<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شعر ناب - شعر زیبا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ewqpur</link>
        <description>شعر زیبا - شعر ناب</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 08:16:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/152578/avatar/JEjsn1.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شعر ناب - شعر زیبا</title>
            <link>https://virgool.io/@ewqpur</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ای دل عبث مخور غم دنیا را</title>
                <link>https://virgool.io/@ewqpur/%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%84-%D8%B9%D8%A8%D8%AB-%D9%85%D8%AE%D9%88%D8%B1-%D8%BA%D9%85-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-ribbfrrchedb</link>
                <description>ای دل عبث مخور غم دنیا راای دل عبث مخور غم دنیا رافکرت مکن نیامده فردا راکنج قفس چو نیک بیندیشیچون گلشن است مرغ شکیبا رابشکاف خاک را و ببین آنگهبی مهری زمانهٔ رسوا رااین دشت، خوابگاه شهیدانستفرصت شمار وقت تماشا رااز عمر رفته نیز شماری کنمشمار جدی و عقرب و جوزا رادور است کاروان سحر زینجاشمعی بباید این شب یلدا رادر پرده صد هزار سیه کاریستاین تند سیر گنبد خضرا راپیوند او مجوی که گم کرد استنوشیروان و هرمز و دارا رااین جویبار خرد که می‌بینیاز جای کنده صخرهٔ صما راآرامشی ببخش توانی گراین دردمند خاطر شیدا راافسون فسای افعی شهوت راافسار بند مرکب سودا راپیوند بایدت زدن ای عارفدر باغ دهر حنظل و خرما رازاتش بغیر آب فرو ننشاندسوز و گداز و تندی و گرما راپنهان هرگز می‌نتوان کردناز چشم عقل قصهٔ پیدا رادیدار تیره‌روزی نابیناعبرت بس است مردم بینا راای دوست، تا که دسترسی داریحاجت بر آر اهل تمنا رازیراک جستن دل مسکینانشایان سعادتی است توانا رااز بس بخفتی، این تن آلودهآلود این روان مصفا رااز رفعت از چه با تو سخن گویندنشناختی تو پستی و بالا رامریم بسی بنام بود لکنرتبت یکی است مریم عذرا رابشناس ایکه راهنوردستیپیش از روش، درازی و پهنا راخود رای می‌نباش که خودراییراند از بهشت، آدم و حوا راپاکی گزین که راستی و پاکیبر چرخ بر فراشت مسیحا راآنکس ببرد سود که بی اندهآماج گشت فتنهٔ دریا رااول بدیده روشنئی آموززان پس بپوی این ره ظلما راپروانه پیش از آنکه بسوزندشخرمن بسوخت وحشت و پروا راشیرینی آنکه خورد فزون از حدمستوجب است تلخی صفرا راای باغبان، سپاه خزان آمدبس دیر کشتی این گل رعنا رابیمار مرد بسکه طبیب اوبیگاه کار بست مداوا راعلم است میوه، شاخهٔ هستی رافضل است پایه، مقصد والا رانیکو نکوست، غازه و گلگونهنبود ضرور چهرهٔ زیبا راعاقل بوعدهٔ برهٔ بریانندهد ز دست نزل مهنا راای نیک، با بدان منشین هرگزخوش نیست وصله جامهٔ دیبا راگردی چو پاکباز، فلک بنددبر گردن تو عقد ثریا راصیاد را بگوی که پر مشکناین صید تیره روز بی آوا راای آنکه راستی بمن آموزیخود در ره کج از چه نهی پا راخون یتیم در کشی و خواهیباغ بهشت و سایهٔ طوبی رانیکی چه کرده‌ایم که تا روزینیکو دهند مزد عمل ما راانباز ساختیم و شریکی چندپروردگار صانع یکتا رابرداشتیم مهرهٔ رنگین رابگذاشتیم لؤلؤ لالا راآموزگار خلق شدیم امانشناختیم خود الف و با رابت ساختیم در دل و خندیدیمبر کیش بد، برهمن و بودا راای آنکه عزم جنگ یلان داریاول بسنج قوت اعضا رااز خاک تیره لاله برون کردندشوار نیست ابر گهر زا راساحر، فسون و شعبده انگاردنور تجلی و ید بیضا رادر دام روزگار ز یکدیگرنتوان شناخت پشه و عنقا رادر یک ترازو از چه ره اندازدگوهرشناس، گوهر و مینا راهیزم هزار سال اگر سوزدندهد شمیم عود مطرا رابر بوریا و دلق، کس ای مسکیننفروختست اطلس و خارا راظلم است در یکی قفس افکندنمردار خوار و مرغ شکرخا راخون سر و شرار دل فرهادسوزد هنوز لالهٔ حمرا راپروین، بروز حادثه و سختیدر کار بند صبر و مدارا را</description>
