<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ابراهیم اسکافی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@eskafi</link>
        <description>مترجم و روزنامه‌نگار</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 11:37:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/258973/avatar/30MLN6.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ابراهیم اسکافی</title>
            <link>https://virgool.io/@eskafi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هفت گزاره درباره جریانات دانشجویی</title>
                <link>https://virgool.io/@eskafi/%D9%87%D9%81%D8%AA-%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88%DB%8C%DB%8C-afrqiwlkeg80</link>
                <description>با گرامیداشت یاد دانشجویانی که در ۱۶ آذرماه ۳۲ در دانشگاه تهران قربانی استبداد حاکم شدند و با امید به اینکه روزی نهادهای قدرت بر سر عقل آمده بازوهای خود را از دانشگاه بیرون بکشند و اجازه بدهند دانشگاه نفس بکشد و بستری برای پیشرفت و گفتگوی آزاد فراهم نماید، با نگاهی به فعالیت‌های تشکل‌ها و گروه‌های دانشجویی هفت گزاره‌ را برای تأمل بیشتر در خصوص کارکرد و نحوهٔ مدیریت دانشگاه پیشنهاد می‌کنم.۱- «مهم‌ترین کارکرد دانشگاه فراهم نمودن بستر لازم برای گفتگویی عاری از سلطه است.» اگرچه در برخی از سخنان انقلابیون ۵۷، فضای دانشگاه به‌گونه‌ای تصویر می‌شد که آزادی بیان مطلق قرار است حاکم شود و تفکرات مختلف غیردینی هم کرسی خواهند داشت، اما انقلاب فرهنگی و تشکیلات خلاف قانون اساسیِ «شورای عالی انقلاب فرهنگی» چیزی از آزادی بیان در دانشگاه باقی نگذاشت. نکتهٔ تناقض‌آمیز این است که مسئولان این نهاد دائماً شعار گفتگو و آزاداندیشی هم سر می‌دهند، حال آنکه نخستین گام برای آزادی و استقلال دانشگاه، انحلال همین شورا و بازگشت به قانون اساسی است.۲- «اولین گام برای برداشتن موانع توسعه در کشور حساسیت‌زدایی امنیتی و سیاسی از نهاد دانشگاه است». در نظام‌های مختلف سیاسی در ایران و در دوره‌های مختلف هر زمان که فضای سیاسی دچار فرازونشیب و التهاب و بحران شده است، دانشگاه قربانی شده است، به عبارتی هم مرغ عزا بوده است و هم عروسی. درحالی‌که در بسیاری از تحولات نقش مهم و پیشرو نداشته است مورد تهاجم قرار گرفته است: بزرگ‌ترین صدمه را دانشگاه پس از انقلاب از انقلاب فرهنگی دید و مدتی رسماً تعطیل شد بعدها  در سال‌های ۷۸، ۸۸ و غیره توسط نیروهای تندرو مورد تهاجم وحشیانه قرار گرفت و البته در اعتراضات اخیر شمار انبوهی از دانشجویان بازداشت شدند. ازآنجاکه معمولاً مسببان این فجایع مشخص نشده‌اند می‌توان نتیجه گرفت که آنها از کجا فرمان گرفتند. درصورتی‌که نظام سیاسی اراده‌ای برای گشایش امور و باز کردن باب گفتگو دارد اوّلین گام آن است که نگاه امنیتی خود را از دانشگاه بردارد و امور دانشگاه را به خود دانشگاهیان واگذار نماید.۳- «تشکل‌زدگی آفت محیط دانشگاهی است.» تشکل‌ها پس از دوره‌های گوناگون امنیتی‌سازی دانشگاه دیگر معنای اولیهٔ خود را هم از دست داده‌اند. عملاً تشکل دیگر معنایی ندارد چون باید برای هر فعالیتی مجوز بگیرند و در نهایت نیز تا سال‌ها بعد بابت فعالیت‌های قانونی خودشان باید پاسخگوی نیروهای امنیتی گوناگون در دولت‌های مختلف باشند، درحالی‌‌که خود این نیروها به هیچ نهادی پاسخگو نیستند. در ابتدا تشکل رسمی به این معنا بود که اجازه دارد به صلاحدید خودش هر فعالیتی بکند و تا اوایل دههٔ هشتاد نیز چنین بود، اما حالا هم در انتخابات داخلی مدیریت دانشگاه منصوب حکومت مداخله می‌کند و هم در برگزاری کوچک‌ترین برنامه.۴- «الگوی مدرن فعالیت دانشگاهی، توزیع امکانات بر مبنای تعداد متقاضی است.» در برخی از دانشگاه‌های غربی با توجه به امکانات اینترنت و شبکه، شیوهٔ استفاده از امکانات دانشگاه بدین‌صورت است که اماکن مختلف در معرض تمام دانشجویان قرار می‌گیرد و آنها به‌صورت جمعی یا فردی درخواست استفاده از مکان خاص در تاریخ خاص را می‌دهند و به‌طور خودکار بر اساس اولویت زمانی و جمعیت متقاضی، این امکانات واگذار می‌شود. تنها تشکل رسمی دانشگاه یک «اتحادیه دانشجویی» است که تمام دانشجویان حق عضویت در آن را دارند و هم می‌تواند متولی برگزاری برنامه‌های دانشگاه باشد و هم نمایندهٔ آنان در کمیتهٔ انضباطی و امور صنفی. ایجاد چنین شرایطی مستلزم حساسیت‌زدایی از دانشگاه است که فعلاً چشم‌اندازی ندارد. اما قطعاً باعث صرفه‌جویی در بودجه نهادهای مختلف در دانشگاه و وقت و انرژی مدیران دانشگاهی می‌شود، مدیرانی که عموماً به‌جز رشتهٔ تخصصی خود در سایر امور اجتماعی، فرهنگی و سیاسی تفاوتی با مردم عادی ندارند.۵- «دانشجویان و دانشگاهیان تنها گروه ذی‌نفع در بحث نحوهٔ مدیریت دانشگاه هستند.» مهم‌ترین موضوعی که همواره مورد غفلت جریانات دانشگاهی قرار گرفته و اتفاقاً باید به آن حساس باشند نحوهٔ مدیریت دانشگاه است، بهترین شیوه این است که این کار از طریق گفتگوهای سه‌جانبه میان نمایندگان دانشجویان، اساتید و کارکنان و بدون مداخلهٔ دولت صورت بگیرد. هیچ گروه دیگری تا این حد در موضوع دانشگاه ذی‌نفع و محق و مطلع نیست. تحمیل ارادهٔ مقامات سیاسی و استقرار نهادهای خارج از دانشگاه (بسیج دانشجویی و اساتید، دفاتر نمایندگی رهبری، تشکل‌های جعلی وابسته نیروهای امنیتی، جهاد دانشگاهی، ...) برای کنترل دانشگاه، عملاً نهاد دانشگاه را تبدیل به پادگان و حتی در مواردی خوفناک‌تر از آن نموده‌ است. امروزه دانشجویان کارهایی را که در فاصلهٔ اندکی بیرون از حصارهای دانشگاه می‌توانند به‌راحتی انجام دهند در دانشگاه مجاز نیستند و اگر این کار را بکنند (مثلاً نادیده گرفتن تفکیک‌های جنسیتی که هیچ‌گونه مبنای قانونی، دینی و عرفی ندارد) موضوع به بحرانی ملی تبدیل می‌شود. حال آنکه باید شرایط برعکس شود، یعنی حرف‌ها و کارهایی را که بخش‌هایی از جامعه پذیرش آن را ندارند باید در دانشگاه آزاد باشد.۶- «جریان‌های دانشجویی باید سودای رهبری سیاسی و فکری جامعه را کنار بگذارند و فعالیت خود را معطوف به مسائل صنفی و مدیریت دانشگاه کنند.» اقتضای سنی قاطبهٔ دانشجویان عموماً دو محدودیت را بر آنها تحمیل می‌کند. وابستگی معمول اقتصادی و معیشتی آنها به خانواده و عدم اشتغال، مانع از درک مشکلات رایج اقتصادی عموم مردم به‌ویژه فرودستان می‌شود. از طرف دیگر برای تسلط و آگاهی از جوانب گوناگون حکمرانی و سیاست چه در سطح داخلی و چه در سطح روابط بین‌الملل، فرصت و تجربهٔ کافی برای مطالعه و غور کردن نداشته‌اند. تجربیات فعالیت‌های دانشجویی پس از انقلاب (اشغال سفارت، انقلاب فرهنگی، استقبال از حملات آمریکا در منطقه، تأیید سیاست‌زدایی حاکم با نفی تمام گروه‌های سیاسی موجود، ...) در زمانی که اثرگذار بوده‌اند و در حقیقت بخش‌هایی از حاکمیت هم از آنها بهره‌برداری کرده‌اند، متأسفانه نشان داده است که خسارات جبران‌ناپذیری بر منافع ملی و توسعهٔ سیاسی وارد نموده‌اند.۷- «دانشجویان مستعد هیجان‌زدگی و تعصبات کور و نابردباری هستند.» شور جوانی موجب می‌شود که دانشجویان استعداد شیفتگی و هواداری پرشور را از اشخاص و جریان‌های سیاسی و فکری داشته باشند. ایجاد گروه‌های همگون دانشجویی بیش از هرچیزی مستعد تشدید این هیجانات و بدفهمی‌ها است. روشنفکران و مبلغان کلان‌روایت‌ها (کمونیسم، سرمایه‌داری، توسعه‌گرایی، ملی‌گرایی، قوم‌گرایی، بنیادگرایی مذهبی، جهان‌وطنی ...) به‌ویژه در دوران جنگ سرد مطالب برانگیزانندهٔ بسیاری را برای تحت‌تأثیر قرار دادن مخاطبان تولید کرده‌اند و از هر فرصتی برای تبلیغ خود استفاده می‌کنند. گرایش دانشجویان به سمت این روایت‌ها بیش از هرچیز وابسته به اولین مواجههٔ آنها با اینگونه مطالب است.برتراند راسل گفته بود اگر شما در مواجهه با افکار مخالف عصبانی می‌شوید به‌احتمال زیاد نشانه آن است که برای دفاع از دیدگاه خود دلایل کافی ندارید. به‌همین سیاق امروزه در عصر شبکه‌های اجتماعی می‌توان گفت اگر در شبکه‌های اجتماعی وسوسه می‌شوید که سایر سیاستمداران و دیدگاه‌های مخالف را بی‌شرف و خائن خطاب کنید با بررسی بیشتر احتمالاً به ضعف مواضع خود پی خواهید برد. برای پرهیز از تشدید تعصبات و نامداراگری در محافل دانشجویی شاید رجوع به منابع دست‌اول و توجه به دیدگاه‌های مخالف بتواند مؤثر باشد. برای تشدید هیجانات و تعصبات، شور جوانی کفایت می‌کند، اما دموکراتیک بودن و مداراجو شدن نیاز به تمرین دارد، در حقیقت امری اکتسابی است که باید آموخت و چه جایی بهتر از دانشگاه.</description>
                <category>ابراهیم اسکافی</category>
                <author>ابراهیم اسکافی</author>
                <pubDate>Wed, 07 Dec 2022 18:41:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کدام چرخهٔ خشونت؟</title>
                <link>https://virgool.io/@eskafi/%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87%D9%94-%D8%AE%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AA-yinyjdu2qaxy</link>
                <description>از اعتراضات اخیر که در پی کشته شدن مهسا امینی شدت گرفت بیش از پنجاه روز می‌گذرد در این فاصله متأسفانه بارها اخباری از کشتن و مجروح شدن شهروندان معترض شنیده‌ایم. اخیراً موارد معدودی نیز از برخورد متقابل برخی شهروندان با نیروی انتظامی و برخی از نیروهای لباس شخصی دیده شد که به‌نظر می‌رسد وابسته به نیروهای امنیتی هستند. پس از آن برخی از شهروندان نگران، موضوع «چرخهٔ خشونت» را مطرح کردند و در شبکه‌های اجتماعی نیز مدتی این هشتگ کمی داغ شد. بدون شک مبارزهٔ بدون خشونت تنها شیوهٔ تضمین آزادی‌های شهروندی در آینده است، اما بدیهی است اعمال خشونت در وضعیت کنونی بیشتر یکسویه است تا اینکه چرخه‌ای را تشکیل دهد. در نظام سیاسی ما شاید متأثر از آموزهٔ ماکس وبر تنها حکومت است که حق استفاده از خشونت را دارد و شهروندان عادی امکان استفاده از سلاح را مانند برخی از کشورها از جمله ایالات متحده را ندارند. تجهیز حکومت به اعمال خشونت انحصاری وظایفی را بر عهدهٔ دولت می‌گذارد که متأسفانه فراموش شده است و در جهت مقابل خشونت را به تمام عرصه‌های فرهنگی و اجتماعی گسترش داده است.واقعیت این است که در اعتراضات اخیر نسبت به موارد پیشین از جمله در آبان ۹۸ و دی ماه ۹۶، شهروندان معترض خشم بیشتری را از خود بروز دادند و در برخی از موارد در برابر نیروهای انتظامی منفعل نبودند. در حقیقت اعتراضات اخیر بازتاب خشم نهفتهٔ مردم است که به‌نظر می‌رسد بیش از هرچیزی ناشی از استیصال و نومیدی نسبت به آینده است. مواردی از دشنام‌گویی در میان انبوهی از شعارهای آزادی‌خواهانه و موارد اندکی از اعمال خشونت متقابل را نمی‌توان چندان جدی گرفت اما حقیقت آن است که بسیاری از شهروندان معترض و حامیان آنها از وضعیت کنونی عاصی شده‌اند و در چارچوب وضع موجود راه چاره‌ای پیدا نکرده‌اند. تا حدّ زیادی می‌توان گفت اعتراضات اخیر واکنشی طبیعی است به تحقیر شدنی عمیق که ریشه در شیوهٔ حکمرانی نظام سیاسی در چند دههٔ گذشته دارد.بدون تردید ایجاد انسداد سیاسی و گرفتار شدن در انزوای جهانی ریشهٔ عمیق مشکلات سیاسی و اقتصادی وضعیت کنونی است به‌ویژه آنکه محدود کردن گستردهٔ حق انتخاب مردم که در انتخابات اخیر به اوج خود رسید عملاً پایان جمهوریت بود. به رسمت شناختن حقوق شهروندی و بازگشت به حقوق ملت در قانون اساسی و تنش‌زدایی در سیاسی خارجی رویکردهای ضروری و درازمدت برای بهبود شرایط کشور و ترمیم رابطهٔ میان حکومت و ملت است. رویکرد کوتاه‌مدت برای آشتی میان مردم و حکومت پا پس کشیدن حکومت از امور غیرضروری در حوزه‌های اجتماعی و فرهنگی است. نظام سیاسی ایران جمهوری است و در ساختار جمهوری حکومت تاحد امکان نباید در امور مردم مداخله کند و امور جامعه را بنا به خواست مردم به‌پیش ببرد که متأسفانه این ویژگی‌ها معکوس شده است.در چند دههٔ اخیر در اغلب امور اجتماعی و فرهنگی نیروهای امنیتی با کمک گرفتن از استعاره جنگ و تهاجم به تسخیر حوزه‌های فرهنگی و اجتماعی پرداخته‌اند و جایی برای ابراز وجود شهروندان باقی نگذاشته‌اند. با توجه به اینکه سیاست اعمال خشونت علیه معترضان تا کنون نتیجه نداده است و درست یا غلط این تصور را نیز به‌وجود آورده است که ممکن است به چرخهٔ خشونت بی‌پایان متقابل هم منجر شود، دست‌کم بازنگری در نوع برخورد حکومت با امور اجتماعی و فرهنگی می‌تواند زمینه را برای بهبود اوضاع فراهم کند. موارد زیر از جمله خشونت‌هایی است که حکومت تاکنون فراتر از وظایف خود اعمال کرده است و در صورت بازنگری در آنها می‌توان امید به تغییر داشت:- درست است که در دولت-ملت مدرن حق اعمال خشونت از آن حکومت است اما در مقابل، حکومت نیز تنها در موارد ناگزیر باید به اعمال خشونت بپردازد. در حقیقت نهاد قضایی و انتظامی که حق قانونی اعمال خشونت را دارد در صورتی باید وارد عمل شود که تضییع حقوق شهروندان به‌صورت عینی آشکار باشد و شهروندان برای قضاوت به آنها رجوع کرده باشند. متأسفانه در چند دههٔ اخیر حکومت خودش یک طرف ماجرا بوده است و در اموری مداخله کرده است که جزء وظایف وی نبوده است از جمله خوراک و پوشاک شهروندان، روابط میان شهروندان راضی از همدیگر و همینطور استفاده شهروندان از رسانه‌های جمعی. در واقع حکومت نه‌تنها در جایگاه حل مشکلات مردم و حکمیت نیست بلکه خودش باعث بروز مشکل شده است و اگر از این حوزه‌ها بیرون بکشد امنیت به جامعه بازمی‌گردد.- آسیبی که با توقیف فله‌ای مطبوعات ایجاد شد در کوتاه‌مدت قابل‌جبران نیست. اما در حد همین رسانه‌های حکومتی نیز شرایط بسیار خوفناک شده است. رسانه‌های دولتی نهایتاً باید به معرفی و خبررسانی در زمینهٔ فعالیت‌های دولت بپردازند. اما بخش زیادی از همین رسانه‌های حکومتی به‌تدریج رویکرد تهاجمی در پیش گرفته‌اند که می‌توان نقطهٔ اوج آن را برنامهٔ هویت در تلویزیون دانست که بدون هیچ توجیهی به تخریب روشنفکران و شخصیت‌های فرهنگی و سیاسی پرداخت و پس از پایان این برنامه‌ها در تلویزیون به‌صورت کتاب (توسط مهدی خزعلی در انتشارات حیان که ظاهراً ناشر پزشکی بود) منتشر گردید. رد پای نیروهای امنیتی را اکنون می‌توان در بسیاری از رسانه‌های حکومتی دید. این وضعیت اعتماد مردم نسبت به رسانه‌های حکومتی از بین برده و عملاً آنها را منزوی ساخته است. پرونده‌سازی علیه شخصیت‌های فرهنگی کشور و انتشار اتهامات امنیتی علیه آنان در رسانه‌های حکومتی، باعث خشم بخش زیادی از شهروندان شده است. بیرون کشیدن نیروهای امنیتی از رسانه‌ها می‌تواند از دافعهٔ این رسانه‌ها بکاهد. علی لاریجانی با ابتکار قدردانی از چهره‌های ماندگار تلاش کرد به دلجویی از نخبگان فرهنگی کشور بپردازد اما روند حمله به روشنفکران و فعالان فرهنگی و سیاسی در رسانه‌های حکومتی متوقف نگردید.- هیئت منصفه یکی از برجستگی‌های قانون اساسی است اما متأسفانه از ماهیت اصلی خودش دور شده است. در اغلب کشورهای مدرن هیئت منصفه به‌صورت تصادفی از میان شهروندان عادی انتخاب می‌شود و حضور در جلسات هیئت منصفه یکی از وظایف تمام شهروندان است. متأسفانه در فعالیت‌های اجتماعی و سیاسی که حضور هیئت منصفه ضروری است یا وجود ندارد یا در مورد دادگاه مطبوعات که اسماً وجود دارد عملاً تبدیل به نمایندهٔ ارکان مختلف حکومت شده و مردم عادی حضوری در آن ندارند.- بازداشت و زندانی کردن شهروندان به‌ویژه دانشجویان و رونامه‌نگاران و فعالان سیاسی از سوی نهادهای امنیتی به امری عادی تبدیل شده است. نیروهای امنیتی برای اینکه اطلاعاتی از شهروندان فعال اجتماعی و سیاسی کسب کنند به راحتی آنها را بازداشت می‌کنند و گاهی این دورهٔ بازداشت به درازا می‌کشد. چنین وضعیتی باعث القای حس ناامنی در میان شهروندان شده است. زیرا ابهام در اتهامات و عدم اقناع شهروندان باعث شده است، هر فعال مدنی و سیاسی این خطر را احساس کند که روزی ممکن است بنا به تشخیص یک کارشناس در نهادهای اطلاعاتی بازداشت شود. از سوی دیگر زمانی که شهروندان محترم بدون آنکه مرتکب جرم مشخصی شده باشند صرفاً به دلیل ابراز عقیده و فعالیت مدنی بازداشت شوند، زندان کارکرد اصلی خودش را از دست داده و حتی باعث اعتبار بیشتر شهروندان بازداشتی شده است.- برخی از رفتارها گرچه از نظر اجتماعی پسندیده نیستند اما زمانی که به‌عنوان جرم تعریف شوند امکان سوءاستفاده از عناوین مجرمانه را فراهم می‌کنند و امنیت روانی جامعه را به‌خطر می‌اندازند. از آن جمله است جرائمی که با توهین شناسایی می‌شوند. به‌ویژه در صورتی نمایندگان حکومت بتوانند در جایگاه شاکی قرار بگیرند هرگونه سخنی ممکن است با تفسیری خاص توهین به شخصی یا تبلیغ علیه نظام تلقی گردد. جرم‌زدایی از مواردی که با توهین یا تبلیغ تعریف می‌شود می‌تواند تضمین‌کنندهٔ آزادی بیان مصرح در قانون اسای در جامعه باشد.- سلطهٔ همه‌جانبه امنیتی بر دانشگاه این نهاد را به قربانی همیشگی بحران‌های سیاسی تبدیل کرده است. در نهاد دانشگاه باید منطق علمی حاکم باشد و تنها دانشگاهیان در امور آن تصمیم بگیرند. متأسفانه سلطهٔ شدید نهادهای گوناگون در دانشگاه عملاً این نهاد مهم را که می‌تواند قلب پیشرفت و توسعهٔ کشور باشد از حیز انتفاع خارج کرده است. خروج نهادهای امنیتی و حاکمیتی بیرون دانشگاه از دانشگاه می‌تواند آرامش را به این نهاد مهم بازگرداند.- یکی از افتخارات انقلاب اسلامی تصویب سریع قانون اساسی است اما واقعیت این است که میان آنچه بر روی کاغذ تصویب شده است و آنچه در عمل رخ می‌دهد شکاف هولناکی پدید آمده است. فارغ از آنکه بخش زیادی از حقوق ملت نادیده گرفته می‌شود، نهادهایی عملاً نقش‌آفرینی می‌کنند که جایگاهی در قانونی اساسی ندارند. به‌عنوان مثال شورای عالی انقلاب فرهنگی در قانون اساسی وجود ندارد اما با مصوباتی که بر نهادهای فرهنگی تحمیل می‌کند عملاً امکان قانون‌گذاری در حوزه‌های فرهنگی را از نهادهای قانون‌گذاری کشور سلب کرده است. تفکیک قوا نیز با تصمیم‌گیری شوراهای گوناگون زیر پا گذاشته می‌شود از جمله تصمیم‌گیری در جلسات سران سه قوه که در تضاد آشکار با تفکیک قوا است. در صورتی که نهادهای خارج از قانون در امور کشور مداخله نکنند انسجام بیشتری در حاکمیت ایجاد می‌شود.در نهایت اگر نگران ایجاد چرخهٔ خشونت هستیم باید از حکومت بخواهیم از مداخله بی‌دلیل در امور شهروندان بکاهد و از حوزهٔ شخصی شهروندان و روابط میان آنها عقب‌نشینی کند و به جایگاه خودش بسنده کند تا شهروندان برای حل و فصل اختلافات به آن مراجعه کنند. انحصار خشونت در دست حکومت شاید با منطق دولت-ملت مدرن سازگار باشد اما قطعاً این حق را به حکومت نمی‌دهد که در عرصه‌های فرهنگی و اجتماعی نیز دست به اعمال خشونت بزند برای آرام کردن فضای اجتماعی کاستن از خشونت به‌واسطهٔ مداخلات گوناگون از سوی حکومت امری ضروری است.</description>
                <category>ابراهیم اسکافی</category>
                <author>ابراهیم اسکافی</author>
                <pubDate>Thu, 10 Nov 2022 15:15:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا پذیرش خطا سخت است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@eskafi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%D8%B4-%D8%AE%D8%B7%D8%A7-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-iikep8eurgg1</link>
                <description>مترجم: ابراهیم اسکافیبرای همهٔ ما، لحظه پذیرفتن خطا لحظهٔ بسیار دشواری است. اما مطابق کتابی جدید در مورد روان‌شناسی انسان، این وضعیت کاملاً هم تقصیر ما نیست. روان‌شناس اجتماعی، الیوت آرونسون می‌گوید مغز ما تلاش زیادی می‌کند تا فکر کنیم کار درستی انجام می‌دهیم، حتی گاهی در مواجه با شواهد مسلّمی برخلاف آن.جلد کتاب خطا سر می‌زند اما نه از من!ناسازگاری شناختی: موتور خودحق‌پنداریخواندن پیش‌گویی‌های مربوط به وقوع روز قیامت جالب و گاهی بامزّه است. اما از آن جالب‌تر این است که زمانی که این پیش‌بینی‌ها غلط از آب درمی‌آید و دنیا بی‌اعتنا به آنان، هم‌چنان راه خودش را می‌رود، ببینی چه بر سر عقل این مؤمنان راستین می‌آید. توجّه دارید که بعید است کسی بگوید: «چه اشتباهی کردم! باورم نمی‌شود من آنقدر احمق بودم که این چرندیات را قبول می‌کردم» برعکس، در اغلب موارد حتی اعتمادشان به قدرت پیش‌گویی‌شان خیلی هم بیشتر می‌شود. مردمی که اعتقاد دارند مکاشفات کتاب مقدس یا آثار پیشگوی پرمدّعای قرن شانزدهم، نوستراداموس، هر فاجعه‌ای را از شیوع طاعون خیارکی گرفته تا حادثه یازده سپتامبر، همه را پیش‌گویی کرده است و سخت به آن ایمان دارند، مسأله کوچکی را نادیده می‌گیرند و آن هم این که از این پیش‌گویی‌های مبهم و ناروشن زمانی سر درآوردند که آن اتّفاقات پیشتر رخ داده بود.نیم‌قرن پیش، روان‌شناس جوانی به نام لئون فستینگر و دو تن از همکارانش به گروهی نفوذ کردند که اعتقاد داشتند جهان در ۲۱ دسامبر به پایان می‌رسد. آن‌ها می‌خواستند بدانند که وقتی این پیش‌گویی ـــ که امیدوار بودند ـــ شکست بخورد، چه بر سر این گروه می‌آید. رهبر گروه (که محقّقان او را ماریان کیچ می‌خواندند) وعده داده بود که مؤمنان برگزیده می‌شوند و در نیمه شب ۲۰ دسامبر با بشقاب پرنده به جای امنی برده خواهند شد. بسیاری از پیروان او شغل‌شان را رها کردند؛ خانه‌شان را ترک کردند؛ پس‌اندازهای‌شان را هدر دادند و منتظر پایان کار بودند. در خارج از اتمسفر، پول به چه دردی می‌خورد؟ بقیه هم از روی ترس یا تسلیم، در خانه‌های‌شان منتظر ماندند. (شوهر خانم کیچ که اعتقادی نداشت، به رخت‌خواب رفت و تمام شب در خواب عمیقی بود؛ در حالی که در آن شب، زنش به همراه پیروانش در اتاق نشیمن مشغول دعا بودند.) فستینگر اینطور پیش‌بینی کرد: مؤمنانی که ایمانی قوی به این پیش‌گویی ندارند (کسانی که در خانه خودشان منتظر پایان کار بودند و امیدوار بودند که نیمه‌شب، مرگ‌شان فرا نخواهد رسید) کاملاً ایمان خودشان را به خانم کیچ از دست خواهند دارد. اما کسانی که دارایی‌های‌شان را رها کرده بودند و به همراه دیگران منتظر سفینهٔ فضایی بودند، ایمان‌شان به توانایی‌هایی روحانی خانم کیچ قوی‌تر خواهد شد. در حقیقت، آن‌ها هر کاری که از دست‌شان بربیاید، برای پیوستن دیگران به گروه انجام خواهند داد.نیمه‌شب که از سفینه فضایی در حیاط خبری نشد، اعضای گروه کمی مضطرب شدند. تا ساعت دو بامداد آن‌ها به شدت نگران شدند. ساعت 4:45 بامداد خانم کیچ بشارت جدیدی داد: «جهان به خاطر ایمان عمیق این گروه کوچک نجات پیدا کرده است.» او به پیروانش گفت: «و قدرت برتر، کلمه خداوند است و با این کلمه شما نجات یافتید. گذشته از این که از کام مرگ رهایی یافتید، هیچ زمانی چنین نیرویی بر روی زمین آزاد نشده است. از عهد ازل تا کنون چنین نیروی خیر و نوری که اکنون در این اتاق است، زمین به خود ندیده است.»ناامیدی گروه به نشاط بدل شد. بسیاری از اعضای گروه که پیش از ۲۱ دسامبر لزومی برای تبلیغ این دین نمی‌دیدند، با مطبوعات تماس گرفتند و وقوع معجزه را خبر دادند؛ به سرعت به خیابان‌ها سرازیر شدند و یقه رهگذران را می‌گرفتند و از آنان می‌خواستند که به دین آن‌ها بگروند. پیش‌بینی خانم کیچ شکست خورد؛ اما پیش‌بینی لئون فستینگر اشتباه نبود.