<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Exotic Varmint</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@exoticvarmint</link>
        <description>هرگز آرزو نکردم ان‌چه را که زندگی نیست بزی‌ام، زندگی عزیز; و نه حتی آرزو داشتم  که استعفا را تمرین کنم ، مگر اینکه لازم باشد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:07:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/157242/avatar/iuE9g9.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Exotic Varmint</title>
            <link>https://virgool.io/@exoticvarmint</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چطور مربی اسکی شویم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@exoticvarmint/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%DA%A9%DB%8C-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-xzfqdxao5hek</link>
                <description>خب بذار اول یه نکته رو بگم. برخلاف پست‌های قبلی که چکیده ی سال‌ها تحقیق و ازمایش و خطای شخصی بود این پست رو درحالی می‌نویسم که خودم توی پروسه هستم. پس هرچی که گفته می‌شه فقط و فقط در مورد شرایط من ه به اضافه ی کمی تحقیق توی اینترنت برای آماده کردن خودم برای اون‌چه که در آینده می‌اد. با در نظر گرفتن این موضوع به نظرم ادم باید اول از خودش سوال کنه چرا واقعا می‌خواد وارد این رشته بشه؟ درست ه که یه ورزش هیجانی و جذاب ه و می‌شه گفت بهشت معتادان ادرنالین ولی خب این رو هم باید در نظر گرفت که آیا اصن محیط و شرایطی که توش ورزش رو می‌خوام انجام بدم برای من قابل تحمل هست؟ این سوال شاید خیلی ساده به نظر برسه ولی خب جواب درست و صادقانه بهش دادن هم خیلی مهم ه. من به شخصه توی زندگی تو نقاطی بودم که خودم قبل از رسیدن بهشون فکر می‌کردم خیلییییی جذاب باشند و زمانی که توش بودم دیگران فکر می‌کردند که من چقدر خوش‌بختم که تو چنین شرایطی هستم اما این فقط خودم بودم که از تو می‌دونستم این چیزی نیست که من بخوام عمر و زندگی و زمانم رو سرش بذارم. این از جذاب بودن اون رشته/چیز کم نمی‌کنه البته، صرفا فقط به من می‌گه که خب این برای ایوی مناسب نیست. این بخشیش به صداقت و شناخت من از خودم برمی‌گرده و بخشیش شناخت من از اون محیط و رشته که خب هرچی هرکدوم دقیق‌تر باشند بهتر می‌شه برای آینده تصمیم گرفت. چرا این رو مرحله ی مهمی از تصمیم‌گیری می‌دونم؟ چون برای موفقیت توی این رشته کامیتمنت بسیار بالایی لازم ه و من باید ببینم که آیا توانایی چنین تعهد و از خود گذشتگی رو دارم یا نه. یادم ه برای کریسمس ۲۰۱۹ با چندتا از دوستان پناه‌گاهی رو توی یه منطقه ی خیلی دور از تمدن انسانی اجاره کرده بودیم. یه روز کامل رو صرف کوه‌پیمایی کردیم تا بهش برسیم. وقتی رسیدیم شب بود و هیچ‌چیز دیده نمی‌شد. ۲نفر اون‌جا کار می‌کردند و از پناه‌گاه مراقبت. ازمون استقبال گرمی