<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هادی بزمی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@exitxhu</link>
        <description>همبازی لغات</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:34:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2973/avatar/tpVPNi.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هادی بزمی</title>
            <link>https://virgool.io/@exitxhu</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پاشو پاشو دیرت شد!</title>
                <link>https://virgool.io/@exitxhu/%D9%BE%D8%A7%D8%B4%D9%88-%D9%BE%D8%A7%D8%B4%D9%88-%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D8%AA-%D8%B4%D8%AF-xjyqt1tlpnly</link>
                <description>هادی! هــــــــــــــــــــادـــــــــــــــــی! یه لگد آروم، تکون تکونبوی نون تازه گرم شده روی گاز فضا رو گرفته از پشت پنجره کاکل خورشید پیداستلویزیون داره ازین برنامه صبح گاهیا پخش میکنه، هنوز شیش و نیم نشده، چون شیش و نیم تام و جری پخش میکنه، تنها قسمت خوب این ماجرای تکراری!پروژه ی هادی انجام شد الان نوبت پروژه ی علیه. ولی علی قدر قدرته به این راحتیا وا نمیدهعقربه های ساعت با کمک ریاضی داره نشون میده که که همین الانم را بیافتیم دیگه نمیرسم به مراسم صبح گاه پادگان، چیز ... دبستان.حاج علی که سنگر رو سفت نگه داشته بود دیگه طرفای هفت و نیم بند رو به باد میده و پا میشه چاییشو بزنه به بدن.خب برای من قابل درکه، پدرجان دفتر دار مدرسه هست و ساعت کاریش 9 شروع میشه، من دانش آموز همون مدرسم و قاعدتا باید تا 8 سر کلاس باشم، حالا حد وسط میگیریم میگیم 8ونیم که همه راضی باشن.ولی همه راضی نیستن:D حاج خانوم مادر که کلا چشم دیدن خواب مارو نداشت و دوست داشت یه ساعتی که میشه اضافه خوابید رو نخوابم تا شاید بابا زودتر بلند شه و این امید واهی 5 سال دبستان صبح منو به بی دلیل ترین روش منظم کرده بود.و آقای عظیمی هم که ناظم و رفیق جینگ حاج علیه هم ناراحته از دست من:( چون زود نمیام :( از دولت آباد شهر ری تا میدون خراسون (دو تا خط اتوبوس در نظر بگیر، سال 77).قشنگیش اینجا بود که با حاج علی سلام و خوش و بش میکرد و همونجا من تنبیه میشدم به علت تاخیر:D.خب منم بچه سختی بودم تیکه مینداختم بش که آره دیگه تقصیر منه مشخصااین جور مواقه باید تو آفتاب وای میسادم یه نیم ساعت اضافه، چون چه تنبیهی برای تاخیر بهتر از تاخیر بیشتر؟ خلاصه این فرآیند منطقی! در من دوسه تا چیز رو نهادینه کردیک اینکه قدر خواب رو بدونمدو جزا و مجازات تناسب داشته باشنو سه اینکه ترجیحاتم رو تو زندگی به کسی تعمیم ندمحواسمون باشه، خیلی وقتا ما هم جزئی ازین زنجیره ی بی منطقی هستیم که دنیای بچه ها رو میسازه.اون بچه هه هم 25 سال بعد تو ویرگول غر غر می کنهمرسی خوندین، بوس بهتون 3&gt;     </description>
                <category>هادی بزمی</category>
                <author>هادی بزمی</author>
                <pubDate>Sun, 08 Sep 2024 19:41:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فکاهی :):</title>
                <link>https://virgool.io/@exitxhu/%D9%81%DA%A9%D8%A7%D9%87%DB%8C-cdup2b75pasc</link>
                <description>رد شدن مفهوم قشنگیه، چون ناگزیر ترینه فراری نداری ازش، مثل یه بچه گربه از گردن آویزونشی.گاهی اوقات وقتی غرق شدی، رد میشی گ، گاهی هم چون شنا کردی!یعنی هر لحظه، هر تصمیم، هر تردید، هر قدم، هر ایستادن، هر خواستن، هر پس زدن -هر دو سر هر متضاد- یک رد شدنه.فعلی که مخالف نداره!بهش فکر کنی یکم خنده دار میشه، این اسارتی که تو بند یک فعل داریم اونم تازه بدون ایهام.یه شعر مهمونتون کنم کامتون تلخ شه:Dافسانه مرد، مردن ماهی شروع شدآهی کشید، ماند، راهی شروع شدعاشق نبود، خسته شد از عاشقی و رفت-با کرم شامتاب، سیاهی شروع شدیک انتخاب کشور شاهی به باد دادلبخند زد زنی و تباهی شروع شدماهی عاشق از وطنش سمت تنگ رفتدریا سکوت کرد، فکاهی شروع شداز پشت شیشه کرد نگاهی به پشت سرآن لحظه ی عجیب، دوراهی شروع شداو کار خود به عقل و دلش واگذار کرداو باخت، جنگ نامتناهی شروع شددر طاقچه روی تنگ غباری نشسته استافسانه مرد، مردن ماهی شروع شد#بزمپ.ن.شعر زن ستیزانه نیست بخدا😅 مفهوم چیز دیگریستروز زن مبارک همه بانوان دوست داشتنی سرزمین زمین</description>
                <category>هادی بزمی</category>
                <author>هادی بزمی</author>