***موتوری که خودحق‌پنداری را برمی‌انگیزد، انرژی‌ای که توجیه اعمال و تصمیمات ما را ـــ به ویژه در موارد اشتباه ـــ ضروری می‌سازد احساس ناخوشایندی است که فستینگر آن را «ناسازگاری شناختی» نامیده است. ناسازگاری شناختی، حالت تنشی است که زمانی روی می‌دهد که انسان دو شناخت (دیدگاه، رفتار، عقیده یا نظر) دارد که از نظر روان‌شناختی با هم ناسازگارند. مثل این دو: «سیگار کشیدن کاری بی‌معنی است. چون می‌تواند آدم را بکشد» و «من در روز دو بسته سیگار می‌کشم.» ناسازگاری باعث ناآرامی ذهنی می‌شود. از تألم خیلی کوچک گرفته تا اضطراب‌های شدید. آدم‌ها تا زمانی که راهی برای از میان بردن آن پیدا نکنند، آرام نمی‌شوند. در این مثال، سرراست‌ترین راهی که سیگاری‌ها برای از بین بردن این ناسازگاری می‌توانند انجام دهند، ترک سیگار است. اما اگر شخص تلاش کند سیگار را ترک کند و نتواند، حالا باید این ناسازگاری را کاهش دهد، با قبولاندن به خودش که سیگار کشیدن چندان هم ضرری ندارد، یا این که سیگار کشیدن به خطرش می‌ارزد، چون آرامش می‌دهد و از اضافه وزن جلوگیری می‌کند، و غیره (و از این گذشته، چاقی هم خطری برای سلامتی است). اغلب سیگاری‌ها با چنین راه‌های بسیار هوشمندانه (هر چند خودفریبانه) سعی می‌کنند بر این ناسازگاری فائق آیند.ناسازگاری اضطراب‌‌آفرین است، زیرا داشتن دو نظر که با یکدیگر سازگار نیستند، در واقع رسیدن به بیهودگی است و همان‌طور که آلبر کامو می‌گوید ما انسان‌ها موجوداتی هستیم که در طول زندگی‌مان تلاش می‌کنیم به خودمان بقبولانیم که وجودمان بیهوده نیست. اساس نظریه فستینگر در این باره است که مردم چگونه تلاش می‌کنند دیدگاه‌هایی را که ناسازگارند، منطقی نشان بدهند و دست‌کم در ذهن‌شان آن‌ها را سازگار و معنادار کنند. این نظریه که با گردآوری نتایج سه هزار آزمایش به دست آمده است، درک روان‌شناسان را در مورد چگونگی کار ذهن انسان دگرگون کرده است. ناسازگاری شناختی دیگر اکنون از محافل دانشگاهی خارج شده است و وارد فرهنگ عامه شده است. این اصطلاح همه جا هست. هر دو ما این اصطلاح را در اخبار تلویزیون، یادداشت‌های سیاسی روزنامه‌ها، مقالات مجله‌ها، برچسب روی ماشین‌ها، حتی در سریال‌های سطحی تلویزیون دیده‌ایم. آلکس تربک در برنامه جِپِدی (مخاطره)، جان استوارت در برنامه دیلی شو (نمایش روزانه) و پرزدینت بارتلت در نسیم غربی این اصطلاح را به کار بردند. گرچه این عبارت از زبان خیلی از افراد بیرون می‌آید، اما تعداد کمی هستند که معنی آن را فهمیده و قدرت برانگیزاننده آن را درک کنند.در سال ۱۹۵۶ یکی از ما (الیوت) با مدرک کارشناسی روان‌شناسی به دانشگاه استنفورد برای تحصیل رفت. فستینگر جوان هم در همان سال به عنوان استاد آنجا رفت. آن‌ها بلافاصله همکاری با هم را آغاز کردند و آزمایش‌هایی را طراحی کردند تا نظریه ناسازگاری را بیازمایند و گسترش دهند. تفکر آن‌ها در چالش با بسیاری از مفاهیمی بود که در علم روان‌شناسی و نزد عموم مردم مقدس شمرده می‌شد، نظیر این دیدگاه رفتارگرایان که کاری را که مردم انجام می‌دهند، عمدتاً به خاطر پاداشی است که دریافت می‌کنند؛ و این دیدگاه اقتصاددانان که انسان معمولاً تصمیم‌های عقلانی می‌گیرد و این دیدگاه روان‌کاوان که رفتار پرخاش‌جویانه برای خلاصی از محرّک‌های پرخاش‌گرانه است.توجّه کنید که نظریهٔ ناسازگاری، چگونه رفتارگرایی را به چالش می‌کشد. مدت‌ها است که اغلب روان‌شناسان علمی قبول کرده‌اند که جزا و پاداش، محرّک اعمال انسان است. کاملاً درست است که اگر شما به یک موش در انتهای یک مسیر مارپیچ غذا بدهید، خیلی سریع‌تر از زمانی که به او غذا ندهید، مسیر مارپیچ را یاد می‌گیرد. اگر به ‌سگ‌ خانگی‌تان، وقتی به شما دست می‌دهد، بیسکویتی بدهيد، خیلی سریع‌تر از زمانی که شما همین‌طور بنشینید تا او خودش این کار را بکند، این کار را یاد می‌گیرد. برعکس، اگر ‌سگ‌تان را وقتی روی فرش ادرار می‌کند، تنبیه کنید، او خیلی زود این کار را ترک می‌کند. رفتارگرایان ادعاهای فراتر از این دارند و می‌گویند هرچیزی که پاداشی به همراه داشته باشد، جذّاب‌تر می‌شود (وقتی به سگ خانگی‌تان بیسکویت بدهید، او شما را بیشتر دوست دارد) و هر چیزی که با درد همراه است، زیان‌بار و ناخوشایند است.قوانین رفتاری در مورد انسان هم البته به کار می‌رود. هیچ‌کس به شغلی خسته‌کننده، بدون دریافت مزد ادامه نمی‌دهد. اگر شما به نوزادتان بیسکویت بدهید تا دیگر بدخلقی نکند، به او یاد داده‌اید که اگر بیسکویت می‌خواهد، باید دوباره بدخلقی کند. اما ذهن انسان، خوب یا بد، از مغز موش و ‌سگ پیچیده‌تر است. سگ ممکن است از این که هنگام ادرار کردن روی فرش او را بگیرند، از این کار پشیمان شود. اما او به این که چطور این کار غلطش را توجیه کند، فکر نمی‌کند. انسان‌ها فکر می‌کنند و چون فکر می‌کنیم نظریهٔ ناسازگاری نشان می‌دهد که رفتار ما فراتر از تأثیرات جزا و پاداش و اغلب در تضاد با آن است.برای مثال الیوت پیش‌بینی کرد که اگر انسان برای رسیدن به چیزی، درد و رنج و تلاش و مصیبت زیادی را تحمّل کند، آن «چیز» برای او خوشایندتر است تا اینکه آن را به‌سادگی به دست بیاورد. از نظر رفتارگرایان این پیش‌بینی بی‌معنی است. چرا باید انسان چیزی را که همراه با درد و رنج بسیار است دوست داشته باشد؟ اما پاسخ الیوت خیلی روشن است: «خودحق‌پنداری». شناخت این که من عاقل و کامل هستم با این شناخت که برای رسیدن به چیزی، روند عذاب‌آوری را انتخاب کردم، ناسازگار است ـ فرض کنید برای پیوستن به یک گروه تلاش زیادی کرده‌ام اما دست آخر معلوم می‌شود که گروهی ملال‌آور و بی‌ارزش است، بالتبع تلاش خواهم کرد دیدم را نسبت به این گروه تغییر داده و مثبت کنم، سعی خواهم کرد چیزهای خوب آن‌ها را پیدا کنم و از جنبه‌های منفی چشم‌پوشی کنم.</description>
                <category>ابراهیم اسکافی</category>
                <author>ابراهیم اسکافی</author>
                <pubDate>Sun, 13 Dec 2020 20:02:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایان احمدی‌نژاد یا احمدی‌نژادیسم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@eskafi/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C%D9%86%DA%98%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%B3%D9%85-y8ldgf4kgf8w</link>
                <description>(این یادداشت پیش از انتخابات ریاست جمهوری ۹۶ نوشته شده است که هنوز نامزدهای اصول‌گرا ‌را مشخص نشده بودند. بحث این بود که آیا نامزدی مشابه احمدی‌نژاد را نامزد خواهند کرد یا خیر.)کتاب فاطمه رجبی همسر علامحسین الهام سخنگوی سابق شورای نگهبان در ستایش از محمود احمدی‌نژاد ظهور احمدی‌نژاد حاصل دوران انفعال اصلاح‌طلبی و از میان رفتن پایگاه مردمی آنان در اواخر دورهٔ دوم دولت اصلاحات بود. در آن دوره گشایش سیاسی به واسطهٔ بحران‌های پی‌درپی با بن‌بست مواجه شده بود و ابتکارات سید محمد خاتمی و مجلس اصلاح‌طلب ششم با موانع سخت مخالفان روبرو می‌شد و اگر چه در کل اصلاحات توانسته بود تا حدی فضای باز فرهنگی و سیاسی منحصربه فردی را به وجود بیاورد، اما اجازه نیافت با تغییرات ساختاری تضمینی برای حفظ آزادی‌ها و دوام جامعه مدنی به وجود آورد. در چنین فضایی، انتخابات شوراهای شهر برگزار شد که بنیانگذارش خود دولت خاتمی بود، در دومین دور شاهد آزادترین انتخابات پس از انقلاب بود و در آن تقریباً همهٔ گروه‌های اصلاح‌طلب اعم از نیروهای ملی-مذهبی و نهضت آزادی تا حدی شرکت کرده بودند. اما نومیدی مردم از تداوم اصلاحات و فضای رخوت سیاسی و تحریم برخی از گروه‌ها و فعالان سیاسی، پایان اصلاح‌طلبی را رقم زد و از دل آن انتخابات گروهی گمنام به نام آبادگران ظهور کرد و شورای شهر را در دست گرفت که متعاقب آن احمدی‌نژاد را به شهرداری تهران رساند. اندکی پس از آن تداوم همین فضا احمدی‌نژاد را به ریاست جمهوری رساند. احمدی‌نژادیسم بدین نحو در شرایط بن‌بست سیاسی و انتظارات فزایندهٔ مردم برای اصلاحات سیاسی و اقتصادی با گفتاری عوام‌پسندانه ظهور کرد. گفتار عوامانه در حوزه‌های مختلف به کار گرفته شد، از ادعاهای پیشرفت‌های خیره‌کنندهٔ علمی تا جذابیت ایران برای تمام کشورهای دنیا، از هالهٔ نور تا ادعای ارتباط با امام زمان. گفتارهای مذهبی با ظهور قریب‌الوقوع امام زمان آغاز شد، در انتها به تدریج ایران‌گرایی عامیانهٔ دیگری جای آن را گرفت.ریاست‌جمهوری احمدی‌نژاد از جهاتی دوران تازه‌ای برای ساختار سیاسی در ایران بود. برای نخستین بار نهادهای قدرت یکپارچه می‌شدند و این وضعیت به لحاظ سیاسی در ایران هم مانند سایر کشورهای جهان، دو پیامد عمده به همراه داشت یکی این که دیگر برای سرکوب مخالفان مانعی جدی وجود نداشت و دوم این که نهادهای نظارتی کارآمدی خود را از دست می‌دادند و زمینه برای فساد در ابعادی عظیم فراهم می‌شد. آنچه به لحاظ سیاسی قابل پیش‌بینی بود به فجیع‌ترین حالتی رخ داد. نه تنها احزاب و مطبوعات به شدت محدود شدند، انجمن‌های صنفی ممنوع شدند و دانشگاه شکل پادگانی به خود گرفت، هر گونه گروه و شکلی که بیم آن می‌رفت که بتواند چند نفر را دور هم جمع کند به شدیدترین شکلی سرکوب و ممنوع شد و در آستانهٔ انتخابات سال ۱۳۸۸ مقدمات برای ضربهٔ نهایی به تمام نیروهای منتقد سیاسی تدارک دیده شد و پس از آن انتخابات پرمناقشه، دیگر نه تنها قدرت یک‌دست شده بود، بلکه فضای رسمی سیاسی هم از حضور منتقدان و مخالفان پاک شد به نحوی که حتی نام بردن از برخی منتقدان سیاسی هم گویی چندان تحمل نمی‌شد. در آن دوران دیگر فقط نسیم اصول‌گرایی بود که در فضای سیاسی ایران می‌وزید، البته از آن نوع اصول‌گرایی که از مبادی و تعاریف اولیه‌اش خالی شده بود، اصول‌گرایانی که زمانی حتی در برابر امام خمینی در مورادی مواضع مستقل خودشان را بیان می‌کردند، حالا گویی وظیفه‌ای نداشتند جز تملق و تکرار و توجیه گفته‌های صاحبان قدرت و حمله بی‌رحمانه به مخالفان و منتقدان و حتی بی‌طرف‌هایی که ساکت بودند و سرپوش گذاشتن بر فساد و دزدی و سرکوب و حتی توجیه جنایاتی که آبروی کلیت نظام سیاسی را هدف گرفته بود.پیامد طبیعی دیگر یک‌دست شدن قوای سه‌گانه در ایران تضعیف نظارت و بازرسی و فراهم شدن زمینه برای فساد گسترده بود که اتفاقاً در دولت احمدی‌نژاد به شکل غیرمترقبه‌ای به شکلی انفجاری رخ داد و در سطوح و ابعادی اتفاق افتاد که باورکردنی نبود. رییس‌جمهور هم به هیچ وجه قصد کوتاه آمدن نداشت و زمانی که زمزمه برخورد با مفاسد پیش می‌آمد با صراحت اعلام می‌کرد که خط قرمز او کابینه است و حاضر نیست کوتاه بیاید و بعدها آشکار شد که سرنخ بسیاری از فسادهای کلان در همان کابینه و درحصار خط قرمز احمدی‌نژاد قرار داشت. در دولت وی برای نخستین بار وزیری برای کسب رأی اعتماد به مدارک جعلی متوسل شد و رییس‌جمهور هم به شکلی تمام‌قد حتی پس از برکناری وی از او حمایت کرد. وجه اقتصادی این فسادها یک سوی ماجرا بود اما سویهٔ دیگر آن، این بود که وقتی نهادی نظارتی در کار نباشد در برابر هدر رفتن منافع ملی در سطح بین‌المللی هم دیگر کسی پاسخگو نیست. از این حیث هم احمدی‌نژاد به راحتی تحریم‌‌های فلج‌کننده را کاغذپاره می‌خواند و هیچ اهمیتی به فنا رفتن منافع ایران نمی‌داد و هیچ کسی هم در برابر او قرار نداشت که در قبال این خسارت‌های کلان ملی از او بازخواست کند، رقابتی جدی بر سر هدر دادن منافع ایران در سطح بین‌المللی در میان اصول‌گرایان در جریان بود. او زمانی که خیالش از سایر قوا و حمایت‌های بالادستی راحت شد به تضعیف سایر نهادها پرداخت، هیچ الزامی برای خودش احساس نمی‌کرد که لایحه بودجه روشن باشد و به موقع تحویل مجلس دهد گاهی بخش زیادی از سال می‌گذشت و از لایحه بودجه خبری نبود. در مواردی مصوبات نهایی مجلس را هم اجرا نمی‌کرد.از قضا سرکنگبین صفرا زدود. در حالی که اصول‌گرایان با کسب قدرت احمدی‌نژاد سر از پا نمی‌شناختند و خیال‌شان آسوده شده بود که دیگر از اصلاح‌طلبان مزاحم خبری نیست، به تدریج متوجه شدند که یک‌دست شدن اصول‌گرایان دستاوردی که نداشته است، در واقع حیثیت آنها را هم بر باد داده است و حالا دیگر همه مشکلات و فسادها به نام خودشان نوشته می‌شود و دولت هم پاسخگوی احدی نیست. با مدیریت فاجعه‌بار احمدی‌نژاد اصلاح‌طلبی و اصلاح‌طلبان اگرچه از قدرت دور شدند اما دوباره اعتبار خودشان را در میان مردم کسب کردند. سیدمحمد خاتمی در اواخر دوران ریاست‌جمهوری‌اش در دیدار با دانشجویان وضعیت آینده را به خوبی پیش‌بینی کرده بود و گفته بود کسانی خواهند آمد که به شما حق اعتراض نخواهند داد. اصلاح‌طلبان در آغاز به کار احمدی‌نژاد با دوراههٔ ناخوشایندی روبرو بودند، اگر مخالفت‌ها و انتقادها را آغاز می‌کردند این بیم وجود داشت که مردم موضع آنها را به حساب جنگ قدرت بگذارند، اگر سکوت پیشه می‌کردند در آن صورت وظیفهٔ تاریخی خودشان را در برابر اضمحلال کشور انجام نداده بودند. در هر حال آنها با کمی تأخیر به انتقاد از وضع موجود پرداختند و هشدارهای لازم را دادند. اما هاشمی رفسنجانی از ابتدای روی کار آمدن احمدی‌نژاد هیچ‌گونه تردیدی نداشت که کشور با سیاست‌های غلط دولت رو به ویرانی می‌رود و زبان به انتقاد گشود و البته به واسطهٔ یکپارچی قدرت جایگاهش به تدریج در قدرت تضعیف شد، هر چند در میان مردم دوباره محبوبیت از دست‌رفته‌اش را بازیابی می‌کرد. او به درستی خطر احمدی‌نژادیسم را درک کرد. اما مهم‌ترین چهره‌ای که برای مقابله با احمدی‌نژادیسم کمر همت بست و فعالیت فرهنگی را کنار گذاشت و سکوت بیست‌ساله را شکست تا جلو ویرانی و فساد و حاکمیت دروغ را بگیرد مهندس موسوی بود که با اقبال شدید اصلاح‌طلبان، اعتدال‌گرایان و برخی از اصول‌گرایان هم روبه‌رو شد. اما در مقابلش قوای سه‌گانه‌ای را می‌دید که کاملاً یکدست شده‌اند و حاضر نبودند به سادگی این وضعیت استثنایی را از دست بدهند. هر چه زمان می‌گذرد بر شمار مخالفان احمدی‌نژادیسم که وی خطر اصلی برای ایران و انقلاب می‌دانست بیشتر می‌شود.دور دوم ریاست‌جمهوری احمدی‌نژاد که با انتخاباتی پرمناقشه آغاز شده بود، دوران ورشکستگی سیاسی برای اصول‌گرایان بود. از یک طرف دولت هیچگونه توانی برای قانع کردن مردم و مخالفان داخلی نداشت و در نتیجه متوسل به زور و سرکوب و تحقیر آنان شد. از سوی دیگر تحریم‌های بین‌المللی ابعاد گسترده‌تری پیدا کرد و فروش نفت و مبادلات ارزی را هم دربرگرفت که حیات اقتصادی ایران را تحت‌الشعاع قرار داد. اقتصادی که با دستکاری‌ها و بازی‌های احمدی‌نژاد نفس‌های آخر را می‌کشید با تحریم‌های مالی به ورشکستگی کامل رسید.از سوی دیگر دولتی که با همکاری سایر نیروها مخالفان و منتقدان اصلاح‌طلب را سرکوب کرده بود و از مجلس نیز تقریباً به نهادی بی‌خاصیت ساخته بود، جاه‌طلبی‌اش روزبه‌روز بیشتر می‌شد و حالا با بخش‌های دیگر قدرت وارد چالش جدی شده بود. زمانی که رهبران مخالف دولت به حصر رفتند، دانشگاه‌ها سرکوب شدند و فعالیت احزاب منتقد غیرقانونی اعلام شد تازه اصول‌گرایان متوجه شدند در چنین فضای خالی مهار کردن غول احمدی‌نژادیسم در میدان خالی سیاست محال است. انتقادات روزبه‌روز بیشتر می‌شد حتی مجلس هم به دنبال رأی عدم اعتماد بود تا اور را برکنار کند اما ضعیف‌تر از آن شده بود که کاری از دستش بربیاید. اصول‌گرایان نهایتاً به این نتیجه رسیدند که دولت دوم احمدی‌نژاد را با تمام خسارت‌ها و فسادهایش همچون زخمی در گلو تحمل کنند تا تمام شود. تنها امید و ابتکار آنان گذر زمان بود.احمدی‌نژاد گرچه می‌دانست دیگر از حمایت سابق اصول‌گرایان برخوردار نیست، در انتخابات ریاست‌جمهوری ۱۳۹۲ تلاش کرد با نامزدی رحیم مشایی همچنان در قدرت باقی بماند. با رد صلاحیت او دیگر حیات سیاسی‌اش در فضای رسمی ایران پایان یافته بود. اما احمدی‌نژاد در استفاده از ابتکارات و فرصت‌های سیاسی گستاخ و بی‌محابا بود اگر در جایی امکانی حداقلی وجود داشته باشد او حداکثر استفاده را از آن می‌کند. پس از روی کار آمدن حسن روحانی سفرهای استانی‌اش را برای تبلیغ و اعلام حضور از دست نداد. در آخرین ریسک سیاسی‌اش تلاش کرد جلب حمایت یا حتی چراغ سبز رهبری را سرمایه‌ای سیاسی برای انتخابات کند. اما این ریسک او را به پایانش نزدیکتر کرد، مقام رهبری که زمانی او را حتی بالاتر از هاشمی رفسنجانی قرار داده بود دیگر حاضر نبود از وی حمایت کند و توصیه‌اش عدم حضور در انتخابات بود. با وجود این او مایل بود بی‌سروصدا بر این مسأله سرپوش بگذارد و کارزارش را ادامه دهد شاید در آینده فرصتی ایجاد شود. اما اصول‌گرایان حاضر نبودند این فرصت را برای خلاص شدن از مصیبت‌های او از دست بدهند و با افشای موضوع امکان فرار را از احمدی‌نژاد سلب کردند، هر چند او همچنان به سفرهای انتخاباتی‌اش ادامه می‌دهد.کنار گذاشته شدن احمدی‌نژاد بدین صورت مسلماً نه به لحاظ تاکتیکی به سود اصلاح‌طلبان است و نه به لحاظ ارزش‌های دمکراتیکی که روش و هدف نهایی آن‌ها است. از یک طرف اصلاح‌طلبان معتقدند باید از تکثر سیاسی دفاع کرد و همه کسانی که واجد شرایط هستند باید بتوانند در انتخابات شرکت کنند. گرچه همه مقامات هم حق دارند باشفافیت نسبت به حضور یا عدم حضور دیگران توصیه داشته باشند، نهایتاً حقوق سیاسی افراد مطابق با قانون اساسی باید ملاک عمل واقع شود. در صورتی که آنها از حذف رقیب بدین نحو که اصول‌گرایان انتظار دارند احمدی‌نژاد کنار بکشد، کوته‌بینانه حمایت کنند همین اتفاق ممکن است برای خودشان بیفتد و دوره‌ای دیگر نه قانون و نه حتی شورای نگهبان بلکه عده‌ای بخواهند صرفاً به بهانهٔ عدم نظر مساعد رهبری مانع از حضور سیاسی افراد شوند و جمهوریت نظام را به کلی مخدوش کنند.با کنار گذاشته شدن احمدی‌نژاد بیش از همه اصول‌گرایان سود می‌برند. اکثر قریب به اتفاق چهره‌های مطرح و فعال اصول‌گرا در دوران گذشته تمام همّ و غم‌شان را بر سر احمدی‌نژاد هزینه کرده‌اند و تا توانسته‌اند به سرکوب منتقدان و توجیه دولت پرداخته‌اند، در نتیجه چندان شخصیت محبوبی ندارند که بتواند در برابر احمدی‌نژاد با شعارهای مردم‌فریبانه‌اش رقابت کند. در حقیقت حذف احمدی‌نژاد یک قطب اساسی را در میان اصول‌گرایان از بین می‌برد و تا حد زیادی از پراکندگی آرای آنان جلوگیری می‌کند.از جانب دیگر حذف احمدی‌نژاد از گردونهٔ رقابت انتخاباتی بدین معنا نیست که پدیده‌های دیگری مانند او دوباره ظهور نکنند، در حقیقت پایان احمدی‌نژادیسم در ایران نیست. مثلاً نوع برخورد سردار قالیباف با افشاگری در خصوص واگذاری املاک شهرداری تهران به خوبی نشان می‌دهد که از حیث زمینه برای فساد و بی‌قانونی و عوام‌فریبی چندان تفاوتی با احمدی‌نژاد ندارد. از سوی دیگر از حیث شعارهای توخالی و برباددهندهٔ منافع ملی در سیاست خارجی و بی‌اعتنایی به تحریم‌ها و فضای انزوا در سیاست خارجی، شخصیت‌هایی که در جبههٔ پایداری هستند لنکرانی و جلیلی که در دورهٔ پیش نامزد شده بودند بی‌محاباتر از احمدی‌نژادند و این استعداد را دارند که دوباره ایران را به شرایط پیشین بازگردانند. مواضعی که پس از برجام گرفته‌اند نیز نشان می‌دهد که بهبود شرایط ایران در سطح بین‌المللی و عادی شدن وضعیت سیاست خارجی، آنها را به شدت آزار می‌دهد و در حسرت دوران پرتنش و پرالتهاب پیشین هستند.باید دید اصول‌گرایانی که تلاش دارند دیدگاه مقام رهبری را به منزلهٔ عدم حضور احمدی‌نژاد تحمیل کنند آیا این برخوردشان صرفاً شخصی است و می‌خواهند از حضور شخص وی جلوگیری کنند یا از کلیت پدیدهٔ احمدی‌نژادیسم. مایلند کس دیگری را مشابه وی وارد میدان رقابت کنند یا این که به طور کلی از تیپ احمدی‌نژادی‌ها گریزان شدند. در واقع مخالفت آنها با احمدی‌نژادیسم است یا با احمدی‌نژاد. دولت روحانی از جهاتی ایده‌آل اصول‌گرایان نیست، اما بازگشت به احمدی‌نژادیسم هم راه چاره برای آنان نیست راهی است به سوی اضمحلال کامل. شرایط هم شبیه به شرایط ظهور احمدی‌نژایسم در سال ۸۴ نیست، تجربهٔ هشت سال احمدی‌نژاد هم بعید است مجال به بازگشت احمدی‌نژادیسم بدهد. اگر اصول‌گرایان نامزدی خارج از گفتمان احمدی‌نژادیسم برگزینند دست کم نشانهٔ این است که آنها از تجربهٔ تلخ احمدی‌نژاد درس جدی گرفته‌اند و دیگر به دام آن نخواهند افتاد. مسأله این است که آنها پیشتر بخش عمدهٔ اعتبارشان را بر سر احمدی‌نژاد هزینه کرده‌اند، عبور از احمدی‌نژادیسم گرچه نوعی خروج از بن‌بست گذشته اما آغاز از نقطهٔ صفر هم خواهد بود.</description>
                <category>ابراهیم اسکافی</category>
                <author>ابراهیم اسکافی</author>
                <pubDate>Mon, 12 Oct 2020 14:41:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصلاح‌طلبی چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@eskafi/%D8%A7%D8%B5%D9%84%D8%A7%D8%AD%D8%B7%D9%84%D8%A8%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-up2m18uxysl6</link>
                <description>مبارزهٔ اصلاح‌طلبانه در ایران سوابق زیادی دارد. اما پس از دوم خرداد و روی کار آمدن سید محمد خاتمی اصلاح‌طلبی به گفتمان غالب در فضای سیاسی ایران بدل شد. عموماً اصلاح‌طلبی را با سویه‌های سلبی آن می‌سنجند که فاصلهٔ مشخصی با انقلابی‌گری به معنای تلاش برای زیرورو کردن کلیت نظام سیاسی و نیز تلاش‌های مسلحانه یا جلب حمایت خارجی برای تغییر رژیم دارد. از آن جهت اصلاح‌طلبی بیشتر با حرکتی گام‌به‌گام سنخیت دارد تا تغییرات ناگهانی که به خلأ قدرت منجر می‌شود، از سوی دیگر توسل به هر گونه خشونتی کمتر با اصلاح‌طلبی سازگار است و بیشتر با حرکت‌های قهرآمیز و انقلابی عجین شده است. گرچه نمی‌توان این واقعیت را هم نادیده گرفت که دموکراسی در طول تاریخ بیشتر پس از حرکت‌های انقلابی و هزینه‌های بسیاز همراه بوده و اصلاح‌طلبی تجربه‌ای است که شاید به شکل جهان‌شمول آن چندان سابقهٔ چشمگیری نداشته باشد، اما با توجه به شرایط روز و تجربیاتی که از مبارزات سیاسی اندوخته شده است، به نظر می‌رسد شیوهٔ مبارزهٔ اصلاح‌طلبانه کم‌هزینه‌ترین، بادوام‌ترین و شدنی‌ترین شیوهٔ موجود است، هر چند نمی‌توان به موفقیت قطعی آن امید داشت و قطعاً با چالش‌هایی جدی روبرو است. هدف این یادداشت بررسی مؤلفه‌های مبارزهٔ اصلاح‌طلبانه، مبتنی بر سیاستی دموکراتیک است و قاعدتاً نه به دنبال نشان دادن وجوه سلبی آن و تمایز با دیگر شیوه‌هاست و نه بناست برنامه‌ای سیاسی را معرفی کند که قاعدتاً وظیفهٔ آن بر دوش احزاب سیاسی است که با توجه به امکانات موجود و اولویت‌های سیاسی باید تدوین شود. در اینجا صرفاً چارچوب مبارزهٔ اصلاح‌طلبانه بررسی می‌شود تا با در دست داشتن ملاک‌هایی برای اصلاح‌طلبی بتوانیم به ارزیابی اصلاح‌طلبانه حرکت‌های اصلاحی بپردازیم.- تحزب. ایجاد احزاب و سازمان‌های سیاسی مهم‌ترین ویژگی حرکت اصلاح‌طلبانه یعنی «تداوم» را به وجود می‌آورند. رسیدن به دموکراسی بدون سازمان‌دهی سیاسی میسر نیست. ایجاد حزب امکان تعامل با افکار عمومی را فراهم می‌کند و حزب را به نهادی پاسخگو تبدیل می‌کند، زیرا احزاب برای پیشبرد برنامه‌های‌شان همواره نیاز به پشتیبانی مردم دارند و از اینرو باید پاسخ‌گوی عملکرد خود باشند. ضمن این که حرکت جمعی امکان بهره‌گیری از عقل جمعی را فراهم می‌کند و تصمیمات پس از گذشتن از صافی جلسات و مباحثات حزبی سنجیده‌تر و آگاهانه‌تر خواهد شد. از سوی دیگر حرکت حزبی تا حدی آسیب‌پذیری حرکت سیاسی را هم کاهش می‌دهد در صورت وجود حزب با از میان رفتن برخی افراد به هر دلیلی، حرکت سیاسی مطابق با سازوکار دموکراتیک حزبی و با افراد جایگزین تازه ادامه می‌یابد. از سوی دیگر تحزب به متحد کردن نیروها پرداخته و باعث اثرگذاری مؤثرتر آن می‌شود. اصلاح‌طلبی بدون وحدت عملی به اهداف خود دست پیدا نمی‌کند.- دموکراسی‌خواهی. به هر گونه تغییر و بهبود اوضاع می‌توان نام اصلاح گذاشت، اما حرکت اصلاح‌طلبانهٔ سیاسی باید در جستجوی هدف عالی‌تر تغییر شرایط و ساختار به سمت و سوی دموکراسی بیشتر باشد. از این رو جایگاه سیاسی اصلاح‌طلبان تا حد زیادی روشن است و باید تلاش کنند در «مقابل نیروهای اقتدارگرا» که به دنبال برچیدن فضای سیاسی و هر گونه مشارکت دموکراتیک هستند بایستند. اصلاح‌طلبی با سرکوب سیاسی و دربند کردن فعالان سیاسی و هر اقدامی که باعث حذف گروه‌های سیاسی می‌شود باید با تمام قوا بایستد. از این جهت هر نوع حرکتی که حذف حقوق مدنی و سیاسی شهروندان به شکل فردی یا جمعی منجر شود یا آن را مفروض بگیرد، نمی‌تواند برچسب اصلاح‌طلبانه بر خود داشته باشد و دقیقاً حرکت سیاسی اصلاح‌طلبانه باید در نقطهٔ مقابل با آن باشد. اصلاح‌طلبی در مبارزهٔ دائم با اقتدارگرایی قرار دارد و همواره باید در مقابل هر تلاشی برای ایجاد نهادهای غیردمکراتیک و غلبهٔ آن نهادها بر امور سیاسی ایستادگی کند. در عین حال همواره از گروه‌هایی که به دلایل گوناگون حقوق‌شان سلب شده باید حمایت کرده و پشتیبان چندصدایی و تحزب در جامعه باشند و به تقویت جامعهٔ مدنی بپردازد. تثبیت هنجارهای دموکراتیک با اجماع تمام نیروهای سیاسی بر روی فضیلت‌های مدنی نظیر احترام به حقوق فردی و همزیستی نیروهای متکثر به دست می‌آید.