کردند و بهمون گفتند صبح باید بیدار شید و منظره ی اطراف رو ببینید. ما هم خسته و کوفته با لباس‌های خیس کیفور بودیم. لباس‌ها رو کندیم و تو مکان تعبیه شده گذاشتیم که تا صبح خشک بشند و اومدیم چایی گذاشتیم و شروع کردیم به غذا خوردن و حرفیدن و بازی کردن. اون‌شب یکی از بهترین شب‌های کریسمس من بود. صبح با صدای انفجار های پیاپی از خواب بیدار شدم. چیز ترسناکی نبود، از دینامیت برای انفجار و کنترل کردن بهمن استفاده می‌شه ولی خب من همین صدای دینامیت رو به الارم موبایل برای بیدار کردن ترجیح می‌دم. از کیسه‌خواب زدم بیرون و از پنجره ی کوچک بیرون رو نگاه کردم، چیزی دیده نمی‌شد. همه‌جا سفید بود. مسواک زدم و بعد رفتم که اب‌جوش بذارم و قهوه درست کنم که از بالکون پناه‌گاه این صحنه رو دیدم. پشمام ریخته بود. خیلی خیلی خوب بود. ناباوررانه، یکی از کارکنان پناه‌گاه رو صدا زدم و گفتم بیا این‌جا رو ببین. ما الان این‌جا ایم. خندید. بهش کاکائو تعارف کردم و به حرفش گرفتم. برام جالب بود که بدونم چه شرایطی لازم ه تا بتونم اون‌جا کار کنم و خب اون حرف‌های زیادی زد اما چیزی که پس ذهن من موند این بود که گفت تو خوش‌بختی که فلان جا کار می‌کنی و برای تعطیلات می‌ای اسکی و من بدبختم که روز کریسمس خودم باید این‌جا باشم و دخترم مایل‌ها از من دورتر. اول تو دلم گفتم: «بمیر بابا, این‌جا رویای من ه و تو داری هر روز توش زندگی می‌کنی» ولی بعدش دیدم خب همه ی ادم‌ها مثل هم نیستند و نیاز و خواسته‌هاشون هم مثل هم نیست. مرحله ی بعدی برای من این بود که ببینم کجا می‌خوام زندگی/کار کنم و این‌که توی اون مکان امکان مربی شدن وجود داره ایا؟ برای گرفتن جواب این سوال باید دست به گوگل شد. من وقتی داشتم توی گوگل برای این موضوع سرچ می‌کردم opportunity های زیادی‌‌رو تو کل کشور‌های برف‌خیر و اسکی‌خور دنیا دیدم. فلذا، امکانش هست. حالا این وسط یه نکته ی دیگه وجود داره و اون این ه که من چقدر به توانایی‌های اسکی کردن خودم باید مطمئن باشم تا پاشم برم و مربی هم بشم؟ جواب این سوال شاید اون‌چیزی که فکر می‌کنی نباشه. این که من، ایوی، اسکی‌گر خوبی ام و سال‌های سال تو دنیا اسکی‌کردم من رو آماده ی مربی‌گری الزاما نمی‌کنه. تو دنیای اسکی‌گران جمله ی معروفی هست که می‌گه: ۹۹ درصد اسکی‌کننده‌ها می‌تونند ۹۹ درصد یه کوه/تپه رو اسکی کنند، در حالی که فقط ۱ درصد(اسکی‌گر حرفه‌ای) می‌تونه ۱۰۰ درصد اون کوه/تپه رو اسکی کنه. برای بدست آوردن چنین توانایی لازم ه که من ایوی پاشم و برم و از کسی که خودش توی این رشته به صورت حرفه‌ای کار می‌کنه آموزش ببینم. این پروسه ی آموزش ممکن ه خسته کننده باشه اولش چون اون مربی/منتتور از الف شروع می‌کنه و تا ی می‌ره تا به من هنر تلفظ الفبای درست اسکی‌کر‌دن رو یاد بده. و بعد تازه کلی تمرین و ممارست لازم ه تا من خودم یه اسکی‌گر حرفه‌ای بشم. و خب چیزی که همه می‌دونیم این ه که ادمی که توی رشته‌ای به صورت حرفه‌ای کار