                <pubDate>Sat, 09 Mar 2024 11:33:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازگشت</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-aglht0v6fjzh</link>
                <description>مسافری رو در نظر بگیر که در سفر زاییده شده، راه رفتن رو یاد گرفته، حرف زده، بزرگ شده و خلا3 زندگی کرده.یک بی وطن محض.حتی نمیدونه پدر مادرش از کجان!تمام چیزی که از دنیا دیده و داره جاده بوده و راه و مسیر، رسیدن به جاهایی که برای همه مقصدن... و رد شدن ازشون.این آدم آیا این حس رو داره که باید به جایی برگرده؟ یا اگه بخواد جایی بمونه چه معیاری براش مهم خواهد بود؟دلتنگی و سرخوشی، آشنایی یا غربت و خیلی از متضاد های دیگه ریششون توی مفهوم &quot;تعلقه&quot;.آدمی که متعلق نباشه متعهد نیست، دل تنگ جایی و کسی نمیشه، تو یه کلوم:برنمیگرده!حتما شنیدین که داریوش میخونه: من از تو راه برگشتی ندارم به سمت تو سرازیرم همیشه!برای منم که کل زندگی با کلمه و کتاب و شعر و نوشتن گذشته حتی شغلمم برنامه &quot;نویسیه&quot;:D گاهی باید بیام و بنویسم: کاغذ بیار و قلم که سر پناهم شعرخلاصه دوباره سلام ویرگول.</description>
                <category>هادی بزمی</category>
                <author>هادی بزمی</author>
                <pubDate>Thu, 07 Mar 2024 16:31:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی در قفسی!</title>
                <link>https://virgool.io/@exitxhu/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D9%81%D8%B3%DB%8C-tyoyyxvlddti</link>
                <description>وقتی در قفسی آسمان آبی یا کاشی شیرازیوقتی در قفسی نسیم شمال یا باد پنکه سقفیوقتی در قفسی بوسه ی یار یا زخم کفتاروقتی درقفسی نشئه ی خواب یا بیدار در عذابتمام مفاهیم و تضادها و مکمل ها و .... فقط وقتی معنی پیدا میکنه که آدم آزاد باشهو آزادی همان رهایی نیستمن از آن روز که در بند توام آزادم</description>
                <category>هادی بزمی</category>
                <author>هادی بزمی</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jan 2018 19:31:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ظلمهایی که به خود میکنیم</title>
                <link>https://virgool.io/Anime-and-Manga/%D8%B8%D9%84%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-pcetmaxvko29</link>
                <description>از وقتی که یادمه همیشه از کارتونای ژاپنی خوشم میومدبعدها فهمید که یه ژانری هست به اسم انیمه که مختص این مدیومههمین الانم همیشه کنار فیلم و سریالام انیمه هم میبینیم ولی! یک ولی گنده اینجا هست که دوست آشنا همیشه به اینخاطر منو مسخره میکردن :)) کمترین هزینه ی عاشقیتا اینکه بعد از 4-5 سال اصرار یکی از رفیقام راضی شد که یه انیمه ببینهساعت 1-2 نصفه شب زنگ زد بهمو گفت:&quot; واقعا اینقدر تحت تاثیر قرار گرفتم که فهمیدم همه ذهنیتم اشتباه بود، چه داستانی چه شخصیت پردازی چه عشقی چه و چه و چه...&quot; خلا3 شروع کرد به تعریفوقتی قطع کرد داشتم با خودم فکر میکردم(میدونی که نصف شبا همه فیلسوف میشن) واقعا توی این دنیا چقد چیزه که از خودم دریغ کردم؟چقد دوست دارمه که نگفتم؟ چقد جاده هست که نرفتم؟ چقد ثانیه گذشته که حسشون نکردم؟ چرا بعضی روزا با طبیعت عشق بازی نکردم؟ با خورشید با ابر با باد با ماه؟چرا اجازه دادم زمان منو ببره؟ چرا یکنواخت کردم دنیامو؟ چقد به خودم ظلم کردم؟ نمیدونمپ.ن.- اسم انیمه ای که معرفی کردم این بود : Your name، ببینید خیلی رمانتیکه- بعضی وقتا جواب مهم نیست، مهم اینه که سوال درست پرسیده بشه</description>
                <category>هادی بزمی</category>
                <author>هادی بزمی</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jan 2018 16:19:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تناقض!</title>
                <link>https://virgool.io/@exitxhu/%D8%AA%D9%86%D8%A7%D9%82%D8%B6-ckegss3ei4zl</link>
                <description>خیلی وقتا هست که با یکی جر و بحثت میشه داغ میکنیحق با تو هستا اصلا همه شواهد به نفعتهولی طرفت زیر بار نمیرهنمیدونم چرا اینجور مواقع معمولا تویی که حق باتو هستش زیر سوال میریحس بدیه، مگه نه؟بین حق و آبرو، بین مجادله و مصالحه واقعا بعضی وقتا باید دومی رو انتخاب کردفقط واسه خودمون!</description>
                <category>هادی بزمی</category>
                <author>هادی بزمی</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jan 2018 01:19:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>