<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های mehr-</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@evanescent</link>
        <description>پنگوئن کویرهای شمالی.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 21:44:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/880703/avatar/0SmBcz.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>mehr-</title>
            <link>https://virgool.io/@evanescent</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روایت دو خال</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D9%88-%D8%AE%D8%A7%D9%84-eroeq45dnxgh-eroeq45dnxgh</link>
                <description>آسمان، شره می‌کرد.تو، لبه‌ی پنجره نشسته بودی.قلبم ترکید، چشمانم سوخت، گلویم گرفت.زبانم جنبید:«تو چگونه به اینجا آمدی؟»گفتی:«من؟ من‌ که همیشه همین‌جا بودم.»گفتم:«نه، امروز که گلدان‌ها را آب می‌دادم، نبودی.»گفتی:«بودم؛در خیالی که از سرت می‌گذشت، بودم.در هوایی که ریه‌هایت را شست،در رسوبِ تهِ دلت.»گفتم:«مگر دل هم رسوب می‌کند؟»گفتی:«پس چگونه دل‌تنگ می‌شوی؟»گفتم:«نمی‌شوم.»خندیدی...آسمان، شره می‌کرد.رعد و برق—آینه ترک خورد.لای شکاف‌هایش نشسته بودی.خراش روی پلک‌هایم افتاد.زبانم جنبید:«تو چطور به اینجا آمدی؟»گفتی:«من همیشه با توام؛زیر چترِ موهایت، حین باران،شاید هم در حوضِ کنجِ ترقوه‌ات،در اولین قطره‌ی اشکی که بی‌هوا می‌ریزی،یا وقتی شب از نیمه بگذرد،در داستانِ خیالی‌ات.»گفتم:«من پیش از نیمه‌شب می‌خوابم.»گفتی:«خواب، یا رؤیاگردی؟»نگاهت کردم،ولی نمی‌دیدمت.آسمان، شره می‌کرد.طوفان—بغضم رهید.بغضم به هیزم‌های خشک زبانه کشید.در تکه‌های شکسته‌ی آینه،دیدم که روی گونه‌هایم نشسته‌ای.گفتم:«برو.»گفتی:«کجا بروم؟من همیشه اینجا بوده‌ام؛همراهِ بوی قهوه در مشامت،سوزشِ غریبِ تک‌خالِ چانه‌ات،در خیابان‌های نامتناهیِ پر از درخت،تاروپودی از رختِ آبی.من با توام،وقتی که نمِ خاک سر بگیرد،در کلماتِ بی‌سر و تهِ روی دفترِ شطرنجی‌ات.شعله می‌زنم به قلبت،سکنا می‌گزینم در حلزونِ گوشت،جوهرِ زردِ رگ‌هایت.»گفتم:«برو.»آسمان، شره می‌کرد.باد و پرده.لبِ پنجره،نه آدمی بود،نه تویی،نه گلدانی.نگاهِ گنگِ وَهم‌آلودِ آینهروی گونه هایم بود.ردِ بوسه‌ای آنجا می‌سوخت،و شاید تا صبح،دو خال تازه!-نگین، اول خرداد ۱۴۰۵، رشتدو خالِ تازه.</description>
                <category>mehr-</category>
                <author>mehr-</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 23:10:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابر های توی قهوم</title>
                <link>https://virgool.io/zendagi/%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D9%82%D9%87%D9%88%D9%85-s0sdanlljb2n</link>
                <description>هوا ابریه و خانومیِ خواننده هم داره از ابر های تو قهوش میخونهسعی می‌کردم باهاش هم‌خوانی نکنم و بجاش این جزوه رو تموم کنم ولی به خودم اومدم و دیدم اکسپلور اینستاگرام رو ترکوندم. بعدش اینستا رو پاک کردم و دیدم غرق تو گالری گوشیمم و دارم یه اسکرین شات رندوم از ۳ سال پیش و با دقت میخونم.☁️:&gt;قبلا که کنکوری بودم می گفتم خدایا، یعنی می‌شه کنکور و بدم، رشته ای که می‌خوام قبول شم و بعد تا می‌تونم شاد باشم؟ فکر می‌کردم غم، رخوت، افسردگی و حتی رکود مال دنیای قبل مستقل شدن و دانشجوییهولی درد با آدم رشد می‌کنه عزیزکم.تو که بزرگتر میشی دیگه مثل قبلا فکر نمیکنی و چه بسا مشغله های ذهنی که قبلا داشتی برات یه شوخی بنظر میان و رنگ می‌بازن.قبل اون، تو هنوز وارد اجتماع نشدیولی خب بعد که واردش میشی زندگی ابعاد جدیدی رو بهت نشون میده، نشون میده باید یاد بگیری وقتی دلت میخواد یه بچه تو بغل مامانت باشی و گریه کنی، بالغانه رفتار کنی و پاشی بری یه رفرنس فلان صفحه ای رو واسه یه درس کمتر از نیم واحد بخونی تا نیفتی.یادت میده همیشه چیزای بیشتر و خفن تر از اونچه ما داریم هستن، یاد میده که انسان چقدر میتونه شکننده و در عین حال امیدوار باشه.یاد میده آدم جاهایی رو خونه میدونه که آدم هایی رو برای دل خوش کردن توشون داره.:&#039;)اردیبهشت بهشت.چند مدت پیش که خیلی خیلی خسته و درمونده بودم این متن رو با گریه اینجا نوشتم، اونموقع از &#039;رفیق&#039; هایی ضربه خورده بودم که هیچوقت فکرش رو هم نمی‌کردم.