اسپانیا منتقل و به دست ولینگتون می رسید.تمام نقشه با نامه ای که با رمزنوشته شده بود برای جیمز داده شد.او در دیدار با وزیر دارایی فرانسه گفت: انگلیسی ها به شدت مراقب قاچاق طلا از کشورشان هستند و برادر او در لندن با جان خودش بازی میکند.سکه های طلا در قایق های کوچک شبانه به بندر دانکرک در فرانسه می رسیدند.جیمز آن ها را به بانک های فرانسه تحویل می داد و در مقابل چک هایی را برای اسپانیا می گرفت.این چک ها در اسپانیا به پول تبدیل میشد و این پول در کوهستان به دوک ولینگتون می رسید.برادران روچیلد،پول انگلیسی ها را از پاریس، قلب سرزمین دشمن، بور می دادند و به دست سربازانشان می رساندند و تمام این عملیات زیر نظر و با حمایت مولین، وزیر دارایی فرانسه،انجام می شد.اما همه بخشهای حکومت فرانسه مانند مولین ساده لوح نبودند.پلیس مخفی فرانسه به این عملیات سریع روچیلدها و موفقیت عظیم آنها در گول زدن پلیس انگلستان شک کرده بود.مارشال داوو ، یکی از فرماندهان پلیس مخفی فرانسه،فعالیت جیمز روچیلد را زیر نظر گرفت و به یکی از نامه های ناتان به جیمز دست پیدا کرد.نامه ناتان رمزگشایی شد و شک داوو را بیشتر کرد.داوو نامه ای را برای ناپلئون،امپراتور فرانسه،ارسال کرد و در آن نوشت: کسانی که میگویند پول نقد انگلیسی ها را از کشور خارج میکنند افراد توطئه گری هستند که فعالیت خود را زیر این ادعا پنهان میکنند.انگلیسی ها با همه توان در حال کمک به ارسال این سکه ها هستند.ناپلئون نامه داوو را خواند اما به آن اعتنا نکرد.به نظر او داوو یک افسر کار کشته بود اما اقتصاددان نبود.درحالیکه اقتصاددان توانایی مانند مولین تمام این عملیات را زیر نظر داشت و آن را به نفع فرانسه می دانست. پلیس مخفی فرانسه با بد گمانی بیشتر جیمز را زیر نظر گرفت؛ اما هیچگاه نتوانست نظر وزیر دارایی را درباره او تغییر دهد.جیمز کار خودش را ادامه داد و بین سالهای ۱۸۱۲ تا ۱۸۱۴ میلادی پانزده میلیون پوند از پولهای انگلستان را به دست ولینگتون رساند.دستمزد برادران روچیلد در این عملیات یک میلیون پوند بود.اما سرچشمه این پانزده میلیون پوند کجا بود ؟!این طلاها از سرزمین هند و توسط کمپانی هند شرقی در سال ۱۸۱۰ میلادی به انگلستان فرستاده شده بود . سکه ها ۸۸۴ صندوق و ۵۵ بشکه را پر کرده بودند.(سرگذشت استعمار ج 6 ص96)قسمت هفتاد و یکم: کبوتر نامه‌برکبوتر نامه بری که کنار دستهای آقای «روثورت» آرام گرفته بود،بارها بر فراز دریای مانش پرواز کرده،از فرانسه به انگلستان رفته بود.آقای روثورت یکی از کارمندان ناتان روچیلد بود که باید نتیجه را با این کبوتر به رئیسش در لندن اطلاع می داد. واترلو ، محل نبرد نهایی ناپلئون با دشمنان نیرومندش انگلستان و پروس ، در سال ۱۸۱۵ میلادی بود.فرماندهی سپاه انگلستان به عهده دوک ولینگتون بود و بلوخر، ژنرال اتریشی،فرماندهی پروسی ها را بر عهده داشت. ولینگتون با هشتاد هزار نفر با ناپلئون رودررو شد،جنگ دو سپاه هنوز به اوج نرسیده بود که بلوخر با حدود صد و ده هزار نفر وارد میدان نبرد شد.سربازان ناپلئون مقاومت خود را از دست دادند و عقب نشینی کردند.جنگ به سرعت به پایان رسید و امپراتور فرانسه به اسارت انگلیسی ها درآمد.آقای روثورت،جاسوس روچیلدها در واترلو، خبر پیروزی انگلیسی ها را به رمز روی برگه کوچکی نوشت.برگه را به پای کبوتر بست و آن را به سوی آسمان رها کرد.روثورت با نگاهش کبوتر را آن قدر دنبال کرد تا ناپدید شد.میدانست برگه کوچکی که به پای این کبوتر بسته شده میلیون ها و شاید ده ها میلیون پوند ارزش دارد در لندن ،ناتان روچیلد نامه را از پای کبوتر باز کرد.رمز آن را گشود و به سرعت به سمت بورس لندن به راه افتاد بسیاری از سهامداران با اضطراب در بورس جمع شده بودند اما هیچکس از نتیجه جنگ اطلاع نداشت.آن ها دست کم باید یک روز دیگر صبر میکردند.هنگامی که ناتان وارد بورس شد همه ، نگاه ها به طرف او چرخید.ناتان آرام بود و به طرف ستونی که همیشه به آن تکیه می داد رفت و با اشاره هایی به کارمندانش که دورتر از او ایستاده بودند دستور داد که سهامش را به فروش برسانند.ترس تمام کسانی را که در بورس بودند فرا گرفت.مردم به یکدیگر می گفتند حتما نانان روچیلد از نتیجه جنگ خبر دارد که به بورس آمده و اکنون که با این عجله سهامش را می فروشد مطمئنا انگلستان در جنگ شکست خورده است.شایعه شکست انگلستان ارزش سهام را در بورس به شدت پایین آورد.قیمت سهام در بورس لندن تا آن روز به این اندازه کاهش پیدا نکرده بود.اکنون ناتان آرام تر از قبل بود و با اشاره کوتاهی به کارمندانش دستور داد تا جایی که می توانند سهام بخرند. بخش عظیمی از بورس لندن به دارایی های ناتان روچیلد افزوده شد.یک روز بعد، پیک دوک ولینگتون به لندن رسید و خبر پیروزی ارتش انگلستان بر فرانسه در همه جا منتشر شد. اولین نتیجه این پیروزی در بازار بورس مشاهده شد.قیمت سهام به شکل بی مانندی افزایش پیدا کرد و نسبت به روزهای قبل از نبرد واترلو چند برابر شد.ثروت ناتان در فاصله یک روز چند برابر شده بود.اما ساده لوحی است که فکر کنیم ناتان همه چیز را مدیون کبوترنامه برش بود.او فرد دیگری را هم در این سود شگفت انگیز شریک و سهیم کرده بود.ناتان روچیلد پیش از آغاز نبرد از دوک ولینگتون خواسته بود اخبار شکست یا پیروزی را به سرعت به لندن ارسال نکند و نتیجه هر چه که بود،حداقل یک روز در رساندن خبر آن صبر کند.«جنگ» مهم ترین منبع درآمد روچیلدها و سرمایه دارانی بود که پس از آنها پدیدار شدند.هنگامی که جنگی آغاز می شد این بانک داران بزرگ به دولتها وام می دادند و مدتی بعد پول خود را با سود بالایی از دولت پس می گرفتند اما این تمام ماجرا نبود.دولت ، سلاح و آذوقه ای را که برای جنگ به آن نیاز داشت از همین سرمایه داران می خرید و این پول بسیار جلوتر از آنکه دولت قرض خود را بپردازد به جیب بانک داران برمی گشت.مایر آمشل روچیلد پیش از پایان جنگ های ناپلتین با انگلستان از دنیا رفته بود و اکنون ناتان رئیس خاندان سپر سرخ بود.او پس از نبرد واترلو به ثروتمندترین مرد اروپا تبدیل شده بود و انتظار جنگ دیگری را می کشید.«هایزیش هاینه»شاعر آلمانی درباره او گفت : خدای عصر ما پول و روچیلد پیامبر اوست.ناتان به حکومت های مختلف اروپایی وام می داد و در انتخاب وزیران و رئیسان دولت ها دخالت می کرد.او با غرور خاصی با شاهزادگان و سیاستمداران اروپایی روبه رو می شد.برخورد ناتان با یکی از شاهزاده ها،در مجالس لندن،دهان به دهان نقل می شد.شاهزاده به دیدار ناتان رفته بود.ناتان جلوی پای او بلند نشده بود و فقط گفته «بفرمایید بنشینید.» و دوباره سرش را روی میز خم کرده،مشغول نوشتن شده بود.شاهزاده خشمگین شده بود و شروع به معرفی خود و خاندانش کرده بود و وسعت کشورش را یادآوری کرده،از افتخارها و پیروزی های پدرانش در جنگ ها یاد کرده بود ناتان روچیلد در پاسخ او گفته بود:« خوب بفرمایید روی دو صندلی بنشینید.»(سرگذشت استعمار ج 6 ص100)قسمت هفتاد و دو:فاخته ها لانه ندارندفاخته پرنده ای است که در انگلستان بیش از بقیه نقاط جهان دیده می شود.این پرنده زندگی عجیبی دارد. هیچگاه لانه نمی سازد و هنگامی که می خواهد تخم بگذارد به سراغ لانه پرنده های دیگر می رود و زمانی که پرنده در لانه اش نیست،تخمش را در کنار تخم های او می گذارد و از آنجا دور می شود.پرنده ای که صاحب لانه است روی تخم ها می خوابد و به همه آن ها گرما می دهد.پس از مدتی جوجه ها از تخم بیرون می آیند و جوجه فاخته،درحالی که هنوز چشم هایش را باز نکرده و هیچ پری روی بدنش نیست،به جان جوجه های صاحب لانه می افتد و آن ها را یکی یکی از لانه بیرون می اندازد پرنده صاحب لانه برای غذا دادن به جوجه ها بازمی گردد و فکر می کند از بین جوجه هایش همین یکی برایش مانده است و تمام غذا را به او می دهد.زندگی فاخته،شباهت عجیبی به تاریخ بعضی کشورهای اروپایی دارد که پس از اکتشافات دریایی وارد سرزمین های جدید شدند.آن ها در آغاز مهمان بومی ها بودند،اما پس از آن بومی ها را از بین بردند و سرزمین آن ها را تصاحب کردند.یک تاریخ نویس اروپایی به نام لوئیس مامفورد،به جای آنکه از شباهت زندگی فاخته با تلاش کشورهای اروپایی در آفریقا،آسیا و آمریکا شگفت زده شود،فاخته ها را با سرمایه داران این کشورها مقایسه می کند.او سرمایه داری را شبیه «تخم فاخته» می داند که هنگامی که در جایی قرار گرفت هیچ موجود دیگری را در کنار خود تحمل نمی کند.شرکت های هند شرقی انگلستان،هلند و فرانسه که پشت سر هم تأسیس شدند و کشتی هایشان را روانه آسیا کردند،در روزهای اول با بومی ها معامله می کردند؛هرچند که بسیاری از این معامله ها به کلاهبرداری شبیه بود و قیمت کالاها با ارزش واقعی آنها فاصله شگفت انگیزی داشت.اما شرکت ها به این هم راضی نبودند و پس از مدتی سرزمین ها را فتح و دست بومی ها را از همه منابع سرزمینشان کوتاه می کردند.اما جوجه فاخته فقط باید خودش را در لانه میدید.شرکت ها یکدیگر را هم تحمل نمی کردند و تمام رقابت های آن ها سرانجام به جنگ منجر شد تا آنکه یکی از آنها از لانه بیرون بیفتد.اما این پایان ماجرا نبود.صاحبان سهام همین شرکت پیروز در بورس به جان هم می افتادند.اکنون که شرکت در آن سوی آب ها بر شرکت های رقیب پیروز شده بود،ارزش سهامش بیشتر شده بود و سهام داران بزرگ تلاش می کردند سهام سرمایه گذاران کوچک تر را از چنگشان بیرون بکشند و آن ها را از شرکت کنار بزنند.پس از حذف کشورها و شرکت ها نوبت حذف آدم ها و هموطنان بود.در پایان حتی دو صاحب سرمایه بزرگ نمی توانستند کنار هم بمانند و سرانجام یکی از آن ها کنار می رفت تا یک نفر در قله شرکت باقی بماند.سرمایه داری جوجه فاخته بود که از همان نخستین لحظه های زندگی اش به دنبال حذف رقیبانش بود و تمام زندگی اش در یک جمله تکراری خلاصه می شد: درآغاز، فریب و در پایان، جنگ.سرمایه داران ثروتی را که اروپا از فتح سرزمین های آن سوی دریاها به دست آورده بود در دستان خود جمع میکردند.با این ثروت در سیاست دخالت می کردند، جنگ های تازه ای به راه می انداختند و با بهره بردن از شکست ها و پیروزی ها بر دارایی خود می افزودند.جمع شدن ثروت در دست این افراد،دولت ها را به اتحاد با آن ها وادار میکرد؛اما این ثروتمندان بیشتر رقیبان خود را از دور مسابقه و رقابت خارج کرده بودند، برای همین تنها چند کشور اروپایی از اتحاد با سرمایه دارانی مثل روچیلد بهره می بردند.آنها به کشورهایی بسیار قدرتمند تبدیل می شدند و سعی می کردند با به کار بردن زور بر سراسر جهان حکومت کنند.تلاش این کشورها از سالهای آخر قرن نوزدهم دوره جدیدی را در تاریخ آغاز کرد.(سرگذشت استعمار پایان جلد 6)</description>
                <category>Ashin</category>
                <author>Ashin</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 13:11:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گزیده‌ای از سرگذشت استعمار-جلد سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@erodito/%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%B3%D9%88%D9%85-sj7sjqpewhi0</link>
                <description>قسمت بیست و یکم:ماهی گیران سیاههنری، شاهزاده پرتغالی،عاشق دریانوردی و کشف سرزمینهای جدید بود. او بود که پای پرتغالی ها را به اقیانوس ها باز کرد و با پیشروی در ساحل آفریقا، بـه طـرف جنوب اقیانوس اطلس، به همه ثابـت کـرد کـه آفریقا بسیار بزرگ تر از آن است که آنها فکر میکرده اند. هنری دل باختـه طـلا، عـاج و فلفل آفریقا بود ؛ اما افریقا جذابیت دیگری هـم بـرای او داشت: برده. قبایل آفریقایی در جنگ همیشگی باهم بودند و قبیله پیروز ، مردان و زنان قبیله شکست خورده را به بردگی می گرفت. گاهی آن ها را نزد خود نگه می داشت و گاهی می فروخت آفریقایی ها نژادی نیرومند و سخت کوش بودند و هنری فکر میکرد به نیروی کار آنها در پرتغال نیاز دارد. برای همین ، به یکی از دریانوردانش، به نام آنتائو گونکالوس، دستور داد به شکار برده در سواحل آفریقا برود. گونکالوس در ساحل غربی قاره کشتی راند و هنگامی که به ساحل سنگال رسید، مردان و زنانی که مشغول ماهیگیری بودند، توجهش را جلب کردند. کلبه های کوچک ماهیگیران که با چوب و پوشال ساخته شده بودند در ساحل دیده می شد. گونکالوس تا شب صبرکرد. ماهیگیران پیش از غروب آفتاب به ساحل برگشتند. اکنون آن ها درون کلبه های خود جمع شده بودند و در نقاط دیگر ساحل و دریا پراکنده نبودند. هنگامی که هوا کاملا تاریک شد، قایق های پرتغالیها از بدنه کشتی جدا شدند و به طرف ساحل به راه افتادند؛ گونکالوس دستور حمله را صادر کرده بود. سربازان پرتغالی به کلبه ها حمله کردند. چهار مرد را کشتند و ده زن ، مرد و کودک را اسیر کردند و به کشتی بردند. کشتی پرتغالی ها با این ده برده به طرف لیسبون بادبان برافراشت. در لیسبون، شاهزاده هنری از دیدن این ده بـرده، که زنجیـر بـه گـردن و پاهایشان بسـته شـده بـود و از کشتی بیرون می آمدند ، بسیار شادمان شد.گونکالوس برای اجرای این عملیات پیروزمندانه لقب شوالیه گرفت و نشان «مسیح» به او اهدا شد.این واقعه در سال ۱۴۴۱ رخ داد.(سرگذشت استعمار ج3 فصل شکار انسان ص11)قسمت بیست و دوم: معلم ملکهجان هاوکینز قاچاق فروشی انگلیسی بود که با کشتی بین انگلستان ، آفریقا و سواحل آمریکای مرکزی رفت وآمـد و کالاهایی را بیـن سـه قـاره جابه جا می کرد. تبحر و استادی هاوکینز در قاچاق کالا به بندرها بود؛ اینکه کالایش را وارد سرزمین مقصد کند و پول گمرک را نپردازد. هاوکینز با رفت وآمـد زيـاد بـيـن سـه قـاره متوجـه سـود هنگفتی شد که پرتغالی ها و پس از آن ها اسپانیایی ها از تجارت برده می بردند. کسانی که برده های سیاه را از آفریقا به مستعمرات اسپانیا در آمریکای مرکزی می بردند ، سود بی نظیری دریافت می کردند. هاوکینز تصمیمش را گرفت و کشتی اش را به سوی سواحل آفریقـا بـرد. در آفریقا متوجه شد که تاجران بـرده، آن ها را چند برابر قیمتی که از رئیس قبایل و شکارچیان انسان خریده بودند در ساحل بـه فـروش می رساندند؛ پس بهتر نبود این راه را خودش می پیمود تا ایـن سـود هـم بـه جـيـب خـودش وارد می شد ؟! هاوکینز می دانست که بازرگانان برده فروش با رئیس قبیله ها معامله می کنند و اسیران جنگی آن ها را می خرند. او تصمیم گرفت همراه ملاحان کشتی اش، درحالی که همه سلاح همراه داشتند، در جنگ یکی از قبیله ها با قبیلۂ دیگر مشارکت کنـد و ملاحان و تفنگ هایشان را در خدمت رئیس قبیله قرار دهد؛ به شرطی که او هم اسیران را به انگلیسی ها ببخشد. رئیس قبیله پذیرفت. جنگ آغاز شد و خیلی زود پیروزی نصیب کسانی شد که سلاح آتشین داشتند؛ یعنی انگلیسی ها و متحدانشان. غـارت خانه ها و حیوانات سهم قبیله شد و اسیران در اختیار انگلیسی ها قرار گرفتند. هاوکینز با این نقشه و بدون کمترین هزینه ای سواحل گینه را با سیصد برده به طرف آمریکای مرکزی ترک کرد. او در آمریکا برده ها را به اسپانیایی ها فروخت و کشتی اش را پر از نیشکر، پنبه و تنباکو کرد و راه انگلستان را در پیش گرفت بازرگانان انگلیسی بارهای هاوکینز را به قیمت خوبی از او خریدند. مردی که سرمایه اولیه اش در آغاز این سفر تقریباً صفر بود، به درآمدی باورنکردنی دست یافته بود چیزی نگذشت که آوازه سفر پرسود هاوکینز در محافل تجاری لندن پیچید و به گوش ملکه الیزابت هم رسید. ملکه ، پیش از این ، از تجارت انسانی که پرتغالی ها و اسپانیایی ها به راه انداخته بودند ابراز تنفر می کرد اما هنگامی که با یک حساب ساده متوجه سود هنگفت جان هاوکیز شد ، او را به دربارش دعوت کرد. ملکه باید مردانی را که برای افزایش قدرت اقتصادی انگلستان تلاش می کردند تشویق می کرد. برای همین، به هاوکينز لقب شوالیه داد و اجازه داد خودش از میان اشیای قیمتی درون دربار هدیه ای را انتخاب کند. هاوکینر سپری را که نقش برده ای زنجیر شده روی آن بود برگزید.(سرگذشت استعمار ج3 فصل شکار انسان ص21)قسمت بیست و سوم: اول عاج، بعد بچهدر داستان قبل خواندیم که سود ‌هاوکینز از فروش برده آن قدر ریاد بود که حتی ملکه انگلیس را هم مجاب کرد تا از تجارت برده حمایت کند و خود نیز در این مسیر گام بردارد.ملکه، کشتی بزرگتری به نام عیسی مسیح را به هاوکینز داد تا بتواند برده‌های بیشتری را جابه‌جا کند و هاوکینز بار دیگر راهی آفریقا شد. به این ترتیب، انگلستان هم پس از پرتغال و اسپانیا وارد تجـارت بـرده شد. اروپایی‌ها هنگامی‌ که می‌دیدند جنگ بین قبیله‌های آفریقایی به نفع آن‌ها تمام می‌شود و آن‌ها می‌توانند اسیران را از طرف پیروز بخرند، به اختلافات و کینه‌های کهنه بین قبیله‌هـا دامن می‌زدند. آنها گاهی نیز به رئیس یک قبیله سلاح آتشین تحويل می‌دادند تا او به آسانی بر دشمنان خود پیروز شود و از آن‌هـا اسير بگیرد.اروپایی‌ها به این شیوه‌ها اکتفا نکردند و در جاهایی که امکان داشت خود نیز به شکار انسان دست زدند. گاه خانه ای کوچک در میان جنگل طعمه خوبی برای این شکارچیان بود. بچه‌هایی هم که در خانه‌ها تنها می‌ماندند ممکن بود به دست این شکارچی‌ها بیفتند. برده‌ای که در یازده سالگی به دست انگلیسی‌ها اسیر شده بود. بعدهـا آغاز بردگی اش را این گونه توصیف کرد «یک روز که همه مردم روستا برای کار به کشتزارها رفته بودند، من و خواهرم در خانه تنها بودیم. ناگهان دو مرد و یک زن از دیوار خانه ما بالا آمدند، به درون خانه پریدند و به سرعت ما را گرفتند. فرصت هیچ مقاومتی نداشتیم. آنان جلو دهانمان را گرفتند و ما را با خود به درون جنگل کشاندند.» این برده‌ها را همراه برده‌های دیگر به هم زنجیر میکردند و گاهی هفته‌ها در جنگل پیش می‌رفتند تا به محلی برسند که بقیه اروپایی‌ها منتظرشان بودند. کار و زحمت برده‌ها از همین نقطه آغاز می‌شد. اروپایی‌ها بارهای عاج یا فلفل و حتی محموله‌های طلا را روی شانه برده‌هایی که به هم زنجیر شده بودند می‌گذاشتند تا این کالاهـا را بـه طـرف ساحل حمل کنند. در ساحل، یک پزشک آنها را معاینه می‌کرد و بعد اجازه می‌داد سوارکشتی شوند. در اینجا ممکن بود به صاحب کشتی فروخته شوند، اما این امکان هم وجود داشت که شکارچی‌ها از کارکنان کشتی باشند. اگر بخت و اقبال یار برده‌ها بود. راهی اروپا می‌شدند؛ چون مسیر کوتاه و آسان بوده اما اگر قرار بود در آمریکا فروخته شوند، سفری هولناک روی اقیانوس اطلس انتظارشان را می‌کشید.برده‌هایی که در یک کاروان به هم زنجیر شده بودند، گاه ممکن بود مسیری دو هزار کیلومتری را در سخت ترین وضعیت در دل جنگل طی کنند تا به ساحل برسند. نگهبانان آن‌ها ممکن بود اروپایی یا آفریقایی باشند؛ اما با خشونتی عجیب با آن‌ها رفتار می‌کردند. مسافری که با یکی از این کاروان‌ها همراه بوده، در خاطراتش نوشته است:«نمی‌توانم کثیفی سر و تـن ایـن برده‌ها را توصیف کنم. بر تمام تنشان زخم‌های شلاق دیده میشد. مگس‌هایی که آن‌ها را دنبال می‌کردند، از خونی که از این زخم‌ها جـاری بـود تغذیه میکردند و همین وضع زخم‌های آن‌ها را دردناک تر می‌کرد. هر نگهبان، یک تفنگ، یک چاقو و یک نیزه همراه داشت. مـن بـه یکی از آن‌ها گفتم: این‌ها نمی‌توانند با این وضع بار حمل کنند. او لبخندی زد و گفت: چاره ای ندارند. یا بایـد بروند، یا بمیرند. گفتم: &#039; اگر آن قـدر بیمـار شـوند که نتوانند راه بروند، چه کار می‌کنی؟ گفت: سریع با یک نیزه کار را تمام می‌کنم. هر یک از زن‌ها یک عـاج بـزرگ را هم بر دوش می‌کشید. بعضی از آن‌ها بچه ای را هم در آغوش داشتند. از نگهبان پرسیدم: اگر آن قدر ضعیف شوند که نتواننـد عـاج را حمـل کـنـنـد، چه کار می‌کنید؟ نگهبان گفت: نمی‌توانیم یک عـاج ارزشمند را بـر زمیـن بیندازیم و برویم. مـا بـچـه را بـا نیـزه می‌کشیم و بار او را سبک می‌کنیم. اول عاج، بعد بچه. مادری که بچه اش را مقابل چشمانش با نیزه کشته بودند، در حالی که زنجیرهای کلفتی بر گردن و پاهایش سنگینی می‌کرد صدها کیلومتر را با یک عاج سنگین روی شانه در میان جنگل طی می‌کرد و هنگامی‌که به ساحل می‌رسید، تازه رنج‌هایش آغاز می‌شـد: سفر هراسناک دریایی در انبار تنگ و تاریک کشتی؛ جایی که در کنار برده‌های دیگر حتی برای نشستن هم جا نداشت.»(سرگذشت استعمار ج3 ص26)قسمت بیست و چهارم: از این بازار به آن بازاربرده‌ها چندین بار دست به دست می‌شدند؛ در جنگل، در ساحل آفریقا و در سواحل اروپا و امریکا. و هر بار، دلالان برده قیمت آن‌ها را به چند برابر می‌رساندند. هم در آفریقا و هم در اروپا و آمریکا، بازارهای بزرگ برده فروشی به وجود آمده بود. در بازارهای برده در آفریقا، برده‌ها را پیش از فروش می‌شستند و به تن آن‌ها روغن نارگیل می‌مالیدند تا پوستشان درخشان تر به نظر برسد. دخترهـای جـوان را آرایش می‌کردند و آنها را در پارچه‌های رنگارنگ می‌پیچیدند و گاهی با جواهـر، گردن، گوش‌ها و بینی آنها را زینت می‌کردند. برده‌ها در قفس‌های بزرگی به نمایش گذاشته می‌شدند. گاهی ۱۵۰ برده درون یک قفس قرار می‌گرفتند. برده‌ها برحسب سن، جنس یا قدرت بدنی به چند گروه تقسیم و هر گروه وارد یک قفس می‌شدند، شوهران و همسران آن‌ها را معمولا از هم جدا نگه می‌داشتند؛ چون کنار هم بودن آن‌ها هنگام معامله برای فروشنده یا خریدار دردسرساز می‌شد. هنگامی‌که برده‌ها را از قفس بیرون می‌آوردند، آنها را برحسب سن و درشتی اندام به صف می‌کردند. در اطراف صف، چند برده خانگی برده دار با سلاح مواظب برده‌ها بودند. صاحب برده‌ها مقابل صف راه می‌رفت، برده‌ها را یکی یکی معرفی می‌کرد، از توانایی‌های آنها سخن می‌گفت و قیمت هریک را مشخص میکرد. وقتی یکی از برده‌ها توجـه خریداری را جلب می‌کرد، فروشنده برده را از صـف جـدا می‌کرد و پیش می‌آورد. خریدار اندام‌های او را معاینه می‌کرد؛ درست مثل اینکه گوسفندی را از گلـه جـدا کـرده باشد و اندام‌های او را وارسی کند. او سپس شنوایی برده را امتحان می‌کرد و از او می‌خواست چند کلمه ای صحبت کند. بعد باید مطمئن می‌شد که او بیماری خاصی ندارد و مخصوصاً در خواب خرخر نمی‌کند. خرناس کشیدن در خواب ایراد بزرگی برای یک برده به شمار می‌رفت. وقتی خریدار مطمئن می‌شد برده هیچ مشکلی ندارد، با اربابش وارد معامله می‌شد. او حتی دندان‌های بـرده را هم یکی یکی معاینه می‌کرد. هنگامی‌که بر سر قیمت توافق می‌شـد برده فروش لباس‌های برده را از تن او بیرون می‌کشید و او را عریان به صاحب جدیدش تحویل می‌داد. گاهی زنها، درحالی که بچه‌هایشان را شیر می‌دادند، از شوهرانشان جدا می‌شدند و به ارباب جدید فروخته می‌شدند.(سرگذشت استعمار ج3 فصل شکار انسان ص 27)قسمت بیست و پنجم:خرید بردهبرده‌هایی که راهی آمریکا می‌شدند، چند روز پیش از رسیدن به مقصـد، غـذای اضافی دریافت می‌کردند و به بدنشان روغن می‌مالیدند تا سالم تر به نظر برسند. ورود کشتی‌های بـرده بـه لنگرگاه به جشنواره‌ای شبیه می‌شد. گاهی همه برده‌های یک کشتی پیشاپیش به یک خریدار فروخته می‌شدند ؛ اما خیلی وقت‌ها ناخـدا برده‌هایش را حراج می‌کرد. ابتدا مریض‌ها را جدا می‌کرد و آنها را به قیمت یک دلار می‌فروخت و بعـد فـروش هر گروه را آغاز می‌کرد. زن‌ها، مردها، پیرها و جوان‌ها چهار گروه بردگان بودند و ناخدا برای هر گروه قیمت ثابتی تعیین می‌کرد و بعد هر گروه را در هم می‌فروخت. خریداران به طرف برده‌ها هجوم می‌بردند، در میان آنها میلولیدند و برای آنکه بهترین و سالم ترین آن‌ها را به چنگ بیاورند، باهم می‌جنگیدند و آن‌ها را از دست هم می‌کشیدند. گاهی برده‌ها از دیدن این صحنه‌ها چنان وحشت زده می‌شدند که در ساحل پا به فرار می‌گذاشتند و خریداران حریص با سگ‌هایشان آنها را تعقیب می‌کردند. برده‌های خریداری شده به شهرهای آمریکا منتقل می‌شدند. در این شهرها، بـاز هـم بازارهای برده ای برپا بود و برده‌ها در آن‌ها با قیمت‌های بیشتری به فروش می‌رسیدند. برده‌ها بیشتر در شهرهای جنوبی آمریکا به فروش می‌رسیدند. همه شهرهای جنوبی بازار برده داشتند. این بازارها یک مرکز حراجی و یک ساختمان برای نگهداری برده‌ها داشت. ساختمانی که درحقیقت اصطبلی بود تا خریداران بتوانند برده‌ها را در آنجا معاینه کنند. شمار خریداران زیاد نبود ؛ بسیاری از خانواده‌ها توان آن را نداشتند که برده ای بخرند. برای همین، بیشتر خانواده‌ها هرگز برده نداشتند. قیمت برده‌ها تا رسیدن به شهرهای آمریکا بسیار بالا می‌رفت. گاهی قیمت دو برده سالم روی هم از قیمت یک خانه، زمیـن کنار آن و تمام دارایی‌های کل خانه بیشتر بود. دلالان برده، کسانی که در حمل ونقل آنها دست داشتند و دستگیرکنندگان برده‌های فراری، در نتیجه این قیمت‌های بالا به ثروت‌های هنگفتی رسیده بودند. در این میان، بیشتر برده‌ها را صاحبان کشتزارهای وسیع پنبه می‌خریدند. اختراع ماشین بافندگی در انگلستان، در پایان قرن هجدهم، سرنوشت تازه ای را برای بسیاری از مردم آفریقا رقم زد. این ماشین‌ها نخ را با سرعت بیشتری به پارچه تبدیل می‌کردند. اکنون به نخ بیشتری نیاز بود. سپس ماشینی هـم بـرای ریسیدن نخ از پنبه اختراع شد. پس از آن، ماشینی ساخته شد تا دانه‌های پنبه را از غـوزه جـدا کند. سرعت این ماشین پنجاه برابر از سرعت کار انسان بیشتر بود. اکنون به پنبه بیشتری نیاز داشتند. دشتهای وسیع آمریکا بهترین مکان برای کشت پنبه بود تا چرخ کارخانه‌های انگلستان از حرکت نایستد ؛ اما زیر کشت بردن این دشت‌های گسترده به نیروی کار نیاز داشت. تنها چاره ای که به ذهن مزرعه داران آمریکایی می‌رسید استفاده از برده‌ها بـود. نیـاز مـزارع پنبه قیمت برده‌ها را روز به روز در آمریکا بالا می‌برد و سود تجـارت برده را بیشتر و بیشتر می‌کرد. استفاده وسیع از برده‌ها در کشتزارهای آمریکا به جایی رسید کـه ایـن مـزارع بـه تولیدکننده ۷۵ درصد پنبه جهان تبدیـل شـدند.(سرگذشت استعمار ج3 فصل شکار انسان ص31)قسمت بیست و شش: داغ بردگیبرده‌ها کالاهایی ارزشمند بودند و ممکن بود روی زمین و دریا ربـوده شوند و حتی پا به فرار بگذارند. برای همین، هرکس مالک آنها می‌شد، نشانه خودش را روی تن برده‌ها می‌زد تا در صورت فرار یا دزدیده شدن بتواند ادعا کند که صاحب آن بوده است. این کار با داغ زدن روی بدن برده‌ها به انجام می‌رسید. قطعه فلزی که نام یا علامت شخص برده‌دار روی آن کنده شده بود در آتش کاملا داغ می‌شد.چند نفر دست و پای برده را می‌گرفتند و فرد دیگری داغ را روی سینه یا بازوی برده می‌گذاشت هنگامی‌که برده‌ها فروخته می‌شدند. صاحب جدید هم داغ خودش را روی تن آن‌ها می‌زد. برده‌ها آرزو می‌کردند که در اختیار ارباب جدید قرار نگیرند تا این شکنجه بارها و بارها تکرار نشود. گاهی اوقات، علامت شرکت‌ها یا مؤسسات بزرگ صاحبان برده روی تن آن‌ها می‌خورد؛ مثلا کمپانی انگلیسی آفریقا برده‌های خودش را با علامت DY مشخص می‌کرد.خانواده سلطنتی پرتغال روی بدن برده‌هایش نشان صلیب می‌زد. انجمن کلیسای آنگلیکن انگلستان هم از علامت SPG استفاده می‌کرد. افزایش روزافزون قیمت برده‌ها و تأثیری که در رونق کشاورزی و صنعت کشورهای مقصد داشتند باعث شد دولتهای اروپایی بیش از گذشته به تجارت برده توجه کنند. دولت‌ها در بندرهـا حـق گمرکی مناسبی از این کالاهای گران قیمت دریافت می‌کردند. تجـار بـرده‌ای هنگام ورود کشتی‌ها به بندرهای اروپا و آمریکا، پیش هر کاری، باید حق گمرکی برده‌های موجود در انبار کشتی را به دولت پرداخت می‌کردند. برخی از برده‌داران با تقلب و تقلید از داغ‌های خانواده سلطنتی یا انجمن کلیه انگلیکـن تـلاش می‌کردند حقوق گمرکی برده‌های خود را نپردازند.(سرگذشت استعمار ج3 فصل شکار انسان ص40)قسمت بیست و هفتم:سفر وحشتناک دریاییبرده‌ها با کشتی در بسیاری اوقات حتی نگهبانان اروپایی آنها را هم به وحشت می‌انداخت؛ چون بیماری‌هایی بین برده‌ها شایع می‌شد که کارکنان سفید کشتی را هم از پا درمی‌آورد. برده فروشان اروپایی برای اینکه بیشترین برده را با هر کشتی حمل کنند، در انبارهای کشتی‌ها طبقات چوبی کم ارتفاعی می‌ساختند و برده‌ها را درون آن‌ها جا می‌دادند؛ فقط می‌بایست دراز می‌کشیدند. در یک کشتی انگلیسی به درحالی که این برده‌ها حتی امکان نشستن هم نداشتند و نام بزوک، که مخصوص حمل برده ساخته شده بود. ارتفاع طبقات هشتاد سانتی متر در نظر گرفته شده بود. بازرگانان برده آن قدر به سوار کردن برده‌های بیشتر اهمیت می‌دادند که حتی از تفاوت هفت سانتی متر برای زنها و مردها نمی‌گذشتند. به این ترتیب، این برده‌ها در طول سفر چند هزارکیلومتری حتی امکان نشستن هم نداشتند. سفر دریایی، در همان دقایق نخست آنها را به تهوع، دچار می‌کرد و آن‌ها می‌بایست در همان جایی که دچار تهوع شده بودند دراز می‌کشیدند بوی تعفن کشتی‌های حامل برده از فاصله دور به مشام می‌رسید. در همین محیـط هـم، هر دو برده با زنجیـر بـه هـم بسته می‌شدند. درهای انبار را می‌بستند. گرمای هوا بدن برده‌ها را خیس عرق می‌کرد. بسیاری دچار تهوع می‌شدند. بشکه‌ای در انتهای انبار قرار داده بودند که مخصوص قضای حاجت بود. هر برده ای که به دستشویی نیاز داشت، می‌بایست همراه برده ای که به او زنجیر شـده بـود بـه طـرف ایـن بشکه می‌رفت. بویی که از این بشکه برمی‌خاست بـا بـوی عرق برده‌ها و بـوی تهوع درهم می‌آمیخت و در فضایی که کوچک ترین روزنه ای به بیرون نداشت پخش می‌شد. هوایی که آکنده از این همه تعفـن بـود، بسیاری از برده‌ها را از پا درمی‌آورد.بسیاری از اروپایی‌ها جرئت نمی‌کردند سرشان را در انبار کشتی وارد کنند. با این حال میکروب‌هایی که به جان سیاهان می‌افتاد آن‌ها را هم مبتلا می‌کرد. از هر چهار دریانورد اروپایی که در کشتی‌های حمل برده کار می‌کردند، یک نفر پیش از پایان سفر می‌مرد. هر روز، نصف کاسه ذرت نیم پخته یا خمیر ذرت و کمی‌آب به برده‌ها می‌دادند. اگر هوا خوب بود، ممکن بود به آن‌ها اجازه دهند روی عرشه بیایند و دقایقی را برای هواخوری بگذرانند، بعضی از برده‌ها از همین فرصت کوتاه استفاده می‌کردند و برای رهایی از رنج‌هایشان به دریا می‌پریدند. برده‌هایی که از هواخوری و امکان خودکشی در دریا محروم بودند، ممکن بود دست به اعتصاب غذا بزنند؛ اما برده داران حاضر نبودند آن‌ها را به این آسانی از دست بدهند. آن‌ها در عصری که علوم و فنون اروپایی در حال پیشرفت بود، ساختن وسیله ای را به مهندسان اروپایی سفارش داده بودند تا غذا را به زور وارد معده برده‌ها کنند. این وسیله گیره گازانبری بزرگی بود که روی صورت فـرد قرار می‌گرفت و دهانش را باز نگه می‌داشت. در این وضع، برده داران می‌توانستند غذا را به حلق او بریزند و مجبورش کنند آن را ببلعد. گاهی نیز ملوانان همین که بیماری و ضعف برده ای را مشاهده می‌کردند، او را به سرعت از بقیـه جـدا می‌کردند و به دریا می‌انداختند تا بقیه را مبتلا نکند. مرگ و میر زیادِ برده‌ها در این سفرهای دریایی باعث شده بود که سفر آن‌ها به سفر کوه بخ در اقیانوس تشبیه شود که تا راه طولانی اش را می‌پیماید، قسمت بزرگی از آن آب می‌شود از بین می‌رود. کشتی‌های حامل برده ممکن بود در راه هدف دستبرد دزدان دریایی هم قرار گیرند. این وضع به خصوص در حالی رخ می‌داد که کشتی بیشتر راه را طی کرده و به نزدیک بودند که سالم ترین و قوی ترین برده‌ها باقی مانده اند و سواحل آمریکا رسیده بود. در این وضع، دزدان مطمئن بودند برده‌های ضعیف و بیمار به دریا ریخته شده اند و کشتی محموله ای بسیار با ارزش را حمل می‌کند. دزدان به کشتی یورش می‌بردند،ملوانان را قتل عام می‌کردند و کشتی را به طرف سواحل مورد نظر خود می‌بردند.(سرگذشت استعمار ج3 فصل شکار انسان ص46)قسمت بیست و هشتم:می‌خواهم خودم را بخرمدر قسمت‌های گذشته خواندیم که چطورانسان‌ها را به عنوان برده شکار می‌کردند و با چه وضع و روشی انها را به کشورهای غربی برای کار و فعالیت می‌فرستادند این مسیر سخت و کارهای طاقت فرسا باعث شد. برده‌هایی که گردهای طلا را پنهانی از معدن بیرون می‌بردند یا برده‌های اجاره ای که در کارخانه کار می‌کردند و به پاداش تولید بیشتر پول می‌گرفتند، می‌توانستند با پس انداز این پول، اگر زنده می‌ماندند، روزی آزادی شان را از اربابشان بخرند. آن‌ها بهای خودشان را می‌پرداختند و آزاد می‌شدند. این معامله شاید تنها معامله در تاریخ بشر بود که یک نفر باید دانم ارزش‌های خودش را انکار می‌کرد تا بهای کمتری برای خریدش می‌پرداخت. خرید آزادی گاهی نیز قسطی به انجام می‌رسید، برده ای که چنین تصمیمی‌می‌گرفت مبلغی از قیمت خودش را به ارباب می‌پرداخت و در زمینی نزدیک مزرعه او به کار مشغول می‌شد. و از درآمد فعالیتش اقساط آزادی اش را می‌داد و سرانجام از قید بردگی رها می‌شد. این اتفاق بیشتر برای برده‌های صاحب مهارت یا بردگانی می‌افتاد که اربابشان بهره اندکی از خوی انسانی برده بود. بعضی بردگان نیز که مذهب مسیحیت را در کلیسای کاتولیک می‌پذیرفتند، از سوی اربابانشان اجازه می‌یافتند که بهای آزادی شان را بپردازند. اما بیشتر برده‌ها در همان اوضاع دشوار و هراسناک زندگی می‌کردند. برده‌هایی که در مزارع نیشکر برای آنکه نتوانند ساقه نیشکری را به دندان بگیرند و مزه کنند نقاب‌هایی از جنس قلع روی صورتشان نصب می‌شد و اربابان تا هنگام صرف غذا قفل آن را باز نمی‌کردند. برده‌هایی که خود گاه بازو یا پایشان را می‌شکستند تا از آن اوضاع سخت فرار کنند. زندگی دردناک برده‌ها باعث مرگ تدریجی آن‌ها می‌شد. استعمارگران هلندی که جزیره سورینام در دریای کارائیب را در اختیار داشتند، اعلام کردند که جمعیت پانصد هزار نفری برده‌های این جزیره هر بیست سال یک بار باید نوآوری شود؛ چون همه آن‌ها در این مدت می‌مردند.(سرگذشت استعمار ج3 فصل شکار انسان ص56(پایانِ جلد سوم)</description>
                <category>Ashin</category>
                <author>Ashin</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 19:00:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گزیده‌ای از سرگذشت استعمار-جلد چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@erodito/%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-olkms95mx2bc</link>
                <description>قسمت بیست و نهم:گذرنامه بهشتهنگامی‌که نخستین کشتی‌های اروپایی به قاره‌های جدید رسیدند، کشیشان هم همراه کاشفان پا به ساحل گذاشتند.آن‌ها به دنبال مسیحی کردن بومی‌ها بودند.پادشاهان اروپایی از صدها سال پیش از آن مجبور بودند خود را دوستدار و پیرو پاپ‌ها، بالاترین مقام مذهبی در اروپا، معرفی کنند. برای همین بایـد بـه هـر تصمیم خود رنگ و بوی مذهبی می‌دادند.هنگامی‌که اکتشافات جغرافیایی آغاز شد تمام این پادشاهان مدعی بودند که قصد دارند مسیحیت را گسترش دهند. بومی‌هایی که مسیحی می‌شدند مجبور بودند به پاپ و پادشاهان مسیحی احترام بگذارند؛ در این صورت احتمال شورش بسیار کمتر میشد. همچنین آنها با دور شدن از فرهنگ بومی‌خود مصرف کننده کالاهای اروپایی می‌شدند و این بهترین کار برای استعمارگران بود. افزایش قدرت، جنگ با دشمنانی مثـل ترکان عثمانی و ساختن بناهای عظیمی‌ که نشانه عظمت پاپ و کلیسا باشند بدون «پول» ممکن نبود. به همین خاطر پاپ‌ها مجبور بودند منصب‌های کلیسایی را در کشورهای مختلف به فروش بگذارند. کسی که می‌خواست به عنوان اسقف ناحیه‌ای منصوب شود باید مبلغ کلانی را به پاپ می‌پرداخت و اینجا بود که پای سرمایه‌دارهای بزرگ به ماجرا باز می‌شد. کشیش‌ها برای رسیدن به مقام اسقفی از این ثروتمندان قرض می‌گرفتند و به آنها وابسته می‌شدند. اما این پول را چطور باید برمی‌گرداندند؟ پاپ به کشیش‌ها اجازه می‌داد که از طرف او «آموزش نامه» بفروشند. نامه‌هایی که هر کس با در دست داشتن آنها احساس می‌کرد تمام گناهانش بخشیده شده است و درست مثل روزی که از مادرزاده شد پاک و معصوم است. اسقف جدید، درحالی که کیسه ای پر از آمرزش نامـه در دست داشت، وارد شهر می‌شد. هنگام ورود او زنگ کلیساها به نشانه شـادی بـه صـدا در می‌آمد. گروهی از کشیش‌ها و مردم عادی با پرچم و شمع‌های روشـن بـه پیشوازش می‌رفتند. کشیش دیگری جلوتر از او راه می‌رفت و مـتـن آمرزش نامه را که روی بالشی مخملی نصب شده بود به مردم نشان می‌داد: «خداونـد مـا، عیسی مسیح، برتو ترحم کند. با اختیاری که خداوند در این منطقه بـه مـن داده است تو را از همه گناهان و نافرمانی‌ها، هر اندازه که سنگین باشند، می‌بخشم و پاکی و معصومیتی را که هنگام تولد از آن برخوردار بودی بـه تـو بازمی‌گردانم. همین که از دنیا بروی دروازه‌های جهنم به روی تو بسته خواهند شد و درهای بهشت گشوده می‌شوند.» کشیش فریاد می‌زد : «گذرنامه دارم... گذرنامه سفر روح آدمی‌به بهشت جاودان...» کاروان در برابر کلیسای اصلی شهر می‌ایستاد. صندوق بزرگی با قفل‌های برنجی جلوی در کلیسا قرار داده می‌شد تا خریداران «آمرزش نامه» پول‌ها را درون آن بیندازند. کشیشی که بالش مخملی را در دست داشت می‌گفت ؛ «یک گناه کبیره به هفت سال توبه نیاز دارد اما با پرداخت ربع فلورین (یکی از واحدهای پول اروپا در قرن شانزدهم-سکه فلورانسی) همین حالا می‌توانید از شر آن راحـت شـوید؛ حتی اگر پدرتان را کشته باشید.» مردم گرد آن‌ها حلقه می‌زدند، هر کس که مبلغ مشخصی را درون صندوق می‌انداخت از اسقف جدید آمرزش نامه ای دریافت می‌کرد. در تمام ایـن مـاجـرا فـرد غریبه ای هـم کـنـار اسقف و کشیش‌ها حاضـر بـود و بـه دقت حساب همه پولهایی را کـه بـه صندوق ریخته می‌شد نگه می‌داشت؛ نماینده بانکدار یا سرمایه‌داری که به اسقف برای خرید این مقام قرض داده بود.خاندان «فوگر» که بانکداران بزرگی در آلمان بودند یکی از این ثروتمندان بودند که به کشیش‌ها برای خرید مقام قرض می‌دادند. آنها به کشیشی به نام «آلبرشت» سی هـزار سکه طلا وام دادند تا او با پرداخت آن به پاپ به عنوان اسقف اعظم شهر«ماینتس» منصوب شود. در همین دوران کشتیهایی پر از طلا و نقره از آمریکای تازه فتـح شـده بـه سواحل اسپانیا و پرتغال می‌رسید. کشورهای دیگر اروپایی به این موفقیت اسپانیایی‌ها وپرتغالی‌ها خیره بودند و آرزو می‌کردند آنها نیز سهمی‌از این گنج‌ها به دست آورند. سرمایه دارها و بانکداران این کشورها نیز با ولع به فتح سرزمین‌های آن سوی اقیانوس فکر می‌کردند و اسقف‌هایی که همواره به آن‌ها بدهکار بودند احساس می‌کردند گنجینه ای تمام نشدنی در قاره‌های تازه، پنهان شده است.(سرگذشت استعمار ج 4 فصل صلیب خونی ص 18)قسمت سی‌ام:سرزمین صلیب مقدساولین کره جغرافیا روی پوست تخم شترمرغ طراحی شد. این کره جغرافیا در سال ۱۵۰۴ میلادی یعنی دوازده سال پس از ورود کریستف کلمب بـه قـاره جدید ساخته شد. روی ایـن کـره بخش بزرگی از آمریکای جنوبی بـه نـام «سرزمین صلیب مقدس» نامیده شده است. پشتیبانی کلیسا از فتح سرزمین‌های تازه فقط به خاطر پول نبود بلکه رهبران کلیسا امیدوار بودند با ورود به این سرزمین‌ها مسیحیت را در آن‌ها گسترش دهند و پیروان بیشتری پیدا کنند. هنری دریانورد، شاهزاده پرتغالی، نخستین کسی بود که برای یافتن راه جدیدی به سوی هند به اکتشافات درسواحل آفریقا و درون این قاره پرداخت. یکی از همراهان «با این کار، انواع کالاها به سرزمین او وارد می‌شد و کالاهای این قلمرو هـم بـه آن سرزمین‌ها می‌رفت و سود فراوانی نصیب کشـور مـا می‌شد. انگیزه دیگر شاهزاده هنری ایـن بـود که گفته می‌شد در غرب آفریقـا قـدرت مسلمانان بسیار زیاد شده است و هیچ مسیحی در میان آن‌ها یافت نمی‌شود. شاهزاده هنری تصمیم گرفت، به هرزحمتی که هست، روشـن کـنـد قـدرت این بی دین‌ها چقدر گسترش یافته و آیا در آن سرزمین، شاهزادگان مسیحی حضور دارنـد تـا عـليـه ایـن دشمنان مسیحیت بجنگند؟ او می‌خواست تمام کسانی را که امکان نجاتشان وجود داشت به خدمت سرورمان، مسیح، درآورد و آن‌ها را مسیحی کند.» درواقع شاهان و شاهزادگان اروپایی به دلیل ترسی که از قدرت پاپ و کلیسا داشتند سعی می‌کردند به تمام فعالیت‌هایشان، مخصوصاً فتح سرزمین‌های جدید ظاهر مسیحی و مذهبی بدهند و با تلاش برای مسیحی کردن این مناطق حمایت و تأیید پاپ را به دست آورند. وقتی کریستف کلمب به یکی از جزایر کارائیب رسید برای پادشاه اسپانیا نوشت: «تصور می‌کنم فقط کمی‌وقت کافی باشـد تـا تعداد زیادی از بومی‌هـا را بـه دیـن مـقـدس مسیح ارشاد و ثروت و سرزمین‌های وسیعی را به اسپانیا تقدیم کنیم، اعلی حضرت این سرزمین بزرگ را تصاحب خواهند کرد؛ جایی که دنیایی دیگر است و مسیحیت در آن گسترده خواهد شد. با ورود همراهان کلمب بـه‌ هائیتی، کشیش گروه نیز به جست وجوی ذخاير و معادن طلا مشغول شد و هنگامی‌که متوجه شد در این منطقه نمی‌تواند بـه ایـن فلز گران قیمت دست پیدا کند با عصبانیت از گروه جـدا شد و خودش را به اسپانیا رساند تا گزارشی تلخ و پراز ناامیدی را درباره منابـع ایـن سـرزمین به پادشاه تقدیـم کند. در گزارش این کشیش، برخلاف نامه‌های کریستف کلمب، هیچ اشاره ای به تلاش برای مسیحی کردن بومی‌ها نشـده بـود. حدود سی سال بعـد، مـاژلان با جلب رضایت دربار اسپانیا، راهی دریاها شد و برای نخستین بار دور کره زمین چرخید. او هنگامی‌که به جزایر سبو در فیلیپین رسید تلاش کرد بومی‌ها را به مسیحیت دعوت کند و به آنها گفت: «هرکس مسیحی شود یک دست زره به او هدیه خواهد شد. مدتی بعد سلطان سبو به او گفت که میل دارد مسیحی شود؛ اما سردارانش به چنین کاری راضی نمی‌شوند. ماژلان فرماندهان سلطان را جمع کرد و از قدرت و سلاح‌های آتشین حکومت اسپانیا سخن گفت و آنها را تهدید کرد که اگر از سلطانشان اطاعت نکنند همه را خواهد کشت و اموالشان را به شاه خواهد داد. فرماندهان مجبور به اطاعت شدند، ماژلان به سلطان وعده داد این بار که از اسپانیا به این منطقه بازگردد چنان نیروی عظیمی‌همراه او خواهد بود که سلطان سپو را به بزرگترین فرمانروای آن مناطق تبدیل خواهد کرد چون او نخستین کسی است که به مسیحیت گرویده است. برای سلطان سبو پس از مسیحی شدن نام اسپانیایی «دون کارلو» انتخاب شد و پسرش نیز «دون فرناندو» نامیده شد. هنگامی‌که اسپانیایی‌ها بر جزیره «میندانائو» در فیلیپین که بیشتر ساکنان آن مسلمان بودند مسلط شدند تلاش کردند تا تبلیغ اسلام را در این جزیره ممنوع کنند و مردم را به مسیحیت دعوت کنند. در سال ۱۵۷۸ میلادی فرماندار اسپانیایی فیلیپین به حاکم بومی‌جزیره میندانائو نوشت: «از این پس باید از پذیرفتن مبلغين مكتب محمد خود داری کنی؛ زیرا که این مکتب باطل است و تنها مكتـب مسیحیت خوب است. باید بفهمید چه کسانی مذهب محمد را تبلیغ می‌کنند و آنها را دستگیر کرده، به حضـور مـن بیاورید. باید خانه‌هایی را کـه ایـن مـكـتـب در آن‌ها تبلیغ می‌شـود خـراب کنیـد و بـه آتش بکشید.» دربار اسپانیا برای مسیحی کردن بومی‌ها چاره تازه‌ای یافته بود: بومی‌هایی که دین جدید را می‌پذیرفتند افرادی آزاد به شمار می‌رفتند اما آنهایی که حاضر نمی‌شدند مسیحی شوند، «برده» محسوب می‌شدند و دیگران می‌توانستند آنها را به کار وا دارند و خرید و فروش کنند.(سرگذشت استعمار ج4 ص23)قسمت سی و یکم:چوپان مهربان لاماهاکشیش‌هایی که همراه فاتحان به سرزمین جدید می‌رفتند، به جز دعوت مردم به مسیحیت مأموریت دیگری هم داشتند.توجیه رفتارهای خشن سربازان مهاجم و آرام کردن بومی‌ها تا رنج‌های جدیدشان را بدون اعتراض بپذیرند. کشیش اسپانیایی، فرانسیسکوداویلا، افتخار می‌کرد که زبان «فرایچو» یا زبان بومی ‌سرخپوستهای پرویی را آموخته است و به کمک این زبان آنها را راهنمایی می‌کند. او سرخپوست‌ها را به «لاماها» و خودش را به چوپان لاماها تشبیه می‌کند. لامـا نـام گوسفندهایی است که در کوهستان‌های آمریکای جنوبی زندگی می‌کنند: «من شبان مهربان لاماهای کوچکم. شبانی با قلبی بزرگ، او به خاطر لاما هیچ ترسی از مرگ ندارد.مـن شبان خوبی هستم که حیواناتش را می‌شناسد.» داویلا سپس علت تمام شکنجه‌ها و کشتارهایی را که پس از ورود اروپایی‌ها بر سر اینکاها آمده است توضیح می‌دهد.به عقیده او تمام این حوادث به علت گناهانی سرخپوست‌ها پیش از این انجام داده اند اسپانیایی‌ها فقط آن‌ها را به خاطر گناهان شان تنبیه کرده اند : «خـدا اینکاها را به سبب خطاهای گذشته شان آزار می‌دهد و می‌کشـد.خـدا این کار را بی حساب انجام نداده.سفیدپوستان مأمور خدا بوده اند.آنان برای همین هدف به اینجا آمده‌اند؛ وگرنه سرخپوست‌ها به دلیل دوری از عبادت خـدا وگناهان دیگر به جهنم می‌رفتند. مسیحی کردن سرخپوست‌های آمریکای شمالی هم به زور و به شکل گروهی انجام می‌شد؛ به طوری که حدود دوازده سال پس از ورود سربازان اسپانیایی به آمریکا، یعنی تا سال ۱۵۰۴ میلادی،حدود یک میلیون نفر از سرخپوست‌ها غسل تعمید داده شده بودند. ایـن تعـداد تا سال ۱۵۳۶ میلادی بـه نـه ميليـون نـفـر رسید.یکی از کشیشان اسپانیایی در خاطراتش می‌نویسد با کمک یکی از همکارانش هر روز نزدیک چهارده هزار نفر را غسل تعمید داده و مسیحی کرده است. اما بالاترین آمار در اختیار اسقف شهر لیما، تريبوروبلس، بود که به تنهایی بیش از هشتصد هزار نفر را مسیحی کرد. علاقه کشیشان به همراهی با کاشفان و فتح سرزمین‌های تازه به جایی رسید که گاه، خود آنها نقش کاشفان را پیدا می‌کردند و به اکتشاف در مناطق ناشناخته مشغول می‌شدند.(سرگذشت استعمار ج4 ص 27)قسمت سی و دوم:نفرین ابدیانگلیسی‌ها مثل اسپانیایی‌ها از خشونت و زور برای تغییر مذهب سرخپوست‌ها استفاده می‌کردند. کشیشهای انگلیسی برای تسخیر سرزمین سرخ‌ها بخش‌هایی از انجیل را نقل می‌کردند: «از مـن بخـواه. مـن بی دینان را به تومی‌بخشم و جهان را مِلک تو خواهم کرد.» به نظر آنهـا ایـن «بی دینان» سرخپوست‌ها بودند.پس خدا املاک آن‌ها را به مسیحیان بخشیده است.کشیش‌های انگلیسی از جملات دیگری از انجیل برای سرکوب سرخپوست‌ها استفاده می‌کردند: «هرکس که گردن به حکم فرمانروا نـهـد، خلاف نظـم الهی عمل می‌کند و آنها که چنین خلافی می‌کنند لعن و نفرین را از آن خود خواهند کرد.» انگلیسی‌ها خود را حـاكـم ســــــرزمین‌های نو یافته می‌دانستند، پس سرخپوست‌هایی که با آنها مخالفت می‌کردند مطابق انجیل به نفرین خداوند دچار می‌شدند. هنگامی‌که سرخپوستها به بردگی وادار می‌شدند یا از چراگاه‌های خود رانده شده و دسته جمعی کشته می‌شدند کشیشان انگلیسی همه این حوادث را نشانه ای از آن «نفرین ابدی» می‌دانستند.(سرگذشت استعمار ج4 ص32)قسمت سی و سه و سی‌وچهار:دختر لوسی به نام پرنده سفید(پوکوهانتس)خشونت انگلیسی‌ها همیشه چاره‌ساز نبود.آن‌ها گاهی با سلحشوری برخی قبایل سرخپوست رو در رو می شدند و برای مدتی از آرزوهایشان دست می کشیدند.رو در رو شدن با قبیله «پوهاتان» در ویرجینیا یکی از این تجربه های تلخ بود. رئیس قبیله پوهاتان تصمیم گرفته بود به هر شکلی در برابر انگلیسی‌ها پایداری کند. او به مردان قبیله دستور داد در یکی از پیشروی های انگلیسی ها به داخل منطقه در جنگل به کمین آن ها بنشینند و آن ها را محاصره کنند. انگلیسی‌ها که با خیال راحت تا قلب جنگل نفوذ کرده بودند در دام سرخپوست‌ها گرفتار شدند. مردان قبیله، انگلیسی‌ها را به بند کشیدند و نزد رئیس پوهاتان بودند. رئیس قبیله با مردانش به مشورت پرداخت تا سرنوشت انگلیسی‌ها را تعیین کنند ، بسیاری از افراد قبيلـه معتقد بودند انگلیسی‌ها باید کشته شوند. رئیس پوهانان دختر دلبندی داشت به نام «موتاکا» یا پرنده سفید. این دختر نوجوان آن قدر مورد علاقه پدرش بود که به او لقب «پوکوهانتس» یا دخترلوس داده بودند؛ طوری که دیگر کسی او را موتاکا صـدا نمی‌زد؛ همه به او می گفتند : «پوکوهانتس». پوکوهانتس دلش برای انگلیسی‌ها سوخت بـرای همین درحالی که پدرش مشغول بحث و گفت‌وگو با مردان قبیله بود وارد صحبت آنها شد و با اصرار از پدرش خواهش کرد که انگلیسی ها را آزاد کند. رئیس پوهاتان نمی توانست روی حرف دخترش حرفی بزند: برای همین تصمیم گرفت انگلیسی ها را آزاد کند؛ به شرط آنکه دیگر کسی به ویرجینیا مهاجرت نکند. پوکوهانتس از پدرش خواهش کرد انگلیسی‌ها قبل از حرکت غذای خوبی بخورند و نوشیدنی های سرخپوست‌ها را هم امتحان کنند؛ این خواهش او هم برآورده شد. انگلیسی ها آزاد شدند؛ درحالی که هنوز چشمشان به تفنگ هایی بود که سرخپوست ها از آن ها غنیمت گرفته بودند. انگلیسی ها به شرط رئیس پوهانان برای آزادی آنها توجهی نکردند. مهاجرت به ویرجینیا ادامه پیدا کرد. آنها همچنین به دنبال پس گرفتن تفنگ هایشان بودند ؛ تا اینکه یکی از آنها به نام « ناخدا ساموئل ارکال » نقشه ای را پیشنهاد کرد: آن‌هـا علاقه رئیس پوهاتان را به دخترش دیده بودند پس اگر پوکوهانتس را گروگان می گرفتند می توانستند او را با تفنگ ها معاوضه کنند. کمین انگلیسی‌ها در اطراف چادرهای قبیله پس از چند روز نتیجه داد و توانستند پوکوهانتس را به دام بیندازند. اکنون آنها را برای رئیس قبیله پیغامی فرستادند تا دختر عزیز او را با تفنگ ها مبادله کنند.‌ اما رئیس پوهاتان حاضر نبود چنین کاری بکند؛ از طرفی فکر می‌کرد انگلیسی‌ها به خاطر محبتی که پوکوهانتس در حقشان کرده بود و آن‌ها را از مرگ نجات داده بود بالاخره او را آزاد خواهند کرد. اما انگلیسی‌ها چنین قصدی نداشتند. آنها هنگامی که سرسختی پدر پوکوهانتس را دیدند نقشـه تـازه ای کشیدند و تصمیم گرفتنـد بـه شـیوه دیگری از این دختـر باهوش سرخپوست استفاده کنند. آنها نقشه جدیدی کشیدند. آنها باید پوکوهانتس را مسیحی می کردند، به او زبان انگلیسی می‌آموختند، لباسهای سرخپوستی او را با لباس زنان انگلیسی عوض می کردند و به این ترتیب او را به زنی متمدن(=اروپایی یا بهتره گفت انگلیسی) تبدیل می‌کردند. سپس پوکوهانتس به انگلستان منتقل می‌شد و او را به قصر پادشاه می‌بردند تا نمونه‌ای باشد از تلاش انگلیسی‌ها برای مسیحی و متمدن کردن سرخپوست‌ها. پس از آن ممکن بود جیمزاول، پادشاه انگلستان ، حاضر شود مبالغ کلانی به این گروه وام دهد تا آن‌ها در زمین‌های وسیع‌تری در ویرجینیا تنباکو بکارند.انتخاب پوکوهانتس از بین تمام اسیران سرخپوست دو دلیل داشت؛ نخست آنکه او دختر رئیس پوهاتان و به قول انگلیسی ها یک پرنسس بـود و دیگر اینکه او بسیار باهوش بود. پوکوهانتس را به شهر«هنریکو» در ۸۸ کیلومتری محل استقرار قبیله‌اش بردند.انگلیسی‌ها دور این شهر را حصار کشیده بودند و مقررات سختی برای رعایت آداب و رسوم مسیحیت وضع کرده بودند. همه سرخپوست‌ها در هنریکو مجبور بودند روزی دو بار به کلیسا بروند. اگر سرخپوستی فقط یک بار فراموش می کرد که به کلیسا برود، برای یک هفته به او غذا نمی دادند. اگر دوبار نمی رفت، شلاق می‌خورد و اگر ترک کلیسا چند بار اتفاق می‌افتاد با شلیک گلوله کشته می شد، به دار آویخته می‌شد و یا در آتش می سوخت. پوکوهانتس را که در این زمان هفده سال داشت، در هنریکو او را مسیحی کردند و نام «ربه‌کا» را برای‌اش انتخاب کردند. ربه‌کا نام دختری خارجی در یکی از داستان‌های کتاب مقدس بود. پوکوهانتس مجبور شد زبان انگلیسی را هم بیاموزد. سپس به او درباره عقاید مسیحیت و جشن کریسمس چیزهایی آموختند و آماده‌اش کردند تا به انگلستان سفر کند. اما پیش از آن باید نقشه انگلیسی‌ها عملی می شد. در رسوم سرخپوست‌ها وقتی شاهزاده خانمی ازدواج می‌کرد، حتی اگر ربوده شده بود، زمین‌هایـش بـه شـوهر او تعلق می گرفت. یکی از انگلیسی‌های گروه به نام «جان رالف» با پوکوهانتس ازدواج کرد تا یک روز زمین‌های او را نیز به چنگ آورد. پوکوهانتس راهی انگلستان شد تا ناخـدا ساموئل ارکال، جـان رالف و بقیه اعضای گروه، او را فقط به عنوان نمونه‌ای از هزاران سرخپوست وحشی که مسیحی و متمدن شده بودند به پادشاه نشان دهند. رالف مطمئن بود با نمایش پوکوهانتس در قصر سلطنتی می‌تواند پول خوبی از جمیز اول برای کار در ویرجینیا و توسعه مزارع تنباکو بگیرد. در دیدار با پادشاه به او اعلام شد که این دختر سرخپوست نه تنها مسیحی شده و به خوبی انگلیسی صحبت می کند بلکه یک «آمونوت» کامل و تمام عیار شده است. «آمونوت» لقب راهبه‌های مقدسی بود که در مراسم مختلف مذهبی به کار گرفته می‌‌شدند. پوکوهانتس در دیدار با پادشاه متوجه شد او هیچگاه لباس هایش را عوض نمی‌کند، حمام نمی رود و غذایش را با صدای بلند می‌جـود. او حتی نمی‌توانست لنـدن را با دشت های وسیع ویرجینیا مقایسه کند، دود غلیظی که از سوختن زغال‌سنگ در کوره کارخانه‌ها به آسمان می‌رفت ابری را به رنگ زرد تیره بالای شهر ساخته بود که اجازه نمی‌داد نور خورشید به زمین برسد، کوچه‌ها و خیابان‌های شهر پر از فضولات حیوانی و انسانی بود.‌ رودخانه‌ای هم که از وسط شهر می گذشت پراز زباله بود. پوکوهانتس که در دشت های سرسبز و پاک ویرجینیا بزرگ شده بود به سرعت در لندن بیمار شد و پس از مدتی از دنیا رفت. جان رالف، پوکوهانتس را در کلیسای سنت جرج به خاک سپرد و خیلی زود راهی آمریکا شد تا به آرزویش برسد؛ او اکنون زمین های پوکوهانتس را در اختیار داشت و با پولی که از پادشاه گرفته بود می‌توانست این زمین‌ها را به مزارع بزرگ تنباکو تبدیل کند.(سرگذشت استعمار ج4 ص38)قسمت سی و پنجم : ماهیگیران بندر گوابقیه کشورهای اروپایی هم استفاده از زور را برای مسیحی کردن مردم در سرزمین‌های فتح شده به روش‌های دیگر ترجیح می‌دادند. پرتغالی‌ها که پیش از همسایگان اروپایی خود، مستعمره‌هایی را در آمریکای جنوبی، آفریقا و آسیا به دست آورده بودند، در وادار کردن مردم به پذیرفتن مسیحیت نیز پیش‌قدم بودند. کشیشی پرتغالی به نام «آنچیتا» در سال ۱۵۶۳ میلادی در نامه‌ای که از برزیل برای دوستانش نوشت بهترین شیوه تبلیغ مسیحیت را در میان سرخپوست‌های برزیل توضیح داد:«برای ایـن مـردم تبلیغاتی بهتر از شمشیر و میله آهنی وجـود نـدارد. باید آن‌ها را ناگریز کنیم که کلیسای مسیحی را بپذیرند.»کشیش پرتغالی دیگری که در آفریقا به سر می‌برد در اکتبر ۱۵۷۵ میلادی درباره مردم آنگولا به رئیس خود نوشت:«تقریباً همه این را فهمیده‌اند که این بربرها نمی‌توانند از طریق عشق؛ به مسیحیت دعوت شوند و تنها با سرکوب می توان آن‌ها را به خدمت خدایمان وادار کرد.»کشیش دیگری به نام«فرانسیسکو دگویا» هم درباره آنگولا نوشت:«این بربرهای وحشی را نمی‌توان با موعظه مسیحی کرد. مسیحیت در آنگولا باید با استفاده از خشونت فراگیر شود.»«فرانسیسکو گزاویه» یک کشیش مشهور پرتغالی بود که سال‌ها در هند به دعوت مردم به مسیحیت مشغول بود. گزاویه در مناطقی از هند که تحت تسلط پرتغالی‌ها نبود هندی‌ها را با موعظه و خواندن داستان‌هایی از انجیل به مسیحیت فرا می‌خواند؛ اما در نقاطی که در تصرف پرتغالی‌ها بود و هم وطنانش در آن نواحی برتری نظامی داشتند نیازی نمی‌دید که از جملات امیدبخش و سرشار از محبت انجیل استفاده کند. در این مناطق ترساندن هندی ها از سلاح آتشین پرتغالی‌ها بهترین شیوه بود. گزاویه در بندر«گــــوا» که از نخستین مناطقی بود که پرتغالی ها در هند تصرف کرده بودند تلاش می‌کرد با تهدید ماهیگیران هندی آنها را مسیحی کند.او هر ماهیگیری را که حاضر نبود مسیحی شود به سربازان پرتغالی معرفی می‌کرد تا دیگر اجازه رفتن به دریا را به او ندهند. پرتغالی‌ها این ماهیگیران را از کسب و کار در بندر هم که آن را جایگزین ماهیگیری کرده بودند، منع می‌کردند. هنگامی که هلندی‌هـا بـه طـرف هـنـد سرازیر شدند و توانستند برخی از مناطق شبه قاره هند را از دست پرتغالی‌ها بیرون بکشند همین شیوه مسیحی کردن اجباری را دنبال کردند. هلندی‌ها جزیره حاصل خیز سیلان را تصرف کردند و به سرعت قوانینی را برای تغییر اجباری دیـن مـردم وضع کردند. هرکس که حاضر نمی شد مسیحی شود یک‌سوم زمین‌ها و اموالش به دست هلندی‌ها می‌افتاد. کسانی که مسیحی شده بودند اما به کلیسا نمی‌رفتند جریمه نقدی می‌شدند. کشیشان هلندی عجله داشتند تا هر چه زودتر همه ساکنان جزیره سرسبز و ثروتمند سیلان مسیحی شوند؛ آنها با هر شیوه‌ای که بود تا سال ۱۷۲۲ میلادی حدود چهارصد هزار نفر را در سیلان غسل تعمید دادند.(سرگذشت استعمار ج4 ص41)قسمت سی و ششم:هدیه کوچکی برای پادشاه«فرانسیسکو داکوشتا» یک کشیش پرتغالی بود که در دوران صفوی در هند و جنوب ایران به تبلیغ مسیحیت مشغول بود و با به تخت نشستن شاه عباس در ایران احساس کرد فرصت خوبی برای پیشرفت دین مسیح و افزایش قدرت اروپایی ها در ایران به دست آمده است. داکوشتا راهی «رم» شد و به دیدار پاپ کلمنت هشتم رفت. داکوشتا به پاپ اعلام کرد که می تواند شاه عباس را به یک مسیحی کامل تبدیل کند. پاپ با اشتیاق داکوشتا را به عنوان سفیر خود در ایران انتخاب کرد و شخصی به نام «دیه گو دِ میراندا» را با او همراه کرد. پاپ همچنین از آن ها خواست تا شاه عباس را به اتحاد نظامی علیه ترک های عثمانی که هم اروپا و هم ایران را تهدید می کردند، دعوت کنند. داکوشتا و میراندا همراه گروهی که تحت فرمان میراندا بودند عازم ایران شدند. شاه منتظر ورود این گروه به دربار بود، درحالی که به اتحاد با اروپایی هـا عليـه عثمانی فکر می کرد؛ اما پای هیئت نمایندگی پاپ به دربار صفوی نرسید. به شاه عباس اطلاع دادند که رئیس هیئت، میراندا، دستور داده است کشیش داکوشتا را به زنجیر بکشند. هنگامی که شاه علت را جویا شد، به او خبردادند کشیش لباس های میراندا را سرقت کرده بوده است! آبروریزی هیئت نمایندگی پاپ باعث شد شاه عباس هیچ یک از آن ها را به حضور نپذیرد و اتحاد پاپ و شاه علیه عثمانی به جایی نرسد. میراندا هنگام حضور در ایران متوجه شد داکوشتا درباره تمایل شاه عباس به مسیحی شدن به پاپ دروغ گفته است و این لاف بزرگ تنها برای آن بوده که به پاپ نزدیک شود و افتخار نمایندگی او را به دست آورد.(سرگذشت استعمار ج4 ص54)قسمت سی و هفتم : پدرهای جاسوس(کشیش‌های جاسوس)کشیش‌هایی که برای تبلیغ دین اروپاییان به کشورهای نیرومند آن دوران وارد می‌شدند علاوه بر، مبلغ بودن و گاهی نمایندگی سیاسی یک وظیفه پنهانی هم داشتند:جاسوسی . لباس راهبان و کشیشان و زندگی در کلیساها و دیرها، مطالعه همیشگی کتاب مقدس و بحث درباره مذاهب مختلف بهترین پوشش برای پنهان کردن نیت اصلی آن‌ها محسوب می‌شد. آن ها به دنبال گردآوری اخبار و اطلاعات درباره اوضاع سیاسی و اقتصادی کشورها بودند. در سال ۱۶۲۷ میلادی فرانسوی ها که احساس می کردند از رقیبان اروپایی خود در ایران عقب مانده اند از شاه عباس اجازه گرفتند تا گروه مبلغان مذهبی خود را به اصفهان بفرستند. شاه که فکر می‌کرد حضور اروپایی ها در ایران به اقتصاد کشور کمک میکند، با این درخواست موافقت کرد. مدتی بعد کشیشان فرانسوی وارد اصفهان شدند. مشهورترین فرد این گروه پدر رافائل دومان بود که به چند زبان مسلط بود و اطلاعاتی در علوم دیگر داشت. رافائل دومان از توانایی خود در سخن گفتن به چند زبان استفاده کرد و پس از مدتی به عنوان مترجم وارد دربار صفوی شد. او اکنون بهترین موقعیت را برای جاسوسی به نفع فرانسه در ایران پیدا کرده بود. پدر رافائل دومان حدود پنجاه سال در اصفهان زندگی کرد. او در دربار پادشاهان دیگر صفوی، شاه صفی، شاه عباس دوم و شاه سلیمان نیز به عنوان مترجم حضور داشت. حتی شاه عباس دوم و شاه سلیمان او را به عنوان ریاضیدانی برجسته پذیرفته بودند. رافائل دومان که در بین همکارانش به فردی بسیار دقیق مشهور بود، در سال ۱۶۶۰ میلادی کتابچه ای را با نام «اوضاع ایران» تألیف کرد که در آن با وسواس و دقت وضعیت اقتصادی ایران تشریح شده بود. این کتابچه برای «کُلبر» وزیر اقتصاد فرانسه ارسال شد. کلبر با استفاده از اطلاعات این کتابچه «کمپانی هندشرقی» فرانسه را تاسیس کرد. چند سال بعد هنگامی که پدر دومان از دنیا رفته بود کمپانی هند شرقی فرانسه تصمیم گرفت فعالیت هایش را در ایران گسترش دهد. آنها اکنون به جاسوسی دقیق همچون پدر دومان نیاز داشـتند. شاتونوف سفیر فرانسه در عثمانی، یکی از تاجران زیرک فرانسوی را که در استانبول مقیم بود برای این مأموریت انتخاب کرد. این تاجر «کانسویل» نام داشت. او لباس کشیش ها را به تن کرد و راهی ایران شد. در اصفهان خود را به عنوان منشی گروه مبلغان فرانسوی معرفی کرد و به آنها پیوست. بدون شک اطلاعاتی که یک تاجر می توانست از وضعیت اقتصادی ایران جمع کند بسیار دقیق تر از اخباری بود که کشیش‌های عادی گردآوری می‌کردند. كانسویل، در لباس کشیشان، شهر به شهر سفر می کرد و اطلاعات مورد نیاز کمپانی هند شرقی فرانسه را جمع آوری می‌کرد. اخباری که کانسویل به فرانسه فرستاد حکومت فرانسه را به امضای یک عهدنامه تجاری با ایران تشویق کرد. عهدنامه‌ای که در سال ۱۷۰۸ میلادی بین دو کشور امضا شد. ایران امتیازهای تجاری ویژه ای را به فرانسه واگذار کرد و برای حفظ موقعیت مبلغان مسیحی تعهد کرد که از همه آنها حفاظت و حمایت کند. در رقابت دولتهای اروپایی برای نفوذ در یک کشور؛ کشیش‌ها هر کدام نقش ویژه ای پیدا می‌کردند. آنها باید علاوه بر جاسوسی از کشور میزبان از کشور اروپایی رقیب هم جاسوسی می کردند. در دوره صفوی، پرتغالی‌ها و انگلیسی ها برای نفوذ در ایران،مخصوصاً در جنوب و خلیج فارس،به سختی با هم رقابت می کردند. هنگامی که دو برادر انگلیسی به نام آنتونی و رابرت شرلی برای بهتر شدن روابط ایران و انگلستان در دربار شاه عباس تلاش می کردند. پرتغالیها در سال ۱۵۹۹ میلادی دو کشیش به نام‌های آلفونسو کوردرو و نیکلا دی ملو را به ایران فرستادند. مأموریت اصلی این دو نفرتیره کردن روابط برادران شرلی با شاه عباس بود. چهار سال بعد هنگامی که شاه عباس آماده می شد قراردادی را با انگلیسی ها امضا کند. فیلیپ، پادشاه اسپانیا، سه کشیش را به نام های ژرمینـو دلاکروز، کریستوفردوسنت اسپری و آنتونیو دوگووا به ایران فرستاد تا از هر راهی که می توانستند از امضای قرارداد بین ایران و انگلیس جلوگیری کنند. کشیشان اسپانیایی در این مأموریت خود تنها نبودند. ایرانی‌هایی که با تبلیغات آنها به مسیحیت گرویده بودند به نفع اسپانیا جاسوسی می‌کردند و اخبار دربار ایران و دفترهای نمایندگی انگلیسی‌ها را به کشیشان اسپانیایی می‌رساندند.(سرگذشت استعمار ج4 ص۶۲)قسمت سی و هشتم : شیر آفریقامبلغان کلیسا، درمان بیماران و کاستن از درد و رنج آن‌ها را یکی از بهترین روش ها برای دعوت آنها به مسیحیت می دانستند. تأسیس درمانگاه و بیمارستان به دست مبلغان از نخستین سال هایی که پای استعمارگران به سرزمین های مختلف باز شد تا امروز ادامه داشته است. شاید مشهورترین پزشک مبلغ «دیوید لیوینگستن» باشد. او یک اسکاتلندی بود که در سال ۱۸۴۱ میلادی به جنوب شرقی آفریقا قدم گذاشت. لیوینگستن با ظاهر یک پزشک و برای درمان دردهای سیاهان با آن ها رودررو شد. اما هدف های مأموریتش آن قدر متنوع بود که مجبور بود گزارش هایش را برای چند انجمن متفاوت در لندن ارسال کند: انجمن مبلغين، انجمن سلطنتی جغرافیا، انجمن سلطنتی ستاره شناسی و وزارت امور خارجه. لیوینگستن در آغاز سفر به دنبال ایجاد یک راه تجاری منظم در آنگولا بود ؛ او باید در قلب قاره راهی را پیدا می کرد تا منطقه ای به نام «لین یاتنی» را به اقیانوس هند متصل کند. لیوینگستن در سفرهایش به آبشار عظیمی رسید که آن را به افتخار ملکه انگلستان «ویکتوریا» نام گذاشت. او اولین کسی بود که روی نقشه آفریقا یک نام انگلیسی را به یادگار گذاشت. پس از مدتی لردکلارنـدون، وزیر خارجه انگلستان، این کشیش پزشک را به عنوان کنسول انگلستان در «سواحل شرقی و نقاط کشف نشده آفریقا» منصوب کرد. اولین دستور وزارت خارجـه بـه لیوینگستن جمع آوری اطلاعاتی درباره وضعیت جغرافیایی، منابع معدنی و کشاورزی شرق و مرکز آفریقا بود، دستور دوم برقرار کردن رابطه تجاری بین بومی ها و انگلستان بود.انگلستان در آن سال ها به شدت با تجـارت بـرده ، مبارزه می کرد. آن‌ها متوجه شده بودند که آفریقا سرشار از منابع معدنی است و برای بهره برداری از این معادن به نیروی کار سیاهان نیاز داشتند، به همین علت ناگهان علاقه خود را به تجارت برده از دست دادند و کشتی هایشان روی دریاها به بازرسی کشتی های مختلف می پرداختند تا از حمل برده جلوگیری کنند. لیوینگستن باید رئیسان قبیله های بزرگ را به تجـارت با انگلستان تشویق می کرد تا آنها با کسب درآمدهای جدید از فروش برده به رقیبان اروپایی انگلیسی ها دست بردارند. رؤسای قبایل این برده ها را در جنگ با قبیله های دیگر به اسارت می گرفتند. لیوینگستن یک مأموریت پنهانی دیگر هم داشت؛ مبارزه با نفوذ پرتغالی ها در آفریقا. او در انجام این مأموریت آن قدر اصرار داشت که دولت پرتغال در نامه ای به دولت انگلستان نوشت: «دیوید لیوینگستن زیرنقاب یک کشیش و تبلیغ دینی به تجارت پرتغال در ایـن قـاره لطمه می زند.» لیوینگستن سی سال در آفریقا حضور داشت تا تک تک این مأموریت ها را به پایان برساند.هم وطنانش به او لقب «شیرآفریقا» دادند. او از ساحل اقیانوس اطلس بـه طـرف داخـل قـاره آفریقا حرکت کرد و به ساحل اقیانوس هنـد رسید اما به دوستانش می گفت:« به عقيـده مـن پایان فتح جغرافیایی، آغاز مأموریت تبلیغی است. اما آیا لیوینگستن واقعا یک مبلغ مذهبی بود؟! یکی از دوستانش درباره او این طور می نویسد:«دیوید سخنران خوبی نبود. به علوم دینی هم زیاد توجه نداشت. خیلی هم به عقاید و اصول مذهبی پایبند نبود. هیچ وقت هم در بحث های مذهبی شرکت نمی کرد. او یک پزشک بود که در انجمـن مبلغيـن لـنـدن ثبت نام کرده و عازم آفریقا شده بود.»(سرگذشت استعمار ج4 فصل صلیب خونین ص88)قسمت سی و نهم:مسیحیان کوچکمبلغان کلیسـا توجـه مخصوصی به کودکان داشتند. آنهـا بـه سـراغ کودکان رنجدیده یا بیمار می‌رفتنـد از آن‌ها مراقبت می‌کردند و سپس ایـن کـودکان را با مسیحیت آشـنـا کـرده، غسل تعمید می‌دادند. یکی از مشهورترین کشیشانی که تعداد بی شماری کودکان سیاهپوست را مسیحی کرد «پدرو کلاور» بود که در قرن هفدهم میلادی در اسپانیا زندگی می‌کرد. در آن سال‌ها کشتی‌های اسپانیایی که در سواحل آفریقا پر از برده شده بودند، پی درپی در بندر «کارتاجنا» لنگر می‌انداختند و صدها برده را روانه بازار برده فروشان می‌کردند. پدر کلاور در این بندر ساکن شد و تمام تلاش خود را برای تغییر مذهب برده‌های کودک و نوجوان به کار برد. هر وقت که یک کشتی حمل برده به بندر وارد می‌شد، پدر کلاور با مقداری غذا و نوشیدنی خود را به کشتی می‌رساند و به سراغ برده‌های کودک می‌رفت.بین آنها غذا و نوشیدنی تقسیم می‌کرد، از آن‌ها دلجویی می‌کرد و در همان جا آن‌ها را غسل تعمید می‌داد و نام مسیحی برایشان انتخاب می‌کرد.پدر کلاور این مسیحیان کوچک را به حال خودشان رها نمی‌کرد. همراه آن‌ها بـه بـازار برده فروشان می‌رفت و در مدتی هم که آن‌ها در بازار منتظر اربابان جدید خود بودند برایشان سخنرانی می‌کرد. هنگامی‌که این برده‌های کوچک به صاحبان کشتزارها و معادن فروخته می‌شدند، کلاور باز هم به آنها سرکشی می‌کرد، با آنها درباره دین و نام جدیدشان صحبت می‌کرد و از آنها می‌خواست رنج‌های بردگی را تحمل کنند و در زندگی صبر بیشتری داشته باشند. گفته می‌شود که او حدود سیصد هزار برده را که بسیاری از آنها کودک و نوجوان بودند، غسل تعمید داد و مسیحی کرد. در سالهای بعـد کـه بـرده داری لغـو شـده بـود و دست مبلغان مسیحیت به کودکان برده نمی‌رسید، راه‌های بهتری را برای آموزش کودکان آفریقایی در پیش گرفتند. در سنگال کشیشان فرانسوی به سراغ خانواده‌های بیشماری می‌رفتند که از گرسنگی رنج می‌بردند. این کشیش‌ها با این خانواده‌ها قرار می‌گذاشتند که هر ماه مقداری مواد غذایی به آن‌ها بدهند و در عوض یکی از بچه‌های آن‌ها را برای تربیت مسیحی در اختیار بگیرند. سن این بچه‌ها کمتر از پنج سال بود. کشیش‌ها با خانواده‌ها قرارمی‌گذاشتند که اگر بخواهند پس از مدتی به خود را پس بگیرند باید هزینه‌هایی را که مبلغین برای آن‌ها خرج کرده بودند بپردازند. پس از یک دوره آموزش، بچه‌ها به فرانسـه اعـزام می‌شدند، تا در مدارس کلیسا در دوره‌های بالاتر ادامه تحصیل دهند. آن‌ها در فرانسه تابعیت فرانسوی می‌گرفتند هنگامی‌که به سنگال برمی‌گشتند، مانند یک مسیحی فرانسوی و یک مامور دولت فرانسه برای حفظ منافع این فعالیت می‌کردند.(سرگذشت استعمار ج4 فصل صلیب خونین ص93)قسمت چهلم:اعتراضدیدیم که در داستان‌های گذشته که مبلغان مسیحیت چگونه هم‌پا و همراه استعمارگران در حال تبلیغ دین مسیحیت بودند. حتی آنها به ایران هم آمدند...در ایران هم مبلغان مسیحی مدرسه‌هایی را در شهرهای مختلف ساخته بودند.این مدرسه‌ها از مدرسه‌های ایرانی بسیار مجهزتر بودند. آزمایشگاه‌های بزرگ، سالن‌های ورزشی و تئاتر و برگزاری سفـرهای آموزشی بسیاری از خانواده‌ها را وسوسه می‌کرد تا کودکانشان را برای تحصیل به این مدرسه‌ها بفرستند. اما در کنار همه اینها بچه‌ها باید در کلاس‌های خواندن انجیل و سرودهای مسیحی شرکت می‌کردند. بچه‌هایی که در خانواده‌هایی با ریشه‌های قوی مذهبی بزرگ شده بودند با تبلیغات مسیحی مدرسه مخالفت می‌کردند و از مدرسه اخراج می‌شدند. محمد فرخی یزدی که بعدها شاعر بزرگی شد، یکی از این بچه‌ها بود. او که خواندن و نوشتن را در خانه آموخته بود برای ادامه تحصیل وارد مدرسه کشیشان انگلیسی در یزد شد؛ اما مدتی بعد به علت آموزش‌های مسیحی به معلمان مدرسه اعتراض کرد و در پانزده سالگی شعری را علیه آن‌ها سـرود:دین زدست مردم برد، فکرهای شیطانی-جمله طفل خود بردند در سرای نصرانی-شخص گبرشان عالِم، مرد ارمنی استاد-بهر درس خوش دادند، دین احمدی بربادمنظور فرخی یزدی از«سرای نصرانی» مدرسه مبلغان انگلیسی است که گویا علاوه بر معلمان مسیحی از معلمان «گبر» یا زرتشتی هم استفاده می‌کرده‌اند. فرخی یزدی که در ایـن شـعر فکر مبلغان انگلیسی را «شیطانی» معرفی کرده بود از مدرسه اخراج شد و چون در یزد مدرسه دیگری برای ادامه تحصیل نبود در یک کارگاه پارچه بافی و بعد از آن در یک نانوایی به کار مشغول شد؛ اما خواندن اشعار شاعران بزرگ و سرودن شعر را ادامه داد. حسن دهقانی تفتی هم که پیش از این از او یاد کردیم در همین مدرسه درس خوانده بود. مادر حسن که در بیمارستان مبلغان انگلیسی در یزد مسیحی شده بود هنگام مرگ وصیت کرد که او در مدرسه مبلغان در یزد تحصیل کند. اما در آن زمان هنوز این مدرسه پسرانه به تاسیس نشده بود و حسن که فقط شش سال داشت در مدرسه دخترانه مبلغان انگلیسی شروع به درس خواندن کرد و با تأسیس مدرسه پسرانه به آنجا منتقل و مسیحی شد. در تهران نیز مبلغان آمریکایی مدرسه دخترانه ای را ساختند که بسیاری از دانش آموزان این مدرسه بعدها به مسیحیت گرویدند. مبلغان اروپایی فقط به تأسیس مدرسه و آموزش مستقیم بچه‌ها بسنده نمی‌کردند. در سالهایی که کتاب‌ها و مجلاتی مناسب کودکان و نوجوانان منتشر نمی‌شد، کشیش‌های اروپایی آثاری را برای بچه‌ها منتشر می‌کردند. مبلغان انگلیسی دو کتاب کلوچه ایرانی و حسن پسر یک راهزن را منتشر کردند و کشیشان آلمانی مجله ای را به نام دوست کوچک مشرق زمین انتشار دادند. معلمی‌کردن و آموزگاری برای بچه‌ها، عنوانی بـود که کمک زیادی به مبلغان اروپایی در ایران می‌کرد. آنها که از واکنش مردم مسلمان به تبلیغ مسیحیت نگران بودند، خود را معلم‌هایی دوستدار بچه‌ها معرفی می‌کردند که فقط برای آموزش کودکان به ایران سفر کرده اند. یکی از مبلغان آلمانی به نام فاندرکه با سرسختی از اسلام انتقاد می‌کرد و کتابی را به نام «میزان الحـق» عليـه تعالیم پیامبراسلام -صلی‌الله‌علیه‌وآله- نوشته بود. در ایران خودش را یک معلم ساده معرفی می‌کرد، نه یک کشیش.(سرگذشت استعمار فصل صلیب خونین، ج 4، ص97)قسمت چهل و یکم:استدآبادیبچه‌های یتیم و بی سرپرست بیش از کودکان دیگر توجه کشیشان اروپایی و آمریکایی را جلب می‌کردند.این بچه‌ها که به محبت بیشتری نیاز داشتند، با مهربانی‌ها و مراقبت‌های مبلغان به شدت به آنها علاقه‌مند می‌شدند.دکتر«استد» یک مبلغ آمریکایی بود که پس از جنگ جهانی اول با کمک کلیسای «وست مینستر» آمریکا بیمارستانی را در کرمانشاه ساخت و شروع به درمان بیماران و تبلیغ مسیحیت کرد.او مدتی بعد، در یکی از روستاهای کرمانشاه به نام «فرامان» یک مدرسه و یک پرورشگاه ساخت.بچه‌های بی سرپرستی که پدر و مادرهای ناشناخته داشتند بـه ایـن پرورشگاه منتقل می‌شدند و هنگامی‌ که به سن تحصیل می‌رسیدند، وارد مدرسه پرورشگاه می‌شدند.بسیاری از این بچه‌ها که شیفته محبت‌های دکتر استد شده بودند به مسیحیت گرویدند و نام خانوادگی «استدآبادی» را انتخاب کردند.دکتر «سیترالکا» هم یک کشیش دو رگه هندی و انگلیسی بود که بیمارستانی را در منطقه مرزی سیستان و بلوچستان تأسیس کرد. دکتر الکا هنگامی‌ که متوجه می‌شد کودک یتیم یا بی سرپرستی را به بیمارستان آورده‌اند، شخصاً مراقبت از او را به عهده می‌گرفت و پس از بهبودی هم ارتباط خود را با او قطع نمی‌کرد.او موفق شد چند کودک بی سرپرست سیستانی را غسل تعمید داده، مسیحی کند.(سرگذشت استعمار فصل صلیب خونین، ج 4، ص102)قسمت چهل و دوم-صیاد در دامهمه کشیشانی که به تبلیغ مسیحیت در سرزمین‌های دوردست مشغول می‌شدند، در خدمت کشورهای اروپایی و استعمارگران نبودند. بعضی از آنها که با قلبی پاک و ایمـان بـه خـدا بـا پیـروان دین‌های دیگر صحبت می‌کردند، گاهی تحت تأثیر آن‌ها قرار می‌گرفتند، از تلاش بـرای مسیحی کردن آن‌ها دسـت می‌کشیدند و حتی خودشان به یک دین و زندگی جدید روی می‌آوردند. «ویلفرد کنتول اسمیت» یک کشیش کانادایی بود که برای تبلیغ در شبه قاره هند، راهی این سرزمین شده بود. اسمیت پیش از حرکت به هند در انگلستان، در گردهمایی جهانی مبلغان شرکت کرد. «هندریک کرامر» برگزارکننده این گردهمایی در کتاب «پیام مسیحی در دنیای غیر مسیحی» که به مناسبت همین مراسم منتشر کرده بود، همه ادیان دیگر را رد کرده، پیروان آنها را خطاکار می‌دانست. اسمیت در حالی که جملات کرامر در ذهنش تکرار می‌شد راهی هند شد و برای تبلیغ مسیحیت در میان بوداییها و تعداد‌ اندکی از مسلمانان عازم کوه‌های هیمالیا شد. او در یکی، از گردنه‌های هیمالیا با پیرمرد بسیار فقیری روبه رو شد که میوه‌های وحشی و کوهی را برای فروش به کنار راه آورده بود. پیرمرد پابرهنه بود و آن قدر فقیر بود که حتی پولی برای خریدن سنگ ترازو نداشت. او یک سنگ بزرگ و دو سنگ کوچک را که ادعا می‌کرد دو پوند (حدود ۹۰۰ گرم) وزن دارند، به جای وزنه ترازو به کار می‌برد. اسمیت از پیرمرد خواست دو پوند میوه به او بدهد و هنگامی‌ که پیرمرد سنگ‌ها را در ترازو گذاشت به او اعتراض کرد که: «من از کجا مطمئن باشم که تو راست می‌گویی و این سنگ‌ها دو پوند وزن دارند؟» پیرمرد در پاسخ اسمیت، با آرامش فقط این آیه قرآن را بر زبان آورد: «خدا بندگانش را به خوبی می‌بیند» و به کارش ادامه داد. اسمیت از ایمان عمیق این پیرمرد فقیر در گردنه‌های دوردست هیمالیا به شدت شگفت زده شد. آیا او می‌توانست با تبلیغ مسیحیت ایمانی محکم‌تر و عمیق‌تر از این را به او ببخشد؟ بار دیگر جملات كرامر و ایمان سرسختانه او را به باطل بودن همه ادیان به جز مسیحیت به یاد آورد و آرزو کرد ای کاش کرامـر هـم آنجا بود. اسمیت به کشورش بازگشت و بقیه عمر را به تحقیق درباره اسلام پرداخت و به یکی از اسلام شناسان بزرگ شد. کتاب‌های «درباره درک اسلام و اسلام در تاریخ جدید» از مشهورترین کتابهای او هستند. در ایران هم دو نفر از کشیشان پرتغالی که در عصر صفوی به اصفهان آمده بودند، پس از چند سال زندگی در کنار مردم از تبلیغ مسیحیت دست برداشتند و مسلمان شدند. اولین نفر کشیشی به نام «امانوئل سانتاماریا» بود که ریاست صومعه پرتغالی‌ها را در اصفهان به عهده داشت. او در سال ۱۶۹۱ میلادی مسلمان شد و نام «قلی» (خـادم امـام حسـن علیه‌السلام) را بـرای خـودش انتخـاب کـرد. شش سال پس از او کشیش پرتغالی دیگری که از زادگاهش، لیسبون، راهی اصفهـان شـده بـود بـه اسلام گروید. ایـن کشیش که «آنتونیو دوژزو» نام داشت، در زندگی جدیدش علی‌قلی جدیدالاسلام نام گرفت. او کتاب‌هایی در دفاع از اسلام و مخالفت با مبلغان مسیحی تألیف کرد. سیف المؤمنين، هدایت الظالمین و فواید ازدواج نام برخی از کتاب‌های او هستند. شاه سلیمان صفوی علاقه ویژه‌ای به علی‌قلی داشت و او را به عنوان مترجم مخصوص دربار استخدام کرده بود.(سرگذشت استعمار فصل صلیب خونین، ج 4، ص114</description>
                <category>Ashin</category>
                <author>Ashin</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 19:00:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گزیده‌ای از سرگذشت استعمار-جلد دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@erodito/%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D9%85-t6xi0cit65uo</link>
                <description>قسمت هشتم:گرگ ها با چشم باز می خوابند.گرگ ها در بسیاری از اوقات گروهی به شکار می روند و همین رفتار آنها باعث شده مردم فکر کنند آنها هنگام استراحت و خواب نیز در کنار هم هستند. خشونت و خونریز بودن این حیوان باورهایی را درباره آنها به وجود آورده است. می گویند گرگ ها در حلقه ای روی زمین دراز می کشند و با چشم های باز می خوابند. چشم هایشان باز است چون نگرانند گرگ های دیگر آن ها را پاره پاره کنند. هنگامی که اروپایی ها قاره های جدیدی را کشف کردند و ثروت های افسانه ای این قاره ها چشم هایشان را خیره کرد، به رقابت با یکدیگر برخاستند تا هریک بیشتر از دیگران از منافع و دارایی های این سرزمین ها بهره برداری کنند. آنها برعکس گرگ ها دسته جمعی به شکار نمی رفتند، اما مانند گرگ ها با چشم هایی باز مراقب هم بودند. رقابت برای رسیدن به ثروت قاره های جدید، در بسیاری اوقات به جنگ بین کشورهای اروپایی می انجامید. پرتغال و اسپانیا زودتر از دیگر کشورها مناطق تازه را فتح کردند و ثروتی که به آن دست یافتند، بقیه کشورهای اروپایی را به رشک آورد. این کشورها تلاش کردند با قوی کردن نیروی دریایی خود رقیبانی جدی برای اسپانیا و پرتغال باشند در قسمت بعد خواهیم خواند چگونه فرانسه نیز خودش را برای این رقابت آمده می کند.....(سرگذشت استعمار جلد دوم ص7)قسمت نهم: وصیت نامه حضرت آدمپادشاه فرانسه فرانسوای اول نیز در همان سال های نخست قرن شانزدهم، وقتی شنید اسپانیایی ها باکشتی های پر از طلا و نقره به خانه برمی گردند و هر ناخدای پرتغالی که از شرق به کشورش باز می گردد آن قدر از فروش ادویه سود می برد که می تواند یک کشتی دیگر بخرد، به خیال کشف و فتح دنیاهای تازه تر افتاد. فرانسوا نیز به دنبال دریانوردان ایتالیایی میگشت تا از خبرگی و تجربه آن ها استفاده کند. خبر تلاش های فرانسوا به گوش اسپانیایی ها رسید و پادشاه اسپانیا فوراً سفیرش را نزد فرانسوا فرستاد تا به او یادآوری کند که پاپ الکساندر ششم، دنیا را بین آنها و پرتغالی ها تقسیم کرده بود و فقط آنها می توانند به اکتشافات مشغول باشند. اما سفیر اسپانیا با فریادهای فرانسوا روبه رو شد که تکرار میکرد:«وصیت نامه حضرت آدم ... وصیت نامه حضرت آدم.....». سفیر منظور فرانسوا را درک نمی کرد. پادشاه فرانسه گفت:«خوشحال می شوم که سهمی از این کلوچه هم به من برسد .» و هنگامی که سکوت سفیر را دید دوباره گفت:«وصیت نامه حضرت آدم... مگر شما آن را در آن طرف آب ها پیدا نکرده اید ... پس چرا آن را به من نشان نمی دهید؟». سفیر با بهت و حیرت فرانسوا را نگاه می کرد ؛ چیزی از وصیت نامه حضرت آدم نشنیده بود. فرانسوا با خشم گفت:«پس کجاست؟» سفیر اسپانیا گفت:«من چنین چیزی را ندیده ام.» فرانسوا آرام تر شد؛ گفت:«پس وصیت نامه را ندیده ای. یعنی تو دستخط حضرت آدم را ندیده ای که من را از به دست آوردن سرزمینهای پر از معادن الماس، طلا و نقره محروم کرده باشد. پس ایشان سهم من را انکار نکرده است.» سفیر تازه متوجه کنایه پادشاه فرانسه شده بود؛ برای همین فرمان پاپ سابق، الکساندر ششم ، را به او یادآوری کرد. فرانسوا به این نکته هم فکر کرده بود؛ برای همین فتوایی را که از پاپ جدید،کلمان هفتم، گرفته بود به او نشان داد:« فرمان الکساندر ششم به سرزمین های کشف شده اختصاص داشته است و نه مناطقی که هنوز پای مسیحیان به آنها نرسیده است». فرانسوا با همین پاسخ، سفیر اسپانیا را راهی کشورش کرد او با یک ایتالیایی به نام «جیووانی وراتسانو» قرارداد بست تا از شمال اقیانوس اطلس به سمت آمریکا حرکت کند و از آنجا راهی آبی به طرف چین پیدا کند. وراتسانو به منطقه ای که امروز کارولینای شمالی نام دارد رسید و از بسیاری از سواحل آمریکا نقشه برداری کرد اما نتوانست به چین برسد، پس از او پادشاه،یک فرانسوی به نام «ژاک کارتیه» را به طرف قاره آمریکا فرستاد. کارتیه مناطق وسیعی را در کانادا شناسایی کرد اما راهی به سوی چین نیافت و به پادشاه فرانسه نوشت:«زمین اصلی این قاره تا آنجا که چشم کار میکند ادامه دارد.» فرانسوی ها به اکتشافات در کانادا و بخش های وسیعی از کشور امروزی ایالات متحده آمریکا ادامه دادند. بیشتر مردم فرانسه اهمیتی به تصرف این سرزمین ها به دست کاشفانشان نمی دادند. آن ها انتظار به دست آوردن الماس را از این مناطق داشتند که آرزویی بیش نبود و به ضرب المثلی در زبان فرانسه تبدیل شد. «الماس کانادا» در زبان فرانسه کنایه از خیال بیهوده بود؛ مثل «شتردر خواب بیند پنبه دانه.»(سرگذشت استعمار جلد دوم ص13)قسمت دهم: پیرترین کشتی دنیاکشورهای مختلف به فکر کشورگشایی و تاراج ثروت های دیگر کشورها افتادند و در این میان فرانسه نیز خواست وارد رقابت بین اسپانیا و پرتغال شود اما این کشورها دوست نداشتند کسی از متوجه ثروتهایی که بدست می آوردند بشوند. اسپانیا به شدت مراقب طلا و نقره ای بود که از معادن مکزیک و پرو به دست می آورد. در دورانی که اسپانیا در شرق فقط به فیلیپین بسنده کرده بود، دربار اسپانیا اجازه رفت و آمد و داد و ستد تاجران کشورش را بین آمریکا و فیلیپین نمی داد. اسپانیایی ها می ترسیدند طلا و نقره آمریکا از طریق فیلیپین درکشورهای شرقی جاری شود و سود آن نصیب رقیبان آنها در شرق بشود که یکی از آن ها هلندی ها بودند. به همین دلیل هر سال فقط یک کشتی اسپانیایی بین آمریکا و فیلیپین رفت و آمد می کرد. این کشتی «مانیلا» نام داشت و می شود تصور کرد اسپانیایی هایی که در فیلیپین زندگی می کردند هر سال با چه اشتیاقی انتظار آن را می کشیدند. اسپانیا با دقت و وسواسی روی این سیاست اصرار می کرد. «مانیلا» به مدت ۲۴۰ سال تنها کشتی ای بود که بین آمریکا و فیلیپین رفت و آمد می کرد. این کشتی به یکی از قدیمی ترین کشتی های جهان تبدیل شده بود و هر سال نگهبانان اسپانیایی در ساحل آمریکای مرکزی با چشمانی باز مراقبت می کردند که طلایی به داخل آن حمل نشود. اسپانیا با این سیاست به دنبال جلوگیری از قوی شدن رقیبانش در شرق ، مخصوصاً هلندی ها، بود. در میان کشورهای اروپایی کشوری زودتر به رقابت با اسپانیا و پرتغال پرداخت که همچون این دو ، یک قدرتدریایی به شمار می رفت.هلند. سرزمین عجیبی بود. مردم این منطقه از اروپا با کمبود زمین مواجه بودند. کشور آن ها در سطح پایین تری از دریا قرار داشت و آن ها مجبور بودند با ساختن سد و ایجاد کانال هلند سواحل را خشک کنند. کمبود زمین باعث شد هلندی ها مانند بسیاری از مردم اروپا زمین دار و کشاورز نشوند. گروه بسیاری از آنها تاجر شدند و دریانوردی پیشه کردند. پیشه دریانوردی آن ها را به کشتی سازهایی ماهر تبدیل کرده بود. هلندی ها بیشتر به شرق دور و آسیا توجه کردند تا آمریکا علتش هم این بود که اسپانیایی ها در آمریکا پایگاه های نیرومندی ایجاد کرده بودند؛ اما در شرق که پرتغال ضعیف شده جای پاهایی در آن داشت، نفوذ زیادی نداشتند. هلندی ها بعد از پرتغال دومین کشوری بودند که به شرق دور دست پیدا کردند. آنها اکنون بزرگ ترین قدرت دریایی جهان به شمار می رفتند و توانستند به جزایر ملوک و اندونزی برسند. نخستین اروپایی هایی که به استرالیا رسیدند هلندی بودند. سرزمین تاسمانی در این قاره به دست مردی هلندی به نام «تاسمان» کشف شد. سرانجام هلندی ها به آمریکای تحت تسلط اسپانیا هم دست درازی کردند و شروع به فتح سرزمین های کشف نشده ای در این قاره کردند. آنها نخستین گروهی بودند که به سواحل شرقی آمریکا رسیدند. در غرب آمریکا هم بندری به نام « نئوآمستردام» یا آمستردام جدید ساختند و از این نقطه به تجارت خز تمام آمریکا مشغول شدند. که الان به نامی که انگلیسیها رویِ آن گذاشتند یعنی «نیویورک» به معنایِ یورکِ جدید(شهری در انگلستان) معروف است.(سرگذشت استعمارج2 ص21)قسمت یازدهم:سرقت بزرگ توسط گوزن طلایی«فرانسیس دریک» یک دزد دریایی انگلیسی بود. کشتی او«گوزن طلایی» نام داشت که روی آبهای اقیانوس اطلس به کشتی های تجاری حمله می کرد ، تمام دریانوردان را می کشت و ثروت آنها را به یغما می برد. گوزن طلایی در یکی از روزهای ۱۵۸۶ میلادی روی آبهای اقیانوس با یک کشتی اسپانیایی روبه رو شد. پرچم اسپانیا که برفرازکشی در اهتراز بود و حرکت آن از غرب به شرق اشتهای سرقت فذانسیس دریک را چند برابر کرد. این کشتی به احتمال قوی از آمریکا می آمد و حتما اندوخته ای گران بها را حمل می کرد. دریک دستور حمله را صادر کرد. توپ های گوزن طلایی به غرش درآمدند. در مقابل ، کشتی اسپانیایی هم دفاع از خود را آغاز کرد. اما پیروزی با دزد دریایی با تجربه انگلیسی بود. انگلیسی ها به کشتی اسپانیایی ریختند و تک تک ملوانان آن را از دم تیغ گذراندند. هنگامی که دریک وارد انبارکشتی شد چیزی را که می دید باور نمی کرد. صندوق های بزرگ چوبی که پر از جواهرات و طلا بودند. اینها همان طلاهایی بودند که اسپانیایی ها از «آتاهوالبا» پادشاه اینکاها گرفته بودند تا او را نکشند. آتاهوالیا اتاق بزرگی را تا سقف پر از طلا کرده بود. اسپانیایی ها طلاها را گرفتند و آتاهوالپا را اعدام کردند. اکنون طلاها در اختیار دریک بود. دزد دریایی در آستانه دیوانگی قرار داشت.. حتی فکرش را هم نمیکرد که یک روز بتواند این همه طلا را در یک جا ببیند. فرانسیس دریک با این همه طلا باید چه کار میکرد ؟ تمام آنها را باید در بازار می فروخت و بقیه عمر را با تفریح و خوشی میگذراند ؟ چند تاجر می توانستند این طلاها را از او بخرند؟ آیا در تمام انگلستان چنین ثروتی پیدا میشد؟ دریک تصمیم دیگری گرفت. او بادبان های گوزن طلایی را افراشته کرد و به طرف انگلستان به راه افتاد. در ساحل ، پیکی را به دربار ملکه الیزابت فرستاد و در برابر چشم های حیرت زده همراهانش به او اطلاع داد که بزرگ ترین محموله طلا را از اسپانیایی ها دزدیده است و می خواهد آن را به ملکه تقدیم کند. ملکه انگلستان این ثروت افسانه ای را از یک دزد تحویل گرفت و لقب «دریاسالار» را به او اعطا کرد. دریک، مرد خشنی که سال ها روی اقیانوس سرگردان بود و در جزیره های دوردست مخفی می شد، اکنون یکی از نزدیک ترین افراد به ملکه انگلستان بود. اما ملکه الیزابت با رسیدن به این طلاها به سرمایه ای که در انتظارش بود دست یافت. او برای حرکت دادن کشتیهای انگلستان به سمت مشرق و رقابت با تاجران هلندی و فرانسوی در هندوستان به پول احتیاج داشت و اکنون این پول در اختیارش بود. طلاهایی که دریک دزدیده بود به سرمایه تشکیل «کمپانی هند شرقی » تبدیل شد. شرکتی که انگلستان با بهره بردن از آن توانست بر هندوستان مسلط شود و به رقابت با کشورهای اروپایی در نقاط دیگری از مشرق زمین مشغول شود. اما حرکت به سمت غرب و رسیدن به آمریکایی که معادن طلا و نقره آن سالها در اختیار اسپانیایی ها بود هنوز مشکل بود ، کشتیهای اسپانیایی روی آبهای اقیانوس اطلس در حرکت بودند و اجازه نمی دادند انگلیسی ها که به تازگی مزه طلاهای آمریکایی را چشیده بودند به این قاره نزدیک شوند.(سرگذشت استعمار ج2 ص33)قسمت دوازدهم: برگی از خاطرات یک آدمکشکشورهای اروپایی به طمع چپاول ثروت کشورها و ملت های دیگه رقابت و جنگ استعمار را در بین خود به راه انداختند به طوری که یک دزد دریایی انگلیسی تمام طلاهایی که یک دزد اسپانیایی از بومی ها گرفته بودند را در دریا دزدید این طمع ثروت اندوزی و دزدی و غارت داستان های بسیاری را به دنبال داشت. انگلیسی ها طلا و نقره اسپانیایی ها را می دزدیدند و دلیلشان هم این بود که اسپانیایی ها هم آنها را از سرخپوستها دزدیده اند. یکی از ملوانان فرانسیس دریک در خاطرات خود درباره یک اسپانیایی می نویسد که در ساحل پرو به خواب رفته بود؛ درحالی که سیزده شمش نقره در کنارش بود:«نوزدهم ژانویه : همین طورکه در امتداد ساحل پیش می رفتیم و در جست و جوی مسیرهای تازه بودیم، در منطقه ای به نام تاراپاکا به یک اسپانیایی رسیدیم که کنار ساحل به خواب رفته بود. کنار مرد اسپانیایی سیزده شمش نقره قرار داشت که تقریباً چهارهزار دوکای اسپانیایی می ارزید. ما نمی خواستیم چرت او را پاره کنیم اما می خواستیم از بار سنگین نقره ها خلاصش کنیم. به همین خاطرکاری کردیم که دنباله خوابش را در دنیای بهتری ادامه دهد. بعد نقره هایش را برداشتیم که راستش را بخواهید متعلق به او هم نبود.»(سرگذشت استعمار ج2 ص39)قسمت سیزدهم:انگلیسی ها در آمریکاانگلیسی ها نخست به کارولینا دست یافتند. پس از آن مناطقی را کشف کردند که آن را «ویرجینیا» نامیدند. «ویرجین» یعنی دختری که ازدواج نکرده و چون ملکه الیزابت اول ازدواج نکرده بود این منطقه به افتخار او «ویرجینیا» نامیده شد.(تو متون دیگر بهش ملکه باکره هم میگویند ولی خب اصلا باکره نبود و با مردان بسیار زیادی روابط نامشروع داشت) جانشین ملکه الیزابت، جیمز اول بود. او هیئت های اکتشافی بیشتری را به آمریکا اعزام کرد و به همین علت مناطق تازه کشف شده «جیمزتاون» نام گرفت. انگلیسیها توانستند با شکست هلندیها، خلیج دلاوار را تحت سلطه بگیرند. آنها «نئوآمستردام» را هم از هلندی ها گرفتند و آن را نیویورک نامیدند. علت نامگذاری هم این بود که پادشاه انگلستان این شهر را در اختیار برادرش دوک یورک گذاشته بود و این منطقه یورک جدید یا نیویورک نام گرفت. مناطق وسیعی هم در شرق آمریکا به نام «مری» همسر پادشاه انگلستان «مریلند» نامیده شد.(سرگذشت استعمار ج2 ص44)قسمت چهاردهم: آدم های زلزلهحضور انگلیسی ها در مناطق مختلف قاره آمریکا هرروز بیشتر می شد و حکومت گروه های مختلف را تشویق می کرد تا به این مناطق مهاجرت کنند و مهاجرنشینهای انگلیسی را در آمریکا تأسیس کنند. در همین سال ها فرقه مذهبی عجیبی در انگلستان شکل گرفته بود که پیروانش خود را «کواکر» یا آدمهای زلزله می نامیدند. چون هیجان های مذهبی آن ها را به لرزه درمی آورد. این افراد حق شرکت در هیچ جنگی را نداشتند، به کشیش ها عُشریه ( یک دهم از درآمد خود را) پرداخت نمی کردند، نامشان را روی سنگ قبرها حک نمی کردند و لباس هایی متفاوت با بقیه مردم می پوشیدند. ناگفته پیداست که کلیسای انگلستان چقدر از عقاید این گروه ، مخصوصا عدم پرداخت عشریه، عصبانی بود و آن ها را مبلغان اندیشه های شیطانی می دانست و آرزو میکرد به نقطه بسیار دوری بروند که صدایشان به گوش هیچ مسیحی دیگری نرسد. بالاخره آرزوی کلیسای انگلستان برآورده شد. آدمهای زلزله رئیسی داشتند به نام «ویلیام پن». پدر پن دریاداری بود که پادشاه انگلستان را به حکومت بازگردانده بود و پادشاه هم در مقابل، پاداشی شانزده هزار لیره ای را به او وعده داده بود. دریادار مرده بود و پادشاه از عهده دین او برنیامده بود. حالا پسر دریادار پیشنهاد تازه ای برای پادشاه داشت؛ دربار انگلستان می توانست به جای این شانزده هزار لیره سرزمینهای وسیعی را در آمریکا به او ببخشد تا او بتواند تمام کواکرها را در این مناطق جای دهد، پادشاه وکلیسا با روی گشاده از این پیشنهاد پن استقبال کردند. پن کوچ نشین بزرگی را در آمریکا تحویل گرفت و هنگامی که برای نخستین بار به این مناطق وارد شد آن ها را بسیار غنی ، آباد و پرآب یافت؛ سرزمینی که به نظر او درخشنده و روشن بود و به همین جهت آن را سیلوانیا(روشن یا به رنگِ نقره) نام گذاشت؛ اما پس از مدتی نام خودش نیز به آغاز این نام اضافه شد و این کوچ نشین «پنسیلوانیا » نام گرفت.(سرگذشت استعمار ج2 ص46)قسمت پانزدهم : نصیحت دوستانه به نوشندگان شرابدر داستان قبل خواندیم که چطور فرقه‌های مختلف به فکر کوچ کردن به سرزمین‌های جدید افتادند اما تنها آنها نبودند. علاوه بر کواکرها ، کلاهبردارها و اراذل و اوباش هم از گروه های بزرگی بودند که از انگلستان عازم آمریکا شدند. «جیمز ادوارد آگله تورپ» یک ژنرال انگلیسی بود که نقشهٔ جدیدی برای آبادی یکی از کوچ نشینها در آمریکا طراحی کرده بود. ژنرال انگلیسی سرزمینی را که پادشاه در اختیارش گذاشته بود به افتخار نام او «جورجیا» نامید و سرمایه ای را گردآوری کرد تا زندانیانی را که به علت عدم توانایی در پرداختن فرض هایشان به زندان افتاده بودند آزاد کند. ژنرال تصور می کرد این افراد ، اشخاصی باهوش و صاحب طرح و نقشه بوده اند که در فعالیت های اقتصادی جسورانه شان با بداقبالی شکست خورده اند و اگر پایشان به آمریکا باز شود به دلیل آنکه افراد مصممی هستند می توانند «جورجیا» را به سرعت آباد کنند و از بقیه کوچ نشین های انگلیسی پیش بیفتند. ژنرال اوگله تروپ تصور می کرد می تواند در این سرزمین جدید ، جامعه ای جدید را پایه گذاری کند. جامعه ای که در آن از خلافکاری، قتل و نوشیدن مشروبات الکلی خبری نباشد. او پیش از حرکت، کتابی را برای مطالعه زندانیانی که آزاد کرده بود تألیف کرد؛ کتابی سرشار از توصیه های اخلاقی با نام «چگونه در راه خدا پیش برویم و نصیحت دوستانه به نوشندگان برندی». ژنرال همه افراد تحت حمایت خود را در یک کشتی نشاند و به طرف آمریکا به راه افتاد ؛ اما در جورجیا متوجه شد که تمام کتاب های اخلاقی جهان هم نمی توانند این افراد را ازنوشیدن مشروبات الکلی بازدارند. از سویی مغزهای اقتصادی که ژنرال از زندان بیرون کشیده بود نتوانستند جورجیا را از بقیه کوچ نشینها پیش بیندازند. جورجیا با سرعتی کمتر از همسایگان خود، رو به پیشرفت گذاشت. با آنکه ژنرال اوگله تروپ با بردن زندانیان مالی به آمریکا موفقیت زیادی کسب نکرد ، اما فکر اعزام زندانیان و خلافکاران به قاره جدید در حکومت انگلستان از بین نرفت و پس از آن، تبعید به مستعمرات، یکی از روش های تنبیه مجرمان بود که جایگزین مجازات زندان می شد. بزهکاران خطرناک تر نیز به کار و اعمال شاقه در مستعمرات محکوم می شدند تا بیشترین تعداد مهاجران برای کوچ نشین های انگلیسی فراهم شود. با همین شیوه ها بود که جمعیت انگلیسی ها به بزرگترین جمعیت اروپایی در قاره آمریکا تبدیل شد و فرانسوی ها و هلندی ها را به وحشت انداخت. این مهاجران سیزده کوچ نشین را در آمریکا تأسیس کردند؛ کوچ نشین هایی که بعدها زمینه را برای تشکیل ایالات متحده آمریکا فراهم کردند.(پرچم اول آمریکا 13 ستاره دایره وار بود،نمادِ 13 مستعمره‌ای که زیر عنوان ایالاتِ متحده آمریکا شناخته شدند.)(سرگذشت استعمار ج2 ص49)قسمت شانزدهم:رسم آدم گول زنیخواندیم که شراب و مشروبات الکی چقدر در استعمار برخی از جاها نقش اساسی داشت اما این تنها اول ماجرا است. تجار انگلیسی به هر قیمتی به دنبال اعزام مردان انگلیسی به مهاجرنشین‌ها بودند و کار به جایی رسید که درکافه ها و کوچه ها به کمین جوانان انگلیسی می نشستند، در کافه ، کنار دست جوانی می نشستند و با او شروع به صحبت و شوخی می کردند. بعد پی‌درپی مشروبات الکلی سفارش می دادند و هنگامی که جوان کاملا هوشیاری اش را از دست می داد زیر بغل او را می گرفتند و از کافه خارج می شدند. از نزدیک ترین راه خود را به ساحل می رساندند و جوان را به یکی ازکشتی هایی که عازم آمریکا بود می بردند. جوان مست هنگامی به خودش می آمد که کشتی کیلومترها را روی اقیانوس پیموده بود. آنها قراردادی را نشانش می دادند که در مستی امضا کرده بود و متعهد شده بود در برابر حقوق مشخصی برای شخص تاجر در مهاجرنشین ها کار کند. پس از مدتی حکومت انگلستان این کار را ممنوع اعلام کرد؛ اما تجار دست بردار نبودند مأموران آنها حتی گاهی زحمت کافه نشینی را هم به خودشان نمی دادند و در یکی ازکوچه پس کوچه های خلوت بندر ضربه ای را از پشت به سرجوان بیچاره می کوبیدند و او را در بیهوشی به کشتی می کشاندند. انگلیسی ها به این شیوه استخدام «رسم آدم گول زنی» می گفتند.(سرگذشت استعمار ج2 ص52)قسمت هفدهم:فقط ده لیره !یکی از ازدواج‌های سیاسی در اروپا به نتیجه خوبی برای اسپانیا منجر شد و اسپانیا با همین بهانه توانست پرتغال را با تمام مستعمراتش ببلعد. فیلیپ، پادشاه اسپانیا، با پرتغالی‌ها رفتار مناسبی داشت و تا پایان عمر سعی کرد به وعده هایش وفادار باشد؛ اما پس از او جانشینانش رفتار دیگری با پرتغالی ها داشتند. ستمگری پادشاهان اسپانیایی طوری پرتغالی ها را به تنگ آورد که بالاخره در سال ۱۶۴۰ میلادی سر به شورش برداشتند و ژان ، دوک برگانزا را به پادشاهی رساندند. همه کشورهای مهم اروپا که چشم دیدن اسپانیا را نداشتند به حمایت از پرتغالی ها برخاستند. فرانسوی ها و هلندی ها کشتی هایی را برای کمک به آنها اعزام کردند. انگلستان هم آماده شد سربازانی را به رهبری یکی از برجسته ترین سردارانش به یاری آنها بفرستد؛ اما به یک شرط: چارلز دوم، پادشاه انگلستان، باید با کاترین براگانزایی دختر ژان ازدواج میکرد. جهیزیه کاترین هم مشخص بود: بندر بمبئی در هندوستان که سالها پیش به تصرف پرتغال درآمده بود. شهر طنجه در مراکش که نزدیک ترین نقطه به اروپا در تنگه جبل الطارق بود، پانصد هزار پوند پول نقد و امتیاز تجارت آزاد انگلستان با تمام سرزمین هایی که پرتغال در آمریکا ، آسیا و آفریقا صاحب آنها بود. عروس پرتغالی با این جهیزیه سنگین راهی دربار انگلستان شد و سربازان انگلیسی نیز عازم پرتغال شدند. پرتغالی ها در جنگ استقلال پیروز شدند و اسپانیا در سال ۱۶۶۸ میلادی استقلال پرتغال را پذیرفت. پرتغال که با یک ازدواج از دست رفته بود با ازدواجی دیگر به دوران گذشته بازگشت؛ اما انگلستان توانست جای پای خوبی را در هندوستان به دست آورد و در تجارت آزاد با مستعمره های پرتغال در سراسر دنیا موقعیت بهتری را در رقابت با بقیه کشورهای اروپایی به چنگ آورد. پادشاه انگلستان، بمبئی را به شرکت هند شرقی که پیش ازاین در زمان ملکه الیزابت تأسیس شده بود اجاره داد. بمبئی یکی از بندرهای بزرگ و مهم هندوستان بود که در اختیار داشتن آن می توانست تجارت خود را پیش از گذشته گسترش دهد. البته شرکت باید اجاره بهایی را به دولت انگلستان بابت این بندر می پرداخت : سالی ده لیره !(سرگذشت استعمار ج2 ص55)قسمت هیجدهم:هرکس چهار مادر داشته باشد یک دختر به او می دهند.بعد از انگلیسی ها فرانسوی ها هم به فکر تأسیس شرکت هایی افتادند تا در مستعمرات به فعالیت تجاری بپردازند. مردم می توانستند سهام این شرکت ها را بخرند و در سودی که از تجارت در آن سوی دریاها به دست می آمد شریک شوند. فرانسوی ها در آغاز شرکتی را برای تجارت در آمریکا تأسیس کردند. این شرکت «هند غربی» نام گرفت. پس از مدتی شرکتی در برای فعالیت در هندوستان تأسیس شد. این شرکت مثل شرکت انگلیسی ها هند شرقی نام گرفت. اکنون سهام دو شرکت هند غربی و هند شرقی در پاریس به فروش می رفت و آن قدر برای معادن طلای لوئیزیانا، مهاجرنشینی در آمریکا که به افتخار لوئی، پادشاه فرانسه، چنین نامی پیدا کرده بود و معادن الماس هند تبلیغ می شد که مردم نه تنها از هرگوشه فرانسه بلکه از سرزمین های دیگر مثل آلمان و هلند برای خرید سهام آن راهی پاریس می شدند. راه ها پر از افرادی بود که به شوق سهام شرکت های هند غربی و شرقی به پاریس می رفتند حتی کالسکه هایی که به پاریس می آمدند از هفت یا هشت هفته قبل کرایه می شدند. شرکت هند غربی که سابقه بیشتری داشت شرکت مادر و هند شرقی که پس از آن تأسیس شده بود، شرکت دختر لقب گرفته بود. اما ارزش شرکت دختر بیشتر از شرکت مادر بود چون هندوستان ثروتمندتر از لوئیزیانا به نظر می رسید. به همین علت هرکس خواهان یک سهم از هند شرقی بود باید چهار سهم از هند غربی می خرید. یعنی هرکس چهار مادر داشت ، یک دختر به او می دادند. ارزش سهام شرکت ها به سرعت بالا می رفت به طوری که پس از چند هفته هر سهم که در آغاز پانصد لیره قیمت گذاری شده بود، بیست هزار لیره خرید و فروش می شد . یعنی ارزش سهام در یک مدت کوتاه چهل برابر شده بود. تب سهام مستعمرات آن قدر بالا بود که مردم از همه طبقات حتی دکاندارن و خرده فروشان به دنبال خرید آن ها بودند و گروهی از آنها در زمانی کوتاه صاحب ثروت هایی عجیب شدند. شخصی که شغل سابقش خرازی بود پس از چندهفته یک میلیونر واقعی شد. یک خدمتکار ساده در عرض هشت روز ده میلیون به چنگ آورد و شخصی که پیش از این مغازه عطاری داشت صاحب یکصدوده میلیون لیره شد. فرانسوی ها این ثروت های بادآورده را مدیون نمایندگان خود در مستعمرات بودند.(سرگذشت استعمار ج2 ص65)قسمت نوزدهم:شما باید توتون بکارید همین!(منشاء جنگ استقلال آمریکا)جمعیت مهاجران انگلیسی زبان روز به روز در آمریکا بیشتر می شد و اکنون نیازهای جدیدی را احساس می کردند. هنگامی که نماینده ای از طرف دولت انگلیس راهی آمریکا شد ، یکی از مهاجران که در قاره نو کشاورزی می کرد از او خواست که در ویرجنییا دانشگاهی تأسیس شود چون در اینجا هم افراد باهوش و مستعد بسیارند.نماینده دولت از درخواست این مرد به شدت خشمگین شد و فریاد کشید:«افراد باهوش؟ در بین شما؟ این خیلی مسخره است. شما فقط باید توتون بکارید و پس!» دولت انگلیس مهاجران را برای برداشت هرچه بیشتر از منابع آمریکا به این کشور اعزام کرده بود و اجازه نمی داد آنها فعالیت دیگری جزکار مداوم، کشاورزی و استخراج معادن داشته باشند. هرکوچ نشین را حاکمی که شخص پادشاه انگلیس او را معین کرده بود اداره میکرد.کوچ نشینها محصولات خود مانند توتون، شکر ، چوب و قطران را فقط باید به انگلستان صادر میکردند. قیمت این محصولات را هم دولت انگلیس معین می‌کرد. آنها باید کالاهای خود را فقط با کشتیهای انگلیسی حمل میکردند و خریدهایشان را هم فقط باید از بازارهای انگلیس انجام می‌دادند. آنها حق نداشتند هیچ کارخانه ای را در زمین های خود تأسیس کنند؛ مخصوصاً کارخانه هایی شبیه کارخانه های پارچه باقی که در انگلستان وجود داشت. مهاجرنشین‌ها کاملاً به انگلستان وابسته نگه داشته می شدند و کاری جز تولید مواد خام مورد نیاز انگلستان و مصرف محصولات انگلیسی نداشتند. ویرجینیا قدیمیترین و ثروتمندترین مهاجرنشین انگلیسی در آمریکا بود. سالی یک بار ناوگان عظیم انگلستان برای حمل توتون به ویرجینیا اعزام می‌شد، کشتیها در مسیر رودخانه های بزرگ و عمیق حرکت می‌کردند و در کنار مزارع توتون لنگر می‌انداختند. کشتی‌ها حامل هرنوع محصولی بودند که برای زندگی مهاجران لازم بود و خودشان اجازه نداشتند تولید کنند. این رفتارهای انگلستان بالاخره مهاجرنشین های انگلیسی را در آمریکا به تنگ آورد. آن ها با هم متحد شدند و جنگی را برای استقلال از انگلستان آغاز کردند: جنگی که در آن یک متحد پنهانی هم داشتند: فرانسه. کمک فرانسه به مخالفان انگلستان در آمریکا در آغاز پنهانی بود. هنگامی که در سال ۱۷۷۶ میلادی نماینده ای از طرف آمریکایی ها به فرانسه آمد، یکی از شخصیت های دربار فرانسه به او نوشت: ما پنهانی یک میلیون لیور به شما می دهیم و سعی میکنیم به همین اندازه هم از اسپانیایی ها برای شما بگیریم. شما با این مبلغ یک شرکت بازرگانی تأسیس می‌کنید و اسلحه، مهمات و هر چیزی را که در جنگ لازم دارید خریداری می کنید. پس از پیروزی یا پول را برمی‌گردانید و یا اجازه می‌دهید ما از زمین‌هایتان بهره برداری کنیم. کمک های فرانسوی ها به این مقدار محدود نشد. آنها در سالهای بعد مبالغ بسیار بیشتری را به آمریکایی ها پرداخت کردند. سپس افرادی را جهت جنگ در کنار آمریکایی ها به آن سرزمین اعزام کردند. فرانسوی ها حتی پای اسپانیایی ها را هم به این جنگ بازکردند و نیروی دریایی دو کشور در مقابل نیروی دریایی انگلستان در سواحل آمریکا صف آرایی کردند. کمک‌های فرانسه به آمریکا برای به زانو درآوردن انگلستان به یک میلیارد لیور رسید و سرانجام آمریکایی ها استقلال خود را از انگلستان به دست آوردند. با قرارداد صلحی که در سال ۱۷۸۳بین انگلستان و آمریکا امضا شد فرانسوی ها احساس کردند انتقام جنگ هفت ساله را گرفته اند. انگلستان آمریکا را از دست داده بود اما هنوز بسیاری از نقاط جهان را در اختیار داشت . همچنین تجارتش را با آمریکایی ها قطع کرد.(سرگذشت استعمار ج2 ص82)قسمت بیستم:لاک پشت پیرتا همین چند سال پیش، سالهای دهه ۱۹۶۰ میلادی، لاک پشت پیری در قصر باکینگهام زندگی میکرد که ملکه انگلستان، الیزابت دوم ، علاقه بسیاری به او داشت. ملکه هرچند وقت یک بار به دیدن این لاک پشت میرفت و به تماشای حرکت بسیار آهسته او روی چمن قصر مشغول می شد. بیش از صدوهشتاد سال از عمر این لاک پشت می‌گذشت و زمانی به کاپیتان جیمز کوک ، کاشف انگلیسی تعلق داشت. جیمز کوک پسر یک دهقان فقیر انگلیسی بود که همیشه با هیجان داستان هایی را که از ماجراجویان و کاشفان انگلیسی در فتح سرزمین های جدید نقل میشد دنبال می کرد. او در دوازده سالگی شاگرد یک دکان خرازی شد اما همیشه به سفرو دریانوردی فکر می کرد. تا آنکه چند سال بعد وارد نیروی دریایی انگلیس شد. کوک در سال ۱۷۶۸ میلادی با گروهی از دریانوردان انگلیسی عازم درباهای جنوب شد. زلاندنو را کشف کرد و بعد به طرف استرالیا به راه افتاد. استرالیا پیش از این به دست هلندی ها کشف شده بود ؛ اما کوک سواحل شرقی این سرزمین وسیع را برای انگلستان فتح و تصرف کرد. جیمز کوک در یکی از سفرهایش لاک پشت کوچکی را از ساحل گرفت و با خود به کشتی برد. این لاک پشت در تمام سفرهایی که کوک پس از این انجام داد با او بود. کوک جزایر هاوایی را هم کشف کرد و در یکی از این جزایر به دست بومیان کشته شد. ملوانان کوک ، لاک پشت او را برای ملکه انگلستان بردند. این لاک پشت در قصر باکینگهام ماندگار شد و پادشاهان و ملکه های بعدی انگلستان مراقبت از او را به تماشای این لاک پشت برای ملکه ها و پادشاهان انگلستان یادآور آخرین اکتشافات دریایی، به زانو درآوردن حریفان و چیرگی بر اقیانوس ها بود . انگلستان در پایان قرن هجدهم با عهده گرفتند با پیروزی بر فرانسه و شکست اسپانیا در نخستین دور رقابت های استعمار، حریفان را به عقب رانده بود. اما آنها همچنان در اندیشه پیشروی در هند و تسخیر سرزمین هایی بسیار وسیع و دست نخورده در آفریقا بودند؛اندیشه ای که ذهن رقیبان اروپایی آن ها را نیز مشغول کرده بود و دوران جدیدی را در تاریخ استعمار آغاز می کرد.(سرگذشت استعمار پایان جلد دوم)</description>
                <category>Ashin</category>
                <author>Ashin</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 17:50:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گزیده‌ای از سرگذشت استعمار-جلد اول</title>
                <link>https://virgool.io/@erodito/%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D9%84%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84-ahw4oi2h1nta</link>
