<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های etalonnage</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@etalonnage</link>
        <description>رنگ و نور زندگی من کلمات و آواها هستند.باید اجازه دهم که به زندگی ام بتابند.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 23:39:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/74100/avatar/cGXlGn.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>etalonnage</title>
            <link>https://virgool.io/@etalonnage</link>
        </image>

                    <item>
                <title>لالایی</title>
                <link>https://virgool.io/@etalonnage/%D9%84%D8%A7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-cyu2zllzgvrb</link>
                <description>آدم ها فقط به هم دروغ نمی گویند، که به خودشان هم دروغ می گویند.آدم ها استاد دروغ گفتن به خودشانند. درباره ی نیتشان از انجام کاری یا گفتن حرفی،آدم ها استاد توجیه کردن و لالایی خواندن برای وجدان خود هستند.پس جان من،زمانی که می بینی که در چشمانت زل زده و با برق معصومیت در چشمانش داستانی را وارونه برایت بازگو می کند،به تب و تاب نیفت که چگونه آن معصومیت را در چشمانش کاشته، که او قبل از تو، در قدم اول، خودش را قانع کرده و وجدانش را آنقدر نوازش کرده که دیگر چاره ای جز تسلیم شدن برایش نماند. آدم ها، استاد لالایی خواندن برای وجدان خویشند.</description>
                <category>etalonnage</category>
                <author>etalonnage</author>
                <pubDate>Fri, 27 Sep 2019 10:22:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات</title>
                <link>https://virgool.io/@etalonnage/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-kf4uadd8x5le</link>
                <description>داشتم به او می گفتم که دیدن بعضی آدم ها آدم را می برد به حال و هوای روزهایی که خیلی وقت است گذشته اند، روزهایی که مثل همین روزها هم تلخی داشته اند هم شیرینی، اما طعم یادآوریشان ملس است، دوست داری بنشینی مزه مزه شان کنی.  داشتم می گفتم که برای من خاطرات اولین تجربه ی کاری ام اینطور است. دیدن آدم هایی که یادآور آن دوران هستند، برایم یادآور دختر جوان پرشور، بی تجربه و ساده ایست که داشت دنیای جدیدی را کشف می کرد و تشنه ی زندگی کردن بود. داشتم به او می گفتم که یادآوری آن روزها همیشه ناخودآگاه لبخندی بر لبم می نشاند، نه اینکه بهتر از الان باشند، نه، اما مثل هر اولین دیگری، تکرار نشدنی اند و به باز شدن پنجره ای می مانند که رو به دنیایی کاملا متفاوت گشوده می شود. داشتم فکر می کردم که می توانم حتی آنهایی که در آن روزها غمگینم کرده اند را هم دوست داشته باشم.می توانم همه ی آنهایی را که در ساختن آن روزهایم نقشی داشته اند دوست داشته باشم. و شاید فکر کنی که عقلم را از دست داده ام، اما می دانم که سالهای بعد، این روزها و آدم هایش، دقیقا همین روزهایم و تک تک آدم هایش را هم دوست خواهم داشت.مثل همه ی آن روزهایی که پشت پنجره های جدید زندگی ایستاده بودم و سعی می کردم بازشان کنم.که یادم بماند پنجره ی نیمه باز همیشه پر رنگ تر از پنجره ای که کامل باز شده در ذهن ثبت می شود. </description>
                <category>etalonnage</category>
                <author>etalonnage</author>
                <pubDate>Tue, 24 Sep 2019 23:18:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراموشی</title>