ولی اون ۲ ۳ ماه، هرچند سخت، گذشتن و شاید بعدِ این دیگه بلدم رو هر کسی حساب نکنم، فهمیدم دانشگاه مثل یه جاده ی طولانی کویریه، و دوستای دانشگاه مثل سوپرمارکت یا پمپ بنزینایی که هر چند ساعت، یکیشون سر راهت سبز میشه.تو هم که کلی وسیله میخواستی و لازم داشتی، فورا از ماشینت پیاده میشی بری ازشون خرید کنی و بعدش همکارتون باهم تموم میشه، تو سودت رو بردی و اون هم.ممکنه اگه مغازه خوبی بوده باشه تو مسیر برگشت بازم بهش سربزنی، ولی این رابطه فراتر از این حد نمیره.(استثنا هم داره البته)آره خلاصه.راستش ۲۰ سالگیم تا اینجای کار پر از چالش بود، یه بحران به معنی واقعی کلمه. چه درسی چه عاطفی و روحی و از هر لحاظ که بشه توصیف کرد.فهمیدم که خیلی چیزا رو خیلی وقتا -از بیخ و بن- اشتباه درک کردم.خلاصه کنم، روزایی بود که معدم هر غذایی روپس میزد، مغزم هر مطلبی رو و قلبم، همه آدمهاشاید اسفند ماه؟زندگی مستقل تو شهر دیگه واقعا تجربه لازم و قشنگیه، دلتنگی طاقت فرساست ولی بنظرم چیزیه که هممون باید یاد بگیریم مدیریتش کنیم.از اینکه کوچه پس کوچه های یک شهر رندوم تو یک استان دیگه رو از بر شدم، میدونم خط تاکسی از کجا تا کجاست یا اینکه میتونم بدون نگرانی بابت نظر دیگران، تنهایی برم تو خیابون و راه برم و راه برم خوشم میاد.از اینکه بابونه هارو جلوی مغازه ببینم و ازشون عکس بگیرم یا از تابلوی گچی روی ویترین مغازه سر کوچه هم...گربه کوچولوی سلفاولین باری که وارد این شهر شدم حتی میترسیدم تنها سوار تاکسی شم و الان ساعت ها کوچه پس کوچه ها رو گشت میزنم و انقدر راه میرم تا تهش یه آشنا می‌بینم و میفهمم چقدر فارغ از همه چی بهم خوش گذشتهو بله، بزرگترین درس چند وقت اخیر من: بزرگترین درمان خیلی از مشکل ها همین فارغ بودن و بی‌خیالیه!درست وقتی شروع می‌کنی زندگی رو سخت گرفتن و لقمه رو پیچوندن، دیگه بوی گل ها رو حس نمی‌کنی، دیگه قدر روز ها رو نمی‌دونی و برای تولدت روز شماری نمی‌کنی.از شب هایی که ماه قشنگ بودنمی‌دونم چیشد که اینارو نوشتم ولی با خودم گفتم شاید حتی یکی الان تو شرایط مشابه من باشه و لازم داشته باشه بشنوه که عزیز من اتفاقا میفتن، چه تو سخت بگیری و چه راحت. تابستون رد میشه و پاییز می‌درخشه و برف ها قراره مثل بچگیمون ببارن تا بریم و هویج پلاسیده ی یخچال رو در بیاریم و یه آدم برفی بسازیم.تو خوب میشی، لبخند میزنی و برمیگردی به نقطه ی پرشکوهی که میخواستی؛ به این شرط که به خودت زمان و به روحت فضا بدی.کلاس های عملی خسته کننده.(خیلی خسته کننده)دیدی همیشه وقتی تا میای چیزا رو درست کنی انگار یه موجی از ناکجا آباد میاد و همه چیز رو خراب میکنه؟ درست وقتی داشتم بزرگسالی رو قبول میکردم و با خودم کنار میومدم، جنگ شد و بعدش روز از نو و روزی از نو. میدونم هم که همه اینا بهونست ولی خب، آدمیم و مغز آدم هم مقاوم به تغییر، چه چیزی بهتر از بهونه اوردن؟قبول ندارین اردکا خیلی بانمکن؟پ ن: امیدوارم زودتر خودم و جمع و جور کنم تا بتونم از امتحانا جون سالم بدر ببرم.</description>
                <category>mehr-</category>
                <author>mehr-</author>
                <pubDate>Tue, 29 Jul 2025 21:47:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی کردن سخته، ولی خب!</title>
                <link>https://virgool.io/zendagi/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%B3%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%AE%D8%A8-ojvr69c5rfgg</link>
                <description>برف میاد و منم با یه شلوار نخی که مناسب دمای ۴۰ درجست و یه دمپایی تو حیاط خوابگاهم و مهم نیست که قراره چند روز قبل امتحانای میانترم سرما بخورم.دیشب تو اتاق دعوام شده و نزدیک ۱۴ ساعته تو نمازخونه اطراق کردم، سوتی دادم، شام نداشتم، نخوابیدم، تا صبح چشمم به نوتیفیکیشنای گوشیم بوده و چیزیم نخوندم(درس!)پس چیزی واسه از دست دادن ندارم، موندن تو حیاط در حالی که برف داره تا زانوهام میرسه و ریشه موهام یخ زده چیز عاقلانه تریهحوصله ی کاری ندارم، دلم میخواد صبح تا شب و شب تا صبح، بچسبم به شوفاژ، برم تو اینستا و ریلز ببینم و با خودم بخندم و هیچ چیزی نباشه که حتی یه ثانیه هم بخوام بهش فکر کنم.1402.12.7بعد از عبور از ۱۸ سالگی دیگه نوجوون نیستیم نه؟!خب، پس چند روزیه دیگه نوجوون نیستم و فکر نمیکردم صرفا فوت کردن یه شمع انقدر رو روحیات یه آدم اثر بذاره در حدی که ساعت ۶ صبح ببینه اطلاع دادن کلاسا کنسله و قرار نیست پاشه بره سوار سرویس شه وبعدش ۳ ساعت سر کلاس بیوشیمی بشینه و چیزی نفهمه اما ذوق نکنهالبته فقط فوت کردن یه شمع که نه&quot;یک چشم انتظاری معذرت&quot;یه ساعتی میشه تصمیم گرفتم دیگه منتظر نباشم، به خوبم بقبولونم هیچی اونجور که فکر میکنم نیست (اینا ساخته های ذهن نویسندست) و سعی کنم ذهنمو از خیلی چیزا منحرف کنم.