                <description>این متن را در اصل 3 سال قبل در ویرگول خودم منتشر کردم.https://vrgl.ir/7Tzsnداشتم به متن‌هایی که نوشته بودم نگاهی می‌انداختم که یاد این متن افتادم و بعد با توجه به شرایطی که الان توی اون هستیم به نظرم متن بسیار خوبی‌ست که بازم باید بازنشر شود و کتابی‌ست که هرکسی باید آن را بخواند.آقای میرکیایی کار بزرگی انجام دادند و یک روایت جذاب و خوب از اینکه استعمار اروپاییان از کجا شروع شد و چه وقایعی رخ داد را به مخاطب عرضه میکند. استعمار و یا امپراتوری از اواخر دوران باستان در دنیا ایجاد شد. از زمانی که اسب و آهن باعث شد که افرادی بتوانند لشکرهای بزرگ با سلاح‌های آهنین بوجود آورند و قلمروهای بسیار وسیعی را فتح کنند. اولین کسانی که به این کار مبادرت کردند حِتی‌های آسیای صغیر بودند که تلاش کردند امپراتوری تاسیس کنند با این‌حال توسط فراعنه قدرتمند سلسله 18 و 19 از تحوت‌موس دوم تا هُرِم‌هوپ و رَع‌موسِس(رامسس-پسرِ رَع) کبیر عقب رانده شدند. آشوریان و سلسله چین اولین تلاش برای تشکیل امپراتوری را انجام دادند. آشوریان که یهودیان در کتب تواریخ ایام خود از قساوت دهشتناک آن‌ها و نفیر تیرهایشان و صدای رُعب‌آور اسب‌هایشان که ترس به دل همه می‌انداخت می‌گویند و یورش آن‌ها و بعد کلدانیان را نشانه خشم خدا بر قوم یهود میدانستند. امپراتوری‌ها پدر استعمار هستند. برای همین به کشورهای استعمارگر امپریالیست گفته می‌شود چون در اصل به دنبال ایجاد امپراتوری‌ها هستند. امپراتوری کلمه‌ای لاتین‌ست که از امپریوم میاید یعنی قدرت محض منظور اشاره به نظمی‌ست که رومیان برروی جهان زیرسلطه خود داشتند یعنی رومیان با زور و قدرت محض و قساوت بر اروپا و شمال آفریقا و سوریه حکومت می‌کردند و کلمه امپراتوری اشاره به همین نظم داشت. همین کلمه را مورخین برای موارد مشابه دیگر مثل روم استفاده کردند مثل آشوریان و کلدانیان و پارس‌ها(هخامنشیان و ساسانیان) و .... چون دقیقا به همان صورت آن قلمروهای وسیع را اداره میکردند از راه غارت و کشتار و وحشت بر نواحی بزرگی از دنیا حکومت می‌کردند چه رومیان چه پارس‌ها چه چینی‌ها و بعدها اقوام تُرک و هون‌ها و مغولان. مغولان شاید مهم‌ترین و قوی‌ترین امپراتوری تاریخ باشند البته اگر امپراتوری استعماری انگلیس را فاکتور بگیریم که بزرگترین امپراتوری تاریخ بود. خلاصه که استعمار چیز جدیدی نیست و نزدیک 3000 سال‌ست که روی زمین ما این پدیده را داریم. استعمار یعنی آباد کردن که اشاره دارد به توجیه امپراتوری‌ها بر سلطه بر اقوام مختلف. تو زبان‌های اروپایی ما کلونیزاسیون داریم یعنی کلونی‌سازی(همانندسازی؟-یعنی توسعه خودمان در جاهای دیگر) که خب امروزه آمریکا همین‌ست مهم‌ترین کلونی‌ست که وجود دارد که در اصل چیزی نیست جز توسعه‌ی اروپا در غرب. چه آمریکا و کانادا که توسعه انگلیس و فرانسه در آنجاست و چه آمریکای لاتین که چیزی نیست جز توسعه اسپانیا و پرتغال(برزیل) در آن‌جا..با این‌حال اما استعمار اروپاییان فرق بسیار اساسی با بقیه داشت و دارد. امپراتوری‌های قدیم در اوج آنها مغولان بر بخشی از زمین حکومت می‌کردند و با بقیه دنیا کاری نداشتن ولی استعمارگران اروپایی کل دنیا را برای خود میخواستند و می‌خواهند و این فرق اساسی امپراتوری‌های قدیم با استعمارست.مقدمه جلد اولکشورای استعمارگر در اصل پرتغال و اسپانیا بودن و انگلستان و فرانسه و هلند بعداً بهشون اضافه شدن که در اصل به دنبال آن‌ها رفتن و جای آنها را گرفتن و جهان تا حدودِ 500 سالِ قبل خیلی کوچک‌تر از آنچیزی بوده که الان ما ازش تصور داریم که البته منظورمون هم کره زمین هست و نه کیهان. و فقط یک قاره آسیایی بود و اروپا و بخش هایی از آفریقا که شمالِ آفریقا و در نهایت مرکزِ آفریقا و غربِ آفریقا و نه هنوز قاره آمریکایی کشف شده بود و نه اقیانوسیه‌‍ای و حتی بخش هایِ بزرگی از آفریقا هم کشف نشده بود و قسمت هایِ شمالی آن فقط شناخته شده بود و حالا همین آسیا و اروپایی که شناخته شده بودن همین ها با هم رقابت داشتن مثلاً جنگ های 700 ساله بین پارس‌ها و رومی‌ها و جنگ هایِ پارس‌ها و یونان و مقدونیه و جنگ های صلیبی که بین آسیا و اروپا بود که همه اینها دعواها رو نشون میداد اما وقتی که جنگ تموم میشد یه چیزِ دیگه ای رونق میگرفت که اون هم تجارت بود و اروپاییها عُرضه تولیدِ پارچه هایِ ابریشمی و پنبه ای و قالی و معادنِ جواهر و فلزات ارزشمند رو هم نداشتن و اگر هم داشتن آنچنان نبوده و اروپاییا اصلاً ثروتی نداشتن و هرچه داشتن از چپاولِ کشورهایِ شرقی‌‍ست(هنوز هم همین‌طورست) و باید اینها رو از شرق وارد میکردند و شرق مهدِ هُنَرِ و این جا در این بین ابریشم از همه چیز مهمتر بود و گران بود و ابریشم هنوز هم گران است اما نیازهایِ اروپایی‌ها فقط به ابریشم محدود نمیشد و آنها عاشقِ ادویه هم بودن که علاوه برخوش طعم کردنِ غذا برایِ نگهداریِ غذا ازش استفاده میشد چون اون موقع یخچال و فریزر نبود و برایِ همین آنها از ادویه برایِ نگهداریِ غذاها استفاده میکردن. پس ابریشم و ادویه مهم بود و کم بودنِ ادویه تو اروپا،ادویه رو به ماده ی مخصوصِ اشراف تبدیل کرده بود و قیمتِ آن هم روز به روز بیشتر میشد و پس باید راه هایِ تجاری میباید ایجاد میشد که اروپاییان میامدند و میرفتن و برایِ این کار هم دوتا راهِ معروف هم ایجاد شد 1-راهِ ابریشم 2-راهِ ادویه که راهِ ادویه راهِ دریایی بود که از هند و چین آغاز میشد و با گذشتن از سیلان به اقیانوسِ هند میرسید و سپس در دو مسیر به حرکتش ادامه میداد: 1-خلیج فارس تا از بندرهایِ ایران کاروان هایِ ادویه به سویِ سوریه و بنادرِ مدیترانه بروند 2- با دور زدنِ شبه جزیره عربستان به دریایِ سرخ و از آنجا به مصر میرسید و از آن طرف از دریایِ مدیترانه برود به سویِ اروپا. اما راهِ ابریشم از چین و آسیایِ میانه به ایران میرسید و از ایران هم با گذشتن از شهرهایِ بصره و حلب و از سوریه امروزی به دریایِ مدیترانه میرسید و از آنجا میرفت به اروپا. اما دورانِ آرامشِ تجار به پایان میرسد چون که قبایلِ تُرکِ آسیای صغیر باهم متحد میشوند و حکومتِ عثمانی رو تشکیل میدهند که ربطی هم به عثمان خلیفه سومِ راشدین نداره و تونستن که قسطنطنیه رو فتح کنن(شهرِ کنستانتین). ما دو روم داشتیم یکی رومِ غربی و یکی رومِ شرقی یا بیزانس که البته بهش میگفتن روم که پایتختش قسطنطنیه بود و عثمانی توانست در 1453 با فرماندهی سلطانِ غازی(جنگجو) محمدِ فاتح قسطنطنیه رو فتح بکند ولی با این حال بازم میخواستن که در اروپا پیشروی بکنن و عثمانیها آن اوایل همیشه مویِ دماغِ اروپایی ها بودن و هرچند که در جنگِ جهانی اول اروپاییا بالاخره عثمانی رو شکست دادن و آن رو به کشورهایِ دیگه تجزیه کردن مثلِ عراق و سوریه و لبنان و فلسطین و اردن و کویت چون که تجزیه کردنِ یک کشور بهترین راه برایِ کم کردن قدرتش است. و خلاصه که آن اوایل بسیار درگیری داشتن و این درگیریها باعث شد که اروپاییان از راه ادویه و راهِ ابریشم محروم بشوند. و حالا ادویه و ابریشم گران شد و حالا باید اروپاییان راه هایِ جدیدی به سویِ هند و چین پیدا میکردن که از آن طریق ادویه و ابریشم رو تهیه کنن و فقط هم بحثِ ادویه و ابریشم هم نبود و کشورهایِ اروپایی بالاخره با خودشون درگیریها و کشمکش داشتن و برایِ تامین هزینه جنگ ها به پول نیاز داشتن و اونها حتی در کشورِ خودشون دولت هاشون با زمین داران کشورهایِ خودشون هم رقابت میکردن و اونها فکر میکردن که در کشورهایِ شرقی یه شهری وجود داره به نامِ «اِل دورادو» که در آن کوه هایی از طلا وجود داره و حتی سنگفرشِ جاده ها هم از طلا است و بعد سفرنامه معروفِ مارکوپولو هم غربیها رو به شرقی ها و ثروتهایِ آن علاقه مند کرد و اکثرِ این جهانگردا و سیاحان جاسوس بودن. خلاصه که دریانوردایِ اروپایی آمدن به سمتِ اقیانوس که خودشونو هرجوری شده به چین و ژاپن و هند برسانند ولی در طیِ این سفرها اکتشافاتی کردن و به جاهایِ جدیدی رسیدن و پرتغال یکی از اولین کشورهایی بود که به فکر یافتن راه هایِ دریایی به سمتِ شرق افتاد که حالا که عثمانی راه رو میبنده ما از راهِ دیگه ای بریم و این کشورِ کوچک اروپایی که در سواحلِ اقیانوس اطلس بود همیشه مجبور بود که برایِ ارتباط با کشورهای دیگه از راهِ دریایی استفاده بکند و هنگامی که رسیدن به شرق از راه هایِ تازه ذهنِ اروپاییها رو مشغول کرده بود، پرتغالیها در این راه پیش قدم شدند. شاهزاده پرتغالی به نام هنری که فرزند ژانِ دوم پادشاهِ پرتغال بود, رهبریِ کشتی های اکتشافی رو برعهده گرفت و دستور داده بود که رصدخانه های بزرگی بسازند و نقشه هایِ جغرافیایی قدیمی هرچه که وجود داره که براساسِ سفرهایِ زمینی خودشون داشتن نقشه هایی میکشیدن را جمع میکردن. هنری فکر میکرد که اگر آفریقا رو دور بزنه میتواند که به شرق دست پیدا بکنه و آفریقا قاره بزرگی بود که فقط شمالِ آن شناخته شده بود و اینها فکر نمیکردن که قاره آفریقا انقدر عریض و طویل است و فکر میکردن یه فاصله کوتاهی رو برن آفریقا تمام میشود و به آسیا میرسند و فکر میکردن جنوبی ترین کشورِ قاره آفریقا کشورِ گینه است و اگر از آنجا کمی حرکت کنن میتوانند راهِ خود را به سمتِ چین و هند باز کنند. هنری و برخی دوستانش برایِ یافتنِ مسیر جدید برایِ دور زدنِ آفریقا واردِ اقیانوسِ اطلس شدند و از آن طرف چون که اطلاعاتِ کافی هم نداشتن و از دریاهای ناشناخته ای که تاحالا پا در آن نگذاشته بودن میترسیدن، همیشه سعی میکردن حرکتی ساحلی داشته باشند و در آغاز فقط سواحلِ غربیِ آفریقا کشف شد و دریانوردهایِ پرتغالی با کشفِ این سواحل، هرجا میرفتن که ساحلِ جدیدی کشف میکردن؛پرچمِ پرتغال رو هم آنجا میکوبیدن که اینجا برایِ پرتغال است و بومیهایِ آفریقایی معترض بودن به این اوضاع که با توپ و تفنگ جوابشونو میدادن و پرتغالی ها هر یک از نقاطِ سواحلِ آفریقا رو به اسمِ یه کالایی که از آنجا بدست میاوردن نامگذاری میکردن و مثلاً در ساحلِ عاج فیل شکار میکردن و عاجِ فراوانی بدست اوردن و این شد ساحلِ عاجی و گینه به ساحلِ غله مشهور شد چون فلفلِ آن به غله بهشت معروف بود و ساحلِ برده یا ساحلِ طلا هم نام سرزمین هایِ دیگه ای بود که توسطِ پرتغالی ها کشف شدقسمتِ اول-«دام»واسکو دوگاما به ساحل شرقی آفریقا رسید. او هنوز نتوانسته بود راه هند را پیدا کند. تجارت شرق آفریقا در انحصار بازرگانان ایرانی و عرب بود و آن ها اسرار خود را برای غربی های تازه از راه رسیده که می توانستند به رقیبانی سرسخت تبدیل شوند فاش نمی کردند. گاما تصمیم گرفت دامی برای بعضی ار این بازرگانان پهن کند. آنها را به بهانه گفت و گوی تجاری به کشتی خود دعوت می کرد و در مهمانی هایی که ترتیب می داد انواع شراب ها را در برابر آن ها قرار می داد تا بتواند اسرار مسیر هندوستان را در مستی از زیر زبان آن ها بیرون بکشد. همه تاجرانی که به عرشه کشتی گاما می آمدند مسلمان بودند. آنها در میهمانی گاما شرکت می کردند اما به غذاها و مشروبات او لب نمی زدند. گاما خشمگین از ناکامی خود دنبال دریانوردی می‌گشت که در میان مسلمانان به سهل انگاری و پای بند نبودن شریعت اسلام مشهور باشد و سرانجام این فرد را پیدا کرد. شهاب الدین احمد بن ماجد. احمد بن ماجد از پُرآوازه ترین دریانوردان عرب درآن روزگار بود. او هنگامی که در مجلس واسکودوگاما حاضر شد. با دیدن شراب های رنگین اروپایی، خودداری اش را از دست داد و در میان فریادهای پراز شادی و سرمستی ملوان های پرتغالی باده‌گُساری کرد. هنگامی که هوشیاری اش را کاملاً از کف داد گاما او را در آغوش کشید و رازهای دریانوردان مسلمان برای رسیدن به هندوستان را از او پرسید. احمد بن ماجد مست و سرخوش در حالی که روی عرشه کشتی ایستاده بود و هر لحظه با دستانش به سمتی اشاره می کرد تمام جزئیات راه هند را بر زبان آورد و منشی واسکو دوگاما با هیجان و شتاب تک تک کلمات او را روی کاغذ نوشت و در نتیجه پرتغالی ها با اطلاعاتی که از احمدبن ماجد دریافت کردند توانستند به هندوستان برسند و بدین ترتیب بدمستی یک دریانورد لاابالی آغاز استعمار هند را رقم زد.(سرگذشت استعمار جلد اول، صفحه 23)قسمت دوم:«آتش در کشتی»دو سال بعـد، واسکو دوگاما دوباره راهی هنـد شـد. گاما هنگامی که به کالیکوت نزدیک می شد ، با یک کشتی پر از حاجیان مسلمان که از مکـه بـه هنـد برمی گشتند ، رودررو شد . کشتی حامـل3800 مسـافـر مـرد و زن و بچه بود. گاما دستور داد کشتی را در وسط دریا متوقف کنند و از مسافران دوازده هزار دوکا (واحـد پـول پرتغال) بـاج بگیرند. پرتغالی ها سپس کالاهایی را که حدود ده هزار دوکا ارزش داشت از مسلمانان گرفتند و بعد همه آنها را با کشتی شـان آتش زدند. گاما با این اقدام پیغامی ترسناک برای شاهزاده کالیکوت فرستاد تا در مذاکرات بعدی موفق تر باشد. هنگامی که گاما به کالیکوت رسید، شاهزاده گروهی را برای مذاکره با او اعزام کرد. گاما پاسخ داد که قبل از هر اقدامی باید مسلمانان از شهر خارج شوند. او هنوز خاطره تجار عرب را که مردم را به نخریدن اجناس پرتغالی ها تشویق می کردند، در ذهن داشت. شاهزاده زیر بار نرفت. گاما هم شهـر را با توپ هـای کشتی هایش زیر آتش گرفت. از سویی ، ورود تمام کشتی های بازرگانی به بندر را ممنوع کرد. گاما سپس راهی کوشن شد. راجه کوشن، که پیش از این در رقابت با شاهزاده کالیکوت همکاری گسترده ای با پرتغالی ها داشت، با ورود آنها دچار وحشت شد. گاما از او خواست به او حق داده شود که هر قدر ادویه که می خواهد، با هر قیمتی که خود تعیین میکند،بخرد؛ همچنین راجه با احداث قلعه پرتغالی ها و نمایندگی تجاری آنها در کوشن موافقت کند! از سوی دیگر، شاهزاده کالیکوت با یک ناوگان قوی راهی کوشن شده بود. راجه کوشن ، که این امتیازهای سنگین را به پرتغالیها داده بود و به دوستی آنها می نازید ، از آنها تقاضای کمک کرد ؛ اما واسکودوگاما عقب نشینی را عاقلانه تر تشخیص داد و راجه کوشن را به حال خودش واگذاشت و با محموله گران بهایی از ادویه به سوی پرتغال بازگشت.(سرگذشت استعمار جلد اول، صفحه 33)قسمت سوم-&quot;مردم مهربان مقاومت نمی کنند&quot;بعد از اینکه پرتغالی ها با واسکودوگاما به هند راه یافتند بعد از پرتغالی ها، اسپانیایی ها هم خواستند به این ماجراجویی ملحق شوند که مردی ایتالیایی به نام کریستف کلمب این کار را انجام داد که بار اول موفق نشد اما کلمب دوباره به سمت غرب به راه افتاد. او باید به هندوستان می رسید و این جزایر فقط ایستگاه هایی بین راهی بودند. آن طور که کلمب در خاطرات مارکوپولو خوانده بود ، از هند می توانست به ژاپن برسد و جزیره ثروتمنـد جیپانگو را فتح کند.(جیپانگو نامی بود که مغولهای یوآن به ژاپن دادند و مارکوپولو از آن به این شکل یاد کرده است). کشتی های او تقریبا روزی دویست کیلومتر را در دریا طی می کردند. اکنون بار دیگرترس در چهره ملوانان پیدا شد هیچ خبری خشکی نبود. سرانجام،گروهی از آنان سر به شورش برداشت « ما باید به اسپانیا بازگردیم.». کلمب به ملوانانش قول داد که اگر تا سه روز دیگر به ساحلی نرسند ، مسیر بازگشت را پیش می گیرد اما دو روز بعد، چیزهایی روی آب پدیدار شد. شاخه ای سبز با گل سرخی کوچک و یک تخته چوبی ساخته و پرداخته شده. این یعنی انسان هایی در همین نزدیکی بودند. سرانجام در نخستین دقایق طلوع خورشید، فریاد دیده بان کشتی بلند شد : « خشکی..... خشکی .....»..او ساحل ریگزار درخشانی را از دور دیده بود. کلمب در ساحل زانو زد و در حالی که اشک می ریخت زمین را بوسید. او تصور می کرد به هند رسیده است و این ساحل را «سان سالوادور»(=منجی مقدس-منظور حضرت مسیح(ع) است) نامید. جایی که امروز جز جزایر باهاما در شرق دریای کارئیب‌ست. کلمب منشی خود و همچنین بازرس دربار را صدا زد و در برابر آن ها خود را از طرف پادشاهان کاتولیک اسپانیا مالک این سرزمین خواند. آن ها نیز او را نایب السلطنه و نماینده دربار در هندوستان خواندند. بومی ها از مراســــم و فـریادهای این سه نفر چیری نمی فهمیدند. چشمان آن ها دنبال مهره‌های شیشه ای و کلاه بره های سرخی بود که کلمب در میانشان تقسیم کرده بود. پس از آن، شیره قند در میان بومی ها تقسیم شد. آن ها با لذتي فوق العاده از شیره قند می خوردند؛ چون هنوز با گیاه نی شکر که سالها بعد فاتحان به این سرزمین آوردند، آشنا نشده بودند. کلمب در یادداشت‌هایش نوشته است:«با توجه به ملایمت و مهربانی ساکنان این جزایر ، به آسانی می توان آنها را تصرف کرد.»(سرگذشت استعمار جلد اول، صفحه 51)قسمت چهارم: &quot;سگ&quot;پرتغالی ها و بعد اسپانیایی ها به دنبال رسیدن به کشورهای دیگر از چه ترفندهایی استفاده کردند از جمله شراب که برای آنها خیلی کارگشا بود و این که به گفته کریستف کلمب : مردمان سرزمین های دیگر آن قدر آرام و مهربان هستند که به راحتی می توان انها را تصرف کرد اما یه جاهایی هم مردم مقاومت می کردند. کلمب در بیشتر مناطق با رفتار ملایم بومی ها روبه رو می شد. تنها در بعضی سواحل بود که بومی ها با تردید به ایـن مـردان سفید نگاه می کردند. در یکی از این سفرها ، قایق سرخپوست ها با قایـق مـردان کلمب رودررو شد و سرخپوست ها با تیر و کمان به یاران کلمب حمله کردند. سفیدها سلاح اتشین در اختیار داشتند و خیلی زود توانستند سرخپوست ها را از بین ببرند. تنها یک نفر از آن ها زنده ماند که روده هایش از شکمش بیرون ریخته بود اسپانیایی ها چون می دانستند کاری از این مرد بر نمی آید ، او را درون آب انداختنـد تـا غرق شـود ؛ اما او در حالی که با یک دست شکم خود را گرفته بود ، به طرف ساحل شنا کرد. مردان کلمب با دیدن این صحنه شگفت زده شدند و نگران از اینکه او به ساحل برسد و تمام افراد قبیله اش را برای انتقام بسیج کند. دوباره او را گرفتند، محکم بستند و به آب انداختند. اما مرد بومی بار دیگر خود را رها کرد و با شنا به طرف ساحل ادامه داد. اکنون آن ها مجبور بودند مرد را چنان گلوله باران کنند که در خـون خـود غـرق شـود و پایش به ساحل نرسد. تا آن روز ، پای سگ به قاره آمریکا نرسیده بود. استفاده از این حیوان هم سلاح مؤثری برای سرکوب بومی ها بود. ملوانان سگ های بزرگ و قوی هیکل اسپانیایی را به طرف بومی ها که تا آن هنگام چنین حیوانی را ندیده بودند رها می کردند. سگ های تحریک شده، سرخپوست ها را پاره پاره می کردند و وحشتی عظیم در دل افراد بومی پدید می آوردند. اسپانیایی ها با مشاهده ترس سرخپوست ها از این حیوان، در تمام مناطق به استفاده از سگان شکاری روی آوردند. به گونه ای که در جریان کشف سرزمینهای جدید ، هزاران بومی ، در حالی که دندان هایی تیز گلوی آن ها را دریده بود ، از پای درآمدند.(سرگذشت استعمار جلد اول، صفحه 51)قسمت پنجم: پاپ زمین را تقسیم می‌کندپرتغال و اسپانیا دو کشوری بودند که تمام تلاش خود را معطوف کشورگشایی کردند و این رقابت برای این دو کشور اختلافاتی را ایجاد می کرد. پرتغالی ها در اکتشاف سرزمین های جدید پیش قدم شده بودند و اسپانیایی ها هم با دیدن پیروزی های آنها در هند و سواحل شرقی آفریقا، فـوری دست به کار شده و کلمب را به اقیانوس اطلس فرستاده بودند. حالا هر دو کشور کشتی هایی را روی آب داشتند و هر لحظه ممكـن بود بر سر جزیره یا قاره جدیدی به جان هم بیفتند. وقتی کریستف کلمب قاره جدید را کشف کرد. پادشاه اسپانیا از پاپ الکساندر ششم خواست تصرف این سرزمین ها توسط اسپانیا را تأیید کند. پاپ هم مالکیت پادشاه اسپانیا بر قاره جدید را تأیید کرد. پادشاه پرتغال با دیدن اعلامیه پاپ به جنب و جوش افتاد و از او خواست حمایتش را از پرتغال نیز اعلام کند و تعلق بسیاری از مناطق آفریقا و جزایر اقیانوس اطلس به پرتغال را به رسمیت بشناسد. پاپ که می دانست ماجرا به همین جا ختم نمی شود و این دو قدرت دریایی مدتی بعد پشتیبانی او را برای تصرف و تسلط بر یک سرزمین مشخص خواهند خواست، تصمیم گرفت تکلیف هر دو را برای همیشه و به شکلی واضح روشن کند. راه حل نهایی پاپ این بود ؛ روی نقشه، نقطه ای در صد فرسنگی غرب جزایرآزور، که در اقیانوس اطلس قرار داشت و پیش از این توسط پرتغال کشف شده بود، مشخص شود. سپس یک خط فرضی از شمال به جنوب رسم شود که از این نقطه بگذرد. بنا به اعلام پاپ، تمام سرزمین هایی که در شرق این خط قرار می گرفتند، در محدوده فعالیت اکتشافی پرتغال و تمام مناطق کشف شده در غرب این خط به اسپانیا متعلق بودند. این را پیمان تُردُسییاس خواندند. ظاهراً اختلافات دو کشور کاتولیک این طور حل میشد. بعدها خواهیم دید که تصمیم پاپ چه قدر در حل اختلاف های احتمالی مؤثر بوده است.(سرگذشت استعمار جلد اول ص71)قسمت ششم:جایی که همه ما مست و سرخوشیماسپانیایی ها در آغاز تلاش کردنـد بـا ملایمت و مهربانی با سرخپوست ها رودررو شوند. شیره قند از خوراکی های دلپذیری بود که سرخپوست ها پیش از آن مـزه آن را نچشیده بودند و ظرف های آن را با اشتیاق و اشتهای فراوان از دست اسپانیایی ها می گرفتند؛ اما جذاب ترین سوغات سفیدها برای سرخپوستها «شراب» بود. بومی ها که تا پیش از ورود سفیدپوستان با مشروباتالکلی آشنا نبودند، با نوشیدن اندکی از آن به سرعت مست و سرخوش می شدند و برای نوشیدن اندکی بیشتراز آن دنبال سفیدها به راه می افتادند. اعتـیـاد ســـرخپوست ها به الکل باعث شکستن مقاومتشان در برابر سفیدها می شد و بعضی از قبایل آنها آن قدر در نوشیدن این «آب عجیب» افراط کردند که رو به از هم پاشیدگی و انقراض گذاشتند. ورود سفیدها به بعضی مناطق ، در حالی که شیشه های شراب را برای توزیع در میان سرخپوست ها در دست داشتند ، باعث نامگذاری خـاص این نواحی شـد. «مان هاتان»، منطقه ای که امروز بخشی از شهر نیویورک است چنین معنی می دهد:«جایی که همه ما مست و سرخوشیم». سفیدها(لقبی که سرخپوستها به کاشفانِ اروپایی دادن) می توانستند معامله های پرسودی با سرخها بکنند. آنها گاهی در برابر یک شیشه مشروب، یک گاری پر از پوست از سرخپوست ها می گرفتند. اسپانیایی ها روبه رو شدن با بومی ها در آن روزها را اینگونه توصیف کرده اند:«در یک دست انجیل داشتیم و در دست دیگر یک بطری شراب ؛ تفنگی را هم به پشت انداخته بودیم.»(سرگذشت استعمار جلد اول ص128)قسمت هفتم:جنون طلاجنون طلا که بسیاری از اسپانیایی ها را مبتلا کرده بود، باعث می شد نه تنها سرخپوستان را غارت کنند،بلکه قبرهای مردگان آن ها را بشکافند تا اشیای گران قیمتی را که همراه آن هـا دفـن شـده بـود پیدا کنند. ستایش مردگان از آیین هایی بود که در میان بسیاری از سرخپوست ها رایج بود؛ اما آنها که در آغاز سفیدها را به نام «پسران آسمان» و «نجات بخش هایی که از قعر اقیانوس برای رهایی آن ها آمده بودند» می شناختند، اکنون با شگفتی دیده بودند که آنها به مردگان هم رحم نمی کنند و به چیزی جز طلا نمی اندیشند. می دیدند که این «رنگ پریده ها» حتی به اجساد مردگان سرخپوست ها برای کاویدن زمین و سینه کوه ها در پی طلا به بردگی کشیده می شدند؛ اما گاه نیز مرگ را به اسارت به دست اسپانیایی ها ترجیح می دادند و دیده می شـد در یک قبیله زنان ، مردان و کودکان به خودکشی جمعی دست می زنند. گاهی نیز مشاهده می شد که یک قبیله سرخپوست پیروزی کوچکی در برابر سفیدها به دست می آورد. در این وضع ، برای انتقام گیری از اسپانیایی ها و طعنه زدن به حـرص و ولع آنها به طلا ، طلای مذاب را به حلق اسیران می ریختند. تب طـلا باعث شد اسپانیایی ها در یک و نیم قرن ۱۸۰,۰۰۰ کیلو طلا را از سرزمین سرخپوستان به اروپا منتقل کنند. پس از آن ، کشف معادن نقره در پرو، آرژانتین و نقاط دیگر موجب شد شانزده میلیون کیلو نقره به اسپانیا ارسال شود. نام هایی که اسپانیایی ها روی مناطق تازه کشف شده می گذاشتند، همچون پرتغالی هایی که پیش از این ساحل عاج و ساحل طلا را یافته بودند، نشان از نیت اصلی آنها در فتح این سرزمین ها داشت که مثلاً آرژانتین یعنی سرزمین نقره و کاستاریکا یعنی ساحل غنی و پورتوریکو ساحل نیرومند. موفقیت های اسپانیا و پرتغال در آن سوی دریاها باعث شد بقیه کشورهای اروپایی هم به فکر یافتن و فتح سرزمین های جدید بیفتند. هلند، فرانسه و انگلستان نیز کشتی های خود را به سوی اقیانوس ها فرستادند. ورود این کشورها فصلی تازه را در تاریخ استعمار آغاز کرد ؛ فصلی که آن را با نام «رقابتهای استعماری» می شناسیم .(سرگذشت استعمار جلد اول ص131(پایان جلد اول))</description>
                <category>Ashin</category>
                <author>Ashin</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 17:10:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مکتب کیوتو(دایره‌المعارف فلسفه استنفورد)</title>
                <link>https://virgool.io/@erodito/%D9%85%DA%A9%D8%AA%D8%A8-%DA%A9%DB%8C%D9%88%D8%AA%D9%88%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%B1%D9%81-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86%D9%81%D9%88%D8%B1%D8%AF-we2mvs7y2aon</link>
                <description>این متن ترجمه‌ای از این مدخل‌ست.https://plato.stanford.edu/entries/kyoto-school/مکتب کیوتو (کیوتو-گاکوها) گروهی از فیلسوفان ژاپنی قرن بیستم است که از سنت‌های فکری و معنوی شرق آسیا، به ویژه سنت‌های بودیسم مهایانه، و همچنین روش‌ها و محتوای فلسفه غرب بهره بردند.پس از یک بخش مقدماتی، این مقاله بر چهار پرسش تمرکز خواهد کرد: مکتب کیوتو چگونه باید تعریف شود؟ منظور از مفهوم فلسفی محوری آن یعنی «نیستی مطلق» چیست و چگونه فیلسوفان مکتب کیوتو این ایده الهام گرفته از شرق را به طرق مختلف در گفتگو و مناظره با اندیشه غربی و با یکدیگر توسعه دادند؟ مبانی نوشته‌های سیاسی آنها و مبنای جنجال پیرامون آنها چیست؟ میراث مکتب کیوتو برای تفکر بین فرهنگی یا «فلسفه جهانی» چیست؟۱. مقدمهبنیانگذار مکتب کیوتو، نیشیدا کیتارو (1870-1945) است. در دوره میجی (1868-1912)، زمانی که ژاپن پس از بیش از دو قرن انزوای ملی، درهای خود را به روی سایر نقاط جهان گشود، نسلی از محققان خود را وقف واردات حوزه‌های پژوهشی دانشگاهی غربی، از جمله «فلسفه» کردند. نیشیدا پس از سال‌ها مطالعه فلسفه غرب و آثار کلاسیک شرقی، در کنار تمرین مداوم ذن بودیسم، اولین متفکر بزرگ مدرن ژاپنی بود که با موفقیت فراتر از یادگیری از غرب، یک سیستم فکری اصیل و همواره تأثیرگذار را بنا نهاد. او این کار را در اولین اثر خود، «جستاری در باب خیر »، که در سال 1911 منتشر شد، آغاز کرد (نیشیدا 1990). نیشیدا بر اساس این اثر، در دانشکده فلسفه دانشگاه کیوتو مشغول به کار شد، جایی که او بی‌وقفه به توسعه اندیشه خود پرداخت و الهام‌بخش نسل‌های بعدی فیلسوفان اصیل، از جمله دو عضو برجسته دیگر مکتب کیوتو: تانابه هاجیمه (۱۸۸۵-۱۹۶۲) و نیشیتانی کیجی (۱۹۰۰-۱۹۹۰) بود.همانطور که از نام این مدرسه پیداست، اعضای بنیانگذار آن با دانشگاه کیوتو، معتبرترین دانشگاه ژاپن پس از دانشگاه توکیو، مرتبط بودند. شاید تصادفی نباشد که این مدرسه در کیوتو، پایتخت باستانی و مرکز فرهنگ سنتی ژاپن، تشکیل شد، نه در توکیو، پایتخت جدید و مرکز نوسازی از طریق غربی‌سازی. در حالی که فیلسوفان مدرسه کیوتو همگی خود را وقف مطالعه فلسفه غرب کردند (در واقع آنها سهم ماندگاری در معرفی فلسفه غرب به ژاپن داشتند)، آنها همچنین یک پای خود را محکم در سنت‌های فکری بومی خود نگه داشتند. یکی از محققان ژاپنی مدرسه کیوتو در این زمینه می‌نویسد: «نکته اصلی مدرسه کیوتو، به عنوان افرادی که با وجود تمام آموخته‌هایشان از غرب، در سنت‌های شرق آموزش دیده‌اند، تلاش برای مواجهه با امکانات نهفته در فرهنگ سنتی با فرهنگ غربی بوده است» (میناموتو ۱۹۹۴، ۲۱۷).با این حال، اگر مکتب کیوتو را صرفاً به عنوان کسی که نقابی عقلانی غربی بر حکمت شهودی شرقی زده است، در نظر بگیریم، گمراه‌کننده خواهد بود. همچنین کاملاً دقیق نخواهد بود که آنها را صرفاً با استفاده از اصطلاحات و شیوه‌های فکری فلسفی غربی برای بیان مدرن اندیشه بودایی شرق آسیا در نظر بگیریم. زیرا نه تنها تأثیر غرب بر اندیشه آنها بیش از حد سطحی است، بلکه فلسفه‌های آنها بسیار اصیل‌تر از آن است که بتوان آنها را مستقیماً با اندیشه آسیایی از پیش موجود برابر دانست. تا جایی که می‌توان آنها را به عنوان متفکران بودایی شرق آسیا یا مهایانه شناسایی کرد، این امر باید به معنای توسعه انتقادی و خلاقانه این سنت‌ها در گفتگوی فلسفی با اندیشه غربی تلقی شود. باید در نظر داشت که تعهد اصلی آنها نه به ابراز وجود فرهنگی یا حتی گفتگو بین ادیان جهان، بلکه به جستجوی فلسفی واقعی برای حقیقت است.مکتب کیوتو، به ویژه در غرب، به خاطر فلسفه‌های دین خود شناخته شده است. در واقع، پذیرش اولیه مکتب کیوتو در آمریکای شمالی در دانشکده‌های مطالعات دینی دانشگاه‌ها صورت گرفت، جایی که فلسفه‌های دین آنها اغلب به عنوان نماینده بودیسم ماهایانا در شرق آسیا، به ویژه مکاتب ذن و شین (سرزمین پاک حقیقی) اخیر، تلقی می‌شدند. اگرچه تبادل نظر در این زمینه‌ها مثمر ثمر بوده است، اما این دیدگاه می‌تواند از دو جنبه گمراه‌کننده باشد. اول از همه، حتی اگر برای اکثر متفکران مکتب کیوتو، فلسفه دین، آرکه و تلوس نهایی اندیشه آنها باشد، به سختی می‌توان آن را تنها دغدغه آنها دانست. آنها به طیف کاملی از مسائل فلسفی می‌پردازند: متافیزیک، هستی‌شناسی، معرفت‌شناسی، منطق، انسان‌شناسی فلسفی، فلسفه تاریخ، فلسفه فرهنگ، فلسفه زبان، اخلاق، نظریه سیاسی، فلسفه هنر و غیره.ثانیاً، حتی وقتی تمرکز آنها بر فلسفه دین است، به این موضوع به شیوه‌ای غیرجزمی و اغلب به طرز شگفت‌آوری غیرفرقه‌ای نزدیک می‌شوند و مثلاً منابع مسیحی را در کنار منابع بودایی به کار می‌گیرند و بازتفسیر می‌کنند. حتی نیشیتانی، که در واقع اندیشه خود را با «دیدگاه ذن» یکی می‌دانست، قاطعانه از عنوان «متکلم طبیعی ذن» خودداری می‌کرد. او ادعا کرد: «اگر بارها فرصتی برای پرداختن به دیدگاه‌های بودیسم، و به ویژه ذن بودیسم، داشته‌ام، دلیل اساسی آن این است که [شکل اصلی واقعیت و چهره اصلی انسان] به نظر من به واضح‌ترین و بی‌چون و چراترین شکل در آنجا ظاهر می‌شود» (NKC X, 288; Nishitani 1982, 261).بنابراین، فلسفه مکتب کیوتو را نه باید به عنوان مجموعه‌ای از اندیشه‌های بودایی که به زور در قالب غربی درآمده و نه به عنوان گفتمانی جهانی (که گمان می‌رود غرب آن را اختراع یا کشف کرده باشد) که در لباس ژاپنی پوشیده شده، درک کرد. بلکه بهتر است آن را به عنوان مجموعه‌ای از مشارکت‌های منحصر به فرد از منظر ژاپن مدرن - یعنی از ژاپنی که به طور قابل توجهی تحت حمایت لایه‌های تاریخی فرهنگ سنتی خود باقی مانده و در عین حال توسط جدیدترین لایه مدرنیزاسیون خود از طریق اقتباس از فرهنگ غربی کاملاً بازسازی شده است - به یک گفتگوی جهانی نوپا از فلسفه بین فرهنگی درک کرد.این مقاله به شرح زیر ادامه خواهد یافت. در بخش بعدی، به مسائل مقدماتی در مورد چگونگی تعریف مکتب کیوتو و اینکه چه کسانی را به عنوان اعضای آن در نظر بگیریم، خواهم پرداخت. نام «مکتب کیوتو» در گذشته، در برخی موارد نسبتاً بی‌قاعده، برای اشاره به طیف وسیعی از متفکران استفاده شده است. بنابراین، لازم است با بحث در مورد این سوال شروع کنیم: دقیقاً چه کسی به چه چیزی تعلق دارد؟ بخش سوم و اصلی این مقاله به آنچه که عموماً به عنوان مفهوم و سهم فلسفی محوری مکتب کیوتو در نظر گرفته می‌شود، یعنی ایده‌های آن در مورد «هیچی مطلق» می‌پردازد. پس از بحث در مورد تقابل ظاهری بین «هستی غربی» و «نیستی شرقی» و پس از بررسی برخی از منابع بودایی و دائوئیستی ایده نیستی مطلق، به بحث در مورد فلسفه‌های توپولوژیکی، دیالکتیکی، پدیدارشناختی و وجودی نیستی مطلق خواهم پرداخت که توسط نیشیدا کیتارو، تانابه هاجیمه، نیشیتانی کیجی و چهره اصلی نسل سوم مکتب کیوتو، اوئدا شیزوترو (۱۹۲۶-۲۰۱۹) توسعه یافته‌اند. بخش چهارم به جنجال سیاسی پیرامون نوشته‌ها و فعالیت‌های مکتب کیوتو در زمان جنگ خواهد پرداخت. اولین موج توجه به مکتب کیوتو در غرب در دهه ۱۹۸۰، تا حد زیادی بحث سیاسی که مدت‌ها این مکتب را در ژاپن احاطه کرده بود، نادیده گرفت. اگرچه این خلأ در پژوهش‌های غربی در دهه ۱۹۹۰، به‌ویژه با انتشار کتاب « بیداری‌های بی‌رحمانه: ذن، مکتب کیوتو و مسئله ملی‌گرایی» (Heisig &amp; Maraldo 1994) برطرف شد، اما ماجراجویی‌ها و بدبیاری‌های سیاسی مکتب کیوتو همچنان موضوعی بسیار بحث‌برانگیز است (به Maraldo 2006 و Goto-Jones 2008 مراجعه کنید). در بخش پایانی این مقاله، به مسئله میراث میان‌فرهنگی مکتب کیوتو به عنوان گروهی از متفکران که بین «شرق و غرب» قرار گرفتند - و حتی فراتر از آن - حرکت کردند، بازخواهم گشت.۲. هویت و عضویت: چه کسی به چه چیزی تعلق دارد؟۲.۱ تاریخچه‌ای از نامگذاری خارجیبحث‌های قابل توجهی پیرامون چگونگی تعریف مکتب کیوتو و اینکه چه کسانی را به عنوان اعضای آن در نظر بگیریم، وجود داشته است. به طور کلی، نیشیدا کیتارو بنیانگذار این مکتب است. (به مدخل نیشیدا کیتارو مراجعه کنید .) با این حال، هرگز قصد او تأسیس یک «مکتب» بر اساس اندیشه‌های خودش نبود؛ در واقع، گزارش شده است که او همیشه تفکر مستقل را در دانشجویانش تشویق می‌کرده است. علاوه بر این، برخلاف آکادمی افلاطون یا مؤسسه تحقیقات اجتماعی مکتب فرانکفورت، متفکران مکتب کیوتو هرگز یک مؤسسه دانشگاهی تأسیس نکردند یا یک سازمان رسمی تشکیل ندادند (حداقل تا زمانی که انجمن فلسفه نیشیدا در سال ۲۰۰۳ تأسیس شد؛ به وب‌سایت ذکر شده در زیر مراجعه کنید). ارتباط آنها در ابتدا صرفاً بر این واقعیت استوار بود که آنها در دانشگاه کیوتو تحصیل و تدریس می‌کردند و تفکر خود را تحت تأثیر نیشیدا و همچنین در گفتگو و مناظره با او و با یکدیگر توسعه می‌دادند. در واقع، نام «مکتب کیوتو» خیلی دیرتر توسط خود «اعضا» مورد استفاده قرار گرفت، حتی اگر اصلاً وجود داشته باشد.نام‌ها نه تنها به ما می‌گویند که چیزی کیست یا چیست؛ بلکه به ما می‌گویند که چیزی کیست یا چیست. تعاریف نه تنها به دنبال آشکار کردن یک جوهر درونی هستند؛ بلکه خطی بین درون و بیرون نیز ترسیم می‌کنند. بنابراین جای تعجب نیست که نام‌ها و تعاریف اغلب ریشه در برچسب‌هایی دارند که از بیرون به آنها اضافه شده است. این برچسب‌ها ممکن است متعاقباً به کلیشه‌ها تبدیل شوند؛ یا برعکس، ممکن است توسط خود گروه به طور مثبت تصاحب و تعریف شوند. هر دوی این فرآیندها را می‌توان در تاریخ «مکتب کیوتو» مشاهده کرد.در واقع، نام «مکتب کیوتو» از بیرون سرچشمه گرفته است؛ یا به عبارت دقیق‌تر، از حاشیه‌های خود مکتب سرچشمه گرفته است. توساکا جون (۱۹۰۰-۱۹۴۵)، شاگرد نیشیدا و تانابه، این اصطلاح را در سال ۱۹۳۲ با اشاره به نیشیدا، تانابه و میکی کیوشی (۱۸۹۷-۱۹۴۵) به عنوان نماینده‌ی نمونه‌ی بارز «فلسفه‌ی بورژوایی در ژاپن» ابداع کرد (به هایسیگ ۲۰۰۱، ۴ مراجعه کنید). اندیشه‌ی در حال توسعه‌ی خود توساکا صراحتاً جهت‌گیری ماتریالیستی و مارکسیستی داشت (به توساکا ۲۰۱۴ مراجعه کنید)، و در مقاله‌اش از این مکتب به عنوان مروج ایده‌آلیسم بورژوایی که شرایط تاریخی مادی و مسائل مربوط به پراکسیس اجتماعی را نادیده می‌گیرد، انتقاد کرد. نقد توساکا بر توسعه بعدی فلسفه‌های مکتب کیوتو تأثیر گذاشت و از قضا، خود توساکا امروزه توسط برخی به همراه میکی، به «جناح چپ» مکتب کیوتو تعلق دارد (به هاتوری ۲۰۰۴ مراجعه کنید).دومین لحظه مهم در نامگذاری (یا «برچسب‌گذاری») مکتب کیوتو، به طور واضح‌تری از بیرون و در بستری سیاسی‌تر رخ داد. همانطور که نیشیتانی سال‌ها بعد به یاد آورد: «نام «مکتب کیوتو» نامی است که روزنامه‌نگاران در ارتباط با بحث‌هایی که من و دوستانم بلافاصله قبل و در طول جنگ داشتیم، استفاده می‌کردند» (NKC XI, 207; see Heisig 2001, 277). نیشیتانی در اینجا به مجموعه‌ای از سمپوزیوم‌ها اشاره می‌کند که به مسئله معنا و جهت جنگ اقیانوس آرام و سمپوزیوم دیگری در مورد مسئله «غلبه بر مدرنیته» می‌پرداختند. این سمپوزیوم‌های بحث‌برانگیز در زیربخش ۴.۳ این مقاله مورد بحث قرار خواهند گرفت. نیشیتانی در نظرات گذشته‌نگر خود که در سال ۱۹۷۷ نوشته شده است، ادامه می‌دهد که تا آن زمان نام «مکتب کیوتو» توسط آمریکایی‌ها و دیگران برای «اشاره به یک مکتب فکری صرف» استفاده می‌شد.از دهه ۱۹۷۰، نام «مکتب کیوتو» به تدریج حلقه فلسفی زیربنایی خود را بازیافت، حلقه‌ای که برای چندین دهه در ژاپن (به‌ویژه خارج از کیوتو) تحت الشعاع مضامین سیاسی آن قرار گرفته بود. این بازیابی ابتدا در غرب اتفاق افتاد، جایی که محققان با استقبال پرشور خود از فلسفه‌های دینی این مکتب، از جنجال‌های سیاسی غافل شدند. در حالی که جنجال‌های سیاسی چند دهه بعد، مانند نوعی نوسان پاندول به سمت انتقاد افراطی، با شدت بیشتری به دانشگاه‌های غربی بازگشت، توجه مثبت اولیه غرب تا آن زمان به بازسازی وجهه مکتب کیوتو در ژاپن کمک کرده بود.فوجیتا ماساکاتسو معتقد است که مسئله تعریف هویت مکتب کیوتو اغلب برای محققان غربی مسئله‌ای مبرم‌تر از خود ژاپنی‌ها بوده است. او گمان می‌کند که دو دلیل برای این امر وجود دارد. یکی این است که مکتب کیوتو هرگز واقعاً هیچ مکتب رقیب قابل توجهی از تفکر اصیل در ژاپن نداشته است که بتواند خود را با آن مقایسه کند و هویت خود را به صراحت در مقابل آن تعریف کند. دلیل دوم این است که، در حالی که غربی‌ها تمایل دارند ویژگی‌های کلی مشترک متفکران این مکتب را، معمولاً در تضاد با ویژگی‌های کلی تفکر غربی، برجسته و بر آن تمرکز کنند، برای محققان ژاپنی مکتب کیوتو، تفاوت‌های بین متفکران مختلف اغلب به مراتب واضح‌تر از اشتراکات مشترک آنها به نظر می‌رسد (فوجیتا ۲۰۰۱، ii).در هر صورت، همانطور که شکل‌گیری ایده‌های مکتب کیوتو بین افق‌های فکری غرب و شرق آسیا رخ داد، مطالعه علمی و تا حدودی، حتی تعریف مکتب کیوتو نیز بین محققان ژاپنی از یک سو و محققان اروپایی و آمریکای شمالی از سوی دیگر صورت گرفته است. از آنجایی که یکی از ویژگی‌های مشترک فیلسوفان مکتب کیوتو تلاش آنها برای قرار دادن ژاپن و اندیشه خود در چارچوب جهان گسترده‌تر است، شایسته است که با مطالعه بین‌المللی فزاینده مکتب کیوتو، اندیشه آنها سرانجام به آنچه که همیشه قصد داشت باشد، یعنی «فلسفه ژاپنی در جهان» تبدیل شود (به هایسیگ ۲۰۰۴؛ فوجیتا و دیویس ۲۰۰۵؛ دیویس و شرودر و ویرت ۲۰۱۱ مراجعه کنید).۲.۲ مسئله تعریفدر آغاز قرن بیست و یکم، دو جلد مهم به زبان ژاپنی با عنوان «مکتب کیوتو» منتشر شد: فلسفه مکتب کیوتو ، ویرایش فوجیتا ماساکاتسو (۲۰۰۱؛ ترجمه انگلیسی فوجیتا ۲۰۱۸)، که شامل گلچینی از متون هشت متفکر مکتب کیوتو به همراه مقاله‌ای درباره هر یک از آنها توسط یک محقق معاصر است؛ و اندیشه مکتب کیوتو ، ویرایش اوهاشی ریوسوکه (۲۰۰۴)، که شامل پنج مقاله است که تاریخچه بحث‌برانگیز نام «مکتب کیوتو» را شرح می‌دهد و همچنین هفت مقاله درباره سهم بالقوه اندیشه آنها در زمینه‌های مختلف فلسفه معاصر. در حالی که این دو کتاب از بسیاری جهات مکمل یکدیگر هستند، با این وجود رویکردهای تا حدودی متفاوتی را برای تعریف این مکتب ارائه می‌دهند.فوجیتا با تعریف کاربردی تاکدا آتسوشی از مکتب کیوتو موافق است: «شبکه فکری که بر نیشیدا و تانابه متمرکز بود و به طور متقابل توسط کسانی شکل گرفته بود که مستقیماً از نظر شخصی و علمی تحت تأثیر آنها قرار گرفته بودند» (فوجیتا ۲۰۰۱، ii و ۲۳۴-۳۵). بر این اساس، کتاب فوجیتا شامل متفکرانی مانند توساکا و میکی و همچنین چهره‌های مورد قبول عام مانند هیساماتسو شینیچی (۱۸۸۹-۱۹۸۰) و نیشیتانی است. همانطور که فوجیتا اشاره می‌کند، تعریف نسبتاً باز مکتب کیوتو به عنوان چنین «شبکه» علمی و بین فردی، این مزیت را دارد که بر دوگانگی جریان نفوذ بین اعضای آن و همچنین این واقعیت که «عضویت» در گروه غیررسمی مانع از مخالفت جدی با اندیشه نیشیدا یا تانابه نمی‌شد، تأکید می‌کند. اگرچه تبادلات انتقادی گاهی منجر به قطع روابط شخصی می‌شد (مثلاً نیشیدا و تانابه به طرز شرم‌آوری صحبت با یکدیگر را متوقف کردند)، اما همیشه اینطور نبود (مثلاً نیشیتانی و توساکا با وجود اختلافات سیاسی و فلسفی، روابط شخصی خوبی داشتند). در هر دو مورد، نقد متقابل از نظر فلسفی جدی گرفته می‌شد و اغلب انگیزه‌ای برای پیشرفت‌های بیشتر در اندیشه هر یک از اعضا فراهم می‌کرد. به این معنا، به گفته فوجیتا، پذیرش نقد متقابل را می‌توان یکی از ویژگی‌های تعیین‌کننده این مکتب دانست.نکته‌ای که توساکا در اوایل مطرح کرد، نکته‌ای که امروزه اغلب تکرار می‌شود، این است که بدون برداشت انتقادی تانابه از اندیشه نیشیدا، هیچ سنتی از مکتب کیوتو وجود نمی‌داشت؛ ما فقط جانشینان «فلسفه نیشیدا» ​​را داشتیم و نه یک مکتب اصیل از متفکران مرتبط اما مستقل. با این حال، این سوال همچنان باقی است که یک متفکر چقدر می‌تواند در رابطه با اندیشه نیشیدا مستقل باشد و همچنان عضوی از این مکتب محسوب شود. زیرا حتی زمانی که چهره‌های بعدی این مکتب به شدت جنبه‌های خاصی از اندیشه نیشیدا را زیر سوال بردند، همزمان تمایل داشتند مفاهیم و مضامین مشترک دیگری را نیز اقتباس و به طور خلاقانه توسعه دهند. در واقع، می‌توان حرکتی از توسعه خودانتقادی را در پیشرفت بی‌وقفه تفکر خود نیشیدا مشاهده کرد. نیشیدا خود را «معدنچی سنگ معدن» می‌دانست که هرگز نتوانست به اندازه کافی در یک مرحله از توسعه بماند تا ایده‌هایی را که کشف کرده بود، اصلاح کند (نیشیدا ۱۹۵۸، vii؛ برای توسعه تفکر نیشیدا، به فوجیتا ۲۰۲۰ و مدخل نیشیدا کیتارو مراجعه کنید).از این رو، مکتب کیوتو، مانند بسیاری از مکاتب فکری پر جنب و جوش دیگر، باید به عنوان مجموعه‌ای از متفکران اصیل در نظر گرفته شود که اگرچه به طور غیرانتقادی به هیچ اصل و عقیده‌ی از پیش تعیین‌شده‌ای پایبند نبودند، اما با این وجود، تعدادی از مضامین مشترک و همچنین مفاهیم و اصطلاحات اساسی را به اشتراک گذاشتند و در مورد آنها بحث کردند. همانطور که خواهیم دید، اساسی‌ترین مفهوم مشترک و مورد اختلاف آنها «نیستی مطلق» است، مفهومی که در واقع، اغلب به عنوان محور موضوعی برای تعریف این مکتب مورد استفاده قرار گرفته است.برخلاف فوجیتا، اوهاشی صراحتاً مناسب بودن تعریف مکتب کیوتو را صرفاً بر اساس شبکه‌ای از روابط شخصی و علمی زیر سوال می‌برد. به گفته اوهاشی، برای اینکه گروهی از متفکران یک «مکتب» فلسفی واقعی تشکیل دهند، «باید مالکیت یا شکل‌گیری مشترک یک اندیشه وجود داشته باشد» (اوهاشی ۲۰۰۴، ۹). از نظر اوهاشی، این اندیشه مشترک مکتب کیوتو، اندیشه نیستی مطلق است و بر این اساس، تعریف زیر را برای این مکتب پیشنهاد می‌کند: «گروهی از فیلسوفان که چندین نسل را در بر می‌گیرند و اندیشه خود را در چندین حوزه فلسفه با ایده «نیستی» به عنوان پایه توسعه داده‌اند» (همان، ۱۰؛ رجوع کنید به اوهاشی ۲۰۰۱، ۱۳). اگرچه او مقاله هاتوری کنجی در مورد «جناح چپ مکتب کیوتو» را به عنوان فصل آغازین کتاب «اندیشه مکتب کیوتو » خود آورده است ، اما پیش از این، اوهاشی صراحتاً میکی را به دلیل گرایش‌های عمدتاً مارکسیستی‌اش از این مکتب کنار گذاشته بود (اوهاشی ۱۹۹۰، ۱۲). با این حال، باید توجه داشت که اگرچه میکی پایبندی دقیقی به مارکسیسم نداشت (به کرلی ۲۰۲۰ و مقدمه کرومل بر میکی ۲۰۲۴ مراجعه کنید)، اما رابطه نزدیکی با نیشیدا داشت و در دهه ۱۹۳۰ چندین گفتگو با او منتشر کرد. میکی نه تنها یکی از دانشجویان سابق بود که نیشیدا را در این دوره به علاقه به مارکسیسم ترغیب کرد، بلکه انسان‌شناسی فلسفی و فلسفه جامعه و تاریخ پخته میکی نیز تحت تأثیر نیشیدا باقی ماند. در واقع، میکی در شاهکار ناتمام خود، منطق تخیل (میکی ۲۰۲۴)، ضمن پرداختن صریح به متون دیویی، هیوم و به ویژه کانت، این ایده الهام گرفته از نیشیدا را مطرح می‌کند که یک «هیچیِ خلاق چیزی است که از امر ذهنی و عینی فراتر می‌رود و آنها را در بر می‌گیرد» (نقل شده در فوجیتا ۲۰۱۱، ۳۱۵).در میان محققان غربی، جان مارالدو به طور کامل به بررسی مسئله هویت و عضویت در مکتب کیوتو پرداخته است. او شش معیار را که محققان برای گنجاندن و حذف متفکران از مکتب کیوتو استفاده کرده‌اند، مشخص می‌کند:(1) ارتباط با نیشیدا؛(2) ارتباط با دانشگاه کیوتو؛(3) موضع‌گیری نسبت به سنت‌های فکری ژاپنی و شرقی؛(4) موضع‌گیری نسبت به مسائل مرتبط با مارکسیسم، دولت-ملت و جنگ اقیانوس آرام(جنگ‌جهانی دوم در ژاپن و اقیانوس آرام)؛(5) موضع‌گیری نسبت به بودیسم و ​​​​نسبت به دین به طور کلی؛ و(6) موضع‌گیری نسبت به مفهوم نیستی مطلق. مارالدو نشان می‌دهد که چگونه هر یک از این معیارها از دهه 1930 به طرق مختلف، آگاهانه یا ناخودآگاه، برای ارتقای اهمیت فلسفی یا بی‌اعتبار کردن ایدئولوژی سیاسی مکتب کیوتو مورد استفاده قرار گرفته‌اند (مارالدو 2005، 33-38).من دو معیار مرتبط و به هم پیوسته دیگر اضافه می‌کنم. یکی از آنها، موضعی اساساً دوپهلو (یعنی نه رد ساده و نه پذیرش ساده) نسبت به فلسفه غرب و غرب به طور کلی است. به عنوان مثال، نیشیدا و دیگران برای توسعه یک منتولوژی شرقی یا «منطق نیستی»، رویکردی انتقادی به هستی‌شناسی غربی اتخاذ می‌کنند و تلاش می‌کنند «منطق اشیا»ی غربی را با «منطق قلب-ذهن» شرقی ترکیب کنند. من در بخش ۳ این مقاله به چنین مسائلی خواهم پرداخت.معیار دیگری که می‌توان برای تعریف این مکتب به کار برد، نگرشی اساساً دوپهلو نسبت به مدرنیته غربی (یا نسبت به مدرنیزاسیون به مثابه غربی‌سازی) است. موضعی انتقادی نسبت به جهانی شدن یکجانبه مدرنیته غربی، موضعی که همزمان تا حدی اجتناب‌ناپذیری آن را می‌پذیرد و از برخی جهات حتی ضرورت آن را تأیید می‌کند، با ایده‌ای که در زمان «غلبه بر مدرنیته» مورد بحث قرار می‌گرفت، بیان شد. به گفته فیلسوفان مکتب کیوتو، این غلبه نه با عقب‌نشینی از مدرنیته غربی (آنطور که برخی از متفکران رمانتیک و محافظه‌کار ادعا می‌کردند)، بلکه با عبور از آن و فراتر رفتن از آن صورت می‌گیرد. علاوه بر این، این عبور و فراتر رفتن صرفاً به معنای پیشروی بیشتر در مسیر پیشرفت خطی نخواهد بود؛ بلکه مستلزم یک پسرفت هرمنوتیکی و همچنین در نهایت یک ()هستی‌شناسی و وجودی، یک «گام به عقب» رادیکال است. از نظر فیلسوفان مکتب کیوتو مانند نیشیتانی، بازیابی انتقادی و خلاقانه سنت‌های شرق آسیا، به ویژه سنت‌های بودیسم مهایانه شرق آسیا، «تعالی» دینی و فلسفی رادیکالی را که برای عبور از محدودیت‌ها و مشکلات مدرنیته غربی و فراتر رفتن از آنها لازم است، ممکن می‌سازد (نگاه کنید به نیشیتانی ۲۰۰۸؛ نیشیتانی ۱۹۹۰، ۱۷۳-۸۱؛ دیویس ۲۰۰۴).این ایده «غلبه بر مدرنیته» هم یکی از جنبه‌های تحریک‌آمیزتر و هم بحث‌برانگیزتر اندیشه آنها بوده است. برای برخی، این ایده نویدبخش ارائه یک دیدگاه مهم آسیای شرقی به مباحث مربوط به پست‌مدرنیسم در فلسفه و پسااستعمارگرایی در مطالعات فرهنگی است. با این حال، از آنجا که ایده‌های مکتب کیوتو در مورد «غلبه بر مدرنیته» در پیوند با نظریه‌های سیاسی زمان جنگ آنها، نظریه‌هایی که معمولاً ملت ژاپن را به عنوان ایفاکننده نقشی کلیدی در حرکت تاریخی از طریق و فراتر از مدرنیته غربی می‌دیدند، توسعه یافت، این ایده همچنین یکی از انتقادپذیرترین جنبه‌های اندیشه آنها نیز بوده است. (در این زمینه شایان ذکر است که بسیاری از طرفداران پسامدرنیسم [غربی] ژاپنی پس از جنگ، از ایجاد ارتباط بین پذیرش خودانتقادی اخیر غربی از مدرنیته/اروپامحوری و نقد قبلی مکتب کیوتو از این موارد، اجتناب کردند. یک استثنای قابل توجه ناکامورا یوجیرو است و پدیدارشناس نئومارکسیست، هیروماتسو واتارو، نیز با احیای علاقه به این جنبه از میراث مکتب کیوتو، دانشگاهیان ژاپنی را شگفت‌زده کرد.) در هر صورت، درست است که حتی پس از آنکه مکتب کیوتو از تدوین ایده غلبه بر مدرنیته در قالب سیاسی دست کشید، عناصری از این ایده در فلسفه‌های پس از جنگ دین و فرهنگ آنها همچنان زنده است. از این رو، می‌توان مسئله‌سازی رادیکال از مدرنیته غربی را جنبه مهمی از هویت آنها به عنوان یک مکتب فکری دانست.یکی دیگر از چهره‌های غربی مهم در طرح مسئله هویت مکتب کیوتو، جیمز هایسیگ است که جانشین جان ون براگت به عنوان رئیس مؤسسه دین و فرهنگ نانزان در ناگویا شد، مؤسسه‌ای که چندین دهه است در مرکز تحقیقات بین‌المللی در مورد مکتب کیوتو قرار دارد. هایسیگ در کتاب خود، فیلسوفان نیستی: مقاله‌ای در مورد مکتب کیوتو ، پیشنهاد می‌کند که ما از تاکوچی یوشینوری (۱۹۱۳-۲۰۰۲) پیروی کنیم و این مکتب را با «مثلث‌بندی» آن حول سه چهره برجسته نیشیدا، تانابه و نیشیتانی تعریف کنیم (هایسیگ ۲۰۰۱، ۳-۷ و ۲۷۵-۷۸).در واقع این سه چهره هستند که هسته اصلی آنچه به عنوان مکتب کیوتو شناخته می‌شود را تشکیل می‌دهند و در این مقاله، بر این اساس، توجه خود را عمدتاً بر آنها و همچنین گاهی اوقات بر اوئدا شیزوترو، چهره برجسته نسل سوم این مکتب، متمرکز خواهم کرد. با این وجود، باید در نظر داشت که این‌ها تنها چهار نفر از گروه بسیار وسیع‌تری از متفکران اصیل هستند که برخی مستقیماً در چارچوب مکتب کیوتو و برخی کم و بیش در حاشیه آن قرار دارند.۲.۳ اعضا و همکارانتز اوهاشی ریوسوکه، که پیش از این در گلچین ادبی برجسته آلمانی او با عنوان «فلسفه کیوتو» (۱۹۹۰، ویرایش اصلاح‌شده ۲۰۱۲؛ همچنین رجوع کنید به اوهاشی و آکیتومی ۲۰۱۸) مطرح شده است، این است که مکتب کیوتو را باید به عنوان گروهی از متفکران درک کرد که در تلاشی کثرت‌گرا اما مشارکتی و پایدار برای تفکر بر اساس ایده «نیستی» یا «نیستی مطلق» مشارکت دارند. این امر اندیشه آنها را از هستی‌شناسی سنتی غربی مبتنی بر مفهوم «هستی» متمایز می‌کند. با در نظر گرفتن این تعریف، اوهاشی اعضای اصلی مکتب کیوتو را بر اساس نسل به شرح زیر فهرست می‌کند: نیشیدا و تانابه نسل اول را تشکیل می‌دهند؛ هیساماتسو، نیشیتانی، کوساکا ماساکی (1900-1969)، شیمومورا توراتارو (1900-1995)، کویاما ایوائو (1905-1993) و سوزوکی شیگه‌تاکا (1907-1988) نسل دوم را تشکیل می‌دهند؛ و تاکه‌اوچی یوشینوری (1913-2002)، تسوجیمورا کوایچی (1922-2010) و اوئدا شیزوترو نسل سوم را تشکیل می‌دهند. او در جای دیگری همچنین اظهار می‌کند که روانشناس کیمورا بین (متولد 1931) را می‌توان بخشی از نسل سوم این مکتب در نظر گرفت، به ویژه اگر معیار تعریف را از روابط بین فردی به تبارشناسی اندیشه تغییر دهیم (اوهاشی 2004، 9).اوئدا فلسفه ذن بدیعی را در رابطه با مایستر اکهارت و نیشیدا توسعه داد. تاکه‌اوچی آثار مهمی در مورد فلسفه دین از دیدگاه بودایی شین نوشت. تسوجی‌مورا، که نزد هایدگر و همچنین نزد هیساماتسو و نیشیتانی تحصیل کرده بود، به طور تحریک‌آمیز و تأثیرگذاری در مورد اندیشه هایدگر از دیدگاه ذن و مکتب کیوتو نوشته است. آبه ماسائو (۱۹۱۵-۲۰۰۶)، دانشجوی سابق هیساماتسو، نماینده مهمی از مکتب کیوتو و از مشارکت‌کنندگان در گفتگوی بین ادیان در آمریکای شمالی بود، اگرچه او در خود ژاپن تا حدودی کمتر شناخته شده است. اگر قرار باشد مکتب کیوتو را به عنوان مکتبی که نسل سوم خود را پشت سر گذاشته است، در نظر بگیریم، اوهاشی ریوسوکه (متولد ۱۹۴۴)، فیلسوفی پرکار در نوع خود، که آثارش به زبان‌های ژاپنی و آلمانی طیف گسترده‌ای از مسائل فلسفی را مورد بررسی قرار می‌دهد، بدون شک به عنوان چهره اصلی نسل چهارم آن به حساب می‌آید. دیگر اعضای جدید این مکتب که می‌توان آنها را متعلق به نسل چهارم آن دانست، عبارتند از هاسه شوتو، هوریو تسوتومو، اومینه آکیرا، فوجیتا ماساکاتسو، موری تتسورو، هانائوکا (کاوامورا) ایکو، ماتسومورا هیدئو، ناکائوکا ناریفومی، اوکادا کاتسواکی و کتا ماساکو. اگر این مکتب نویدی برای ادامه حیات در نسل‌های آینده بدهد، این نوید با محققان ژاپنی فعال فعلی مانند آکیتومی کاتسویا، مینوبه هیتوشی، ایتاباشی یوجین، اوهارا مایوکو، اینوئه کاتسوهیتو، مینه هیدکی، کوساکا کونیتسوگو، تاناکا یو و تاناکا کیوبون و همچنین با تعدادی از فیلسوفان ژاپنی و غیرژاپنی ساکن خارج از ژاپن است که برخی از آنها به طور گسترده با اعضای نسل سوم و چهارم این مکتب مطالعه و کار کرده‌اند.به نظر می‌رسد که ما در نقطه عطفی در تاریخ مکتب کیوتو قرار داریم، همانطور که در تلاش‌های گذشته‌نگرانه فعلی برای تعریف آن منعکس شده است. با بازنشستگی اوئدا و سپس هاسه از دانشگاه کیوتو، از یک سو، و با ایجاد دپارتمان تاریخ فلسفه ژاپن در دانشگاه کیوتو (به وب‌سایت ذکر شده در زیر مراجعه کنید) در سال ۱۹۹۶ تحت ریاست فوجیتا ماساکاتسو و اکنون اوهارا مایوکو از سوی دیگر، مکتب کیوتو به همان اندازه که به یک سنت زنده تبدیل می‌شود، به یک موضوع تحقیق نیز تبدیل می‌شود. با این حال، مانند اکثر مکاتب فلسفی، مرز بین تحقیق انتقادی و توسعه خلاقانه به سختی مشخص است و در عمل، مطالعه گذشته‌نگرانه مکتب کیوتو اغلب با شکوفایی بیشتر آن به عنوان یک مکتب فکری هنوز پویا در هم می‌آمیزد.همچنین لازم به ذکر است که امروزه در ژاپن، مکتب کیوتو فقط در کیوتو مورد مطالعه قرار نمی‌گیرد. از زمان انتشار اولین کتاب فیلسوف ساکن توکیو، ناکامورا یوجیو، در مورد نیشیدا در سال ۱۹۸۳، نیشیدا و مکتب کیوتو به طور فزاینده‌ای مورد توجه محققان و دانشجویان در مناطق فراتر از کیوتو در ژاپن قرار گرفته است. در این زمینه، شایسته ذکر ویژه، کوساکا کونیتسوگو است که پژوهش‌های روشن و پربار او در مورد نیشیدا و دیگران، سهم زیادی در تحلیل متنی همدلانه و در عین حال هوشیارانه مکتب کیوتو داشته است. ایجاد انجمن فلسفه نیشیدا در سال ۲۰۰۳ (به وب‌سایت ذکر شده در زیر مراجعه کنید) به آغاز دوره جدیدی از تبادل همکاری بین محققان مناطق مختلف ژاپن و همچنین خارج از کشور کمک کرده است.نکته آخر در مورد مسئله عضویت: باید به کسانی که می‌توان از آنها به عنوان «متفکران مرتبط» یا «اعضای وابسته» مکتب کیوتو یاد کرد نیز توجه شود. گسترده‌ترین برداشت‌ها (یا سوءتفاهم‌ها ) از مکتب کیوتو شامل تعدادی از متفکرانی است که کم و بیش رابطه‌ای حاشیه‌ای با حلقه داخلی مکتب دارند. به عنوان مثال، می‌توان به مورد محقق و متفکر مشهور ذن، دی. تی. سوزوکی (سوزوکی دایسه‌تسو) (1870-1966) اشاره کرد. سوزوکی از زمان هم‌کلاسی بودنشان، رابطه شخصی طولانی با نیشیدا داشت. او نه تنها به معرفی نیشیدا جوان به عمل ذن کمک کرد، بلکه بیان او از تفکر بودایی ماهایانا نیز توسط نیشیدا به عنوان تأثیرگذار بر شکل‌گیری برخی از ایده‌های کلیدی در آخرین مقاله‌اش در مورد فلسفه دین شناخته شده است (به نیشیدا 1987، 70، 85-86، 108، 122-23 مراجعه کنید). اما سوزوکی - که به حق به خاطر کمک به معرفی ذن به غرب، از جمله به خاطر کارهای دیگرش، مشهور است - نه به عنوان یک فیلسوف دانشگاهی آموزش دیده بود و نه با دانشگاه کیوتو مرتبط بود؛ و بنابراین شاید بهتر باشد او را به عنوان یک «متفکر نزدیک به» این مکتب در نظر گرفت.همچنین موارد قابل توجهی از واتسوجی تتسورو (1889-1960) و کوکی شوزو (1888-1941) وجود دارد. هر دوی این فیلسوفان توسط نیشیدا به دانشگاه کیوتو آورده شدند و هر دو فلسفه‌هایی را توسعه دادند که کم و بیش تحت تأثیر اندیشه نیشیدا بودند (به Maraldo 2005، 34 و 52 مراجعه کنید). با این حال، هم ایده‌ها و هم فعالیت‌های آنها بیش از حد مستقل باقی ماند تا بتوان آنها را در حلقه داخلی مکتب به حساب آورد. با این حال، باید در نظر داشت که این دو «همکار» به طور خاص، فیلسوفان درجه یکی در نوع خود هستند که آثار اصیل آنها از آثار بسیاری از اعضای کمتر اصیل اما تمام عیار مکتب، پیشی می‌گیرد. نظریه بدیع واتسوجی در مورد «فرهنگ و اقلیم» ( فودو )، همراه با اثر اصلی او در مورد اخلاق «بین‌بودگی» ( آیداگارا )، و ترکیب دقت منطقی و بینش وجودی کوکی در نوشته‌های اصلی‌اش در مورد مسئله احتمال، همراه با آثار تحریک‌آمیز او در مورد زیبایی‌شناسی ژاپنی (به‌ویژه پدیدارشناسی هرمنوتیکی او از « ایکی »، هر یک سهم ماندگاری در فلسفه داشته‌اند و شایسته توجه علمی بین‌المللی هستند (به مدخل واتسوجی تتسورو مراجعه کنید؛ مک‌کارتی ۲۰۲۰؛ مایدا ۲۰۲۰).در نهایت، موضوع متفکرانی است که کم و بیش تحت تأثیر نیشیدا و دیگر اعضای مکتب کیوتو، ایده‌های خود را توسعه داده‌اند. فهرست کاملی از این گروه از «متفکران تحت تأثیر» طولانی خواهد بود، اما شامل نام‌هایی مانند تاکاهاشی ساتومی، تاکیزاوا کاتسومی، موتای ریساکو، یواسا یاسوئو، کیمورا بین، ساکابه مگومی، ناکامورا یوجیرو و نوئه کیچی می‌شود. تعدادی از غیرفیلسوفان، مانند معمار مشهور جهانی آندو تادائو (تادو آندو)، که موزه فلسفه ایشیکاوا نیشیدا کیتارو را طراحی کرده است (به وب‌سایت ذکر شده در زیر مراجعه کنید)، نیز تحت تأثیر نیشیدا و مکتب کیوتو قرار گرفته‌اند.۳. نیستی مطلق: دادن شکل فلسفی به بی‌شکلپس از بحث در مورد مسائل مربوط به تعریف و عضویت در مکتب کیوتو، اکنون آماده‌ایم تا به این پرسش بپردازیم که چه چیزی اندیشه آنها را به عنوان یک مکتب فلسفی متحد می‌کند. من در اینجا از پیشنهاد اوهاشی، نیشیتانی و دیگر نمایندگان مکتب کیوتو پیروی می‌کنم و بر ایده مشترک - و گاهی مورد مناقشه - «نیستی مطلق» ( زتای-مو ) تمرکز خواهم کرد.۳.۱ هستی غربی در مقابل نیستی شرقی؟ هستی‌شناسی در مقابل هستی‌شناسی؟نیشیتانی در مورد نیشیدا و تانابه نوشت: «فلسفه‌های [آنها] یک مبنای متمایز و مشترک دارند که آنها را از فلسفه سنتی غرب متمایز می‌کند: نیستی مطلق. ... واضح است که ایده نیستی مطلق در معنویت شرق به آگاهی رسید؛ اما این واقعیت که به عنوان مبنایی برای تفکر فلسفی نیز مطرح شده است، گامی جدید و تقریباً بی‌همتا در تاریخ فلسفه غرب است» (NKC IX، 225-26؛ نیشیتانی 1991، 161).«فلسفه اولی» در سنت غربی، هستی‌شناسی است که پرسش «هستی به مثابه هستی» را مطرح می‌کند و تمایل دارد به این پرسش یا بر اساس کلی‌ترین «هستی» یا بر اساس «والاترین هستی» پاسخ دهد. برای ارسطو، مقوله اصلی هستی «جوهر» است که به طور مبهم در معنای اولیه خود به عنوان یک موجود خاص (مثلاً سقراط) و در معنای ثانویه خود به عنوان کلیتی که آن موجود را به آنچه هست تبدیل می‌کند (مثلاً انسان) در نظر گرفته می‌شود، و والاترین هستی «محرک بی‌حرکت» تصور می‌شد. هستی‌شناسی یونانی بعدها بر سنت الهیاتی مسیحی تأثیر گذاشت تا خدا را به عنوان «والاترین هستی» در نظر بگیرد، به طوری که رشته‌های دوگانه سنت غربی به عنوان چیزی که هایدگر «هستی-الهیات» می‌نامد، به هم بافته شدند. از این رو، پرسش اساسی فلسفی جریان اصلی هستی-الهیات غرب این است که «هستی چیست؟» از سوی دیگر، پرسش متقابلی که مکتب کیوتو در شرق با آن مواجه است این است که «نیستی چیست؟» فلسفه اولی در شرق، به جای هستی‌شناسی، اغلب یک «میونتولوژی» است: فلسفه نیستی یا نیستی.شاید بهتر باشد به جای «meontology» بگوییم « mu -logy»؛ زیرا، به طور دقیق، کلمه یونانی meon ، به معنای «نیستی»، باید به ژاپنی hi-u ترجمه شود . آنچه من به عنوان «نیستی‌ها»، mu ، ترجمه می‌کنم، با یک کاراکتر واحد نوشته می‌شود و نه به صورت نفی ( hi ) هستی ( u ). این بسیار مهم است زیرا نیستی که آنها به آن توجه دارند، نفی یا فقدان ساده هستی نیست. این به آنچه هایدگر از «هستی» مراد می‌کند، نزدیک‌تر است. هایدگر با توجه به آنچه که او «تفاوت هستی‌شناختی» بین هستی ( das Sein ) و موجودات ( das Seiende ) می‌نامد، خاطرنشان می‌کند که هستی در رابطه با موجودات، که به عنوان چیزهای متعین درک می‌شوند، فقط می‌تواند به عنوان «هیچ-چیز» ظاهر شود. ما وقتی فقط به چیزها فکر می‌کنیم، و به خصوص وقتی که تفکر را صرفاً محاسبه‌ای از موجودات از پیش تعیین‌شده می‌دانیم، به هیچ-چیز هستی توجه نمی‌کنیم. بنابراین هایدگر «هیچ» ( das Nichts ) را «پرده هستی» می‌نامد. هستی نمی‌تواند جز به عنوان هیچ برای ما ظاهر شود، تا جایی که ما فقط از موجودات می‌دانیم. با این حال، این داس سین یا داس نیچتس است که در وهله اول مکانی باز، یک روشنایی ( Lichtung ) را برای موجودات فراهم می‌کند تا خود را نشان دهند. اما این روشنایی با کنار کشیدن خود از دید، به موجودات اجازه می‌دهد که باشند. همانطور که «طبیعت ( phusis ) دوست دارد پنهان شود» (هراکلیتوس)، هستی با کنار کشیدن فراوانی نامعین خود به غیاب یا خود-پنهان‌سازی، به موجودات متعین اجازه می‌دهد تا به حضور برسند (نگاه کنید به هایدگر ۱۹۷۵، جلد ۹، ۱۰۳-۲۲؛ و جلد ۶۵، ۲۴۶-۴۷).تانابه در اوایل دهه ۱۹۲۰ نزد هایدگر به تحصیل پرداخت. (در واقع، تانابه پس از بازگشت به ژاپن در سال ۱۹۲۴، اولین محقق در جهان بود که مقاله‌ای در مورد اندیشه‌های هایدگر نوشت.) وقتی بعدها مطلب زیر را نوشت، بدون شک سخنرانی هایدگر در سال ۱۹۲۹ با عنوان «متافیزیک چیست؟» را در ذهن داشت: «تمام علوم باید نوعی هستی یا چیز دیگری را به عنوان موضوع مطالعه خود در نظر بگیرند. نقطه تماس همیشه در هستی است، نه در نیستی. رشته‌ای که با نیستی سروکار دارد، فلسفه است» (THZ VI, 156; see Heisig 2001, 121).البته هایدگر اولین فیلسوف غربی نبود که به دنبال چیزی بود که اساساً غیر از موجودات یا «فراتر از هستی» به معنای دقیق کلمه باشد. به عنوان مثال، تانابه می‌توانست در عبارت زیر از هگل، تأییدی برای این ایده که فلسفه به بررسی نیستی می‌پردازد، بیابد: «Das Erste der Philosophie aber ist, das absolute Nichts zu erdenken» [با این حال، اولین وظیفه فلسفه، تصور نیستی مطلق است ] (به نقل از «Glauben und Wissen» هگل در Ōhashi 1984, 203). حتی می‌توان مکتب کیوتو را بازیابی پیشنهادی از یکی از اولین فیلسوفان پیشاسقراطی، آناکسیمندر، دانست: یعنی، اندیشیدن به موجودات متناهی به عنوان تعینات یا مرزهای «نامشخص» یا «نامحدود» ( to apeiron ).علاوه بر این، همانطور که متفکران مکتب کیوتو اغلب اشاره می‌کنند، متکلمان و عارفان سلبی مسیحی، به ویژه مایستر اکهارت، گاهی اوقات از مفهوم «هیچ» برای اشاره به چیزی که فراتر از همه مفاهیم و همه تضادها است، استفاده می‌کنند. برای اکهارت، «هیچ» ( niht ) یکی از راه‌های نشان دادن «الوهیت» ( gōtheit ) فراتر از «خدا» بود که به عنوان یک موجود شخصی محدود شده بود (نگاه کنید به Eckehart 1963, 328). Niht در اینجا عبارتی است، در مرزهای زبان، که تلاش می‌کند «هیچ بودنِ تمامیتِ نامشخصی را که از آن سرچشمه می‌گیرد... همه تضادها و روابط» نشان دهد (Schürmann 1978, 168). اکهارت از یک پیشرفت، نه تنها فراتر از نفس، بلکه فراتر از خود خدا نیز سخن می‌گوید، پیشرفتی، یعنی به سوی یک الوهیت ژرف که به عنوان «بیابان خاموشی که هیچ تمایزی از پدر، پسر یا روح القدس هرگز به آن نگاه نکرده است» درک می‌شود (اکهارت ۱۹۶۳، ۳۱۶). به طور مشابه، نیشیدا می‌نویسد که «وقتی واقعاً و به طور کامل وارد آگاهی از نیستی مطلق می‌شویم، نه من وجود دارد و نه خدا» (NKZ V، ۱۸۲؛ رجوع کنید به نیشیدا ۱۹۵۸، ۱۳۷).نیشیتانی اشارات اکهارت به خدای نیستی مطلق را تأیید می‌کند، هرچند خاطرنشان می‌کند که این «به طور قابل توجهی از ایمان مسیحی ارتدوکس» فاصله دارد، که مفهوم نیستی را به نیستی نسبی بیان شده در نیهیلومِ خلقت از نیستی ، یعنی به فقدان مطلق هستی که از آن والاترین هستی، هستی‌های پست‌تر را می‌آفریند، محدود می‌کند (NKC X, 75; Nishitani 1982, 66; همچنین به NKC VII مراجعه کنید). با این حال، اوئدا شیزوترو، شاگرد نیشیتانی و محقق اکهارت، علیرغم قدردانی عمیق از اندیشه اکهارت و نزدیکی آن به ذن، در پایان استدلال می‌کند که نیستی اکهارت، مانند نیستی الهیات سلبی به طور کلی، همچنان به موجودی والاتر و غیرقابل بیان اشاره دارد ( به USS VIII, 146 مراجعه کنید). با اقتباس انتقادی از عبارت هایدگر، می‌توان گفت که نیستی هنوز به عنوان «حجاب» این هستی والاتر و غیرقابل بیان درک می‌شود. نیشیتانی و اوئدا هر دو در نهایت در ذن به دنبال نوعی نیستی چنان مطلق هستند که با نفی کامل هرگونه ردپایی از مخالفت با موجودات (یعنی به عنوان موجودی والاتر که فراتر از موجودات دنیوی است)، به طور متناقضی به طور کامل در حقایق و فعالیت‌های ملموس اینجا و اکنون یافت می‌شود (نگاه کنید به USS VIII، 5 به بعد).با این حال، اوهاشی تأکید می‌کند که نه سنت بودایی و نه مکتب کیوتو نباید به عنوان کسانی که حق انحصاری «تفکر نیستی» رادیکال را دارند، در نظر گرفته شوند. در واقع، او استدلال می‌کند که «این تفکر به آرامی در خود فلسفه غرب مطرح شد»، فرآیندی که در واقع زمینه را برای مشارکت‌های مکتب کیوتو در فلسفه معاصر فراهم کرد (اوهاشی ۲۰۰۴، ۱۲-۱۳). نیشیتانی پیش از این تعدادی از مفاهیم طنین‌انداز نیستی را نه تنها در سنت‌های عرفانی نئوپلاطونی و مسیحی، بلکه در فیلسوفان غربی قرن نوزدهم و بیستم مانند نیچه و هایدگر نیز بررسی کرده بود (به NKC VIII؛ نیشیتانی ۱۹۹۰ مراجعه کنید). و با این حال، در اینجا نیز نیشیتانی بقایای یک سوگیری هستی‌شناختی را می‌یابد، جایی که نوعی «نیستی نسبی» یا به عنوان نفی ساده هستی یا به عنوان حجابی برای آن مطرح می‌شود. نیشیتانی در نهایت نتیجه می‌گیرد که نیچه تنها در بیان «دیدگاه نیستی مطلق نسبی» موفق بوده است؛ و حتی در هایدگر، او با نگاهی انتقادی می‌گوید، «هنوز آثاری از بازنمایی نیستی به عنوان «چیزی» که نیستی است، باقی مانده است» (NKC X، 75 و 108؛ نیشیتانی 1982، 66 و 96).در هر صورت، می‌توان گفت که متفکران مکتب کیوتو عموماً ناب‌ترین منابع ایده نیستی مطلق را در سنت‌های آسیایی می‌دانند. هیساماتسو تا آنجا پیش رفت که از نیستی مطلق به عنوان «نیستی شرقی» صحبت کرد (هیساماتسو ۱۹۶۰)؛ اگرچه باید در نظر داشت که ادعای او این است که این ایده برای اولین بار به وضوح در سنت‌های آسیایی کشف شده است . نیستی مطلق به هیچ وجه فقط مربوط به فرهنگ‌های آسیایی نیست، همانطور که در سال ۱۵۰۰ میلادی زمین فقط در غرب گرد بود. علاوه بر این، اگر ایده نیستی مطلق «در معنویت شرق به آگاهی رسید»، همانطور که نیشیتانی می‌گوید، فلسفه نیستی مطلق عموماً سهم خود مکتب کیوتو در جهان اندیشه معاصر است که با تلاقی سنت‌های شرقی و غربی گشوده شده است.نیشیدا - که به سختی می‌توان او را به دست کم گرفتن آموخته‌های ژاپن از فلسفه غرب متهم کرد - گاهی اوقات نیز با عباراتی بسیار کلی از نیستی شرقی در مقابل هستی غربی سخن می‌گفت. او در مقاله خود با عنوان «انواع فرهنگ دوره‌های کلاسیک شرق و غرب از منظر متافیزیکی» نوشت: «پس چگونه می‌توانیم بین انواع فرهنگ غرب و شرق از دیدگاه متافیزیکی تمایز قائل شویم؟ من فکر می‌کنم می‌توانیم این کار را با تقسیم آنها به [یعنی فرهنگ غرب] که مبنای واقعیت را هستی می‌داند و [یعنی فرهنگ شرق] که این مبنای را نیستی می‌داند، انجام دهیم.» او در ادامه می‌گوید: در فلسفه یونان، «آنچه که شکل و تعین دارد، به عنوان امر واقعی در نظر گرفته می‌شد»؛ یا حتی، مانند افلاطون، واقعیت، آنچه که هستی حقیقی دارد، به عنوان صورت‌ها درک می‌شد. فرهنگ یهودی-مسیحی، هرچند از جهات مختلف با فرهنگ یونانی تفاوت‌های اساسی داشت، و علیرغم اشارات الهیات سلبی به خدای پنهان به عنوان نوعی نیستی، با این وجود در درجه اول شخص خدا را به عنوان «کامل‌ترین موجود» اساس واقعیت می‌دانست. در تضاد کامل با ریشه‌های یونانی و یهودی-مسیحی فرهنگ غربی، فرهنگ هندی، مانند فرهنگ چین و ژاپن، «عمیق‌ترین ایده نیستی» را اساس خود قرار داد (NKZ VII, 429-33; see Nishida 1970, 237-40).در سطور پایانی مقدمه کتاب او در سال ۱۹۲۶ با عنوان «از آنچه عمل می‌کند تا آنچه می‌بیند »، کتابی که بسیاری از محققان آن را آغاز «فلسفه نیشیدا» ​​می‌دانند، جملات معروف و هدفمند زیر را می‌یابیم: «بدیهی است که در دستاوردهای چشمگیر فرهنگ غرب، که فرم را به عنوان هستی و ارائه فرم را به عنوان خوبی می‌پنداشت، چیزهای زیادی برای تحسین و چیزهای زیادی برای یادگیری وجود دارد. با این حال، آیا در بنیان فرهنگ شرقی ما، که توسط اجداد ما برای چندین هزار سال حفظ و منتقل شده است، چیزی پنهان نشده است که فرم بی‌فرم را می‌بیند و صدای بی‌صدا را می‌شنود؟ قلب‌ها و ذهن‌های ما بی‌وقفه در جستجوی این چیز هستند؛ و آرزوی من این است که به این جستجو، بنیانی فلسفی ببخشم» (NKZ IV, 6).۳.۲ پیشینه بودایی و دائویی برای ایده نیستی مطلقپیش از آنکه به طور خاص‌تر به چگونگی تلاش نیشیدا و دیگر اعضای مکتب کیوتو برای بخشیدن شکل فلسفی به امر بی‌شکل بپردازیم، نگاهی به برخی از رگه‌های سنت‌های شرقی که متفکران مکتب کیوتو به طور صریح و ضمنی هنگام نگارش متون خود در مورد نیستی مطلق از آنها بهره می‌برند، مفید خواهد بود.اشارات صریح آنها در درجه اول به بودیسم مهایانه، به ویژه مکاتب بودایی ذن آسیای شرقی (عمدتاً سنت رینزایی، اما به ویژه دوگن سوتو) و بودیسم سرزمین پاک (عمدتاً شین شینران) است. اصطلاح سانسکریت کلیدی در بودیسم مهایانه در اینجا شونیتا (&quot;تهی بودن&quot;؛ کو در ژاپنی) است. با این حال، به استثنای قابل توجه نیشیتانی متأخر، مکتب کیوتو تمایل به استفاده از گلیف چینی مو (&quot;نیستی&quot;؛ وو در چینی) دارد که عمدتاً در ذن یافت می‌شود و نشان دهنده تلاش اولیه برای &quot;تطبیق اصطلاحات&quot; با دائوئیسم در ترجمه و توسعه تفسیری بودیسم در چین است. بیایید به طور خلاصه هر دوی این منابع آسیایی را برای فلسفه‌های نیستی مطلق مکتب کیوتو، شونیتا و وو / مو ، بررسی کنیم.در بودیسم مهایانه، شونیتا (śūnyatā) قبل از هر چیز به این واقعیت اشاره دارد که همه چیز در «آغاز وابسته به هم» (سانسکریت: pratītya-samutpāda ؛ ژاپنی: engi ) به وجود می‌آیند و بنابراین «خالی» از هرگونه ذات مستقل یا «خود-هستی» (سانسکریت: svabhāva ) هستند. این اندیشه ارتباط نزدیکی با تز اساسی بودایی «بی‌نفسی» (سانسکریت: anātman ؛ ژاپنی: muga ) دارد. همه موجودات، از جمله اگو، به هم پیوسته و در حال تغییر هستند. از نظر روانشناختی، شونیتا همچنین به رهایی از هرگونه دلبستگی به موجودات، از هرگونه شیءانگاری و تصاحب عمدی آنها اشاره دارد. چنین دلبستگی‌هایی هم مبتنی بر دلبستگی اولیه به اگو ساختگی هستند و هم به نوبه خود از آن پشتیبانی می‌کنند، زیرا اگو هم برای تصاحب موجودات تلاش می‌کند و هم ناخواسته توسط شیءانگاری خود تصاحب می‌شود. بنابراین، بیدار شدن به پوچی همه چیز، به فقدان خود-بودگی یا خودپرستی جوهری (به ژاپنی: shogyōmuga )، به معنای رهایی خود از دیدگاه خودمحور و شیءوار به چیزها و همچنین از توهم خودِ خودِ جوهری است.با این حال، اگر حرکت نفی در اینجا در نفی یک‌جانبه‌ی هستی (یعنی در نفی واقعیت جوهری مستقل و موهوم چیزها و نفس) متوقف شود، آنگاه ایده‌ی «تهی بودن» خود تهی نشده است. این امر ما را یا با یک نیهیلیسم بدبینانه یا، از قضا، با یک دیدگاه شیءواره‌شده از خودِ تهی بودن مواجه می‌کند. این‌ها همان چیزی هستند که سنت بودایی «بیماری تهی بودن» (ژاپنی: kūbyō ) می‌نامد. تهی بودن واقعی باید به گونه‌ای درک شود که به طور پویا تضاد هستی و نیستی (نسبی) را نفی کند (نگاه کنید به Nakamura 1975, Vol. 1, 278). از این رو، در مهایانه بازگشتی صریح - از طریق «نفی بزرگ» یک سوءتفاهم شیءواره‌شده از هستی - به «تأیید بزرگ» یک درک غیر شیءواره‌شده از هستی می‌یابیم. تهی بودنی که کاملاً فهمیده شود، چیزی جدا یا متضاد با «هستی» که به درستی فهمیده شده باشد، نیست. همانطور که در ابیات اغلب سروده شده‌ی قلب سوترا آمده است: «شکل [پدیداری] تهی بودن است؛ تهی بودن نیز شکل [پدیداری] است؛ تهی بودن چیزی جز شکل نیست؛ شکل چیزی جز تهی بودن نیست» (به Bercholz &amp; Kohn 1993, 155 مراجعه کنید). فیلسوف مشهور بودایی مهایانه از شونیاتنا ناگارجونا (حدود ۱۵۰-۲۵۰ میلادی) تا آنجا پیش رفت که به طرز تحریک‌آمیزی اظهار داشت: «محدوده‌های (یعنی قلمرو) نیروانا ، محدودیت‌های سامسارا است . بین این دو نیز کوچکترین تفاوتی وجود ندارد» (Inada 1993, 158). به عبارت دیگر، نیروانا نه انقراض نیهیلیستی جهان پدیداری ( سامسارا ) است و نه فرار متعالی از آن ؛ بلکه شیوه‌ای روشنگرانه از بودن در جهان، اینجا و اکنون است (به گارفیلد ۱۹۹۵، ۳۳۲ مراجعه کنید). این تأیید مجدد و رادیکال جهان پدیداری به ویژه در تحولات بودیسم مهایانه در شرق آسیا مورد تأکید قرار گرفت، جایی که عبارات تأییدآمیز قابل توجهی مانند «تهی بودن واقعی، هستی شگفت‌انگیز» (ژاپنی: shinkū-myōu ) را می‌یابیم.اگرچه او هرگز اصطلاح ابداعی نیشیدا، یعنی «نیستی مطلق» ( zettai-mu )، را رد نمی‌کند، اما نیشیتانی در نوشته‌های دوران بلوغ خود، در تلاش برای اندیشیدن به راهی فراتر از دلبستگی تشدید شده به هستی و نیهیلیسم واکنشی که با هم جهان مدرن را آزار می‌دهند (به Ueda 2011a مراجعه کنید)، به صراحت از اصطلاح مهایانه «تهی بودن» ( śūnyatā , kū ) استفاده می‌کند. نیشیتانی چنین می‌نویسد: از یک سو، تهی بودن را می‌توان «منفی‌گرایی مطلق» نامید، زیرا دیدگاهی است که نیستی را نفی کرده و از آن فراتر رفته است، که خود تعالی از طریق نفی تمام هستی بود. به این معنا، «تهی بودن را می‌توان به خوبی «بیرون» و کاملاً «غیر» از دیدگاهی که به هستی مقید شده است، توصیف کرد، مشروط بر اینکه از این تصور غلط که تهی بودن «چیزی» متمایز از هستی و «خارج» از آن است، اجتناب کنیم.» از سوی دیگر، بنابراین، تهی بودن واقعاً تهی است «تنها زمانی که خود را حتی از دیدگاهی که آن را به عنوان «چیزی» که تهی بودن است، نشان می‌دهد، تهی کند... [تهی بودن واقعی] باید به عنوان چیزی متحد و خود-اینهمان با هستی تحقق یابد» (NKC X, 109-10; Nishitani 1982, 97). نیشیتانی، با پیروی از تفکر توپولوژیکی نیشیدا در مورد نیستی مطلق (به بخش فرعی 3.3 در زیر مراجعه کنید)، تهی بودن را به عنوان یک «مکان» یا «میدان» ( ba ) نیز در نظر می‌گیرد که در آن موجودات می‌توانند همانطور که واقعاً در اساس یا «خانه-زمینه» ( moto ) خود هستند، ظاهر شوند.ایده‌ی نیستی که به طور ریشه‌ای از هستی و نفی ساده‌ی آن فراتر می‌رود یا زیربنای آن است، می‌تواند به اندیشه‌ی چینی پیش از بودیسم نیز بازگردد. یک محقق چینی از ابهام فلسفی ذاتی در کلمه‌ی چینی وو (نیستی) ابراز تاسف می‌کند. او می‌نویسد که «در زبان چینی، « وو » می‌تواند هم به معنای جفت متضاد « تو » [یعنی «هستی»] و هم به معنای منبع متافیزیکی « تو » و « وو » باشد» (ژانگ ۲۰۰۲، ۱۵۰). در اصطلاحات مکتب کیوتو، معنای اول وو ( به ژاپنی مو ) به معنای «نیستی نسبی» است، در حالی که معنای دوم شبیه چیزی است که آنها «نیستی مطلق» می‌نامند. معنای دوم وو در فصل ۴۰ دائودجینگ به شرح زیر بیان شده است : «چیزهای بی‌شماری که در زیر آسمان هستند از هستی زاده می‌شوند. هستی از نیستی ( وو ) زاده می‌شود .» این منبع نام‌ناپذیر و غیردوگانه از همه هستی و نیستی نسبی، به عنوان راه ( دائو ) نیز شناخته می‌شود. در فصل ۱۴ دائودجینگ درباره دومی آمده است : «آن را شکل بی‌شکل، تصویر هیچ‌چیز می‌نامند» (به ایزوتسو ۲۰۰۱، ۵۰-۵۱ و ۱۰۴ مراجعه کنید). پیوند دادن این اندیشه با نیت ادعایی نیشیدا مبنی بر دادن بنیان فلسفی به «شکل بی‌شکل» که به گفته او در قلب سنت‌های شرق قرار دارد، دشوار نیست.در سنت دائوئیستی، ایده‌ای از نیستی را نیز می‌یابیم که در زمینه‌ی تخلیه‌ی ریشه‌ای ذهن به منظور هماهنگ کردن خودِ محدود با ریتم بی‌نهایت طریقت به کار می‌رود. ژوانگزی در این زمینه از تمرین «نشستن و فراموش کردن همه چیز» و «خالی بودن مانند آینه» سخن می‌گوید (به واتسون 1968، 90 و 97 مراجعه کنید). وقتی ذن از بازگشت به «چهره‌ی اصلی خود قبل از تولد والدینش» صحبت می‌کند، ایده‌های دائوئیستی «فراموش کردن خود» و «بازگشت به ریشه» را در ترکیب با مفهوم بودایی مهایانه از «خلوص اولیه‌ی ذهن» می‌یابیم. روشنایی و خلوص اولیه‌ی ذهن، که در زیر ابرهای شهوت آلوده‌کننده پنهان است، در متون مهایانه نیز اغلب با تشبیه آینه‌ای که قادر است خود به خود جهان را بدون تبعیض‌های خودخواهانه منعکس کند، بیان می‌شود.احتمالاً ذن این تشبیه ذهن اصیل به عنوان آینه را از منابع ماهایانا و دائوئیستی به ارث برده است. با این حال، در نسخه سنتی «سکوی سوترا» از ششمین پدرسالار ، تمام بقایای تمایز دوگانه - از جمله آنهایی که حتی در مفهوم آینه‌ای که باید دائماً از ناخالصی‌ها پاک شود، باقی می‌مانند - در این سطرهای معروف از بین رفته‌اند: «در ابتدا یک چیز واحد وجود ندارد» (چینی: بن‌لای وو-یی-وو ؛ ژاپنی: هنرای مو-ایچی-موتسو ). در این بیان اصیل ذن، معانی هستی‌شناختی و روانشناختی وو / مو با هم درآمیخته‌اند : رد هستی‌شناسی جوهرهای مستقل، اعلام نیستی اولیه (خود-نفی‌کننده)، و بیان آزادی رادیکال از دلبستگی خودخواهانه و همچنین آزادی برای خلاقیت و شفقت خودجوش.در ذن، مفهوم بودایی مهایانه از پوچی و مفهوم دائوئیستی از نیستی را کاملاً در هم تنیده و به عملی برای زندگی کاملاً مستقل و کاملاً درگیر در دنیای «خلأ حقیقی، هستی شگفت‌انگیز» تبدیل کرده‌ایم. در وو یا مو کوآن معروف که مانع بی‌دروازه را باز می‌کند ، وومن (مومون) کسانی را که می‌خواهند به روشن‌بینی برسند، یعنی کسانی را که می‌خواهند از «مانع دروازه نیستی» عبور کنند، ترغیب می‌کند تا تمام نیروی زندگی خود را بر این وو ( مو ) متمرکز کنند و مراقب باشند که آن را نه به عنوان «هیچ پوچی پوچ‌گرایانه» و نه «بر حسب هستی و نیستی» درک کنند (نیشیمورا ۱۹۹۴، ۲۲؛ رجوع کنید به کلیری ۱۹۹۹، ۷۱). این کوآنی بود که نیشیدا سرانجام پس از نزدیک به یک دهه تمرین فشرده ذن از آن عبور کرد (رجوع کنید به یوسا ۲۰۰۲، ۴۵ به بعد). و همانطور که نیشیدا سال‌ها بعد به نیشیتانی گفت، از همان ابتدا «آرزوی غیرممکن» او این بود که به نحوی ذن و فلسفه را با هم پیوند دهد (NKZ XIX, 224–25). حتی بیشتر از نیشیدا، چندین فیلسوف بعدی مکتب کیوتو، به ویژه نیشیتانی، هیساماتسو، آبه و اوئدا، آشکارا تلاش کردند تا عمل و همچنین اندیشه ذن را با فلسفه مرتبط کنند (به دیویس 2021؛ 2022، 275–89 مراجعه کنید).۳.۳ توپولوژی نیستی مطلق نیشیدانیشیدا علاوه بر اینکه هستی غربی را در مقابل نیستی شرقی قرار می‌دهد، در نوشته‌های بعدی خود گاهی اوقات تمایز گسترده‌ای بین «منطق اشیا»ی غربی و «منطق قلب-ذهن ( کوکورو )» شرقی قائل می‌شود. در حالی که تفکر غربی تمایل دارد با منطق عینی جوهرها (چه فیزیکی و چه ذهنی) آغاز شود، او ادعا می‌کند که در بودیسم می‌توان جوانه منطق قلب-ذهن را یافت، حتی اگر به طور سنتی این منطق تا حد زیادی در سطح بیان تجربه شخصی باقی مانده باشد تا اینکه به طور کامل به یک منطق فلسفی واقعی تبدیل شده باشد (به نیشیدا ۱۹۶۴، ۳۵۶ مراجعه کنید). محققان بودیسم ممکن است اعتراض کنند که این دانش خود نیشیدا از بودیسم بود که بیش از حد در سطح تجربه شخصی باقی ماند، نه گفتمان‌های پیچیده سنت‌های آبیدهارما، مادهیاماکا، یوگاچارا، تیانتای و هوایان فلسفه بودایی.در هر صورت، در سیر تکامل اندیشه نیشیدا، «هستی» بر حسب عینیت اشیاء متعین تصور می‌شود، «نیستی نسبی» صرفاً به عنوان فقدان یا نفی ساده هستی درک می‌شود، و معنای فراگیر «نیستی» موقتاً با نوعی ذهنیت متعالی آگاهی یا قلب-ذهن مرتبط دانسته می‌شود. با این حال، در نهایت، نیشیدا نیستی مطلق را به عنوان «مکان» ( باشو ) مطرح می‌کند که هم ابعاد ذهنی (نوئتیک) و هم ابعاد عینی (نوئماتیک) واقعیت را در بر می‌گیرد. بنابراین، او نه تنها فقدان هستی، بلکه نیستی ذهنی، به معنای «میدان آگاهی»، را به نوعی «نیستی نسبی» تنزل می‌دهد.نیشیدا در سال ۱۹۳۴ می‌نویسد: «واقعیت، هستی و در عین حال نیستی است؛ هستی و نیستی [ u-soku-mu ]، نیستی و هستی است؛ هم ذهنی است و هم عینی، هم نوئتیک و هم نوئماتیک. واقعیت، وحدت ذهنیت و عینیت است، و بنابراین خود-هویتِ چیزی است که کاملاً متناقض است. یا بهتر بگوییم، چنین نیست که [حوزه‌های جداگانه‌ی] ذهنیت و عینیت با هم متحد شوند و سپس ما ابتدا واقعیت را داشته باشیم. در عوض، [تضاد] ذهنیت و عینیت باید از دل یک واقعیتِ دیالکتیکیِ پویا که خود-تعیین‌کننده است، اندیشیده شود» (NKZ VII, 441; see Nishida 1970, 29). واقعیت، به عنوان «خود-تعیین‌کنندگیِ نیستیِ مطلق» دیالکتیکی، در آثار بعدی نیشیدا به عنوان «هویتِ تضادِ مطلق» پویا بین نیستیِ ذهنی (نسبی) و هستیِ عینی فهمیده می‌شود. نیستی مطلق، «مکان» زمانی و مکانی است که در آن افراد و اشیاء در تعاملات متقابل خود، یکدیگر را تعیین می‌کنند.«مکان نیستی مطلق» ( zettai-mu no basho ) برای اولین بار در اواسط دهه 1920 به مفهوم اصلی اندیشه نیشیدا تبدیل شد، اگرچه او تا آخرین مقاله تکمیل شده خود در سال 1945 با عنوان «منطق مکان و جهان‌بینی دینی» به توسعه و بازاندیشی این ایده ادامه داد. نیشیدا برای اولین بار به صراحت ایده نیستی مطلق را در کتاب خود در سال 1926 با عنوان « از آنچه عمل می‌کند تا آنچه می‌بیند » (NKZ IV) مطرح کرد، کتابی که دوره میانی تفکر او را آغاز کرد. در این اثر، که شامل مقاله مهمی با عنوان «مکان» (« باشو ») است، استدلال توپولوژیکی نیشیدا به طور خلاصه به شرح زیر توسعه می‌یابد:همانطور که همه رویدادها باید در جایی «اتفاق بیفتند»، همه موجودات باید در مکانی قرار داشته باشند. موجودات همیشه در ارتباط با موجودات دیگر وجود دارند و هر ارتباطی نیاز به یک اصطلاح سوم دارد، یعنی مکان یا واسطه‌ای که در آن به هم مرتبط هستند. به عبارت دیگر، برای اینکه A و B به هم مرتبط باشند، باید مکانی، C، وجود داشته باشد که رابطه آنها در آن قرار داشته باشد. برای شروع، می‌توانیم این C را به عنوان «زمینه» مکانی که اشیاء در آن نسبت به یکدیگر قرار دارند، درک کنیم. اما زمینه‌ای که چیزها در آن تعریف می‌شوند چیزی بیش از یک زمینه مکانی است؛ یک چیز فقط اینجا در مقابل آنجا نیست. چیزها بر اساس تعدادی معیار تعیین می‌شوند که هر کدام در حوزه قضاوت خود عمل می‌کنند. از این رو، مکان C را می‌توان بیشتر به عنوان یک «مقوله» قضاوت، مانند کیفیت «رنگ» درک کرد. قرمز و آبی به عنوان رنگ‌هایی در همان حوزه رنگ آشکار می‌شوند و با یکدیگر در تضاد قرار می‌گیرند.با این حال، برای اینکه اجازه دهیم چیزهای ملموس خود را به طور کامل‌تری آشکار کنند، باید C را به عنوان «آگاهی» در نظر بگیریم. ذهن ما قادر است مقوله‌های مختلف قضاوت، مانند رنگ، اندازه، شکل، مکان و غیره را به هم مرتبط کند و بنابراین چیزهای منفرد را به عنوان ترکیبی منحصر به فرد از کیفیت‌ها و روابط مختلف درک کند. به عنوان مثال، ما از یک چیز خاص به عنوان یک سیب گرد، نرم، قرمز، شیرین که روی میز قرار دارد، آگاه هستیم. حوزه آگاهی، حوزه‌ای است که در آن این مقوله‌های مختلف در درک و قضاوت ویژگی‌های یک چیز خاص در رابطه با سایر چیزهای خاص و ویژگی‌های آنها متحد می‌شوند.با این حال، در نهایت، یک محدودیت اساسی برای «میدان آگاهی» ذهنی وجود دارد. همانطور که کانت نشان داد، آگاهی ذهنی نمی‌تواند چیزها را آنطور که در خودشان هستند منعکس کند، بلکه فقط آنطور که وقتی بر اساس مقولات ذهنی طرح‌ریزی می‌شوند، ظاهر می‌شوند، منعکس می‌کند. پس، مکان نهایی که در آن مواجهه بین سوژه‌ها و اشیاء رخ می‌دهد، جایی که افراد و چیزها در کنار هم وجود دارند، چیست؟ به گفته نیشیدا، این باید مکانی باشد که در آن افراد و چیزها نه تنها دستخوش تغییراتی در کیفیت‌های مقوله‌ای تصادفی می‌شوند، بلکه اساساً و به طور وجودی «به وجود می‌آیند و از بین می‌روند». این مکان، نه فقط برای احکام فکری، بلکه برای تولد و مرگ است. نیشیدا این «زمینه بی‌اساس» نهایی را که همه موجودات را «در بر می‌گیرد»، اما این کار را به گونه‌ای انجام می‌دهد که به آنها اجازه می‌دهد اصل خود-تعیین‌کنندگی خود را داشته باشند، «مکان نیستی حقیقی» می‌نامد. اگرچه این مکان نیستی حقیقی یا مطلق به هیچ وجه یک موجود متعین نیست، اما یک خلاء ایستا صرف نیز نیست. باید آن را هم به عنوان منبع معرفتی آگاهی و هم به عنوان منشأ هستی‌شناختی موجودات در نظر گرفت.اگرچه نیشیدا مستقیماً از طریق مواجهه‌اش با کانت و نوکانتیسم به ایده‌ی جایگاه نیستی مطلق می‌رسد، اما از اندیشیدن به این جایگاه از منظر متافیزیکی و همچنین معرفت‌شناختی ابایی ندارد: نیستی صرفاً یک اصل بازتابی نیست، بلکه یک اصل خلاق نیز هست (NKZ IV, 238–39). همانطور که خیلی بعدتر می‌نویسد، «نیستی مطلق در عین حال از همه چیز فراتر می‌رود و چیزی است که همه چیز توسط آن ساخته می‌شود» (NKZ IX, 6). و با این حال، نیشیدا بارها به ما می‌گوید که نیستی مطلق، به عنوان هیچ چیز خارج یا غیر از محل به وجود آمدن و از بین رفتن موجودات واقعاً منفرد، نباید به عنوان یک «موجود متعالی» تصور شود. همچنین نباید آن را به عنوان آشکار شدن تدریجی یک «موجود بالقوه» درک کرد، یعنی به عنوان نوعی «روح جهانی» هگلی با عقل زیرکانه‌ی خود که در پشت صحنه‌ی حرکت تاریخی‌اش به سوی خودشکوفایی در حال کار است. به گفته نیشیدا، امر مطلق باید به عنوان نیستی در نظر گرفته شود تا بتوان آن را از تمام هستی‌شناسی‌هایی که منحصر به فرد بودن و استقلال موجودات واقعاً منفرد را یا به یک موجود متعالی یا به یک فرآیند مکانیکی یا غایت‌شناختی اساسی تقلیل می‌دهند، متمایز کرد.یکی از دغدغه‌های اصلی نیشیدا در اصرار مکررش بر اینکه امر مطلق باید در قالب اصطلاحات هستی‌شناختیِ مکانی بی‌شکل و نامتعین از نیستی مطلق تصور شود، این است که تنها در آنجا می‌توان به افراد خود-تعیین‌کننده و به طور تقلیل‌ناپذیری منفرد، حق خود را داد. همه هستی‌شناسی‌های هستیِ جهانی، وجود «فرد حقیقی» یا مواجهه واقعی بین چنین افرادی را در نظر نمی‌گیرند. از آنجا که «هیچ هستی جهانی‌ای وجود ندارد که من و تو را در بر بگیرد» (NKZ VI, 381)، جایگاه مواجهه واقعی بین فردی باید در قالب مکان نیستی مطلق تصور شود (به دیویس ۲۰۱۴ مراجعه کنید).باید اشاره کرد که اصطلاح ژاپنی برای «مطلق»، زِتای (zettai )، به معنای واقعی کلمه به معنای «قطع تضاد» است که به معنای «بدون وجود دیگریِ مخالف» است. اصطلاح متضاد، سوتای (sōtai) است که به معنای «نسبیت» در معنای تحت‌اللفظی «تضاد متقابل» است. مطلق حقیقی باید نسبی را در بر بگیرد، نه اینکه در مقابل آن قرار گیرد. بنابراین، مطلق نباید خود را در مقابل موجودات نسبی قرار دهد؛ بلکه، خودمختاری آن باید به گونه‌ای باشد که امکان برقراری روابط خودمختار متقابل آنها را فراهم کند. به گفته نیشیدا، تنها فلسفه جایگاه نیستی مطلق است که می‌تواند حق مطلب را در مورد مفهوم مطلق ادا کند و همچنین هم خودمختاری و هم نسبیت متقابل افراد را توضیح دهد.در حالی که از یک سو، نیشیدا به طور فزاینده‌ای نگران امکان وجود تغییر بنیادین بین فردی در جایگاه نیستی مطلق می‌شود، از سوی دیگر، او از همان ابتدا به طور مداوم استدلال می‌کند که نباید تصور شود که «آگاهی» مستلزم شکاف معرفت‌شناختیِ غیرقابل عبورِ سوژه-ابژه است. اگرچه او در ابتدا مفهوم «تجربه ناب» را از ویلیام جیمز و دیگران برای بیان این مبنای غیر دوگانه دانش اقتباس و اقتباس کرد (به نیشیدا 1990 مراجعه کنید)، نیشیدا بعداً این عبارت را به نفع مفهوم «خودآگاهی» ( جیکاکو ) کنار می‌گذارد. به گفته نیشیدا، خودآگاهی را می‌توان به عنوان «خودی که خود را در درون خود منعکس می‌کند» تعریف کرد (NKZ IV, 215). از آنجایی که نیستی مطلق، «خود» به معنای سوژه‌ای که در مقابل یک ابژه قرار دارد، نیست، همانطور که یک ایگو با مقولات ادراکی مورد علاقه خود نیست، خودآگاهی از نیستی مطلق باید «دیدن بدون بیننده» یا «دانستن بدون شناسنده» باشد. «از آنجا که چیزی وجود ندارد که منعکس کند، مانند آینه‌ای است که خود آینه را منعکس می‌کند» (همان، 181).در دوره میانی نیشیدا، الگوی شناخت، «دیدن ناب» ( tada miru ) فراتر از هرگونه عمل و اراده است. نیشیدا ادعا می‌کند که ما به عنوان افراد محدود می‌توانیم از طریق نفی کامل یا تخلیه کامل خود (ego) به این آرمان نزدیک شویم. «با تخلیه واقعی خود، حوزه آگاهی می‌تواند یک شیء را دقیقاً همانطور که هست منعکس کند» (NKZ IV, 221). خود به جایگاه نیستی مطلق می‌رسد و بنابراین ابتدا با تخلیه کامل خود در حرکتی از «تعالی درون‌ماندگار» که آن را از اعماق حوزه آگاهی بازمی‌گرداند، واقعاً با موجودات دیگر در تماس قرار می‌گیرد.نیشیدا در آخرین متن تکمیل‌شده‌اش، «منطق مکان و جهان‌بینی دینی»، به کامل‌ترین شکل، پیامدهای دینی ایده نیستی مطلق را بسط می‌دهد. در آنجا او پیشنهاد می‌کند که نیستی مطلق بهترین راه برای درک خدا یا مطلق است، که او آن را به عنوان چیزی تعریف می‌کند که «نفی مطلق خود را در درون خود دارد» (NKZ XI, 397). به عنوان نیستی مطلق، خدا اصل پویای تأیید از طریق نفی مطلق خود است. مطلق حقیقی اساساً الوهیت متعالی خود را نفی می‌کند و خود را در اشکال نسبی بیان می‌کند.نیشیدا اصرار دارد که این ایده از خدا را نمی‌توان بیش از آنکه بر اساس یک خداباوری متعالی درک کرد، بر اساس یک پانتئیسم درونماندگار نیز فهمید. شاید بهتر باشد آن را «پاننتئیسم» بنامیم؛ اما برای نیشیدا، این نیز یک اصطلاح ایستا از «منطق عینی» باقی می‌ماند و ضرورت تفکر خدا را به عنوان موجودی که هم به طور غیرقابل تقلیل متعالی و هم کاملاً درونماندگار است، در بر نمی‌گیرد. همانطور که نیشیدا علاقه دارد بگوید، خدا یا بودا «به طور درونماندگار متعالی» است. نیشیدا فکر می‌کند که این منطق متناقض که در سوتراهای پراجنیاپارامیتا از بودیسم مهایانه یافت می‌شود (یعنی آنچه د.ت. سوزوکی «منطق سوکو-هی »، منطق «هست و نیست» نامیده است) عمیقاً «دیالکتیک مطلق» امر الهی را به عنوان اصل پویای نیستی مطلق بیان می‌کند (NKZ XI, 399; see Nishida 1987, 69-71).اگر ما به عنوان موجودات نسبی محدود می‌توانیم و می‌توانیم مطلق بی‌نهایت را لمس کنیم، تنها از طریق یک خود-نفی متقابل است. نیشیدا این خود-نفی متقابل را «تناظر معکوس» ( گیاکوتایو ) می‌نامد. از طریق تهی کردن ریشه‌ای خود، می‌توانیم آنچه را که منشأ ریشه‌ای خود-تهی شدن است، لمس کنیم، مطلق به عنوان یک نیستی مطلقِ اساساً خود-نفی‌کننده. به گفته نیشیدا، یک اصل ذاتی خود-نفی، در واقع، جوهر زندگی است. «زندگی حقیقی ( seimei ) باید در درون خود یک نیستی مطلق، یک [اصل] نفی مطلق را در بر داشته باشد» (NKZ VIII, 341). چنین زندگی‌ای است که واقعاً می‌تواند به عنوان «عنصر خلاق یک جهان خلاق» خود-تعیین‌کننده باشد.در دوره میانی زندگی نیشیدا، که با اولین صورت‌بندی‌های ایده «جایگاه نیستی مطلق» در کتاب «از آنچه عمل می‌کند تا آنچه می‌بیند» آغاز شد ، اندیشه نیشیدا با تغییر از اراده‌گرایی اولیه‌اش به نوعی شهودگراییِ دیدنِ محض بدون بیننده مشخص می‌شد (به NKZ IV، ۳-۶ مراجعه کنید). با این حال، در دوره بعدی، معرفت‌شناسی نیشیدا بسیار پویاتر و دیالکتیکی‌تر شد؛ به جای «دیدن محض»، عبارت معرفت‌شناختی کلیدی او «شهود-کنش» ( kōi-teki chokkan ) شد. اگرچه خود-تخلیه هنوز نقش حیاتی دارد، اما این نه به عنوان آمادگی برای شهود منفعل، بلکه به عنوان یک فرآیند فعال «دیدن یک چیز با تبدیل شدن به آن» درک می‌شود. به عبارت دیگر، شهود فقط در میان فرآیند دیالکتیکیِ عمل کردن بر چیزها و به نوبه خود عمل شدن توسط آنها اتفاق می‌افتد.در دوره بعدی او، جایگاه نیستی مطلق به شکلی بسیار پویاتر به عنوان «خود-تعیینی جهان دیالکتیکی» بازاندیشی می‌شود، جهانی که پیوسته بر اساس اصل «از آفریده تا آفریده» حرکت می‌کند. امر مطلق تنها در بحبوحه تعامل متقابل افراد و اشیا تجلی می‌یابد و افراد حقیقی هم توسط حرکت جهان دیالکتیکی تعیین می‌شوند و هم «ضد-تعیین» ( gyaku-gentei suru ) می‌شوند (نک. NKZ VII, 305ff.; VIII, 313-14). اگرچه می‌توان سیر تکاملی اندیشه نیشیدا را در این جهت ردیابی کرد، اما واضح است که انگیزه اصلی او برای توسعه دیالکتیکی ایده نیستی مطلق را می‌توان در انتقادی یافت که از همکار جوان‌ترش، تانابه هاجیمه، دریافت کرد.۳.۴ نیستی مطلق تانابه به عنوان قدرت دیگرِ میانجیگری مطلقبسیاری، اعلام استقلال نسبی تانابه از اندیشه نیشیدا در مقاله‌ای که در سال ۱۹۳۰ با عنوان «درخواست راهنمایی از پروفسور نیشیدا» ​​(THZ IV, 305–328) نوشته شده است را منشأ مکتب کیوتو می‌دانند، چیزی بیش از گروهی از شاگردان «فلسفه نیشیدا». در این مقاله، تانابه به شدت از فلسفه دوره میانی نیشیدا در مورد «مکان نیستی مطلق» انتقاد می‌کند و ادعا می‌کند که این فلسفه در نوعی «تجلی‌گرایی» فلوطینی قرار می‌گیرد که در نهایت بر شهود مذهبی یا عرفانی استوار است. از نظر تانابه، این امر دو مشکل جدی برای یک فلسفه اصیل نیستی مطلق ایجاد می‌کرد.برای شروع، نیشیدا با عبور از مرز بین عقل فلسفی، مبتنی بر تجربه عادی، و شهود فراعقلانی، مبتنی بر تجربه دینی خارق‌العاده، ظاهراً مرتکب یک تخطی روش‌شناختی شده بود. در اینجا تانابه سوالی را مطرح می‌کند که هنوز هم در راهروهای مطالعات مکتب کیوتو طنین‌انداز است (به گفته برخی، در هاله‌ای از ابهام است). همانطور که جیمز هایسیگ می‌گوید، متفکران مکتب کیوتو به طور کلی با یک فرض مهم فلسفه غرب به عنوان یک کل، یعنی «تعریف روشنی بین فلسفه و دین» موافق نیستند (هایسیگ 2001، 13-14). این یک مسئله پیچیده است، زیرا مفهوم غربی «دین» به همان اندازه «فلسفه» برای ژاپن اهمیت داشت. مشکلات پیش روی و امکاناتی که «فلسفه دین» ذن بودایی به ویژه با فلسفه دین یهودی-مسیحی متفاوت است، تا آنجا که اولی خواستار گسترش تفکر عقلانی در جهت «تمرین بیداری» است و نه در جهت جهش ایمانی.مسائل روش‌شناختی بحث‌برانگیز مربوط به رابطه بین تفکر فلسفی و عمل ذن برخی از فیلسوفان مکتب کیوتو، شایسته توجه بیشتری است که در اینجا نمی‌توان به آن پرداخت (به دیویس 2021؛ 2022a، 275-289 مراجعه کنید). بگذارید در اینجا به این نکته بسنده کنیم که تانابه نیز دیرتر، به اندازه هر متفکر مکتب کیوتو، از مرز بین فلسفه و دین عبور می‌کند، اگرچه تمایلات بودایی شین او را به سمت «ایمان» به جای «شهود» سوق داد.تانابه پس از این چرخش مذهبی در تفکر خود، ادعا کرد که فلسفه و ایمان باید با واسطه یک عمل شخصیِ فراشناختی (متانوئسیس) انجام شوند (تانابه 2000، 34؛ تانابه 1986، 29) و برای توسعه یک فلسفه دین اصیل، «در نهایت باید ایمان داشت و از طریق ایمان مذهبی خودآگاه شد» (تانابه 2003، 27).نیشیدا به نوبه خود، با تأکید بر اینکه ایده او از خودآگاهی از نیستی مطلق، در واقع مستلزم اهمیت عمیق تجربه دینی است، به انتقاد اولیه تانابه پاسخ داد. با این حال، او ادعا می‌کند که این نه عرفانی به معنای «خلسه دینی» است و نه «در جهت جوهر اندیشیده می‌شود، مانند واحد فلوطین». او اتهام صدورگرایی را رد می‌کند و ادعا می‌کند که در اندیشه او «مسئله، خود-تعیینی هستی نیست، بلکه خود-تعیینی نیستی است» (NKZ VI, 154). از نظر نیشیدا، تنها در صورتی که مطلق به عنوان یک نیستیِ خود-نفی‌کننده، و نه به عنوان یک پلنوم متعالیِ واحد، اندیشیده شود، می‌توان جهانِ کثرت‌ها را به درستی تأیید کرد. مطلق در میان موجودات یافت می‌شود، نه فراتر از آنها. نیشیدا به زبان ذن می‌نویسد: «چون این نیستی مطلق است، کوه کوه است، رودخانه رودخانه است و همه موجودات همان‌گونه هستند که هستند» (NKZ V, 182; see Nishida 1958, 137).اما دغدغه اصلی دیگر نقد تانابه از نیشیدا این بود که تا جایی که نیستی مطلق به یک مبنای تغییرناپذیر یا «مکان» فراگیر یک سیستم واقعیت تبدیل شود، و تا جایی که به عنوان فراتر از تعاملات دیالکتیکی بین موجودات دیده شود، چنین فلسفه‌ای در نهایت به متافیزیک هستی بازمی‌گردد. تانابه استدلال می‌کند که برای تفکر رادیکال در مورد ایده نیستی مطلق، باید آن را بیشتر بر اساس «میانجیگری مطلق» یا «دیالکتیک مطلق» تصور کنیم. نیستی مطلق را باید نه به عنوان یک مکان فراگیر، بلکه به عنوان همان حرکت «نفی مطلق» در نظر گرفت، حرکتی که از خود-نفی نیستی مطلق سرچشمه می‌گیرد. تانابه می‌نویسد: «از آنجا که مطلق، به عنوان نیستی، باید به عنوان یک نیروی میانجی مطلق عمل کند، هستی نسبی را به عنوان واسطه خود پیش‌فرض می‌گیرد. برخلاف آموزه خلقت جهان که توسط خداباوران مطرح می‌شود، یا نظریه صدور که توسط پانتئیست‌ها مطرح می‌شود، [برای] تفکر تاریخی، مطلق و نسبی، نیستی و هستی، به عنوان عناصر ضروری میانجیگری مطلق، با یکدیگر مرتبط هستند» (تانابه ۲۰۰۰، ۲۷؛ تانابه ۱۹۸۶، ۲۳).در این متن متأخر، فلسفه به مثابه متانوئتیک ، که تقریباً همزمان با بسط ایده کنوتیک نیشیدا از نیستی مطلقِ خود-نفی‌گر نوشته شده است، تانابه، در نقدی فرضی از نیشیدا، همچنین می‌نویسد: «از آنجا که سوژه مطلقِ قدرتِ دیگر، نیستی مطلق است... باید کاملاً توسط خودِ نسبی میانجی‌گری شود. در مقابلِ صرفاً «خود-هویتِ تناقض‌های مطلق»، تنها چیزی که مستلزم میانجی‌گریِ وجودیِ مطلقِ مرگ و رستاخیزِ خود است را می‌توان نیستی مطلق نامید» (تانابه ۲۰۰۰، ۱۳؛ تانابه ۱۹۸۶، ۸). رد گذرای اصطلاحات نیشیدا توسط تانابه در اینجا به سختی قانع‌کننده است، زیرا در واقع نیشیدا نیز از خود-نفیِ مطلقِ نیستی مطلق و از مرگ و رستاخیزِ وجودیِ خودِ متناهی سخن می‌گوید. در هر صورت، فلسفه تانابه به عنوان «راه متانوئتیک» ( زانگدو ) مستلزم حرکتی بی‌وقفه از چیزی است که او «نقد مطلق» می‌نامد، جایی که خود-قدرتی عقل متناهی بارها و بارها با تناقضات روبرو می‌شود و تنها از طریق نیستی مطلق، به عنوان چیزی که او، به زبان بودیسم شینران، آن را عملکرد قدرت دیگر ( تاریکی ) می‌نامد، دوباره متولد می‌شود.همانطور که نیشیتانی و دیگران اشاره کرده‌اند (به NKC IX، 212 به بعد؛ نیشیتانی 1991، 161 به بعد مراجعه کنید)، انتقادات تانابه اغلب حق مطلب را در مورد اندیشه نیشیدا ادا نمی‌کند، و ما نباید انگیزه‌هایی را که تانابه اذعان می‌کند از مربی سابق خود دریافت کرده است، فراموش کنیم. با این حال، از سوی دیگر، انتقادات او بی‌فایده نبود و تحریکات او مطمئناً به عنوان انگیزه‌های متقابل عمل کردند که نیشیدا را نه تنها برای روشن شدن، بلکه برای توسعه بیشتر فلسفه نیستی مطلق خود نیز برانگیختند (به Sugimoto 2011؛ ​​Kopf 2004 مراجعه کنید). بدون شک، تا حد زیادی به دلیل توجه مداوم «منطق امر خاص» تانابه به جهان تاریخی، به عنصر غیرمنطقی امر خاص که از طریق آن فرد و امر کلی باید میانجی‌گری شوند، و به روابط دیالکتیکی بین موجودات متناهی، نیشیدا به تدریج به سمت مفهومی بسیار پویاتر از نیستی مطلق به عنوان خودتعیین‌گری جهان دیالکتیکی حرکت کرد، خودتعیینی که تنها از طریق تعاملات متقابل بین افراد، اشیاء و زمینه‌های اجتماعی-تاریخی آنها رخ می‌دهد.۳.۵ توپولوژی سه‌زمینه‌ای نیشیتانی: هستی، نیستی و پوچیدر سنت مکتب کیوتو، نقش تانابه، چه به حق و چه به ناحق، اغلب بیشتر به عنوان یک نقطه مقابل دیالکتیکی دیده شده است تا یک جایگزین مستقل برای نیشیدا. با پیروی از رویکرد نیشیدا در اقتباس خلاقانه از نقد تانابه بر فلسفه مکان دوره میانی‌اش، بسیاری از چهره‌های بعدی مکتب کیوتو تمایل داشته‌اند تفکر دیالکتیکی تانابه را در تفکر توپولوژیکی نیشیدا در مورد نیستی مطلق بگنجانند، نه اینکه آن را جایگزینی برای آن بدانند. مطمئناً، متفکرانی مانند تاکوچی یوشینوری و هاسه شوتو عمیقاً تحت تأثیر تانابه بوده‌اند که با الهام از بودیسم شین، نیستی مطلق را بر اساس میانجیگری مطلق قدرت دیگر می‌فهمد. با این حال، بسیاری دیگر انگیزه اصلی خود را از نیشیدا و ذن گرفته‌اند. اگرچه برداشت نیشیدا از خودآیینی کنوتیک و دیالکتیکی جایگاه نیستی مطلق، از بودیسم شین و مسیحیت و همچنین بودیسم ذن الهام گرفته شده بود، فیلسوفان بعدی کیوتو مانند نیشیتانی، آبه و اوئدا، اندیشه خود را در درجه اول به ذن مرتبط می‌دانند، اگرچه آنها همچنان به گفتگو با بودیسم شین و الهیات و عرفان مسیحی ادامه دادند.همانطور که دیدیم، روش تفکر تانابه به شدت دیالکتیکی بود، روشی که او از طریق مطالعه طولانی مدت هگل توسعه داد. از سوی دیگر، نیشیتانی مطالعه خود در مورد اندیشه غربی را با تمرکز بر برگسون، شلینگ، نیچه و عرفای آلمانی آغاز کرد. بین سال‌های ۱۹۳۷ و ۱۹۳۹ نیشیتانی نزد هایدگر تحصیل کرد، که در آن زمان شروع به دست و پنجه نرم کردن با مسئله نیهیلیسم کرده بود و پدیدارشناسی او به تفکر «شفاف‌سازی هستی» یا آنچه که بعداً آن را «توپولوژی هستی» توصیف کرد، تبدیل شده بود (هایدگر ۱۹۷۵، جلد ۱۵، ۳۳۵). نیشیتانی که بدون شک تا حدی تحت تأثیر تماس خود با هایدگر بود (و آشکارا به نوبه خود بر هایدگر تأثیر می‌گذاشت، که مرتباً او را برای یادگیری در مورد ذن به خانه‌اش دعوت می‌کرد)، به شیوه بسیار بدیع خود، جنبه‌های وجودی و پدیدارشناختی توپولوژی نیستی مطلق نیشیدا را توسعه داد.مسئله نیهیلیسم به تدریج به کانون توجه شخصی و علمی نیشیتانی تبدیل شد. نیشیتانی پدیده تاریخی نیهیلیسم را به عنوان یک نیستی پوچ و توخالی می‌دانست که به دنیای مدرن، دنیایی که از بندهای اخلاقی و مذهبی خود تهی شده است، حمله می‌کند. با وجود قدردانی نیشیتانی از عمق فلسفه استادش نیشیدا، او معتقد بود که این فلسفه نتوانسته به طور کافی به این مسئله حیاتی مدرن بپردازد (به اوئدا ۲۰۱۱a مراجعه کنید). به گفته نیشیتانی، فلسفه نیشیدا، چه اندیشه اولیه او در مورد «تجربه ناب» باشد و چه مفهوم بعدی او در مورد «شهود عمل»، از نقطه نظری آغاز می‌شود که در آن آگاهی دوگانه اگو از قبل شکسته شده است (به NKC IX 247-48 مراجعه کنید؛ نیشیتانی ۱۹۹۱، ۱۸۴-۸۵). نیشیتانی به نوبه خود به این سوال توجه داشت که چگونه می‌توان مسیر توپولوژیکی منتهی به چنین پیشرفتی به سوی عدم دوگانگی را اندیشید.با توجه به شیوع نوسان پاندول بین دو افراط رایج در مدرنیته، این پرسش که چگونه می‌توان مسیری وجودی به سوی نیستی مطلق گشود، به‌ویژه حاد بود: از یک سو، شیءانگاری افراطی خودِ ذهنی همراه با عینیت‌بخشی و دستکاری تکنولوژیکی چیزها؛ و از سوی دیگر، نیهیلیسم واکنشی که تهدید به ابطال واقعیت خود و چیزها می‌کند. از نظر نیشیتانی، اومانیسم و ​​علم قادر به غلبه بر این معضل شیءانگاری در مقابل ابطال نبودند؛ در واقع، آنها به ایجاد آن کمک کرده بودند. در عصر خودخواهی سکولار و نیهیلیسم ضدمذهبی، چگونه تجربه‌ای از جایگاه نیستی مطلق می‌تواند رخ دهد؟برای شروع، نیشیتانی می‌گوید که ما باید به ندای دیوانه‌ی نیچه گوش فرا دهیم و از فرار از تجربه‌ی نیهیلیسم دست برداریم. خدا به عنوان والاترین موجود مرده است، و این سوال همچنان بی‌پاسخ است که آیا او می‌تواند به عنوان نیستی مطلق دوباره متولد شود یا خیر. در هر صورت، فلسفه‌ی ذن نیشیتانی بیشتر به ضرورت وجودی رها کردن دلبستگی‌ها مربوط می‌شود تا به درک فوری مفهومی جدید برای خدا. نیشیتانی برای رهایی نهایی انسان‌ها از وسواس‌های خودخواهانه و عینیت‌بخشی‌های دستکاری‌شده‌شان در «میدان هستی [شیءوار] و آگاهی [دوگانه‌انگارانه]»، بر ضرورت گام نهادن جسورانه به «میدان نیستی» استدلال کرد.با این حال، دستیابی به موفقیت واقعی در تأیید مجدد غیر دوگانه خود و جهان تنها زمانی رخ می‌دهد که نیستی نسبی نیستی به نوبه خود به تجربه‌ای اصیل از نیستی مطلق یا پوچی واقعی در «میدان پوچی» تبدیل شود. نیشیتانی بنابراین مواجهه شخصی با نیستی‌گرایی را به عنوان تجربه‌ای از نیستی نسبی افراطی «نیست» یا «نیست پوچ» ( کیومو ) توضیح داد و برای او وظیفه اصلی «غلبه بر نیستی‌گرایی از طریق عبور از نیستی‌گرایی» مستلزم عبور از «میدان نیستی» به «میدان پوچی» به زیر (یعنی «فراز نزولی») «میدان نیستی» بود (نک. NKC X، 109 و 122 به بعد؛ نیشیتانی 1986، 97 و 108 به بعد).همانطور که قبلاً ذکر شد (بخش فرعی 3.2)، «میدان پوچی» خلأ نیستی نسبی نیست که از بیرون به موجودات حمله کند؛ این یک فضای باز است که در آن موجودات نه خنثی می‌شوند و نه شیءواره، بلکه در آزادی متقابلِ به وجود آمدن و از بین رفتن، در ارتباطی بی‌وقفه با یکدیگر، به سر می‌برند. همچنین مکانی است که در آن یک مواجهه‌ی بین فردیِ اصیل می‌تواند رخ دهد (نیشیتانی ۲۰۰۴؛ دیویس ۲۰۱۷).در حالی که «میدان تهی» نیشیتانی ( kū no ba ) از بسیاری جهات با آنچه نیشیدا «مکان نیستی مطلق» ( zettai-mu no basho ) می‌نامد، مطابقت دارد، نیشیتانی مشکلات عجیب و غریبی را که جهان سکولار و تکنولوژیک مدرن و همچنین نقدهای پسامدرن از متافیزیک و ذهنیت (به ویژه نقدهای نیچه و هایدگر) را احاطه کرده است، بسیار جدی‌تر از نیشیدا می‌گیرد. نیشیتانی همچنین اندیشه خود را بسیار صریح‌تر از نیشیدا با سنت بودیسم مهایانه مرتبط می‌کند و در مورد آنچه او «دیدگاه ذن» می‌نامد، می‌نویسد و از آن می‌نویسد (به NKC XI؛ و نیشیتانی ۲۰۰۹ مراجعه کنید).۳.۶ جهان دولایه اوئدا: افق‌های زبانی در گستره‌ی تهیاوئدا شیزوترو شاگرد نیشیتانی بود که به یک محقق مشهور اکهارت و همچنین یک محقق و استاد غیر روحانی ذن تبدیل شد (به مولر و همکاران، 2022 مراجعه کنید). او همچنین برای دهه‌ها در مرکز احیای مطالعات نیشیدا که از دهه 1980 آغاز شد، قرار داشت. اوئدا نیز مانند نیشیتانی، صریحاً خود را به سمت و از دیدگاه ذن سوق می‌دهد و رویکردی توپولوژیکی، پدیدارشناختی و وجودی به ایده نیستی مطلق اتخاذ می‌کند (اوئدا، 2011c). اوئدا، در یکی از آثار تأثیرگذار خود، با پیروی از سنت گفتگوی مکتب کیوتو با فیلسوفان غربی، با بهره‌گیری از آثار هوسرل، هایدگر و دیگر پدیدارشناسان، فلسفه‌ای با بار مذهبی از آنچه او «هستی-در-جهان-دوگانه» ( nijūsekainaisonzai ) می‌نامد، بیان می‌کند (USS IX؛ همچنین رجوع کنید به Döll 2011, 2020; Krummel 2022).در حالی که اولین لایه‌ای که «خود» در آن قرار دارد، افق تاریخیِ جهانِ زندگی روزمره است، خودِ این افق در نهایت در یک «گستره‌ی خالی» مطلق قرار دارد، مکانی از نیستی مطلق که هم جهان روزمره را در بر می‌گیرد و هم آزادی رادیکال «خودِ نفی‌کننده‌ی خود» فردی را پایه‌گذاری می‌کند (نگاه کنید به USS IX، 22-24 و 324 به بعد). اوئدا این ایده‌ی بازگشت، از طریق نفی مطلق خود، به یک سرچشمه‌ی آغازینِ وجود که «خالی و آزاد» ( ledig und frei ) است را در مایستر اکهارت و به شکلی حتی پالایش‌یافته‌تر، در ذن بودیسم می‌یابد (نگاه کنید به دیویس 2008a). او اصطلاح «گستره‌ی خالی» ( kokū ) را به عنوان یک عبارت توپولوژیکی برای شونیتا (śūnyatā ) از دومی وام می‌گیرد .بنابراین، از نظر اوئدا، جهان دولایه، محل سکونت یک خودِ دولایه است. اوئدا اینگونه آنچه را که نیشیتانی به عنوان «خودی که خود نیست» می‌شناسد، درک می‌کند. خود، به عنوان هستی-در-جهان، در نهایت خود را در لحظه‌ای از نفی مطلق خود تحقق می‌بخشد، جایی که در خود می‌میرد و به عنوان یک «نا-ایگو» یا «هستی توخالی» در «گستره‌ی توخالی» که جهان زندگی افقی را در بر می‌گیرد، قرار می‌گیرد. خود حقیقی، به عنوان خودی که با عبور از نفی مطلق خود، خود می‌شود، بنابراین یک هستی-در-و-فراتر-جهان دولایه است. او در افق جهان ایستاده است که به نوبه خود، در گستره‌ی خالیِ نیستی مطلق قرار دارد.این گستره‌ی خالی یا توخالی، مطمئناً فراتر از درک مفهومی است، تا جایی که مفاهیم، ​​جهان زبان و تعین‌های معنایی آن را به عنوان واسطه‌ی خود دارند. با این وجود، آنچه فراتر از دسترس زبان قرار دارد، نباید به عنوان یک قلمرو عرفانی وصف‌ناپذیر که فرد به آن صعود می‌کند و در آن باقی می‌ماند، درک شود، بلکه باید در لحظاتی بسیار دور از محدودیت‌های زبان، به عنوان چیزی که همزمان افق‌های زبانیِ فهم‌پذیری ما را می‌شکافد و اصلاح می‌کند، از آن فراتر می‌رود و آن را در بر می‌گیرد، فراتر می‌رود و دگرگون می‌کند، تجربه شود. تا جایی که ما خودمان را محصور نکنیم و مرزهای زبانی خود را از جهان سفت و سخت نکنیم، می‌توانیم خود را به سکوت این گستره‌ی احاطه‌کننده‌ی گشودگی نامحدود بگشاییم، که به نوبه‌ی خود به ما اجازه می‌دهد تا در جهان‌های اهمیت زبانی خود آزادانه‌تر و مسئولانه‌تر صحبت و عمل کنیم (به اوئدا ۲۰۱۱ب مراجعه کنید).۳.