- خردگرایی. حاکم کردن عقلانیت و شایسته‌سالاری یکی از اهداف غایی اصلاح‌طلبی است. قاعدتاً چنین رویکردی باید در خود جریان اصلاح‌طلبی هم حاکم باشد و در مباحث و گفتگوهای درونی به جای اسطوره‌سازی و کیش شخصیت و نقل قول‌های پایان‌بخش، باید همواره فضا را برای نقادی و گفتگو باز کند و به سیاست به مثابهٔ امری عرفی بنگرد نه مسأله‌ای که چون و چرا ندارد یا این که آن را با ملاک‌های خارج از سیاست بسنجد. تعصبات ایدئولوژیک نباید راه را بر خردگرایی ببندد. رفتارها و اقدامات سیاسی همواره جای بحث و گفتگو دارند و نباید در این زمینه محدودیت وجود داشته باشد. در عین حال، تکثر درونی و امکان نقادی و اعتراضات درونی نباید به «وحدت عملی» زیاد ضربه بزند. فرهنگ مبارزهٔ سیاسی در عین حال که همواره حق اظهار نظر و انتقادات و اعتراضات را به رسمیت می‌شناسد در حوزهٔ عمل و تصمیم‌گیری باید از تشتت و پراکندگی بی‌مورد پرهیز کند، در غیر این صورت به تضعیف کلیت نیروهای اصلاح‌طلب و بی‌اثر شدن آنان منجر خواهد شد.- فراگیر بودن. برخورد اصلاح‌طلبان با تکثرهای قومی، مذهبی و غیره باید فراگیر باشد و تلاش کنند حتی‌المقدور جامعه را با تکثرهای گوناگون موجود در جامعه سازگار کنند. وجود اقوام و زبان‌های گوناگون را باید به عنوان امتیاز جامعه محسوب کرده و زمینه را برای ابراز هویت آنان فراهم کرد. در نتیجه اصلاح‌طلبان باید با هر گونه عملکردی که به تبعیض میان گروه‌های فرهنگی به واسطهٔ زبان، قومیت، دین یا جنسیت بینجامد مخالفت کرده و به تشکیل جامعه‌ای فراگیر که همه گروه‌ها بتوانند فارغ از هویت جمعی‌شان در آن مشارکت کنند، کمک کنند و هیچ گروهی دچار تبعیض یا محرومیت نشود. وجه دیگری از اصلاح‌طلبی که معمولاً از سوی اصلاح‌طلبان مغفول می‌ماند حمایت از گروه‌های مهاجر است. این گروه‌ها به تکثر جامعه کمک می‌کنند و در عین حال مطابق با میثاق‌های بین‌المللی حقوقی مصرح دارند که از سوی دولت و فعالان سیاسی نادیده گرفته می‌شود.- یکپارچگی سیاسی. تا زمانی که محدودهٔ جغرافیایی فعالیت سیاسی روشن نباشد، هیچ‌گونه مبارزهٔ سیاسی امکان‌پذیر نیست، بدین خاطر اغلب کشورهای باسابقهٔ دمکراتیک حفظ تمامیت ارضی جزء اصول ثابت است. از این رو اصلاح‌طلبی نمی‌تواند مفروض بودن یکپارچگی سیاسی را نادیده بگیرد و با گروه‌هایی که سودای چندپارگی کشور را در سر می‌پرورانند همکاری کرده یا از آنان حمایت کند، در عوض بهتر است برای از میان بردن بهانه‌های احتمالی آنان تلاش کند. در عین حال گونه‌ای از ملی‌گرایی را باید نمایندگی کند که دمکراتیک باشد و مرز روشنی با اقتدارگرایی و گرایش‌های شوونیستی داشته باشد. حمایت از یکپارچگی به هیچ‌وجه نباید به معنای دفاع از یک‌دستی فرهنگی و اجتماعی و نژادپرستی و بیگانه‌ستیزی در هیچ از یک وجوهش باشد بلکه صرفاً از کلیت سیاسی کشور به مثابه یک ظرف سیاسی دفاع می‌کند و آن را پیش‌فرض مبارزات خود قرار می‌دهد. ملی‌گرایی دموکراتیک همراه با چندفرهنگی‌گرایی می‌تواند با اصلاح‌طلبی سازگار باشد و در حقیقت گونه‌ای از ملی‌گرایی قابل پذیرش است که چندان رنگ‌وروی ایدئولوژیک و تعصب‌آلود نداشته باشد. در عین حال که از تکثر فرهنگی حمایت می‌کند بر تمامیت ارضی نیز اصرار دارد و به جای آن که در پی تجزیه و کم کردن اقتدار کشور در برابر مخاطرات بیرونی باشد در پی همزیستی و اتحاد با کشورهای همسایه است. در عین حال از سرکوب قهرآمیز و خشونت‌بار صداهای مخالف نیز استقبال نمی‌کند.- اصلاح قوانین. گاهی قانون‌گرایی یکی از مؤلفه‌های اصلاح‌طلبی برشمرده می‌شود که این موضوع جای بحث فراوان دارد. در نظامی غیردموکراتیک که قوانین به شیوه‌ای آمرانه برای تثبیت جایگاه اقتدارگرایان وضع شده است، قاعدتاً قانون‌گرایی حداکثری به معنای تن دادن به وضع موجود است. بنابراین قانون‌گرایی در برخی جوامع بیش از آن که اصلاح‌طلبانه باشد اقتدارگرایانه است و مقامات حاکم صرفاً از قانون برای سرکوب و محدود کردن مخالفان استفاده می‌کنند. بنابراین رویکرد اصلاح‌طلبان باید نقد و اصلاح قوانین به شیوه‌ای دموکراتیک باشد و در صورتی که قانون به شیوه‌ای نامناسب تصویب شده و باعث سلب حقوق بخشی از جامعه شود باید مورد نقد و اعتراض اصلاح‌طلبان واقع شد و باید تمام تلاش‌شان را برای تغییر آن انجام دهند. در دموکراسی امکان نقد و اصلاح و تغییر قوانین به شیوهٔ مسالمت‌آمیز وجود دارد. قوانین با سازوکار دموکراتیک و رعایت حقوق افراد تصویب می‌شوند و امکان تغییر آن هم وجود دارد و اصلاح‌طلبان به جای حمایت از قوانینی که سد راه مشارکت مردم است باید برای تغییر آن تلاش کنند.- مردم‌گرایی. حضور و مشارکت مردم در فرایند سیاسی پیش‌فرض هر گونه مبارزهٔ اصلاح‌طلبانه است، در غیاب مردم پیشبرد برنامه‌های سیاسی نه ممکن است و نه مطلوب. تغییرات سیاسی البته راه‌های دیگری هم مانند چانه‌زنی در پشت درهای بسته و رایزنی‌های مخفیانه دارد که گرچه در مواردی ممکن است به دستاوردهای موقت دست پیدا کند اما به پیشبرد دموکراسی نمی‌تواند کمک چندانی بکند. اصلاح‌طلبان باید از حضور مردم چه در نهادهای مدنی و چه در فضاهای عمومی استقبال کنند. اصلاح‌طلبی مردم‌هراسانه‌ای که به حضور مردم در جامعه اعتراض دارد و معتقد است مشکلات را باید فقط در پشت پرده با چانه‌زنی حل کرد و به جای تکیه بر مردم، به جلب رضایت اقتداگرایان پرداخت، در حقیقت روی دیگر سکهٔ اقتدارگرایی است. اصلاح‌طلبان باید زمینهٔ بیان و بروز مطالبات مردم به شیوه‌های گوناگون را فراهم کنند و با تعاملی دوسویه با مطالبات آنها برنامه‌های سیاسی خود را تدوین کنند. از سوی دیگر نیروی مردم و پشتیبانی آنها مهم‌ترین ابزار و در برخی موارد تنها تکیه‌گاه آنان برای ایستادگی در برابر اقتدارگرایان است. در عین حال، نظام‌های سیاسی هر چقدر هم اقتدارگرا باشند، باز هم نمی‌توانند افکار عمومی و خواست آنان را نادیده بگیرند و نقش مشروعیت‌بخش مردم را انکار کنند.موارد ذکر شده مؤلفه‌هایی است که برای پیشبرد مبارزهٔ اصلاح‌طلبانهٔ دموکراتیک ضروری به نظر می‌رسد. برخی از آنها شاید با یکدیگر همپوشانی داشته باشد و شاید برخی تا حدودی از جهاتی در مقابل یکدیگر به نظر برسند از جمله ملی‌گرایی دمکراتیک و چندفرهنگی‌گرایی. قاعدتاً رویکرد اصلاح‌طلبانه باید به گونه‌ای باشد که بیشترین سازگاری را با این مؤلفه‌ها داشته باشد.</description>
                <category>ابراهیم اسکافی</category>
                <author>ابراهیم اسکافی</author>
                <pubDate>Wed, 07 Oct 2020 16:03:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه از عقاید احمقانه بپرهیزیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@eskafi/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%AD%D9%85%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%BE%D8%B1%D9%87%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%85-ab2hxisbhwcb</link>
                <description>برتراند راسلترجمه: ابراهیم اسکافیبرای پرهیز از انواع عقاید احمقانه‌ای که نوع بشر مستعد آن است، نیازی به نبوغ فوق‌بشری نیست. چند قاعدهٔ ساده شما را اگر نه از همهٔ خطاها، دست کم از خطاهای ابلهانه بازمی‌دارد.اگر موضوع چیزی است که با مشاهده روشن می‌شود، مشاهده را شخصاً انجام دهید. ارسطو می‌توانست از این باور اشتباه که خانم‌ها دندان‌های کم‌تری از آقایان دارند با یک روش ساده پرهیز کند: از خانمش بخواهد که دهانش را باز کند تا دندان‌هایش را بشمارد. او این کار را نکرد چون فکر می‌کرد می‌داند. تصوّر کردن این که چیزی را می‌دانید در حالی که در حقیقت آن را نمی‌دانید، خطای مهلکی است که همهٔ ما مستعد آن هستیم. من باور دارم که خارپشت‌ها سوسک‌های سیاه را می‌خورند، چون به من این‌طور گفته‌اند؛ اما اگر قرار باشد کتابی دربارهٔ عادات خارپشت‌ها بنویسم، تا زمانی که نبینم یک خارپشت از این غذای اشتهاکورکن لذّت می‌برد، مرتکب چنین اظهارنظری نمی‌شوم. درهرحال، ارسطو کم‌تر از من محتاط بود. نویسندگان باستان و قرون وسطیٰ اطلاعات جامعی دربارهٔ تک‌شاخ‌ها و سمندرها داشتند. با وجود آن که هیچ‌کدام‌شان حتی یک مورد از آن‌ها را هم ندیده بودند، یک نفر هم احساس نکرد لازم است از ادّعاهای جزمی دربارهٔ آن‌ها دست بردارد.اغلب موضوعات از این ساده‌تر به بوتهٔ آزمایش درمی‌آیند. اگر مثل اکثر مردم شما ایمان راسخ پرشوری نسبت به برخی مسائل دارید، روش‌هایی وجود دارد که می‌تواند شما را از تعصّب خود‌تان باخبر کند. اگر عقیدهٔ مخالف شما را عصبانی می‌کند، نشانهٔ آن است که شما ناخودآگاه می‌دانید که دلیل مناسبی برای آن‌چه فکر می‌کنید، ندارید. اگر کسی مدّعی باشد که دو بعلاوه دو می‌شود پنج، یا این که ایسلند در خط استوا قرار دارد، شما به جای عصبانی شدن، احساس دل‌سوزی می‌کنید، مگر آن که اطلاعات حساب و جغرافی شما آن‌قدر کم باشد که این حرف‌ها در افکار شما تزلزل ایجاد کند. اغلب بحث‌های وحشیانه آن‌هایی هستند که طرفین دربارهٔ موضوع مورد بحث دلایل کافی ندارند. شکنجه در خداشناسی به کار می‌رود، نه در ریاضیات؛ زیرا ریاضیات با علم سر و کار دارد، اما در خداشناسی تنها عقیده وجود دارد. بنابراین هنگامی که پی می‌برید که از تفاوت آراء عصبانی هستید، مراقب باشید؛ احتمالاً با بررسی بیشتر درخواهید یافت که برای باورتان دلایل تضمین‌کننده‌‌ای ندارید.یک راه مناسب برای این که خودتان را از انواع خاصّی از جزمیّت خلاص کنید، این است که از عقاید مخالفی که دوستان پیرامون‌تان دارند آگاه شوید. وقتی که جوان بودم سال‌های زیادی را دور از کشورم در فرانسه، آلمان، ایتالیا و ایالات متحده به سر بردم. فکر می‌کنم این قضیه در کاستن از شدت تعصبّات تنگ‌نظرانه‌ام بسیار مؤثر بوده است. اگر شما نمی‌توانید مسافرت کنید، به دنبال کسانی بگردید که دیدگاه‌هایی مخالف شما دارند. روزنامه‌‌‌های احزاب مخالف را بخوانید. اگر آن افراد و روزنامه‌ها به نظرتان دیوانه، فاسد و بدکار می‌آیند، به یاد داشته باشید که شما هم از نظر آن‌ها همین‌طور به نظر می‌رسید. با این وضع هر دو طرف ممکن است برحق باشید، اما هر دو نمی‌توانید بر خطا باشند. این طرز فکر زایندهٔ نوعی احتیاط است.برای کسانی که قدرت تخیّل ذهنی قوی دارند، روش خوبی است که مباحثه‌ای را با شخصی که دیدگاه متفاوتی دارد در ذهن خود تصور کنند. این روش در مقایسه با گفتگو‌ی رودررو یک فایده و تنها یک فایده دارد و آن این که در معرض همان محدودیت‌های زمانی و مکانی قرار ندارد. مهاتما گاندی راه‌آهن و کشتی‌های بخار و ماشین‌آلات را محکوم می‌کرد، او دوست می‌داشت که تمام آثار انقلاب صنعتی را خنثیٰ کند. شما ممکن است هرگز این شانس را نداشته باشید که با شخصی دارای چنین عقایدی روبرو شوید، زیرا در کشورهای غربی اغلب مردم با دستاوردهای فناوری‌های جدید موافقند. اما اگر شما می‌خواهید مطمئن شوید که در موافقت با چنین باور رایجی بر حق هستید، روش مناسب برای امتحان کردن این است که مباحثه‌ای خیالی را تصور کنید و در نظر بگیرید که اگر گاندی حضور می‌داشت چه دلایلی را برای نقض نظر دیگران ارائه می‌داد. من گاهی بر اثر این گونه گفتگوهای خیالی واقعاً نظرم عوض شده است؛ به جز این، بارها دریافتم که با پی بردن به امکان عقلانی بودن مخالفان فرضی، تعصّبات و غرورم رو به کاستی می‌گذارد.نسبت به عقایدی که خودستایی شما را تشدید می‌کند، محتاط باشید. از هر ده نفر، نُه نفر چه مرد و چه زن قویاً معتقدند که جنسیت‌شان برتری ویژه‌ای دارد. دلایل زیادی هم برای هر دو طرف وجود دارد. اگر شما مرد باشید می‌توانید نشان دهید که اغلب شعرا و بزرگانِ علم، مرد هستند؛ اگر زن باشید می‌توانید پاسخ دهید که اکثر جنایت‌ها هم کار مردان است. این پرسش اساساً حل‌شدنی نیست، اما خودستایی این واقعیت را از دید بسیاری از مردم پنهان می‌کند. همهٔ ما، اهل هر جا که باشیم، متقاعد شده‌ایم که ملّت ما برتر از سایر ملّت‌هاست. ما با وجود دانستن این که هر ملّتی محاسن و معایب خاص خودش را دارد، معیارهای ارزشی‌مان را به گونه‌ای تعریف می‌کنیم که ثابت کنیم ارزش‌های‌مان مهم‌ترین ارزش‌های ممکن هستند و معایب‌مان تقریباً ناچیزند. در اینجا دوباره انسان معقول می‌پذیرد که با سؤالی روبروست که ظاهراً جواب درستی برای آن وجود ندارد. دشوارتر از آن، این است که بخواهیم مراقب خودستایی بشر به واسطهٔ بشر بودنش باشیم، زیرا ما نمی‌توانیم با ذهن غیربشری مباحثه کنیم. تنها راهی که من برای برخورد با این نوع خودبینی بشر سراغ دارم، این است که به خاطر داشته باشیم بشر جزء ناچیزی از حیات سیارهٔ کوچکی در گوشهٔ کوچکی از این جهان است و همان‌طور که می‌دانیم در دیگر بخش‌های کیهان هم ممکن است موجوداتی باشند که نسبت بزرگی‌شان به ما، مثل نسبت بزرگی ما به یک ستارهٔ دریایی است.</description>
                <category>ابراهیم اسکافی</category>
                <author>ابراهیم اسکافی</author>
                <pubDate>Tue, 06 Oct 2020 10:06:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترجمه و هنر</title>
                <link>https://virgool.io/@eskafi/%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D9%88-%D9%87%D9%86%D8%B1-xdlowuijentq</link>
                <description>ایتالیایی‌ها در دوران باستان ضرب‌المثلی در خصوص ترجمه داشتند که بسیار کاربردی است، اما با توجه به حساسیت روزافزون فمینیست‌ها در دورهٔ کنونی نمی‌توان به همان صورت اصلی بی‌پروا آن را به کار بست و جان سالم به در برد. در هر حال، صورت امروزی و بهداشتی آن ضرب‌المثل این است که ترجمه مثل انسان است، اگر زیبا باشد، وفادار نیست و اگر وفادار باشد قطعاً زیبا نیست. بنابراین ترجمه از دوران قدیم میان زیبایی و وفاداری همچون آونگی در نوسان بوده است.آیا ترجمه را می‌توان نوعی هنر به حساب آورد؟ بستگی به تلقی ما از هنر دارد، اگر هنر را همراستا با همان زیبا بودن بدانیم تلاش برای زیبا ساختن در ترجمه تلاش برای فرار از وفاداری است. اساساً ترجمه خوب در نقطهٔ مقابل هنر خلاقه است. مترجم زمانی به نقطهٔ آرمانی خودش رسیده است که خواننده تشخیص ندهد متنی که پیش روی اوست متنی ترجمه شده است، اصطلاحاً متن بوی ترجمه ندهد و مترجم کاملاً نامرئی شود. در هنر فردیت هنرمند تبلور می‌یابد و اثر هنری برخاسته از خلاقیت اوست. هنر آفرینشی است که نقطهٔ شروع آن ذهن هنرمند است. ترجمه باید آیینه‌ای از اثر از پیش‌موجود باشد. در ترجمه نامرئی بودن مترجم اصلی اساسی است. به همان میزانی که هنرمند تلاش می‌کند که خودش را متمایز کند، مترجم باید به مخفی کردن خودش بپردازد.پدیدهٔ ذبیح‌الله منصوری را می‌توان در همین کش و قوس دید. بخش زیادی از جامعه او را هنرمندی بی‌بدیل می‌دانند که بازار کتاب ایران را تکان داد، اما هستند کسانی که به هویت مترجم توجه می‌کنند و بر هنرمندی وی خرده می‌گیرند، آثار ترجمه شده به هیچوجه وفادار به متن اصلی نبودند، شاید اگر وفادار بودند اینهمه مخاطب پیدا نمی‌کردند، بگذریم از آثاری که اساساً وجود خارجی نداشتند و ترجمه شدند. منصوری هنرمند بود اما مترجم نبود. فیتز جرالد هم کمابیش وضعیتی شبیه به منصوری دارد، تا زمانی که کسانی با دقت ترجمه‌های فیتز جرالد از رباعیات خیام را با متن اصلی تطبیق نداده بودند، قدردان زحمات این نویسنده و مترجم برجسته در معرفی خیام به غرب بودند و شاید هنوز هم هستند. البته در معرفی خیام گام بزرگی برداشت ولی ترجمه‌ها وفادار نبودند، در حدی که یافتن اینکه کدام قطعه ترجمه کدام رباعی است کار ساده‌ای نیست. از حق هم نباید بگذریم که تم ترجمه‌ها با تم اصلی رباعیات خیام یکسان بود.در عین حال ترجمه را هم نمی‌توان تکنیک خالص به حساب آورد،البته ۷۰ سال پیش دیدگاه‌ها متفاوت بود. رهبران جنگ سرد معتقد بودند ماشین ترجمه هم پیچیده‌تر از ماشین‌های نظامی نیست اما صرف حدود بیست سال زمان و هزینه‌های گزاف به آنان فهماند که باید دست از این پروژه بردارند و راه دیگری برای رقابت در جنگ سرد پیدا کنند. فارغ از این موضوع، اگر اصل تأثیر برابر در ترجمه را شاخص راهنما در ترجمه بدانیم، فرایند ترجمه فرایندی نامحدود خواهد شد. از همین رو یکی از بزرگان ترجمه گفته بود اگر مترجمی مدعی شد ترجمه‌اش بی‌نقص است، این عبارت تنها بیانگر این است که او از ترجمه بویی نبرده است. تلاش مترجم باید این باشد که همان تأثیری را که متن اصلی بر جامعهٔ زبانی آن می‌گذارد، متن ترجمه‌شده هم بر جامعهٔ زبانی مقصد بگذارد. تأثیر متن بر خواننده سطوح متفاوتی دارد، از سطح معنایی بگیریم تا سطح کاربردی و سطح گفتمانی. اگر اثر ادبی باشد که دیگر قوزبالاقوز است و به پرسش‌های بی‌پایانی می‌رسیم که حفظ فرم مهم است یا محتوا یا هر دو با هم لازم است.مسألهٔ بومی‌سازی ترجمه هم گاهی با دشواری‌هایی اساسی روبرو می‌شود، وقتی نویسنده از اسامی جغرافیایی و ضرب‌المثل‌های رایج محلی استفاده می‌کند، تکلیف مترجم بیچاره چیست، باید کاربرد آن مفهوم را برساند یا متن را عیناً ترجمه کند. رساندن مفهوم البته بی‌دردسر نیست، نمونه جالبش شعری از لنگستن هیوز است که شاملو ترجمه کرده یا بعبارتی ترجمه‌اش به نام شاملو ثبت شده است! این شعر با عنوان«بگذار این وطن دوباره وطن شود» در ایران منتشر شده است و به یُمن جایگاه مترجم محبوبیت زیادی کسب کرده است به نحوی که چند سال پیش گروهی از فعالان چپ در پیشانی بیانیهٔ خود از بخشی از این شعر استفاده کردند. اما نکته جالب از همان توضیحی شروع می‌شود که در پاورقی شعر آمده است: «این شعر ... در مجموعه‌هایی که سفیدپوستان چاپ می‌کنند همه حملاتی که به آمریکا صورت گرفته حذف می‌شود» خوانندهٔ کنجکاو اگر شعر را زیرورو کند متوجه می‌شود که آن «حملات به آمریکا» در ترجمه نیامده است، آیا شاملو هم بعنوان سفیدپوست مرتکب همان خبطی شده است که در پاورقی از آن گلایه کرده است؟ به هیچ وجه چنین چیزی ممکن نیست. مسأله در همان بومی کردن شعر نهفته است.در حقیقت شاعر برای اینکه شعر را از گسترهٔ محدود آمریکا خارج کرده و جهانی کند واژهٔ «آمریکا» را به «وطن» ترجمه کرده است. در حقیقت شاعر از وضعیت کشورش نسبت به سیاهان گلایه کرده است. اگر سفیدپوستان سانسورچی قرار باشد «حملات به آمریکا» را حذف کنند قاعدتاً چیزی از شعر باقی نمی‌ماند. مشکلی که بومی‌سازی مترجم ایجاد کرده است و شاید خودش هم چندان از آن خبر نداشته است، اینکه با تغییری که ایجاد شده، این شعر از حمله به سیاست‌های تبعیض‌آمیزی که شاعرش در کشورش دیده و اعتراض کرده، تبدیل به مانیفستی علیه ملی‌گرایی در کشوری شده است که اتفاقاً مترجمش شاعر است و از همه زبان‌ها ترجمه می‌کند.شعر لنگستن هیور، «بگذار آمریکا دوباره آمریکا شود» که شاملو آن را «بگذار این وطن دوباره وطن شود» ترجمه کرد.سویهٔ دیگر ماجرا این است که ترجمه با چه هدفی صورت می‌گیرد. اگر حزب سیاسی یا هوادار پرشور ایسم‌های سیاسی سراغ ترجمه می‌رود تا چه اندازه باید به متن وفادار باشد و تا چه حد به حزب و آرمان سیاسی‌اش. ما نمونه‌های شاخصی در ترجمه داریم که گاهی لازم شده است به دلایلی بخشی از کتاب حذف یا بخشی به آن اضافه شود. در واقع زمانی که مترجم احساس کند آرمان‌های سیاسی‌اش دارد به خطر می‌افتد وفاداری به ترجمه چه اهمیتی دارد؟ نقل است زمانی که نجف دریابندری زندگی‌نامه فکری برتراند راسل را ترجمه می‌کرد وقتی به فصلی درخصوص بلشویک‌ها رسید احساس کرد این بخش خیلی سطحی و غیرمفید است و آن را حذف کرد. البته بعدها بنا به توصیه دیگران بخش‌های غیرضروری را به کتاب اضافه کرد. ناصرزرافشان وکیل و مترجم چپ‌گرا نیز زمانی که تصمیم گرفت کتاب «مانیفست ضدسرمایه‌داری» را ترجمه کند، در یکی از فصول کتاب احساس کرد نویسنده مفهومی را آن‌طور که باید و شاید به خوبی به کار نبرده است و تصمیم گرفت با نوشتن پاورقی خواننده را از گمراهی احتمالی نجات دهد و بدین ترتیب رکورد طولانی‌ترین پاورقی مترجم را به نام خودش ثبت کرد و ۱۴ صفحه با حروف ریز توضیحات روشنگرش را نثار خواننده کرد. مثال دیگری در همین زمینه حکایتی است که از سازمان دانشجویان ایران در خارج از کشور نقل شده است. زمانی که دانشجویان پرشور سازمان گرد هم جمع شدند و تصمیم گرفتند مانیفست را ترجمه کنند در آخر کار وقتی به جملهٔ آخر رسیدند دچار نوعی سرخوردگی شدند: «کارگران جهان متحد شوید!» اگر قرار باشد کارگران متحد شوند پس دانشجویان چه‌کاره‌اند؟ یکی از فعالان سیاسی راه حلی به ذهنش رسید و به نوعی بومی‌سازی انجام داد پیشنهادش این بود که جمله آخر را به این شکل تغییر دهید: «دانشجویان جهان متحد شوید!»پانویس ۱۴ صفحه‌ای ناصر زرافشان در کتاب مانیفست ضدسرمایه‌داریهمهٔ مثال‌ها از طیف چپ بود، در آنسوی ماجرا هم مصادره به مطلوب در ترجمه وجود دارد. مرتضی مردیها، جنگجوی لیبرالی است که ترجمه هم می‌کند. در ترجمهٔ کتاب «چرا روشنفکران لیبرالیسم را دوست ندارند؟» نویسنده اصلی انتقاداتی را به چپ‌ها وارد کرده است البته با زبانی رسمی و دانشگاهی. اما مترجم لیبرال در ترجمه پیازداغ قضیه را خیلی بیشتر کرده است. هر جا نویسنده انتقادی کرده است، مترجم چند تا فحش هم به آن افزوده و البته در مقدمه کتاب توضیح داده است که ترجمه‌اش آزاد است و برای «خوش‌خوان» شدن متن لحن را عوض کرده است!بنابراین ترجمه را نمی‌توان چندان هنر به حساب آورد، اما کاری پرزحمت است که پایانی هم برای آن متصور نیست. اما شاید پرسش اصلی این باشد که ترجمه با چه هدفی صورت می‌گیرد و آیا هدف و آرمانی وجود دارد که اهمیتش بیشتر از تعهد مترجم به وفاداری به متن باشد. برخی از مترجمان پرآوازهٔ قدیمی پاسخ‌شان این بوده است که گاهی پرفروش شدن کتاب، گاهی بومی‌سازی و گاهی آرمان‌های سیاسی مهم‌تر از وفاداری به متن هستند، باید منتظر نسل جدید مترجمان باشیم شاید پاسخی دیگر بدهند.</description>
                <category>ابراهیم اسکافی</category>
                <author>ابراهیم اسکافی</author>
                <pubDate>Wed, 30 Sep 2020 22:19:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا فضای پادگانی دانشگاه از بین نمی‌رود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@eskafi/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%81%D8%B6%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%AF-tfxlroj0y4fj</link>