                <category>شعر ناب - شعر زیبا</category>
                <author>شعر ناب - شعر زیبا</author>
                <pubDate>Wed, 18 Mar 2020 06:48:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر نه مد بسم الله بودی تاج عنوان ها</title>
                <link>https://virgool.io/@ewqpur/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%AF-%D8%A8%D8%B3%D9%85-%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%AC-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-zy7uujo2gsov</link>
                <description>اگر نه مد بسم الله بودی تاج عنوان هااگر نه مد بسم الله بودی تاج عنوان هانگشتی تا قیامت نوخط شیرازه، دیوان هانه تنها کعبه صحرایی است، دارد کعبه دل همبه گرد خویشتن از وسعت مشرب بیابان هابه فکر نیستی هرگز نمی افتند مغروراناگر چه صورت مقراض لا دارد گریبان هاسر شوریده ای آورده ام از وادی مجنونتهی سازید از سنگ ملامت جیب و دامان هاحیات جاودان خواهی به صحرای قناعت روکه دارد یاد هر موری در آن وادی سلیمان هاگلستان سخن را تازه رو دارد لب خشکمکه جز می رساند در سفال خشک، ریحان ها؟نمی بینی ز استغنا به زیر پا، نمی دانیکه آخر می شود خار سر دیوار، مژگان هاکدامین نعمت الوان بود در خاک غیر از خون؟ز خجلت بر نمی دارد فلک سرپوش این خوان هاچنان از فکر صائب شور افتاده است در عالمکه مرغان این سخن دارند با هم در گلستان ها</description>
                <category>شعر ناب - شعر زیبا</category>
                <author>شعر ناب - شعر زیبا</author>
                <pubDate>Wed, 18 Mar 2020 06:45:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به نام خداوند جان و خرد</title>
                <link>https://virgool.io/@ewqpur/%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%AE%D8%B1%D8%AF-kbdqn84muebi</link>
                <description>به نام خداوند جان و خردبه نام خداوند جان و خردکزین برتر اندیشه برنگذردخداوند نام و خداوند جایخداوند روزی ده رهنمایخداوند کیوان و گردان سپهرفروزنده ماه و ناهید و مهرز نام و نشان و گمان برترستنگارندهٔ بر شده پیکرستبه بینندگان آفریننده رانبینی مرنجان دو بیننده رانیابد بدو نیز اندیشه راهکه او برتر از نام و از جایگاهسخن هر چه زین گوهران بگذردنیابد بدو راه جان و خردخرد گر سخن برگزیند همیهمان را گزیند که بیند همیستودن نداند کس او را چو هستمیان بندگی را ببایدت بستخرد را و جان را همی سنجد اویدر اندیشهٔ سخته کی گنجد اویبدین آلت رای و جان و زبانستود آفریننده را کی توانبه هستیش باید که خستو شویز گفتار بی‌کار یکسو شویپرستنده باشی و جوینده راهبه ژرفی به فرمانش کردن نگاهتوانا بود هر که دانا بودز دانش دل پیر برنا بوداز این پرده برتر سخن‌گاه نیستز هستی مر اندیشه را راه نیست</description>
                <category>شعر ناب - شعر زیبا</category>
                <author>شعر ناب - شعر زیبا</author>
                <pubDate>Wed, 18 Mar 2020 06:42:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اول دفتر به نام ایزد دانا</title>
                <link>https://virgool.io/@ewqpur/%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%A7-xiyxpfqtconq</link>