خیلی حس قشنگیه که همه تولدتو تبریک بگن و تو هم با کلی ذوق و شوق فکر کنی جواب هر کسی رو چجوری بدی که خوشحالش کنیاون لبخند موقع خوندن تبریکارو به دنیا نمیدماز دانشگاه چه خبر؟راستش اصلا اونجور که تو تصوراتم بود نیستنه کلاسا نه آدما نه محوطه نه غذا نه خودم نه..خیلی‌هاشون بهتر از تصوراتمن و خیلیا هم بدتر، خیلی بدترتاحالا چندباری سعی کردم از دانشگاه بنویسم ولی نشد و هر سری به دلایل نامعلوم نصفه نیمه موند؛ مثلا:&quot;الان که مینویسم وسط کلاس بیوشیمیهساعت ۱۱:۰۳و وسط کلاس در حالیکه تو نقطه ی کور نشستم اشکام میرییننمیدونم چرا یا چه استدلال منطقی ای باید براش داشته باشمشاید چون چیزی نمیفهممشاید چون حال جسمیم خوب نیست و سرفه هام قطع نمیشن&quot;یا این یکی:&quot;غذاهای سلف؟ بله غذاهای سلفمواد خوشمزه ای که بعد دوروز باعث میشن سلول‌های معدتون باهم کشتی بگیرنجوریکه کل روز رو به شوق ۱۲ تا ۱ و ۱۸ تا ۱۹ سپری کنینولی بعدش &quot;لوبیا پلویی که رزرو نشده بودخودمم یادم نیست بعد از &quot;ولی بعدش&quot;  قرار بود چی باشه یا چی شده که ادامه ندادمش..ولی خلاصه ی مطلب اینکه دانشگاه عینا همون مدرسست، از شنبه تا چهارشنبه سر کلاس و تنها فرقش اینه که کلاسا مختلطن و گاهی کار عملی( در حد یک ساعت تو هفته) انجام میدیماستادا ممکنه خیلی بد اخلاق تر و تندخو تر از مدرسه باشن و اصلا هم اینطوری نیست که &#x27; کنکورو بدی راحت بشی&#x27;اساسی ترین تفاوت اینجاست که دیگه اون استرس کنکور نیست و چیزایی رو میخونی که بعدا قراره تو کارت استفادشون کنی (البته امیدوارم)تو این مدت یاد گرفتم که همه به یک مسئله قرار نیست از دید تو نگاه کنن، خیلی موقع ها همه مثل تو فکر نمی کنن، همه ایده هاشون مثل تو نیستتنها کاری که باید انجام بدی اینه که درست ترین کاری که به ذهنت میرسه رو انجام بدی و فکر نکنی الان بقیه چی فکر میکنن چون محیط عمومی جائیه که آدما با طرز فکر و رفتارای مختلف سر راهت قرار میگیرن؛ از کوچیک ترین حرفات و حتی اینکه چرا داری میخندی یه چیز در میارن و هزار جور ممکنه اعصابتو خورد کننلازم نیست همه رو از خودت راضی نگهداری چون اون موقع خودتی که ناراضی میشی و هیچ رضایتی جای رضایت درونی خود ادمارو نمیگیرهسعی کن خوش باشی، اگه این خوشیای کوچیک، شده خنده به یه چیز خیلی مسخره نباشه آدم باید به چی دلخوش کنه تا زندگی قابل تحمل بشه؟و این دقیقا  مهم ترین چیزیه که تو این مدت یاد گرفتم: این که آدما باید برای خودشون دلخوشیای کوچیک بسازن تا بتونن ادامه بدنوگرنه هیچکس دوست نداره تو یه روز که داره سیل میبره همه چیو ساعت ۸ تا۵ دانشکده باشهو شنبه ها برای ما دقیقا اینجوریهخسته میشم و همه ی کلاساهم درسایی هستن که دوسشون ندارمولی این هفته بعد از کلاسا وقتی داشتم از گشنگی میترکیدم و از جلوی یه سوپرمارکت رد شدیم یه ورقه اسمارتیز واسه خودم گرفتم و دیدم چقدر همه چیز قشنگ ترهدیدم درختا وقتی بارون میاد خیلی چشم نواز ترندیدم چشم انتظار بودن زیباست (البته الان پشیمونم و واقعا زشته)دیدم چقدر دوست دارم پیاده تو این هوا راه برم و راه برم و هیچی واسم مهم نخواهد بود، نه امتحان نه کوئیز نه آدما و هیچیفقط حس خوب زندگی کردن تو این لحظات، درست مثل اون اسپرسو دبل بین دو سانس بیوشیمی که اشتراکی میخوریم و بعدش حس می‌کنیم یه جون به جونمون اضافه شدهتو ۲ دقیقه تموم شد الانم هرچند دارم روزای تاریو سپری میکنم و این سیاهی و تاری امروز به حداکثر رسید و حس میکنم روح و قلبم دارن تیکه تیکه میشن؛ ولی سعی میکنم بهش توجه نکنم تا مثل همیشه بدون اینکه به کسی چیزی دربارش بگم خودش خوب شه و اینبار انقدر دردش زیاد بوده که مجاب شدم چند جمله دربارش بنویسم بقیه میگن حرف میزنن میخندم میخندونم گوش میدم راه میرم میبینم نفس میکشمزندگی کردن سخته، ولی خب!پارسال همین موقع ها فکر میکردم دیگه بدشانسی از این بیشتر و بدتر نمیشهولی الان میفهمم انگاری سختیا با آدما رشد میکننچیزی که برای من ۱۷ ساله یه مشکل بزرگ و اساسی بوده، قراره تو چشم من ۱۹ ساله یه چیز مسخره بنظر برسههمونطور که به چیزایی که الان بهشون فکر میکنم قراره چند ماه بعد بخندمآدما همیشه در ازای چیزایی که دوست دارن هزینه های گزافی میدنو چه چیزی گزاف تر از عمر برای آدما؟پ.ن: امیدوارم کلاسای فردا هم کنسل بشن</description>
                <category>mehr-</category>