                <description>(این یادداشت را در سال ۹۴ یعنی دو سال پس از روی کار آمدن دولت روحانی نوشتم. از آن زمان تغییراتی در وضعیت دانشگاه‌ها و مقررات آن به وجود آمده است، اما ساختار حکمرانی در دانشگاه همچنان ثابت باقی مانده و همان مشکلات گریبانگیر دانشگاهیان است، از این جهت گمان می‌کنم بازنشر آن در اینجا خالی از فایده نیست.)*****در دوران دولت قبلی فشار بسیار زیادی بر دانشجویان و اساتید وارد شد به نحوی که اگر همین مسیر ادامه پیدا می‌کرد فقط دانشجویان و استادان همسو با دولت می‌توانستند در دانشگاه حضور داشته باشند و دانشگاه از حالت نهادی عمومی خارج می‌شد. ریاست محترم جمهور در زمان انتخابات با هوشیاری تأکید زیادی بر آزاد بودن فضای دانشگاه‌ها کردند و به درستی اعلام کردند که بر دانشگاه نباید فضای پادگانی حاکم باشد. از سوی دیگر ایشان و سایر مسئولان دولت بارها اعلام کرده‌اند که در مقابل فشار مخالفانِ دولت، انتظار دارند که دانشگاهیان به صحنه بیایند و از دولت حمایت کنند. گاهی این صحبت‌ها حالت گلایه نیز پیدا کرد. با وجود گذشت نزدیک به دو سال نه تغییر چندانی در فضای دانشگاه‌ها به وجود آمده است و نه دانشگاهیان توانسته‌اند با طیب خاطر از سیاست‌های دولت تدبیر و امید اعلام حمایت کنند.مشکل به نظر می‌رسد در زیرساخت‌های حاکم بر دانشگاه‌هاست. البته همه دانشگاه‌ها شرایط و ساختار یکسانی ندارند و در همین مدت دیده‌ایم که دانشگاه‌هایی همسو با شعارهای دولت توانسته‌اند فضای دانشگاه را تغییر دهند و شرایط موجود را از حالت تک‌صدایی که در دولت قبل به شدت بر دانشگاه حاکم بود خارج کنند. این موضوع از یک طرف بسته به عزم جدی رئیسان جدید است و از سوی دیگر به نفوذ و پایگاه تشکل‌های اصلاح‌طلب فعال اساتید و دانشجویان ارتباط دارد. ضمن این که شاهد آن هستیم که در برخی دانشگاه‌ها اتفاقاً اوضاع با روی کار آمدن دولت جدید و تغییر مدیریت، وخیم‌تر هم شده است و اندک روزنه‌هایی که در دولت قبلی وجود داشت از میان رفته است.دولت گرچه می‌خواهد فضای پادگانی دانشگاه‌ها را بر هم بزند و این را بارها اعلام کرده است و نمی‌توان در نیت دولت تردید کرد، اما تا زمانی که زیرساخت‌های پادگانی شدن فضای دانشگاه‌ها را تغییر ندهد نمی‌تواند اطمینان پیدا کند که دانشگاه‌ها از فضای پادگانی خارج شده و از حاکمیت تک‌صدایی بیرون می‌آید. چند عامل را می‌توان در پادگانی شدن فضای دانشگاه مؤثر دانست:– تعدد تصمیم‌گیری در امور دانشگاه و دخالت نهادهایی از خارج دانشگاه موجب شده است که حتی اگر دانشجویان و دانشگاهیان هم بخواهند فضای آزاد ایجاد کنند آن نهادها مانع از باز شدن فضا خواهند شد. همان‌طور که در دولت قبلی تعدد تصمیم‌گیری در سیاست خارجی باعث سردرگمی مسئولان شده بود و هزینه‌های زیادی را بر کشور تحمیل کرد و نهایتاً‌ دولت جدید با یک‌کاسه کردن مسئولیت در وزارت خارجه توانست نظم و انسجام به سیاست خارجی بدهد، به نظر می‌رسد سیاست‌های اصلاحی مشابهی باید در نحوه مدیریت دانشگاه‌ها صورت بگیرد و مدیری منتخب دانشگاهیان مسئولیت نهایی را بر عهده داشته باشد و به دانشگاهیان پاسخگو باشد و با تقویت تشکل‌های دانشجویی فضای نظارت و نقد را ایجاد کند.– انباشت قوانین و آیین‌نامه‌هایی که هر گونه فعالیت دانشجویان را به شدت مقید و محدود می‌کند فضا را برای فعالیت دانشجویی پرمخاطره و پرهزینه کرده است. در چنین شرایطی دانشجویان ترغیب به انفعال و بی‌تحرکی می‌شوند و برای فعالیت کردن نیاز به اراده و انگیزه و صبری بسیار قوی دارتد تا از هزارتوی مقررات بتواند عبور کند. اغلب مقررات مربوط به شکلی کاملاً اقتدارگرایانه تصمیم‌گیری را بر عهده کسانی گذاشته است که عمدتاً از بیرون دانشگاه نصب می‌شوند و جایگاه چندانی به خود دانشگاهیان نداده است. بگذریم از این که در بسیاری از دانشگاه‌ها به دلیل فقدا نظارت کافی، حتی همین قوانین هم نادیده گرفته می‌شود. در عموم دانشگاه‌ها مسئولانی که برای تصمیم‌گیری در خصوص فعالیت‌های دانشجویی تعیین شده‌اند حق خودشان می‌دانند که به میل خودشان مقررات را تفسیر کنند، در نتیجه فعالیت‌های دانشجویی در صورتی که همسو با مسئولان باشد مجاز شمرده شده و در غیر این صورت تخلف محسوب می‌گردد. با توجه به ناروشن بودن بسیاری از مقررات و مجازات‌ها و محرومیت‌های شدیدی که پیش‌بینی شده است، عملاً فعالیت دانشجویی به عبور از دالان وحشت تبدیل شده است. گام گذاشتن در این راه مستلزم صرف نظر کردن از تمام حقوق اجتماعی و دانشگاهی است. از این رو به نظر می‌رسد برای این که دانشگاه دوباره شاهد شور و نشاط حاصل از فعالیت‌های دانشجویی گردد باید بسیاری از مقررات حاکم بر دانشگاه‌ها یا برچیده شده یا به نحوی بازبینی شود که خود دانشجویان و دانشگاهیان بتوانند در خصوص فعالیت‌های دانشجویی تصمیم بگیرند و مرجع نهایی خارج از دانشگاه نباشد.– انتصاب مدیران از بالا و عدم مداخله دانشگاهیان در امور دانشگاه، استقلال دانشگاه را از بین برده است. دانشگاه‌ها در کشورهای توسعه‌یافته عموماً مستقل از دولت و در نتیجه مستقل از تغییر و تحولات سیاسی هستند اما متأسفانه در کشور ما چنین امری هنوز تحقق پیدا نکرده است. در پایان دوران اصلاحات در برخی دانشگاه‌ها مدیران انتخابی برگزیده شدند اما با پایان یافتن دوران اصلاحات، هم روند انتخابی شدن مدیران از میان رفت و هم این که مدیران منتخب از کار برکنار شدند. از میان برداشتن نفوذ نهادهای خارج از دانشگاه بر دانشگاه و بها دادن به خواست دانشگاهیان می‌تواند به باثبات شدن دانشگاه‌ها کمک کند. حالت انتصابی مدیران هرگونه امکان پاسخ‌گویی را از میان برده و امکان پیشرفت را منوط به نزدیکی با فرد منتصب می‌کند. متأسفانه در شرایط فعلی هر گونه انتصاب حتی انتخاب مدیر گروه، انتخاب استادان، پذیرش دانشجویان در سطوح ارشد و دکتری منوط به استعلام گرفتن از وزارت‌خانه‌ای خاص است که عملاً جامعه دانشگاهی را به نحوی وابسته و فرمان‌بر کرده که نقش چندانی در ادارهٔ امور مربوط به خود ندارند. برای بازگشت اعتبار دانشگاه لازم است خود دانشگاهیان در امور مربوط به خود مرجع نهایی باشند و از ذیل حاکمیت سایر وزارت‌خانه‌ها خارج شوند.– امکان صدور احکام سنگین محرومیت برای دانشجویان عملاً فضای رعب و وحشت را بر دانشگاه حاکم کرده است. آیین‌نامه کمیته انضباطی که در آن جامعه دانشجویی نقش چندانی در آن ندارد در بسیاری از دانشگاه‌ها زمینه را برای سرکوب شدید هرگونه صدای معترض و منتقد فراهم کرده است. متأسفانه قوانین انضباطی دانشگاه‌ها به نحوی است که اگر مسئولان دانشگاه تصمیم به برخورد با دانشجوی منتقدی بگیرند، او عملاً هیچ‌گونه پشتیبان و پناهی برای دادرسی ندارد. در صورتی که محرومیت از تحصیل را مجازات اجتماعی و سلب حقوق افراد تلقی کنیم کمیته انضباطی با تجمیع شاکی و قاضی و مجری احکام عملاً تفکیک قوا را هم نقض کرده است. در مواردی به رییس دانشگاه این حق داده شده است که از ورود دانشجویان به دانشگاه هر زمانی که مایل بود خودداری کند. حتی قوانینی به تصویب رسیده است که اگر دانشجویی با تصمیمات مسئولان بناحق از حق تحصیل محروم شد امکان دادرسی در مراجع قضایی را نداشته باشد. به نظر می‌رسد برای خروج دانشگاه از فضای پادگانی، تغییراتی اساسی در ساختار کمیته انضباطی ضروری است و باید مرجع رسیدگی در مورد تخلفات دانشجویان به نهادی داده شود که دانشجویان بتوانند صدای خودشان را به روشنی برسانند، از خودشان دفاع کنند و ضمناً از نفوذ نهادهای خارج از دانشگاه بیرون بیاید. بدون چنین تغییراتی هرگونه انتقاد و اعتراضی سرکوب خواهد شد.– فعالیت‌های وابسته به نهادهای خارج از دانشگاه فضای وحشت و ارعاب را در دانشگاه‌ها حاکم کرده است. علاوه بر این که در دوران دولت قبلی جعل هویت تشکل‌های دانشجویی رواج زیادی پیدا کرد و هنوز هم در برخی دانشگاه‌ها ادامه دارد و عمدتاً گروه‌های اصول‌گرا تمایل دارند از نام و عنوان تشکل‌های باسابقهٔ اصلاح‌طلب استفاده کنند، شاهد پدیده متناقض دیگری هم بوده‌ایم که عمدتاً به گروه‌هایی مربوط می‌شود که از بیرون دانشگاه حمایت مالی و معنوی می‌شوند. از این جهت این پدیده متناقض است که در جهت عکس فلسفهٔ وجودی خود عمل می‌کند، یعنی تشکل‌های دانشجویی داریم که تمام فعالیت و تلاش‌شان در این است که جلو راه‌اندازی و فعالیت سایر تشکل‌های دانشجویی را بگیرند. یا نشریات دانشجویی در دانشگاه‌ها منتشر می‌شود که تمام هدف و آرمانش این است که جلو فعالیت مطبوعاتی سایرین گرفته شود. در حقیقت با فضای و ارعاب و تهدید و افشاگری و در برخی موارد با استفاده از حربهٔ تکفیر و ارتداد برخی تشکل‌ها و مطبوعات وابسته به آنها در دانشگاه هم دانشجویان را تهدید می‌کنند و هم اساتید را. در مواردی هم که دیگران برنامه‌ای در دانشگاه داشته باشند سعی بر برهم زدن آن برنامه‌ها دارند. عموماً هم این تشکل‌ها از سوی نیروهای خارج دانشگاه پشتیبانی سیاسی و رسانه‌ای می‌شوند. چنین فضایی امکان فعالیت را برای نیروهای مستقل از میان می‌برد. در صورتی که دانشگاهیان پشتیبان جدّی نداشته باشند عملاً هرگونه فعالیت به معنای از دست دادن تمام حقوق دانشگاهی و مدنی خواهد بود. در صورتی که دانشگاه بخواهد از فضای پادگانی خارج شود قاعدتاً باید جلوی ارعاب و وحشت‌آفرینی تشکل‌ها و دانشجویان علیه یکدیگر را بگیرد تا زمینه برای فعالیت دانشجویی هموار گردد.– کنترل امنیتی تردد در دانشگاه‌ها بیش از هر اقدام دیگری دانشگاه‌ها را به پادگان شبیه کرده است. در برخی دانشگاه‌ها در ورودی فضاهای دانشگاهی گیت امنیتی نصب شده است. حال آن که دانشگاه مرکز ترویج علم و دانش است و نباید ورود و خروج به آن بدین صورت به شکلی امنیتی درآید. در مواردی حتی تردّد دانشجویان غیرخوابگاهی به خوابگاه‌ها هم محدودیت‌های شدیدی دارد. به طور کلی به نظر می‌رسد در دولت قبلی گرایش به این سو بوده است که تا جای ممکن ارتباط دانشجویان با یکدیگر محدود شود. ابراز نظر و عقایدشان محدود شود و همه چیز تحت کنترل امنیتی درآید. به همین خاطر در بسیاری از دانشگاه‌ها حتی چسباندن اطلاعیه‌های تبلیغاتی که به رفع نیازهای مالی دانشجویان و ابتکارات درآمدزای کوچک مربوط می‌شود نیز در کنترل شدید حراست قرار گرفته است. اگر بناست دانشگاه از حالت پادگانی خارج شود بهتر است به لحاظ ظاهری هم از پادگان بودن فاصله بگیرد. در موارد بروز مشکل از مسئولان حراست دانشگاه بخواهد که وارد عمل شوند نه این که تمام امور دانشگاه زیر نظر آنان باشد.موارد گفته شده لزوماً به دولت قبلی بازنمی‌گردد، برخی از امور ریشه‌اش به دوره‌های قبلی برمی‌گردد اما مسلماً با شرایط و نیازهای دوران جدید سازگار نیست و باید تحوّلی اساسی در نحوه مدیریت دانشگاه صورت بگیرد. دولت اگر بخواهد به دانشگاه که مهمترین حامی پیشرفت و ترقی کشور است نقش فعالی بدهد، باید بندها و زنجیرهایی را که در طول سالیان و دوره‌های گوناگون به اقتضای شرایط نامساعد روز بر پیکره دانشگاه بسته شده است، باز کند تا دانشگاه از فضای پادگانی موجود خارج شده و حامی توسعه و دولت‌های توسعه‌گرا باشد.</description>
                <category>ابراهیم اسکافی</category>
                <author>ابراهیم اسکافی</author>
                <pubDate>Mon, 21 Sep 2020 21:11:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاتمی، با موسوی تا موسوی</title>
                <link>https://virgool.io/@eskafi/%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D9%85%D9%88%D8%B3%D9%88%DB%8C-zlelpevozv2w</link>
                <description>پس از انتخابات ۸۸ در ایران فضای سیاسی به شدت دگرگون شد و مواضع و جایگاه نیروهای سیاسی شاهد جابجایی شگرفی بود. نه‌تنها نیروهایی که پیشتر در حاکمیت حضور نداشتند و به نوعی منتقد ساختار بودند دستخوش دگرگونی شدند بلکه در بدنهٔ حاکمیت نیز عناصری تغییر موضع اساسی دادند و از موضع راست افراطیِ حامیِ اقتدارگرایی تام‌وتمام حکومت، به نیروهای تحول‌خواه تبدیل شدند. اگر در دوران اصلاحات برخی از نیروهای سنت‌گرا از جریان مدرنیزاسیون درون اصلاحات به وحشت افتاده بودند و به هر نحوی به مخالفت با اصلاحات می‌پرداختند، در جنبش سبز بسیاری از همان نیروها در کنار نوگرایان خود را در مقابل اقتدارگرایانی می‌دیدند که تمام تلاش‌شان حفظ قدرت و ثروت انباشتهٔ کشور بود تا از دست خودی‌ها خارج نشود و تنها ابزارشان سرکوب بود. در این میانه میرحسین موسوی در قامت یک رهبر سیاسی برای جنبش اعتراضی جدید ظاهر شد و البته مهدی کروبی، سیدمحمد خاتمی و علی‌اکبر هاشمی، هر کدام در مراتبی همراه و همدل با او بودند. در این یادداشت به بررسی فراز و فرودهای موسوی و خاتمی می‌پردازیم.خاتمی شال سبز موج سبز را به گردن موسوی می‌اندازدشبحِ یک نخست‌وزیردر تغییراتی که پس از تغییر قانون اساسی رخ داد، یکی از گره‌های مهم ساختار سیاسی ایران باز شد. پیش از آن، در قوهٔ مجریهٔ هم رییس‌جمهور وجود داشت و هم نخست‌وزیر. اگرچه نخست‌وزیر را رییس‌جمهور تعیین می‌کرد اما باید به تأیید مجلس شورای اسلامی نیز می‌رسید. عملاً‌ مجلس در اختیار اکثریت نیروهای خط امامی بود و در نتیجه حق خودشان می‌دانستند که نخست‌وزیر همسو با آنان باشد. آیت‌الله خامنه‌ای پس از آنکه نامزد ابتدایی‌اش رأی اعتماد مجلس را دریافت نکرد سراغ میرحسین موسوی از چهره‌های برجستهٔ حزب جمهوری اسلامی رفت. میان نخست‌وزیر و رییس‌جمهور در بعضی حوزه‌ها از جمله اقتصاد هماهنگی وجود نداشت، رییس‌جمهور مستظهر به رأی مستقیم مردم بود و نخست‌وزیر نیز برخوردار از پشتیبانی مجلس منتخب مردم. در دور دوم برای آنکه رییس‌جمهورِ وقت، معادله را تغییر دهد سراغ بنیان‌گذار انقلاب رفت تا با پشتیبانی وی، بتواند از سد مجلس خط‌امامی چپ‌گرا عبور کرده و یک نامزد راست‌گرا را به نخست‌وزیری برگزیند. اما امام گرچه پیش از انتخابات قول مساعد حمایت از رییس‌جمهور را داده بود، نه تنها با حکم حکومتی به حمایت از رییس‌جمهور نپرداخت، بلکه با حمایت‌هایی که از نخست‌وزیر در بحبوحهٔ جنگ انجام داد، حجت را بر رییس جمهور تمام کرد که بار دیگر چاره‌ای ندارد، جز آنکه نخست‌وزیر مدنظر اکثریت مجلس را معرفی نموده و چهار سال دیگر او را تحمل کند. آنطور که انتظار می‌رفت در دور دوم تنش‌های سیاسی ناشی از این دوگانگی ساختاری میان این دو مقام قوهٔ مجریه شدت گرفت تا اینکه در تغییر قانون اساسی مقام نخست‌وزیری از میان رفت و وظایف نخست‌وزیر بر دوش رییس‌جمهور گذاشته شد. در حقیقت دوگانگی به مرحله‌ای بالاتر ارتقاء یافت، رهبری در قانون اساسی جدید اختیارات زیادی کسب کرد که قوهٔ مجریه و وظایف رییس‌جمهور را تحت‌الشعاع قرار می‌داد، این بحث موضوع این یادداشت نیست.پس از آنکه پست نخست‌وزیری از میان رفت، نیروهای خط‌امامی نیز به‌تدریج از عرصهٔ سیاسی کنار رفتند. آخرین نخست‌وزیر اگرچه در جلسات تغییر قانون اساسی تلاش‌هایی کرد تا مانع از تمرکز بیش از حدّ قدرت در جایگاه رهبری شود، ناکام ماند و جایگاه رهبری اختیارات وسیعی در قانون اساسی پیدا کرد و نخست‌وزیر هم که آخرین مقامش از میان رفته و به تاریخ پیوسته بود، تا مدتی صحنهٔ سیاسی را ترک کرد. حدود بیست سال این انزوای سیاسی طول کشید تا اینکه ماجراجویی‌های محمود احمدی‌نژاد، این مرد انقلابی را واداشت دوباره به صحنه بازگردد.اگرچه در این بیست سال او به جز در بزنگاه‌های مهم سیاسی چون قتل‌های زنجیره‌ای، توقیف فله‌ای مطبوعات و حمله به کوی دانشگاه موضعی علنی نگرفت، شبح او در بزنگاه‌های پیش از انتخابات ریاست جمهوری، به‌ویژه پس از پایان دوران هاشمی در فضای سیاسی پرسه می‌زد. در سال ۷۵ نیروهای خط امام که به شدت پس از تغییر قانون اساسی و تصویب نظارت استصوابی به حاشیه رانده شده بودند، سراغ نخست‌وزیر رفتند تا منجی جناحی سیاسی شود که گرچه در دوران امام اختیارات و امتیازات زیادی داشت، پس از رحلت امام رو به افول بود. شبح حضور موسوی همان‌قدر که به خط‌امامی‌ها امید می‌داد جناح راست را هم به وحشت انداخت و موجب شد سریع‌تر به وحدت برسند و در تعیین نامزد نهایی خودشان و شروع مبارزه انتخاباتی تعلّل به خرج ندهند، نخست‌وزیر امام کابوس بزرگی بود. اما او ترجیح داد در آن فضای پرتنش با تمهیداتی که جناح مقابل چیده بود به عرصه وارد نشود. اندکی بعد اما وزیر فرهنگِ میرحسین که با قهر از وزارت فرهنگ هاشمی کناره‌گیری کرده بود، پذیرفت که با حمایت میرحسین، نقش منجی نیروهای خط امام را بر عهده بگیرد. میرحسین موسوی در دوران هاشمی اگرچه اثرگذار سیاسی نبود اما مشاور سیاسی رییس‌جمهور بود و بعد در دورهٔ خاتمی به مشاور عالی ارتقاء یافت.پس از پایان ریاست جمهوری سید محمد خاتمی، بار دیگر شبح موسوی به صحنهٔ سیاسی ایران بازگشت، بخش زیادی از نیروهای خط امامی انتظار داشتند که میرحسین موسوی راه سید محمد خاتمی را ادامه دهد، اما اوضاع چندان مناسب نبود، نخست‌وزیر سابق این‌بار پیش از آنکه کسی به حضور او دل ببندد عدم تمایل خودش را اعلام کرد. در حالی که حضور میرحسین می‌توانست هر دو جناج را منسجم کند، در سال ۸۴ شاهد تشت آراء در هر دو جناح بودیم. نتیجه نیز هر دو جناح را حیرت‌زده کرد. نامزدی که دور نخست هیچ جناحی او را جدّی نمی‌گرفت در دور دوم به ریاست‌جمهوری رسید. او با اندکی فاصله از مهدی کروبی به دور دوم راه یافت اما با اختلاف زیادی در دور دوم بر هاشمی رفسنجانی غلبه کرد. پیش از همه هاشمی خطر حضور احمدی‌نژاد را درک کرد و از ابتدای روی کار آمدن دولت وی، انتقادات تند خود را مطرح کرد. اصلاح‌طلبان با اندکی تأخیر تصمیم گرفتند در برابر این دولت ایستادگی کنند (شاید با این استدلال که منش دموکراتیک اقتصا می‌کند که به دولت منتخب مردم اجازه دهند برنامه‌های خود را پیاده کند، مشکل این بود که دولت روی‌کارآمده برنامهٔ‌ اصلی‌اش تخریب تمام نهادهای مدنی و سازوکارهای دمکراتیک بود.) نهایتاً نخست‌وزیر امام به‌طور جدّی به صحنه آمد تا مانع از تدوام سیاست‌های افراط‌گرایانهٔ محمود احمدی‌نژاد شود. سیاست‌هایی که بیش از هر حوزه‌ای دیگر، در سیاست خارجی هزینه‌زا شده بود و تحریم‌های سختی را بر کشور تحمیل کرد بود. شبح سیاسی که دو دهه در فضای سیاسی ایران پرسه می‌زد سرانجام در سال ۸۷ با اعلام نامزدی برای انتخابات، پس از رحلت امام، برای نخستین بار رسماً وارد فضای مبارزات سیاسی در ایران شد. شخصیتی که همواره در پشت پرده بود و دیگران گاهی مواضع سیاسی او را بیان می‌کردند، اکنون وارد صحنه سیاسی شده بود تا شاید ناخواسته بزرگترین جنبش سیاسی پس از انقلاب را رهبری کند.مرزبندی با مدرنیست‌هامیرحسین موسوی در فضای سیاسی جدید اواخر دههٔ هشتاد گرچه دوستان قدیمی بسیار داشت، اما با محافل و گروه‌های سیاسی جدید تا حدّ زیادی بیگانه بود. در آخرین سال‌هایی فعّالیت سیاسی او مهمترین شعار، خط امام بود. آن نیروهای خط امامی حالا عموماً‌ خودشان را اصلاح‌طلب می‌خواندند. نکتهٔ جالب این بود که این اصطلاح را هم خود دولت انتخاب نکرده بود، به‌تدریج روشنفکران و تحلیلگران آن را به‌کار بردند و دولت هم از آن استقبال کرد. اشغال سفارت دیگر نه تنها رویدادی هویت‌ساز برای خط‌امامی‌های سابق و اصلاح‌طلبان جدید نبود تا هر ساله گرامی داشته شود، بلکه نیروهای جوان‌تر از آن برائت می‌جستند.با وجود تمام تحولات سیاسی، بیش از هر شخص دیگری سیدمحمد خاتمی همچنان به میرحسین وفادار مانده و اعتماد داشت. میرحسین اگرچه در طول انزوای سیاسی فعالیت سیاسی چندانی نکرد، اما برخی مقالات سیاسی نگاشته بود، از جمله جدالی قلمی با احمد اشرف که مبحث توهم توطئه را مطرح ساخته بود، میرحسین بر این باور بود که توطئهٔ جهانی علیه ایران وجود داشته و دارد. گرچه اصلاح‌طلبان همگی خود را حامی دموکراسی و حقوق بشر می‌خواندند، اما نحله‌های فکری گوناگونی در این جریان‌ها وجود داشت. به‌ویژه پرسروصداترین آنها روشنفکرانی بودند که بر تضاد میان سنت و مدرنیته تأکید می‌کردند و پیشرفت جامعه را در گرو محو شدن یکی و برجسته شدن دیگری می‌دانستند. روشن بود که میرحسین موسوی با دیدگاه رادیکال نظریهٔ مدرن‌سازی که جامعه را به دوبخش سنتی و مدرن تکه‌تکه می‌کرد و قرار بود آنها را به جان هم بیندازد، چندان میانه‌ای نداشت. سیدمحمد خاتمی نیز با این دوگانه‌سازی همسو نبود و تعبیر جنجال‌برانگیز او از ارتباط میان جامعهٔ مدنی و مدینه‌النبی در حقیقت مرزگذاری با چنین نظریاتی بود که البته مورد سوءتفاهم‌هایی بسیاری قرار گرفت.در واقع می‌خواست نشان دهد او خواهان نابودی سنت نیست و دیدگاه‌های او ریشه در تاریخ و سنت دارد. میرحسین موسوی با دیدن تنش‌های سیاسی میان اصلاح‌طلبان و حاکمیت، ترجیح می‌داد بیشتر بر روی طیف میانهٔ اصول‌گرایان و سایر گروه‌های میانه‌رو حساب کند و خودش را اصول‌گرای اصلاح‌طلب نامید تا بتواند نیروهایی را جذب کند که خارج از تنش میان اصلاح‌طلبان و حاکمیت قرار دارند. سیدمحمد خاتمی نیز یکی از نگرانی‌هایش برای حضور در انتخابات، همین تنش روزافزون میان اصلاح‌طلبان و حاکمیت بود که امید داشت حضور موسوی این تنش را پایان دهد و او با خاطر آسوده‌تری برنامه‌های خود را پیش ببرد. در حقیقت حضور میرحسین موسوی نوعی آشتی میان اصلاح‌طلبان با حاکمیت بود تا نزاع‌های گذشته را فراموش کنند. خاتمی توانست احزاب عمدهٔ اصلاح‌طلب را قانع کند تا حمایت از خودش را به میرحسین موسوی منتقل کنند. اکثریت قابل‌توجه ستادهای ۸۸ خاتمی به موسوی پیوستند و برنامه‌هایی که بنا بود ستاد اصلاح‌طلبان با تقلید از کارزار ۸۴ معین، برای خاتمی انجام دهند، با عنوان موج سبز در خدمت کارزار موسوی قرار گرفت. گفتمان میرحسین به تدریج تحول یافت و در این زمینه بیش از هر شخص دیگری همراهی خاتمی این تحول را میسر ساخت. در ابتدا میرحسین بر دوران طلایی امام تأکید داشت، گرچه نکات درخشانی در این مباحث وجود داشت که به نوعی آسیب‌شناسی مسیر طی‌شدهٔ حاکمیت بود، این مضامین به تدریج جای خود را به حقوق شهروندی و دموکراسی داد تا بتواند طیف بیشتری از اصلاح‌طلبان را پوشش دهد. این تحول به‌نحوی بود که گرچه میرحسین با تدوین الگوی زیست مسلمانی به میدان آمده بود، در نخستین کنفرانس مطبوعاتی‌اش به انتقاد شدید از گشت ارشاد پرداخت.سیدمحمد خاتمی وظیفهٔ پیوند دادن نخست‌وزیر با نیروهای اصلاح‌طلب را بر عهده گرفت. پس از هر سخنرانی و موضع‌گیری از جانب میرحسین موسوی، سید محمد خاتمی پا به میدان می‌گذاشت و تفسیری اصلاح‌طلبانه از آن ارائه می‌داد. در حالی‌که سید محمد خاتمی با کمپین ستاد ۸۸ وارد عرصهٔ انتخابات شده بود، میرحسین موسوی با حلقهٔ نزدیکانش و حزب تازه‌تأسیس توحید و تعاون وارد انتخابات شد. محمد خاتمی از ابتدای حضور در صحنهٔ انتخابات همراهی خودش با میرحسین موسوی را اعلام کرد. در ابتدا این گمانه بسیار قوی بود که این بار هم میرحسین موسوی کنار بکشد، به همین دلیل سید محمد خاتمی اعلام کرد از میان این دو نامزد انتخابات، قطعاً در نهایت یک نفر باقی خواهد ماند. این موضع اگرچه حامیان موسوی و خاتمی را به یکدیگر نزدیک کرد، اما مایهٔ دلخوری مهدی کروبی گردید که صحبتی از او به میان نیامده بود، در حالی که پیش از هر دو آنها، از فردای انتخابات سال ۸۴ برای نامزدی سال ۸۸ اعلام آمادگی کرده و حزبی نیز به همین منظور تأسیس کرده بود. مدرنیست‌هایی که مورد بی‌اعتنایی میرحسین موسوی قرار گرفته بودند، مفرّی برای حضور سیاسی خود در ستاد مهدی کروبی یافتند. نیروهای ملی مذهبی پیش از انتخابات موفق به دیدار میرحسین نشدند، بخشی از آنان همچنان حامی میرحسین باقی ماندند. اما بی‌اعتنایی او به مدرنیست‌ها، برای سازمان ادوار تحکیم وحدت بسیار گران آمد. این سازمان خودش را نمایندهٔ نسل‌های گوناگون فعال دانشجویی می‌دانست و بی‌اعتنایی میرحسین باعث شد که ضمن پیوستن به کمپین مهدی کروبی مواضع سختی علیه وی اتخاذ کنند و رقابت با میرحسین را جدّی بگیرند، در حدّی که رقیب اصلی، محمود احمدی‌نژاد را فراموش کرده و تمام توان خود را علیه میرحسین به کار بردند. احمد زیدآبادی، دبیر کل این سازمان دانشگاهی، در یادداشتی عجیب، گمانه‌زنی کرد که احمدی‌نژاد دیگر از چشم حاکمیت افتاده و خطر اصلی برای ما محسوب نمی‌شود، احتمالاً میرحسین موسوی نامزد اصلی حاکمیت است. اگرچه می‌توان پرهیز از تنش با حاکمیت و ناسازگاری میرحسین با مدرنیست‌ها را دلایل این بدگمانی دانست، گذشت زمان نشان داد که حاکمیت در آن دوره بیش از آنکه با مدرنیست‌ها مشکل داشته باشد، از رویکرد تکثرگرای موسوی هراس داشت که با قابلیت بسیج عمومی، می‌توانست به زورآزمایی خیابانی بپردازد.