                <description>اول دفتر به نام ایزد دانااول دفتر به نام ایزد داناصانع پروردگار حی توانااکبر و اعظم خدای عالم و آدمصورت خوب آفرید و سیرت زیبااز در بخشندگی و بنده نوازیمرغ هوا را نصیب و ماهی دریاقسمت خود می‌خورند منعم و درویشروزی خود می‌برند پشه و عنقاحاجت موری به علم غیب بدانددر بن چاهی به زیر صخره صماجانور از نطفه می‌کند شکر از نیبرگ‌تر از چوب خشک و چشمه ز خاراشربت نوش آفرید از مگس نحلنخل تناور کند ز دانه خرمااز همگان بی‌نیاز و بر همه مشفقاز همه عالم نهان و بر همه پیداپرتو نور سرادقات جلالشاز عظمت ماورای فکرت داناخود نه زبان در دهان عارف مدهوشحمد و ثنا می‌کند که موی بر اعضاهر که نداند سپاس نعمت امروزحیف خورد بر نصیب رحمت فردابارخدایا مهیمنی و مدبروز همه عیبی مقدسی و مبراما نتوانیم حق حمد تو گفتنبا همه کروبیان عالم بالاسعدی از آن جا که فهم اوست سخن گفتور نه کمال تو وهم کی رسد آن جا</description>
                <category>شعر ناب - شعر زیبا</category>
                <author>شعر ناب - شعر زیبا</author>
                <pubDate>Wed, 18 Mar 2020 06:41:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بشنو این نی چون شکایت می‌کند</title>
                <link>https://virgool.io/@ewqpur/%D8%A8%D8%B4%D9%86%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%86%DB%8C-%DA%86%D9%88%D9%86-%D8%B4%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D8%AF-oajz7aor2mgb</link>
                <description>بشنو این نی چون شکایت می‌کندبشنو این نی چون شکایت می‌کنداز جداییها حکایت می‌کندکز نیستان تا مرا ببریده‌انددر نفیرم مرد و زن نالیده‌اندسینه خواهم شرحه شرحه از فراقتا بگویم شرح درد اشتیاقهر کسی کو دور ماند از اصل خویشباز جوید روزگار وصل خویشمن به هر جمعیتی نالان شدمجفت بدحالان و خوش‌حالان شدمهرکسی از ظن خود شد یار مناز درون من نجست اسرار منسر من از نالهٔ من دور نیستلیک چشم و گوش را آن نور نیستتن ز جان و جان ز تن مستور نیستلیک کس را دید جان دستور نیستآتشست این بانگ نای و نیست بادهر که این آتش ندارد نیست بادآتش عشقست کاندر نی فتادجوشش عشقست کاندر می فتادنی حریف هرکه از یاری بریدپرده‌هااش پرده‌های ما دریدهمچو نی زهری و تریاقی کی دیدهمچو نی دمساز و مشتاقی کی دیدنی حدیث راه پر خون می‌کندقصه‌های عشق مجنون می‌کندمحرم این هوش جز بیهوش نیستمر زبان را مشتری جز گوش نیستدر غم ما روزها بیگاه شدروزها با سوزها همراه شدروزها گر رفت گو رو باک نیستتو بمان ای آنک چون تو پاک نیستهر که جز ماهی ز آبش سیر شدهرکه بی روزیست روزش دیر شددر نیابد حال پخته هیچ خامپس سخن کوتاه باید والسلامبند بگسل باش آزاد ای پسرچند باشی بند سیم و بند زرگر بریزی بحر را در کوزه‌ایچند گنجد قسمت یک روزه‌ایکوزهٔ چشم حریصان پر نشدتا صدف قانع نشد پر در نشدهر که را جامه ز عشقی چاک شداو ز حرص و عیب کلی پاک شدشاد باش ای عشق خوش سودای ماای طبیب جمله علتهای ماای دوای نخوت و ناموس ماای تو افلاطون و جالینوس ماجسم خاک از عشق بر افلاک شدکوه در رقص آمد و چالاک شدعشق جان طور آمد عاشقاطور مست و خر موسی صاعقابا لب دمساز خود گر جفتمیهمچو نی من گفتنیها گفتمیهر که او از هم‌زبانی شد جدابی زبان شد گرچه دارد صد نواچونک گل رفت و گلستان درگذشتنشنوی زان پس ز بلبل سر گذشتجمله معشوقست و عاشق پرده‌ایزنده معشوقست و عاشق مرده‌ایچون نباشد عشق را پروای اواو چو مرغی ماند بی‌پر وای اومن چگونه هوش دارم پیش و پسچون نباشد نور یارم پیش و پسعشق خواهد کین سخن بیرون بودآینه غماز نبود چون بودآینت دانی چرا غماز نیستزانک زنگار از رخش ممتاز نیست</description>
                <category>شعر ناب - شعر زیبا</category>
                <author>شعر ناب - شعر زیبا</author>
                <pubDate>Wed, 18 Mar 2020 06:39:02 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>