                <link>https://virgool.io/@etalonnage/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-jua8clkfbir9</link>
                <description>زن با دو پسرش در صف جلوی ما ایستاده بودند. یکی از پسرهایش سیزده چهارده ساله بود و آن یکی هفت هشت ساله. هوا خیلی گرم بود و هر کدامشان با کاغذی خودش را باد میزد.ایتالیایی بودند.پسر بزرگتر عینکی بود و لاغر و قیافه اش شبیه بچه درسخوان ها بود، دومی اما از این چهره های بازیگوش غیرقابل اعتماد داشت، از آنها که هر موقع ساکتند مطمین میشوی کاسه ای زیر نیم کاسه شان است. مادر به پسر بزرگش چیزی گفت و او هم کوله پشتی اش را به طرفش برگرداند تا چیزی بردارد، فکر می کنم دستمال می خواست تا عرق صورتش را خشک کند.کمی که در کیف گشت با قیافه ای درمانده یک بسته سیگار از کیف بیرون آورد و گرفت رو به روی صورت پسرش، از اینجا به بعد تن صداهایشان عین فیلم های ایتالیایی شبیه به فریاد بود.زن با صدای بلند و یک نفس حرف میزد، دستهایش را در هوا تکان میداد، پسر هم همینطور، انگار که داشت وجود سیگار در کیفش را توجیه می کرد‌، آن یکی پسر هم هر از گاهی چیزی زیرلب می گفت و پوزخند میزد. انگار که می گفت بیا این هم پسر عزیزدردانه ات که هی سرکوفتش را به من می زدی. بحثشان بالا گرفت، پسر بسته ی سیگار را از دست مادرش قاپید و حالا او بود که در هوا تکانش میداد و سیگارهای داخلش را میشمرد. انگار که بگوید من فقط دوتا کشیدم، انقدر شلوغش کرده ای.پسر کوچکتر چیزی گفت و انگاربزرگتره را آتش زدند، تک تک کلماتشان شبیه فحش شده بود. بعد از وارد شدن صف به هم ریخت و دیگر ندیدمشان، تا اینکه یک ساعت بعد از دور چشمم افتاد به پسر کوچکتر که دست مادرش را گرفته بود و پسر بزرگتر هم با چند متر فاصله حرکت می کرد، هم مادر و هم پسر چهره ی غمگینی داشتند. چهره ی غمگین مادری که فهمیده بود پسر عاری از هرگونه خطایش سیگار می کشد، انگار دنیا بر سرش خراب شده بود. و پسرکی که مچش به خاطر یک شیطنت گرفته شده بود و غرورش جریحه دار گشته بود. از هم فاصله گرفته بودند و هر کدام در دنیای ذهنی اش در منجلابی از خشم و غم دست و پا میزد. دوسه ساعت بعد موقع خارج شدن از موزه، ناخودآگاه با نگاهم دنبالشان گشتم و بالاخره پیدایشان کردم، مادر دست هر دو پسرش را گرفته بود و داشتند از یکی از دستفروشها بستنی می خریدند و میخندیدند. قضیه ی سیگارها به فراموشی سپرده نشده بود، اما کنار گذاشته شده بود، اینجوری هر دو راحت تر بودند،فعلا.</description>
                <category>etalonnage</category>
                <author>etalonnage</author>
                <pubDate>Tue, 24 Sep 2019 23:15:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرعی ها</title>
                <link>https://virgool.io/@etalonnage/%D9%81%D8%B1%D8%B9%DB%8C-%D9%87%D8%A7-bevqqjtlfkcl</link>
                <description>دیروز آقای راننده آژانس به جای اینکه از مسیر معمول برود ما را انداخت در کوچه پس کوچه های غریبی که بعضا یک‌طرفه بودند و ورود ممنوع و پیچ در پیچ، به خیالش می خواست از ترافیک خیابان انقلاب از سمت شرق به سمت فردوسی بجهد، رفت تا لاله زار و هی انداخت در این کوچه و آن کوچه و خلاصه مسیر ده دقیقه ای بزرگراه صیاد تا خیابان حافظ را در بیست دقیقه ی بدون ترافیک اما پر از دنده عقب و پیچ و واپیچ طی کرد و اینقدر به هر ماشینی که سر راهش سبز می شد بد و بیراه نثار کرد و به گواهی نامه گرفتن تک تک افراد در مسیر معترض شد و ترمز ناگهانی کرد و مفت خور ها و بی لیاقت ها را بهمان معرفی کرد که از زندگی سیر شدیم. مدام هم به من نگاه می کرد و در مورد اینکه چقدر آدم ها بی ملاحظه شده اند از من تایید می خواست. داشتم فکر می کردم که اصلا اصل حمار را هم اگر بی خیال شویم و بگوییم که منقضی شده و دور دور به اصلاح دور زدن هاست، باز هم هر مسیر فرعی و هر چراغ دورزدنی ما را در زندگی جلوتر نمی اندازد.  