                <author>mehr-</author>
                <pubDate>Tue, 27 Feb 2024 11:52:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین مهری که دانش اموز نیستم</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%85%D9%87%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B2-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-cph5uqy0k0ll</link>
                <description>مگه غیر اینه که کل عمرمون به انتظار کشیدن میگذره؟!پارسال همین موقعا که بود خدا خدا میکردم زودتر تیر بیاد و کنکور رو بدیم و تموم شه بره پی کارشکلافه بودم از فشاری که مدرسه وارد میکرد، منگنه ای به اسم قلمچی، تبلیغای رنگارنگ موسسه های آموزشی و جو رقابتی مسخره ای که حتی بین دوستای نزدیکم بوجود اومده بوددلم زندگی عادی میخواست، اینکه یه صبح بدون عذاب وجدان راحت بخوابم و تا مدت‌های طولانی استرس هیج آزمونی رو نداشته باشماحساس انزجار داشتم از مثلثات و نوسان و موج، فتوسنتز و اسید و بازاز کلاس خالی انتهای راهرو که پاتوقمون شده بود و  رو زمینش می نشستیم و درحالی که وانمود می کردیم غایبیم تست می زدیم.مدرسه خیلی سخت، ولی کم کم باهامون راه اومد و اسفند ۱۴۰۱ بعد یه اردوی یک روزه به رشت، که دقیقا همون روز نتایج کنکور دی ماه اعلام شد(!) پرونده مدرسه برامون بسته شد.جایی که شب موندیمروح سرگردان رشت، اسفند ۱۴۰۱اول مهر امسال حس و حال عجیبی داشتم، بطور خنده داری دلم واسه دبیرا و کلاسمون که دیوارش رو پر از تکیه کلاماشون کرده بودیم تنگ شده بود ( نه درس خوندن!) : _ صدایی که بم است بسامدش کم است_خداوندِ وی تی پناه تو باد_ تو خودت نمره ی بیستی..• واسه روزایی که زیر زیرکی میخندیدیم که متوجه نشن و همه شیطنتایی که فقط میشد تو مدرسه انجامشون داد• واسه اون روزایی که برای فرار از صف صبحگاهی پشت درختای حیاط قایم می‌شدیم یا میرفتیم زیر میز و پشت در و ...آخرا هم دستمون رو شده بود و از مراسمای صبحگاه بچه های راهنمایی در امان نبودیم• اون روزایی که انتخابات شورای مدرسه بود و بجای اسم کاندیدا اسمای الکی می‌نوشتیم و می‌انداختیم تو صندوق• واسه روزایی که حرص می‌خوردیم چرا باید کتابخونه نداشته باشیم تو مدرسه و بریم داخل نمازخونه و جر و بحثمون با کلاس هفتمیا سر اینکه خودشیرینی بازی هنر نیست و باید از نمازخونه برن بیرون تا ما بتونیم تمرکز کنیم بجای تزئین در و دیوارش برای جشنای الکی..خاله بازی در کلاس (کاری از دوستان دوازده تجربی)• واسه روزی که در دستشویی روم قفل شد، یا پاورپوینتی که قرار بود واسه دینی درست کنم و انقد امروز و فردا کردم که آخرم الان شد و یادم رفت• واسه وقتی که دبیر فیزیکمون یاد داد چجوری با در خودکار سوت بزنیم و خودش رفت وسط راهرو سوت زد و فرار کرد• واسه کلاسای ادبیات که دبیرش همیشه ی خدا شاکی بود که درسته عمومی حذف شده ولی بخاطر جیم زدن از کلاسش تقاص کارمونو با نمره مستمر میدیم و شبیخونایی که با امتحان مستمراش می زد.• واسه روزی که برای امتحان دینی دو درس اشتباه رو خونده بودم و کلی زمان گذاشتم ولی امتحان از دو درس دیگه بود• دلم تنگ میشه برای وقتی حس بزرگ بودم میکردیم و خودمون میرفتیم تو ابدارخونه مدرسه و چند تا لیوان چای میریختیم و تو اتاق کامپیوتر( کتابخونه ی سابق!) داغ داغ می خوردیم• روزیکه سر کلاس شیمی شعر &quot;من یک تربچه هستم&quot; میخوندیم و نگاه دبیرمون   • اخرین روز که دم کلاس جمع شده بودیم و نای تکون خوردن نداشتیم غصمون گرفته بود ( که همراه چیپس کچاپ پایین می دادیم )• روزی که موش اومده بود تو راهرو و جیغ و دادامون• سال یازدهم و امتحان ترم تاریخ و بعدش که از ذوق نمره های تاریخ رفتیم بستنی خوردیمخلاقانه ترین عکسی که تو زندگیم گرفتم• استفاده از عصای حضرت موسی برای روشن کردن پروژکتور و شکستن پروژکتور و وانمود کردن به اینکه خبر نداریم کار کیه• عکس دست جمعی تو حیاط و گفتن دلم براتون تنگ میشه به دبیرا• واسه بستنی که روز آخر بابای مدرسه مهمونمون کرد• آخرین نگاهی که به در یاسی رنگمون انداختم• آخرین باری که یونیفرم پوشیدم• آخرین باری که دانش آموز بودم...:)))همه ی سختیا، رقابتا امتحانا و روزای سخت و بد می گذرن، تهشون آدم می مونه، چند تا تیکه عکس و یه خروار خاطره..هیچوقت فکر نمی کردم یه روزی برسه که دلتنگ چیزی باشم که یوقتی آرزوم بود زودتر تموم شه</description>
                <category>mehr-</category>
                <author>mehr-</author>