۷ «خودی که خود نیست» و نیستیِ سوبژکتیویته رادیکالاوئدا استدلال می‌کند که هم ایگویِ کوگیتوی دکارتی و هم ناایگوی (سانسکریت: anātman ؛ ژاپنی: muga ) بودیسم، در نهایت باید بر اساس فهم خود به عنوان حرکتی مکرر از طریق نفی ریشه‌ای خود به سوی تأیید واقعی خود درک شوند. فرمول اوئدا برای این حرکت این است: «من، نه منِ بودن، من هستم». حتی وقتی کسی می‌گوید «من من هستم»، اگر با دقت گوش دهیم، مکثی، نفسی، بین «من» اول و دوم وجود دارد. دقیقاً آن گشودگی - که لزوماً به عنوان لحظه‌ای در حرکت بی‌وقفه‌ای که هویت خود از طریق آن شکل می‌گیرد، رخ می‌دهد - «فضای وجدآور» است که در آن مواجهه‌ی آشکار با دیگران امکان‌پذیر است.یک مواجهه واقعی با شخص دیگر دیگر صرفاً در افق من، یا تو، یا حتی افق جهانی ما اتفاق نمی‌افتد. اوئدا از سلام تعظیم به عنوان مثالی ملموس برای نشان دادن چگونگی نفی متقابل خود - خالی شدن از همه پیش‌فرض‌ها و برنامه‌های خودمحور - ما را به مکانی مشترک بازمی‌گرداند که در آن، به طور متناقضی، &quot;هیچ چیز&quot; مشترکی نداریم. &quot;در آنجا، با تبدیل خود به هیچ، فرد به اعماق بی‌نهایت آن &quot;بین&quot; باز می‌گردد، جایی که نه من وجود دارد و نه تو. ... سپس، هنگامی که دوباره برمی‌خیزیم تا دوباره به زندگی برگردیم و با یکدیگر روبرو شویم، همانطور که دوگن می‌گوید، این به مسئله تبدیل می‌شود: من اینگونه هستم؛ تو اینگونه هستی&quot; (اوئدا 1991، 67؛ رجوع کنید به USS X، 107 به بعد). من، گشوده به روی دیگران، و به سوی گستره خالی که با هم در آن ساکن هستیم، من، من هستم (USS X، 23-24).نیشیتانی پیش از این از عبارت «خودی که خود نیست» برای توصیف تلاش مشترک نیشیدا و تانابه به عنوان تلاشی برای اندیشیدن به «خودی که خود نیست» که بر محور نیستی مطلق می‌چرخد» استفاده کرده بود (NKC IX, 238; Nishitani 1991, 175). ایده خود حقیقی به عنوان «خودی که خود نیست» بیانگر جنبه‌ای اساسی از چیزی است که نیشیدا و دیگر متفکران مکتب کیوتو - به پیروی از دی. تی. سوزوکی، که به نوبه خود این ایده را از الماس سوترا برگرفته بود - «منطق سوکو-هی »، منطق «هست و نیست» یا تأیید از طریق نفی می‌نامند (نک. NKZ XI, 398-99; Nishida 1987, 70; Akizuki 1996, 109-152; Yusa 2019). نیشیدا به طرز چشمگیری ادعا می‌کند که «خود» در اصل، یک تناقض درونی است و تنها در فرآیند نفی کامل و در نتیجه گشودن خود می‌تواند واقعاً خودش باشد (NKZ VI, 290, 377–78, 401). «خود» اصیل‌ترین آزادی و بازترین تعامل خود با دیگران را از طریق نفی ریشه‌ای خود می‌یابد که آن را نه به یک اراده والاتر یا هستی فراگیر، بلکه به نیستی مطلقِ خود-نفی‌گرِ کنوتیک بازمی‌گرداند که به نوبه خود، تنها در تعامل افراد واقعاً خود-تعیین‌کننده بیان می‌شود. برای نیشیدا، فرد حقیقی یک نقطه کانونی خود-تعیین‌کننده بین فردی از خود-تعیین‌کننده نیستی مطلق است، به عبارت دیگر، عنصری تعاملی و خلاق از یک جهان خلاق است (نک. NKZ VIII, 343ff.).اولین کتاب نیشیتانی، فلسفه سوبژکتیویته رادیکال ، به دنبال مفهومی اصیل‌تر از سوژه انسانی نسبت به آنچه در فلسفه مدرن غرب توسعه یافته بود، بود. به طور کلی، برای نیشیتانی، «سوبژکتیویته» مدرن همچنان در بند دلبستگی شی‌ءوار به چیزها و در نهایت به خود است. نیشیتانی پیشرفت‌های خاصی را در جهت یک «سوبژکتیویته رادیکال» واقعی در ایده‌های مدرن مانند «خودمختاری» فردی تشخیص داد. به عنوان مثال، ایده کانتی «شخص» اخلاقی، که خود را از طریق نفی اراده خود به یک دیدگاه جهانی می‌گشاید، برای نیشیتانی «نوعی دیدگاه «غیر خود» را پیشنهاد می‌کرد» (به NKC I، 60 مراجعه کنید). با این حال، خودمختاری سوژه اخلاقی کانتی را می‌توان به عنوان ادعای شکلی از خودخواهی، یعنی در اراده آن برای شکل‌گیری و همچنین انطباق با امر جهانی، نیز در نظر گرفت. نیشیتانی نشانه‌های عمیق‌تری از یک سوبژکتیویته واقعاً رادیکال را هم در الهیات عرفانی مایستر اکهارت و هم در الحاد رادیکال نیچه می‌یابد، که هر کدام به شیوه خود از وابستگی‌ها و رفع خودخواهی فراتر می‌روند یا در زیر آنها کاوش می‌کنند. در نهایت، نیشیتانی به زبان ذن بودیسم بازمی‌گردد تا برداشت خود از «سوبژکتیویته رادیکالِ غیرخود [ موگا ]» را به عنوان یک «هیچیِ سوبژکتیو» ( شوتای-تکی مو ) بیان کند (NKC I, 88).این نیستیِ ذهنیِ ریشه‌ای را نباید با نیستیِ نسبیِ «آگاهیِ ذهنی» که خود را در برابر جهان قرار می‌دهد و آن را عینیت می‌بخشد، اشتباه گرفت. همانند کوآنِ نیستیِ ذن ( مو )، تحققِ ذهنیتِ ریشه‌ایِ نا-ایگو ( مو-گا ) مستلزم شکستنِ مانعِ دوگانه‌ای است که به طور مصنوعی خود و جهان را از هم جدا می‌کند. برای نیشیتانی، این دستیابی به موفقیت به عنوان «خودآگاهی از تهِ در حالِ افتادن» بیان می‌شود (NKC I, iii). این یک بازگشتِ ریشه‌ای یا «فرا-فراز» به «زمینه‌ی خودِ ما»، به آن بنیانی است که در ابتدا «هیچ چیزِ واحدی» ( مو-ایچی-موتسو ) بر آن نداریم (NKC XI, 243).با برداشت نیشیتانی از «نیستیِ سوبژکتیوِ» رادیکال، که به عنوان «دیدگاهِ پوچی» در «میدانِ پوچی» درک می‌شود، ما شاهدِ تصاحبِ صریحِ هر دو الگوی روانشناختی و میونتولوژیک (یا مو -منطقی) پوچیِ موجود در سنت‌های شرق آسیا هستیم. مفاهیمِ بی‌منی ( موگا ) و «بی‌ذهنی» یا «ذهنِ پوچی» ( موشین ) بر حسبِ گشودگیِ خودانگیخته‌ی قلب-ذهن که در میدانِ پوچی قرار دارد، اندیشیده می‌شوند، مکانی گشوده که به موجودات، فضای آزادِ مورد نیاز برای تعاملِ بدونِ مانع ( موگه ) آنها را اعطا می‌کند.همانطور که دیدیم، نیشیدا، نیشیتانی و اوئدا هر کدام نیستی مطلق را هم به معنای وجودی و هم به معنای توپولوژیکی آن درک می‌کردند. اگرچه تانابه از مفهوم توپولوژیکی نیستی مطلق اجتناب کرد، با این وجود، با درک خود نسبی و مطلق بر اساس حرکت بی‌وقفه تأیید از طریق نفی رادیکال، او نیز به روش خود، از نظر فلسفی الگوهای نیستی روانشناختی و هستی‌شناختی آسیای شرقی را به خود اختصاص داد.۴. ماجراجویی‌ها و بدبیاری‌های سیاسیتا اینجا باید روشن شده باشد که مخاطرات فلسفیِ موجود در اندیشه‌ی مکتب کیوتو بسیار زیاد است - در واقع آنها ما را به بازاندیشی بسیاری از اساسی‌ترین مفاهیم و روش‌های تجربه‌ی جهان و خودمان دعوت می‌کنند. به همین دلیل، متفکران مکتب کیوتو قول می‌دهند که شرکای بسیار ارزشمندی در هر مجمع گفتگوی فلسفی پسا-اروپامحور باشند. فلسفه‌ی اصیل، به هر حال، در فرصتی برای زیر سوال بردن پیش‌فرض‌های اساسی خود شکوفا می‌شود، حتی اگر فیلسوفان سرسخت اروپامحور از توجه به این رسالت حیاتی رشته‌ی خود کوتاهی کنند. متأسفانه، دنیای سیاست تمایل دارد که مجمعی بسیار کمتر خودانتقادی و در نتیجه کمتر گفتگویی اصیل از روابط بین فرهنگی باشد. تاریخ سلطه‌ی امپراتوری غرب بر آسیا به خوبی مستند شده است (به پانیکار ۱۹۶۹ مراجعه کنید) و نقد پسااستعماری از امپریالیسم غرب نقش برجسته‌ای در دانشگاه‌های معاصر ایفا می‌کند. در عین حال، در حوزه‌ی مطالعات شرق آسیا، متفکران مکتب کیوتو اغلب به مشارکت در ایدئولوژی سیاسی امپریالیسم ژاپن در دهه‌ی ۱۹۳۰ و اوایل دهه‌ی ۱۹۴۰ متهم می‌شوند. با این حال، باید به دقت بررسی کنیم که اندیشه سیاسی مکتب کیوتو از این نظر، به چه معنا و تا چه حد شایسته بدنامی است.۴.۱ لبه تیغ «مقاومت مشارکتی»ماجراجویی‌ها و بدبیاری‌های سیاسی فیلسوفان - از سقراط و افلاطون گرفته تا مارکس و هایدگر در غرب، و از کنفوسیوس و هانفیزی گرفته تا گاندی و نیشیدا در شرق - نمایانگر جنبه‌ای اغلب پایدار، هرچند نه همیشه دوست‌داشتنی از میراث آنهاست. مرتبط کردن دنیای «آرمانی» فلسفه با دنیای «واقعی» عمل سیاسی، کاری خطرناک، هرچند مسلماً اجباری است.دام‌های مداخله سیاسی به ویژه زمانی عمیق‌تر می‌شوند که فیلسوفان خود را در ملتی می‌بینند که به سوی بی‌عدالتی و فاجعه پیش می‌رود. در چنین شرایطی، یک فیلسوف چه باید بکند؟ به جز همدستی مستقیم، به نظر می‌رسد سه انتخاب وجود دارد: کناره‌گیری و انزوا ، ایستادگی در برابر مقاومت آشکار ، یا تلاش برای مذاکره برای تغییر جهت‌گیری از طریق نقد درونی یا اصلاح مشارکتی . در حالی که بسیاری از روشنفکران در ژاپن زمان جنگ، راه اول را در پیش گرفتند، برخی از چپ‌گرایان شجاع، راه دوم را برگزیدند. هم توساکا جون و هم میکی کیوشی، چهره‌های کلیدی آنچه که گاهی اوقات «جناح چپ مکتب کیوتو» نامیده می‌شود، در سال ۱۹۴۵ در نتیجه مقاومت فکری خود در زندان درگذشتند. با این حال، اکثر متفکران مکتب کیوتو، از جمله نیشیدا، تانابه و نیشیتانی، راه سوم را در پیش گرفتند.نیشیتانی در نگاهی به گذشته نوشت: «تلاش من از یک سو این بود که برای روشنفکرانی که در حاشیه [سیاست] باقی مانده بودند، توضیح دهم که ژاپن در کجای جهان قرار دارد؛ و از سوی دیگر، با توجه به تفکر بسیار ناسیونالیستی که در آن زمان به طور فزاینده‌ای رواج می‌یافت، تلاش کردم از درون مسیری برای غلبه بر این ناسیونالیسم افراطی باز کنم» (NKC IV, 384). نیشیتانی و دیگر اعضای مکتب کیوتو به جای اینکه بایستند و بمیرند، یا بنشینند و منتظر بمانند، تلاش کردند تا روی لبه تیغ چیزی که اوهاشی ریوسوکه «همکاری ضد نظام» یا «مقاومت مشارکتی» ( hantaiseiteki kyōryoku ) نامیده است، راه بروند (به اوهاشی 2001، 20 به بعد مراجعه کنید).مطمئناً، این سوال که مکتب کیوتو چقدر موفق به انجام این «مقاومت مشارکتی» شد (و این سوال که آیا آنها بیشتر همکاری کردند تا مقاومت) قابل بحث است، به خصوص با توجه به این واقعیت که آنها در تغییر جهت‌گیری فاجعه‌بار رژیم موفق نشدند. صرف نظر از نیت آنها از مقاومت مشارکتی، واقعیت این است که نوشته‌های سیاسی آنها کم و بیش با موفقیت توسط ناسیونالیسم افراطی که کم و بیش سعی در تغییر جهت یا غلبه بر آن از درون داشتند، جذب شد. با این وجود، باید مراقب باشیم که آرمان‌های آنها را از واقعیتی که سعی در تأثیرگذاری بر آن داشتند، جدا کنیم و محدودیت‌های مسیر انتخابی آنها برای نقد درون‌ماندگار را در نظر داشته باشیم.صرف نظر از کاستی‌های سیاسی متفکران مکتب کیوتو، واضح است که برخی از محکومیت‌های خام و یک‌جانبه، حداقل به همان اندازه ساده‌لوحانه و گمراه‌کننده هستند که تلاش‌های گاه‌به‌گاه پیروان متعصب برای تطهیر هر آنچه که گفته‌اند یا نوشته‌اند. برای مثال، بسیار گمراه‌کننده است که فلسفه‌های مختلف تاریخ مکتب کیوتو را به عنوان «توجیه‌ای نه چندان پوشیده... برای تجاوز ژاپن و امپریالیسم مداوم» خلاصه کنیم، یا ادعا کنیم که «هیچ گروهی به طور مداوم و مشتاقانه‌تر از آنها به دفاع از دولت کمک نکرد... و هیچ‌کدام به تعریف خطوط فلسفی فاشیسم ژاپنی نزدیک‌تر نشد» (Najita &amp; Haroutunian 1998, 238-39; برای نقد شدید چنین ادعاهای جدلی، به Parkes 1997 and 2011 مراجعه کنید). بی‌آبرویی اخیر، یعنی تلاش برای ارائه بیانی شبه‌فلسفی به فاشیسم ژاپنی، مطمئناً متوجه طرفداران «فلسفه راه امپراتوری» است، که در واقع به شدت به «فلسفه تاریخی-جهانی» مکتب کیوتو به دلیل ناکافی بودن ژاپن‌محوری حمله کردند (نگاه کنید به اوهاشی، ۲۰۰۱، ۷۱-۷۲).منتقدان خردمند نوشته‌های سیاسی دوران جنگ مکتب کیوتو مطمئناً باید سعی کنند مسیری میانه را بین و فراتر از آنچه جیمز هایسیگ به درستی «کنار کشیدن‌ها و کنار کشیدن‌ها» می‌نامد، طی کنند (به هایسیگ ۱۹۹۰، ۱۴ مراجعه کنید). با در نظر گرفتن این تعادل، در بخش‌های بعدی اجازه دهید برخی از نکات کلیدی و اپیزودهای ماجراجویی‌ها و بدبیاری‌های سیاسی دوران جنگ مکتب کیوتو را برجسته کنم.۴.۲ «جنگ بر سر کلمات» اکراه‌آمیز نیشیدا و جهان‌شمولیِ دوپهلوی اودر سال ۱۹۴۳، یاتسوگی کازوئو، عضو مرکز استراتژی ملی، به نیشیدا مراجعه کرد و از او خواست تا روایتی علمی از نقش ژاپن در شرق آسیا ارائه دهد، یعنی به ارائه منطقی برای ایجاد به اصطلاح «حوزه رفاه مشترک آسیای شرقی بزرگ» کمک کند. گفته می‌شود نیشیدا با عصبانیت فریاد زد: «این روزها مقامات دولتی و نظامیان چه فکری می‌کنند که دانشمندان مانند صنعتگرانی هستند که می‌توانند چیزی را به آنها سفارش دهند تا برایش دوخته شود؟» و با این حال، یاتسوگی ظاهراً با این ادعا مخالفت کرد که نه تنها محققان برجسته ژاپنی، مانند فوکوزاوا یوکیچی، بلکه فیلسوفان غربی، مانند کانت و آدام اسمیت، از به کارگیری بینش‌های نظری خود در شرایط اجتماعی و سیاسی عملی غافل نبودند (به اوهاشی ۲۰۰۱، ۴۷ مراجعه کنید). در نهایت، نیشیدا موافقت کرد که مقاله‌ای با عنوان «اصول نظم نوین جهانی» (NKZ XII، ۴۲۶-۴۳۴؛ رجوع کنید به آریساکا ۱۹۹۶) بنویسد، اگرچه متن اصلی او توسط یک جامعه‌شناس که به عنوان واسطه عمل می‌کرد، ویرایش و «ساده‌سازی» شد. نیشیدا حتی در آن زمان نیز ناامید بود که تلاش او برای «برجسته کردن بُعد جهان‌شمولی موجود در روح ژاپنی» ظاهراً هیچ تأثیری بر نخست‌وزیر توجو هیدکی و رژیم جنگ‌طلب او نداشته است (رجوع کنید به یوسا ۱۹۹۴، ۱۲۴).از دیدگاه امروزی، نوشته‌های سیاسی نیشیدا بسیار دوپهلو به نظر می‌رسند. از یک سو، مقاومت او در برابر فاشیسم و ​​تمامیت‌خواهی غیرقابل انکار است. در واقع، جای تعجب نیست که او در خطر دستگیری بود - و ظاهراً تنها جایگاه عمومی او و این واقعیت که هواداران بانفوذی در میان رده‌های میانه‌رو حکومت داشت، مانع از وقوع این اتفاق شد - وقتی هشداری را که در سخنرانی سال ۱۹۴۱ او مستقیماً خطاب به امپراتور داده شده است، می‌خوانیم: «هر سیستم تمامیت‌خواهی که نقش فرد را به طور کامل نفی کند، چیزی جز یک نابهنگامی تاریخی نیست» (NKZ XII, 271; see Yusa 1994, 111). حتی در متن بسیار سازش‌کارانه‌اش، «اصول نظم نوین جهانی»، نیشیدا مصرانه ادعا می‌کند که «حوزه رفاه مشترک» نباید مستلزم قوم‌گرایی، توسعه‌طلبی، امپریالیسم، استعمار یا تمامیت‌خواهی باشد (see NKZ XII, 432-33). نیشیدا در جای دیگری تصریح کرد که چشم‌انداز او جهانی چندفرهنگی است که در آن نه غرب شرق را در بر می‌گیرد و نه برعکس (NKZ XIV, 404-5)، جهانی که در آن «فرهنگ‌های مختلف، ضمن حفظ دیدگاه‌های فردی خود، از طریق میانجیگری جهان توسعه می‌یابند» (NKZ VII, 452-53).از سوی دیگر، نیشیدا معتقد بود که ملت‌ها - و به ویژه ملت ژاپن با امپراتور در مرکز معنوی آن - نقش ویژه‌ای در شکل‌گیری تاریخی این «جهانِ» واقعاً «دنیوی» ( sekai-teki sekai ) دارند. علاوه بر این، او در نوشته‌های خود به طور مثبت از عبارات مشکل‌سازی مانند «تمام جهان زیر یک سقف» ( hakkō-ichiu ) و «راه امپراتوری» ( kōdō ) استفاده کرده است. اگرچه مطمئناً در اینجا با توجه به (و بازنگری) سابقه تاریخی «رهبری» سیاسی و فرهنگی (در واقع، سلطه) ژاپن بر شرق آسیا در این زمان، جایی برای انتقاد وجود دارد، اما مسئله چگونگی ارزیابی انتقادی مداخلات نظری نیشیدا با این واقعیت هرمنوتیکی پیچیده می‌شود که امروزه ما چنین شعارها و عباراتی را از طریق لنزهای معنایی ایدئولوگ‌های جناح راست می‌خوانیم که در نهایت موفق شدند تعاریف خود را در سالنامه‌های تاریخ حک کنند. باید در نظر داشت که در آن زمان، معنای دقیق این عبارات هنوز مورد اختلاف بود. اوئدا شیزوترو به درستی از «کشمکش نیشیدا بر سر معنا» سخن گفته است، مبارزه‌ای که در نهایت او در آن شکست خورد (اوئدا ۱۹۹۴، ۹۷؛ همچنین به گوتو-جونز ۲۰۰۵ مراجعه کنید). یوسا میچیکو در این مورد می‌نویسد: «[نیشیدا] به جای ابداع واژگان جدیدی که از این غوغا فراتر رود، اصطلاحات و شعارهای روز را به کار گرفت و کوشید تا با گشودن آنها به روی یک دیدگاه جهانی‌تر، آنها را از تنگ‌نظری‌های کوچکشان رهایی بخشد» (یوسا ۱۹۹۴، ۱۳۱).با این وجود، حتی پس از آنکه ما یک بازسازی حساس هرمنوتیکی از زمینه انجام داده‌ایم، و پس از آنکه خواندن میان و پشت سطور متون سیاسی او را به پایان رسانده‌ایم، بدون شک تعدادی از جنبه‌های مشکل‌ساز اندیشه سیاسی نیشیدا، به ویژه دیدگاه ایده‌آل‌گرایانه او از نظام امپراتوری و فراخوان ادعایی ژاپن به ایفای نقش رهبری در شکل‌گیری جهان شرق آسیا، همچنان باقی مانده است (به دیویس ۲۰۰۶، ۲۲۷-۳۸؛ اوساکی ۲۰۲۱، ۱۱۷-۲۵۶؛ آریساکا ۲۰۲۰ مراجعه کنید). نیشیدا با تأکید بر جایگاه مرکزی امپراتور در ژاپن به عنوان «هویت تضادها»، به طور رمزآلود می‌نویسد: «سیاست ملی ما [یعنی ژاپن] صرفاً یک تمامیت‌خواهی نیست. خاندان امپراتوری آغاز و پایان جهان ماست، به عنوان حال مطلقی که گذشته و آینده را در بر می‌گیرد» (NKZ XII، ۴۳۰). و با توجه به نقش محوری ژاپن در شرق آسیا، او ادعا می‌کند که «برای ساختن یک جهان خاص، یک شخصیت مرکزی که بار پروژه را به دوش بکشد، ضروری است. امروزه در شرق آسیا جز ژاپن کسی وجود ندارد» (NKZ XII, 429; Arisaka 1996, 102).منتقدان ممکن است استدلال کنند که جهان‌شمولی نیشیدا هنوز گرفتار نوعی خاص‌گرایی مثال‌زدنی است، و او تنها با تغییر جایگاه جهان‌شمولی ملموس به ژاپن، در زیر سوال بردن اروپامحوری موفق می‌شود. یوکو آریساکا استدلال می‌کند که «ادعای اصلی مدافعان - مبنی بر اینکه «جهان‌شمولی» فلسفی نیشیدا با ایدئولوژی ملی‌گرایانه ناسازگار است - شکست می‌خورد زیرا گفتمان جهان‌شمولی هم به عنوان ابزاری برای آزادی و هم به عنوان ابزاری برای سرکوب در مورد ژاپن مورد استفاده قرار گرفته است» (آریساکا 1999، 242). با این حال، آریساکا به طور انتقادی اضافه می‌کند که «این ایده که یک ملت خاص ممکن است حامل یک اصل جهان‌شمول، مانند آزادی یا دموکراسی باشد و بنابراین، اعمال آن در تاریخ به هدف والاتری خدمت می‌کند، باید از تجربه اخیر آمریکا آشنا باشد» (همان، 244؛ همچنین رجوع کنید به مارالدو 1994، 355).برای اینکه در حق نیشیدا انصاف داشته باشیم، باید اعتراف کنیم که امروزه هنوز نتوانسته‌ایم معمای پساروشنگریِ چگونگیِ آشتی دادنِ انسان‌گراییِ جهان‌شمول با خاص‌بودگیِ فرهنگی را حل کنیم (بحثی که تا حدودی از مناقشه‌ی کانت-هردر به ارث برده‌ایم). به عبارت دیگر، این سؤال همچنان باقی است که چگونه می‌توان یک جهانِ چندفرهنگیِ گفتگومحور را به جای یک تک‌فرهنگیِ امپریالیستی یا برخورد تمدن‌ها پیکربندی کرد. در جستجوی پاسخی برای این سؤالِ فوری، ممکن است هنوز چیزهای زیادی برای آموختن از برداشتِ انتقادی از اندیشه‌ی نیشیدا داشته باشیم (به Feenberg 1995; Maraldo 1995; Elberfeld 1999; Kopf 2011; Davis 2013a; Krummel 2014; and Goto-Jones 2002, 2005, 2008, 2009 مراجعه کنید).۴.۳ سمپوزیوم‌های بحث‌برانگیز زمان جنگ، و ملت بی‌منیت نیشیتانیموضع سیاسی دوپهلوی نیشیدا - بین دیدگاه پساامپریالیستی از یک نظم جهانی جدید چندفرهنگی از یک سو و تأکید بر نقش مقدر شده‌ی تاریخی-جهانی ژاپن در تحقق این دیدگاه از سوی دیگر - توسط شاگردانش نیشیتانی کیجی، کویاما ایوائو، کوساکا ماساکی، سوزوکی شیگه‌تاکا و تا حد کمتری شیمومورا توراتارو به مشارکت‌های سیاسی حتی بحث‌برانگیزتری تبدیل شد. همانطور که در بخش فرعی ۲.۱ ذکر شد، یک مرحله مهم، هرچند بدنام‌کننده، در شکل‌گیری هویت مکتب کیوتو، شامل شرکت چندین نفر از اعضای آن در دو سمپوزیوم زمان جنگ بود، سمپوزیوم « جهان ادبی » در سال ۱۹۴۲ با موضوع «غلبه بر مدرنیته» (چاپ مجدد در کاواکامی و تاکوچی ۱۹۷۹؛ ترجمه انگلیسی در کالیچمن ۲۰۰۸) و میزگردهای ۱۹۴۱-۱۹۴۳ که به صورت سریالی در مجله Chūōkōron و بعداً به صورت تک‌نگاری با عنوان « موضع تاریخ جهان و ژاپن» (کوساکا و همکاران ۱۹۴۳؛ ترجمه انگلیسی در ویلیامز ۲۰۱۴) منتشر شد.سمپوزیوم غلبه بر مدرنیته به درستی به عنوان «چالشی زودهنگام برای پرسش‌هایی که هنوز پاسخی برای آنها یافت نشده است» توصیف شده است (میناموتو ۱۹۹۴، ۲۰۰). حتی یکی از انتقادی‌ترین روایت‌ها از این سمپوزیوم - روایتی که استدلال می‌کند «تنها مقصدی که سمپوزیوم غلبه بر مدرنیته به آن رسیده، جایی است که خود ژاپن مغلوب مدرنیته شده است» - اذعان می‌کند که: «با این وجود، مهم است که اشاره کنیم که همان انتقادی که ژاپنی‌ها علیه مدرنیته مطرح کردند، دقیقاً تمام آن تردیدها و وسواس‌های مربوط به ذهنیت، تفاوت فرهنگی و حتی نژادپرستی را که به نشانه‌های گفتمان غربی و ظاهراً جهانی تبدیل شده‌اند و نشانگر مقطع تاریخی امروز ما هستند، از پیش ترسیم کرده است» (هاروتونیان ۲۰۰۰، ۹۴).همانطور که در بخش فرعی ۲.۲ بحث شد، شرکت‌کنندگان مکتب کیوتو از غلبه بر مدرنیته صحبت کردند که تنها از طریق عبور از مدرنیته می‌تواند رخ دهد ، موضعی که نشان‌دهنده‌ی گرایشی مخالف با رد عقلانیت مدرن غربی توسط مکتب رمانتیک ژاپن و سایر شرکت‌کنندگان در سمپوزیوم بود. به عبارت دیگر، شرکت‌کنندگان مکتب کیوتو نه از مدرنیزاسیون از طریق غربی‌سازی ژاپن ابراز تاسف کردند و نه با حسرت خواستار بازگشت به دوران پیشامدرن شدند؛ بلکه خواستار گامی دیگر به جلو بودند، اما گامی که شامل بازیابی خلاقانه‌ی عناصر ماندگار سنت ژاپنی همزمان با تکیه بر بهترین آموخته‌های غرب باشد. این موضع به وضوح در مناظره‌ی نیشیتانی با کوبایاشی هیدئو، که طرفدار رد مدرنیته و بازگشت به آثار کلاسیک پیشامدرن ژاپنی بود، آشکار می‌شود (به کاواکامی و تاکوچی ۱۹۷۹، ۲۱۷ به بعد مراجعه کنید). نیشیتانی در طول دوران حرفه‌ای خود پیوسته از غلبه بر مدرنیته تنها از طریق عبور از آن سخن می‌گفت و در این فرآیند، سنت باید به طور خلاقانه تصاحب شود، نه اینکه محافظه‌کارانه به آن عقب‌نشینی شود. او نوشت: «هیچ راه برگشتی به گذشته وجود ندارد... سنت ما باید از مسیری که در آن حرکت می‌کنیم، به عنوان یک امکان جدید تصاحب شود» (NKC VIII, 183; Nishitani 1990, 179)؛ و: «به عبارت ساده، بازگشت به گذشته به سنت، مستقیماً به معنای نگاه به آینده است» (NKC XIX, 104). نیشیتانی در اواخر عمر خود همچنان تأکید کرد که سازمان‌های بودایی ژاپنی باید تاریخی بودن خود را بپذیرند، که به معنای مدرن شدن و سپس پسامدرن شدن است. تنها از این طریق می‌توانند به ایفای نقش حیاتی در جامعه ژاپن ادامه دهند و همچنین امکانات شیوه‌های زندگی خود را به جهان گسترده‌تر ارائه دهند (Nishitani 2006, 36-38).در مباحثات چوکورون نیز، مکتب کیوتو قاطعانه تلاش کرد تا از «منظر تاریخ جهان» بیندیشد. با این حال، به طرز مشکل‌سازی، آنها برای ژاپن در لحظه کنونی، که آن را نقطه عطفی در تاریخ جهان می‌دانستند، نقش رهبری قائل بودند. آنها استدلال می‌کردند که اگر دیدگاه تاریخ جهان در واقع ابتدا توسط جهان‌گرایی غربی و امپریالیسم گشوده شده باشد، این ملت غیرغربی ژاپن بود که در موقعیت منحصر به فردی برای آزاد کردن جهان از زنجیرهای امپریالیسم غربی قرار داشت تا پتانسیل واقعی امپریالیسم را تحقق بخشد.نیشیتانی در کتاب خود که تقریباً در همان زمان نوشته شده است، « نگاهی به جهان و ملت» (۱۹۴۱)، تا آنجا پیش رفت که ادعا کرد این لحظه‌ای از زمان است که «نقطه کانونی تاریخ جهان» قرار است ملت ژاپن شود، همانطور که پیش از آن تاریخ جهان بر امپراتوری روم و سپس بر امپراتوری بریتانیا متمرکز بود. با این حال، نیشیتانی استدلال کرد که برخلاف دو امپراتوری سابق، مأموریت تاریخی ژاپن ایجاد جهانی است که «مرکز خاصی ندارد» بلکه از «حوزه‌های مختلف سیاسی و فرهنگی متحد» تشکیل شده است (NKC IV، ۲۹۸-۳۰۰). او به طور قاطع اضافه می‌کند که ملت ژاپن تنها در صورتی قادر به انجام این مأموریت خواهد بود که روحیه مذهبی نفی خود را در خود جای دهد و به این ترتیب به چیزی تبدیل شود که او آن را «ملت بی‌منیت» می‌نامد، نه یک امپراتوری متجاوز خودمحور (NKC IV، ۲۸۵-۸۶). در این چشم‌انداز آرمان‌گرایانه، که متأسفانه ارتباط چندانی با واقعیت‌های بی‌رحمانه‌ی توسعه‌طلبی ژاپن نداشت، ژاپن قرار بود نوع کاملاً جدیدی از امپراتوری باشد، امپراتوری‌ای خوددار و دلسوز که به سایر ملت‌ها کمک می‌کند تا با همکاری یکدیگر هویت خود را شکل دهند، نه امپراتوری‌ای متجاوز و «امپریالیست» که دیگران را به کپی‌های پست‌تری از خود تبدیل می‌کند. (این پرسش برای ما باقی می‌ماند که چگونه می‌توان ابرقدرت‌های سیاسی و امپراتوری‌های اقتصادی امروزی را به بهترین شکل توصیف کرد و چگونه ایدئولوژی‌های آنها را با واقعیت‌هایشان مرتبط ساخت.)اگر بتوان شایستگی ماندگاری در نوشته‌های سیاسی دوران جنگ نیشیتانی و مباحث چوکورون یافت، می‌توان آن را تا حدی در نقد آنها از تناقضات و ریاکاری‌های امپریالیسم غربی (برای مثال، رجوع کنید به کوساکا و همکاران، ۱۹۴۳، ۳۴۸ به بعد) همراه با اصرار آنها بر اینکه «نقش رهبری» ژاپن در آسیا به نقش یک امپریالیست یا استعمارگر تبدیل نشود، یافت (رجوع کنید به همان، ۲۰۴-۵؛ همچنین رجوع کنید به «دیدگاه من در مورد «غلبه بر مدرنیته» نیشیتانی،» که در کاواکامی و تاکوچی، ۱۹۷۹، ۳۲ تجدید چاپ شده است). از سوی دیگر، بدنامی پایدار مباحث چوکورون را نه تنها می‌توان در ساده‌لوحی سیاسی آرمان‌گرایانه آنها، بلکه در ایده‌آل‌سازی و حتی تطهیر واقعیت‌های سیاسی (مانند تجاوز ژاپن به چین و سایر نقاط آسیا) و همچنین در پیشنهادهای خاص نگران‌کننده‌ای مانند «ژاپنی‌سازی» یا «نیمه‌ژاپنی‌سازی» برخی از گروه‌های قومی «برتر» در آسیا به منظور کمک به ایجاد «حوزه رفاه مشترک» به رهبری ژاپن یافت (Kōsaka et al. 1943, 262–63, 337).۴.۴ «یادداشت‌های اوشیما»: سابقه‌ی یک اندیشکده برای میانه‌روهای نیروی دریاییاکنون آشکار است که فعالیت‌های سیاسی مکتب کیوتو در طول جنگ، حتی پیچیده‌تر - و حتی پر از ابهام‌تر - از آنچه قبلاً تصور می‌شد، بوده است. اوهاشی ریوسوکه در سال ۲۰۰۱ برخی از دفترچه‌های یادداشت اوشیما یاسوما، یکی از شاگردان تانابه، در زمان جنگ را کشف و منتشر کرد (اوهاشی ۲۰۰۱). این دفترچه‌ها به تفصیل جلسات مخفی را که به طور منظم توسط اعضای مکتب کیوتو (از جمله تانابه و نیشیتانی اما نه نیشیدا) به ارث نیروی دریایی ژاپن بین فوریه ۱۹۴۲ و درست قبل از پایان جنگ برگزار می‌شد، مستند می‌کنند. در حالی که از یک سو وجود این جلسات مخفی، ارتباط صمیمانه‌تری بین مکتب کیوتو و ارتش را نسبت به آنچه قبلاً شناخته شده بود، نشان می‌دهد، از سوی دیگر، بسیار مهم است که آنها با یک جناح میانه‌رو خاص از نیروی دریایی، جناحی که مخالف افراط‌گرایان مسلط بر ارتش بود، همکاری می‌کردند. مدت‌ها تنش قابل توجهی بین تکبر جنگ‌طلبانه ارتش و موضع نسبتاً میانه‌روتر و دنیوی‌تر نیروی دریایی وجود داشت. همچنان که ارتشِ از نظر سیاسی قدرتمندتر، مسیر جنگی خود را به سمت پرل هاربر تعیین می‌کرد، برخی از مقامات کم‌حرف نیروی دریایی آشکارا از مکتب کیوتو درخواست کردند تا وضعیت سیاسی را از «دیدگاه تاریخ جهانی» خود روشن کند، احتمالاً به این منظور که احساسات عمومی را در جهتی محتاطانه‌تر سوق دهند.خلاصه اینکه، «یادداشت‌های اوشیما» نشان می‌دهد که چگونه مکتب کیوتو خود را در موقعیتی یافت که فراخوانده شده بود تا در دو جبهه «جنگ فکری» بجنگد: در برابر امپریالیسم غرب، آنها احساس می‌کردند که فراخوانده شده‌اند تا نقشی جهانی-تاریخی برای ژاپن در رهایی خود و دیگر مردمان آسیایی از استعمار و استثمار امپراتوری‌های غربی ترسیم کنند؛ و در برابر ملی‌گرایی افراطی ژاپنی، آنها احساس می‌کردند که متقاعد کردن مردم و ارتش در مورد نامشروع بودن پاسخ امپریالیستی به امپریالیسم غرب، بر عهده آنهاست.اوشیما یاسوما در سال ۱۹۶۵، گزارشی اغلب نادیده گرفته شده از این جلسات را با عنوان «جنگ اقیانوس آرام و مکتب کیوتو: درباره مشارکت سیاسی روشنفکران» منتشر کرد (اوشیما ۲۰۰۰، ۲۷۴-۳۰۴؛ همچنین رجوع کنید به هوریو ۱۹۹۴، ۳۰۱ به بعد). در این مقاله، اوشیما هدف در حال تکامل جلسات مخفی مکتب کیوتو را در سه مرحله خلاصه کرد: در همان جلسات اولیه (که ظاهراً قبل از جلسات مستند شده در دفترچه‌های بازیابی شده برگزار شده بودند)، موضوع اصلی «چگونه از وقوع جنگ جلوگیری کنیم» بود. از آنجایی که جنگ در واقع خیلی زود پس از آن آغاز شد، موضوع به سرعت به «چگونه جنگ را در اسرع وقت به پایان مطلوب برسانیم، از طریق ترغیب منطقی ارتش» تغییر یافت. طبق گزارش‌ها، برای انجام این کار، آنها توافق کردند که سرنگونی کابینه توجو هیدکی ضروری است. با این حال، به گفته اوشیما، تمام انتقادات از توجو و ارتش باید در مباحث منتشر شده در صفحات چوکورون حذف می‌شد و اظهارات مکتب کیوتو باید «در دو یا سه لایه پارچه پنهان» می‌شد تا از سانسور و آزار و اذیت جلوگیری شود. گفته می‌شود که در اواخر جنگ، موضوع جلسات مخفی به «چگونگی مدیریت وضعیت پس از جنگ» تغییر یافته بود.از میان این سه مضمون، تنها مورد دوم با جزئیات در دفترچه‌هایی که توسط اوهاشی کشف و با عنوان «یادداشت‌های اوشیما» منتشر شدند، ثبت شده است. اگرچه ممکن است بحث‌های اولیه‌ای در مورد چگونگی اجتناب از جنگ، اشارات صریح‌تر به سرنگونی توجو هیدکی و بحث‌های طولانی‌تر در مورد مسائل پس از جنگ وجود داشته باشد، اما در واقع این موارد در دفترچه‌های بازیابی شده دیده نمی‌شوند. با این وجود، «یادداشت‌های اوشیما» روایتی دقیق‌تر و بدون سانسور از «جنگ فکری» مکتب کیوتو در دو جبهه، در دورانی پرآشوب و غم‌انگیز از آنچه در واقع پاسخ امپریالیستی ژاپن به امپریالیسم غرب بود، به ما نشان می‌دهند.۴.۵ پس از جنگ: چرخش متانوئتیک تانابه و گونه دیگر نیشیتانیموضع دوگانه‌ی آنها در زمان جنگ بین حمایت از ایدئولوژی ملی‌گرایانه و قرار دادن آن در معرض نقد از منظری کثرت‌گرایانه و جهانی - به عبارت دیگر، تلاش آنها برای راه رفتن بر لبه‌ی تیغ «مقاومت مشارکتی» - به طرز طعنه‌آمیزی، مدرسه‌ی کیوتو را چه قبل و چه بعد از پایان جنگ، در ژاپن به یک چهره‌ی مشکوک تبدیل کرد. همانطور که نیشیتانی بعداً به یکی از دانشجویانش گفت: «در طول جنگ از سمت راست به ما ضربه زدند؛ پس از جنگ از سمت چپ به ما ضربه زدند.»در طول جنگ، موضع مکتب کیوتو بیش از حد جهان‌وطنی و به اندازه کافی ملی‌گرایانه، حتی ضد جنگ تلقی می‌شد. مباحث منتشر شده در کتاب « موضع تاریخ جهان و ژاپن» توسط ایدئولوگ‌های «راه امپراتوری» به عنوان «گمان‌های برج عاج‌نشینانه‌ای که خطر تقلیل امپراتوری به صرفاً یک مقوله دیگر از تاریخ جهان را به همراه داشت» برچسب‌گذاری شدند و طبق گزارش‌ها، چاپ‌های بعدی این کتاب توسط سانسورهای دولتی متوقف شد (به هوریو ۱۹۹۴، ۲۹۱ مراجعه کنید). پس از جنگ، تلاش‌های آرمان‌گرایانه مکتب کیوتو برای معنا بخشیدن و جهت‌دهی به «ماموریت تاریخی جهانی» ژاپن - به ویژه توسط لیبرال‌ها و چپ‌گرایانی که سرانجام از سرکوب و آزار و اذیت رهایی یافته بودند - به عنوان حمایت از فاشیسم نظامی‌گرایانه بالفعل آن تلقی می‌شد. نیشیتانی و دیگران برای چندین سال از سمت‌های دانشگاهی خود برکنار شدند. حتی زمانی که بعداً دوباره به کار خود بازگشتند، انگ مکتب کیوتو به عنوان «همکاری در جنگ» به سختی پاک شد. اندیشه سیاسی آنها به طور خاص به طور کلی کنار گذاشته شد و تا چند دهه بعد، موضوع «غلبه بر مدرنیته» بار دیگر مورد توجه انتقادی جدی قرار نگرفت (نک. کاواکامی و تاکوچی ۱۹۷۹؛ هیروماتسو ۱۹۸۹؛ و اوهاشی ۱۹۹۲، ۱۴۳ به بعد).متفکران مکتب کیوتو پس از جنگ به ندرت مستقیماً به منتقدان خود پاسخ دادند و ما فقط می‌توانیم در مورد دلایل این امر گمانه‌زنی کنیم (به Horio 1994, 300 مراجعه کنید). آنها بدون اظهار نظر یا شکایت، تعلیق از سمت‌های خود را پذیرفتند و به فلسفه‌ورزی خود ادامه دادند، البته بدون عنصر سیاسی آشکار اندیشه‌هایشان. به عنوان مثال، نیشیتانی در دوران پس از جنگ به عنوان یک فیلسوف دین به جایگاه خود رسید. او در گفتگو با عرفان مسیحی قرون وسطی و همچنین اگزیستانسیالیسم و ​​پدیدارشناسی پسامدرن و در پاسخ به آنچه که او به عنوان مسئله اصلی مدرنیته، یعنی نیهیلیسم، می‌دید، به توسعه فلسفی ایده‌های شرقی، به ویژه ایده‌های ذن بودیسم، ادامه داد. در تلاش‌های پخته او برای «غلبه بر نیهیلیسم از طریق عبور از نیهیلیسم» (NKC XX, 192)، ما شاهد تداوم قابل توجهی با تلاش‌های او در دوران قبل از جنگ و زمان جنگ برای غلبه بر مدرنیته (غربی) از طریق عبور از آن هستیم. اما با این وجود، می‌توان «چرخش» حیاتی و خودانتقادی را در تفکر او در رابطه با مسئله نقش سیاسی - یا، همانطور که معلوم شد، فقدان چنین نقشی - که دولت ژاپن در این غلبه بر مدرنیته و نیهیلیسم از طریق عبور از آنها ایفا می‌کند، نشان داد (به دیویس ۲۰۰۸ب مراجعه کنید).تانابه از منتقدان پس از جنگ پیشی گرفت و در اواخر جنگ شروع به اندیشیدن در مورد راه خود برای عبور از بحران رادیکال خودانتقادی کرد. به سختی می‌توان گفت که به کارگیری - یا سوءاستفاده - تانابه از «منطق خاص» خود در گفتمانی در مورد مشروعیت خودبیانگری دولت-ملت ژاپن به عنوان یک نمونه اولیه برای دیگران، کمتر از بحث‌های میزگرد اعضای جوان‌تر مکتب کیوتو بحث‌برانگیز بوده است. «منطق خاص» در ابتدا، در نقد برگسون و نیشیدا، به عنوان ارزیابی مجدد نقش منطقی و اخلاقی که ویژگی قومی در میانجیگری بین فرد خاص و بشریت جهانی ایفا می‌کند، تصور می‌شد. تانابه با اقتباس از فلسفه سیاسی هگل، فکر می‌کرد که دولت-ملت می‌تواند هم ویژگی قومی مردم را تجسم بخشد و هم آن را از غیرمنطقی بودن ذاتی‌اش بیرون بکشد. به عنوان یک امر جهانی ملموس، دولت-ملت، اگر خود مطلق نباشد، به نوعی تجلی دیالکتیکی مطلق بر روی زمین است.این لغزش بحرانی زمانی رخ داد که تانابه به طور غیرمنطقی پیشنهاد داد که «مطلق نسبی» دولت-ملت ژاپن می‌تواند به عنوان نوعی «آرکی‌تایپ برتر» برای سایر ملت‌ها عمل کند (به THZ VI، 232-33 مراجعه کنید). جیمز هایسیگ می‌نویسد که تانابه با انجام این کار «گامی برداشت که مهلک اما واقعاً غیرضروری بود، اگر نگوییم کاملاً با اصول منطق او ناسازگار بود... طبق منطق خودش، جامعه‌ی نژاد بشر باید از جامعه‌ای از ملت‌ها تشکیل شود که راهی برای فراتر رفتن از ویژگی خاص خود بدون فراتر رفتن از زمان و فرهنگ پیدا کرده‌اند. هر ملتی ممکن است به عنوان نمونه‌ای از امر کلی عمومی ظاهر شود، اما هیچ چیز در منطق امر خاص اجازه نمی‌دهد که هیچ نمونه‌ای به یک آرکی‌تایپ برای سایرین تبدیل شود. گویی تانابه خود را خارج از متن نقل می‌کند» (Heisig 2001، 136-137؛ همچنین به Heisig 1994 مراجعه کنید).تانابه سرانجام به خود آمد و در یک چرخش چشمگیر فراشناختی، این ادعاهای سیاسی را کنار گذاشت و به فلسفه دین روی آورد. «فلسفه به مثابه فراشناخت» ، که بخش‌های اول آن به صورت سخنرانی در سال ۱۹۴۴ قبل از پایان جنگ ارائه شد، نه تنها به عنوان یک خودانتقادی شخصی، بلکه به عنوان فراخوانی برای خودانتقادی از سوی کل ملت، و در واقع در نهایت به عنوان فراخوانی برای «نقد مطلق» عقلانیت انسانی به معنای واقعی کلمه، تدوین شده است (به مقدمه THZ X؛ تانابه ۱۹۸۶ مراجعه کنید). آخرین مورد از این موارد، موضوع اصلی کتاب است: این ایده که عقل انسان ناگزیر به سمت تضادهایی سوق داده می‌شود که از طریق آنها باید بارها و بارها در برابر قدرت خود بمیرد تا دوباره از طریق عملکرد یک قدرت دیگر متولد شود. با این وجود، درست است که «فرد بیهوده در آن اثر به دنبال هرگونه اعتراف به گناه برای اعمال یا اظهارات خاصی که انجام داده است، می‌گردد» (هایسیگ ۲۰۰۱، ۱۵۱). در هر صورت، توبه علنی (هرچند مبهم) تانابه، در متقاعد کردن اکثر دانشگاهیان ژاپنی پس از جنگ به خودداری از دور ریختن ثمره بینش‌های فلسفی خود با آب وانِ بدبیاری‌های سیاسی‌شان، موفقیت‌آمیزتر از سکوت دیگر متفکران مکتب کیوتو نبود.تنها در چند دهه گذشته، اعتبار مکتب کیوتو در ژاپن به طور قابل توجهی احیا شده است، که بخشی از آن به دلیل بهبود کلی ملت از غوطه‌ور شدن در مسیر پیشرفت اقتصادی پس از جنگ و گریز از مشکلات فرهنگی حل‌نشده، بخشی به دلیل تأیید مجدد کلی هویت فرهنگی (از جمله اغلب اوقات بازگشت به ادعاهای قوم‌گرایانه «منحصر به فرد بودن ژاپن») و بخشی به دلیل توجه مثبتی است که این مکتب از سوی محققان غربی دریافت کرده است. شایان ذکر است، همانطور که فوجیتا ماساکاتسو در مقدمه خود بر فلسفه مکتب کیوتو انجام می‌دهد ، قبل از سال ۲۰۰۱، به طرز شگفت‌آوری تعداد کمی مقاله یا کتاب با تمرکز موضوعی بر «مکتب کیوتو» به این عنوان در ژاپن منتشر شده بود، حتی اگر صدها مطالعه به «فلسفه نیشیدا» ​​پرداخته بودند. با این حال، نشانه‌های امیدوارکننده‌ای وجود دارد که ما در حال ورود به یک دوره دانشگاهی جدید هستیم که در آن می‌توان کارهای انتقادی و در عین حال ارزشمند در مورد مکتب کیوتو را به صورت مشارکتی در ژاپن، غرب و اخیراً حتی در سایر نقاط شرق آسیا انجام داد (به Fujita و همکاران ۲۰۰۳؛ Heisig ۲۰۰۴؛ Synthesis Philosophica ۲۰۰۴؛ Fujita &amp; Davis ۲۰۰۵؛ Hori &amp; Curley ۲۰۰۸؛ Heisig &amp; Uehara ۲۰۰۸؛ Lam &amp; Cheung ۲۰۰۹؛ Bouso &amp; Heisig ۲۰۰۹؛ Davis, Schroeder, &amp; Wirth ۲۰۱۱؛ Elberfeld &amp; Arisaka ۲۰۱۴؛ Yusa ۲۰۱۷؛ Davis ۲۰۲۰a؛ Liao و همکاران ۲۰۲۲ مراجعه کنید).علیرغم اصرار جناحی از مورخان فکریِ جدلی، بسیاری از فیلسوفان در سراسر جهان امروزه، بدبیاری‌های سیاسی مکتب کیوتو را به عنوان پانویس‌های تاسف‌باری بر متن اصلی تلاش‌های فلسفی ستودنی خود می‌بینند. در حالی که تحقیق در اندیشه سیاسی آنها - در مورد آنچه که در آن زمان سعی در بیان آن داشت و در مورد آنچه که می‌تواند یا نمی‌تواند به ما در تفکر کنونی کمک کند - همچنان ضروری و مهم است، در نهایت بسیاری احتمالاً با جیمز هایسیگ موافق خواهند بود که با تأکید می‌نویسد: « باید ... بخش عمده‌ای از نوشته‌های این متفکران را نادیده گرفت تا به این نتیجه رسید که هر چیزی که به ایدئولوژی امپریالیستی ژاپن در زمان جنگ نزدیک می‌شود یا از آن حمایت می‌کند، الهام‌بخش اساسی اندیشه آنهاست » (هایسیگ 2001، 6). میراث فلسفی و میان‌فرهنگی مکتب کیوتو در جای دیگری نهفته است.۵. میراث میان‌فرهنگی مکتب کیوتو۵.۱ بین و فراتر از شرق و غربدر این بخش پایانی، اجازه دهید به مسئله میراث مکتب کیوتو در رابطه با فلسفه تطبیقی ​​یا بین فرهنگی برگردیم. امروزه بسیاری از محققان، در ژاپن و همچنین در کشورهای غربی، این مکتب را «فلسفه جهانی» می‌نامند (Itō و همکاران، 2020)، اصطلاحی که من به هر رویکردی به فلسفه اطلاق می‌کنم که حوزه دید و منابعی را که به یک سنت خاص، مانند سنت فلسفه غرب، متکی است، محدود نمی‌کند. همانطور که در ابتدا ذکر شد، متفکران مکتب کیوتو همگی محققان متعهدی در زمینه‌های مختلف و چهره‌های فلسفه غرب بودند؛ و در عین حال، آنها یک پای خود را محکم در ارتباط با سنت‌های بومی شرق آسیا، به ویژه سنت‌های بودیسم ماهایانا، نگه می‌داشتند. این موضع دوپا آنها را در موقعیتی خارق‌العاده بین «شرق و غرب» قرار داد و به آنها اجازه داد تا فراتر از این انتزاع دوتایی بروند.مهم است به خاطر داشته باشیم که فلسفه‌های مکتب کیوتو صرفاً بی‌طرفانه در دریای مقایسه‌های آکادمیک شناور نیستند، و فیلسوفان مکتب کیوتو نیز خود را در درجه اول واسطه‌های گفتگوی بین ادیان نمی‌دانند. آنها به عنوان فیلسوفان بین فرهنگیِ دارای دغدغه وجودی، بیش از هر چیز در جستجوی حقیقت هستند و با شور و اشتیاق از اعتبار دیدن خود و جهان به طرق خاص دفاع می‌کنند. همانطور که دیده‌ایم، در حالی که هر عضو مکتب کیوتو دیدگاه خود را از حقیقت دارد، ایده‌های اساسی خاصی را به اشتراک می‌گذارند (و مورد بحث قرار می‌دهند)، مانند یک یا چند نسخه از مفهوم اصلی نیستی مطلق و ایده رسیدن به خودآگاهی واقعی از طریق تخلیه نفس. و هر چقدر هم که متون آنها منعکس کننده گفتگوی صمیمانه با فیلسوفان غربی و اقتباس انتقادی از ایده‌های آنها باشد، می‌توان گفت که بسیاری از تزهای اصلی آنها با این وجود منعکس کننده تأثیر فرهنگی متمایز بودایی ماهایانا و ژاپنی شرق آسیا است.با این وجود، این بدان معنا نیست که آنها صرفاً بیان مدرنی به اندیشه سنتی بودایی شرق آسیا یا فرهنگ ژاپنی داده‌اند. دقیق‌تر این است که بگوییم فلسفه‌های آنها، تحولات انتقادی و خلاقانه‌ای از این سنت‌ها هستند. حتی این شیوه بیان، حق مطلب را در مورد تأثیر فلسفه‌های غربی که آنها به شدت با آنها دست و پنجه نرم می‌کردند، ادا نمی‌کند. اگرچه هیساماتسو، نیشیتانی، آبه، اوئدا و دیگران صریحاً از دیدگاه ذن فلسفه‌ورزی می‌کنند، و اگرچه تاکوچی، هاسه و دیگران این کار را از دیدگاه بودیسم شین انجام می‌دهند، اما گمراه‌کننده خواهد بود که فلسفه‌های چندوجهی نیشیدا یا تانابه را به سادگی و بدون قید و شرط «شرقی» یا «بودایی» توصیف کنیم.برای مثال، «منطق خاص» اولیه‌ی تانابه، با دغدغه‌اش در مورد شیوه‌ای که ویژگی‌های قومی واسطه‌ی افراد خاص و بشریت جهانی می‌شوند، می‌تواند بیشتر به عنوان یک اقتباس انتقادی از منطق دیالکتیکی هگلی و فلسفه‌ی سیاسی خوانده شود تا به عنوان هرگونه توسعه‌ی مستقیم اندیشه‌ی آسیای شرقی یا بودایی. و تانابه در نوشته‌های مختلف بعدی خود در مورد فلسفه‌ی دین، بین ترجیح بودیسم شین، مسیحیت و در نهایت بودیسم ذن سرگردان است (به Himi 1990، 129-341 مراجعه کنید). در مورد نیشیدا، دغدغه‌ی حاد با پرسش‌های معرفت‌شناسی، منطق، استقلال فردی، خلاقیت و تاریخیت جهان برای اندیشه‌ی او ضروری است، به شیوه‌هایی که بیشتر «غربی مدرن» هستند تا «شرقی سنتی»؛ و نیشیدا گاهی اوقات به صراحت نارضایتی خود را از آنچه که به عنوان نقاط ضعف مرتبط در اندیشه‌ی سنتی شرقی می‌بیند، نشان می‌دهد.البته، می‌توان پاسخ داد: حتی اگر نیشیدا از نظر روش‌شناختی پرسش‌های خود را از فلسفه غرب گرفته باشد، پاسخ‌های او به این پرسش‌ها، حداقل به اندازه مطالعات غربی‌اش، ریشه‌های آسیای شرقی او را منعکس می‌کند. پاسخ او به پرسش هستی‌شناختی غربی از هستی، یک منِتولوژی نیستی مطلق است. ممکن است بیان فلسفی سیستماتیک او از ایده نیستی مطلق بیشتر مدیون متون غربی باشد تا متون شرقی. با این حال، او با این وجود خود را به طور مستقل (یعنی در فرآیند مشارکت در یک جستجوی فلسفی غیرفرقه‌ای برای حقیقت) به منشأ بی‌شکلی که در سنت‌های شرق نهفته است، بیان کرده است. نیشیدا در نگاهی به گذشته نوشت: «این‌طور نیست که من شیوه تفکر خود را وابسته به بودیسم ماهایانا تصور کرده باشم؛ و با این حال با آن مطابقت داشته است» (NKZ XIV, 408). نیشیتانی می‌توانست چیزی مشابه در مورد مسیر شغلی خود بگوید، که او را از طریق مطالعه فلسفه و عرفان غرب و «بازگشت» به دیدگاه ذن هدایت کرد. دیگر متفکران مکتب کیوتو، پیش از آنکه به قول هولدرلین «بازگشت به خانه از طریق بیگانه» را آغاز کنند، حتی کمتر به غرب سفر کردند. و برخی، مانند هیساماتسو و تاکه‌اوچی، فعالیت‌های علمی خود را با درک خود به عنوان یک متفکر بودایی ذن یا شین آغاز کردند.شاید بحث‌برانگیزترین نکته، از دیدگاه سیاسی میان‌فرهنگی، پیشنهاد نیشیدا و دیگر متفکران مکتب کیوتو باشد مبنی بر اینکه فرهنگ و فلسفه مدرن ژاپن به طور خاص پتانسیل ایجاد فضایی برای تلاقی همکاری‌جویانه نقاط قوت شرق و غرب را دارد (به NKZ XIV، 416-17؛ همچنین نیشیدا 1964، 365 مراجعه کنید). در مورد چنین ادعاهای جسورانه و گسترده‌ای چه باید گفت؟ به نظر می‌رسد دو ادعای مشکل‌ساز در این میان وجود دارد: اول، تقسیم بیش از حد کلی، اگر نه گاهی اوقات فرضی، حوزه‌های فرهنگی به &quot;شرق&quot; و &quot;غرب&quot;؛ و دوم، ادعایی مبنی بر اینکه ایده‌ای با ریشه‌های عمیق‌تر در به اصطلاح شرق، یعنی نیستی مطلق، می‌تواند به گونه‌ای توسعه یابد که محل تلاقی فلسفی شرق و غرب را فراهم کند.حتی خوانندگان دلسوز مکتب کیوتو اغلب از این نوع تفکر تطبیقی ​​​​از نظر &quot;شرق&quot; ( tōyō ) و &quot;غرب&quot; ( seiyō ) به شدت انتقاد می‌کنند. اگرچه او تأیید می‌کند که &quot;فیلسوفان مکتب کیوتو راهی به سوی شرق به گونه‌ای بی‌سابقه به غرب می‌دهند&quot;، جیمز هایسیگ شکایت می‌کند که &quot;شرق&quot;ی که مکتب کیوتو در مقابل &quot;غرب&quot; قرار می‌دهد، چیزی شبیه به یک اختراع است: &quot;در بهترین حالت، این یک مجموعه از میراثی است که بیش از حد طولانی و بیش از حد متکثر است تا به طور منصفانه توسط ژاپن نشان داده شود&quot; (Heisig 2001, 271-72). جان مارالدو پا را فراتر می‌گذارد و ادعا می‌کند که &quot;مسائلی که نیشیدا با آنها سروکار دارد، جهانی هستند و روش او برای مقابله با آنها به همان اندازه که با فیلسوفان به اصطلاح غربی در تضاد است، با سایر فیلسوفان آسیایی نیز در تضاد است&quot; (Maraldo 1995, 196). آیا لازم است و آیا ما آماده‌ایم همانطور که مارالدو پیشنهاد می‌کند عمل کنیم و &quot;&quot;شرق&quot; و &quot;غرب&quot; را کنار بگذاریم&quot;؟من خودم فکر می‌کنم این مسئله پیچیده نیاز به پاسخی دقیق و ظریف دارد، تا حدی به این دلیل که «شرق» و «غرب» در واقع اصطلاحات متضاد هم‌شکل نیستند. در حالی که من قطعاً با تمایل به اجتناب از تعمیم‌های بیش از حد و قطب‌بندی‌های سیاسی موافقم، و در حالی که فکر می‌کنم فیلسوفان مکتب کیوتو باید از این نظر با دید انتقادی خوانده شوند، به همان اندازه نسبت به «جهانی شدن اندیشه» که به استعمار بالفعل سنت‌های «غیرغربی» توسط روش‌ها و مقولات تفکر «غربی» منجر می‌شود، محتاط هستم؛ و صرفاً خودداری از صحبت کردن در مورد «غرب» می‌تواند صرفاً به معنای طفره رفتن و در نتیجه تشدید این مشکل باشد. علاوه بر این، اگرچه رد برداشت‌های ذات‌گرایانه، همگن‌ساز و معمولاً خودبزرگ‌بینانه از «غرب» یا «تمدن غربی» - سنتی که در حقیقت به طور بسیار ثمربخش‌تری با سایر سنت‌ها «درآمیخته» و بسیار متنوع‌تر از روایت‌های تاریخی متمرکز بر پانتئون مردان بزرگ سفیدپوست بوده است (نگاه کنید به Elberfeld 2017, 21-127; Mac Sweeney 2023)، بسیار مهم است، با این وجود، رشته‌های سنت‌ها و فرهنگ‌های یونانی-رومی-یهودی-مسیحی-اروپایی-آمریکایی به اندازه کافی منسجم به هم بافته شده‌اند که گاهی اوقات و در برخی زمینه‌ها، صحبت از «غرب» را توجیه کنند.در مقابل، «شرق» (یا «آسیا» در این مورد) مفهومی به مراتب مشکل‌سازتر است، زیرا به مجموعه‌ای از سنت‌ها و فرهنگ‌های به هم تنیده و بسیار کمتر منسجم اشاره دارد، به ویژه از منظر هند (که برای مثال، هیچ سنت چینی را آنطور که چین بودیسم را تصاحب کرد، تصاحب نکرد). برخی ممکن است بخواهند استدلال کنند که از منظر ژاپن، یا حداقل از منظر بودیسم ژاپنی که رشته‌های هندوچینی-ژاپنی را به هم می‌بافد، هنوز هم ممکن است صحبت کردن از «شرق» گاهی اوقات منطقی باشد. با این حال، چنین کاربردهایی از این اصطلاح نه تنها تعمیم بیش از حد است، بلکه ژاپن محور نیز هست. بنابراین، من فکر می‌کنم بهتر است در این مورد، گسترده‌ترین تعمیم‌های خود را به «آسیای شرقی» یا «بودیسم ماهایانا» یا «ژاپن» محدود کنیم و در نظر داشته باشیم که حتی این عبارات، یک تنوع متنوع را به یک مفهوم گسترده تقلیل می‌دهند. مفهوم «شرق» بیش از حد پیش می‌رود و از یک تعمیم مفید اکتشافی به یک تعمیم بیش از حد همگن‌کننده و تحریف‌کننده تبدیل می‌شود.مطمئناً، همانطور که توماس کاسولیس به ما یادآوری می‌کند (کاسولیس ۲۰۱۸، ۳۶ و ۴۱)، تعمیم‌ها به معنای جهان‌شمولی نیستند؛ طبق تعریف، هر تعریف کلی از چیزی استثنائاتی دارد. هرچه تعمیم بزرگتر باشد، استثنائات بیشتری خواهد داشت. با این حال، ما نمی‌توانیم بدون کلیات فکر کنیم، و بدون شک دانستن اینکه چه زمانی آنها را بسازیم و چه زمانی ساختارشکنی کنیم، مسئله‌ای مربوط به «خرد عملی» ( فرونسیس ) است. بنابراین، اگرچه باید مراقب باشیم که زمینه‌های مناسبی را که در آنها صحبت کردن با چنین اصطلاحات گسترده و انتزاعی منطقی است، تشخیص دهیم، اما حذف صریح مفاهیم کلی مانند «غرب» و «شرق آسیا» به همان اندازه توصیه نمی‌شود که انسجام نسبی و تفاوت‌های متقابل آنها را به طور محدود تعریف یا مطلق کنیم.در رابطه با هرمنوتیک تفکر میان‌فرهنگی مدرن، به طور کلی معتقدم که تلاش برای از بین بردن مرزهایی که حوزه‌های فرهنگی را از هم جدا می‌کنند، به همان اندازه غیرواقعی و بالقوه زیان‌بار است که تلاش برای بستن آنها به صورت مهر و موم شده. خطوط مرزی بین فرهنگ‌ها (مانند بین زبان‌ها) وجود دارند، اما همیشه متخلخل و متغیر هستند و هر فرهنگ به خودی خود متنوع و متحرک است. نیازی به گفتن نیست که تعریف، مقایسه، مقابله و مهم‌تر از همه ارزیابی ارزش نسبی سنت‌های مختلف، همچنان اقداماتی مملو از دام‌های نظری، اخلاقی و سیاسی است. میراث نظری و فرهنگی استعمار و شرق‌شناسی مدت‌ها پس از فروپاشی امپراتوری‌های سیاسی با ما باقی مانده است. علاوه بر این، در این دوران پسااستعماری یا استعمارزدایی، ما اغلب شاهد جعل واکنشی هویت فرهنگی همگن و ادعاهای ضدبرتری هستیم، واکنش‌هایی که از قضا همان نوع تقسیم‌بندی‌های استعماری و وسواس به هویت خالص خود را تقویت می‌کنند که تا حدودی توسط بدترین‌های غرب تحمیل یا از آنها وارد شده است.در ژاپن، برخی از ساختارهای هویتیِ واپس‌گرا و ادعاهای متقابلِ واکنشیِ برتری، به شکل چیزی که نیهونجین-رون نامیده می‌شود، درآمده است : نظریه‌های «ژاپنی بودن» یا «منحصر به فرد بودن ژاپن» (به دیل ۱۹۸۶ مراجعه کنید). در تاریخ مدرن ژاپن، چنین وسواس‌ها و ادعاهای فرهنگیِ واکنشی یا به شکل انکار پیوندهای سنتیِ ریشه‌دار ژاپن با همسایگان شرق آسیا یا به شکل این ادعا که ژاپن به طور منحصر به فردی «جوهر شرق» را تجسم و کامل کرده است، درآمده است. اگر نوع اول ادعا بیشتر در ژاپن پس از جنگ و معاصر مشهود است، مورد دوم، به عنوان مثال، در اعلامیه‌ی متفکر میجی، اوکاکورا تنشین، یافت می‌شود که می‌گوید، در حالی که «آسیا یکی است»، ژاپن به تنهایی «مخزن واقعیِ اعتماد به اندیشه و فرهنگ آسیایی» است (اوکاکورا ۲۰۰۰، ۱ و ۵).متفکران مکتب کیوتو در رابطه با چنین جنگ‌های فرهنگی چه موضعی دارند؟ مطمئناً، مباحثات چوکورون به ویژه اغلب ادعا می‌کردند که ژاپن مدرن به طور منحصر به فردی برای ایجاد و نمایندگی «حوزه رفاه مشترک آسیای شرقی بزرگ» مناسب است و این بدون شک منعکس کننده تلفیق گسترده توسعه سیاسی، صنعتی و نظامی ژاپن پس از میجی با برتری فرهنگی بود. نیشیدا همچنین احساس می‌کرد که ژاپن مدرن در موقعیت سیاسی و فرهنگی منحصر به فردی برای میزبانی از یک ازدواج پربار شرق و غرب قرار دارد و تانابه تا آنجا پیش رفت که ملت ژاپن را به عنوان یک نمونه اولیه برای دیگران معرفی کرد. در نوشته‌های سیاسی دوران جنگ مکتب کیوتو، در واقع هنوز منابع زیادی برای منتقدان فرهنگی معاصر، به ویژه برای کسانی که چشم‌بند هرمنوتیکی یا ظاهراً گذشته‌نگری کاملی دارند، وجود دارد. با این حال، نقد ماجراجویی‌های سیاسی و ادعاهای فرهنگی آنها، هر چقدر هم که ضروری باشد، در واقع ممکن است چیزی حاشیه‌ای‌تر از مرکزیت تفکر بین فرهنگی مکتب کیوتو را آشکار کند. حداقل لازم است هر دو چشم را باز نگه دارید: یکی آماده انتقاد و دیگری مایل به یادگیری.باید توجه داشته باشیم که حتی وقتی نیشیدا به طور کلی «هستی غربی» را در مقابل «هیچی شرقی» قرار می‌دهد، در واقع بلافاصله به بررسی تمایزات ظریف‌تر بین رگه‌های یونانی، رومی و یهودی-مسیحی سنت غربی و بین رگه‌های هندی، چینی و ژاپنی سنت شرقی می‌پردازد. اگر ذات‌گرایی یا تعمیم بیش از حد این رگه‌ها از سوی او از جنبه‌های مختلف مشکل‌ساز باقی بماند، با این وجود به سختی می‌توان گفت که او و دیگر متفکران مکتب کیوتو هرگز همگنی «شرق» یا «غرب» را زیر سوال نبرده‌اند. ثانیاً، اگرچه آنها هم به مشارکت در «افسانه منحصر به فرد بودن ژاپن» و هم به «شرق‌شناسی معکوس» متهم شده‌اند (به Dale 1986 و Faure 1995 مراجعه کنید)، اما قضیه به این سادگی نیست. در دورانی که ناسیونالیست‌های افراطی ژاپنیِ در قدرت، خودستایی فرهنگیِ بی‌چون‌وچرا می‌کردند، نیشیدا جسورانه اصرار داشت که «نقاط قوت و ضعف فرهنگ ما باید آشکارا و صادقانه مطرح شود»، زیرا «ما نمی‌توانیم هیچ فرهنگی را برداریم و آن را فرهنگ بنامیم » (نیشیدا ۱۹۶۴، ۳۵۱ و ۳۵۳).نیشیدا که همزمان در دو جبهه، علیه قوم‌گرایی غربی و ژاپنی، در حال جنگ مفهومی بود ، نوشت: «تاکنون غربی‌ها فکر می‌کردند که فرهنگ خودشان برترین فرهنگ انسانی موجود است و فرهنگ انسانی ناگزیر در جهت فرهنگ خودشان توسعه می‌یابد - از این رو، همانطور که شرقی‌ها و سایر مردمانی که عقب مانده‌اند، به جلو پیش می‌روند، باید مانند [غربی‌ها] شوند.» او تأسف می‌خورد که حتی برخی از ژاپنی‌ها نیز اینگونه فکر می‌کنند. با این حال، او اعتراض می‌کند که «چیزی اساساً متفاوت در [فرهنگ] شرق وجود دارد.» به گفته نیشیدا، توسعه غرب این تفاوت را در بر نخواهد گرفت، همانطور که شرق، غرب را در بر نخواهد گرفت. حتی اگر بشریت ریشه مشترکی داشته باشد (آنچه او با اقتباس از عبارتی از گوته، «فرهنگ برتر» با امکانات متعدد می‌نامد)، توسعه شاخه‌ها و برگ‌های آن موضوع تنوع‌بخشی است، نه همگن‌سازی. بنابراین، از دیدگاه نیشیدا، جهانی شدن را باید به عنوان شاخه‌های متعدد یک درخت در نظر گرفت که بر اساس اشتراکات ریشه‌دار و تنوع تقلیل‌ناپذیرشان، یکدیگر را تکمیل می‌کنند (NKZ XIV، 402-6 و 417).مطمئناً، برای ما این سؤال که «مکان» و نحوه‌ی وقوع این ارتباط جهانی بین فرهنگ‌ها چگونه باید باشد، ناگزیر باقی می‌ماند. اما بدون «دیدگاه از ناکجاآباد»، تنها کاری که می‌توانیم انجام دهیم این است که تلاش کنیم ایده‌هایی را که تبارشناسی خاصی دارند، به صورت انتقادی و خلاقانه بررسی کنیم و آنها را به صورت گفتگو به اشکالی تبدیل کنیم که موقتاً جهانی‌تر و قابل اجراتر باشند. همانطور که مفاهیم دموکراسی، هرمنوتیک و در واقع خود فلسفه، تبارهای فرهنگی خاصی دارند، ایده‌های پوچی (ژاپنی: kū ؛ سانسکریت: śūnyatā )، نیستی (ژاپنی: mu ؛ چینی: wu ) و خود حقیقی ( shin no jiko ) به عنوان یک غیر-من (ژاپنی: muga ؛ سانسکریت: anātman ) که با تهی کردن ریشه‌ای خود، خود را به روی مواجهه با دیگران می‌گشاید، نیز چنین هستند. با این وجود، همه‌ی این ایده‌ها می‌توانند به خوبی به گفتگوی بین فرهنگی در مورد مکان و نحوه‌ی وقوع یک مواجهه‌ی واقعی بین فرهنگ‌ها و افراد کمک کنند. به نظر من، اصطلاح «فلسفه جهان» به بهترین وجه به عنوان یک مجمع چندوجهی برای گفتگوی بین فرهنگی در مورد چنین مسائلی قابل درک است، مجمعی که خود همواره در حال شکل‌گیری مشترک توسط همه کسانی است که در آن شرکت می‌کنند.۵.۲ فلسفه ژاپنی در جهانبنابراین، لزوماً قوم‌گرایانه نیست که متفکران ژاپنی اثربخشی بالقوه‌ی معرفی ایده‌هایی که از سنت‌های بودایی ژاپنی، آسیای شرقی یا مهایانه سرچشمه می‌گیرند را در یک گفتگوی فلسفی جهانی مطرح کنند. «فلسفه‌ی ژاپنی» مکتب کیوتو به بهترین وجه به عنوان سهمی در چنین گفتگوی بین فرهنگی درک می‌شود، و نه صرفاً به عنوان مخالفتی واکنشی با اروپامحوری فلسفی یا در واقع «یورو مونوپولیسم فلسفی». در هر صورت، باید در نحوه‌ی درک اسم «فلسفه» و توصیف‌کننده‌ی «ژاپنی» هنگام صحبت از «فلسفه‌ی ژاپنی» دقت کنیم (به دیویس ۲۰۲۰ب مراجعه کنید).اگرچه این سوال که آیا «فلسفه» در سنت‌های غیرغربی وجود داشته است یا خیر، امروزه به شدت مورد بحث است و محققان بیشتری نه تنها به «فلسفه هندی» و «فلسفه چینی» بلکه به «فلسفه آفریقایی» و «فلسفه بومی» نیز اشاره می‌کنند، خود فیلسوفان مکتب کیوتو هرگز تردیدی نداشتند که «فلسفه»، به معنای تحت‌اللفظی و تاریخی خاص، در اصل محصول فرهنگی سنت غربی است. اما آنها همچنین اذعان دارند که مانند علم و فناوری غربی، پیامدهای جهانی دارد که می‌تواند توسط مردم در سراسر جهان توسعه یابد. این بدان معنا نیست که آنها فکر می‌کنند فلسفه غربی عاری از تعصبات و محدودیت‌های فرهنگی ناشناخته است، یا اینکه سنت‌های سنتی آسیایی هیچ چیز اساسی برای ارائه توسعه فلسفه در دنیای پسااروپامحور ندارند. آنها تفاوت بین پتانسیل‌های جهانی و واقعیت‌های همچنان محدود فلسفه را تشخیص می‌دهند و سهم ژاپنی آنها با هدف جهانی‌تر کردن فلسفه، نه کمتر کردن آن، صورت می‌گیرد.جان مارالدو در مطالعه‌ای روشنگر درباره مباحث پیرامون مفهوم «فلسفه» در ژاپن از دوره میجی (1868-1912)، چهار معنا را که مفهوم «فلسفه ژاپنی» در آنها به کار رفته است، مشخص کرده است: (1) فلسفه غرب، آنگونه که اتفاقاً توسط محققان ژاپنی به کار گرفته می‌شود؛ (2) اندیشه سنتی ژاپنی (کنفوسیوسی، بومی‌گرا، بودایی و غیره) آنگونه که قبل از معرفی فلسفه غرب تدوین شده بود؛ (3) نوعی پژوهش که دارای روش‌ها و مضامینی است که اصالتاً غربی هستند، اما می‌توان آنها را در مورد تفکر ژاپنی پیشامدرن و پیشاغربی‌شده به کار برد؛ و (4) نوعی شرق‌شناسی معکوس که بر برتری شیوه‌های تفکر خاص ژاپنی تأکید دارد.مارالدو از این میان، به دلیل توجه هرمنوتیکی شایسته به ریشه‌های یونانی روش‌ها و مضامین غالب «فلسفه»، استدلال می‌کند که سومین برداشت برتر است. با این حال، او همچنین تأکید می‌کند که خود روش‌ها و مضامین فلسفه اساساً همیشه «در حال شکل‌گیری» هستند و تولید «فلسفه ژاپنی» باید «تعادلی بین خواندن فلسفه (از پیش تعریف‌شده) در متون [سنتی ژاپن] و خواندن جایگزین‌هایی از آنها برقرار کند و تضادهایی با آن فلسفه [از پیش تعریف‌شده] [غرب] ایجاد کند» (مارالدو ۲۰۰۴، ۲۳۸-۴۴). به طور خاص، می‌توان دریافت که مکتب کیوتو چالش تصاحب انتقادی و خلاقانه فلسفه را پذیرفته است تا زمینه را برای زیر سوال بردن بسیاری از مفاهیم غربی از پیش تعریف‌شده‌اش فراهم کند.متنی از اوئدا در مورد فلسفه نیشیتانی، به طور هوشمندانه‌ای به پرسش صفت «ژاپنی» اینگونه می‌پردازد: «اگر قرار است از توصیف «ژاپنی» استفاده کنیم، این صرفاً به معنای یک ویژگی خاص ژاپن نیست، بلکه باید به این معنا درک شود که حوزه خاصی از امکان اولیه جهانی انسان، به طور تاریخی، به ویژه در ژاپن، تحقق یافته است. از این رو، «اروپایی» مستقیماً به معنای «جهانی» نیست، بلکه به این معنی است که حوزه خاصی از امکان اولیه جهانی انسان، به طور تاریخی، به ویژه در اروپا، تحقق یافته است. ... اگر خودمان را به عنوان جزئی از چیزی جهانی درک کنیم، این به معنای آن است که می‌توانیم دیگران را به عنوان جزئی‌های مختلف چیزی جهانی درک کنیم. تنها در آن زمان، با ارتباط بین جزئی و خاص، چیزی جهانی می‌تواند تحقق یابد.» (اوئدا ۱۹۹۶، ۳۰۹).در این متن، که یادآور دیدگاه نیشیدا در مورد ارتباط بین شاخه‌های متنوع و متمایز یک فرهنگ ریشه‌ای مشترک اما اساساً نامعین است، اوئدا سرنخی در مورد چگونگی درک بهتر سهم بین فرهنگی مکتب کیوتو به ما می‌دهد. آنها فیلسوفانی هستند که تلاش می‌کنند چیزی جهانی را از دیدگاهی خاص بیان کنند. اما این به هیچ وجه به این معنی نیست که آنها تلاش می‌کنند جهانی بودن را به خاص بودن خود تقلیل دهند؛ زیرا دومی به نوبه خود به عنوان یکی از تجلیات خاص فرهنگ بی‌شکل، منبع نامعین امکانات برای تعیین فردی و فرهنگی، یعنی نیستی اولیه‌ای که همه ما در آن مشترک هستیم، درک می‌شود. بنابراین، مکتب کیوتو مجموعه‌ای منحصر به فرد از تلاش‌ها را برای شکل دادن به این سرچشمه بی‌شکل از اشتراک و تکینگی به ما ارائه می‌دهد.میزان موفقیت متفکران مکتب کیوتو در تلاش جسورانه و متناقض خود برای بخشیدن شکل فلسفی به بی‌شکلی، قابل بحث است. انکار ضرورت خودِ این تلاش، دشوارتر است. اگر فلسفه امروز قرار است از بلوغ اروپامحور و حتی «یورو-انحصارگرایانه» خود فراتر رود (به دیویس 2020b، 28-33 مراجعه کنید)، پس لازم است که تلاش آن برای جهانی شدن، از طریق گشودن رادیکال آن به روی تنوع دیدگاه‌های فرهنگی، تعمیق یابد. اگر قرار است تکثرگرایی فرهنگی، به نوبه خود، از افتادن در دام خصومت نسبی‌گرایانه یا انزواگرایی اجتناب کند، باید مستلزم دگرگونی باشد، نه رها کردن تلاش فلسفی برای جهانی شدن (به فوجیتا 2013؛ مارالدو 2013 مراجعه کنید). در هر صورت، ما باید اندیشه مکتب کیوتو را نه به عنوان مجموعه‌ای از نسخه‌های منحصراً ژاپنی فلسفه، بلکه به عنوان مجموعه‌ای از مشارکت‌های ژاپنی در محتوای - و در واقع در شکل‌گیریِ - یک گفتگوی جهانی «فلسفه جهانی» در حال شکل‌گیری، درک کنیم.</description>
                <category>Ashin</category>
                <author>Ashin</author>
                <pubDate>Tue, 30 Dec 2025 13:30:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذری بر تحقیق ماللهند ابوریحان بیرونی</title>
                <link>https://virgool.io/@erodito/%DA%AF%D8%B0%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%AA%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82-%D9%85%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%AD%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-pjgzovp6avjg</link>
                <description>کتاب بیرونی یکی از کتب خوب در زمینه هندشناسی در زمان خودش و حتی پیش‌زمینه کار مستشرقین غربی در مورد هندشناسی بوده و هنوز هم مطالب جالبی برای تحقیق در خودش دارد. بیرونی دیدگاه تقریبا بی‌طرفانه‌ در مورد ادیان و عقاید داشت و برای همین این باعث شد بتواند که برای اولین بار دین‌شناسی تطبیقی را به صورت عملی انجام دهد و عقاید را آن‌طور که هست بیان کند.بخش مهمی از کتاب تحقیق ماللهند بیرونی در اصل چیزی نیست جز شرح عقاید و باورهای مردم هند براساس کتب دینی و البته چیزهایی که بیرونی از برهمن‌های هندو شنیده و پرسیده بود. بخش‌های دیگر کتاب به نجوم و علوم ریاضی دیگر هندی و اوزان و طریق حکومت و بخشی از تاریخ آنهاست که مورد بحث من نیست. من بخشی از کتاب ابوریحان بیرونی در مورد مردم هند را برداشتم و آن را از ترجمه فارسی آن استخراج کردم. اولین چیزی که در این متن بچشم خواهد خورد وسعت اطلاعات بیرونی در مورد یونانی‌هاست چون او در آنجا عقاید هندوها و یونانی‌ها و حتی زرتشتی‌ها را باهم مقایسه میکند و شرح میدهد. واقعا برای خودم خیلی جالب بود.منبع متنمقدمه ابوریحان بیرونیبه نام خداوند بخشنده مهربان. این گفته که «شنیدن مانند دیدن نیست» درست است، زیرا دیدن، ادراک شیء مورد مشاهده در زمان و مکان وجود آن است. اگر محدودیت‌های ذاتی شنیدن نبود، برتری آن بر دیدن و مشاهده آشکار می‌شد، زیرا این دو به لحظه‌ی بی‌واسطه‌ی وجود محدود می‌شوند، در حالی که شنیدن آن لحظه و همچنین گذشته و آینده را در بر می‌گیرد و بنابراین هم به موجود و هم به معدوم گسترش می‌یابد. نوشتن یکی از اشکال شنیدن است، شاید حتی شریف‌تر از اشکال دیگر. اگر میراث ماندگار قلم نبود، چگونه می‌توانستیم تاریخ ملت‌ها را بدانیم؟سپس، در مورد گزارش وجود احتمالی، در عرف، حقیقت و دروغ یکی تلقی می‌شوند و در نهایت هر دو به دلیل انگیزه‌های متفاوت و شیوع درگیری و نزاع بین ملت‌ها به گزارش‌دهنده نسبت داده می‌شوند. برخی دروغ‌ها را به نفع خود گزارش می‌دهند و از این طریق نوع خود را بزرگ جلوه می‌دهند زیرا مطیع آن هستند، یا دروغ‌ها را برای کوچک جلوه دادن دیگران گزارش می‌دهند زیرا به اراده خود به قدرت رسیده‌اند. به خوبی مشخص است که هر دوی اینها از شهوت و خشم مذموم ناشی می‌شوند. برخی دیگر دروغ‌هایی را در مورد گروهی که دوست دارند از روی قدردانی یا از روی بدخواهی از آنها متنفرند، گزارش می‌دهند که مشابه مورد اول است، زیرا انگیزه اعمال آنها از عشق و میل به سلطه ناشی می‌شود. برخی دیگر نیز دروغ‌هایی را برای کسب امتیاز از طریق فرومایگی شخصیت یا برای جلوگیری از آسیب از ترس و ناامیدی گزارش می‌دهند. و برخی دروغ‌هایی را گزارش می‌دهند که گویی ذاتاً توسط تمایل به چیزی که نمی‌توانند کنترل کنند، هدایت می‌شوند و این ناشی از شرارت و بدخواهی پنهان طبیعت آنهاست. و هر کس از روی جهل چیزی را گزارش دهد و صرفاً تقلید از گزارش‌دهندگان باشد، حتی اگر گروه‌های متعدد یا متوالی باشند، او چیزی جز واسطه‌ای بین شنونده و گوینده‌ی اصلی و عمدی نیست. اگر آنها از تصویر حذف شوند، آن اولین نفر باقی می‌ماند. یکی از کسانی که ما به عنوان حدس و گمان برشمردیم، و کسی که از دروغ اجتناب می‌کند و به حقیقت پایبند است، کسی است که دروغگو او را ستایش و تمجید می‌کند، چه رسد به دیگران. گفته شده است: «حق را بگویید، حتی اگر علیه خودتان باشد.» و مسیح، علیه السلام، در انجیل چیزی به این مضمون فرمود: هنگام گفتن حق در حضور پادشاهان، از قدرت آنها نگران نباشید، زیرا آنها چیزی از شما جز بدن ندارند. اما در مورد روح، آنها هیچ قدرتی بر آن ندارند. این از جانب اوست که به شجاعت واقعی دستور می‌دهد. صفتی که مردم عادی هنگام دیدن جسارت در نبردها و بی‌باکی در فرو رفتن در خطر، شجاعت می‌دانند، یکی از انواع آن است. اما بالاترین شکل آن، بالاتر از همه، بی‌اعتنایی به مرگ است، چه در گفتار باشد و چه در کردار. و همانطور که عدالت ذاتاً پسندیده و محبوب است و به خاطر زیبایی‌اش مطلوب است، راستگویی نیز چنین است، مگر برای کسانی که شیرینی آن را نچشیده‌اند یا او را شناخته و از او دوری کرده است، مانند کسی که به دروغگویی معروف است: «آیا تا به حال راست گفته‌ای؟» و پاسخ او: «اگر از گفتن راست نمی‌ترسیدم، می‌گفتم نه.» زیرا او کسی است که از عدالت منحرف می‌شود و ظلم، دروغ، خیانت در امانت، غصب اموال از طریق کلاهبرداری و دزدی و هر آنچه که جهان و خلقت را فاسد می‌کند، ترجیح می‌دهد. و من دانشمند ابوسهل عبدالمنعم بن علی بن نوح تفلیسی، که خداوند او را حفظ کند، را یافتم که قصد راوی را در کتابش درباره معتزله که آنها را در این گفته‌شان تحقیر می‌کرد، رد می‌کرد:«خداوند متعال به خود آگاه است» و گفته‌ی او درباره‌ی او در روایت این است که می‌گویند خداوند علم ندارد، و برای عوام امتش چنین می‌پندارند که به او جهل نسبت می‌دهند - که او منزه و منزه از این و برتر از هر صفتی است که شایسته‌ی او نباشد. پس به او اطلاع دادم که این روشی است که به ندرت از کسانی که قصد روایت درباره‌ی مخالفان و معاندان را دارند، غایب است. علاوه بر این، این روش در مورد مکاتب فکری که توسط یک دین و مذهب واحد متحد شده‌اند، به دلیل نزدیکی و اختلاط آنها، آشکارتر است و در مورد ادیان مختلف، به ویژه آنهایی که در یک اصل یا شاخه‌ی اساسی مشترک نیستند، به دلیل دوری و مبهم بودن ابزار فهم آنها، مبهم‌تر است. کتاب‌های مقالات و آثار مربوط به آرا و مذاهب که ما داریم، چیزی جز مطالب مشابه ندارند. بنابراین هر کس که از وضعیت واقعی امور آگاه نباشد، از آنها چیزی را برداشت می‌کند که برای کسانی که با آنها و شرایط آنها آشنا هستند، سودی ندارد، جز شرمساری اگر فضیلت وجدانش را برانگیزد، یا لجاجت و سرسختی اگر رذیلت آن را سست کند. و هر کس که از وضعیت واقعی امور آگاه باشد، حداکثر آن را صرفاً داستان و افسانه می‌داند و به آنها به عنوان سرگرمی گوش می‌دهد. و لذتی بدون اعتقاد یا اعتقاد؛ این مثال مربوط به بحث ادیان و فرقه‌های هند بود. من اشاره کردم که بیشتر آنچه در کتاب‌ها نوشته شده، ساختگی است و برخی صرفاً کپی و مخلوط، تصفیه نشده و مطابق با معیارهای خودشان صیقل نخورده‌اند. من هیچ کس را در میان نویسندگان کتاب‌های مربوط به فرقه‌ها نیافتم که به دنبال روایتی بی‌طرفانه، عاری از تعصب یا چاپلوسی باشد، به جز ابوالعباس ایرانشهری. او نه تنها با همه ادیان ناآشنا بود، بلکه در ابداع خود که از آن حمایت می‌کرد نیز بی‌نظیر بود. او در بازگو کردن باورهای یهودیان و مسیحیان، از جمله آنچه در تورات و انجیل‌ها آمده است، به خوبی عمل کرد و در ذکر مانویان و روایات فرقه‌های منقرض شده در کتاب‌های آنها بسیار کوشید. وقتی به فرقه‌های هند و کلدانیان رسید، تیرش به خطا رفت و از مسیر منحرف شد و در نهایت به کتاب زرقان رسید و آن را در کتاب خود کپی کرد. آنچه کپی نکرده بود، گویی از عوام این دو گروه شنیده بود. وقتی استاد، که خداوند او را حفظ کند، کتاب‌ها را دوباره خواند و وضعیت را آنطور که در بالا توضیح داده شد، یافت، مشتاق شد آنچه را که از آنها آموخته بود، گردآوری کند تا به عنوان تکیه‌گاهی برای کسانی که می‌خواستند آنها را رد کنند و منبعی برای کسانی که می‌خواستند با آنها درگیر شوند، باشد. او این کار را بدون تکبر در مورد حریف انجام داد و از نقل سخنان خود دریغ نکرد، حتی اگر با حقیقت مخالف بودند و در نظر قومش منفور بودند، زیرا این عقیده اوست و او به آن آگاه‌تر است. این کتاب، کتاب جدل و مناظره نیست که در آن از استدلال‌های مخالفان و رد کسانی که از حقیقت منحرف شده‌اند، استفاده کرده باشم. بلکه این کتاب، کتابی روایی است، بنابراین سخنان هندیان را آنگونه که هستند ارائه داده‌ام و آنچه یونانیان از چیزهای مشابه دارند را به آنها افزوده‌ام تا شباهت بین آنها را نشان دهم. زیرا اگرچه فیلسوفان آنها در پی تحقیق بودند، اما از نمادهای فرقه و مواضع شریعت خود در آنچه به مردم عادی آنها مربوط می‌شد، فراتر نرفتند. من سخنان دیگران را با سخنان آنها ذکر نمی‌کنم، مگر اینکه از صوفیان یا یکی از انواع مسیحیان باشد، به دلیل شباهت موضوع بین همه آنها در تجسم و اتحاد. من دو کتاب را به عربی ترجمه کرده‌ام، یکی از آنها در مورد اصول و توصیف موجودات است و نام آن «سانک» است و دیگری در مورد آزاد کردن روح از قید بدن است و به «بیاتنجل» معروف است و در آنها بیشتر اصولی که اعتقاد آنها بر آنها استوار است، بدون فروع شریعت آنها وجود دارد. امیدوارم که این جای آنها و دیگران را در ارائه بگیرد و به جامعیت آنچه مورد نیاز است، منجر شود، ان شاء الله.این کتاب، کتاب استدلال و مناظره نیست که در آن از استدلال‌های مخالفان و رد کسانی که از حق منحرف شده‌اند، استفاده کرده باشم. بلکه کتابی روایی است، بنابراین سخنان هندیان را همانطور که هستند ارائه داده‌ام و آنچه یونانیان از چیزهای مشابه دارند را به آنها اضافه کرده‌ام تا شباهت بین آنها را نشان دهم. زیرا اگرچه فیلسوفان آنها در پی تحقیق بودند، اما از نمادهای فرقه و مواضع شریعت خود در آنچه به عوام آنها مربوط می‌شد، فراتر نرفتند. من سخنان دیگران را با سخنان آنها ذکر نمی‌کنم، مگر اینکه از صوفیان یا یکی از انواع مسیحیان باشد، به دلیل شباهت موضوع بین همه آنها در تجسم و اتحاد. من دو کتاب را به عربی ترجمه کرده‌ام، یکی از آنها در مورد اصول و توصیف موجودات است و نام آن «سانک» است و دیگری در مورد آزاد کردن روح از قید بدن است و به «بیاتنجل»(پاتانجلی موسس مکتب یوگا) معروف است و در آنها بیشتر اصولی که عقیده آنها بر آنها بنا شده است، بدون فروع شریعت آنها وجود دارد. امیدوارم این امر جای ایشان و دیگران را در ارائه مطلب بگیرد و به جامعیت آنچه مورد نیاز است، منجر شود، انشاءالله.این کتاب، کتاب استدلال و مناظره نیست که در آن از استدلال‌های مخالفان و رد کسانی که از حق منحرف شده‌اند، استفاده کرده باشم. بلکه کتابی روایی است، بنابراین سخنان هندیان را همانطور که هستند ارائه داده‌ام و آنچه یونانیان از چیزهای مشابه دارند را به آنها اضافه کرده‌ام تا شباهت بین آنها را نشان دهم. زیرا اگرچه فیلسوفان آنها در پی تحقیق بودند، اما از نمادهای فرقه و مواضع شریعت خود در آنچه به عوام آنها مربوط می‌شد، فراتر نرفتند. من سخنان دیگران را با سخنان آنها ذکر نمی‌کنم، مگر اینکه از صوفیان یا یکی از انواع مسیحیان باشد، به دلیل شباهت موضوع بین همه آنها در تجسم و اتحاد. من دو کتاب را به عربی ترجمه کرده‌ام، یکی از آنها در مورد اصول و توصیف موجودات است و نام آن «سانک» است و دیگری در مورد آزاد کردن روح از قید بدن است و به «بیاتنجل» معروف است و در آنها بیشتر اصولی که عقیده آنها بر آنها بنا شده است، بدون فروع شریعت آنها وجود دارد. امیدوارم این امر جای ایشان و دیگران را در ارائه مطلب بگیرد و به جامعیت آنچه مورد نیاز است، منجر شود، انشاءالله.الف- در ذکر و گزارش اوضاع هند با توجه به آنچه قصد داریم درباره آنها بگوییمما باید پیش از هدف خود شرایطی را تصور کنیم که در آن تشخیص امور هند غیرممکن است، بنابراین یا با دانستن آنها کار آسان‌تر می‌شود یا عذری برای آن فراهم می‌شود، و آن این است که جدایی، آنچه را که ارتباط آشکار می‌کند، پنهان می‌کند و این بین ما دلایلی دارد: از جمله آنها این است که مردم در هر چیزی که ملت‌ها با ما مشترک هستند، با ما متفاوتند و اولین آنها زبان است، اگرچه ملت‌ها به همان شیوه متفاوت هستند، و هر زمان که کسی بخواهد این تفاوت را از بین ببرد، آسان نخواهد بود زیرا خود زبان، طولانی و گسترده است، مانند زبان عربی، که در آن یک چیز با چندین نام مختصر و مشتق نامیده می‌شود، و با وقوع یک نام بر روی چندین نام، در اهداف لازم است که صفاتی اضافه شود، زیرا هیچ کس نمی‌تواند بین آنها تمایز قائل شود، مگر کسی که در مورد محل کلام و سنجش معنی پس و پیش آگاه باشد، و آنها به این موضوع افتخار می‌کنند، همانطور که دیگران به آن افتخار می‌کنند، تا آنجا که در واقع نقصی در زبان است. سپس به چیزی مبتذل که فقط عوام می‌توانند از آن بهره ببرند، و چیزی گرانبها و فصیح که به صرف و اشتقاق و نکات ظریف دستور زبان و بلاغت می‌پردازد که فقط فاضلان و اهل فن به آن اشاره می‌کنند، تقسیم می‌شود. سپس از حروفی تشکیل شده است که با حروف عربی و فارسی مطابقت ندارند یا شبیه آنها نیستند و زبان و کام ما به سختی می‌تواند آنها را مطابق با نقاط صحیح بیانشان تولید کند، و گوش‌های ما نمی‌تواند آنها را بشنود تا آنها را از همتایان و مشابهانشان تشخیص دهد، و دست‌های ما نمی‌تواند آنها را بنویسد. بنابراین، اثبات چیزی از زبان آنها در خط ما غیرممکن می‌شود زیرا ما مجبور می‌شویم برای کنترل آن به حیله و نیرنگ متوسل شویم، با تغییر نقطه‌ها و علائم و محدود کردن آن به یک عطف معروف یا کاربردی. این امر با بی‌توجهی کاتبان به آن و بی‌تفاوتی آنها به اصلاح و استدلال‌های مخالف تشدید می‌شود، که منجر به از دست رفتن تلاش علمی و فساد کتاب در یک یا دو نقل می‌شود. مطالب آن به زبانی جدید تبدیل می‌شود که برای هیچ کس در داخل یا خارج از هر دو ملت قابل فهم نیست. همین کافی است که به شما بگویم که ممکن است ما نامی را مستقیماً از آنها دریافت کرده باشیم و سعی در تأیید آن داشته باشیم، اما با سختی زیاد آن را برایشان تکرار کرده‌ایم و تقریباً ناآشنا شده است. زبان آنها، مانند سایر زبان‌های خارجی، شامل دو یا سه صامت است که دانشمندان ما آنها را &quot;مصوت‌هایی با حرکت ظریف&quot; می‌نامند. تلفظ بیشتر کلمات و نام‌های آن برای ما دشوار است زیرا با صامت‌ها شروع می‌شوند. با این حال، کتاب‌های علمی آنها با انواع مختلف وزن‌ها مطابق سلیقه آنها سازماندهی شده است. آنها با این کار قصد داشتند آنها را در حالت و ارزش اصلی خود حفظ کنند و هنگام افزایش یا کاهش، به سرعت فساد در آنها را آشکار کنند، به طوری که حفظ آنها آسان‌تر باشد، زیرا آنها به آن تکیه می‌کنند نه به آنچه نوشته شده است. مشخص است که این سازماندهی برای تنظیم وزن‌ها، اصلاح شکستگی و جبران کمبود، عاری از لکه تصنع نیست و نیاز به تکثیر عبارات دارد و این یکی از دلایل بی‌ثباتی نام‌ها در مرجع آنهاست. این یکی از دلایلی است که تشخیص آنچه دارند را دشوار می‌کند. از جمله اینکه آنها در دین کاملاً با ما اختلاف دارند و چیزی از ما به آنچه نزد آنهاست، تصدیق نمی‌شود و آنها چیزی از آنچه نزد ما است، ندارند. و با وجود اختلاف اندک آنها در بیشتر عقایدشان، جز بحث و گفتگو بدون آسیب رساندن به روح، بدن یا حالشان، با کسانی که مانند آنها نیستند، اینگونه رفتار نمی‌کنند. بلکه آنها را «ملج» می‌نامند که پلید است. به دلیل پلیدی، اختلاط با آنها را در ازدواج، نزدیکی، نشستن، خوردن و آشامیدن جایز نمی‌دانند. هر چیزی را که با آب و آتش آنها انجام شود و معیشت به آن وابسته باشد، پلید می‌دانند. پس امیدی به اصلاح آن با حیله نیست، زیرا نجس با رفتن به حالت پاکی پاک می‌شود. بنابراین برای آنها جایز نیست کسی را که از آنها نیست، اگر به آنها تمایل داشته باشد یا به دین آنها گرایش داشته باشد، بپذیرند. و این چیزی است که هر ارتباطی را قطع می‌کند و باعث شدیدترین جدایی می‌شود.از جمله آنها این است که آنها در آداب و رسوم با ما تفاوت دارند تا جایی که تقریباً فرزندان خود را از ما، لباس و ظاهر ما می‌ترسانند و ما را به شیطان‌پرستی و خلاف آنچه لازم است نسبت می‌دهند، در حالی که این نسبت دادن به ما مطلق است و بین ما و حتی با همه ملت‌ها مشترک است. و من برخی از آنها را به یاد دارم که از ما کینه دارند زیرا یکی از پادشاهان آنها توسط دشمنی که از سرزمین ما به نزد او آمده بود کشته شد و جنینی از خود به جا گذاشت که پس از او پادشاه شد و «سبکر» نام گرفت. وقتی او به دنیا آمد، از مادرش درباره وضعیت پدرش پرسید، مادرش داستان را برایش تعریف کرد و او از آن ناراحت شد. بنابراین او از سرزمین خود به سرزمین دشمن رفت و از ملت‌ها لذت برد تا اینکه از آسیب رساندن و اذیت کردن خسته شد. بنابراین او بازماندگان را مجبور کرد که لباس ما را به عنوان وسیله‌ای برای تحقیر و مجازات آنها بپذیرند. بنابراین وقتی این را شنیدم، از او به خاطر این عملش تشکر کردم، زیرا او ما را به نام هندی شدن و انتقال به آداب و رسوم آنها نامگذاری نکرد.آنچه که باعث افزایش بیگانگی و اختلاف شد این بود که گروهی که به نام شمنی‌ها(دین قدیم ایرانیان پیشازرتشتی) شناخته می‌شدند، با وجود نفرت شدیدشان از برهمنان، از دیگران به هند نزدیک‌تر بودند. در روزگاران قدیم، خراسان، ایران، عراق و موصل تا مرزهای شام بر دین آنها بودند تا اینکه زرتشت از آذربایجان ظهور کرد و در بلخ به مجوسیت دعوت نمود. دعوت او توسط ویشتاسپ رواج یافت و پسرش اسفندیار آن را در سرزمین‌های شرق و غرب با زور و صلح منتشر کرد و آتشگاه‌هایی از چین تا روم برپا نمود. سپس پادشاهان پس از او، ایران و عراق را به دین خود درآوردند، بنابراین شمنی‌ها از آنجا به نواحی شرقی بلخ رانده شدند و مجوسان تا به امروز در سرزمین هند باقی ماندند و آنها را «مک» می‌نامند. و این آغاز مهاجرت از سمت خراسان در میان آنها بود تا اینکه اسلام آمد و دولت فارس(ساسانیان) از بین رفت. هجوم به سرزمین آنها، زمانی که محمد بن القاسم بن منبه از نواحی سیستان وارد سرزمین سند شد و سرزمین «بمهانوا» را فتح کرد و آن را «منصوره» نامید و سرزمین «مولستان» را «مأموره» نامید، بر بیگانگی آنها افزود. او به اعماق سرزمین‌های هند تا شهر «کنوج» رفت و قدم به سرزمین قندهار و مرزهای کشمیر گذاشت و زمانی برای جنگ و زمانی برای صلح بازگشت و مردم را به فرقه خود رها کرد، مگر کسانی که به انتقال راضی بودند. این امر کینه را در دل‌های آنها کاشت، اگرچه هیچ مهاجمی پس از او از مرزهای کابل و رود سند عبور نکرد تا روزگار ترکان که غزنی را در دوران سامانیان فتح کردند. ناصرالدین سبکتگین، حاکم دولت، طرفدار فتح بود و آن را به عنوان لقب خود برگزید. او راه را برای کسانی که پس از او آمدند، هموار کرد تا جناح هندی را تضعیف کنند، مسیری که یمین الدوله محمود (رحمت خدا بر هر دو باد) بیش از سی سال آن را دنبال کرد. او رفاه آنها را نابود کرد و چنان فجایعی در سرزمین‌هایشان انجام داد که به غبار پراکنده و منظره‌ای بدنام تبدیل شدند. بقایای پراکنده آنها در حالت بیگانگی و غربت شدید از مسلمانان باقی ماندند. در واقع، این دلیل ناپدید شدن دانش آنها از مرزهای فتح شده و پراکندگی آن به مکان‌های دور از دسترس، مانند کشمیر، بنارسی و مناطق مشابه، با جدایی قاطع از همه بیگانگان به دلیل ملاحظات سیاسی و مذهبی بود. پس از آن، دلایلی مانند انتقادات از آنها ذکر شده است، اما اینها سطحی هستند و از شخصیت آنها پنهان نیست. و حماقت یک بیماری لاعلاج است. این بدان دلیل است که آنها معتقدند که زمین، سرزمین آنهاست، مردم نژاد آنها، پادشاهان رهبران آنها، دین، عقیده آنها و دانش چیزی است که آنها دارند. بنابراین، آنها متکبر، مغرور و مغرور می‌شوند و نادان می‌شوند. در ذات آنها است که نسبت به آنچه می‌دانند بخل بورزند و در محافظت از آن در برابر کسانی که شایسته آن نیستند، چه رسد به دیگران، زیاده‌روی کنند. علاوه بر این، آنها فکر نمی‌کنند که سرزمین‌هایی غیر از سرزمین خودشان یا مردمی غیر از ساکنان خودشان وجود دارد یا خلقتی غیر از خودشان دانشی دارد. تا جایی که اگر از دانش یا دانشمندی در خراسان و ایران به آنها گفته شود، گوینده را نادان می‌دانند و به دلیل ابتلای مذکور به او ایمان نمی‌آورند. اگر آنها سفر می‌کردند و با دیگران معاشرت می‌کردند، نظر خود را تغییر می‌دادند. با این حال، پیشینیان آنها در این حالت جهل نبودند. این برهمن، یکی از بزرگان آنهاست که وقتی به احترام برهمن‌ها دستور می‌دهد، می‌گوید: «یونانیان، اگرچه ناپاک بودند، اما وقتی در علوم فارغ‌التحصیل شدند و در آنها از دیگران پیشی گرفتند، احترام به آنها لازم است. پس اگر برهمن علاوه بر پاکی، افتخار دانش را نیز به دست آورد، در مورد او چه می‌توانیم بگوییم؟» آنها به یونانیان اعتراف کردند که آنچه از دانش به آنها داده شده، بیش از سهم خودشان است و گواه این امر از کسی که ضمن درود به شما، خود را ستایش می‌کند، کافی است: «من به دلیل ناآگاهی از زبان منجمان و کاستی‌هایم در فهم قراردادهایشان، در جایگاه شاگردی در برابر معلمشان ایستاده بودم. وقتی کمی در آنها ماهرتر شدم، شروع به توضیح علل برایشان کردم، برخی از براهین را به آنها نشان دادم و روش‌های واقعی محاسبات را به آنها نشان دادم. سپس آنها با حیرت و اشتیاق برای بهره‌مندی، نزد من آمدند و پرسیدند:از چه کسی او را از هند دیدی تا از او بیاموزم؟ و من ارزش آنها را به آنها نشان می‌دهم و از آنها برتر می‌شوم و آنها را تحقیر می‌کنم، بنابراین نزدیک بود مرا به تمسخر بگیرند و مرا با زبان خود برای بزرگانشان توصیف نکردند، مگر مانند دریا و آبی که ترش می‌شود تا زمانی که به سرکه نیاز باشد. این تصویر وضعیت است و من از نزدیک شدن به آن خسته شده‌ام، با اشتیاقی که در روزگار خود منحصر به فرد بوده‌ام و از آنچه ممکن است می‌دهم بدون اینکه در جمع‌آوری کتاب‌های آنها از منابع بخل کنم و هر کسی را که از پنهانی به آنها هدایت می‌شود، بیرون بیاورم. و چه کسی چنین چیزی دارد، جز اینکه از توفیق خدا آنچه را که من در توانایی حرکت از آن محروم بوده‌ام، به او عطا شده است، که در آن قادر به درک و گسترش امر و نهی نبودم و طرف آن از من دور شد، و خدا را شکر برای آنچه از آن محفوظ ماند. و من می‌گویم: یونانیان در دوران جاهلیت قبل از ظهور مسیحیت، با هندیان هم عقیده بودند، نخبگان آنها در اندیشه نزدیک به نخبگان آنها و عوام آنها در پرستش بت‌ها مانند عوام آنها بودند. به همین دلیل است که من از سخنان برخی از آنها علیه یکدیگر به دلیل توافق و شباهت این دو موضوع نقل قول می‌کنم، نه برای اصلاح، زیرا آنچه غیر از حق است، منحرف است و کفر به دلیل انحراف از آن، یک عقیده است. اما یونانیان با فیلسوفانی که در منطقه خود بودند پیروز شدند تا اینکه اصول خصوصی را برای آنها اصلاح کردند، نه عوام را، زیرا نهایت نخبگان پیروی از تحقیق و تفکر است و نهایت عوام بی‌باکی و لجاجت است اگر از ترس و وحشت رها باشند. این را سقراط نشان می‌دهد وقتی که او در پرستش بت‌ها با عموم مردم خود اختلاف داشت و از خدایان خواندن ستارگان در سخنان خود منحرف شد، چگونه یازده قاضی آتن بر فتوای قتل او اتفاق نظر داشتند، نه دوازدهمین، تا اینکه بدون رویگردانی از حق، درگذشت. و هند کسی مانند آنها را ندارد که علوم را پالایش دهد، بنابراین به سختی می‌توان سخن خاصی از آنها یافت، مگر در آشفتگی و بی‌نظمی شدید، که در نهایت با خرافات عوام در مورد افزایش اعداد و طولانی شدن دوره‌ها و از مباحث فرقه‌ای که مردم آن اختلاف نظر را منفور می‌دانند، آمیخته شده است. و به همین دلیل، تقلید بر آنها غالب می‌شود، و به همین دلیل، با توجه به نظر خودم در مورد آنها، می‌گویم که آنچه در کتاب‌های حساب و نوع تعالیم آنها وجود دارد را جز به صدفی آمیخته با سفال، یا مرواریدی آمیخته با سرگین، یا کیسه بیضه‌ای که با سنگریزه بریده شده است، تشبیه نمی‌کنم. و این دو نوع برای آنها یکسان است، زیرا آنها هیچ نمونه‌ای از صعودهای برهان ندارند. و من، در بیشتر آنچه از جانب آنها ذکر خواهم کرد، انتقادی نمی‌کنم، مگر از روی ضرورت آشکار، و از نام‌ها و قراردادهای زبان آنها آنچه را که باید یک بار ذکر شود، که طبق تعریف لازم است، ذکر می‌کنم. اگر مشتقی باشد که بتوان آن را در عربی به معنایش تبدیل کرد، از آن به چیز دیگری منحرف نمی‌شوم، مگر اینکه در هندی کاربردش سبک‌تر باشد، بنابراین آن را پس از اطمینان کامل از آن در نوشتن به کار می‌بریم، یا اگر اصطلاح مختصر و مشهوری باشد، پس از اشاره به معنایش، و اگر نزد ما نامی مشهور داشته باشد، کار برایش آسان می‌شود. در آنچه قصد داشتیم مسیر هندسی را در اشاره به گذشته بدون آینده دنبال کنیم، غیرممکن است، اما ممکن است در برخی از سوره‌ها به ذکر مجهولی پرداخته شود و توضیح آن در ادامه خواهد آمد، و خداوند توفیق می‌دهد.یونانیان در دوران جاهلیت قبل از ظهور مسیحیت، با هندیان هم عقیده بودند، نخبگان آنها در اندیشه به نخبگان آنها نزدیک بودند و عوام آنها در پرستش بت‌ها مانند عوام آنها. به همین دلیل است که من از سخنان برخی از آنها علیه یکدیگر به دلیل توافق و شباهت این دو موضوع نقل قول می‌کنم، نه برای اصلاح، زیرا آنچه غیر از حق است، انحراف است و کفر به دلیل انحراف از آن، یک عقیده است. اما یونانیان با فیلسوفانی که در منطقه خود بودند پیروز شدند تا اینکه اصول خصوصی را برای آنها اصلاح کردند، نه عوام را، زیرا نهایت نخبگان پیروی از تحقیق و تفکر است و نهایت عوام بی‌باکی و لجاجت است اگر از ترس و وحشت رها باشند. این نکته را سقراط نشان می‌دهد، زمانی که در پرستش بت‌ها با عموم مردم خود اختلاف داشت و از خدایان خواندن ستارگان در سخنان خود منحرف شد، چگونه یازده قاضی آتن بر فتوای قتل او اتفاق نظر داشتند، نه دوازدهمین قاضی، تا اینکه بدون رویگردانی از حق، درگذشت. و هند کسی مانند آنها را ندارد که علوم را پالایش دهد، بنابراین به سختی می‌توان سخن خاصی از آنها یافت، مگر در آشفتگی و بی‌نظمی شدید، که در نهایت با خرافات عوام در مورد افزایش اعداد و طولانی شدن دوره‌ها و از مباحث فرقه‌ای که مردم آن اختلاف نظر را منفور می‌دانند، آمیخته شده است. و به همین دلیل، تقلید بر آنها غالب می‌شود، و به همین دلیل، با توجه به نظر خودم در مورد آنها، می‌گویم که آنچه در کتاب‌های حساب و نوع تعالیم آنها وجود دارد را جز به صدفی آمیخته با سفال، یا مرواریدی آمیخته با سرگین، یا کیسه بیضه‌ای که با سنگریزه بریده شده است، تشبیه نمی‌کنم. و این دو نوع برای آنها یکسان است، زیرا آنها هیچ نمونه‌ای از صعودهای برهان ندارند. و من، در بیشتر آنچه از جانب آنها ذکر خواهم کرد، انتقادی نمی‌کنم، مگر از روی ضرورت آشکار، و از نام‌ها و قراردادهای زبان آنها آنچه را که باید یک بار ذکر شود، که طبق تعریف لازم است، ذکر می‌کنم. اگر مشتقی باشد که بتوان آن را در عربی به معنایش تبدیل کرد، از آن به چیز دیگری منحرف نمی‌شوم، مگر اینکه در هندی کاربردش سبک‌تر باشد، بنابراین آن را پس از اطمینان کامل از آن در نوشتن به کار می‌بریم، یا اگر اصطلاح مختصر و مشهوری باشد، پس از اشاره به معنایش، و اگر نزد ما نامی مشهور داشته باشد، کار برایش آسان می‌شود. در آنچه قصد داشتیم مسیر هندسی را در اشاره به گذشته بدون آینده دنبال کنیم، غیرممکن است، اما ممکن است در برخی از سوره‌ها به ذکر مجهولی پرداخته شود و توضیح آن در ادامه خواهد آمد، و خداوند توفیق می‌دهد.یونانیان در دوران جاهلیت قبل از ظهور مسیحیت، با هندیان هم عقیده بودند، نخبگان آنها در اندیشه به نخبگان آنها نزدیک بودند و عوام آنها در پرستش بت‌ها مانند عوام آنها. به همین دلیل است که من از سخنان برخی از آنها علیه یکدیگر به دلیل توافق و شباهت این دو موضوع نقل قول می‌کنم، نه برای اصلاح، زیرا آنچه غیر از حق است، انحراف است و کفر به دلیل انحراف از آن، یک عقیده است. اما یونانیان با فیلسوفانی که در منطقه خود بودند پیروز شدند تا اینکه اصول خصوصی را برای آنها اصلاح کردند، نه عوام را، زیرا نهایت نخبگان پیروی از تحقیق و تفکر است و نهایت عوام بی‌باکی و لجاجت است اگر از ترس و وحشت رها باشند. این نکته را سقراط نشان می‌دهد، زمانی که در پرستش بت‌ها با عموم مردم خود اختلاف داشت و از خدایان خواندن ستارگان در سخنان خود منحرف شد، چگونه یازده قاضی آتن بر فتوای قتل او اتفاق نظر داشتند، نه دوازدهمین قاضی، تا اینکه بدون رویگردانی از حق، درگذشت. و هند کسی مانند آنها را ندارد که علوم را پالایش دهد، بنابراین به سختی می‌توان سخن خاصی از آنها یافت، مگر در آشفتگی و بی‌نظمی شدید، که در نهایت با خرافات عوام در مورد افزایش اعداد و طولانی شدن دوره‌ها و از مباحث فرقه‌ای که مردم آن اختلاف نظر را منفور می‌دانند، آمیخته شده است. و به همین دلیل، تقلید بر آنها غالب می‌شود، و به همین دلیل، با توجه به نظر خودم در مورد آنها، می‌گویم که آنچه در کتاب‌های حساب و نوع تعالیم آنها وجود دارد را جز به صدفی آمیخته با سفال، یا مرواریدی آمیخته با سرگین، یا کیسه بیضه‌ای که با سنگریزه بریده شده است، تشبیه نمی‌کنم. و این دو نوع برای آنها یکسان است، زیرا آنها هیچ نمونه‌ای از صعودهای برهان ندارند. و من، در بیشتر آنچه از جانب آنها ذکر خواهم کرد، انتقادی نمی‌کنم، مگر از روی ضرورت آشکار، و از نام‌ها و قراردادهای زبان آنها آنچه را که باید یک بار ذکر شود، که طبق تعریف لازم است، ذکر می‌کنم. اگر مشتقی باشد که بتوان آن را در عربی به معنایش تبدیل کرد، از آن به چیز دیگری منحرف نمی‌شوم، مگر اینکه در هندی کاربردش سبک‌تر باشد، بنابراین آن را پس از اطمینان کامل از آن در نوشتن به کار می‌بریم، یا اگر اصطلاح مختصر و مشهوری باشد، پس از اشاره به معنایش، و اگر نزد ما نامی مشهور داشته باشد، کار برایش آسان می‌شود. در آنچه قصد داشتیم مسیر هندسی را در اشاره به گذشته بدون آینده دنبال کنیم، غیرممکن است، اما ممکن است در برخی از سوره‌ها به ذکر مجهولی پرداخته شود و توضیح آن در ادامه خواهد آمد، و خداوند توفیق می‌دهد.ب) ذکر ایمان آنها به خداوند متعالاختلاف عقیده بین نخبگان و عوام در هر ملتی به این دلیل است که طبیعت نخبگان با عقل مخالفت می‌کند و به دنبال تحقیق در اصول است، در حالی که طبیعت عوام به محسوسات بسنده می‌کند و به فروع بسنده می‌کند و به دنبال تحقیق نیست، به ویژه در مواردی که آراء متفاوت شده و خواسته‌ها بر سر آنها توافق نشده است. اعتقاد هندیان در مورد خداوند متعال این است که او واحد، ابدی، بدون آغاز و پایان، کسی است که در افعال خود انتخاب می‌کند، قادر مطلق، حکیم مطلق، زنده، حیات‌بخش، مدبر، نگهدارنده، در پادشاهی خود یگانه، بدون مخالف و رقیب، بی‌شباهت به چیزی است و هیچ چیز مانند او نیست. بیایید در این مورد چیزی از کتاب‌های آنها ذکر کنیم تا روایت ما صرفاً مانند چیزی که شنیده‌ایم نباشد. سؤال‌کننده در کتاب «پاتنگال» گفت: این معبود مورد پرستش کیست که با پرستش او به رستگاری می‌رسیم؟ پاسخ دهنده گفت: او کسی است که در اولیت و یگانگی خود، بی‌نیاز است و نیازی به عملی ندارد که با آسایش مورد انتظار یا سختی مورد ترس، پاداش داده شود. او از اندیشه‌ها بی‌نیاز است، زیرا از هر دو ضد منفور و رقیب محبوب برتر است. او ازلی و ابدی است، زیرا دانشی که به وجود می‌آید، از چیزی است که قبلاً شناخته نشده بود و جهل در هیچ زمان و در هیچ حالتی متوجه او نیست. سپس پرسشگر می‌پرسد: آیا او صفاتی غیر از صفات ذکر شده دارد؟ پاسخ دهنده می‌گوید: او در قدرت، والای مطلق است، نه در مکان، زیرا او فراتر از محدودیت است. او خیر محض و کاملی است که هر موجودی مشتاق آن است و او دانشی است که از آلودگی فراموشی و جهل مبرا است. پرسشگر می‌پرسد: آیا او را با کلام توصیف می‌کنی یا نه؟ پاسخ دهنده می‌گوید:اگر او عالم است، پس بدون شک گوینده نیز هست. سؤال کننده گفت: اگر او به خاطر علمش سخن می‌گوید، پس چه فرقی بین او و علمای فرزانه‌ای که به خاطر علمشان سخن می‌گفتند، وجود دارد؟ پاسخ دهنده گفت:تفاوت بین آنها در زمان است، زیرا آنها پس از آنکه نه عالم بودند و نه سخن می‌گفتند، آموختند و سخن گفتند و دانش خود را از طریق گفتار به دیگران منتقل کردند. پس گفتار و فایده آنها در زمان بود، و از آنجا که امور الهی به زمان مربوط نیست، خداوند متعال در ازل دانا و سخنگو است، و اوست که با برهما و دیگران از نخستین‌ها به طرق مختلف سخن گفته است. به برخی از آنها کتابی عطا کرد، به برخی از طریق واسطه‌ای دری برایشان گشود، و به برخی الهام کرد، پس آنها از طریق فکر به آنچه به آنها عطا کرده بود، دست یافتند. پرسشگر گفت: پس این دانش را از کجا به دست آورد؟ پاسخگر گفت: دانش او همانطور که در ازل بود، و از آنجایی که او هرگز نادان نبود، ذات او دانا است و دانشی را که نداشت، به دست نیاورد، همانطور که در «بذ» که به برهما وحی کرد، فرمود: ستایش و تکریم کن کسی را که با بذ سخن گفت و پیش از بذ بود. پرسشگر گفت: چگونه کسی را که با حس لمس نشده است، می‌پرستی؟ پاسخ دهنده گفت: نام او ذات او را اثبات می‌کند، زیرا یک جمله فقط می‌تواند درباره چیزی باشد و یک نام فقط می‌تواند برای چیزی باشد که به آن نامی داده شده است. اگرچه او از حواس پنهان است و نمی‌توان آن را درک کرد، اما روح او را درک می‌کند و عقل صفات او را در بر می‌گیرد. این پرستش خالص اوست و با مداومت در آن، انسان به سعادت می‌رسد. این چیزی است که آنها در این کتاب معروف می‌گویند. و در کتاب «کیتا» که بخشی از کتاب «بهارات» است، در مورد آنچه بین «باسدو» و «آرگن» اتفاق افتاده است، آمده است: «من کل هستم، بدون اینکه از تولد آغاز شود یا با مرگ پایان یابد. من از طریق اعمال خود پاداش نمی‌خواهم و به دلیل دوستی یا دشمنی، طبقه‌ای را بر طبقه دیگر ترجیح نمی‌دهم. من به هر یک از مخلوقاتم آنچه را که در اعمالش نیاز دارد، داده‌ام. هر کس مرا بدین طریق بشناسد و در بیرون راندن طمع از عمل از من تقلید کند، بندهای او گشوده می‌شود و رهایی و آزادی او آسان می‌گردد. این همان چیزی است که در تعریف فلسفه گفته شده است.»این به معنای تکیه بر خدا تا حد امکان است. او در این کتاب گفت: اکثر مردم به دلیل طمع به دنبال جلب لطف خدا هستند، اما اگر وضعیت آنها را بررسی کنید، آنها را از دانش او بسیار دور خواهید یافت، زیرا خدا برای همه آشکار نیست و از طریق حواس آنها قابل درک نیست. بنابراین، آنها از او غافل هستند. برخی از قلمرو حواس فراتر نمی‌روند، در حالی که برخی دیگر، حتی اگر این کار را انجام دهند، در سطح ادراک فیزیکی متوقف می‌شوند و متوجه نمی‌شوند که بالاتر از همه، این اوست که نه می‌زاید و نه زاده می‌شود و دانش او همه چیز را در بر می‌گیرد. گفتمان هندی در درک معنای عمل متفاوت است. کسانی که آن را به او نسبت می‌دهند، از منظر کلی‌ترین علت این کار را انجام می‌دهند، زیرا اگر وجود عوامل به او بستگی دارد، پس او علت عمل آنهاست. بنابراین، او از طریق آنها عمل می‌کند. کسانی که آن را به چیز دیگری نسبت می‌دهند، از منظر وجودی پایین‌تر این کار را انجام می‌دهند. زاهد در کتاب &quot;غرق&quot; گفت:آیا در مورد فعل و فاعل اختلاف نظر داشتند یا نه؟ حکیم گفت: برخی گفته‌اند که روح فاعل نیست و ماده زنده نیست، پس خداوند متعال آنها را گرد هم می‌آورد و از هم جدا می‌کند، پس او فاعل است و فعل از او با حرکت دادن آنها رخ می‌دهد، همانطور که زنده و قادر، مرده و ناتوان را حرکت می‌دهد. برخی دیگر گفتند: گرد هم آمدن آنها از روی طبیعت است، پس این رسم هر موجود زنده‌ای است. برخی دیگر گفتند: فاعل روح است زیرا در «بذ» آمده است که هر موجود از «پُرش» است. برخی دیگر گفتند: فاعل زمان است، زیرا جهان مانند گوسفندی که به ریسمان بسته شده است به آن بسته شده است تا حرکتش بر اساس کشش و آرامش آن باشد. برخی دیگر گفتند: عمل چیزی جز پاداش عمل قبلی نیست. همه این نظرات از حقیقت منحرف هستند و حقیقت در آن این است که فعل تماماً برای ماده است زیرا ماده است که آن را می‌بندد و در قالب‌ها و رهاسازی‌ها حرکت می‌دهد، بنابراین عامل است و هر آنچه تحت آن است، به آن در تکمیل فعل کمک می‌کنند و چون نفس از قوای مختلف آزاد است، عامل نیست. این همان چیزی است که نخبگان آنها در مورد خداوند متعال می‌گویند و او را «اشفار» می‌نامند، به معنای بی‌نیاز و سخاوتمند که می‌دهد و نمی‌گیرد، زیرا وحدت او را مطلق می‌دانند، در حالی که وحدت هر چیز دیگری به نوعی متعدد است. آنها وجود او را واقعی می‌دانند زیرا وجود همه چیز به او وابسته است و تصور اینکه چیزی در آنها نباشد که «ایش» در او باشد، غیرممکن نیست، همانطور که تصور اینکه چیزی در او نباشد که «ایش» در آنها باشد، غیرممکن است. سپس، اگر از نخبگان هند به عوام آنها برویم، سخنانشان متفاوت می‌شود و ممکن است ناپسند شود، همانطور که در ادیان دیگر و حتی در اسلام، با تشبیه، اجبار، ممنوعیت تفکر در هر چیزی و موارد مشابه یافت می‌شود. این امر مستلزم اصلاح است. به عنوان مثال، برخی از نخبگان آنها خداوند متعال را &quot;نقطه&quot; می‌نامند تا او را از صفات اجسام منزه کنند. سپس عوام آنها این را می‌بینند و فکر می‌کنند که او با کوچک کردن او، او را بزرگ کرده است و فهم آنها به حد درک این نکته نمی‌رسد. بنابراین، آنها از ناپسندی تشبیه و محدودیت فراتر می‌روند و او را بزرگ می‌کنند تا بگویند که او دوازده انگشت طول و ده انگشت عرض دارد. او از محدودیت و تکثیر منزه است. و چیزی شبیه به آنچه ما در مورد احاطه او بر همه چیز نقل کردیم به طوری که هیچ چیز از او پنهان نیست، بنابراین عوام آنها فکر می‌کنند که احاطه با بینایی است و بینایی با چشم است و دو چشم بهتر از یک چشم است، بنابراین او را به داشتن هزار چشم توصیف می‌کنند که بیانگر دانش کامل است. و چنین خرافات شنیعی در میان آنها وجود دارد، مخصوصاً در طبقاتی که اجازه اشتغال به دانش را نداشتند، چنانکه در جای خود ذکر خواهد شد.ج- در ذکر اعتقادشان به موجودات عقلی و حسییونانیان باستان، پیش از ظهور هفت «ستون حکمت» - یعنی سولون آتنی، پیوس وارنسی، فاریندروس کورینت، تالس ملیسوسی، کلئون لیکامونی، فیتیکوس لپیوسی و کلیپولوس لیندیوسی - فلسفه خود را از طریق کسانی که پس از آنها آمدند، اصلاح کردند. آموزه‌های آنها مشابه آموزه‌های هندی بود. برخی معتقد بودند که همه چیز یکی است، در حالی که برخی دیگر از این نظر در مورد قوه استدلال می‌کردند و برخی دیگر از قوه. آنها معتقد بودند که انسان، به عنوان مثال، تنها به دلیل نزدیکی به علت اول در رتبه، از سنگ و ماده بی‌جان برتر است. در غیر این صورت، او یکسان است. برخی دیگر معتقد بودند که فقط علت اول دارای وجود واقعی است، خودکفا و وابسته به دیگران است. آنها معتقد بودند که هر چیزی که برای وجود به چیز دیگری وابسته باشد، مانند یک توهم است، نه حقیقت. آنها معتقد بودند که وجود واقعی فقط واحد اول است. این دیدگاه سوفیست‌ها، فیلسوفان، بود، زیرا «سوفیا» در یونانی به معنای حکمت است و از همین ریشه بود که فیلسوف نامیده شد. «بلعصبه» به معنای دوستدار حکمت است و وقتی برخی از مردم در اسلام به مکانی نزدیک به عقیده خود می‌رفتند، به نام آنها نامگذاری می‌شدند و برخی از آنها این عنوان را نمی‌دانستند، بنابراین آنها را به «صوفه» نسبت دادند و گفتند که آنها در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم صاحبان آن بودند، سپس پس از آن فاسد شد و از پشم بز تبدیل شد. و ابوالفتح بستی به بهترین شکل از این گفته منحرف شده است، در این گفته‌اش:مردم مدت‌هاست که در مورد صوفی بحث و اختلاف نظر دارند و معتقدند که این اصطلاح از پشم (صوف) گرفته شده است.و من این نام را جز صوفی خالص و بی آلایش، حتی تا بدانجا که صوفی نامیده شود، چیز دیگری نمی دانم.آنها همچنین ادامه دادند که وجود یک چیز است و علت اول در آن به اشکال مختلف ظاهر می‌شود و قدرت آن در اجزای آن در شرایط مختلف که مستلزم تفاوت با وحدت است، مستقر می‌شود. و برخی از آنها گفتند: آنچه کاملاً به علت اول معطوف است و تا حد امکان به آن شباهت دارد، هنگامی که واسطه‌ها را رها می‌کند و وابستگی‌ها و موانع را از بین می‌برد، با آن متحد می‌شود. اینها دیدگاه‌هایی است که صوفیان به دلیل شباهت موضوع دارند. و آنها در ارواح و نفوس دیدند که قبل از تجسم در بدن‌ها، شمارش و بسیج شدن، شناختن و تشخیص یکدیگر، در خود وجود دارند و اینکه آنها به واسطه نیکی آنچه را که پس از ترک بدن‌ها به دست می‌آورند، یعنی قدرت بر امور جهان، در بدن‌ها به دست می‌آورند. و به همین دلیل آنها را &quot;خدایان&quot; نامیدند و به نام آنها معابد ساختند و برای آنها قربانی کردند. همانطور که جالینوس در کتاب «تشویق به یادگیری صنایع دستی» می‌گوید: افراد شایسته تنها به دلیل کیفیت کارشان در صنایع دستی، حتی تا حد خدا بودن، شایسته افتخاری بودند که به دست می‌آوردند، نه به دلیل کشتی گرفتن، پرتاب توپ و غیره. به عنوان مثال، آسکلپیوس و دیونیسیوس، اگر زمانی انسان بودند و سپس خدا شدند، یا از ابتدا خدا بودند، تنها به این دلیل شایسته بزرگترین افتخار بودند که یکی از آنها پزشکی را به مردم آموخت و دیگری صنعت شراب‌سازی را به آنها آموخت. جالینوس در تفسیر عهدنامه‌های بقراط گفت: در مورد قربانی‌هایی که به نام «آسکلپیوس» انجام می‌شود، ما هرگز نشنیده‌ایم که کسی آنچه را که به او آموخته شده بود به او تقدیم کند، زیرا ریسیدن موهای او آسان نیست و خوردن بیش از حد گوشت او به دلیل کیفیت پایین کیموس او باعث غش می‌شود. بلکه آنها خروس‌هایی را همانطور که بقراط به آنها تقدیم کرد، تقدیم می‌کنند، زیرا این مرد الهی هنر پزشکی را برای مردم به دست آورد، که بهتر از آنچه دیونیسیوس استخراج کرده بود، یعنی شراب، و دمتر، یعنی دانه‌هایی که از آن نان درست می‌شود، است. بنابراین، غلات از این نام گرفته شده‌اند و درخت انگور از این نام. افلاطون در «تیمائوس» گفته است: «طی» که حنیفی‌ها آنها را «خدایان» می‌نامند زیرا نمی‌میرند و خدا را «خدای اول» می‌نامند، فرشتگان هستند. سپس گفت: خدا به خدایان گفت که شما در خود به هیچ وجه ناتوان از فساد نیستید، بلکه با مرگ فاسد نخواهید شد زیرا هنگام آفرینش شما از اراده من، محکم‌ترین پیمان را دریافت کردید. او در جای دیگری گفت: خدا عدد مفرد است، نه خدایان به صورت جمع. طبق آنچه از سخنان آنها برمی‌آید، نام خدایان به طور کلی بر هر چیز شریف و شریفی اطلاق می‌شود. این در میان بسیاری از ملت‌ها یافت می‌شود، حتی آن را به کوه‌ها، دریاها و مانند آن نیز گسترش می‌دهند. این به طور خاص بر علت اول، فرشتگان و خودشان و نوع دیگری که افلاطون آن را «اسرار» می‌نامد، اطلاق می‌شود. عبارات مترجمان به تعریف کاملی نرسید، بنابراین ما نام را بدون معنی از آن گرفتیم. یحیی نحوی در پاسخ به پروکلوس گفت: یونانیان نام «خدایان» را بر اجسام محسوس در آسمان اطلاق می‌کردند، همانطور که بسیاری از غیرعرب‌ها نیز چنین می‌کردند. سپس، وقتی در مورد مواد معقول فکر کردند، این نام را بر آنها اطلاق کردند. بنابراین او مجبور است بداند که معنای الوهیت با آنچه او در مورد فرشتگان می‌گوید مرتبط است و این به صراحت توسط جالینوس در آن کتاب بیان شده است: اگر درست باشد که آسکلپیوس زمانی انسان بوده و سپس خدا او را واجد شرایط فرشته شدن کرده است، هر چیز دیگری بی‌معنی است. و در جای دیگری از آن می‌گوید:خداوند به «لاورگوس» فرمود: من بین دو چیز بر سر در تو هستم: یا تو را انسان بنامم یا پادشاه، و من در مورد تو به دومی تمایل دارم. با این حال، برخی از اصطلاحات در یک دین مجاز هستند اما در دین دیگر مجاز نیستند و در یک زبان مجاز هستند اما در زبان دیگر رد می‌شوند. از جمله این موارد، اصطلاح «الهی‌سازی» در اسلام است. اگر آن را در زبان عربی در نظر بگیریم، متوجه می‌شویم که تمام نام‌هایی که حقیقت ناب با آنها نامیده می‌شود، به نوعی به چیزی غیر از او معطوف هستند، به جز نام «الله» که منحصراً متعلق به اوست و گفته می‌شود که اسم اعظم اوست. اگر آن را به زبان عبری و سریانی، زبان‌هایی که کتاب‌های مقدس قبل از قرآن به آنها نوشته شده است، بررسی کنیم، «رب» را در تورات و کتب بعدی پیامبران، که به طور کلی معادل «الله» عربی در نظر گرفته می‌شوند، می‌یابیم که با ضمیر ملکی مانند «رب خانه» یا «رب ثروت» به هیچ کس دیگری اطلاق نمی‌شود. همچنین «خدا» را در آنها معادل «رب» عربی می‌یابیم. در آنها آمده است که نسل الوهیم قبل از طوفان به دختران آدمیان نازل شدند و با آنها درآمیختند. در کتاب ایوب آمده است که شیطان با نسل الوهیم به جمع آنها وارد شد. در تورات موسی، خداوند به او می‌گوید: «من تو را برای فرعون خدایی قرار دادم.» و در مزمور ۸۲ از مزامیر داوود آمده است: «خدا در جمع خدایان ایستاد»، یعنی... فرشتگان و بت‌ها در تورات «خدایان بیگانه» نامیده می‌شدند. اگر تورات پرستش غیر خدا و سجده به بت‌ها را ممنوع نکرده بود، اما اصلاً از آنها نامی نبرده بود و آنها را به ذهن متبادر نمی‌کرد، از این کلمه تصور می‌شد که آنچه دستور داده شده، رد خدایان بیگانه است، نه خدایانی که عبری نبودند. ملت‌هایی که در اطراف سرزمین فلسطین بودند، کسانی بودند که در پرستش بت‌ها از دین یونانیان پیروی می‌کردند. و بنی‌اسرائیل با پرستش بت «بعل» و بت «استروث» که برای زهره بود، به نافرمانی از خدا ادامه دادند. بنابراین، مفهوم الوهیت به معنای مالکیت، به گفته آن افراد، به فرشتگان و موجودات قدرتمند، به صورت استعاری به تصاویر خلق شده با نام‌های بدن آنها و به صورت مجازی به پادشاهان و بزرگان معطوف می‌شد. به همین ترتیب، اصطلاحات «پدری» و «نبوت» در اسلام مجاز نیستند، زیرا «فرزند» و «پسر» در عربی از نظر معنایی مشابه هستند و هر چیزی فراتر از «فرزند» - والدین و تولد - از معانی الوهیت نفی می‌شود. زبان‌های غیر از عربی به اندازه کافی گسترده هستند که این را در خود جای دهند، تا جایی که خطاب کردن کسی به عنوان «پدر» نزدیک به خطاب کردن آنها به عنوان «استاد» است. موضع مسیحیان در این مورد کاملاً شناخته شده است، تا جایی که هر کسی که به پدر و پسر ایمان نداشته باشد، خارج از ایمان آنها محسوب می‌شود. اصطلاح «پسر» به معنای انحصار و تخصص به عیسی اشاره دارد، اما فقط به او محدود نمی‌شود؛ بلکه به دیگران نیز گسترش می‌یابد. او کسی است که در دعا به شاگردانش دستور می‌دهد که بگویند: «ای پدر ما که در آسمانی» و در اعلام مرگ خود به آنها اطلاع می‌دهد که به سوی پدر خود و پدر آنها می‌رود. او این را با گفتن اینکه پسر انسان است در بیشتر سخنانش درباره خودش توضیح می‌دهد. مسیحیان در این مورد تنها نیستند؛ یهودیان نیز این دیدگاه را دارند، همانطور که در کتاب پادشاهان آمده است: «خداوند متعال داوود را به خاطر پسرش که از همسر اوریا برایش به دنیا آمده بود، تسلی داد و به او پسری از او وعده داد که او را به فرزندی بپذیرد. اگر فرزندخواندگی در زبان عبری به سلیمان اجازه می‌داد که پسر باشد، پس پدرخوانده نیز می‌تواند پدر باشد. مانویان شبیه مسیحیان اهل کتاب و همراهشان مانی هستند. او در این مورد در کتاب «گنج زندگان» می‌گوید:سربازان روشن، باکره و دوشیزه، پدر و مادر، پسر و برادر و خواهر نامیده می‌شوند، همانطور که در کتاب رسولان ترسیم شده است. در شهر شادی، نه مرد و زن وجود دارد و نه اندام جنسی، و همه آنها حامل بدن‌های زنده و بدن‌های الهی هستند. آنها نه در ضعف و قدرت، نه در طول و کوتاهی، و نه در شکل و ظاهر، مانند چراغ‌های مشابه که از یک چراغ روشن می‌شوند، تفاوتی ندارند. مواد غذایی آنها یکسان است. دلیل این نامگذاری این است که دو پادشاهی رنج می‌برند. وقتی پادشاهی تاریک پایین از اعماق خود برخاست و پادشاهی روشن بالا را به صورت جفت‌های نر و ماده دید، پسران خود را که از بیرون به جنگ می‌رفتند، در چنین قالب‌هایی به تصویر کشید و هر جنس را در مقابل جنس خود قرار داد. نخبگان هند این توصیفات را رد می‌کنند، در حالی که مردم عادی آنها و همه کسانی که در شاخه‌های این فرقه هستند در کاربرد آنها افراط می‌کنند و از مقدار ذکر شده برای همسر، پسر، دختر، لقاح، تولد و سایر شرایط طبیعی فراتر می‌روند و از ذکر آنها از بی‌پروایی خودداری نمی‌کنند. هیچ کس مسئول آنها و آموزه‌هایشان، حتی اگر متعدد باشند، قطب آنها همان چیزی است که برهمن‌ها بر آن هستند و آنها برای حفظ و استقرار آن برگزیده شده‌اند، و این چیزی است که ما نقل می‌کنیم و می‌گوییم: اینکه آنها در مورد وجود به این واقعیت می‌پردازند که آن یک چیز است، همانطور که قبلاً ذکر شد، زیرا «باسدئو» در کتاب معروف به «بیکیتا» می‌گوید:اما با بررسی، همه چیز الهی است زیرا «پیشن» خود را خاکی ساخت تا حیوان بر آن ساکن شود و خود را آبی ساخت تا آنها را تغذیه کند و خود را آتش و باد ساخت تا آنها را رشد دهد و بیافریند و خود را قلبی برای هر یک از آنها قرار داد و ذکر و دانش و اضداد آنها را عطا کرد، همانطور که در «بیض» ذکر شده است. و گفته نویسنده کتاب «پلیناس» در مورد علل اشیا نیز مشابه این است و به نظر می‌رسد از آن گرفته شده است: در همه مردم نیرویی الهی وجود دارد که به وسیله آن چیزها را با خود و بدون خود درک می‌کنند، همانطور که او «خدا» را در فارسی بدون خود نامید و از آن نامی برای انسان گرفت. اما کسانی که از نمادها به تحقق روی می‌آورند، روح را «برش» می‌نامند، به معنی «انسان»، زیرا موجود زنده در هستی است و در آن چیزی جز زندگی نمی‌بینند. آنها آن را به عنوان موجودی توصیف می‌کنند که بین علم و جهل در نوسان است، در حال فعل جاهل و در حال قوه عاقله است و از طریق اکتساب علم دریافت می‌کند. جهل آن علت وقوع عمل و علم آن علت توقف آن است. پس از آن، ماده مطلق، یعنی ماده اولیه مجرد، قرار دارد که آن را «اپیکت» می‌نامند، به معنای چیزی بدون شکل. بی‌جان است و دارای سه قدرت بالقوه، نه بالفعل، به نام‌های «سیت»، «راج» و «تام» است. شنیده‌ام که تعبیر «بادودان» برای قوم خود، شمن‌ها، «باد دهرام سنک» بوده است، گویی عقل، دین و جهل بوده است. اولین آنها آرامش و نیکی است که از آن وجود و رشد سرچشمه می‌گیرد؛ دومی رنج و سختی است که از آن ثبات و پایداری سرچشمه می‌گیرد؛ و سومی رخوت و تاریکی است که از آن فساد و نابودی سرچشمه می‌گیرد. به همین دلیل است که اولی به فرشتگان، دومی به انسان‌ها و سومی به حیوانات نسبت داده می‌شود. اینها چیزهایی هستند که قبل، بعد و سپس از نظر رتبه و محدودیت بیان رخ می‌دهند، نه از نظر زمان. اما ماده با سه صورت و قوه اول به فعل در می‌آید و آن را «پکت» یعنی تصور شده می‌نامند و مجموع ماده مجرد و ماده تصور شده را «پرکرت» می‌نامند. در این نام هیچ فایده‌ای نیست زیرا نیازی به ذکر مطلق نداریم و ماده در بیان برای ما کافی است، زیرا هیچ یک از آنها بدون دیگری وجود ندارند. طبیعت از آن پیروی می‌کند و آن را «آهینکار» می‌نامند و مشتق آن از غلبه، افزایش و تکبر است، زیرا وقتی ماده در قالب‌ها پوشیده می‌شود، شروع به رشد موجودات از آن می‌کند و رشد تنها با تبدیل دیگری و تشبیه آن به رشد کننده است، بنابراین گویی طبیعت در آن تبدیل غلبه می‌کند و بر غیرممکن‌ها گسترش می‌یابد. واضح است که هر مرکبی عناصر ساده‌ای دارد که ترکیب از آنها ظاهر می‌شود و تحلیل به آنها برمی‌گردد. موجودات کلی در جهان عناصر هستند و به نظر آنها آسمان، باد، آتش، آب و زمین هستند و آنها را «مهابوت» یعنی طبایع اصلی می‌نامند. آنها به آتش نمی‌روند، همانطور که وقتی اتر مقعر است به جسم گرم و خشک می‌روند، بلکه منظورشان از آن چیزی است که از سوختن دود بر روی زمین وجود دارد. و در «باج پاران»: در زمان‌های قدیم زمین، آب، باد و آسمان وجود داشت و برهما جرقه‌ای را در زیر زمین دید، پس آن را بیرون آورد و آن را به سه قسمت تقسیم کرد. اول «برتاب» است که آتش آشنا است و به چوب نیاز دارد و با آب خاموش می‌شود. دوم «دبت» است که خورشید است و سوم «بداد» است که رعد و برق است. بنابراین خورشید آب را جذب می‌کند و رعد و برق از آب عبور می‌کند. و در حیوانات آتشی در وسط رطوبت‌هایی وجود دارد که از آنها تغذیه می‌کنند و خاموش نمی‌شوند. این عناصر مرکب هستند و عناصر ساده‌ای دارند که مقدم بر آنها هستند، به نام «پنج ماتر»، به معنی پنج مادر. آنها به عنوان حواس پنجگانه توصیف می‌شوند: عنصر ساده آسمان «شابد» است که شنیدنی است. عنصر ساده باد «اسپارس» است که ملموس است. عنصر ساده آتش «رَب» است که قابل مشاهده است؛ عنصر ساده آب «رَس» است که چشیده می‌شود؛ و عنصر ساده زمین «قَند» است که بوییده می‌شود. هر یک از این عناصر ساده آنچه را که به آن نسبت داده می‌شود و هر آنچه را که به آنچه بالاتر از آن است نسبت داده می‌شود، دارد. زمین پنج ویژگی دارد: آب از نظر بو از آن کمتر است، آتش از نظر بو و طعم از آن کمتر است، باد از نظر طعم و رنگ از آن کمتر است و آسمان از نظر صدا و لمس از آن کمتر است. من نمی‌دانم منظور آنها از افزودن صدا به آسمان چیست و فکر می‌کنم شبیه به چیزی است که هومر، شاعر یونانی، گفته است: اینکه هفت نغمه با صدای زیبا صحبت می‌کنند و پاسخ می‌دهند، و منظور او از هفت سیاره، همانطور که شاعران دیگر گفته‌اند، بوده است.