می‌کنه لزوما معلم خوبی نمی‌شه و خب هنر انجام کار با هنر انتقال و تدریسش به دیگری دو چیز کاملا مجزا هستند و خب توی کانادا دوره‌ای وجود داره که من رو آماده می‌کنه تا به افراد(بازه ی سنی مختلف) بتونم یاد بدم که چطور اسکی‌ کنند و نهایتا به من مدرکی رو می‌دهند که توی کل کانادا بسیار معتبر ه و در دنیا ارزش بالایی داره که اسمش CSIA و زیر مجموعه‌ای از ISIA هست. گرفتن کامل این مدرک یه پروسه ی طولانی ه که وقتی گرفتم بیشتر در موردش می‌نویسم.همه ی این‌ها رو گفتم که بگم که اگه تجربه و توانایی خیلی بالایی نداری ولی شور و شعف برای فراگیری و عشق به اسکی‌کردن توی وجودت هست این امکان رو داری که مثل هر رشته ی دیگ‌های از صفر شروع کنی و برای رسیدن به ۱۰۰ تلاش کنی. مرحله ی بعدی این ه که پیست/ریزورت ای رو پیدا کنی که چنین مدرکی رو بده و حاضر بشه استخدامت کنه. و خب استخدام شدن توی این رشته مثل هر رشته ی دیگری لازمه ی رزومه‌نویسی داره. هنر روزمه‌نویسی هم یه هنر پیچیده ی دیگه‌ است که این‌جا جای بحثش نیست. اما فقط توی پرانتز یه نکته ی کوچک بگم و اون این ه که اگه ادم outdoorsy ای هستی و چنین فعالیت‌هایی رو دوست داری فارغ از رشته بهتر ه که اشاره کنی چون این‌ها به استخدام کننده یه ایده ی خوبی از شخصیت‌ات می‌دهند و قانون نانوشته‌ای هست که من outdoorsy احتمال زیاد با یه ادم outdoorsy دیگه خیلی حال می‌کنم تا یه ادم خیلی خفن غیر outdoorsy. بعد از فرستادن روزمه اما باید صبر پیشه کرد تا ببینیم آیا برای مصاحبه سراغمون می‌اند یا نه.و خب مصاحبه هم مرحله ی خیلی مهمی ه. افراد به کانسپت مصاحبه ی کاری نگرش‌های مختلفی دارند و بهش ارزش‌های متفاوتی می‌دهند که این باعث می‌شه میزان آمادگی‌شون، استرسشون و ... متفاوت باشه. چیزی که کمتر بهش توجه می‌شه این ه که مصاحبه‌گر یه شکنجه‌گر نیست. فقط می‌خواد باهات کمی‌ اشنایی پیدا کنه و ببینه ایا ادمی هستی که بخواد باهاش کار کنه؟ اصلا ادمی هستی که بتونه روز‌ها، ساعت‌ها باهات تعامل داشته باشه؟ و یه سری چیز‌های دیگه و برای درکش بهت یه ساعت می‌ده تا باهات حرف بزنه و چت کنه. البته خب، این فقط یه پنجره است و پنجره ی دیگه‌ای وجود داره که به من مصاحبه شونده نزدیک‌تر ه. اون این‌ ه که من پاشم بیام ببینم آیا من ایوی، حاضرم عمر و پول و تلاشم روبرای این ادم‌/کمپانی بذارم و در ازاش چیزی بگیرم؟ چیزی که می‌خوام بگم این ه که هر دو پارتی دارند هم‌دیگه رو برانداز می‌کنند و هر‌کدوم خوبی‌هایی رو به رابطه می‌ارند که ارزش هم‌کاری داره و خب نباید هیچ‌کدوم رو دست‌کم گرفت.و خب بعد از کمی حرفیدن و چت کردن بین دوتا ادم معمولی که توی یه کشور زندگی می‌کنند و زندگی‌های خودشون رو دارند و شناختن فاز/احوال هم و دیدن این‌که جفتمون هدفی مشترک داریم و علاقه‌مندیم که باهم کار کنیم و خب بخشی از مشکلاتمون هم که مشابه اند(حضور پندمیک و کرونا) پروسه ی مصاحبه شروع شد. این‌جا اون بود که اون سوال می‌کرد و من بودم که جوابی که فکر می‌کردم درخور ه می‌دادم و گاهی هم وسط جواب دادن، من ازش سوال می‌پرسیدم.