تولّد یک رهبر سیاسیفردای انتخابات و بهت ایرانیان نسبت به نتیجهٔ رسمی اعلام شده، رقابت‌های پیشاانتخاباتی را به حاشیه برد. مدرنیست‌هایی که پیشتر خطر میرحسین را هشدار می‌دادند، مقهور توان بسیج خیابانی وی شدند و با اندکی تأخیر سبز شدند. پیش از آنکه نخبگان سیاسی تصمیمی بگیرند، مردمی که پیش از انتخابات با کمپین موسوی خیابان‌ها را اشغال کرده بودند، دوباره به خیابان بازگشتند و این بار برای بازپس‌گیری رأی خودشان. اعلام نتایج شتاب‌زدهٔ انتخابات سال ۸۸ ضربهٔ سنگینی بر فضای سیاسی ایران بود. (محمدرضا خاتمی، دبیر کل سابق حزب مشارکت، حدود ده سال بعد شواهدی را در خصوص تقلّب در انتخابات در دادگاه ارائه داد.) نه تنها نیروهای سابقاً اصلاح‌طلب بلکه طیف‌های گسترده‌ای از اصول‌گرایان و نیروهایی که پیشتر خود را خارج از فضای سیاسی می‌دیدند به جنبش اعتراضی پیوستند. فضای پس از انتخابات ۸۸ شباهتی با پیش از آن نداشت. نه تنها سید محمّد خاتمی که همواره به اعتراضات خیابانی بدبین بود خود به معترضان پیوسته بود بلکه هاشمی رفسنجانی نیز که سابقهٔ مخالفت‌های شدید با اعتراضاتی از این‌دست در گذشته را داشت، تمام تلاش خودش را معطوف به دفاع از مطالبات معترضان کرد. مهمترین سخنرانی تاریخی وی در آخرین نماز جمعهٔ وی در ۲۶ تیرماه بود که از رهبری می‌خواست که به مطالبات معترضان جامهٔ عمل بپوشاند.حضور میرحسین موسوی در اعتراضات ۲۵ خرداد ۱۳۸۸به طرز حیرت‌انگیزی بیانیه‌های میرحسین موسوی در تاریخ مبارزات دمکراتیک ایران، بی‌نظیر بود. عمیقاً دمکراتیک و تکثرگرایانه بود و به همین سبب تاحدّی باعث پذیرش همگانی شد. طیف جنبش سبز نه تنها به درون اصول‌گرایان راه یافت، بلکه در خارج از کشور نیز طیفی از اپوزیسیون را هم در خود جای داد. خواست‌ها در عین حال که مطالبه‌ای ریشه در زمینه حقوق بشر و دموکراسی بود، عمیقاً‌ مسالمت‌جویانه طرح شده بود و از آن ابداً بوی تخاصم و انتقام شنیده نمی‌شد. حتی زمانی که در عاشورای سال ۸۸ خواهرزاده میرحسین با شلیک گلوله کشته شد، در بیانیهٔ میرحسین نشانی از خونخواهی و کینه‌توزی دیده نمی‌شد. مهمترین شعار موسوی این بود که در پیروزی ما کسی شکست نمی‌خورد. در واقع درست برخلاف شعار مدرنیست‌هایی بود که معتقد بودند برای مدرن شدن باید تمام نهادهای سنتی را از میان برد. در دفاع از منافع ملی نیز قاطعانه‌تر از مسئولان دولتی بود و پس از بیانیه تحریم سازمان ملل، عمیقاً دولت را مورد انتقاد قرار داد که اقدام مناسبی برای جلوگیری از تحریم‌ها انجام نداده است. در عین حال، گرچه نتیجهٔ انتخابات را نپذیرفت، دولت مستقر را به عنوان مسئول رسیدگی به امور کشور به رسمیت می‌شناخت.در حالی‌که اصلاحات در ایران پس از دو سال پرجنب‌وجوش اولیه‌اش تبدیل به نوعی اصلاحات بروکراتیک شده بود و ارتباط خودش را با جامعه قطع کرده بود، جنبش سبز عاملیت اصلی را به مردم بازگردانده بود. اکثریت غالب اصلاح‌طلبان به جنبش سبز پیوستند و علاوه بر آنها نیروهایی که پیشتر خودشان را اصلاح‌طلب نمی‌دانستند نیز به خیابان آمدند. سید محمد خاتمی از تمام بیانیه‌های میرحسین حمایت کرد و تقریباً در تمام فراخوان‌ها شرکت می‌کرد. از آنسو، زمانی که خاتمی نیز احساس کرد برای احیای سیاست انتخاباتی لازم است به شکلی نمادین در انتخابات مجلس شرکت کند، البته نه به صورت گروهی، بلکه به صورت فردی، و مورد حمله برخی از فعّالان جنبش سبز قرار گرفت، باز میرحسین موسوی بود که به حمایت از وی پرداخت.دو یار همراهمیرحسین موسوی و سید محمد خاتمی در تمام طول مبارزات سیاسی خود در کنار یکدیگر بوده‌اند، چه در مبارزات پیش از انقلاب و چه پس از آن. تا پایان دوران نخست‌وزیری، وزیر فرهنگ موسوی، خاتمی بود. سید محمد خاتمی تا زمانی که مطمئن نمی‌شد که میرحسین موسوی قصد حضور در انتخابات ندارد، در هیچ انتخاباتی شرکت نمی‌کرد. جنبش سبز اگرچه جنبشی فراگیر بود اما بدنهٔ تشکیلاتی آن را اصلاح‌طلبان تشکیل دادند و مهم‌ترین عامل پیوند میرحسین موسوی و اصلاح‌طلبان، سید محمد خاتمی بود. البته باید در نظر داشت که نقش خاتمی پس از جنبش سبز به همان میزانی تحول یافته بود که نخست‌وزیر امام پس از انتخابات دریافت که مسائلی مهمتر از دوران طلایی امام پیش آمده است و اکنون دموکراسی و حقوق مردم و عقب راندن اقتدارگرایان مهم‌ترین مطالبهٔ عمومی است.</description>
                <category>ابراهیم اسکافی</category>
                <author>ابراهیم اسکافی</author>
                <pubDate>Thu, 17 Sep 2020 21:13:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راه دشوار آزادی دانشگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@eskafi/%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%B4%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-bbtuppflpjmv</link>
                <description>تحصیل علوم و فناوری‌های جدید مطالبهٔ تمام دولتمردان معاصر بوده است اما در خصوص نحوهٔ کسب دانش تحولاتی اساسی در طول تاریخ معاصر رخ داده است. در ابتدای امر اعزام دانشجو به خارج از کشور سرراست‌ترین راه ممکن بود. اما از دید حاکمان زمان این روند مخاطراتی را به دنبال داشت، امیرکبیر بر این باور بود که حضور دانشجویان در کشورهای غربی باعث می‌شود افکار ناخوشایند و زیانباری در ذهن آنان وارد شود و با بازگشت دانشجویان به ایران این افکار باعث بروز مشکلاتی خطرناک می‌گردد از اینرو تلاش داشت تا دانشجویان در داخل کشور آموزش ببینند. رضاخان نگاهی ملی‌گرایانه به موضوع داشت علاوه بر نگرانی‌های پیشین، معتقد بود ضمن اینکه دانشگاه در ایران می‌تواند رهبران ملی تربیت کند، با آموزش در داخل کشور می‌توانیم به استقلال برسیم و بی‌نیاز از کشورهای خارجی شویم. انقلا‌ب‌های سرخ شوروی و چین هم تأثیر خودش را بر وضعیت دانشگاه‌ها در ایران گذاشت به نحوی که انقلاب فرهنگی ایران رونوشتی بومی بود از موارد مشابه آن، با این تفاوت که متولیان انقلاب فرهنگی در شوروی و چین نهایتاً اذعان به شکست کردند، ولی در ایران همچنان نهادهای انقلاب فرهنگی محکم و پابرجا هستند.دانشگاه در ایران همواره هویت اجتماعی خود را به همراه داشته است و نهادی صرفاً آموزشی نبوده. نوع برخورد با این هویت اجتماعی نیز در حین تحولات سیاسی دستخوش تغییرات عمده شده است. اگر دیدگاه داگلاس نورث و همکارانش در خصوص نظام‌های اجتماعی را بخواهیم به دانشگاه تعمیم دهیم، این تحولات را می‌توانیم از حیث باز بودن دسترسی به نهادهای اجتماعی در دانشگاه‌ها بررسی کنیم. نباید این نکته را نادیده گرفت که دیدگاه نورث در خصوص نظام‌های اجتماعی ماهیتاً در خصوص دولت‌ها و کشورهاست و با تسامح می‌توان آن را به نظام دانشگاه‌ها نیز تعمیم داد. البته شاید اعمال این نظریه در دانشگاه بواسطهٔ محدود و مشخص بودن این نهاد مفیدتر باشد.نظام‌های اجتماعی را به دو دسته می‌توان تقسیم کرد، نظام‌های دسترسی محدود و دسترسی باز. در ایران اگرچه همواره جنبش‌هایی وجود داشته‌اند که در پی باز کردن دانشگاه‌ها بوده‌اند اما به ضرس قاطع می‌توان گفت دانشگاه‌ها در ایران هیچ‌گاه نظام دسترسی باز نبوده‌اند. خود نظام‌های دسترسی محدود نیز بر پایهٔ تحلیل نورث بر سه نوع متفاوت هستند، نظام‌های شکننده، پایه‌ و بالغ. این گونه‌های متفاوت لزوماً به معنای مراحل متفاوت رشد نظام‌های دسترسی محدود نیستند و نیز نمی‌توان آنها را با خط و مرز مشخصی از هم جدا کرد. نظام‌های گوناگون از وضعیتی به وضعیت دیگر در نوسان هستند. شرایط دانشگاه‌ها در ایران نیز نوسان‌هایی داشته‌اند و از وضعیت شکننده گاهی به وضعیت پایه‌ای نزدیک شده‌ و دوباره به حالت قبل بازگشته‌اند. درحالیکه گفته می‌شود در دوران پهلوی دوم اساتید دانشگاه‌ها در بیان باورهای خود آزاد بودند و دسترسی به حق تحصیل و تدریس برای همگان وجود داشته و طیف‌های مختلف فکری در دانشگاه حضور داشتند، اما شواهدی دیگر بیانگر این است که وضعیت دانشگاه بیشتر منطبق با نظامی شکننده بوده است، یعنی نظامی که نمی‌تواند روی پای خود بایستد. حادثهٔ ۱۶ آذر و بازداشت‌های گسترده فعالان دانشجویی‌ توسط ساواک پیش از انقلاب نشان‌دهندهٔ این است که وضعیت بسیار شکننده بوده است.در تحلیل نورث و همکاران، خشونت محور اصلی است و ائتلاف غالب، رانت‌آفرینی نخبگان را بر مبنای مهار خشونت تحلیل می‌کند. علاوه بر خشونت در دانشگاه که بسیار سابقه دارد، می‌توان حق تحصیل، حق فعالیت‌های اجتماعی و فرهنگی و امکان سازمان‌یافتگی صنفی و سیاسی را نیز بعنوان معیارهایی برای سنجش میزان دسترسی در دانشگاه‌ها به کار گرفت. انقلاب بدون تردید وضعیت شکننده‌ای را دست کم در کوتاه‌مدت بر نظام‌های اجتماعی حاکم می‌کند. وضعیت دانشگاه پس از انقلاب اسلامی نیز از این قاعده مستثناء نبود. حاصل این شکنندگی را می‌توان در تعطیلی دانشگاه و انقلاب فرهنگی دید. ناتوانی دانشگاه در ایستادگی کردن در برابر موج تغییرات نیز گواهی است بر اینکه دانشگاه پیش از آن، هیج‌گاه به نهادی با دسترسی باز و تثبیت‌شده گذار نکرده بوده است. پس از باز شدن دانشگاه‌ها گرچه به نظر می‌رسید دانشگاه از وضعیت شکننده خارج شده است، اما همچنان در وضعیت دسترسی بسیار محدود قرار گرفت. خشونت در دانشگاه گرچه مهار شد، اما از حیث حق تحصیل نظام گزینش گسترده‌ای حاکم شد که کلیه داوطلبان کنکور برای ورود به دانشگاه باید با ملاک‌های مذهبی و عقیدتی از طریق تحقیقات محلی سنجیده می‌شدند. فعالیت‌های فرهنگی و اجتماعی بسیار محدود شد و سازمان‌یافتگی سیاسی منحصر به تحکیم وحدت شد که بعنوان بازوی حاکمیت به شدت از رانت فعالیت سیاسی و فرهنگی در دانشگاه مراقبت می‌کرد و تنها نهاد دانشجویی ائتلاف غالب دانشگاه بود. نهاد روحانیت با هدف برطرف نمودن مشکلات شرعی مانند سایر نهادهای حکومت، جای پای خود را در دانشگاه نیز باز کرده و به تدریج به بخش نیرومندی در ائتلاف غالب در دانشگاه تبدیل شد. به این ائتلاف غالب به تدریج نیروهای دیگری افزوده شدند، در دوران جنگ تحمیلی جوانان دانشگاه مهمترین پشتیبان جبهه و تأمین‌کنندهٔ نیروی انسانی و متخصص جنگ بودند و نهاد بسیج در این دوران بعنوان نهادی ثابت به برخی دانشگاه‌ها وارد شد و جای پای نهادهای نظامی در دانشگاه نیز بدین صورت باز در ائتلاف غالب دانشگاه باز شد و با وجود پایان جنگ، این بخش نظامی از ائتلاف غالب تاکنون خارج نشده است.این ائتلاف غالب بدون تحولی اثرگذار بر دانشگاه به تسلط خود تا پایان جنگ ادامه داد. حق تحصیل تا مقطع کارشناسی گسترده‌تر شد و گزینش‌ها به دورهٔ تحصیلات تکمیلی محدود شد، در مقابل ایجاد سهمیه‌های گوناگون به نوعی حق تحصیل را به رانتی ویژه برای برخی گروه‌ها تبدیل کرد. در دوران سازندگی تلاش‌های نافرجامی صورت گرفت تا رانت سازمان‌یافتگی سیاسی در دانشگاه به سود دولت سازندگی تقسیم شود، اما سرسختی تحکیم وحدت مانعی جدی بر سر راه بود و به ندرت گروه‌های دیگر مجال فعالیت سیاسی می‌یافتند. از سوی دیگر تحکیم وحدت، در دوران پساجنگ به تدریج حامیان اصلی خود در ائتلاف غالب حاکم بر کشور را از دست داد و در نتیجه جایگاه خودش در ائتلاف غالب دانشگاه نیز تضعیف شد و روزوبروز تحت فشار بیشتری قرار گرفت. نهادهای دیگری که با انگیزه‌های متفاوتی وارد دانشگاه شده بودند، به تدریج به رقیب سیاسی تحکیم وحدت بدل شدند. برآمدن دولت اصلاحات با حمایت دفتر تحکیم وضعیت توازن قدرت در دانشگاه‌ها را تا حدی تغییر داد. جدا از جابجایی قدرت در دولت اصلاحات، پیروزی سیدمحمّد خاتمی نگرش‌های فرهنگی و سیاسی را هم تغییر داد و دست کم از حیث پذیرش تکثر سیاسی، یعنی دسترسی باز به فعالیت سیاسی در دانشگاه، دفتر تحکیم وحدت و شاخه‌های انجمن اسلامی از خود انعطاف بیشتری به خرج دادند.سال‌های اولیه اصلاحات بنا به تعریف داگلاس نورث بیش از هر وضعیتی به شرایط نظام دسترسی محدود از نوع بالغ نزدیک شد، بدین خاطر که گروه‌های خارج از ائتلاف غالب توانستند مجال بروز بیابند و تا حدی امکان سازمان‌یافتگی یافتند. نشریات دانشجویی آزادانه و بدون نیاز به اخذ مجوز از نهادهای حاکم ظاهر شدند. تشکل‌های دانشجویی نیازی به هماهنگی با نهادهای بالادستی برای برگزاری برنامه‌های خود نداشتند و بدین ترتیب دانشگاه به تدریج به تریبونی برای منتقدین تبدیل شد. بخش‌هایی از ائتلاف غالب دانشگاه از این وضعیت راضی بودند اما بخش‌های دیگری که اتفاقاً پایگاه محکم‌تری در ائتلاف غالب کشور داشتند تحمل این شرایط را نداشتند و از میان رفتن رانت‌های سیاسی را نه تنها به سود خود نمی‌دیدند بلکه نشانه‌ای برای حذف تدریجی خود تلقی می‌کردند.همان‌طورکه نورث ادعا می‌کند دلیلی متقن برای اینکه نظام‌های محدود بالغ لزوماً به نظام دسترسی باز گذار کنند وجود ندارد و چه بسا ممکن است به انواع دیگر نظام‌های دسترسی محدود یعنی شکننده و پایه سقوط کنند. از اینرو طولی نکشید که وضعیت فضای ظاهراً باز و شکوفای دانشگاه به وضعیت شکننده نزول کرد و در ۱۸ تیرماه ۷۸ هجوم وحشیانه به کوی دانشگاه خشونت بی‌مهار و عریان را در دانشگاه نشان داد. بروز این فاجعه و تمهیدات پس از آن از تحولات مهم دانشگاه است که چرایی و تأثیر آن نیاز به تأمل جدی دارد و شاید چارچوب نظری داگلاس نورث و همکاران تا حدودی راهگشا باشد.به نظر می‌رسد از میان رفتن نسبی رانت‌ها بدون توافق همه‌جانبه میان نخبگان ائتلاف غالب باعث بروز خشونت شد. برای تقسیم رانت‌ها در ائتلاف و مشخص شدن جایگاه نخبگان قدرت باید تدبیری اندیشیده می‌شد تا هیچ‌یک از آنها انگیزه‌ای برای اعمال خشونت نداشته باشند. نمایش قدرت سرکوبگرانهٔ نیروهای اقتدارگرا وحشت زیادی را بر دانشگاه حاکم کرد به نحوی که که دیگر صدایی از جایی شنیده نمی‌شد، رخوت ایجاد شده فرصتی بود تا نخبگان قدرت در ائتلاف غالب آرایش جدید خود را پیدا کنند. تدوین آیین‌نامه‌هایی برای کنترل فعالیت دانشجویان و تشکیل هیئت‌ها و شوراهایی برای تصمیم‌گیری در خصوص فعالیت دانشجویان گرچه شرایط آزاد پیشین را از میان برد، اما به نخبگان سهم مشخصی از قدرت را اعطا کرد تا شاید خشونت را مهار کند.اگرچه فرمول مشخصی برای گذار نظام‌های دسترسی محدود به باز وجود ندارد اما سه شرط آستانه‌ای برای ورود به جوامع باز تعریف شده است. ۱- حاکمیت قانون در روابط میان نخبگان قدرت ۲- امکان تشکیل سازمان‌های دائم‌العمر ۳- مهار یکپارچه خشونت در دست غیرنظامیان. چه چیزی موجب شد که فضای باز دانشگاه در دوران اصلاحات دوام نیاورد؟ بنظر می‌رسد گرچه امکان فعالیت برای گروه‌های مختلف وجود داشت اما هیچ یک از شرایط آستانه‌ای تمام و کمال تأمین نشده بود. در حقیقت تمهیداتی که پس از سکوت کامل دانشگاه پس از ۱۸ تیر به تدریج اندیشیده شد، تا حد زیادی تلاش برای تأمین همان شرایط آستانه‌ای بود. یکی از تمهیداتی که اندیشیده شد، منع ورود نیروهای نظامی به داخل دانشگاه بود که یادآور همان شرط آستانه‌ای سوم است که بروز خشونت را دست کم از بیرون دانشگاه مهار می‌کرد، البته در فقدان حاکمیت قانون این شرط فقط بر روی کاغذ معتبر بود.بدیهی است تدوین قوانین لزوماً به معنای حاکمیت قانون نیست، به ویژه اگر دولتی بر سرکار باشد که التفاتی به قانون ندارد. تدوین آیین‌نامه‌ها زمینه‌سازی برای شرایط آستانه‌ای بود اما با دولت مهرورزی هیچ یک از شروط تحقق پیدا نکرد و وضعیت شکننده‌ای ایجاد شد که دسترسی به همه چیز تا حد زیادی محدود شد، حق تحصیل با ستاره‌دار شدن از میان رفت، بازنشسته شدن اجباری حضور اساتید را هم متزلزل ساخت. بار دیگر حوادث خونین ۱۸ تیر در سال ۸۸ تکرار شد. حق فعالیت فرهنگی و سیاسی به شدت محدود شد و حق سازمان‌یافتگی سیاسی تنها به گروهی تعلق گرفت که به جناح اکثریت در ائتلاف غالب نزدیک بودند. تبلور این یکدستی در سازمان‌های سیاسی دانشجویی را به شکل نمادینی در مراسم ضیافت افطاری مقام رهبری در سال جاری می‌شد دید که پنج اتحادیه با دیدگاه سیاسی بسیار نزدیک بهم حضور داشتند اما دیدگاهی که اتفاقاً در انتخابات اقبال بیشتری داشت، هیچ اتحادیه‌ای نداشت.برآمدن دولت روحانی یکدستی ائتلاف غالب در دانشگاه را برهم زد و بی‌سبب نبود که او در نخستین گام به دنبال بازگرداندن حق تحصیل و تدریس اساتید بود. اما همان‌طور که معرفی وزیر علوم در دولت یازدهم و دوازدهم نشان داد، ورود به ائتلاف غالب دانشگاه کار ساده‌ای نیست. نکته جالب توجه این است که دولت روحانی در دولت یازدهم که جایگاه ضعیف‌تری در ائتلاف غالب حاکمیت داشت تلاش بیشتری برای تغییر ائتلاف غالب در دانشگاه کرد و پس از چندین وزیر نهایتاً وزیری میانه‌رو را معرفی کرد اما در طول دوره نخست تلاش شد تا حاکمیت قانون عملی شود و تا حدودی حق سازمان‌یافتگی سیاسی به گروه‌های خارج از ائتلاف داده شد و اگر خشونت را به حملات مسلحانه به دانشگاه تعبیر کنیم، بروز چندانی نداشت اما اگر آنرا شامل احضارهای کمیته انضباطی یا تعقیب قضایی بدانیم موارد زیادی رخ داد. تدوین آیین‌نامه جدیدی برای کمیته انضباطی که تا حد زیادی از حقوق دانشجویان دفاع می‌کرد نقطه درخشانی در کارنامهٔ دولت روحانی است اما متأسفانه فقدان حاکمیت قانون باعث شده است که اکثریت دانشگاه یا رسماً از پذیرش آن سر باز زنند یا اینکه به نحو ناقصی آن را اجرا کنند. به همین نحو تدوین حقوق دانشجویی در دو ویراست اقدام مبارکی است اما بهمراه ابلاغ قوانین لازم است حاکمیت قانون هم تثبیت شود تا ثمری داشته باشد.دولت فعلی روحانی با تحولات سیاسی اخیر جایگاه بهتری در ائتلاف غالب حکومت دارد. انتظار این بود که ایشان این‌بار راحت‌تر بتوانند ائتلاف غالب بر دانشگاه را تغییر دهند، از اینرو تردید دولت در معرفی وزیر علوم به شدت مایهٔ نگرانی است. در مقابل تشکیل کارزاری برای نجات دانشگاه از سوی فعالان دانشجویی جای امیدواری است که با اقبال زیادی از سوی دانشجویان روبرو شده است. شاید برای نخستین بار باشد که تا این حد فعالان دانشجویی نگران وضعیت دانشگاه می‌شوند و توجه خودشان را به درون دانشگاه معطوف می‌کنند. به نظر می‌رسد فعالان دانشجویی برای رسیدن به دانشگاهی که نظامی با دسترسی باز باشد لازم است بر سه شرط آستانه‌ای تأکید کنند، حاکمیت قانون، امکان سازمان‌یافتگی صنفی و سیاسی نیروهای خارج از ائتلاف غالب و مهار خشونت در دانشگاه.(این یادداشت در اوایل آغار به کار دولت دوم روحانی نوشته شده است.)* برای آشنایی با دیدگاه نورث و همکاران به کتاب زیر مراجعه کنید:سیاست، اقتصاد و مسائل توسعه در سایه خشونت، داگلاس سی نورث، جان جوزف و الیس استیون بی و ب. باری آر. وینگاست، مترجمین محسن میردامادی و محمد حسین نعیمی‌پور، انتشارات روزنه، چاپ ۱۳۹۵.خشونت و نظام‌های اجتماعی، چارچوبی مفهومی برای درک تاریخ مکتوب بشر، داگلاس سی نورث، جان جوزف و الیس استیون بی و ب. باری آر. وینگاست، مترجم بهنام ذوقی رودسری، انتشارات شیرازه کتاب ما، چاپ ۱۳۹۶.</description>
                <category>ابراهیم اسکافی</category>
                <author>ابراهیم اسکافی</author>
                <pubDate>Mon, 14 Sep 2020 10:46:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بررسی تطور گفتمان دانشجویی پس از انقلاب</title>
                <link>https://virgool.io/@eskafi/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%AA%D8%B7%D9%88%D8%B1-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-baxaccxcwfdb</link>
                <description>گفتمان غالب جریان‌های دانشجویی پس از انقلاب تحولاتی را پشت سر گذاشته است که گاه مسیر خود را کاملاً معکوس نموده است. دست کم سه دوره را می‌توان از یکدیگر متمایز نمود که هر کدام از این دوره‌ها رویکرد سیاسی متفاوتی داشته‌اند. دورهٔ نخست، رویکردی عموماً اقتدارگرایانه، دورهٔ دوم رویکردی دموکراسی‌خواهانه و در نهایت متمایل به غرب و نهایتاً در دورهٔ سوم رویکردی تکثرگرایانه.نشان دفتر تحکیم وحدتپس از انقلاب اسلامی، دولتی در ایران بر سر کار آمد که نسبت به عموم نیروهای انقلابی وقت، رویکردی معتدل و میانه داشت. این دولت تلاش داشت با استفاده از نیروهای متخصص و ملی‌گرا، به تدریج دولت را بازسازی کند و در سیاست خارجی نیز با احتیاط گام برمی‌داشت و چندان به دنبال راه چاره‌ای برای انقلابی‌گری پس از انقلاب نبود. بدیهی بود در این میانه بخش زیادی از نیروهای انقلابی نمی‌توانستند نقشی در دولت ایفا کنند. مشخصاً جایی برای جریانات تندرو دانشجویی نبود، تصور دولت این بود که حالا که انقلاب به ثمر نشسته است، روشنفکران به پشت میزهای تحریر خود و دانشجویان به کلاس‌های درس بازگردند و اجازه دهند دولت با آرامش به تثبیت دموکراسی بپردازد.از یک طرف، در میان جریان‌های فکری انقلاب جریانات چپ اعم از مذهبی و غیرمذهبی گفتمان غالب را داشتند که با رویکرد لیبرال دولت سازگاری نداشت. بیش از همه حزب توده که نمایندهٔ رسمی کمونیست‌ها در ایران بود و به لحاظ تاریخی ارتباطاتی با اتحاد شوروی سابق داشت، تمام تلاش خود را برای از میان بردن دولت به کار برد و در این راه با چپ مذهبی نیز ائتلافی نانوشته داشت. از طرف دیگر، دانشگاه‌ها در خلأ قدرت پس از انقلاب مجالی برای عرض اندام تمام نیروهای سیاسی موجود و سرکوب‌شدهٔ سابق بود. در چنین فضایی جریان دانشجویی انجمن‌های اسلامی به تحریک بخشی از نیروهای سیاسی مخالف دولت موقت، وارد عرصهٔ سیاست در فضای پس از انقلاب شد و تأثیراتی ماندگار بر دانشگاه‌ها و بر فضای سیاسی کشور باقی گذاشت. در حقیقت دفتر تحکیم وحدت به بازوی فشار اقتدارگرایان پس از انقلاب تبدیل شد و هستهٔ نیروهای خط امام را تشکیل داد. این نیرو مدعی انحصار در پیشبرد خط انقلاب و رهبری در دههٔ نخست انقلاب بود. گام‌های مهمی که این جریان دانشجویی برداشت به پایان غیرمنتظرهٔ دولت موقت و قطع ارتباط با غرب و نهایتاً ایجاد فضای بستهٔ تک‌صدایی در دانشگاه‌ها منجر شد. اگرچه این اقدامات با نگاهی به گذشته ممکن است افراط‌گرایی تلقی گردد، نباید فراموش کنیم که در فضای ملتهب آن زمان این اقدامات عموماً مورد تأیید طیف گسترده‌ای از گروه‌های سیاسی و روشنفکران، اعم از مذهبی و غیرمذهبی بود. اشغال سفارت آمریکا ضربهٔ نهایی را به دولت موقت بازرگان وارد کرد، تعطیلی دانشگاه‌ها به تصفیهٔ تمام‌عیار دانشگاه منجر شد و فعالیت فرهنگی و سیاسی در دانشگاه در انحصار دانشجویان خط امامی درآمد که نه تنها داعیه‌دار انقلاب و رهبری بودند بلکه خودشان را تنها پیرو راستین امام می‌دانستند و از این رو حق خود می‌دانستند به سایر گروه‌های سیاسی اجازهٔ فعالیت ندهند.