هفت ملودی مختلف کره‌ها همواره در حال حرکت هستند و خالق را ستایش می‌کنند، زیرا او آنها را در بر گرفته و تا دورترین نقطه کره بی‌ستاره احاطه کرده است. پورفیری در کتاب خود درباره نظرات برجسته‌ترین فیلسوفان درباره ماهیت کره می‌گوید: اگر اجرام آسمانی مطابق کمال اشکال و قالب‌های خود حرکت می‌کنند و با صداهای شگفت‌انگیز آواز می‌خوانند، همانطور که فیثاغورث و دیوژن گفته‌اند، آنها نشان دهنده خالق خود هستند که هیچ نظیر یا شکلی ندارد. گفته می‌شود که دیوژن به دلیل ظرافت حواس خود، با شنیدن صدای حرکت کره متمایز می‌شد. همه اینها نمادهای ثابتی هستند که طبق قانون مستقیم تفسیر می‌شوند. برخی از کسانی که از آنها پیروی کردند و در تحقیق ناقص بودند، ذکر کردند که بینایی آبکی، بویایی آتشین، چشایی زمینی و لامسه از فایده روح برای کل بدن با ارتباط آن با آن است. گمان نمی‌کنم که او بینایی را به آب نسبت داده باشد، مگر به دلیل آنچه از رطوبت‌های چشم و لایه‌های آن شنیده بود، و بویایی را به آتش به دلیل دریاها و دود، و چشایی را به خاک به دلیل غذایی که می‌خورد. چهار عنصر نابود شدند، پس او به روح بازگشت. سپس می‌گوییم: نتیجه آنچه شمارش به آن رسیده است، حیوان است، زیرا گیاه در هند نوعی از آن است، همانطور که افلاطون به دلیل آنچه در گیاه قدرت تشخیص بین مطلوب و نامطلوب می‌بیند، گیاه را دارای حس می‌داند، و حیوان نیز حیوان حسی است و حواس پنج است که «اندریان» نامیده می‌شوند، که عبارتند از شنیدن با گوش، دیدن با چشم، بویایی با بینی، چشایی با زبان و لمس با پوست. سپس اراده برای عمل بر روی انواع ضربات وجود دارد، و جایگاه آن قلب است و آن را «انسان» نامیدند. و حیوانیت با پنج عمل لازم برای آن کامل می‌شود که آنها را «کارم اندریان» می‌نامند، یعنی حواس در حال عمل. زیرا آنچه از اولی حاصل می‌شود، علم و آگاهی است و از این دو، عمل و صناعت. بیایید آنها را «ضروریات» بنامیم که عبارتند از به صدا درآوردن انواع نیازها و اراده‌ها، و گرفتن با دست‌ها برای جذب و اجتناب، و راه رفتن با پاها برای طلب و فرار، و بیرون راندن زائدات غذا با هر دو روزنه آماده برای آن. پس اینها بیست و پنج مورد می‌شوند که عبارتند از روح کلی، ماده مجرد، ماده تصور شده، طبیعت غالب، مادران ساده و عناصر اصلی. حواس ادراک کننده، اراده هدایت کننده، ضروریات خودکار و اسم جمله «تتو» و علم به آن محدود می‌شود. بنابراین، «بیاس بن براشر» گفت: من بیست و پنج مورد را به تفصیل، تصریح و تقسیم با برهان و یقین می‌دانم، نه با مطالعه زبانی. پس به هر دینی که می‌خواهی پایبند باش، زیرا عاقبت تو رستگاری خواهد بود.نتیجه شمارش، حیوان است، زیرا گیاه در هند نوعی از آن است، همانطور که افلاطون به دلیل آنچه در گیاه می‌بیند، یعنی قدرت تشخیص بین آنچه مناسب و آنچه مخالف است، حس را در گیاه می‌بیند. حیوان، حیوان حسی است و حواس پنج است که «اندریان» نامیده می‌شوند، که عبارتند از شنیدن با گوش، دیدن با چشم، بوییدن با بینی، چشیدن با زبان و لمس با پوست. سپس اراده برای انجام انواع اعمال وجود دارد و جایگاه آن قلب است و آن را «انسان» نامیده‌اند. حیوانیت با پنج عمل لازم برای آن کامل می‌شود که آنها را «کارم اندریان» می‌نامند، یعنی حواس در حال عمل. زیرا آنچه از اولی حاصل می‌شود، علم و آگاهی است و از این دو، عمل و صنعت است. بیایید آنها را «نیازها» بنامیم، که عبارتند از به صدا درآوردن نیازها و اراده‌های مختلف، گرفتن با دست‌ها برای جذب و اجتناب، راه رفتن با پاها برای جستجو و فرار، و بیرون راندن غذای اضافی با هر دو روزنه آماده برای آن. پس اینها بیست و پنج مورد هستند: نفس کلی، ماده مجرد، ماده تصور شده، طبیعت غالب، مادران ساده، عناصر اصلی و حواس ادراک کننده. اراده هدایت شده و ملزومات خودکار، و نام جمله «تتو» است، و علم به آن محدود است. بنابراین، «بیاس بن براشر» گفت: من بیست و پنج مورد را به تفصیل، تفصیل و تقسیم می‌دانم، علمی برهانی و یقینی، نه مطالعه زبانی. پس به هر دینی که می‌خواهی پایبند باش، زیرا سرانجام تو رستگاری خواهد بود.نتیجه شمارش، حیوان است، زیرا گیاه در هند نوعی از آن است، همانطور که افلاطون به دلیل آنچه در گیاه می‌بیند، یعنی قدرت تشخیص بین آنچه مناسب و آنچه مخالف است، حس را در گیاه می‌بیند. حیوان، حیوان حسی است و حواس پنج است که «اندریان» نامیده می‌شوند، که عبارتند از شنیدن با گوش، دیدن با چشم، بوییدن با بینی، چشیدن با زبان و لمس با پوست. سپس اراده برای انجام انواع اعمال وجود دارد و جایگاه آن قلب است و آن را «انسان» نامیده‌اند. حیوانیت با پنج عمل لازم برای آن کامل می‌شود که آنها را «کارم اندریان» می‌نامند، یعنی حواس در حال عمل. زیرا آنچه از اولی حاصل می‌شود، علم و آگاهی است و از این دو، عمل و صنعت است. بیایید آنها را «نیازها» بنامیم، که عبارتند از به صدا درآوردن نیازها و اراده‌های مختلف، گرفتن با دست‌ها برای جذب و اجتناب، راه رفتن با پاها برای جستجو و فرار، و بیرون راندن غذای اضافی با هر دو روزنه آماده برای آن. پس اینها بیست و پنج مورد هستند: نفس کلی، ماده مجرد، ماده تصور شده، طبیعت غالب، مادران ساده، عناصر اصلی و حواس ادراک کننده. اراده هدایت شده و ملزومات خودکار، و نام جمله «تتو» است، و علم به آن محدود است. بنابراین، «بیاس بن براشر» گفت: من بیست و پنج مورد را به تفصیل، تفصیل و تقسیم می‌دانم، علمی برهانی و یقینی، نه مطالعه زبانی. پس به هر دینی که می‌خواهی پایبند باش، زیرا سرانجام تو رستگاری خواهد بود.- در باب علت فعل و تعلق نفس به مادهاعمال ارادی بدن حیوان تنها پس از ریشه دواندن حیات در آن و نزدیک شدن به یک موجود زنده از آن سرچشمه می‌گیرد. ادعا شده است که روح ذاتاً از خود و ماده زیرین خود بی‌خبر است و مشتاق درک آنچه نمی‌داند، می‌باشد و معتقد است که جز از طریق ماده وجودی ندارد. بنابراین، آرزوی خیر، که ابدیت است، را دارد و در پی درک آنچه در درونش پنهان است، برمی‌آید و این امر او را به اتحاد با ماده سوق می‌دهد. با این حال، هنگامی که غلیظ و لطیف در نهایت ویژگی‌های مربوط به خود قرار دارند، نزدیکی و اختلاط آنها جز از طریق واسطه‌هایی که مناسب آنها هستند، غیرممکن است، مانند هوایی که بین آتش و آب، که از هر نظر متضاد هستند، واسطه می‌شود. هوا با هر یک از آنها در یکی از ویژگی‌هایشان سازگار است و آنها را قادر به اختلاط می‌کند. هیچ تفاوتی بزرگتر از تفاوت بین جسم و غیرجسم وجود ندارد. بنابراین، روح به هدف حقیقی خود نخواهد رسید مگر از طریق چنین واسطه‌هایی، که ارواحی هستند که از مادران ساده در جهان‌های «بهورلوک»، «بهوبرلوک» و «سفیرلوک» پدید می‌آیند، که آنها را در مقابل اجسام غلیظ تشکیل شده از عناصر، «اجسام لطیف» می‌نامند که روح بر آنها می‌درخشد، به طوری که آنها با آن اتحاد، ظروفی برای روح می‌شوند، مانند تأثیر تصویر خورشید که یکی است، در چندین آینه که در موازات آن قرار گرفته‌اند، یا آب‌هایی که در ظروفی که در موازات آن قرار گرفته‌اند ریخته می‌شوند، که در هر یک از آنها به طور یکسان دیده می‌شوند، و اثر آن در آنها از طریق گرما و نور یافت می‌شود. پس وقتی بدن‌های مختلط مختلف حاصل می‌شوند و از نر و ماده تشکیل می‌شوند، در نر، آنچه از استخوان، رگ و منی در آنها وجود دارد، و در ماده، آنچه از گوشت، خون و مو در آنها وجود دارد، و برای پذیرش حیات آماده می‌شوند، آن ارواح به آنها می‌پیوندند و برای آنها مانند کاخ‌هایی هستند که برای منافع مختلف پادشاهان آماده شده‌اند، و پنج باد وارد آنها می‌شوند، که دو مورد از آنها جذب روح و رها شدن آن، و سوم مخلوط شدن غذاها در معده، و چهارم جهش بدن از یک مکان به مکان دیگر، و پنجم انتقال حس از یک قسمت بدن به قسمت دیگر است. به گفته آنها، ارواح در ذات متفاوت نیستند، آنها با برابری منقوش شده‌اند، اما اخلاق و آثار آنها با تفاوت بدن‌هایی که با آنها مرتبط هستند متفاوت است، به دلیل سه نیرویی که در آنها رقابت می‌کنند و آنها را با حسادت و خشم فاسد می‌کنند. این بالاترین دلیل برای انگیزه عمل است. اما دلیل پایین‌تر، از جنبه مادی، جستجوی کمال توسط نفس و ترجیح آن به بهترین است که همان گذار از قوه به فعل است. به دلیل غرور ذاتی و عشق به سلطه در طبیعت، نفس امکانات مختلف خود را به اهل علم ارائه می‌دهد و در میان انواع مختلف گیاهان و حیوانات پرسه می‌زند. آنها آن را به رقصنده‌ای ماهر تشبیه کرده‌اند که از تأثیر هر اتصال و جدایی آگاه است و در یک مجلس مجلل شرکت می‌کند و مشتاق است ببیند چه چیزی ارائه می‌دهد. او شروع به نمایش اعمال مختلف خود یکی پس از دیگری می‌کند، در حالی که میزبان تماشا می‌کند تا زمانی که اجرای او تمام شود و جذابیت بیننده محو شود. سپس او با رنگ پریده عقب‌نشینی می‌کند، زیرا چیزی جز تکرار برایش باقی نمانده است و تکرار نامطلوب است. بنابراین او به راه می‌افتد و عمل بالا می‌گیرد، مانند گروهی از مسافران در بیابانی که راهش بسته شده است و همه ساکنان آن فرار کرده‌اند به جز یک نابینا و یک فلج که در فضای باز مانده‌اند و از فرار ناامید شده‌اند. وقتی آنها به هم می‌رسند و یکدیگر را می‌شناسند، زمان به مرد نابینا می‌گوید: «من قادر به حرکت نیستم، اما می‌توانم راهنمایی کنم و فرمان تو در هر دو با فرمان من متفاوت است. پس بگذار شانه‌هایت را بگیرم و تو را حمل کنم تا راه را به تو نشان دهم و با هم از نابودی فرار کنیم.» و چنین می‌شود. اراده با آنها همکاری می‌کند و آنها هنگام ترک بیابان از هم جدا می‌شوند؛ سپس همانطور که اشاره کردیم، بیان در مورد عامل در میان آنها متفاوت می‌شود. در «پیشن پاران» گفته شده است: ماده منشأ جهان است و عمل آن در آن به طور طبیعی است، مانند عمل دانه بر روی درخت به طور طبیعی بدون قصد یا انتخاب، و مانند خنک شدن آب توسط باد بدون قصدی جز وزیدن. بلکه عمل ارادی برای پیشن است؛ و این اشاره‌ای از اوست به موجود زنده‌ای که از ماده بالاتر می‌رود و به وسیله آن ماده به یک عامل تبدیل می‌شود و مانند دوستی که بدون طمع برای دوستش تلاش می‌کند، برای آن تلاش می‌کند. و «مانی» گفته خود را بر این اساس بنا نهاد:حواریون از حضرت عیسی علیه السلام درباره حیات مردگان پرسیدند. حضرت به آنها فرمود که اگر مرده از زنده‌ای که با او آمیخته شده جدا شود و جدا شود، به مرده بودن باز می‌گردد و دیگر زنده نمی‌شود، در حالی که زنده‌ای که از او جدا شده زنده است و نمی‌میرد. در کتاب «غرق شدن»، او عمل را به ماده نسبت می‌دهد زیرا صورت‌هایی که ظاهر می‌شوند به دلیل سه قوه اول و غلبه آنها، به صورت فردی و جفتی، یعنی قوای فرشته، انسانی و حیوانی، در تفاوت خود متفاوت هستند. این قوا بدون روح به آن تعلق دارند و روح باید اعمال خود را به شیوه یک نگهبان، مانند یکی از رهگذران، بشناسد. او در روستایی برای استراحت نشست و هر یک از مردم آن به دنبال چیزی غیر از آنچه دیگری دنبال می‌کرد، بودند. او به آنها نگاه کرد و احوال آنها را در نظر گرفت، از برخی از آنها خوشش نیامد و از برخی دیگر خوشش آمد و آنها را در نظر گرفت. او مشغول بود بدون اینکه در آنها سهمی داشته باشد یا دلیلی برای برانگیختن آنها داشته باشد. بلکه عمل به نفس نسبت داده می‌شود در حالی که از آن مبرا است، مانند مردی که اتفاقاً در جمع گروهی بود که او را نمی‌شناخت و آنها دزدانی بودند که از روستایی که به آن حمله کرده و آن را ویران کرده بودند، بازمی‌گشتند. او جز برای مدت کوتاهی با آنها نرفت تا اینکه تعقیب‌کننده به آنها رسید و گروه را ایمن کرد و آن مرد بی‌گناه در میان آنها و در همان وضعیت آنها حمل شد و آنچه را که آنها متحمل شدند، بدون اینکه در عمل آنها شرکت کند، متحمل شد. آنها گفتند: مثال روح مانند آب بارانی است که از آسمان به یک حالت و کیفیت می‌بارد. اگر در ظرفی حاوی مواد مختلف مانند طلا، نقره، شیشه، سفال، گل و نمکزار جمع شود، در ظاهر، طعم و بو متفاوت می‌شود. به همین ترتیب، روح جز از طریق نزدیکی، بر حیات ماده تأثیر نمی‌گذارد. اگر ماده شروع به عمل کند، آنچه از آن ظاهر می‌شود به دلیل نیروی غالب سه قوه و کمک دو قوه پنهان دیگر به طرق مختلف متفاوت می‌شود، همانطور که روغن مرطوب، فتیله خشک و آتش دودی در روشنایی همکاری می‌کنند. نفس در ماده مانند سوار بر چرخی است که حواس در راندن آن مطابق اراده‌اش به او خدمت می‌کنند و عقلی که از جانب خداوند متعال فیضان می‌کند، او را هدایت می‌کند. آنها آن را به عنوان چیزی توصیف کردند که با آن به حقایق نگاه می‌شود و به شناخت خداوند متعال رهنمون می‌شود و از اعمال به هر آنچه که به طور کلی محبوب و مورد ستایش همگان است، می‌رسد.مثال نفس مانند آب بارانی است که از آسمان به یک حالت و کیفیت می‌بارد. اگر در ظرفی حاوی مواد مختلف مانند طلا، نقره، شیشه، سفال، گل و نمکزار جمع شود، در ظاهر، طعم و بو متفاوت می‌شود. همچنین، نفس جز از طریق نزدیکی به حیات، در ماده تأثیری ندارد. اگر ماده شروع به عمل کند، آنچه از آن ظاهر می‌شود به دلیل نیروی غالب سه قوه و کمک دو قوه پنهان دیگر به طرق مختلف، مانند همکاری روغن مرطوب، فتیله خشک و آتش دودی در روشنایی، متفاوت است. نفس در ماده مانند سوار چرخ است که حواس در راندن آن طبق اراده‌اش به او خدمت می‌کنند و عقلی که از جانب خداوند متعال سرریز می‌شود، آن را هدایت می‌کند. آنها آن را به عنوان چیزی توصیف کرده‌اند که با آن به حقایق نگاه می‌کند و به معرفت خداوند متعال می‌رسد و از اعمال به هر چیز محبوب، به کل، که مورد ستایش همه است، منتهی می‌شود.مثال نفس مانند آب بارانی است که از آسمان به یک حالت و کیفیت می‌بارد. اگر در ظرفی حاوی مواد مختلف مانند طلا، نقره، شیشه، سفال، گل و نمکزار جمع شود، در ظاهر، طعم و بو متفاوت می‌شود. همچنین، نفس جز از طریق نزدیکی به حیات، در ماده تأثیری ندارد. اگر ماده شروع به عمل کند، آنچه از آن ظاهر می‌شود به دلیل نیروی غالب سه قوه و کمک دو قوه پنهان دیگر به طرق مختلف، مانند همکاری روغن مرطوب، فتیله خشک و آتش دودی در روشنایی، متفاوت است. نفس در ماده مانند سوار چرخ است که حواس در راندن آن طبق اراده‌اش به او خدمت می‌کنند و عقلی که از جانب خداوند متعال سرریز می‌شود، آن را هدایت می‌کند. آنها آن را به عنوان چیزی توصیف کرده‌اند که با آن به حقایق نگاه می‌کند و به معرفت خداوند متعال می‌رسد و از اعمال به هر چیز محبوب، به کل، که مورد ستایش همه است، منتهی می‌شود.هـ- در مورد ارواح و انتقال آنها از طریق تناسخ در دنیاهمانطور که شهادتین نماد ایمان مسلمانان، تثلیث نماد مسیحیت و روز شنبه نماد یهودیت است، تناسخ ارواح نیز آموزه فرقه هندی است. هر کس به آن اعتقاد نداشته باشد، جزئی از آن محسوب نمی‌شود، زیرا گفته‌اند: اگر روح عاقل نباشد، نمی‌تواند به طور کامل و یکجا و بدون زمان، مطلوب را درک کند. باید جزئیات را دنبال کند و احتمالات را بررسی کند، و اگرچه این احتمالات محدود هستند، اما تعداد محدود آنها متعدد است. نزدیک شدن به این کثرت، زمان قابل توجهی را می‌طلبد. بنابراین، روح فقط با مشاهده افراد و گونه‌ها و اعمال و حالاتی که در آنها به طور متناوب رخ می‌دهد، دانش کسب می‌کند، به طوری که در هر یک تجربه کسب می‌کند و دانش جدیدی به دست می‌آورد. با این حال، اعمال به دلیل قوای مختلف متفاوت هستند و جهان در مدیریت خود غیرفعال نیست، بلکه به سمت هدفی که مطلوب است هدایت می‌شود. بنابراین، ارواح باقی‌مانده در بدن‌های در حال فساد، بر اساس تمایل اعمال به سوی خیر و شر، در گردش هستند، به طوری که گردش در پاداش، یادآور خیر است و آنها را به افزایش آن ترغیب می‌کند و در عذاب، یادآور شر و اعمال نکوهیده است و آنها را به تلاش برای دوری از آنها سوق می‌دهد. و گردش، پست‌ترینِ همه می‌شود. به بهترین شکل بدون ضد آن، زیرا برای هر دو ممکن است و مستلزم تفاوت رتبه‌ها در آنها به دلیل تفاوت اعمال با تفاوت مزاج‌ها و میزان دوگانگی‌ها در کمیت و کیفیت است. این تناسخ است تا زمانی که کمال هدف از هر دو طرف روح و ماده حاصل شود. اما در طرف پایین‌تر، نابودی آنچه با ماده از صورت است، جز تکرار مطلوب. اما جنبه‌ی برتر، از بین رفتن اشتیاق نفس با علم به آنچه نمی‌دانست و یقین به شرافت نفس و بنیادش بدون هیچ چیز دیگر و استقلالش از ماده پس از آنکه پستی و عدم بقایش را در صورش و برداشت در حواسش و اخبار در لذاتش فرا گرفته باشد. پس از آن روی برمی‌گرداند و پیوند گسسته و اتصال گسسته می‌شود و جدایی و بازگشت به مبدأ رخ می‌دهد و از سعادت علم بهره‌مند می‌شود، همانطور که کنجد از عدد و نور می‌گیرد، پس روغنش را پس از آن رها نمی‌کند و عقل و معقول با هم متحد می‌شوند و یکی می‌شوند. بر ما واجب است که برخی از عبارات صریح آنها را در این مورد از کتاب‌هایشان و عبارات مشابه را از دیگران در همین موضوع نقل کنیم. باسدو به لارگن گفت و او را ترغیب کرد که در حالی که بین دو صف هستند بجنگد: «اگر به حکم از پیش تعیین‌شده اعتقاد دارید، بدانید که نه آنها و نه ما مرده‌ایم و نه بدون بازگشت می‌رویم. زیرا ارواح نه مرده هستند و نه تغییرپذیر؛ بلکه آنها مطابق طبیعت متغیر بشر، از کودکی به جوانی، سپس میانسالی، و به دنبال آن پیری، که به دنبال آن مرگ جسم است، و سپس تولد دوباره، از بدن‌ها عبور می‌کنند.» او همچنین به او گفت: «چگونه کسی که می‌داند روح جاودانه وجود دارد، زاده نشده و محکوم به فنا و نیستی نیست، می‌تواند از مرگ و کشتن سخن بگوید؟ بلکه ثابت و پایدار است؛ هیچ شمشیری نمی‌تواند آن را قطع کند، هیچ آتشی نمی‌تواند آن را بسوزاند، هیچ آبی نمی‌تواند آن را خفه کند و هیچ بادی نمی‌تواند آن را خشک کند. اما وقتی پیر می‌شود از بدنش به بدن دیگری منتقل می‌شود، که اینطور نیست، همانطور که بدن وقتی فرسوده می‌شود جایگزین لباس می‌شود. پس چرا برای روحی که نابود نمی‌شود، حتی اگر قرار باشد نابود شود، غمگین می‌شوید؟ حتی شایسته‌تر است که برای گمشده‌ای که پیدا نمی‌شود و برنمی‌گردد، غمگین نشوید. اگر بدن را پست‌تر از روح می‌دانید و از پوسیدگی آن ناراحت هستید، پس هر نوزادی... مرده است و هر مرده‌ای برمی‌گردد و شما در هیچ یک از این امور نقشی ندارید. کار ما فقط با خداست که همه چیز از او می‌آید و به او باز می‌گردد. وقتی ارجون در حین سخنرانی‌اش از او پرسید: چگونه در فلان مکان با برهما جنگیدی، در حالی که او از جهان جلوتر و بر بشر مقدم بود، و تو اکنون در میان ما هستی، یکی از آنها، که تولد و سن تو شناخته شده است؟ او پاسخ داد و گفت: در مورد قدمت پیمان، این پیمان هم تو و هم من را در بر گرفته است. ما چند بار با هم زندگی کرده‌ایم، زمان‌هایی که تو می‌دانی و از تو پنهان است. و هر زمان که می‌خواستم برای اصلاح بیایم، بدن می‌پوشیدم، زیرا هیچ راهی برای بودن با مردم جز از طریق همراهی وجود ندارد. و او در مورد پادشاهی که نامش را فراموش کرده‌ام، نقل کرد که او به قوم خود فرمان داد: که پس از مرگش، بدن او را در مکانی که قبلاً هیچ مرده‌ای در آن سوزانده نشده بود، بسوزانند. و آنها به دنبال چنین مکانی بودند، اما خسته شدند تا اینکه سنگی از آب دریا بیرون زده یافتند و فکر کردند که به هدف خود رسیده‌اند. سپس باسدیو به آنها گفت:این پادشاه بارها بر این سنگ آتش زده است، پس هر چه می‌خواهی بکن، زیرا او فقط قصد آگاه کردن تو را داشت و نیازش برآورده شد. باسدیو گفت: «هر که به رستگاری امید داشته باشد و برای طرد دنیا تلاش کند، اما قلبش در آنچه می‌جوید از او اطاعت نکند، در مجالس پاداش‌دهندگان به خاطر کارش پاداش می‌گیرد و به دلیل نقصش به آنچه می‌خواست نمی‌رسد. اما او به دنیا بازمی‌گردد و واجد شرایط نوعی از زهد خاص می‌شود و الهام الهی او را در شکل دیگر هدایت می‌کند و به تدریج او را به آنچه در شکل اول می‌خواست می‌رساند و قلبش را در اطاعت از آن می‌گیرد و همچنان در اشکال پاک می‌شود تا اینکه در نسل‌های متوالی به رستگاری برسد.» باسدیو گفت: «اگر روح از ماده آزاد شود، دانا است. اما اگر در آن پوشیده شود، از ناپاکی‌های آن بی‌خبر است و فکر می‌کند که خود عامل است و اعمال دنیا برای او آماده شده‌اند، بنابراین به آن می‌چسبد و حواس بر آن نقش می‌بندند. پس وقتی از بدن جدا می‌شود، اثرات حواس در آن باقی می‌ماند، بنابراین کاملاً از آنها جدا نمی‌شود و مشتاق آنها می‌شود و به سوی آنها بازمی‌گردد و پذیرش تغییرات متناقض در آن حالات، الزامات سه قوه اول را ایجاب می‌کند. پس اگر آماده نباشد و بال‌هایش چیده شود، چه می‌کند؟» او همچنین گفت: بهترین مردم، عالم کامل است زیرا او خدا را دوست دارد و خدا او را دوست دارد. او چه بسیار مرگ و تولد را تجربه کرد در حالی که در طول زندگی‌اش در جستجوی کمال کوشا بود تا اینکه به آن رسید. و در «پیشن ذرام» گفته‌ی «مار کندیو» هنگام ذکر روحانیان آمده است: هر یک از «براهم» و «کارتاکیو بن مهادیو» و «لاکشمی» که شادی را از دریا بیرون می‌آورد و «دکش» که «مهادیو» او را زد و «آمادیو» همسر مهادیو در میان این «کلب» قرار دارند و بارها چنین بودند. و «برامهر» در «داوری‌های دنباله‌دارها» گفته است: و چه بر سر مردم می‌آید وقتی که بلاهایی ظاهر می‌شوند که آنها را مجبور می‌کند خانه‌های خود را ترک کنند، از خستگی لاغر شده، از مصیبت ناله می‌کنند، دست کودکان را می‌گیرند و آنها را راه می‌برند، با یکدیگر زمزمه می‌کنند: «ما به خاطر گناهان پادشاهان خود گرفتار شده‌ایم» و می‌گویند: «بلکه این پاداشی است برای آنچه در خانه‌ی اول قبل از این اجساد به دست آوردیم.» مانی از ایرانشهر تبعید شد، بنابراین وارد سرزمین هند شد و مفهوم تناسخ را از آنها به فرقه‌ی خود منتقل کرد. در کتاب اسرار، او گفت: وقتی شاگردان فهمیدند که ارواح نمی‌میرند و در رجعت به شباهت هر تصویری که به خود می‌گیرند و به موجودی که در آن آفریده شده‌اند تبدیل می‌شوند و شباهت هر تصویری در درونشان ریخته می‌شود، از مسیح درباره سرنوشت ارواحی که حقیقت را نپذیرفته‌اند و منشأ وجود خود را نمی‌دانند، پرسیدند. او گفت:«داوری‌های دنباله‌دارها»: و بلاهایی که هنگام ظهورشان بر مردم نازل می‌شود، آنها را مجبور به فرار از خانه‌هایشان می‌کند، از خستگی لاغر می‌شوند، از مصیبت ناله می‌کنند، دست کودکان را می‌گیرند و آنها را می‌برند، زمزمه می‌کنند: «ما به خاطر گناهان پادشاهانمان گرفتار شده‌ایم» و پاسخ می‌دهند: «این پاداشی است برای آنچه در جهان اول قبل از این اجساد به دست آورده‌ایم.» مانی از ایرانشهر تبعید شد، بنابراین وارد سرزمین هند شد و آموزه تناسخ را از آنها به فرقه خود آورد. او در «کتاب اسرار» می‌گوید: وقتی شاگردان فهمیدند که ارواح نمی‌میرند و در چرخه‌های خود به شباهت هر شکلی که در آن ساکن هستند و موجودی که در آن آفریده شده‌اند تبدیل می‌شوند و شباهت هر شکلی در وجودشان ریخته می‌شود، از مسیح درباره سرنوشت ارواحی که حقیقت را نپذیرفته‌اند و منشأ وجود خود را نمی‌دانند، پرسیدند. او گفت:«داوری‌های دنباله‌دارها»: و بلاهایی که هنگام ظهورشان بر مردم نازل می‌شود، آنها را مجبور به فرار از خانه‌هایشان می‌کند، از خستگی لاغر می‌شوند، از مصیبت ناله می‌کنند، دست کودکان را می‌گیرند و آنها را می‌برند، زمزمه می‌کنند: «ما به خاطر گناهان پادشاهانمان گرفتار شده‌ایم» و پاسخ می‌دهند: «این پاداشی است برای آنچه در جهان اول قبل از این اجساد به دست آورده‌ایم.» مانی از ایرانشهر تبعید شد، بنابراین وارد سرزمین هند شد و آموزه تناسخ را از آنها به فرقه خود آورد. او در «کتاب اسرار» می‌گوید: وقتی شاگردان فهمیدند که ارواح نمی‌میرند و در چرخه‌های خود به شباهت هر شکلی که در آن ساکن هستند و موجودی که در آن آفریده شده‌اند تبدیل می‌شوند و شباهت هر شکلی در وجودشان ریخته می‌شود، از مسیح درباره سرنوشت ارواحی که حقیقت را نپذیرفته‌اند و منشأ وجود خود را نمی‌دانند، پرسیدند. او گفت:هر روح ضعیفی که شواهد حقیقت آن را نپذیرد، محکوم به فنا است و آرامشی ندارد. منظور او از فنا، عذاب آن بود، نه نابودی آن. زیرا او همچنین گفت: «دیسانیان» گمان می‌کردند که عروج و تطهیر روح حیات در لاشه انسان است و دشمنی لاشه با روح و مانع شدن آن از عروج روح را نمی‌دانستند و نمی‌دانستند که زندانی و عذاب دردناکی دارد. اگر این تصویر از انسان درست بود، خالق آن اجازه نمی‌داد که پوسیده شود و آسیب ببیند و آن را نیازمند تولید مثل از طریق نطفه در رحم‌ها نمی‌کرد. در مورد کتاب «پاتینگل» آمده است: مثال روح در میان قید و بندهای جهل، که انگیزه‌های دلبستگی هستند، مانند برنج در پوسته آن است. تا زمانی که با آن است، برای رشد و برداشت آماده است و بین تولید مثل و تولد در نوسان است. هنگامی که پوسته از آن جدا شود، آن وقایع متوقف می‌شوند و در حالت خود باقی می‌ماند. اما پاداش، در دسته‌هایی از موجودات وجود دارد که روح در میان آنها بر اساس طول عمر و ماهیت نعمت‌هایش در سختی و آسانی در نوسان است. سؤال‌کننده گفت: وقتی در میان پاداش‌ها قرار می‌گیرد، حالت روح چگونه است؟ و سپس گناهان با جنسیت فرزندان به منظور بخشش یا انتقام در هم آمیخته می‌شوند؟ پاسخ‌دهنده گفت: بر اساس آنچه ارائه داده و مرتکب شده‌اید، بین راحتی و سختی و بین درد و لذت در نوسان است. سؤال‌کننده گفت: اگر شخصی آنچه را که پاداش را ایجاب می‌کند، به شکلی غیر از شکل اکتساب به دست آورد، آنگاه پیمان بین دو حالت از هم دور شده و موضوع فراموش شده است؟ پاسخ‌دهنده گفت: کار از روح جدا نشدنی است زیرا اکتساب آن است و بدن ابزار آن است. در امور روانی فراموشی وجود ندارد، زیرا آنها خارج از زمان هستند که مستلزم نزدیکی و دوری در مدت زمان است. کار، با جدایی‌ناپذیری‌اش از روح، شخصیت و ماهیت آن را به حالتی که به آن منتقل می‌شود، شکل می‌دهد. روح، در پاکی خود، از این امر آگاه است، آن را به یاد می‌آورد و فراموش نمی‌کند. بلکه نور آن با کدورت بدن، هنگامی که با آن ترکیب می‌شود، پوشیده می‌شود، مانند کسی که چیزی را به یاد می‌آورد، آن را می‌دانست و سپس به دلیل جنونی که به او دست داده، یا بیماری‌ای که او را رنج داده، یا مستی که قلبش را تیره کرده است، آن را فراموش می‌کند. آیا نمی‌بینید که کودکان و نوجوانان با دعا برای طول عمرشان تسلی می‌یابند و با دعا برای زود هلاک شدنشان غمگین می‌شوند؟ آنها در این امور چه مسئولیتی دارند یا چه مسئولیتی دارند، اگر نه اینکه شیرینی زندگی را چشیده‌اند و تلخی مرگ را در ادوار گذشته که در آنها برای وجود پاداش دگرگون شده‌اند، شناخته‌اند؟ یونانیان در این باور با هندیان موافق بودند. سقراط در کتاب خود «فادن» گفت: «در گفته‌های پیشینیان آمده است که ارواح از اینجا به «ایدیس» می‌روند و سپس دوباره به آنچه در اینجاست می‌روند. زندگان از مردگانند و چیزها از ضد خود. مردگان در میان زندگانند، بنابراین ارواح ما در ایدیس هستند. روح هر شخصی برای چیزی شاد و غمگین می‌شود و آن چیز را متعلق به خود می‌بیند. این احساس آن را به بدن پیوند می‌دهد، آن را به آن متصل می‌کند و آن را به صورت جسمانی در می‌آورد. آنچه خالص نیست نمی‌تواند به ایدیس برود، بلکه بدن را پر از آن رها می‌کند، آنقدر که به سرعت در بدن دیگری می‌افتد، گویی در آنجا سپرده شده و باقی می‌ماند. بنابراین، هیچ سهمی در بودن با ذات پاک الهی ندارد.» او همچنین گفت: «اگر روح در ایدیاس باشد، پس یادگیری ما چیزی جز یادآوری آنچه در گذشته آموخته‌ایم نیست، زیرا روح ما قبل از اینکه به این شکل انسانی درآید، در مکانی خاص قرار دارد. وقتی مردم چیزی را می‌بینند که در کودکی به استفاده از آن عادت داشته‌اند، این احساس را تجربه می‌کنند و آنچه را که قبلاً انجام می‌دادند به یاد می‌آورند.» به عنوان مثال، سنج‌ها پسری بودند که مورد ضرب و شتم قرار می‌گرفتند و او را فراموش کرده بودند. فراموشی از دست دادن دانش است و دانش به یاد آوردن آنچه روح قبل از ورود به بدن می‌دانسته است. پروکلوس گفت: یادآوری و فراموشی مختص نفس ناطقه است و مشخص شده است که همیشه وجود داشته است، بنابراین باید همیشه دانا و فراموشکار بوده باشد. وقتی از بدن جدا می‌شود، دانا است و وقتی به بدن نزدیک می‌شود، فراموشکار است. زیرا وقتی جدا می‌شود، در قلمرو عقل قرار می‌گیرد، بنابراین دانا است. وقتی نزدیک می‌شود، پایین‌تر از آن قرار می‌گیرد، بنابراین فراموشی به دلیل غلبه آنچه بالقوه بر آن است، برای آن رخ می‌دهد. برخی از صوفیان به این معنا رفته‌اند و گفته‌اند:دنیا روحی خفته و آخرت روحی بیدار است. آنها سکونت حق را در جاهایی مانند آسمان، عرش و کرسی جایز می‌دانند. برخی از آنها آن را در تمام جهان، حیوانات، درختان و اشیاء بی‌جان جایز می‌دانند و این را به عنوان تجلی کامل بیان می‌کنند. از آنجا که این را در آن جایز می‌دانند، هیچ خطری برای سکونت ارواح از طریق تردید در میان آنها وجود ندارد.و - در ذکر مجالس و جایگاه‌های پاداش در بهشت ​​و دوزخاین مجمع «لوک» نام دارد و جهان در درجه اول به قلمروهای علیا، سفلی و میانی تقسیم می‌شود. قلمرو بالایی «سفر لوک» نامیده می‌شود که همان بهشت ​​است و قلمرو پایینی «ناکلوک» به معنای مجمع مارها است که همان جهنم است و «نزلوک» نیز نامیده می‌شود. گاهی اوقات «پاتال» به معنای پایین‌ترین زمین‌ها نیز نامیده می‌شود. قلمرو میانی که ما در آن هستیم «مات لوک» و «منش لوک» نامیده می‌شود که به معنای مجمع مردم است. این قلمرو برای کسب، قلمرو بالایی برای پاداش و قلمرو پایینی برای مجازات است. در هر دو، پاداش اعمال توسط کسانی که شایسته آنها هستند، برای مدتی که بر اساس مدت زمان عمل ضرب می‌شود، دریافت می‌شود. در هر یک از آنها، وجود فقط برای روح است، جدا از بدن. برای کسانی که قادر به صعود به بهشت ​​یا نزول به جهنم نیستند، لوک دیگری به نام «تارج لوک» وجود دارد که شامل گیاهان و حیوانات غیرعقلانی است. روح از طریق تناسخ از اشکال مختلف خود عبور می‌کند تا زمانی که به انسان منتقل شود و به تدریج از پایین‌ترین سطوح رشد به بالاترین سطوح شعور پیشرفت می‌کند. وجود آن در این قلمرو به دلیل یکی از این دو چیز است: یا مقدار پاداش برای پاداش و مجازات کافی نیست، یا... در مورد بازگشت آنها از جهنم، آنها معتقدند کسی که به این دنیا بازمی‌گردد در ابتدا راحت است، در حالی که کسی که از جهنم بازمی‌گردد در حالت نوسان بین گیاهان و حیوانات است تا زمانی که به سطح یک انسان برسد. بر اساس روایات تاریخی، آنها مرتباً تعداد جهنم‌ها، توصیفات و نام‌های آنها را ذکر می‌کنند و برای هر گناه مکانی خاص تعیین می‌کنند. در «بیشن پاران» گفته شده است که هشتاد و هشت هزار جهنم وجود دارد و ما آنچه را که در آن ذکر شده است، بازگو خواهیم کرد. او گفت:کسانی که دروغ می‌گویند، شهادت دروغ می‌دهند، به آنها کمک می‌کنند و مردم را مسخره می‌کنند، به «رورو» در جهنم می‌روند. کسانی که به ناحق خون می‌ریزند، حقوق مردم را غصب می‌کنند، به آنها حمله می‌کنند و گاو می‌کشند، به «رودا» در آنجا می‌روند و هنرمند حنابندان نیز به آنجا می‌رود. کسانی که برهمن‌ها را می‌کشند، طلا و همراهانشان را می‌دزدند، و همچنین شاهزاده‌هایی که به رعایای خود توجه نمی‌کنند، و کسانی که با خانواده ارباب خود زنا می‌کنند یا با عروس‌های خود می‌خوابند، به «سبط کناب» می‌روند. کسانی که از روی طمع از بی‌بندوباری همسران خود چشم‌پوشی می‌کنند، کسانی که با دختران یا عروس‌های خود زنا می‌کنند، کسانی که فرزندان خود را می‌فروشند، یا کسانی که نسبت به دارایی خود بخل می‌ورزند و آن را خرج نمی‌کنند، به «مهجل» می‌روند. کسانی که با ارباب خود مخالفت می‌کنند، او را قبول ندارند، مردم را کوچک می‌شمارند، خوی حیوانی دارند و کسانی که زیارت و پاراناها را تحقیر می‌کنند یا در بازارها از آنها سود می‌برند، به «شول» می‌روند. دزد، کلاهبردار، کسی که از راه مستقیم مردم منحرف می‌شود، کسی که از پدرش متنفر است و خدا و مردم را دوست ندارد، و کسی که به جواهراتی که خداوند آنها را تقویت کرده و با همه سنگ‌های دیگر برابر ساخته است، احترام نمی‌گذارد، به «کارماش» می‌رود، کسانی که حقوق پدران و پدربزرگ‌ها را رعایت نمی‌کنند و به فرشتگان خراج نمی‌دهند. کسانی که تیر و نیزه می‌سازند به «لارپاکش» می‌روند، و سازنده شمشیر و چاقو به «باشسان» می‌رود. کسانی که دارایی خود را پنهان می‌کنند و به دنبال لطف حاکمان و برهمنان هستند، و کسانی که گوشت، روغن، روغن حیوانی، رنگ یا شراب می‌فروشند به «آدوماک» می‌روند. کسانی که مرغ، گربه، گوسفند، خوک و پرندگان را پروار می‌کنند به «رودهرند» می‌روند. صاحبان زمین‌های بازی، شعرخوانان در بازارها، کسانی که برای آب چاه می‌کنند، کسانی که در روزهای مقدس با همسران خود همبستر می‌شوند، کسانی که خانه‌های مردم را آتش می‌زنند، و کسانی که با بوسیدن همراهان خود از روی طمع مالشان به آنها خیانت می‌کنند، به «رودار» می‌روند. کسانی که عسل جمع‌آوری می‌کنند به «پتران» می‌روند، و کسانی که در مستی جوانی پول و زنان را به چنگ می‌آورند به «کرشن» می‌روند. قطع‌کننده درخت به «اسپتیربین» می‌رود، شکارچی، تله‌گذار و کسی که تله و دام می‌گذارد به «بهینجال» می‌رود، و کسی که آداب و رسوم را نادیده می‌گیرد و قوانین را باطل می‌کند، و او بدترین آنهاست، به «سندانشک» می‌رود. ما این را فقط برای این فهرست کردیم که گناهانی را که از نظر اعمال دوست ندارند، مشخص کنیم. برخی از آنها وسیله کسب را انسانیت و تردید در آن با پاداشی که برای پاداش و مجازات کافی نیست، می‌دانند. سپس بهشت ​​را به خاطر سعادتی که برای دوره‌ای از اعمال نیک لازم است، بالاتر از آن می‌بینند و تردید در گیاهان و حیوانات را به خاطر عذاب و مجازاتی که برای دوره‌ای از اعمال بد لازم است، پایین‌تر از آن می‌بینند. آنها جهنم را جز این انحطاط از انسانیت نمی‌بینند. همه اینها به این دلیل است که جستجوی رهایی از بندگی ممکن است از طریق صراط مستقیم منتهی به دانش یقینی نبوده باشد، بلکه از طریق حدس و تقلید بوده باشد. کار یک کارگر، که اوج اعمال اوست، پس از سنجش دو نوع کسب، از بین نخواهد رفت. با این حال، پاداش مطابق آنچه برای او در نظر گرفته شده است، به درجات مختلف خواهد بود: یا در شکلی که در آن است، یا در شکلی که وارد می‌شود، یا پس از ترک شکل خود و قبل از رسیدن به شکل دیگری. اینجاست که آنها از تحقیق نظری به دانش عملی ماهیت پاداش و مجازات و وجود درون آنها بدون بدن فیزیکی روی می‌آورند. پس از دریافت پاداش کار خود، به تجسم فیزیکی و تجسم باز می‌گردد تا برای آنچه در انتظار اوست آماده شود. به همین دلیل، نویسنده کتاب «سنک» پاداش بهشت ​​را به دلیل گذرا بودن و عدم پایداری آن و به دلیل شباهت شرایط آن به شرایط این دنیا، که به دلیل اختلاف درجات و مراتب، رقابت و حسادت را به همراه دارد، خوب ندانسته است. زیرا کینه و پشیمانی فقط با برابری از بین می‌رود. صوفیان آن را به دلیل دیگری خوب نمی‌دانند: زیرا از حقیقت غافل می‌شود و به جای خیر محض، خود را به چیزهای دیگر مشغول می‌کند. قبلاً گفتیم:آنها روح را در این دو مکان مجرد از جسمانیت می‌دانند؛ اما این نظر کسانی است که روح را خودکفا می‌دانند. اما کسانی که از مرتبه آنها پایین‌ترند و به سختی می‌توانند وجود آن را بدون بدن تصور کنند، در این مورد نظرات مختلفی دارند. برخی می‌گویند دلیل رفتن، انتظار روح برای یک قالب آماده است، بنابراین بدن را ترک نمی‌کند مگر پس از وجود چیزی مرتبط با آن که شبیه عمل و اکتساب آن است، که طبیعت آن را به عنوان جنینی در رحم یا دانه‌ای که در شکم زمین جوانه می‌زند، آماده کرده است. سپس بدنی را که در آن است، ترک می‌کند. برخی از آنها بر اساس روایات می‌گویند که منتظر آن نیست، بلکه به دلیل رقیق بودنش از قالب خود خارج می‌شود. بدنی از عناصر برای آن آماده شده است که «بهاک» نامیده می‌شود و تعبیر آن «چیزی است که به سرعت می‌آید»، زیرا به روش تولد به وجود نمی‌آید. بنابراین، در شدیدترین حالت، چه پاداش داده شود و چه مجازات، یک سال عقیم در آن وجود دارد. مانند برزخ بین اکتساب و رسیدن به پاداش است. بنابراین، وارث متوفی، به گفته آنها، آداب و رسوم سال را بر متوفی برقرار می‌کند و آنها جز با پایان آن پایان نمی‌یابند، زیرا روح سپس به مکانی که برای آن آماده شده است می‌رود. ما نیز در اینجا از کتاب‌های آنها آنچه را که به صراحت این معانی را بیان می‌کند، ذکر می‌کنیم. در «پیشن پرانه»: «میتری» از «پراشر» درباره هدف جهنم و عذاب در آن پرسید؟ او به او پاسخ داد که تشخیص خیر از شر، علم از جهل و نشان دادن عدالت است. هر گناهکاری وارد جهنم نمی‌شود، زیرا برخی از آنها با توبه و کفاره نجات می‌یابند که بزرگترین آنها پایبندی به ذکر «پیشن» در هر عملی است. و برخی از آنها در گیاهان، پرندگان و پست‌ترین و کثیف‌ترین حشرات موذی مانند شپش و کرم نگهداری می‌شوند تا زمانی که مستحق آن شوند. در کتاب «سُک» آمده است: اما کسی که شایسته‌ی علو و پاداش است، مانند یکی از فرشتگان می‌شود که با مجامع روحانی درآمیخته و از عمل در آسمان‌ها و جهان با ساکنان آن، یا مانند یکی از نژادهای روحانی هشتگانه، محجوب نیست. اما کسی که به واسطه‌ی گناهان و معاصی، سزاوار پستی و خواری است، به حیوان یا گیاه تبدیل می‌شود و درنگ می‌کند تا زمانی که شایسته‌ی پاداش شود و از سختی نجات یابد، یا خود را درک کند و مرکب خود را رها کند و آزاد شود. برخی از متکلمان که به تناسخ گرایش داشتند، گفتند: تناسخ چهار مرحله دارد: نسخه‌برداری، که تولید مثل در میان مردم است زیرا از شخصی به شخص دیگر نسخه‌برداری می‌شود، و نقطه مقابل آن تبدیل است، و مخصوص مردم است که به میمون، خوک و فیل تبدیل می‌شوند، و پایداری، مانند گیاه، که شدیدتر از نسخه‌برداری است زیرا پایدار است و روزها باقی می‌ماند و مانند کوه‌ها دوام می‌آورد. و نقطه مقابل آن انحلال است که برای گیاهان چیده شده و ذبح شده است زیرا آنها از بین می‌روند و دنبال نمی‌کنند. ابویعقوب سجزی، ملقب به «کشف المحجوب»، در کتابی از خود می‌گوید که گونه‌ها حفظ می‌شوند و تناسخ در هر یک از آنها به گونه دیگر سرایت نمی‌کند. این عقیده یونانیان بود، زیرا یحیی نحوی نقل می‌کند که افلاطون معتقد بود که ارواح ناطقه بدن حیوانات را به خود می‌گیرند و او در این مورد از اسطوره‌های فیثاغورس پیروی می‌کند. سقراط در کتاب «فادن» خود گفت: بدن زمینی، سنگین و باوقار است و روحی که آن را دوست دارد، به مکانی که به آن نگاه می‌کند منتقل و کشیده می‌شود و از آنچه شکلی ندارد می‌ترسد. از «ایدس»، مجمع ارواح، آلوده می‌شود و در اطراف قبرها و گورستان‌ها می‌چرخد. من ارواحی را که به شکل سایه‌ها و توهمات ظاهر شده‌اند، به آن نشان داده‌ام، ارواحی که به شیوه‌ای خالص از دنیا نرفته‌اند، بلکه بخشی از آنچه دیده می‌شود را حفظ کرده‌اند. سپس گفت: به نظر می‌رسد که اینها ارواح نیکوکاران نیستند، بلکه ارواح بدکارانند. آنها از این چیزها سرگردانند و به دنبال انتقام از کیفیت پایین تغذیه اولیه خود هستند. آنها به همین منوال باقی می‌مانند تا اینکه به دلیل میل به شکل فیزیکی که از آنها پیروی کرده است، به بدنی نیز وابسته می‌شوند. پیوند آنها در بدن‌های اخلاق آنهاست، مانند اخلاقی که در دنیا داشته‌اند، مانند کسی که چیزی جز خوردن و آشامیدن ندارد، بنابراین وارد قلمرو الاغ‌ها و حیوانات می‌شود. و کسی که ظلم و سلطه را مقدم داشته است، در قلمرو گرگ‌ها، شاهین‌ها و بادبادک‌ها قرار دارد. و او در مجالس گفت: اگر من ابتدا خودم را در حال تبدیل شدن به خدایان خردمند، شریف و پرهیزگار نمی‌دیدم و سپس به افرادی که مرده‌اند تبدیل نمی‌شدم، حالم بهتر بود. از اینجا، بی‌عدالتی بود که مرا در سوگ مرگ رها کنند، و او در زمینه پاداش و مجازات گفت:وقتی شخصی می‌میرد، دیمون، یکی از نگهبانان، او را به مجمع داوری می‌برد. یک نگهبان، به همراه کسانی که در آنجا جمع شده‌اند، او را به ایدیس می‌برد. او در آنجا برای مدت قابل توجه و طولانی می‌ماند. تلافوس گفت که راه ایدیس پهن است، اما من می‌گویم که اگر پهن بود یا یک راه واحد داشت، نگهبان نیازی به آن نداشت. اما روحی که خواهان بدن است، یا اعمالش شریرانه و ناعادلانه است و شبیه ارواح قاتل است، از آنجا فرار می‌کند و در هر نوع مسکنی ساکن می‌شود تا زمانی که زمان مشخصی بگذرد، و در آن نقطه، بنا به ضرورت، به اقامتگاهی که مناسب اوست، آورده می‌شود. اما روح پاک، با همراهان و راهنمایان خداترس روبرو می‌شود و در مکانی که شایسته است، ساکن می‌شود. او گفت که کسانی از میان مردگان که رفتار متوسطی داشتند، بر ارابه‌هایی که در آخارون برایشان آماده شده است، سوار می‌شوند. هنگامی که انتقام آنها گرفته می‌شود و از بی‌عدالتی پاک می‌شوند، شسته می‌شوند و بر اساس اعمال نیکی که انجام داده‌اند، تا جایی که شایسته هستند، مورد احترام قرار می‌گیرند. اما کسانی که مرتکب گناهان کبیره، مانند دزدی از هدایا شده‌اند... کسانی که به خدایان تجاوز می‌کنند، یا ثروت زیادی را تصاحب می‌کنند، یا به ناحق و عمداً و مکرراً و با نقض قوانین، کسی را می‌کشند، به تارتاروس انداخته می‌شوند و هرگز از آن خارج نمی‌شوند. اما کسانی که در طول زندگی خود از گناهان خود توبه می‌کنند و گناهانشان کمتر از آن بوده است، مانند ستم به والدین، غلبه بر آنها در خشم، یا کشتن غیرعمد، به تارتاروس انداخته می‌شوند تا یک سال کامل عذاب بکشند. سپس امواج آنها را به مکانی پرتاب می‌کنند که از آنجا دشمنان خود را صدا می‌زنند و از آنها می‌خواهند که مجازات خود را به قصاص محدود کنند تا از شر نجات یابند. اگر دشمنانشان راضی شوند، همه چیز خوب است. در غیر این صورت، آنها به تارتاروس بازگردانده می‌شوند و این عذاب تا زمانی که دشمنانشان راضی شوند ادامه می‌یابد. کسانی که رفتارشان پرهیزگارانه بود، از این مکان‌های روی زمین رهایی می‌یابند، از زندان خود آرامش می‌یابند و در سرزمین پاک ساکن می‌شوند. تارتاروس شکافی بزرگ و دره‌ای است که رودخانه‌ها به آن جاری می‌شوند. هر شخصی عذاب پس از مرگ را با وحشتناک‌ترین اصطلاحاتی که مردمش می‌شناسند توصیف می‌کند. منطقه غربی گرفتار خسوف و کسوف است و گفته می‌شود که... او آن را به گونه‌ای توصیف می‌کند که نشان دهنده شعله‌های سوزان درون آن است، گویی منظورش دریا یا فرهنگ لغتی است که شامل کلمه «دردور» است. شکی نیست که اینها عبارات مردم آن زمان در مورد اعتقاداتشان است.کسانی از میان مردگان که رفتاری معمولی داشتند، در آخارون با کشتی‌هایی که برای آنها آماده شده بود، برده می‌شوند. پس از انتقام و پاک شدن از بی‌عدالتی، غسل داده می‌شوند و متناسب با اعمال نیک خود، بر اساس شایستگی‌شان، مورد احترام قرار می‌گیرند. کسانی که مرتکب گناهان کبیره مانند دزدی از پیشکش‌های خدایان، تصاحب ثروت هنگفت یا قتل مکرر و عمدی به ناحق و برخلاف قوانین شده‌اند، به تارتاروس انداخته می‌شوند و هرگز از آن خارج نمی‌شوند. کسانی که در طول زندگی خود از گناهان خود توبه کرده‌اند و گناهانشان کمتر از آن بوده است - مانند ظلم به والدین، غلبه بر آنها در خشم یا کشتن غیرعمدی آنها - برای یک سال کامل عذاب به تارتاروس انداخته می‌شوند. سپس امواج آنها را به مکانی پرتاب می‌کنند که از آنجا دشمنان خود را صدا می‌زنند و از آنها می‌خواهند که مجازات خود را به قصاص محدود کنند تا از شر نجات یابند. اگر دشمنانشان راضی شوند، بخشیده می‌شوند. در غیر این صورت، به تارتاروس بازگردانده می‌شوند. این عذاب تا زمانی که دشمنانشان راضی شوند ادامه می‌یابد. کسانی که رفتارشان پرهیزگارانه بوده است، آزاد می‌شوند. از این مکان‌های روی زمین، آنها از زندان‌ها رهایی می‌یابند و در سرزمین پاک ساکن می‌شوند. تارتاروس شکافی بزرگ و دره‌ای است که رودخانه‌ها به آن می‌ریزند. هر کس عذاب آخرت را با وحشتناک‌ترین چیزهایی که قومش می‌شناسد بیان می‌کند. منطقه غربی پر از کسوف و زیارت است، اگرچه او آن را با آنچه نشان دهنده شعله‌ور شدن آتش در آن است توصیف می‌کند، گویی منظورش دریا یا فرهنگ لغتی است که در آن «دردور» وجود دارد. شکی نیست که اینها عبارات مردم آن زمان در مورد اعتقاداتشان است.کسانی از میان مردگان که رفتاری معمولی داشتند، در آخارون با کشتی‌هایی که برای آنها آماده شده بود، برده می‌شوند. پس از انتقام و پاک شدن از بی‌عدالتی، غسل داده می‌شوند و متناسب با اعمال نیک خود، بر اساس شایستگی‌شان، مورد احترام قرار می‌گیرند. کسانی که مرتکب گناهان کبیره مانند دزدی از پیشکش‌های خدایان، تصاحب ثروت هنگفت یا قتل مکرر و عمدی به ناحق و برخلاف قوانین شده‌اند، به تارتاروس انداخته می‌شوند و هرگز از آن خارج نمی‌شوند. کسانی که در طول زندگی خود از گناهان خود توبه کرده‌اند و گناهانشان کمتر از آن بوده است - مانند ظلم به والدین، غلبه بر آنها در خشم یا کشتن غیرعمدی آنها - برای یک سال کامل عذاب به تارتاروس انداخته می‌شوند. سپس امواج آنها را به مکانی پرتاب می‌کنند که از آنجا دشمنان خود را صدا می‌زنند و از آنها می‌خواهند که مجازات خود را به قصاص محدود کنند تا از شر نجات یابند. اگر دشمنانشان راضی شوند، بخشیده می‌شوند. در غیر این صورت، به تارتاروس بازگردانده می‌شوند. این عذاب تا زمانی که دشمنانشان راضی شوند ادامه می‌یابد. کسانی که رفتارشان پرهیزگارانه بوده است، آزاد می‌شوند. از این مکان‌های روی زمین، آنها از زندان‌ها رهایی می‌یابند و در سرزمین پاک ساکن می‌شوند. تارتاروس شکافی بزرگ و دره‌ای است که رودخانه‌ها به آن می‌ریزند. هر کس عذاب آخرت را با وحشتناک‌ترین چیزهایی که قومش می‌شناسد بیان می‌کند. منطقه غربی پر از کسوف و زیارت است، اگرچه او آن را با آنچه نشان دهنده شعله‌ور شدن آتش در آن است توصیف می‌کند، گویی منظورش دریا یا فرهنگ لغتی است که در آن «دردور» وجود دارد. شکی نیست که اینها عبارات مردم آن زمان در مورد اعتقاداتشان است.ز- در باب چگونگی رهایی از این دنیا و شرح مسیر منتهی به آناگر نفس به دنیا وابسته باشد و پیوندش علتی داشته باشد، رهایی‌اش از بند، به وسیله‌ی عکس آن علت خواهد بود. اما ما به عقیده‌ی آنها گفتیم که علت بند، جهل است، بنابراین رهایی‌اش به وسیله‌ی علم است اگر اشیاء را با تعریفی جامع و متمایز که بدون استقراء کافی است و شبهات را نفی می‌کند، در بر گیرد، زیرا اگر اشیاء موجود را با حدود جدا کند، خود و آنچه را که از شرف بقا و از ماده‌ی پستی تغییر و فنا در صور دارد، می‌فهمد، پس از آنها مستقل می‌شود و درمی‌یابد که آنچه را که خیر و لذت می‌دانست، شر و شدت است، پس حقیقت علم را به دست می‌آورد و از تعلق به ماده روی برمی‌گرداند، پس عمل قطع می‌شود و به وسیله‌ی تفاوت رهایی می‌یابند. نویسنده‌ی کتاب «پاتینگل» گفته است: تمرکز صرف بر توحید خداوند، فرد را با احساسی غیر از آنچه در حال حاضر به آن مشغول است، مشغول می‌کند. هر که خدا را بخواهد، بدون هیچ دلیلی، خیر را برای تمام خلقت بدون استثنا می‌خواهد. هر که چنان سرگرم خود باشد که از هر چیز دیگری غافل شود، در درون خود روحی اسیر یا آزاد پرورش نمی‌دهد. هر که به این هدف برسد، قدرت معنوی‌اش بر قدرت جسمانی‌اش غلبه می‌کند و به او توانایی دستیابی به هشت چیز عطا می‌شود که دستیابی به آنها به خودکفایی منجر می‌شود. هیچ‌کس نمی‌تواند بدون آنچه فراتر از توانایی اوست، خودکفا باشد. یکی از این هشت مورد، توانایی پالایش بدن تا جایی است که با چشم دیده نشود. دوم، توانایی سبک کردن آن تا جایی که پا گذاشتن بر خار، گل و خاک برایش یکسان باشد. سوم، توانایی بزرگ کردن آن تا جایی که به شکلی شگفت‌انگیز و الهام‌بخش ظاهر شود. چهارم، توانایی کنترل امیال است. پنجم، توانایی دانستن آنچه انسان به دنبال آن است. ششم، توانایی رهبری هر گروهی که به دنبال رهبری است. هفتم، تسلیم و اطاعت از کسانی است که تحت اختیار او هستند. هشتم، توانایی پر کردن فواصل وسیع بین خود و اهدافش است. صوفیان به این نکته اشاره می‌کنند وقتی عارفی را که به مقام معرفت رسیده است توصیف می‌کنند، زیرا ادعا می‌کنند... او دو روح دارد، یکی روح باستانی که تغییر و تبدیل نمی‌پذیرد و به وسیله آن غیب را می‌داند و معجزات انجام می‌دهد، و دیگری روح انسانی برای تغییر و شکل‌گیری. گفته‌های مسیحیان نیز از این دور نیست: هند گفت: اگر او بتواند این کار را انجام دهد، از آن مستقل می‌شود و در مراحلی به هدف مطلوب می‌رسد، که اولین آن شناخت اشیاء با نام، توصیف و جزئیاتی است که حدی ندارند، دوم فراتر رفتن از آن به مرزهایی است که جزئیات اشیاء را کلی می‌کند، جز اینکه آنها از جزئیات خالی نیستند، سوم ناپدید شدن آن جزئیات و احاطه آنها بر یکدیگر اما در زمان، و چهارم تجرد آنها از زمان و استقلال او از نام‌ها و عناوینی است که ابزار ضرورت هستند، و در آن ذهن و عاقل با عاقل متحد می‌شوند تا زمانی که یک چیز شوند. این همان چیزی است که پاتنگ در مورد دانشی که روح را تطهیر می‌کند، گفته است و آنها در هند تطهیر آن را «مُکش» می‌نامند، به معنای نتیجه، و آن را همچنین کشف کامل در دو کسوف می‌نامند زیرا نتیجه کسوف و وقوع جدایی بین دو چیز چسبیده است. آنها معتقدند که احساسات و حواس برای دانش آفریده شده‌اند و لذت حاصل از آنها، تحقیق را برمی‌انگیزد، همانطور که لذت خوردن و آشامیدن در ذائقه برای حفظ فرد با غذا و لذت تولید مثل برای تداوم نوع از طریق تولید مثل آفریده شده است. اگر به خاطر میل نبود، نه حیوانات و نه انسان‌ها این اعمال را برای این اهداف انجام نمی‌دادند. در کتاب «گتا» آمده است که انسان برای دانستن آفریده شده است و به خاطر دانش، قوا به طور مساوی به او داده شده است. اگر او برای کار آفریده شده بود، قوا متفاوت می‌شدند، همانطور که کار بر اساس سه قوه اول متفاوت است. با این حال، طبیعت فیزیکی به کار می‌شتابد زیرا با دانش در تضاد است و می‌کوشد این را با لذت‌هایی که در واقع درد هستند پنهان کند. دانش همان چیزی است که این طبیعت را به سجده می‌اندازد و روح را از تاریکی روشن می‌کند، همانطور که خورشید از کسوف یا ابرها روشن می‌شود. این شبیه به گفته سقراط است:اگر روح با بدن باشد و بخواهد چیزی را بررسی کند، آنگاه فریب آن را می‌خورد. از طریق تفکر، چیزی از هویت‌ها برایش روشن می‌شود. بنابراین تفکر او در زمانی رخ می‌دهد که هیچ چیز از شنیدن، دیدن، درد یا لذت به او آسیبی نمی‌رساند، اگر خودکفا شود و بدن و مشارکت آن را به اندازه ظرفیتش رها کند. به ویژه روح فیلسوف، روحی است که با بدن مدارا می‌کند و می‌خواهد از آن جدا شود. اگر در این زندگی، ما از بدن استفاده نمی‌کردیم و جز از روی ضرورت با آن مشارکت نمی‌کردیم و طبیعت آن را نمی‌پذیرفتیم، بلکه آن را انکار می‌کردیم، با استراحت از جهل آن به دانش نزدیک می‌شدیم و به دلیل دانش خود از خودمان پاک می‌شدیم تا زمانی که خدا ما را رها کند. و شایسته است که این حقیقت باشد. سپس به جریان گفتار باز می‌گردیم و می‌گوییم: به همین ترتیب، همه حواس برای دانش هستند و عارف از هدایت آنها در دانش لذت می‌برد تا زمانی که جاسوسان او شوند. و احساس چیزها در زمان‌های مختلف متفاوت است. حواسی که در خدمت قلب هستند، فقط چیز حاضر را درک می‌کنند و قلب به حال می‌اندیشد و گذشته را به یاد می‌آورد و طبیعت، حال را در دست می‌گیرد و آن را در گذشته برای خود مطالبه می‌کند و آماده می‌شود تا در آینده بر آن غلبه کند. ذهن ذات یک چیز را می‌شناسد، نه به زمان و مکان، و گذشته و آینده با آن برابرند. نزدیکترین یاران آن فکر و طبیعت هستند و دورترین آنها حواس پنجگانه هستند. هرگاه چیزی از دانش را به طور جزئی به ذهن می‌آورد، آن را از مغالطات حسی پالایش می‌کند و به ذهن تحویل می‌دهد، که آن را جهانی می‌کند و روح را از آن آگاه می‌سازد، بنابراین از طریق آن دانش‌آموز می‌شود. به گفته آنها، دانش توسط محقق از یکی از سه طریق به دست می‌آید: یکی از طریق الهام و بدون زمان، بلکه با تولد و کودکی، مانند «کیپل» خردمند، زیرا او با دانش و حکمت متولد شد. دوم از طریق الهام پس از زمان، مانند فرزندان «براهم»، زیرا آنها وقتی به اوج خود رسیدند الهام گرفتند. و سوم از طریق یادگیری و پس از زمان، مانند همه افرادی که وقتی به بلوغ می‌رسند یاد می‌گیرند. و رسیدن به رستگاری از طریق دانش تنها با پرهیز از شر امکان‌پذیر است. شاخه‌های فراوان آن از حرص، خشم و جهل سرچشمه می‌گیرند. با قطع ریشه‌ها، شاخه‌ها پژمرده می‌شوند. این امر به تسلط دو قدرت شهوت و خشم بستگی دارد که موذی‌ترین و مخرب‌ترین دشمنان بشر هستند. آنها ما را با لذت‌های غذا و آسایش انتقام وسوسه می‌کنند و عامل اصلی درد و گناه هستند. از طریق آنها، انسان‌ها به حیوانات و جانوران، حتی شیاطین و اهریمنان شباهت پیدا می‌کنند. همچنین به اولویت دادن به قدرت عقلانی و فکری، که با آن به فرشتگان مقرب خدا شباهت پیدا می‌کنیم، و به روی گرداندن از علایق دنیوی بستگی دارد. نمی‌توان این علایق را رها کرد مگر با رد علل آنها، مانند حرص و طمع و میل به غلبه. با انجام این کار، دومین قدرت از سه قدرت کاهش می‌یابد. با این حال، ترک علایق دنیوی می‌تواند به دو صورت انجام شود: اول، از طریق تنبلی، تعلل و جهل، که توسط قدرت سوم هدایت می‌شود. این مطلوب نیست، زیرا نتیجه‌ای نکوهیده دارد. دوم، از طریق انتخاب، بصیرت و انتخاب آنچه برای خیر عمومی بهتر است. این نتیجه‌ای ستودنی دارد. ترک دنبال کردن علایق دنیوی تنها از طریق انزوا و گوشه‌گیری حاصل می‌شود. این حواس‌پرتی‌ها او را قادر می‌سازد تا حواس خود را از احساسات بیرونی بازدارد، به طوری که نداند چیزی فراتر از او وجود دارد و حرکات و تنفس خود را آرام کند. زیرا او می‌داند که حریص تلاش می‌کند و تلاشگر خسته می‌شود و خسته خسته می‌شود. بنابراین خستگی نتیجه حرص و طمع است و با توقف آن، تنفس مانند تنفس کسی می‌شود که در هوای کف آب خودکفا است. سپس قلب بر یک چیز قرار می‌گیرد که همانا جستجوی رستگاری و رسیدن به وحدت محض است. و در کتاب «کتاب» آمده است: چگونه کسی که قلب خود را پراکنده کرده و آن را به خدا اختصاص نداده و اعمال خود را برای او خالص نکرده است، به رستگاری می‌رسد؟ و هر که اندیشه‌اش را از چیزها به سوی یگانه معطوف کند، نور قلبش مانند نور چراغی با روغن خالص در سایبانی که هیچ بادی آن را نمی‌لرزاند، استوار می‌شود و این او را از احساس هرگونه درد ناشی از گرما یا سرما باز می‌دارد، زیرا می‌داند که هر چیزی غیر از خدای یگانه حقیقی، توهمی باطل است. و همچنین در آن آمده است:درد و لذت هیچ تاثیری بر دنیای واقعی ندارند، همانطور که جریان مداوم رودخانه‌ها به دریا هیچ تاثیری بر آب آن ندارد. و چه کسی جز کسی که بر شهوت و خشم غلبه کرده و آنها را خنثی کرده است می‌تواند از این گذرگاه کوهستانی بالا برود؟ به همین دلیل، ایده باید به گونه‌ای متصل شود که از مفهوم عدد فراتر رود، زیرا عدد به تکرارها مربوط می‌شود و تکرارها فقط از طریق یک وقفه رخ می‌دهند که آنها را قطع می‌کند، آنها را از هم جدا می‌کند و مانع از اتحاد ایده با موضوع تفکر می‌شود. این هدف مطلوب نیست؛ بلکه این اتصال ایده است و به تدریج، چه در یک چارچوب واحد یا در چارچوب‌های متعدد، با پایبندی به رفتار فضیلت‌مندانه و عادت دادن خود به آن تا زمانی که به یک ویژگی ذاتی تبدیل شود، به آن دست می‌یابد. رفتار نیکو همان چیزی است که دین به آن دستور می‌دهد و اصول آن، با وجود شاخه‌های فراوانی که دارد، در چند نکته اساسی خلاصه می‌شود: نکشتن، دروغ نگفتن، دزدی نکردن، زنا نکردن، احتکار نکردن، سپس حفظ احتکار و پاکی، مداومت بر روزه و زهد، تمسک به عبادت خدا از طریق تسبیح و ستایش، و تفکر مداوم در مورد کلمه &quot;اُم&quot; که کلمه خلقت و پیدایش است، بدون اینکه آن را به زبان بیاورد. زیرا خودداری از کشتن حیوانات نوعی...جوهر آن پرهیز از آسیب رساندن و صدمه زدن به دیگران است و این شامل غصب اموال دیگران و دروغ گفتن، با توجه به زشتی و پستی آنها می‌شود. در ترک احتکار، رهایی از رنج، امنیت از جوینده زیاده‌روی و رسیدن به آسایش از ذلت بردگی در عزت آزادی نهفته است. در پایبندی به پاکی، آگاهی از پلیدی‌های بدن و تمایل به تحقیر آن و عشق به روح پاک نهفته است. در ریاضت نفس از طریق ریاضت، تهذیب، آرام کردن امیال و تیز کردن حواس نهفته است، همانطور که فیثاغورث به مردی که مشغول رنگ کردن بدن و ارضای امیال خود بود گفت: «تو در ساختن زندان خود، تقویت بندهای خود و ایمن کردن آنها سهل‌انگاری نمی‌کنی.» در پناه بردن به یاد خداوند متعال و فرشتگان، هماهنگی با آنها نهفته است، همانطور که در کتاب محراب آمده است: «هر آنچه را که انسان هدف نهایی خود بداند، از آن تجاوز نخواهد کرد.» و در کتاب کیتا آمده است: «هر آنچه که انسان پیوسته در آن تأمل کند و به یاد آورد، در او ریشه می‌گیرد، تا جایی که ناخواسته توسط آن هدایت می‌شود.» زیرا زمان مرگ، زمان یادآوری چیزی است که انسان دوست دارد و هنگامی که روح از بدن جدا می‌شود... او با آن چیز متحد می‌شود و به آن تبدیل می‌شود. هر چیزی که رفت و آمد دارد، اتحاد با آن، رستگاری خالص نیست. با این حال، در این کتاب گفته شده است: هر کس در زمان مرگ بداند که خدا همه چیز است و همه چیز از جانب اوست، نجات می‌یابد، حتی اگر رتبه او از رتبه صالحان کمتر باشد. همچنین آمده است: با ترک دلبستگی به جهل دنیا، با خالص کردن نیت‌ها در اعمال و با تقدیم قربانی‌های آتشین به خدا بدون انتظار پاداش یا جزا، از دنیا رستگاری بجویید. گوشه‌گیری از مردم به معنای ترجیح ندادن یک نفر بر دیگری به دلیل دشمنی و مخالفت با غفلت با خوابیدن در بیداری آنها و بیدار بودن در خواب آنهاست. این جدایی از آنهاست در حالی که با آنها شهادت می‌دهید. پس نفس را از خود دور نگه دارید، زیرا وقتی هوس می‌کند دشمن است و وقتی پاکدامن است متحد خوبی است. سقراط، هنگامی که نسبت به مرگ بی‌تفاوت و از پیوستن به پروردگارش شادمان بود، گفت: مقام من نباید در نظر هیچ یک از شما از مقام «سیکلوس» که گفته می‌شود پرنده «آپولو خورشید» است و غیب می‌داند، پایین‌تر باشد. بنابراین، اگر مرگ خود را حس کند، بیشترین نغمه‌ها از شادی و لذت بازگشت به سوی استادش پر خواهد شد. شادی من کمتر از شادی این پرنده هنگام رسیدن به خدای من نخواهد بود. به همین دلیل است که صوفیان در تعریف عشق گفته‌اند: عشق، مشغول بودن به خلقت به جای حقیقت است. در کتاب «پاتینگِل»، راه رستگاری را به سه بخش تقسیم می‌کنیم که یکی از آنها عملی است، از طریق عادت دادن و ملایمت، برای مهار حواس از بیرون به درون به طوری که جز به تو مشغول نشوند. این برای هر کسی که این کفایت را جستجو می‌کند، مجاز شمرده شده است. در کتاب «پیشن دهرام» آمده است که «پریکیش»، پادشاهی که از نسل «پریک» است، از «استانک»، رئیس گروهی از خردمندان که نزد او حضور داشتند، درباره یکی از معانی الهی پرسید.او پاسخ داد که او فقط در این مورد چیزی را می‌گوید که از «شونک» شنیده است، که او نیز از «اوشان» شنیده است، و او نیز از «براهم» شنیده است: اینکه خدا کسی است که آغاز و پایانی ندارد، از چیزی زاده نشده و چیزی جز آنچه نمی‌توان گفت او است و نمی‌توان گفت غیر اوست، به دنیا نیاورده است. و چگونه می‌توانم قدرت داشته باشم که در خشنودی او خیر محض و در ناخشنودی او شر محض را ذکر کنم؟ و آیا می‌توان به معرفت او رسید تا او را آنطور که شایسته پرستش است پرستش کرد، جز با مشغول شدن کامل به او و روی گرداندن از دنیا و تفکر مداوم در مورد او؟ پس به او گفته شد: انسان ضعیف است و عمرش کوتاه و ناچیز است و نفسش به سختی اجازه می‌دهد که ضروریات معیشت خود را رها کند، به طوری که این امر او را از راه نجات باز می‌دارد. اگر او در زمان اول بود که عمرها به هزاران سال می‌رسید و دنیا بدون شر بود، امیدوار بود که آنچه را که واجب است انجام دهد. اما در آخرالزمان، در دنیایی که می‌چرخد تا بتواند از دریا عبور کند و از غرق شدن نجات یابد، برای او چه می‌بینی؟ برهمن گفت: انسان به غذا، مسکن و پوشاک نیاز دارد و هیچ اشکالی در آن نیست. اما آرامش واقعی تنها در ترک هر چیز دیگری، مانند زیاده‌روی‌ها و مشکلات کار است. پس خدا را خالصانه پرستش کنید، در برابر او سجده کنید و در عبادتگاه با هدایای عطر و گل به او نزدیک شوید. او را ستایش کنید و دل‌هایتان را به او متصل نگه دارید تا هرگز او را ترک نکنند. به برهمنان و دیگران صدقه دهید و برای او نذر کنید، چه نذرهای خاص مانند پرهیز از گوشت و چه نذرهای عمومی مانند روزه. حیوانات متعلق به او هستند، پس با کشتن آنها آنها را از خود متمایز نکنید. بدانید که او همه چیز است، پس هر کاری که انجام می‌دهید باید به خاطر او باشد. حتی اگر از برخی زینت‌های این دنیا لذت می‌برید، در نیت خود او را فراموش نکنید. هدف شما در آنها باید تقوا و توانایی پرستش او باشد، زیرا در این صورت به رستگاری خواهید رسید و نه چیز دیگر. در گیتا آمده است: کسی که بر خواسته‌هایش غلبه می‌کند، از ضروریات زندگی تجاوز نمی‌کند و کسی که به قناعت پایبند است، فقیر یا حقیر نمی‌شود. همچنین در آن آمده است: اگر انسان از آنچه طبیعت او را به آن نیاز دارد، مانند غذا برای فرونشاندن درد گرسنگی و خواب برای تسکین فشار حرکات خسته‌کننده، مستقل نباشد... و مکانی برای تجمع که در آن آرامش باشد، شرایط آن پاکیزگی، راحتی، ارتفاع متوسط ​​از زمین، استراحت کافی بدن بر روی آن و مکانی با آب و هوای معتدل است که نه از سرما و نه از گرما آسیب نبیند و از نزدیک شدن حشرات موذی در امان باشد. زیرا این امر به تمرکز قلب برای ادامه تفکر در مورد وحدت کمک می‌کند، زیرا همه چیز غیر از ضروریات غذا و پوشاک، پناهگاه است و اینها سختی‌های پنهان هستند. یافتن آرامش در آنها غیرممکن است و حتی سخت‌ترین سختی‌ها نیز دست نیافتنی است. لذت حقیقی تنها نصیب کسانی می‌شود که دو دشمن غیرقابل تحمل، یعنی شهوت و خشم، را در زندگی خود، نه پس از مرگشان، مهار می‌کنند و در درون خود، نه بیرون از آن، آرامش می‌یابند و بدین ترتیب از حواس خود مستقل می‌شوند. باسدو به آرگن گفت: اگر خواهان خیر محض هستی، از نه دروازه بدنت محافظت کن، بدان چه چیزی به آنها وارد و خارج می‌شود، قلبت را از پخش افکارش باز دار، و روح را با یادآوری ملاج که پس از نرمی بسته و سخت شده است، آرام کن، به طوری که دیگر نیازی به آن نباشد. حس را جز به عنوان یک ویژگی ذاتی در حواس درک نکن، مبادا از آن پیروی کنی. بخش دوم، بخش غافل است، با تشخیص زشتی موجودات و اشکال متغیر. دنیای زودگذر، تا زمانی که قلب از آن روی برگرداند و میل به آن متوقف شود و بر سه نیروی اول که علت اعمال و تفاوت‌های آنها هستند، برتری حاصل شود. زیرا کسی که از امور دنیا آگاه است، می‌داند که خیر آن شر است و آسایش آن در پاداش غیرممکن است و منجر به سختی می‌شود. بنابراین او از آنچه که باعث سردرگمی می‌شود و حالتی از بودن را ایجاد می‌کند، روی برمی‌گرداند. در کتاب «کتابت» آمده است: مردم در اوامر و نواهی گمراه شده‌اند و در تشخیص خیر از شر در اعمال هدایت نشده‌اند، بنابراین ترک آنها و ترک آنها عمل است. همچنین آمده است:خلوص دانش از خلوص هر چیز دیگری پیشی می‌گیرد، زیرا دانش جهل را ریشه‌کن می‌کند و شک را با یقین جایگزین می‌کند، که منشأ عذاب است. برای شک‌کننده آرامشی نیست. از این معلوم می‌شود که بخش اول ابزاری برای بخش دوم است و بخش سوم مناسب‌تر است که ابزاری برای هر دوی آنها باشد، که عبادت است، تا خداوند به رستگاری توفیق دهد و فرد را برای شکلی واجد شرایط کند که در آن به تدریج به سعادت برسد. نویسنده کتاب «کتا» عبادت را به بدن، صدا و قلب تقسیم کرده است. برای بدن، روزه، نماز، واجبات شریعت، خدمت به فرشتگان و علمای برهما، تطهیر بدن و پرهیز از قتل به طور کلی و از نگاه کردن به آنچه متعلق به زنان دیگر و دیگران است، می‌باشد. برای صدا، خواندن، تسبیح گفتن، پایبندی به حق، نرمی با مردم، هدایت آنها و امر به معروف است. برای قلب، اصلاح نیت، ترک تکبر، پایبندی به صبر و جمع کردن حواس با قلبی شاد است. سپس بخش چهارم و اسطوره‌ای به نام «راسین» را مطرح کرد که شامل تدابیری با داروهایی است که مانند کیمیاگری در به دست آوردن آنچه با آنها غیرممکن است، عمل می‌کنند. بعداً به آن اشاره خواهد شد و هیچ ارتباطی با این فن ندارد، مگر از نظر عزم و اراده و اصلاح نیت با ایمان به آن و تلاش برای به دست آوردن آن. آنها از طریق اتحاد به رستگاری رسیدند، زیرا خداوند از امید پاداش یا ترس از مخالفت بی‌نیاز است، از افکار به دلیل برتری‌اش بر مخالفان نفرت‌انگیز و رقبای محبوب آزاد است، و خود را نه با علم اتفاقی به آنچه در هیچ زمانی نمی‌دانست، می‌شناسد. این همچنین صفت کسی است که طبق نظر آنها نجات یافته است، بنابراین او در آن از او جدا نمی‌شود، مگر با اصل، زیرا او در ازل قبلی چنین نبود، زیرا قبل از آن در مکانی گیج کننده بود و شناخته شده بود، و دانش او مانند تخیل است که با تلاش به دست می‌آید، و شناخته شده او در ضمانت پنهانی است. اما در مقام رستگاری، حجاب‌ها کنار می‌روند، پوشش‌ها آشکار می‌شوند، موانع بریده می‌شوند و نفس دانا می‌شود، نه مشتاق دانستن چیزی پنهان، جدا از حواس فانی، متحد با معقولات پایدار. بنابراین، پرسشگر در پایان کتاب «پاتینگل» درباره چگونگی رستگاری پرسید. پاسخ‌دهنده گفت: اگر می‌خواهی، بگو که عبارت است از انقطاع قوای سه‌گانه و بازگشت آنها به مبدأیی که از آن سرچشمه گرفته‌اند. اگر می‌خواهی، بگو که عبارت است از بازگشت نفس دانا به طبایع خود. این دو مرد در مورد اینکه چه کسی به مقام رستگاری رسیده است، اختلاف نظر داشتند. زاهد در کتاب «غرق شدن» پرسید که چرا وقتی عمل متوقف می‌شود، مرگ رخ نمی‌دهد. مرد خردمند گفت: زیرا علت جدایی، حالتی روانی است و روح هنوز در بدن است و چیزی جز حالت طبیعی که پیوند را از هم جدا می‌کند، آنها را از هم جدا نمی‌کند و چه بسا که معلول پس از رفع علت، مدتی باقی بماند که در آن مدت ضعیف و فروکش کند تا اینکه نابود شود، مانند بخاری که چرخ خود را با تکه چوبی می‌چرخاند تا چرخش آن شدید شود، سپس آن را رها می‌کند و با برداشتن قطعه چرخان از آن متوقف نمی‌شود، بلکه حرکت آن کم کم ضعیف می‌شود تا اینکه متوقف می‌شود. به همین ترتیب، بدن پس از رفع عمل، معلول در آن باقی می‌ماند تا اینکه به شدت و سکون روی می‌آورد و نیروی طبیعی را قطع می‌کند و معلول قبلی را از بین می‌برد، بنابراین کمال نجات زمانی است که بدن گرفتار شود. اما در مورد کتاب «پاتینگل»، آنچه که بر آنچه پیشتر ذکر شد گواهی می‌دهد، گفته‌ی اوست درباره‌ی کسی که حواس و احساسات خود را مانند لاک‌پشتی که هنگام ترس، اعضای خود را می‌گیرد، می‌گیرد: او قابل اعتماد نیست زیرا بند را سست کرده و آزاد نیست زیرا بدنش با اوست، و آنچه از سخنان او با این گفته‌اش در تضاد است، گفته‌ی اوست: بدن‌ها تورهایی برای ارواح هستند تا پاداش و پایان درجه‌ی رستگاری را دریافت کنند. او آن را به شکل خود مطابق با زمان گذشته‌ی فعل انجام داده است، سپس از به دست آوردن فاعل جدید ناتوان شده است، بنابراین از تور رها شده و از شکل مستقل شده و در آن بدون گرفتار شدن، حرکت می‌کند. او قادر است به هر کجا که دوست دارد و هر زمان که بخواهد تا بالاترین سطح مرگ حرکت کند، زیرا اجسام متراکم و منسجم در برابر شکل او مقاومت نمی‌کنند، پس چگونه بدن او می‌تواند در برابر روحش مقاومت کند؟ و صوفیان به چیزی نزدیک به این می‌رسند، همانطور که در کتاب‌های خود درباره‌ی برخی از آنها نقل کرده‌اند:گروهی از صوفیان نزد ما آمدند و دور از ما نشستند. یکی از آنها به نماز ایستاد. وقتی نمازش تمام شد، رو به من کرد و گفت: «ای شیخ، آیا اینجا جایی را می‌شناسی که برای مردن ما مناسب باشد؟» فکر کردم که می‌خواهد بخوابد، بنابراین به جایی اشاره کردم. او رفت و خود را به پشت انداخت و بی‌حرکت شد. من به سمت او رفتم و او را تکان دادم، و او سرد شده بود. آنها در مورد کلام خداوند متعال گفتند: «إِنَّا مَکَّنَّاهُ فِی الْأَرْضِ»: اگر بخواهد، برایش پیچیده می‌شود، و اگر بخواهد، بر آب و هوا راه می‌رود، و در آن با او مخالفت می‌کنند، و کوه‌ها در نیتش با او مخالفت نمی‌کنند. اما کسانی که با وجود تلاش‌هایشان از رسیدن به رستگاری باز می‌مانند، درجاتشان متفاوت است. در «سنک» آمده است که کسی که با اخلاق نیک به دنیا نزدیک می‌شود و با آنچه دارد سخاوتمند است، در این دنیا با تحقق آرزوها و آرمان‌هایش و با رفتن به آن برای سعادت و لذت بردن از آن در جسم، روح و حالت، پاداش می‌گیرد. زیرا ماهیت حقیقی مقام این است که پاداش اعمال گذشته است، چه به آن شکل و چه به شکل دیگر. زاهدی که بدون علم از دنیا کناره می‌گیرد، به مقام و پاداش می‌رسد، اما به دلیل کمبود امکانات به رستگاری نمی‌رسد. فرد قانع و خودکفا، اگر هشت مقام مذکور را داشته باشد و فریب آنها را بخورد، موفق می‌شود و آنها را رستگاری می‌پندارد، در آنها باقی می‌ماند. مثالی برای کسانی که در درجات مختلف علم متفاوتند، آورده شده است: مردی صبح زود با شاگردانش برای کاری بیرون رفت و شخصی در جاده در مقابل آنها ظاهر شد که آنجا ایستاده بود و تاریکی شب مانع از شناخت ماهیت واقعی او می‌شد. مرد رو به شاگردانش کرد و یکی پس از دیگری از آنها درباره او پرسید. اولی گفت: «من نمی‌دانم او کیست.» دومی گفت: «من او را نمی‌شناسم و نمی‌توانم او را بشناسم.» سومی گفت: «شناخت او سودی ندارد، زیرا طلوع روز او را آشکار خواهد کرد. اگر پنهان باشد، هنگام سحر خواهد رفت و اگر چیز دیگری باشد...» حال او برای ما روشن شد، زیرا هر سه نفر از دانش ناتوان بودند. اولی به دلیل جهل، دومی به دلیل ناتوانی و نقص ابزار، و سومی به دلیل سستی و رضایت به جهل. اما چهارمی، پیش از تحقیق، پاسخی نیافت، پس نزد او رفت. وقتی به او نزدیک شد، کدویی دید که دور آن پیچیده شده بود، پس دانست که یک انسان زنده و برگزیده در جای خود نمی‌ایستد تا زمانی که آن چرخش بر او حاصل شود، و فهمید که آن چیز مرده و قائم است. سپس از اینکه آن چیز مخفیگاه زباله چیزی باشد، ایمن نشد، پس به آن نزدیک شد و با پایش آن را لگد زد تا افتاد، و شک در مورد حالش برطرف شد، و با خبر یقینی نزد استادش بازگشت، و از دستان او دانش به دست آورده بود. در مورد شباهت کلمات یونانیان با این معانی، آمونیوس نقل می‌کند که فیثاغورث گفته است: بگذارید اشتیاق و کوشش شما در این جهان برای اتصال به علت اول، که علت علت شماست، باشد تا بقای شما پایدار باشد و از فساد و زوال نجات یابید و به دنیای احساس واقعی، شادی واقعی و جلال واقعی در شادی و لذت‌های بی‌وقفه بروید. فیثاغورث گفت: چگونه می‌توانید امیدوار باشید که در حالی که بدن‌ها را پوشیده‌اید مستقل باشید و چگونه می‌توانید در حالی که در آنها زندانی هستید به رهایی برسید؟ آمونیوس گفت: اما امپدکلس و کسانی که پیش از او تا هراکلیوس بودند، دیدند که ارواح ناپاک به جهان چسبیده‌اند تا زمانی که روح کلی را فرا می‌خوانند و آن به عقل التماس می‌کند و عقل به خالق التماس می‌کند تا نور او بر آن جاری شود و عقل از آن بر روح کلی که در این جهان است جاری شود و توسط آن روشن شود تا زمانی که کلی جزئی را درک کند و با آن متحد شود و به جهان خود بپیوندد. با این حال، این اتفاق پس از گذشت اعصار بسیار رخ می‌دهد و سپس به جایی می‌رود که نه مکانی وجود دارد، نه زمانی و نه چیزی از آنچه در این دنیای رنج یا شادی زودگذر است. سقراط گفت: روح، به خودی خود، به پناهگاه جاودانه و جاودانه می‌رود که به دلیل همگنی‌اش، ثابت و پایدار است، وقتی که محدودیت مکانی را رها می‌کند و برای همیشه مانند آن می‌شود زیرا به شیوه‌ای شبیه به تماس از آن تأثیر می‌پذیرد و تأثیر آن عقل نامیده می‌شود. او همچنین گفت:روح بسیار شبیه ذات الهی است که نمی‌میرد و حل نمی‌شود و آن معقول واحد که در ابدیت ثابت است، و بدن نقطه مقابل آن است. اگر آنها به هم برسند، طبیعت به بدن فرمان می‌دهد که خدمت کند و روح فرمانروایی کند. اگر از هم جدا شوند، روح به جایی غیر از بدن می‌رود و با آنچه شبیه اوست خوشحال می‌شود و از تعصب، حماقت، اضطراب، عشق، تنهایی و همه بدی‌های انسانی رهایی می‌یابد. زیرا اگر پاک باشد و از بدن متنفر باشد، اما اگر با موافقت با بدن و خدمت به آن و دوست داشتن آن آلوده شود تا زمانی که بدن با خواسته‌ها و لذت‌ها مطیع آن شود، چیزی شایسته‌تر از نوع فیزیکی و لمس آن نمی‌بیند. پروکلوس گفت: جسمی که نفس ناطقه قبل از صورت کروی در آن ساکن بود، مانند اثیر و اشخاص آن، و آنچه که با نفس غیر ناطقه قبل از قائم بودن ساکن بود، مانند انسان، و آنچه که نفس غیر ناطقه فقط قبل از قائم بودن با یک خمیدگی ساکن بود، مانند حیوانات غیر ناطقه، و آنچه که از آنها خالی بود و در آن چیزی جز نیروی تغذیه قبل از قائم بودن وجود نداشت، و خمیدگی آن با قهقرایی کامل شد و سرش در زمین کاشته شد، همانطور که در مورد گیاهان صدق می‌کند، و از آنجایی که برعکس انسان شد، انسان درختی آسمانی است که مبدا آن به سمت آغاز آن، که آسمان است، است، همانطور که مبدا گیاه به سمت آغاز آن، که زمین است، شد؛ و هندیان در طبیعت به چیزی شبیه به آن رفتند. ارجون گفت: مثال برهمن در جهان چگونه است؟ باسدیو گفت: او درخت «آشوت» را تصور کرد که برای آنها به عنوان یکی از بزرگترین و آزادترین درختان شناخته می‌شود، ریشه‌های آن در قسمت بالا و شاخه‌های آن در قسمت پایین قرار دارد. تغذیه آن افزایش یافته تا اینکه ضخیم شده و شاخه‌هایش گسترده شده و به زمین چسبیده و بر آن آویزان است. شاخه‌ها و ریشه‌هایش از هر دو جهت مشابه و درهم‌ریخته هستند. از این درخت، ریشه‌های بالایی آن و تنه‌اش «بید» را آفریدند و شاخه‌هایش آراء و عقاید و برگ‌هایش صورت‌ها و تعبیرات هستند و تغذیه‌اش از قوای سه‌گانه و ضخیم شدن و انسجامش از حواس است. خردمند چاره‌ای جز قطع آن ندارد و آن نفس و چیزی سالم است که همان زهد در دنیا و زینت‌های آن است. اگر آن را قطع کرده باشد، از خالقش جای آرامشی را که در آن بازگشتی نیست، درخواست می‌کند. اگر به آن برسد، آسیب گرما و سرما را پشت سر گذاشته و از نور دو نورانی و آتش به انوار الهی رسیده است. و صوفیان در جستجوی حقیقت به راه پتنگ رفتند و گفتند: تا زمانی که اشاره می‌کنی، تو موحد نیستی تا زمانی که حق با نابودی اشاره تو، آن را از تو بگیرد، به طوری که نه اشاره‌گری باقی بماند و نه اشاره‌گری. و در سخنان آنها شواهدی از آموزه اتحاد وجود دارد، مانند پاسخ یکی از آنها به حقیقت: چگونه نمی‌توانم بفهمم که «من» به معنای «من» کیست و «غیر من» به معنای «غیریت» کیست؟ اگر برگردم، با بازگشت جدا می‌شوم؛ اگر غفلت کنم، با غفلت سبک می‌شوم؛ و با اتحاد یکی می‌شوم. و مانند گفته ابوبکر شبلی: همه چیز را دور بینداز، و به طور کامل به ما خواهی رسید، به طوری که تو هستی و نیستی. خبر دادن تو از ما و عمل تو، عمل ماست. و مانند پاسخ ابویزید بسطامی وقتی از او پرسیده شد که چگونه به آنچه رسیده است، رسیده است: من خود را انداختم، همانطور که مار پوست خود را می‌اندازد، سپس به ذات خود نگاه کردم و اینک، من او هستم. و در مورد فرموده‌ی خداوند متعال که می‌فرماید: «پس گفتیم: قسمتی از آن را به او بزنید» گفتند: دستور کشتن مرده برای زنده کردن مرده، اشاره‌ای است به اینکه قلب با نور علم زنده نمی‌شود مگر با خوار کردن بدن. با تلاش تا زمانی که نقاشی بدون واقعیت باقی بماند، و قلب شما واقعیتی بدون هیچ اثری از نقاشی باشد. گفتند: بین بنده و خدا هزار مقام نور و ظلمت وجود دارد، و تلاش مردم جز این نیست که تاریکی را به سوی نور بشکافند، پس وقتی به مقامات نور رسیدند، دیگر راه برگشتی برای آنها نیست.بدنی که نفس ناطقه در برابر صورت کروی حلول کرد، مانند اثیر و اشخاص آن، و آنچه را که حلول کرد و غیر ناطقه در برابر قائم، مانند انسان، و آنچه را که نفس غیر ناطقه فقط در برابر قائم با خم شدن حلول کرد، مانند حیوانات غیر ناطقه، و آنچه از آنها تهی بود و در آن جز نیروی تغذیه قبل از قائم بودن چیزی نبود، و با قهقراء خم شد و سرش در زمین کاشته شد، همانطور که در مورد گیاهان صدق می‌کند، و از آنجا که برخلاف انسان شد، انسان درختی آسمانی است که مبدأ آن به سوی آغاز آن، که آسمان است، است، همانطور که مبدأ گیاه به سوی آغاز آن، که زمین است، شد؛ و هند با چیزی شبیه به آن به طبیعت رفت. ارجون گفت: مثال برهمن در جهان چگونه است؟ باسدیو گفت: او درخت «آشوت» را تصور کرد که نزد آنها به عنوان یکی از بزرگترین و آزادترین درختان شناخته می‌شود، ریشه‌های آن در قسمت بالا و شاخه‌های آن در قسمت پایین قرار دارد. تغذیه آن افزایش یافته تا اینکه ضخیم شده و شاخه‌هایش گسترده شده و به زمین چسبیده و بر آن آویزان است. شاخه‌ها و ریشه‌هایش از هر دو جهت مشابه و درهم‌ریخته هستند. از این درخت، ریشه‌های بالایی آن و تنه‌اش «بید» را آفریدند و شاخه‌هایش آراء و عقاید و برگ‌هایش صورت‌ها و تعبیرات هستند و تغذیه‌اش از قوای سه‌گانه و ضخیم شدن و انسجامش از حواس است. خردمند چاره‌ای جز قطع آن ندارد و آن نفس و چیزی سالم است که همان زهد در دنیا و زینت‌های آن است. اگر آن را قطع کرده باشد، از خالقش جای آرامشی را که در آن بازگشتی نیست، درخواست می‌کند. اگر به آن برسد، آسیب گرما و سرما را پشت سر گذاشته و از نور دو نورانی و آتش به انوار الهی رسیده است. و صوفیان در جستجوی حقیقت به راه پتنگ رفتند و گفتند: تا زمانی که اشاره می‌کنی، تو موحد نیستی تا زمانی که حق با نابودی اشاره تو، آن را از تو بگیرد، به طوری که نه اشاره‌گری باقی بماند و نه اشاره‌گری. و در سخنان آنها شواهدی از آموزه اتحاد وجود دارد، مانند پاسخ یکی از آنها به حقیقت: چگونه نمی‌توانم بفهمم که «من» به معنای «من» کیست و «غیر من» به معنای «غیریت» کیست؟ اگر برگردم، با بازگشت جدا می‌شوم؛ اگر غفلت کنم، با غفلت سبک می‌شوم؛ و با اتحاد یکی می‌شوم. و مانند گفته ابوبکر شبلی: همه چیز را دور بینداز، و به طور کامل به ما خواهی رسید، به طوری که تو هستی و نیستی. خبر دادن تو از ما و عمل تو، عمل ماست. و مانند پاسخ ابویزید بسطامی وقتی از او پرسیده شد که چگونه به آنچه رسیده است، رسیده است: من خود را انداختم، همانطور که مار پوست خود را می‌اندازد، سپس به ذات خود نگاه کردم و اینک، من او هستم. و در مورد فرموده‌ی خداوند متعال که می‌فرماید: «پس گفتیم: قسمتی از آن را به او بزنید» گفتند: دستور کشتن مرده برای زنده کردن مرده، اشاره‌ای است به اینکه قلب با نور علم زنده نمی‌شود مگر با خوار کردن بدن. با تلاش تا زمانی که نقاشی بدون واقعیت باقی بماند، و قلب شما واقعیتی بدون هیچ اثری از نقاشی باشد. گفتند: بین بنده و خدا هزار مقام نور و ظلمت وجود دارد، و تلاش مردم جز این نیست که تاریکی را به سوی نور بشکافند، پس وقتی به مقامات نور رسیدند، دیگر راه برگشتی برای آنها نیست.بدنی که نفس ناطقه در برابر صورت کروی حلول کرد، مانند اثیر و اشخاص آن، و آنچه را که حلول کرد و غیر ناطقه در برابر قائم، مانند انسان، و آنچه را که نفس غیر ناطقه فقط در برابر قائم با خم شدن حلول کرد، مانند حیوانات غیر ناطقه، و آنچه از آنها تهی بود و در آن جز نیروی تغذیه قبل از قائم بودن چیزی نبود، و با قهقراء خم شد و سرش در زمین کاشته شد، همانطور که در مورد گیاهان صدق می‌کند، و از آنجا که برخلاف انسان شد، انسان درختی آسمانی است که مبدأ آن به سوی آغاز آن، که آسمان است، است، همانطور که مبدأ گیاه به سوی آغاز آن، که زمین است، شد؛ و هند با چیزی شبیه به آن به طبیعت رفت. ارجون گفت: مثال برهمن در جهان چگونه است؟ باسدیو گفت: او درخت «آشوت» را تصور کرد که نزد آنها به عنوان یکی از بزرگترین و آزادترین درختان شناخته می‌شود، ریشه‌های آن در قسمت بالا و شاخه‌های آن در قسمت پایین قرار دارد. تغذیه آن افزایش یافته تا اینکه ضخیم شده و شاخه‌هایش گسترده شده و به زمین چسبیده و بر آن آویزان است. شاخه‌ها و ریشه‌هایش از هر دو جهت مشابه و درهم‌ریخته هستند. از این درخت، ریشه‌های بالایی آن و تنه‌اش «بید» را آفریدند و شاخه‌هایش آراء و عقاید و برگ‌هایش صورت‌ها و تعبیرات هستند و تغذیه‌اش از قوای سه‌گانه و ضخیم شدن و انسجامش از حواس است. خردمند چاره‌ای جز قطع آن ندارد و آن نفس و چیزی سالم است که همان زهد در دنیا و زینت‌های آن است. اگر آن را قطع کرده باشد، از خالقش جای آرامشی را که در آن بازگشتی نیست، درخواست می‌کند. اگر به آن برسد، آسیب گرما و سرما را پشت سر گذاشته و از نور دو نورانی و آتش به انوار الهی رسیده است. و صوفیان در جستجوی حقیقت به راه پتنگ رفتند و گفتند: تا زمانی که اشاره می‌کنی، تو موحد نیستی تا زمانی که حق با نابودی اشاره تو، آن را از تو بگیرد، به طوری که نه اشاره‌گری باقی بماند و نه اشاره‌گری. و در سخنان آنها شواهدی از آموزه اتحاد وجود دارد، مانند پاسخ یکی از آنها به حقیقت: چگونه نمی‌توانم بفهمم که «من» به معنای «من» کیست و «غیر من» به معنای «غیریت» کیست؟ اگر برگردم، با بازگشت جدا می‌شوم؛ اگر غفلت کنم، با غفلت سبک می‌شوم؛ و با اتحاد یکی می‌شوم. و مانند گفته ابوبکر شبلی: همه چیز را دور بینداز، و به طور کامل به ما خواهی رسید، به طوری که تو هستی و نیستی. خبر دادن تو از ما و عمل تو، عمل ماست. و مانند پاسخ ابویزید بسطامی وقتی از او پرسیده شد که چگونه به آنچه رسیده است، رسیده است: من خود را انداختم، همانطور که مار پوست خود را می‌اندازد، سپس به ذات خود نگاه کردم و اینک، من او هستم. و در مورد فرموده‌ی خداوند متعال که می‌فرماید: «پس گفتیم: قسمتی از آن را به او بزنید» گفتند: دستور کشتن مرده برای زنده کردن مرده، اشاره‌ای است به اینکه قلب با نور علم زنده نمی‌شود مگر با خوار کردن بدن. با تلاش تا زمانی که نقاشی بدون واقعیت باقی بماند، و قلب شما واقعیتی بدون هیچ اثری از نقاشی باشد. گفتند: بین بنده و خدا هزار مقام نور و ظلمت وجود دارد، و تلاش مردم جز این نیست که تاریکی را به سوی نور بشکافند، پس وقتی به مقامات نور رسیدند، دیگر راه برگشتی برای آنها نیست.مادامی که اشاره می‌کنی، تو موحد نیستی تا زمانی که حق با نابودی اشاره تو، آن را از تو بگیرد، به طوری که نه اشاره‌گری باقی بماند و نه اشاره‌گری. و در سخنان آنها چیزی وجود دارد که دلالت بر کلام اتحاد دارد، مانند پاسخ یکی از آنها به حق: و چگونه نمی‌توانم بفهمم که چه کسی «من» با خود است و چه کسی «غیر من» با غیر؟ اگر برگردم، با بازگشت جدا می‌شوم و اگر غفلت کنم، با غفلت سبک می‌شوم و با اتحاد متحد می‌شوم. و مانند گفته ابوبکر شبلی: همه چیز را بردار و به ما در تمامت خواهی رسید، به طوری که تو هستی و نیستی. خبر دادن تو از ما و عمل تو، عمل ماست. و مانند پاسخ ابویزید بسطامی وقتی از او پرسیده شد که چگونه به آنچه رسیده است، رسیده است: من خود را جدا کردم، همانطور که مار پوست خود را جدا می‌کند، سپس به ذات خود نگاه کردم و اینک من او هستم. و در مورد فرموده‌ی خداوند متعال که «پس گفتیم: قسمتی از آن را به او بزنید» گفتند: دستور کشتن مرده برای زنده کردن مرده، خبر دادن از این است که قلب با نور علم زنده نمی‌شود، مگر با کشتن بدن از طریق تلاش تا زمانی که صورتی بدون واقعیت باقی بماند، و قلب شما واقعیتی است که اثری از صورت‌ها بر آن نیست. گفتند: بین بنده و خدا هزار مقام نور و ظلمت وجود دارد و تلاش مردم جز این نیست که تاریکی را به سوی نور بشکافند، و چون به مقامات نور برسند، دیگر راه برگشتی برای آنها نیست.مادامی که اشاره می‌کنی، تو موحد نیستی تا زمانی که حق با نابودی اشاره تو، آن را از تو بگیرد، به طوری که نه اشاره‌گری باقی بماند و نه اشاره‌گری. و در سخنان آنها چیزی وجود دارد که دلالت بر کلام اتحاد دارد، مانند پاسخ یکی از آنها به حق: و چگونه نمی‌توانم بفهمم که چه کسی «من» با خود است و چه کسی «غیر من» با غیر؟ اگر برگردم، با بازگشت جدا می‌شوم و اگر غفلت کنم، با غفلت سبک می‌شوم و با اتحاد متحد می‌شوم. و مانند گفته ابوبکر شبلی: همه چیز را بردار و به ما در تمامت خواهی رسید، به طوری که تو هستی و نیستی. خبر دادن تو از ما و عمل تو، عمل ماست. و مانند پاسخ ابویزید بسطامی وقتی از او پرسیده شد که چگونه به آنچه رسیده است، رسیده است: من خود را جدا کردم، همانطور که مار پوست خود را جدا می‌کند، سپس به ذات خود نگاه کردم و اینک من او هستم. و در مورد فرموده‌ی خداوند متعال که «پس گفتیم: قسمتی از آن را به او بزنید» گفتند: دستور کشتن مرده برای زنده کردن مرده، خبر دادن از این است که قلب با نور علم زنده نمی‌شود، مگر با کشتن بدن از طریق تلاش تا زمانی که صورتی بدون واقعیت باقی بماند، و قلب شما واقعیتی است که اثری از صورت‌ها بر آن نیست. گفتند: بین بنده و خدا هزار مقام نور و ظلمت وجود دارد و تلاش مردم جز این نیست که تاریکی را به سوی نور بشکافند، و چون به مقامات نور برسند، دیگر راه برگشتی برای آنها نیست.ح- در دسته بندی موجودات و نام های آنهااین فصلی است که به دست آوردن کل آن دشوار است زیرا ما از بیرون به آن نگاه می‌کنیم و آن افراد آن را پالایش نمی‌کنند. به دلیل نیاز ما به آن در آینده، تمام آنچه را که تا زمان نوشتن این نامه‌ها شنیده شده است، از آن تعیین خواهیم کرد. ابتدا آنچه را که در کتاب «سانک» از آن آمده است، نقل خواهیم کرد. «زاهد» گفت: چند نوع و گونه از موجودات زنده وجود دارد؟ مرد خردمند گفت: گونه‌های آن سه نوع است، موجودات روحانی در بالا، انسان‌ها در وسط و حیوانات در پایین. در مورد گونه‌های آن، چهارده گونه است که هشت گونه آن برای موجودات روحانی است، یعنی برهما، ایندار، پراجاپات، سومی، کندارب، جاکش، رخشا و پیشاخ، و پنج گونه آن برای حیوانات است، یعنی حیوانات وحشی، پرندگان، خزندگان و گیاهان، یعنی درختان، و انسان‌ها یک گونه هستند. نویسنده این کتاب آنها را در جای دیگری از آن با نام‌های دیگری مانند برهما، ایندار، پراجاپات، کندارب، جاکش، راکشاس، پاتار و پیشاخ فهرست کرده است. اینها افرادی هستند که به ندرت نظم را رعایت می‌کنند و در شمارش بسیار غیرمنطقی هستند، بنابراین نام‌ها برای آنها زیاد است و زمینه خالی است. باسدیو در کیتا گفت: اگر اولین قدرت از سه قدرت غالب باشد، بر عقل حاکم است، حواس را پاک می‌کند و منجر به اعمال فرشته‌ای می‌شود. بنابراین، استراحت و رستگاری از پیامدهای آن است. اگر دومی غالب باشد، بر حرص و آز حاکم است و منجر به خستگی می‌شود و فرد را مجبور به انجام اعمال به خاطر خدا و بندگانش می‌کند. پاداش این اعمال محاسبه می‌شود. اگر سومی غالب باشد، بر جهل حاکم است. فریب با آرزوها تا بی‌خوابی، غفلت، تنبلی، به تأخیر انداختن وظیفه و ادامه سال. اگر برای نژادهای «بهوت» و «پیشاج»، شیاطین و حاملان ارواح در هوا، نه در بهشت ​​و نه در جهنم، کار انجام شود، نتیجه آن عذاب و تنزل از رتبه انسان به رتبه حیوانات و گیاهان است. و در جای دیگری از آن فرمود: ایمان و فضیلت از موجودات روحانی در «دیو» است و به همین دلیل، هر کس در میان انسان‌ها مانند آنها باشد، مؤمن به خدا می‌شود، به او وابسته و مشتاق اوست. و کفر و رذیلت در شیاطینی به نام «اسر» و «رخشا» است و هر کس در میان انسان‌ها به آنها شباهت داشته باشد، کافر به خدا است، به دستورات او توجه نمی‌کند، دنیا را از او غافل می‌کند و به آنچه در دو جهان مضر است و سودی ندارد، مشغول می‌شود. اگر این گفته‌ها با هم ترکیب شوند، آشفتگی در نام‌ها و ترتیب آشکار می‌شود. اما آنچه در میان عموم مردم در مورد هشت طبقه روحانی مشهور است، «دیو» است که فرشتگان هستند و جهت شمال را دارند و با هند مرتبط هستند. گفته شده است که «زرتشت» سنت شیعه در نامگذاری شیاطین به نام شریف‌ترین دسته آنها را انکار کرد و این به دلیل سنت زرتشتی در فارسی باقی ماند. سپس «دیتو دانو» وجود دارد که جن‌هایی هستند که در جهت جنوب هستند و در میان آنها هر کسی که با دین هند مخالف است و با گاوها دشمنی می‌کند، وجود دارد. و در مورد ارتباط نزدیک بین آنها و فرشتگان، آنها ادعا کردند:درگیری‌های آنها هرگز متوقف نمی‌شود و جنگ‌هایشان نیز فروکش نمی‌کند. سپس «کندرب»، اربابان نغمه‌ها و آوازها، که در حضور فرشتگان هستند، و فاحشه‌های آنها «آپسر» نامیده می‌شوند. سپس «جکش»، نگهبانان فرشتگان، سپس «راکشاها»، شیاطین تغییر شکل یافته، سپس «کانار»، که به شکل انسان هستند به جز سرهایشان که سر اسب است، برخلاف سانتورهای یونانی که نیمه پایینی آنها تصویر اسب و نیمه بالایی آنها تصویر انسان است و از آن تصویر صورت فلکی قوس می‌آید. سپس «ناک» که به شکل مار هستند، و سپس «بدار»، که جن‌های جادوگری هستند که جادوی آنها دوام نمی‌آورد. قدرت سلطنتی در بخش اول، قدرت شیطانی در بخش پایین است و ترکیبی از هر دو بین این دو وجود دارد. ویژگی‌های آنها متفاوت است زیرا آنها از طریق عمل به این رتبه رسیده‌اند و اعمال بر اساس سه قدرت متفاوت است. وجود آنها طولانی است زیرا از بدن‌ها جدا هستند و تکالیف از آنها برداشته شده است. آنها قادر به انجام کارهایی هستند که انسان‌ها از آنها ناتوانند، بنابراین در نیازهایشان به آنها خدمت می‌کنند. و آنها برای اهدافی به آنها نزدیک شدند. و از آنچه در مورد «سانک» نقل کردیم، به ما بگویید که این امر حاصل نمی‌شود، زیرا «براهم»، «ایندر» و «پراگاپت» نام انواع نیستند، بلکه برهم و پراگاپت از نظر معنی نزدیک هستند، نام‌های آنها بر اساس برخی ویژگی‌ها متفاوت است و «ایندر» رئیس جهان‌ها است و همچنین «باسدئو» «جاکش» و «راکش» را با هم در یک طبقه از شیاطین شمرده است و «پراناها» در جاکش تلفظ می‌شوند: آنها نگهبانان و خدمتگزاران نگهبانان هستند. پس از این می‌گوییم: موجودات معنوی مذکور طبقه‌ای هستند که در طول تجسم خود با عمل به مقام خود رسیده‌اند و بدن‌های خود را پشت سر گذاشته‌اند، زیرا بدن‌ها بارهایی هستند که قدرت را کاهش می‌دهند و عمر را کوتاه می‌کنند. صفات و حالات آنها بر اساس غلبه سه قوه اول در درونشان متفاوت بود. قوه اول در آنها وجود داشت و آنها به آرامش و سعادت دست یافتند. مفهوم «دیو» معقول - یعنی فرشتگان بدون ماده - در آنها غالب بود، همانطور که مفهوم محسوس در ماده در انسانها غالب بود. «پیشج» و «بهوت» در اختیار سومی و رتبه‌های بین آنها در اختیار دومی بود. آنها در مورد عدد دیو گفتند: سی و سه عدد است که یازده عدد آن برای مهدی است. بنابراین، این عدد یکی از القاب او شد و نام او نشان دهنده اوست. مجموع عدد فوق الذکر برای فرشتگان است... ۳۳. سپس معانی خوردن، آشامیدن، آمیزش جنسی، زندگی و مرگ را برای آنها مجاز دانستند زیرا آنها در قلمرو ماده هستند، اگرچه از نظر ظریف‌ترین و ساده‌ترین جنبه از آن هستند، و زیرا آنها این را از طریق عمل به دست آورده‌اند، نه علم. و در کتاب «پاتنگال» آمده است: «تانداکشیفر» سخاوتمندترین مهادی‌ها است، بنابراین او به شکل فیزیکی خود به بهشت ​​رفت و «اندار» رئیس با همسر «ناهش» برهمن زنا کرد، بنابراین او به عنوان مجازات به مار تبدیل شد؛ و پایین‌تر از آنها رتبه «پاترین» پدران مرده است، و پایین‌تر از اینها افرادی «بوت» هستند که با معنویت ارتباط برقرار کرده و واسطه شده‌اند، بنابراین کسانی که بدون جدا شدن از بدن از این رتبه عبور کرده‌اند، «رش» و «سدو» نامیده می‌شوند؟ آنها با صفاتشان متمایز و متفاوت هستند. کسی که از طریق اعمال خود بر آنچه در این دنیا می‌خواهد قدرت پیدا می‌کند و به آن راضی است، برای رستگاری تلاش نمی‌کند. او می‌تواند به رتبه «رش» صعود کند و برهمن به این رتبه پیشرفت می‌کند و به «برهمن راش» تبدیل می‌شود. اگر کاشتر به آن پیشرفت کند، «راج راش» نامیده می‌شود. این برای کسانی که در رتبه پایین‌تر از آنها هستند، صدق نمی‌کند. «راشین» خردمندانی هستند که در ذات انسانی خود، به دلیل دانششان، برتر از فرشتگان هستند. بنابراین، فرشتگان از آن بهره می‌برند. بالاتر از آنها فقط برهمن است. در زیر اینها طبقاتی هستند که در میان ما وجود دارند و ذکر آنها نیاز به یک بخش جداگانه دارد. همه اینها تحت ماده هستند، در حالی که تصور بالاتر از آن است، همانطور که گفتیم:ماده واسطه‌ای بین ماده و معانی والاتر، روانی و الهی است. در درون آن سه قدرت اول به طور بالقوه وجود دارد، گویی ماده با تمام آنچه در آن است، پلی از والاتر به پست‌تر است. آنچه که صرفاً از طریق قدرت اول در درون آن جریان می‌یابد، «براهم» و «پراگاپات» و بسیاری از نام‌های دیگر طبق قانون و سنت مذهبی نامیده می‌شود. معنای آن به طبیعت در اوج فعالیتش مربوط می‌شود، زیرا خلقت، حتی خلقت جهان، از نظر آنها به براهم نسبت داده می‌شود. آنچه که از طریق قدرت دوم در درون آن جریان می‌یابد، در سنت «نارائین» نامیده می‌شود و معنای آن به طبیعت در پایان فعالیتش مربوط می‌شود، زیرا در آن زمان برای حفظ تلاش می‌کند، همانطور که نارائین برای تکامل جهان تلاش می‌کند تا پایدار بماند. آنچه که از طریق قدرت سوم در درون آن جریان دارد، «مهادیا» و «شانکار» نامیده می‌شود و مشهورترین نام آن «رودرا» است. این برای فساد و نابودی است، مانند طبیعت در پایان فعالیت و افول قدرتش. نام‌های آنها تنها پس از عبور از این عروج و مراحل به سوی عوالم پایین‌تر متفاوت می‌شود و بنابراین اعمال آنها نیز متفاوت می‌شود. اما قبل از آن... منبع یکی است و بنابراین همه آنها را در آن جمع می‌کنند، یکی را از دیگری متمایز نمی‌کنند و آن را «بیشن» می‌نامند. این نام برای قوه وسطی مناسب‌تر است و بین آن و علت اول تفاوتی قائل نیستند. آنها در تمایز نام‌های اشخاص تثلیث - پدر، پسر و روح القدس - از یکدیگر و متحد کردن آنها تحت یک ذات، از مکتب فکری مسیحی پیروی می‌کنند. این چیزی است که از سخنان آنها پس از بررسی و تحقیق به دست می‌آید. در مورد روایت و نقل که مملو از خرافات است، بعداً به آن اشاره خواهد شد. از اظهارات آنها در مورد طبقه «دیو» که ما از آنها به عنوان فرشتگان یاد کرده‌ایم و نسبت دادن چیزهایی به آنها که عقل اجازه نمی‌دهد، چیزهایی که متکلمان اسلامی آنها را غیرمجاز، چه رسد به ممنوع، دانسته‌اند، تعجب نکنید. اگر این اظهارات آنها را با اظهارات یونانیان در دینشان ترکیب کنید، تعجب از بین می‌رود. قبلاً اشاره کردیم که آنها فرشتگان را «خدایان» می‌نامیدند، بنابراین آنچه را که در مورد زئوس گفته‌اند بررسی کنید تا آنچه را که گفته‌ایم تأیید کنید. اما آنچه از او از نظر ویژگی‌های حیوانی و انسانی صادر می‌شود، گفته آنهاست که وقتی رام به دنیا آمد، پدرش او را خورد. مادرش سنگی را در پارچه‌ای پیچیده بود و تا زمانی که او رفت، به او خورانده بود. جالینوس این را در «کتاب سرگرمی‌ها» خود ذکر کرده و می‌گوید که فیلون در شعر خود معمایی را در توصیف خمیر فیلونیا مطرح کرده و گفته است: «موهای قرمز را از موهایی که بوی خوش می‌دهند، که هدیه خدایان و خون آنهاست، بردارید و وزن آن را مطابق با ذهن مردم وزن کنید.» منظور او از این زعفران، پنج مثقال بود، زیرا پنج حس وجود دارد. او سایر اخلاط را با وزن آنها در نمادهای مختلف ذکر کرد که جالینوس آنها را تفسیر کرد. از جمله آنها: «و از دروغ اصلی که در کشوری که زئوس در آن متولد شد، سرچشمه گرفت.» او گفت:این خوشه گندم است، زیرا به دروغ به او نسبت داده شده است؛ او را «سونبولا» (خوشه گندم) می‌نامیدند، اما این یک ذرت نیست، بلکه یک اصل است. به او دستور داده شد که «کرت» باشد، زیرا مردم ضرب‌المثلی درباره زئوس می‌گویند که او در کوه دیوکتان در کرت متولد شد، جایی که مادرش او را از پدرش، کرونوس، پنهان کرد تا مبادا او را مانند دیگران ببلعد. سپس تاریخ‌های شناخته‌شده‌ای از ازدواج‌های او با زنان مشهور، یکی پس از دیگری، و باردار شدن برخی از آنها به زور، نه با آمیزش، وجود دارد. در میان آنها اورکا، دختر فونیکوس، بود که آستارتس، پادشاه کرت، او را از او گرفت و او مینوس و ردمونتوس را برای او به دنیا آورد. این پس از زمان خروج بنی‌اسرائیل از بیابان به سرزمین فلسطین بود. همچنین ذکر شده است که او در کرت درگذشت و در زمان سامسون بنی‌اسرائیلی، در سن هفتصد و هشتاد سالگی، در آنجا دفن شد. او پس از آنکه دئوس نامیده می‌شد، پس از عمر طولانی، زئوس نامیده شد. و اولین کسی که او را با این نام نامید، «قارفاس»، اولین پادشاه آتن، و وضعیت بین آنها در تبانی در مورد آنچه که به آن تمایل داشتند، یعنی آزاد کردن آلت تناسلی راست و چپ و تسهیل رهبری، مشابه وضعیت «زرتشت» با «ویشتاسپ» در آنچه که آنها برای تقویت پادشاه و سیاست هدف قرار دادند، بود. و مورخان ادعا کرده‌اند که رسوایی‌های میان مردم از قرفاس و کسانی که پس از او از پادشاهان آمدند، رخ داد و منظورشان از این سخن چیزی شبیه به آنچه در اخبار اسکندر آمده است، بود که «نکتانبوس»، پادشاه مصر، هنگامی که از «اردشیر سیاه» گریخت و در شهر «مجیدنیه» پنهان شد و به پیشگویی و فالگیری پرداخت، «المهیدا»، همسر «پیلبوس»، پادشاه او را در غیابش فریب داد تا اینکه با فریب به دیدارش آمد و خود را به شکل «آمون»، خدای مصر، به شکل ماری با دو شاخ مانند شاخ‌های قوچ دید، تا اینکه اسکندر باردار شد و «پیلبوس»، وقتی بازگشت، نزدیک بود او را انکار کند و تبعیدش کند، پس در خواب دید که از نسل خدای آمون است، پس او را پذیرفت و گفت: «هیچ مخالفتی با خدایان نیست» و این مرگ «نکتانبوس» بود. به دست اسکندر، بر روی صورت گردن در ستارگان، و از آن معلوم شد که او پدرش بوده است، و چیزهای مشابه در داستان‌های آنها بسیار است، و ما نمونه‌های آنها را در ازدواج‌های هند خواهیم آورد، سپس می‌گوییم، و اما آنچه در مورد «زئوس» به بشریت مربوط نمی‌شود، گفته آنهاست: که او مشتری، پسر زحل است، زیرا زحل، طبق گفته اهل «چتر»، همانطور که جالینوس در «کتاب برهان» گفته است، به تنهایی و ازلی وجود دارد، نه آفریده شده، و آنچه در کتاب «اراتوس» در «پدیده‌ها» آمده است کافی است، زیرا او آن را با ستایش زئوس آغاز می‌کند: و او کسی است که ما، مردم، او را رها نمی‌کنیم و از او بی‌نیاز نیستیم، کسی که جاده‌ها و اجتماعات مردم را پر کرده است، و او با آنها مهربان است، آشکارکننده معشوق، کسی که آنها را به کار برمی‌انگیزد، کسی که معیشت را یادآوری می‌کند، کسی که از زمان‌های انتخاب شده برای کندن و شخم زدن برای رشد صحیح خبر می‌دهد، و کسی که در آسمان‌های نشانه‌ها و سیارات، و به همین دلیل ما اول و آخر به او دعا می‌کنیم؛ و او پس از خود، عالمان معنویت را ستایش می‌کند، و وقتی بین این دو دسته مقایسه می‌کنید، اینها توصیفات برهما هستند. مفسر کتاب «پدیده‌ها» ادعا کرد که او در آغاز با خدایان با شاعران متفاوت است، زیرا قصد داشت درباره آسمان‌ها صحبت کند. سپس، همانطور که جالینوس در نظر گرفت، تبار «آسکلپیوس» را نیز در نظر گرفت و گفت: ما می‌خواهیم بدانیم که منظور زئوس آرائوس کدام است، نمادین یا طبیعی، زیرا شاعر «کروکتوس» آسمان‌ها را «زئوس» نامید و «اومروس» نیز به همین ترتیب گفت: همانطور که قطعات یخ از زئوس بریده می‌شوند، و آرائوس در گفته خود اتر و هوا را زئوس نامید: اینکه جاده‌ها و مجامع پر از آن هستند و همه ما باید آن را تنفس کنیم. به همین دلیل، او ادعا کرد که نظر اهل «استوانه» در مورد زئوس این است که او روحی است که از ماده مناسب با ارواح ما، یعنی طبیعت حاکم بر هر جسم طبیعی، صادر می‌شود و او را به شفقت نسبت داد زیرا او علت خوبی‌هاست، بنابراین به درستی ادعا کرد که او نه تنها زیباترین مردم، بلکه زیباترین خدایان نیز هست.ت- در ذکر طبقاتی که آنها را رنگ نامند و آنچه ذیل آنهاست.