اگر هم بیندازد، آن قدر انرژی ازمان می گیرد که همانجا آنقدر درجا میزنیم و نفس تازه می کنیم که آنهایی که پشت چراغ قرمز مانده بودند هم بهمان می رسند. داشتم مثل سیر و سرکه جوشیدن آقای راننده را در آیینه تماشا می کردم و چهره های جوشان در سیر و سرکه ی اطرافم در کوچه پس کوچه های شغل و درآمد و زندگی از جلوی چشمانم رژه می رفتند. همانهایی که فرمان ماشین دنده ای بدون کولر زندگی را سفت چسبیده اند و مدام تلاش می کنند سبقت از راست بگیرند و دایما هم زبانشان به فریاد اعتراض باز است. گاهی خوب است آدم خودش را از بیرون نگاه کند و ببیند که چطور دارد این ماشین را می راند. از بیرون، از بالا، از جایی که مقصد هم مشخص باشد و تمام مسیرهای منتهی به آن. </description>
                <category>etalonnage</category>
                <author>etalonnage</author>
                <pubDate>Tue, 24 Sep 2019 23:13:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصمیم گیری</title>
                <link>https://virgool.io/@etalonnage/%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-v25tpssfy2y7</link>
                <description>وقتی که ذهن دچار بحران تصمیم گیریست، شاخک هایش تیزتر شده و کوچکترین ورودی را با ضریب بالا وارد مدل می کند. نظرات، پیشنهادات، قضاوت ها، تحلیل ها، حرف های پشت سر، حالت نگاه دیگران، لحن حرف زدنشان،همه و همه وزن می گیرند و همدیگر را هل می دهند تا وارد مدل شوند و از آنچه که هست بلاتکلیف ترش کنند. کاغذ خط خطی شده را پاره می کنم و تا می خواهم به افکارم نظم دهم دوباره سیلی از ورودی ها به سمت کاغذ سفید سرازیر می شود. باید گوش هایم را بگیرم و فریاد بزنم تا صدایم بلندتر از صدای اطراف شود.باید دور شوم، آنقدر دور که در افق دید هیچ چشم قضاوت گر ومقایسه کننده ای نباشم، که هیچ صدای سرکوفت زننده و تحقیر کننده ای به گوشم نرسد، که هیچ لبخند معناداری را نبینم و هیج نهیب ترس آوری را نشنوم.باید خیلی دور شوم، آنقدر دور که ورودی های مغزم به صدای نبض خودم و انعکاس تصویرم در آینه محدود شود.  تنها آن زمان است که می توانم تصمیم بگیرم.</description>
                <category>etalonnage</category>
                <author>etalonnage</author>
                <pubDate>Mon, 23 Sep 2019 23:01:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متفاوتیم...</title>
                <link>https://virgool.io/@etalonnage/%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA%DB%8C%D9%85-nv1it5kzgb7m</link>
                <description>دو حالت وجود دارد برای زمانی که ذهن ما آدم ها تصمیم یا رفتار فرد دیگری را میبیند: یا آن رفتار با منطق ذهنی مان همخوانی دارد یا ندارد. اگر داشت که تاییدش می کنیم و تمام. اگر نداشت، و هر چه در دالان های ذهنی مان گشتیم نتوانستیم سرنخی پیدا کنیم که یک جوری وصل شود به منطقمان، در برابرش دو نوع واکنش نشان می دهیم. اولی این است که نخ را می گیریم و خودمان به زور وصلش می کنیم به منطقمان. رفتارش را در چارچوب منطق خودمان توجیه می کنیم، که حاصلش می شود برچسب زدن، می شود پیش داوری. بدون دانستن صد درصد احساسات، پیشینه، اولویت ها و چالش های فرد، با احساسات، پیشینه، اولویت ها و چالش های خودمان تعبیرش می کنیم و این تعبیر را در قالب یک پرزنتیشن به دیگران هم ارائه می دهیم. فلانی با این کار می خواهد به فلان جا برسد، توجه فلان آدم را جلب کند، فلان موقعیت را به دست آورد، و هزار و یک فلان دیگر که تنها گزینه هایی هستند که در دایره ی محدود انتخاب های مغز ما قرار گرفته اند، مغز ما، و نه مغز او. دومین واکنش مربوط به زمانیست که هر چه سعی کردیم نتوانستیم نخ را به جایی وصل کنیم. هیچ توجیهی برایش پیدا نکردیم. چه کار می کنیم؟ تمسخر. آن آدم از نظر ما یا دیوانه است یا دچار کمبود توجه و یا ابله، که چنین تصمیمی گرفته. پس بلند بلند به او میخندیم، به او که گربه ای را خیلی دوست دارد، یا جور خاصی زندگی می کند، یا هر چیز دیگری که در این دایره ی محدود تعریف نشده باشد. واکنش سومی می تواند وجود داشته باشد که فقط با تمرین کردن به دست می آید. این که از آدم ها و علایق و تصمیماتشان با احترام بگذریم و به حال خودشان بگذاریمشان. بپذیریم که قرار نیست ما همه چیز را درک کنیم.بفهمیم که نظرات ما برای همه ارزشمند نیست و ذهن و تجربه ی ما آنقدر کوچک و محدود است که توانایی فهم همه کس و همه چیز را ندارد. دست از تلاش برداریم و برای تک تک انواع بشر حق تصمیم گیری قایل باشیم. دنیایی که همه ی آدم هایش شبیه هم باشند، دنیای قشنگی نیست.</description>
                <category>etalonnage</category>
                <author>etalonnage</author>
                <pubDate>Mon, 23 Sep 2019 22:56:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال خوب</title>
                <link>https://virgool.io/@etalonnage/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%A8-dpqq07lgp6yj</link>
                <description>بعضی وقتها آدم ها حالشان خوب نیست و خودآگاه یا ناخودآگاه این خوب نبودنشان را در هوا پخش می کنند. یک گوشه گیرت می آورند و بار انرژی منفی شان را روی روح و روانت تخلیه می کنند. با گوشه و کنایه بخل آمیز، با لحن تحقیرآمیز،با شایعات منفی، با ناله کردن، حتی با نوع نگاه.به حس آدمی می ماند که که لب پرتگاهی ایستاده و یک صفحه ی فلزی را هل میدهد به طرف مقابل، آن طرف صفحه هم جماعتی ایستاده اند و همه با هم صفحه را و او را هل میدهند به طرف پرتگاه. جماعتی که حالشان خوب نیست و می خواهند حال تو را هم بد کنند. با قدرت تمام هل می دهند و تو هم همه ی حال و هوای خوبت را جمع کرده ای داخل بازوانت و از این طرف صفحه ی فلزی را هل می دهی. حتی گاهی ممکن است کم بیاوری و چند قدم به پرتگاه نزدیک شوی. در این میان آدم های دایره ی امن و کارهای انرژی بخش در حکم دوپینگ عمل می کنند و دوباره هلت میدهند به سمت جلو. آخر هر روز فاصله ام را با پرتگاه اندازه می گیرم تا ببینم چقدر موفق بوده ام، امروز از خودم راضی هستم، راضی ترین حالت در چندماه گذشته.</description>
                <category>etalonnage</category>
                <author>etalonnage</author>
                <pubDate>Mon, 23 Sep 2019 22:39:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکاف</title>
                <link>https://virgool.io/@etalonnage/%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%81-igalmosukgki</link>
                <description>&quot;او&quot; وقت هایی که مشکلی داشت دلش می خواست به قول &quot;آن دیگری&quot; درباره اش &quot;وراجی&quot; کند. و آن دیگری مواقعی که تحت فشار بود دوست داشت که خودش را بزند به جایی که &quot;او&quot; بهش می گفت &quot;کوچه ی علی چپ&quot;. &quot;او&quot; مساله ای که آزارش میداد را می شکافت و شبانه روز به آن فکر می کرد.&quot;آن دیگری&quot; اما دوست داشت که صورت مساله ای را که ناراحتش می کند پاک کند.  اینگونه بود که در شرایط سخت،برای هردوی آنها، &quot;آن دیگری&quot; همیشه همان دیگری باقی می ماند ، همانی که آن طرف شکاف عمیقی ایستاده و دارد به جای دیگری نگاه می کند.شکاف عمیقی که نمی شود بر آن پل زد. </description>