اشغال سفارت آمریکااین رویکرد اقتدارگرایانه تا حد زیادی تا پایان رحلت امام ادامه داشت و گسست جدی در این گفتمان پس از دوم خرداد رخ داد. پس از رحلت امام دو واقعهٔ‌ مهم سیاسی در صحنهٔ سیاست رخ داد که به تدریج در فضای جریانات سیاسی اثر ماندگار خود را برجای گذاشت. یکم درگذشت رهبر انقلاب، باعث شد نیروهای خط امام که دفتر تحکیم وحدت یکی از ارکان اصلی آن بود از هستهٔ اصلی قدرت به تدریج کنار گذاشته شوند. مقام‌های انتصابی که به نیروهای خط امام تعلق گرفته بود به تدریج به رقبای محافظه‌کار ایشان واگذار شد. از سوی دیگر فروپاشی بلوک شرق به افول گفتمان چپ منجر شد. گفتمان غرب‌ستیزی و امید به تشکیل حکومت‌های بی‌طبقه و سوسیالیستی به تدریج کم‌رنگ شد. دفتر تحکیم وحدت همچنان تلاش می‌کرد تا انحصار خودش در دانشگاه‌ها را حفظ کند و نقدهای چپ‌گرایانهٔ خودش را به دولت سازندگی وارد می‌کرد. نهایتاً دولت سازندگی زمینه را برای ایجاد جریان دانشجویی رقیب در دانشگاه‌ها که حامی دولت باشند، آماده کرد. اگرچه اتحادیهٔ دانشجویی مد نظر دولت هاشمی نهایتاً آن چیزی نشد که انتظار داشتند، زمینه را برای خروج دانشگاه‌ها از تک‌صدایی فراهم کرد. گفتمان دوم خرداد  اگر چه از سوی همان کسانی مطرح شده بود که در دههٔ نخست انقلاب گفتمان خط امام را تشکیل دادند، به لحاظ گفتمانی در بسیاری جهات در تقابل با آن قرار داشت. از یک‌سو بر تنش‌زدایی با جهان تأکید داشت که نسبتی با اشغال سفارت نداشت. به جای تعطیلی دانشگاه و تصفیهٔ آن بر شورونشاط دانشجویی و تحمل مخالف اصرار داشت و دفاع از آزادی‌های فردی و جامعهٔ‌ مدنی از شاخص‌ترین شعارهای آن بود که تا حد زیادی می‌توان آن را خارج شدن از گفتمان چپ جهانی تعبیر کرد. دفتر تحکیم وحدت تعاملی دوسویه با دولت دوم خرداد داشت، از یک سو نخستین و پرتلاش‌ترین حامی سید محمد خاتمی بود و از سوی دیگر با گفتمانی از سوی دولت روبرو می‌شد که نسبتی با پیشینهٔ تاریخی‌اش نداشت. نهایتاً تعامل تحکیم وحدت و دولت مورد حمایتش باعث تحول گفتمانی عظیمی در تشکل‌های دانشجویی وابسته به این اتحادیه شد. در گفتمان جدید تشکل‌های دانشجویی اگرچه چند سالی همچنان در سالگرد ۱۳ آبان، به ابتکار نسل نخست تحکیم وحدت پس از انقلاب افتخار می‌کردند، به تدریج غرب‌ستیزی را کنار گذاشتند. نه تنها چهره‌های اصلی خط امام، بلکه کم‌کم راه برای اغلب روشنفکران عرفی، غرب‌گرا و لیبرال نیز در دانشگاه‌ها باز شد. این پیوند دولت و دانشگاه از منظر جناح رقیب بسیار خطرناک بود. زمانی که ماه‌عسل دولت دوم خرداد و حاکمیت به پایان رسید، خیلی زود تشکل‌های دانشجویی نیز تحت فشار قرار گرفتند. اگرچه در ابتدای روی کار آمدن دولت خاتمی، تشکل‌های دانشجویی از گفتمان تنش‌زدایی خاتمی در سیاست خارجی عقب بودند، اما رویکرد غرب‌گرایانهٔ آنها شتاب سریعی پیدا کرد به نحوی که در نهایت به استقبال حملهٔ آمریکا به عراق با عنوان بهار بغداد رفتند. در حالی که تحکیم وحدت تحت فشار شدید اقتدارگرایان قرار داشت و البته گویا بخش امنیتی و محافظه‌کار دولت با تفرقه‌افکنی در تشکیلات تحکیم عملاً از آن حمایت می‌کرد، خود دفتر تحکیم دچار نوعی آشفتگی گفتمانی شد. از یک سو طرح عبور از خاتمی پیوند میان دولت و دانشگاه را تهدید می‌کرد و به طرز متناقضی با برچسب حکومتی زدن به اصلاح‌طلبان، تصور می‌کردند واگذار کردن قدرت، به آنان توان اثرگذاری بیشتری در جامعه می‌دهد و حتی نگران بقای سیاسی خود نبودند و از سوی دیگر حمایت همه‌جانبه از غرب و سیاست‌هایش در خاورمیانه میان دفتر تحکیم وحدت و فضای رسمی سیاست در ایران درّه‌ای بزرگ ایجاد می‌کرد. اما نهایتاً افول اصلاحات و جایگزینی دولت احمدی‌نژاد که از قضا یکی از فعّالان نسل نخست تحکیم وحدت بود به حیات سیاسی تحکیم پایان داد.سخنرانی خاتمی در دانشگاهدر دورهٔ نخست دولت مهرورزی برخی از تشکل‌های دانشجویی در زیر ضربات سهمگین اقتدارگرایان با هزینه‌های بسیار به فعالیت ادامه دادند و سازمان ادوار تحکیم وحدت نیز تشکیل شد تا خارج از دانشگاه‌ها نیز به فعالیت سیاسی ادامه دهند. در آستانهٔ انتخابات ۸۸ سازمان ادوار تحکیم وحدت با رویکردی عجیب وارد فضای انتخاباتی شد. از اصلاحات به شکلی قدیمی سرخورده شده بود و به همین خاطر تلاش کرد از مهدی کروبی بدیلی رادیکال برای رهبری اصلاحات بسازد. مسئلهٔ پیش رو این بود که این جریان متّکی به فعالان دانشجویی، در میان گروه‌های سیاسی اصلاح‌طلب و احزاب اصلی، در اقلیت قرار داشت و صرفاً می‌توانست از میان نیروهای منفرد یارگیری کند. این فضای رقابتی میان سازمان ادوار و بدنهٔ اصلاحات با نزدیک شدن به ایام انتخابات به مواضع رادیکال‌تری علیه اصلاح‌طلبان انجامید. در حالی بخش عمده و غالب اصلاحات از نامزدی میرحسین موسوی حمایت می‌کرد و سید محمد خاتمی نیز به نفع او کنار کشیده بود، دبیر سازمان ادوار مدعی شد میرحسین موسوی نامزد مخفی جناح مقابل یا به‌عبارتی خود نظام است و میانه‌ای با اصلاحات ندارد. حتی تا جایی پیش رفت که مدعی شد خطر مهندس موسوی برای اصلاح‌طلبان بیش از محمود احمدی‌نژاد است و باید در صورت رقابت آنها، از نامزد رقیب اصلاحات حمایت کرد و بدین ترتیب توپخانه ادوار تحکی موحدت علیه میرحسین فعال شد.جنبش سبز پایانی بر این رادیکالیسم سیاسی بود و اصلاح‌طلبان پس از انتخابات با مسائل عمده‌ای مواجه شدند که این اختلافات به فراموشی سپرده شد. دستگیری و بازداشت فعالان سیاسی از تمام طیف‌های سیاسی نیز باعث شد نیروهای اصلاح‌طلب در قالب جنبش سبز ائتلافی وسیع را شکل دهند. در عین حال، اعتراضات پس از انتخابات فرصت مناسبی برای دولت مهرورزی فراهم کرد تا با عنوان مقابله با فتنه، اندک صدای باقی‌ماندهٔ تشکل‌های دانشجویی را نیز سرکوب کرده و تشکل‌های موازی و حامی اقتدارگرایان را در دانشگاه‌ها جایگزین تشکل‌های اصلاح‌طلب کند. نه تنها تحکیم وحدت سابق از میان رفت بلکه چندین اتحادیهٔ جدید با رویکرد اقتدارگرایانه با عناوین مشابه تحکیم وحدت و انجمن‌های اسلامی تشکیل شد.ائتلاف سیاسی جنبش سبز اگرچه از نخستین انتخابات پس از اعتراضات با بی‌اعتنایی عبور کرد، اما علی‌رغم حصر رهبران خود و ایجاد محدودیت‌های گسترده برای اصلاح‌طلبان، در اقدامی غیرمترقبه در روزهای آخر نزدیک به انتخابات ریاست جمهوری، تصمیم به شرکت در انتخابات گرفت و اگرچه نامزدی جدّی از درون خود نداشت، از میانه‌روترین نامزد موجود حمایت کرد. روی کار آمدن دولت روحانی و شعارهای او در حمایت از دانشگاه پویا و پرنشاط و انتقاد از فضای پادگانی دانشگاه، موجب شد تا فعّالان دانشجویی جدید به فکر احیای تشکل‌های دانشجویی جدید بیفتند و کارزاری گسترده را در سراسر دانشگاه‌های کشور به راه انداختند تا تشکل‌های مستقل دانشجویی تشکیل شده و فضای یک‌دست‌شدهٔ دانشگاه‌ها را تغییر دهند. از سوی دیگر حسّاسیّت جناح مقابل که به زحمت توانسته بود دانشگاه‌ها را در دوران احمدی‌نژاد تسخیر کند، نسبت به تحولات دانشگاه بسیار زیاد بود. از اینرو دولت به راحتی نمی‌توانست وزیر تحوّل‌سازی به مجلس معرفی کند. نهایتاً در دور نخست در اکثر دانشگاه‌های کشور تشکل‌های جدیدی تأسیس شدند که منتقد وضعیت موجود هم در دانشگاه و هم در سطح کشور بودند. به سختی می‌توان گفت که این نسل جدید از تشکل‌های دانشجویی چه مشخصه‌های گفتمانی بارزی دارند، اما روشن است که هم از گفتمان اقتدارگرایانهٔ نسل اول تحکیم وحدت فاصله دارند و اساساً امکان بازتولید آن را ندارند و هم چندان روی خوش به گفتمان غرب‌گرایانهٔ سال‌های پایانی دفتر تحکیم نشان نمی‌دهند. شاید بتوان وجه غالب آن را حمایت از گفتمان جنبش سبز دانست. گفتمانی که بیش از هر چیز بر کثرت‌گرایی و دفاع از حقوق شهروندی و حاکمیت مردم‌سالاری تأکید دارد. از حیث گرایش ایدئولوژیک نیز چرخش‌هایی دیده می‌شود. اگر نسل دوم پس از فروپاشی بلوک شرق به سوی غرب کشیده شد، نسل جدید پس از بحران‌های شدید اقتصادی در غرب و ظهور جنبش‌های ضدسرمایه‌داری شکل گرفته است که اتفاقاً آن را از اردوگاه سرمایه‌داری دور می‌کند. در نتیجه چندان جای شگفتی نیست که بخشی از نسل جدید تشکل‌های دانشجویی شیفتهٔ گفتمان منتقدان نئولیبرالیسم باشند. شاید این رویکرد را در میان تشکل‌های صنفی خارج از تشکل‌های رسمی بیشتر بتوان دید. تضعیف تشکل‌های دانشجویی در دانشگاه‌ها باعث گردیده است که علاوه بر تشکل‌های رسمی، نهادهای صنفی و فعالان نشریاتی نیز به همان اندازه صدای متمایزی داشته باشند. از آنجا که تشکل‌های جدید از داشتن اتحادیهٔ رسمی سراسری محروم هستند نمی‌توان رویکرد کلی آنان را دریافت.دولت احمدی‌نژاد اگرچه در کلیت رویکرد اقتصادی‌اش چندان ضدسرمایه‌داری نبود، اما شعارهای او و اقدامات نمادینش از جمله توزیع یارانهٔ‌ نقدی و مسکن مهر و سهام عدالت، به تدریج گفتمان اجتماعی را وارد فضای سیاسی کرد. ناکامی اصلاح‌طلبان نیز برخی از تحلیلگران سیاسی این جریان را به این نتیجه رساند که عدم توجه به گفتمان اجتماعی موجب رویگردانی مردم و طبقات فرودست از اصلاحات شده است. از سوی دیگر حامیان ایدئولوژیک چپ که پس از ضربهٔ سهمگین فروپاشی اردوگاه چپ، دچار سرخوردگی ایدئولوژیک شده بودند به تدریج خودشان را بازسازی کردند و این بار برخی از روشنفکران و تحلیلگران چپ سابق گفتمان ضدسرمایه‌داری را در قالب جدید انتقاد به نئولیبرالیسم بازسازی نمودند. گشایش‌های فرهنگی نیز باعث شد که محدودیت‌های نشر از سر راه کتاب‌های ایدئولوژیک غیراسلامی برداشته شود و پس از دوران سخت‌گیری شدید علیه ایدئولوژی چپ، به تدریج دوباره قفسه‌های سرخ‌رنگ به کتاب‌فروشی‌ها بازگردند. از اینرو همه‌چیز زمینه‌ساز اقبال به گفتمان چپ در دورهٔ جدید است، چه در سطح عمومی جامعه و چه در دانشگاه‌ها. اما این گفتمان برای اینکه بتواند به وجه غالبی در تشکل‌های دانشجویی دربیاید موانعی پیش رو دارد. مشکل تاریخی گفتمان چپ نسبت این گفتمان با دموکراسی‌خواهی است، البته نه با آن چیزی که در نظام‌های تک‌حزبی کمونیستی روند دموکراتیک خوانده می‌شود، بلکه دموکراسی متکثری که خواهان رقابت، شفافیت و پاسخ‌گویی و به عبارتی سازگار با لیبرالیسم سیاسی است. یا باید دغدغهٔ دموکراسی را که اتفاقاً وجه غالب تشکل‌های دانشجویی است کنار بگذارد یا گفتمانی را بازسازی کند که فضای مناسب برای دموکراسی هم داشته باشد. از سوی دیگر رویکرد جدید چپ که اگر شکل‌های کلاسیک آن را کنار بگذاریم، گفتمان منتقدان نئولیبرالیسم است، وجه سلبی آن بیش از ماهیت ایجابی است. در واقع می‌تواند تمام جریان‌های سیاسی موجود را با برچسب نئولیبرالیسم به باد انتقادات سهمگینی از جنس کالایی‌سازی، پولی‌سازی، تضعیف توان چانه‌زنی کارگران و فقیرتر کردن آنان و مشابه آن، بگیرد اما همچنان از برساختن بدیلی برای سیاست‌های موجود ناتوان است. در دوگانهٔ سیاسی موجود در قدرت، سرگردان است، اگر هر دو جناح را به یک چوب بزند، طبیعی است به تقویت جناح اقتدارگرایی کمک خواهد کرد که قدرت فرادستی دارد و به خوبی می‌داند که اگر قدرت یکپارچه شود مجال تنفس از این جریان نیز گرفته خواهد شد. اگر از جناح مقابل اقتدارگرایان حمایت کند، در آن صورت تکلیف اختلافاتش با آنها چه می‌شود. در حقیقت در آنجاهایی که جنبهٔ سرخ تشکل‌های دانشجویی بر جنبهٔ سبز آن چربیده است به منزوی شدن آن تشکل‌ها انجامیده است و آن تشکل‌هایی که بیشتر بر وجه سبز ماهیت خود تأکید دارند حضور پررنگ‌تری داشته‌اند.</description>
                <category>ابراهیم اسکافی</category>
                <author>ابراهیم اسکافی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Sep 2020 19:44:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلمات قصار دربارهٔ دموکراسی</title>
                <link>https://virgool.io/@eskafi/%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D9%82%D8%B5%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94-%D8%AF%D9%85%D9%88%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B3%DB%8C-ztwdg4sknz8h</link>
                <description>کلمات قصار زیر را دکتر حسین بشیریه در ابتدای کتاب «گذار به مردم‌سالاری» آورده است. مجموعهٔ جالبی است که بسیار آموزنده است. مشخصات این کتاب به قرار زیر است:گذار به مردم‌سالاری - حسین بشیریهگذار به مردم‌سالاری – گفتارهای نظریحسین بشیریه / نشر نگاه معاصر / ۲۶۷ ص / ۱۳۸۷***مفهوم دموکراسی از این اندیشه برخاست که اگر آدمیان از یک جهت برابرند، پس باید از همهٔ جهات برابر باشند. – ارسطومردم در دموکراسی‌ها از عهدهٔ دو کار برنمی‌آیند: یکی این که جنگی را آغاز کنند و دوم این که آن را به پایان ببرند. – دوتوکویلاگر کل بشریت جز یک تن همگی هم‌عقیده بودند، باز هم اقدام بشریت در سرکوب عقیدهٔ آن یک تن مشروع‌تر و موجه‌تر از اقدام آن یک تن در سرکوب عقیدهٔ کل بشریت نبود. – جان استوارت میلدر دموکراسی هر کس حق دارد نظر ناصواب هم داشته باشد. – کلود پیراگر همهٔ حکومت‌های دیگر را که تا کنون پدیدار شده‌اند. استثنا کنیم، دموکراسی بدترین نوع حکومت است. – وینستون چرچیلبهترین سلاح دیکتاتوری‌ها، پنهان‌کاری و بهترین سلاح دموکراسی‌ها شفافیت است. – نیلز بوردموکراسی به این معنی است که مردم آزادنه سخن بگویند و حکومت نیز صبورانه گوش دهد. – السدر فاروگیاهر چیز که سیاست‌مداران را فروتن و متواضع سازد، به حال دموکراسی سودمند است. – مایکل کنیزلینقد و دگراندیشی پادزهر توهمات بزرگ است. – الن بارتاطلاعات، پول رایج در بازار دموکراسی است. – توماس جفرسونهیچ انسانی آن‌قدر از نظر اخلاقی شایسته نیست که بدون رضایت دیگران بر ایشان حکومت کند. – آبراهام لینکلنهمهٔ نارسایی‌های دموکراسی را می‌توان با دموکراسی بیشتر درمان کرد. – آلفرد اسمیتدموکراسی دو حسن دارد: یکی آن که تنوع را می‌پذیرد و دوم آن که انتقاد و دگراندیشی را مجاز می‌دارد. – ادوارد فورستردموکراسی حکومت کسانی است که تربیت نشده‌اند، اما حکومت اشراف حکومت کسانی است که بد تربیت شده‌اند. – گیلبرت چسترتنمحافظه‌کاری یعنی اعضای حق رأی به نیاکان مردهٔ خودمان، محافظه‌کاری دموکراسی مردگان است. – گیلبرت چسترتننقد و دگراندیشی در دموکراسی‌ها مانند دارو است که فایده‌اش نه در طعم و مزه بلکه در اثرگذاری آن است. – ویلیام فولبرایتدر دموکراسی‌ها هر کس می‌توان هر چه می‌خواهد آرزو کند، اما در نهایت تنها به چیزی دست می‌یابد که سزاوار آن است. – ادوارد ابیآن‌جا که دو گرگ و یک بره دسته‌جمعی تصمیم بگیرند که شام چه بخورند، نشانی از دموکراسی نخواهد بود. – جیمز بویارددموکراسی قدرت انتخاب اکثریت عامی را جانشین قدرت انتصاب اقلیت تنگ‌نظر می‌سازد. – جرج برنارد شاو</description>
                <category>ابراهیم اسکافی</category>
                <author>ابراهیم اسکافی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Sep 2020 12:37:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا ماهیت بشر را می‌توان تغییر داد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@eskafi/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D8%B4%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-howcwwcjmhnx</link>
                <description>برتراند راسل/ مترجم: ابراهیم اسکافیبرتراند راسلعمدتاً چرندیاتی اندرزگونه بر سیاست حاکم است که عاری از هر گونه حقیقتی است.یکی از اصول محبوبی که بیش از همه گسترش یافته، این است که «ماهیت بشر را نمی‌توان تغییر داد».  بدون آن که ابتدا «ماهیت بشر» تعریف شود، کسی نمی‌تواند بگوید این حرف درست است یا نه. اما آن‌طور که تا کنون رسم بوده، قطعاً اشتباه است. وقتی آقای الف این اصل را با حالتی از حکمتِ آمیخته با ابهت و قاطعیت بیان می‌کند، منظور او این است که همه مردم در همه‌جا همواره همان‌طوری رفتار خواهند کرد که او در خانه‌اش زندگی می‌کند. اندکی اطلاعات مربوط به مردم‌شناسی این باور را نقض می‌کند. در میان تبتی‌ها یک زن شوهران بسیاری دارد، زیرا مردان فقیرتر از آن هستند که بتوانند یک زن را کاملاً تأمین کنند، با وجود این، آن طور که مسافران بازگو کرده‌اند، زندگی خانوادگی در آنجا چندان هم فلاکت‌بارتر از جاهای دیگر نیست. رسمِ قرض دادن همسر به میهمان، در میان قبایل غیرمتمدن بسیار متداول است. بومیان استرالیا در سن بلوغ، عملی بسیار دردآور انجام می‌دهند که تا آخر عمرشان تا حد زیادی توان جنسی‌شان مستهلک می‌شود. طفل‌کشی که به نظر می‌رسد با ماهیت بشر در تضاد قرار دارد، تا پیش از ظهور مسیحیت تقریباً جهان‌شمول بوده است، از سوی افلاطون هم برای جلوگیری از ازدیاد جمعیت توصیه شده است. مالکیت خصوصی در میان برخی قبایل وحشی به رسمیت شناخته نمی‌شود. حتی در میان مردم بسیار متمدن هم ملاحظات اقتصادی آنچه را که «ماهیت بشر» خوانده می‌شود، پایمال می‌کند. در مسکو که وضعیت کمبود مسکن بسیار وخیم است، زمانی که زنی ازدواج‌نکرده حامله می‌شود، اغلب اتفاق می‌افتد که بر سر این حق قانونی که چه کسی پدر آن کودکِ در راه است چندین نفر با هم جدال می‌کنند، زیرا هر کسی را که قاضی حکم کند پدر فرزند است، قانوناً خانهٔ زن را با او شریک می‌شود و هر چه باشد، نیمی از یک خانه خیلی بهتر از بی‌خانه ماندن است.در حقیقت «ماهیت بشرِ» جوان برحسب شرایط آموزش تا حد زیادی متغیر است. غذا و آمیزش جنسی از نیازهای بسیار عمومی است اما راهبان تبتی به کلی از آمیزش جنسی پرهیز می‌کنند و آن قدر کم غذا می‌خورند که فقط بتوانند زنده بمانند. مربیان آن طور که دلشان بخواهد می‌توانند با رژیم غذایی و آموزش مردم را درنده‌خو یا سربه‌زیر، ارباب یا برده بار بیاورند. هیچ حرفی از این مزخرف‌تر نیست که باور اکثریت وسیع مردم را نمی‌توان با اقدامات مناسب حکومت تغییر داد. افلاطون عامدانه جمهوری‌اش را بر روی افسانه‌ای بنا نهاد که می‌دانست مهمل است، اما او به درستی اطمینان داشت که تودهٔ مردم را می‌توان متقاعد کرد که آن را باور کنند. برای هابز این موضوع اهمیت داشت که مردم باید به حکومت ولو این که لیاقتش را هم نداشته باشد، احترام بگذارند؛ در مواجهه با این مسأله که کسب توافق عمومی برای چیزی تا این حد غیرعقلانی دشوار است، خاطرنشان کرد که مردم پیشتر به دین مسیح ایمان آورده‌اند، به ویژه به عقیدهٔ جزمی استحالهٔ جوهری. او اگر الآن زنده بود دلایل زیادی در تأیید علاقهٔ مردم آلمان به نازی‌ها پیدا می‌کرد.از زمان ظهور دولت‌های بزرگ، تسلط حکومت‌ها بر عقاید مردم به شدت زیاد شده است. اکثریت وسیعی از رومی‌ها پس از آن که امپراتوران روم به مسیحیت گرویدند مسیحی شدند. در آن بخش‌هایی از امپراتوری روم که عرب‌ها فتح کردند، اغلب مردم دین‌شان را از مسیحیت به اسلام تغییر دادند. تقسیم اروپای غربی به مناطق پروتستان و کاتولیک بر مبنای گرایش حکومت‌های قرن شانزدهم تعیین شد. اما تسلط حکومت‌ها بر عقاید مردم، امروزه به شدت فراتر از هر زمان دیگری است. هر عقیده‌ای، حتی اگر اشتباه هم باشد، وقتی بر رفتار توده‌های عظیمی از مردم غلبه دارد حائز اهمیت است. به این معنا، عقایدی که حکومت‌های ژاپن، روسیه و آلمان القا می‌کنند، دارای اهمیت هستند. از آنجا که این باورها کاملاً از هم جدا هستند، همهٔ آنها با هم نمی‌توانند درست باشند، البته این امکان وجود دارد که تمام‌شان غلط باشند. بدبختانه این الهامات به نحوی است که در مردم اشتیاق سرشاری برای کشتن یکدیگر ایجاد می‌کند، حتی تا حدی که ندای حفاظت از خودشان را هم تقریباً به طور کامل زیر پا می‌گذارند. بر مبنای شواهد، هیچ کس نمی‌تواند انکار کند که با داشتن قدرت نظامی، تشکیل توده‌هایِ احمقِ‌ِ متعصب کار بسیار ساده‌ای است. پرورش مردم معقول و منطقی هم به همان اندازه ساده است، اما حکومت‌ها عمدتاً تمایلی به این کار ندارند، چون این افراد از مدح و ستایشِ سیاست‌مدارانِ رأس حکومت سر باز می‌زنند.این آموزه که ماهیت بشر را نمی‌توان تغییر داد یک کاربرد ویژهٔ مخرب دارد. این ادعا، ادعایی جزمی است که جنگ همواره خواهد بود، زیرا ما چنان ساخته شده‌ایم که به آن احساس نیاز می‌کنیم. حقیقت این است که انسانی که از نوع رژیم غذایی و آموزش اغلب مردم برخوردار باشد، تنها زمانی میل به جنگ پیدا می‌کند که تحریک شده باشد. البته اگر شانس پیروزی نداشته باشد، عملاً وارد مبارزه نمی‌شود. این که پلیس کنترل سرعت ما را متوقف کند، مسأله‌ای آزاردهنده است اما با او دعوا نمی‌کنیم، زیرا می‌دانیم قدرتِ عظیمِ دولت پشت سر اوست. مردمی که شانس شرکت در جنگ را نداشته‌اند به لحاظ روانی احساس محرومیت نمی‌کنند. سوئد از سال ۱۸۱۴ جنگی نداشته است، امّا سوئدی‌ها همین چند سال پیش یکی از خوشبخت‌ترین و راضی‌ترین ملل دنیا بودند. تردید دارم که هنوز هم همین‌طور باشند، زیرا با وجود آن که بی‌طرف هستند باز هم قادر نیستند از بسیاری از مصائب جنگ دوری کنند. اگر مناسبات سیاسی به گونه‌ای بود که جنگ‌افروزی واقعاً حاصلی در بر نداشت، در آن صورت چیزی در ماهیت بشر وجود نداشت که او را وادار به این کار کند یا این که باعث شود عموم مردم از رخ ندادن جنگ احساس ناخرسندی کنند. دقیقاً همین استدلال‌هایی که اکنون برای غیرممکن بودن جلوگیری از وقوع جنگ به کار می‌رود پیشتر در دفاع از دوئل کردن به کار می‌رفت، گرچه هنوز معدودی از ما به خاطر این که نمی‌توانیم به مبارزه دوئل بپردازیم احساس محرومیت می‌کنیم.من متقاعد شده‌ام که بر مهملاتی که دولت می‌تواند به باور عمومی تبدیل کند، مطلقاً هیچ حدّی وجود ندارد. به من ارتشی کافی و اختیار لازم را بدهید که به آنها درآمد و غذایی بیش از انبوه مردم عادی بدهم، من در طول سی سال کاری می‌کنم که اکثریت مردم باور داشته باشند که دو بعلاوه دو می‌شود سه، آب وقتی داغ شود یخ بسته و زمانی که سرد شود به جوش می‌آید یا هر مزخرف دیگری که منافع دولت را تأمین کند. البته حتی زمانی که این باورها ایجاد شوند، مردم برای این که کتری را جوش بیاورند آن را روی قالب یخ نخواهند گذاشت. این که سرما آب را به جوش می‌آورد از حقایق روز یک‌شنبهٔ کلیسا است، مقدس و مرموز و باید با لحنی پرابهّت ادا شود اما در زندگی روزمره هیچ کاربردی ندارد. آنچه اتفاق می‌افتد این است که هر گونه گفتارِ ناقضِ این آموزه‌های مرموز غیرقانونی تلقی خواهد شد و بدعت‌گذاران لجوج بر سر چوبهٔ دار «خشک» می‌شوند. کسانی که با اشتیاق این آموزه‌های رسمی را نپذیرفته‌اند، اجازهٔ تدریس نخواهند یافت و جایگاهی در قدرت پیدا نمی‌کنند. تنها مقامات خیلی بلندپایه در حین عیش و نوش‌شان در گوش یکدیگر خواهند گفت که این حرف‌ها همه‌اش مزخرف است و بعد باز به قهقهه و باده‌نوشی ادامه خواهند داد. این وضعیت برخی از حکومت‌های مدرن است و ابداً اغراقی در آن صورت نگرفته است.کشف این که بشر را می‌توان به لحاظ علمی کنترل کرد و این که حکومت‌ها می‌توانند توده‌های عظیم را هر طور بخواهند به این سو یا آن سو سوق بدهند، یکی از دلایل بدبختی ماست. میان مجموعه‌ای از شهروندانی که به لحاظ روانی آزادند و جامعه‌ای که با شیوه‌های مدرنِ تبلیغات قالبی شده است، تفاوت فاحشی وجود دارد، درست مثل تفاوت میان انبوهی از مواد خام با یک کشتی جنگی. آموزش که در ابتدا امری جهان‌شمول شد تا همه مردم بتوانند بخوانند و بنویسند، ظرفیت این را پیدا کرد که در خدمت اهدافی دیگر قرار بگیرد. با تلقین مزخرفات، جمعیت یک‌شکل شده و شور و اشتیاق جمعی به وجود می‌آید. اگر همه حکومت‌ها مزخرفات یکسانی را آموزش می‌دادند آسیبی که می‌زدند تا این حد عظیم نبود. بدبختانه هر کدام از آنها مارک خاص خودشان را دارند و این تنوع باعث ایجاد خصومت میان هواداران عقاید مختلف می‌شود. اگر بنا باشد روزگاری صلحی در جهان برقرار شود، حکومت‌ها باید بپذیرند دیگر یا هیچ جزمیتی را تلقین نکنند یا همه با هم جزمیات یکسانی را القا کنند. مورد اول، چه بسا آرمانی تخیلی باشد، اما شاید ‌حکومت‌ها بتوانند توافق کنند که جمیعاً این را آموزش بدهند که توده‌های مردم در همه جای دنیا همواره درستکار و کاملاً عاقل هستند. شاید زمانی که جنگ پایان یافت سیاست‌مدارانی که زنده ماندند از روی دوراندیشی بر روی چنین برنامه‌‌ای با هم متحد شوند.</description>
                <category>ابراهیم اسکافی</category>
                <author>ابراهیم اسکافی</author>
                <pubDate>Wed, 09 Sep 2020 21:24:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ده فرمان لیبرالی برتراند راسل</title>
                <link>https://virgool.io/@eskafi/%D8%AF%D9%87-%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%84%DB%8C%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D9%84-xtra3biesipd</link>
                <description>مترجم: ابراهیم اسکافیبرتراند راسل۱- در مورد هیچ چیز اطمینان مطلق نداشته باشید.۲- روی پنهان کردن شواهد برای پیشبرد اهداف‌تان حساب نکنید، شواهد دیر یا زود خودشان را نشان خواهند داد.۳- هرگز از اندیشیدن دلسرد نشوید، چون بی‌شک موفق خواهید شد.۴- با مخالفت‌ها سعی کنید با استدلال غلبه کنید نه با زور، حتی زمانی که این مخالفت از جانب همسر یا فرزاندان‌تان است؛ زیرا پیروزی شما اگر با زور به دست آمده باشد، غیرواقعی است و توهّمی بیش نیست.۵- به قدرت دیگران اعتنا نکنید، زیرا همیشه قدرت دیگری هم در مقابل آن وجود دارد.۶- دیدگاه‌هایی را که تصور می‌کنید مهلکند با توسّل به زور سرکوب نکنید، چون اگر چنین کنید آن دیدگاه‌ها هم شما را سرکوب خواهند کرد.۷- از این که دیدگاه شما نامتعارف باشد هراسی به دل راه ندهید، زیرا هر دیدگاهی که امروز مورد قبول همگان قرار گرفته زمانی دیدگاهی نامتعارف بوده است.۸- مخالفت هوشمندانه را بیشتر از موافقت منفعل تحویل بگیرید، چون اگر آن طور که باید، شما برای هوشمندی ارزش قائل باشید، توافق شما با اوّلی عمیق‌تر از دوّمی است.۹- حتی زمانی که حقیقت آزاردهنده است، با نهایت وسواس صادق باقی بمانید، زیرا پنهان کردن حقیقت عذاب‌آورتر است.۱۰- به خوشبختی کسانی که در قصری از بلاهت زندگی می‌کنند، هرگز حسودی نکنید؛ زیرا فقط یک احمق آن وضعیت را خوشبختی می‌داند.</description>