هر فرمانی که از مردی صادر شود که البته در سیاست بی‌باک است و به دلیل شایستگی و قدرتش شایسته ریاست، رأی و عزم راسخ است و با ترک اختلاف اجداد، به دولتی در جانشینان می‌پردازد، آنگاه آن فرمان از سوی کسی که به آن فرمان داده شده با یقین کوه‌های استوار تأیید می‌شود و با گذشت ایام و اعصار، در میان جانشینان اطاعت می‌شود. سپس اگر این فرمان بر جنبه‌ای از دین مبتنی بود، دوقلوها در آن به هم رسیدند و کار با اتحاد پادشاهی و دین به پایان رسید و هدفی فراتر از کمال وجود ندارد که مورد نظر باشد. و پادشاهان باستانی که به حرفه خود مشغول بودند، بیشتر توجه خود را به طبقه‌بندی مردم به طبقات و رتبه‌هایی معطوف می‌کردند که از اختلاط و هرج و مرج محافظت می‌کردند و اختلاط بین آنها را به خاطر آنها ممنوع می‌کردند و هر طبقه را به آنچه از نظر کار یا حرفه و تجارت باید انجام می‌داد، موظف می‌کردند و به کسی اجازه نمی‌دادند که از رتبه خود فراتر رود و هر کسی را که از طبقه خود راضی نبود، مجازات می‌کردند. تاریخ ساسانیان اولیه این را آشکار می‌کند، زیرا آنها آثار محکمی از آن دارند که با طلب امتیاز از طریق خدمت یا توسل به رشوه خدشه‌دار نشده است. حتی اردشیر بن بابک، هنگامی که پادشاهی ایران را تجدید کرد، طبقات را تجدید کرد و سواران و پسران پادشاهان را در طبقه اول، زاهدان، نگهبانان آتش و مقامات مذهبی را در طبقه دوم، پزشکان، منجمان و اهل علم را در طبقه سوم و کشاورزان و صنعتگران را در طبقه چهارم، بر اساس رتبه در هر یک از آنها قرار داد و انواع را در دسته‌های خود جداگانه و مستقل از هم تشخیص داد. و هر چیزی که به این ترتیب بود، اگر منشأ آن ذکر می‌شد، مانند نسب می‌شد و اگر علل و قوانین آن فراموش می‌شد، مبهم می‌شد. و فراموشی با گذشت زمان، طولانی شدن دوران‌ها و تکثیر قرن‌ها اجتناب‌ناپذیر است. و هند در روزگار ما بیشترین سهم را از آن دارد، تا جایی که اختلاف ما با آنها و برابری ما با همه، جز در تقوا، بزرگترین مانع بین آنها و اسلام است. و آنها طبقات خود را «بران» به معنی رنگ‌ها می‌نامند و آنها را بر اساس نسب «جاتاک» به معنی تولدها می‌نامند. و این طبقات در ابتدا چهار نفر بودند. بالاترین طبقه، برهمن‌ها، در کتاب مقدس آنها به عنوان کسانی توصیف شده‌اند که از سر برهما آفریده شده‌اند. این نام استعاره‌ای برای قدرتی به نام «طبیعت» است و سر، جوهر حیوان است. بنابراین، برهمن‌ها نمایانگر خلوص نژاد هستند و از نظر آنها، آنها را بهترین نوع بشر می‌کند. طبقه بعدی، کیشتارها، طبق اعتقاد آنها، از شانه‌ها و دستان برهما آفریده شده‌اند. رتبه آنها با برهمن‌ها فاصله چندانی ندارد. در زیر آنها، پیشتاها قرار دارند که از پاهای برهما آفریده شده‌اند. این دو طبقه آخر از نظر تعداد نزدیک به هم هستند و تمایزات آنها اساس شهرها و روستاها را تشکیل می‌دهد. هر چهار طبقه در خانه‌های مختلط زندگی می‌کنند. سپس پیشه‌وران زیر این‌ها هستند که به جز صنایع دستی خود، جزئی از هیچ طبقه دیگری محسوب نمی‌شوند. آنها آنتز نامیده می‌شوند و هشت طبقه هستند که هر کدام حرفه خاص خود را دارند. آنها با سایر حرفه‌های مشابه، به جز رفوگر، کفاش و بافنده، در هم می‌آمیزند، زیرا دیگران به سطح آنها تنزل نمی‌کنند. اینها شامل رفوگر، کفاش، اسباب‌بازی‌ساز، سبدباف و سپرباف، کشتی‌ساز، ماهیگیر و شکارچی حیوانات و پرندگان وحشی می‌شود. بافنده با چهار طبقه در یک شهر زندگی نمی‌کند، بلکه در خانه‌هایی نزدیک آن و خارج از مرزهای آن ساکن است. در مورد هادی، دوم، چندل و بداهتو، آنها به هیچ وجه شمرده نمی‌شوند، بلکه به کارهای پست مانند نظافت و خدمت به روستاها مشغولند. همه آنها از یک نوع هستند و با کارشان متمایز می‌شوند، مانند فرزندان زنا. گفته شده است که نسب آنها به پدری به نام شودار و مادری به نام برهمن می‌رسد که از طریق زنا از آنها متولد شده‌اند. بنابراین، آنها تبعید و تحقیر می‌شوند. هر یک از طبقات با توجه به اعمال و روش‌هایشان با ویژگی‌ها و عناوین مشخص می‌شوند. برای مثال، برهمن اگر در خانه بماند و کار کند، با این ویژگی مشخص می‌شود. اگر یک آتش را روشن کند، آیشتاهی نامیده می‌شود؛ اگر سه آتش را روشن کند، آکین هو تری نامیده می‌شود؛ و اگر علاوه بر آن نزدیک آتش باشد، دیکشت نامیده می‌شود. همین امر در مورد این افراد دیگر نیز صدق می‌کند، با این تفاوت که هادی ستوده‌ترین آنهاست زیرا از پلیدی دوری می‌کند و پس از او دوم قرار دارد زیرا اهل تفریح ​​و شادی است. پس از آنها، او را برای کشتن و مجازات بر اساس حرفه مناسب می‌دانند. و بدترین آنها «بدهتو» است، زیرا او خود را به خوردن مردار معمولی محدود نمی‌کند، بلکه فراتر از آن به خوردن سگ و مانند آن می‌پردازد. و هر یک از چهار طبقه برای خوردن جداگانه صف می‌کشند و هیچ صفی شامل دو نفر مختلف نمی‌شود.اگر مثلاً دو برهمن در یک ردیف باشند که با هم اختلاف داشته باشند و نشست‌هایشان نزدیک به هم باشد، آن دو نشست با تخته‌ای که بین آنها قرار داده شده یا پارچه‌ای که پهن شده یا چیز دیگری از هم جدا می‌شوند. بلکه اگر خطی بین آنها کشیده شود، آنها از هم متمایز می‌شوند. و چون غذای مانده ممنوع است، لازم است که غذا جداگانه خورده شود، زیرا اگر یکی از مهمانان آن را در یک کاسه بخورد، آنچه پس از خوردن آن توسط دیگری باقی می‌ماند و نفر اول از خوردن دست می‌کشد، غذای مانده حرام است. این وضعیت چهار طبقه است. باسدئو وقتی آرجون از او درباره شخصیت چهار طبقه و اخلاقی که باید اتخاذ کنند پرسید، گفت: برهمن باید دارای عقل سلیم، قلب آرام، گفتار راستگو، صبر ظاهری، مسلط بر حواس، عدالت‌خواه، ظاهر پاک، متعهد به عبادت و متمرکز بر دین باشد. کاشتر باید در دل مردم هیبت‌انگیز، شجاع، باوقار، خوش‌بیان، سخاوتمند، بی‌اعتنا به سختی‌ها و مشتاق تسهیل امور باشد. پیش باید به کشاورزی، دامداری و تجارت بپردازد. شودرا باید در خدمت و چاپلوسی کوشا باشد و از این طریق خود را نزد همه محبوب سازد. هر یک از اینان اگر بر عادت و خوی خود پایدار بماند، در اراده خود به خیر دست خواهد یافت، اگر در پرستش خدا سهل‌انگار نباشد و در بیشتر اعمال خود ذکر او را فراموش نکند. اگر از آنچه هست به طبقه دیگری منتقل شود، حتی اگر از او شریف‌تر باشد، تجاوز در این امر گناه است. او همچنین به آرگن گفت و او را به جنگ با دشمن تشویق کرد: آیا نمی‌دانی، ای درازدست، که تو «کشتار» هستی و امثال تو از شجاعت و جسارت و کم توجهی به مصائب روزگار و مخالفت با نفس در سخن گفتن از نگرانی ساخته شده‌اند، زیرا پاداش جز از این طریق به دست نمی‌آید، پس اگر پیروز شود، به پادشاهی و نعمت می‌رسد و اگر هلاک شود، به بهشت ​​و رحمت، و در پس آنچه از مهربانی با دشمن و اندوه بر کشته شدن این گروه نشان می‌دهی، پخش شدن خبر بزدلی و شکست تو و از دست رفتن آبروی تو در میان غول‌ها و شجاعان و دلاوران، و افتادن تو از چشم آنها و نام تو از گروه آنها است، و من عذابی سخت‌تر از این حالت نمی‌شناسم، پس مرگ بهتر از قرار گرفتن در معرض آنچه مایه ننگ است، است، پس اگر خدا تو را فرمان داده و طبقه تو را برای جنگیدن واجد شرایط کرده و تو را برای آن آفریده است، پس فرمان او را اعلام کن و اراده او را با عزمی عاری از طمع انجام ده، تا کار تو برای او باشد؛ اما در مورد رستگاری، آنها در مورد اینکه کدام یک از این طبقات برای آن آماده است، اختلاف نظر داشتند. برخی از آنها گفتند: رستگاری برای کسی جز برهمن‌ها و کیشتراها نیست، مگر اینکه بتوانند «بید» را بیاموزند. محققان از میان آنها گفتند: رستگاری برای همه طبقات و همه انواع انسان‌ها مشترک است اگر نیت کامل داشته باشند، و این با گفته «بیاس» نشان داده شده است: بیست و پنج نفر را با دانش واقعی بشناسید، سپس هر دینی را که می‌خواهید بپذیرید، زیرا ناگزیر نجات خواهید یافت، و با اشاره به آمدن «بسدو» از نسل «شودرا» و گفته او به ارجون: خداوند پر از پاداش بدون ظلم و تبعیض است. اگر در آن فراموش کند، خوبی را بد می‌داند و اگر در آن به یاد آورد و فراموش نکند، بدی را خوب می‌داند، حتی اگر انجام دهنده آن یک «بیشه» یا یک «شودرا» یا یک زن باشد، چه رسد به یک «برهمن» یا یک «کشترا».برهمن باید دارای عقل سلیم، قلب آرام، گفتار راست، صبر ظاهری، مسلط بر حواس، عدالت‌خواه، ظاهر پاک، اهل عبادت و متمرکز بر دین باشد. کاشتر باید در دل‌های مردم هیبت‌انگیز، شجاع، باوقار، فصیح، سخاوتمند، بی‌توجه به سختی‌ها و مشتاق تسهیل امور باشد. پیش باید به کشاورزی، کسب دام و تجارت بپردازد. شودرا باید در خدمت و چاپلوسی کوشا باشد و از این طریق خود را نزد همه محبوب سازد. هر یک از اینان اگر بر عادت و خوی خود پایدار بماند، اگر در عبادت خدا سهل‌انگار نباشد و در بیشتر اعمال خود ذکر او را فراموش نکند، در اراده خود به خیر دست خواهد یافت. اگر از آنچه هست به طبقه دیگری منتقل شود، حتی اگر از او شریف‌تر باشد، تجاوز در این امر گناه است. او همچنین به آرگن گفت و او را به جنگ با دشمن تشویق کرد: آیا نمی‌دانی، ای درازدست، که تو «کشتار» هستی و امثال تو از شجاعت و جسارت و کم توجهی به مصائب روزگار و مخالفت با نفس در سخن گفتن از نگرانی ساخته شده‌اند، زیرا پاداش جز از این طریق به دست نمی‌آید، پس اگر پیروز شود، به پادشاهی و نعمت می‌رسد و اگر هلاک شود، به بهشت ​​و رحمت، و در پس آنچه از مهربانی با دشمن و اندوه بر کشته شدن این گروه نشان می‌دهی، پخش شدن خبر بزدلی و شکست تو و از دست رفتن آبروی تو در میان غول‌ها و شجاعان و دلاوران، و افتادن تو از چشم آنها و نام تو از گروه آنها است، و من عذابی سخت‌تر از این حالت نمی‌شناسم، پس مرگ بهتر از قرار گرفتن در معرض آنچه مایه ننگ است، است، پس اگر خدا تو را فرمان داده و طبقه تو را برای جنگیدن واجد شرایط کرده و تو را برای آن آفریده است، پس فرمان او را اعلام کن و اراده او را با عزمی عاری از طمع انجام ده، تا کار تو برای او باشد؛ اما در مورد رستگاری، آنها در مورد اینکه کدام یک از این طبقات برای آن آماده است، اختلاف نظر داشتند. برخی از آنها گفتند: رستگاری برای کسی جز برهمن‌ها و کیشتراها نیست، مگر اینکه بتوانند «بید» را بیاموزند. محققان از میان آنها گفتند: رستگاری برای همه طبقات و همه انواع انسان‌ها مشترک است اگر نیت کامل داشته باشند، و این با گفته «بیاس» نشان داده شده است: بیست و پنج نفر را با دانش واقعی بشناسید، سپس هر دینی را که می‌خواهید بپذیرید، زیرا ناگزیر نجات خواهید یافت، و با اشاره به آمدن «بسدو» از نسل «شودرا» و گفته او به ارجون: خداوند پر از پاداش بدون ظلم و تبعیض است. اگر در آن فراموش کند، خوبی را بد می‌داند و اگر در آن به یاد آورد و فراموش نکند، بدی را خوب می‌داند، حتی اگر انجام دهنده آن یک «بیشه» یا یک «شودرا» یا یک زن باشد، چه رسد به یک «برهمن» یا یک «کشترا».برهمن باید دارای عقل سلیم، قلب آرام، گفتار راست، صبر ظاهری، مسلط بر حواس، عدالت‌خواه، ظاهر پاک، اهل عبادت و متمرکز بر دین باشد. کاشتر باید در دل‌های مردم هیبت‌انگیز، شجاع، باوقار، فصیح، سخاوتمند، بی‌توجه به سختی‌ها و مشتاق تسهیل امور باشد. پیش باید به کشاورزی، کسب دام و تجارت بپردازد. شودرا باید در خدمت و چاپلوسی کوشا باشد و از این طریق خود را نزد همه محبوب سازد. هر یک از اینان اگر بر عادت و خوی خود پایدار بماند، اگر در عبادت خدا سهل‌انگار نباشد و در بیشتر اعمال خود ذکر او را فراموش نکند، در اراده خود به خیر دست خواهد یافت. اگر از آنچه هست به طبقه دیگری منتقل شود، حتی اگر از او شریف‌تر باشد، تجاوز در این امر گناه است. او همچنین به آرگن گفت و او را به جنگ با دشمن تشویق کرد: آیا نمی‌دانی، ای درازدست، که تو «کشتار» هستی و امثال تو از شجاعت و جسارت و کم توجهی به مصائب روزگار و مخالفت با نفس در سخن گفتن از نگرانی ساخته شده‌اند، زیرا پاداش جز از این طریق به دست نمی‌آید، پس اگر پیروز شود، به پادشاهی و نعمت می‌رسد و اگر هلاک شود، به بهشت ​​و رحمت، و در پس آنچه از مهربانی با دشمن و اندوه بر کشته شدن این گروه نشان می‌دهی، پخش شدن خبر بزدلی و شکست تو و از دست رفتن آبروی تو در میان غول‌ها و شجاعان و دلاوران، و افتادن تو از چشم آنها و نام تو از گروه آنها است، و من عذابی سخت‌تر از این حالت نمی‌شناسم، پس مرگ بهتر از قرار گرفتن در معرض آنچه مایه ننگ است، است، پس اگر خدا تو را فرمان داده و طبقه تو را برای جنگیدن واجد شرایط کرده و تو را برای آن آفریده است، پس فرمان او را اعلام کن و اراده او را با عزمی عاری از طمع انجام ده، تا کار تو برای او باشد؛ اما در مورد رستگاری، آنها در مورد اینکه کدام یک از این طبقات برای آن آماده است، اختلاف نظر داشتند. برخی از آنها گفتند: رستگاری برای کسی جز برهمن‌ها و کیشتراها نیست، مگر اینکه بتوانند «بید» را بیاموزند. محققان از میان آنها گفتند: رستگاری برای همه طبقات و همه انواع انسان‌ها مشترک است اگر نیت کامل داشته باشند، و این با گفته «بیاس» نشان داده شده است: بیست و پنج نفر را با دانش واقعی بشناسید، سپس هر دینی را که می‌خواهید بپذیرید، زیرا ناگزیر نجات خواهید یافت، و با اشاره به آمدن «بسدو» از نسل «شودرا» و گفته او به ارجون: خداوند پر از پاداش بدون ظلم و تبعیض است. اگر در آن فراموش کند، خوبی را بد می‌داند و اگر در آن به یاد آورد و فراموش نکند، بدی را خوب می‌داند، حتی اگر انجام دهنده آن یک «بیشه» یا یک «شودرا» یا یک زن باشد، چه رسد به یک «برهمن» یا یک «کشترا».خداوند پر از پاداش است، بی‌عدالتی یا تبعیض. او خوبی را اگر فراموش شود، بد می‌داند و بدی را اگر به یاد آید و فراموش نشود، خوب می‌داند، حتی اگر انجام‌دهنده‌ی آن یک «پیشا» یا یک «شودرا» یا یک زن باشد، چه رسد به یک «برهمن» یا یک «کیشترا».خداوند پر از پاداش است، بی‌عدالتی یا تبعیض. او خوبی را اگر فراموش شود، بد می‌داند و بدی را اگر به یاد آید و فراموش نشود، خوب می‌داند، حتی اگر انجام‌دهنده‌ی آن یک «پیشا» یا یک «شودرا» یا یک زن باشد، چه رسد به یک «برهمن» یا یک «کیشترا».ی- در منشأ سنت‌ها، قوانین، رسولان و نسخ قوانینیونانیان عادت داشتند آداب و رسوم و قوانین را از خردمندان خود که برای این منظور منصوب شده بودند و به حمایت الهی نسبت داده می‌شدند، مانند سولون، دروگون، فیثاغورس، منس و مانند آنها، بگیرند. پادشاهان آنها نیز همین کار را می‌کردند، زیرا وقتی منس، تقریباً دویست سال پس از روزگار موسی، جزایر دریا و کرت را به دست گرفت، برای آنها قوانینی وضع کرد و ادعا کرد که آنها را از زئوس گرفته است. در آن زمان، منس قوانین را وضع کرد. و در زمان داریوش اول، که پس از کوروش آمد، رومی‌ها فرستادگانی را به مردم آتن فرستادند و قوانین را در دوازده کتاب از آنها گرفتند تا اینکه فانفیلوس پادشاه آنها شد و مسئولیت وضع آداب و رسوم را برای آنها بر عهده گرفت و ماه‌های سال را پس از ده ماه، دوازده ماه قرار داد. و آنچه نشان دهنده اجبار او بر آنها است این است که او معاملات آنها را به جای نقره با سفال و چرم انجام می‌داد، زیرا این کار از خشم نسبت به کسانی است که اطاعت نمی‌کنند. در مقاله اول «کتاب قوانین» افلاطون، غریبه‌ای از آتن پرسید: به نظر شما چه کسی باعث وضع قوانین برای شما شده است؟ آیا فرشته‌ای بود یا انسانی؟ آن عجیب‌الخلقه گفت: او یکی از فرشتگان است، اما در واقع، به نظر ما، او زئوس است. در مورد مردم لاگادامون، آنها ادعا می‌کنند که کسی که قوانین آنها را وضع کرده، آپولئوس است. سپس او در این رساله گفت: بر کسی که قوانین را وضع می‌کند، اگر از جانب خداست، واجب است که هدف خود را از وضع آنها، کسب بزرگترین فضایل و عدالت نهایی قرار دهد. او قوانین مردم کرت را با این ویژگی توصیف کرد و گفت که این قوانین سعادت هر کسی را که به درستی از آنها استفاده کند، کامل می‌کنند، زیرا از طریق آنها او تمام خوبی‌های انسانی مرتبط با خوبی‌های الهی را به دست می‌آورد. این آتنی در رساله دوم این کتاب گفت: هنگامی که خدایان به نسل بشر رحم کردند، زیرا طبیعتاً تمایل به کار و زحمت دارد، برای آنها جشنواره‌هایی برای خدایان، برای هزاران هزار، برای آپولئوس، مدیر هزاران هزار، و برای دیونیسوس، که به انسان‌ها شراب می‌دهد تا دارویی برای بیماری‌های پیری باشد، آماده کردند تا با منحرف شدن از مالیخولیا و با تغییر ماهیت روح از شدت به تندرستی، به جوانی بازگردند. او همچنین گفت:آنها آنها را با رقص و ریتم‌های موزون و موزون به عنوان پاداشی برای مشکلات و برای عادت دادن آنها به آنها در اعیاد و جشن‌ها الهام بخشیدند. بنابراین، نوعی موسیقی در نماد دعاهای خدایان به عنوان &quot;ستایش&quot; نامگذاری شد. این مورد در مورد این افراد صدق می‌کرد و موضوع هند نیز مشابه این است، زیرا آنها شریعت و قوانین آن را به عنوان صادر شده توسط &quot;راشین&quot; خردمند می‌بینند، قوانین دین بدون پیامبر، که &quot;نارین&quot; است، تصور می‌شود که وقتی او به شکل انسان می‌آید. او فقط برای حل یک مسئله شر که بر جهان سایه افکنده است یا برای درمان یک واقعیت خواهد آمد. در مورد قوانین هیچ جایگزینی وجود ندارد، بلکه شما همانطور که آنها را می‌یابید به آنها عمل می‌کنید. به همین دلیل، آنها در مورد شریعت و عبادت، حتی اگر نیاز به آنها به نفع بشریت باشد، از پیامبران صرف نظر کردند. در مورد لغو آن، به نظر نمی‌رسد برای آنها غیرممکن باشد، زیرا آنها ادعا می‌کنند که بسیاری از چیزها قبل از ورود باسدیو مجاز بودند و سپس ممنوع شدند، از جمله گوشت گاو. این امر به دلیل تغییر در طبیعت مردم و ناتوانی آنها در تحمل تعهدات، از جمله مسائل مربوط به ازدواج و نسب بود. در آن زمان، نسب بر یکی از سه نوع بود: اول، از صلب پدر در رحم مادر متأهل، همانطور که اکنون در مورد ما و آنها صادق است؛ دوم، از صلب داماد در رحم دختر متأهل، اگر شرط می‌شد که فرزند متعلق به پدرش باشد، در این صورت فرزند دختر متعلق به پدربزرگی بود که شرط را گذاشته بود، نه پدری که زمین را کشت می‌کرد؛ و سوم، از صلب یک غریبه در رحم همسر، زیرا زمین متعلق به شوهر بود، بنابراین فرزندان زن اگر کشت با رضایت او باشد، متعلق به شوهرش بودند. به این ترتیب، پاندو به پسری شانتان نسبت داده شد، زیرا این پادشاه به نفرین برخی از زاهدان علیه او مبتلا شده بود که به دلیل کمبود فرزند، مانع از نزدیک شدن او به همسرانش می‌شد. بنابراین از بیاس بن پراشر خواست تا از میان همسرانش پسری برای جانشینی خود تربیت کند و یکی از آنها را نزد او فرستاد، اما آن زن از او ترسید. وقتی بر او وارد شد، لرزید و طبق آن حالت، از او فرزندی بیمارگونه و رنگ‌پریده باردار شد. سپس فرزند دوم را نزد او فرستاد و او با حیا و حجاب بود و «دارت راشتر» را به دنیا آورد، فرزندی نابینا و ناقص‌الخلقه. فرزند سوم را فرستاد و به او دستور داد که از حیا و عفت دوری کند، پس او خندان و شاد وارد شد و بدر را باردار شد که در هرزگی و حیله‌گری از همه مردم پیشی گرفت. چهار پسر «پاندو» همسری مشترک داشتند که با هر یک از آنها یک ماه ماند. در واقع، در کتاب‌های آنها آمده است که «پراشر» زاهد سوار کشتی‌ای شد که ناخدای کشتی در آن دختری داشت و عاشق او شد و سعی کرد او را اغوا کند تا اینکه تسلیم شد. با این حال، هیچ پرده‌ای در ساحل وجود نداشت که آنها را از دید پنهان کند و &quot;طرفا&quot; فوراً جوانه زد تا این موضوع را تسهیل کند، بنابراین او با او در پشت طرفا دراز کشید و او را با پسرش، این &quot;بیاس&quot; پرهیزگار، باردار کرد. همه اینها اکنون باطل و منسوخ شده است. بنابراین، می‌توان از سخنان آنها جواز فسخ را تصور کرد. در مورد این رسوایی‌ها در ازدواج‌ها، برخی از آنها وجود دارند. اکنون، در دوران جاهلیت، ساکنان کوه‌هایی که از جهت &quot;پنچیر&quot; تا نزدیکی &quot;کشمیر&quot; امتداد دارند، فرض می‌کنند که اگر برادر باشند، بر سر یک زن متحد می‌شوند. ازدواج اعراب در دوران جاهلیتشان چندین نوع بود، از جمله اینکه یکی از آنها به همسرش دستور می‌داد که نزد فلانی بفرستد و از او بخرد، سپس او در دوران بارداری از او دوری می‌کرد، به این امید که فرزند نجیب باشد. این سومین نوع ازدواج در هند است. یکی دیگر از آنها این بود که به دیگری می‌گفت: «همسرت را به من بده و من هم همسر خود را به تو می‌دهم» و آنها در عوض این کار را می‌کردند. یکی دیگر از آنها این بود که مردان با او همبستر می‌شدند و وقتی او بچه را به دنیا می‌آورد، او را به پدرش نسبت می‌داد. اگر او را نمی‌شناخت، نسب‌شناسان او را شناسایی می‌کردند. یکی دیگر از آنها «ازدواج کینه» با همسر پدر یا پسر بود و نام فرزند حاصل از آن «ضیزن» بود. این از یهودیان دور نیست، زیرا برای آنها مقرر شده بود که اگر مردی بمیرد و فرزندی نداشته باشد، با همسر برادرش ازدواج کند و برای برادر متوفی خود فرزندی به او نسبت دهد و نه به او، تا یادش از جهان محو نشود. آنها به کسی که این کار را انجام می‌دهد به زبان عبری «یبام» می‌گویند. همچنین، مجوسان در کتاب «تُسار حَربَض الحَربَض» به «پُدشوار کرشه» در پاسخ به آنچه که او به دروغ «اردشیر بن بابک» را متهم کرده بود، گفتند:ترتیب جانشینی در میان ایرانیان: اگر مردی بمیرد و فرزندی از خود به جا نگذارد، جستجو می‌کنند و اگر همسری داشته باشد، او را به نام خود به نزدیکترین خویشاوند مردش نکاح می‌کنند. اگر همسری نداشته باشد، دختر متوفی یا یکی از خویشاوندان زن او را به همسری می‌گیرند. اگر هیچ فرزندی پیدا نشد، ازدواج‌ها را بر اساس خویشاوندان مرد از اموال متوفی ترتیب می‌دهند. هر فرزندی که باشد متعلق به اوست. هر کس از این امر غفلت کند و آن را انجام ندهد، ارواح بی‌شماری را کشته است، زیرا نسل متوفی و ​​یاد او را تا آخر زمان قطع کرده است. من فقط این را نقل کردم تا خوبی حق در مقایسه با آن شناخته شود و آنچه با آن متفاوت است، در مقایسه با آن زشت‌تر شود.الف - در مورد اصل پرستش بت‌ها و نحوه برپایی آنهامشهور است که طبیعت عادی بشر به محسوسات تمایل دارد و از معقولات گریزان است، که فقط توسط اهل علم درک می‌شود، کسانی که در هر زمان و مکانی تعدادشان کم است. به دلیل این تمایل به انتزاعیات، بسیاری از مردم با ادیان مختلف به تصاویر موجود در کتاب‌ها و معابد، مانند یهودیان و مسیحیان و به ویژه مانویان، روی آوردند. و به عنوان شاهدی بر آنچه گفته‌ام، این را در نظر بگیرید: اگر تصویری از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) یا مکه و کعبه را به یک مرد یا زن عادی نشان دهید، خواهید دید که شادی ناشی از آن، آنها را بر آن می‌دارد که تصویر را ببوسند، گونه‌های خود را به خاک بمالند و سجده کنند، گویی تصویر را دیده‌اند و بدین ترتیب مناسک حج و عمره را انجام می‌دهند. به همین دلیل است که انگیزه ایجاد بت‌هایی با نام چهره‌های محترم مانند پیامبران، علما و فرشتگان شده است تا مردم را پس از مرگ و رحلتشان به یاد حضورشان بیندازند و آثار احترام آنها را پس از رحلتشان در قلب مردم حفظ کنند. این امر ادامه یافت تا اینکه زمان کسانی که آنها را آفریدند طولانی شد و قرن‌ها و دوران‌ها گذشت و دلایل و انگیزه‌های پشت آنها فراموش شد و به یک رسم و سنت تبدیل شدند. سپس، کسانی که به قوانین دینی پایبند بودند، از این در به آنها پیوستند، زیرا تأثیر بیشتری بر آنها داشت. آنها آن را بر خود واجب کردند و بدین ترتیب روایات مربوط به کسانی که قبل از زمان طوفان نوح و کسانی که پس از آن زندگی می‌کردند، نازل شد. حتی گفته شده است که این واقعیت که مردم قبل از بعثت پیامبران یک ملت بودند، به دلیل پرستش بت‌ها بوده است. در مورد اهل تورات، آنها آغاز این زمان را ایام سروج، پدربزرگ ابراهیم، ​​​​تعیین کردند. در مورد رومیان، آنها ادعا کردند که رومولوس و رومانوس، دو برادر فرانکی، وقتی پادشاه شدند، روم را ساختند. سپس رومولوس برادرش را کشت و زلزله‌ها و جنگ‌ها او را دنبال کردند تا اینکه رومولوس دعا کرد و در خواب دید که این آرامش نخواهد یافت مگر اینکه برادرش بر تخت بنشیند. بنابراین او یک مجسمه طلایی ساخت و آن را کنار خود نشاند و می‌گفت: «به ما دستور داده شده است که چنین و چنان کنیم.» بنابراین پادشاهان پس از او این رسم خطاب به یکدیگر را در پیش گرفتند و زلزله‌ها فروکش کردند. او جشنی و زمین بازی‌ای برپا کرد تا کسانی را که از برادر کینه به دل داشتند، منحرف کند و چهار مجسمه خورشید را بر چهار اسب برپا کرد: مجسمه سبز برای زمین، مجسمه نقره‌ای برای آب، مجسمه قرمز برای آتش و مجسمه سفید برای هوا. و آنها تا به امروز پابرجا مانده‌اند. در امپراتوری روم، و از آنجایی که ما در حال شرح چگونگی هند هستیم، پس از اطلاع دادن به آنها که این برای مردم عادی آنهاست، افسانه‌های آنها را در این فصل نقل خواهیم کرد. اما کسانی که راه نجات را دنبال می‌کنند یا در راه‌های بحث و گفتگو کاوش می‌کنند و به دنبال تحقیقی هستند که آنها را «سار» می‌نامند، از پرستش هر چیزی غیر از خداوند متعال، چه رسد به تصویر مخلوق او، خودداری می‌کنند. از جمله این داستان‌ها، سخنی است که «شنک» برای پادشاه «پریکِش» تعریف کرد. پادشاه گفت: در گذشته، پادشاهی بود به نام «انبارش» که از پادشاه به خواسته‌هایش رسید، پس از او روی گرداند و دنیا را رها کرد و مدت‌ها به عبادت و ستایش پرداخت تا اینکه معبود به صورت «ایندار» فرشته مقرب، سوار بر فیل، بر او ظاهر شد و گفت: هر چه می‌خواهی بخواه تا به تو بدهم. او پاسخ داد: «از دیدن تو خوشحال شدم و از توفیق و یاری که به من عطا کردی سپاسگزارم، اما از تو نمی‌خواهم، بلکه از کسی که تو را آفریده است، می‌خواهم.» «ایندار» گفت: هدف از عبادت، دریافت پاداش نیک برای آن است، پس هدف را از کسی که آن را از او یافته‌ای، طلب کن و با گفتن «نه از تو، بلکه از دیگری» انتقاد نکن. پادشاه گفت: اما دنیا به من روی آورده و از هر چه در آن است، روی برگردانده‌ام. هدف من از عبادت، دیدن پروردگار است و این برای تو نیست. پس چگونه حاجت خود را از تو بخواهم؟ اندر گفت: تمام جهان و هر چه در آن است، زیر سلطه من است، پس تو کیستی که با من مخالفت کنی؟ پادشاه گفت: من نیز مطیع و شنوا هستم، جز اینکه کسی را می‌پرستم که این قدرت را از او یافته‌ای، و او پروردگار همه است که تو را از شر دو پادشاه، بعل و هرقل، حفظ کرده است. پس مرا به آنچه برگزیده‌ای واگذار و از نزد من به سلامت برگرد. اندر گفت: چون بر مخالفت با من اصرار داری، پس تو را خواهم کشت و نابودت خواهم کرد. پادشاه گفت:گفته شده است که خوبی مورد حسادت است و بدی ضد خود را دارد. هر که از دنیا روی گرداند، فرشتگان به او حسادت می‌کنند و از گمراهی او در امان نیستند. من از کسانی هستم که از دنیا روی گردانده و به عبادت مشغول شده‌اند و تا زنده‌ام آن را ترک نخواهم کرد. من هیچ گناهی در خود نمی‌شناسم که شما را به کشتن من وادارد. اگر قصد دارید مرا بدون هیچ گناهی از جانب من بکشید، هر کاری که می‌خواهید انجام دهید. اما اگر نیت من خالص برای خدا باشد و یقین من آلوده نباشد، نمی‌توانید به من آسیبی برسانید. آنچه مرا از عبادت باز داشته، برایم کافی است و من به آن بازگشته‌ام. هنگامی که او شروع به عبادت کرد، خداوند به شکل مردی به رنگ نیلوفر آبی قهوه‌ای مایل به قرمز، با لباس زرد و سوار بر پرنده‌ای به نام «کرد» بر او ظاهر شد. در یکی از چهار دست او «شَنک» بود، که همان حلزونی است که بر پشت فیل‌ها دمیده می‌شود. در دومی، «جکر» که سلاحی گرد و تیز و دایره‌ای است که وقتی پرتاب می‌شود، هر چه را که به آن برخورد کند، می‌بُرد؛ در سومی، یک تعویذ؛ و در چهارمی، «بَدَم» که نیلوفر آبی قرمز است. وقتی پادشاه او را دید، پوستش از هیبت لرزید و سجده کرد و خدا را بسیار تسبیح گفت و تنهایی‌اش تسکین یافت. و او را به رسیدن به هدفش بشارت داد، پس پادشاه گفت: من به پادشاهی رسیده بودم که هیچ کس با من منازعه نمی‌کرد و به حالتی رسیده بودم که هیچ غم و بیماری مرا در آن خدشه‌دار نمی‌کرد، گویی تمام دنیا را به دست آورده بودم، سپس وقتی فهمیدم که خیر آن در نهایت شر است، از آن روی برگرداندم و چیزی جز آنچه اکنون به آن رسیده‌ام، نخواستم و پس از آن چیزی جز رهایی از این بند نمی‌خواهم. خداوند فرمود: این با ترک دنیا از طریق خلوت و تمسک به اندیشه و جلب حواس به سوی تو است. پادشاه گفت: فرض کنید من به خاطر افتخاری که شایسته‌اش بودم، توانستم این کار را انجام دهم، چگونه کس دیگری می‌تواند این کار را انجام دهد؟ و انسان باید غذا و لباس داشته باشد و آنها ارتباط بین او و جهان هستند، پس آیا چیز دیگری هم هست؟ به او گفت: از پادشاهی و جهان خود به عادلانه‌ترین و بهترین شکل استفاده کن و در آنچه برای آبادانی جهان و محافظت از مردم آن انجام می‌دهی و در آنچه به عنوان صدقه می‌دهی و در واقع در تمام اعمالت، نیت خود را به سوی من معطوف کن. اگر فراموشی بر تو غلبه کرد، پس تصویری از من بساز همانطور که مرا دیدی و با عطر و چراغ به آن نزدیک شو و آن را یادآور من قرار بده تا مرا فراموش نکنی، تا اگر قصد چیزی داری، با ذکر من باشد و اگر سخنی بگویی، به نام من باشد و اگر کاری انجام دهی، به خاطر من باشد. پادشاه گفت: من موضوع را فهمیدم، پس با توضیح و شرح مفصلی مرا مفتخر کن. او گفت: من این کار را کردم و هر آنچه را که لازم است به قاضی تو، بششت، الهام کردم تا در کارها به او توکل کند. آنگاه آن شخص از نظرش ناپدید شد و پادشاه به جای خود بازگشت و طبق دستور عمل کرد. گفتند:از آن زمان بت‌ها ساخته شدند، برخی با چهار دست، همانطور که شرح دادیم، و برخی با دو دست، طبق داستان و توصیف و طبق گفته صاحب تصویر. همچنین گفتند که برهما پسری به نام «نارد» داشت که جز دیدن پروردگار دغدغه‌ای نداشت و در تردید، عادتش این بود که عصایی را با خود نگه دارد، همانطور که آن را پرتاب می‌کرد و به مار تبدیل می‌شد و با آن شگفتی‌ها می‌کرد و او را رها نمی‌کرد. در حالی که به آنچه که به آن امید داشت فکر می‌کرد، نوری از دور دید، پس به سمت آن رفت و از او ندا آمد که آنچه می‌خواهی و آرزو می‌کنی، محال است، پس نمی‌توانی مرا جز به این شکل ببینی. او نگاه کرد و پیکری نورانی به شکل پیکرهای مردم دید و از آن زمان بت‌ها به صورت تصاویر ساخته شدند. از جمله بت‌های معروف، بت ملتان بود که به نام خورشید نامگذاری شده بود، از این رو نام آن «عادت» بود. این بت از چوب ساخته شده بود، با ابریشم قرمز پوشیده شده بود و دو یاقوت قرمز در چشمانش داشت. ادعا می‌شود که این بنا در کارتاجوک سفلی ساخته شده است، بنابراین فرض می‌کنیم که در پایان آن دوران بوده و از آن به بعد سال‌های ۲۱۶۴۳۲ به دست ما رسیده است. هنگامی که محمد بن قاسم بن منبه ملتان را فتح کرد، دلیل ساخت آن و ثروتی که در آنجا جمع شده بود را بررسی کرد. او آن بت را که مورد توجه بود اما از دسترس همه پنهان بود، پیدا کرد، بنابراین بهترین راه را در ترک آن دید، پس از آنکه تکه‌ای گوشت گاو را به نشانه تحقیر به گردن آن آویزان کرد. سپس در آنجا مسجدی برای جماعت ساخت. هنگامی که قرمطیان ملتان را تصرف کردند، غاصب، جلم بن شیبان، آن بت را ویران کرد، متولیان آن را کشت و خانه خود - کاخی ساخته شده از آجر در مکانی مرتفع - را به جای مسجد اول به مسجد تبدیل کرد و خانه اول را به رغم آنچه در دوران امویان انجام شده بود، تعطیل کرد. هنگامی که شاهزاده محمود، که خدا او را رحمت کند، دست آنها را از آن سرزمین‌ها کوتاه کرد، نماز جمعه را به مسجد اول بازگرداند. و این دومی نادیده گرفته شده است، بنابراین اکنون چیزی جز خرمن کوبی برای صبر حنا باقی نمانده است. و اگر صدها و آنچه کمتر از آنهاست را به دلیل اوایل زمان ظهور «قرمطیان» در روزگار ما، بر اساس اینکه آن در عرض صد سال بوده است، کنار بگذاریم، ۲۱۶۰۰۰ باقی می‌ماند که بین آخرین «کارتاجوک» و نزدیک به آغاز هجرت است. پس چگونه چوب با رطوبت هوا و زمین آنجا روی آن باقی مانده است! و خدا بهتر می‌داند. و شهر «تانیشر» مورد احترام آنهاست و بت آن «جکیر سوام» نامیده می‌شد، یعنی صاحب جیکار، که از سلاح‌ها توصیف کردیم، و از برنج ساخته شده است، تقریباً به اندازه یک انسان. اکنون در میدان غزنه با سر «سومنات» که تصویر مردان «مهادیه» است، قرار دارد و این تصویر «لانک» نامیده می‌شود. و خبر سومنات به جای آن خواهد آمد. در مورد جیکار سوام، گفتند: که در ایام «بهارات» به عنوان یادگاری از آن جنگ‌ها ساخته شده است. و در داخل «کشمیر»، در سفری دو یا سه روزه از قلعه به سمت کوه‌های «بالور»، بت‌خانه‌ای چوبی به نام «شارد» وجود دارد که مورد احترام و بازدید است. نکات اصلی فصلی از کتاب «سنخت» در مورد ساخت بت‌ها را ذکر می‌کنیم که به درک آنچه مورد بحث ماست کمک می‌کند. برهماهر گفت:اگر تصویر رام بن دشارت یا لبال بن بروجین است، قد را صد و بیست انگشت از انگشتان بت قرار دهید و برای دیگران، آن را یک دهم، یعنی صد و هشت انگشت، کم کنید. دست‌های بت «بیشن» را هشت، چهار یا دو انگشت قرار دهید و در سمت چپ آن، زیر عبا، تصویر یک زن، «شاری» را قرار دهید. اگر آن را با هشت دست می‌سازید، در دست راست شمشیر، در دست دوم ستونی از طلا یا آهن، در دست سوم تیر و در دست چهارم شکلی شبیه به قاشق قرار دهید. در دست چپ، سپر، کمان، فلاخن و حلزون قرار دهید. اگر آن را با چهار دست می‌سازید، تیر و کمان را حذف کنید. اگر آن را با دو دست می‌سازید، دست راست را به شکل قاشق و دست چپ را به شکل حلزون قرار دهید. اگر تصویر «بلدیو»، برادر «نارین»، است، گوش‌هایش را تزئین کنید و چشمانش را کور کنید. اگر هر دو تصویر را می‌سازید، آنها را به خواهرشان، &quot;بهکبت&quot;، که دست چپش را روی کمرش، دور از پهلو، و یک نیلوفر آبی در سمت راستش قرار می‌دهد، وصل کنید. اگر آن را با چهار دست می‌سازید، دست راست را به شکل تسبیح و قاشق و دست چپ را به شکل کتاب و نیلوفر آبی در نظر بگیرید. اگر آن را با هشت دست می‌سازید، در سمت چپ یک &quot;کماندال&quot; قرار دارد که شامل یک کوزه، یک نیلوفر آبی، یک کمان و یک کتاب است. در سمت راست مهره‌های دعا، یک آینه، یک تیر و یک دست قاشقی قرار دارد. اگر تصویر سناب بن باشان است، فقط یک ستون در دست راست او قرار دهید. اگر تصویر پردمان بن باشان است، یک تیر در دست راست او و یک کمان در سمت چپ او قرار دهید. اگر همسرانشان آن را ساخته‌اند، یک شمشیر در دست راست و یک سپر در سمت چپ قرار دهید. بت &quot;براهم&quot; دارای چهار وجه در چهار جهت است که بر روی یک نیلوفر آبی قرار گرفته و یک کوزه در دست دارد. بت «اسکندر بن مهادیو» پسری است که سوار بر طاووس است و «شاکد» را در دست دارد که مانند شمشیر است و از دو طرف تیز و برنده است و دسته آن در وسط به شکل هاون و دسته هاون قرار دارد. در دست بت «اندار» سلاحی به نام «بجر» از الماس وجود دارد که مانند «شاکد» در دسته است، اما در هر طرف دو شمشیر از دسته به هم متصل هستند. چشم سوم را بر پیشانی او قرار دهید و بر یک فیل سفید با چهار عاج سوار شوید. به همین ترتیب، چشم سوم را به صورت عمودی بر پیشانی بت «مهادیو» قرار دهید و بر سر او هلال ماه و در دست او سلاحی است. بت «شول» ستونی سه شاخه با شمشیر نامیده می‌شود و دست چپش همسرش «کور بنت هامنت» را گرفته است که او را از پهلو نزدیک سینه خود نگه داشته است. اما بت «جن» که همان «الباد» است، در زیبایی چهره و اندامش اغراق کنید و رازهای کف دست و کف پاهایش را به شکل نیلوفر آبی بسازید. بر روی شیء مشابهی با موهای قهوه‌ای مایل به قرمز نشسته و ظریف است، گویی پدر آفرینش است. اگر «ارهانت» را که تصویر دیگری از الباد است، بسازید، آن را به صورت جوانی برهنه، خوش‌قیافه و پاکدامن درآورید که دستانش به زانوهایش می‌رسد و تصویر «شاری» زن، زیر سینه چپ آن قرار دارد. بت «ریوت، پسر خورشید»، مانند یک شکارچی سوار بر اسب است. بت «جم» فرشته مرگ سوار بر گاومیش نر است که ستونی در دست دارد. بت «کبیر»، خزانه‌دار، تاجی بر سر دارد، با بدنی بزرگ و پهلوهایی پهن، سوار بر انسانی است. بت خورشید صورتی سرخ مانند قلب یک نیلوفر آبی سرخ دارد که مانند جواهری می‌درخشد، با اندام‌های برجسته، گوش‌های نوک‌تیز و گردنی مزین به مرواریدهایی که از سینه‌اش سرازیر شده‌اند. تاج افتخار بر سر دارد. دستانش نیلوارتان است که لباس مردم شمال را پوشیده و تا پاشنه پایش امتداد یافته است. اگر هفت مادر کار می‌کنند، آنها را با هم ترکیب کنید. در مورد «برهمن»، او چهار صورت در چهار جهت دارد. در مورد «کومار»، او شش صورت دارد. در مورد «بیشناب»، او چهار دست دارد. در مورد «باره»، سرش سر خوک بر بدن انسان است. در مورد «ایندران»، او چشمان زیادی دارد و ستونی در دست دارد. در مورد «بهاکپات»، او مانند یک نقاشی نشسته است. در مورد «جامند»، او ناقص‌الخلقه است، با دندان‌های نیش بیرون‌زده و شکم فرورفته. سپس آنها را به دو پسر «مهادئو» ملحق کنید. در مورد «کشتربال»، او موهای ژولیده، چهره‌ای عبوس و ظاهری بدشکل دارد. در مورد «بنایک»، همانطور که قبلاً ذکر شد، سر او سر یک فیل بر روی بدن یک انسان با چهار دست است. در میان گروه این بت‌ها، گوسفندان و گاومیش‌ها با تیرکمان کشته می‌شوند تا از خون آنها تغذیه کنند. همه بت‌ها ابعاد خاصی دارند که با انگشتانشان اندازه‌گیری می‌شود و مربوط به اندام‌هایشان است. ممکن است در برخی از این ابعاد تغییراتی وجود داشته باشد. اگر سازنده این ابعاد را حفظ کند، نه به آنها اضافه کند و نه از آنها کم کند، از گناه دوری می‌کند و از آسیب شخص مصور در امان است. اگر بت به طول یک ذراع و تخت آن به طول دو ذراع ساخته شود، به امنیت و فراوانی دست می‌یابد. اگر به این موارد اضافه کند، پس از آن مورد ستایش قرار می‌گیرد...او می‌داند که بزرگداشت بیش از حد بت، به ویژه بت خورشید، برای حاکم مضر است و کوچک شمردن آن برای سازنده‌اش مضر. کوچک کردن شکم آن باعث گرسنگی در منطقه می‌شود و فرسودگی آن ثروت را فاسد می‌کند. اگر دست سازنده بلغزد و ضربه‌ای به آن وارد کند، ضربه‌ای نیز به بدنش وارد می‌شود که او را خواهد کشت. اگر در تراز کردن آن سهل‌انگاری کند تا یکی از شانه‌هایش بالاتر از دیگری قرار گیرد، همسرش هلاک می‌شود. اگر چشمش را به بالا بچرخاند، در زندگی‌اش نابینا می‌شود، یا به پایین نگاه کند، نگرانی‌ها و اضطراب‌هایش افزایش می‌یابد. وقتی بتِ تصویر شده از یکی از جواهرات ساخته می‌شد، از چوب بهتر بود و چوب از گل بهتر بود، زیرا فواید جواهر شامل مردان و زنان پادشاهی می‌شود، طلا به صاحبش قدرت می‌دهد، نقره ستایش، مس افزایش اقتدار و سنگ مالکیت زمین‌ها را به همراه دارد. بت توسط صاحبش مورد احترام قرار می‌گیرد، نه توسط جواهرش. گفتیم که بت «مولتان» از چوب ساخته شده بود، و همچنین «لانک» که رام پس از پایان جنگ با شیاطین، آن را برپا کرد، از شنی ساخته شده بود که با دست خود چیده بود، و با عجله سخت شد زیرا انتخاب زمان برای برپایی آن، پیش از اتمام کار تراشیدن سنگی بود که او دستور داده بود. اما ساخت خانه‌اش و رواق اطراف آن، قطع درختان چهار نوع، انتخاب زمان برای برپایی آن و برپایی آیین‌هایش، امری طولانی و پیچیده است. سپس دستور داد تا از فرقه‌های مختلف، خادمان و نگهبانانی برای آن تعیین کنند. برای تصویر «پیشون»، فرقه «بهاکپات»؛ برای تصویر خورشید، فرقه «ماک» به معنای مجوس؛ برای تصویر «مهادیه»، فرقه «ابرار» که زاهدانی هستند که موهای خود را بلند می‌کنند، پوست خود را دباغی می‌کنند، استخوان‌های مردگان را از خود آویزان می‌کنند و در بیشه‌ها شنا می‌کنند؛ برای تصویر آنچه می‌بینید، «برهمن‌ها»؛ برای تصویر «شمن‌ها»؛ و برای تصویر «ارهنات»، فرقه «تاکون». خلاصه، برای هر بتی، قومی وجود دارد که آن را ساخته‌اند، زیرا آنها فداکارترین افراد در خدمت آن هستند. هدف از بازگو کردن این مزخرفات این است که وقتی تصویر را می‌بینیم، از بتش قابل تشخیص باشد و آنچه گفتیم تأیید شود: اینکه این بت‌ها برای مردم عادی که جایگاهشان پایین و دانششان محدود است، ساخته شده‌اند. زیرا هیچ بتی به نام کسی که بالاتر از جهان مادی است، چه رسد به خداوند متعال، ساخته نشده است و برای فهمیدن اینکه چگونه افراد پست از طریق نیرنگ‌ها عبادت می‌کنند، و به همین دلیل در کتاب «کتاب» آمده است: بسیاری از مردم از طریق دیگران به من در خواسته‌هایشان نزدیک می‌شوند و از طریق صدقه، ستایش و دعا به دیگران التماس می‌کنند. پس من آنها را در آنها تقویت می‌کنم، در آنها موفقشان می‌کنم و آنها را به خواسته‌شان می‌آورم زیرا من از آنها بی‌نیاز هستم. و در آن، «باسدیو» به آرگن نیز گفت: آیا نمی‌بینی که بیشتر جاه‌طلبان، انواع موجودات روحانی، خورشید، ماه و سایر نورها را قربانی و خدمت می‌کنند؟ پس اگر خداوند به دلیل بی‌نیازی از آنها، امیدهایشان را ناامید نکند و آنچه را که درخواست می‌کنند افزایش دهد و به روشی که قصد کرده‌اند به آنها بدهد، به دلیل نقص معرفتشان نسبت به او، به پرستش مقصودهایشان روی می‌آورند و اوست که امور آنها را از این طریق واسطه‌گری تکمیل می‌کند. و برای آنچه از طریق طمع و واسطه‌ها به دست می‌آید، پایداری وجود ندارد، زیرا بر اساس شایستگی است. بلکه پایداری برای چیزی است که تنها توسط خدا به دست می‌آید، هنگامی که فرد از پیری، مرگ و زایمان آزرده می‌شود. پس این همان چیزی است که در سخنان باسدیو آمده است. و این مردم نادان، اگر از طریق توافق یا عزم راسخ به موفقیت برسند و برخی از نیرنگ‌های نگهبانان معابد را از طریق تبانی به آن بیفزایند، هوس‌هایشان تقویت می‌شود، نه بینش‌هایشان، و با شتاب به سوی آن تصاویر هجوم می‌آورند و در نتیجه با ریختن خونشان و مثله کردن خود در برابر آنها، تصاویر خود را فاسد می‌کنند. یونانیان باستان بت‌ها را بین خود و علت اول قرار می‌دادند و آنها را با نام سیارات و جواهرات والا می‌پرستیدند، زیرا علت اول را با هیچ چیز مثبتی توصیف نمی‌کردند، بلکه با نفی اضداد آن، آن را ستایش و تجلیل می‌کردند. پس چگونه می‌توانستند برای پرستش به آنها روی آورند! و هنگامی که اعراب بت‌ها را از سوریه به سرزمین خود آوردند، آنها را به همان روش پرستش کردند تا آنها را به خدا نزدیک‌تر کنند. و این همان چیزی است که افلاطون در کتاب چهارم «قوانین» می‌گوید:بر کسی که به او افتخارات کامل داده شده است، واجب است که راز خدایان و اسرار را آشکار کند و نه اینکه بر بت‌ها، به ویژه برای خدایان پدری، ریاست کند. سپس افتخاراتی که برای پدران است، اگر زنده باشند، زیرا این بزرگترین وظیفه در حد توان فرد است. و منظور او از راز، یادآوری به معنای خاص است و این اصطلاحی است که اغلب در میان «حرانیان صابئین» و «ثنویان مانوی» و متکلمان هند به کار می‌رود. جالینوس در کتاب «اخلاق روح» می‌گوید: در زمان «کومودس» از قیصرها، که نزدیک به پانصد نفر و برخی از اسکندریه‌نشینان بودند، دو مرد نزد بت‌فروش رفتند و با او بر سر بت «هرمس» چانه زدند. یکی از آنها می‌خواست آن را در معبدی قرار دهد تا یادآور هرمس باشد و دیگری می‌خواست آن را بر روی قبری قرار دهد تا یادآور مردگان باشد، و هیچ یک از این دو معامله مورد توافق قرار نگرفت، بنابراین کار را به روز بعد موکول کردند و من آن شب بت‌فروش را در خواب دیدم، گویی بت با او صحبت می‌کرد و به او می‌گفت: ای مرد نیکوکار! من مخلوق تو هستم. از کار دست تو بهره برده‌ام. تصویری که به سیاره‌ای نسبت داده شده بود از من برداشته شده است و نشان سنگی که قبلاً با آن نامگذاری شده بودم ناپدید شده است. من به عطارد معروف شده‌ام. اکنون کار به تو بستگی دارد که مرا یادآور چیزی کنی که نمی‌پوسد یا چیزی که فاسد شده است. نامه‌ای از ارسطو در پاسخ به پرسش‌های برهمنان وجود دارد که اسکندر برای او فرستاده و در آن آمده است: اما گفته‌ی شما مبنی بر اینکه برخی از یونانیان گفته‌اند که بت‌ها سخن می‌گویند و برای آنها قربانی می‌کنند و ادعای معنویت در آنها دارند، ما از این موضوع چیزی نمی‌دانیم و برای ما جایز نیست که در مورد آنچه نمی‌دانیم قضاوت کنیم، زیرا این نشان دهنده‌ی برتری او بر مقام احمقان و عوام است و نشانه‌ای از خودش است که به این موضوع نمی‌پردازد. او دریافته است که اولین علت این آفت، یادآوری است. و سپس سرگرمی افزایش یافت تا به حد فساد و تباهی رسید. و به دلیل اول، معاویه وقتی بت‌های سیسیل در تابستان سال پنجاه و سه افتتاح شد، به آنجا رفت و بت‌های طلایی تاج‌گذاری شده و مرصع به جواهر را از آنها گرفت، پس آنها را به سند فرستاد تا پادشاهانشان در آنجا بفروشند، زیرا دید که فروش آنها در حالت ایستاده از دینار در برابر دینار ارزشمندتر است و از آخرین بلا در حکومت ولایت، نه دین، روی گرداند.YB - در ذکر بدها(وداها) و پرانات‌ها(پوراناها) و کتاب‌های مذهبی آنها«بِذ»(وِدا) تفسیر علم به ناشناخته‌هاست. این سخنی است که از زبان «براهم» به خداوند متعال نسبت داده‌اند و «براهمنان» آن را بدون فهمیدن تفسیرش می‌خوانند. آنها نیز آن را در میان خود می‌آموزند و از یکدیگر می‌گیرند. سپس تنها تعداد کمی از آنها تفسیر آن را می‌آموزند و تعداد کمتری از آنها از نظر مشاهده و استدلال به معانی و تفاسیر آن می‌پردازند. آنها آن را به «کُشتر» می‌آموزند، که آن را می‌آموزد، بدون اینکه به او اجازه دهند آن را حتی به یک برهمن بیاموزد. در این صورت برای یک پیش یا شودرا شنیدن آن جایز نیست، چه رسد به تلفظ و خواندن آن. اگر این امر برای یکی از آنها ثابت شود، برهمنان او را به حاکم تحویل می‌دهند که با قطع زبانش او را مجازات می‌کند. «بِذ» شامل امر و نهی، تشویق و ارعاب با تصریح و تعیین، پاداش و مجازات است و بیشتر آن در ستایش‌ها و هدایای آتشین از انواع مختلف است که تقریباً از نظر تعداد و دشواری بی‌شمارند. آنها نوشتن آن را مجاز نمی‌دانند زیرا با آهنگ خوانده می‌شود، بنابراین در مورد ناکافی بودن قلم و ریتم آن، اضافه یا کم کردن از آنچه نوشته شده است، مردد هستند. به همین دلیل است که آنها بارها آن را از دست داده‌اند، زیرا ادعا می‌کنند که در ارتباطات خداوند متعال با برهما در ابتدا، همانطور که توسط &quot;شونک&quot;(شانکارا) روایت شده است، که آن را از سیاره زهره به اقتدار خود منتقل کرده است: شما &quot;پد&quot; را در زمانی که زمین را غرق می‌کند فراموش خواهید کرد، بنابراین به قعر آن می‌رود و چیزی جز ماهی نمی‌تواند او را بیرون بیاورد. پس آن را بفرستید تا او را به شما تحویل دهد و خوک را بفرستید تا زمین را با دندان‌هایش بلند کند و آن را از آب بیرون آورد. آنها همچنین ادعا می‌کنند که بدا از جمله چیزهایی بود که از آداب و رسوم دین و دنیای آنها در &quot;دوپور&quot; پایینی گم شده بود، زمانی که در فصل آن به آن اشاره خواهیم کرد، تا زمانی که توسط &quot;بیاس بن پرشار&quot; تجدید شد. و در «پیشان پاران» گفته شده است که در آغاز هر زمان از زمان‌های «ماننتر»، صاحب نوبتی که فرزندانش مالک تمام زمین هستند، و رئیسی که بر جهان حکومت می‌کند، و فرشتگانی که مردم برایشان آتش قربانی می‌کنند، و «دختران نَعش»، بِدای گمشده را در پایان هر نوبت تجدید می‌کند. به همین دلیل، نزدیک به زمان ما، «باسکار» کشمیری، یکی از برجسته‌ترین برهمنان، برای تفسیر بِدا و نوشتن آن با کاتبان منصوب شد، و او بار آنچه را که دیگران از ترس فراموش شدن و از بین رفتن آن از افکار، در انجام آن تردید می‌کردند، بر دوش کشید، و این به دلیل چیزی بود که او از فساد نیت مردم و عدم تمایل آنها به خیر، یا بهتر بگوییم، به آنچه واجب است، دید. سپس آنها ادعا می‌کنند که در آن مکان‌هایی وجود دارد که نباید در ساختمان‌ها خوانده شود، زیرا از ترس سقط جنین زنان باردار و حیوانات، بنابراین برای خواندن آن بیرون می‌روند. هیچ متنی از چنین اغراق‌هایی عاری نیست. ما قبلاً از کتاب‌های آنها اشاره کردیم که آنها با وزن‌هایی مانند رجز اندازه‌گیری می‌شوند و بیشتر آنها به دلیلی که ذکر کردیم، در وزنی به نام «شلوک» هستند. جالینوس این را تأیید می‌کند و در کتاب «قطاجانس» می‌گوید: حروف جداگانه اوزان داروها با کپی کردن خراب می‌شوند و همچنین با ابهام حسودان خراب می‌شوند. به همین دلیل است که دموکریتوس سزاوار بود که کتاب‌هایش در مورد داروها انتخاب شوند و موضوع آنها منتشر و ستایش شود، زیرا آنها در شعر موزون یونانی نوشته شده بودند که زیبا می‌بود. این بدان دلیل است که نثر بیشتر از شعر در معرض فساد است. «بید» در آن شعر معمولی نیست، بلکه در شعر شخص دیگری است. برخی از آنها می‌گویند که این معجزه است و هیچ یک از آنها نمی‌توانند چیزی مانند آن بنویسند. بزرگان آنها ادعا می‌کنند که این کار در توان آنهاست، اما به خاطر احترام به او از آن منع می‌شوند. گفتند: «بیاس» آن را به چهار قسمت تقسیم کرد که عبارتند از: «رکبید»، «جَزَربید»، «سَمبید» و «عَثَر بن بید» و چهار «شَش» داشت که همان شاگردان هستند و به هر یک یکی را آموخت یا به او واگذار کرد و آنها به ترتیب قسمت‌های مذکور عبارتند از:«پیر»، «بیشن‌پین»، «جیمین»، «سمت» و هر یک از چهار قطعه در خواندن، رویکردی دارد. اما قطعه اول، رکبیده است که از سیستمی به نام «رج» تشکیل شده است، بخش‌هایی از اندازه‌های نابرابر، و رکبیده به گونه‌ای نامگذاری شده است که گویی جمله‌ای از رج است و در آن نذورات آتش وجود دارد. این قطعه به سه نوع قرائت خوانده می‌شود، یکی از آنها با تساوی، مانند رسم در همه قرائت‌ها، و دومی با توقف بر روی کلمه به کلمه، و سومی که بهترین آنهاست و برای آن پاداش بزرگی وعده داده شده است، این است که قطعه کوچکی از آن را با کلمات شناخته شده بخوانید و آن را تکرار کنید و چیزی از آنچه خوانده نشده به آن اضافه کنید، سپس آن را روی این چیز اضافه شده به تنهایی تکرار کنید، بنابراین خوانده می‌شود و دیگری به آن اضافه می‌شود و او این کار را ادامه می‌دهد، بنابراین آنچه خوانده می‌شود وقتی آن را تمام می‌کند تکرار می‌شود. اما «جزربیده»، آیه آن از «کانری» تشکیل شده است و نام آن از آن گرفته شده است، به معنای عبارت «کانری». تفاوت بین آن و اولی این است که می‌توان آن را پیوسته خواند، در حالی که اولی نمی‌تواند. این شامل عناصری از آیین‌های آتش و قربانی‌ها است. شنیده‌ام که دلیل جدایی «رکبیده» از خواندن پیوسته این است که «جکملک» با معلم خود بود و معلم همراهی از میان برهمن‌ها داشت که می‌خواست سفر کند. او از او خواست کسی را به خانه‌اش بفرستد تا شرایط «هوم»، یعنی آتش او، را حفظ کند و از خاموش شدن آن در غیابش جلوگیری کند. بنابراین معلم شاگردانش را به نوبت به آنجا می‌فرستاد و نوبت جکملک بود. او خوش‌قیافه و خوش‌لباس بود. وقتی او در حضور همسر مرد غایب شروع به خواندن آنچه برایش فرستاده شده بود کرد، او از زیورآلات او خوشش نیامد. جکملک متوجه شد که او چه چیزی را پنهان می‌کند. وقتی کارش تمام شد، آب را در دست گرفت تا آن را روی سر زن بپاشد، زیرا این معادل فوت کردن بعد از نماز است و فوت کردن توسط آنها مکروه و نجس تلقی می‌شود. زن گفت: آن را روی آن ستون بپاش، او هم پاشید و ستون فوراً سبز شد. زن از کرده خود پشیمان شد و روز دوم نزد معلم آمد و از او خواست کسی را که روز قبل هدایت شده بود، راهنمایی کند. جکمک از رفتن جز در نوبت خود امتناع ورزید و اصرار در او مؤثر واقع نشد و به خشم معلم اهمیتی نداد، اما به او گفت: «آنچه را که به من آموختی از من بازگیر.» وقتی این را گفت، آنچه را که می‌دانست فراموش کرد، بنابراین نزد خورشید رفت و از او خواست که «بید» را به او بیاموزد. خورشید گفت: «این چگونه ممکن است با وجود من که در حرکت مداوم هستم و تو نمی‌توانی همان کار را انجام دهی؟» پس جکمک به چرخ خورشید چسبید و شروع به یادگیری بید از آن کرد و به دلیل اختلال در حرکت چرخ مجبور شد خواندن را قطع کند. اما «سم بید»، شامل پیشکش‌ها، اوامر و نواهی است و با آهنگی مانند آواز خوانده می‌شود و به همین دلیل به این نام خوانده می‌شود، زیرا «سم» گفتار نیک است و دلیل آهنگین بودن آن این است که وقتی «نارین» به شکل «بمن» آمد و نزد «بل»، پادشاه، آمد، خود را «برهمانا» کرد و شروع به خواندن سم بید با آهنگی خوش کرد که او را تا زمانی که اتفاقی برایش افتاد، خوشحال کرد. اما «آثربن»، به دو سیستم اول مربوط نیست، بلکه به سیستم سومی به نام «بحر» تعلق دارد. با آهنگ و خیشومی خوانده می‌شود و مردم تمایل کمتری به آن دارند. همچنین شامل پیشکش‌های آتش و فرامین مربوط به مردگان و آنچه باید با آنها انجام شود، می‌باشد. اما «پراناها» و تفسیر «پران» اول، باستانی، هجده مورد از آنها وجود دارد که بیشتر آنها به نام حیوانات، انسان‌ها و فرشتگان نامگذاری شده‌اند زیرا حاوی روایت‌هایی از آنها هستند یا به این دلیل که گفتار یا پاسخ به سؤالات به آنها نسبت داده می‌شود. آنها کار مردمی به نام «راشین» هستند و آنچه از آنها دارم، شفاهی و از طریق شنیدن به دست آمده است. آنها عبارتند از:«آدباران» به معنی اول، «ماژ پران» به معنی ماهی، «کورم پران» به معنی لاک‌پشت، «بره پران» به معنی خوک، «نارسک پران» به معنی میانی که سرش سر شیر است، «بامن پران» به معنی مردی با اندام‌های کوچک، «بگ پران» به معنی باد، «ناندباران» که خدمتگزار مهادو است، و «پران دوم» که پسر «مهادئو»، «آدات پران» و «سوم پران» است که آتش‌ها هستند، و «سانپ پران» که پسر «باشن» و «برهمند پران» است که آسمان‌ها هستند، و «مارکیندیو پران» که «رش» بزرگ است، و «ترکش پران» که ققنوس است، و «باشن پران» که «ناراین» است، و «براهم پران» که طبیعتی است که به جهان سپرده شده است. «باباش پران» که ذکری از موجودات در دادخواست تجدیدنظر است؛ و من چیزی از آن جز قطعاتی از «مِج»، «عادت» و «بِج» ندیدم. سپس آن را از پیشن پاران به شکل دیگری برایم خواندند، بنابراین آن را مطابق آنچه در احادیث آمده است، ثبت کردم و آنها عبارتند از: «براهم»، «بهدام»، یعنی نیلوفر آبی قرمز، «پیشن»، «شاب»، که همان «مهادو»، «بهکبت»، یعنی «بسدو»، «نارت»، که پسر «برهم»، «مارکندیو»، «آکین»، که آتش است، «بهباش»، که همان چیزی است که خواهد بود، «براهم بیبرت»، یعنی باد، «لانک»، که تصویر عورت مهادو است، «بره»، «اسکند»، «بمن»، «کرم»، «متس»، یعنی ماهی، «کارد»، پرنده‌ای که ترکیبی از «پیشن» و «برهمند» است. بنابراین اینها نام‌های «پارانات» از پیشن پاران هستند. و اما کتاب «سَمْرَات»، از «بَیض» در اوامر و نواهی گرفته شده است و آن را بیست پسر برام ساخته‌اند که عبارتند از:آنها کتاب‌هایی در فقه دین خود، در کلام، در زهد، عبادت و طلب نجات از دنیا دارند، مانند کتابی که زاهد «کور» ساخته و به نام او معروف است، و مانند «سانک» که «کپال» در امور الهی نوشته، و مانند «پاتنگال» در طلب نجات و اتحاد نفس با عقل آن، و مانند «نیهش» که کاپال در «بیض» و تفسیر آن، و اینکه مخلوق است و افعال واجب را از مستحبات در آن تشخیص می‌دهد، و مانند «میمانس» که «جامین» در این معنا ساخته، و مانند «لوکیت» که «المشتاری» ساخته در مورد به‌کارگیری حواس به تنهایی در مباحث، و مانند «اکسات مات» که «سهیل» ساخته در مورد عمل در آن با حواس و گزارش با هم، و مانند کتاب «پیشن دهرم» و تفسیر «دهرم» که ثواب است، اما این بیان دین است، بنابراین گویی این کتاب دین خدا است که به آن نسبت داده شده است. به «نارین»؛ و کتاب‌های شاگردان «بیاس» که عبارتند از: «دیبال»، «شکر»، «بهارکو»، «برهسبات»، «جنگ بالاک» «مرد»؛ کتاب‌ها در همه زمینه‌ها فراوانند، پس چه کسی می‌تواند آنها را به نام جمع‌آوری کند، به خصوص اگر با مردمشان بیگانه باشد؟ آنها کتابی دارند که چنان مورد احترام است که ادعا می‌کنند هر آنچه در چیز دیگری وجود دارد، لزوماً در آن نیز وجود دارد، اما همه چیز در آن در چیز دیگری وجود ندارد. نام آن «بهارات» است و توسط «بیاس بن پراشیر» در طول جنگ بزرگ بین پسران «پاندو» و پسران «کورو» تألیف شده است. آن روزها نیز با این نام یاد می‌شوند. این کتاب شامل صد هزار «شلوک» در هجده قطعه است که هر کدام «پراب» نامیده می‌شوند. اولی «سبهه پرب» به معنای اقامتگاه سلطنتی است. دومی «اران» است که اعلامیه ظهور پسران «پاندو» است. سومی «برات» نام پادشاهی است که در قلمرو او پنهان شده‌اند. چهارم «اودوک» به معنای آمادگی برای نبرد است؛ پنجم «بیشام» است؛ ششم «درون» برهمن است؛ هفتم «کاران بن شمس» است؛ هشتم «شال» برادر «دارجوتان» است. اینها از جمله جنگجویان بزرگی هستند که یکی پس از دیگری به نبرد پرداختند. نهم «کادح» است که به معنای پرحرفی است. دهم «سوپتک» است که به معنای کشتن خفتگان است، مانند زمانی که «اشتام بن درون» به شهر «پنچال» حمله کرد و مردم آن را کشت. یازدهم «چالپردانک» است که به معنای آب دادن به مردگان، اتاق به اتاق، پس از شستن ناپاکی خوردن و لمس کردن آنهاست. دوازدهم «استری» است که به معنای شیون و زاری زنان است. سیزدهم «شانت» است، بیست و چهار هزار «شالوک» برای زدودن کینه از دل‌ها، و چهار بخش دارد: «رزدارام» برای پاداش پادشاهان، «دن دارام» برای پاداش نیکوکاری، «آب دارام» برای پاداش رنج‌دیدگان و آزمایش‌شدگان، و «مکش دارام» برای پاداش کسی که از دنیا رهایی یافته است. چهاردهم «اشمِد» است، که پیشکش جانوری است که با لشکری ​​که در جهان سفر می‌کند، رهبری می‌شود و اعلام می‌شود که برای پادشاه جهان است، و هر که از این امر امتناع ورزد، باید پیش بیاید. «برهمن‌ها» در مراسم سوگواری آن، برای انجام پیشکش‌های آتش، از آن پیروی می‌کنند. پانزدهم «موصل» است، که جنگ قبیله «جادو» است. شانزدهم «باسدو» به معنای ترک سرزمین مادری، هفدهم «پاریستان» به معنای ترک پادشاهی در جستجوی رستگاری و هجدهم «سفرک روحان» به معنای سفر به سوی بهشت ​​است. پس از این هجده اثر، اثر دیگری به نام «هربانش پارب» آمده است که شامل روایت‌هایی از «باسدو» است. این کتاب شامل قطعاتی معماگونه است که می‌توان آنها را تفسیرهای متعددی کرد. ادعا می‌شود که دلیل این قطعات این است که «بایاس» از «براهم» خواسته است که «بهارات» را همانطور که او دیکته می‌کند، برایش بنویسد. براهم این وظیفه را به پسرش «بانیک» سپرده است که سر بت خود را به شکل سر فیل به تصویر کشیده است. براهم شرط کرده است که کاتب نباید بیکار باشد و شرط کرده است که کاتب فقط باید آنچه را که می‌داند بنویسد. در طول این فرآیند، براهم قطعاتی را اضافه می‌کند که کاتب را به تفکر وادار کند و به این ترتیب به دیکتاتور اجازه استراحت می‌دهد.در ذکر کتاب‌هایشان در صرف و نحو و شعراین دو شاخه از دانش، ابزاری برای بازماندگان آنها هستند و مهمترین آنها علم زبان به نام «بیاکارن» است که دستور زبانی برای اصلاح گفتار و اشتقاق‌های آنهاست که آنها را به فصاحت در نوشتار و روانی در سخنوری می‌رساند. ما به هیچ یک از آنها هدایت نشده‌ایم، زیرا شاخه‌ای از ریشه‌ای است که ما آن را گم کرده‌ایم، یعنی خود زبان. آنچه من از نام کتاب‌های آنها در این زمینه شنیده‌ام عبارتند از: کتاب «آیندار» منسوب به «آیندار» رئیس فرشتگان؛ کتاب «چاندار» نوشته «چاندار» که از محمره، قوم بد، بود؛ کتاب «شاکات» که به نام نویسنده‌اش نامگذاری شده و قبیله‌اش نیز به همین نام «شاکتین» نامیده می‌شود؛ کتاب «پانارت» که به نام نویسنده‌اش نامگذاری شده است؛ کتاب «کاتانتار» نوشته «شارب برام»؛ کتاب «شادیوبارت» نوشته «ششدیو»؛ کتاب «دورکویرت»؛ و کتاب «شخات پارت» نوشته «اُکاربوت». برای من نقل شده که این مرد، معلم شاه زمان ما، «آنندپال بن جیپال» و استاد او بوده است. و اینکه او این کتاب را وقتی به کشمیر رسید، فرستاد، اما مردم کشمیر به دلیل غرور و تکبرشان آن را در آن نگذاشتند. پس آن مرد از این موضوع به شاه شکایت کرد، پس او به واسطه شاگردی، به او تضمین داد که خواسته‌اش را برساند و دستور داد دویست هزار درهم و هدایای مشابه به کشمیر بفرستند تا بین کسانی که روی کتاب استادش کار می‌کردند، تقسیم شود. پس همه به آن هجوم آوردند و نسخه‌های دیگری از آن را رونویسی کردند و با حرص و طمع خود را خوار کردند و کتاب مشهور شد و به شهرت رسید. آنها در مورد منشأ این علم گفتند: یکی از پادشاهان آنها که نامش «سَمْلُحان» یا به عربی کلاسیک «سَتْبَحْن» بود، روزی در استخری با زنان خود بازی می‌کرد. او به یکی از آنها گفت: «مَوْدَکَنده»، یعنی «روی من آب نپاش». او فکر کرد که منظور او «مودکنده» است، یعنی «برایم شیرینی بیاور». پس رفت و آنها را آورد. پادشاه از عمل او ناراضی بود و او در پاسخ او را به شدت سرزنش کرد و با بی‌ادبی صحبت کرد. پادشاه از این موضوع ناراحت شد و طبق رسم آنها از غذا خوردن خودداری کرد. او خود را منزوی کرد تا اینکه یکی از علمای آنها نزد او آمد و با وعده آموزش صرف و نحو به او، او را تسلی داد. آن عالم نزد «مهدو» رفت و نماز خواند، تسبیح خدا گفت، روزه گرفت و دعا کرد تا اینکه بر او ظاهر شد و قوانین ساده‌ای را به او آموخت، همانطور که ابوالاسود دوئلی آنها را به عربی وضع کرده بود. او به او قول داد که در شاخه‌های بعدی از او حمایت کند. آن عالم نزد پادشاه بازگشت و آنها را به او آموخت و این آغاز این علم بود. و پس از آن «جند» می‌آید که وزن شعر است، معادل علم عروض، که آنها بدون آن نمی‌توانند انجام دهند. کتاب‌های آنها به نظم است و هدف آنها از آنها آسان کردن حفظ کردن آنها است. آنها در علوم به کتاب مراجعه نمی‌کنند مگر از روی ناچاری، زیرا روح مشتاق هر چیزی است که تناسب و نظم داشته باشد و از آنچه نظم ندارد بیزار است. به همین دلیل، می‌بینید که اکثر هندی‌ها مشتاق نظم خود هستند و مشتاق خواندن آن هستند، حتی اگر معنای آن را ندانند، و با شادی و تحسین برای آن انگشتان خود را به هم می‌زنند. آنها نثر را حتی اگر به راحتی قابل فهم باشد، نمی‌خواهند. بیشتر کتاب‌های آنها «شلوکات» است. ما با آنها در آنچه که من به هندی‌ها از ترجمه کتاب «اقلیدس» و «مجسطی» ارائه می‌دهم، مشکل داریم و من به آنها در مورد ساخت اسطرلاب، از روی اشتیاقم به گسترش دانش و آوردن آنچه ندارند و ندارند، دیکته می‌کنم. بنابراین آنها روی آن «شلوکات» کار می‌کنند، که معنای آن فهمیده نمی‌شود، زیرا نظم نیاز به تلاشی دارد که وقتی اعداد آنها را ذکر کنیم، روشن خواهد شد. در غیر این صورت، آنها از نوشتن آن به صورت نثر بی‌اطلاع خواهند بود و از من بیگانه خواهند شد. و خداوند در مورد آنها با من عدالت خواهد کرد. اولین کسانی که این هنر را توسعه دادند پینکل و چلته بودند. کتاب‌های زیادی در این زمینه نوشته شده است که مشهورترین آنها کیست است که به نام نویسنده‌اش نامگذاری شده است، تا جایی که خود علم عروض نیز به نام او نامیده می‌شد. کتاب‌های دیگر شامل مرکالانگن، پینکل و اولیان هستند. من هیچ یک از این کتاب‌ها و همچنین بخش زیادی از بحث‌های موجود در برهما سیدهند در مورد محاسبات آنها را تا حدی که بتوانم قوانین عروض آنها را مشخص کنم، بررسی نکرده‌ام. با این حال، نمی‌توانم آنچه را که درک می‌کنم نادیده بگیرم.بوی اشاره به زمانِ خلاصه‌نویسی؛ آنها در شمارش حروف، چیزی شبیه به آنچه الخلیل بن احمد و عروضیان ما برای ساکن و متحرک ترسیم کرده‌اند، به تصویر می‌کشند که این دو شکل هستند: اولی که در سمت چپ است زیرا آن را اینگونه می‌نویسند، «لک» نامیده می‌شود و سبک است؛ دومی که در سمت راست است، «کر» است و سنگین است و وزن آن، از نظر تخمین، دو برابر اولی است و فقط دو سبک می‌تواند جای آن را پر کند. در میان حروف آنها، چیزی نیز وجود دارد که «بلند» نامیده می‌شود و وزن آن وزن سنگین است و من فکر می‌کنم این همانی است که حروف ساکن آن ضعیف هستند، اگرچه هنوز وضعیت سبک و سنگین را تا جایی که بتوانم آنها را به زبان عربی بیان کنم، مشخص نکرده‌ام. اما به احتمال زیاد، اولی ساکن نیست و دومی متحرک نیست، بلکه اولی فقط متحرک است و دومی ترکیبی از متحرک و ساکن است، مانند دلیل در عروض ما. چیزی که من در آن شک دارم چیزی است که در جمع آنها تعداد زیادی از علائم متوالی یک حرف سبک پیدا می‌کنم، و اعراب دو حرف ساکن را جمع نکردند، و این در زبان‌های دیگر ممکن است، و اینها همان چیزی است که عروض نویسان فارسی حروف متحرک حرکت سبک می‌نامند، زیرا آنچه از سه تا تجاوز کند برای گوینده دشوار است، بلکه غیرممکن است. آنها را تلفظ کنید و تسلیم حروف متحرک ترکیبی در این گفته ما نشوید: «بدنت مانند توصیف توست و دهانت به اندازه لبت گشاده است». همچنین، به دلیل دشواری شروع با حرف بی‌صدا، بیشتر نام‌های هند با چیزی شروع می‌شوند که بی‌صدا نیست، بنابراین از حرکات پنهان است. و اگر ابتدای آیه چنین باشد، آن حرف را از شمارش حذف می‌کنند زیرا شرط ثقیل این است که حرف بی‌صدای آن به تأخیر بیفتد، نه به جلو. سپس می‌گویم، همانطور که اصحاب ما از افعال، صیغه‌هایی برای ساختارهای شعر و اعدادی برای متحرک و صامت در میان آنها ساختند که با آنها وزن را بیان می‌کنند، آنها نیز هند را به دلیل آنچه از سبک و سنگین تشکیل شده است، با تقدیم و تأخیر و حفظ وزن در تخمین بدون شمارش حروف، عناوینی نامیدند که با آنها به وزن فرضی اشاره می‌کنند. و منظور من از تخمین این است که «لک» یک متر، یعنی یک مقدار، و «کار» دو متر است، بنابراین به شمارش در نوشتن بدون تخمین توجهی نمی‌شود، همانطور که مضاعف به عنوان صامت و حرف متحرک و نُه به عنوان متحرک و صامت شمرده می‌شود، حتی اگر هر یک از آنها در نوشتن یکی باشند. در مورد آنها به تنهایی، سبک نیز «لا» و «کل» نامیده می‌شود. «روپ»، «چمر»، «کره» و سنگین نیز «کا»، «نیور» و «نیم انشقاق» نامیده می‌شود. شکی نیست که انشقاق کامل «کرین» یا معادل آنها است. این نام‌ها به خاطر ترتیب همان کتاب‌های عروض است و بنابراین عناوین را افزایش دادند تا اگر یکی از آنها با دیگری موافق نبود، یکی با دیگری مطابقت داشته باشد. اما جفت‌ها، جفت‌های دو هجایی، با هر دو شمارش و تخمین، اینها هستند: و با شمارش بدون تخمین، آنها عبارتند از: و دومی «کرتک» نامیده می‌شود، و اگر به تخمین تقلیل یابند، سه هجایی هستند، به این ترتیب: اما جفت‌های چهارگانه، نام‌های آنها در هر کتاب متفاوت است: «پاکش» که نیمه ماه است، «چلن» به معنی آتش، «ماد»، «پربت» به معنی کوه، و همچنین «هر»، «راس»، «خن» که مکعب است، نامیده می‌شود. اما پنج‌گانه‌ها، اگرچه اشکال آنها متعدد است، اما نام‌های آنها عبارتند از: «هست» به معنی فیل، «کام» به معنی مورد نظر، «کسم». در مورد شش‌خطی‌ها: و برخی آنها را با مهره‌های شطرنج بیان می‌کنند، بنابراین چلن «ویلا»، مادها «راخا»، پربت «بیدقا» و «خن» «فرسا» نامیده می‌شود. و در یک کتاب زبان‌شناسی که «هارود» به نام او نامگذاری کرده است، این جفت‌های سه‌هجایی سبک و سنگین با حروف جداگانه‌ای از حروفشان که روبروی آنها نوشته شده‌اند، نامگذاری شده‌اند: او با استفاده از آنها روش کار را تعریف کرد. او در مورد استدلال استقرایی گفت:یکی از دو نوع خالص را در ردیف اول قرار دهید، سپس آن را با نوع دوم مخلوط کنید و یکی از آن را در ابتدای ردیف دوم و دو نوع باقی مانده از نوع اول قرار دهید. سپس این مخلوط را در وسط ردیف سوم قرار دهید و آن را در انتهای ردیف چهارم قرار دهید. نیمه اول را کامل کرده‌اید. سپس نوع دوم را نیز خالص در ردیف پایین قرار دهید و آن را با ردیف بالای آن، یکی از نوع اول، مخلوط کنید و آن را در ابتدای آن و در وسط ردیف بالای آن و انتهای ردیف بالای آنها قرار دهید. نیمه دیگر کامل شده است و چیزی از جفت‌های سه حرفی باقی نمانده است. در مورد ترکیب، منظم است، اما آنچه او از محاسبه برای دانستن ترتیب ردیف‌ها ذکر کرده است با آن سازگار نیست و او گفته است: برای هر یک از حروف ردیف، همیشه دو عدد به عنوان ریشه قرار دهید، بنابراین اینگونه است: و سمت چپ را در وسط و آنچه به سمت راست می‌رسد، ضرب کنید. اگر ضرب در قسمت سبک باشد، مجموع را به همان صورت بگذارید و اگر در قسمت سنگین باشد، یکی از مجموع کم کنید. او مثال ردیف ششم را به شرح زیر ارائه داد: ضرب دو در دو و کم کردن یک از مجموع، سپس ضرب سه در دو باقی‌مانده که حاصل آن شش می‌شود. با این حال، این در بیشتر ردیف‌ها معتبر نیست و به نظر می‌رسد که در نسخه‌برداری اختلالی وجود دارد. در مورد وضعیت، اگر به شرح زیر باشد: ردیف سمت راست از یکی از دو هجا، ردیف وسط از دو هجا از یک نوع و دو هجا از نوع دیگر و ردیف سمت چپ از چهار هجا از هر نوع، مطابق با جفت جفت‌های موجود در ترکیبات ردیف، تشکیل شده است. سپس، به محاسبه فوق‌الذکر اضافه می‌شود که اگر ردیف با یک بخش سنگین شروع شود، قبل از ضرب، یک هجا از آن کم می‌شود و اگر ضرب روی یک بخش سنگین باشد، یک هجا از مجموع کم می‌شود و بدین ترتیب عدد مورد نیاز برای رتبه ردیف به دست می‌آید. همانطور که اشعار عربی توسط وزن و قافیه به دو نیمه تقسیم می‌شوند، اشعار آن افراد نیز به دو قسمت تقسیم می‌شوند که هر کدام یک پا نامیده می‌شوند. یونانیان آنها را پایه می‌نامند که از کلمات، ابیات و قافیه‌ها، با یا بدون صدا، طول، اختصار و طول متوسط ​​تشکیل شده‌اند. یک بیت به سه پایه و چهار پایه تقسیم می‌شود که رایج‌تر است. گاهی یک پایه پنجم در وسط اضافه می‌شود و قافیه ندارد. اما اگر باشد، حرف آخر مرد اول و دوم یک حرف است، مانند قافیه، و به همین ترتیب حرف آخر مرد سوم و چهارم نیز یک حرف است. این نوع «ارل» نامیده می‌شود و سنگین شدن حرف آخر مرد جایز است، حتی اگر ساخت این نوع بر اساس پایان دادن به سبک باشد. شعر آنها، اقوام و تقسیمات آن دارای وزن‌های بسیار زیادی است و شعری که پنج پایه دارد، پنجمی بین دو مصراع اول و آخر قرار دارد و بر اساس تعداد حروف آن، عناوین در آن متفاوت است و بر اساس آنچه در ادامه می‌آید نیز متفاوت است، زیرا آنها دوست ندارند که همه ابیات شعر از یک نوع باشند، اما آنها را از انواع مختلفی می‌سازند تا مقدمه‌ای گلدوزی شده باشد. اما نحوه قرار گرفتن چهار پایه در چهارپایه به این صورت است: این مثال مربوط به نوعی از وزن‌های آنها به نام «اسکند» است که چهار پایه دارد و دو نیمه است که هر کدام هشت «انشق» دارد و جایز نیست که اجزای آن در اول، سوم و پنجم «مدح» باشند، منظورم این است، و در ششم، واجب است که یا «مدح» باشد یا «کان»، هر کدام که اتفاق بیفتد، و هیچ چیز دیگری جایز نیست. پس اگر این شرط برقرار باشد، جایز است که در بقیه «انشق» به هر شکلی که اتفاق می‌افتد باشد، یا اینکه قرار باشد کمتر از تخمین نباشد یا بیشتر. بنابراین اگر شکل پایه‌ها با انشک اصلاح شود، چهار پایه به این صورت قرار می‌گیرند:این است که مزاج خط راست یکی از آخرین است و مزاج خط وسط دو از یک نوع و دو از نوع دیگر است و مزاج خط چپ چهار از این و چهار از آن است، طبق جفت‌های جفت در مزاج‌های خطوط. سپس به محاسبه‌ی مذکور اضافه شد که اگر ابتدای ردیف با سهم سنگین بود، قبل از ضرب یکی از آن کم می‌شد و اگر ضرب در سهم سنگین بود، یکی از مقدار کم می‌شد و عدد مورد نیاز رتبه‌ی ردیف به دست می‌آمد. و همانطور که ابیات عربی توسط وزن و ضرب به دو نیم تقسیم می‌شوند، ابیات آنها نیز به دو قسمت تقسیم می‌شوند که هر یک از آنها یک مرد نامیده می‌شود. و بدین ترتیب یونانیان آنها را مرد می‌نامند، آنچه از کلمات، سالبی و جنگ‌ها با صدا و فقدان آن و بلندی، کوتاهی و میانه‌روی تشکیل شده است. و بیت به سه مرد و چهار تقسیم می‌شود که رایج‌ترین آنهاست و شاید یک مرد پنجم در وسط اضافه شود و قافیه ندارد، اما اگر انتهای مرد اول و دوم مانند قافیه یک حرف باشد و به همین ترتیب انتهای مرد سوم و چهارم نیز یک حرف باشد، این نوع «ارل» نامیده می‌شود و در انتهای مرد، سبک به سنگین تبدیل می‌شود، حتی اگر ساخت نوع بر اساس پایان دادن به سبک باشد. شعر آنها، اقوام و تقسیمات آن دارای وزن‌های بسیار زیادی است و آن که پنج پا دارد، پنجم بین دو تای اول و آخر قرار دارد و بر اساس تعداد حروف آن، عناوین در آن متفاوت است و بر اساس آنچه در ادامه می‌آید نیز متفاوت است، زیرا آنها دوست ندارند که همه ابیات شعر از یک نوع باشد، بلکه آنها را به انواع مختلفی تقسیم می‌کنند تا مقدمه‌ای گلدوزی شده باشد. اما نحوه قرار گرفتن چهار پایه در چهارپایه به این صورت است: این مثال مربوط به نوعی از وزن‌های آنها به نام «اسکند» است که چهار پایه دارد و دو نیمه است که هر کدام هشت «انشق» دارد و جایز نیست که اجزای آن در اول، سوم و پنجم «مدح» باشند، منظورم این است، و در ششم، واجب است که یا «مدح» باشد یا «کان»، هر کدام که اتفاق بیفتد، و هیچ چیز دیگری جایز نیست. پس اگر این شرط برقرار باشد، جایز است که در بقیه «انشق» به هر شکلی که اتفاق می‌افتد باشد، یا اینکه قرار باشد کمتر از تخمین نباشد یا بیشتر. بنابراین اگر شکل پایه‌ها با انشک اصلاح شود، چهار پایه به این صورت قرار می‌گیرند:این است که مزاج خط راست یکی از آخرین است و مزاج خط وسط دو از یک نوع و دو از نوع دیگر است و مزاج خط چپ چهار از این و چهار از آن است، طبق جفت‌های جفت در مزاج‌های خطوط. سپس به محاسبه‌ی مذکور اضافه شد که اگر ابتدای ردیف با سهم سنگین بود، قبل از ضرب یکی از آن کم می‌شد و اگر ضرب در سهم سنگین بود، یکی از مقدار کم می‌شد و عدد مورد نیاز رتبه‌ی ردیف به دست می‌آمد. و همانطور که ابیات عربی توسط وزن و ضرب به دو نیم تقسیم می‌شوند، ابیات آنها نیز به دو قسمت تقسیم می‌شوند که هر یک از آنها یک مرد نامیده می‌شود. و بدین ترتیب یونانیان آنها را مرد می‌نامند، آنچه از کلمات، سالبی و جنگ‌ها با صدا و فقدان آن و بلندی، کوتاهی و میانه‌روی تشکیل شده است. و بیت به سه مرد و چهار تقسیم می‌شود که رایج‌ترین آنهاست و شاید یک مرد پنجم در وسط اضافه شود و قافیه ندارد، اما اگر انتهای مرد اول و دوم مانند قافیه یک حرف باشد و به همین ترتیب انتهای مرد سوم و چهارم نیز یک حرف باشد، این نوع «ارل» نامیده می‌شود و در انتهای مرد، سبک به سنگین تبدیل می‌شود، حتی اگر ساخت نوع بر اساس پایان دادن به سبک باشد. شعر آنها، اقوام و تقسیمات آن دارای وزن‌های بسیار زیادی است و آن که پنج پا دارد، پنجم بین دو تای اول و آخر قرار دارد و بر اساس تعداد حروف آن، عناوین در آن متفاوت است و بر اساس آنچه در ادامه می‌آید نیز متفاوت است، زیرا آنها دوست ندارند که همه ابیات شعر از یک نوع باشد، بلکه آنها را به انواع مختلفی تقسیم می‌کنند تا مقدمه‌ای گلدوزی شده باشد. اما نحوه قرار گرفتن چهار پایه در چهارپایه به این صورت است: این مثال مربوط به نوعی از وزن‌های آنها به نام «اسکند» است که چهار پایه دارد و دو نیمه است که هر کدام هشت «انشق» دارد و جایز نیست که اجزای آن در اول، سوم و پنجم «مدح» باشند، منظورم این است، و در ششم، واجب است که یا «مدح» باشد یا «کان»، هر کدام که اتفاق بیفتد، و هیچ چیز دیگری جایز نیست. پس اگر این شرط برقرار باشد، جایز است که در بقیه «انشق» به هر شکلی که اتفاق می‌افتد باشد، یا اینکه قرار باشد کمتر از تخمین نباشد یا بیشتر. بنابراین اگر شکل پایه‌ها با انشک اصلاح شود، چهار پایه به این صورت قرار می‌گیرند:این مثال از نوعی از وزن‌های آنها به نام «اسکند» با چهار پایه است که دو نیمه است و هر کدام هشت «انشق» دارد و جایز نیست که افراد آن در اول، سوم و پنجم «مدح» باشند، منظورم این است، و در ششم بنا بر ضرورت باید یا مدح باشد یا «کان»، هر کدام که اتفاق بیفتد، و هیچ چیز دیگری جایز نیست. پس اگر این شرط برقرار باشد، جایز است که در بقیه «انشق» به هر شکلی که اتفاق می‌افتد باشد یا منظور این باشد که کمتر از تخمین نباشد یا بیشتر. بنابراین اگر قالب‌های پایه با انشک اصلاح شوند، چهار پایه به این صورت قرار می‌گیرند:این مثال از نوعی از وزن‌های آنها به نام «اسکند» با چهار پایه است که دو نیمه است و هر کدام هشت «انشق» دارد و جایز نیست که افراد آن در اول، سوم و پنجم «مدح» باشند، منظورم این است، و در ششم بنا بر ضرورت باید یا مدح باشد یا «کان»، هر کدام که اتفاق بیفتد، و هیچ چیز دیگری جایز نیست. پس اگر این شرط برقرار باشد، جایز است که در بقیه «انشق» به هر شکلی که اتفاق می‌افتد باشد یا منظور این باشد که کمتر از تخمین نباشد یا بیشتر. بنابراین اگر قالب‌های پایه با انشک اصلاح شوند، چهار پایه به این صورت قرار می‌گیرند:سپس [آیات] اول، دوم، سوم و چهارم بر روی آنها ساخته می‌شوند و نشانه‌های صور عربی، برخلاف اعداد روی متحرّک و ساکن، این اعداد هستند. مثالی از این امر این است که ما صور نور، صوت و کامل [بیت] را با ساختارهای پایه‌های وزنی در هر یک از پایه‌های آن بیان می‌کنیم و می‌گوییم: فاعلاتن مستفعلن فاعلاتن، و نشانه‌های آن عبارتند از:و در اعداد هندی:وارونه است؛ من عذر آورده و تکرار کرده‌ام که به اندازه کافی از این فن آگاهی ندارم که تعریفی از آن در نظر گرفته شود، اما با این وجود، تلاشی فروتنانه در آن می‌کنم و می‌گویم: هر موجود چهارپایی که تعدادش از نظر تخمین و شمارش به طور موازی مشابه باشد، به طوری که اگر یک پا را بشناسید، بقیه را نیز می‌دانید زیرا مشابه آن هستند، آن را «برت» می‌نامند و معتقدند که حروف پا نمی‌تواند کمتر از چهار باشد، زیرا در «بدح» پایی جز آن وجود ندارد. بنابراین، حداقل تعداد حروف آن چهار و حداکثر آن بیست و شش است و تعداد «پرت» بیست و سه است. اولی چهار حرف سنگین است و جایگزینی یکی از آنها با دو حرف سبک جایز نیست. موضوع در دومی مبهم بود، بنابراین آن را رها کردیم. اما در مورد سوم، شکل آن «خن، پکش:» است و چهارمی «کران» است و چنین بود و سه «کر:» و اگر «پکش، چلن، پکش» گفته می‌شد، بهتر بود. و پنجم «کرتکن چلن پکش:» و ششم «خن» مدد پکش: و هفتم «کهن، پربات، چلن:» و هشتم «کم، کسم، گلن، کر:» و نهم «پکش، هست، چلن، دهک، دهک، و دهکده» است. چلن، ماد، پکش:» و یازدهم «پکش، ماد، گلنان، هست:» و دوازدهم «کان، بکش، هستن:» و سیزدهم «پرکشان، پاکش، کاسم، مَد، چلن:» و چهاردهم «هیستم، پربت، باک» است. پانزدهم پاکشان، پربات، کسم، کمان، کر: و شانزدهم پاکش، پربات، کم، کسم، پکش، لک، کر:» و هفدهم «پکش، پرمت، کن». «چلن، پكش، كسم:» و هجدهم «پكشان، پربت، كهن، چلن، كامان:» و نوزدهم «چر، پكشان، پربت، كهن، چلن، كامان كِر:» و بيستم چهار «پكش، چلن، مذ، پكش، مان كر:» و «چفر، مثلا، چلّه» کر:» و بیست و دوم چهار «پکش، کسم، مذ، چلن، مذان، کر:» و بیست و سوم هشتم «کر، عشرة لك، كام، جلن، لك، كُر:» داستان را طولانی كردم، هر چند فایده آن ناچیز باشد، تا تجمع هجاهای نوری دیده نشود كه هجاها و هجاهای آن متحرك نباشد. ماهیت صورتهای آنها و تقسیم آیات آنها قابل درک است و ممکن است می‌دانستم که خلیل بن احمد در اختصارات خود موفق بوده است، هرچند ممکن است شنیده باشد که هند وزن‌های شعری خاص خود را دارد، همانطور که برخی تصور می‌کردند. ما این کار را انجام دادیم تا شرط «شلوک» برقرار شود، زیرا پایه‌های کتاب‌ها بر آن بنا شده است. ما می‌گوییم: این یک هجای چهارپایه است که هر پایه آن از هشت حرف تشکیل شده است که در پایه‌ها شبیه یکدیگر نیستند و آخرین پایه از چهار پایه از یک نوع است که سنگین است. شرط آن این است که حرف پنجم در تمام پایه‌های آن همیشه باید سبک، حرف ششم سنگین و حرف هفتم سبک در هر یک از پایه‌های دوم و چهارم و سنگین در دو پایه باقی مانده باشد. سپس بقیه حروف به هر شکلی که اتفاق می‌افتند یا در نظر گرفته می‌شوند، مرتب می‌شوند. برای اینکه بدانید چگونه از محاسبه در آن استفاده کنید، از «برهماکوپات» نقل می‌کنیم: اولین نوع شعری «کایتر» است که دو پایه دارد. اگر فرض کنیم تعداد حروف در این نوع بیست و چهار است و حداقل تعداد حروف در یک پایه. این دو مرد چنین بودند: حداقل ۴۴ ممکن است، اما آنچه برای آنها فرض می‌شود ۲۴ است، بنابراین باقیمانده ۱۶ می‌شود. ما آن را به مرد راست اضافه می‌کنیم تا زمانی که ۲۰:۴ شوند. اگر سه پا داشت، ۱۶:۴:۴ می‌شد، زیرا مرد راست همیشه متمایز است، جداگانه نامگذاری می‌شود، و پاهای قبل از آن همگی به عنوان یک واحد، جداگانه نامگذاری می‌شوند. اگر چهار پا داشت، ۱۲:۴:۴:۴ می‌شد. اگر روی چهار کار نکنیم، که حداقل ممکن برای یک مرد است، و جفت‌هایی را که در مرد دو پا از بیست و چهار حرف وجود دارد می‌خواهیم، ​​یکی را به مرد چپ اضافه می‌کنیم و یکی را از راست کم می‌کنیم، و جفت‌های حاصل را زیر آنها قرار می‌دهیم، هر کدام در کنار آن. و او این کار را ادامه می‌دهد تا به همان اعداد دو در ابتدای دو خط برسد، که به صورت متناوب به شکل این تصویر قرار می‌گیرند. و تعداد این جفت‌ها هفده است، مانند تفاوت بین دو عدد اول، به علاوه یک. در مورد موجود سه پا، طبق فرض عدد، موقعیت اولیه آن، حداقل همانطور که اشاره کردیم، ۱۶:۴ خواهد بود.۴ پای راست و میانی در موقعیت پاهای مرد دوپا قرار می‌گیرند و روش قبلی کاهش یکی در پای راست و افزایش آن در پای میانی روی آنها انجام می‌شود تا دو عدد اول به طور متناوب به دست آیند. هیچ کاری با پای چپ انجام نمی‌شود جز تکرار تا سیزده جفت به این شکل به دست آید:اما با جلو و عقب بردن، شش برابر آن می‌شود که می‌شود هفتاد و هشت. منظورم این است که پای راست باید در جای خود باشد و بقیه باید عوض شوند تا پای چپ، میانی و پای وسط، چپ شود. سپس پای راست باید جابجا شود و بین دو پای باقی‌مانده قرار گیرد، در جای خود ثابت شود و جای آنها عوض شود. سپس پای راست باید به کنار پای چپ منتقل شود و دو پای باقی‌مانده در جای خود ثابت شوند و جای آنها عوض شود. و چون اختلاف اعداد مرد مانند جفت مرد است، پس عددی که بعد از چهار در آن قرار دارد، هشت است. بنابراین جایز است که حروف سه پایه را به این صورت قرار دهیم: ۸: ۸: ۸. با این حال، خواص عددی برای آن طبق قانون دیگری است و آن که چهار دارد، در حدّ آن که سه دارد، است. من فقط یک صفحه از مقاله فوق‌الذکر را خواندم و بدون شک حاوی اصول عددی گرانبهایی است. باشد که خداوند به لطف خود توفیق و روزی دهد. یونانیان، همانطور که از کتاب‌هایشان می‌توانم تشخیص دهم، رویکرد خود را به پایه‌های شعر دنبال کردند. جالینوس در کتاب «کاتاگنس» می‌گوید: «دارویی که با بزاق دهان ماناکرتیس ساخته می‌شد، توسط دموکریتوس در قالب شعری موزون با سه مصراع توصیف شده است.»ذکر کتب آنها در تمام علومعلوم بسیارند و اندیشه در آنها وقتی زمانشان مساعد باشد، بیشتر می‌شود و نشانه آن، رغبت مردم به آنها و بزرگداشت آنها و قومشان است و سزاوارترین کس به این امر، کسی است که از آنها پیروی کند، زیرا عمل او دل‌هایی را که به ضروریات دنیا مشغولند، تهی می‌کند و اطراف را برای افزایش ستایش و رضایت می‌لرزاند، زیرا دل‌ها برای دوست داشتن آن و دشمنی با ضد آن آفریده شده‌اند، و زمان ما با ویژگی مذکور نیست، بلکه با ضد آن است، اگر لازم باشد، پس چه زمانی علمی در آن پدید می‌آید یا علمی جدید رشد می‌کند، بلکه آنچه در آن وجود دارد، بقایای زمان‌هایی است که با آن ویژگی بوده‌اند، و اگر چیزی در زمین گسترش یابد، هر گروهی سهم خود را از آن می‌برد، و هند یکی از آنهاست، و اعتقادشان به عقب رفتن روزها بر اساس آنچه دیده می‌شود است. نجوم در میان آنها برجسته‌ترین است زیرا مسائل دینی با آن مرتبط است. کسانی که از احکام آنها بی‌اطلاع هستند، از طریق محاسبه صرف، در زمره نجوم قرار نمی‌گیرند. آنچه مردم ما به عنوان «سیندهاندا» می‌شناسند، «سیدهند» است، به معنای راه مستقیمی که منحرف نمی‌شود یا تغییر نمی‌کند. این نام به تمام محاسبات نجومی که در بین آنها بسیار مورد توجه است، اطلاق می‌شود، اگرچه سیستم ما از محاسبات نجومی ما جامعیت کمتری دارد. پنج نوع محاسبه از این دست وجود دارد: اولین مورد «سورج سیدهند» است که به خورشید نسبت داده می‌شود و «لات» بر آن نظارت دارد؛ دومین مورد «باشات سیدهند» است که به یکی از ستارگان دب اکبر نسبت داده می‌شود و «بیشانچندار» آن را انجام می‌دهد؛ سومین مورد «پالس سیدهند» است که به «پاول» یونانی از شهر «سینتار» (به گمان من اسکندریه است) نسبت داده می‌شود و «پالس» آن را انجام می‌دهد؛ چهارمین مورد «رومک سیدهند» است که به رومی‌ها نسبت داده می‌شود و «اشریخین» آن را انجام می‌دهد؛ و پنجمی «براهم سیدهند» منسوب به برهما است که توسط «براهمکوپت بن جشن» در شهر «بهلامال» که شانزده کیلومتر بین مولتان و انهلوارا واقع شده است، نوشته شده است. «جوژانا» و همه آنها کار خود را بر اساس کتاب «پیتاما» که به پدر اول، یعنی برهما، نسبت داده می‌شود، انجام داده‌اند. برهما یک جدول نجومی کوچک به نام «پنج سادهند ک» ساخته است و نام آن نشان می‌دهد که شامل آنچه در پنج مورد است، می‌باشد، اما اینطور نیست. پس بهتر از آنها نیست تا بتوان گفت که صحیح‌ترین مورد از پنج مورد است و این نام، پنج مورد را برای تعداد آنها ثابت می‌کند. سپس برهماکوپت می‌گوید:سیدهند بسیار غنی است، از جمله «سورج»، «و»، «بالس»، «رومک»، «باشت» و «جبن»، یعنی یونانی. با وجود فراوانی آنها، فقط در تلفظ متفاوت هستند، نه در معنا. هر کسی که واقعاً آنها را بررسی کند، به توافق آنها پی خواهد برد. من هنوز نسخه‌ای جز نسخه بالس و نسخه براهماکوپت به دست نیاورده‌ام و هنوز ترجمه آنها را کامل نکرده‌ام. فهرست فصول «براهم سیدهند» را ذکر می‌کنم، زیرا در دانش مفید است:الف. در باب اوضاع کره و احوال آسمان‌ها و زمین؛ ب. در باب مراحل سیارات، عمل سنجش زمان، استخراج میانگین‌های سیاره‌ای و ساختن سینوس‌های کمان‌ها؛ ج. در باب تقویم سیارات؛ د. در باب سه مسئله که عبارتند از سایه، گذشته روز و طلوع و استخراج آنها از یکدیگر؛ ه. در باب ظهور سیارات از پرتوهای خورشید و ناپدید شدن آنها از آن، و در باب رؤیت هلال و وضعیت شاخ‌های آن؛ ز. در باب خسوف ماه؛ ح. در باب خورشیدگرفتگی؛ ت. در باب سایه ماه؛ ی. در باب مقارنه و ملاقات سیارات؛ ی. در باب عرض جغرافیایی سیارات؛ ی. در باب نقد آنچه در کتاب‌ها و جداول نجومی آمده و تشخیص صحیح از غلط؛ ی. در باب حساب و عمل آن در مساحت‌ها و چیزهای دیگر؛ ی. در باب تعیین میانگین‌های سیاره‌ای؛ ی. در باب تعیین تقویم سیارات؛ ی. در باب تعیین سه مسئله؛ ی. در مورد انحرافات کسوف و خسوف؛ ی. در مورد تعیین رؤیت هلال و شاخ‌های آن؛ ی. در مورد «کتک» که دقت است، به معنای تشبیه کوشش در جستجو به دقتی که از آن روغن استخراج می‌شود، و در جبر و معادلات با جفت‌ها و در سایر مسائل عددی است؛ ک. در مورد سایه‌ها؛ خ. در مورد محاسبات اوزان شعری و ارائه‌های او، مانند در دایره‌ها و دستگاه‌ها، مانند در زمان‌ها و چهار معیار، به معنای خورشیدی، صعودی، قمری و منزلی، مانند در علائم اعداد و ارقام در منظومه‌ها، بنابراین بیست و چهار فصل است. او گفت، و بیست و پنجم «دهنکار هذا» است، که در آن جستجوگر بدون تمرین محاسبه به ایده می‌رسد، و من در اینجا به آن اشاره نکردم زیرا علل با محاسبه از بین رفته بودند، و من فکر می‌کنم آنچه او به آن اشاره کرد، اثبات آثار است، وگرنه چه زمانی چیزی از این حرفه بدون محاسبه استخراج خواهد شد؟ هر چیزی که پایین‌تر از رتبه «سیدهاند» قرار می‌گیرد، عمدتاً «تنتار» یا «کاران» نامیده می‌شود. «تنتار» به معنای کسی است که تحت اختیار کارگر است، در حالی که «کاران» به معنای پیرو، یعنی سیدهاند، می‌باشد. همچنین، کارگران او «اجرج» (به معنای علمای زاهد، که پیروان برهما هستند) هستند. هر یک از «ارجبهاد» و «بالبهادر» یک «تنتار» شناخته شده دارند و هسته اصلی آن کتاب «رساین تنتار» است. رساین در فصل خود توضیح داده شده است. در مورد «کاران»، آن را به نام خود نسبت می‌دهند. برهماکوپات «کاران کنداکاتاک» دارد که نام نوعی شیرینی است که دارند. شنیده‌ام که دلیل این نام این است که «سکریم الشمانی» یک زیجه (جدول نجومی) درست کرد که آن را «دادساکار» نامید، به معنای دریای «ماست». یکی از شاگردانش زیجی ساخت که آن را «کُربیه» یعنی کوهی از برنج نامید. سپس «و لون مُشت» یعنی یک مشت نمک را ساخت. به همین دلیل است که برهماکوپات کتاب خود را به نام یک شیرینی نامگذاری کرد تا غذا و آنچه را که در آن است، کامل کند. در آن، او بر نظر «ارجبهاد» است. بنابراین، پس از آن کتابی به نام «اوتار کنداکتک» به معنای تحقیقات خود نوشت و پس از آن کتاب دیگری به نام «کنداکتک تپه» نوشت که من تأیید نمی‌کنم که آیا از اوست یا شخص دیگری، که در آن دلایل اعداد استفاده شده در آن و ماهیت آنها آمده است، اگرچه فکر می‌کنم که این کتاب توسط بالبهدار و توسط باجیاناند، مفسر در کشور «بارنسی»، زیجی به نام «کران تلک» به معنای آغاز پیروان، و توسط بتیشفر بن مهدت از کشور «نکپور»، زیجی که او «کران سر» به معنای استخراج شده از پیروان نامید، و توسط نرجس، کتاب «کران برتلک» را نوشت که ادعا می‌کنند اجزای سیارات از یکدیگر استخراج می‌شوند، و توسط لوپال کشمیری، «رهنار اکران» به معنای شکستن پیروان و «کران» «پات» به معنای قاتل پیروان، و «کاران جورامن» و من نویسنده آن را نمی‌شناسم؛ سپس دیگران با نام‌های دیگری نوشتند، مانند «انسان‌های بزرگ»، به نام «اثر انسان» و تفسیر اوپال، و «انسان‌های کوچک»، که توسط پنچال از سمت جنوبی کوتاه شده بود، و «دشکیتک» از ارجبهاد، و «ارجشتشت» از او، و «لوکاناند»، به نام صاحبش، و کتاب «بهتال»، برهمن، به نام او، و کتاب‌های بی‌شماری از این نوع؛ و اما کتاب‌های آنها در مورد قوانین ستارگان، هر یک از منداب، پرشار، کرک، برهما، بالبهدر، دبیات و برهماهر کتاب «سنخت» و تفسیر آن را دارند:این مجموعه شامل کمی از هر چیزی مانند بلیط سفر، از تشکیل جو و مسائل مربوط به حالات و انتخاب‌ها، سپس قیافه‌شناسی، تفسیر و فال است. علمای آنها به آن اعتقاد دارند و رسم است که منجمان آنها علم تشکیل جو و جهان را با تشبیه بیان می‌کنند. هر یک از یونانیان، «پراشار»، «سات»، «مونت»، «چیبشرام» و «مو»، کتابی به نام «گاتاک» به معنای موالید دارند. برهمهر دو کتاب از آنها دارد، یکی کوچک و یکی بزرگ که آن را بالبهدار تفسیر کرده است و من کتاب کوچکتر را به عربی ترجمه کرده‌ام. در باب موالید، کتابی بزرگ به نام «ساراول» به معنای برگزیده دارند که شبیه «پازیذج» است که توسط «کالان برم» پادشاه ساخته شده و بر اساس یک فضیلت علمی بوده است. کتاب بزرگتری وجود دارد که در هر باب احکام جامع است و به نام «جُبن» شناخته می‌شود که همان کتاب یونانیان است. بارهمهر کتاب های کوچک تری دارد، از جمله «خط پنچشک» که پنجاه و شش فصل در مورد مسائل دارد و کتاب «هوربانج هاتری» که آنها را نیز در بر دارد. در فصل مربوط به سفرها، کتاب «زوک» وجود دارد. «زَطَر» و کتاب «تِکْنی زَطَر» و در عروسی و نکاح کتابی از بهاپتال و در عمارات کتابی است، سپس در آنچه شبیه فال و طالع‌بینی است کتابی از سارودو وجود دارد که در سه نسخه است که یکی از آنها به «مَهادیو» نسبت داده می‌شود، صاحب دومی «بملَبد» و صاحب سومی «بِنگَل» است و کتاب «جُرَمان» یعنی علم غیب را «البَد» صاحب شَمَنیه سرخ‌مو ساخته است و کتاب «پِرشان جُرَمان» یعنی مسائل علم غیب را «اُپال» ساخته است و در میان علمای آنها کسانی هستند که نامشان با کتاب نیامده است: «پَرَدام» و «سَنْخَل» و «دَبَکَر» و «پِرِسْفَر» و «سَرسَفت» و «پیروان» و «دیوکرت» و «پِرِتوتک سوام». علم طب و علم نجوم در یک ... با هم ترکیب شدند. قرن، اگر درگیری دومی با دین نبود. آنها کتابی دارند که به نام نویسنده‌اش «چیرک» شناخته می‌شود و آن را بر کتاب‌های پزشکی خود ترجیح می‌دهند. آنها معتقدند که او «رشا» در «دوپار العدنه» بوده و نامش «آکان بیش» بوده است. سپس او را «چیرک» به معنای حکیم نامیدند، زمانی که پزشکی را از نوادگان اولیه «سوتر» که راشین بودند، آموخت. اینها نیز به نوبه خود آن را از «اندر» گرفتند و اندر آن را از «اشونی»، یکی از پزشکان «دیو»، و او آن را از «پارجاپات»، که برهمن، پدر اول است، گرفت. این کتاب برای برمکیان به عربی ترجمه شد. آنها شاخه‌های دانش بسیار دیگری و کتاب‌های بی‌شماری دارند، اما من با آنها آشنا نبوده‌ام. ای کاش می‌توانستم کتاب «بنج تنتر» را که برای ما به عنوان کتاب «کلیله و دمنه» شناخته می‌شود، ترجمه کنم، همانطور که بین فارسی و هندی، سپس عربی و فارسی، از زبان افرادی که نمی‌توان به تغییر آن اعتماد کرد، مانند عبدالله بن مقفع در افزوده‌ای که بر باب «برزویه» نوشته، قصد داشته است که در اذهان ضعیفان دین تردید ایجاد کند و دعوت آنها را به مذهب «مانانیسم» بشکند. و اگر به آنچه افزوده متهم شده، در آنچه نقل کرده نیز از همین امر مبرا نبوده است.«بردمن»، «سنخال»، «دِبَکر»، «پرسفر»، «ساراسوت»، «پروان»، «دیوکرت» و «پروتِک سوام»؛ اگر درگیری دومی با دین نبود، علم پزشکی و علم طالع‌بینی در یک قرن با هم ترکیب شدند. آنها کتابی دارند که به نام نویسنده‌اش «چیرک» شناخته می‌شود و آن را بر کتاب‌های پزشکی خود ترجیح می‌دهند. آنها معتقدند که او «رشا» در «دوپار الادنا» بوده و نامش «آکان بیش» بوده است. سپس او را «چیرک» به معنای خردمند نامیدند، زمانی که پزشکی را از نوادگان اولیه «سوتر» که راشین بودند، آموخت. اینها نیز به نوبه خود آن را از «اندر» گرفتند و اندر آن را از «اشونی»، یکی از پزشکان «دیو»، و او آن را از «پارجاپات»، که برهمن، پدر اول است، گرفت. این کتاب برای برمکیان به عربی ترجمه شد. آنها شاخه‌های دانش بسیار دیگری و کتاب‌های بی‌شماری دارند، اما من با آنها آشنا نبوده‌ام. کاش می‌توانستم کتاب «بنج تنتر» را که ما آن را به نام «کلیله و دمنه» می‌شناسیم، ترجمه کنم، زیرا این کتاب بین فارسی و هندی، سپس عربی و فارسی، از زبان افرادی که نمی‌توان به تحریف آن اعتماد کرد، مانند عبدالله بن مقفع در ضمیمه‌اش بر فصل «برزویه»، دست به دست شده است. او قصد داشت در ذهن افراد ضعیف‌الدین شک ایجاد کند و دعوت آنها را به مذهب «مانانیسم» بشکند. و اگر به آنچه افزوده بود متهم می‌شد، در آنچه نقل کرده بود نیز از همان چیز مبرا نبود.«بردمن»، «سنخال»، «دِبَکر»، «پرسفر»، «ساراسوت»، «پروان»، «دیوکرت» و «پروتِک سوام»؛ اگر درگیری دومی با دین نبود، علم پزشکی و علم طالع‌بینی در یک قرن با هم ترکیب شدند. آنها کتابی دارند که به نام نویسنده‌اش «چیرک» شناخته می‌شود و آن را بر کتاب‌های پزشکی خود ترجیح می‌دهند. آنها معتقدند که او «رشا» در «دوپار الادنا» بوده و نامش «آکان بیش» بوده است. سپس او را «چیرک» به معنای خردمند نامیدند، زمانی که پزشکی را از نوادگان اولیه «سوتر» که راشین بودند، آموخت. اینها نیز به نوبه خود آن را از «اندر» گرفتند و اندر آن را از «اشونی»، یکی از پزشکان «دیو»، و او آن را از «پارجاپات»، که برهمن، پدر اول است، گرفت. این کتاب برای برمکیان به عربی ترجمه شد. آنها شاخه‌های دانش بسیار دیگری و کتاب‌های بی‌شماری دارند، اما من با آنها آشنا نبوده‌ام. کاش می‌توانستم کتاب «بنج تنتر» را که ما آن را به نام «کلیله و دمنه» می‌شناسیم، ترجمه کنم، زیرا این کتاب بین فارسی و هندی، سپس عربی و فارسی، از زبان افرادی که نمی‌توان به تحریف آن اعتماد کرد، مانند عبدالله بن مقفع در ضمیمه‌اش بر فصل «برزویه»، دست به دست شده است. او قصد داشت در ذهن افراد ضعیف‌الدین شک ایجاد کند و دعوت آنها را به مذهب «مانانیسم» بشکند. و اگر به آنچه افزوده بود متهم می‌شد، در آنچه نقل کرده بود نیز از همان چیز مبرا نبود.</description>
                <category>Ashin</category>
                <author>Ashin</author>
                <pubDate>Mon, 08 Dec 2025 13:53:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جهان‌بینی آزتک‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@erodito/%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%A2%D8%B2%D8%AA%DA%A9-%D9%87%D8%A7-sql6rz36baui</link>