                <category>etalonnage</category>
                <author>etalonnage</author>
                <pubDate>Mon, 23 Sep 2019 22:36:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چپق صلح</title>
                <link>https://virgool.io/@etalonnage/%DA%86%D9%BE%D9%82-%D8%B5%D9%84%D8%AD-vyxdebrwwpip</link>
                <description>دلم می خواهد در یک کافه ی شلوغ پراز رنگ و نور با پنجره های بزرگ بنشینم و قهوه و کیک سفارش دهم، می خواهم در آن کافه بنشینم و ....۰&quot;خودم&quot; در مقابلم بنشیند.خود خودم. بنشیند و لبخند بزند و بگوید خب چه خبر؟  بعد من شروع کنم به حرف زدن، از نگرانی هایم، از ترسهایم، از تردیدهایم،از ضعف هایم، از دلخوری هایم، از شکست هایم، از اشتباهاتم، بلاتکلیفی هایم، از نمی دانم هایم. بگویم آنگونه که هرگز نگفته ام. بگویم و او گوش کند و سرتکان دهد، با مهربانی گوش دهد و درک کند، گاهی دستم را بگیرد و فشار دهد، گاهی صورتم را نوازش کند،با چشمانی که جز حس همدلی هیچ برق دیگری در آنها نیست،درک کند آنگونه که هیچ کس دیگر در این جهان نمی تواند، که او خودش تک تک اینها را از سر گذرانده، لمس کرده، و میفهمد.که او تنها و تنها کسیست که می تواند این مکالمه را کامل کند. بعد، لب به سخن گشاید و من از خوشحالی بال دربیاورم،لب به سخن گشاید و جمله های درهم و برهمم را نظم دهد، گره های کور مابین واژه ها را دانه به دانه باز کند، و در آخر ، با هم دست بدهیم و چپق صلح بکشیم.</description>
                <category>etalonnage</category>
                <author>etalonnage</author>
                <pubDate>Mon, 23 Sep 2019 22:34:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رها نیستیم...</title>
                <link>https://virgool.io/@etalonnage/%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-h2xbutpgduwo</link>
                <description>ریسمانی بافته ایم از بایدها و نبایدها ودور خودمان پیچیده ایم. ریسمانی از آداب و رسوم، از درست ها و غلط ها، از خوب ها و زشت ها، از آنچه باید در خلوت خودمان بماند و آنچه می تواند عیان شود،از بپو شم ها و نپوشم ها، از مناسب ها و نامناسب ها، از بگویم ها و نگویم ها، از هزار و یک بله و نه ای که با آنها قضاوت کرده ایم و حال می ترسیم که قضاوتمان کنند.پیچیده ایم و هر چه در زندگی پیش تر رفته ایم محکم ترش کرده ایم. آن قدر محکم شده که دیگر به سختی می توانیم قدم از قدم برداریم. سرتا پایمان را و از آن مهمتر ذهنمان را سخت به هم گره زده ایم و برای کوچکترین تقلایی ناچاریم قیچی به دست بگیریم و گره ی کوری را از هم بدرانیم. در این بین، دیدن کسی که ریسمان شل تری دارد و آسوده تر قدم برمیدارد، ذهن گره ی کور خورده مان را آزار می دهد و به درد می آورد. دردی از جنس آمیخته ی قضاوت و حسرت، در می مانیم که ریسمان او نیاز به محکم شدن دارد یا مال ما باید شل تر شود؟ حتی اینجا هم درگیر باید ها و نبایدها و درست و غلط ها می شویم. که این ذهن درمانده تر از آن پرورش یافته است که از دوقطبی سیاه_سفید دوری کند و خاکستری بماند. </description>
                <category>etalonnage</category>
                <author>etalonnage</author>
                <pubDate>Mon, 23 Sep 2019 22:27:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>