                <pubDate>Sun, 01 Oct 2023 13:11:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توهمِ یک دیدار</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85%D9%90-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-v19zeeldrflu</link>
                <description>   خودم که هیچ، چشمانم هم باور نمی کردند. مدام پلک می زدند و محو می شدی. زبانم همراهی نمی کرد که چیزی بگویم؛ کلمه ای، حرفی، سلامی.. تازه بیاد می آوردم چگونه دلتنگ بودم. می‌دانی؟ شاید هم قلبم انتظارش را نداشت..    داغی فنجان قهوه ی مابین حلقه ی دستانم، رفته رفته رنگ می باخت و تو، پررنگ تر و پررنگ تر رخ می نمودی. باشد! فرض می کنیم که فراموشت کرده بودم؛ ولی با خاطره هایی که ملاحظه ی زمان را نکرده، سریع السیر وجودم را به سخره گرفته بودند چه می کردم؟   هنوز همه ی جزئیات همینجاست، کنج خاطرم. برخلاف قبلا ها لبخند ژولیده ای بر لب هایت نداشتی. در آن لحظه، من انحلال پذیر ترین حل شونده ی چشمانت بودم که هرچه حل می شدم، محلولمان سیر نمی شد..شاید هم الکل و آب بودیم؛ با انحلال پذیری بی نهایت!      یعنی آخرین نامه ای که برایت نوشته بودم را خوانده بودی؟ نمی دانی چقدر اشک نثارش کرده بودم ! آخرین جمله اش این بود: &quot;از دل برود هر آنکه از دیده برفت..&quot;   آن موقع ها نمی دانستم مثل ها اینگونه عمیق معنایی دارند، همیشه سطحی نگری بودم؛ همانطور که خودت می گفتی.   ده سال بود ندیده بودمت و درست اکنون، بعد از اینهمه سال فهمیده ام که این مثل، حذف دارد. مگر می شود آدمی از کُنه خود درگیر کسی باشد و درست، به محض اینکه مدتی اورا نبیند تدریجاً از خیال پاکش کند؟! نه..این مثل حذف دارد؛ به قرینه ی معنوی، عشقی، احساسی یا هرچه اسمش را می‌گذارند... و آن نویسنده که ابداعش کرد آنقدری نخبه بود که با این حرف ها داغ دل ما را تازه نکند؛ در واقع : از دل برود (به دیده) هرآنکه از دیده برفت (به دل).    و حال تو ببین که تفاوت ره از کجاست تا به کجا!   تو هَم از بیخ چشمانم وارد شدی و در اعماقم، به کندی رسوب گردی. ندیدمت و این رسوب ها، زمخت و سنگین می شدند و قلبم هم.. خب، دیگ که تهش رسوب کند چه می شود؟ تنگ! و دل من هم...   و همه ی آن رسوب های سنگین، درست وقتی آنجا، آن لحظه، آنگونه دیدمت؛ با ولوله ای که در اقیانوس افکندی، چیزی ازشان نماند جز آنچه در خونم جریان یافت.   بعد از ده سال،قلبم این را درک می‌کرد که دوباره تورا دارد ب رگهایم پمپاژ می کند. آری! از دیده رفتی؛ ولی جایی مابین دو بطنم، پشت نایم، گوشه ی چشمانم و در حلزون گوشم سکنا گزیدی و من هم، بی آنکه بدانم به تو نزدیکتر می شدم؛ حال آنکه بسیار دور بودی..    منکه چیزی نگفتم و تو هم. شاید هم خیالِ دیدارت، توهمی بیش نبود. شاید فقط یک ثانیه از مقابل چشمانم گذشتی ولی برمن عمری دوره شد.راستی! می بینی دخترکی که به سختی امتحان ادبیاتش را پاس می کرد اکنون چگونه مثل و استعاره هارا نقد می کند؟ خب، مگر ادبیات چیزی غیر از احساسیست که من به تو دارم؟   بعد از ده سال این اولین نامه ایست که برایت می نویسم؛ آن هم وقتی می توانم به آسانی اشاره ای برایت پیامکش کنم؛ ولی اینگونه صفایش بیشتر است! شاید هیچوقت نخوانی اش، شاید آدرست عوض شده باشد و به دستت نرسد، یا حتی اگرهم خواندی اش بی تفاوت شانه ای بالا بیندازی و از تاسف سری تکان دهی، ولی من طبق معمول، در کافه ی سی و یکم کوچه ی کتابخانه، همان جای همیشگی نشسته ام و از آن قهوه هایی که دوست داری می نوشم..&quot; خودمانیم ها! رنگ قرمز هنوز هم عجیب به تو می آید.&quot;  خب، این هم از بند پایانی اولین نامه بعد هجران ده ساله مان. خودم که بطور عجیبی دوستش دارم؛ حس عکس های ته گالری را می دهد، یاد آورحس ها و خاطره هاییست که زیستمشان. برایم بگو؛ تو چه فکر می کنی؟!پ.ن۱ : چیزی که پس زمینش بود https://gratomic.ir/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D9%88%D8%AF-%D8%A2%D9%87%D9%86%DA%AF-michael-ortega-rain-a-very-sad-piano-song/ پ.ن۲ : این نوشته یکی از انشاهای دوران دبیرستانه :))</description>
                <category>mehr-</category>
                <author>mehr-</author>
                <pubDate>Thu, 24 Aug 2023 17:39:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درخت سفید نارنج</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AC-wn6szod4k4kq</link>