                <category>ابراهیم اسکافی</category>
                <author>ابراهیم اسکافی</author>
                <pubDate>Sun, 06 Sep 2020 19:12:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نکاتی دربارهٔ ۲۸ مرداد ۳۲</title>
                <link>https://virgool.io/@eskafi/%D9%86%DA%A9%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94-%DB%B2%DB%B8-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%DB%B3%DB%B2-uyss1i3x4wds</link>
                <description>در خصوص ماهیت رخدادی که در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ اتفاق افتاد اختلاف نظر شدیدی میان صاحب‌نظران وجود دارد. درحالی که نیروهای ملی همواره آن را کودتا خوانده‌اند، هواداران سلطنت نیز از همان روز نخست عنوان قیام ملی را به کار بردند و تقریباً تا زمانی که محمد رضا شاه در قدرت بود به کسی اجازه ندادند حرف دیگری بزند. در این خصوص اما نکاتی قابل تأمل وجود دارد.- مدعیان قیام ملی عمدهٔ استدلال‌شان جایگاه قانونی محمدرضا شاه و صدور فرمان عزل وی است. اما آنچه از اسناد برمی‌آید دولتین انگلیس و آمریکا سال‌ها پیش از ۲۸ مرداد در فکر برکناری مصدق بودند و تصورشان بر این بود که با حضور وی در قدرت نمی‌توانند مشکل نفت را در ایران حل کنند و طرح‌هایی در این زمینه ریخته بودند. همواره بخشی از این طرح کودتا متقاعد ساختن شاه برای مشارکت در این کودتا و صدور چنین فرمانی بود. در حقیقت دعوا بیش از آنکه میان شاه و نخست‌وزیر باشد میان انگلیس-آمریکا و مصدق بود و صدور فرمان عزل بخشی جزئی از این طرح کودتا. از آن گذشته زمانی چنین فرمانی می‌تواند مشروعیت قانونی بدهد که همراه با برخورد قهرآمیز در فضای سیاسی نباشد. در صورتی که فضای سیاسی ایران به‌واسطهٔ نیروهای نظامی و امنیتی حالت خارق‌العاده به خود نمی‌گرفت، چندان دور از انتظار نبود که مصدق پاسخ درخور سیاسی به شاه بدهد و با پشتوانهٔ مردم حرکت او را خنثی کند، چنان‌که پیشتر در سی تیر نیز در برابر فرمان شاه ایستادگی کرد و موفق شد. در حقیقت بی‌میلی شاه برای عدم مشارکت در کودتا و صدور چنین فرمانی نیز به همین خاطر بود که به‌لحاظ سیاسی چنین اقدامی در وضعیت معمول سیاسی کارآمدی نداشت و تنها می‌توانست عنصری تزئینی در یک کودتای تمام‌عیار نظامی و امنیتی باشد و قدرت مشروعیت‌بخش نداشت.- قیام و حضور مردم در خیابان بدون شک نیاز به نیروی بسیج‌کننده و محرک دارد که ۲۸ مرداد فاقد چنین عنصری است. نه گروه سیاسی خاصی چنین فراخوانی داده بود و نه اتفاق تکان‌دهنده‌ای رخ داده بود که باعث حرکت خودجوش مردم شود. از آن طرف نیز کاملاً آشکار شده است که در میان بخشی از مردم و نیروهای سیاسی و نظامی پول سازمان سیا توزیع گردیده است. بنابراین حضور آن عده از مردم را بیش از آنکه جنبشی سیاسی بدانیم، اجرای نمایشی بود که دستمزد بازیگران آن پرداخت شده بود. از آن گذشته تلفیق جنبش سیاسی و تانک امری عادی نیست. حضور تانک‌ها در خیابان و هدف گرفتن محل اقامت مصدق نمی‌تواند عنصری خودجوش باشد. سابقه نداشته است که جنبش‌های اعتراضی خودش بتوانند تانک‌ها را به نفع خودشان از پادگان‌ها بیرون بکشند.- برخی بر این نکته تأکید دارند که طرح‌ها و نقشه‌هایی که سالیان درازی نیروهای اطلاعاتی انگلیس و آمریکا کشیده بودند تنها به عملیات مفتضح ۲۵ مرداد ختم شده و باقی وقایع دیگر ربطی به آنان نداشته است. فارغ از اینکه باور این موضوع دشوار است که طرحی چندین ساله چگونه پس از یک شکست ممکن است به طور کلی از دستور کار خارج شده باشد، شواهد حاکی از آن است که هندرسون پس از کودتای نافرجام به شدت فعال شده و با دیداری پرتنش که با مصدق داشت توانست یک مشکل اساسی را با حیله حل کند و از مصدق بخواهد که هوادارانش را از خیابان جمع کند. از سوی دیگر در ۲۷ مرداد جلسه‌ای با حضور مقامات امنیتی آمریکا و انگلیس و شخص فضل‌الله زاهدی برای چاره‌اندیشی برگزار شده است.در حقیقت برخی از اسناد نشان می‌دهد که عملیات ۲۸ مرداد درست پس از دیدار هندرسون و مصدق آغاز شد و با حمله و تصرف محل اقامت مصدق پایان یافت.- اما فارغ از ماهیت رخدادهای ۲۸ مرداد، آنچه مسلم است اینکه دولت ایران و اتحاد انگلیس و آمریکا در بن‌بست سیاسی قرار داشتند و همین بن‌بست موجب شد که در نهایت یک سوی مناقشه با کودتا این گره بزرگ را بگشاید. روشن نیست اگر کودتا رخ نمی‌داد این بن‌بست چگونه خاتمه می‌یافت. نه تنها منافع اقتصادی ایران در این کودتا دست‌کم تا مدتی از میان رفت، بلکه دستاوردهای دمکراتیک سیاسی ایران نیز یک‌باره خنثی شد و بار دیگر دولتی خودکامه بر سر کار آمد و با پشتوانهٔ دولت‌های دمکراتیک روزبه‌روز خودکامه‌تر شد. دولت مصدق توانسته بود شاه را قانع کند که به‌جای حکومت، سلطنت کند و تمام ارکان حکومت را تحت نظارت دولتی دمکراتیک دربیاورد. اما وظیفهٔ یک دولت کارآمد گره‌گشایی از مشکلات و به‌حساب آوردن دقیق قدرت طرف‌های مقابل است، عنصری که دولت مصدق گویا فاقد آن بود یا چنان اسیر شعارهای خود شده بود که دیگر راهی برای خودش باقی نگذاشته بود. مسئله این است که زمانی که ما خودمان نتوانیم مشکلات‌مان را با دیگران حل کنیم و پا پیش بگذاریم، آنها منتظر نمی‌مانند و مشکلات‌شان را ولو با شیوه‌های نامشروع و زورگویانه حل خواهند کرد و چه بسا خساراتی جبران‌ناپذیر بر سرنوشت یک کشور و نظام اجتماعی و سیاسی ما بر‌جا بگذارند.کتاب درس ۲۸ مرداد اثر خلیل ملکی</description>
                <category>ابراهیم اسکافی</category>
                <author>ابراهیم اسکافی</author>
                <pubDate>Sat, 05 Sep 2020 00:03:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی‌پرده و صریح از منافع ملّی دفاع کنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@eskafi/%D8%A8%DB%8C%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D8%B5%D8%B1%DB%8C%D8%AD-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%81%D8%B9-%D9%85%D9%84%D9%91%DB%8C-%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-calwvnlv3utl</link>
                <description>پاسخی به یادداشت‌های آرمان امیری در خصوص تحریم‌های اقتصادیمدتی است یادداشت‌هایی با قلم آرمان امیری در وبسایت کلمه با موضوع تحریم‌های بین‌المللی علیه ایران منتشر می‌گردد.(۱) این نویسنده تلاش می‌کند با فلسفه‌بافی هرگونه مبارزهٔ ضدتحریم را بی‌اعتبار سازد. این یادداشت ابتدا ادّعاها و فرضیات نویسنده را که در سه یادداشت اخیر او آمده است، تشریح کرده و سپس آنان را بررسی می‌کند.چارچوب فکری نویسندهنویسنده از دو جنبه تلاش دارد مبارزه با تحریم را زیر سؤال ببرد، فلسفی و سیاسی. در یادداشتی با عنوان «جدال بر سر منافع مردم یا منافع حکومت‌ها؟» که بنا است بار فلسفی ماجرا را بر دوش بکشد، برای اینکه از ملاحظات نظری خلاص شود، «منافع ملی» را زیر سؤال برده و «منافع تمام بشریت» را جایگزین آن ساخته و از سوی دیگر «جهان‌وطنی» را جایگزین «ملی‌گرایی» می‌کند تا هیچ دلیلی برای مبارزه با تحریم علیه ایران باقی نماند. اگر شهروند مسئولیت‌پذیر ایرانی از او بخواهد بر پایهٔ منافع ملی از میهن خویش دفاع کند، درمی‌یابد که دیگر هیچ‌گونه مفاهمه‌ای با او نمی‌تواند برقرار کند، تمام واژگان اعتبارشان را از دست داده‌اند. او تعریفی آرمانی از روشنفکر ارائه می‌دهد تا اعتبار نظری به حرف‌های خود ببخشد، «روشنفکری، پدیده‌ای است زاده عصر روشنگری، درهم‌تنیده با مدرنیته، اومانیسم و جهان‌وطنی. در تعهد روشنفکری، استدلال‌های ناسیونالیستی نمی‌توانند جایگاهی داشته باشند.» در واقع می‌گوید در کنار گذاشتن ملی‌گرایی تنها نیست و روشنفکران جهان پشتیبان نظری او هستند.(۲) حال این روشنفکرانی که یکدست شده‌اند چرا باید سرمشق ما باشند زیرا «هرکجا سرکوب و جنایتی وجود داشت روشنفکران خواستار اقدام متحد جهانی می‌شدند.» در کنار ساختن این جهان انتزاعی، دو جزء دیگر هم لازم است فراهم شود، تا مخالفان تحریم را کاملاً منفعل سازد، یکی اینکه هرکسی «مدام با خود بگوید کدام اتفاق به سود تمامی بشریت و به ویژه مردمان منطقه است؟» و دیگر آنکه مواجهه با تحریم در صورتی انسجام منطقی دارد که باینری باشد یا صفر برای هیچکس، یا یک برای همه. چرا باید مواجهه با تحریم باینری باشد، مقاله کوتاه است و ظاهراً فرصتی برای تبیین آن نبوده است.مواضع سیاسی نویسندهنویسنده یادداشت‌های دیگری هم نوشته است تا پایهٔ سیاسی موضع خود را نیز تقویت کند. در یادداشت «چرا طومارهای نه به تحریم را امضاء نمی‌کنم» می‌گوید سیاست‌مداران تنها در دو حالت مجاز به برگزاری کارزار هستند: «نخست در آستانه انتخابات که رای می‌خواهد، دیگری در شرایطی که طرح یا لایحه‌ای را مطرح کرده.» تلویحاً از نظر نویسنده برداشتن تحریم نمی‌تواند مطالبهٔ سیاسی باشد و منتفی است.(۳) استدلال دوم او بسیار جالب است. در حالی که به‌شکل قهرآمیزی سعی می‌کند اصلاح‌طلبان را قلع و قمع کند، شاید باورش سخت باشد که به شکل آشفته‌ای می‌گوید اصلاح‌طلبان «مدافعان تحریم» را دشمن معرفی کرده و دشمن‌تراشی بد است. در استدلال سوم سیاست را با روان‌شناسی و دیپلماسی ترکیب می‌کند و می‌گوید مبارزه با تحریم نشانهٔ تحقیر «عزت» است. اما شاهکار استدلال سیاسی او این است که درخواست رفع تحریم را وابستگی و «توسل به قدرت‌های خارجی» می‌نامد! در واقع اگر از قدرت‌های خارجی بخواهیم مداخله نکنند، خودش باز نوعی مداخله است. زمانی از اتهام وابستگی خلاص می‌شویم که در برابر مداخلات خارجی از هر شکلی سکوت کنیم. دست آخر هم تصویری از میرحسین ارائه می‌دهد که گویی نیروهای خارجی هر بلایی سرمان بیاورند او تنها گفتگو با مردم را مجاز می‌داند پس کاری به تحریم ندارد. اگر درست گفته باشد دولت او نباید وزارت خارجه می‌داشت. یادداشت باورناپذیرتر دیگری نیز نویسنده دارد و در «شهروند حق‌مدار یا رعیت خراج‌گزار» استدلال می‌کند که ما در دوره‌ای هستیم که دولت‌های مدرن به‌وجود آمدند، و احتمالاً نویسنده از این دولت‌های مدرن دوست دارد، اما ویژگی این دولت‌ها این است که اگر بودجه‌شان شفاف نباشد، نمایندهٔ مردم نیستند و مشروعیت ندارند. نویسنده چون هنوز به خواسته‌اش که «دولت مدرن» است دست نیافته پس شهروند دولت مدرن نیست و نتیجهٔ نهایی اینکه موضوع تحریم اصلاً جای بحث ندارد. در این میان تکلیف درآمد دولت‌های غیرمدرن چه می‌شود، احتمالاً‌ هر دولت قوی‌تری که زودتر آن را تصاحب کند از آن او خواهد بود و البته ترجیح با دولت‌های مدرن است.بررسی ادعاهای نویسندهدر ادامه سعی می‌کنم ادعای فلسفی و سیاسی او را بررسی کرده و در انتها نگاهی گذرا به دیدگاه‌های میرحسین موسوی در این زمینه بیندازم. روایتی که آرمان امیری از روشنفکران جهان ارائه می‌دهد به‌گونه‌ای که از زمانی به بعد به اجماع جهانی رسیده‌اند، منطبق با واقعیت‌های تاریخی نیست. در هر زمینه‌ای روشنفکران اختلاف نظر گسترده داشته‌اند. اگر ژان پل سارتر از مبارزات استقلال‌طلبانهٔ الجزایر دفاع می‌کند و در این راه کشتن فرانسویان را اخلاقی می‌داند، آلبر کامو، همکار او در مجلهٔ کومبا با آن مخالفت می‌کند و حتی پس از استقلال الجزایر نیز می‌گوید آنها با این همه کشتار چه چیزی به دست آوردند، جز یک حکومت مستبد مذهبیِ خونریز؟ اگر نیچه پیش از ظهور نازیسم، نژادپرستی را به سخره می‌گیرد، هایدگر آیندهٔ موعود را در حکومت نازیسم می‌بیند. اگر ساموئل بکت تصمیم می‌گیرد به نهضت مقاومت بپیوندد، پیکاسو ترجیح می‌دهد به امور شخصی و مال‌اندوزی بپردازد. و برخی روشنفکران معاصر نیز به طرز عجیبی از دولت مستعجل خِمِرهای سرخ در کامبوج که به مرگ و آوارگی میلیون‌ها تن انجامید، حمایت جانانه‌ای کردند.امّا آیا عصر روشنگری دستاورد سیاسی از نوع جهان‌وطنی یا اومانیسم داشت. گرچه باید منظور نویسنده را از این مفاهیم بدانیم که متأسفانه در هیچ جا احساس نمی‌کند باید از مفاهیم تعریف روشنی بدهد، آشکار است که اگر بنا بود جهان‌وطنی هنجار جهان‌شمولی باشد، منابع طبیعی جهان بایستی از تملک ملت‌ها خارج شده و مالکیت جهانی پیدا می‌کردند. از آن مهمتر یا مرزها و دولت‌ها یا کلاً محو شوند یا دست کم دولتی جهانی تشکیل گردید. نه تنها چنین نشد و تلاشی در این جهت صورت نگرفت، انسان عصر روشنگری به محض آنکه قدرت و فناوری لازم را به دست آورد برای تصاحب منابع دیگران، دست به استعمارگری زد، منابع دیگران را غارت کرد، به صنعت برده‌داری روی آورد، نژادپرستی را مبنای حکومت قرار داد و تا اواسط قرن بیستم زن‌ها را شهروندان درجه دوم تلقی نمود. عصر روشنگری صرفاً تلاشی بود برای عقب راندن مذهب و بها دادن به علم و هنر.فارغ از این مباحث تاریخی برای اینکه بخواهیم سنگ محکی برای ادعاهای فلسفی او بسازیم، یعنی «جهان‌وطنی» را به جای «ملی‌گرایی» بگذاریم، «سود تمام بشریت» را به جای «عده‌ای معدود» و منافع خودمان در نظر بیاوریم،(۴) کافی است این نویسنده را با همین چارچوب فکری در برابر خطابه‌های هیتلر قرار دهیم که می‌خواست برای ساختن دنیایی بهتر، مرزها را برداشته و جهان را تا جای ممکن یک‌دست ساخته، انسان‌های ضعیف را اعم از بیماران لاعلاج، معلولان و نژادهای به زعم او ذاتاً پست، از جمله یهودیان را از میان بردارد تا جامعهٔ بشری با قدرت و صلابت بیشتری پیشرفت کند. قاعدتاً نگرش جهان‌وطنی به نویسندهٔ ما اجازه نمی‌دهد که اعتراضی به کشورگشایی هیتلر کرده و احیاناً از مرزها و حاکمیت ملی دفاع کند، زیرا مرز و ملت بی‌معنا است. به کشتن انسان‌های معدود هم نمی‌تواند اعتراضی بکند مگر اینکه بتواند نشان دهد جهان آرمانی نازیسم «سود تمام بشریت» را در بر ندارد که بسیار دشوار است، اگر اقلیت آسیب‌دیده را نادیده بگیریم در کل هدف او قوی‌تر شدن جهان بود. بنابراین اگر به چارچوب فکری‌اش پایبند باشد باید در کنار هیتلر به پروژهٔ جهان‌وطنی او خدمت کند.(۵)جزء مهم و مغفول نگرش نویسندهٔ بیزار از کارزارهای ضدتحریم، حقوق فردی است که در عصر روشنگری با تدوین منشور حقوق تقویت شد و به‌تدریج برای حراست از آن مفهوم ملت و دولت مقوّم شد تا شهروندان هم از تعدی نیروهای خودسر داخلی در امان باشند و هم از تجاوزات خارجی. تا زمانی که مفهومی به عنوان ملت نباشد چیزی به نام حقوق فردی قابل تعریف نیست و همین طور هویت ملی که هویتی فرابخشی است و می‌تواند بر فراز تنوعات فرهنگی موجود، به ملت انسجام ببخشد. البته نویسنده به درستی استنتاج کرده است که با جهان‌وطنی انتزاعی او نمی‌توان و نباید با تحریم‌ها مبارزه کرد، زیرا با جهان‌وطنی نه از حقوق بشر می‌توان دفاع کرد و نه از حقوق ملت‌ها.عدم انسجام فکری نویسنده زمانی آشکارتر می‌شود که در مباحث سیاسی مبنای خود را دولت مدرن قرار می‌دهد. البته دولت مدرن مفهوم روشنی در بحث او نیست زیرا دولت نازیسم و فاشیسم هم به نوعی مدرن بودند، از آنجا که از پاسخگوییِ دولت سخن می‌گوید، منظورش احتمالاً دولت دمکراتیک است. اما مشکل این است که وقتی قرار است سراغ جهان‌وطنی برویم، دولت را چگونه تشکیل دهیم تا بعداً خواستار دولت مدرن یا دمکراتیک شویم؟ آیا می‌شود بدون ملت، دولت یا دموکراسی داشت؟تحریم‌ها با هم تفاوت دارنداما چرا نویسنده اصرار دارد مواجهه با تحریم باید باینری باشد؟ یا حوصله ندارد یا اینکه چون می‌داند بالاخره هر شهروندی از جهاتی ممکن است با یک نوع از تحریم موافق باشد، با یکدست کردن موضوع، می‌تواند مانع از مخالفت با تحریم کنونی دولت ترامپ شود. اما هر شهروند مسئولی می‌تواند هر کنشی را از جمله تحریم نهادهای خارجی را از جوانب گوناگونی بسنجد، اهداف آن را ارزیابی کرده و خسارات آن را ببیند و در نهایت تصمیم بگیرد که با آن موافقت کند یا مخالفت. مثلاً بسیاری از شهروندان ایرانی که خواهان حضور زنان در فدراسیون هستند محتملاً از اعمال فشار فدراسیون بین‌المللی فوتبال برای رسیدن به این هدف استقبال می‌کنند، چون خارج از آن هدف مشخص، خسارت مهمی به‌بار نمی‌آورد یا اینکه حتی تحریم مالی سازمان‌های مالی و اقتصادی جهانی را بخاطر عدم تعهد به قوانین مربوط مالی شاید منطقی بدانند، اما بسیار بعید به نظر می‌رسد که کسی تحریم‌های گستردهٔ اقتصادی و مالی دولت ترامپ پس از خروج از برجام را که با نقض قوانین بین‌المللی آغاز شد(۶) و خسارات مالی و جانی جبران‌ناپذیری به ایران تحمیل کرد را بتوانند منطقی بدانند. این چه منطقی است که می‌گوید، به صرف اینکه نام اقدامی را «تحریم» بگذاریم، این نام‌گذاری باعث می‌شود، از حیث منطقی و اخلاقی هر تحریمی در یک مرتبه قرار بگیرد؟ آیا تحریم اسرائیل به واسطهٔ اشغال‌گری، از سوی فلسطینیانی که هیچ‌گونه ضمانت اجرایی ندارند، با تحریمی که هشتاد درصد اقتصاد ایران را پوشش می‌دهد در یک مرتبه هستند؟(۷)ایران چه پیش و چه پس از انقلاب، تحریم‌های گوناگونی را تجربه کرده است. پس از انقلاب از سال ۱۳۵۸ تحریم‌های ایران از سوی کشورهای قدرتمند و نهادهای بین‌المللی آغاز شد. اما هیچ‌کدام از آنها به کارزارهایی قابل‌توجه برای رفع تحریم منجر شد، اما تحریم‌های اخیر به ویژه در دوران کرونا حساسیت‌برانگیز شده است. نویسنده نه تنها تلاش می‌کند تمام تحریم‌های جهان را یک‌کاسه کند حتی تمایزی میان تحریم‌های کنونی و گذشته نیز قائل نیست. ویژگی اساسی تحریم‌های ترامپ اثرگذاری آن بر وضعیت سلامت است و همین موضوع توان کشور را برای مقابله با کرونا به خطر انداخته و باعث تلاش‌های بین‌المللی علیه تحریم در این مقطع زمانی شده است.(۸) نویسنده آنقدر تلاش کرده است برای بی‌اعتبار کردن کارزارهای ضدتحریم به کلی‌گویی بپردازد که با همان منطق و چارچوب فکری می‌تواند در برابر مخالفان حملهٔ نظامی و بمباران‌های شیمیایی و هسته‌ایِ ایران نیز بایستد.چارچوب مبارزهٔ سیاسینویسنده برای اتخاذ موضع سیاسی برای پشتیبانی از مواضعش، به مشکلات حکمرانی در ایران اشاره دارد، عدم پاسخگویی و فقدان شفافیت در بودجه و به‌طور کلی عدم مشارکت شهروندان در امور کشور. بدون تردید هر شهروندی که دغدغهٔ دموکراسی داشته باشد با موانع آن آشنا است و می‌پذیرد که حکومت ایران برای گذار از نظامی هژمونیک به سوی چندسالاری یا دموکراسی، راهی طولانی را طی کرده و موانع سختی نیز همچنان پیش رو دارد. اما پرسش اساسی این است که برای پیشبرد مردم‌سالاری در ایران آیا بی‌اعتنایی به سرنوشت کشور و منافع ملی، می‌تواند کمکی بکند؟میرحسین موسوی با آنکه اعتقاد داشت در انتخابات ۸۸ تقلب صورت گرفته است، رییس دولت را به‌عنوان دست‌کم رییس دستگاه دیوان‌سالاری کشور به رسمیت شناخت تا از دولت بخواهد که پاسخگوی عملکرد خودش بوده و به حقوق مردم رسیدگی کند.(۹) زمانی می‌توان از دولت دست کشید و هرگونه همکاری با آن را تقبیح نمود و موضع قهرآمیز نسبت به آن اتخاذ نمود که دیگر تنها در انتظار اضمحلال نظام سیاسی باشیم. در اینکه نظام سیاسی در کلیتش عملکرد فاجعه‌باری در دوران اخیر و به ویژه در سرکوب آبان‌ماه داشته است، تردیدی وجود ندارد، اما آیا این بدان معنا است که دیگر دولت دست‌کم به مثابهٔ دیوان‌سالاری هم صلاحیت در اختیار داشتن امور را ندارد، اگر چنین است تکلیف ادارهٔ امور کشور چه می‌شود؟ اینکه دست‌کم بخشی از بودجه شفاف نیست و نظام سیاسی برنامه‌های امنیتی و نظامی خاصی دارد که در بودجه قید نمی‌گردد و اینکه بخشی از بودجه هم صرف حامی‌پروری می‌گردد که روشن نیست، فساد سازمان‌یافته هم قابل‌انکار نیست، همگی ادعاهای درستی هستند، اما اگر بخواهیم از این موضوع به این نتیجه برسیم که دیگر دولت اهمیت و مشروعیتی ندارد که درآمدی دراختیارش باشد و چون حاصل رفع تحریم نهایتاً حصول درآمد بیشتر برای همین دولت است و در نتیجه اهمیتی ندارد، چیزی کم است و ما نیاز به همان حلقهٔ مفقوده در این زنجیرهٔ استدلالی داریم: حلقهٔ مفقوده «موضع قهرآمیز نسبت به دولت» و به رسمیت نشناختن دولت حتی به مثابهٔ تنها دیوان‌سالاری موجود برای ادارهٔ کشور و پاسخگویی به مردم.اما اگر هدف واقعی ما پاسخ‌گویی دولت و شفافیت در بودجه است، این مهم ماحصل فرایند دمکراتیزاسیونی است که با مبارزات پیگیر به دست می‌آید، این فرایند از طریق مداخله در سیاست و مشارکت در آن پیشرفت می‌کند. بیرون کشیدن از فضای سیاست و نظاره‌گر بودن دستاوردی نخواهد داشت. گذار به دموکراسی فرایندی یک‌شبه نیست. ضمن اینکه اگر بنا بر ساختن جامعه‌ای پویا و دمکراتیک باشد، شهروندان نیز باید فارغ از دولت مسئولیت‌پذیر بوده و برای تأمین منافع ملی و خدمت به جامعه کوشا باشند. جامعه‌ای که اعضایش به دلیل عدم برخورداری از دولت آرمانی و نظام سیاسی مطلوب خود، نسبت به سرنوشت جمعی خود و رنج هموطنان بی‌اعتنا باشند، بیش از پیش به سمت حکومتی هژمونیک‌تر پیش خواهد رفت.مواضع مهندس میرحسین موسوی در قبال منافع ملی و بیگانگاندر انتها بد نیست به بررسی مواضع میرحسین در زمینهٔ منافع ملی و دخالت بیگانگان بپردازیم. به‌یاد داریم که در دوران رقابت‌های انتخاباتی موضع ایشان پرهیز از ماجراجویی در سیاست خارجی بود. از یک سو منظور او، شعارهای افراطی دولت در خصوص محو شدن اسرائیل بود و از سوی دیگر کاغذپاره خواندن تحریم‌های بین‌المللی و کتمان تأثیرات ویرانگر آنها. در حقیقت او دل‌نگران منافع ملی بود که با صدور این بیانیه‌ها به تاراج می‌رفت. شاید بیش از هر متن دیگری یادداشت میرحسین موسوی در مورد صدور قطعنامه ۱۹۲۹ شورای امنیت، در سال‌های آغاز جنبش سبز  به وضعیت کنونی ما نزدیک‌تر باشد. در آن بیانیه به آثار ویرانگر این بیانیه بر اقتصاد کشور و بی‌کفایتی دولتمردانی که تحریم‌ها را کاغذپاره می‌خواندند تأکید زیادی دارد. ترجیع‌بند آن یادداشت منافع ملی است. در عین حال که دولت را نیز مقصر می‌داند «قطعنامه ظالمانه» را محکوم می‌کند، ما نیز بهتر است همین راه را بی‌پرده و صریح طی کنیم.(۱۰)یادداشت‌ها(۱) جنبهٔ دیگر موضوع آن است که می‌دانیم وبسایت کلمه تنها وبسیات باقی‌ماندهٔ منسوب به میرحسین موسوی است که از دوران پیش از انتخابات ۸۸ باقی مانده و به نوعی هم سخنگوی وی و هم بازتاب‌دهندهٔ مواضع جنبش سبز است که پس از انتخابات شکل گرفت. ابهام در اینجا است که تصور عمومی از میرحسین موسوی شخصیت استقلال‌طلب است که نه تنها در بیانیه‌های دوران جنبش سبز بلکه در تمام عمر سیاسی خود همواره در برابر مداخلهٔ خارجی ایستادگی نموده است. بنابراین باید پرسید آیا دیگر مبارزه با مداخلهٔ خارجی موضوعی اصولی برای میرحسین و جنبش سبز نیست و هر کسی می‌تواند دیدگاه‌های موافق و مخالف خود را در این زمینه داشته باشد و همچنان همراه جنبش سبز باشد؟ یا تحولی گفتمانی در جنبش سبز رخ داده است، یا فارغ از همهٔ اینها، صرفاً کلمهمسیر خود را تغییر داده است.(۲) در خصوص اینکه ملی‌گرایی چه جایگاهی دارد و ارتباطش با جهان‌وطنی چیست، کتاب زیر بسیار سودمند است: کریگ ج. کالهون، ملت‌ها مهم‌اند: فرهنگ، تاریخ و رویای جهان وطنی، ترجمهٔ محمدرضا فدایی، شیرازه کتاب ما. همچنین آنتونی گیدنز نیز در کتاب راه سوم بر این باور است که «دولت ملی و حکومت ملی اگرچه ممکن است تغییر شکل دهند اما در جهان امروز همچنان اهمیتی قاطع دارند.»