                <description>این متن در اصل ترجمه‌ای از دو مقاله ذیل است.https://historycooperative.org/aztec-religion-rituals-sacrifices/https://historycooperative.org/aztec-mythology/اساطیر آزتک مجموعه‌ای از باورها، داستان‌ها و مناسک مذهبی تمدن آزتک، یکی از مشهورترین تمدن‌های باستانی جهان است. این تمدن غرق در چرخه نابودی و تولد دوباره است، ایده‌هایی که از اسلاف آمریکای میانه خود وام گرفته و با ظرافت در تار و پود افسانه‌های خودشان تنیده شده‌اند. در حالی که امپراتوری قدرتمند آزتک ممکن است در سال ۱۵۲۱ سقوط کرده باشد، تاریخ غنی آنها در اسطوره‌ها و افسانه‌های خیالی‌شان زنده مانده است.اساطیر آزتک چیست؟اساطیر آزتک به باورهای مذهبی، داستان‌ها و آیین‌های مورد استفاده تمدن آزتک اشاره دارد که از قرن ۱۴ تا ۱۶ در آمریکای میانه وجود داشتند. آزتک‌ها که با نام مکزیکا نیز شناخته می‌شوند، قومی بومی بودند که امپراتوری قدرتمندی را در مرکز مکزیک بنا نهادند. اساطیر آنها نقش مهمی در شکل‌دهی فرهنگ، ساختار اجتماعی و جهان‌بینی آنها ایفا کرد.این یک سیستم پیچیده از باورها بود که حول محور خدایان و الهه‌ها، اسطوره‌های آفرینش و مفاهیم زندگی، مرگ و زندگی پس از مرگ می‌چرخید. این اساطیر با زندگی روزمره، آیین‌ها، هنر و معماری در هم تنیده شده بود.آزتک‌ها چه کسانی بودند؟آزتک‌ها - که با نام مکزیکا نیز شناخته می‌شوند - مردمی پررونق و ناهواتل زبان بودند که بومی مزوآمریکا، مکزیک مرکزی تا آمریکای مرکزی، قبل از تماس با اسپانیایی‌ها بودند. امپراتوری آزتک در اوج خود، 80000 مایل وسعت داشت و پایتخت آن، تنوچتیتلان، به تنهایی بیش از 140000 نفر جمعیت داشت.ناهواها مردمان بومی هستند که در بیشتر آمریکای مرکزی، از جمله کشورهای مکزیک، السالوادور و گواتمالا و سایر کشورها ساکن هستند. با توجه به اینکه در حدود قرن هفتم میلادی بر دره مکزیک مسلط شدند، تصور می‌شود که بسیاری از تمدن‌های پیشاکلمبی ریشه در ناهوا دارند.در حال حاضر، تقریباً ۱.۵ میلیون نفر به یکی از گویش‌های ناهواتل صحبت می‌کنند. ناهواتل کلاسیک، زبانی که گمان می‌رود توسط مکزیکاها در امپراتوری آزتک صحبت می‌شد، به عنوان یک گویش مدرن وجود ندارد.چگونه فرهنگ تولتک‌های اولیه الهام‌بخش تمدن آزتک بود؟مکزیکاها بسیاری از سنت‌های اساطیری را که در اصل متعلق به فرهنگ تولتک بودند، پذیرفتند. تولتک‌ها که اغلب با تمدن باستانی‌تر تئوتیهواکان اشتباه گرفته می‌شدند، خود نیز نیمه‌اسطوره‌ای تلقی می‌شدند، به طوری که آزتک‌ها تمام هنر و علم را به امپراتوری پیشین نسبت می‌دادند و تولتک‌ها را به عنوان سازندگان ساختمان‌هایی از فلزات گرانبها و جواهرات، به ویژه شهر افسانه‌ای خود، تولان، توصیف می‌کردند.آنها نه تنها به عنوان افرادی خردمند، با استعداد و شریف دیده می‌شدند، بلکه الهام‌بخش روش‌های پرستش آزتک نیز بودند. این روش‌ها شامل قربانی کردن انسان و تعدادی از فرقه‌ها، از جمله فرقه مشهور خدای Quetzalcoatl ، می‌شد . این علیرغم سهم بی‌شمار آنها در اسطوره‌ها و افسانه‌های اقتباس شده توسط آزتک‌ها است.تولتک‌ها چنان مورد احترام مکزیکی‌ها بودند که تولتک‌ها مترادف با فرهنگ شدند و توصیف آنها به عنوان تولتکایوت به این معنی بود که فرد به طور خاص در کار خود نوآور و سرآمد است.افسانه‌های آفرینش آزتکبه لطف گستردگی امپراتوری و ارتباط آنها با دیگران از طریق فتوحات و تجارت، آزتک‌ها به جای یک اسطوره واحد، اسطوره‌های آفرینش متعددی دارند که ارزش بررسی دارند. اسطوره‌های آفرینش موجود در بسیاری از فرهنگ‌ها با سنت‌های پیشین خود آزتک‌ها ترکیب شده و مرزهای بین قدیم و جدید را محو کرده است. این امر به ویژه در داستان تلالتکوهتلی دیده می‌شود که بدن هیولایی او به زمین تبدیل شد، زیرا این ایده در تمدن‌های پیشین نیز تکرار شده بود .برای برخی پیشینه‌ها، در آغاز زمان، یک خدای دوگانه‌ی دوجنسیتی به نام اومتئوتل وجود داشت. آنها از نیستی پدیدار شدند و چهار فرزند به دنیا آوردند: شیپه توتک، &quot;خدای پوست‌کنده&quot; و خدای فصول و تولد دوباره؛ تزکاتلیپوکا ، &quot;آینه دودی&quot; و خدای آسمان شب و جادوگری؛ کوئتزالکواتل، &quot;مار پردار&quot; و خدای هوا و باد؛ و در نهایت، هویتزیلوپوچتلی ، &quot;مرغ مگس‌خوار جنوب&quot;، خدای جنگ و خدای خورشید. این چهار فرزند الهی بودند که زمین و بشر را خلق کردند، اگرچه آنها اغلب در مورد نقش‌های مربوطه خود - به ویژه اینکه چه کسی خورشید خواهد شد - با هم اختلاف نظر داشتند.در واقع، اختلافات آنها آنقدر زیاد بود که افسانه آزتک، جهان را چهار بار ویران و دوباره ساخته شده توصیف می‌کند.مرگ تلالتکوهتلیاکنون، در مقطعی قبل از خورشید پنجم، خدایان آزتک متوجه شدند که جانور آبزی معروف به تلالتکوهتلی - یا سیپاکتلی - برای سیر کردن گرسنگی بی‌پایان خود، به بلعیدن آفریده‌های آنها ادامه خواهد داد. تلالتکوهتلی که به عنوان هیولایی وزغ‌مانند توصیف می‌شود، هوس گوشت انسان می‌کرد، که مطمئناً برای نسل‌های آینده انسان که قرار بود در جهان ساکن شوند، مناسب نبود.زوج بعید Quetzalcoatl و Tezcatlipoca خود را موظف دانستند که جهان را از چنین تهدیدی خلاص کنند و تحت پوشش دو مار عظیم، Tlaltecuhtli را به دو نیم کردند. قسمت بالایی بدن به آسمان تبدیل شد، در حالی که نیمه پایینی به خود زمین تبدیل شد.چنین اقدامات ظالمانه‌ای باعث شد که خدایان دیگر با تلالتکوهتلی ابراز همدردی کنند و آنها به طور جمعی تصمیم گرفتند که قسمت‌های مختلف بدن مثله شده به ویژگی‌های جغرافیایی در دنیای تازه خلق شده تبدیل شوند. این هیولای سابق توسط مکزیکا به عنوان یک خدای زمین مورد احترام قرار گرفت، اگرچه میل آنها به خون انسان به تکه تکه کردن آنها ختم نشد: آنها خواستار ادامه قربانی انسان بودند، در غیر این صورت محصولات کشاورزی از بین می‌رفت و اکوسیستم محلی به شدت آسیب می‌دید.پنج خورشید و ناهویی-اولیناسطوره غالب آفرینش در اساطیر آزتک، افسانه ۵ خورشید بود. آزتک‌ها معتقد بودند که جهان چهار بار پیش از این آفریده شده - و متعاقباً نابود شده است - و این تکرارهای مختلف از زمین با این مشخص می‌شد که کدام خدا به عنوان خورشید آن جهان عمل می‌کرد.اولین خورشید، تزکاتلیپوکا بود که نورش کسل‌کننده بود. با گذشت زمان، کتزالکواتل به موقعیت تزکاتلیپوکا حسادت کرد و او را از آسمان بیرون انداخت. البته، آسمان سیاه شد و جهان سرد شد: تزکاتلیپوکا که حالا عصبانی شده بود، جگوارها را برای کشتن انسان‌ها فرستاد.سپس، خورشید دوم، خدای کوئتزالکواتل بود. با گذشت سال‌ها، بشر سرکش شد و از پرستش خدایان دست کشید. تزکاتلیپوکا به عنوان نهایت قدرت خود به عنوان یک خدا، آن انسان‌ها را به میمون تبدیل کرد و کوئتزالکواتل را در هم کوبید. او از مقام خورشید کناره‌گیری کرد تا از نو شروع کند و دوران خورشید سوم را آغاز نمود.سومین خورشید، خدای باران، تلالوک ، بود . با این حال، تزکاتلیپوکا از غیبت خدا سوءاستفاده کرد و همسر او، الهه زیبای آزتک، شوچیکتزال، را ربود و به او حمله کرد. تلالوک ویران شد و جهان را به خشکسالی کشاند. وقتی مردم برای باران دعا کردند، او به جای آن آتش فرستاد و باران را تا نابودی کامل زمین ادامه داد.هر چقدر هم که ساختن جهان فاجعه‌بار بود، خدایان هنوز آرزوی آفرینش داشتند. خورشید چهارم، همسر جدید تلالوک، الهه آب، چالچیوتلیکوئه، از راه رسید. او مورد علاقه و احترام بشر بود، اما تزکاتلیپوکا به او گفت که از روی میل خودخواهانه برای پرستش، تظاهر به مهربانی می‌کند. او چنان ناراحت بود که به مدت ۵۲ سال خون گریه کرد و بشر را به نابودی کشاند.اکنون ناهویی-اولین، خورشید پنجم، وجود دارد. این خورشید که توسط هویتزیلوپوچتلی اداره می‌شود ، تصور می‌شد که جهان کنونی ماست. هویتزیلوپوچتلی هر روز درگیر نبرد با تزیتزیمیمه، ستارگان زن، است که توسط کویولخاوکی رهبری می‌شوند. افسانه‌های آزتک می‌گویند که تنها راه برای نابودی پنجمین خلقت این است که انسان در احترام به خدایان کوتاهی کند و به تزیتزیمیمه اجازه دهد تا خورشید را فتح کند و جهان را در یک شب بی‌پایان و زلزله‌خیز فرو برد.فداکاری کواتلیکوئهاسطوره آفرینش بعدی آزتک‌ها بر الهه زمین، کواتلیکوئه، تمرکز دارد. کواتلیکوئه که در اصل کاهنه ای بود که معبدی را در کوه مقدس، کواتپتل، اداره می‌کرد، در حالی که مادر کویول‌شاوخی، الهه ماه، و ۴۰۰ سنتزون‌هویتزناوا، خدایان ستارگان جنوبی بود، به طور غیرمنتظره‌ای از هویتزیلوپوچتلی باردار شد.خود داستان، داستان عجیبی است. در حالی که کواتلیکوئه در حال تمیز کردن معبد بود، گلوله‌ای از پر روی او افتاد. او ناگهان باردار شد و این باعث شد فرزندان دیگرش به او شک کنند که به پدرشان خیانت کرده است. کویول‌شاوکی برادرانش را علیه مادرشان بسیج کرد و آنها را متقاعد کرد که اگر می‌خواهند آبروی خود را بازیابند، او باید بمیرد.سنتزونویتسناهوها سر کواتلیکوئه را از تنش جدا کردند و باعث شدند هویتزیلوپوچتلی از رحم او بیرون بیاید. او کاملاً بالغ، مسلح و آماده نبرد بعدی بود. هویتزیلوپوچتلی، به عنوان خدای خورشید آزتک ، خدای جنگ و خدای فداکاری، نیرویی بود که باید روی آن حساب کرد. او بر خواهر و برادرهای بزرگتر خود پیروز شد، سر کویولخاوکی را از تنش جدا کرد و سر او را به هوا پرتاب کرد که سپس به ماه تبدیل شد.در روایتی دیگر، کواتلیکوئه هویتزیلوپوچتلی را به موقع به دنیا آورد تا نجات یابد، و این خدای جوان موفق شد خدایان آسمانی را که سر راهش ایستاده بودند، از بین ببرد. در غیر این صورت، قربانی کواتلیکوئه را می‌توان از یک افسانه‌ی تغییر یافته‌ی ۵ خورشید تفسیر کرد، که در آن گروهی از زنان - از جمله کواتلیکوئه - خود را برای خلق خورشید قربانی کردند.اسطوره‌ها و افسانه‌های مهم آزتکاساطیر آزتک امروزه به عنوان ترکیبی باشکوه از باورها، افسانه‌ها و روایات متعدد از آمریکای میانه پیش از کلمبیایی متمایز است. در حالی که بسیاری از اسطوره‌ها با دیدگاه آزتک‌ها نسبت به چیزها تطبیق داده شده‌اند، شواهدی از تأثیرات اولیه از اعصار بسیار دور، بی‌شک پدیدار شده است.تأسیس تنوچتیتلانیکی از برجسته‌ترین اسطوره‌های متعلق به آزتک‌ها، خاستگاه افسانه‌ای پایتخت آنها، تنوچتیتلان، است. اگرچه بقایای تنوچتیتلان را می‌توان در قلب مرکز تاریخی مکزیکوسیتی یافت، اما این آلتپتل باستانی (دولت-شهر) نزدیک به ۲۰۰ سال مرکز امپراتوری آزتک بود تا اینکه پس از محاصره‌ای وحشیانه به رهبری فاتح، هرنان کورتس، توسط نیروهای اسپانیایی ویران شد.همه چیز از زمانی آغاز شد که آزتک‌ها هنوز قبیله‌ای کوچ‌نشین بودند و به دستور خدای حامی خود، خدای جنگ، هویتزیلوپوچتلی، که قرار بود آنها را به سرزمین‌های حاصلخیز در جنوب هدایت کند، سرگردان بودند. آنها یکی از چندین قبیله ناهواتل زبان بودند که سرزمین اسطوره‌ای خود، چیکوموزتوک، محل هفت غار، را ترک کردند و نام خود را به مکزیکا تغییر دادند.در طول سفر ۳۰۰ ساله‌شان، مکزیکاها با جادوگری به نام مالینالخوچیتل، خواهر هویتزیلپوچتلی، مواجه شدند که موجوداتی سمی را به دنبال آنها فرستاد تا آنها را از سفر منصرف کند. وقتی از خدای جنگ پرسیده شد که چه باید بکنند، به مردمش توصیه کرد که او را در حالی که خواب است، رها کنند. آنها نیز این کار را کردند. و وقتی او از خواب بیدار شد، مالینالخوچیتل از این رها شدن خشمگین شد.مالینالکسوچیتل پس از فهمیدن اینکه مکزیکاها در چاپولتپک، جنگلی که به عنوان پناهگاه حاکمان آزتک پیشاکلمبی شناخته می‌شد، اقامت دارند، پسرش، کوپیل، را برای انتقام او فرستاد. وقتی کوپیل سعی کرد آشوب به پا کند، توسط کاهنان دستگیر و قربانی شد. قلبش را درآوردند و به کناری پرتاب کردند و روی سنگی فرود آوردند. از قلب او، کاکتوس نوپال جوانه زد و آزتک‌ها تنوچتیتلان را در آنجا یافتند.دومین ظهور کتزالکواتلمشهور است که کتزالکواتل و برادرش، تزکاتلیپوکا، چندان با هم کنار نمی‌آمدند. بنابراین، یک شب تزکاتلیپوکا، کتزالکواتل را آنقدر مست کرد تا خواهرشان، کتزالپتلاتل، را پیدا کند. گفته می‌شود که این دو مرتکب زنای با محارم شدند و کتزالکواتل، که از این عمل شرمسار و از خود بیزار بود، در حالی که با جواهرات فیروزه‌ای آراسته شده بود، خود را در صندوقچه‌ای سنگی گذاشت و آتش زد. خاکستر او به آسمان رفت و به ستاره صبح، سیاره زهره، تبدیل شد.اسطوره آزتک بیان می‌کند که کتزالکواتل روزی از جایگاه آسمانی خود باز خواهد گشت و با خود فراوانی و صلح به ارمغان خواهد آورد. تفسیر نادرست اسپانیایی‌ها از این اسطوره، فاتحان را به این باور رساند که آزتک‌ها آنها را به عنوان خدایان می‌دیدند و آنقدر به بینش آنها وابسته بودند که متوجه ماهیت واقعی آنها نشدند: مهاجمانی که از موفقیت در تفتیش عقاید اروپایی خود سرمست شده بودند و طمع به طلای افسانه‌ای آمریکا داشتند.هر ۵۲ سال…در اساطیر آزتک، تصور می‌شد که جهان می‌تواند هر ۵۲ سال یکبار نابود شود. از این گذشته، خورشید چهارم دقیقاً همین را به دست چالچیوتلیکوئه دید. بنابراین، برای تجدید خورشید و اعطای ۵۲ سال دیگر به جهان، مراسمی در پایان چرخه خورشیدی برگزار می‌شد . از دیدگاه آزتک، موفقیت این «مراسم آتش جدید» آخرالزمان قریب‌الوقوع را حداقل برای یک چرخه دیگر مهار می‌کرد.۱۳ آسمان و ۹ جهان زیرینمذهب آزتک به وجود ۱۳ آسمان و ۹ جهان زیرین اشاره دارد. هر سطح از ۱۳ آسمان توسط خدای خود یا گاهی اوقات حتی چندین خدای آزتک اداره می‌شد.بلندترین این بهشت‌ها، اومیوکان، اقامتگاه پروردگار و بانوی زندگی، خدای دوگانه اومتئوتل بود. در مقایسه، پایین‌ترین بهشت‌ها، بهشت ​​خدای باران، تلالوک و همسرش، چالچیوتلیکوئه، معروف به تلالوکان، بود. همچنین شایان ذکر است که اعتقاد به ۱۳ آسمان و ۹ جهان زیرین در میان سایر تمدن‌های پیشاکلمبی مشترک بوده و کاملاً منحصر به اساطیر آزتک نیست.زندگی پس از مرگدر اساطیر آزتک، محل زندگی پس از مرگ افراد تا حد زیادی به روش مرگ آنها بستگی داشت تا اعمالشان در زندگی. به طور کلی، پنج احتمال وجود داشت که به عنوان خانه‌های مردگان شناخته می‌شدند.خانه‌های مردگاناولین آنها خورشید بود، جایی که ارواح جنگجویان، قربانیان انسانی و زنانی که در هنگام زایمان می‌مردند، به آنجا می‌رفتند. درگذشتگان که مرگی قهرمانانه تلقی می‌شد، چهار سال را به عنوان کوآوتکا یا همراهان خورشید می‌گذراندند. ارواح جنگجویان و قربانیان، خورشید در حال طلوع را در شرق، در بهشت ​​توناتیوهیچان، همراهی می‌کردند، در حالی که کسانی که در هنگام زایمان می‌مردند، در ظهر، به غروب خورشید در بهشت ​​غربی سیهواتلامپ کمک می‌کردند. پس از خدمت به خدایان، آنها به صورت پروانه یا مرغ مگس‌خوار دوباره متولد می‌شدند.دومین زندگی پس از مرگ، تلالوکان بود. این مکان در یک منطقه سرسبز و همیشه شکوفا از بهار قرار داشت، جایی که کسانی که با مرگی آبکی - یا به ویژه خشونت‌آمیز - می‌مردند، به آنجا می‌رفتند. به همین ترتیب، کسانی که به دلیل ابتلا به بیماری‌های خاص، تحت مراقبت تلالوکان قرار می‌گرفتند، به طور مشابه خود را در تلالوکان می‌دیدند.سومین زندگی پس از مرگ به کسانی که در نوزادی می‌مردند اعطا می‌شد. این قلمرو که چیچیهواکو نام داشت، پر از درختان شیردار بود. این نوزادان در چیچیهواکو از درختان شیر می‌نوشیدند تا زمانی که زمان تناسخ آنها در آغاز دنیای جدید فرا برسد.چهارمی، چیکالکو، زندگی پس از مرگی بود که مختص کودکان، کودکان قربانی شده و کسانی بود که خودکشی می‌کردند. این زندگی پس از مرگ که به عنوان «مکان معبد ذرت مقدس» شناخته می‌شد، توسط الهه‌های مادر ذرت لطیف اداره می‌شد.آخرین خانه مردگان، میکتلان بود. میکتلان که توسط خدایان مرگ، میکتلان تکوتلی و میکتکاچیواتل، اداره می‌شد، آرامش ابدی بود که پس از آزمایش‌های ۹ لایه جهان زیرین به آن اعطا می‌شد. آن دسته از مردگانی که مرگ قابل توجهی نداشتند تا به آرامش ابدی و در نتیجه تولد دوباره برسند، مجبور بودند به مدت چهار سال طاقت‌فرسا از ۹ لایه عبور کنند.جامعه آزتک و نقش کاهنانمذهب آزتک ذاتاً با کل جامعه گره خورده بود و حتی بر گسترش امپراتوری تأثیر گذاشت. چنین ایده‌ای در سراسر کتاب «آزتک‌ها: مردم خورشید» اثر آلفونسو کاسو به تصویر کشیده شده است، جایی که بر سرزندگی آرمان‌های مذهبی آزتک در رابطه با جامعه تأکید می‌شود: «هیچ عملی وجود نداشت... که با احساسات مذهبی آمیخته نشده باشد.» جامعه آزتک، که هم به طرز جذابی پیچیده و هم به شدت طبقاتی بود، کاهنان را در جایگاهی برابر با اشراف قرار می‌داد، و ساختار سلسله مراتبی داخلی خود را صرفاً به عنوان یک مرجع ثانویه در نظر می‌گرفت. در نهایت، کاهنان مراسم بسیار مهم را رهبری می‌کردند و بر نذورات تقدیمی به خدایان آزتک نظارت داشتند، خدایانی که اگر به درستی مورد احترام قرار نمی‌گرفتند، می‌توانستند جهان را به ویرانی بکشانند.بر اساس اکتشافات باستان‌شناسی و روایت‌های دست اول، کاهنان مکزیکی در امپراتوری، دانش آناتومی چشمگیری را به نمایش گذاشتند که برای تکمیل مراسم خاصی که مستلزم قربانی‌های زنده بود، به شدت مورد نیاز بود. آنها نه تنها می‌توانستند به سرعت سر قربانی را از بدن جدا کنند، بلکه می‌توانستند به خوبی در نیم‌تنه انسان حرکت کنند و قلب را در حالی که هنوز می‌تپد، از بدن خارج کنند. به همین ترتیب، آنها در جدا کردن پوست از استخوان نیز متخصص بودند.اعمال مذهبیدر مورد اعمال مذهبی، دین آزتک مضامین مختلفی از عرفان ، قربانی، خرافات و جشن را در بر می‌گرفت. صرف نظر از منشأ آنها - چه در درجه اول مکزیکا باشند و چه از طرق دیگر اقتباس شده باشند - جشنواره‌ها، مراسم و آیین‌های مذهبی در سراسر امپراتوری برگزار می‌شد و توسط هر عضو جامعه در آنها شرکت می‌شد.نمونتمینمونتمی که پنج روز کامل را در بر می‌گرفت، به عنوان یک زمان بدشانسی تلقی می‌شد. تمام فعالیت‌ها به حالت تعلیق درآمد: نه کاری، نه آشپزی و نه قطعاً هیچ دورهمی اجتماعی وجود نداشت. از آنجایی که مکزیکی‌ها عمیقاً خرافاتی بودند، به ندرت در این پنج روز نحس از خانه خود خارج می‌شدند.شیومولپیلیجشن بعدی شیوهمولپیلی است: یک جشنواره بزرگ که قرار بود از وقوع پایان جهان جلوگیری کند. شیوهمولپیلی که توسط محققان به عنوان مراسم آتش جدید یا پیوند سال‌ها نیز شناخته می‌شود، در آخرین روز از دوره ۵۲ ساله چرخه خورشیدی برگزار می‌شد.برای مردم مکزیک، هدف از این مراسم به صورت استعاری تجدید و تطهیر خود بود. آنها روز را برای رهایی از چرخه قبلی و خاموش کردن آتش‌ها در سراسر امپراتوری صرف می‌کردند. سپس، در دل شب، کاهنان آتش جدیدی را روشن می‌کردند: قلب قربانی در شعله تازه سوزانده می‌شد، بنابراین خدای خورشید فعلی خود را در آماده‌سازی برای چرخه جدید گرامی می‌داشتند و به او جسارت می‌بخشیدند.تلاکاکسیپهوالیزتلییکی از وحشیانه‌ترین جشنواره‌ها، Tlacaxipheualiztli بود که به افتخار Xipe Totec برگزار می‌شد.از میان تمام خدایان، شیپه توتک شاید وحشتناک‌ترین آنها بود، زیرا تصور می‌شد که او مرتباً پوست قربانی انسان را به عنوان نمادی از پوشش گیاهی جدید که با فصل بهار از راه می‌رسید، می‌پوشید. بنابراین، در طول Tlacaxipehualiztli، کاهنان انسان‌ها - چه اسیران جنگی و چه افراد برده - را قربانی می‌کردند و پوست آنها را می‌کَندند. این پوست به مدت 20 روز توسط کاهن پوشیده می‌شد و به آن &quot;لباس‌های طلایی&quot; (teocuitla-quemitl) می‌گفتند. از سوی دیگر، در حالی که Tlacaxipehualiztli مشاهده می‌شد، رقص‌ها و نبردهای ساختگی به افتخار شیپه توتک برگزار می‌شد.پیشگویی‌ها و فال‌هاهمانند بسیاری از فرهنگ‌های پساکلاسیک مزوآمریکایی، مکزیکی‌ها نیز به پیشگویی‌ها و فال‌ها توجه زیادی داشتند. پیشگویی‌هایی که به عنوان پیش‌بینی‌های دقیق آینده در نظر گرفته می‌شدند، برای کسانی که می‌توانستند در مورد اتفاقات عجیب یا رویدادهای دوردست الهی توصیه‌هایی ارائه دهند، به ویژه توسط امپراتور، بسیار مورد احترام بودند.طبق متونی که جزئیات حکومت امپراتور مونتزوما دوم را شرح می‌دهند، دهه قبل از ورود اسپانیایی‌ها به مکزیک مرکزی مملو از نشانه‌های بد بود . این نشانه‌های شوم شامل...دنباله‌داری که یک سال قدمت دارد و در آسمان شب می‌سوزد.آتش‌سوزی ناگهانی، غیرقابل توضیح و بسیار مخرب در معبد هویتزیلوپوچتلی.رعد و برق در یک روز آفتابی به معبدی که به شیوتِکوهتلی اختصاص داده شده بود، اصابت کرد.سقوط یک دنباله‌دار و تکه تکه شدن آن به سه قسمت در یک روز آفتابی.دریاچه تکسکوکو جوشید و خانه‌ها را ویران کرد.تمام شب صدای گریه زنی شنیده می‌شد که فرزندانش را صدا می‌زد.شکارچیان پرنده‌ای پوشیده از خاکستر را با آینه‌ای عجیب بالای سرش به دام انداختند. وقتی مونتزوما به آینه ابسیدین خیره شد، آسمان، صورت‌های فلکی و لشکری ​​که به سمتش می‌آمد را دید.موجودات دو سر ظاهر شدند، هرچند وقتی به امپراتور ارائه شدند، در هوا ناپدید شدند.بر اساس برخی روایات، ورود اسپانیایی‌ها در سال ۱۵۱۹ نیز به عنوان یک نشانه تلقی می‌شد و اعتقاد بر این بود که بیگانگان منادیان نابودی قریب‌الوقوع جهان هستند.فداکاری‌هاجای تعجب نیست که آزتک‌ها قربانی‌های انسانی، قربانی‌های خونی و قربانی‌های موجودات کوچک انجام می‌دادند.عمل قربانی کردن انسان، به تنهایی، از برجسته‌ترین ویژگی‌های مرتبط با مناسک مذهبی آزتک‌ها است. فاتحان با وحشت از آن نوشته‌اند، و قفسه‌هایی از جمجمه‌ها را که بالای سرشان قرار داشتند توصیف کرده‌اند و اینکه کاهنان آزتک چگونه ماهرانه از تیغه‌ای از جنس ابسیدین برای بیرون کشیدن قلب تپنده قربانی استفاده می‌کردند. حتی کورتس، پس از شکست در یک درگیری بزرگ در طول محاصره تنوچتیتلان، در نامه‌ای به پادشاه چارلز پنجم اسپانیا در مورد نحوه قربانی کردن مجرمان اسیر توسط دشمنانشان نوشت: «سینه‌های خود را می‌شکافتند و قلب‌هایشان را بیرون می‌آوردند تا آنها را به بت‌ها تقدیم کنند». هرچند قربانی کردن انسان بسیار مهم بود، اما عموماً در همه مراسم و جشنواره‌ها، آنطور که روایت رایج می‌گوید، اجرا نمی‌شد. در حالی که خدایان زمین مانند تزکاتیل‌پوکا و سیپاکتل گوشت می‌خواستند و برای انجام مراسم آتش جدید، هم خون و هم قربانی انسان لازم بود، موجودات دیگری مانند مار پردار کوئتزالکواتل مخالف گرفتن جان به این روش بودند و در عوض از طریق قربانی خون کاهن مورد احترام قرار می‌گرفتند.خدایان مهم آزتکپانتئون آزتک‌ها مجموعه‌ای چشمگیر از خدایان و الهه‌ها را در خود جای داده بود که بسیاری از آنها از دیگر فرهنگ‌های اولیه مزوآمریکایی وام گرفته شده بودند. در مجموع، اجماع بر این است که حداقل ۲۰۰ خدای باستانی مورد پرستش قرار می‌گرفتند، اگرچه سنجش تعداد واقعی آنها دشوار است.خدایان اصلی آزتک‌ها چه کسانی بودند؟خدایان اصلی که بر جامعه آزتک حکومت می‌کردند، عمدتاً خدایان کشاورزی بودند. در حالی که خدایان دیگری نیز وجود داشتند که بدون شک مورد احترام بودند، آن دسته از خدایانی که می‌توانستند بر تولید محصولات کشاورزی تأثیر بگذارند، از استاندارد بالاتری برخوردار بودند. طبیعتاً، اگر خود خلقت را به عنوان مظهر همه چیز خارج از ضروریات فوری برای بقا (باران، تغذیه، امنیت و غیره) در نظر بگیریم، خدایان اصلی شامل مادر و پدر همه، اومتئوتل، و چهار فرزند بلافصل آنها می‌شوند.دین آزتکبا دیدن وسعت و نظم بکر آن، اولین اروپایی‌هایی که به امپراتوری آزتک رسیدند، فکر کردند که در حال دیدن رویایی باشکوه از دنیای دیگر هستند.پیوند چیزها با چیزهای دیگرهمانطور که در بالا ذکر شد، در پایین نیز چنین است: این قضیه مقدس در سراسر جهان باستان، در هر سرزمینی، و در طول هزاره‌های بی‌شماری طنین‌انداز بود. آزتک‌های پرشور برای تحقق این اصل، صرفاً از نظام‌ها و اصول کیهانی در وجود زمینی خود تقلید نمی‌کردند.آنها از طریق معماری، آیین‌ها، زندگی مدنی و معنوی خود، مشارکت‌کنندگان فعالی در تجلی و حفظ نظم مقدس بودند. حفظ این نظم، عملی مستمر از دگرگونی و فداکاری بی‌چون و چرا بود. هیچ عملی برای این منظور ضروری‌تر و دگرگون‌کننده‌تر از تقدیم داوطلبانه و مکرر خون خود و حتی زندگی‌شان به خدایانشان نبود.مراسم آتش جدید، که به معنای واقعی کلمه به عنوان &quot;پیوند سال‌ها&quot; ترجمه می‌شود، آیینی بود که هر ۵۲ سال خورشیدی انجام می‌شد. این مراسم که در باور و عمل آزتک‌ها محوریت داشت، تکمیل همزمان مجموعه‌ای از شمارش روزها و چرخه‌های نجومی متمایز، اما در هم تنیده، با طول‌های مختلف را نشان می‌داد. این چرخه‌ها، که هر کدام به روش خود برای زندگی ضروری بودند، زمان را تقسیم و شمارش می‌کردند: - زمان روزانه، زمان سالانه و زمان جهانی.روی هم رفته، این چرخه‌ها به عنوان یک تقویم مقدس و دنیوی، یک نمودار طالع بینی، یک تقویم نجومی، مبنایی برای پیشگویی و یک ساعت کیهانی عمل می‌کردند .آتش در هستی‌شناسی آزتک، زمان بود: نقطه مرکزی یا کانونی تمام فعالیت‌ها، اما مانند زمان، آتش موجودیتی بود که وجود مستقلی نداشت. اگر ستارگان طبق نیاز حرکت نمی‌کردند، یک چرخه از سال‌ها نمی‌توانست به چرخه بعدی منتقل شود، بنابراین هیچ آتش جدیدی برای نشان دادن آغاز آن وجود نمی‌داشت، که نشان می‌داد زمان برای مردم آزتک به پایان رسیده است. آزتک بودن به این معنی بود که شما، به معنای واقعی کلمه، همیشه منتظر پایان زمان هستید.در شب مراسم آتش نو، همه منتظر نشانه آسمانی بودند: وقتی مدال کوچک هفت ستاره پروین در نیمه شب از اوج آسمان عبور کرد، همه از این آگاهی که چرخه دیگری به آنها اعطا شده است، شادمان شدند. و فراموش نشد که زمان و آتش باید تغذیه شوند.شهردار تمپلوناف معنوی یا اومفالوس امپراتوری مکزیکا (آزتک)، هرم بزرگ پلکانی بازالتی تمپلو مایور بود که نوک صاف آن دو زیارتگاه برای خدایان قدرتمند را در خود جای داده بود: تلالوک، خدای باران، و هویتزیلوپوچتلی، خدای جنگ و حامی مردم مکزیکا.دو بار در سال، خورشید اعتدالین از بالای بنای عظیم هرم طلوع می‌کرد و دقیقاً بر فراز قله هرم، بالای پلکان بزرگ (که با کوه مار افسانه‌ای، زادگاه افسانه‌ای خدای خورشید، هویتزتیلوپوچتلی، مطابقت داشت) معلق می‌ماند.کاملاً بجا بود که در پایان زمان، آتش جدید زندگی از بالای هرم، به سمت بیرون و در چهار جهت پخش شود. عدد چهار بسیار مهم بود.تلالکائل (۱۳۹۷-۱۴۸۷)مشاور اعظم امپراتوران تنوچتیتلان،پسر شاه هویتزیلهویتزلی، دومین حاکم تنوچتیتلان،برادر امپراتور موکتزوما اول،پدر پرنسس شیوپوپوکاتزینتلالکائل (با یادآوری ششمین سال تحصیلش، ۱۴۰۳) می‌گوید:شش سالم بود، اولین باری که منتظر پایان دنیا بودم.تمام خانه‌های ما در تمام روستاها جارو شده و از اثاثیه، قابلمه، ملاقه، کتری، جارو و حتی زیراندازهای خوابمان خالی شده بود. فقط خاکسترهای سرد در شومینه مربع شکل، در مرکز هر خانه، افتاده بود. خانواده‌ها با فرزندان و خدمتکاران، تمام شب را روی پشت بام‌هایشان می‌نشستند و به ستارگان نگاه می‌کردند؛ و ستارگان نیز ما را تماشا می‌کردند. خدایان ما را در تاریکی، تنها، برهنه از دارایی و تمام وسایل بقا می‌دیدند.آنها می‌دانستند که ما آسیب‌پذیر به سوی آنها آمده‌ایم، منتظر یک نشانه، نشانه اینکه دنیا به پایان نرسیده و خورشید در آن سپیده دم طلوع خواهد کرد. من هم منتظر بودم، اما نه روی پشت بام خانه‌ام. من به اندازه نصف روز راهپیمایی روی تپه ستاره با پدرم، تلاتوآنی یا امپراتور تنوچتیتلان، و کابینه اشراف و کاهنان آتش او که آنها نیز منتظر بودند، فاصله داشتم. تپه ستاره (به معنای واقعی کلمه، «محل درخت خار»، هویکساختلان)، کوه آتشفشانی مقدسی بود که مشرف به دره مکزیکا بود.در نیمه‌شب، «هنگامی که شب به دو نیم تقسیم شد» (لارنر، به‌روزرسانی‌شده در ۲۰۱۸) تمام سرزمین با یک نفس حبس‌شده نظاره‌گر بودند که چگونه صورت فلکی آتش، که بازار نیز نامیده می‌شود، تیانکویزتلی [خوشه پروین] از قله گنبد پرستاره عبور کرد و متوقف نشد. همه موجودات ذی‌شعور به عنوان یک واحد نفس کشیدند. جهان در آن نیمه‌شب به پایان نرسید.در عوض، هزاران صفحه درون صفحه‌های ساعت کیهانی بزرگ برای یک «تیک» باشکوه هماهنگ شدند و برای ۵۲ سال دیگر، تا هماهنگ‌سازی بعدی، از نو تنظیم شدند. دو دور تقویم فرسوده در نیمه‌شب به اوج خود رسیدند و در آن لحظه، زمان به پایان رسید و زمان آغاز شد.پدر برایم توضیح داد که در طول این مراسم بود که کاهنان ما زمان چرخه جدید را دوباره کالیبره می‌کردند. تماشای آسمان طی چندین شب انجام می‌شد. شبی که خوشه پروین در نیمه شب به بالای آسمان می‌رسید - آن شب اولین نیمه شب ما برای چرخه ۵۲ ساله جدید بود.زمان دقیق این رویداد بسیار مهم بود، زیرا در این لحظه بود که همه رویدادهای دیگر به وقوع پیوستند. و تنها با مشاهده گذر نیمه‌شب خوشه پروین بود که کاهنان ما می‌توانستند زمان گذر نیمروزی را که همیشه دقیقاً شش ماه به آینده بود، تعیین کنند. آن گذر دوم را نمی‌توان با چشم محاسبه کرد، زیرا، البته، خوشه پروین در حالی که در خورشید نیمروزی ادغام می‌شد، نامرئی بود. با این وجود، کاهنان باید روز صحیح را می‌دانستند زیرا آن روز و زمان، همان روز و زمانی بود که قربانی توکسکاتل، یعنی سر بریدن سالانه تجسم انسانی لرد تزکاتلیپوکو، انجام می‌شد.حاکمان خداترس تنوچتیتلان می‌دانستند که قدرت آنها همیشه و فقط برابر با صحت همسویی آنها در کیهان است. مراسم ما، قربانی‌ها، طرح شهرهای ما و حتی فعالیت‌های تفریحی ما، به گونه‌ای مدل‌سازی شده بودند که این ارتباط را در همه زمان‌ها منعکس کنند. اگر این ارتباط ضعیف یا قطع می‌شد، زندگی بشر ناپایدار می‌شد.در شش سالگی، پدرم به من نشان داده بود که چگونه خوشه کوچک پروین را پیدا کنم، ابتدا با پیدا کردن درخشان‌ترین ستاره نزدیک [آلداباران]، aoccampa، به معنای «بزرگ و متورم» (جانیک و تاکر، ۲۰۱۸)، و اندازه‌گیری به اندازه پنج انگشت در شمال غربی. وظیفه من این بود که از نزدیک مراقب باشم و وقتی خوشه به بالاترین نقطه خود رسید، فریاد بزنم. کاهنان تأیید می‌کردند که آیا این زمان با نیمه‌شب مصادف است یا خیر.آن شب، وقتی فریاد زدم، کاهنان فوراً پاسخ دادند، اما همه ما پنج دقیقه دیگر در سکوت مطلق منتظر ماندیم، تا اینکه دیگر غیرقابل انکار بود که خوشه پروین از نقطه میانی عبور کرده و به سمت غرب در حرکت است. این نشانه ای برای اشراف جمع شده در تپه بود که خدایان به مردم وفادار ما یک دوره ۵۲ ساله دیگر عطا کرده اند و آتش دوباره اجاق ها را گرم خواهد کرد. جمعیت جمع شده به زندگی پریدند.قلب باید برداشته شود و با آتش جدید جایگزین شود.در محراب موقت روی تپه، کاهنان پدرم جنگجوی قدرتمندی را با سربندی از پر و تزئینات طلا و نقره آراسته بودند. اسیر، به شکوه هر خدایی، از سکوی کوچکی بالا برده می‌شد که برای همه کسانی که در شهر پایین منتظر بودند، قابل مشاهده بود. پوست رنگ‌شده‌اش در زیر نور ماه به سفیدی گچ می‌درخشید.در مقابل جمعیت کوچک نخبگان، پدرم، پادشاه هویتزیلی‌هوئیتل و تجسم خدا بر روی زمین، به کاهنان آتش خود دستور داد که «آتش بیافرینند». آنها دیوانه‌وار هیزم‌های آتش را بر روی سینه‌ی گشوده‌ی جنگجو چرخاندند. با افتادن اولین جرقه‌ها، آتشی برای شیوته‌کوتلی، خدای آتش، افروخته شد و کاهن اعظم «به سرعت سینه‌ی اسیر را شکافت، قلبش را گرفت و به سرعت آن را در آتش انداخت.» (ساهاگون، ۱۵۰۷).درون گودی سینه جنگجو، جایی که قلب قدرتمندش ثانیه‌ای پیش از آن می‌تپید، هیزم‌ها دوباره توسط کاهنان آتش دیوانه‌وار چرخانده می‌شدند، تا اینکه سرانجام جرقه‌ای جدید متولد شد و خاکستر درخشانی به شعله‌ای کوچک تبدیل شد. این شعله الهی مانند قطره‌ای از نور خالص خورشید بود. هنگامی که آتش بشریت جرقه زد تا خورشید کیهانی را لمس کند، خلقتی جدید از تاریکی زاده شد.در تاریکی مطلق، آتش کوچک تپه ما در سراسر سرزمین دیده می‌شد. خانواده‌های تِنوچتیتلان، بدون حتی یک مشعل، چون روستاها هنوز شعله‌ای نداشتند، با انتظار از پشت‌بام‌هایشان پایین آمدند و به سمت هرم بزرگ، معبد مایور، نگاه کردند.معبد مایور در مرکز شهر قرار داشت و نور حیات‌بخش خود را به چهار جهت اصلی می‌تاباند (مافی، ۲۰۱۴)، عملی که به زودی توسط آتشدان مرکزی در مرکز هر خانه در هر روستا شبیه‌سازی خواهد شد. با تمام سرعت، آتش گرانبهایی که بر روی تپه یا ستاره می‌چرخید، به معبد مایور، مرکز جهان ما، منتقل شد.در رقصی کاملاً طراحی‌شده، خاکستر درخشان بین دوندگان در چهار جهت اصلی تقسیم شد، که به نوبه خود آن را با صدها دونده دیگر تقسیم کردند، که گویی در تاریکی پرواز می‌کردند و دم‌های فروزان آتشین خود را به گوشه و کنار شهر و فراتر از آن می‌فرستادند.هر اجاقی در هر معبدی و سرانجام هر خانه‌ای برای آفرینش جدید روشن شد، و قرار نبود تا ۵۲ سال دیگر خاموش شود. زمانی که پدرم مرا از معبد مایور به خانه برد، اجاق ما از قبل شعله‌ور شده بود. با تاریک شدن هوا و رسیدن سپیده دم، شادی در خیابان‌ها به گوش می‌رسید. ما خون خود را که از بریدگی‌های سطحی چاقوی تیز پدر با سنگ چخماق ایجاد شده بود، در آتش پاشیدیم.مادر و خواهرم قطراتی از گوش‌ها و لب‌هایشان می‌پاشیدند، اما من که تازه شاهد کنده شدن اولین قلب خود از سینه‌ی مردی بودم، به پدرم گفتم که گوشت نزدیک قفسه‌ی سینه‌ام را ببرد تا بتوانم خونم را در شعله‌های شیوته‌چوتلی مخلوط کنم. پدرم مغرور بود؛ مادرم خوشحال بود و قابلمه‌ی مسی سوپش را برای گرم کردن روی اجاق آورد. کمی خون که از لاله‌ی گوش نوزادی که هنوز در گهواره بود، کنده شده بود، نذر خانوادگی ما را کامل می‌کرد.خونمون یه چرخه دیگه خریده بود، ما با سپاسگزاری برای وقتمون پول دادیم.پنجاه و دو سال بعد، همان شب زنده‌داری را تکرار می‌کردم و منتظر بودم تا خوشه پروین از اوج خود عبور کند. این بار، من تلاکائل، پسر شش ساله، نبودم، بلکه تلالاکائل، رئیس مراسم، بنیانگذار یک امپراتوری، مشاور ارشد موکتزوما اول، امپراتور تنوچتیتلان، قدرتمندترین حاکمی که قبایل ناهواتل زبان تا به حال در برابرش سر تعظیم فرود آورده بودند، بودم.می‌گویم قدرتمندترین، اما نه خردمندترین. من ریسمان‌های پشت توهم شکوه هر پادشاه را کشیدم. من در سایه‌ها ماندم، زیرا شکوه در مقایسه با جاودانگی چیست؟هر انسانی در قطعیت مرگش وجود دارد. برای مکزیکا، مرگ همیشه در صدر ذهن ما بود. چیزی که ناشناخته باقی می‌ماند لحظه‌ای بود که نور ما خاموش می‌شد. ما به خواست خدایان وجود داشتیم. پیوند شکننده بین انسان و چرخه‌های کیهانی ما، مانند یک آرزو، یک دعای قربانی، همیشه در تعادل بود.در زندگی ما، هرگز فراموش نشد که کوئتزواتل، یکی از چهار پسر خالق اصلی، مجبور شد استخوان‌ها را از دنیای زیرین بدزدد و با خون خود آنها را آسیاب کند تا بشر را بیافریند. و همچنین فراموش نشد که همه خدایان خود را در آتش انداختند تا خورشید فعلی ما را خلق کنند و آن را به حرکت درآورند.برای آن فداکاری اولیه، ما به آنها کفاره مداوم بدهکار بودیم. ما فداکاری‌های زیادی کردیم. ما هدایای نفیسی از کاکائو، پر و جواهرات به آنها ارزانی داشتیم، آنها را به طور افراطی در خون تازه شستشو دادیم و قلب‌های تپنده انسان را به آنها خوراندیم تا خلقت را تجدید، تداوم و محافظت کنند.من برای شما شعری از نزاهوالکویوتل، پادشاه تکسکوکو، یکی از پایه‌های اتحاد سه‌گانه قدرتمند ما، جنگجوی بی‌همتا و مهندس مشهوری که قنات‌های بزرگ را در سراسر تنوچتیتلان و برادر معنوی من ساخت، خواهم خواند:زیرا این نتیجه‌ی اجتناب‌ناپذیرهمه‌ی قدرت‌ها، همه‌ی امپراتوری‌ها و قلمروها است؛آن‌ها گذرا و ناپایدارند.زمان زندگی قرض گرفته شده است،در یک لحظه باید آن را پشت سر گذاشت.مردم ما زیر پنجمین و آخرین خورشید متولد شدند. این خورشید مقدر شده بود که با حرکت از بین برود. شاید شیوتِکوهتلی آتشی از درون کوه‌ها بفرستد و همه انسان‌ها را به قربانی‌های سوزان تبدیل کند؛ شاید تلالتِکوهتلی، تمساح عظیم‌الجثه، بانوی زمین، در خواب غلت بزند و ما را له کند، یا ما را در یکی از میلیون‌ها آرواره باز خود ببلعد.تقاطع مرگبرای آزتک‌ها، چهار مسیر به سوی زندگی پس از مرگ وجود داشت.اگر قرار باشد به عنوان یک قهرمان بمیری: در بحبوحه نبرد، از طریق فداکاری یا در هنگام زایمان، به توناتیوهیچان، مکان خورشید، خواهی رفت. به مدت چهار سال، مردان قهرمان به طلوع خورشید در شرق و زنان قهرمان به غروب خورشید در غرب کمک می‌کردند. پس از چهار سال، تو به عنوان یک مرغ مگس‌خوار یا پروانه، تولد دوباره‌ای را در زمین به دست آورده‌ای.اگر در اثر آب می‌مردید: غرق شدن، صاعقه یا یکی از بیماری‌های کلیوی یا تورم، به این معنی بود که شما توسط خداوندگار باران، تلالوک، انتخاب شده بودید و به تلالوکان می‌رفتید تا در بهشت ​​ابدی آب خدمت کنید.اگر در نوزادی یا کودکی، با قربانی کردن فرزند یا (به طرز عجیبی) با خودکشی بمیرید، به سینکالکو، جایی که الهه‌های ذرت بر آن حکومت می‌کنند، می‌روید. در آنجا می‌توانید شیری را که از شاخه‌های درختان می‌چکد بنوشید و منتظر تولد دوباره باشید. زندگی‌ای نابود شده.یک مرگ معمولیصرف نظر از اینکه روزهایتان را روی زمین چقدر خوب یا بد گذرانده‌اید، اگر به اندازه کافی بدشانس یا معمولی بودید که به مرگی معمولی مانند پیری، تصادف، دل‌شکستگی یا اکثر بیماری‌ها بمیرید، ابدیت را در میکتلان، دنیای زیرزمینی ۹ طبقه، سپری خواهید کرد. مورد قضاوت قرار خواهید گرفت. مسیرهای کنار رودخانه، کوه‌های یخ‌زده، بادهای ابسیدین، حیوانات وحشی، بیابان‌هایی که حتی جاذبه هم نمی‌توانست در آنها دوام بیاورد، در آنجا در انتظار شما بودند.راه بهشت ​​با خون سنگفرش شده بود.شیوپوپوکاتزینشیو = سال، فیروزه‌ای، به آتش و زمان اشاره دارد؛ پوپوکاتزین = دختر، دختر مشاور بزرگ، تلاکالائیل،نوه پادشاه سابق هویتزیلیویتزلی،خواهرزاده امپراتور موکتزوما اول،الهه تمساحصدای تلالتِکوتل: الهه اصلی زمین، که بدنش زمین و آسمان را در آفرینش جهان کنونی شکل داد، خورشید پنجمپرنسس شیوپوپوکاتزین صحبت می‌کند (سال ششم سلطنتش ۱۴۳۸):داستان من ساده نیست. آیا می‌توانی گوش کنی؟خون و مرگ وجود دارد و خود خدایان فراتر از خیر و شر هستند.جهان هستی حاصل یک همکاری عظیم است که همچون رودی از خون حیات‌بخش از سوی بشر به سوی پروردگاران گرانقدرش به سوی درون جاری می‌شود و از سوی خدای آتش در کانون مرکزی به چهار جهت بیرون می‌درخشد.برای گوش دادن، قضاوت‌های خود را پشت در بگذارید؛ اگر هنوز به کارتان می‌آیند، می‌توانید بعداً آنها را جمع‌آوری کنید.به خانه‌ی من، خانه‌ی تلاکائلل ، مشاور ارشد زیرک شاه ایتزکواتل، چهارمین امپراتور مردم مکزیکا از تنوچتیتلان، وارد شوید.سالی که من به دنیا آمدم، به پدرم مقام تلاتوآنی (حاکم، سخنگو) پیشنهاد شد، اما او این مقام را به عمویش ایتزکواتل واگذار کرد. بارها و بارها به او پیشنهاد پادشاهی داده می‌شد، اما هر بار، او رد می‌کرد. پدرم، تلاکالائیل، مانند ماه جنگجو، ستاره شامگاهی، همیشه در انعکاس دیده می‌شد، ذهنش در سایه‌ها، و جوهره‌اش را حفظ می‌کرد. آنها او را «زن مار» پادشاه می‌نامیدند. من او را نهوال پادشاه، نگهبان تاریک، روح یا راهنمای حیوانات، می‌نامیدم.آیا دختر او بودن وحشتناک بود؟ چه کسی می‌تواند به چنین سوالاتی پاسخ دهد؟ یک مرد معمولی نمی‌دانست با من چه کند. من کوچکترین و تنها دخترش، شیوپوپوکاتزین از تنوچتیتلان، فرزند آخرش بودم که در ۳۵ سالگی، در زمان سلطنت ایتزکواتل، به دنیا آمدم.من می‌توانستم همسر مناسبی برای شاهزاده‌ی تکسکوکو یا پادشاه تلاکوپان باشم تا اتحاد سه‌گانه و باشکوهی را که پدرم به نام ایتزکواتل ساخته بود، تقویت کنم. ضمناً، من یک ویژگی عجیب هم داشتم، موهایم مثل رودخانه سیاه و ضخیم می‌شد. هر ماه باید کوتاه می‌شدند و هنوز تا پایین کمرم می‌رسیدند. پدرم می‌گفت این یک نشانه است، اینها کلماتی بودند که او به کار می‌برد، اما هرگز چیزی را توضیح نمی‌داد.وقتی شش سالم بود، پدرم به دنبالم به جنگل آمد و من برای گوش دادن به صدای درختان آهوهوته، که تنه‌هایی به پهنای خانه‌ها داشتند، به آنجا می‌رفتم. نوازندگان از این درختان بود که طبل‌های هوئهوتل خود را می‌تراشیدند.طبل‌زن‌ها مرا مسخره می‌کردند: «شیوپوپوکاتزین، دختر تلاکالائیل، موسیقی درون کدام درخت است؟» و من لبخند می‌زدم و به یکی اشاره می‌کردم.نوازندگان احمق، موسیقی درون هر درخت، هر ضرب آهنگ، هر استخوان، هر آبراه جاری است. اما امروز، من برای شنیدن صدای درختان نیامده بودم. من خارهای خاردار گیاه ماگوئی را در مشتم حمل می‌کردم.گوش دهید:دارم خواب می‌بینم.روی تپه‌ای ایستاده بودم که یک ستون فقرات داشت، یک باله، که تلالته‌کوتلی بود ، تمساح متبرک مادر زمین. پدرم او را به عنوان دامن مار، کواتلیکوئه ، مادر خدای مورد علاقه‌اش، هویتزیلوپوچتلی خونخوار، می‌شناخت .اما من می‌دانم که این دو الهه یکی هستند، زیرا مامای بزرگ، خود تلالتچوتلی، به من گفت. من اغلب چیزهایی می‌دانستم که پدرم نمی‌دانست. همیشه همینطور بود. او برای رمزگشایی از آشفتگی رویاها خیلی بی‌صبر بود و چون مرد بود، همه چیز را بر اساس شخصیت خودش قضاوت می‌کرد. چون این را نمی‌دانست، نمی‌توانست بت‌های الهه را درک کند. برای مثال، او کواتلیکوئه را دید و او را «مادری که سرش از تنش جدا شده» نامید.یک بار سعی کردم توضیح دهم که آن الهه، در سیمای خود به عنوان دامن مار، مادر هویتزلیپوچتلی، خطوط انرژی پیچ و تاب‌خورده‌ی زمین را که تا بالای بدنش بالا می‌رفتند، به تصویر می‌کشید. بنابراین به جای سر، دو مار در هم تنیده داشت که در جایی که ممکن است چشم سومش باشد، به هم رسیده و به ما خیره شده بودند. [در سانسکریت، او کالی، شاکتی کوندالینی است] او نفهمید و وقتی گفتم که ما انسان‌ها سر نداریم، فقط برآمدگی‌های بی‌جانی از جنس استخوان و گوشت روی سرمان داریم، خیلی عصبانی شد.سر کواتلیکوئه انرژی خالص است، درست مانند بدن مادرش، ناهوال او، الهه تمساح.تلالتچوتلی سبز و مواج زمزمه کرد، اگر نمی‌ترسیدم، می‌توانستم گوشم را نزدیک جای تاریکش ببرم و او برایم درباره خلقت آواز می‌خواند. صدایش ناله‌ای رنج‌آور بود، گویی از هزاران گلو که در حال زایمان هستند، بیرون می‌آمد.به او تعظیم کردم، &quot;تَلالتِکوهتلی، مادر مقدس. می‌ترسم. اما انجامش خواهم داد. در گوشم بخوان.&quot;او با شعری موزون سخن می‌گفت. صدایش تارهای قلبم را به صدا درمی‌آورد و طبل‌های گوشم را می‌کوبید.داستان خلقت ما از زبان تلالتچوتلی:پیش از تجلی، پیش از صدا، پیش از نور، یگانه، پروردگار دوگانگی، اُمِتئوتلِ جدایی‌ناپذیر بود. یگانه‌ای که دومی ندارد، نور و تاریکی، پر و خالی، هم مذکر و هم مؤنث. او (که «او» و «من» و «آن» نیز هست) همان یگانه‌ای است که هرگز در خواب نمی‌بینیم زیرا او فراتر از تخیل است.ارباب اومتئوتل، «آن یگانه»، دیگری را می‌خواست. حداقل برای مدتی.او می‌خواست چیزی بسازد. بنابراین وجود خود را به دو قسمت تقسیم کرد:اومتئوتل «ارباب دوگانگی» واومچیهواتل «بانوی دوگانگی»: اولین خالق به دو قسمت تقسیم شدچنین بود کمال مطلق آنها؛ هیچ بشری نمی‌توانست به آنها نگاه کند.اومتِکوهتلی و اومِچیواتل چهار پسر داشتند. دو پسر اول، پسران دوقلوی جنگجوی او بودند که برای تصاحب نمایش خلقت از والدین قادر مطلق خود هجوم آوردند. این پسران، خدای جگوار سیاه و دودی، تزکاتلیپوکو، و خدای مار سفید پرباد، کوئتزاکواتل، بودند. آن دو اراذل و اوباش، همیشه در حال بازی ابدی تاریکی در مقابل روشنایی بودند، نبردی غیرقابل حل که در آن دو خدای بزرگ به نوبت سکان قدرت را به دست می‌گیرند و سرنوشت جهان در طول اعصار تغییر می‌کند.پس از آنها برادران کوچکشان شیپه توتک با پوست کنده و در حال کندن، خدای مرگ و جوان‌سازی، و تازه به دوران رسیده، هویتزیپوچتلی، خدای جنگ، که آنها مرغ مگس‌خوار جنوب می‌نامند، آمدند.بنابراین هر جهت کیهان توسط یکی از برادران محافظت می‌شد: تزکاتلیپوکا - شمال، سیاه؛ کوئتزالکواتل - غرب، سفید؛ شیپه توتک - شرق، قرمز؛ هویتزیلوپوچتلی - جنوب، آبی. این برادران خالق چهارگانه، انرژی‌های کیهانی خود را مانند آتش از یک اجاق مرکزی یا مانند هرم مقدس، معبد مایور، به چهار جهت اصلی پراکنده کردند و در سراسر قلمرو، تغذیه و محافظت را ساطع کردند.در جهت «بالا»، ۱۳ طبقه‌ی بهشت ​​قرار داشت که از ابرها شروع می‌شد و به سمت بالا از میان ستارگان، سیارات، قلمروهای اربابان و بانوان حاکم حرکت می‌کرد و در نهایت به اومتئوتل می‌رسید. در بسیار بسیار پایین‌تر، ۹ طبقه‌ی میکتلان، در دنیای زیرین، قرار داشت. اما در پهنه‌ی وسیع بین آنها، در مکانی که تزکاتلیپوکا و کوئتزالکواتلِ پرنده سعی در خلق این «جهان و نژاد جدید بشر» داشتند، من بودم!فرزندم، من مثل آنها «آفریده» نشدم. چیزی که هیچ‌کس متوجه نشد این بود که درست در همان لحظه‌ای که اومتئوتل به درون دوگانگی شیرجه زد، من «بودم». در هر عمل تخریب یا آفرینش، چیزی باقی می‌ماند - چیزی که باقی می‌ماند.به این ترتیب، من به ته دریا فرو رفتم، ته‌مانده‌ی آزمایش جدید آنها در دوگانگی. شنیده‌ام که می‌گویند همانطور که در بالا هست، در پایین هم هست. پس، می‌بینی، اگر آنها دوگانگی می‌خواستند، باید چیزی باقی می‌ماند و متوجه شدند که من آن «چیز» ساخته نشده در وحدت بی‌پایان آب‌های اولیه بودم.تلالتکوهتلی به آرامی گفت: «عزیزم، می‌توانی گونه‌ات را کمی نزدیک‌تر بیاوری تا بتوانم انسانی را که روی پوستت استشمام کنم؟»گونه‌ام را کنار یکی از دهان‌های متعددش گذاشتم و سعی کردم از پاشیده شدن خونِ خروشان و ناهمواری که از لب‌های بزرگش جاری بود، جلوگیری کنم. «آه، ناله کرد. بوی جوانی می‌دهی.»پرسیدم: «مادر، نقشه داری من را بخوری؟»«من قبلاً هزار بار تو را خورده‌ام، فرزندم. نه، خدای خونخوار پدرت، هویتزیلوپوچتلی (که او هم پسر من است)، با «جنگ‌های گل» خود، تمام خونی را که نیاز دارم، برایم فراهم می‌کند.»عطش من با خون هر جنگجوئی که در میدان نبرد کشته می‌شود، و بار دیگر هنگامی که به صورت مرغ مگس‌خوار دوباره متولد می‌شود و دوباره می‌میرد، فروکش می‌کند. کسانی که کشته نمی‌شوند در جنگ‌های گل اسیر می‌شوند و در معبد مایور، برای هویتزیلوپوچتلی قربانی می‌شوند که این روزها جسورانه غنایم را از خدای اصلی خورشید پنجم، توناتیوه، مطالبه می‌کند.اکنون، هویتزیلوپوچتلی به خاطر نقشش در هدایت قوم شما به سرزمین موعودشان، افتخار یافته است. او همچنین بهترین بخش قربانی - قلب تپنده - را برای خود دریافت می‌کند، اما کاهنان مادر خود را فراموش نمی‌کنند. آنها لاشه‌های خونین را از پله‌های شیب‌دار معبد، گویی از کوه مار متبرک (جایی که من هویتزیلوپوچتلی را به دنیا آوردم) پایین می‌آورند و روی سینه من می‌گذارند، برای ادای احترام من، سهم من از غنایم.اجساد تکه‌تکه شده‌ی اسیران، پر از خون تند و گوارا، بر روی دامان دختر ماه تکه‌تکه شده‌ی من که در پای معبد مایور آرمیده است، می‌غلتند. پیکره‌ی سنگی گرد و بزرگ دختر ماه آنجاست، درست همانطور که در پای کوه مار افتاده بود، جایی که هویتزلیپوچلی پس از تکه‌تکه کردن او، او را به حال خود رها کرد تا بمیرد.هر جا که او دراز کشیده باشد، من زیر او پهن می‌شوم و از بقایای آن، در سطح زیرین چیزها، لذت می‌برم.جرأت کردم اینجا صحبت کنم. «اما مادر، پدرم داستان را تعریف می‌کند که دخترت ماه، کویول‌شاوکی شکسته، به کوه مار آمد تا تو را بکشد، زمانی که تو کواتلیکوئه بودی، در شُرُفِ به دنیا آوردنِ خدا، هویتزیلوپوچتلی. پدر گفت دختر خودت، الهه ماه، نمی‌توانست بپذیرد که تو از یک توپ پر مرغ مگس‌خوار باردار شده‌ای و در مشروعیت این لقاح شک داشت، بنابراین او و ۴۰۰ برادر ستاره‌ای‌اش نقشه قتل تو را کشیدند. آیا از او متنفر نیستی؟»«آه، آیا باید دوباره دروغ‌ها درباره دخترم، ماهِ تحریف‌شده، کویول‌شاوکی، را تحمل کنم؟» همین که صدایش از شدت خشم بالا رفت، هر پرنده‌ای روی سطح زمین بی‌درنگ پرواز کرد و دوباره به جای خود بازگشت.«ذهن تو با روایت تاریخ توسط آن مرد، مه‌آلود شده است. به همین دلیل است که تو را اینجا صدا زدم. من و همه دخترانم یکی هستیم. به تو می‌گویم آن روز صبح چه اتفاقی افتاد وقتی خدای گستاخ پدرت، هویتزیلوپوچتلی، دوباره متولد شد. می‌گویم دوباره متولد شد، چون، همانطور که می‌بینید، او قبلاً به عنوان یکی از چهار پسر خالق اصلی اومتئوتل متولد شده بود. تولد او برای من، الهامی بود که بعداً توسط پدرت، تلاکالائیل، به او داده شد تا به او یک بارداری معجزه‌آسا بدهد. (در واقع، هر تولدی معجزه‌آسا است و انسان تنها یک عامل ناچیز در آن است، اما این داستان دیگری است.)«سال‌های زیادی از زمانی که من به عنوان دختر زمین، کواتلیکوئه، روی سطح خودم راه می‌رفتم، نمی‌گذرد. ​​چند پر مرغ مگس‌خوار از زیر دامن مارمانندم سر خورد و مرا به کودکی تبدیل کرد که محکم به رحمم چسبید. چطور هویتزیلوپوچتلیِ جنگجو در من می‌جوشید و می‌پیچید. کویول‌شاوکی، دختر ماه من، با صدای زنگ‌دار و زنگوله‌هایی روی گونه‌هایش، آخرین دوره بارداری‌اش را می‌گذراند، بنابراین ما هر دو مادر باردار و سیر بودیم. من زودتر از او درد زایمان گرفتم و برادرش هویتزیلوپوچتلی، سرخ به رنگ خون، فیروزه‌ای به رنگ قلب انسان که در رگ‌هایش غنوده بود، از رحمم بیرون آمد.»به محض اینکه او کاملاً از رحم من بیرون آمد، شروع به حمله به خواهرش کرد، قلب زنگ‌زده‌اش را گاز گرفت، جلال درخشانش را تکه‌تکه کرد و او را به آسمان پرتاب کرد. پس از بلعیدن قلب خواهرش، چهارصد قلب از ۴۰۰ ستاره جنوبی را نیز بلعید و از هر کدام کمی جوهر برای خودش دزدید تا مانند خورشید بدرخشد. سپس، لب‌هایش را لیسید و آنها را نیز به آسمان پرتاب کرد. او از پیروزی خود شادمان شد و خود را داغ‌تر از آتش، روشن‌تر از خورشید نامید. در واقع، این خدای لنگ و آبله‌رو، توناتیوه، که در ابتدا با نام ناناهواتزین شناخته می‌شد، بود که خود را به آتش انداخت تا این خلقت فعلی را آغاز کند.اما پدرت آن نقش را برای هویتزیلوپوچتلی به عهده گرفت و مسیر قربانی‌ها را تغییر داد. و پسرم، هویتزیلوپوچتلی، سیری‌ناپذیر بود. او کیهان را درنوردید، به دنبال ماه و ستارگان، او فریاد می‌زد و قربانی‌های بیشتری می‌خواست، و به دنبال قربانی بعدی و بعدی می‌گشت تا اینکه... من او را قورت دادم. ههههه.مردم شما در برابر او، حامی مکزیکا، سر تعظیم فرود می‌آورند و او آنها را به سوی نشان عقاب مارخوار که بر روی یک کاکتوس فرود آمده بود، هدایت می‌کند و بدین ترتیب سرزمین نفرین‌شده‌ای را که به امپراتوری قدرتمند تنوچتیتلان آنها تبدیل شد، به ارث می‌گذارند. آنها او را در هزاران هزار قلب جشن می‌گیرند تا نور او را برای روشن کردن مسابقه‌ی باشکوهشان در برابر زمان حفظ کنند. من هیچ شکایتی ندارم؛ سهم من داده شده است.اما هر شب وقتی از گلویم پایین می‌رود و از رحمم عبور می‌کند، یادآوری کوچکی به آنها می‌کنم. چرا که نه؟ بگذار به یاد داشته باشند که به من نیاز دارند. هر روز صبح اجازه می‌دهم دوباره برخیزد. به خاطر گستاخی‌اش، فقط نیمی از گردش هر روز را به او می‌دادم و نیم دیگر را به کویول‌شاوکی، خواهر ماه‌شکلش که صورت زنگوله‌ای دارد. گاهی اوقات آنها را با هم تف می‌کنم تا بگذارند تا سر حد مرگ بجنگند، یکدیگر را ببلعند، و دوباره متولد شوند [کسوف].چرا که نه؟ فقط یادآوری می‌کنم که روزهای انسان هرگز طولانی نیست. اما مادر دوام می‌آورد.تصویرش مثل سراب شروع به موج زدن کرد، پوستش کمی می‌لرزید، مثل ماری که پوست می‌اندازد. صدایش زدم: «تَلالتِکوهتلی، مادر...؟»نفسی. ناله‌ای. آن صدا. «به زیر پای بت‌های فراوانی که قومت می‌تراشند نگاه کن. چه می‌بینی؟ نمادهایی برای بانوی زمین، تَلالتِکوهتلی، تلاماتل‌کوئیتی‌سیتل یا مامای چمباتمه‌زده، پوسته‌ی آغازین، آن که در پاهایم چشم دارد و در هر بندش آرواره.»خدایان زمین: تلالتچوتلی زیر پای کواتلیکوئه حکاکی شده است«گوش کن، عزیزم. می‌خواهم یک کاهنه داستان من را ضبط کند. برای همین با تو تماس گرفتم. یادت می‌آید؟»«من کاهنه نیستم، مادر. من یک همسر خواهم بود، شاید یک ملکه، پرورش‌دهنده‌ی جنگجویان.»«تو یه کاهنه خواهی شد، وگرنه بهتره همین الان همینجا بخورمت.»«پس بهتره منو بخوری، مادر. پدرم هرگز موافقت نخواهد کرد. هیچ‌کس از پدرم سرپیچی نمی‌کند. و ازدواج من اتحاد سه‌گانه او را تضمین خواهد کرد.»«جزئیات، جزئیات. یادت باشد، در قالب کواتلیکوئه ترسناک، من مادر مربی پدرت، هویتزیلوپوچتلی، خدای جنگ با ادعای خورشید بودن هستم. پدرت از من می‌ترسد. پدرت از تو، به همین خاطر. هههه...»«عزیزم، میشه پنجه‌هامو نوازش کنی؟ کوتیکول‌های من به تحریک نیاز دارن. اون یه دختره. حالا، حرفمو قطع نکن…»«برگردیم به داستان من: پسران اصلی اولین خالق ما، خدای دوگانگی، اومتئوتل، خدای جگوار و مار پردار بودند: تزکاتلیپوکو و کوئتزاکواتل جوان. و آن دو به همه جا پرواز می‌کردند و در مورد نژاد رویایی انسان که وظیفه خلق آن را بر عهده داشتند، نقشه می‌کشیدند و تصمیم می‌گرفتند. همه چیز کار سختی نبود: پسران بیشتر وقت خود را صرف بازی‌های بی‌پایان خود بین نور و تاریکی می‌کردند: نور تاریکی را فتح می‌کند، تاریکی نور را از بین می‌برد، همه چیز بسیار قابل پیش‌بینی بود. همه چیز بسیار حماسی بود، می‌دانید؟اما آنها واقعاً چیزی نداشتند، تا اینکه من را دیدند. می‌بینید، خدایان نیاز داشتند که مورد نیاز باشند، به آنها خدمت شود و غذا داده شود، بنابراین مجبور بودند انسان داشته باشند. برای انسان‌ها، آنها به یک جهان نیاز داشتند. هر چیزی که آنها امتحان می‌کردند از میان نیستی به درون فک‌های من سرازیر می‌شد. همانطور که می‌بینید، من در هر مفصل فک‌های خوبی دارم.«و چشم‌ها و فلس‌ها همه جا را پوشانده بودند،» زمزمه کردم و مبهوت سطح درخشانش شدم.«آنها مرا آشوب می‌نامیدند. می‌توانی تصور کنی؟ آنها نمی‌فهمیدند.فقط اومتئوتل مرا می‌فهمد زیرا من در لحظه‌ای که او خود را به دو نیم کرد، به وجود آمدم. قبل از آن، من بخشی از او بودم. در لحظه‌ای که به نور دوگانگی پرتاب شدم، به پول رایج، به معامله تبدیل شدم. و این باعث می‌شود من، از نظر من، تنها چیز با ارزش واقعی زیر پنجمین خورشید باشم. در غیر این صورت، آنها چیزی جز یک جهان توخالی پر از ایده‌های خود نداشتند.»تزکاتلیپوکو، جگوار، و کوئتزاکواتل، مار پردار، داشتند توپ بازی می‌کردند. من هوس کمی سرگرمی کرده بودم، بنابراین خودم را به برادران فضول معرفی کردم. به سطح دریای اولیه شنا کردم، جایی که تزکاتلیپوکا پای احمقانه‌اش را آویزان کرده بود تا من را اغوا کند. چرا که نه؟ می‌خواستم نگاه دقیق‌تری به آن بیندازم. از این آگاهی که من ماده خام رویای آنها برای بشریت هستم و آنها در تنگنای سختی قرار دارند، راضی بودم.در مورد آن پای احمقانه‌ی خدا، من آن را خوردم. چرا که نه؟ من آن را فوراً کندم؛ مزه‌اش مثل شیرین بیان سیاه بود. حالا، آن ارباب تزکاتلیپوکا باید تا به امروز لنگان لنگان دور محور خودش بچرخد [دب اکبر]. دوقلوهای از خود راضی، کتزالکواتل و تزکاتلیپوکا، بی‌رحم بودند. آنها به شکل دو مار بزرگ، سیاه و سفید، بدنم را احاطه کردند و مرا به دو نیم کردند، سینه‌ام را بالا کشیدند تا طاق بهشت ​​را تشکیل دهند که تمام ۱۳ طبقه را تشکیل می‌دهد، از پایین با ابرها شروع می‌شود و در بالا در اومتئوتلِ تقسیم نشده به پایان می‌رسد. پشت تمساح من پوسته زمین را تشکیل می‌دهد.در حالی که پس از مصیبت شکافته شدن، از فرق سر تا نوک پا، هق هق می‌کردم و نفس نفس می‌زدم، پروردگار و بانوی دوگانگی از بی‌رحمی آشکار پسرانشان وحشت‌زده شدند. خدایان همگی نازل شدند و به من هدایا و قدرت‌های جادویی‌ای ارائه دادند که هیچ موجود دیگری نداشت: قدرت رویاندن جنگل‌هایی پر از میوه و دانه؛ فوران آب، گدازه و خاکستر؛ جوانه زدن ذرت و گندم و هر ماده مخفی مورد نیاز برای تولید، تغذیه و درمان انسان‌هایی که روی من راه می‌روند. چنین است قدرت من؛ چنین است سرنوشت من.می‌گویند من سیری‌ناپذیرم چون ناله‌هایم را می‌شنوند. خب، آدم سعی می‌کند مدام در حال زایمان باشد. اما من هیچ‌وقت عقب‌نشینی نمی‌کنم. من فراوانی‌ام را بی‌پایان، مثل زمان، می‌دهم.اینجا او مکث کرد تا پوستم را بو کند، «که، فرزند عزیزم، بی‌پایان نیست، زیرا ما در پنجمین و آخرین خورشید زندگی می‌کنیم. اما (فکر می‌کنم او مرا لیسید) هنوز تمام نشده است، و معماهای من هم تمام نشده‌اند.»«مادر، از درد زایمان ناله می‌کنی؟ می‌گویند برای خون انسان گریه می‌کنی.»«خون هر موجودی، خون من است. از پروانه گرفته تا بابون، همه طعم لذیذ خود را دارند. با این حال، درست است که یک جوهر بسیار خوشمزه در خون انسان‌ها زندگی می‌کند. انسان‌ها جهان‌های کوچکی هستند، بذرهای بی‌نهایت، که ذره‌ای از همه چیزهای روی زمین و آسمان را در خود جای داده‌اند و نوری را که به عنوان حق طبیعی از اومتئوتل دریافت می‌کنند. نکات ریز کیهانی.»«پس این در مورد خون ما صادق است.»«هوم، من عاشق خون هستم. اما صداها، آنها فقط از طریق من می‌آیند تا جهان را به وجود آورند، تا درختان و رودخانه‌ها، کوه‌ها و ذرت را به هستی وادارند. ناله‌های من سرود تولد است، نه سرود مرگ. همانطور که اومتئوتل به هر انسان تازه متولد شده نامی گرانبها و یک تونالی، یک نشانه شخصی روزانه که همراه همه کسانی است که وارد این سطح از رنج می‌شوند، می‌دهد، من خودم را فدا می‌کنم تا بدن‌های کوچک آنها را حفظ و رشد دهم. آواز من در تمام مواد و لایه‌های زمین می‌لرزد و به آنها نیرو می‌بخشد.»قابله‌ها، تلاماتلکوییتیتل، وظایف خود را به نام من انجام می‌دهند و از مادر بزرگ و چمباتمه‌زده‌شان تلالتاکوتل التماس می‌کنند که آنها را راهنمایی کند. قدرت بخشیدن، هدیه‌ای است که همه خدایان به من داده‌اند. این برای جبران رنجی است که کشیده‌ام.«پدرم می‌گوید، وقتی هر شب خورشید را می‌بلعی، باید به تو خون بدهند تا آرام شوی، و باید به خورشید خون بدهند تا دوباره طلوع کند.»«پدرت چیزی را خواهد گفت که فکر می‌کند به نفع مردمت است.»«مادر، مادر... می‌گویند این پنجمین خورشید با حرکت زمین، با طغیان‌های سهمگین سنگ‌های آتشین از کوه‌ها، پایان خواهد یافت.»«پس ممکن است. &#039;چیزها می‌لغزند... چیزها می‌لغزند.&#039;» (هارال، ۱۹۹۴) تلالتچوتلی شانه‌های سنگینش را بالا انداخت، در حالی که رانش زمین از کنارم می‌ریخت. تصویرش دوباره شروع به محو شدن کرد، مثل ماری که پوست می‌اندازد.با صدایی که انگار هزار بال داشت، زمزمه کرد: «من الان باید برم، داری بیدار می‌شی.»«صبر کن مادر، خیلی چیزهای دیگر برای پرسیدن دارم.» شروع به گریه کردم. «صبر کن!»«پدرم چطور با کشیش شدن من موافقت می‌کند؟»«پر گرانبها، گردنبند گرانبها. من تو را علامت‌گذاری خواهم کرد، فرزند.»تلالتاچوتی دیگر حرفی نزد. همین که داشتم از خواب بیدار می‌شدم، صدای تمام ماماهای جهان، تلاماتل‌کوئیتی‌سیتل، را شنیدم که در باد شناور بودند. صداها همان عبارات آیینی آشنای ما را تکرار می‌کردند: «پر گرانبها، گردنبند گرانبها...» من کلمات را از بر می‌دانستم.پر گرانبها، گردنبند گرانبها...شما به زمین آمده‌اید، جایی که خویشاوندانتان، قوم و خویشانتان، از خستگی و فرسودگی رنج می‌برند؛ جایی که گرم است، جایی که سرد است، و جایی که باد می‌وزد؛ جایی که تشنگی، گرسنگی، غم، ناامیدی، فرسودگی، خستگی، درد وجود دارد...» (متیو رستال، ۲۰۰۵)حتی در سن کمم، شاهد بودم که با تولد هر نوزاد، مامای محترم، ردای حاکم بزرگ، یعنی تلاتوآنی، را بر تن می‌کرد: «کسی که راه‌ها و حقایق مکزیکا را بیان می‌کند». این باور وجود داشت که ماماهایی که ارواح جدید را به دنیا می‌آوردند، مانند پادشاهان، ارتباط مستقیمی با خدایان داشتند و همین امر استفاده هر دو از عنوان تلاتوآنی را توضیح می‌داد. به خانواده‌ای که برای تولد یک روح جدید گرد هم می‌آمدند، تلاماسوآ، «تحملی» که هر روح به خدایان بدهکار است، یادآوری می‌شد تا فداکاری اولیه خود را در فرآیند خلقت جهان جبران کند. (اسمارت، ۲۰۱۸)اما چرا قابله‌ها الان طوری صحبت می‌کردند که انگار من در حال تولد هستم؟ مگر من قبلاً متولد نشده بودم؟ فقط بعداً فهمیدم: من دوباره متولد می‌شدم، در خدمت الهه.قبل از اینکه صدای قابله‌ها قطع شود، کاملاً بیدار شده بودم. کلماتشان را حفظ کرده بودم: قربانی برای مادر در جنگل آهوهوت؛ جمع کردن خارها از کاکتوس ماگوئی... یادت باشد...»طبق دستور به جنگل رفتم و آتش کوچکی برای الهه تمساح که در خوابم با مهربانی مرا آرام کرده بود، روشن کردم. برایش آهنگی را خواندم که مادرم وقتی نوزاد بودم، روی سینه‌اش برایم خوانده بود. احساس کردم الهه زیر من موج می‌زند و گوش می‌دهد. برای ادای احترام به او، با جوهری که از پوست درخت و براده‌های مس درست کرده بودیم، با زحمت دو چشم روی دو کف پایم کشیدم، درست مثل چشم‌های تمام بدنش. با خار گل سرخ نوک انگشتان، لب‌ها و لاله گوش‌هایم را سوراخ کردم و شراب کوچکم را روی آتش ریختم. بعد از انجام مراسم حجامت کوچک خودم، به خواب سبکی فرو رفتم. این اولین باری بود که خودم این بریدگی‌ها را ایجاد می‌کردم. آخرین بار هم نبود.خواب دیدم که الهه مرا بلعیده و از بین دو چشم اصلی‌اش بیرون رانده می‌شوم. انگار پاهایم در این جریان زخمی شده بودند و از درد بیدار شدم، اما آنها را غرق در خون یافتم. دو چشمی که کشیده بودم، در حالی که خواب بودم، دستی که مال من نبود، روی پوستم حک شده بود.به اطراف جنگل نگاه کردم... شروع به گریه کردم، نه از گیجی یا درد، با وجود کف پاهای خونینم، بلکه از هیبت و قدرت مطلق تلالتاچوتی برای گذاشتن رد پایش روی من. در حالت گیجی، زخم‌ها را با خاکستر داغ آتش مالیدم تا تمیز شوند و هر دو پا را محکم در پارچه نخی پیچیدم تا با وجود ضربان، بتوانم به خانه برگردم.وقتی به خانه رسیدم، شب شده بود و زخم‌ها خشک شده بودند. پدرم عصبانی بود: «تمام روز کجا بودی؟ من در جنگلی که می‌روی دنبالت گشتم؟ تو خیلی کوچکی که از مادرت دور شوی...»او عمیقاً به من نگاه کرد و چیزی به او گفت که اوضاع دیگر مثل قبل نیست. زانو زد و پارچه‌ای را که پاهایم را بسته بود باز کرد و وقتی دید چشمان مرگ از زیر پاهای کوچکم بیرون زده‌اند، پیشانی‌اش را روی زمین گذاشت، صورتش مثل پارچه کتان سفید شده بود.با جدیت گفتم: «من آموزش کاهنی را شروع خواهم کرد.» با توجه به اینکه من علامت‌گذاری شده بودم، چه می‌توانست بگوید؟پس از آن، او اغلب با شور و شوق در مقابل بت خود، کواتلیک، که پاهای چنگال‌دارش پوشیده از چشم بود، دعا می‌کرد. پدرم به محض بهبود زخم‌ها، صندل‌های پوستی مخصوصی برایم خرید و به من گفت که آنها را به کسی نشان ندهم. او که همیشه در پی تبدیل اعمال الهی به نفع قومش بود.اصلاً به کی باید می‌گفتم؟خونی که می‌باردخشونت، برای مردمان ناهواتل زبان، رقصی میان مقدسات و کفر بود.بدون این شراکت ضروری، خورشید نمی‌توانست از تالار رقص آسمان عبور کند و بشریت در تاریکی هلاک می‌شد. حجامت وسیله‌ای مستقیم برای دگرگونی و وسیله‌ای برای اتحاد با الوهیت بود.بسته به نوع قربانی، اشکال مختلفی از اتحاد آشکار می‌شد. تسلط تزلزل‌ناپذیر جنگجویانی که قلب‌های تپنده خود را تقدیم می‌کردند؛ تسلیم وجدآمیز ایکسیپتلا، کسانی که ذات الهی آنها را تسخیر کرده بود (مزاروس و زاچوبر، ۲۰۱۳)؛ حتی معصومیت توأم با اعتماد کودکانی که خون را از آلت تناسلی، لب‌ها یا لاله گوش خود به آتش می‌پاشیدند: در همه موارد، آنچه قربانی می‌شد پوسته مادی بیرونی بود تا به روح والاتر سود برساند.در این زمینه، خشونت یگانه و شریف‌ترین، بزرگوارانه‌ترین و پایدارترین رفتار ممکن بود. ذهن اروپایی، که در مادی‌گرایی و مال‌اندوزی پرورش یافته و از خدای درونی و بیرونی خود بیگانه شده بود، به آنچه اکنون قوم آزتک می‌نامیم، برچسب «وحشی» زد.خورشیدهاآزتک‌ها می‌گفتند، امروز خورشید برای تو می‌درخشد، اما همیشه اینطور نبوده است.در اولین تجسم جهان، پروردگار شمالی، تزکاتلیپوکا، به خورشید اول تبدیل شد: خورشید زمین. به دلیل پای آسیب دیده‌اش، او به مدت ۶۷۶ «سال» (۱۳ بسته ۵۲ ساله) با نوری نیمه‌تاریک درخشید. ساکنان غول‌پیکر آن توسط جگوارها بلعیده شدند.در دومین تجسم، لرد غربی کتزالکواتل، خورشید باد شد و دنیای او پس از ۶۷۶ «سال» توسط باد نابود شد. ساکنان آن به میمون‌های انسان‌نما روی آوردند و به درختان گریختند. در سومین تجسم جهان، تلالوک آبی به خورشید باران تبدیل شد. این دنیا پس از ۳۶۴ «سال» (۷ بسته ۵۲ ساله) در باران‌های آتش نابود شد. آنها می‌گویند، برخی از موجودات بالدار زنده ماندند.در چهارمین تجسم، همسر تلالوک، چالچیوتلیکوئه، به خورشید آب تبدیل شد. دنیای محبوب او پس از ۶۷۶ «سال» (بعضی می‌گویند ۳۱۲ سال، که ۶ دسته ۵۲ ساله است) در سیل اشک‌هایش از بین رفت. برخی از موجودات باله‌دار زنده ماندند.پنجمین خورشیددر این تجسم فعلی و پنجمین تجسم جهان، خدایان جلسه‌ای برگزار کردند. تا اینجا اوضاع به خوبی پیش نرفته بود.کدام خدا حاضر است خود را فدا کند تا این خورشید پنجم را بسازد؟ هیچ کس داوطلب نشد. در دنیای تاریک، آتشی بزرگ تنها روشنایی را فراهم می‌کرد. در نهایت، ناناهواتزین کوچک، خدای لنگ و جذامی، خود را به آتش سپرد و شجاعانه به درون شعله‌ها پرید. موها و پوستش در حالی که از درد بیهوش می‌شد، ترک می‌خورد. خدایان فروتن سرهایشان را خم کردند و ناناهواتزین خود را به عنوان خورشید، درست بالای افق شرقی، زنده کرد. خدایان شادمان شدند.اما ناناهواتزین کوچک، بیمارگونه، توان سفر طولانی را نداشت. خدایان دیگر، یکی پس از دیگری، سینه‌هایشان را شکافتند و نیروی ناب و تپنده‌ی قلب‌هایشان را تقدیم کردند، سپس بدن‌های باشکوهشان را در آتش انداختند، پوست و زیورآلات طلایی‌شان مانند موم در شعله‌های سوزان ذوب شد، پیش از آنکه خورشید پنجم بتواند طلوع کند. و این اولین روز بود.خدایان قربانی‌شده باید دوباره زنده می‌شدند. و خورشید برای ماندن در مدار به مقادیر بی‌حد و حصری از خون نیاز داشت. برای این وظایف، انسان‌ها (که هنوز خلق نشده بودند) باید تاوان بی‌وقفه‌ای به سازندگان خود، به‌ویژه به خورشید، که در آن زمان با نام توناتیوه شناخته می‌شد، می‌دادند.مدت‌ها بعد، وقتی خدای جنگ، هویتزیلوپوچتلی، برای هدایت مردم مخسیا به پایین آمد، از همه خدایان دیگر برتر شد و مقام خورشید را به دست گرفت. اشتهای او به طور تصاعدی بیشتر شد.چرخاندن چرخ‌دنده‌های کیهان بر عهده‌ی انسان‌ها افتاد. گوش‌های انسان‌ها باید نبض رودخانه‌ها و ضربان قلب زمین را می‌شنیدند؛ صداهای انسان‌ها باید با ارواح زمزمه می‌کردند و ریتم سیارات و ستارگان را تنظیم می‌کردند. و هر چرخ ، تیک تاک و جریان، مقدس و دنیوی، باید با خون انسان به وفور روغن‌کاری می‌شد، زیرا زندگی امری بدیهی نبود.هوئیتوزوزتلی: ماه شب‌زنده‌داری طولانیبزرگداشت خدایان کشاورزی، ذرت و آبشیوپوپوکاتزین (به یاد یازدهمین سال سلطنتش، ۱۴۴۳) می‌گوید:در طول سلطنت ایتزکواتل، مشاور او، تلاکائلل، بخش زیادی از تاریخ مکتوب مکزیکا را نابود کرد تا هویتزیلوپوچتلی را در جایگاه خورشید سابق قرار دهد و او را ستایش کند.تلاکالائیل کتاب‌ها را سوزاند. پدر خودم، در خدمت سیهواکواتل، به امپراتور، با بینش و اقتدار هدایت‌کننده در تمام امور استراتژیک توانمند شد. بله، پاکسازی تاریخ ما توسط پدر به نام شاه ایتزکواتل انجام شد، اما همه نخبگان می‌دانستند که چه کسی واقعاً مسئول است. همیشه و همیشه پدر من، &quot;زن مار&quot; پادشاه، بود.او دستور داد، اما این من بودم که صدای اجدادمان را از سرزمین نی‌ها [تولتک‌ها]، آه‌های کیش و یوکاتک [مایاها]، ناله‌های مردمان کائوچو [اولمک‌ها] که در حافظه جمعی ما جای گرفته بودند، شنیدم - شکایت.صداها در تمام بیست شبانه‌روزِ هویتوزوزتلی، ماه چهارم، فریاد می‌زدند و زمزمه می‌کردند، زمانی که ما به مقدسات باستانیِ محصولات کشاورزی، ذرت، باروری... هویتوزوزتلی، «ماه شب‌زنده‌داری بزرگ» احترام می‌گذاشتیم. در سراسر سرزمین، همه در طول گرمای فصل خشک در آیین‌های خانگی، محلی یا ایالتی شرکت می‌کردند تا چرخه رشد جدید را آغاز کنند.در روستاها، قربانی‌های «پوست‌کندن» انجام می‌شد و کاهنان لاشه‌های تازه را به تن می‌کردند و در شهرها رژه می‌رفتند تا به شیپه توتِک، خدای باروری و جوان‌سازی، ادای احترام کنند. ما رشد جدید ذرت و همچنین آفت ناشی از آن را مدیون او هستیم، اگر او در آن سال عصبانی شود.در کوه تلالوک، مردان با ریختن خون یک پسر جوان گریان، برای خدای قدرتمند باران قربانی کردند. گلوی او بر روی کوه‌های فراوانی از غذا و هدایایی که توسط رهبران تمام قبایل همسایه به غار تلالوک آورده شده بود، بریده شد. سپس غار مهر و موم و محافظت شد. کفاره‌ای برای باران مورد نیاز. گفته می‌شود که تلالوک تحت تأثیر اشک‌های خالصانه یک کودک قرار گرفت و باران را فرستاد.شب زنده داری من در این ماه «شب زنده داری بزرگ»، بیدار ماندن هر شب تا زمانی بود که ستارگان غروب کنند و به دستورات ستارگان باستانی که توسط باد حمل می‌شدند، گوش فرا دهند.بدون دانش مقدس ما، همه چیز در تاریکی جهل خاموش می‌شود. من در تعجب بودم که پدرم چگونه می‌تواند آن را با وظیفه مقدس خود برای توصیه به پادشاه در خدمت خدایان توجیه کند؟ او گفت که این تولدی دوباره برای مردم مکزیکا [آزتک‌ها] است، که ما «مردم برگزیده» هویتزیلوپوچتلی هستیم و او حامی ما است، مانند خورشید برای ما، که باید بالاتر از همه خدایان دیگر پرستش شود. مردم مکزیکا برای همیشه در شکوه نور او خواهند سوخت.«تولد دوباره. آدم‌ها از تولد چی می‌دونن؟» ازش پرسیدم. می‌تونستم ببینم که حرفام داره تو دهنش می‌پیچه. چرا همیشه می‌جنگیدم؟ هرچی باشه، اون یه جنگجوی شریف و فداکار بود.وقتی تلالاکال سعی کرد داستان‌های قدیمی موجود در نسخه‌های خطی را ساکت کند، شاید از این واقعیت غافل بود که نمی‌توان صداها را دفن کرد. این دانش هنوز در سرها و قلب‌ها و ترانه‌های مردمان باستان، شمن‌ها، پیشگویان، ماماها و مردگان وجود دارد.ما آنقدر به ارواح در همه چیز احترام می‌گذاشتیم که گفته می‌شد ما زنان مکزیکی «قبل از پختن دانه‌های خشک ذرت، آنها را می‌دمیدیم و معتقد بودیم که این کار باعث می‌شود ذرت از آتش نترسد. ما زنان اغلب دانه‌های ذرتی را که روی زمین پیدا می‌شد با احترام برمی‌داشتیم و ادعا می‌کردیم «روزی ما در حال گذر است: گریه می‌کند. اگر آن را جمع نکنیم، ما را در برابر اربابمان متهم خواهد کرد. خواهد گفت: «ای ارباب ما، این رعیت مرا وقتی که روی زمین پخش و پلا بودم، بلند نکرد. او را مجازات کنید!» یا شاید باید از گرسنگی بمیریم.» (ساهاگین نوشته موران، ۲۰۱۴)سرم درد می‌کرد. می‌خواستم صداها متوقف شوند. می‌خواستم کاری کنم تا اجدادی را که هدایای گرانبهایشان، تاریخی که در کتاب‌های مقدسمان ثبت کرده بودیم، توسط یک افسانه‌ی راحت‌تر غصب شده بود، آرام کنم.در تِنوکتیتلان، در طول ماه چهارم، هنگامی که همه اربابان کشاورزی خشنود شدند، ما همچنین حامی مهربان خود، چالچیوتلیکوئه، خدای ناظر بر خورشید چهارم و الهه بخشنده آب‌های روان را که با عشق از آب، نهرها و رودخانه‌ها مراقبت می‌کرد، گرامی داشتیم.در آیینی سه مرحله‌ای، هر ساله، کاهنان و جوانان یک درخت بی‌نقص را از جنگل‌های دور از شهر انتخاب می‌کردند. این درخت می‌بایست عظیم و کیهانی می‌بود، ریشه‌هایش به جهان زیرین چنگ می‌زد و شاخه‌هایش به ۱۳ طبقه آسمانی می‌رسید. در بخش دوم آیین، این درخت یکپارچه توسط صد مرد به داخل شهر حمل می‌شد و در مقابل معبد مایور، بزرگترین هرم در تنوچتیتلان، برپا می‌شد. بالای پلکان اصلی، در بالاترین طبقه هرم، زیارتگاه‌هایی برای هویتزیلوپوچتلی و تلالوک، خدایان جنگ و باران، قرار داشت. در آنجا، این درخت، پیشکشی باشکوه از خود طبیعت، برای لرد تلالوک بود.سرانجام، همین درخت عظیم به سواحل دریاچه‌ی نزدیک تکسکوکو منتقل شد و با کاروانی از قایق‌ها به سمت پانتیتلان، «جایی که دریاچه زهکشی خود را داشت» شناور شد. (اسمارت، ۲۰۱۸) دختری بسیار جوان، با ردایی آبی و حلقه‌هایی از پرهای درخشان بر سرش، بی‌صدا در یکی از قایق‌ها نشسته بود.من، به عنوان یک کاهنه در حال آموزش و دختر تلالاکائل، اجازه داشتم با خدمه پدرم سوار بر قایق‌ها به جایی که قایق‌ها را برای مراسم مذهبی می‌بستند، بروم. من و دختر از کنار هم رد می‌شدیم. ما در قایق‌های مختلف بودیم اما آنقدر نزدیک بودیم که می‌توانستیم دست در دست هم بگذاریم. او مشخصاً یک روستایی بود اما با گوشت لاما پروار شده بود و با کاکائو و مشروبات الکلی مست شده بود؛ می‌توانستم ببینم که الکل چشمان زیبایش را خیره کرده است. تقریباً همسن بودیم. انعکاس تصویرمان در آب ادغام شد و به طور نامحسوسی به یکدیگر لبخند زدیم.سرودخوانی شروع شد، در حالی که عمیقاً به دریاچه‌ی زیر پایمان خیره شده بودم. گویی به طور ناگهانی، نوعی گرداب روی سطح دریاچه شکل گرفت، همان روزنه‌ای که کاهنان به دنبالش بودند. مطمئن بودم که خنده‌ی مادر مهربان آب، چالچوهتلیکوئه، دامن یشمی، را می‌شنوم، موهایش دور سرش می‌چرخید، گویی ما را به دنیای دیگر، به منطقه‌ی آبی آن سوی آب، فرا می‌خواند.صدای کاهن و صداهای درون سرم تندتر و تندتر شدند: «دختر عزیزم، الهه‌ی عزیز؛ تو به دنیای دیگر می‌روی؛ رنج تو تمام شده است؛ تو در آسمان غربی با تمام زنان قهرمان و آنان که در هنگام زایمان می‌میرند، گرامی داشته خواهی شد. تو در شامگاه به غروب خورشید خواهی پیوست.»در این لحظه، کشیش دخترک آبی خاموش را در چنگالی سریع گرفت، ماهرانه گردنش را برید و گلوی بازش را زیر سطح آب نگه داشت تا خونش با جریان آب درآمیزد.صداها متوقف شدند. تنها صدا، زنگ درون من بود. یک نت ناب و بلند مانند فلوت تزکاتلیپوکا که با خدایان راز و نیاز می‌کرد. کاهن پیر با مهربانی به الهه‌ای که آنقدر بشریت را دوست دارد که به ما رودخانه‌ها و دریاچه‌ها را می‌دهد، دعا و نیایش می‌کرد، اما من هیچ صدایی از لب‌های متحرکش نشنیدم. پس از لحظه‌ای طولانی، او رهایش کرد. کودک پردار برای آخرین چرخش در گرداب شناور شد و به آرامی زیر سطح آب رفت و طرف دیگر به او خوشامد گفت.پس از او، درخت غول‌پیکری که از کوهستان بریده شده و پیش از آنکه به پانتیتان برده شود، در مقابل معبد مایور برپا شده بود، به گرداب رانده شد و پذیرفته شد.بدون هیچ صدایی در سرم و بدون هیچ فکر قالب‌بندی‌شده‌ای، جز آرزوی محو شدن در سکوت طنین‌انداز آب چالچوهتلیکوئه، با سر به درون دریاچه شیرجه زدم. اشتیاق مبهمی داشتم که دختر غمگین را تا «جای دیگر» دنبال کنم، به احتمال زیاد، سینکالکو، بهشتی ویژه برای نوزادان و کودکان بی‌گناهی که در انتظار تولد دوباره، با شیری که از شاخه‌های درختان تغذیه می‌شود، تغذیه می‌شوند.کشیش پیر، با آن دستی که گلو را به راحتیِ کشیدن پر روی گونه می‌بُرد، مچ پای خیسم را گرفت و با احتیاط دوباره روی قایق بلندم کرد. او به سختی قایق را تکان داد.وقتی دوباره صداها شروع شد، اولین صدایی که شنیدم صدای کاهن بود که برای هدایت پیشکش نفیس خود به اقامتگاه الهه‌ها سرود می‌خواند. او هنوز یک پای مرا گرفته بود تا مطمئن شود که دوباره نمی‌توانم در آب فرو بروم. او بدون اینکه چشمانش را از آب بردارد، تا آخرین هجا، ورد می‌خواند و گردابی که با قدرتش گشوده بود، دوباره به سطح آرام دریاچه فروکش کرد. الهه خشنود شد.بلافاصله پس از آن، نفس نفس زدنی افتاد و پایم با صدای تق‌تق پاروها به داخل قایق افتاد. سرنشینان تمام قایق‌های کوچکی که با ما به پانتیتلان رفته بودند، در تاریکیِ روشن با مشعل، به صدا خیره شده بودند.کشیش نشان تلالتکوهتلی، دو چشم روی کف پاهایم را دیده بود.با سرعت برق، زانو زد، پاهایم را در پوست پیچید و با نگاه خیره و ترسناکش، هر کسی را که آنجا بود از گفتن هر صدایی منع کرد. او یکی از افراد پدرم بود؛ مگر نه همه آنها؟ او می‌فهمید که این کار الهه است. او به سرعت نگاهی به تلاکائلل انداخت و بررسی کرد که آیا پدرم از قبل می‌دانست یا نه. البته که می‌دانست او زن مار است.ما در سکوت به خانه برگشتیم، به جز صداهای باستانی که حالا آرام‌تر شده بودند. من می‌لرزیدم. آن سال یازده ساله بودم.وقتی به خانه رسیدیم، پدرم موهایم را گرفت که تقریباً تا زانوهایم رسیده بود. من رسم و رسوم را به هم زده بودم و چشمان پنهانم را آشکار کرده بودم. نمی‌دانستم به خاطر کدام یک از آنها تنبیه خواهم شد. می‌توانستم خشمش را از میان چنگش حس کنم، اما موهایم خیس و لیز بود و می‌دانستم پدرم هرگز جرأت نمی‌کند به من آسیبی برساند، بنابراین سعی کردم موهایم را آزاد کنم.فریاد زدم: «ولم کن.» و آنقدر پیچ و تاب خوردم تا موهایم از چنگش رها شد. می‌دانستم که موهایم او را به شدت می‌ترساند و از این موضوع به نفع خودم استفاده کردم. «لمس تو مرا به یخ تبدیل می‌کند.»او فریاد زد: «زندگی‌ات مال خودت نیست که فدایش کنی.» و از من عقب رفت.من سر جایم ایستادم و با خشم به پدرم که همه از او می‌ترسیدند نگاه کردم. من، حتی به عنوان کودکی که قدش به اندازه سینه‌اش بلند نبود، نترس بودم.«چرا نمی‌توانم برای بزرگداشت اجدادمان بمیرم، تا وقتی جوان و قوی هستم، در ماه مقدس هویتوزوزتلی خودم را برای الهه قربانی کنم؟ آیا می‌خواهید بعد از مرگم در پیری، زندگی معمولی داشته باشم و در میکتلان رنج بکشم؟»من برای یک دعوای دیگر آماده بودم، اما برای ابراز احساسات آماده نبودم. چشمانش پر از اشک بود. می‌توانستم ببینم که از نگرانی برای من گریه می‌کند. از روی گیجی، به حمله ادامه دادم: «و چطور توانستی کتاب‌های مقدس را بسوزانی، تاریخ نژاد ما، مردم مکزیک را پاک کنی؟»او با ملایمت گفت: «شما نمی‌توانید بفهمید. مکزیکا به تاریخی که ما به آنها داده‌ایم نیاز دارد. به تمام پیشرفت‌هایی که مردم جنگ‌زده ما به دست آورده‌اند نگاه کنید. ما نه وطنی داشتیم، نه غذایی، نه جایی برای استراحت فرزندانمان، پیش از آنکه خدای حامی ما، هویتزیلوپوچتلی، ما را به اینجا به جزیره تکسکوکو هدایت کند، جایی که ما فال بزرگ عقاب را دیدیم که در حال خوردن ماری بر فراز یک گیاه کاکتوس بود و شهر شکوفای خود را اینجا در این جزیره باتلاقی و غیرقابل سکونت بنا نهاد. به همین دلیل است که عقاب و کاکتوس نماد پرچم تنوچتیتلان ما هستند، زیرا ما توسط هویتزیلوپوچتلی انتخاب و برای پیشرفت به این نقطه هدایت شدیم.»پرچم مکزیک، از نماد تأسیس امپراتوری آزتک الهام گرفته شده است.«پدر، بسیاری می‌گویند که قبیله‌ی ما از همه جا رانده شد، زیرا ما با همسایگان خود جنگ کردیم، جنگجویان و حتی زنانشان را اسیر کردیم تا برای خدای گرسنه‌مان قربانی کنیم.»«تو جوانی؛ فکر می‌کنی همه چیز را می‌فهمی. هویتزیلوپوچتلی مأموریت الهی ما را «تغذیه خورشید با خون» قرار داده است، زیرا ما تنها قبیله‌ای هستیم که به اندازه کافی شجاع هستیم تا آن را به انجام برسانیم. این مأموریت خدمت به خلقت، خدمت به خدایان و مردم ماست. بله، ما او را با خون، خون خودمان و دشمنانمان، تغذیه می‌کنیم و آنها با حمایت ما زندگی می‌کنند.»ما از طریق فداکاری‌هایمان کیهان را حفظ می‌کنیم. و در عوض، ما که اتحاد سه‌گانه‌ی بزرگ مردمان ناهواتل را ایجاد کرده‌ایم، بسیار قدرتمند و بسیار بزرگ شده‌ایم. همسایگان ما همگی با پوست حیوانات، دانه‌های کاکائو، اسانس‌ها، پرهای گرانبها و ادویه‌ها به ما خراج می‌دهند و ما به آنها اجازه می‌دهیم آزادانه بر خود حکومت کنند.در عوض، آنها درک می‌کنند که باید سهم خود را برای حفظ خدای ما انجام دهند. دشمنان ما از ما می‌ترسند، اما ما با آنها جنگ نمی‌کنیم و سرزمینشان را نمی‌گیریم. و شهروندان ما مرفه هستند؛ از اشراف گرفته تا دهقانان، همه از تحصیلات خوب، لباس‌های زیبا، غذای فراوان و مکان‌هایی برای زندگی برخوردارند.«اما صداها... آنها فریاد می‌زنند...»«این صداها همیشه وجود داشته‌اند، عزیزم. فدا کردن خودت برای فرار از آنها کار شریفی نیست. گوش‌های تو بیشتر از بقیه به آنها گوش می‌دهد. من هم قبلاً آنها را می‌شنیدم، اما حالا کمتر و کمتر. تو می‌توانی آنها را هدایت کنی.»از پدرم متنفر بودم. آیا دروغ می‌گفت؟ به تک تک کلماتش گوش می‌دادم.«یک رازی به تو می‌گویم؛ قوانین و کتاب‌های حکمت امن هستند. فقط برای نمایش سوزانده می‌شوند، برای توده‌هایی که دانش مقدس برایشان فقط زندگی ساده‌شان را گیج و پیچیده می‌کند.»«چرا حق داری مرا از آب به دنیای دیگر، جایی که همه چیز در سکوت و آرامش است، ببری؟ چرا نمی‌توانم آنچه را که بسیاری از دیگران از خدایانمان می‌خواهیم، ​​به آنها بدهم؟»«چون، بهت که گفتم، زندگی ما هیچ‌وقت مال خودمون نیست، و اجدادت تو رو برای چیز دیگه‌ای انتخاب کردن. مگه متوجه نشدی که رازهاشون رو فقط به تعداد کمی می‌گن؟ فکر می‌کنی اگه بذارم بمیری خوشحال می‌شن؟» نمی‌دونستمکه داره حقیقت نادیده رو بهم می‌گه، یا فقط برای فریب دادن دروغ می‌گه. هیچ چیز فراتر از او نبود، چون او فراتر از همه چیز بود، حتی خوب و بد. من کاملاً به او اعتماد نداشتم، و نمی‌تونستم بدون آینه‌ای که رو به دنیا نگه داشته بود، زندگی کنم، فقط برای اینکه من به درونش نگاه کنم.«شاه باید بمیرد»پادشاهان، کاهنان و شمن‌ها در فرهنگ‌های سنتی، نمایندگان خدا بر روی زمین بودند - از زمان گذشت تأسف‌بار آن عصر طلایی دور که انسان‌ها می‌توانستند مستقیماً با خدایان خود ارتباط برقرار کنند.وظیفه پادشاه محافظت از مردمش و پربار و شکوفا کردن پادشاهی‌اش بود. اگر او ضعیف یا بیمار تصور می‌شد، پادشاهی‌اش در برابر حمله دشمن آسیب‌پذیر بود و سرزمینش در معرض خشکسالی یا آفت قرار می‌گرفت. بدن حاکم فقط استعاره‌ای برای پادشاهی‌اش نبود، بلکه یک جهان کوچک واقعی بود. به همین دلیل، سنت‌های باستانی و مستندی از کشتن پادشاه وجود دارد که در تمدن‌هایی به دور از مصر و اسکاندیناوی، آمریکای میانه، سوماترا و بریتانیا رواج داشته است.هرچه پادشاه زمینی می‌توانست حضور و آگاهی الهی را کامل‌تر تجسم بخشد، نتیجه قربانی فرخنده‌تر و موفق‌تر بود. در اولین نشانه زوال، یا پس از یک دوره از پیش تعیین‌شده (که معمولاً با یک چرخه یا رویداد نجومی یا خورشیدی همزمان بود)، پادشاه بی‌درنگ جان خود را می‌گرفت یا اجازه می‌داد که کشته شود. بدن او تکه‌تکه و خورده می‌شد (در یک عمل آیینی تقدیس‌کننده - نه آدم‌خوارانه -) یا برای محافظت از محصولات و مردم در سراسر پادشاهی پراکنده می‌شد (فریزر، جی. جی.، ۱۹۲۲). این عمل نهاییِ دعا، جایگاه جاودانگی الهی را برای پادشاه، چه در زمین و چه در زندگی پس از مرگ، تضمین می‌کرد و بلافاصله، قربانی او یک الزام مطلق برای رفاه رعایای او بود.مفاهیم مثله کردن و آشامیدن، استحاله جوهری، و جوان شدن قربانی، از مضامین اسطوره‌ای شناخته شده‌ای است: اوزیریس: سیریس، خدای مصری جهان زیرین ، تکه تکه شد و برای به دنیا آوردن پسری احیا شد؛ ویسنو، الهه ساتی را به 108 قطعه قطعه کرد و هر جا که قطعات می‌افتادند، به جایگاه الهه روی زمین تبدیل می‌شد؛ بدن و خون عیسی به صورت آیینی توسط مسیحیان در سراسر جهان خورده می‌شود.با گذشت زمان، با انحطاط آگاهی جهانی به سمت مادی‌گرایی (همانطور که تا به امروز ادامه دارد)، آیین‌های مقدس بخش زیادی از قدرت و خلوص خود را از دست دادند. پادشاهان شروع به قربانی کردن پسران خود به جای خود، سپس پسران دیگران، و سپس جانشینان یا بردگان کردند (فریزر، جی جی، 1922).در فرهنگ‌های بسیار معنوی، مانند آزتک‌ها که ذهن و قلبشان هنوز پذیرای «سوی دیگر» بود، از این خدایان (یا الهه‌های) انسانیِ دنیوی کاملاً انتظار می‌رفت که نه تنها شبیه خدا باشند، بلکه به یک آگاهی درونی الهی دست یابند و آن را نشان دهند. در زبان ناهواتل، کلمه‌ای که برای انسان‌هایی که بدنشان در ذات خدا ساکن یا در تصرف او بود، به کار می‌رفت، «ایکسیپتلا» بود.مردی که خدا شددر تِنوچتیتلان، در طول ماه توکسکاتل، خشکسالی، یک برده اسیر به خدای تِزکاتلیپوکا تبدیل می‌شد و در ظهر قربانی می‌شد - سر از تنش جدا می‌شد، تکه‌تکه می‌شد، پوست کنده شده‌اش توسط کاهن پوشیده می‌شد و گوشتش طبق آیینی توسط اشراف توزیع و خورده می‌شد. یک سال قبل، او به عنوان یک جنگجوی بی‌عیب و نقص، با صدها مرد رقابت کرد تا به عنوان ایکسیپتلا، خدای یک ساله، انتخاب شود.امپراتور تنوچتیتلان (که همچنین نماینده انسانی تزکاتلیپوکا بود) فهمید که این خدای تقلیدکننده، جانشین مرگ پادشاه است. پس از آماده‌سازی و آموزش دقیق، به این خدای برده اجازه داده شد تا در حومه شهر پرسه بزند. تمام قلمرو پادشاهی او را غرق در هدایا، غذا و گل کردند، او را به عنوان خدای مجسم پرستش کردند و از نعمت‌های او بهره‌مند شدند.در آخرین ماه زندگی‌اش، چهار باکره، دختران خانواده‌های اشرافی، به مدت ۲۰ روز به همسری او درآمدند و سپس کشته شدند. به این ترتیب، کل نمایش زندگی یک پادشاه خداگونه به طور خلاصه اجرا شد. هر مرحله از آماده‌سازی یک ساله باید بدون قید و شرط انجام می‌شد تا قدرت این آیین بسیار مهم تضمین شود.شیوپوپوکاتزین صحبت می‌کند (به یاد شانزدهمین سال زندگی‌اش، ۱۴۴۹)وقتی ۱۶ ساله بودم، پاک و معصوم مثل شن، بذر خدا را در شکمم حمل می‌کردم.آه که چقدر او را دوست داشتم، تزکاتلیپوکا، آینه دودزا، خورشید اول زمین، خدای تاریکی شمال، ستاره قطبی، یگانه محبوب همیشگی من.ماه توکسکاتل، «خشکی»، بود، زمانی که زمین چروکیده و ترک می‌خورد، زمانی که معشوقم، شوهرم، قلبم، با میل و رغبت قربانی شد. به شما خواهم گفت چه اتفاقی افتاد.اما پایان داستان او قبل از شروع نوشته شده بود. بنابراین ابتدا قسمت آخر را برای شما تعریف می‌کنم:عشق من قهرمان نجات‌دهنده در مراسم بزرگ توکسکاتل خواهد بود. تیغه ابسیدین سر او را که با پرهای درخشان پوشیده شده بود، می‌گیرد، درست همانطور که خوشه پروین با خورشید ظهر، دقیقاً در بالا، ادغام می‌شود و کانالی به بهشت ​​​​باز می‌کند. روح او هر روز صبح به پرواز شگفت‌انگیز خورشید در آسمان می‌پیوندد؛ و پادشاهی تحت عظمت میراث او افزایش می‌یابد و شکوفا می‌شود. فداکاری او با دقت انجام می‌شود و بدون هیچ تأخیری، یک تزکاتلیپوکای جدید برای سال بعد انتخاب و آموزش داده می‌شود.من او را از همان ابتدا، به عنوان یک برده، دوست داشتم؛ هر سپیده دم که در حیاط معبد تمرین می‌کرد، او را دوست داشتم؛ او را به عنوان یک معشوق، به عنوان یک شوهر، به عنوان پدر فرزندم دوست داشتم؛ اما او را به مراتب بیشتر به عنوان خدایی که در مقابل چشمانم، از آغوشم به او تبدیل شد، دوست داشتم.لرد تزکاتلیپوکا، که اقامتگاهش ستاره قطب شمال بود، پروردگار جوان‌سازی و احیا بود. پادشاه یک ساله ما، بنده و ارباب چهار ربع جهان، خدای جگوار با پوست سیاه شده و نواری طلایی بر صورتش... اما او فقط این‌طور نبود.روزی که پدرم را انتخاب کردند، من با او رفتم، سرباز تازه‌کاری از میان صدها برده و جنگجوی اسیر که برای افتخار انتخاب شدن رقابت می‌کردند. وقتی به چهاردهمین سال زندگی‌ام رسیدم، خانه را ترک کردم تا توسط کاهنان پیر آموزش ببینم، اما پدرم، تلالکالائیل، اغلب برای امور آیینی مهم مرا دنبالم می‌فرستاد. او شروع می‌کرد: «من باید از اجداد بپرسم...» و ما رفتیم.آن روز صبح، من پشت سر او و افرادش راه افتادم و مزرعه‌ی درخشان را بررسی کردم. پوست لخت، موهای بافته شده و براق، بازوهای خالکوبی شده‌ی مواج. من شانزده ساله بودم و کاملاً بی‌حس.تزکاتلیپوکای ما باید در «شکوفایی قدرت، بدون لکه یا جای زخم، زگیل یا زخم، بینی صاف، نه دماغ عقابی، موهای صاف، نه پیچ خورده، دندان‌های سفید و منظم، نه زرد یا کج...» می‌بود. صدای پدرم مدام تکرار می‌شد.ما قرار بود برای آن سال صدای خدا را انتخاب کنیم، لمس الوهیت بر زمین برای پرورش و روشن کردن مردم. به همه جنگجویان شمشیر، گرز، طبل و فلوت داده شد و به آنها دستور داده شد که بجنگند، بدوند و موسیقی بنوازند.«تزکاتلیپوکا باید چنان زیبا در نی‌ها بدمد که همه خدایان برای شنیدن خم شوند.» به خاطر نوازندگی او بود که به پدرم دستور دادم معشوق مرا انتخاب کند.او رو به شمال، به سوی تزکاتلیپوکا و مرگ، کرد و نُتی چنان پاک و آرام دمید که تمساح باستانی زمین، تلالتِکوهتلی، لرزید و ناله کرد، ران‌هایش میان ریشه‌های درختان لرزید. صدای او، صدای آن کهنسال، در گوشم ناله می‌کرد.«آه، دوباره... پا آویزان است... اما این بار برای تو، فرزندم...»گفتم: «پدر، او همان است.» و کار تمام شد.چه سال خارق‌العاده‌ای بود. من از میان سایه‌ها، برگزیده‌مان، خدای تحت الحمایه‌مان را تماشا می‌کردم که با پوست انسان و حیوان، ابسیدین طلایی و فیروزه‌ای، لعل، حلقه‌های گل و حلقه‌های مو از پرهای رنگین‌کمانی، خالکوبی‌ها و حلقه‌های گوش آراسته شده بود.آنها او را به عنوان جوانی گستاخ پذیرفتند و او را برای خدا شدن آموزش دادند، نه فقط در لباس و ظاهر، بلکه در حقیقت. من بودم که دهان و لب‌های بی‌نقص او را تماشا می‌کردم، در حالی که مأموران پادشاه گویش درباری را از زبان بی‌فرهنگش تقلید می‌کردند. من از چاه حیاط آب می‌آوردم، در حالی که جادوگران دربار نمادها و حرکات مخفی رقص، راه رفتن و شهوت‌رانی را به او یاد می‌دادند. این من بودم، نادیده، که در خفا غش کردم وقتی فلوت‌نوازی او چنان باشکوه بالا رفت که خود خدایان به گفتگو پیوستند.خدای آسمانی، تزکاتلیپوکا، از خانه اختری خود در صورت فلکی «دب اکبر» به پایین نگاه کرد و به مقلد انسانی خود نگریست و تصمیم گرفت وارد او شود. او در بدن معشوق درخشان من ساکن شد، همانطور که دستی در دستکش حرکت می‌کند. من ناامیدانه عاشق او بودم وقتی که او هنوز اسیر و سپس یک مرید معنوی در حال تقلا بود، اما وقتی که او به طور کامل خود خدای جگوار تاریک را تجسم بخشید، برای من روح زمین بود.پس از دوره آموزش، به عشق من دستور داده شد که در سراسر قلمرو پادشاهی قدم بزند، هر جا که می‌خواهد پرسه بزند، و انبوهی از مردان و زنان جوان او را دنبال کنند، و هر کسی که از کنارش می‌گذشت، او را ستایش، التماس، پذیرایی و جشن می‌گرفت. چهار پسر جوان مراقب هر دم او بودند و چهار پسر دیگر بازدمش را فوت می‌کردند. قلبش سرشار از شور و شوق بود؛ او هیچ چیز نمی‌خواست و روزهایش را با پک زدن به پیپش می‌گذراند، شکوفه‌های گل را از هوا بیرون می‌کشید و با چهار فلوتش با هماهنگی، چهار گوشه کیهان را می‌خواند.اما شب‌ها برای استراحت به معبد برمی‌گشت، و من او را می‌دیدم که به آینه دودی‌اش خیره شده و در مورد محدودیت‌ها و تاریکی وجود انسان فکر می‌کند. این موضوع حتماً چقدر سنگین بوده است - که حتی برای مدت کوتاهی، به دیدگاه خالقان داده شده باشد.یک شب، داشتم کف معبد را جارو می‌کردم که دیدم او در تاریکی زانو زده است. هشت خدمتکارش، که فقط پسربچه‌های کوچکی بودند، روی زمین به خواب عمیقی فرو رفته بودند. نزدیک بود در تاریکی روی او بیفتم.«تو.» گفت. «تو که مراقب من هستی. تو که صداها نزدیکت هستند. چی میگن، دختر مو بلند؟»قلبم ایستاد؛ پوستم بی‌حس شده بود.با لکنت گفتم: «صداها؟» «تو از صداها چی می‌دونی؟»«خب، بعضی وقت‌ها خودت جوابشون رو میدی. می‌تونی با صدات به سوال‌هات جواب بدی؟»با ترس و لرز، تقریباً زمزمه کردم: «بعضی وقت‌ها.»«آیا آنها به تمام سوالات شما پاسخ می‌دهند؟»گفتم: «نه همه.»«آه. از من بپرس. بهت میگم.» با لحنی شیطنت‌آمیز گفت.«نه… من…»«لطفاً، آنها را از من بخواهید.» لحنش خیلی التماس‌آمیز بود. نفس عمیقی کشیدم.«از مردن می‌ترسی؟» ناگهان گفتم. همان چیزی که نباید پرسید. همان چیزی که مدام در موردش فکر می‌کردم، اما هرگز، هرگز در مورد پایان دلخراشش که اینقدر به او نزدیک بود، نمی‌پرسیدم.او خندید. می‌دانست که قصد آسیب رساندن به او را ندارم. دستم را لمس کرد تا به من بفهماند که عصبانی نیست، اما لمس دستم باعث شد موهای پاها و بازوهایم داغ شوند.با جدیت تمام پاسخ داد: «بله، همینطور بود.» او مرا مسخره نمی‌کرد. «می‌بینی، تزکاتلیپوکا کارهای عجیبی با من کرده است. من زنده‌ترین آدم روی زمین هستم، اما نیمی از من فراتر از زندگی است و نیم دیگر فراتر از مرگ.»دیگر چیزی نگفتم. نمی‌خواستم بیشتر از این بشنوم. با خشم کف سنگی را جارو کردم.موکتزوما اول، پادشاه فعلی تنوچتیتلان، گاهی اوقات معشوق من را برای چند روز متوالی به اقامتگاه پادشاهان خود می‌برد و او را با لباس‌های خودش و سپرهای جنگجویان می‌پوشاند. در ذهن مردم، پادشاه نیز تزکاتلیپوکا بود. تزکاتلیپوکای من کسی بود که هر سال برای پادشاه جاودان می‌مرد. به این ترتیب؛ این دو تقریباً یکی بودند، انعکاس‌هایی در یک آینه، قابل تعویض.یک روز، وقتی داشت از اتاق پادشاه بیرون می‌آمد، من از سایه‌ها بیرون آمدم، به این امید که نگاه معشوقم را ببینم. اما آن بار، چشمانش از من به ابعاد دیگری نگاه می‌کرد، مانند خدایی کامل که به آن تبدیل شده بود.زمان توکس‌کاتل فرا رسید، پنجمین ماه از تقویم ۱۸ ماهه ما. توکس‌کاتل به معنای «خشکی» بود. این ماه، ماه قربانی او بود، ظهر، تنها پس از ۲۰ طلوع و ۱۹ غروب دیگر. من تقریباً ۱۷ ساله بودم. کاهنه ارشد مرا به نزد خود خواند.«آماده شو،» تنها چیزی بود که او گفت.هر ساله چهار دختر از اشراف مکزیکا انتخاب می‌شدند تا مانند چهار الهه زمین، چهار همسر ایکسیپتلای تزکاتلیپوکا، شوند. اگرچه من یک کاهنه بودم، با خانواده‌ام زندگی نمی‌کردم و از مقام اشرافی خود دست کشیده بودم، آنها مرا به عنوان همسر چهارم انتخاب کردند. شاید آنها این کار را به این دلیل انجام دادند که من اولین دختر متولد شده در خاندان سلطنتی پادشاهان تنوچتیتلان بودم، یا به احتمال بیشتر به این دلیل بود که من آشکارا عاشق او بودم، آنها از مرگ من می‌ترسیدند.سه روز روزه گرفتم و در چشمه‌های مقدس غسل کردم، خون خودم را سخاوتمندانه در آتشدان پاشیدم، روغن گل به موهایم (که حالا تا زانوهایم می‌رسید) مالیدم و پاها و مچ‌هایم را با رنگ و جواهرات و پر زینت دادم. از جنگل آهوهوته بازدید کردم و برای مادر تلالته‌کوتلی قربانی کردم. چهار الهه زمینی شوچیکتزال، زیلونن، آتلاتونان و هوئیستوکیهواتل از زمین فراخوانده شدند و از جایگاه آسمانی خود فرود آمدند تا ما را به عنوان چهار همسر برگزیده، متبرک کنند.ما دخترانی بودیم که یک شبه زن شدیم؛ نه زودتر از زن بودن، بلکه همسر بودن؛ نه زودتر از همسر بودن، بلکه الهه بودن. دنیای ما به پایان رسید، زیرا ما پنج کودک، یا پنج زن جوان و یک مرد جوان، یا پنج خدا در قالب انسان، آیین‌های باستانی را که ادامه جهان به آنها وابسته بود، اجرا می‌کردیم.بیست روز از ازدواج من، در طول ماه توکس‌کاتل، در رویایی عجیب گذشت. ما پنج نفر خود را به نیروهایی بسیار فراتر از وجود محدودمان سپردیم، سرمست از وجد و لذت نفسانی لحظه و پوچی ابدیت. این زمان، زمان تسلیم کامل، بخشش، انحلال در درون و درون یکدیگر و حضور الهی بود.در آخرین نیمه‌شبمان، شب قبل از اینکه همگی از هم جدا شویم، مست از کاکائوی سیاه غلیظ، در حالی که سرود می‌خواندیم و عشق‌بازی‌های بی‌پایانی داشتیم، دست در دست هم، به دنبالش از خانه بیرون رفتیم. زن‌ها با بازیگوشی موهایم را چهار تا بافتند، هر کدام یک تار ضخیم برداشتند و وانمود کردند که دور من می‌چرخند، مثل چهار اسب پولا وولادور که ۱۳ دور مرگبار خود را در هوا می‌چرخند. درست مثل آن مردها، معلق در بالای زمین و در حال چرخیدن، ما شکنندگی و به هم پیوستگی تمام زندگی را درک کردیم. آنقدر خندیدیم تا اشک از چشمانمان جاری شد.موهای بافته‌ام را باز کردم و موهایم را روی خاک خشک پهن کردم، و هر پنج نفرمان مثل تخت روی آن دراز کشیدیم. شوهرمان در وسط، مثل مرکز گل که پر از گرده است، دراز کشیده بودیم و ما چهار زن، برهنه مثل گلبرگ‌ها، دورش پخش شده بودیم و ستاره‌ها را تماشا می‌کردیم.«آرام باشید، همسران متبرک من از زمین بزرگ. به شمال نگاه کنید و به درخشان‌ترین ستاره خیره شوید؛ تمام افکار دیگر را از خود دور کنید.» ما برای چند دقیقه طولانی در سکوت درونی و در کنار هم دراز کشیدیم.فریاد زدم: «می‌بینم. ستاره‌ها را می‌بینم که دور آن نقطه مرکزی می‌چرخند، هر کدام در کانال جداگانه خود.»«بله، دور ستاره قطبی.»«حاکم، ستاره درخشان، ستاره قطبی است که در مرکز ثابت مانده است.»تزکاتلیپوکا لبخند زد: «دقیقاً. من آن ستاره هستم. من با تو خواهم بود، در مرکز آسمان شمالی، بی‌حرکت، نظاره‌گر، و هرگز غروب نخواهم کرد.»خیلی زود، همسران دیگر نیز این رؤیا را دیدند: تمام ستارگان شمالی در مدارهای سریعی چرخیدند و به دور نقطه مرکزی بالای افق چرخیدند و الگویی چرخشی مانند فرفره ایجاد کردند.آتلاتونان پرسید: «چرا وقتی تو با ما هستی می‌توانیم حرکات آسمان را ببینیم، اما وقتی تنها هستیم، آنها مانند ستاره‌های معمولی به نظر می‌رسند، ای پروردگار؟»گفت: «برایت قصه‌ای تعریف می‌کنم.»«پدرم، اومتئوتل، مردان و زنان را از تکه‌های استخوان‌هایی که کوئتزالکواتل و همزادش، شولوتل، از دنیای زیرین دزدیده بودند، آفرید. (زیرا، اگر همزادت را با خود به دنیای زیرین نیاوری، برنخواهی گشت.) او، اومتئوتل، خالق یگانه، قطعات استخوان را آسیاب کرد و آنها را با آب دهان و خون خدایان مخلوط کرد تا کامل‌ترین آفریده‌اش - یعنی بشر - را بسازد. او با مهربانی به این موجودات شریف که روی زمین راه می‌رفتند، نگاه می‌کرد، اما پس از مدت کوتاهی، خدایان مه را در چشمان انسان‌ها دمیدند تا آنها فقط بتوانند از میان غبار ببینند.»همه با هم پرسیدیم: «چرا؟»«برای اینکه آنها را از اینکه بیش از حد شبیه خود خدایان شوند، باز دارند. آنها می‌ترسیدند که اگر انسان‌ها خود را برابر بدانند، از خدمت به اربابان و اربابان خود دست بکشند. اما، به عنوان تجسم تزکاتلیپوکا، من می‌توانم از آینه‌ام برای انعکاس حقیقت به انسان‌ها استفاده کنم، غبار را از چشمان مردم پاک کنم تا بتوانند حداقل برای لحظه‌ای کوتاه، نگاهی اجمالی به واقعیت بیندازند. امشب خواهران و همسران عزیزم می‌توانند آسمان را آنطور که خدایان می‌بینند، تماشا کنند.»شوچیکتزال شروع به هق هق کرد و گفت: «می‌دانی، وقتی تو بروی، ما دیگر زنده نخواهیم ماند. ما تصمیم گرفته‌ایم که با تو بمیریم، ای خدای جگوار.»گفت: «زندگی‌ات مال خودت نیست که بتوانی آن را بگیری.» دوباره همان حرف‌ها. حرف‌های پدرم.«به تماشا ادامه بده، تا چند ساعت دیگر طلوع خدای خورشید را خواهی دید و او این افکار تاریک شبانه را از بین خواهد برد. اکنون بذر مرا در درون خود داری تا نسل اصیل را شکوفا و تقویت کنی، تا جسم همه انسان‌ها را خدایی کنی. مسیری که برای تو ترسیم شده این است که بمانی و از آن جرقه کوچک مراقبت کنی تا به شعله‌ای تبدیل شود و سپس آتش نژاد خود را تغذیه کنی. می‌توانی برای پسران جنگجو و دختران جنگجویت درباره پدرشان، تزکاتلیپوکا، برده اسیر، آینه پادشاه، ارباب جگوار تاریک که سرش بر روی قفسه جمجمه در معبد بزرگ شهردار آویزان است و روحش با هویتزیلوپوچتلی پرواز می‌کند، تعریف کنی.»لبخند زدم و گفتم: «تا وقتی که مثل همه جنگجوها دوباره به عنوان یک مرغ مگس‌خوار متولد شوی.»«بله. بعد از چهار سال خدمت به خورشید، من مرغ مگس‌خواری خواهم شد که به پنجره‌های پسران و دخترانم سر می‌زند.» با این فکر خندیدیم.ما به پشت، روی حلقه پهن و نرم موهایم دراز کشیدیم. او درست همان لحظه که من چاقوی ابسیدین را از کمربندش بیرون کشیدم، دستش را به سمت فلوتش دراز کرد، بنابراین او هرگز آن را حس نکرد.او که همچنان دراز کشیده بود، شروع به نواختن آهنگی کرد، آنقدر زیبا و غمگین که اشک‌هایمان خاک را خیس می‌کرد. آنقدر لطیف و ناب که تمام اربابان و بانوان زیر آسمان دوازدهم از کار خود دست کشیدند تا به پایین نگاه کنند، لبخند بزنند و زمزمه کنند.این ملودی تأثیر عجیبی بر ما داشت، هم درد ما را عمیق‌تر می‌کرد و هم تسکین می‌داد. او به سادگی گفت: «من خدای حافظه هم هستم.»او آهی عمیق کشید و گفت: «آخرین راز زندگی‌ام را به تو می‌گویم: هر چه به مرگ نزدیک‌تر، زیبایی بیشتر.»در آن لحظه، موهایم را با چاقوی ابسیدین، از گوش تا گوش، بریدم. همه جا خوردند و با هم بلند شدند، در حالی که از دیدن انبوه موهایم که مانند لاشه‌ای روی زمین خشک، تخت عروسی‌مان، کفن تشییع جنازه‌مان، پخش شده بود، نفس نفس می‌زدند. من آن را برداشتم و به معشوقمان دادم.«وقتی روی سنگ داغ و سوزان دراز کشیدی، جایی که قرار است تو را ببرند، قول بده که موهایت را زیر خودت بگذاری.»سه همسر دیگر به نشانه‌ی همبستگی، موهای خود را کوتاه کردند و به موهای من اضافه کردند و افزودند: «تا برای آخرین بار با تو بخوابیم.» او غلاف بلند چهار موی ما را که با هم ترکیب شده بودند، به شنل جگوار خود بست. ما صورت خدا را بوسیده بودیم و می‌دانستیم تا زمانی که زنده هستیم، هرگز مرد دیگری را لمس نخواهیم کرد.صبح روز بعد، نی‌های زیبای چهار جهت به طور آیینی شکسته شدند و معشوق ما به انزوا برده شد. او در پنج روز آخر عمرش، در سکوت و مراقبه می‌نشست تا برای مرگ آماده شود.آه، فقط برای مدت کوتاهی ما را به یکدیگر قرض داده‌ای،زیرا ما در عمل ترسیم ما توسط تو شکل می‌گیریم،و در نقاشی تو جان می‌گیریم، و در آواز خواندن تو نفس می‌کشیم.اما فقط برای مدت کوتاهی ما را به یکدیگر قرض داده‌ای.زیرا حتی یک نقاشی که با ابسیدین بریده شده باشد، محو می‌شود،و پرهای سبز، پرهای تاج، پرنده کتزال رنگ خود را از دست می‌دهند، و حتی صداهای آبشار در فصل خشک محو می‌شوند.بنابراین، ما نیز، زیرا فقط برای مدت کوتاهی ما را به یکدیگر قرض داده‌ای. (آزتک، ۲۰۱۳: نسخه اصلی: قرن ۱۵.)ما الهه‌هایی که به دختر تبدیل شده بودیم، دوباره گریه کردیم تا اینکه خدای باران، تلالوک، دیگر نتوانست تحمل کند و برای خاموش کردن ناله‌هایمان، آب ریخت. به همین دلیل بود که آن سال باران زودتر بارید، به جای اینکه منتظر قربانی شدن پسر کوچک در تپه تلالوک باشند.مرگ بزرگترین جنگجوجنگ‌های گل، نبردهای بدون خونریزی بودند که برای اسیر کردن جنگجویان دشمن و قربانی کردن آنها طراحی شده بودند.تلاکالائل برای آخرین بار صحبت می‌کند (1487):صبح قبل از مرگم:من بیش از حد زنده‌ام.بدن من از خون صد هزار قلبی که مانند گل‌هایی از صد هزار جنگجو چیده شده‌اند، می‌جوشد و شکوفا می‌شود. در نبرد با پرها و جواهرات درخشانشان شکوفا می‌شوند؛ شکوفا می‌شوند، در حالی که دسته‌دسته در شهر گردانده می‌شوند، اسیران تازه جمع‌شده، هنوز از زنانی که شب قبل از جنگ با آنها خوابیده بودند، عطرآگین هستند. آنها فردا، برای آخرین بار، مانند گل‌هایی برای خدایان ما شکوفا می‌شوند، قلب‌های تپنده‌ای که از بدن‌های لرزانشان جدا شده و در دستان کاهنان ما، مترجمان بین انسان و خدا، جلادان، به پرتوهای خورشید تقدیم می‌شوند.دسته گل امروز غنیمت آخرین «نبرد گل» است. به هر حال، به همین دلیل است که من آنها را «جنگ‌های گل» نامیدم، به همین دلیل است که ما چنین زحمتی را برای طراحی این نبردها به جان می‌خریم، نبردهایی که با دشمنان ضعیف‌ترمان برای اسیر کردن اما نه کشتن ورزیده‌ترین جنگجویانشان ترتیب داده شده است.خدایان ما به مزارعی نیاز دارند تا از آنها ارواح را برای شام خود درو کنند. این ارواح در سرزمین‌های رقبای ما رشد می‌کنند و ما آنها را به تعداد کنترل‌شده درو می‌کنیم تا چرخه‌ها ادامه یابند. قلب‌های آنها برای ما شکوفا می‌شود. آنها می‌توانند از ایفای نقش خود امتناع کنند، اما ما از آنها بیشتر هستیم و آنها به میل ما زنده می‌مانند. خون جنگجویان دشمن ما در رگ‌های اشراف مکزیکی تنوچتیتلان جریان دارد. این جوهر گرانبها، که فقط از زندگی انسانی حاصل می‌شود، انسان حریص، غاصب برادرکش، هویتزیلوپوچتلی سرخ‌چهره، چهره بیرونی خورشید پنجم و خورشید آخر ما را سیراب می‌کند.امروز، من زنده‌ام، بدنم ظاهراً همیشه سرزنده است و با خون تازه تغذیه می‌شود.فردا آخرین و مهمترین روز مراسم بزرگ Xipe-Totec [اعتدال] است، زمانی که خورشید از شرق طلوع می‌کند، روز تعادل که در آن روشنایی روز و تاریکی ساعات برابر دارند. ما این نمایش باشکوه را برای تقدیم مجدد معبد مایور که به تازگی بازسازی شده است، برگزار کرده‌ایم. در یک جشن بی‌نظیر، من ترتیب داده‌ام که امپراتور تازه تأسیس اما نترس و استراتژیک ما، آهویتزوتل، طی چهار روز، 20000 جنگجو را در 19 محراب تنوچتیتلان قربانی کند.گاردهای نظامی، که با سربند پرهای عقابِ هویتزیلوپوچتلی آراسته شده‌اند، اکنون از جاده‌ای که به پله‌های بزرگ منتهی می‌شود، محافظت می‌کنند. امشب، آخرین ربع گروه اسیران دشمن ما، که قرار است فردا از سپیده دم تا غروب قربانی شوند، در آخرین شب حضورشان در زمین، پیش از کسب افتخار ابدی و فرار قطعی‌شان از رکود میکتلان، در جشنی پرشور به سر می‌برند. این نمایش بزرگ باید برای امپراتور به عنوان یکی از قدرتمندترین حاکمان تنوچتیتلان شهرتی به ارمغان بیاورد.سخاوت ما که شامل بیست هزار قلب است، مطمئناً پاداشی ارزشمند برای خورشید حامی ما، هویتزیلوپوچتلی، خواهد بود. وقتی همه چیز به پایان برسد، نیکان آسمانی از اینکه قلب‌های ما به سوی آنها سرازیر می‌شود، شادمان خواهند شد.طلوع و غروب خورشید، دروازه‌های بین جهان‌ها را، در سپیده دم و دوباره در غروب، به هم خواهد گشود. آنگاه، در ساعت پایانی، است که من از دروازه‌های دعوت‌کننده عبور خواهم کرد تا به لژیون‌های جنگجویانی بپیوندم که خورشید صبحگاهی را بالا می‌آورند. به درخواست چهار پادشاه متوالی، من این همه مدت روی زمین مانده‌ام، اما اجدادم اکنون مرا فرا می‌خوانند.و هویتزیلوپوچتلی، که اکنون با خون بیست هزار قلب آغشته است، از من، که زمانی بزرگترین جنگجوی او بودم، استقبال خواهد کرد. من نمی‌توانم، همانطور که این تمدن نمی‌تواند، این سطح از شدت را برای همیشه حفظ کنم. من در اوج اوضاع خواهم رفت و فردا بر موجی از خون خواهم رفت.تو، دختر بسیار عزیزم، شیوپوپوکاتزین که از لمس من به خود می‌لرزی، چنین سوالاتی از من پرسیده‌ای.«چرا هویتزیلوپوچتلی، حامی جنگ‌طلب مکزیکا، را به چنان جایگاه والایی ارتقا دهیم که خدایان دیگر را به سایه بیندازد؟ چرا تصویر خدایی را پرورش دهیم که اشتهایش زمین را برای سیر کردن آسمان می‌شکند؟»چرا؟ برای تحقق سرنوشت نژاد مکزیکا، نوادگان تولتک‌های قدرتمند، تا پرده آخر را در نمایش کیهانی خود بازی کنند.سوالات تو آرامش مرا آزار می‌دهد، فرزندم. «چرا تلاش نکردم تا تعادل را حفظ کنم، تعادل تمام چرخ‌های تقویم و تمام مدارهای چرخان اجرام سیاره‌ای و فصول، که به آرامی در تعادل ابدی می‌چرخیدند؟ چرا به جای اینکه از یک نهاد کشتار جمعی، امپراتوری خون و قدرت بسازم، فقط به اندازه‌ای که برای روغن‌کاری مکانیسم‌های آسمان لازم بود، جان نثاری نکردم؟»سعی کردم به او بگویم، تو نمی‌فهمی. مردم ما، امپراتوری ما این عدم تعادل را ایجاد نکرده‌اند؛ این میراث ماست. تمام این امپراتوری برای پایان دادن به این چرخه متولد شده است. خورشید پنجم، خورشید ما، به نشانه حرکت آفریده شده است. این خورشید با آشفتگی بزرگی که از زمین برمی‌خیزد، به پایان خواهد رسید. سرنوشت من این بود که به امپراتوران در مورد چگونگی بهره‌برداری از آخرین لحظه خود در نور، برای جلال مردممان، مشاوره دهم. هر نقشی که ایفا کردم، فقط و همیشه در انجام بی‌عیب و نقص وظیفه، از عشق لایزال من به خدایان و مردممان بود.من ۹۰ چرخه خورشیدی سن دارم، مسن‌ترین مرد مکزیکی زنده. قهرمانان ما که به زبان ناهواتل صحبت می‌کنند، در نبردی برای پیوستن به هویتزیلوپوچتلی در طلوع خورشید شرقی، آنجا را ترک کرده‌اند. فرزندان بزرگ اتحاد سه‌گانه به پاداش‌های عادلانه خود رسیده‌اند، همانطور که نسل‌های امپراتورانی که من به آنها مشاوره دادم، به پاداش‌هایشان رسیدند. امپراتوری ما ساخته شده است؛ ما در اوج هستیم.به قول جفت روح من، شاه نزاهوالکویتل، کایوت روزه‌دار، شاعر و مهندس نابغه‌ی جهان مکزیکا،«چیزها می‌لغزند... چیزها می‌لغزند.» (هارال، ۱۹۹۴)این زمان من است. من کتاب‌های مقدس، قوانین و فرمول‌ها را که بر روی پوست درختان و حیوانات چاپ شده‌اند، به دخترم، پرنسس شیوپوپوکاتزین، خواهم داد. (اگرچه او اکنون یک کاهنه است، نه یک پرنسس.) آنها اسرار ستارگان و راه ورود و خروج از این شبکه کیهانی را آشکار می‌کنند. او صداها را می‌شنود و آنها او را راهنمایی خواهند کرد. او نترس است، بنابراین پادشاهان به خرد او گوش خواهند داد. در دستان کوچک او، فصل آخر مردممان را می‌گذارم.شیوپوپوکاتزین گوش می‌دهد (۱۴۸۷):تلالکالائیل متون را برای من گذاشت. او آنها را بیرون در معبد، محکم در پارچه کتان و پوست پیچیده بود، همانطور که کسی نوزادی را کنار نهر رها می‌کند، با یک سبد نی و یک دعا.فهمیدم که این وداع اوست. فهمیدم که دیگر بعد از مراسم اعتدالین که ماه Xipe Totec را به پایان می‌رساند، او را نخواهم دید، بعد از اینکه او و افرادش با بیست هزار قلب خونین، در دهان بت‌های سنگی له شده و روی دیوارهای معبد مالیده شدند.با مهربانی به کتاب‌های مقدس، نوشته‌هایمان، متون مقدسمان، کتاب‌های مقدس متبرک، طومارهای پیشگویی، دست کشیدم. روی زمین نشستم و آنها را در آغوش گرفتم، همانطور که کسی کودکی را در آغوش می‌گیرد.شروع به گریه کردم. برای از دست دادن پدر افسانه‌ای‌ام، برای شوک این میراث، این امانت شگفت‌انگیز گریه کردم. و برای خودم گریه کردم، اگرچه حالا یک زن بالغ با یک پسر بزرگ شده بودم؛ از شبی که از معشوقم جدا شدم، در ۱۶ سالگی، گریه نکرده بودم.برای ارواح، زنده و مرده، که اسناد مردم بزرگ‌قلب و سازش‌ناپذیر ما را که اکنون در اختیار من بودند، نگه داشته بودند، گریه کردم. در حالی که به عقب و جلو، عقب و جلو تاب می‌خوردم، آهسته، آهسته، متن‌ها را در دست داشتم.... شروع به آواز خواندن کردند.آنها در حالی که سینه‌ام را چسبیده بودند، از آوارگی رها شده و گرسنگی وحشتناک گذشته، از رنج وصف‌ناپذیر و کشتار بی‌ملاحظه مردم ما آواز می‌خواندند.آنها از شکوه وصف‌ناپذیر زمان حال، شکوه فرمانروایان ما و قدرت بی‌همتای خدایان ما سرود خواندند. آنها درباره امپراتوران و درباره پدرم آواز خواندند.آهسته‌تر از آن، صداها شروع به خواندن درباره آینده کردند، شاید زمانی نه چندان دور. پدرم می‌گفت ما، زیر پنجمین و آخرین خورشید، بین پرتگاه شکوه و لبه نابودی معلق هستیم.اینجا غبار زیر انگشتان من است، اینجا آینده ماست که با صدای باد به من بازمی‌گردد:در مکزیک و تلاتلولکو،جایی که زمانی جنگجویان و مردان خردمند را می‌دیدیم، چیزی جز گل و سرودهای اندوه باقی نمانده است.ما می‌دانیم که حقیقت داردکه ما باید هلاک شویم،زیرا ما انسان‌های فانی هستیم.تو، ای بخشنده حیات،این را مقدر کرده‌ای.ما در فقر و فلاکت خود اینجا و آنجا پرسه می‌زنیم .ما انسان‌های فانی هستیم. در جایی که زمانی زیبایی و شجاعت را دیده بودیم،خونریزی و درد را دیده‌ایم .ما به زمین کوبیده شده‌ایم؛در ویرانه‌ها آرمیده‌ایم. در مکزیک و تلاتلولکو، جایی که زمانی زیبایی و دلاوری را می‌دیدیم،چیزی جز غم و رنج وجود ندارد .آیا از خدمتکارانت خسته شده‌ای؟آیا از خدمتکارانت خشمگینی،ای بخشنده زندگی؟ (آزتک، ۲۰۱۳: نسخه اصلی: قرن پانزدهم)در سال ۱۵۱۹، در دوران سلطنت موکتزوما دوم، هرنان کورتز اسپانیایی به شبه جزیره یوکاتان رسید. تنها دو سال پس از اولین ردپای او در خاک، امپراتوری قدرتمند و جادویی تنوچتیتلان سقوط کرد.</description>
                <category>Ashin</category>
                <author>Ashin</author>
                <pubDate>Sat, 06 Dec 2025 20:46:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسکندر مقدونی</title>
                <link>https://virgool.io/@erodito/%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%88%D9%86%DB%8C-fatnhohuyoo5</link>