                <description>همه جا رنگی بود...در ماورای آخر های اسفند، تلألو گرم شکوفه های درخت نارنج؛راستی، درخت نارنج!بنظرت بغیر از ما، هم سایه ی کدام آغوش ها بوده..؟کفش هایم قرمز بود، شلوارم سبز نرم...آسفالتِ زیر پاهایم به زردی می زدصف صورتی سنبل ها، پرسه می زد کوچه ی سفید مریم ها راو مریم ها...عطرشان گرم و سبک می رقصید.سر راهم چند تخم مرغ کوچک سفالی خریدم که رنگ کنیم.بین خودمان بماند ها!دلم می خواست روی یکیشان اسم مرا بنویسی و بعد ذوق کنم برایت..پیش خودم فکر کردم اگر این کار را نکردی، چه بلایی سرت بیاورم؟از نگاهم محرومت کنم یا سبزی پلو با ماهی روز عید؟!بعد می خندیدم؛ انگار که سرخوشممن می خندیدم و دخترک آبی پوش کنارایستگاه اتوبوس، می خواند:&quot;بابام میره سرکاربابام یه باغبونهشب بوی باغ و گل روبا خود میاره خونه...&quot;سر کوچه ی &#x27;ساحل ۵ &#x27; ایستادمباغ آقای قائمی سبز بود، خیلی خیلی سبزاز لابلای حصار آهنیش پونه های وحشی یاسی رنگ کوچه را می پاییدند.دلم می خواست یکی از آن هارا بکنم و بیاورم برایتولی گفتم شاید آقای قائمی راضی نباشدتو اگر بودی، می گفتی چون از حریمش تجاوز کرده، چیدنش رواست؛ مثل غنچه ی روی لب هات!این جاده را که بپیچیم، می شود اول فروردین...چشم دوختم به در مشکی خانه باغ قدیمی‌تان؛ قلبم قهقهه می زد اشک های چشمش می ریخت روی دلم تو جوانه می زدی و می روییدی؛ شاید جایی میان بطن هایم..در خانه تان غوغایی بود بیا و ببین:بچه ها می دویدند و از نرده های صبور چوبی رنگ، سر می خوردندحوض وسط حیاط از همیشه آبی تر بودهمه عجیبا شاد بودند،غم ها حتی برای دقیقه هایی هم که باشد؛ کود شدند پای بوته ی جان.تخم مرغ ها را گذاشتم رو‌‌‌‌‌‌ی میز‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌قلم و رنگ ها را از کشو دراوردم، سفره ی هفت سین عجیب دلبری می کرد.مامان خانم، دور سبزه ی عدس را روبان می زد.سمن آمده بود روی سفره ی هفت سین نشسته بود و می گفت &quot;جای یکی از سین ها آنجا می ماند!&quot;رنگ به صورتم می پاشید، کمی بنفش و مقداری بنفش..حامد، سنبل های دیوانه را آورد کنار سفره گذاشت.سارا با خنده می گفت: &quot;بیاین دیگه فقط دو دقیقه دیگه مونده ها.&quot;استعلامت را از من میگرفتند.گونه هایم رَخت سرخ می پوشیدند؛ می دانستم داری دفترت را پر می کنیدویدم طرف در اتاقتنفسم را حبس کردم صدایت کنماز فکر به اینکه رنگ بنفش و سرخ صورتم چه منظره ای ایجاد کرده خنده ام گرفت..مملو از حس حضورت شدم و اضطراب ثانیه هاکم مانده بود از ازدحام احساسات تمام کنم پرده ی سفید رنگ اتاقت را باد قلقلک می دادکف اتاقت رنگی بود، بیش از حد رنگیو تو آنجا افتاده بودی:مابین قرص های درشت و ریز ماتم زده ی رنگارنگدر و دیوار اتاقت عشق منعکس می کردندقرص ها از خجالت اشک هایم آب می شدندهمان لباس قرمزی تنت بود که گفته بودم؛ از همان لبخند های من کش روی لب هایت بودموج موهایت دورم چرخ می زد و غرقم می کردصدای سوت و جیغ حائلم را شکست_ آغاز سال یک هزار و چهارصد و دو هجری شمسی...کمی بعد داد مامان خانم که می گفت: مزاحمشون نشیدشیطنت صدا و خنده ی ماسیده ی سمننگاه هاج و واج بچه هاصدای شکستن تخم مرغ های سفالی..ولی من آنجا نبودم مثل خودت؛ روحت را می بوسیدم، زیر سایه ی درخت سفید نارنجو از دور به اتاقت نگاه می کردیم:همه جا رنگی بود...</description>
                <category>mehr-</category>
                <author>mehr-</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jul 2023 11:25:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همین...؟</title>
                <link>https://virgool.io/@evanescent/%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-og1bocsbjxaa</link>
                <description>_ رابطین محترم لطفا برای دریافت سوالات به مخزن مراجعه کنند.خیره شده بودم به نقطه ی مشکی رنگ روی میز.یک جور خیرگی که در اثرش چشم هایم خشک نمی شد و پلک نمی زدم‌.نمی دانم قلبم کجا بود...ولی هرجا بود درون قفسه سینه نبود؛شاید کلا رفته بود ، همانطور که مغزم.درگیر با خودم و عواطفم بودم. آن پایین مادرم ایستاده بود؛ چند فرسنگ دور تر ادم هایی دیگر:هر ادم دو چشم داشت، هر ادم میلیارد ها زبان داشت.صدای خنده ها در گوشم می پیچید؛ قاطی شده بود با صدای قاری قرآن، تنیده در داد و بیداد مسئولین حوزه...ولی زور هیچکدامشان به نعره ی ضربان هایم نمی رسید..داشتم فکر می کردم...فکر به..._داوطلبان گرامی، شروع کنیدکسی امان نمی داد. پلاستیک ها بی رحمانه پاره می شد. نمیفهمیدم فرم مشخصات پایین صفحه را چگونه پر کردم. شماره تلفنی که نوشتم برای که بود؟ اصلا یادم نمی آید چیزی نوشتم یا نهبی تاب دیدن سوالات بودمسوال اول را که دیدم مات و گیج ماندم؛ سوال دوم را ، سوال سوم...قفل کردم و هنگ، کف دستهایم خیس خیس بود، نفسم گرفت؛ انگار تا بحال زیست نخوانده بودم.رفتم اخر دفترچه و از انجا شروع کردم. همزمان با هر تست یادم می آمد چند تا تدریس برای ان مبحث دیده بودم؟ چند کتاب تست؟ چند آزمون...؟عجیب است ولی یادم می آمد، دلیل و برهان هایی که یک سری مباحث را پشت گوش انداخته بودم...یادم می آمد نگاه های آخرم به شکل دستگاه لنفی را، یادم می آمد؛ خیلی چیز ها بجز جواب!هوا سرد بود ولی درونم کوره ی آدم پزی، مغزم در جهان موازی پرسه می زد؛ حواسم جمع نمی شد.غرق بودم در یک برکه ی بی انتها، تمام نمی شد هرچه دست و پا می زدم.هرکاری کردم نمی شد تمرکز کنم.چه لعنت هایی که نثار روح و روانم نکردم.دفترچه ی سوم که گرفته شد، یک تکه ی سه ساله از زندگیم را کند و با خودش برد.رنگ پریده و مستاصل و درمانده از همه جا بودم.مادرم که مرا دید، ترسید.من که او را دیدم شرمنده شدم.و دلم سوخت برای سه سالی که گذشت .دلم سوخت برای خود شانزده ساله ام و رویاهایش، برای خود ۶۰ ساله ی احتمالی ام و حسرت هایش...دلم برای خیلی چیزها سوخت؛ برای خیلی آدم ها جز خودم...دیشب این موقع ها که بود؛ دل و روده ام بهم می پیچید. کاش فقط دل و روده ام بود! کل وجودم انگار دور روحم پیچیده بود و روحم...حتی هوا هم پیچیده بود به خودش، نه آفتابی می شد و نه ابری.&quot;عذاب وجدان شب کنکور، یکی از بزرگترین عذاب وجدان هاست&quot;جمله ای که بار ها شنیدمش.با وجود همه بالا و پایین ها، کم نگذاشته بودم. سعی کردم کم نگذارم ولی؛ اگر عدالتی وجود داشت نمی فهمم کجای ماجرا بود...روز قبل از کنکور نمی گذشت؛ اصلا نمی گذشتچنان کش آمده بود که انگار فردایش قیامت است.گرم بود؛ همه جا گرم بود. رگهایم، چشمهایم، همه جا جز قلبمجلوی کولر می نشستم، پنکه از یک طرف دیگر روشن بود، خنک نمی شدم.شب عجیبی‌ست:می روی حاصل معادله ی دوازده مجهولیت را با سه رابطه به دست بیاوری؛ مگر می شود؟...شب خواب دیدم که کسی برایم گریه می کند.صبح با خنده تعریف می کردم.دنیای بعد از کنکوری که در ذهنم داشتم؛ سوزن زدم و ترکاندم.اشکهایم که هرچه تاب خوردند به برکه نرسیدند؛شاید روزی خودم برسم؛ همان لحظه که کسی در خواب برایم گریه کند...پ.ن ۱: این متن ساعت ۱۲:۰۵ بامداد ۱۶ تیر ۱۴۰۲ نوشته شد.پ.ن۲: سه‌ماه از روز انتشار این نوشته میگذره و باهمه این اوصاف، همون رشته که میخواستم قبول شدم هرچند دانشگاهش اون شهری که باید میشد نشد :)</description>
                <category>mehr-</category>
                <author>mehr-</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jul 2023 23:35:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط ۲۰ و خرده ای روز مونده...</title>
                <link>https://virgool.io/@evanescent/%D9%81%D9%82%D8%B7-%DB%B2%DB%B0-%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%87-ctekgrs2hvuw</link>
                <description>الان که می نویسم روز شمار میگه دقیقا ۲۲ روز و ۱۸ ساعت و ۵۳ دقیقه و ۴۰ ثانیه تا کنکور تجربی تیر ۱۴۰۲ مونده. یادم میاد اولین باری که دبیرستانی شدم فعالش کردم رو گوشیم، دقیقا یادمه ۸۹۰ روز زمان بود  و حس ترس داشتم که جدی چرا انقد کم؟؟  آخرین باری هم که به روز شمار نگاه کرده بودم آذر بود وقتی اولین نشونه ها از &#x27;افسردگی عزیز&#x27; رو تو خودم حس می کردم. می گفت ۶ ۷ ماه زمان مونده منم می شمردم  ببینم می رسم این یه هفته ای که خوب نخوندم جبران کنم یا نه؟ نشد، خواستم، دست و پا زدم نه، نشد از هیمالیا تالاپ افتادم تو ماریانا  یه جور عجیبی تغییر کردم که خود الانم نمی فهمم که قبل از عید کی بودم و چطوری می تونستم با کیفیت خوب مدت طولانی درس بخونم. چقدر بی هدف می نویسم... چند بار تا حالا بی هدف نوشتم از حس انزجار و خشم و تنفری که از خودم دارم؟ بابت شرمندگی به خود پارسال و پیرارسالم  و احتمالا ۱۰ ۲۰ سال بعدی؛ بد تر از اینا می دونین چیه؟ حس عذاب وجدان و ناکافی بودن برای اعضای خانواده چشمایی که میدونی چقد بهت امید دارن مامانم که امروز با لبخند می گفت : بیدار شو دیرتر میشه ها، می دونم خسته شدی دیگه ولی آخرشه... آخرشه و احتمالا آخرم! و احتمالا برادرم که همین الان در اتاق و باز کرد و اخطار داد که &#x27; فقط ۳ هفته مونده&#x27; حقیقتش نمی دونم چند وقت دیگه قراره بهتر بشم؛ این صداهای منفی مغزم نابود بشن و بتونم برگردم به روح خودم ولی چیزی که می دونم اینه که بی نهایت این روز ها و این ماه ها سخت گذشته و داره سخت می گذره و احتمالا بدتر میشه خیلی کلیشه طوره ولی تنها چیزی که می تونم براش مثال بزنم همون دست و پا زدن قبل غرق شدنه ؛ همون چنگ زدن گلو وقتی یه چیز تو گلوی آدم گیر می کنه و راه تنفس رو می بنده؛ همون فرار آدماست وقتی زلزله میاد و هیچ جای امنی برای در امان موندن پیدا نمی کنن.