(۳) نکته جالب توجه این است که همین نویسنده پس از روی کار آمدن دولت روحانی فهرستی از مطالباتش را در یادداشتی با عنوان « توقع ما از دولت روحانی چیست؟» مطرح کرد و یکی از موارد این بود: «دیپلماسی فعال برای کاهش فشار تحریم‌ها و تبعات سنگین آن برای مردم»(۴) در نظر داشته باشیم، که در چارچوب فکری او گویا حقوق فردی جایگاهی ندارد و صحبتی از رنج انسان‌ها نیست و اگر دیگران برای کاهش رنج انسان‌ها تلاش و مبارزه کنند از نظر او باورپذیر نیست و باالتبع «ظاهراً» این کار را می‌کنند و گویی انگیزهٔ دیگران همواره منافع مادی است.(۵) البته این خطر هم وجود دارد که نژاد آریایی او خالص تشخیص داده نشود و در کورهٔ آدم‌سوزی قربانی راه حل نهایی هیتلر شود که با توجه به اصل «سود تمام بشریت» کشتن یک انسان جای بحث ندارد.(۶) سازمان ملل برای تحریم‌ها ملاک‌هایی دارد. زمانی که تازه تحریم‌های دولت ترامپ آغاز شده بود، ادریس جزایری، گزارشگر ویژهٔ سازمان ملل علاوه بر اینکه این تحریم‌ها را «غیرقانونی» دانست، هشدار داد: « «تحریم های بین‌المللی باید هدفی مشروع داشته و متناسب باشند. تحریم‌ها نباید حقوق شهروندان عادی را نقض کنند٬ اما هیچکدام از این موارد در این مورد [تحریم‌ها علیه ایران] مد نظر قرار نگرفته است.... این تحریم‌های ناعادلانه و زیان‌آور دارند اقتصاد و پول ایران را نابود می‌کنند٬ میلیون‌ها نفر را دچار فقر می‌کنند»، رادیو فردا، ۱ شهریور ۱۳۹۷.(۷) نکته جالب آنکه نویسنده مدعی است تحریم‌هایی که گروه‌های فلسطینی علیه اسرائیل به منظور اجرای قوانین بین‌المللی و پایان اشغالگری راه انداخته‌اند، به ضرر خود فلسطینی‌ها هم هست.(۸) سارا لی ویتسون، مدیر بخش خاورمیانه دیده‌بان حقوق بشر، می‌گوید «مقامات دولت ترامپ ادعا می‌کنند که در کنار مردم ایران ایستاده‌اند اما پیامدهای سیاست‌های‌شان آسیب زدن به حق سلامت ایرانیان بوده است» در گزارش دیده‌بان به «بیماران مبتلا به سرطان خون، بیماری پروانه‌ای، صرع و جراحت‌های مزمن چشمی ناشی از قرار گرفتن در معرض سلاح‌های شیمیایی در جریان جنگ ایران-عراق» و ناتوانی آنها در دسترسی به داروهای‌شان اشاره شده است. سایت بی‌بی‌سی فارسی، ۷ آبان ۱۳۹۸.(۹) بیانیهٔ هفدهم میرحسین موسوی، ۱۱ دی ۱۳۸۸. این مضمون بعداً در بیانیه‌هایش تکرار می‌شود.(۱۰) ««قصد از تحریم ها صرف به زانو درآوردن دولت نیست. تجربه ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و سرنوشت تلخ عراق وافغانستان در زمان معاصر پیشاروی ماست ... ما باید عنصر مقاومت در مقابل تهدید و تعرض خارجی را به عنوان یک ضرورت در کنار سایر مطالبات خود بنشانیم» یادداشتی پیرامون قطعنامه ۱۹۲۹ شورای امنیت سازمان ملل، ۱۶ تیر ۱۳۸۹.گزیده‌ای از برخی دیگر از مواضع ایشان به قرار زیر است:«موج سبز اعتراض‌های ما نه تنها منعکس‌کنندۀ یک خواست مستقل و به حق داخلی است، که به مداخلۀ دیگران خوش آمد نمی‌گوید.» بیانیه شماره سوم، ۲۷ خرداد ۱۳۸۸.«باید توجه داشته باشیم مهم‌ترین سرمایه ما استقلال است نباید اجازه دخالت به بیگانگان داده شود»، « بنده فکر نمی‌کنم هیچ فردی که به وطن خودش و اسلام و انقلاب علاقه دارد نقش بیگانگان را در امور کشورمان تحمل کند.» دیدار با جامعه‌شناسان، ۴ تیر ۱۳۸۸.«ماجرای ما، هر چقدر تلخ، یک اختلاف خانوادگی است - که اگر خامی کنیم و بیگانگان را در آن دخالت دهیم به زودی پشیمان خواهیم شد.» بیانیه نهم، امید بذر هویت است، ۱۰ تیر ۸۸.«حفظ تمامیت ارضی و استقلال ملی و صیانت از کیان کشور در مقابل مطامع بیگانگان و دفاع از اصل نظام جمهوری اسلامی در روند شتاب‌زده حوادثی که پی‌درپی رخ می‌دهند چاره‌چویی برای خروج از شرایط موجود را بیش از پیش ضروری ساخته است» بیانیه یازدهم، ۱۴ شهریور ۸۸.«من لازم می دانم قبل از آنکه راه حل خودم را برای خروج از بحران مطرح سازم، بر هویت اسلامی و ملی و مخالف سلطه بیگانگان و وفادار به قانون اساسی ما و جنبش سبز تأکید نمایم» بیانیهٔ هفدهم، ۱۱ دی ۱۳۸۸.«ما بر پیروزی جنبش سبزبه هر قیمتی باور نداریم و می‌خواهیم کشور و منافع ملی حفظ شود. ما به هیچ‌وجه از این تحریم‌ها و فشارهای بین‌المللی خشنود و راضی نیستیم.» در جمع اصحاب رسانه، ۱۳ مرداد ۱۳۸۹«جنبش اعتراضی مردم به مراتب بیشتر از مسئولان رسمی نسبت به منافع ملی متعهد است. کشورهای خارجی با امید بستن به عدم کارآمدی مسئولین مترصد امتیازگرفتن از کشور هستند ما باید صیانت از منافع ملی را در اولویت توجهات خود قرار دهیم. لذا ما نمی توانیم با تحریم کشور و تضییع حقوق ملی خود توسط کشورهای دیگر موافق باشیم و نباید اجازه داده شود که با رفتارهای ماجراجویانه هزینه‌های بیشتری به مردم تحمیل شود».دیدار با فراکسیون خط امام مجلس هشتم، ۸ مهر ۱۳۸۸.«اخیراً گروهی از اساتید ایرانی مقیم خارج در نامه‌ای ضمن تشریح برداشت خود از راه سبز امید هر چیزی که منافع ملت ایران را تأمین کند هدف این جنبش معرفی کرده بودند. بر این اساس آنان توصیه می‌کردند که با سپاسگزاری از حمایت ملت‌های دیگر ظرف این چند ماه از آنها بخواهیم در هیچ تحریمی بر علیه ایران شرکت نکنند. اینجانب نظر آنان را پسندیدم و بر آن صحه گذاشتم، زیرا این نه تحریم یک دولت، بلکه تحمیل رنج‌های بسیار بر مردمی است که مصیبت دولتمردان مالیخولیازده برای‌شان کافی است. راه سبز را زندگی کردن به این معناست و ما با اعمال هرگونه تحریمی بر علیه ملت خود مخالفیم.» بیانیه سیزدهم، ۷ مهر ۸۸.«این روز ها بحث تحریم علیه ملت ما شنیده شده است. ما گرچه وضعیت بوجود آمده را ناشی از سو تدبیر و ماجراجویی در سیاست خارجی کشور می‌دانیم ولی نمی‌توانیم با این تحریم که روی زندگی مردم اثر خواهد گذاشت موافق باشیم و در این صف‌کشی علیرغم آنکه وضعیت دشواری داریم، صف ما بدون کوچک ترین تنازلی در مطالباتمان، در کنار ملت‌مان است.» دیدار در سالروز فتح خرمشهر، ۲ خرداد ۱۳۸۸.«همه ما به صورت بی‌پرده و صریح از منافع ملی خود دفاع خواهیم کرد.» دیدار با جمعی از رزمندگان، ۵ شهریور ۱۳۸۹.</description>
                <category>ابراهیم اسکافی</category>
                <author>ابراهیم اسکافی</author>
                <pubDate>Fri, 04 Sep 2020 21:34:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منتقدان نئولیبرالیسم و اقتدارگرایی</title>
                <link>https://virgool.io/@eskafi/%D9%85%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A6%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D9%88-%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-qfobelo9yqev</link>
                <description>در دههٔ نخست انقلاب ایران، درگیری‌های مسلحانهٔ گروه‌های داخلی با دولت و با یکدیگر و نیز جنگ تحمیلی شرایطی را پدید آورد تا حل‌وفصل تمام امور در اختیار دولت باشد و نه تنها امور سیاسی، بلکه بسیاری از مسائل خرد اقتصادی و تجاری و توزیع کالاها را نیز دولت رفع و رجوع کند. وضعیت خطیر جنگ و تحریم‌های اقتصادی، جای چندانی برای رقابت و عرض اندام بخش خصوصی باقی نگذاشته بود. اقتصاد تا حد امکان دولتی بود و شاید در آن زمان راه دیگری نیز متصور نبود. پس از پایان جنگ به تدریج بحث‌ مشارکت بخش خصوصی و ایجاد رقابت برای بالا بردن کیفیت خدمات به میان آمد. بیش از هرچیزی این پیش‌بینی آنتونی گیدنز درست از آب درآمده بود که «نهادهای دولتی بدون داشتن انضباط بازار، کُند وبی‌تحرک شده و خدماتی که ارائه می‌کنند بُنجل و بی‌ارزش می‌شود»[1]. از سوی دیگر تغییر قانون اساسی پس از جنگ، در شرایطی که فضای سیاسی چندان مساعد بحث و گفتگو نبود، کفهٔ ترازو را به سوی نهادهای انتصابی بیش از پیش، سنگین‌تر کرده بود. فراتر از مسائل داخلی، فروپاشی کمونیسم و اقمار آن نیز گرایشی قدرتمند را در سطح جهانی به وجود آورده بود که اقتصاد دولتی کنار گذاشته شود و دولت‌ها به سمت کوچک‌تر کردن دولت‌ها حرکت کنند. نهادهای مالی و اقتصادی بین‌المللی نیز خصوصی‌سازی را ترغیب می‌کردند.[2] از این‌رو نیروهای دموکراسی‌خواه احساس می‌کردند نیاز به تقویت نیروهایی خارج از دولت وجود دارد و سرانجام در سال ۷۶ سیدمحمد خاتمی تقویت جامعهٔ مدنی را به‌عنوان یکی از شعارهای اصلی خود در انتخابات برگزید. اگرچه بحث اصلی تقویت نهادهای مدنی و سیاسی مستقل بود، به موازات آن تقویت بخش خصوصی نیز لازم به نظر می‌رسید. حزب کارگزاران سازندگی که از حامیان اصلی دولت هفتم بود بخش خصوصی مستقل را لازمهٔ بخش سیاسی مستقل می‌دانست و حتی معتقد بودند لزومی به پرداختن مستقیم به توسعهٔ سیاسی نیست (مانند دولت هاشمی)  و اگر توسعهٔ اقتصادی محقق شود به خودی‌خود توسعهٔ سیاسی نیز رخ خواهد داد. این گفته البته برخلاف تحقیقات داگلاس نورث و همکارانش در زمینهٔ پیوستگی توسعهٔ اقتصادی و سیاسی به یکدیگر است.[3]بررسی سیاست‌های تمام دولت‌های بعدی در اینجا مقدور نیست، اما روشن است که اکثر نیروهای نوگرا به موضوع تقویت بخش خصوصی پرداخته‌اند. در واکنش به این سیاست‌ها به تدریج جریان منتقد نئولیبرالیسم در ایران به ویژه در محافل دانشگاهی شکل گرفته است. نئولیبرالیسم اگرچه تعریف ثابتی در میان منتقدانش ندارد اما می‌توان به صورت اجمالی آن را گرایش افراطی به سیاست‌های لسه‌-فر یا آزادسازی بی‌قیدوشرط اقتصادی دانست. هرچند در برخی از مقالات فراتر از این تعریف رفته و به شکل دیدگاه وسیع‌تری نیز ارائه گردیده است. قصد این یادداشت بررسی رویکرد منتقدان نئولیبرالیسم در ایران است.اصل خصوصی‌سازی محل تردید است یا نحوهٔ اجرای آن؟ در گفتار منتقدان نئولیبرالیسم عموماً اصل خصوصی‌سازی به عنوان منشأ تمام بدبختی‌ها شناخته می‌شود، حال آنکه حتی هواداران خصوصی‌سازی نیز شروطی را برای کارآمد بودن آن برشمرده‌اند. بدیهی است در فضایی که نهادهای نظارتی کافی وجود ندارد و تضمینی برای حفظ فضای رقابتی وجود ندارد، خصوصی‌سازی جز چپاول منابع ملی معمولاً حاصلی ندارد. در حقیقت مسئله اصلی فساد است که منجر به این بدبختی‌ها شده است و نه نفس خصوصی‌سازی. رز-اکرمن به روشنی تشریح کرده است که فرایند خصوصی‌سازی فرایندی فسادخیز است[4] و در نظام‌هایی که به اندازهٔ کافی دموکراتیک نیست و نهادهای قدرتمند نظارتی وجود ندارد، در مراحل مختلف خصوصی‌سازی امکان فساد گسترده وجود دارد. البته مواردی نیز وجود دارد که خصوصی‌سازی در آنها تا حد زیادی موفق بوده است، از جمله بلغارستان، برزیل، آلمان و آرژانتین.[5]نه تنها در گفتار منتقدان نئولیبرالیسم بلکه گاهی در سوی مقابل، در میان گفتار هواداران بازار آزاد تمایزی میان لیبرالیسم و نئولیبرالیسم دیده نمی‌شود.)[6]( در کشورهایی مانند آمریکا منتقد اصلی نئولیبرالیسم هواداران لیبرالیسم کلاسیک هستند. لیبرالیسم از رقابت آزاد، دفاع از فردگرایی در برابر اقتدارگرایی دولت‌ها و عدم مداخلهٔ دولت در امور غیرضروری دفاع می‌کند. در عین حال فیلسوفان لیبرال شاخصی نظیر کارل پوپر و جان راولز باوری به بازار آزاد بی‌مهار اقتصادی نداشتند و آشکارا وظیفهٔ دولت می‌دانستند که در دفاع از شهروندان در امور اقتصادی مداخله کند و همه چیز را به بازار محوّل نکنند. زمانی که منتقدان نئولیبرالیسم مرز مشخصی میان نقدهای خود بر نئولیبرالیسم و لیبرالیسم نمی‌کشند، نوعی همسویی میان آنان و اقتدارگرایانی به وجود می‌آید که از موضع سرکوب‌گرانه با مطالبات لیبرالی برخورد می‌کنند. از جهات زیادی مرز مشخصی میان ضدیت با لیبرالیسم و اقتدارگرایی وجود ندارد، حال آنکه مخالفت با افراط‌گرایی در بازار آزاد اتفاقاً به نوعی مبارزه با اقتدارگرایی قدرت‌های بزرگ اقتصادی و سیاسی می‌تواند به حساب آید.پرسشی که شاید هیچ کدام از طیف‌های منتقد نئولیبرالیسم و هواداران بازار آزاد در زمینهٔ خصوصی‌سازی و سیاست‌های هدفمندسازی یارانه‌ها مطرح نکردند، اقتصاد سیاسی این فرایند بود، بدین معنا که در زمان و مکان خاص، به تقویت مالی کدام یک از نیروهای سیاسی خواهد انجامید، به ویژه اینکه به تقویت اقتدارگرایان می‌انجامد یا نیروهای تحول‌خواه و چه تأثیری بر پیشبرد دموکراسی می‌گذارد. بدیهی بود هدفمندی یارانه‌ها در ذیل دولتی که عزم خود را برای سرکوب جامعهٔ مدنی جزم نموده است، فارغ از دعواهای ایدئولوژیک به تقویت اقتدارگرایی انجامیده و منابع موجود صرف سیاست‌های حامی‌پروری اقتدارگرایان خواهد شد. حتی اگر موافق خصوصی‌سازی هم بوده باشیم، روشن بود که در دولت مهرورزی هیچ سازوکاری برای نظارت بر این فرایند وجود ندارد و به هیچ معنایی به وارد بخش خصوصی نخواهد شد.گفتار نئولیبرالیسم در ایران بسیار شبیه به گفتار منتقدان نئولیبرالیسم در کشورهای توسعه‌یافته است حال آنکه زمینه‌های این دو با یکدیگر یکسان نیستند و گاهی حتی در تقابل قرار دارند. منتقدان نئولیبرالیسم در کشوری مانند آمریکا از خاستگاهی لیبرالی به نقد این سیاست‌های اقتصادی می‌پردازند. حزب دمکرات را می‌توان لیبرال و نئوکان‌های جمهوری‌خواه را حامیان سیاست‌های افراطی لسه-فر دانست. در حقیقت آنان از فضای رقابت آزاد دفاع می‌کنند و از سیاست‌هایی مانند جبران خسارات شرکت‌های غول‌آسای در آستانهٔ ورشکستی و سیاست‌های دستکاری نرخ بهره از سوی فدرال رزرو (مجموعه بانک‌های دولتی) برای کنترل رونق اقتصادی و جلوگیری از اشتغال کامل انتقاد دارند. دولت‌ها در کشورهای توسعه‌یافته تا حد زیادی دولت‌هایی شرکتی هستند که پشتیبان آنان معمولاً مجموعه‌ای از بنگاه‌های شرکتی خصوصی‌اند. در نتیجه منتقدان نئولیبرالیسم در کشورهای توسعه‌یافته خود را در برابر قدرت برتر حاکم و نیروهای اقتدارگرا می‌بینند. در ایران اوضاع کاملاً واژگونه است، اول اینکه دولت در ایران هیچ‌گاه نتوانسته فضای رقابت اقتصادی را حاکم کند و آنچه در ایران در ذیل سیاست‌های خصوصی‌سازی رخ می‌دهد را بیشتر می‌توان در چارچوب فساد تحلیل کرد تا نئولیبرالیسم. پس از انقلاب نه تنها سیاست‌های بازار آزاد در دستور کار نبود، بلکه سرمایه‌داری دشنام مهلکی محسوب می‌شد. توقیف دارایی‌ها نه تنها مجالی برای سرمایه‌گذاری باقی نگذاشت که حتی خود نهاد مالکیت خصوصی را تهدید می‌کرد و اگر تضمین‌های شرعی نبود چه بسا مالکیت خصوصی از میان می‌رفت. پس از آن نیز آنطور که به درستی کوان هریس بیان کرده است، دولت ایران در مقایسه با کشورهایی که دارای درآمد سالیانه مشابهی هستند، بیشترین سرمایه‌گذاری را در سیاست‌های رفاهی انجام داده و دولت رفاه است.[7] از سوی دیگر سیاست‌گذاران اقتصادی در دولت‌های منتخب در ایران معمولاً بخشی از نیروهای منتخب نظام هستند و دست بالا را در قدرت ندارند. فارغ ازاینکه سیاست‌های آنان موفق یا ناکام باشد، معمولاً سیاست‌های توسعهٔ سیاسی و اقتصادی را برای تقویت جامعهٔ مدنی انجام می‌دهند و از قضا در ایران نیروهای اقتدارگرا که خارج از مجموعهٔ نهادهای منتخب هستند در برابر این سیاست‌ها قرار دارند. به عنوان نمونه در همه کشورهای توسعه‌یافته فرار از مالیات و عدم نظارت بر فعالیت اقتصادی مصداق بارز فساد اقتصادی محسوب می‌شود و رسوایی نابخشودنی نزد افکار عمومی است. اما در ایران برخی بنگاه‌های اقتصادی مجموعهٔ انتصابی حکومت رسماً از پرداخت مالیات معاف شده و مجلس و سایر نهادهای نظارتی نیز حق نظارت بر آنان را ندارند. از اینرو می‌توان نتیجه گرفت اگر منتقدان نئولیبرالیسم در کشورهای توسعه‌یافته جایگاه‌شان در مقابل نیروهای اقتدارگرا است، در ایران چنین جایگاهی ندارند و آنان را بدین لحاظ نمی‌توان در تقابل با اقتدارگرایان توصیف کرد.منتقدان نئولیبرالیسم گرچه به درستی نقد خود را بر برخی سیاست‌های زیان‌بار در خصوص کارگران و به ویژه پایین بودن حداقل دستمزد وارد کرده و خسارات خصوصی‌سازی را بیان می‌کنند، اما رفته‌رفته گفتار آنان قالب ایدئولوژیک به خود گرفته است. در ابتدا سیاست‌های افراطی بازار آزاد مورد انتقاد قرار می‌گرفت اما به تدریج نئولیبرالیسم به عنوان هیولایی تعریف شد که گویی تارهای درهم‌تنیده‌ای در تمام امور اجتماعی، فرهنگی و سیاسی دارد و هر مشکلی در کشور را می‌شود با اشاره به آن توضیح داد، از خودکشی یک دانشجو در خوابگاه دانشجویی تا جراحی زیبایی. در این فضا در خصوص اینکه تاچه اندازه سیاست‌های نئولیبرالی در ایران مصداق دارد، جای بحث باقی نمی‌ماند و در نهایت کسانی که به آموزه‌های منتقدان نئولبیرالیسم بی‌اعتنا هستند به عنوان سوژهٔ نئولیبرال معرفی می‌شوند. در حقیقت انتقاد از نئولیبرالیسم که هستهٔ اصلی آن افراط‌گرایی در اقتصاد بازار آزاد بود، به تدریج به حوزه‌های دیگری نیز تراوش کرده است، لیبرالیسم، فردگرایی، سبک های گوناگون زندگی، مصرف‌گرایی و حتی خود نهاد دولت-‌ملت. در حقیقت منتقدان نئولیبرالیسم به بازسازی همان فضای ایدئولوژیک جنگ سرد می‌پردازند، در آن زمان اردوگاه شرق کمونیستی در برابر غرب سرمایه‌داری قرار داشت، اکنون منتقدان نئولیبرالیسم گویی خود را در برابر حامیان اقتصاد بازار آزاد می‌بینند. اما واقعیت این است که در جهان تحولات عظیمی رخ داده است و مقوله‌های بسیاری موضوع روز شده‌اند که دیگر در هیچ یک از قالب‌های ایدئولوژیک چپ و راست نمی‌گنجند، مقولاتی نظیر محیط زیست، گرم شدن زمین، انرژی اتمی، سبک‌های گوناگون زندگی و مشابه آن. فضای ایدئولوژیک دیگر در جهان امروز توان اقناع عمومی را ندارد.به درستی برخی از منتقدان دانشگاهی نئولیبرالیسم به ویژه در محافل دانشگاهی اشاره کرده‌اند که سیاست‌های مربوط به آزادسازی اقتصادی پس از جنگ در اغلب دولت‌ها کمابیش پی گرفته شده است. اما از طرح این پرسش بنیادی خودداری می‌کنند که چرا چنین نیروهایی در دولت‌های مختلف توانستند اقبال عمومی را به خود جلب کنند. چرا هاشمی رفسنجانی توانست بدون رقیب جدی انتخاب شود و نیروهای چپ‌گرا در مجلس چهارم که از منظر منتقدان نئولیبرالیسم قاعدتاً حامی بازار آزاد تلقی نمی‌شدند، پس از پایان یافتن دولتی با اقتصاد تمام‌عیار دولتی، حمایت مردم را از دست دادند. دولت‌های اصلاحات چگونه توانستند سرکار بیایند و دولت روحانی که نزدیکان وی از هواداران پروپاقرص بازار آزاد هستند چرا قدرت را به دست گرفت. اگرنئولیبرالیسم سیاستی خطرناک برای توده‌ها است چرا حساسیت آنان را برنینگیخته است، اگر بحث آگاهی طبقاتی را کنار بگذاریم، در آن صورت باید دنبال تبیین دیگری باشیم. مسئلهٔ اساسی این است که سیاست‌های اقتصادی فارغ از اینکه همسو با افراطی‌ترین نسخه‌های بازار آزاد باشد یا سیاست دولت رفاه، برخلاف آنانی که مایلند از نقد نئولیبرالیسم ایدئولوژی تمام‌عیار بسازند، تنها وجه سیاسی و سرنوشت‌ساز دولت‌ها نیستند. دولت‌های پس از جنگ کمابیش همسو با مطالبهٔ مردم‌سالاری و در تقابل با اقتدارگرایی اقبال عمومی یافته‌اند، حتی دولت نخست احمدی‌نژاد نیز گرچه به هیچ معنایی دموکراسی‌خواه نبود، دست کم تلاش داشت خودش را از بخش اقتدارگرایان حاکمیت جدا سازد. در واقع می‌توان گفت که منتقدان نئولیبرالیسم در طول این سال‌ها نتوانسته‌اند گفتار خود را بر بافتی مردم‌سالارانه سوار کنند یا اینکه خود را در تقابل با اقتدارگرایان به جامعه معرفی کنند. همین وضعیت موجب شده است که آنان صرفاً گفتاری سلبی اتخاذ کنند. ابایی از این ندارند که بگویند هیچ‌گونه بدیلی ندارند[8]، اما همان‌گونه که آنتونی گیدنز به خوبی بیان می‌کند، زندگی سیاسی بدون آرمان هیچ است اما آرمان‌ها نیز چنانچه با امکانات واقعی رابطه نداشته باشند، پوچ و بیهوده‌اند.[9]پرسش اصلی در فضای سیاسی ایران از یک قرن پیش تا آینده‌ای قابل‌پیش‌بینی نزاع بر سر اقتدارگرایی و تقویت مردم‌سالاری است. در حالی که نیروهای هوادار بازار آزاد بخشی از توجیه‌شان این است که به درست یا غلط، بازار آزاد به تقویت دموکراسی می‌انجامد و هدف نهایی آنان پیشبرد دموکراسی است، نیروهای منتقد نئولیبرالیسم در ایران همچنان نسبت خود را با اقتدارگرایی حاکم روشن نساخته‌اند، به نحوی که گاهی در کنار آنان دیده می‌شوند.کتاب راه سوم، آنتونی گیدنزیادداشت‌ها[1]  آنتونی گیدنز، راه سوم، ترجمهٔ منوچهر صبوری کاشانی، شیرازه کتاب ما، ۱۳۹۸، ص ۸۵.[2] البته در ایران دولت احمدی‌نژاد نخستین دولتی بود که به این نهادها عملاً اقبال نشان داد و تلاش کرد به سازمان تجارت جهانی بپیوندد.[3]  داگلاس سی نورث، سیاست اقتصاد و مسائل توسعه در سایه خشونت، مترجم محسن میردامادی، روزنه، ۱۳۹۶.[4]  سوزان رزا-اکرمن، فساد و دولت، ترجمهٔ منوچهرصبوری، شیرازه کتاب ما، ۱۳۹۸، ص 9-۶۳.[5]  در منابع مختلفی از این چهار کشور بعنوان خصوصی‌سازی موفق یاد شده است، از جمله در یادداشت اخیر دنیای اقتصاد: سبک چهار کشور در خصوصی‌سازی، دنیای اقتصاد، شماره ۴۷۴۷، ۹ آبان ۱۳۹۸.[6]  نئولیبرالیسم، برچسب یا واقعیت؟ دنیای اقتصاد، ۲۹ خرداد ۹۸.[7]  کوان هریس، انقلاب اجتماعی، مترجم محمدرضا فدایی، شیرازه کتاب ما، ۱۳۹۸.[8]  در سخنرانی جنجالی یوسف اباذری که حدود ده سال پیش سر کلاس درس صورت گرفته بود و مدتی پیش به دلیل توهین به نامجو و براهنی به موضوع داغ شبکه‌های اجتماعی تبدیل شد، در ابتدای آن اباذری می‌گوید ما معتقدیم که این لیبرال‌دموکراسی گندوکثافت است و همین. هیچ بدیلی نداریم. صدای این جلسه در کانال حامیان یوسف اباذری در دسترس است.[9]  آنتونی گیدنز، راه سوم،...</description>
                <category>ابراهیم اسکافی</category>
                <author>ابراهیم اسکافی</author>
                <pubDate>Fri, 04 Sep 2020 21:15:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چندسالاری</title>
                <link>https://virgool.io/@eskafi/%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1%DB%8C-d4gktwuwdazs</link>
                <description>کتاب «چندسالاری، مخالفت و مشارکت» نوشته رابرت دال، ترجمه ابراهیم اسکافی در ۲۹۸ صفحه و با قیمت ۴۰۰۰۰ هزار تومان در نشر &quot;شیرازه کتاب ما&quot; منتشر شده است.در توضیح این کتاب آمده است: انتخاب واژه چندسالاری توسط رابرت دال در این اثرِ بدعت‌گذار در زمینه گذارِ نظام‌های سیاسی از یک ساختار به ساختاری دیگر، به جای واژه مردم‌سالاری یا دموکراسی به دو دلیل انجام شده‌است: دلیل اول آنکه بتوان عوامل دیگری را علاوه بر حضور و مشارکت مردم در برپاساختنِ مردم‌سالاری شناسایی کرد؛ و دلیل دوم آنکه، ابزارها و واسطه‌هایی را برشمارد و به خواننده‌ معرفی کرد که به‌میانجیِ آنها، مردم در اجتماع و سیاست مداخله می‌کنند تا نظام سیاسی‌ای را تأسیس و بقایش را تضمین کنند که نام آنها را بر خود دارد.کتاب چندسالاری، رابرت دال</description>
                <category>ابراهیم اسکافی</category>
                <author>ابراهیم اسکافی</author>
                <pubDate>Fri, 04 Sep 2020 21:04:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجدید چاپ کتابی از ملک‌الشعراء بهار</title>
                <link>https://virgool.io/@eskafi/%D8%AA%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%DA%86%D8%A7%D9%BE-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%84%DA%A9%D8%A7%D9%84%D8%B4%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D8%A1-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-ivcjvnfpjove</link>
                <description>«تاریخچه سه سال و نیمه ما و جنگ» حاصل یک جدال قلمی بین سیدضیاءالدین طباطبائی نگارنده روزنامه رعد و ملک‌الشعراء بهار است؛ مجموعه مقالاتی که ملک‌الشعراء بهار در زمستان ۱۳۳۶هـ.ق/۱۲۹۶ش در پاسخ به انتقادات سیدضیاءالدین طباطبائی از عملکرد حزب دموکرات ایران در مراحل نخست جنگ اول جهانی در روزنامه نوبهار منتشر کرد. متن کامل این مقالات که مانند دیگر نوشته‌های ملک‌الشعراء در باب تحوّلات سیاسی ایران معاصر ارزش تاریخی یگانه‌ای دارد به انضمام آن بخش از مقالات سیدضیاءالدین طباطبایی که به این تبادل آراء میدان داد در این مجموعه تجدید چاپ شده است.کتاب تاریخ سه‌وسال و نیمهٔ ما و جنگ - ملک‌الشعراء بهار</description>
                <category>ابراهیم اسکافی</category>
                <author>ابراهیم اسکافی</author>
                <pubDate>Fri, 04 Sep 2020 19:59:27 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>