                <description>این متن ترجمه مدخل دایره‌المعارف آنلاین ویکی‌پدیای انگلیسی در مورد اسکندر مقدونی‌ست.https://en.wikipedia.org/wiki/Alexander_the_Greatاسکندر سوم مقدونی، که با نام‌های اسکندر کبیر ، اسکندر مقدونی و اسکندر دو شاخ(ذوالقرنین) (یونانی : Ἀλέξανδρος ὁ Μέγας؛ آوانگاری : Alexandros Omegas) نیز شناخته می‌شود، پادشاه مقدونیه و یکی از مشهورترین رهبران نظامی و فاتحان تاریخ بود. او حدود سال ۳۵۶ پیش از میلاد در پلا متولد شد و تا شانزده سالگی تحت تعلیم فیلسوف و دانشمند مشهور، ارسطو، قرار گرفت . او در سن سی سالگی، یکی از بزرگترین و باشکوه‌ترین امپراتوری‌های جهان باستان را تأسیس کرد که از دریای ایونی در غرب تا هیمالیا در شرق امتداد داشت . او یکی از موفق‌ترین رهبران نظامی تمام دوران محسوب می‌شود و هرگز در هیچ نبردی شکست نخورده است.اسکندر در سال ۳۳۶ پیش از میلاد، پس از ترور پدرش، فیلیپ دوم مقدونی ، معروف به «یک‌چشم»، به تخت سلطنت نشست. اسکندر وارث یک پادشاهی تثبیت‌شده و ارتشی نیرومند از سربازان کارآزموده شد. فرماندهی تمام ارتش‌های یونان به او واگذار شد که از آن برای پیشبرد جاه‌طلبی‌های توسعه‌طلبانه پدرش استفاده کرد. در سال ۳۳۴ پیش از میلاد، او لشکرکشی‌ای علیه پارس‌ها آغاز کرد و پارس‌ها را شکست داد و آنها را از آسیای صغیر بیرون راند. سپس در یک سری لشکرکشی‌های نظامی که ده سال به طول انجامید، سرزمین‌های آنها را یکی پس از دیگری تصرف کرد. در این مدت، اسکندر قاطعانه ارتش ایران را در چندین نبرد محوری، به‌ویژه نبردهای ایسوس و گوگاملا ، در هم شکست و قدرت نظامی پارس‌ها را در هم شکست. اسکندر سرانجام موفق شد داریوش سوم ، شاه ایران، را سرنگون کند و کل قلمرو امپراتوری او را فتح کند.اسکندر در پی رسیدن به «پایان جهان و دریای بزرگ بیرونی» بود، بنابراین در سال ۳۲۶ پیش از میلاد به هند حمله کرد تا مسیر رسیدن به آن دریا را کشف کند. با این حال، به دلیل اصرار فرماندهان نظامی‌اش و شورش در ارتشش مجبور به بازگشت شد. اسکندر در سال ۳۲۳ پیش از میلاد در بابل درگذشت، پیش از آنکه چندین لشکرکشی نظامی جدید را که برنامه‌ریزی کرده بود، آغاز کند که اولین آنها فتح شبه جزیره عربستان بود . چند سال پس از مرگ او، جنگ‌های داخلی ویرانگری بین پیروانش درگرفت که امپراتوری او را از هم پاشید و منجر به ظهور چندین ایالت شد که هر کدام توسط یک «جانشین» اداره می‌شدند. این ایالت‌ها به عنوان دیادوکی(یونانی : Διάδο·οι، لاتین : Diadochi) شناخته می‌شدند، که هر کدام حاکم مستقلی بودند که فقط به خودش وفادار بودند. اینها فرماندهان بازمانده ارتش اسکندر بودند که در لشکرکشی‌های گذشته او شرکت کرده بودند.میراث اسکندر شامل تلفیق فرهنگی ایجاد شده توسط فتوحات اوست. او فرهنگ یونانی هلنیستی را با فرهنگ‌های متنوع شرقی مردمانی که فتح کرد، در هم آمیخت. او همچنین بیش از بیست شهر با نام خود در سراسر امپراتوری خود تأسیس کرد که برجسته‌ترین و مشهورترین آنها اسکندریه در مصر است . علاوه بر این، تأسیس مستعمرات متعدد یونانی توسط اسکندر در سراسر سرزمین، باعث ظهور تمدن جدید هلنیستی شد که تأثیر آن تا اواسط قرن پانزدهم در سنت‌های امپراتوری بیزانس مشهود بود . اسکندر به چهره‌ای برجسته در اساطیر، افسانه‌ها و تاریخ یونان و تقریباً جهان تبدیل شد و با قهرمان افسانه‌ای آشیل رقابت می‌کرد . او به معیاری تبدیل شد که رهبران نظامی موفقیت یا شکست خود را با آن قضاوت می‌کردند و روش‌ها و تاکتیک‌های او هنوز هم در آکادمی‌های نظامی در سراسر جهان تدریس می‌شود.آغاز زندگی اونسب و تربیت اواسکندر در ششمین روز از ماه هکاتومبایون ( به یونانی : Ἑκατομϐαιών) طبق تقویم یونان باستان، مطابق با 20 ژوئیه 356 پیش از میلاد، به احتمال زیاد، در پلا، پایتخت پادشاهی مقدونیه ، متولد شد. پدرش شاه فیلیپ دوم ، ملقب به فیلیپ یک چشم، و مادرش المپیاس، دختر نئوپتولمی اول، پادشاه اپیروس، و همسر چهارم فیلیپ بود. اگرچه فیلیپ با هفت یا هشت زن ازدواج کرده بود، المپیاس برای مدتی مورد علاقه و نزدیکترین فرد به او بود، احتمالاً به این دلیل که او وارث مرد خود، اسکندر، را برای او به دنیا آورد.چندین افسانه پیرامون تولد و تربیت اسکندر وجود دارد. به گفته پلوتارک ، نویسنده یونان باستان، المپیاس در شب ازدواجش با فیلیپ، خواب دید که رعد و برق به رحم او برخورد کرد و باعث آتش‌سوزی شد که قبل از خاموش شدن، &quot;همه جا&quot; پخش شد. مدتی پس از ازدواج، گفته می‌شود که فیلیپ خواب دیده است که رحم همسرش را با حلقه‌ای با تصویر شیر مهر و موم کرده است . پلوتارک در نوشته‌های خود چندین تفسیر از این رویاها ارائه داده است، از جمله: اینکه المپیاس قبل از ازدواج باردار بوده است، همانطور که از رحم مهر و موم شده‌اش پیداست؛ یا اینکه پدر واقعی اسکندر زئوس، رئیس خدایان یونان، بوده است. وقایع‌نگاران باستان در مورد اینکه آیا المپیاس داستان ریشه‌های الهی اسکندر را تبلیغ کرده و آن را برای خود اسکندر تأیید کرده است، یا اینکه این تفسیر را به طور کلی به عنوان بدعت رد کرده است، اختلاف نظر دارند.فیلیپ دوم در روز تولد پسرش، خود را برای محاصره مستعمره پوتیدایا در شبه جزیره خالکیدیکه آماده می‌کرد. در همان روز، به او خبر رسید که یکی از برجسته‌ترین ژنرال‌هایش، پارمنیون، ارتشی متشکل از اتحاد ایلیریایی‌ها و پائونیایی‌ها را شکست داده و آنها را به عقب رانده است و اسب‌هایش در مسابقه‌ای که به عنوان بخشی از بازی‌های المپیک برگزار می‌شد، پیروز شده‌اند. همچنین گفته می‌شود که در این روز، معبد آرتمیس ، یکی از عجایب هفتگانه جهان باستان، در افسس در آتش سوخت. این رویداد، مورخ آئگیسائوس اهل ماگنزی را بر آن داشت تا ادعا کند که معبد به دلیل غیبت آرتمیس، که برای تماشای تولد اسکندر و کمک به مادرش در طول دردهای زایمان رفته بود، سوخته است. ممکن است این افسانه‌ها زمانی به وجود آمده باشند که اسکندر بر تخت پادشاهی نشست و با هر فتح جدید رشد کرد، یا اینکه او عمداً آنها را رواج داده باشد تا تأکید کند که او بالاتر از سطح انسان‌های عادی است و از همان لحظه‌ای که مادرش او را باردار شد، مقدر شده بود که بزرگ باشد.اسکندر در سال‌های اولیه زندگی‌اش توسط دایه‌ای به نام لانیکِس، خواهر کلیتوس سیاه ، یکی از ژنرال‌های آینده اسکندر، بزرگ شد. بعدها، اسکندر نزد لئونیداس اپیروسی، از خویشاوندان مادرش، و لیسیماخوس، فرمانده ارتش در خدمت پدرش، شاگردی کرد. اسکندر به شیوه یک اشراف‌زاده جوان مقدونی بزرگ شد و خواندن و نوشتن ، نواختن چنگ، اسب‌سواری، کشتی گرفتن و شکار را آموخت.وقتی اسکندر ده ساله بود، تاجری اهل تسالیا اسبی زیبا نزد شاه فیلیپ آورد و پیشنهاد داد که آن را به قیمت سی تالنت به او بفروشد. وقتی پادشاه سعی کرد سوار اسب شود، اسب مقاومت کرد و اجازه نداد او یا هر کس دیگری سوار آن شود. پادشاه دستور داد اسب را بکشند، زیرا آن را سرکش و رام نشدنی می‌دانست. با این حال، اسکندر از پدرش خواست که به او اجازه دهد اسب را آرام کند و سوار آن شود و گفت که اسب از سایه خودش می‌ترسد. فیلیپ موافقت کرد و به پسرش اجازه داد تا حیوان را رام کند و او موفق شد و اسب کاملاً از او اطاعت کرد. پلوتارک می‌گوید که فیلیپ، از شجاعت و عزم راسخی که پسرش نشان داد، بسیار خوشحال شد و او را بوسید و گریست و گفت: «پسرم، باید پادشاهی پیدا کنی که بتواند جاه‌طلبی تو را در خود جای دهد. مقدونیه برای تو خیلی کوچک است.» سپس اسب را خرید و به پسرش داد. اسکندر اسب خود را «بوکفالوس» (یونانی : Βουκέφαλος یا Βουκεφάλας) نامید، به معنی «سر گاو نر». این اسب در تمام طول زندگی اسکندر او را همراهی می‌کرد و در بیشتر فتوحاتش او را حمل می‌کرد، و هنگامی که سرانجام به دلیل پیری درگذشت، اسکندر یکی از شهرهایی را که تأسیس کرد، به نام او، یعنی شهر «بوکفالوس»، که در شرق رودخانه سند واقع شده بود، نامگذاری کرد.دوران نوجوانی و تحصیلات اووقتی اسکندر سیزده ساله بود، پدرش شروع به جستجوی معلمی کرد تا فلسفه و دانش‌های مختلف انسانی را به او بیاموزد . گروه بزرگی از دانشمندان به او معرفی شدند و او ارسطو را انتخاب کرد و معبد نیمف‌ها، دختران خدای دریا، پوزئیدون ، را به عنوان مکانی برای استفاده به عنوان مدرسه خود تعیین کرد. فیلیپ در ازای آموزش اسکندر، موافقت کرد که استاگیرا، زادگاه ارسطو، را که پادشاه قبلاً با خاک یکسان کرده بود، بازسازی کند. او همچنین موافقت کرد که ساکنان آن را در آنجا اسکان دهد، همه کسانی را که به بردگی گرفته شده بودند، بخرد و آزاد کند و کسانی را که تبعید شده بودند عفو کند و از آنها دعوت کند تا به خانه بازگردند.این معبد به عنوان مدرسه‌ای برای اسکندر و دیگر پسران اشراف مقدونی، مانند بطلمیوس ، هفستیون و کاساندر ، که دوستان نزدیک اسکندر و فرماندهان نظامی آینده او شدند و اغلب به عنوان همراهان و رفقای اسکندر از آنها یاد می‌شد، عمل می‌کرد. این مردان جوان اصول پزشکی ، فلسفه ، اخلاق ، دین ، منطق و هنر را از ارسطو آموختند. اسکندر علاقه زیادی به آثار هومر، به ویژه ایلیاد ، پیدا کرد و ارسطو نسخه‌ای حاشیه‌نویسی شده از آن را به او هدیه داد که اسکندر در تمام لشکرکشی‌های نظامی خود آن را با خود حمل می‌کرد.وارث فیلیپدوران نیابت سلطنت و ظهور مقدونیهاسکندر تحصیلات خود را در شانزده سالگی به پایان رساند. در آن زمان، پدرش، فیلیپ، برای جنگ علیه بیزانس رفت و امور کشور را به دست پسر کوچکش سپرد. اسکندر به عنوان وارث قانونی از طرف پدرش حکومت کرد. پس از عزیمت فیلیپ، قبایل مادی تراکیایی با سوءاستفاده از جوانی و فقدان تجربه سیاسی و نظامی اسکندر، علیه حکومت مقدونیه شورش کردند. با این حال، اسکندر آنها را غافلگیر کرد و به شدت پاسخ داد، آنها را از سرزمین‌هایشان بیرون راند و یونانیان را در آنجا ساکن کرد. او شهری را تأسیس کرد که آن را &quot;الکساندروپولیس&quot; به معنای &quot;شهر اسکندر&quot; نامید.(اسکندریه) بعدها همین نوع کار را در جاهای دیگری هم انجام داد. امروزه مهم‌ترین شهری که به این اسم هست یکی از همین شهرهایی‌ست که او تاسیس کرده در مصر در کرانه دریای مدیترانه به نام الکساندروپلیس که بعدها شد الکساندریا و یا اسکندریه.پس از بازگشت فیلیپ، اسکندر در رأس ارتشی کوچک به جنوب تراکیه فرستاده شد تا شورش‌های جاری را سرکوب کند. این لشکرکشی با حمله به شهر پرینتیوس آغاز شد، جایی که گفته می‌شود اسکندر جان پدرش را هنگام حمله نجات داده است. در آن زمان، شهر آمفیسا شروع به گسترش به سرزمین‌های وقفی نزدیک دلفی ، سرزمین‌هایی که مقدس و وقف خدای آپولو بودند، کرده بود . فیلیپ از این وضعیت برای مداخله در امور یونان سوءاستفاده کرد و ادعا کرد که از ایمان دفاع می‌کند و از اماکن مقدس در برابر هتک حرمت محافظت می‌کند. در حالی که فیلیپ هنوز درگیر درگیری در تراکیه بود، به اسکندر دستور داد تا ارتشی را جمع کند و برای لشکرکشی علیه یونان آماده شود . اسکندر به فریب متوسل شد و وانمود کرد که قصد حمله به ایلیریا به جای آمفیسا را ​​دارد، زیرا می‌ترسید که سایر شهرهای یونانی علیه او قیام کنند و به کمک شهر خواهرشان بیایند. در بحبوحه این هرج و مرج، ایلیری‌ها واقعاً به مقدونیه حمله کردند، اما اسکندر به سرعت آنها را دفع کرد.فیلیپ و ارتشش در سال ۳۳۸ پیش از میلاد به اسکندر پیوستند و پس از مقاومت شدید و سرسختانه پادگان تبس که در آن منطقه اردو زده بود، از طریق دروازه‌های سوزان به سمت جنوب پیشروی کردند. آنها به پیشروی خود برای تصرف الاسیا ، شهری که تنها چند روز با تبس و آتن فاصله داشت، ادامه دادند . آتنی‌ها، به رهبری دموستن ، خطیب ، برای دفع تهدید مقدونی‌ها، به اتحاد با تبس رأی دادند و سفیرانی را به شهر فرستادند تا آنها را از این پیشنهاد مطلع کنند. فیلیپ، در همان زمان، سفیران خود را برای جلب حمایت تبس‌ها به سمت خود فرستاده بود، اما ساکنان شهر پیشنهاد مقدونی را رد کردند و اتحاد با دیگر آتنی‌ها را ترجیح دادند. فیلیپ و سربازانش تا رسیدن به آمفیسا پیشروی کردند و تمام مزدورانی را که دموستن برای آزار و اذیت ارتش مقدونی به آنجا فرستاده بود، دستگیر کردند. در مواجهه با این موضوع، شهر تسلیم مقدونی‌ها شد. سپس آنها به الاسیا بازگشتند، جایی که فیلیپ پیشنهاد نهایی صلح را به آتن و تبس فرستاد، اما آنها دوباره آن را رد کردند.آتنی‌ها و تبی‌ها در حالی که ارتش مقدونیه به سمت جنوب پیشروی می‌کرد، با آن مقابله کردند و پیشروی آن را در نزدیکی شهر خایرونیا در بئوتیا قطع کردند. این منجر به نبردی سهمگین شد که به نبرد خایرونیا معروف است. در طول این نبرد، فیلیپ فرماندهی جناح راست ارتش را بر عهده داشت، در حالی که اسکندر، به همراه گروهی از فرماندهان مورد اعتماد، جناح چپ را رهبری می‌کرد. منابع باستانی این نبرد را تلخ و طولانی توصیف می‌کنند و فیلیپ را بر آن داشتند تا برای فریب مخالفان خود و تضمین پیروزی، استراتژی‌ای ابداع کند. او به سربازان خود دستور عقب‌نشینی داد، به این امید که سربازان بی‌تجربه آتنی از آنها پیروی کنند و بدین ترتیب خطوط مقدونی‌ها را بشکنند. اسکندر اولین کسی بود که خطوط تبی‌ها را شکست و فرماندهان فیلیپ نیز به دنبال او رفتند. فیلیپ با دیدن اینکه انسجام ارتش با عقب‌نشینی آتنی‌ها به خطر افتاده است، به سربازان خود دستور داد تا پیشروی کرده و آنها را محاصره کنند. تبی‌ها پس از مشاهده شکست متحدان آتنی خود و محاصره آنها توسط مقدونی‌ها، به سرعت تسلیم شدند و پیروزی از آن اسکندر و پدرش بود.پس از این پیروزی بزرگ، اسکندر و فیلیپ بدون هیچ مقاومتی به شبه جزیره پلوپونز لشکرکشی کردند . در واقع، تمام شهرهای یونانی از آنها استقبال کردند و دروازه‌های خود را به روی ارتش مقدونی گشودند. با این حال، وقتی به اسپارت رسیدند ، اوضاع تغییر کرد، اسپارت از گشودن دروازه‌های خود خودداری کرد اما در عین حال جنگ را انتخاب نکرد. در کورینت ، فیلیپ اتحادیه هلنی را تأسیس کرد و از اتحاد ضد ایرانی که در طول جنگ‌های باستانی مادها تشکیل شده بود، الهام گرفت . این اتحاد جدید شامل تمام شهرهای یونانی به جز اسپارت بود. سپس فیلیپ به عنوان فرمانده عالی اتحادیه هلنی اعلام شد،و خیلی زود قصد خود را برای حمله به امپراتوری ایران اعلام کرد و نیروهای یونانی را متحد نمود.در تبعید و بازگشتپس از بازگشت فیلیپ به پلا ، پایتخت خود، عاشق زنی به نام کلئوپاترا ائورودیکه، خواهرزاده یکی از سردارانش، آتالوس، شد و با او ازدواج کرد. این ازدواج موقعیت اسکندر را به عنوان وارث تاج و تخت به خطر انداخت، زیرا هر پسری که از این زن برای فیلیپ به دنیا می‌آمد، وارث مشروع تاج و تخت بود، زیرا از والدین مقدونی متولد شده بود، در حالی که اسکندر از طرف پدری تنها نیمی از تبار مقدونی داشت. مورخان نقل می‌کنند که در طول جشن عروسی، آتالوس مست از خدایان دعا کرد که به فیلیپ وارث مشروعی عطا کنند:در جریان عروسی فیلیپ و کلئوپاترا، که او با وجود اینکه کلئوپاترا از او بسیار جوان‌تر بود، عاشقش بود و با او ازدواج کرد، عمویش آتالوس، مست از شراب ، مقدونی‌ها را ترغیب کرد که از خدایان التماس کنند که از خواهرزاده‌اش وارث مشروعی برای به ارث بردن پادشاهی به آنها عطا کنند. این موضوع اسکندر را چنان خشمگین کرد که با جامی به سر خطیب کوبید و فریاد زد: «ای بدبخت! من چی هستم؟ حرامزاده؟» فیلیپ، که به پهلوی آتالوس تکیه داده بود، نزدیک بود پسرش را بکشد، اما سرنوشت مداخله کرد. او، یا از خشم کورکورانه‌اش یا از شراب زیادی که نوشیده بود ، لیز خورد و به زمین افتاد. اسکندر و جمعیت حاضر با تمسخر او را سرزنش کردند و گفتند: «این مردی است که برای فتح آسیا آماده می‌شود و هنگام حرکت از یک صندلی به صندلی دیگر می‌افتد!» - پلوتارک، در توصیف نزاعی که در عروسی فیلیپ مقدونی رخ داد.پس از این حادثه، اسکندر به همراه مادرش مقدونیه را ترک کرد و او را نزد برادرش، عمویش الکساندر اپیروس، در دودونا، پایتخت قبیله مولوسیا، گذاشت. سپس سفر خود را به ایلیریا ادامه داد ، جایی که به پادشاه ایلیریا پناه برد، که او را به گرمی پذیرفت و با احترام فراوان با او رفتار کرد، حتی با وجود اینکه چند سال قبل ارتش او را شکست داده بود. اسکندر حدود شش ماه را در ایلیریا گذراند و در این مدت، یکی از دوستان خانوادگی او، دماراتوس اهل کورینت، نزد فیلیپ وساطت کرد تا پسرش را ببخشد و او را به خاطر کاری که انجام داده بود ببخشد. ظاهراً فیلیپ اصلاً قصد نداشت پسرش را مجازات کند یا او را طرد کند، به خصوص از آنجایی که او یک سیاستمدار و متخصص نظامی زیرک بود، اما به او اجازه داد مدتی در تبعید بماند تا آبروداری کند.اسکندر پس از اطلاع از عفو پدرش به مقدونیه بازگشت. سال بعد، فرماندار ایرانی کاریا دخترش را به ازدواج برادر ناتنی اسکندر، فیلیپ آریدائوس، درآورد. المپیاس و چند تن از حامیان اسکندر ادعا کردند که این پیشنهاد ازدواج، قصد فیلیپ را برای وارث خود کردن آریدائوس تأیید می‌کند. اسکندر فرستاده‌ای به نام تسالیوس اهل کورینت را نزد فرماندار ایرانی فرستاد و به او اطلاع داد که پیشنهاد ازدواج دخترش با پسری نامشروع، شایسته مقام او نیست و باید او را به اسکندر بدهد. فیلیپ پس از اطلاع از این موضوع، فوراً مذاکرات خود را با فرماندار ایرانی متوقف کرد و اسکندر را به شدت سرزنش کرد و به او گفت که برای او نامناسب است که یک زن کاریایی ایرانی بگیرد و قصد داشته او را با زنی بهتر ازدواج دهد. فیلیپ چهار نفر از دوستان اسکندر را که او را به این کار تشویق کرده بودند، یعنی هارپالوس، نئارخوس، بطلمیوس و اریگائوس، تبعید کرد و مردم کورینت را واداشت تا همشهری خود تسالیوس را در زنجیر به حضور او بیاورند.پادشاه مقدونیهصعود به عرشدر سال ۳۳۶ پیش از میلاد، فیلیپ برای شرکت در مراسم عروسی دخترش کلئوپاترا با الکساندر اول، پادشاه اپیروس و برادر همسرش المپیاس، به اژه رفته بود. او توسط محافظ شخصی‌اش پاوسانیاس اورستیایی، ترور شد و سپس به سمت دروازه شهر دوید و سعی کرد فرار کند، اما پایش به یک درخت مو گیر کرد. تعقیب‌کنندگانش او را گرفتند و بلافاصله کشتند، از جمله دو نفر از همراهان اسکندر، پردیکاس و لئوناتوس. پس از مرگ فیلیپ، اشراف با اسکندر به عنوان پادشاه مقدونیه و فرمانده کل ارتش آن بیعت کردند ، اگرچه او هنوز بیست سال نداشت.تحکیم قدرتاسکندر سلطنت خود را با حذف رقبایش، کسانی که ممکن بود ادعای او بر تخت سلطنت را به چالش بکشند، آغاز کرد. او دستور اعدام پسرعمویش آمینتاس چهارم ، برجسته‌ترین مدعی و مدعی تاج و تخت مقدونیه، و دو شاهزاده مقدونی دیگر از منطقه لینستس را صادر کرد، اما نفر سوم، الکساندر لینستس، را نجات داد. المپیاس همچنین دستور اعدام کلئوپاترا ائورودیکه، آخرین همسر فیلیپ، و دخترش اروپا، که از او به دنیا آمده بود، را صادر کرد. آنها زنده زنده سوزانده شدند. به نظر می‌رسد که اسکندر اعدام این زن و دختر بی‌گناهش را تأیید یا تمایلی به آن نداشت، زیرا منابع نشان می‌دهند که او پس از اطلاع از مرگ آنها خشمگین شد. از دیگر کسانی که قربانی شمشیر اسکندر شدند می‌توان به آتالوس، فرمانده مرزبانان ارتش مستقر در آسیای صغیر و عموی کلئوپاترا ائورودیکه اشاره کرد. آتالوس در مورد احتمال جدایی از ارتش مقدونیه و پیوستن به ارتش آتن با دموستن ، رهبر آتنی، تماس گرفته بود . اسکندر هنوز از آتالوس کینه به دل داشت، چرا که آتالوس در مراسم عروسی خواهرزاده‌اش با فیلیپ، او را علناً تحقیر کرده بود. پس از مرگ هر دو مرد و تأیید ارتباط آتالوس با آتنی‌ها، اسکندر برای رهایی از شرارت او، دستور اعدام او را صادر کرد. اسکندر برادر ناتنی خود، فیلیپ آریدائوس، را به دلیل ناتوانی ذهنی‌اش ، که احتمالاً ناشی از سمی بود که مخفیانه توسط المپیاس به او خورانده شده بود، نجات داد.پس از انتشار خبر مرگ فیلیپ، چندین شهر مقدونی علیه حاکمان خود شورش کردند، از جمله تبس ، آتن و تسالی و همچنین قبایل تراکیایی ساکن سرزمین‌های شمال پادشاهی. اسکندر با شنیدن این شورش، علیرغم توصیه‌های مشاورانش برای راه‌حل‌های دیپلماتیک ، ارتشی متشکل از 3000 سوارکار را گرد هم آورد و به سمت جنوب به سمت تسالی لشکرکشی کرد. با رسیدن به گذرگاه بین کوه المپ و کوه اوسا، با کمال تعجب دید که تسالیایی‌ها آن را اشغال کرده و نیروهای خود را در آنجا مستقر کرده‌اند. او به افرادش دستور داد تا از کوه اوسا بالا بروند، تسالیایی‌ها را دور بزنند و یک حمله غافلگیرانه را آغاز کنند. تسالیایی‌ها وقتی صبح روز بعد از خواب بیدار شدند و مقدونی‌ها را در پشت سر خود دیدند، شوکه شدند. آنها بلافاصله تسلیم شدند و سواران آنها داوطلبانه به ارتش اسکندر پیوستند که به سمت جنوب و به سمت پلوپونز ادامه یافت.اسکندر به پیشروی خود ادامه داد تا به گذرگاه دروازه‌های سوزان رسید و به سمت جنوب پیش رفت تا به کورینت رسید . در آنجا، آتنی‌ها از او درخواست حمایت کردند و وفاداری خود را به مقدونیه اعلام کردند. او آنها را بخشید و امنیت و اموال آنها را تضمین کرد. اسکندر در طول اقامت خود در کورینت، با فیلسوف زاهد معروف، دیوژن کلبی ، که بسیار او را تحسین می‌کرد، ملاقات کرد. او از دیوژن پرسید که آیا درخواستی دارد که می‌تواند برآورده کند، که فیلسوف با تحقیر پاسخ داد: «کمی کنار برو؛ تو جلوی خورشید را از من می‌گیری.» به نظر می‌رسد این پاسخ اسکندر را خوشحال کرده است، زیرا برخی از مورخان از او نقل می‌کنند که گفته است: «به راستی به شما می‌گویم، اگر اسکندر نبودم، آرزو می‌کردم دیوژن باشم.» در حالی که در کورینت بود، به اسکندر عنوان فرمانده عالی اتحادیه هلنی داده شد و به جانشینی پدرش در رهبری تمام ارتش‌های یونان در جنگ آینده با امپراتوری ایران منصوب شد . او همچنین خبر قیام تراکیایی‌ها علیه حکومت خود را دریافت کرد.لشکرکشی بالکاناسکندر آرزو داشت قبل از عبور از داردانل به آسیا ، مرزهای شمالی پادشاهی خود را امن کند . در بهار 335 پیش از میلاد، او لشکرکشی‌ای را برای سرکوب شورش‌ها و قیام‌های جاری در سرزمین‌های خود آغاز کرد. اسکندر از آمفیپولیس به سمت شرق به سرزمین تراکیان مستقل لشکرکشی کرد و شکست سختی را بر نیروهای آنها در دامنه کوه‌های بالکان وارد کرد. سپس او پیشروی خود را به قلمرو تربالیان‌ها ادامه داد و آنها را در نزدیکی رودخانه لیگینوس، شاخه‌ای از دانوب ، شکست داد . سپس ارتش به شاخه اصلی رودخانه رفت، جایی که در ساحل مقابل با گائتیان‌ها روبرو شدند . اسکندر به مردانش دستور داد تا در تاریکی عبور کنند و گائتیان‌ها غافلگیر شدند و پس از اولین درگیری بین دو سواره نظام مجبور به عقب‌نشینی شدند. سپس او فهمید که کلیتوس، پادشاه ایلیریا ، و گلوکیاس، پادشاه تولنتیان، علیه او شورش کرده‌اند. سپس اسکندر ارتش خود را به سمت غرب، به سمت ایلیریا، هدایت کرد، جایی که دو پادشاه را به ترتیب شکست داد و ارتش‌های آنها را پراکنده کرد. با این پیروزی، اسکندر مرزهای شمالی پادشاهی خود را امن کرده بود.تبای‌ها و آتنی‌ها در طول لشکرکشی شمالی اسکندر، دوباره علیه حکومت مقدونیه شورش کردند. او پس از اطلاع از این موضوع، با تمام سرعت به سمت جنوب لشکرکشی کرد تا شورش را قبل از گسترش آن سرکوب کند. مانند شورش‌های قبلی، تمام شهرهای یونانی پس از اطلاع از نزدیک شدن اسکندر، به جز تبای که تصمیم به جنگ گرفت، در مواجهه با او تردید کردند. مقاومت تبای کاملاً بیهوده بود، زیرا اسکندر و ارتشش مانند طوفانی سهمگین شهر را درنوردیدند و شهرشان را با خاک یکسان کردند و زمین‌های آن را بین سایر شهرهای بئوسی تقسیم کردند . سقوط تبای تأثیر مخربی بر آتنی‌ها گذاشت، که از ترس ابتلا به همان سرنوشت، تسلیم مقدونیه شدند و بدین ترتیب، حداقل به طور موقت، صلح را برای تمام یونان به ارمغان آوردند. با این اتفاق، اسکندر آزاد شد تا کاملاً بر لشکرکشی آسیایی خود تمرکز کند. او سربازان و تدارکات را جمع‌آوری کرد و به سمت شرق حرکت کرد و یکی از فرماندهان نظامی خود، آنتیپاتر ، را به عنوان نایب‌السلطنه باقی گذاشت.فتح امپراتوری پارساسکندر در سال 334 پیش از میلاد با ارتشی متشکل از 48100 پیاده نظام ، 6100 سواره نظام و ناوگانی متشکل از 120 کشتی با 38000 خدمه از تنگه داردانل عبور کرد، که از مقدونیه و شهرهای مختلف یونان آورده شده بودند. این ارتش همچنین شامل مزدوران و اربابان فئودال از تراکیه ، پائونیا و ایلیریا بود. اسکندر با کاشت نیزه در سرزمین اصلی آسیا به محض ورودش، قصد خود را برای فتح تمام امپراتوری ایران نشان داد و اعلام کرد که آسیا را به عنوان هدیه‌ای از خدایان پذیرفته است. این رویداد همچنین جنبه مهم دیگری را آشکار کرد: اشتیاق اسکندر برای جنگ با ایرانیان و تمایل او به راه‌حل‌های نظامی، برخلاف پدرش که همواره دیپلماسی را ترجیح می‌داد. مقدونی‌ها در اولین نبرد خود در سواحل رودخانه گرانیکوس ، که اکنون با نام رودخانه بیگا شناخته می‌شود، در شمال غربی آسیای صغیر در نزدیکی محل تروا ، با ایرانیان درگیر شدند . پارسیان شکست خوردند و کلیدهای ساردیس، پایتخت آن منطقه، را به اسکندر تسلیم کردند که پیروزمندانه وارد آن شد، گنجینه‌های آن را تصرف کرد و سپس به پیشروی خود در امتداد سواحل ایونی ادامه داد . اسکندر هالیکارناسوس را در کاریا ، اولین شهر خود، محاصره کرد. این محاصره چنان موفقیت‌آمیز بود که فرمانده مزدور شهر، ممنون رودسی، و فرماندار ایرانی منطقه، آرندآباد، که در شهر ساکن بود، مجبور به عقب‌نشینی از طریق دریا شدند. اسکندر حکومت کاریا را به «آدا کاریا»، حاکم سابق منطقه، واگذار کرد، که وفاداری خود را به مقدونیه اعلام کرد و رسماً اسکندر را به فرزندی پذیرفت تا حکومت منطقه پس از مرگش به طور قانونی به او منتقل شود.اسکندر و ارتشش از هالیکارناسوس به منطقه کوهستانی لیکیه در جنوب آناتولی پیشروی کردند، سپس از دشت پامفیلیه عبور کردند و هر شهر ساحلی را یکی پس از دیگری فتح کردند و ایرانیان را از بسیاری از بنادر مهم دریایی محروم کردند. پس از فتح پامفیلیه، اسکندر به سمت داخل آناتولی پیشروی کرد، زیرا بقیه خط ساحلی فاقد هرگونه بندر یا پایگاه دریایی قابل توجهی بود. پس از رسیدن به شهر ترمسوس در پیسیدیه ، از حمله به آن خودداری کرد و آن را با لانه عقاب ، پرنده‌ای که توسط زئوس ، پادشاه خدایان، شخصیت‌پردازی شده بود، مقایسه کرد، زیرا می‌ترسید که این کار خشم زئوس را برانگیزد و لشکرکشی او را به خطر بیندازد. پس از ترمسوس، هدف بعدی اسکندر و ارتشش گوردیوم بود، جایی که او گره گوردی را که قبلاً حل نشده بود، باز کرد ، گره‌ای که گفته می‌شد فقط توسط پادشاه واقعی آسیا حل نمی‌شود. مورخان گزارش می‌دهند که اسکندر گره را با شمشیر خود برید و اعلام کرد که دانستن روش صحیح باز کردن آن ضروری نیست.سوریهپس از آنکه اسکندر و ارتشش تمام زمستان را صرف فتح و تصرف شهرها و قلعه‌ها در آسیای صغیر کردند ، پیشروی خود را به سمت جنوب ادامه دادند و در سال 333 پیش از میلاد از دروازه‌های کیلیکیه عبور کردند. در آنجا، آنها دوباره در ایسوس با ایرانیان به رهبری خود داریوش سوم روبرو شدند . دو ارتش در نبردی شدید با هم درگیر شدند و در نتیجه پیروزی قاطعی برای اسکندر حاصل شد. ارتش ایران شکست خورد و شاه برای نجات جان خود فرار کرد. همسر، دو دختر و مادرش، سیسیگامبیس، اسیر شدند. مقدونی‌ها گنج بزرگی را که او با خود آورده بود، به همراه مقادیر زیادی آذوقه و سلاح، به غنیمت گرفتند. شاه پیشنهاد داد که با اسکندر پیمان صلح ببندد ، به موجب آن دومی سرزمین‌های فتح شده را حفظ می‌کرد و خانواده‌اش را در ازای 10000 تالنت آزاد می‌کرد. اسکندر در پاسخ به این پیشنهاد اظهار داشت که تنها او حق تقسیم سرزمین‌های آسیا را دارد، زیرا او ارباب آن شده است. نه داریوش و نه هیچ کس دیگری حق نداشت آنچه را که نگه می‌دارد و آنچه را که رها می‌کند، دیکته کند.اسکندر این پیروزی را که دروازه‌های سوریه را به روی او گشود، با تأسیس شهری در شمال کشور در مرزهای آناتولی که آن را الکساندرتا نامید، جاودانه کرد . اکنون اسکندر باید بین دو نقشه یکی را انتخاب می‌کرد: یا ایرانیان را تا سرزمین خودشان تعقیب کند ، یا به سمت جنوب لشکرکشی کند تا شهرهای فنیقی و مصر را قبل از حمله به ایران فتح کند. اسکندر نقشه دوم را انتخاب کرد تا خطوط ارتباطی خود را ایمن کند و هرگونه تلاش ناوگان ایرانی را برای تحریک یونانیان به شورش علیه خود خنثی کند. شهرهای فنیقی که زیر یوغ سنگین حکومت ایرانیان رنج می‌بردند، دروازه‌های خود را به روی اسکندر گشودند و از او به عنوان یک آزادکننده استقبال کردند.اسکندر می‌خواست برای مِلکارت، خدای صور، قربانی کند، اما صوری‌ها امتناع ورزیدند و این را حقی منحصراً متعلق به پادشاه خود می‌دانستند. اسکندر امتناع آنها را توهینی شخصی تلقی کرد و تصمیم گرفت شهر سرکش را مجازات کند. سپس صور به دو بخش تقسیم شد: سرزمین اصلی صور و جزیره صور. اسکندر تصمیم گرفت ابتدا سرزمین اصلی را فتح کند، سپس سدی بسازد که آن را به جزیره متصل کند و به او اجازه دهد از دریا عبور کند و جزیره را محاصره کند و بدین ترتیب آن را تحت کنترل خود درآورد. او به راحتی سرزمین اصلی صور را تصرف کرد، سپس به افرادش دستور داد ساختمان‌های آن را تخریب کنند و آوار را به دریا بریزند و درختان جنگل‌های اطراف را برای استفاده در خاکریزی‌های عظیم قطع کنند. با این حال، صوری‌ها با شجاعتی چشمگیر در برابر فاتح مقاومت کردند، تا جایی که ناامیدی تقریباً او را فرا گرفت. سرانجام، اسکندر موفق شد یک نیروی دریایی قدرتمند جمع‌آوری کند، جزیره را محاصره کرد و در ژوئیه 332 پیش از میلاد، پس از هفت ماه محاصره، به دست او افتاد. اسکندر از صور انتقام گرفت، شش هزار نفر از ساکنان آن را کشت ، دو هزار نفر را به صلیب کشید و سی هزار نفر را اسیر کرد. سپس وارد معبد ملکارت شد و برای خدای صور قربانی کرد و جشنواره بازی‌ها را برای جشن پیروزی خود برگزار کرد.پس از نابودی صور، اکثر شهرها و شهرستان‌های شام، به جز غزه ، بدون هیچ جنگی تسلیم اسکندر شدند، زیرا او در مسیر خود به مصر از میان آنها عبور می‌کرد . فرماندار ایرانی شهر از باز کردن دروازه‌های آن به روی فرمانده مقدونی خودداری کرد و قصد خود را برای مقاومت در برابر او اعلام کرد. غزه یکی از مستحکم‌ترین شهرهای شام بود و موقعیت آن بر روی تپه به این معنی بود که هر ارتشی برای تصرف آن باید آن را محاصره می‌کرد. مقدونی‌ها سه بار متوالی سعی کردند به شهر حمله کنند، اما شکست خوردند. در تلاش چهارم، آنها پس از استفاده از وسایل محاصره‌ای که به طور خاص از صور آورده بودند، موفق شدند. با این حال، اسکندر بهای سنگینی برای محاصره پرداخت، زیرا از ناحیه شانه زخمی جدی برداشت. همانطور که در صور انجام داده بود، اسکندر انتقام وحشتناکی از ساکنان شهر گرفت. شمشیر او تمام مردانی را که قادر به حمل سلاح بودند، از پا درآورد و زنان و کودکان به بردگی فروخته شدند. او همچنین با بستن پاهای فرماندار به ارابه و کشیدن او زیر دیوارهای شهر، او را عبرت آموز کرد و این کار را تا زمانی که بر اثر زخم‌هایش درگذشت، ادامه داد.شهر اورشلیم دروازه‌های خود را با صلح به روی اسکندر گشوده بود، بنابراین او بدون مقاومت وارد آن شد. مورخ یهودی-رومی، یوسفوس فلاویوس، اشاره می‌کند که خاخام‌ها فصل هشتم کتاب دانیال را به اسکندر تقدیم کردند، که در آن از آنچه دانیال نبی به او گفته بود، سخن می‌گوید: اینکه یک پادشاه بزرگ یونانی سرزمین‌های امپراتوری ایران را فتح خواهد کرد و شاه بزرگ ایران، کسی که دو شاخ دارد، نمی‌تواند مانع او شود: « در حالی که من فکر می‌کردم، یک بز نر از غرب بر روی تمام زمین آمد و زمین را لمس نکرد و بز نر شاخ برجسته‌ای بین چشمانش داشت.» سپس او به قوچی با دو شاخ که من آن را در کنار رودخانه ایستاده دیدم، رسید و با تمام قدرت به سمت آن دوید. دیدم که او به کنار قوچ آمده است و از آن خشمگین شد و قوچ را زد و دو شاخ آن را شکست، به طوری که قوچ دیگر توان ایستادن در مقابل او را نداشت. او آن را به زمین انداخت و پایمال کرد، و کسی نبود که قوچ را از دست او نجات دهد . [دانیال ۸] به نظر می‌رسد که اسکندر از شنیدن پیشگویی درباره خود خوشحال شد، بنابراین به مردم اورشلیم احترام گذاشت، مدتی در شهر ماند و در طی آن از معبد هیرودیس بازدید کرد، سپس آنجا را ترک کرد و به راه خود به سمت جنوب ادامه داد.مصراسکندر در پاییز 332 پیش از میلاد به پلوسیوم (الفرامه)، دروازه شرقی مصر، رسید. او با هیچ مقاومتی از سوی مصری‌ها یا پادگان پارس‌ها در مرز مواجه نشد و به راحتی آن را فتح کرد. سپس از نیل عبور کرد و به پایتخت مصر ،ممفیس ، رسید ، جایی که ساکنان آن از او به عنوان یک آزادکننده پیروز استقبال کردند که آن‌ها را از ظلم پارس‌‎ها نجات داده‌ست. سپس یک جشنواره فرهنگی و تفریحی به سبک یونانی برای جشن گرفتن این پیروزی بزرگ برگزار کرد. پس از آن، ارتش خود را در امتداد شاخه کانوپیک نیل به سمت ساحل مدیترانه حرکت داد . او در نزدیکی دریاچه ماریوت اردو زد و اهمیت استراتژیک این مکان بین دریاچه و دریای مدیترانه، به ویژه با توجه به نزدیکی آن به رودخانه نیل که آب شیرین را برای او فراهم می‌کرد، آشکار بود . او جزیره کوچکی را در نزدیکی ساحل به نام فاروس کشف کرد و سپس یکی از دستیارانش، دموکریتوس، را مأمور نظارت بر ساخت شهری در آنجا کرد. گذرگاهی از سنگ و شن، ساحل را به جزیره متصل می‌کرد و شهر جدید قرار بود به نام رهبر مقدونی، اسکندریه ، نامگذاری شود. قرار بود این شهر بعدها، در زمان سلطنت بطالسه، جانشینان اسکندر، پایتخت مصر شود .مورخان نقل می‌کنند که وقتی اسکندر کبیر اسکندریه را به عنوان پایتخت امپراتوری خود انتخاب کرد، از توصیه‌های معلم معنوی خود ، هومر، نویسنده ایلیاد و ادیسه، راهنمایی گرفت. هومر در خواب بر اسکندر ظاهر شد و اشعار معروف خود از ادیسه را هنگامی که قهرمان حماسه و همراهانش به جزیره فاروس پناه بردند، برای او خواند. در پاسخ به این خواب، اسکندر فوراً اتاق خود را ترک کرد و به فاروس رفت که در آن زمان هنوز جزیره‌ای کوچک در جنوب غربی مصب نیل بود.در حالی که مهندسان کار طراحی خود را آغاز می‌کردند، اسکندر تصمیم گرفت سفری معنوی به معبد آمون، معادل یونانی زئوس، در واحه سیوا در صحرای غربی مصر داشته باشد. معبد آمون در سیوا به عنوان یکی از مهمترین معابد برای پیشگویی و میانجیگری معنوی در منطقه مدیترانه در آن زمان مشهور بود. هنگامی که اسکندر کبیر به معبد رسید و وارد شد، کاهنان منتظر آمون به استقبال او رفتند و او را فرعون مصر خواندند و پسر آمون، رئیس خدایان مصر، اعلام کردند. آنها تاجی به شکل سر قوچ با دو شاخ بر سر او گذاشتند و بدین ترتیب لقب &quot;اسکندر دو شاخ&quot; را به او دادند. از آن به بعد، اسکندر ادعا کرد که زئوس-آمون پدر واقعی اوست و بعداً سر او روی سکه‌هایی که با شاخ قوچ، نمادی از جاودانگی، تزئین شده بودند، ظاهر شد . پس از آن، اسکندر به ممفیس بازگشت و قبل از ترک مصر، اطمینان حاصل کرد که کشور به طور دقیق سازماندهی شده است. او مراقب بود که نظام‌های قدیمی مصر را حفظ کند، حکومت را بین مصریان و یونانیان متنوع کند، که قدرت نظامی و مالی را به آنها واگذار کرد، در حالی که اقتدار اداری را برای مصریان حفظ می‌کرد. او قدرت را به طور مساوی توزیع کرد و یک فرماندار کل مقدونی منصوب نکرد، در نتیجه رضایت مصریان را تضمین کرد و از شورش‌های ملی جلوگیری کرد. بدین ترتیب مصر به یک استان یونانی تبدیل شد و اسکندر ممفیس را به عنوان پایتخت آن نگه داشت. او همچنین درهای مصر را به روی مهاجران یونانی، به ویژه مقدونی‌ها، گشود، زیرا رهبر مقدونی، مصر را به عنوان یک استان مقدونی-یونانی در حکومت، اندیشه و فرهنگ تصور می‌کرد. این نقطه عطفی در تاریخ مصر بود ، زیرا وارد مرحله جدیدی از تمدن متنوع خود شد. اسکندر قبل از ترک مصر، از سربازان خود برای خداحافظی استقبال کرد و یک جشنواره ورزشی و فرهنگی برای مردم مصر و یونان به عنوان نمادی از همکاری بین دو تمدن باستانی برگزار کرد. او همچنین به مأموران خود دستور داد تا برخی تعمیرات را در معابد انجام دهند و معبد کارناک را بازسازی کنند. سپس او به راه افتاد و دوباره با ارتش خود به سمت شرق حرکت کرد.بین النهریناسکندر ارتش خود را به قلب ایران لشکرکشی کرد و مصمم بود قدرت نظامی آن را نابود کند. او به بین‌النهرین رسید ، جایی که داریوش سوم شاه ، ارتش عظیمی را گرد آورده بود که تعداد آنها، طبق منابع باستانی، بین 200000 تا 250000 سرباز بود، در حالی که منابع مدرن نشان می‌دهند که این تعداد شاید بین 50000 تا 100000 سرباز بوده است، در حالی که ارتش مقدونی تنها 47000 سرباز داشت. شاه با دقت محل نبرد سرنوشت‌ساز را انتخاب کرد و آن را یک دشت مسطح و باز قرار داد تا بتواند تمام نیروی عددی خود را مستقر کند و بدین ترتیب از آنچه دو سال قبل در ایسوس اتفاق افتاده بود، اجتناب کرد، زمانی که زمین مانع از استفاده از تمام ارتش او می‌شد و به اسکندر اجازه می‌داد از این موضوع سوءاستفاده کند و او را شکست دهد. اکنون، او می‌خواست تمام وزن نظامی خود را علیه مقدونی‌ها به کار گیرد تا پیروزی را تضمین کند.فرماندهان اسکندر در آستانه نبرد، حمله‌ای غافلگیرانه به ایرانیان را پیشنهاد کردند و در تاریکی شب به آنها کمین کردند و آنها را غافلگیر کردند. آنها استدلال کردند که رویارویی مستقیم با چنین ارتش قدرتمندی بسیار دشوار، اگر نگوییم غیرممکن، خواهد بود. با این حال، اسکندر این ایده را رد کرد و اعلام کرد که پیروزی را نخواهد دزدید، بلکه به حق پیروز خواهد شد. چگونه او می‌توانست پادشاه واقعی آسیا باشد اگر آن را به حق پیروز نمی‌شد؟ در هر صورت، چنین حمله‌ای احتمالاً محکوم به شکست بود، همانطور که داریوش پیش‌بینی کرده بود و به مردانش دستور داد که در طول شب هوشیار باشند و آماده دفع هرگونه حمله احتمالی باشند. صبح روز بعد، ارتش مقدونی به میدان نبرد رفت و ایرانیان را در صفوف خود دید. در میان صفوف آنها ارابه‌های متعدد و پانزده فیل جنگی وجود داشت که به طور ویژه از هند آورده شده بودند . اسکندر در آغاز نبرد نبوغ نظامی خود را به نمایش گذاشت. او در امتداد جناح راست ارتش ایران، به همراه گروهی منتخب از بهترین سواره نظام خود، حمله کرد. بخشی از ارتش او را دنبال کردند و وقتی شکافی در صفوف آنها ظاهر شد، اسکندر به سرعت وارد آن شد و به پرچم شاه رسید. شاه که از دیدن مقدونی‌ها که خطوط او را شکسته بودند وحشت زده شده بود، با برخی از فرماندهان خود فرار کرد و ارتش خود را در زیر یورش اسکندر و سربازانش فرو ریخت. اسکندر بقایای ارتش ایران را به دنبال خود کشید و مشتاق دستگیری شاه بود. او او را تا شمال آربالا دنبال کرد ، اما نتوانست او را دستگیر کند زیرا شاه از کوه‌های زاگرس عبور کرده و به همدان پناه برده بود . پس از آن، اسکندر با پیروزی وارد بابل ، پایتخت ایران، شد. ساکنان آن از او به گرمی استقبال کردند و او به آنها اجازه عبور امن داد و سربازان خود را از ورود به خانه‌ها بدون اجازه صاحبان خانه یا بردن چیزی منع کرد.پارساسکندر پس از فتح بابل، به سمت شوش ، یکی از پایتخت‌های مهم هخامنشیان، لشکرکشی کرد و وارد آن شد و گنجینه‌های آن را تصرف کرد. سپس او با بخش عمده‌ای از ارتش خود از طریق جاده سلطنتی به سمت تخت جمشید ، پایتخت مذهبی پارس، حرکت کرد. گفته می‌شود که او شخصاً سربازان را، هر کدام به نام، برای این مأموریت انتخاب کرد. هنگامی که مقدونی‌ها به دروازه‌های پارس رسیدند، ارتش کوچکی را یافتند که به رهبری فرماندار منطقه‌ای ، آرئوپرازنه(آریوبرزن)، در انتظار آنها بود. آنها او را در نبرد دروازه پارس شکست دادند و نیروهایش را پراکنده کردند، سپس قبل از اینکه پادگان آن بتواند خزانه‌اش را غارت کند و فرار کند، به داخل شهر هجوم آوردند. اسکندر پس از ورود به تخت جمشید، به افرادش اجازه داد تا چند روز آن را غارت کنند، و پنج ماه در آنجا ماند. در طول اقامت او، آتش‌سوزی بزرگی در کاخ شرقی خشایارشا رخ داد و به بقیه شهر سرایت کرد. این حادثه احتمالاً توسط یک مست که نمی‌دانست چه می‌کند، یا توسط کسی که عمداً آتش را با هدف سوزاندن یک بنای تاریخی مهم ایرانی، به تلافی آتش زدن آکروپولیس آتن توسط ایرانیان در طول جنگ دوم پارسی‌ها با یونانی‌ها برافروخته است، رخ داده است.البته در این مورد شک هست. چون اسکندر اصلا یونانی نبود و خود یونانی‌ها رو هم سلاخی کرده بود چرا باید برای یونانی‌ها دل‌بسوزونه که وای پارس‌ها شهرشان را آتش زده بودند در حالی که خودش هم همین‌کار رو کرده بود و البته تحقیقات باستان‌شناسی در تخت‌جمشید خلاف آن را نشان میدهد و هیچ اثری از سوختگی و آتش‌سوزی در آن نیست. اسکندر کاری با آن بنا نکرد و این در اصل داستانی‌ست که بعدها یونانیان ساختند که خب بگن اسکندر اینکارو کرد برای انتقام آتش‌سوزی آتن در صورتی که اسکندر اصلا خودش دشمن یونانی‌ها و قاتل آن‌ها بود چرا باید برای اونا انتقام بگیره؟سقوط امپراتوری پارس و فتوحات شرقیاسکندر بی‌وقفه داریوش سوم را تعقیب می‌کرد، ابتدا به ماد و سپس به پارت . داریوش در موقعیت متزلزلی قرار داشت. او که در تمام نبردهای خود به اسکندر و بیشتر سرزمین‌هایش باخته بود، احترام و اعتماد معدود افسران باقی‌مانده‌اش، از جمله اردشیر، معروف به بسوس، حاکم باکتریا و خویشاوندش را نیز از دست داده بود. اردشیر از اسکندر نافرمانی کرده بود، و نه تنها این، بلکه اسکندر او را بسته و به اسارت به آسیای مرکزی برده بود . بسوس پس از اطلاع از نزدیک شدن اسکندر، به افرادش دستور داد تا داریوش را با ضربات چاقو از پا درآورند. سپس خود را جانشین داریوش اعلام کرد و نام اردشیر پنجم را برای خود برگزید و به لشکرکشی خود به آسیای مرکزی ادامه داد تا مجموعه‌ای از لشکرکشی‌های نظامی را علیه رهبر مقدونی آغاز کند. طلایه‌داران ارتش مقدونی، داریوش را در حالی که در ارابه‌اش دراز کشیده بود و درد می‌کشید، یافتند. وقتی اسکندر رسید، داریوش از دنیا رفته بود . به نظر می‌رسد که اسکندر از دیدن مرگ دشمن قدیمی‌اش، این پادشاه بزرگ سابق، در چنین وضعیتی، بسیار غمگین شد. او او را با شنل خود پوشاند و جسدش را به تخت جمشید منتقل کرد، جایی که پس از برگزاری مراسم تشییع جنازه باشکوه، در کنار اجداد سلطنتی‌اش به خاک سپرد . برخی روایت‌ها، از جمله روایت خود اسکندر، نشان می‌دهد که وقتی او به آنجا رسید، داریوش هنوز زنده بود و اسکندر را جانشین خود بر تخت سلطنت ایران معرفی کرد. مورخان مرگ داریوش سوم را پایان امپراتوری هخامنشی می‌دانند.اسکندر بسوس را غاصب می‌دانست و به دنبال او روانه شد. لشکرکشی برای تصرف بسوس به یک سفر گسترده در آسیای مرکزی تبدیل شد. اسکندر شهر به شهر و شهرک به شهرک را فتح کرد و چندین شهر تأسیس کرد که همه آنها را &quot;اسکندریه&quot; نامید. برخی از این شهرها هنوز هم وجود دارند، اگرچه نام آنها تغییر کرده است، مانند قندهار در افغانستان و اسکندریه المغسوعه در تاجیکستان . در طول این سفر، اسکندر چندین منطقه از جمله ماد، پارت، آریانا (غرب افغانستان)، زرنکا و رخچ (مرکز و جنوب افغانستان)، باختر (شمال و مرکز افغانستان) و سکاها را به امپراتوری خود ضمیمه کرد.اسکندر پس از خیانت اسپنتامن، حاکم سغد ، که او را در سال 329 پیش از میلاد به بطلمیوس تحویل داد، بسوس را دستگیر کرد. بطلمیوس او را نزد اسکندر آورد و اسکندر دستور اعدام فوری او را داد. بینی و گوش‌هایش بریده شد. برخی منابع می‌گویند که او در همان مکانی که داریوش کشته شد، مصلوب شد، در حالی که برخی دیگر می‌گویند که او در همدان شکنجه و سر بریده شد. پلوتارک می‌گوید که جسد او در باختر تکه تکه شد. اندکی پس از این واقعه، اسپنتامن علیه اسکندر شورش کرد و مردم سغد را به شورش تشویق کرد و از غیبت ارتش مقدونی برای دفع حمله سکاها به سواحل سیر داریوش استفاده کرد. اسکندر موفق شد سکاها را شکست دهد، سپس توجه خود را به سمت سغد معطوف کرد، جایی که با ارتش سپتیموس سوروس روبرو شد و شکست سختی به او وارد کرد و او را مجبور به فرار کرد. کمی بعد، سربازانش او را با دست خود کشتند و برای اسکندر پیام فرستادند و درخواست بخشش و صلح کردند و وفاداری خود را به او اعلام نمودند.مشکلات و توطئه‌هاپس از مرگ داریوش و حذف همه رقبای تاج و تخت ایران، اسکندر عنوان «شاهنشاه» به معنای «شاه شاهان» را برای خود برگزید و بسیاری از آداب و رسوم ایرانی، از جمله آداب مربوط به لباس، غذا و مراسم را بر دربار خود تحمیل کرد. شاید برجسته‌ترین این آداب، بوسیدن دست یک مقام عالی‌رتبه و سجده در برابر او بود، رسمی که ایرانیان به طور سنتی با پادشاه خود رعایت می‌کردند. اکنون که او این عنوان را داشت، به افرادش دستور داد که از این رسم پیروی کنند. یونانیان این را نوعی پرستش می‌دانستند که فقط مختص خدایان بود و معتقد بودند که اسکندر با درخواست اجرای آن، خود را به سطح پرستش رسانده است. در نتیجه، بسیاری او را رد کردند، طرد کردند و بایکوت کردند و در نهایت او را مجبور به ترک این عمل کردند. اسکندر توطئه تروری را که توسط یکی از سردارانش، فیلوتس، پسر پارمنیون، طراحی شده بود، کشف کرد. او در اعدام فیلوتس تردیدی نکرد، زیرا قبلاً گزارش‌های متعددی مبنی بر قصد فیلوتس برای کشتن اسکندر دریافت کرده بود. این کشف اخیر، تیر خلاص را به تیر خلاص زد. فیلوتس توسط کمیته‌ای از افسران ارشد محاکمه شد، شکنجه شد تا نام همدستان خود را فاش کند و سپس سنگسار شد . برخی منابع می‌گویند که او با نیزه مورد اصابت ضربات نیزه قرار گرفت . اعدام فیلوتس مستلزم اعدام پدرش، پارمنیون، بود که اسکندر او را به عنوان فرماندار همدان منصوب کرده بود تا از انتقام‌جویی او جلوگیری کند. اسکندر به سرعت کسی را برای کشتن او فرستاد. یکی از مهمترین وقایع این دوره و رویدادی که اسکندر را عمیقاً نگران کرد، قتل مردی بود که جان او را در نبرد رودخانه گرانیکوس در آسیای صغیر نجات داده بود ، کلیتوس سیاه . این اتفاق در جریان یک نزاع مستانه بین این دو در سمرقند رخ داد . گفته می‌شود وقتی اسکندر هوشیار شد، از کاری که کرده بود وحشت کرد و عمیقاً پشیمان شد. بعدها، هنگام سفر و فتح شهرهای جدید در آسیای میانه ، اسکندر نقشه جدیدی برای ترور خود کشف کرد که این بار توسط خدمتکاران خودش طراحی شده بود. همچنین مشخص شد که مورخ شخصی او، کالیستنس اهل اورلیان، در این توطئه دست داشته است، اگرچه مورخان مدرن هنوز در این مورد به اجماع نرسیده‌اند. شایان ذکر است که کالیستنس زمانی که اسکندر رهبر مخالفانی شد که به دنبال لغو رسم بوسیدن دست و تعظیم در برابر پادشاه بودند، از چشم او افتاد.مقدونیه در غیاب اسکندراسکندر پیش از عزیمت به آسیا ، مقدونیه را به آنتیپاتر ، یکی از ژنرال‌های باتجربه و سیاستمداران زیرک خود ، سپرد. در طول غیبت اسکندر، تمام شهرهای یونانی آرام ماندند و هیچ شورشی رخ نداد، زیرا از سرنوشت تبس می‌ترسیدند. اسپارت تنها استثنا بود. در سال 331 پیش از میلاد، پادشاه آن ، آگیس سوم ، از مردان و مردم شهرش خواست تا علیه مقدونیه قیام کنند و از حکومت آن رهایی یابند. آنتیپاتر سال بعد در نبردی در مگالوپولیس، آگیس سوم را شکست داد و کشت. آنتیپاتر در مورد قیام اسپارتی‌ها به اسکندر در آسیا خبر داد و پرسید که آیا مایل به مجازات آنها است یا خیر. اسکندر پاسخ داد که کسی را مجازات نخواهد کرد و آنها را به خاطر اعمالشان بخشیده است. همچنین تنش‌هایی بین آنتیپاتر و المپیاس، مادر اسکندر، ایجاد شد. آنها اغلب با هم اختلاف نظر داشتند و هر کدام گهگاه نامه‌هایی برای اسکندر می‌فرستادند و از رفتار دیگری شکایت می‌کردند. در مجموع، می‌توان گفت که یونان و مقدونیه در دوران غیبت اسکندر از دوره‌ای از صلح و رفاه برخوردار بودند، به ویژه از زمانی که او مبالغ هنگفتی پول که در فتوحات خود جمع‌آوری کرده بود، برای آنها فرستاد. این امر اقتصاد آنها را تحریک کرد و فعالیت تجاری را در سراسر امپراتوری افزایش داد. با این وجود، به دلیل نیاز مداوم اسکندر به سرباز، کشور به طور فزاینده‌ای از مردان تهی می‌شد. او دستور داد که تعداد بیشتری اعزام شوند، یا برای خدمت در ارتش یا برای اسکان در شهرهایی که او تأسیس کرده بود، که قصد داشت الگوی شهرهای مختلط هلنیستی باشند. مهاجرت فزاینده مردان، توانایی‌های نظامی مقدونیه را در سال‌های پس از مرگ اسکندر تضعیف کرد و آن را به طعمه آسانی برای رومیان تبدیل کرد .حمله به شبه قاره هندپس از مرگ سپنتامنش، اسکندر برای تقویت روابط با حاکمان سرزمین‌های جدید خود، با یک شاهزاده خانم باختری به نام رکسانا ازدواج کرد. سپس توجه خود را به شبه قاره هند معطوف کرد و فرستادگانی را به رهبران قبایل گندهارا ( قندهار )، واقع در شمال پاکستان امروزی ، فرستاد و به آنها دستور داد که از اقتدار او اطاعت کنند. اومفیس، حاکم تاکسیلا، که قلمرو او از رودخانه سند تا رودخانه جهلم امتداد داشت، از دستور اسکندر پیروی کرد. با این حال، بزرگان برخی از قبایل تپه‌ای، به ویژه قبایل متعلق به قبیله کامبوج، به شدت امتناع ورزیدند. سپس اسکندر در زمستان 327/326 پیش از میلاد، لشکرکشی علیه این قبایل را آغاز کرد و آنها را به دژهای مربوطه‌شان برد: دره کانار، دره پنجگرا، دره سوات و دره بونر. نبردهای اسکندر با این قبایل با وحشیگری شدید مشخص می‌شد. هنگامی که با آسپاسیان روبرو شد، تنها پس از زخمی شدن توسط تیری در شانه، آنها را شکست داد. وقتی توجه خود را به آساکینا معطوف کرد، آنها را در چندین مکان مستحکم یافت: مساگا، اورا و اورنوس. او مجبور شد آنها را محاصره کند و پس از چند روز نبرد شدید، که در طی آن اسکندر از ناحیه مچ پا به شدت زخمی شد، مقدونی‌ها موفق شدند قلعه مساگا را بشکنند و آن را کاملاً نابود کنند. مورخ رومی، کوینتوس کورتیوس روفوس، می‌نویسد: « اسکندر نه تنها کل جمعیت مساگا را قتل عام کرد، بلکه تمام ساختمان‌های آن را نیز ویران کرد و آنها را به خاک تبدیل کرد .» جنگجویانی که در اورا سنگر گرفته بودند، در معرض قتل عامی مشابه آنچه بر سر برادرانشان در مساگا آمد، قرار گرفتند. وقتی خبر به آساکینواهای باقی مانده رسید، بسیاری از آنها به قلعه اورنوس گریختند، اما این کار فایده‌ای برایشان نداشت، زیرا اسکندر و ارتشش آنها را تعقیب کردند. او به دلیل موقعیت استراتژیک و اهمیت این قلعه در محافظت از مسیرهای تجاری، مصمم بود آن را فتح کند. پس از چهار روز خونین، این مکان به دست او افتاد.پس از پیروزی در اورنوس، اسکندر با ارتش خود حرکت کرد و از رودخانه سند عبور کرد تا در سال 326 پیش از میلاد ، در نبردی حماسی - به نام نبرد هوداسپس - که در آن زمین با خون آغشته شد، با راجه پور، فرمانروای پادشاهی پوراوا، واقع در منطقه امروزی پنجاب ، روبرو شود. این نبرد دشوارترین نبردی بود که اسکندر تا به حال در آن شرکت کرده بود، زیرا سربازان زیادی را در آن از دست داد و راجه هندی با تمام توان در برابر او مقاومت کرد و مانند قهرمانان از کشور خود در برابر پیشروی فاتح مقدونی دفاع کرد، اما تجربه نظامی اسکندر حرف آخر را در تعیین پیروز زد و فرماندهان و سربازان باتجربه او به راحتی شکست نمی‌خوردند، بنابراین آنها بر ارتش هند غلبه کردند و شکست وحشتناکی به آن وارد کردند. اسکندر تحت تأثیر شجاعت و دلاوری راجه پور در دفاع از سرزمین خود قرار گرفت، بنابراین او را متحد خود کرد و او را به عنوان حاکم سرزمین‌هایی که پادشاهی او را تشکیل می‌دادند، نگه داشت. او همچنین سرزمین‌های دیگری را که تحت کنترل او نبودند، اضافه کرد و بدین ترتیب کنترل خود را بر آن منطقه که بسیار دور از یونان بود، تضمین کرد . اگر او یک حاکم خارجی را در آنجا مستقر می‌کرد، در صورت بروز شورش علیه او، نمی‌توانست به راحتی آن را پس بگیرد. اسکندر دو شهر روبروی یکدیگر در سواحل رودخانه جهلم تأسیس کرد. او یکی را بوکفالا به نام اسب خود که تقریباً در همین زمان مرده بود، و دیگری را نیقیه به معنای &quot;پیروزی&quot; نامید که در نزدیکی شهر مونگ در پاکستان امروزی واقع شده بود.شورش سربازانامپراتوری ناندا ماگادی در شرق پادشاهی راجاپور، نزدیک رودخانه گنگ قرار داشت، در حالی که امپراتوری بنگالی گانگریدای در شرق آن قرار داشت. این ایالت‌ها چالشی جدید و وسوسه‌انگیز برای اسکندر بودند و سربازان او، که از سال‌ها جنگ و مهاجرت خسته شده بودند، در نزدیکی رودخانه بیاس در شمال هند شورش کردند و از پیشروی به سمت شرق خودداری کردند. بنابراین، این رودخانه به شرقی‌ترین حد فتوحات اسکندر تبدیل شد. پلوتارک می‌نویسد :«در مورد مقدونی‌ها، رویارویی با پور آنها را تضعیف کرده، شجاعتشان را کاهش داده و عزم و اراده‌شان را برای پیشروی به سمت شرق به هند کاهش داده بود. پس از آنکه تمام تلاش خود را برای دفع دشمنی که بیست هزار پیاده نظام و دو هزار سواره نظام را گرد هم آورده بود، به کار گرفتند، با اسکندر مخالفت کردند و هنگامی که تصمیم گرفت از رودخانه گنگ عبور کند، سرسختانه در برابر او ایستادند. گفته می‌شد که این رودخانه سی و دو فرلانگ عرض و صد فاتوم عمق دارد. آنها فهمیده بودند که در کرانه مقابل چه چیزی در انتظار آنهاست: انبوهی از مردان مسلح سنگین، با اسب و فیل. به آنها گفته شده بود که پادشاهان هند هشتاد هزار سواره نظام، دویست هزار پیاده نظام، هشت هزار ارابه و شش هزار فیل را برای آماده شدن برای قتل عام همه آنها گرد هم آورده‌اند.»اسکندر سعی کرد سربازانش را برای مدت کوتاهی به پیشروی به سمت شرق ترغیب کند، اما فایده‌ای نداشت. یکی از فرماندهانش، کوینیوس، مداخله کرد و از او التماس کرد که تجدید نظر کند و برگردد و گفت: « مردان آرزوی دیدن پدران و مادران، همسران و فرزندانشان، سرزمین و وطن خود را دارند .» اسکندر با سخنان او متقاعد شد و به سربازانش دستور داد تا برای بازگشت به خانه آماده شوند. ارتش در امتداد رودخانه سند حرکت کرد و سرزمین‌های قبیله مول، واقع در مولتان امروزی ، و سایر سرزمین‌های متعلق به قبایل مختلف هندی را فتح کرد. اسکندر بخش عمده‌ای از ارتش خود را به فرماندهی دوستش کراتروس به کرمان در جنوب ایران فرستاد و نئارخوس را مأمور کرد تا ناوگانی را برای کاوش و بررسی سواحل خلیج فارس رهبری کند . او با سربازان باقی مانده به سمت بابل حرکت کرد و کوتاه‌ترین، هرچند دشوارترین، مسیر را از طریق صحرای ماد که در سراسر بلوچستان و مکران ، در جنوب پاکستان و ایران کنونی امتداد دارد، انتخاب کرد. اسکندر در سال 324 پیش از میلاد به شهر شوش رسید ، در حالی که به دلیل گرمای بیابان ، افراد زیادی را از دست داده بود.سال‌های آخر اقامتش در پارس و بابلاسکندر پس از ورود به شوش متوجه شد که بسیاری از فرمانداران ایالتی که منصوب کرده بود، در غیاب او بدرفتاری کرده‌اند، بنابراین اکثر آنها را اعدام کرد تا درس عبرتی برای دیگران باشند. او همچنین به عنوان قدردانی از فداکاری‌های سربازانش، حقوق معوقه آنها را پرداخت کرد و اعلام کرد که کهنه سربازان و افراد دارای معلولیت جسمی را به فرماندهی کراتروس به مقدونیه خواهد فرستاد . با این حال، سربازان نیت فرمانده خود را اشتباه فهمیدند و در شهر اوپیس شورش کردند و از بازگشت به وطن خود امتناع ورزیدند، زیرا معتقد بودند که اسکندر قصد دارد آنها را با سربازان ایرانی جایگزین کند یا واحدهای ایرانی و مقدونی را ادغام کند. پس از سه روز که اسکندر نتوانست افراد خود را متقاعد کند که نظر خود را تغییر دهند، چندین افسر ایرانی را به ارتش خود منصوب کرد و به تعدادی از واحدهای ایرانی عناوین نظامی مقدونی اعطا کرد. سپس مقدونی‌ها خود را به پای او انداختند و از او التماس کردند که در تصمیم خود تجدید نظر کند و از او طلب بخشش کردند. اسکندر تمام سربازانش را که علیه او شورش کرده بودند، عفو کرد و ضیافتی باشکوه برای آنها برگزار کرد که هزاران نفر در آن شرکت کردند. در تلاش برای ترمیم شکاف بین مقدونی‌ها و پارسیان و متحد کردن صفوف و قلب‌های آنها، به افسران ارشد خود دستور داد تا با شاهزاده خانم‌های پارسی ازدواج کنند و برای آنها مراسم عروسی دسته جمعی در شوش برگزار کرد. با این حال، به نظر می‌رسد که تعداد کمی از این ازدواج‌ها بیش از یک سال دوام آورده‌اند. اسکندر پس از حل و فصل امور شوش، آن را ترک کرد و به سمت همدان حرکت کرد . به محض ورود، متوجه شد که نگهبانانی که او برای محافظت از مقبره کوروش کبیر به آنها سپرده بود ، به آن بی‌احترامی کرده‌اند، بنابراین به سرعت آنها را اعدام کرد.پس از ورود اسکندر به همدان، هفائستیون، نزدیکترین دوست و احتمالاً معشوق او، به شدت بیمار شد و اندکی پس از آن درگذشت. گفته می‌شود که کسی او را مسموم کرده است . مرگ هفائستیون تأثیر مخربی بر اسکندر گذاشت، که عمیقاً برای او سوگوار بود. او دستور داد یک کوره جسدسوزی بزرگ در بابل برای سوزاندن جسدش آماده کنند و یک دوره عزای عمومی اعلام کرد. پس از ورود به بابل، اسکندر شروع به برنامه‌ریزی مجموعه‌ای از لشکرکشی‌های جدید کرد که اولین آنها فتح شبه جزیره عربستان بود، اما مقدر نبود که هیچ یک از آنها را آغاز کند، زیرا خیلی زود پس از آن درگذشت.مرگ و جانشینی اواسکندر در 10 یا 11 ژوئن 323 پیش از میلاد، در سن سی و دو سالگی در کاخ نبوکدنصر در بابل درگذشت. مورخان در تعیین علت مرگ کمی اختلاف نظر دارند. پلوتارک اظهار می‌کند که حدود 14 روز قبل از مرگش، اسکندر نئارخوس را به حضور پذیرفت و آنها شب را تا سپیده دم در کنار مدیوس لاریسا به گفتگو و نوشیدن شراب گذراندند. پس از آن، او دچار تب شدیدی شد که شدت گرفت تا جایی که دیگر قادر به صحبت کردن نبود. سربازانش، که نگران جان او بودند، اجازه یافتند تا برای ادای احترام در مقابل او صف بکشند و او با اشاره‌ای به سلام آنها پاسخ داد. دیودوروس بیان می‌کند که اسکندر پس از نوشیدن یک فنجان شراب خالص به افتخار هراکلس ، درد زیادی را متحمل شد و سپس پس از تحمل عذاب شدید درگذشت. مورخان دیگر این حادثه را به عنوان توضیح جایگزین احتمالی برای مرگ اسکندر ذکر کرده‌اند، اما پلوتارک کاملاً آن را انکار می‌کند.یکی دیگر از دلایل احتمالی مرگ اسکندر، ترور او توسط اشراف مقدونی بود. این نظریه توسط دیودوروس، پلوتارک، آریان و جاستین ذکر شده است که گفته بودند اسکندر توسط برخی از نزدیکانش مسموم شده است. با این حال، پلوتارک آن را رد کرد و اظهار داشت که این یک داستان ساختگی و بدون هیچ پایه و اساسی در حقیقت است. دیودوروس و آریان گفتند که آنها فقط برای کامل کردن ماجرا به آن اشاره کرده‌اند. شواهد موجود نشان می‌دهد که اگر مسمومیت علت مرگ اسکندر بوده باشد، مظنون اصلی آنتیپاتر است که اسکندر در غیاب خود او را به مقدونیه سپرد، سپس او را برکنار و به بابل احضار کرد. آنتیپاتر ممکن است احضار خود را به منزله حکم اعدام در نظر گرفته باشد، از ترس اینکه به سرنوشتی مشابه پارمنیون و فیلوتس دچار شود، بنابراین به پسرش ایولائوس، که به عنوان ساقی اسکندر خدمت می‌کرد، دستور داد تا شراب یا آب او را مسموم کند . برخی از محققان حتی دخالت خود ارسطو را در این ماجرا مطرح کرده‌اند. برخی از محققان با اشاره به اینکه دوازده روز بین بیماری اسکندر و مرگ او فاصله بوده است، این نظریه مسمومیت را رد کرده‌اند، که زمان قابل توجهی برای هر سمی است که در آن زمان شناخته شده بود تا به طور کامل اثر کند. سموم کنداثر احتمالاً در آن زمان ناشناخته بودند. یکی از نظریه‌های مدرن که در سال 2010 ظهور کرد، بیان می‌کرد که علائم بیماری اسکندر که در اسناد باستانی ذکر شده است، با علائم مسمومیت ناشی از آب سیاه رودخانه استیکس مطابقت دارد که حاوی ترکیب بسیار خطرناک &quot;کالیکسمیسین&quot; است که توسط نوعی باکتری کشنده ایجاد می‌شود.برخی گفته‌اند که مرگ اسکندر به دلیل یکی از بیماری‌های مزمنی بوده که ممکن است در طول سفرهایش به آن مبتلا شده باشد. از جمله بیماری‌هایی که به عنوان علل احتمالی مرگ نابهنگام او در نظر گرفته می‌شوند، مالاریا و تب تیفوئید هستند. مقاله‌ای در سال 1998 در مجله پزشکی نیوانگلند گزارش داد که اسکندر بر اثر تب تیفوئید درگذشت که منجر به عوارض متعددی شد و در نهایت به سوراخ شدن معده و روده و فلج صعودی متعاقب آن منجر شد . تحقیقات جدیدتر نیز مننژیت را به عنوان علت احتمالی مرگ مطرح کرده‌اند. سایر بیماری‌هایی که علائم آنها با علائم اسکندر مطابقت دارد شامل پانکراتیت حاد و ویروس نیل غربی است. نظریه‌های مرگ ناشی از علل طبیعی تمایل دارند تأکید کنند که سلامت اسکندر احتمالاً از زمان ترک مقدونیه و شروع لشکرکشی‌هایش به دورترین نقاط جهان شناخته شده، رو به زوال بوده است. او در آب و هوای متضاد در معرض بیماری‌های مختلفی قرار گرفت، آنها را در میدان‌های نبرد از اجساد پراکنده استنشاق کرد، برخی را از طریق زخم‌های شدید مبتلا کرد و در نهایت، نوشیدن بیش از حد او تأثیر قابل توجهی در تضعیف بدنش در طول سال‌ها داشت. به همین ترتیب، غم و اندوهی که اسکندر پس از مرگ هفستیون احساس کرد، ممکن است نقش عمده‌ای در کاهش سلامتی او داشته باشد. یکی دیگر از علل برجسته، مصرف بیش از حد داروهای ساخته شده از خربق سفید توسط اسکندر بود که در صورت مصرف زیاد کشنده است.پس از مرگ اوجسد اسکندر در یک تابوت طلایی به شکل انسان قرار داده شد که سپس آن را در یک تابوت طلایی قرار دادند. برخی متون بیان می‌کنند که پیشگویی به نام آریستاندر پیشگویی کرده بود که کشوری که اسکندر در آن دفن خواهد شد &quot;برای تمام روزهای خود شادی را تجربه خواهد کرد و هیچ کس قادر به فتح یا مطیع کردن آن نخواهد بود.&quot; احتمالاً هر یک از جانشینان اسکندر، به دست آوردن جسد پادشاه متوفی خود را عملی می‌دانستند که جانشینی خود را مشروعیت می‌بخشید، به ویژه از آنجایی که دفن پادشاه قبلی به عنوان مدرک قطعی حق پادشاه فعلی بر تخت سلطنت در نظر گرفته می‌شد. هنگامی که مراسم تشییع جنازه اسکندر از بابل به مقدونیه می‌رفت ، بطلمیوس آن را متوقف کرد و مسیر را به ممفیس، پایتخت مصر ، تغییر داد، جایی که جسد مومیایی و دفن شد. جانشین او ، بطلمیوس دوم، سپس تابوت را به اسکندریه منتقل کرد، جایی که تا کمی قبل از آغاز قرون وسطی در آنجا باقی ماند . بطلمیوس نهم ، یکی از آخرین جانشینان بطلمیوس اول، مومیایی اسکندر را از تابوت طلایی خود به یک تابوت شیشه‌ای منتقل کرد تا تابوت طلایی ذوب شود و از مایع آن سکه ضرب شود. رهبران رومی ، پمپی ، جولیوس سزار و آگوستوس سزار، همگی از مقبره اسکندر بازدید کردند. گفته می‌شود که آگوستوس به طور تصادفی بینی او را کند و طبق گزارش‌ها، جولیوس سزار پس از 33 سالگی گریه کرد و گفت که با وجود تمام دستاوردهایش، به شکوهی که اسکندر در آن سن داشت، دست نیافته است. همچنین گفته می‌شود که امپراتور روم، کالیگولا، صفحه سینه‌ای را از مومیایی برداشته و آن را برای خود نگه داشته است. امپراتور سپتیموس سوروس در سال ۲۰۰ میلادی مقبره اسکندر را به روی عموم بست، اما پسرش کاراکالا ، از ستایشگران بزرگ اسکندر، در دوران سلطنت او از مقبره بازدید کرد. پس از این دوره، شواهد و متونی که از این زیارتگاه صحبت می‌کنند به تدریج کاهش یافت تا اینکه بسیار نادر شدند، به طوری که مکان و سرنوشت آن به یکی از مسائل تاریخی تبدیل شد که در حال حاضر در هاله‌ای از ابهام قرار دارد.در سال ۱۸۸۷ ، محقق و پژوهشگر عثمانی، عثمان حمدی بیگ ، تابوت سنگی را در نزدیکی صیدا، لبنان کشف کرد که در برخی صحنه‌ها تصاویری از نبرد اسکندر با ایرانیان و در برخی دیگر تصاویری از شکار حیوانات بر روی آن نقش بسته بود . او این تابوت سنگی را « تابوت سنگی اسکندر » نامید، نامی که باعث شد بسیاری به اشتباه تصور کنند که بقایای رهبر مقدونی در آن قرار دارد. در ابتدا تصور می‌شد که این تابوت سنگی حاوی بقایای عبدالونیموس، پادشاه صیدا که پس از نبرد ایسوس توسط اسکندر منصوب شد ، است. با این حال، برخی شواهد اخیر نشان می‌دهد که قدمت این تابوت سنگی به دوره‌ای قبل از ۳۱۱ قبل از میلاد، سال مرگ عبدالونیموس، برمی‌گردد.تقسیم امپراتوریمرگ اسکندر چنان ناگهانی بود که وقتی خبر آن به یونان رسید ، بسیاری از مردم آن را باور نکردند و ادعا کردند که این یک شایعه بی‌اساس است. در زمان مرگش، اسکندر هنوز وارثی برای تاج و تخت خود باقی نگذاشته بود؛ پسرش از رکسانا(رَخشان؟)، اسکندر چهارم ، ماه‌ها بعد به دنیا آمد. دیودوروس نقل می‌کند که همراهان اسکندر در بستر مرگ از او پرسیدند که امپراتوری وسیع خود را به چه کسی واگذار می‌کند، که او به سادگی پاسخ داد: «به قوی‌ترین». هم آریان و هم پلوتارک این داستان را ساختگی می‌دانند، زیرا اسکندر در این زمان تمام توانایی صحبت کردن خود را از دست داده بود. مورخان دیگر روایتی باورپذیرتر، حداقل به صورت سطحی، ارائه داده‌اند: اسکندر انگشتر خود را در حضور یک شاهد به پردیکاس ، یکی از نگهبانان شخصی و فرمانده سواره نظام خود، داد و بدین ترتیب او را به عنوان جانشین خود تأیید کرد.پردیکاس پیشنهاد داد که پسر اسکندر پس از رسیدن به سن بلوغ ، با فرض مرد بودن، زمام امور را به دست گیرد و تا آن زمان، او، کراتروس، لئوناتوس و آنتیپاتر به عنوان نایب‌السلطنه عمل کنند. با این حال، پیاده‌نظام به رهبری افسری به نام ملئاگر، این توافق را رد کرد و استدلال کرد که با آنها مشورت نشده است و فیلیپ آریدائوس ، برادر ناتنی اسکندر، را برای تاج و تخت نامزد کرد. در نهایت، دو طرف پس از تولد اسکندر چهارم به یک مصالحه مورد توافق دو طرف رسیدند و او و فیلیپ را، هرچند به طور اسمی، به عنوان پادشاهان مشترک معرفی کردند.اختلافات به زودی بین مقدونی‌ها بالا گرفت و منجر به شکاف و رقابت بین افسران ارشد شد که قلب‌هایشان از حرص و طمع و قدرت‌طلبی هر یک سوخته بود. برای جلوگیری از خونریزی بیشتر، پردیکاس سرزمین‌های امپراتوری را بین آنها تقسیم کرد و هر منطقه به پایگاهی تبدیل شد که هر فرمانده می‌توانست از آنجا گسترش یابد و به سرزمین‌های رقیب خود حمله کند. پس از ترور پردیکاس در سال 321 پیش از میلاد، وحدت مقدونیه کاملاً از هم پاشید. برادران سابق به مدت 40 سال در میان خود جنگیدند و جنگ تنها پس از آن پایان یافت که جهان هلنیستی، که توسط اسکندر تأسیس شده بود، به چهار بخش تقسیم شد: پادشاهی بطلمیوسی در مصر و مناطق اطراف آن، امپراتوری سلوکی در شرق، پادشاهی پرگامون در آسیای صغیر و پادشاهی مقدونیه . اسکندر چهارم و فیلیپ آریدائوس نیز ترور شدند.وصیت اودیودوروس بیان می‌کند که اسکندر پیش از مرگش، دستورالعمل‌ها و توصیه‌های کتبی مفصلی به کراتروس داده بود. کراتروس با پشتکار شروع به اجرای وصیت‌نامه اسکندر کرد، اما جانشینان اسکندر او را مهار کردند و تصمیم گرفتند بیش از آنچه که او انجام داده بود، اجرا نکنند و خواسته‌های باقی‌مانده را غیرعملی، بی‌ملاحظه و بیش از حد اسراف‌آمیز دانستند. با این وجود، کراتروس وصیت‌نامه اسکندر را برای سربازان خواند، و آشکار کرد که او از آنها خواسته است تا به حوضه مدیترانه جنوبی و غربی گسترش یابند ، بناهای تاریخی بزرگی بسازند و با مردمان شرق درآمیزند. این دستورالعمل‌ها شامل موارد زیر بود:او آرامگاهی یادبود برای پدرش و پادشاه سابقشان ، فیلیپ دوم ، ساخت که «با شکوه اهرام مصر رقابت می‌کرد .»ساخت سازه‌های بزرگ در هر یک از: جزیره دلوس، شهرهای دلفی ، دودونا، دیون و آمفیپولیس، و ساخت معبدی اختصاص داده شده به الهه آتنا در تروا .فتح شبه جزیره عربستان و کل حوزه مدیترانه.ناوبری در اطراف آفریقا و برنامه‌ریزی خطوط ساحلی آن.ساختن شهرهای جدید و «انتقال جمعیت از آسیا به اروپا و برعکس، به منظور متحد کردن دو قاره و نزدیک کردن قلب‌های مردم از طریق ازدواج بین قومی و ایجاد پیوندهای خانوادگی.»ارتش اومورخان بر این باورند که اسکندر به دلیل موفقیت‌های نظامی بی‌نظیرش، شایسته عنوان &quot;کبیر&quot; یا &quot;بزرگ&quot; بود. او هرگز در هیچ نبردی شکست نخورد، اگرچه بیشتر ارتش‌هایی که با آنها جنگید از نظر تعداد و اسلحه از ارتش خودش بیشتر بودند. این به دلیل استفاده ماهرانه او از زمین، آموزش پیاده‌نظام و سواره نظام خود در تاکتیک‌های استثنایی، استراتژی‌های جسورانه و جسورانه و وفاداری تزلزل‌ناپذیر سربازانش بود. اسکندر لژیون‌های خود را با نیزه‌های بلندی تا 6 متر (20 فوت) مجهز کرد. این لژیون‌ها از زمان فیلیپ دوم به شدت آموزش دیده بودند، و به اوج قدرت نظامی در دوران خود رسیده بودند. حرکت سریع و مانورپذیری آنها در میدان نبرد قابل توجه بود و اسکندر از این مزایا برای غلبه بر نیروهای بزرگتر و متنوع‌تر ایرانی در مقایسه با نیروهای همگن خود استفاده کرد. اسکندر همچنین به دلیل تنوع قومی و زبانی و تفاوت در سلاح‌های ارتش خود، احتمال اختلاف نظر را درک کرد، بنابراین با شرکت شخصی در نبردها، به عنوان پادشاه مقدونی، بر این مشکل غلبه کرد.وقتی اسکندر اولین نبرد خود را در آسیا ، نبرد رودخانه گرانیکوس، انجام داد، بخش کوچکی از ارتش خود، احتمالاً متشکل از ۱۳۰۰۰ پیاده نظام و ۵۰۰۰ سواره نظام ، را علیه نیروی ۴۰۰۰۰ نفری پارسیان به کار گرفت. اسکندر سپاه نیزه‌دار خود را در مرکز و کمانداران و سواران خود را در پهلوها مستقر کرد، به طوری که خط دفاعی او تقریباً به طول خط سواران پارسیان، حدود ۳ کیلومتر (۱.۸۶ مایل) بود. پارسیان پیاده نظام خود را در پشت سواران خود قرار دادند، که مانع از دور زدن اسکندر توسط آنها می‌شد. نیزه‌های اسکندر این مزیت را داشتند که به نیزه‌های بلند مسلح بودند ، که به آنها اجازه می‌داد چندین سرباز پارسی را قبل از نزدیک شدن از پا درآورند، در حالی که پارسیان باید به اندازه کافی نزدیک می‌شدند تا با شمشیرها و نیزه‌های کوتاه خود با مقدونی‌ها درگیر شوند. تلفات مقدونی‌ها در این نبرد در مقایسه با تلفات پارسیان ناچیز بود، که همه به لطف نبوغ نظامی اسکندر بود.اسکندر در اولین نبرد خود علیه داریوش سوم در سال 333 پیش از میلاد، یعنی نبرد ایسوس ، از همین تاکتیک استقرار نیروها استفاده کرد . او نیزه‌داران خود را در مرکز قرار داد و آنها توانستند بار دیگر خطوط پارسیان را بشکنند. خود اسکندر حمله را در مرکز رهبری کرد و ارتش دشمن را به نفع خود تغییر داد. در نبرد سرنوشت‌ساز علیه ایرانیان در گوگاملا ، داریوش ارابه‌های خود را به داس‌هایی بر روی چرخ‌هایشان مجهز کرد تا خطوط نیزه‌داران را بشکنند و پیاده‌نظام خود را با نیزه‌های بلندی شبیه به نیزه‌های مقدونی‌ها مسلح کرد. با این حال، اسکندر این نقشه را پیش‌بینی کرد و نیزه‌داران خود را در صف‌های دوتایی قرار داد و مرکز با زاویه‌ای پیشروی کرد. آنها با نزدیک شدن ارابه‌ها پراکنده می‌شدند، سپس در پایان حمله دوباره جمع می‌شدند و به پیشروی خود ادامه می‌دادند. این تاکتیک بسیار موفقیت‌آمیز بود و از مرکز ارتش پارس عبور کرد و شاه و سربازانش را مجبور به عقب‌نشینی کرد.وقتی اسکندر با ارتش‌هایی روبرو می‌شد که از تاکتیک‌های جنگی ناآشنا استفاده می‌کردند، مانند ارتش‌های آسیای مرکزی و هند ، او از سربازانش می‌خواست که سبک جنگی دشمن را اتخاذ کنند. برای مثال، در باختر و سغد ، او از کمانداران و نیزه‌داران سبک خود برای جلوگیری از حمله دشمن به پهلو استفاده می‌کرد، در حالی که سواران او در مرکز متمرکز بودند. وقتی در هند در طول نبرد با راجهپور با سپاه فیل‌ها روبرو شد ، از سربازانش خواست که در صفوف خود شکاف‌هایی ایجاد کنند تا فیل‌ها بتوانند وارد شوند، سپس آنها را ببندند و با نیزه‌های بلند خود به فیل‌ها ضربه بزنند و آنها را از پشت بیاندازند.نمای بیرونی آنپلوتارک، مورخ یونانی (حدود ۴۵–۱۲۰ میلادی)، ظاهر اسکندر را به شرح زیر توصیف کرده است :«بهترین تصویر از اسکندر اثر لیسئوموس در مجسمه‌هایش است. این تنها مجسمه‌سازی بود که اسکندر به دلیل دقت کارش، ساخت مجسمه‌های او را به او سپرد. در مورد آن ویژگی‌های دقیقی که بسیاری از جانشینان و همراهانش سعی در تقلید از او داشتند، به ویژه شکل گردنش که کمی به سمت چپ متمایل بود و برق چشمانش، این هنرمند آنها را تا حد نهایت به کمال رساند. در مورد آپولیوس ، که او او را در حالی که صاعقه زئوس را در دست دارد به تصویر کشیده است ، در رنگ پوستش اشتباه کرد و آن را بسیار تیره ساخت، در حالی که گفته می‌شود او پوست روشنی داشته و رنگ زیبایش به تدریج روی سینه و صورتش به قرمز متمایل شده است. علاوه بر این، عطر دلپذیری از بدن و نفس او ساطع می‌شد و حتی لباس‌هایش نیز از آن معطر بودند، همانطور که در خاطرات آریستوکسنوس می‌خوانیم .مورخ آریان (لوسیوس فلاویوس آریانوس &quot;گزنفون&quot;، بین سال‌های ۸۶ تا ۱۶۰ میلادی) اسکندر را اینگونه توصیف کرد:«آن رهبر قوی، خوش‌قیافه و تنومند، با چشمانی درخشان، یکی به سیاهی شب و دیگری به آبی آسمان روز. »اسطوره‌شناسی «عاشقانه اسکندر» نشان می‌دهد که اسکندر از هتروکرومی رنج می‌برد، وضعیتی که در آن فرد با چشمانی با رنگ‌های مختلف متولد می‌شود؛ در مورد اسکندر، یک چشم سیاه و دیگری آبی بود. پیتر گرین، مورخ بریتانیایی، با استناد به مجسمه‌ها و نسخه‌های خطی باستانی، ظاهر فیزیکی اسکندر را به شرح زیر توصیف کرد:«اسکندر از نظر ظاهری مرد جذابی نبود. او حتی با معیارهای مقدونی نیز بسیار کوتاه قد و تنومند و قوی هیکل بود. ریش نامرتبی داشت و با تراشیدن کامل آن، خود را از فرماندهانش متمایز می‌کرد. گردنش کمی کج بود، به طوری که به نظر می‌رسید کمی به سمت بالا نگاه می‌کند. چشمانش (یکی آبی و دیگری قهوه‌ای) ویژگی‌های زنانه و شبنم‌آلودی را نشان می‌داد. او همچنین به خاطر خلق و خوی تند و صدای خشنش متمایز بود. »مورخان و نویسندگان باستان گزارش می‌دهند که اسکندر مجسمه‌ها و نقاشی‌هایی را که توسط لیسیپوس برای او خلق شده بود، بسیار تحسین می‌کرد، تا جایی که دیگر مجسمه‌سازان و نقاشان را از به تصویر کشیدن او منع می‌کرد، زیرا هیچ اثری را کامل‌تر از اثر لیسیپوس نمی‌دانست. لیسیپوس اغلب هنگام به تصویر کشیدن اسکندر و چهره‌های دیگر، مانند خراشنده، هرمس و اروس ، از ژستی متضاد استفاده می‌کرد . ​​یکی از دلایلی که مجسمه‌های او دقیق‌ترین مجسمه‌ها در نظر گرفته می‌شوند این است که آنها سفت، بی‌جان یا خشک به نظر نمی‌رسند.ویژگی‌های اووالدین اسکندر تأثیر عمیقی بر شکل‌گیری شخصیت و ویژگی‌های او داشتند. مادرش بسیار جاه‌طلب بود و این باور را در او القا کرد که سرنوشت او فتح امپراتوری پارس است ، واقعاً هم همینطور بود. پلوتارک می‌گوید که این جاه‌طلبی قلب و روح اسکندر را مغرور و مصمم نگه می‌داشت، و در عزم و اراده و پیگیری خستگی‌ناپذیر پیروزی در طول آن سال‌های لشکرکشی‌ها و فتوحات تزلزل‌ناپذیر بود. در مورد پدرش، او الگوی او بود و اسکندر در هر قدم از او تقلید می‌کرد. او با تماشای فتح قلعه‌های مستحکم و سرزمین‌های تسخیرناپذیر توسط اسکندر سال به سال و دستیابی به پیروزی پس از پیروزی، با وجود تحمل زخم‌های جدی، بزرگ شد. رابطه اسکندر با پدرش جنبه رقابتی شخصیت او را تقویت کرد. او نیاز شدیدی به پیشی گرفتن از او و تحت الشعاع قرار دادن دستاوردهایش احساس می‌کرد، که شاید بسیاری از اقدامات بی‌پروای او در میدان نبرد را توضیح دهد. الکساندر نگران بود که پدرش «هیچ دستاورد مهم یا بزرگی برای او باقی نگذارد تا به جهانیان نشان دهد»، اما با این وجود، دستاوردهای پدرش را در برابر دوستانش کم‌اهمیت جلوه می‌داد.پلوتارک گزارش می‌دهد که برجسته‌ترین ویژگی‌های اسکندر، تندخویی، بی‌پروایی و تکانشگری او بود، که بدون شک بر تصمیم‌گیری‌های او تأثیر می‌گذاشت. اسکندر به خاطر سرسختی و انعطاف‌ناپذیری شدیدش شناخته می‌شد، اما در عین حال پذیرای بحث و گفتگو بود و مایل به گوش دادن به استدلال‌های منطقی بود. اسکندر همچنین دارای جنبه‌ای منطقی‌تر بود که با بصیرت، منطق و هوشیاری‌اش مشخص می‌شد. او تمایل شدیدی به علم و عشق به فلسفه داشت ، کتاب‌ها را می‌بلعید و به سرعت حکمت آنها را جذب و حفظ می‌کرد . این امر عمدتاً به دلیل مربی او، ارسطو ، بود . هوش و طبیعت تکانشی اسکندر به موفقیت او به عنوان یک رهبر نظامی کمک شایانی کرد. اسکندر توانایی زیادی در کنترل خود و جلوگیری از غرق شدن در «لذت‌های نفسانی» داشت، اما برعکس، وقتی صحبت از شراب می‌شد ، نمی‌توانست خود را کنترل کند و به نوشیدن آن بدون هیچ محدودیتی ادامه می‌داد.اسکندر مردی با دانش گسترده بود که هم علوم و هم هنرها را دوست داشت و از آنها حمایت می‌کرد . با این حال ، برخلاف پدرش، علاقه کمی به ورزش و بازی‌های المپیک داشت و همیشه برای آرمان‌های هومری افتخار و شکوه تلاش می‌کرد . رهبر مقدونی دارای کاریزما، توانایی‌های متقاعدکننده و قدرت شخصی زیادی بود - عناصر سازنده یک رهبر بزرگ. قابل توجه‌ترین دستاورد او در متحد کردن مقدونیه، تمام یونان و ایران در یک امپراتوری واحد و حفظ انسجام آن با وجود تناقضات فراوان، موفقیت او در حفظ این وحدت پس از مرگش بود. امپراتوری به چندین ایالت مختلف تقسیم شد.اسکندر در سال‌های پایانی عمر خود، به ویژه پس از مرگ دوست صمیمی‌اش هفستیون، از توهمات خودبزرگ‌بینی و خودبزرگ‌بینی رنج می‌برد. این احتمالاً به دلیل دستاوردهای قابل توجه او در مدت زمان نسبتاً کوتاهی، حس غیرقابل توصیف او برای تحقق سرنوشتش، و ستایش و تحسینی بود که از همراهانش دریافت می‌کرد. وضعیت و توهمات اسکندر در وصیت‌نامه‌اش مشهود است که برخی آن را به عنوان ابراز تمایل به فتح جهان تفسیر می‌کنند. به نظر می‌رسد که اسکندر معتقد بود که یک خداست ، یا حداقل به دنبال خدایی کردن خود بود. به این دلیل بود که، طبق برخی منابع، مادرش همیشه اصرار داشت که او پسر زئوس است . به نظر می‌رسد که این داستان توسط کاهنان مصری در معبد آمون در واحه سیوا برای او تأیید شده است و از آن زمان به بعد او خود را &quot;پسر زئوس-آمون&quot; می‌نامید. پس از اتخاذ چندین رسم پارسی، او اصرار داشت که سربازان و فرماندهان ارتشش در مقابل او سجده کنند و دست او را ببوسند، همانطور که پارسیان با پادشاهِ خداگونه خود این کار را می‌کردند. با این حال، مقدونی‌ها قاطعانه این را رد کردند، و رهبر خود را تحریم کردند تا اینکه تصمیم گرفت این رسم را کنار بگذارد. با این وجود، اسکندر پادشاهی عملگرا بود. او دشواری‌های حکومت بر امپراتوری‌ای را که مردمانی با فرهنگ‌های مختلف در آن ساکن بودند، درک می‌کرد، برخی از آنها تمام عمر خود را در پادشاهی‌ای زندگی کرده بودند که در آن پادشاه خدایی برای پرستش در نظر گرفته می‌شد. بر این اساس، می‌توان گفت که او احتمالاً به خودبزرگ‌بینی مبتلا نبود، بلکه اقدامات او تلاشی عملی برای تحکیم حکومت خود و متحد نگه داشتن سرزمین‌های امپراتوری‌اش بود.روابط شخصی و همسالان اواسکندر با دوست و محرم اسرار زندگی‌اش، هفستیون، پسر یک نجیب‌زاده مقدونی، محافظ شخصی او و فرمانده ارتش اسکندر، ارتباط نزدیکی داشت. این دو چنان به هم نزدیک بودند که مرگ هفستیون در ماه‌های آخر عمر اسکندر به وخامت بیشتر سلامت او و احتمالاً به وضعیت روانی او کمک کرد.منابع تاریخی بیان می‌کنند که اسکندر با سه زن ازدواج کرد: رکسانا، دختر وخشاراد ، یک نجیب‌زاده باختری ، پس از دیدن او و عاشق شدن به او؛ استاترا دوم ، دختر داریوش سوم ، به دلایل کاملاً سیاسی؛ و پاروشات دوم، کوچکترین دختر اردشیر سوم، که او در شوش با او ازدواج کرد ، به همراه چند تن از افسرانش که ترتیب ازدواج آنها را با شاهزاده خانم‌های ایرانی داده بود. به نظر می‌رسد که اسکندر تنها دو پسر داشت: اسکندر چهارم از رکسانا، و هرکول مقدونی از کنیزش بارسین. او یک فرزند خود را هنگامی که رکسانا در بابل سقط جنین کرد، از دست داد .گرایش جنسی اسکندر قرن‌ها موضوع بحث و تردید بود. هیچ متن باستانی نشان نمی‌دهد که او همجنس‌گرا بوده یا درگیر چنین رابطه‌ای بوده یا رابطه‌اش با هفاستیون جنسی بوده است. با این حال، مورخ یونانی، آلیانوس تاکتیکوس، داستانی را نقل می‌کند که در آن، هنگامی که اسکندر از تروا بازدید کرد، به مقبره آشیل رفت و آن را با گل آذین کرد، در حالی که هفاستیون به مقبره پاتروکلوس رفت و آن را به همان روش آذین بست. این ممکن است نشان دهد که او معشوق اسکندر بود، همانطور که پاتروکلوس معشوق آشیل بود، زیرا اگر برای این منظور نبود، چرا هر یک از آنها به مقبره دیگری می‌رفت و نه مقبره دیگری؟ آلیانوس همچنین به اصطلاح &quot;هرومنوس&quot; به معنای &quot;معشوق&quot; در یونان باستان اشاره می‌کند و می‌گوید که لزوماً بار جنسی ندارد. این می‌تواند به این معنی باشد که هفاستیون یکی از نزدیکترین همراهان اسکندر بود. در هر صورت، اگر همجنس‌گرایی اسکندر حقیقت داشته باشد، در زمان او ممنوع یا غیرطبیعی نبوده، بلکه امری رایج بوده است.پیتر گرین می‌گوید متون و اسناد باستانی نشان نمی‌دهند که اسکندر علاقه زیادی به زنان داشته است؛ شاید برجسته‌ترین گواه این امر این باشد که او تا آخرین روزهای زندگی‌اش صاحب پسری نشد. دیگر محققان به این فرض پاسخ داده‌اند و اظهار داشته‌اند که اسکندر در حالی که هنوز نسبتاً جوان بود، درگذشت، اما با وجود این، او زنان بیشتری نسبت به پدرش در همان سن ازدواج کرده بود، و زنان زیادی غیر از همسرانش را می‌شناخت، بنابراین مانند شاه ایران قبل از خود حرمسرایی داشت ، اما در برخورد با آنها میانه‌رو بود؛ و او خویشتن‌داری زیادی نشان داد و از غرق شدن در «لذت‌های جسمانی» خودداری کرد ، اگرچه در شب عروسی خود به رکسانا زور نگفت، اگرچه او او را بسیار مجذوب خود کرده بود. گرین اضافه می‌کند که اسکندر با تعدادی از زنان دوستی نزدیکی برقرار کرد، به ویژه آدا از کاریا که او را به فرزندی پذیرفت، و حتی سیسیگامبیس، مادر داریوش سوم، که اسکندر را مانند پسر خود دوست داشت و گفته می‌شود که از غم فراق او درگذشت.میراث اسکندرمیراث اسکندر بسیار فراتر از فتوحات نظامی او است. لشکرکشی‌های او باعث افزایش ارتباطات و مسیرهای تجاری بین جهان غرب و شرق شد و فرهنگ و تمدن یونان را در بسیاری از جنبه‌های زندگی شرقی معرفی کرد. بسیاری از شهرهایی که او تأسیس کرد به مراکز فرهنگی بزرگی تبدیل شدند که برخی از آنها هنوز هم وجود دارند. مورخان یونانی که اسکندر را در لشکرکشی‌هایش همراهی می‌کردند، اطلاعات ارزشمندی در مورد مناطقی که از آنها عبور کردند ثبت کردند و برای اولین بار، یونانیان احساس کردند که در جهانی بزرگتر از دنیای مدیترانه‌ای آشنای خود زندگی می‌کنند.امارات هلنیستیمهم‌ترین و برجسته‌ترین میراث اسکندر، بدون شک گسترش نفوذ مقدونیه در مناطق وسیعی از آسیا بود. در زمان مرگ او، امپراتوری اسکندر 5,200,000 کیلومتر مربع را در بر می‌گرفت و آن را به بزرگترین دولت زمان خود تبدیل می‌کرد. برای دویست یا سیصد سال بعدی، بیشتر این سرزمین‌ها، چه مستقیم و چه غیرمستقیم، تحت کنترل مقدونیه باقی ماندند. دولت‌های جانشین اسکندر یا پادشاهان سلسله اسکندر ، حداقل در مراحل اولیه خود، از قدرتمندترین دولت‌های جهان بودند. بنابراین، مورخان به طور سنتی از این دوره به عنوان دوران هلنیستی یاد کرده‌اند .سرزمین‌های واقع در مرزهای شرقی امپراتوری مقدونیه، در حالی که اسکندر هنوز زنده بود، یکی پس از دیگری شروع به تجزیه شدن کرده بودند. خلأ سیاسی ایجاد شده توسط اسکندر در شمال غربی شبه قاره هند منجر به ظهور یکی از بزرگترین سلسله‌های حاکم در تاریخ هند، یعنی سلسله موریا ، شد که توسط امپراتور فروتن چاندراگوپتا موریا، پس از تصرف پنجاب و استفاده از آن به عنوان پایگاهی برای راه‌اندازی لشکرکشی‌های نظامی برای فتح سرزمین‌های امپراتوری ناندا، تأسیس شد.شهرهای جدیداسکندر بیش از بیست شهر با نام خود در سراسر امپراتوری خود، در بسیاری از بخش‌های سرزمین‌هایی که در طول لشکرکشی‌های نظامی خود فتح کرد، تأسیس کرد، اگرچه بیشتر آنها در شرق رودخانه دجله واقع شده بودند . بزرگترین این شهرها بدون شک اسکندریه در مصر بود که قرار بود بعداً جایگاه برجسته و ممتازی در بین شهرهای جهان به طور کلی و به ویژه حوضه مدیترانه داشته باشد . شهرهایی که توسط اسکندر تأسیس شدند در مسیرهای تجاری مهم، اغلب در مکان‌های مستحکم، قرار داشتند و یونانیان و ساکنان بومی در آنها ساکن بودند. پس از مرگ او، بسیاری از یونانیان این شهرها سعی کردند به وطن خود بازگردند، در حالی که برخی دیگر تصمیم گرفتند بمانند. حدود یک قرن پس از مرگ اسکندر، شهرهای او عصر طلایی خود را تجربه می‌کردند. بیمارستان‌ها، رصدخانه‌های نجومی ، معابد و سایر مؤسسات ساخته شدند و جمعیت آنها، متشکل از یونانیان، ساکنان بومی و عنصر جدیدی با منشأ مختلط، افزایش یافت.هلنیسم جهان باستان«هلنیزاسیون» ترجمه فرانسوی اصطلاح آلمانی-لاتین «هلنیسموس» است که توسط مورخ آلمانی ، یوهان گوستاو درسن، برای توصیف گسترش زبان ، فرهنگ و جمعیت یونانی در سراسر امپراتوری ایران در طول و پس از فتوحات اسکندر ابداع شد. این گسترش غیرقابل انکار است و هنوز هم می‌توان ردپای آن را در برخی از شهرهای بزرگ هلنیستی مانند اسکندریه ، انطاکیه ، و سلوکیه ، مشاهده کرد ، چه در بناهای تاریخی، چه در اشکال خاصی از غذاهای با منشأ یونانی یا جنبه‌های دیگر. اسکندر به عظمت تمدن یونان اعتماد زیادی داشت و آرزو داشت نفوذ آن را به هر سرزمینی که اسب‌هایش پایمال می‌کردند، گسترش دهد. او حتی رویای اشباع تمام جهان با فرهنگ یونانی را در سر می‌پروراند. در عین حال، او به ضرورت متحد کردن مردم اعتقاد داشت و برای این منظور، تلاش کرد عناصری از آن فرهنگ را به تمدن ایران وارد کند و بدین ترتیب ترکیبی از این دو را ایجاد کرد. جانشینان او به این امر اعتقادی نداشتند و سیاستی را که رهبر درگذشته‌شان دنبال می‌کرد، نادیده گرفتند. با این حال، علیرغم این، یونانی شدن مردمان شرق در طول سلطنت آنها ادامه یافت و یونانیانی که در سرزمین‌های جدید ساکن شدند، به تدریج شرقی‌تر شدند.فرهنگ آتنی پایه و اساس فرهنگ اصلی هلنیستی را تشکیل داد ، و استخدام مردان از سراسر یونان توسط اسکندر ، در ادغام گویش‌های مختلف یونانی در یک زبان واحد نقش داشت و منجر به پیدایش چیزی شد که به عنوان یونانی کوینه یا یونانی عامیانه شناخته می‌شود. یونانی کوینه به سرعت در سراسر جهان هلنیستی گسترش یافت و برای سال‌های زیادی به زبان میانجی تبدیل شد و یونانی مدرن از آن زاده شد. علاوه بر این، برنامه‌ریزی شهری ، سیستم‌های آموزشی، ساختارهای دولت محلی و سبک‌های هنری بر اساس همتایان سنتی یونانی خود بودند و با گذشت زمان، به سبک‌های متمایزی که به عنوان سبک‌های هلنیستی شناخته می‌شوند، توسعه یافتند. برخی از جنبه‌های فرهنگ هلنیستی در سنت‌های امپراتوری بیزانس در اواسط قرن پانزدهم مشهود بود.برخی از ویژگی‌های متمایز هلنیستی هنوز هم در هند، به ویژه در منطقه‌ای که چندین پادشاهی هندویونانی در آن ظهور کردند، یافت می‌شود . انزوای ساکنان اولیه یونانی آن، دور از سرزمین مادری اروپایی خود ، منجر به ادغام فرهنگ یونانی آنها با فرهنگ هندی، به ویژه فرهنگ بودایی شد. اولین مجسمه‌های بودا با چهره انسانی در این دوره ظاهر شدند که از خدای یونانی آپولو الگوبرداری شده بودند. اعتقاد بر این است که چندین سنت بودایی به شدت تحت تأثیر دین یونان باستان قرار گرفته‌اند . به عنوان مثال، بودیساتوا معادل شرقی اساطیر قهرمانی یونان در نظر گرفته می‌شود، و برخی از آیین‌های ماهایانا ، مانند سوزاندن عود ، تکریم و تقدیم غذا در محراب‌ها، شبیه به آیین‌های یونانیان باستان است. علاوه بر این، بودیسم ذن برخی از ایده‌ها و اصول خود را از فلسفه رواقی یونان گرفته است . اعتقاد بر این است که یکی از پادشاهان یونانی، مناندر اول، &quot;ناجی&quot;، با تمام وجود بودیسم را پذیرفت و یاد او در متون بودایی جاودانه شده است، جایی که از او به عنوان &quot;ملنادا&quot; یاد می‌شود. هلنی شدن هند محدود به جنبه‌های فرهنگی و مذهبی نبود؛ بلکه به علوم نیز گسترش یافت. بسیاری از ایده‌ها و نظریه‌های نجومی به سمت شرق گسترش یافتند و به هند رسیدند و تا قرن‌های اولیه میلادی بر نجوم تأثیر زیادی گذاشتند. ابزارهای یونانی برای مطالعه موقعیت سیارات و ستارگان در شهر یونانی-باختری آی خانم، واقع در افغانستان امروزی، یافت شده‌اند . مدل‌های کروی یونانی از زمین، که توسط مدل‌های کروی دیگر از سیارات احاطه شده‌اند ، نیز در هند یافت شده‌اند. این ابزارها، همراه با اطلاعات ارزشمندی که ارائه می‌دادند، منجر به ایده زمین کروی شد که جایگزین نظریه زمین تخت که مدت‌ها در هند رواج داشت، شد.تأثیر او بر روماسکندر و دستاوردهایش تحسین رومیان را به طور کلی و رهبران نظامی آنها را به طور خاص برانگیخت، که او را به عنوان الگو می‌گرفتند و اغلب زندگی خود را با او مقایسه می‌کردند. این پس از آن بود که آنها اثر مورخ یونانی، پولیبیوس، با عنوان &quot;تاریخ‌ها&quot; (لاتین : Historiae) را خوانده بودند، که در آن او دستاوردهای اسکندر را به رومیان یادآوری می‌کرد. ژنرال رومی، پمپی، عنوان &quot;مگنوس&quot; (لاتین : Magnus) را به افتخار اسکندر برگزید و حتی موهای خود را به همان سبک دومی کوتاه کرد. تحسین او از رهبر مقدونی آنقدر زیاد بود که در سرزمین‌های فتح شده توسط مقدونی‌ها به دنبال شنل 260 ساله اسکندر گشت، شنلی که آن را به عنوان نمادی از عظمت می‌پوشید. جولیوس سزار به مجسمه‌سازان خود دستور داد تا یک مجسمه برنزی سوار بر اسب از او ، کپی یکی از مجسمه‌های اسکندر، بسازند و صورت او را با صورت اسکندر جایگزین کنند. به همین ترتیب، امپراتور آگوستوس سزار در طول سفر خود به اسکندریه ، نقش ابوالهول روی انگشتر خود را با نیمرخ اسکندر جایگزین کرد . از دیگر امپراتوران برجسته رومی که اسکندر را تحسین می‌کردند می‌توان به تراژان ، نرو و کاراکالا اشاره کرد . ماکرینیدها، سلسله حاکم رومی در زمان سلطنت امپراتور ماکرینوس ، تصاویر اسکندر را روی وسایل خود، مانند جواهرات ، نگه می‌داشتند یا آنها را روی لباس‌های خود گلدوزی می‌کردند.برخی از نویسندگان رومی، به ویژه جمهوری‌خواهان، از داستان زندگی اسکندر برای هشدار دادن به مردم در مورد خطرات استبداد و چگونگی کاهش درگیری‌های ناشی از آن با پایبندی به آرمان‌های والای جمهوری‌خواهی استفاده کردند. نویسندگان دیگر، ویژگی‌های اسکندر را به عنوان نماینده همه حاکمان معرفی کردند و گفتند که آنها به دوستان خود وفادار و با دشمنان خود مهربان بودند، اما سریع عصبانی می‌شدند و میل بیش از حدی به جلال داشتند.در اساطیرزندگینامه اسکندر شامل تعدادی افسانه و اسطوره است که ممکن است خود اسکندر انتشار و نگارش آنها را تشویق کرده باشد. مورخ شخصی او، کالیستنس، ادعا می‌کند که وقتی او در کیلیکیه بود، دریا از ترس او عقب‌نشینی کرد. اندکی پس از مرگ اسکندر، مورخ دیگری به نام اونسیکریتوس داستانی را اختراع کرد مبنی بر اینکه تالیتریس، ملکه آمازون‌ها، به دیدار اسکندر رفته و دوستی بین آنها شکل گرفته است. وقتی اونسیکریتوس داستان را برای لیسیماخوس ، یکی از جانشینان اسکندر، خواند، دومی پاسخ داد: «من تعجب می‌کنم که آن موقع کجا بودی؟»تمام افسانه‌های مربوط به اسکندر قرن‌ها پس از مرگ او در کتابی به نام «رمان اسکندر» جمع‌آوری شد، احتمالاً در اسکندریه. این کتاب به اشتباه به کالیستنس نسبت داده شد و به همین دلیل، گاهی اوقات شبه کالیستنس نامیده می‌شود. این کتاب در طول دوران باستان و تا قرون وسطی دستخوش ویرایش‌ها و اضافات متعددی شده است، و بنابراین شامل تعدادی داستان مشکوک است. این کتاب به زبان‌های زیادی از جمله یونانی، ارمنی، سریانی، لاتین و بیشتر زبان‌های اروپای غربی ترجمه شده است.در فرهنگ باستانی و مدرناسکندر و دستاوردهای بزرگ او در متون چندین تمدن، چه باستانی و چه مدرن، ذکر شده است. اولین کسانی که از او در متون خود نام بردند، خود یونانیان در زمان حیاتش بودند و دیگران نیز به نقل داستان‌های این رهبر از نسلی به نسل دیگر تا به امروز ادامه دادند. کتاب‌ها و رمان‌های «الکساندر رومانس» نقش مهمی در تأثیرگذاری بر تصویر او در تمدن‌های بعدی، به ویژه تمدن‌های ایرانی، اروپای مرکزی و یونان معاصر، ایفا کردند.اسکندر در فولکلور معاصر یونان، بیش از هر چهره باستانی دیگری، حضور برجسته‌ای دارد. شکل محاوره‌ای نام او در یونانی مدرن (Omegalexandros) به یک نام خانوادگی تبدیل شده است و او تنها قهرمان باستانی است که در نمایش‌های عروسکی برای سرگرمی کودکان ظاهر می‌شود. یکی از افسانه‌های محبوب در میان دریانوردان یونانی، از یک پری دریایی تنها می‌گوید که در هنگام طوفان به دماغه کشتی‌ها می‌چسبد تا از کاپیتان بپرسد: «آیا شاه اسکندر هنوز زنده است؟» کاپیتان باید پاسخ دهد: «او زنده و سالم است و بر تمام جهان حکومت می‌کند!» اگر کاپیتان پاسخ دیگری بدهد، پری دریایی به یک گورگون خشمگین تبدیل می‌شود و کشتی و مسافرانش را به قعر دریا می‌کشد.پیش از گرویدن به اسلام، ایرانیان از اسکندر به عنوان «ملعون» یاد می‌کردند و او را به سوزاندن معابد و نابودی متون و کتاب‌های مقدسشان متهم می‌کردند. با این حال، پس از ورود اسلام به ایران ، افول زرتشتی‌گری به مناطق کوچک و دورافتاده، و مواجهه ایرانیان با «الکساندر رومانس»، تصویر جدید و مثبت‌تری به تدریج جایگزین تصویر قدیمی شد. در کتاب پادشاهان (به فارسی : شاهنامه) که در اصل ویرایش اسلامی از خداینامه‌های ساسانی‌ست، از اسکندر در میان پادشاهان مشروع ایران یاد شده و به عنوان شخصیتی افسانه‌ای توصیف شده است که در جستجوی چشمه جوانی به اقصی نقاط زمین سفر کرده است . برخی از نویسندگان بعدی ایرانی، اسکندر را به فلسفه پیوند دادند و او را در حال بحث با فیلسوفان بزرگی مانند ارسطو ، سقراط و افلاطون به تصویر کشیدند که در مورد چگونگی دستیابی به راز جاودانگی بحث می‌کردند.نسخه سریانی «رمان اسکندر» رهبر مقدونی را به عنوان یک پادشاه مسیحی صالح و دعاگو به تصویر می‌کشد که برای خشنودی خدا ، پادشاهی‌های مستحکم را فتح می‌کند و مردم را به پرستش او به عنوان خدای حقیقی فرا می‌خواند. کاهنان و نویسندگان مصر باستان، اسکندر را پسر نکتانبو دوم، آخرین فرعون مصر قبل از حمله پارسیان، توصیف می‌کردند، و شکست او از داریوش سوم، شاه مصر، نجاتی بود که مصر مدت‌ها در انتظار آن بود و اکنون مصر توسط یک مصری اداره می‌شود.کتاب مقدس به صراحت از اسکندر نام می‌برد و قرآن داستان رهبری صالح به نام ذوالقرنین یا صاحب دو شاخ یا «لقرانائیم» را روایت می‌کند . برخی از مفسران تورات و قرآن معتقدند که این شخص ممکن است اسکندر کبیر باشد. از جمله جاهایی که با قطعیت و بدون قطعیت از او نام برده شده است، کتاب اول مکابیان است :اسکندر، پسر فیلیپ مقدونی، پس از ترک سرزمین کتیم و شکست دادن داریوش، پادشاه پارس، و پادشاه ماد به جای او، و تبدیل شدن به اولین حاکم یونان، جنگ‌های بسیاری را به راه انداخت، قلعه‌های متعددی را فتح کرد و پادشاهان را کشت. او به اقصی نقاط زمین سفر کرد و ملت‌های بسیاری را غارت کرد، به طوری که زمین در برابر او آرام گرفت. او مغرور و متکبر شد. او ارتشی بسیار قدرتمند گرد آورد و سرزمین‌ها، ملت‌ها و حاکمانی را که به او خراج می‌دادند، فتح کرد. پس از آن، او در حالی که مرگ قریب‌الوقوع خود را حس می‌کرد، بر تخت خود دراز کشید. او خادمان ارشد خود، کسانی که از کودکی با او بزرگ شده بودند، را احضار کرد و در طول زندگی خود پادشاهی خود را بین آنها تقسیم کرد. اسکندر دوازده سال قبل از مرگش سلطنت کرد. [اول مکابیان]و کتاب دانیال :«قوچ دو شاخی که دیدی، نماد پادشاهان مادها و پارسیان است. بز سالم، نماد پادشاه یونان است و شاخ بزرگ بین چشمانش، نماد پادشاه اول است. وقتی شکسته شود و چهار شاخ به جای آن بلند شوند، چهار پادشاهی از این ملت ظهور خواهند کرد، اما هیچ‌کدام قدرت آن را نخواهند داشت.» در پایان پادشاهی آنها، هنگامی که گناهان به اوج خود رسیده باشند، پادشاهی ظهور خواهد کرد که چهره‌ای خشن و حیله‌گر دارد. قدرت او عظیم خواهد بود، اما نه با قدرت خودش. او شگفتی‌ها را نابود خواهد کرد و موفق خواهد شد و عمل خواهد کرد. او بزرگان و قوم مقدسین را نابود خواهد کرد. با حیله‌گری خود، فریب نیز در دست او رواج خواهد یافت و در قلب خود مغرور خواهد شد. و با خودپسندی، بسیاری را نابود می‌کند و علیه شاهزاده شاهزاده‌ها قیام می‌کند و بدون دست، شکسته می‌شود. [دانیال ۸]اما در مورد قرآن ، از جمله مواردی که ذکر شده و گفته شده است که احتمالاً به اسکندر اشاره دارد، آیه‌ای است که در سوره کهف آمده است :« و از تو درباره ذوالقرنین می‌پرسند. بگو: من از او برای شما خبری خواهم خواند.»۸۳به راستی ما او را در زمین قدرت بخشیدیم و از هر چیزی به او قدرت دادیم.۸۴پس او مسیری را دنبال کرد۸۵تا آنگاه که به غروبگاه خورشید رسید، [خورشید را] یافت که در چشمه ای گل آلود غروب می کند، و نزدیک آن قومی را یافت. گفتیم: ای ذوالقرنین، یا آنها را عذاب می کنی یا با آنها به نیکی رفتار می کنی.۸۶و نیز می‌فرماید: « تا آنگاه که به میان دو کوه رسید، در ورای آن دو کوه، قومی را یافت که هیچ سخنی را نمی‌فهمیدند.»۹۳گفتند: «ای ذوالقرنین، یأجوج و مأجوج در زمین فساد می‌کنند. آیا ممکن است برای تو خراجی قرار دهیم تا میان ما و آنها سدی قرار دهی؟»۹۴گفت: «آنچه پروردگارم مرا بدان قادر ساخته بهتر است، پس مرا با نیرو یاری دهید تا میان شما و آنها سدی قرار دهم.»۹۵قطعات آهن برای من بیاورید. هنگامی که دو طرف کوه را هموار کرد، گفت: «با دمیدن [در آن] بدمید.» هنگامی که آن را [مانند] آتش گردانید، گفت: «مس [گداخته شده] برای من بیاورید تا روی آن بریزم.»۹۶آنها نه توانستند از آن بالا بروند و نه توانستند به آن نفوذ کنند.۹۷گفت: «این رحمتی از جانب پروردگار من است. اما هنگامی که وعده پروردگارم فرا رسد، آن را با خاک یکسان خواهد کرد. و وعده پروردگارم حق است.»۹۸[ الکهف : 93-98] .علمای تفسیر می‌گویند که این ذوالقرنین بنده‌ای صالح بود که به دور دنیا سفر کرد و سدی عظیم در برابر قوم یأجوج و مأجوج، که فساد را در زمین گسترش می‌دادند، ساخت. برخی گفتند که این مرد اسکندر بود، در حالی که دیگران مخالف بودند. در هند و پاکستان ، به ویژه در پنجاب، نام «اسکندر» یا «سکندر» به فردی جوان و با استعداد اشاره دارد که توانایی‌هایش به تدریج رشد می‌کند. اسکندر در اروپای قرون وسطی به عضویت «نه دلاور» درآمد ، گروهی که شامل مردانی بود که از جوانمردترین و شریف‌ترین شوالیه‌های زمان خود، مانند شارلمانی ، جولیوس سزار و دیگران، محسوب می‌شدند.داستان زندگی اسکندرتمام متون نوشته شده توسط افرادی که با اسکندر زندگی می‌کردند و او را در لشکرکشی‌هایش همراهی می‌کردند، یا کسانی که آنها را از روایت‌های همراهان و دوستانش جمع‌آوری کرده بودند، از بین رفته‌اند و تنها چند نسخه خطی، برخی کامل و برخی دیگر ناقص، باقی مانده است. در میان معاصران اسکندر که درباره زندگی او نوشتند، می‌توان به کالیستنس، مورخ شخصی او، بطلمیوس و نئارخوس، ژنرال‌های ارتش او ، یک افسر جوان به نام آریستوبولوس و اونسیکریتوس، دریانورد ارشد، اشاره کرد. تمام متونی که به زندگی اسکندر می‌پرداختند، بر اساس متون نوشته شده توسط این افراد بودند. قدیمی‌ترین این متون، متن مورخ دیودوروس سلوکوس ( قرن اول پیش از میلاد ) بود و پس از آن متن کوینتوس کورتیوس روفوس (اواسط تا اواخر قرن اول پیش از میلاد)، سپس آریان ( قرن اول تا دوم میلادی )، پلوتارک ( قرن اول تا دوم میلادی ) و در نهایت جاستین، نویسنده اثر قرن چهارم میلادی قرار دارند . نویسنده‌ی آریان عموماً قابل اعتمادترین نویسنده محسوب می‌شود، چرا که او به متون بطلمیوس و آریستوبولوس به عنوان منابع اصلی تکیه کرده و پس از او نویسنده‌ی دیودور قرار دارد.</description>
                <category>Ashin</category>
                <author>Ashin</author>
                <pubDate>Fri, 14 Nov 2025 16:10:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ‌های صلیبی</title>
                <link>https://virgool.io/@erodito/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D9%84%DB%8C%D8%A8%DB%8C-qemnmmqezkx9</link>
                <description>این متن ترجمه‌‎ای از مدخل ویکی‌پدیای انگلیسی در مورد جنگ‌های صلیبی‌ست.https://en.wikipedia.org/wiki/Crusadesجنگ‌های صلیبی ، لشکرکشی‌های نظامی که تحت حمایت کلیسای غرب به سمت شرق، سرزمین مقدس، در اواخر قرن یازدهم سازماندهی شدند. در چارچوب خود، جنگ‌های صلیبی از نظر تاریخی در دفاع از منافع جهانی مسیحیت قرار دارند و به شدت علیه قدرت‌های مسلمان شرق هدایت می‌شدند.گاهی اوقات اصطلاح «جنگ صلیبی» برای اشاره به لشکرکشی‌های نظامی انجام شده توسط پاپ روم علیه برخی از اقوام بت‌پرست و برخی بدعت‌ها نیز به کار می‌رود، اما نباید آنها را با لشکرکشی‌هایی با همین نام در قرن‌های ۱۱ تا ۱۳ اشتباه گرفت.جنگ‌های صلیبی به ویژه برای پادشاهی فرانسه و امپراتوری مقدس روم اهمیت داشتند . جنگ‌های صلیبی حدود ۲۰۰ سال، از ۱۰۹۵ تا ۱۲۹۱، ادامه یافت. بعدها، در قرن پانزدهم ، چنین لشکرکشی‌هایی در شبه‌جزیره ایبری و اروپای شرقی ادامه یافت . صلیبیون عمدتاً کاتولیک بودند (پس از جدایی کلیساهای ارتدکس و کاتولیک و قبل از اصلاحات پروتستانی )، که برای سرزمین مقدس که از زمان خلافت اعراب اشغال شده بود، علیه مسلمانان جنگیدند. با این حال، چنین لشکرکشی‌هایی بعداً علیه اقوام بت‌پرست اسلاو و بالتیک، یهودیان ، مسیحیان ارتدکس روسی، مغول‌ها ، فرقه‌گرایان(کاتارها) و دیگر دشمنان پاپ(کلیسای روم) ادامه یافت.هدف اصلی جنگ‌های صلیبی آزادسازی اورشلیم از دست مسلمانان بود و همچنین پاسخی به درخواست کمک امپراتوری بیزانس علیه ترکان سلجوقی مسلمان بود. این اصطلاح همچنین برای توصیف لشکرکشی‌های مذهبی خارج از سرزمین مقدس در قرن شانزدهم ، معمولاً علیه بت‌پرستان، بدعت‌گذاران و فرقه‌گرایان، به کار می‌رود. گاهی اوقات صلیبیون و مسلمانان علیه دشمنان مشترک اتحاد تشکیل می‌دادند، مانند اتحاد سلطان‌نشین ایکونیوم و صلیبیون در طول جنگ صلیبی پنجم.با این حال، اختلافات بین کشورهای مسیحی منجر به انحراف صلیبیون از اهداف اولیه‌شان شد، به عنوان مثال، در طول جنگ صلیبی چهارم، هنگامی که قسطنطنیه مسیحی فتح شد ، امپراتوری بیزانس بین ونیز و صلیبیون تقسیم شد . جنگ صلیبی ششم اولین جنگی بود که صلیبیون توسط پاپ تبرک نشدند. جنگ‌های صلیبی هفتم، هشتم و نهم منجر به مجموعه‌ای از پیروزی‌ها برای مملوک‌ها شد و جنگ صلیبی نهم پایان دوران صلیبیون در خاورمیانه را رقم زد.تاریخچهاوضاع خاورمیانهسرزمین مقدس برای مسیحیان از اهمیت زیادی برخوردار است، زیرا زادگاه، محل زندگی و مصلوب شدن عیسی مسیح ، بنیانگذار مسیحیت، است. در قرن چهارم، امپراتور روم ، کنستانتین اول کبیر، اجازه داد که مسیحیت آزادانه انجام شود ( 313 )، و پس از تقسیم امپراتوری روم و ظهور امپراتوری بیزانس، سرزمین مقدس عمدتاً توسط مسیحیان سکونت داشت. اورشلیم همچنین برای مسلمانان از اهمیت زیادی برخوردار است، زیرا گفته می‌شود که حضرت محمد(ص) از آنجا معراج آسمانی کرده و به نزد خدا رفته و اورشلیم گاهی اوقات سومین شهر مقدس مسلمانان محسوب می‌شود. اعراب در قرن هفتم به آنجا رسیدند . اورشلیم همچنین برای یهودیان از اهمیت زیادی برخوردار است ، زیرا برای مدت طولانی پایتخت پادشاهی متحده یهودا و بعداً پادشاهی جنوبی یهودا بود و محل مرکز معنوی اصلی یهودیان، معبد اورشلیم (که هنوز هم پابرجاست و مکانی زیارتی و عبادتگاه است، دیوار غربی معبد دوم) بود. عامل مهم دیگر، تخریب کلیسای مقبره مقدس توسط مسلمانان در سال 1009 بود. در سال 1039 ، خلیفه جدید اجازه بازسازی کلیسا را ​​با مبلغ هنگفتی صادر کرد. زیارت سرزمین مقدس به زودی مجاز شد، زیرا سود زیادی برای حاکمان مسلمان محلی به همراه داشت. با این حال، پس از ظهور ترکان سلجوقی، روابط بین مسیحیان و مسلمانان دوباره تیره شد.وضعیت در اروپای غربیظهور جنگ‌های صلیبی تحت تأثیر فرآیندهایی بود که در اروپای غربی و روابط بیزانس و سلجوقیان در حال وقوع بود. تجزیه امپراتوری کارولنژی در پایان قرن نهم و تثبیت مرزهای اروپا به دلیل مسیحی شدن وایکینگ‌ها و اسلاوها، اکثر سربازان را بیکار کرده بود.در سال 1063 ، پاپ الکساندر دوم، مسیحیان شبه جزیره ایبری را قبل از جنگ علیه مسلمانان متبرک کرد. درخواست کمک بیزانسی‌ها علیه ترکان سلجوقی، با استقبال گسترده‌ای در میان مسیحیان اروپای غربی مواجه شد. دلیل این درخواست کمک ، شکست سنگینی بود که در نبرد مانزکیرت(ملازگرد) در سال 1071 متحمل شدند و در نتیجه آن، بیزانسی‌ها ارمنستان و آسیای صغیر را از دست دادند. اطلاعاتی وجود دارد که نشان می‌دهد در سال 1081، امپراتور بیزانس حتی درخواست کمک به چین نیز ارسال کرده است.پس از سوگند، یک صلیبی از پاپ یا اسقف محلی دریافت می‌کرد و به عنوان «سرباز کلیسا» شناخته می‌شد. برخی از مردم برای بخشش گناهانی که مرتکب شده بودند، صلیبی می‌شدند.دلایلجنگ‌های صلیبی ماهیت مذهبی داشتند. این را می‌توان اوج مبارزه بین شرق و غرب دانست : درگیری‌هایی که حتی قبل از این در دوران باستان آغاز شده بودند ، ماهیت نظامی به خود گرفتند.یکی از دلایل جنگ صلیبی اول، درخواست کمکی بود که توسط الکسیوس اول کومننوس به پاپ اوربان دوم ارسال شد .وقتی پاپ در سال ۱۰۹۵ میلادی خواستار جنگ صلیبی شد ، مسیحیان اسپانیا اولین پیشرفت‌های جدی خود را در صد سال گذشته انجام می‌دادند. تصرف تولدو توسط پادشاهی لئون در سال ۱۰۸۵ میلادی موفقیت بزرگی بود.اگرچه رکونکویستا برجسته‌ترین نمونه از مبارزه بین مسیحیان و مسلمانان در اروپا بود، اما تنها نمونه نبود. وایکینگ رابرت گیسکار در سال ۱۰۵۷ کالابریا را فتح کرده بود و آن قلمرو سابق بیزانس را در برابر مسلمانان سیسیل در اختیار داشت . دولت-شهرهای پیزا ، جنوا و کاتالونیا علیه مسلمانان مایورکا جنگیدند و سواحل ایتالیا و کاتالونیا را از حملات مسلمانان آزاد کردند. پیش از آن، سرزمین‌های مسیحی سوریه ، لبنان ، فلسطین و مصر توسط مسلمانان فتح شده بود. سابقه طولانی از دست دادن سرزمین‌ها به دشمنان مذهبی، زمینه را برای پاسخ امپراتور بیزانس، الکسیوس اول، به درخواست کمک فراهم کرد.دستگاه پاپ نگران بود که بیشتر زائرانی که به اورشلیم سفر می‌کردند، مورد آزار و اذیت قرار می‌گرفتند. آنها همچنین بیم داشتند که پس از لاتین کردن و مطیع کردن سرزمین مقدس، قدرت فرانک‌ها آنها را تحت کنترل اسقف‌نشین قسطنطنیه، که در سال ۱۰۵۴ از روم مستقل شده بود، قرار دهد.ضعف بیزانس با شکست در نبرد مانزکیرت آشکار شد. و علیرغم درخواست الکسیوس، پاپ به دلیل جنگ قدرت نتوانست از قیصر آلمان درخواست کمک کند.پاپ بعدی، اوربان دوم، ملایم‌تر بود و می‌خواست مسیحیان را از طریق جنگ‌های صلیبی دوباره متحد کند. به گفته او، صلیبیون نباید آلمانی یا وایکینگ باشند، بلکه باید از هموطنانش از شمال فرانسه باشند.شرح جنگ‌هاجنگ‌های صلیبی عموماً اولین جنگ‌های صلیبی از قرن یازدهم تا سیزدهم میلادی در نظر گرفته می‌شوند، اگرچه لشکرکشی‌های مشابهی تا محاصره کاندیا در سال ۱۶۶۴ ادامه یافت. فرقه بیمار به جنگ‌های صلیبی خود در مدیترانه در اطراف مالت تا شکست از ناپلئون در سال ۱۷۹۸ ادامه داد . بعدها، در خارج از سرزمین مقدس، چندین جنگ صلیبی علیه مسلمانان شبه جزیره ایبری و علیه مرتدان و بت‌پرستان در اروپا آغاز شد.جنگ صلیبی اولدر مارس 1095 ، شورایی برای بحث در مورد درخواست کمک امپراتور بیزانس علیه ترکان سلجوقی برگزار شد. در همان سال، در کلرمون ، جنوب فرانسه ، پاپ اوربان دوم از همه مسیحیان خواست تا به سرزمین مقدس حمله کرده و آن را آزاد کنند. در اینجا گزیده‌ای از سخنرانی او آمده است:«سرزمینی که شما در آن زندگی می‌کنید از هر طرف توسط دریا و رشته کوه‌ها احاطه شده است و به همین دلیل اکنون به دلیل کثرت شما تنگ شده است، ثروت فراوانی ندارد و به سختی نان کشاورزان خود را تأمین می‌کند. به همین دلیل است که شما یکدیگر را می‌جوید و می‌بلعید، جنگ‌ها را آغاز می‌کنید و زخم‌های مهلکی به یکدیگر وارد می‌کنید. اکنون باشد که نفرت شما متوقف شود، دعواها فروکش کند و اختلاف فروکش کند. به سوی مقبره مقدس حرکت کنید، آن سرزمین را از کفار بگیرید و آن را از آن خود کنید. در آن سرزمین «عسل و کره جاری است». اورشلیم حاصلخیزترین مروارید سرزمین من است.»اولین جنگ صلیبی در اوایل سال 1096 آغاز شد. در بهار، دسته‌های دهقانی حرکت کردند. وقتی به قسطنطنیه رسیدند ، 20000 نفر از 50000 نفر زنده ماندند. بدون اینکه منتظر رسیدن شوالیه‌ها شوند، از تنگه بسفر عبور کردند و به سمت شهر نیقیه حرکت کردند ، جایی که توسط ترکان سلجوقی شکست خوردند. تنها سه هزار نفر زنده ماندند. 100000 سواره نظام و 300000 پیاده نظام، که توسط پاپ متبرک شده بودند، در 15 آگوست 1096 از ایتالیا و فرانسه به سمت قسطنطنیه حرکت کردند . در دسامبر 1096، آنها به قسطنطنیه رسیدند. با دریافت پشتیبانی گسترده از بیزانس ، در آسیای صغیر پیاده شدند و شهر نیقیه را محاصره کردند. این شهر در 19 ژوئن 1097 تصرف شد. صلیبیون در تابستان گرم به لشکرکشی طولانی خود در آسیای صغیر ادامه دادند. پس از آن، محاصره طولانی انطاکیه آغاز شد که از اکتبر 1097 آغاز شد و تا ژوئن 1098 ادامه یافت . این محاصره تنها پس از باز شدن دروازه‌ها توسط یک سرباز ارمنی برداشته شد. صلیبیون پس از ورود به شهر، قتل عام جمعیت مسلمان و تخریب مساجد را آغاز کردند. اگرچه یک ارتش بزرگ مسلمان به سمت انطاکیه حرکت کرد، صلیبیون آنها را در 28 ژوئن شکست دادند . در همین حال، صلیبیون با سوءاستفاده از این واقعیت که حاکم ارمنی ادسا ، که یک یونانی بود، از جمعیت ارمنی محلی حمایتی دریافت نمی‌کرد ، او را کشتند و اولین دولت خود را ایجاد کردند . پس از انطاکیه، صلیبیون خسته، شهرهای ساحلی را یکی پس از دیگری تصرف کردند و در 7 ژوئن 1099 تنها با نیمی از قدرت اولیه خود به اورشلیم رسیدند.محاصره اورشلیمصلیبیون پس از رسیدن به اورشلیم ، با مقاومت سرسختانه یهودیان و مسلمانان روبرو شدند. با این حال، آنها ناموفق بودند و در 15 ژوئیه 1099 صلیبیون وارد شهر شدند. همانند انطاکیه، قتل عام مسلمانان و یهودیان و تخریب مساجد در اینجا آغاز شد. یک منبع می‌گوید که «انزوا و ترس» که فرانک‌ها (صلیبیون) تا این حد دور از سرزمین مادری خود احساس می‌کردند، این اقدامات و همچنین آدم‌خواری در محاصره معره در سال 1098 را توضیح می‌دهد. اولین جنگ صلیبی منجر به ایجاد تعدادی از پادشاهی‌های صلیبی شد: پادشاهی اورشلیم ، دوک‌نشین انطاکیه ، شهرستان ادسا و شهرستان طرابلس . بزرگترین آنها پادشاهی اورشلیم بود ، جایی که 120،000 صلیبی (عمدتاً فرانسوی زبان) بر 350،000 مسلمان، یهودی و اعضای کلیسای ارتدکس بومی که از قبل از فتوحات اعراب در آنجا زندگی می‌کردند، حکومت می‌کردند.صلیبیون همچنین تلاش کردند شهر ساحلی صور، واقع در لبنان امروزی، را تصرف کنند. ساکنان مسلمان صور از زهرالدین، والی دمشق ، کمک خواستند و قول دادند که به او تسلیم شوند. هنگامی که زهرالدین صلیبیون را شکست داد، ساکنان شهر از تسلیم شدن به او خودداری کردند و زهرالدین گفت:آنچه انجام دادم، برای خدا و مسلمانان انجام دادم، نه برای ثروت یا قدرت.به طور کلی، به دلیل درگیری‌های داخلی، مسلمانان در ابتدا مقاومت ضعیفی در برابر صلیبیون نشان دادند. با این حال، به تدریج مسلمانان شروع به اتحاد کردند و در سال 1144 ، تحت رهبری امیر زنگی، شهر ادسا در بین‌النهرین ارمنستان را که زمانی پررونق بود، از صلیبیون تصرف کردند . این اولین شهری در خاورمیانه بود که توسط صلیبیون تصرف شد و اولین شهری بود که توسط مسلمانان بازپس گرفته شد. پس از تصرف ادسا، پاپ جنگ صلیبی دوم را ترتیب داد .پیامدهای جنگ صلیبی اولمهمترین پیامد جنگ صلیبی اول، آزادسازی اورشلیم و ایجاد تعدادی از کشورهای صلیبی در شام بود . پیامد مهم دیگر، تشدید روابط تجاری بین اروپا و خاور نزدیک و آسیا بود. با این حال، جنگ صلیبی اول پیامدهای منفی نیز داشت. از جمله آنها این بود که جنگ صلیبی اول منجر به آزار و اذیت یهودیان در اروپا شد و جنگ‌های صلیبی جدیدی در اروپای شرقی علیه نمایندگان کلیسای ارتدکس شرقی آغاز شد.در قرن سیزدهم ، و به ویژه پس از سقوط نهایی عکا در سال ۱۲۹۱ و نابودی نهایی فرقه کاتار در نتیجه جنگ صلیبی آلبیگنسی، پاپ از صلیبیون برای تأمین منافع خود در سراسر اروپای کاتولیک استفاده کرد.برای تضمین جان و مال زائران، تعدادی فرقه روحانی و شوالیه‌ای ایجاد شد. از جمله این فرقه‌ها می‌توان به هوسپیتالرها ، تمپلارها و بعدها شوالیه‌های توتونی اشاره کرد .آخرین فرقه صلیبی باقی مانده در شام، فرقه هوسپیتالر بود که پس از سقوط عکا توانست جزیره رودس را در اختیار داشته باشد و در قرن شانزدهم به مالت رانده شد و سرانجام در سال ۱۷۹۸ توسط ناپلئون بناپارت نابود شد .جنگ صلیبی ۱۱۰۱پس از جنگ صلیبی اول، مجموعه‌ای از لشکرکشی‌های کوچک‌تر و ناموفق رخ داد که در نهایت با شکست ترکان سلجوقی در سال ۱۱۰۱ میلادی به اوج خود رسید. لشکرکشی سال ۱۱۰۱ میلادی را می‌توان پاسخی به جنگ صلیبی اول دانست.جنگ صلیبی نروژیزیگوارد اول نروژی اولین پادشاه اروپایی بود که شخصاً در جنگ‌های صلیبی شرکت کرد. او در مجموعه‌ای از نبردها در اسپانیا شرکت کرد و پس از آن به پادشاه اورشلیم در سرزمین مقدس پیوست تا در محاصره صیدا شرکت کند.جنگ صلیبی دومپس از آن، دوران صلح با تصرف ادسا توسط مسلمانان دنبال شد. جنگ صلیبی دوم سازماندهی شد. صلیبیون فرانسوی و آلمانی جنوبی، به ترتیب به رهبری لویی هفتم و کنراد سوم، در سال 1147 به اورشلیم رسیدند ، اما نتوانستند به پیروزی‌های بزرگی دست یابند. نقشه‌های آنها برای تصرف دمشق نیز شکست خورد. با این حال، در آن سوی مدیترانه، جنگ صلیبی دوم مزایای زیادی به همراه داشت. برخی از صلیبیون در پادشاهی پرتغال توقف کردند ، به آفونسو اول پرتغال پیوستند و لیسبون را در سال 1147 از مسلمانان بازپس گرفتند. بخشی از این گروه همچنین سال بعد به شاهزاده بارسلونا در تصرف تورتوزا کمک کردند. تا سال 1150، امپراتور آلمان و پادشاه فرانسه بدون هیچ موفقیت بزرگی از سرزمین مقدس بازگشتند. آلمانی‌های شمالی و دانمارکی‌ها در طول جنگ صلیبی وندیش در سال 1147 به حملهوندها که آن هم ناموفق بود.جنگ صلیبی سومدر سال 1187 ، صلاح‌الدین، سلطان جدید مصر ، اورشلیم را در نبرد حطین فتح کرد . بنابراین، پس از تقریباً یک قرن وقفه، شهر بار دیگر به دست مسلمانان افتاد. پس از تسلیم اورشلیم، صلاح‌الدین در ازای پولی که از صلیبیون دریافت کرده بود، از آسیب رساندن به جمعیت مسیحی خودداری کرد و کلیساها را ویران نکرد. علاوه بر این، او تمام ضمانت‌هایی را که حضرت محمد (ص) به ارامنه و مسیحیان به طور کلی داده بود، مجدداً تأیید کرد. برنارد، خزانه‌دار امپراتور فردریک اول سیکامور، در کتاب وقایع‌نامه خود، تصرف اورشلیم توسط صلاح‌الدین را اینگونه توصیف می‌کند :«صلاح‌الدین از اشکلون برای تصرف اورشلیم حرکت کرد. روز بعد، او شهر را محاصره کرد. با این حال، قبل از شروع عملیات نظامی، به ساکنان شهر پیشنهاد داد که بدون جنگ تسلیم او شوند. ساکنان اورشلیم پاسخ دادند که او می‌تواند هر کاری که می‌خواهد انجام دهد، اما آنها شهر را تسلیم نخواهند کرد. سپس صلاح‌الدین دستور داد تا برای حمله آماده شوند. ساکنان نیز خود را مسلح کردند و علیه ساراسن‌ها (مسلمانان) جنگیدند. مسلمانان به خندق رسیدند، حفارها را آنجا پایین آوردند و نردبان‌هایی را در برابر دیوارها ساختند. در عرض دو روز، ۱۵ ذراع زیر دیوارها حفر کردند. با کندن و تکیه دادن الوارها به دیوارها، آتش روشن کردند و در قسمت‌های حفر شده، دیوار فرو ریخت. سپس مسیحیان برای مشورت جمع شدند... و از یکی از بارون‌های ارشد، بالیان ایبلین، خواستند که نزد صلاح‌الدین برود و شرایط را بپرسد. او رفت و مذاکرات را آغاز کرد... بالیان برای سومین بار نزد صلاح‌الدین رفت. برای کسانی که می‌توانستند آن را بپردازند، دیه‌ای تعیین شد و تمام اموال باقی‌مانده، منقول یا غیرمنقول، می‌توانستند با خود ببرند و هیچ کس نمی‌توانست جلوی آنها را بگیرد. وقتی همه چیز حل و فصل شد، صلاح‌الدین مهلت داد تا اموال را بفروشند و آن را گرو بگذارند تا دیه پرداخت شود. ۵۰ روز مهلت داده شد و هر کسی که پس از آن در شهر باقی بماند، با تمام دارایی‌هایش به صلاح‌الدین تعلق خواهد داشت. صلاح‌الدین قول داد که وقتی مسیحیان شهر را ترک کردند، دستور دهد که آنها را با خیال راحت به یک سرزمین مسیحی ببرند...وقتی همه چیز به این ترتیب قطعی شد، بالیان از صلاح الدین خداحافظی کرد و به شهر بازگشت... همه جمع شدند و بالیان آنچه را که اتفاق افتاده بود برایشان تعریف کرد. آنها اعمال او را تأیید کردند، زیرا او نمی‌توانست بهتر از این عمل کند. سپس کلیدهای شهر را برای صلاح الدین فرستادند و او با دریافت آنها بسیار خوشحال شد.»