ولی کنکور سوای همه این چیزاش، یاد داد مواقع ضروری، ۹۹ درصد آدما کنارت نمیمونن! دیشبم تا صبح بیدار بودم مثل همه ی شب هایی که فرداشون نهایی داریم از عمومیا  یا درسمانند هایی مثل هویت اجتماعی و سلامت! به لطف مصوبه جدید شورا  _که صرفا برای کم کردن استرس داوطلبان و جلوگیری از مافیای کنکور بود_  نمی دونم این چه حجم از آدرنالینه که باعث شده یک ماه یه شب در میون بتونم بخوابم و صبح روزایی که نخوابیدمم اصلا اثری از خواب آلودگی نباشه ...&quot;اونم واسه کسی که درگیر افسردگی عزیزه و خوابی که بی دلیل  (یا شایدم با دلیل و برای مقابله با استرس کادب) به طور عجیبی زیاد شده یکی از بزرگترین مشکلاتشه&quot; ولی چیزی که بدیهیه اینه که در این مورد ۹۰ درصد کنکوری های جماعت مثل منن و ندیدم تاحالا واقعا این مصوبه ای که قرار بود استرس رو کم کنه موافقی داشته باشه جز همونا که استرسشون کم شده! ساعت های ۲ به بعد شب حالت عجیبی داره سکوت محض، هر از چند گاهی یه ماشین رد شدنی، خر و پفی، قیژ قیژ وسایلی... تکیه داده بودم به دیوار فکر به اینکه کاش همین الان از وسط دو نصف می شدم و افتزاحی که قراره ۱۵ تیر به وجود بیارم هیچ وقت به وجود نیارم. طبق معمول تهش نه سودی رسید بهم نه بهتر شدم، فقط باز همون حالتا بهم دست داد : مقایسه ی کل دنیا با خودم؛ حتی خود قبلنم با خود الانم . حرف آدما اکو میشه تو سرم و نگاه ها ؛ نگاها که گاهی از صد تا کلمه بدترن. بعدم مثل یه سادیسمی رفتم جلو قفسه کتابام و نگاه کردم؛ چشمام تار شدن و باز نگاه کردم، هرچی نگاه می کردم کتاب نمی دیدم آرزوهامو می دیدم که سوختن. هر از چند گاهی یکم عربی  ولی نه فایده نداشت ، این تمرکزی که خیلی وقت بود نبود کلا نداشتم تا صبح نفهمیدم چطوری خوندم یونیفرم چروک سورمه ای رو چطوری پوشیدم و همزمان پا پوشیدنش صدبار دلم براش تنگ شد  نفهمیدم چطوری صبحونه خوردم  در رو کوبیدم که باز کنن برام چون دیر رسیده بودم و سر صندلیم نشستم و سوالارو جواب دادم...  خلاصه کنم  &#x27;افسردگی عزیز&#x27;  نمی دونم کی قراره دست از سرم برداری و به روال عادی زندگیم برگردم نمی دونم ۲۲ روز بعد این موقع چه حالیم موقعی که مراقب برگه رو از دستم می کشه یا وقتی همکلاسیا جمع شن و درباره سطح سوالا بگن و وقتی عصرش درصد بگیرم برای خودم ولی میدونم که نمیتونم اون لبخندای منتظر رو بی جواب بذارم امیدوارم این ۲۲ روز ولم کنی مرام معرفتی  و بذاری بعدا حساب کنم باهات...پ.ن: هر چند که نود درصد مطمئنم بازم هیچ فایده ای نداره و این روندم تا زمانی نامعلوم، قطعا بعد ۱۵ تیرهم، ادامه داره. https://vrgl.ir/Hplk0  https://vrgl.ir/4nBtq  https://vrgl.ir/TlSav  https://vrgl.ir/XcmKu  https://vrgl.ir/n5xdH  https://vrgl.ir/oXwxk  https://vrgl.ir/e9qWf </description>
                <category>mehr-</category>
                <author>mehr-</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jun 2023 14:14:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیخیالِ من !</title>
                <link>https://virgool.io/@evanescent/%D8%A8%DB%8C%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%85%D9%86-abxo9j2s9htw</link>
                <description>بیخیالِ من !خیلی هم خوشحالم؛روزها میگذرند بی اتفاق خاصی؛ انگار همین دیروز بود که پنجره هارا پاک می کردم تا عید که می آید؛ ببینم چگونه درخت پشت پنجره ام سبز می شود ... .حالا که گذشته و میوه اش را هم آورده و دوباره هم سپید پوش شده !خیلی هم خوشحالم از گذر زمان و احوال بدی که دارم:خرسند از اینکه هر آهی، بر تنِ سرد خودم میعان می کند...و همه ی آنچه که نشان میدهم یک تناقض و تمارض بی سابقه است...تو به زندگی ات برس جانِ من...برو، از ابر اوهام من رها شو بیخیال من و قصیده ی مرگبار روز هایم؛تو منظومه ی چشمانت را بسرا ... .</description>
                <category>mehr-</category>
                <author>mehr-</author>
                <pubDate>Thu, 08 Jun 2023 16:09:34 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>