صلاح‌الدین در منابع مسیحی و مسلمان به عنوان مردی که «همیشه به قول خود عمل می‌کرد» به یاد آورده می‌شود. پیروزی‌های صلاح‌الدین اروپا را شوکه کرد. پاپ جنگ صلیبی جدیدی را به رهبری قدرتمندترین پادشاهان آن زمان آغاز کرد: فیلیپ دوم زیبا (از فرانسه)، ریچارد اول شیردل (از انگلستان) و فردریک بارباروسا (از امپراتوری مقدس روم). به همین دلیل، جنگ صلیبی سوم گاهی اوقات «جنگ صلیبی پادشاهان» نامیده می‌شود. شاهزاده ارمنی کیلیکیه ، لئو دوم، تصمیم گرفت از فرصت استفاده کند و می‌خواست در ازای کمک فردریک، تاجی از او دریافت کند. اگرچه فردریک هنگام عبور از رودخانه‌ای در کیلیکیه غرق شد، اما این مانع از تاجگذاری لئو به عنوان پادشاه کیلیکیه در 6 ژانویه 1198 نشد. در سال 1190 ریچارد قبل از رسیدن به سرزمین مقدس، قبرس را در سال 1191 از بیزانسی‌ها تصرف کرد و یک پادشاهی صلیبی تأسیس کرد. قبرس تا سال 1571 در دست مسیحیان باقی ماند ، زمانی که امپراتوری عثمانی این جزیره را از ونیز گرفت. پس از یک محاصره طولانی، ریچارد شیردل شهر ساحلی عکا را بازپس گرفت. پس از بازپس گیری عکا در سال 1191 ، فیلیپ با یک ارتش فرانسوی بازگشت. صلیبیون به سمت جنوب حرکت کردند. آنها مسلمانان را در ارسوف شکست دادند ، بندر یافا را بازپس گرفتند و به حومه اورشلیم نزدیک شدند. با این حال، ریچارد احساس کرد که پس از تصرف اورشلیم، قادر به حفظ آن نخواهد بود، زیرا بیشتر صلیبیون بازخواهند گشت. بنابراین، ریچارد شیردل پیمانی با صلاح الدین ایوبی منعقد کرد که بر اساس آن، زائران مسیحی اجازه داشتند به مدت سه سال از اورشلیم بازدید کنند. عکا به عنوان پایتخت جدید پادشاهی اورشلیم اعلام شد . صلیبیون بدون بازپس گیری اورشلیم به اروپا بازگشتند.ریچارد قصد داشت به اروپا بازگردد و یک جنگ صلیبی جدید ترتیب دهد. با این حال، کشتی‌های او در نزدیکی اتریش غرق شدند و دشمنش لئوپولد پنجم او را به اسارت گرفت. ریچارد بعداً به انگلستان بازگشت ، اما در نبرد کشته شد. هنری ششم، امپراتور مقدس روم، در سال ۱۱۹۷ آماده سازماندهی یک جنگ صلیبی جدید بود ، اما در همان سال بر اثر مالاریا درگذشت .جنگ صلیبی چهارمجنگ صلیبی چهارم توسط پاپ در سال ۱۲۰۲ آغاز شد. در اینجا گزیده‌ای از پیام پاپ آمده است:«در حالی که در آرزوی آزادسازی سرزمین مقدس از دست کفار هستیم... ما متعهد می‌شویم که... ظرف یک سال از ماه ژوئن امسال... تمام کسانی که قصد دریانوردی در آن سوی دریا را دارند، در پادشاهی سیسیل گرد هم آیند... در آن زمان ما نیز... قصد داریم شخصاً به آنجا برسیم تا ارتش مسیحی، با توصیه و کمک ما، مستقر و اعزام شود... ما آرزو داریم و دستور می‌دهیم... که همه کسانی که شخصاً برای کمک به سرزمین مقدس نیامده‌اند، تعداد کافی سرباز فراهم کنند و هزینه‌های لازم را برای سه سال، هر کدام بر اساس توانایی خود، تقبل کنند... ما مقرر کرده‌ایم... که همه روحانیون... یک بیستم از درآمد کلیسا را ​​به مدت سه سال به عنوان کمک به سرزمین مقدس ارائه دهند... ما از لحظه‌ای که صلیبیون عازم لشکرکشی خود می‌شوند، امتیازات ویژه‌ای به آنها اعطا می‌کنیم. آنها از انواع مالیات و تعهدات معاف هستند. جان و مال آنها... تحت حمایت پطرس مقدس و ما است...از آنجا که برای چنین اقدامی، به ویژه ضروری است که شاهزادگان و مردمان مسیحی صلح را حفظ کنند، ما، به پیشنهاد شورای مقدس کلیسایی، مقرر کرده‌ایم که صلح جهانی در سراسر جهان حداقل به مدت چهار سال حفظ شود.»و از آنجایی که برای همه مشخص شد که دشمن اصلی دولت‌های صلیبی مصر است ، تصمیم گرفته شد که از طریق مصر به سرزمین مقدس حمله شود. با این حال، صلیبیون پول کافی برای پرداخت هزینه کشتی و تدارکات به جمهوری ونیز نداشتند . در آن زمان، انریکو داندولو، دوک ونیز، به صلیبیون پیشنهاد داد که در ازای پول، شهر مسیحی زادار را تسخیر کنند. و پس از آن، از آنجا که قسطنطنیه رقیب اصلی ونیز بود، دوک توانست صلیبیون را متقاعد کند که علیه بیزانس مسیحی لشکرکشی کنند . رهبران جنگ صلیبی تصمیم گرفتند به قسطنطنیه لشکرکشی کنند و نامزد خود را بر تخت سلطنت بنشانند. پس از چند نبرد و تصرف قسطنطنیه در سال ۱۲۰۴ ، صلیبیون امپراتوری لاتین را ایجاد کردند ، که به دلیل انجام مراسم مذهبی به زبان لاتین و چندین دولت کوچک صلیبی دیگر به این نام خوانده می‌شد. این وقایع، جدایی نهایی بین کلیساهای ارتدکس شرقی و کاتولیک غربی محسوب می‌شوند.جنگ صلیبی آلبیگنسیجنگ صلیبی آلبیگنسی در سال 1209 با هدف ریشه کن کردن فرقه کاتار در جنوب فرانسه آغاز شد. این جنگ حدود یک دهه طول کشید و نه تنها به مشکلات این فرقه، بلکه به سیاست‌های توسعه‌طلبانه شمال فرانسه نیز مربوط می‌شد. در نهایت، کاتارها از جنوب فرانسه بیرون رانده شدند.جنگ صلیبی کودکانجنگ صلیبی کودکان با جنگ‌های صلیبی سال ۱۲۱۲ شناخته می‌شود. همه چیز با این واقعیت آغاز شد که تعداد زیادی از کودکان فرانسوی و آلمانی تصمیم گرفتند سرزمین مقدس را به تنهایی آزاد کنند. پاپ آنها را برگزیدگان خدا می‌دانست و امیدوار بود که از بزرگسالان موفق‌تر باشند. فرمانده ارتش فرانسه، استفان، رهبری ۳۰۰۰۰ کودک و فرمانده شاخه آلمانی، نیکلاس، رهبری ۷۰۰۰ کودک را بر عهده داشتند. هیچ یک از کودکان به سرزمین مقدس نرسیدند: برخی بر اثر غرق شدن کشتی و گرسنگی جان باختند و برخی دیگر در مصر به بردگی فروخته شدند .جنگ صلیبی پنجمکلیسا، در شورای لاتران در سال ۱۲۱۵ ، طرحی برای آزادسازی سرزمین مقدس تدوین کرد. در گام اول، صلیبیون اتریش و مجارستان به صلیبیون پادشاه اورشلیم و دوک‌نشین انطاکیه پیوستند و اورشلیم را بازپس گرفتند . در گام دوم، آنها در سال ۱۲۱۹ شهر دمیاط در مصر را تصرف کردند ، اما به درخواست کلیسا به قاهره نقل مکان کردند . در مسیر، به دلیل کمبود غذا مجبور به بازگشت شدند و حمله شبانه حاکم مصر به صلیبیون سرانجام آنها را خسته کرد و صلیبیون به زودی تسلیم شدند. حاکم مصر، الکامل، پیمان صلح هشت ساله با اروپا منعقد کرد.الکامل برای هر مسیحی که نزد او آورده می‌شد، یک سکه طلای بیزانسی جایزه تعیین کرد. در سال ۱۲۱۹ ، سنت فرانسیس از مرز مصر عبور کرد تا با الکامل صحبت کند. او و همراهش، ایلومیناتوس، دستگیر و به الکامل آورده شدند. الکامل مجذوب سنت فرانسیس شد و مدتی را با او گذراند. سنت فرانسیس به زودی آزاد شد.جنگ صلیبی ششمفردریک دوم در طول سلطنت خود وعده‌های زیادی برای حمله به سرزمین مقدس داده بود، اما تنها پس از آنکه پاپ او را به دلیل عمل نکردن به این وعده‌ها تکفیر کرد، فردریک در سال ۱۲۲۸ لشکرکشی جدیدی را ترتیب داد . او خیلی زود با ارتش خود در عکا پیاده شد و به لطف دیپلماسی به موفقیت بی‌سابقه‌ای دست یافت: اورشلیم ، ناصره و بیت‌لحم به مدت ده سال به صلیبیون بازگردانده شدند.پس از شکست فردریک در فتح مصر در سال 1229، او با القاملی پیمان صلحی منعقد کرد. طبق مفاد این پیمان، بیشتر پادشاهی سابق اورشلیم به صلیبیون واگذار شد، به استثنای چند مسجد که قرار بود تحت کنترل مسلمانان قرار گیرند. این صلح حدود 10 سال دوام آورد. مسلمانان به زودی از تصمیمات القاملی ناراضی شدند و پس از محاصره اورشلیم در سال 1244 ، شهر را بازپس گرفتند.جنگ صلیبی هفتمدر سال ۱۲۴۳ ، درگیری بین شوالیه‌های معبد و مسلمانان درگرفت. در نتیجه نبرد غزه، ظرف ۴۸ ساعت، بیشتر ارتش صلیبی نابود شد. بسیاری از مورخان این رویداد را به عنوان آغاز پایان دوران صلیبی‌ها در سرزمین مقدس ثبت می‌کنند. پادشاه لویی نهم فرانسه، جنگ صلیبی را ترتیب داد که از سال ۱۲۴۸ تا ۱۲۵۴ ادامه یافت و با شکست پایان یافت. او بقیه عمر خود را در کاخ سلطنتی در عکا گذراند.جنگ صلیبی هشتمجنگ صلیبی هشتم دوباره توسط شاه لویی نهم فرانسه در سال ۱۲۷۰ سازماندهی شد . او می‌خواست به صلیبیون در سوریه کمک کند . با این حال، او در ابتدا به تونس لشکرکشی کرد و دو ماه بعد در آنجا درگذشت. لویی بعداً به دلیل اقداماتش قدیس شناخته شد. جنگ صلیبی هشتم گاهی به عنوان هفتمین جنگ صلیبی شمرده می‌شود، زیرا جنگ‌های صلیبی ششم و هفتم گاهی اوقات یک جنگ صلیبی واحد در نظر گرفته می‌شوند. جنگ صلیبی نهم نیز گاهی اوقات به عنوان ادامه جنگ صلیبی هشتم شمرده می‌شود.جنگ صلیبی نهمادوارد، پادشاه آینده انگلستان، در سال 1271 سلسله لشکرکشی‌هایی را علیه بربرها رهبری کرد . با این حال، پس از مرگ لویی نهم، پادشاه فرانسه، این جنگ صلیبی نیز با شکست پایان یافت. این آخرین جنگ صلیبی‌ها در خاورمیانه بود.بعدها، صلیبیون که از مملوک‌ها شکست خوردند، امید خود را به مغول‌ها بستند که با مسیحیان رفتار نسبتاً خوبی داشتند. برخی از لشکرکشی‌های مغول‌ها توسط فرانک‌ها برنامه‌ریزی شده بود. علاوه بر صلیبی‌ها، ارمنستان کیلیکیه نیز به مغول‌ها امید داشت. نمونه بارز این امر می‌تواند پیمان امضا شده بین هتوم اول و مانگو خان ​​و این واقعیت باشد که ارمنی‌های کیلیکیه تا آغاز قرن چهاردهم به مغول‌ها در برابر مملوک‌ها کمک نظامی می‌کردند . اگرچه مغول‌ها موفق شدند به دمشق برسند ، اما آنها و صلیبی‌ها همکاری خوبی نداشتند، که این امر به وضوح در نبرد عین جالوت در سال ۱۲۶۰ نشان داده شد . به زودی مملوک‌ها، به همراه بربرها، توانستند کل سرزمین مقدس را از وجود مغول‌ها و صلیبی‌ها پاکسازی کنند. یکی پس از دیگری، آخرین دژهای صلیبی‌ها سقوط کرد. انطاکیه در سال 1268 ، طرابلس در سال 1289 و عکا در سال 1291 ، و بدین ترتیب دوران صلیبیون در خاورمیانه پایان یافت.خاورمیانه پس از ۱۲۹۱ میلادیجزیره ارواد، در سه کیلومتری ساحل سوریه، برای مدت کوتاهی توسط شوالیه‌های معبد اشغال شد تا اینکه در ۲۶ سپتامبر ۱۳۰۲ توسط مملوک‌ها تصرف شد . آخرین پادشاهی قدرتمند مسیحی در خاور نزدیک، پادشاهی ارمنی کیلیکیه ، تا زمان فتح سیس توسط مملوک‌ها در سال ۱۳۷۵ پابرجا ماند . فرقه شوالیه‌های هوسپیتالر جزیره رودس را تا سال ۱۵۲۲ در اختیار داشت. بعدها، شاخه‌ای از هوسپیتالرها مالت را تصرف کردند و تا زمان سرکوب آنها توسط ناپلئون بناپارت در سال ۱۷۹۸ در آنجا حکومت کردند. قبرس تا زمان فتح توسط جمهوری ونیز در سال ۱۵۷۰ تحت حکومت لوسیگنان‌ها باقی ماند .جنگ‌های صلیبی شمالیجنگ‌های صلیبی توتونیجنگ‌های صلیبی بالتیک ، به رهبری شوالیه‌های توتونی و با رهبری صلیبیون آلمانی، با هدف تغییر دین همه بت‌پرستان منطقه به مسیحیت انجام شد. این جنگ‌های صلیبی از قرن سیزدهم تا شانزدهم میلادی رخ داد. در طول جنگ صلیبی پروس ( قرن سیزدهم)، توتون‌ها، پروسی‌های مسیحی و اسلاوها علیه پروسی‌های به اصطلاح قدیمی (بت‌پرست) جنگیدند.بین سال‌های ۱۱۹۸ تا ۱۲۹۰، توتون‌ها با کمک پادشاهی‌های دانمارک و سوئد، بیشتر مردمان ساکن در امتداد ساحل دریای بالتیک را مسیحی کردند.شوالیه‌های توتونی همچنین تلاش کردند تا روسیه ارتدکس را فتح کنند ، اما موفق نشدند. بعدها، سوئدی‌ها بدون رضایت پاپ ، مجموعه‌ای از جنگ‌های صلیبی را علیه روس‌ها آغاز کردند .جنگ‌های صلیبی سوئدفتح فنلاند توسط سوئد از طریق سه جنگ صلیبی انجام شد: اولین جنگ در سال ۱۱۵۵ ، دومین جنگ در سال ۱۲۴۹ و سومین جنگ در سال ۱۲۹۳. جنگ اول احتمالاً صرفاً یک افسانه است که برای تاریخ‌گذاری فتح فنلاند به قبل‌تر بافته شده است. جنگ دوم منجر به فتح جنوب غربی فنلاند شد.کاوش‌ها نشان می‌دهد که فنلاند پیش از جنگ‌های صلیبی عمدتاً مسیحی بوده است، و بنابراین جنگ‌های صلیبی صرفاً ماهیتی فاتحانه داشته‌اند و در قرن نوزدهم توسط مورخان ملی‌گرای سوئدی و فنلاندی به این نام خوانده می‌شدند.جنگ‌های صلیبی دیگرجنگ صلیبی وندیکدر طول جنگ صلیبی دوم، ساکسون‌ها و دانمارکی‌ها در سال ۱۱۴۷ علیه اسلاوهای پولابیایی جنگیدند. این لشکرکشی بعدها جنگ صلیبی وندیک نامیده شد.جنگ صلیبی اشتدنگردر سال‌های ۱۲۳۲ تا ۱۲۳۴ ، لشکرکشی‌ای علیه استدینگرها آغاز شد. این جنگ صلیبی از این جهت جالب بود که استدینگرها نه بدعت‌گذار بودند و نه بت‌پرست، بلکه کاتولیک بودند. با این حال، آنها به‌طور دوره‌ای به اسقف‌نشین محلی حمله می‌کردند، به همین دلیل پاپ روم در سال ۱۲۳۲ جنگ صلیبی ترتیب داد. استدینگرها در سال ۱۲۳۴ شکست خوردند .جنگ صلیبی آراگونیجنگ صلیبی آراگون، جنگی صلیبی بود که توسط پاپ علیه پتر کبیر، پادشاه آراگون، سازماندهی شد و از سال ۱۲۸۴ تا ۱۲۸۵ میلادی ادامه یافت .جنگ صلیبی اسکندریهجنگ صلیبی اسکندریه، یک جنگ صلیبی در مقیاس کوچک علیه اسکندریه مسلمان بود که در اکتبر ۱۳۶۵ توسط پادشاه پتر اول قبرس سازماندهی شد. با این حال، او به جای منافع مذهبی، منافع اقتصادی را دنبال می‌کرد.جنگ صلیبی مهدیانجنگ صلیبی مهدیان، لشکرکشی مشترک فرانسوی-جنوایی در سال ۱۳۹۰ میلادی علیه دزدان دریایی مسلمان شمال آفریقا و پایگاه نظامی اصلی آنها در مهدیه بود.جنگ‌های صلیبی در بالکاندر قرن‌های ۱۴ تا ۱۷ میلادی، اروپا به طور جدی توسط امپراتوری عثمانی تهدید می‌شد . برای مقابله با امپراتوری رو به گسترش عثمانی در اروپا، چندین جنگ صلیبی در قرن ۱۵ میلادی سازماندهی شد . مهم‌ترین آنها عبارتند از:جنگ صلیبی نیکوپولیس (۱۳۹۶) توسط پادشاه مجارستان رهبری شد و به نبرد نیکوپولیس انجامید.جنگ صلیبی وارنا (۱۴۴۴) توسط پادشاهان مجارستان و لهستان رهبری شد و با نبرد وارنا پایان یافت.جنگ‌های صلیبی علیه تاتارهادر سال ۱۲۵۹ ، مغول-تاتارها لیتوانی و لهستان را فتح کردند. در قرن چهاردهم، توختامیش خان، اردوی سفید و آبی را متحد کرد تا اردوی طلایی را تشکیل دهد. اردوی طلایی غیرقابل توقف به نظر می‌رسید، اما در سال ۱۳۸۹ ، توختامیش تصمیم فاجعه‌باری برای شورش علیه استاد سابق خود، تیمور کبیر، گرفت . لشکرهای تیمور به جنوب روسیه حمله کردند و اقتصاد اردوی طلایی را ویران کردند.پس از شکست در جنگ، توقتمیش از سلطنت خلع شد و لنک تیمور، تیمور-کوتلوغ خان و امیر ادیگو را به جای او به عنوان حاکم اعلام کرد. در آن زمان، توقتمیش از شاهزادگان روس درخواست کمک کرد و به زودی ارتش بزرگی متشکل از روس‌ها، لهستانی‌ها، لیتوانیایی‌ها، مغول‌ها و شوالیه‌های توتونی به کمک او شتافتند.در سال ۱۳۹۸ ، این ارتش عظیم به سمت مولداوی حرکت کرد و سرزمین‌هایی از رودخانه دنیپر تا شمال کریمه را فتح کرد . با الهام از این پیروزی‌ها، فرماندهان ارتش و پاپ این لشکرکشی را «جنگ صلیبی علیه تاتارها» نامیدند. این ارتش بار دیگر در سال ۱۳۹۹ به قلمرو اردوی طلایی حمله کرد . اگرچه ارتش متفقین توپ داشت، اما شکست سختی از نیروهای ادیگی متحمل شد. و تاتارهای پیروز، کیف را محاصره کردند . همانطور که یکی از معاصران نوشت:و خون مسیحیان مانند آب بر دیوارهای کیف جاری شد.کمی بعد، تیمور-کوتلق بر اثر جراحات وارده در نبرد درگذشت و توقتمیش نیز توسط هواداران خود کشته شد.جنگ صلیبی هوسیتجنگ صلیبی هوسی‌ها یا جنگ هوسی‌ها از سال ۱۴۲۰ تا ۱۴۳۴ میلادی علیه پیروان یان هوس در بوهمیا رخ داد . این جنگ اولین جنگ در تاریخ اروپا بود که در آن از توپ استفاده شد. مزیت اصلی هوسی‌ها پیاده‌نظام سبک آنها به جای شوالیه‌های سنگین اسلحه بود که به آنها اجازه می‌داد حریفان از نظر عددی برتر را شکست دهند.فرقه‌های روحانی-شوالیهپادشاهی اورشلیم از جنوب توسط سلطنت مصر و از شرق توسط سلجوقیان تهدید می‌شد. برای محافظت از دولت، فرقه‌های روحانی و شوالیه‌گری متعددی تأسیس شدند. اعضای آن هم راهبان و هم شوالیه‌ها بودند. آنها سوگند یاد می‌کردند که فقیر باشند، مسیحیت را گسترش دهند ، مجرد بمانند و با کفار بجنگند.اولین فرقه، فرقه هوسپیتالر نام داشت. تأثیرگذارترین آنها فرقه تمپلارها(خادمان بی‌نوای مسیح-سواران معبد) بود. در قرن دوازدهم، آلمانی‌ها فرقه تتونیک(شوالیه‌های توتونیک یا آلمانی) را تأسیس کردند. این فرقه‌ها نقش مهمی در دفاع از سرزمین مقدس ایفا کردند.دلایل شکست جنگ‌های صلیبیشکست جنگ‌های صلیبی در درجه اول به دلیل ماهیت قوی فئودالی (فئودالی) دولت‌های صلیبی بود. اتحاد برای مبارزه موفقیت‌آمیز با مسلمانان ضروری بود، اما در عوض صلیبیون تکه‌تکه شدن فئودالی را با خود به شرق آوردند. وابستگی ضعیف فئودالی امیرنشین‌های اصلی (ادسا، طرابلس، انطاکیه) به ارباب اصلی فئودال، پادشاه اورشلیم، به پادشاه اورشلیم قدرت لازم برای مبارزه با مسلمانان را نمی‌داد. عیب دیگر این بود که، به جز چند مورد استثنا، اکثر امیرنشین‌ها می‌خواستند قلمرو خود را به قیمت همسایگانشان گسترش دهند. علاوه بر این، اندکی پس از تأسیس دولت‌های صلیبی، آنها با سایر دولت‌های مسیحی، امپراتوری بیزانس و ارمنستان کیلیکیه وارد درگیری شدند که نیروهای طرفین درگیر را خسته کرد . و حاکمان امپراتوری مقدس روم و پاپ‌ها و دولت‌های صلیبی فقط مناطق ساحلی را اشغال کردند که برای جنگیدن با مسلمانان بسیار کوچک بود. صلیبیون به جمعیت محلی ارمنی یا آشوری اعتماد نداشتند و در عوض به کاتولیک‌های اروپای غربی متکی بودند. با این حال، اروپا بسیار دور بود و حتی کسانی که برای زیارت به سرزمین مقدس آمده بودند ، به خانه بازگشتند.انتقادبرخی از عناصر جنگ‌های صلیبی از اوایل سال ۱۰۹۵ به شدت مورد انتقاد قرار گرفتند. برای مثال:هر کس (از مسلمانان) که زنده ماند، به همراه فرزندانشان، به طور فزاینده‌ای از مسیحیان متنفر شد.- راجر بیکنبا وجود انتقادات، جنگ‌های صلیبی در اروپا و پس از سقوط عکا در سال ۱۲۹۱ ادامه یافت . بعدها، جنگ‌های صلیبی نیز مورد انتقاد قرار گرفتند. برای مثال، در دهه ۱۹۵۰، سر استفن رانسیمن(نویسنده مشهور کتاب مفصل سه‌جلدی جنگ‌های صلیبی) نوشت:«ارزش‌های والا با ظلم و طمع لکه‌دار شدند... جنگ مقدس چیزی بیش از یک عمل طولانی مدت عدم تحمل نبود».ایجاد فرقه‌های شوالیه‌ای روحانی به ویژه مورد انتقاد قرار گرفت، زیرا با قوانین کلیسا در تضاد بود. این واقعیت که صلیبیون، علیرغم سوگند وفاداری به الکسیوس اول کومننوس ، پس از تصرف اورشلیم ، دولت‌های «لاتین» خود را ایجاد کردند نیز به شدت مورد انتقاد قرار گرفت.«پس از چند درگیری، گادفری به امپراتور سوگند یاد کرد که سرزمین‌های فتح‌شده از مسلمانان را به بیزانس تحویل دهد.»جنگ صلیبی چهارم نیز مورد انتقاد قرار گرفته است، زیرا به جای حمله به مسلمانان، صلیبیون به دولت مسیحی بیزانس حمله کردند.جنگ‌های صلیبی در آثار محققان ارمنی نیز مورد انتقاد قرار گرفته‌اند .برای مثال، مانول زولالیان در اثر خود «پرسش‌هایی از تاریخ مردم ارمنستان به روایت نویسندگان اروپایی قرن‌های ۱۳ تا ۱۸» می‌نویسد:صلیبیون، شرق افسانه‌ای را به روی بازرگانان و تجار اروپایی گشودند، که فرهنگ مادی و ادبی آنها نه تنها از کشورهای اروپای غربی پایین‌تر نبود، بلکه از برخی جهات از آنها پیشی می‌گرفت. صلیبیون در شرق ظاهر شدند، نه برای آزادسازی اماکن مقدس مسیحی و مسیحیان شرقی، همانطور که برخی از مورخان ارمنی در آن زمان ساده‌لوحانه فکر می‌کردند، بلکه برای غارت منطقه. حاکمان ارمنی کیلیکیه، که فریب موعظه‌های مسیحی صلیبیون را خورده بودند، به آنها املاک گسترده و مجوزهای مختلف در تجارت و سایر زمینه‌ها اعطا کردند. ماجراجویان صلیبی که به تدریج مواضع خود را در کیلیکیه تقویت می‌کردند، حتی از غارت قلعه‌های شاهزادگان ارمنی کیلیکیه نیز دست نکشیدند و در قرن‌های بعد، نمایندگان جهان کاتولیک از ارمنیان کیلیکیه خواستند که تسلیم کلیسای روم شوند، از نظر معنوی با آنها جذب شوند و حتی زبان مادری خود را رها کنند. شوالیه‌های صلیبی در طول قرن‌ها حضور خود در شرق، نه تنها هیچ کمکی به تقویت دولت ارمنی کیلیکیه نکردند، بلکه برعکس، از هر نظر به تضعیف و زوال سیاسی آن کمک کردند.- مانول زولالیانمیراثسیاست و فرهنگجنگ‌های صلیبی تأثیر عمیقی بر اروپای قرون وسطی داشتند . در آن زمان، دستگاه پاپ در اروپا قدرتمند بود، اما در اواخر قرن چهاردهم ، عمدتاً در نتیجه جنگ‌های صلیبی، دولت-ملت‌ها در اروپا شروع به شکل‌گیری کردند، مانند انگلستان ، فرانسه ، اسپانیا و پرتغال .اگرچه فرهنگ مسلمانان از زمان فتوحات اعراب در شبه جزیره ایبری و سیسیل با فرهنگ اروپایی در تماس بوده است ، اما دانش مسلمانان در زمینه‌های علوم، پزشکی و نجوم توسط صلیبیون به اروپا آورده شد.علاوه بر این، صلیبیون راه را برای رسیدن فرهنگ اروپایی به آسیا هموار کردند .صلیبیون تجارت بین شرق و غرب را که قرن‌ها متوقف شده بود، از سر گرفتند؛ شوالیه‌های غربی، که در متمدن‌ترین کشورهای آسیایی بودند، با داستان‌های جدید به سرزمین خود بازگشتند... و مسیحیت نیز به لطف صلیبیون جهانی شد.در کنار تجارت، اعراب اکتشافات بسیاری (از جمله در زمینه‌های جبر ، اپتیک و مهندسی) را به اروپا آوردند.تهاجم صلیبیون آلمانی مانع از ایجاد لیتوانی بزرگ که شامل کل حوزه دریای بالتیک می‌شد ، شد و لیتوانیایی‌ها مجبور شدند در جستجوی متحدان جدید به شرق روی آورند. جنگ‌های صلیبی شمالی همچنین بیشتر اسلاوهای بت‌پرست را مسیحی کرد.جنگ صلیبی آلبیگنسی فرقه کاتار را از بین برد، ارتباط بین شمال و جنوب فرانسه را تقویت کرد و فرانسه و کاتالونیا را به هم نزدیک‌تر کرد.تجارتجنگ‌های صلیبی بسیاری از جاده‌هایی را که از زمان امپراتوری روم مورد استفاده قرار نگرفته بودند، بازسازی کردند . جنگ‌های صلیبی همچنین به آغاز رنسانس کمک کردند ، زیرا دولت‌شهرهای ایتالیایی که نیروی محرکه رنسانس بودند، از طریق صلیبیون شروع به ظهور کردند. در نتیجه جنگ‌های صلیبی، این دولت‌شهرها شروع به ایجاد مستعمرات در سرزمین مقدس و سرزمین‌های فتح شده از بیزانس کردند.به لطف صلیبیون، کالاهایی که یا بسیار گران بودند یا برایشان ناشناخته بودند، به اروپا آورده شدند. این کالاها شامل ادویه های مختلف، عاج، الماس، ظروف شیشه ای، باروت، پرتقال و موارد دیگر می شد.پیامدهای گسترده‌تر ژئوپلیتیکیصلیبیون با وجود شکست در خاورمیانه، موفق شدند شبه جزیره ایبری را آزاد کرده و پیشرفت اسلام را کند کنند .به لطف جنگ‌های صلیبی، اروپای مسیحی متحد شد و توانست تا حدودی در برابر مسلمانان مقاومت کند. اگر صلیبیون نبودند، احتمالاً بسیاری از مناطق اروپا مانند شبه جزیره ایبری، شبه جزیره بالکان و ایتالیا اسلامی می‌شدند.پس از قرون وسطی، 700-1000 میلادی ، اروپای غربی در طول قرن یازدهم شروع به گسترش مرزهای خود کرد. تا زمان جنگ صلیبی اول ، ونیز و امپراتوری بیزانس دریای آدریاتیک را از دزدان دریایی مسلمان پاکسازی کرده بودند. وایکینگ‌ها، با کمک دولت-شهرهای پیزا و جنوا ، سیسیل را در سال‌های 1061-1091 از مسلمانان بازپس گرفتند.به لطف صلیبیون، مسیر دریایی دریای سیاه-مدیترانه-دریای سرخ از قرن یازدهم به مسیر اصلی تجارت اروپای غربی تبدیل شد و تا ظهور ترک‌های عثمانی در اواخر قرن پانزدهم به همین شکل باقی ماند. تصادفی نیست که رنسانس در بزرگترین قدرت‌های دریایی آن زمان، ونیز، پیزا و جنوا، آغاز شد که توانستند دانش فراموش شده روم و یونان باستان را از طریق تجارت احیا کنند. تنها در قرن چهاردهم ، با سقوط امپراتوری مغول و فتوحات مملوک‌ها، تجارت اروپا شروع به زوال کرد و سرانجام توسط امپراتوری عثمانی تا کشف آمریکا در سال 1492 نابود شد.جنگ‌های صلیبی و ارمنستان کیلیکیهجنگ صلیبی اول به طور غیرمستقیم به نفع مقامات ارمنی بود. جنگ صلیبی اول در زمان سلطنت کنستانتین ، حاکم ارمنستان کیلیکیه، آغاز شد و کنستانتین فرصتی را برای استفاده از صلیبیون برای محافظت از کشور در برابر حملات ترکان سلجوقی و بیزانس دید . برای شاهزادگان روبینی که به تدریج در حال رشد بودند، اتحاد با صلیبیون حداقل در چند دهه اول از اهمیت زیادی برخوردار بود. به لطف صلیبیون بود که سلطنت سلجوقی ایکونیوم و سایر امارت‌های مسلمان تضعیف شدند و این امر به ارمنستان کیلیکیه اجازه بقا داد. در نبردهای نیقیه و دوریلئوم، صلیبیون ضربه مهلکی به سلجوقیان وارد کردند و بدین ترتیب تهدید سلجوقیان را برای مدت طولانی از تشکیلات ارمنی حذف کردند و البته با شادی مورد استقبال قرار گرفتند و از مقامات ارمنی کمک دریافت کردند.به لطف جنگ‌های صلیبی، لوون دوم توانست خود را پادشاه ارمنی کیلیکیه اعلام کند. علاوه بر این، ارمنستان کیلیکیه بسیاری از ویژگی‌های کشورهای اروپای غربی و به ویژه فرانسه را اقتباس کرد و آنها را در خود کیلیکیه به کار برد. بسیاری از اصطلاحات فرانسوی وارد واژگان ارمنی شدند و تا حدودی جایگزین کلمات ارمنی مربوطه شدند ، به عنوان مثال، &quot;mercy&quot; - &quot;thank you&quot; یا &quot;goodstanble&quot; - &quot;فرمانده&quot;. از طریق صلیبیون، تجارت بین ارمنی‌ها و دولت-شهرهای ونیز، پیزا و جنوا افزایش یافت.این همکاری به نفع هر دو طرف، از جمله صلیبیون، بود. به لطف سربازان ارمنی، صلیبیون توانستند پس از محاصره‌ای طولانی، انطاکیه را تصرف کنند . ارمنی‌ها همچنین به صلیبیون کمک نظامی ارائه دادند؛ به عنوان مثال، تعداد سربازان ارمنی که در تمام ایالت‌های صلیبی خدمت می‌کردند به 10000 نفر رسید که 4000 نفر از آنها سواره نظام بودند. صلیبیون همچنین عناصر زیادی از معماری قلعه‌های ما، مانند برج‌های گرد، را قرض گرفتند. نمونه بارز چنین قلعه‌ای، قلعه کارانافرون در ولز است که ساخت آن در سال 1283 آغاز شد و به همان سبکی ساخته شده است که ادوارد اول هنگام شرکت در جنگ‌های صلیبی در سرزمین مقدس دیده بود. ارمنی‌ها همچنین با شهرستان همسایه ادسا روابط نزدیکی داشتند، زیرا در قلمرو بین‌النهرین تاریخی ارمنستان واقع شده بود و گاهی اوقات شامل برخی از سرزمین‌های خود ارمنستان بزرگ می‌شد و اکثریت جمعیت آن ارمنی بودند . بیشتر شاهزادگان شهرستان ادسا با دختران شاهزادگان ایالت ارمنی کیلیکیه ازدواج کردند. به عنوان مثال، شاهزاده شهرستان ادسا، یوسکلین اول، با دختر شاهزاده کنستانتین اول ازدواج کرد و اولین ملکه پادشاهی اورشلیم نیز ارمنی بود. حتی به دلیل کمبود پرسنل نظامی، طرحی برای آوردن نیروهای ارمنی به پادشاهی اورشلیم وجود داشت. پادشاهی ارمنی کیلیکیه آخرین ایالت مسیحی در کل خاورمیانه مسلمان بود؛ گاهی اوقات آن را &quot;جزیره مسیحی در دریای مسلمانان&quot; می‌نامیدند. و بیهوده نیست که پاپ گرگوری سیزدهم در سخنرانی خود به کمک ارمنی‌ها به صلیبیون اشاره کرد :در میان تمام ملت‌ها، باید به ویژه به کمک ارامنه به کلیسای مسیحی توجه کرد، زیرا در زمانی که شاهزادگان مسیحی برای فتح مجدد سرزمین مقدس می‌رفتند، هیچ ملتی به اندازه ارامنه به مسیحیان کمک نکرد. آنها اسب و غذا در اختیار صلیبیون قرار دادند و آنها را از مکان‌های ناشناخته اسکورت کردند. ارامنه در طول جنگ‌های مقدس با شجاعت و وفاداری فراوان از این سربازان حمایت کردند.با این حال، هنگامی که صلیبیون خود را تثبیت کردند و واحدهای دولتی خود را تأسیس کردند، به تهدیدی برای امیرنشین‌های کوچک ارمنی تبدیل شدند. تقریباً تمام دشت کیلیکیه و سرزمین‌های ارمنی‌نشین جهان فرات برای مدت طولانی تحت حکومت امیرنشین انطاکیه و شهرستان ادسا باقی ماندند. علاوه بر این، صلیبیون به سرعت سرزمین‌های چندین امیرنشین کوچک ارمنی را نابود و تصرف کردند.ساختار جنگ‌های صلیبیجابجایی نیروها و مهماتدر طول دو جنگ صلیبی اول، صلیبیون از طریق زمینی از طریق امپراتوری بیزانس سفر می‌کردند. امپراتور در امتداد مسیر صلیبیون، پست‌های تجاری ساخته بود. با این حال، صلیبیون قادر به پرداخت قیمت‌های بیزانسی‌ها نبودند. آنها به اندازه بیست روز آذوقه و آب برای آسیای صغیر تهیه می‌کردند. با این حال، حملات ترک‌ها و شرایط خشک، دو نفر از رهبران جنگ صلیبی سوم را مجبور به انتخاب مسیر دریایی کرد. مسیر دریایی سابقه طولانی دارد. در طول قرن یازدهم، انگلیسی‌ها و وایکینگ‌ها قبل از رسیدن به سرزمین مقدس، مدتی در شبه جزیره ایبری اقامت داشتند. جالب توجه است که تنها موفقیت جنگ صلیبی دوم، آزادسازی لیسبون بود . در اواخر قرن دوازدهم ، دولت‌شهرهای ایتالیایی جنوا، پیزا و ونیز شروع به تهیه کشتی برای صلیبیون و زائران کردند. در طول جنگ صلیبی سوم، کشتی‌های جنوایی 650 شوالیه و 1300 سوارکار را از ایتالیا به سرزمین مقدس برای پادشاه فرانسه منتقل کردند. تجارت از طریق صلیبیون رونق گرفت. کشتی‌های ایتالیایی نه تنها آنها را حمل می‌کردند، بلکه ابریشم و ادویه را نیز به اروپا می‌آوردند. ونیز و جنوا برای برتری رقابت می‌کردند. در نتیجه جنگ صلیبی چهارم، صلیبیون قسطنطنیه را تصرف کردند و به تحریک ونیز، جنوایی‌ها را از سرزمین‌های بیزانس بیرون راندند. جنوا نیز به نوبه خود از امپراتور سابق میخائیل هشتم حمایت کرد که پس از آزادسازی قسطنطنیه، امتیازاتی را به متحدان خود اعطا کرد.فرقه صلیبی تمپلارها پایه و اساس سیستم بانکی را بنا نهاد: آنها از شخصی در سوریه پول می‌گرفتند و به او سندی می‌دادند که با آن می‌توانست آن را در اورشلیم پس بگیرد.اسلام و صلیبیوندر پایان قرن یازدهم ، جهاد یا جنگ مقدس، اهمیت خود را در میان مسلمانان از دست داده بود؛ صلیبیون در حال تصرف سرزمین‌های آنها و از بین بردن حقوقشان بودند، همانطور که با مسیحیان در سیسیل چنین کردند. با این حال، جنگ‌های صلیبی شروع به متحد کردن مسلمانان و تحریک آنها به جهاد یا جنگ مقدس کرد. نمونه بارز این امر، ایجاد یک دولت متحد مسلمان در مصر در اواسط قرن سیزدهم است . این دولت می‌خواست مسیحیان، یهودیان و مغول‌ها را از بین ببرد، زیرا از اتحاد آنها می‌ترسید.</description>
                <category>Ashin</category>
                <author>Ashin</author>
                <pubDate>Fri, 14 Nov 2025 14:23:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نظم گفتمان-میشل فوکو(سخنرانی در کُلِژدوفرانس)(۱۹۷۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@erodito/%D9%86%D8%B8%D9%85-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%84-%D9%81%D9%88%DA%A9%D9%88%D8%B3%D8%AE%D9%86%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%8F%D9%84%D9%90%DA%98%D8%AF%D9%88%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%B3%DB%B1%DB%B9%DB%B7%DB%B1-dbbez2kygqek</link>
                <description>در سخنرانی‌ای که امروز باید ایراد کنم، و در سخنرانی‌هایی که شاید سال‌های آینده مجبور به ایراد آنها خواهم بود، دوست داشتم می‌توانستم مخفیانه از آن عبور کنم. به جای صحبت کردن، دوست داشتم آن مرا در بر بگیرد و به جایی بسیار دورتر از هر آغاز ممکنی ببرد. دوست داشتم متوجه شوم که در لحظه‌ی صحبت کردن، صدایی بی‌نام مدت‌ها پیش از من آمده است: آنگاه کافی بود که ادامه دهم، جمله را ادامه دهم، بدون اینکه کسی متوجه شود، خودم را در شکاف‌های آن جای دهم، گویی با لحظه‌ای در حالت تعلیق ماندن به من علامت داده است. بنابراین هیچ آغازی وجود نخواهد داشت؛ و به جای اینکه کسی باشم که گفتار از او می‌آید، ترجیح می‌دهم به طور تصادفی در آشکار شدن آن باشم، شکافی باریک، نقطه‌ی ناپدید شدن احتمالی آن.دوست داشتم پشت سرم (چون مدت‌ها پیش حرف زده‌ام، و هر چه را که می‌خواهم بگویم از قبل دو برابر کرده‌ام) صدایی باشد که این‌طور بگوید: «باید ادامه دهم، نمی‌توانم ادامه دهم، باید ادامه دهم، باید کلمات را تا وقتی که هستند بگویم، باید بگویم تا وقتی که مرا پیدا کنند، تا وقتی که به من بگویند - درد عجیب، تقصیر عجیب، باید ادامه دهم، شاید قبلاً اتفاق افتاده باشد، شاید قبلاً به من گفته‌اند، شاید مرا تا آستانه داستانم برده‌اند، قبل از دری که به روی داستانم باز می‌شود، اگر باز شود تعجب می‌کنم.»فکر می‌کنم در میان بسیاری، میل مشابهی برای شروع نکردن وجود دارد، میل مشابهی برای یافتن خود، از همان ابتدا، در سوی دیگر گفتمان، بدون اینکه مجبور باشد از بیرون به آنچه که می‌تواند منحصر به فرد، مهیب، شاید بدخواهانه باشد، فکر کند. به این میل بسیار رایج، نهاد به شیوه‌ای طعنه‌آمیز پاسخ می‌دهد، زیرا آغازها را با ابهت جلوه می‌دهد، زیرا آنها را با حلقه‌ای از توجه و سکوت احاطه می‌کند، و زیرا اشکال آیینی را بر آنها تحمیل می‌کند، گویی که از دور به آنها علامت می‌دهد.مِیل می‌گوید: «من دوست ندارم خودم وارد این نظم خطرناک گفتمان شوم؛ دوست ندارم مجبور باشم با جنبه‌های تند و قاطع آن سروکار داشته باشم؛ دوست دارم مانند شفافیتی آرام، عمیق و بی‌نهایت باز، اطرافم را فرا بگیرد، جایی که دیگران به انتظارات من پاسخ دهند و حقایق، یکی یکی، از آن برخیزند؛ من فقط باید بگذارم خودم را در آن و توسط آن، مانند یک کشتی شکسته‌ی شاد، حمل کنم.» و نهاد پاسخ می‌دهد: «نیازی نیست از شروع کردن بترسی؛ همه ما اینجا هستیم تا به تو نشان دهیم که گفتمان در نظم قوانین است؛ که ظاهر آن مدت‌هاست که تحت نظر بوده است؛ که جایی برای آن ساخته شده است، که به آن احترام می‌گذارد اما آن را خلع سلاح می‌کند؛ و اگر قدرتی داشته باشد، در واقع از ما و تنها از ماست که آن را در اختیار دارد.»اما شاید این نهاد و این میل چیزی جز دو پاسخ متضاد به یک دغدغه نباشند:اضطراب در مورد اینکه گفتمان در واقعیت مادی خود به عنوان چیزی گفته یا نوشته شده چیست؛ اضطراب در مورد این وجود گذرا که بدون شک محکوم به محو شدن است، اما برای مدتی که متعلق به ما نیست؛ اضطراب در مورد احساس قدرت‌ها و خطراتی که به سختی می‌توانیم تصور کنیم، تحت این فعالیت، هر چقدر هم روزانه و خاکستری باشند؛ اضطراب در مورد گمان به مبارزات، پیروزی‌ها، زخم‌ها، سلطه‌ها، بردگی‌ها، از طریق کلمات بسیاری که استفاده از آنها برای مدت طولانی لبه‌های ناهموار را کاهش داده است.اما چه چیزی در مورد صحبت کردن مردم و تکثیر بی‌پایان گفتارهایشان اینقدر خطرناک است؟ خطر کجاست؟این فرضیه‌ای است که می‌خواهم امشب مطرح کنم تا جایگاه - یا شاید همان تئاتر موقت - کاری را که انجام می‌دهم، مشخص کنم: من فرض می‌کنم که در هر جامعه‌ای، تولید گفتمان همزمان توسط تعدادی از رویه‌ها کنترل، انتخاب، سازماندهی و توزیع مجدد می‌شود که نقش آنها دفع قدرت‌ها و خطرات آن، کنترل رویداد تصادفی آن، و اجتناب از مادیت سنگین و سهمگین آن است.در جامعه‌ای مانند جامعه ما، ما البته با رویه‌های طرد آشنا هستیم. بدیهی‌ترین و همچنین آشناترین آنها، ممنوعیت است. ما به خوبی می‌دانیم که حق نداریم همه چیز را بگوییم، نمی‌توانیم در هر شرایطی درباره همه چیز صحبت کنیم، و هر کسی نمی‌تواند درباره هر چیزی صحبت کند. تابوی ابژه، آیین شرایط، حق ممتاز یا انحصاری سوژه‌ای که صحبت می‌کند: در اینجا ما با تعامل سه نوع ممنوعیت مواجه هستیم که با یکدیگر تلاقی می‌کنند، یکدیگر را تقویت می‌کنند یا جبران می‌کنند و شبکه‌ای پیچیده را تشکیل می‌دهند که دائماً در حال تغییر است. من فقط به این نکته اشاره می‌کنم که امروزه مناطقی که این شبکه در آنها محدودترین است، جایی که جعبه‌های سیاه تکثیر می‌شوند، مناطق تمایلات جنسی و مناطق سیاست هستند: گویی گفتمان، به دور از این عنصر شفاف یا خنثی که در آن تمایلات جنسی خود را خلع سلاح می‌کند و سیاست خود را آرام می‌کند، یکی از مکان‌هایی است که آنها به شیوه‌ای ممتاز، برخی از قدرتمندترین قدرت‌های خود را اعمال می‌کنند. گفتمان، در ظاهر، ممکن است بسیار کوچک باشد، ممنوعیت‌هایی که بر آن تأثیر می‌گذارند، خیلی زود و خیلی سریع، پیوند آن با میل و قدرت را آشکار می‌کنند. و نکته‌ی تعجب‌آور در این مورد این است: از آنجایی که گفتمان - روانکاوی به ما نشان داده است - صرفاً آن چیزی نیست که میل را آشکار (یا پنهان) می‌کند؛ بلکه همچنین آن چیزی است که ابژه‌ی میل است؛ و از آنجایی که - این را تاریخ هرگز از آموختن به ما باز نمی‌دارد - گفتمان صرفاً آن چیزی نیست که مبارزات یا نظام‌های سلطه را ترجمه می‌کند، بلکه آن چیزی است که برای آن، آن چیزی که از طریق آن می‌جنگیم، قدرتی است که می‌خواهیم به دست آوریم.در جامعه ما اصل طرد دیگری وجود دارد: دیگر نه ممنوعیت، بلکه تفرقه و طرد. من به تقابل بین عقل و جنون فکر می‌کنم. از آغاز قرون وسطی، دیوانه کسی است که گفتارش نمی‌تواند مانند گفتار دیگران جریان یابد: اتفاقاً کلام او پوچ و بی‌اعتبار تلقی می‌شود، نه حقیقت دارد و نه اهمیت، نه می‌توان به او در عدالت اعتماد کرد، نه می‌تواند عملی یا قراردادی را تصدیق کند، نه حتی می‌تواند در قربانی کردن توده مردم، اجازه استحاله جوهری و تبدیل نان به یک بدن را بدهد. از سوی دیگر، اتفاقاً برخلاف همه قدرت‌های دیگر، به او قدرت‌های عجیبی نسبت داده می‌شود، قدرت بیان حقیقت پنهان، قدرت اعلام آینده، قدرت دیدن ساده‌لوحانه آنچه را که خرد دیگران نمی‌تواند درک کند. جالب است بدانید که قرن‌ها در اروپا کلام دیوانه یا شنیده نمی‌شد، یا اگر شنیده می‌شد، به عنوان کلام حقیقت به آن گوش داده می‌شد. یا به محض بیان شدن، به نیستی می‌افتاد - رد می‌شد؛ یا کسی در آن دلیلی ساده‌لوحانه یا حیله‌گرانه، دلیلی معقول‌تر از دلیل افراد معقول، را رمزگشایی می‌کرد. در هر صورت، اگر عقل، به معنای دقیق کلمه، آن را کنار می‌گذاشت یا مخفیانه به کار می‌بست، وجود نداشت. از طریق سخنان او بود که می‌شد جنون دیوانه را تشخیص داد؛ آنها در واقع جایی بودند که اشتراک‌گذاری انجام می‌شد؛ اما هرگز جمع‌آوری یا به آنها گوش داده نمی‌شد. تا پایان قرن هجدهم، هیچ پزشکی به فکر دانستن آنچه در این سخنرانی گفته شده بود (چگونه گفته شده، چرا گفته شده) نیفتاده بود، سخنرانی‌ای که با این وجود تفاوت ایجاد می‌کرد. تمام این گفتمان عظیم دیوانه به هیاهو بازگشت؛ و او فقط به صورت نمادین، روی صحنه‌ای که در آن پیش می‌رفت، خلع سلاح می‌شد و آشتی می‌کرد، سخنرانی می‌کرد، زیرا او نقش حقیقت را در نقاب بازی می‌کرد.به من گفته خواهد شد که همه اینها امروز تمام شده یا در حال تکمیل شدن است؛ که گفتار دیوانه دیگر در آن سوی شکاف نیست؛ که دیگر پوچ و بی‌معنی نیست؛ که برعکس، ما را در معرض توجه قرار می‌دهد؛ که ما در آن به دنبال معنایی، یا طرح کلی یا ویرانه‌های یک اثر، می‌گردیم؛ و اینکه ما توانسته‌ایم آن را، این گفتار دیوانه را، در آنچه خودمان بیان می‌کنیم، در این مانع کوچک که از طریق آن آنچه می‌گوییم از ما می‌گریزد، غافلگیر کنیم. اما این همه توجه ثابت نمی‌کند که شکاف قدیمی دیگر در کار نیست؛ کافی است به کل چارچوب دانشی که از طریق آن این گفتار را رمزگشایی می‌کنیم فکر کنیم؛ کافی است به کل شبکه نهادهایی فکر کنیم که به کسی - پزشک، روانکاو - اجازه می‌دهد به این گفتار گوش دهد و در عین حال به بیمار اجازه می‌دهد بیاید و کلمات ضعیف خود را بیاورد یا ناامیدانه از آنها دریغ کند؛ فقط باید به همه اینها فکر کرد تا گمان کرد که این شکاف، به دور از پاک شدن، به شکلی متفاوت، در امتداد خطوط متفاوت، از طریق نهادهای جدید و با اثراتی که یکسان نیستند، عمل می‌کند. و حتی اگر نقش پزشک تنها گوش دادن به کلامی باشد که سرانجام آزاد می‌شود، همواره در حفظ این مکث است که گوش دادن به کار گرفته می‌شود. گوش دادن به گفتمانی که با میل و هوس همراه است و خود را - به خاطر بزرگترین تعالی یا بزرگترین رنجش - دارای قدرت‌های وحشتناک می‌داند. اگر سکوت عقل برای درمان هیولاها ضروری است، کافی است سکوت هوشیار باشد، و تفرقه باقی می‌ماند.شاید در نظر گرفتن تقابل حقیقت و دروغ به عنوان یک سیستم طرد سوم، در کنار آنهایی که از آنها صحبت کردم، خطرناک باشد. چگونه می‌توان به طور منطقی محدودیت حقیقت را با تقسیم‌بندی‌هایی از این دست مقایسه کرد، تقسیم‌بندی‌هایی که از ابتدا خودسرانه هستند یا حداقل حول احتمالات تاریخی سازماندهی شده‌اند؛ تقسیم‌بندی‌هایی که نه تنها قابل اصلاح هستند، بلکه در حال جابجایی دائمی هستند؛ توسط یک سیستم کامل از نهادها پشتیبانی می‌شوند که آنها را تحمیل و تجدید می‌کنند؛ که در نهایت بدون محدودیت اعمال نمی‌شوند و حداقل بخشی از آنها خشونت است.مطمئناً اگر خود را در سطح یک گزاره، در درون یک گفتمان، قرار دهیم، تقسیم‌بندی بین درست و نادرست نه دلبخواهی است، نه قابل اصلاح، نه نهادی و نه خشونت‌آمیز. اما اگر خود را در مقیاس دیگری قرار دهیم، اگر این پرسش را مطرح کنیم که از طریق گفتمان‌هایمان، این اراده به حقیقت که قرن‌های زیادی از تاریخ ما را در بر گرفته است، چه بوده است، چه پیوسته هست، یا در شکل بسیار کلی خود، نوع تقسیم‌بندی که بر اراده به دانستن ما حاکم است، چه بوده است، چه بوده است، آنگاه شاید چیزی شبیه به یک سیستم طرد (یک سیستم تاریخی، قابل اصلاح و از نظر نهادی محدودکننده) باشد که شاهد شکل‌گیری آن هستیم.مطمئناً یک تقسیم‌بندی تاریخی تثبیت‌شده. زیرا، در میان شاعران یونانی قرن ششم، گفتمان حقیقی - به معنای قوی و ارزشمند کلمه - گفتمان حقیقی که برای آن احترام و وحشت وجود داشت، گفتمانی که باید به آن تسلیم می‌شد، زیرا حاکم بود، گفتمانی بود که توسط مرجع ذی‌صلاح و طبق آیین لازم بیان می‌شد؛ این گفتمانی بود که عدالت را بیان می‌کرد و به هر کس سهم خود را نسبت می‌داد؛ این گفتمانی بود که با پیش‌بینی آینده، نه تنها آنچه را که قرار بود اتفاق بیفتد اعلام می‌کرد، بلکه در تحقق آن نقش داشت، پیوند انسان‌ها را با خود حمل می‌کرد و بدین ترتیب خود را با سرنوشت می‌آراست. اما اکنون، یک قرن بعد، والاترین حقیقت دیگر در آنچه گفتمان بود یا در آنچه انجام می‌داد، نبود، بلکه در آنچه می‌گفت، بود: روزی فرا رسید که حقیقت از عمل آیینی، مؤثر و عادلانه‌ی بیان، به خودِ گزاره منتقل شد: به معنای آن، شکل آن، هدف آن، رابطه‌اش با مرجع آن. بین هزیود و افلاطون، تقسیم‌بندی خاصی برقرار شد که گفتمان حقیقی را از گفتمان کاذب جدا می‌کرد؛ از این پس، تقسیم‌بندی جدیدی شکل می‌گیرد و گفتمان حقیقی دیگر گفتمان ارزشمند و مطلوبی نیست، زیرا دیگر گفتمانی مرتبط با اعمال قدرت نیست. سوفسطاییان طرد می‌شوند.این تقسیم‌بندی تاریخی بی‌شک شکل کلی خود را به اراده‌ی دانستن ما بخشیده است. اما از تغییر باز نایستاده است: شاید گاهی اوقات بتوان جهش‌های بزرگ علمی را به عنوان پیامدهای یک کشف تفسیر کرد، اما می‌توان آنها را به عنوان ظهور اشکال جدید در اراده‌ی حقیقت نیز تفسیر کرد. بدون شک در قرن نوزدهم اراده‌ی حقیقتی وجود دارد که نه از نظر اشکالی که به کار می‌گیرد، نه از نظر حوزه‌های ابژه‌هایی که به آنها می‌پردازد، و نه از نظر تکنیک‌هایی که بر آنها مبتنی است، با اراده‌ی دانستن که مشخصه فرهنگ کلاسیک است، منطبق نیست. بیایید کمی به عقب برگردیم: در آغاز قرن‌های شانزدهم و هفدهم (و به‌ویژه در انگلستان) اراده‌ای برای دانستن پدیدار شد که با پیش‌بینی محتوای فعلی خود، نقشه‌هایی از ابژه‌های ممکن، قابل مشاهده، اندازه‌گیری و طبقه‌بندی‌شده ترسیم کرد؛ اراده‌ای برای دانستن که بر سوژه‌ی شناسنده (و به نوعی قبل از هر تجربه‌ای) موقعیتی خاص، دیدگاهی خاص و عملکردی خاص (دیدن به جای خواندن، تأیید به جای اظهار نظر) تحمیل می‌کرد؛ اراده‌ای برای دانستن که سطح فنیِ مقرر (و به شیوه‌ای کلی‌تر از هر ابزار مشخصی) را تعیین می‌کند که در آن دانش باید سرمایه‌گذاری شود تا قابل اثبات و مفید باشد. همه چیز طوری اتفاق می‌افتد که گویی، با شروع از تقسیم‌بندی بزرگ افلاطونی، اراده به حقیقت تاریخ خود را دارد، که تاریخ حقایق الزام‌آور نیست: تاریخ برنامه‌های اشیاء برای شناخت، تاریخ کارکردها و جایگاه‌های سوژه‌ی شناسنده، تاریخ سرمایه‌گذاری‌های مادی، فنی و ابزاری دانش.حال، این میل به حقیقت، مانند سایر سیستم‌های طرد، مبتنی بر یک پشتیبانی نهادی است: این میل توسط طیف وسیعی از رویه‌ها مانند آموزش، تقویت و تجدید می‌شود، البته مانند سیستم کتاب‌ها، انتشارات، کتابخانه‌ها، مانند جوامع علمی در گذشته، و آزمایشگاه‌های امروزی. اما همچنین، بدون شک عمیق‌تر، توسط نحوه پیاده‌سازی دانش در جامعه تجدید می‌شود، که در آن دانش ارزش‌گذاری، توزیع، تقسیم و به نوعی نسبت داده می‌شود. بیایید در اینجا، و فقط به صورت نمادین، اصل قدیمی یونانی را به یاد بیاوریم: اینکه حساب ممکن است کار شهرهای دموکراتیک باشد، زیرا روابط برابری را آموزش می‌دهد، اما هندسه به تنهایی باید در الیگارشی‌ها آموزش داده شود زیرا تناسب‌ها را در نابرابری نشان می‌دهد.در نهایت، من معتقدم که این میل به حقیقت، که از این طریق توسط یک حمایت و توزیع نهادی پشتیبانی می‌شود، تمایل دارد بر گفتمان‌های دیگر - من هنوز از جامعه خودمان صحبت می‌کنم - نوعی فشار و نوعی قدرت محدودیت اعمال کند. من به روشی فکر می‌کنم که ادبیات غرب قرن‌ها مجبور بوده است از طریق آن به دنبال پشتیبانی از امر طبیعی، امر محتمل، صداقت، و همچنین علم - به طور خلاصه، گفتمان حقیقی - باشد. من همچنین به روشی فکر می‌کنم که رویه‌های اقتصادی، که به صورت احکام یا دستورالعمل‌ها، احتمالاً به صورت اخلاق، تدوین شده‌اند، از قرن شانزدهم به این سو کوشیده‌اند تا خود را بر اساس نظریه‌ای از ثروت و تولید، منطقی جلوه دهند و خود را توجیه کنند. من همچنین به روشی فکر می‌کنم که یک کل به تجویزی بودن نظام کیفری، مبانی یا توجیه خود را، ابتدا البته، در یک نظریه حقوقی، و سپس از قرن نوزدهم به بعد در دانش جامعه‌شناختی، روانشناختی، پزشکی و روانپزشکی، جستجو کرده است: گویی خودِ کلمه قانون دیگر نمی‌تواند در جامعه ما، جز با گفتمان حقیقت، مجاز باشد.از میان سه سیستم بزرگ طرد که بر گفتمان تأثیر می‌گذارند، یعنی گفتار ممنوع، تقسیم جنون و اراده‌ی حقیقت، من به تفصیل درباره‌ی سومی صحبت کرده‌ام. دلیلش این است که قرن‌هاست اولی‌ها پیوسته به سمت آن کشیده شده‌اند؛ دلیلش این است که این سیستم به طور فزاینده‌ای سعی می‌کند آنها را تصاحب کند، هم برای اصلاح و هم برای پایه‌گذاری آنها؛ دلیلش این است که اگر دو مورد اول همچنان شکننده‌تر و نامطمئن‌تر شوند، تا جایی که اکنون توسط اراده‌ی حقیقت درنوردیده می‌شوند، این اراده، از سوی دیگر، همچنان تقویت می‌شود، عمیق‌تر و گریزناپذیرتر می‌شود.و با این حال، بدون شک ما کمترین صحبت را در مورد او می‌کنیم. گویی برای ما، اراده به حقیقت و پیچ و خم‌های آن توسط خود حقیقت در آشکار شدن ضروری‌اش پوشیده شده است. و دلیلش شاید این باشد: اگر گفتمان حقیقی، در واقع، از زمان یونانیان، دیگر آن چیزی نیست که به میل پاسخ می‌دهد یا آن چیزی که قدرت را اعمال می‌کند، در اراده به حقیقت، در اراده به بیان آن، این گفتمان حقیقی است، پس چه چیزی در معرض خطر است، اگر نه میل و قدرت؟ گفتمان حقیقی، که ضرورت شکل آن را از میل آزاد می‌کند و از قدرت آزاد می‌کند، نمی‌تواند اراده به حقیقتی را که در آن جریان دارد، تشخیص دهد؛ و اراده به حقیقت، آن چیزی که مدت‌هاست خود را بر ما تحمیل کرده است، به گونه‌ای است که حقیقتی که می‌خواهد نمی‌تواند آن را پنهان نکند.بنابراین، تنها حقیقتی بر ما آشکار می‌شود که غنا، باروری، نیرویی لطیف و به طرز موذیانه جهانی خواهد بود. و از سوی دیگر، ما اراده به حقیقت را، به عنوان ماشینی عظیم که محکوم به طرد است، نادیده می‌گیریم. همه کسانی که، در هر نقطه از تاریخ ما، سعی کرده‌اند این اراده به حقیقت را دور بزنند و آن را در برابر حقیقت به زیر سوال ببرند، دقیقاً در جایی که حقیقت متعهد به توجیه ممنوعه و تعریف جنون می‌شود، همه آنها، از نیچه گرفته تا آرتو و باتای، اکنون باید به عنوان نشانه‌هایی، بدون شک متکبرانه، برای کار هر روز به ما خدمت کنند.البته، رویه‌های بسیار دیگری برای کنترل و تعیین حدود گفتمان وجود دارد. آن‌هایی که تاکنون از آن‌ها صحبت کردم، به اصطلاح، از بیرون اعمال می‌شوند؛ آن‌ها به عنوان سیستم‌های طرد عمل می‌کنند؛ آن‌ها بدون شک به بخشی از گفتمان مربوط می‌شوند که قدرت و میل را به کار می‌اندازد.من معتقدم می‌توانیم گروه دیگری را نیز منزوی کنیم. رویه‌های درونی، زیرا خود گفتمان‌ها هستند که کنترل خود را اعمال می‌کنند؛ رویه‌هایی که بیشتر به عنوان اصول طبقه‌بندی، نظم‌دهی و توزیع عمل می‌کنند، گویی این بار مسئله کنترل بُعد دیگری از گفتمان است: بُعد رویداد و شانس.اول و مهمتر از همه، تفسیر. من گمان می‌کنم، اما بدون اینکه خیلی مطمئن باشم، به ندرت جامعه‌ای وجود دارد که در آن روایت‌های اصلی که گفته می‌شوند، تکرار می‌شوند و متنوع هستند، وجود نداشته باشد؛ فرمول‌ها، متون، مجموعه‌های آیینی از گفتمان‌ها که طبق شرایط کاملاً مشخص بازگو می‌شوند؛ چیزهایی که یک بار گفته می‌شوند و نگه داشته می‌شوند، زیرا گمان می‌رود که چیزی شبیه به یک راز یا گنج دارند. به طور خلاصه، می‌توانیم گمان کنیم که در جوامع، نوعی ناهمگونی بسیار منظم بین گفتمان‌ها وجود دارد: گفتمان‌هایی که در طول روزها و تبادلات «گفته می‌شوند» و با همان عملی که آنها را بیان کرده است، از بین می‌روند؛ و گفتمان‌هایی که در منشأ تعدادی از کنش‌های گفتاری جدید هستند که آنها را در بر می‌گیرند، تغییر می‌دهند یا از آنها صحبت می‌کنند، به طور خلاصه، گفتمان‌هایی که به طور نامحدود، فراتر از صورت‌بندی خود، گفته می‌شوند، گفته می‌شوند و هنوز هم گفته می‌شوند. ما آنها را در نظام فرهنگی خود می‌شناسیم: آنها متون مذهبی یا حقوقی هستند، آنها همچنین آن متون عجیب و غریب هستند، وقتی جایگاه آنها را در نظر می‌گیریم و آنها را «ادبی» می‌نامیم؛ تا حدی متون علمی.مسلم است که این شکاف نه پایدار است، نه ثابت و نه مطلق. از یک سو، مقوله‌ای یک‌بار برای همیشه از گفتمان‌های بنیادی یا خلاق وجود ندارد؛ و از سوی دیگر، انبوه کسانی که تکرار می‌کنند، تفسیر می‌کنند و نظر می‌دهند. بسیاری از متون اصلی محو و ناپدید می‌شوند، و گاهی اوقات تفسیرها جای اصلی را می‌گیرند. اما نکات کاربردی آن ممکن است تغییر کند، اما کارکرد آن باقی می‌ماند؛ و اصل شکاف دائماً دوباره به بازی بازگردانده می‌شود. حذف ریشه‌ای این ناهمواری هرگز نمی‌تواند چیزی جز یک بازی، یک آرمان‌شهر یا یک اضطراب باشد. بازی‌ای به سبک بورخس از تفسیری که چیزی جز ظهور مجدد کلمه به کلمه (اما این بار جدی و مورد انتظار) آنچه در مورد آن اظهار نظر می‌کند، نخواهد بود؛ بازی دوباره نقدی که بی‌پایان از اثری که وجود ندارد صحبت می‌کند. رویای غنایی گفتمانی که در هر یک از نکات خود کاملاً جدید و معصومانه دوباره متولد می‌شود و دائماً، با طراوت کامل، از چیزها، احساسات یا افکار دوباره ظاهر می‌شود. رنج این ژانت بیمار که کوچکترین سخن برایش همچون «کلمات انجیل» بود، گنجینه‌های بی‌پایانی از معنا و سزاوار آن که بی‌نهایت احیا، از نو آغاز و درباره‌اش اظهار نظر شود: «وقتی فکر می‌کنم،» به محض اینکه می‌خواند یا گوش می‌داد، می‌گفت، «وقتی به این جمله فکر می‌کنم که دوباره به ابدیت خواهد پیوست و شاید هنوز کاملاً آن را نفهمیده باشم.»اما کیست که نبیند این هر بار مسئله‌ی لغو یکی از شرایط رابطه است، و نه سرکوب خود رابطه؟ رابطه‌ای که پیوسته در طول زمان در حال تغییر است؛ رابطه‌ای که در یک زمان معین اشکال متعدد و متفاوتی به خود می‌گیرد؛ تفسیر حقوقی بسیار متفاوت است (و مدت‌هاست که بوده است) از تفسیر مذهبی؛ یک اثر ادبی واحد می‌تواند همزمان انواع بسیار متمایزی از گفتمان را ایجاد کند: ادیسه به عنوان متن اصلی، همزمان در ترجمه‌ی برارد، در توضیحات نامعین متون، در اولیس جویس تکرار می‌شود.فعلاً می‌خواهم خودم را به این نکته محدود کنم که در آنچه عموماً تفسیر نامیده می‌شود، شکاف بین متن اول و متن دوم دو نقش وابسته به هم را ایفا می‌کند. از یک سو، این شکاف امکان ساخت (و به طور نامحدود) گفتمان‌های جدید را فراهم می‌کند: برجستگی متن اول، ماندگاری آن، جایگاه آن به عنوان گفتمانی که همیشه می‌تواند به‌روز شود، معنای چندگانه یا پنهانی که گفته می‌شود دارد، سکوت و غنای ذاتی که به آن نسبت می‌دهیم، همه اینها امکانی باز برای صحبت کردن ایجاد می‌کند. اما از سوی دیگر، تنها نقش تفسیر، صرف نظر از تکنیک‌های به کار رفته، این است که سرانجام آنچه را که در آنجا به طور خاموش بیان شده بود، بگوید. طبق یک پارادوکس که همیشه جابجا می‌شود اما هرگز فرار نمی‌کند، باید برای اولین بار آنچه را که قبلاً گفته شده بود بگوید و خستگی‌ناپذیر آنچه را که هرگز گفته نشده بود تکرار کند. هجوم نامحدود تفسیرها از درون توسط رویای یک تکرار پنهان انجام می‌شود: در افق آن، شاید چیزی جز آنچه در نقطه عزیمت آن بود، یعنی همان نقل ساده، وجود نداشته باشد. تفسیر با دادن جایگاهی به گفتمان، احتمال آن را دفع می‌کند: در واقع اجازه می‌دهد چیزی غیر از خود متن گفته شود، اما به شرطی که همین متن گفته شود و به نحوی به انجام برسد. کثرت آشکار و تصادفی بودن، به واسطه اصل تفسیر، از آنچه ممکن است خطر گفته شدن داشته باشد، به عدد، شکل، نقاب و شرایط تکرار منتقل می‌شوند. امر نو در آنچه گفته می‌شود نیست، بلکه در صورت بازگشت آن است.من معتقدم که اصل دیگری برای رقیق‌سازی یک گفتمان وجود دارد. این اصل تا حدودی مکمل اصل اول است. این اصل، نویسنده است. نویسنده، البته نه به عنوان فرد گوینده‌ای که متنی را بیان یا نوشته است، بلکه به عنوان اصل گروه‌بندی گفتمان، به عنوان وحدت و منشأ معانی آنها، به عنوان کانون انسجام آنها، درک می‌شود. این اصل در همه جا یا به طور مداوم عمل نمی‌کند: در اطراف ما، گفتمان‌های زیادی وجود دارند که بدون اینکه معنای یا اثربخشی خود را از نویسنده‌ای که به او نسبت داده می‌شوند، بگیرند، در گردش هستند: اظهارات روزمره، که بلافاصله پاک می‌شوند؛ احکام یا قراردادهایی که به امضاکنندگان نیاز دارند، اما نه به یک نویسنده، دستورالعمل‌های فنی که به صورت ناشناس منتقل می‌شوند. اما در زمینه‌هایی که انتساب به یک نویسنده قاعده است - ادبیات، فلسفه، علم - به وضوح می‌بینیم که همیشه نقش یکسانی ندارد. در نظم گفتمان علمی، انتساب به یک نویسنده، در قرون وسطی، ضروری بود، زیرا شاخصی از حقیقت بود. ارزش علمی یک گزاره از نویسنده آن گرفته می‌شد. از قرن هفدهم، این کارکرد همچنان در گفتمان علمی رو به زوال بوده است: اکنون تنها کارکرد آن نام‌گذاری به یک قضیه، یک اثر، یک مثال، یک سندرم است. از سوی دیگر، در نظم گفتمان ادبی، و از همان دوره، کارکرد نویسنده همچنان تقویت شده است: از همه این داستان‌ها، همه این اشعار، همه این درام‌ها یا کمدی‌هایی که در قرون وسطی اجازه داشتند حداقل در گمنامی نسبی منتشر شوند، اکنون پرسیده می‌شود (و موظفند بگویند) که از کجا آمده‌اند، چه کسی آنها را نوشته است؛ از نویسنده خواسته می‌شود که وحدت متنی را که تحت نام او قرار گرفته است، توضیح دهد؛ از او خواسته می‌شود معنای پنهانی را که در آنها جریان دارد، آشکار کند یا حداقل در درون خود حمل کند؛ از او خواسته می‌شود که آنها را بر اساس زندگی شخصی و تجربیات زیسته‌اش، بر اساس تاریخ واقعی که شاهد تولد آنها بوده است، بیان کند. نویسنده همان چیزی است که به زبان آشفته داستان، وحدت‌های آن، گره‌های انسجام آن، و جایگیری آن در واقعیت را می‌دهد.خوب می‌دانم که مردم به من خواهند گفت: «اما تو داری درباره نویسنده صحبت می‌کنی، همانطور که منتقدان او را پس از مرگش از نو می‌سازند، وقتی مرگش فرا رسیده و تنها چیزی که باقی مانده توده‌ای درهم‌تنیده از گریمورهاست؛ پس باید کمی به همه اینها نظم بدهیم؛ یک پروژه، یک انسجام، یک مضمون را تصور کنیم که از وجدان یا زندگی یک نویسنده انتظار داریم، در واقع شاید کمی ساختگی. اما این مانع از وجود او، این نویسنده واقعی، این مردی که در میان همه کلمات فرسوده سر بر می‌آورد و نبوغ یا بی‌نظمی‌اش را در آنها حمل می‌کند، نمی‌شود.»البته انکار وجود فردی که می‌نویسد و خلق می‌کند، پوچ خواهد بود. اما من فکر می‌کنم - حداقل برای یک دوره خاص - فردی که شروع به نوشتن متنی می‌کند که در افق آن اثری احتمالی نهفته است، نقش نویسنده را بر عهده می‌گیرد: آنچه می‌نویسد و آنچه نمی‌نویسد، آنچه ترسیم می‌کند، حتی به عنوان یک پیش‌نویس موقت، به عنوان طرح کلی اثر، و آنچه به عنوان صحبت روزمره از خود به جا می‌گذارد، همه این بازی تفاوت‌ها توسط نقش نویسنده تجویز می‌شود، همانطور که آن را از زمان خود دریافت می‌کند، یا به نوبه خود آن را اصلاح می‌کند. زیرا او ممکن است تصویر سنتی ما از نویسنده را بر هم بزند. از یک موقعیت جدید نویسنده است که او، در تمام آنچه می‌توانست بگوید، در تمام آنچه هر روز و در هر لحظه می‌گوید، نیمرخ لرزان اثر خود را حذف خواهد کرد.این تفسیر، فرصت گفتمان را با بازی هویتی که شکل تکرار و مشابه آن را دارد، محدود می‌کند. اصل نویسنده، همین فرصت را با بازی هویتی که شکل فردیت و خود را دارد، محدود می‌کند.ما همچنین باید در آنچه که نه علم، بلکه «رشته‌ها» می‌نامیم، اصل دیگری از محدودیت را تشخیص دهیم. اصلی که نسبی و متحرک نیز هست. اصلی که به ما امکان ساخت و ساز می‌دهد، اما بر اساس مجموعه‌ای محدود از قوانین.سازماندهی رشته‌ها هم با اصل تفسیر و هم با اصل نویسنده در تضاد است. با اصل نویسنده، از آنجا که یک رشته توسط دامنه‌ای از اشیاء، مجموعه‌ای از روش‌ها، مجموعه‌ای از گزاره‌های درست، مجموعه‌ای از قوانین و تعاریف، تکنیک‌ها و ابزارها تعریف می‌شود: همه اینها نوعی سیستم ناشناس را تشکیل می‌دهند که در دسترس هر کسی است که می‌خواهد یا می‌تواند از آن استفاده کند، بدون اینکه معنا یا اعتبار آن به شخصی که اتفاقاً مخترع آن بوده است، مرتبط باشد. اما اصل نظم همچنین با اصل تفسیر در تضاد است: در یک رشته، برخلاف تفسیر، آنچه در ابتدا فرض می‌شود معنایی نیست که باید دوباره کشف شود، و نه هویتی که باید تکرار شود؛ بلکه چیزی است که برای ساخت گزاره‌های جدید مورد نیاز است. بنابراین برای اینکه رشته وجود داشته باشد، باید امکان تدوین و تدوین نامحدود گزاره‌های جدید وجود داشته باشد.اما چیزهای بیشتری وجود دارد؛ و بدون شک چیزهای بیشتری وجود دارد، به طوری که کمتر وجود دارد: یک رشته علمی مجموع تمام چیزهایی نیست که می‌توان در مورد چیزی گفت که درست است؛ حتی تمام چیزهایی نیست که می‌توان، تقریباً به همان اندازه داده شده، به موجب اصل انسجام یا سیستماتیک بودن پذیرفت. پزشکی از مجموع آنچه می‌توان در مورد بیماری گفت که درست است تشکیل نشده است؛ گیاه‌شناسی را نمی‌توان با مجموع تمام حقایقی که مربوط به گیاهان است تعریف کرد. دو دلیل برای این امر وجود دارد: اول، گیاه‌شناسی یا پزشکی، مانند هر رشته علمی دیگری، از خطاها و همچنین حقایق تشکیل شده‌اند، خطاهایی که پسماند یا اجسام خارجی نیستند، بلکه عملکردهای مثبت، اثربخشی تاریخی، نقشی که اغلب از نقش حقایق جدایی‌ناپذیر است، دارند. اما علاوه بر این، برای اینکه گزاره‌ای متعلق به گیاه‌شناسی یا آسیب‌شناسی باشد، باید شرایطی را برآورده کند که به یک معنا، سختگیرانه‌تر و پیچیده‌تر از حقیقت محض و ساده هستند: در هر صورت، شرایط دیگری. باید به سطح خاصی از اشیاء بپردازد: برای مثال، از پایان قرن هفدهم، برای اینکه یک گزاره «گیاه‌شناسی» باشد، باید به ساختار قابل مشاهده گیاه، سیستم شباهت‌های نزدیک و دور آن، یا مکانیک مایعات آن مربوط می‌شد (و دیگر نمی‌توانست، مانند قرن شانزدهم، ارزش‌های نمادین آن، یا مجموعه‌ای از فضائل یا خواصی را که در دوران باستان شناخته شده بودند، حفظ کند). اما، بدون تعلق به یک رشته، یک گزاره باید از ابزارهای مفهومی یا فنی از یک نوع کاملاً تعریف شده استفاده کند. از قرن نوزدهم به بعد، یک گزاره دیگر پزشکی نبود، «خارج از پزشکی» قرار می‌گرفت و اگر مفاهیمی را که همزمان استعاری، کیفی و اساسی بودند (مانند مفاهیم احتقان، مایعات گرم یا جامدات خشک) به کار می‌گرفت، ارزش خیال‌پردازی فردی یا تصویرسازی عامیانه را به خود می‌گرفت. می‌توانست، باید به مفاهیمی متوسل می‌شد که به همان اندازه استعاری بودند، اما این بار بر اساس مدل دیگری، عملکردی و فیزیولوژیکی ساخته شده بودند (این تحریک بود، این التهاب یا انحطاط بافت‌ها بود). موارد بیشتری وجود دارد:برای اینکه یک گزاره به یک رشته تعلق داشته باشد، باید بتواند در نوع خاصی از افق نظری جای گیرد: کافی است به یاد آوریم که جستجوی زبان ابتدایی، که تا قرن هجدهم موضوعی کاملاً پذیرفته شده بود، در نیمه دوم قرن نوزدهم کافی بود تا هر گفتمانی را، نمی‌گویم به خطا، بلکه به خیال واهی، و به خیال‌پردازی، به هیولایی زبانیِ ناب و ساده، دچار کند.هر رشته‌ای در محدوده‌ی خود، گزاره‌های درست و نادرست را تشخیص می‌دهد؛ اما یک ناهنجاری کامل دانش را به آن سوی حاشیه‌های خود پس می‌راند. ظاهر یک علم، کم و بیش از آنچه تصور می‌شود، شلوغ است: البته، تجربه‌ی بی‌واسطه وجود دارد، مضامین خیالی که باورها را بدون حافظه حمل و دائماً تجدید می‌کنند؛ اما شاید هیچ خطایی به معنای دقیق کلمه وجود نداشته باشد، زیرا خطا فقط می‌تواند در یک عمل تعریف‌شده پدید آید و حل شود؛ از سوی دیگر، هیولاهایی پرسه می‌زنند که شکل آنها با تاریخ دانش تغییر می‌کند. به طور خلاصه، یک گزاره باید الزامات پیچیده و سنگینی را برآورده کند تا بتواند به کل یک رشته تعلق داشته باشد؛ قبل از اینکه بتوان گفت درست یا نادرست است، باید، همانطور که آقای کانگییم می‌گوید، «در حقیقت» باشد.ما اغلب از خود پرسیده‌ایم که چگونه گیاه‌شناسان و زیست‌شناسان قرن نوزدهم می‌توانستند از درک درستی گفته‌های مندل غافل باشند. اما مندل از اشیاء صحبت می‌کرد، روش‌ها را به کار می‌گرفت و خود را در افق نظری قرار می‌داد که برای زیست‌شناسی زمان خود بیگانه بود. بدون شک نائودین، پیش از او، این تز را مطرح کرده بود که صفات ارثی گسسته هستند. با این حال، هر چقدر هم که این اصل جدید یا عجیب باشد، می‌تواند - حداقل به عنوان یک معما - بخشی از گفتمان زیست‌شناسی باشد. مندل، به سهم خود، به لطف فیلتری که تا آن زمان هرگز استفاده نشده بود، صفت ارثی را به عنوان یک شیء زیستی کاملاً جدید می‌سازد: او آن را از گونه جدا می‌کند، آن را از جنسی که آن را منتقل می‌کند جدا می‌کند؛ و حوزه‌ای که او آن را مشاهده می‌کند، سلسله نامحدود نسل‌هایی است که در آن طبق نظم‌های آماری ظاهر و ناپدید می‌شود. شیء جدیدی که ابزارهای مفهومی جدید و مبانی نظری جدیدی را می‌طلبد. مندل حقیقت را می‌گفت، اما او «در جایگاه درست» گفتمان زیست‌شناسی زمان خود نبود: اشیاء و مفاهیم زیست‌شناختی بر اساس چنین قوانینی شکل نمی‌گرفتند؛ برای اینکه مندل وارد حقیقت شود و گزاره‌هایش (تا حد زیادی) دقیق به نظر برسند، تغییر کامل مقیاس، استقرار یک سطح کاملاً جدید از اشیاء در زیست‌شناسی لازم بود. مندل یک هیولای واقعی بود، به این معنی که علم نمی‌توانست از او صحبت کند؛ در حالی که مثلاً شلایدن، حدود سی سال قبل، در اواسط قرن نوزدهم، جنسیت گیاهان را انکار می‌کرد، اما بر اساس قوانین گفتمان زیست‌شناختی، تنها یک خطای سیستماتیک را صورت‌بندی می‌کرد.همیشه می‌توان در فضای یک بیرونیت وحشی، حقیقت را گفت؛ اما تنها با پیروی از قواعد یک «پلیس» گفتمانی که باید در هر یک از گفتارهای خود از نو فعال کند، می‌توان به حقیقت رسید.انضباط، اصل کنترل بر تولید گفتمان است. این اصل، از طریق بازی هویتی که به شکل به‌روزرسانی مداوم قوانین به خود می‌گیرد، محدودیت‌هایی برای آن تعیین می‌کند.ما عادت کرده‌ایم که در باروری یک نویسنده، در کثرت تفاسیر، در توسعه یک رشته، منابع بی‌نهایت زیادی برای خلق گفتمان‌ها ببینیم. شاید، اما آنها کمتر از اصول محدودیت نیستند؛ و احتمالاً اگر عملکرد محدودکننده و مقیدکننده آنها را در نظر نگیریم، نمی‌توانیم نقش مثبت و فزاینده آنها را توضیح دهیم.*به باور من، گروه سومی از رویه‌ها وجود دارند که امکان کنترل گفتمان‌ها را فراهم می‌کنند. این بار مسئله تسلط بر قدرت‌هایی که گفتمان‌ها دارند یا دفع خطرات ظهور آنها نیست؛ بلکه مسئله تعیین شرایط اجرای آنهاست، تحمیل تعداد مشخصی از قوانین بر افرادی که آنها را دارند و در نتیجه عدم اجازه دسترسی همه به آنها. این بار با کمبود سوژه‌های سخنگو مواجه هستیم؛ اگر کسی الزامات خاصی را برآورده نکند یا از ابتدا واجد شرایط ورود به نظم گفتمان نباشد، هیچ‌کس وارد آن نخواهد شد. به طور دقیق‌تر: همه حوزه‌های گفتمان به یک اندازه باز و قابل نفوذ نیستند؛ برخی از آنها به شدت محافظت می‌شوند (تمایز یافته و تمایزگذار) در حالی که برخی دیگر تقریباً در معرض همه بادها قرار می‌گیرند و بدون محدودیت قبلی در اختیار هر سوژه سخنگو قرار می‌گیرند.در این مورد، می‌خواهم حکایتی را یادآوری کنم که آنقدر زیباست که انسان از باور به حقیقت آن به خود می‌لرزد. این حکایت تمام محدودیت‌های گفتار را در یک شکل خلاصه می‌کند: آن‌هایی که قدرت آن را محدود می‌کنند، آن‌هایی که ظاهر تصادفی آن را کنترل می‌کنند، آن‌هایی که از میان موضوعات گفتاری انتخاب می‌کنند. در آغاز قرن هفدهم، شوگون شنیده بود که برتری اروپایی‌ها - در دریانوردی، تجارت، سیاست و هنر نظامی - به دلیل دانش آنها در ریاضیات است. او می‌خواست چنین دانش گرانبهایی را به دست آورد. از آنجایی که به او گفته شده بود که یک ملوان انگلیسی راز این سخنرانی‌های شگفت‌انگیز را در اختیار دارد، او را به کاخ خود احضار کرد و در آنجا نگه داشت. او تنها با او درس گرفت. او ریاضیات آموخت. در واقع، او قدرت خود را حفظ کرد و تا سنین بسیار بالایی زندگی کرد. در قرن نوزدهم بود که ریاضیدانان ژاپنی وجود داشتند. اما این حکایت به همین جا ختم نمی‌شود: جنبه اروپایی خود را نیز دارد. تاریخ می‌گوید که این دریانورد انگلیسی، ویل آدامز، خودآموخته بود: نجاری که پس از کار در یک کارخانه کشتی‌سازی، هندسه آموخته بود. آیا باید در این داستان، تجلی یکی از اسطوره‌های بزرگ فرهنگ اروپایی را ببینیم؟ اروپا در برابر دانش انحصاری و پنهان استبداد شرقی، با ارتباط جهانی دانش، تبادل نامحدود و آزاد گفتمان‌ها مخالفت می‌کرد.البته این مضمون، در برابر بررسی دقیق، تاب نمی‌آورد. تبادل و ارتباط، نمادهای مثبتی هستند که در چارچوب سیستم‌های پیچیده‌ی محدودیت عمل می‌کنند؛ و احتمالاً نمی‌توانند مستقل از این سیستم‌ها عمل کنند. سطحی‌ترین و قابل مشاهده‌ترین شکل این سیستم‌های محدودیت، چیزی است که می‌توان آن را تحت عنوان آیین دسته‌بندی کرد؛ آیین، صلاحیتی را که افراد سخنگو باید داشته باشند (و کسانی که در بازی گفتگو، پرسش و پاسخ، تلاوت، باید موقعیت خاصی را اشغال کنند و نوع خاصی از جمله را بیان کنند) تعریف می‌کند؛ این آیین، حرکات، رفتارها، شرایط و کل مجموعه‌ی نشانه‌هایی را که باید همراه گفتمان باشند، تعریف می‌کند؛ در نهایت، اثربخشی فرضی یا تحمیلی کلمات، تأثیر آنها بر کسانی که به آنها خطاب می‌شود، و محدودیت‌های ارزش الزام‌آور آنها را تعیین می‌کند. گفتمان‌های مذهبی، قضایی، درمانی و تا حدی سیاسی نیز به سختی از این اجرای آیینی که برای سوژه‌های سخنگو، هم ویژگی‌های منحصر به فرد و هم نقش‌های مورد توافق را تعیین می‌کند، جدا هستند.«جوامع گفتمانی» که تا حدودی در عمل متفاوت هستند، وظیفه‌شان حفظ یا تولید گفتمان‌ها است، اما آنها را در فضایی بسته به گردش در می‌آورند، آنها را فقط طبق قوانین سختگیرانه توزیع می‌کنند و بدون اینکه صاحبان آنها به دلیل همین توزیع از میدان به در شوند. یکی از الگوهای باستانی توسط این گروه‌های راپسودی به ما داده شده است که دانش اشعاری را که باید خوانده شوند، یا احتمالاً تغییر یافته و دگرگون شوند، در اختیار داشتند؛ اما این دانش، اگرچه هدفش تلاوتی بود که علاوه بر این، آیینی بود، در یک گروه خاص، توسط تمرین‌های حافظه، که اغلب بسیار پیچیده بودند، محافظت، دفاع و حفظ می‌شد؛ یادگیری، فرد را هم به یک گروه و هم به یک راز تبدیل می‌کرد که تلاوت آن را آشکار می‌کرد اما فاش نمی‌کرد؛ بین گفتن و گوش دادن، نقش‌ها قابل تعویض نبودند.البته، با این تعامل مبهم رازداری و افشا، به سختی می‌توان چنین «جامعه‌های گفتمانی» باقی مانده‌ای یافت. اما اشتباه نکنیم؛ حتی در نظم گفتمان حقیقی، حتی در نظم گفتمان منتشر شده عاری از هرگونه آیین، اشکال تصاحب رازداری و عدم تعویض‌پذیری هنوز اعمال می‌شود. کاملاً ممکن است که عمل نوشتن، آنطور که امروزه در کتاب، سیستم نشر و شخصیت نویسنده نهادینه شده است، در یک «جامعه گفتمانی» رخ دهد که شاید پراکنده، اما مطمئناً محدودکننده باشد. تفاوت نویسنده، که دائماً توسط خودش در مقابل فعالیت هر سوژه گوینده یا نویسنده دیگری قرار می‌گیرد، شخصیت ناگذرایی که به گفتمان خود نسبت می‌دهد، منحصر به فرد بودن اساسی که مدت‌هاست به «نوشتن» اعطا کرده است، عدم تقارن تأیید شده بین «خلق» و هرگونه استفاده از سیستم زبانی، همه اینها در فرمول‌بندی (و علاوه بر این، تمایل دارد که دوباره به بازی رویه‌ها بازگردد) وجود یک «جامعه گفتمان» خاص آشکار می‌شود. اما هنوز موارد بسیار دیگری وجود دارند که طبق رژیم دیگری از انحصارگرایی و افشا، به شیوه‌ای کاملاً متفاوت عمل می‌کنند: به پنهان‌کاری فنی یا علمی فکر کنید، به اشکال انتشار و گردش گفتمان پزشکی فکر کنید؛ به کسانی فکر کنید که گفتمان اقتصادی یا سیاسی را تصاحب کرده‌اند.در نگاه اول، این نقطه مقابل «جامعه گفتمان» است که «آموزه‌ها» (مذهبی، سیاسی، فلسفی) را تشکیل می‌دهد:در آنجا تعداد افراد گوینده، حتی اگر ثابت نبود، معمولاً محدود بود؛ و گفتمان می‌توانست بین آنها گردش و منتقل شود. برعکس، دکترین تمایل به گسترش دارد؛ و با ادغام مجموعه‌ای واحد از گفتمان‌ها است که افراد، به تعداد دلخواه، تعلق متقابل خود را تعریف می‌کنند. در ظاهر، تنها شرط مورد نیاز، شناخت حقایق یکسان و پذیرش یک قاعده خاص - کم و بیش انعطاف‌پذیر - انطباق با گفتمان‌های معتبر است. اگر فقط این بود، دکترین‌ها چندان با رشته‌های علمی متفاوت نبودند و کنترل گفتمانی فقط به شکل یا محتوای گزاره مربوط می‌شد، نه به سوژه گوینده. اکنون، تعلق دکترین، هم گزاره و هم سوژه گوینده، و یکی از طریق دیگری را زیر سوال می‌برد. این امر سوژه گوینده را از طریق و از گزاره زیر سوال می‌برد، همانطور که با رویه‌های طرد و مکانیسم‌های رد که وقتی یک سوژه گوینده یک یا چند گزاره غیرقابل جذب را تدوین کرده است، به کار می‌روند، ثابت می‌شود. بدعت و ارتدکسی از اغراق متعصبانه در سازوکارهای عقیدتی ناشی نمی‌شوند؛ بلکه اساساً به آنها تعلق دارند. اما برعکس، دکترین، اظهارات سوژه‌های گوینده را زیر سوال می‌برد، تا جایی که دکترین همیشه به عنوان نشانه، مظهر و ابزار یک تعلق پیشین - تعلق به طبقه، جایگاه اجتماعی یا نژاد، ملیت یا منافع، مبارزه، شورش، مقاومت یا پذیرش - عمل می‌کند. دکترین افراد را به انواع خاصی از بیان مقید می‌کند و در نتیجه آنها را از انواع دیگر منع می‌کند. اما در عوض، از انواع خاصی از بیان برای پیوند دادن افراد به یکدیگر استفاده می‌کند و از این طریق آنها را از همه دیگران متمایز می‌کند. دکترین یک انقیاد دوگانه را انجام می‌دهد: سوژه‌های گوینده را به گفتمان‌ها، و گفتمان‌ها را به گروه، حداقل مجازی، افراد گوینده.در نهایت، در مقیاسی بسیار گسترده‌تر، باید شکاف‌های عمده‌ای را در آنچه می‌توانیم تصاحب اجتماعی گفتمان‌ها بنامیم، تشخیص دهیم. اگرچه آموزش و پرورش، به حق، ابزاری است که از طریق آن هر فردی، در جامعه‌ای مانند جامعه ما، می‌تواند به هر نوع گفتمانی دسترسی داشته باشد، اما به خوبی می‌دانیم که در توزیع آن، در آنچه اجازه می‌دهد و در آنچه مانع می‌شود، از خطوط مشخص شده توسط فاصله‌ها، مخالفت‌ها و مبارزات اجتماعی پیروی می‌کند. هر نظام آموزشی، روشی سیاسی برای حفظ یا اصلاح تصاحب گفتمان‌ها، با دانش و قدرت‌هایی است که آنها با خود حمل می‌کنند.من متوجه هستم که جدا کردن آیین‌های گفتاری، جوامع گفتمانی، گروه‌های عقیدتی و تصاحب‌های اجتماعی، همانطور که من انجام دادم، بسیار انتزاعی است. اغلب اوقات، آنها به یکدیگر مرتبط هستند و نوعی بنای بزرگ را تشکیل می‌دهند که توزیع سوژه‌های گوینده را در انواع مختلف گفتمان و تخصیص گفتمان‌ها به دسته‌های خاصی از سوژه‌ها تضمین می‌کند. بیایید در یک کلام بگوییم که اینها رویه‌های اصلی انقیاد گفتمان هستند. در نهایت، یک سیستم آموزشی چیست اگر آیینی کردن گفتار نباشد؛ اگر صلاحیت و تعیین نقش برای سوژه‌های گوینده نباشد؛ اگر تشکیل یک گروه عقیدتی نباشد، حداقل پراکنده باشد؛ اگر توزیع و تصاحب گفتمان با قدرت‌ها و دانش آن نباشد؟ &quot;نوشتن&quot; (نوشتن &quot;نویسندگان&quot;) چیست اگر یک سیستم انقیاد مشابه نباشد، که شاید اشکال کمی متفاوت داشته باشد، اما تقطیع‌های اصلی آن مشابه است؟ آیا سیستم قضایی، آیا سیستم نهادی پزشکی نیز، حداقل در برخی از جنبه‌های خود، سیستم‌های مشابهی از انقیاد گفتمان را تشکیل می‌دهد؟*من تعجب می‌کنم که آیا تعداد مشخصی از مضامین در فلسفه به این بازی‌های محدودیت‌ها و طردها واکنش نشان نداده‌اند، و شاید آنها را تقویت هم نکرده‌اند.نخست، با پیشنهاد یک حقیقت ایده‌آل به عنوان قانون گفتمان و یک عقلانیت درون‌ماندگار به عنوان اصلِ آشکار شدنِ آنها، و همچنین با تجدیدِ اخلاقِ دانشی که حقیقت را تنها به میل به خودِ حقیقت و به تنها قدرتِ تفکر در مورد آن وعده می‌دهد، به آنها پاسخ دهیم.سپس آنها را با انکاری تقویت کنید که این بار به واقعیت خاص گفتمان به طور کلی مربوط می‌شود.از آنجا که بازی‌ها و داد و ستدهای سوفسطاییان کنار گذاشته شد، از آنجا که پارادوکس‌های آنها، کم و بیش با قطعیت، سرکوب شد، به نظر می‌رسد که اندیشه غربی تضمین کرده است که گفتمان تا حد امکان فضای کمی بین اندیشه و گفتار داشته باشد؛ به نظر می‌رسد تضمین کرده است که گفتمان تنها به عنوان سهمی خاص بین تفکر و گفتار ظاهر شود؛ این اندیشه‌ای خواهد بود که در نشانه‌های خود پوشیده شده و توسط کلمات قابل مشاهده است، یا برعکس، خود ساختارهای زبان به کار گرفته می‌شوند و تأثیری از معنا را ایجاد می‌کنند.این حذف بسیار کهن از واقعیت گفتمان در اندیشه فلسفی، در طول تاریخ اشکال مختلفی به خود گرفته است. اخیراً در قالب چندین مضمون آشنا دوباره کشف شده است.ممکن است مضمون سوژه‌ی بنیان‌گذار به ما اجازه دهد از واقعیت گفتمان طفره برویم. در واقع، سوژه‌ی بنیان‌گذار مسئول جان بخشیدن مستقیم به اشکال تهی زبان با اهداف خود است؛ اوست که با عبور از ضخامت یا سکون چیزهای تهی، معنایی را که در آنجا نهفته است، در شهود درک می‌کند؛ همچنین اوست که فراتر از زمان، افق‌هایی از معانی را ایجاد می‌کند که تاریخ تنها باید آنها را توضیح دهد، و جایی که گزاره‌ها، علوم، مجموعه‌های قیاسی در نهایت پایه و اساس خود را پیدا می‌کنند. سوژه‌ی بنیان‌گذار در رابطه‌اش با معنا، نشانه‌ها، علامت‌ها، ردپاها و حروفی در اختیار دارد. اما او نیازی ندارد که از نمونه‌ی منفرد گفتمان عبور کند تا آنها را آشکار سازد.مضمونی که با این مضمون روبروست، یعنی مضمون تجربه اصیل، نقش مشابهی ایفا می‌کند. این مضمون فرض می‌کند که در سطح تجربه، حتی پیش از آنکه بتواند خود را در قالب یک کوگیتو (فکر می‌کنم) بازپس گیرد، معانی پیشین، که به نحوی از پیش گفته شده‌اند، در جهان جاری شده‌اند، آن را در اطراف ما سامان داده‌اند و از همان ابتدا آن را به نوعی شناخت اولیه گشوده‌اند. بنابراین، یک همدستی اولیه با جهان، امکان صحبت کردن از آن، در آن، تعیین و نامگذاری آن، قضاوت در مورد آن و در نهایت شناخت آن به شکل حقیقت را برای ما فراهم می‌کند. اگر گفتمانی وجود دارد، پس در مشروعیت خود، اگر یک خوانش محتاطانه نباشد، چه می‌تواند باشد؟ چیزها از قبل معنایی را زمزمه می‌کنند که زبان ما فقط باید آن را مطرح کند؛ و این زبان، از ابتدایی‌ترین پروژه خود، از قبل با ما از موجودی صحبت کرده است که مانند عصب آن است.به باور من، مضمون میانجیگری جهانی هنوز هم راهی برای حذف واقعیت گفتمان است. و این علیرغم ظواهر امر است. زیرا در نگاه اول به نظر می‌رسد که با یافتن حرکت لوگوس در همه جا که تکینگی‌ها را به مفهوم ارتقا می‌دهد و به آگاهی بی‌واسطه اجازه می‌دهد تا سرانجام تمام عقلانیت جهان را به کار گیرد، در واقع خود گفتمان است که در مرکز گمانه‌زنی قرار می‌گیرد. اما حقیقت این است که این لوگوس در واقع تنها گفتمانی است که از قبل وجود داشته است، یا بهتر است بگوییم خود چیزها و رویدادها هستند که با به کارگیری راز ذات خود، به طور نامحسوس به گفتمان تبدیل می‌شوند. گفتمان چیزی بیش از درخشش یک حقیقت در فرآیند زاده شدن در چشمان خودش نیست؛ و هنگامی که همه چیز سرانجام می‌تواند شکل گفتمان را به خود بگیرد، هنگامی که همه چیز می‌تواند گفته شود و گفتمان می‌تواند در مورد همه چیز گفته شود، به این دلیل است که همه چیز پس از آشکار شدن و تبادل معنای خود می‌توانند به درون خاموش خودآگاهی بازگردند.چه در فلسفه سوژه بنیان‌گذار، چه در فلسفه تجربه اصیل و چه در فلسفه میانجیگری جهانی، گفتمان چیزی بیش از یک بازی نیست، بازی نوشتار در مورد اول، بازی خواندن در مورد دوم، بازی مبادله در مورد سوم، و این مبادله، این خواندن، این نوشتار تنها شامل نشانه‌ها می‌شود. بنابراین گفتمان، در واقعیت خود، با قرار دادن خود در مرتبه دال، خود را لغو می‌کند.کدام تمدن، در ظاهر، به گفتمان احترام بیشتری نسبت به تمدن ما گذاشته است؟ کجا بهتر و محترم‌تر بوده است؟ به نظر می‌رسد کجا به طور ریشه‌ای‌تری از قید و بندهای آن رها شده و جهانی شده است؟ اکنون به نظر من در زیر این تکریم ظاهری گفتمان، در زیر این لوگوفیلیای ظاهری، نوعی ترس پنهان شده است. همه چیز طوری اتفاق می‌افتد که گویی ممنوعیت‌ها، موانع، آستانه‌ها و محدودیت‌ها به گونه‌ای چیده شده‌اند که حداقل تا حدی تکثیر عظیم گفتمان را کنترل کنند، به طوری که غنای آن از خطرناک‌ترین بخش آن رهایی یابد و بی‌نظمی آن بر اساس چهره‌هایی سازماندهی شود که از غیرقابل کنترل‌ترین‌ها طفره می‌روند. همه چیز طوری اتفاق می‌افتد که گویی می‌خواستیم حتی نشانه‌های هجوم آن را به بازی‌های اندیشه و زبان پاک کنیم. بدون شک در جامعه ما، و من تصور می‌کنم در همه جوامع دیگر، اما بر اساس یک نمایه و تقطیع متفاوت، یک لوگوفوبیای عمیق، نوعی ترس مبهم از این رویدادها، از این انبوه گفته‌ها، از ظهور همه این اظهارات، از هر آنچه که می‌تواند خشونت‌آمیز، ناپیوسته، ستیزه‌جویانه، بی‌نظم و خطرناک باشد، از این وزوز عظیم و بی‌وقفه و نامنظم گفتمان، وجود دارد.و اگر بخواهیم - نمی‌گویم این ترس را پاک کنیم - بلکه آن را در شرایط، بازی و تأثیراتش تحلیل کنیم، به گمان من باید به سه تصمیمی که اندیشه ما امروزه کمی در برابر آنها مقاومت می‌کند و با سه گروه از کارکردهایی که همین الان ذکر کردم مطابقت دارند، تن دهیم: خواست حقیقت خود را زیر سوال ببریم؛ خصلت رویدادی گفتمان را به آن بازگردانیم؛ و در نهایت حاکمیت دال را از میان برداریم.*اینها وظایف، یا بهتر است بگوییم برخی از مضامین، هستند که بر کاری که می‌خواهم در سال‌های آینده انجام دهم، حاکم هستند. می‌توانیم بلافاصله الزامات روش‌شناختی خاصی را که با خود به همراه دارند، شناسایی کنیم.اول از همه، اصل واژگونی: جایی که، طبق سنت، ما معتقدیم که منبع گفتمان‌ها، اصل فراوانی و تداوم آنها را در این چهره‌هایی که به نظر می‌رسد نقش مثبتی مانند نقش نویسنده، نظم و انضباط، اراده به حقیقت ایفا می‌کنند، تشخیص می‌دهیم، باید بازی منفی برش و رقیق‌سازی گفتمان را تشخیص دهیم.اما هنگامی که این اصولِ رقیق‌سازی شناسایی شدند، هنگامی که دیگر آنها را به عنوان یک نمونه اساسی و خلاقانه در نظر نگرفتیم، چه چیزی را در پس آنها کشف می‌کنیم؟ آیا باید به فراوانیِ مجازیِ جهانی از گفتمانِ بی‌وقفه اذعان کنیم؟ اینجاست که باید اصولِ دیگرِ روش به کار گرفته شوند.اصل گسست: اینکه سیستم‌های رقیق‌سازی وجود دارند، به این معنی نیست که در زیر آنها، یا فراتر از آنها، یک گفتمان بزرگ نامحدود، پیوسته و خاموش حاکم است که توسط آنها سرکوب یا خاموش می‌شود، و وظیفه ما این است که با بازیابی نهایی صدای آن، آن را بلند کنیم. ما نباید با سفر در جهان و در هم تنیدن با تمام اشکال و رویدادهای آن، یک ناگفته یا نااندیشیده را تصور کنیم که در نهایت باید بیان یا اندیشیده شود. گفتمان‌ها را باید به عنوان رویه‌های ناپیوسته در نظر گرفت که با یکدیگر تلاقی می‌کنند، گاهی اوقات به هم متصل می‌شوند، اما یکدیگر را نادیده می‌گیرند یا حذف می‌کنند.اصلِ خاص بودن: گفتمان را به بازیِ معانیِ پیشینی تبدیل نکنیم؛ تصور نکنیم که جهان چهره‌ای خوانا به ما می‌دهد که فقط باید آن را رمزگشایی کنیم؛ در دانش ما دخیل نیست؛ هیچ مشیتِ پیشاگفتمانی وجود ندارد که آن را به نفع ما رقم بزند. ما باید گفتمان را به عنوان خشونتی که به چیزها اعمال می‌کنیم، در هر صورت به عنوان عملی که بر آنها تحمیل می‌کنیم، در نظر بگیریم؛ و در این عمل است که رویدادهای گفتمان، اصلِ نظم خود را می‌یابند.قاعده چهارم، قاعده بیرونیت: نباید از گفتمان به هسته درونی و پنهان آن، به قلب یک اندیشه یا معنایی که در آن تجلی می‌یابد، رفت؛ بلکه باید با شروع از خود گفتمان، از ظهور و نظم آن، به سوی شرایط بیرونی امکان آن رفت، به سوی آنچه که سلسله تصادفی این رویدادها را ایجاد می‌کند و محدودیت‌های آن را تعیین می‌کند.بنابراین، چهار مفهوم باید به عنوان اصل تنظیم‌کننده برای تحلیل عمل کنند: مفهوم رویداد، مفهوم سلسله، مفهوم نظم و مفهوم شرط امکان. همانطور که می‌بینیم، آنها اصطلاحاً در مقابل اصطلاحاً قرار می‌گیرند: رویداد در مقابل آفرینش، سلسله در مقابل وحدت، نظم در مقابل اصالت، و شرط امکان در مقابل معنا. این چهار مفهوم آخر (معنا، اصالت، وحدت، آفرینش) به شیوه‌ای نسبتاً کلی، بر تاریخ سنتی ایده‌ها تسلط داشته‌اند، جایی که، طبق توافق عمومی، به دنبال نقطه آفرینش، وحدت یک اثر، یک دوره یا یک موضوع، نشان اصالت فردی و گنجینه نامحدود معانی مدفون بودند.فقط دو نکته اضافه می‌کنم. یکی مربوط به تاریخ است. تاریخ معاصر اغلب به خاطر لغو امتیازاتی که قبلاً به رویداد منفرد اعطا می‌شد و آشکار کردن ساختارهای دوره طولانی (longue durée) مورد تقدیر قرار می‌گیرد. مطمئناً. با این حال، مطمئن نیستم که کار مورخان دقیقاً در این جهت انجام شده باشد. یا بهتر بگویم، فکر نمی‌کنم دلیل معکوسی بین شناسایی رویداد و تحلیل دوره طولانی وجود داشته باشد. برعکس، به نظر می‌رسد که با محدود کردن جزئیات رویداد به نهایت، با سوق دادن قدرت حل و فصل تحلیل تاریخی به سوی وقایع جزئی (mercuriales)، اسناد رسمی، دفاتر ثبت کلیسا، بایگانی‌های بندر که سال به سال و هفته به هفته دنبال می‌شوند، ما شاهد ظهور پدیده‌های عظیم با دامنه‌ای سکولار یا چندسکولار، فراتر از نبردها، احکام، سلسله‌ها یا مجامع، بوده‌ایم. تاریخ، آنطور که امروزه به کار گرفته می‌شود، از رویدادها روی برنمی‌گرداند. برعکس، دائماً دامنه آنها را گسترش می‌دهد. دائماً لایه‌های جدیدی را کشف می‌کند، سطحی‌تر یا عمیق‌تر. این [روند/روند/...] دائماً مجموعه‌های جدیدی را جدا می‌کند که گاهی متعدد، متراکم و قابل تعویض، و گاهی نادر و تعیین‌کننده هستند: از تغییرات تقریباً روزانه قیمت‌ها به تورم‌های سکولار می‌رسیم. اما نکته مهم این است که تاریخ، رویدادی را بدون تعریف مجموعه‌ای که بخشی از آن است، بدون مشخص کردن شیوه تحلیلی که به آن تعلق دارد، بدون تلاش برای شناخت نظم پدیده‌ها و حدود احتمال ظهور آنها، بدون زیر سوال بردن تغییرات، انحناها و شکل منحنی، بدون اینکه بخواهد شرایطی را که به آنها وابسته هستند تعیین کند، در نظر نمی‌گیرد. البته، تاریخ مدت‌هاست که دیگر به دنبال درک رویدادها از طریق بازی علت و معلول در وحدت بی‌شکل یک شدن بزرگ، مبهماً همگن یا به شدت سلسله مراتبی، نیست. اما قرار نیست ساختارهای قبلی، بیگانه و متخاصم با رویداد را پیدا کند. قرار است مجموعه‌های متنوع، متقاطع، اغلب واگرا اما نه مستقل را ایجاد کند که به ما امکان می‌دهد &quot;مکان&quot; رویداد، حاشیه‌های تصادفی بودن آن را محدود کنیم.شرایط ظهور آن.مفاهیم بنیادی که اکنون مورد نیاز هستند، دیگر مفاهیم آگاهی و پیوستگی (با مسائل مرتبط با آزادی و علیت) و همچنین مفاهیم نشانه و ساختار نیستند. آنها مفاهیم رویداد و مجموعه هستند، با تأثیر متقابل مفاهیم مرتبط با آنها: نظم، تصادفی بودن، ناپیوستگی، وابستگی، دگرگونی؛ از طریق چنین مجموعه‌ای است که این تحلیل گفتمان‌هایی که من به آنها فکر می‌کنم، بیان می‌شود، نه قطعاً بر اساس مضمون سنتی که فیلسوفان دیروز هنوز آن را تاریخ «زنده» می‌نامند، بلکه بر اساس کار واقعی مورخان.اما همچنین به همین طریق است که این تحلیل، مسائل فلسفی یا نظری را مطرح می‌کند که احتمالاً دشوار هستند. اگر گفتمان‌ها باید ابتدا به عنوان مجموعه‌ای از رویدادهای گفتمانی در نظر گرفته شوند، چه جایگاهی باید به این مفهوم از رویداد، که به ندرت توسط فیلسوفان مورد توجه قرار گرفته است، داده شود؟ البته، رویداد نه جوهر است و نه عرض، نه کیفیت است و نه فرآیند؛ رویداد از مرتبه اجسام نیست. و با این حال غیرمادی نیست؛ همیشه در سطح مادیت است که تأثیر می‌گذارد، که معلول است؛ جایگاه خود را دارد و شامل رابطه، همزیستی، پراکندگی، همپوشانی، انباشت، انتخاب عناصر مادی است؛ عمل یا ویژگی یک جسم نیست؛ بلکه به عنوان معلول و در یک پراکندگی مادی رخ می‌دهد.بگذارید بگوییم که فلسفه‌ی رخداد باید در جهت، که در نگاه اول متناقض به نظر می‌رسد، به سوی ماتریالیسم امر غیرمادی پیش برود.از سوی دیگر، اگر رویدادهای گفتمانی باید مطابق با سلسله‌های همگن، اما در رابطه با یکدیگر ناپیوسته تلقی شوند، چه جایگاهی باید به این ناپیوستگی داده شود؟ البته، مسئله نه توالی لحظات زمانی است و نه تکثر سوژه‌های متفکر متنوع؛ بلکه مسئله وقفه‌هایی است که لحظه را می‌شکند و سوژه را به تکثری از موقعیت‌ها و کارکردهای ممکن پراکنده می‌کند. چنین ناپیوستگی به کوچکترین واحدهای شناخته‌شده سنتی یا کم‌چالش‌ترین آنها: لحظه و سوژه، ضربه می‌زند و آنها را بی‌اعتبار می‌کند. و، در زیر آنها، مستقل از آنها، لازم است بین این روابط سلسله‌ای ناپیوسته که از نظم توالی (یا همزمانی) در یک (یا چند) آگاهی نیستند، تصور شود. لازم است خارج از فلسفه‌های سوژه و زمان - نظریه‌ای از نظام‌مندی‌های ناپیوسته - بسط داده شود. در نهایت، اگر درست باشد که این سلسله‌های گفتمانی و ناپیوسته، هر کدام، در محدوده‌های مشخصی، نظم خود را دارند، بدون شک دیگر نمی‌توان پیوندهای علیت مکانیکی یا ضرورت ایده‌آل را بین عناصر تشکیل‌دهنده آنها برقرار کرد. ما باید ورود شانس را به عنوان یک مقوله در تولید رویدادها بپذیریم. در اینجا دوباره فقدان نظریه‌ای را احساس می‌کنیم که به ما امکان دهد در مورد روابط بین شانس و تفکر فکر کنیم.بنابراین، تغییر کوچکی که ما پیشنهاد می‌کنیم در تاریخ ایده‌ها اعمال کنیم و شامل نه بازنمایی‌هایی که ممکن است در پس گفتمان‌ها وجود داشته باشد، بلکه گفتمان‌ها را به عنوان مجموعه‌ای منظم و متمایز از رویدادها در نظر بگیریم، می‌ترسم در این تغییر کوچک چیزی شبیه به یک ماشین کوچک (و شاید نفرت‌انگیز) تشخیص دهم که به ما اجازه می‌دهد در ریشه تفکر، شانس، ناپیوستگی و مادیت را معرفی کنیم. خطری سه‌گانه که نوعی از تاریخ سعی می‌کند با بازگو کردن آشکار شدن مداوم یک ضرورت ایده‌آل، آن را دفع کند. سه مفهومی که باید به ما اجازه دهد تاریخ نظام‌های فکری را به عمل مورخان پیوند دهیم. سه مسیری که کار تدوین نظری باید دنبال کند.*با پیروی از این اصول و با اشاره به این افق، تحلیل‌هایی که پیشنهاد می‌کنم انجام دهم بر اساس دو مجموعه تنظیم شده‌اند. از یک سو، مجموعه «انتقادی»، که اصل واژگونی را اجرا می‌کند: تلاش برای شناسایی اشکال طرد، محدودیت و تصاحب که قبلاً در مورد آنها صحبت کردم؛ نشان دادن چگونگی شکل‌گیری آنها، پاسخ به چه نیازهایی، چگونگی اصلاح و جابجایی آنها، چه محدودیتی را در واقع اعمال می‌کردند، تا چه حد از آنها اجتناب می‌شد. از سوی دیگر، مجموعه «تبارشناسی»، که سه اصل دیگر را اجرا می‌کند: چگونگی شکل‌گیری مجموعه‌ای از گفتمان‌ها، از طریق، علیرغم یا با حمایت این سیستم‌های محدودیت؛ هنجار خاص هر یک چه بود، و شرایط ظهور، رشد و تنوع آنها چه بود.اول کل انتقادی. اولین گروه از تحلیل‌ها می‌تواند بر آنچه من به عنوان کارکردهای طرد تعیین کرده‌ام تمرکز کند. من یک بار اتفاقاً یکی از این موارد را برای یک دوره خاص مطالعه کردم: این جدایی بین جنون و عقل در دوره کلاسیک بود. بعداً، می‌توان سعی کرد سیستمی از ممنوعیت‌های زبانی را تحلیل کند: سیستمی که مربوط به تمایلات جنسی از قرن شانزدهم تا قرن نوزدهم است؛ بدون شک، مسئله این نیست که چگونه به تدریج و با خوشحالی پاک شد؛ بلکه این است که چگونه از یک عمل اعتراف که در آن رفتارهای ممنوعه نامگذاری، طبقه‌بندی، سلسله مراتبی و به صریح‌ترین شکل ممکن، تا ظهور، در ابتدا بسیار خجالتی و بسیار با تأخیر، موضوع جنسی در پزشکی و روانپزشکی قرن نوزدهم، جابجا و دوباره بیان شد. اینها البته فقط تا حدودی نشانه‌های نمادین هستند، اما می‌توانیم شرط ببندیم که تقطیع‌ها آن چیزی نیستند که ما فکر می‌کنیم، و ممنوعیت‌ها همیشه جایگاهی را که تصور می‌کنیم، نداشته‌اند.فعلاً، این سومین سیستم طرد است که می‌خواهم بر آن تمرکز کنم. و آن را از دو جهت بررسی خواهم کرد. از یک سو، می‌خواهم تلاش کنم تا مشخص کنم که چگونه این انتخاب حقیقت، که در آن گرفتار شده‌ایم اما دائماً آن را تجدید می‌کنیم، انجام شده، اما همچنین تکرار، تجدید و جابجا شده است؛ ابتدا خودم را در دوران سفسطه و آغاز آن با سقراط یا حداقل با فلسفه افلاطونی قرار می‌دهم تا ببینم چگونه گفتمان مؤثر، گفتمان آیینی، گفتمانی مملو از قدرت و خطر، به تدریج خود را در تقسیم بین گفتمان حقیقی و گفتمان کاذب قرار داد. سپس خودم را در آستانه قرن شانزدهم و هفدهم قرار می‌دهم، در زمانی که، به ویژه در انگلستان، علمی از نگاه کردن، مشاهده، مشاهده پدیدار شد، یک فلسفه طبیعی خاص که بدون شک از تأسیس ساختارهای سیاسی جدید، و همچنین از ایدئولوژی مذهبی جدایی‌ناپذیر است: شکلی جدید از اراده به دانستن. در نهایت، سومین نقطه مرجع، آغاز قرن نوزدهم خواهد بود، با اقدامات بزرگ بنیان‌گذار علم مدرن، شکل‌گیری جامعه صنعتی و ایدئولوژی پوزیتیویستی که آن را همراهی می‌کند. سه برش در ریخت‌شناسی اراده ما برای دانستن؛ سه مرحله از بی‌فرهنگی ما.همچنین مایلم به همان سؤال برگردم، اما از زاویه‌ای کاملاً متفاوت: سنجش تأثیر گفتمانی با ادعاهای علمی - گفتمان پزشکی، روانپزشکی و جامعه‌شناختی نیز - بر این مجموعه از رویه‌ها و گفتمان‌های تجویزی که نظام کیفری را تشکیل می‌دهند. مطالعه تخصص روانپزشکی و نقش آن در مجازات است که به عنوان نقطه شروع و ماده اولیه این تحلیل عمل خواهد کرد.هنوز هم در همین دیدگاه انتقادی، اما در سطحی دیگر، است که باید رویه‌های محدود کردن گفتمان را تحلیل کنیم، رویه‌هایی که پیش‌تر از میان آنها به اصل مؤلف، اصل تفسیر و اصل انضباط اشاره کردم. در این دیدگاه، می‌توانیم تعداد مشخصی از مطالعات را در نظر بگیریم. برای مثال، من به تحلیلی فکر می‌کنم که به تاریخ پزشکی از قرن شانزدهم تا نوزدهم مربوط باشد؛ مسئله چندان شناسایی اکتشافات انجام شده یا مفاهیم به کار گرفته شده نخواهد بود، بلکه درک این موضوع است که در ساختار گفتمان پزشکی، بلکه در کل نهادی که از آن پشتیبانی می‌کند، آن را منتقل می‌کند و تقویت می‌کند، چگونه اصل مؤلف، اصل تفسیر و اصل انضباط به کار گرفته شده‌اند؛ تلاش برای دانستن اینکه چگونه اصل مؤلف بزرگ اعمال شده است: بقراط، جالینوس، البته، اما همچنین پاراسلسوس، سیدنهام یا بورهاو؛ چگونه شیوه‌ی گزین‌گویی و تفسیر به کار گرفته می‌شد، و حتی در اواخر قرن نوزدهم، چگونه به تدریج جای خود را به شیوه‌ی موردی، جمع‌آوری موارد، و یادگیری بالینی بر اساس یک مورد مشخص داد؛ و سرانجام پزشکی بر اساس چه الگویی کوشید تا خود را به عنوان یک رشته، ابتدا با تکیه بر تاریخ طبیعی، سپس بر آناتومی و زیست‌شناسی، تثبیت کند.همچنین می‌توانیم شیوه‌ای را که نقد ادبی و تاریخ در قرن‌های ۱۸ و ۱۹ با استفاده، اصلاح و جایگزینی فرآیندهای تفسیر مذهبی، نقد کتاب مقدس، شرح حال قدیسان، «زندگی‌نامه‌های» تاریخی یا افسانه‌ای، خودزندگی‌نامه‌نویسی و خاطرات، شخصیت نویسنده و چهره اثر را شکل می‌دادند، در نظر بگیریم. همچنین روزی مجبور خواهیم شد نقشی را که فروید در دانش روانکاوی ایفا می‌کند، بررسی کنیم، نقشی که قطعاً بسیار متفاوت از نقش نیوتن در فیزیک (و از همه بنیانگذاران این رشته) است، و همچنین بسیار متفاوت از نقشی است که یک نویسنده می‌تواند در حوزه گفتمان فلسفی ایفا کند (حتی اگر او مانند کانت در آغاز راه دیگری از فلسفه‌ورزی بوده باشد).بنابراین در اینجا چند پروژه برای جنبه انتقادی این وظیفه، برای تحلیل نمونه‌های کنترل گفتمانی، ارائه شده است. در مورد جنبه تبارشناسی، این جنبه به شکل‌گیری مؤثر گفتمان‌ها، چه در محدوده کنترل، چه در خارج از آن، یا اغلب در دو سوی مرزبندی، مربوط می‌شود. نقد، فرآیندهای رقیق‌سازی، و همچنین فرآیندهای گروه‌بندی مجدد و وحدت گفتمان‌ها را تحلیل می‌کند؛ تبارشناسی، شکل‌گیری آنها را که همزمان پراکنده، ناپیوسته و منظم هستند، مطالعه می‌کند. در حقیقت، این دو وظیفه هرگز کاملاً از هم جدا نیستند؛ از یک سو، اشکال طرد، طرد، گروه‌بندی مجدد یا انتساب وجود ندارند؛ و از سوی دیگر، در سطحی عمیق‌تر، موج خودجوش گفتمان‌هایی که بلافاصله قبل یا بعد از تجلی خود، خود را در معرض انتخاب و کنترل می‌یابند. شکل‌گیری منظم گفتمان می‌تواند، تحت شرایط خاص و تا نقطه‌ای خاص، رویه‌های کنترل را در خود ادغام کند (این همان چیزی است که اتفاق می‌افتد، مثلاً وقتی یک رشته شکل و جایگاه گفتمان علمی را به خود می‌گیرد)؛ و برعکس، چهره‌های کنترل می‌توانند در یک صورت‌بندی گفتمانی شکل بگیرند (بنابراین، نقد ادبی به عنوان گفتمان سازنده‌ی نویسنده): به طوری که هر وظیفه‌ی انتقادی، که نمونه‌های کنترل را زیر سوال می‌برد، باید همزمان قواعد گفتمانی‌ای را که از طریق آنها شکل گرفته‌اند، تحلیل کند؛ و هر توصیف تبارشناختی باید محدودیت‌هایی را که در صورت‌بندی‌های واقعی نقش دارند، در نظر بگیرد. تفاوت بین اقدام انتقادی و اقدام تبارشناختی چندان در موضوع یا دامنه نیست، بلکه در نقطه‌ی حمله، دیدگاه و تعیین حدود است.قبلاً به یک مطالعه‌ی احتمالی اشاره کردم: مطالعه‌ی ممنوعیت‌هایی که بر گفتمان جنسیت تأثیر می‌گذارند. در هر صورت، انجام این مطالعه بدون تحلیل همزمان مجموعه گفتمان‌ها، ادبی، مذهبی یا اخلاقی، بیولوژیکی و پزشکی، و همچنین حقوقی، که در آن‌ها جنسیت مورد بحث قرار می‌گیرد و در آن‌ها نامگذاری، توصیف، استعاره‌سازی، توضیح و قضاوت می‌شود، دشوار و انتزاعی خواهد بود. ما از ایجاد یک گفتمان واحد و منظم در مورد جنسیت بسیار دور هستیم؛ شاید هرگز به آن نرسیم و شاید این مسیری نباشد که ما در پیش گرفته‌ایم. مهم نیست. ممنوعیت‌ها در گفتمان ادبی و در گفتمان پزشکی، در روانپزشکی یا در جهت وجدان، شکل یکسانی ندارند و به یک شکل عمل نمی‌کنند. و برعکس، این نظم‌های گفتمانی متفاوت، ممنوعیت‌ها را به یک شکل تقویت، دور نمی‌زنند یا جابجا نمی‌کنند. بنابراین، این مطالعه فقط می‌تواند بر اساس کثرت مجموعه‌هایی انجام شود که در آن‌ها ممنوعیت‌هایی وارد عمل می‌شوند که حداقل تا حدی در هر کدام متفاوت هستند.همچنین می‌توانیم مجموعه گفتمان‌هایی را که در قرن‌های شانزدهم و هفدهم به ثروت و فقر، پول، تولید و تجارت مربوط می‌شدند، در نظر بگیریم. ما در اینجا با مجموعه‌ای از گزاره‌های بسیار ناهمگن سروکار داریم که توسط ثروتمندان و فقرا، دانشمندان و نادانان، پروتستان‌ها و کاتولیک‌ها، افسران سلطنتی، بازرگانان یا اخلاق‌گرایان تدوین شده‌اند. هر کدام شکل نظم و همچنین سیستم‌های محدودیت خاص خود را دارند. هیچ یک از آنها دقیقاً این شکل دیگر از نظم گفتمانی را که ظاهر یک رشته را به خود می‌گیرد و «تحلیل ثروت» و سپس «اقتصاد سیاسی» نامیده می‌شود، از پیش نشان نمی‌دهند. با این حال، از آنها بود که نظم جدیدی شکل گرفت و برخی از گزاره‌های آنها را گرفت یا حذف کرد، توجیه کرد یا کنار گذاشت.همچنین می‌توانیم به مطالعه‌ای فکر کنیم که بر گفتمان‌های مربوط به وراثت، آن‌گونه که تا آغاز قرن بیستم در رشته‌ها، مشاهدات، تکنیک‌ها و دستور العمل‌های مختلف یافت، توزیع و پراکنده شده‌اند، تمرکز کند؛ سپس این سوال مطرح می‌شود که نشان دهیم این مجموعه‌ها با چه نوع بیانی در نهایت در قالب ژنتیکِ از نظر معرفت‌شناختی منسجم و از نظر نهادی شناخته شده، بازسازی شده‌اند. این کاری است که به تازگی توسط فرانسوا ژاکوب با درخشش و علمی بی‌نظیر انجام شده است.بنابراین، توصیفات انتقادی و توصیفات تبارشناختی باید متناوباً، بر پایه یکدیگر بنا شوند و یکدیگر را تکمیل کنند. بخش انتقادی تحلیل بر سیستم‌های پوشش گفتمان تمرکز دارد؛ این بخش سعی می‌کند این اصول نظم‌دهی، طرد و نادر بودن گفتمان را شناسایی و تعریف کند. بیایید، برای بازی با کلمات، بگوییم که این بخش یک بی‌تفاوتی کاربردی را اعمال می‌کند. از سوی دیگر، بخش تبارشناختی تحلیل بر مجموعه‌ای از شکل‌گیری مؤثر گفتمان تمرکز دارد: سعی می‌کند آن را در قدرت تأییدش درک کند، و منظور من از این قدرت، قدرتی نیست که در مقابل قدرت انکار قرار گیرد، بلکه قدرتی است که حوزه‌هایی از اشیاء را تشکیل می‌دهد، که در مورد آنها می‌توان گزاره‌های درست یا نادرست را تأیید یا رد کرد. بیایید این حوزه‌های اشیاء را مثبت‌اندیشی بنامیم؛ و بیایید، برای بار دوم با کلمات بازی کنیم، بگوییم که اگر سبک انتقادی، بی‌تفاوتیِ آگاهانه باشد، حال و هوای تبارشناختی، حال و هوای یک پوزیتیویسم شاد خواهد بود.در هر صورت، حداقل یک نکته باید مورد تأکید قرار گیرد: تحلیل گفتمان به این شکل، جهان‌شمولی یک معنا را آشکار نمی‌کند، بلکه بازیِ نادر بودنِ تحمیلی را با قدرتِ بنیادینِ تأیید آشکار می‌کند. نادر بودن و تأیید، و در نهایت، نادر بودنِ تأیید و نه سخاوتِ مداومِ معنا، و نه سلطنتِ دال.و حالا بگذارید کسانی که کمبود واژگان دارند بگویند - اگر این حرف به جای اینکه برایشان خوشایند باشد، خوشایندشان باشد - که این ساختارگرایی است.*من به خوبی می‌دانم که اگر الگوها و حمایت‌هایی برای کمک به من وجود نداشت، نمی‌توانستم این تحقیق را که طرح کلی آن را سعی کرده‌ام به شما ارائه دهم، انجام دهم. من معتقدم که بسیار مدیون آقای دومزیل هستم، زیرا او بود که مرا در سنی که هنوز معتقد بودم نوشتن لذت‌بخش است، تشویق به کار کرد. اما من همچنین بسیار مدیون کار او هستم؛ باشد که اگر از معنای آنها فاصله گرفته‌ام یا از دقت آنها در این متون که متعلق به اوست و امروزه بر ما تسلط دارند، منحرف شده‌ام، مرا ببخشد. او بود که به من آموخت که اقتصاد درونی یک گفتمان را کاملاً متفاوت از روش‌های تفسیر سنتی یا روش‌های فرمالیسم زبانی تحلیل کنم. او بود که به من آموخت که از یک گفتمان به گفتمان دیگر، با بازی مقایسه‌ها، سیستم همبستگی‌های عملکردی را شناسایی کنم. او بود که به من آموخت چگونه دگرگونی‌های یک گفتمان و روابط با نهاد را توصیف کنم. اگر می‌خواستم چنین روشی را در مورد گفتمان‌های کاملاً متفاوتی نسبت به داستان‌های افسانه‌ای یا اسطوره‌ای به کار ببرم، احتمالاً این ایده به ذهنم خطور کرد زیرا آثار مورخان علم، و به ویژه آقای کانگییم، را پیش روی خود داشتم؛ این درک را که تاریخ علم لزوماً در این جایگزین گرفتار نمی‌شود، مدیون او هستم:وقایع‌نگاری اکتشافات، یا شرح ایده‌ها و نظراتی که علم را از نظر پیدایش نامشخص آن یا از نظر پیامدهای بیرونی‌اش در مرز خود قرار می‌دهند؛ اما می‌توان، باید، تاریخ علم را به عنوان مجموعه‌ای منسجم و قابل تغییر از مدل‌های نظری و ابزارهای مفهومی ساخت.اما فکر می‌کنم که تا حد زیادی مدیون ژان هیپولیت هستم. من به خوبی می‌دانم که آثار او، از نظر بسیاری، ذیل سلطه هگل قرار می‌گیرد و تمام دوران ما، چه از طریق منطق و چه از طریق معرفت‌شناسی، چه از طریق مارکس و چه از طریق نیچه، سعی در فرار از هگل دارد: و آنچه که من همین الان سعی کردم در مورد گفتمان بگویم، به لوگوس هگلی بسیار بی‌وفا است.اما فرار حقیقی از هگل مستلزم درک دقیق هزینه جدا شدن از اوست؛ مستلزم دانستن این است که هگل تا چه حد، شاید به طور موذیانه، به ما نزدیک شده است؛ مستلزم دانستن این است که چه چیزی به ما اجازه می‌دهد علیه هگل فکر کنیم، چه چیزی هنوز هگلی است؛ و سنجش اینکه توسل ما به او از چه طریقی هنوز شاید حیله‌ای باشد که او در مقابل ما قرار می‌دهد و در پایان آن، بی‌حرکت و در جای دیگری منتظر ماست.حال، اگر بیش از یک نفر از ما مدیون جی. هیپولیت هستیم، به این دلیل است که او خستگی‌ناپذیر برای ما و پیش از ما این مسیر را پیمود، مسیری که در آن از هگل دور می‌شویم، از خود فاصله می‌گیریم، و در آن خود را در حالی می‌یابیم که به سوی او بازگردانده شده‌ایم، اما به شکلی متفاوت، و سپس مجبور به ترک دوباره او شده‌ایم.اولاً، جی. هیپولیت دقت کرده بود که به این سایه بزرگ و تا حدودی شبح‌وار هگل، که از قرن نوزدهم در کمین بود و مردم به طور مبهم با آن می‌جنگیدند، حضوری ببخشد. او از طریق ترجمه‌ای، یعنی «پدیدارشناسی روح»، این حضور را به هگل بخشیده بود؛ و اینکه خود هگل در واقع در این متن فرانسوی حضور دارد، گواه این امر این است که آلمانی‌ها گاهی اوقات برای درک بهتر آنچه که، حداقل برای لحظه‌ای، به نسخه آلمانی تبدیل شد، به آن مراجعه می‌کردند.اکنون، جی. هیپولیت تمام مسائل موجود در این متن را جستجو و بررسی کرده است، گویی دغدغه او این بوده است: آیا می‌توانیم در جایی که دیگر هگل ممکن نیست، هنوز فلسفه‌ورزی کنیم؟ آیا فلسفه‌ای هنوز وجود دارد که دیگر هگلی نباشد؟ آیا آنچه در اندیشه ما غیر هگلی است، لزوماً غیرفلسفی است؟ و آیا آنچه ضدفلسفی است، لزوماً غیرهگلی است؟ بنابراین، او در پی آن نبود که از این حضور هگل که به ما ارائه داد، تنها توصیفی تاریخی و دقیق بسازد: او می‌خواست از آن طرحی از تجربه مدرنیته بسازد (آیا می‌توان به شیوه هگلی به علوم، تاریخ، سیاست و رنج روزمره فکر کرد؟)، و برعکس، می‌خواست مدرنیته ما را به آزمون هگل‌گرایی و از این طریق، فلسفه تبدیل کند. برای او، رابطه با هگل، محل یک تجربه، محل رویارویی بود که در آن هرگز پیروزی فلسفه قطعی نبود. او از نظام هگلی به عنوان یک جهان اطمینان‌بخش استفاده نمی‌کرد؛ او در آن، ریسک شدیدی را که فلسفه متحمل می‌شود، می‌دید.از این رو، به باور من، تغییراتی که او ایجاد کرد، نمی‌گویم در چارچوب فلسفه هگلی، بلکه در مورد آن، و در مورد فلسفه‌ای که هگل آن را درک می‌کرد؛ و از این رو نیز یک وارونگی کامل در مضامین. فلسفه، به جای اینکه آن را به عنوان کلیتی که سرانجام قادر به اندیشیدن به خود و درک خود در حرکت مفهوم است، تصور کند، جی. هیپولیت آن را در پس‌زمینه‌ای از یک افق بی‌نهایت، وظیفه‌ای بی‌پایان قرار داد: فلسفه او که همیشه از اوایل شروع می‌شد، هرگز آماده تکمیل نبود. وظیفه‌ای بی‌پایان، بنابراین وظیفه‌ای همیشه از نو آغاز شده، محکوم به شکل و پارادوکس تکرار: فلسفه، به عنوان اندیشه دست‌نیافتنی کلیت، برای جی. هیپولیت چیزی بود که می‌توانست در بی‌نظمی شدید تجربه تکرار شود؛ چیزی بود که به خود می‌دهد و از خود می‌گریزد، به عنوان پرسشی که دائماً در زندگی، در مرگ، در خاطره مطرح می‌شود: بنابراین، مضمون هگلیِ تکمیل خودآگاهی، او آن را به مضمون پرسش‌های تکراری تبدیل کرد. اما، از آنجایی که تکرار بود، فلسفه متعاقب مفهوم نبود؛ مجبور نبود بنای انتزاع را دنبال کند، بلکه همیشه باید خود را در انزوا نگه می‌داشت، از کلیات اکتسابی خود جدا می‌شد و دوباره با غیرفلسفه در تماس قرار می‌گرفت؛ باید تا حد امکان به آنچه آن را کامل می‌کند نزدیک می‌شد، بلکه به آنچه مقدم بر آن است، آنچه هنوز به آشفتگی‌اش برنخاسته است، نزدیک می‌شد؛ باید دوباره به سراغ آنها می‌رفت تا به آنها فکر کند، نه اینکه آنها را تقلیل دهد، به تکینگی تاریخ، عقلانیت‌های منطقه‌ای علم، عمق حافظه در آگاهی؛ بدین ترتیب مضمون فلسفه‌ای حاضر، بی‌قرار، متحرک در تمام طول خط تماسش با غیرفلسفه، که تنها از طریق آن وجود دارد و معنایی را که این غیرفلسفه برای ما دارد آشکار می‌کند، پدیدار می‌شود. حال، اگر در این تماس مکرر با غیرفلسفه باشد، آغاز فلسفه چیست؟ آیا فلسفه از قبل آنجاست، مخفیانه در آنچه نیست حضور دارد، و شروع به فرموله کردن خود با صدایی آهسته در زمزمه چیزها می‌کند؟ اما، از آن به بعد،شاید گفتمان فلسفی دیگر دلیلی برای وجود نداشته باشد؛ یا باید بر پایه‌ای آغاز شود که هم دلبخواهی و هم مطلق باشد؟ بنابراین می‌بینیم که مضمون هگلیِ حرکتِ مختص به هستیِ بی‌واسطه، جای خود را به مضمونِ بنیانِ گفتمان فلسفی و ساختار صوری آن می‌دهد.در نهایت، آخرین تغییری که جی. هیپولیت در مورد فلسفه هگلی ایجاد کرد: اگر فلسفه واقعاً باید به عنوان یک گفتمان مطلق آغاز شود، در مورد تاریخ چه می‌شود و این آغاز که با یک فرد واحد، در یک جامعه، در یک طبقه اجتماعی و در بحبوحه مبارزات آغاز می‌شود، چیست؟این پنج تغییر، که به لبه‌ی نهایی فلسفه‌ی هگلی منتهی می‌شوند و بدون شک آن را به آن سوی مرزهای خود می‌برند، به نوبه‌ی خود چهره‌های بزرگ و برجسته‌ی فلسفه‌ی مدرن را فرا می‌خوانند، چهره‌هایی که ژان هیپولیت هرگز از مواجهه با هگل دست نکشید: مارکس با پرسش‌های تاریخ، فیشته با مسئله‌ی آغاز مطلق فلسفه، برگسون با مضمون تماس با امر غیرفلسفی، کیرکگور با مسئله‌ی تکرار و حقیقت، هوسرل با مضمون فلسفه به عنوان وظیفه‌ای بی‌نهایت مرتبط با تاریخ عقلانیت ما. و فراتر از این چهره‌های فلسفی، تمام حوزه‌های دانشی را می‌بینیم که جی. هیپولیت پیرامون پرسش‌های خود مطرح کرده است: روانکاوی با منطق عجیب میل، ریاضیات و رسمی‌سازی گفتمان، نظریه‌ی اطلاعات و کاربرد آن در تحلیل زندگان، به طور خلاصه تمام حوزه‌هایی که می‌توانیم از طریق آنها پرسش منطق و وجودی را مطرح کنیم که هرگز از گره زدن و باز کردن پیوندهای خود باز نمی‌مانند.من فکر می‌کنم این اثر، که در چند کتاب بزرگ بیان شده است، اما حتی بیشتر در تحقیق، در تدریس، در توجه دائمی، در بیداری و سخاوت روزانه، در یک مسئولیت به ظاهر اداری و آموزشی (یعنی در واقع دو چندان سیاسی) سرمایه‌گذاری شده است، از اساسی‌ترین مسائل زمان ما عبور کرده و آنها را فرموله کرده است. بسیاری از ما بی‌نهایت مدیون او هستیم.به این دلیل که بدون شک معنا و امکان آنچه انجام می‌دهم را از او وام گرفته‌ام، به این دلیل است که او اغلب وقتی کورکورانه تلاش می‌کردم، مرا روشن کرده است، که می‌خواستم کارم را تحت لوای او قرار دهم و می‌خواستم با الهام از او، ارائه پروژه‌هایم را به پایان برسانم. به سوی اوست، به سوی این فقدان - جایی که هم فقدان او و هم نقص خودم را احساس می‌کنم - که سوالاتی که اکنون از خودم می‌پرسم با هم تلاقی می‌کنند.از آنجایی که من بسیار مدیون او هستم، درک می‌کنم که انتخاب شما در دعوت از من برای تدریس در اینجا، تا حد زیادی، ادای احترامی است که به او کرده‌اید؛ من عمیقاً از شما به خاطر افتخاری که به من عطا کرده‌اید سپاسگزارم، اما به همان اندازه از شما به خاطر آنچه که در این انتخاب شایسته اوست، سپاسگزارم. اگر احساس نمی‌کنم که برای وظیفه جانشینی او برابر باشم، از سوی دیگر، می‌دانم که اگر این سعادت نصیب ما می‌شد، امشب از لطف و عنایت او دلگرم می‌شدم.و حالا بهتر می‌فهمم که چرا شروع کردن برایم اینقدر سخت بود. حالا خوب می‌دانم که دوست داشتم کدام صدا از من پیشی بگیرد، مرا با خود ببرد، مرا به صحبت کردن دعوت کند و در گفتار خودم جای دهد. می‌دانم چه چیزی در مورد صحبت کردن اینقدر ترسناک بود، چون من در این مکان صحبت کردم، از جایی که به او گوش می‌دادم، و جایی که او دیگر آنجا نیست تا حرف‌هایم را بشنود.</description>
                <category>Ashin</category>
                <author>Ashin</author>
                <pubDate>Wed, 22 Oct 2025 15:58:15 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>