قبل از مصاحبه من چون رشته ی دیگری رو سال‌های سال دنبال می‌کردم، هیچ‌ایده‌ای نداشتم که چه سوالاتی ممکن ه بپرسه! و خب این دو حس استرس و کنجکاوی رو در من برمی‌انگیخت. برای استرس خب کاری نمی‌تونستم بکنم جز این که صبر کنم تا اتفاقات خودشون بی‌افتند اما برای کنجکاوی رفتم گوگل کردم ببینم چه سوالاتی ممکن ه پرسیده شند و خب لیست جالبی از سوالات پیدا کردم. ابن‌ها سؤال‌هایی ه که از من پرسید.- چرا اصن این رشته؟(رزومه‌ی کاریت هرچند خوب ولی خیلی بی‌ربط ه!!)- رابطه‌ات با آدم‌ها چطور ه؟- تا به‌حال اصن اسکی‌کردی؟ اگه اره کجا‌ها؟ چه خطوطی رو اوکی‌ای؟- دوست‌داری به چه بازه ی سنی درس بدی؟- اگه دو نفر توی همون بازه رو بهت بدهند، چطور از نظر ذهنی و فیزیکی اماده‌اشون می‌کنی؟- تعریفت از ریسک و خطر چی ه؟- تحت چه شرایطی حاضر نیستی ابدا ریسک‌کنی؟ - تحت چه شرایطی حاضری ریسک‌کنی؟- برای ۵ سال آینده چه برنامه‌ای داره؟ - هدفت از وارد شدن به این رشته به صورت نهایی چی ه؟ - حرفه‌ای عمل کردن ایا برات مهم ه؟ چطور تعریف‌ش می‌کنی؟ - چندتا سوال ۴ گزینه‌ای می‌خونم، بگو درست‌ترین گزینه کدوم ه؟ و این بود یه خلاصه ی کوتاه ولی جامع از فرایند مصاحبه ی من برای مربی‌ اسکی شدن. </description>
                <category>Exotic Varmint</category>
                <author>Exotic Varmint</author>
                <pubDate>Fri, 04 Sep 2020 07:56:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پوشش لایه‌ای</title>
                <link>https://virgool.io/@exoticvarmint/%D9%BE%D9%88%D8%B4%D8%B4-%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-zq4teqwp9bcm</link>
                <description>خب این کرونا و خونه‌نشینی که قسمت خوبی از بهار و تابستون امسال رو گرفت. اصن نفهمیدم چطور این‌قدر سخت سریع گذشت. از طرف دیگه این تابستون هم این‌قدر گرم بود که هربار تا سرکوچه می‌رفتم خرید یه لعنت به اون ماسک و نیاز به خوراک می‌فرستادم. همین باعث شد که فکر کنم چی بهتر از فکر کردن به سرمای عزیز و استخوان‌سوز! این‌جا قول داده بودم که در مورد پوشش لایه‌ای بگم و فکر می‌کنم یکی از اولین و مهم‌ترین کانسپت‌ها در مواجهه با سرما باشه. شاید اول از همه از خودت بپرسی چرا اصن سیستم لایه‌ای؟ به خاطر این‌که توی فضای باز به خصوص جنگل/کوه آب و هوا خیلی متغیر ه و در کمتر از یک ساعت می‌تونه از افتابی به بارونی/طوفانی تغییر کنه و برعکس. هر کدوم از این هواها نیازمند نوعی پوشش خاص ه تا از من در برابر المان‌های محیطی محافظت کنه. پس می‌شه نتیجه گرفت که اگه هوا تندی تغییر کنه پوشش من هم باید متناسب با اون تندی تغییر کنه. با در نظر داشتن این موضوع توی ذهن می‌شه گفت که سیستم پوشش لایه‌ای موثر‌ترین و کارامد‌ترین سیستم پوششی ه که من می‌تونم به کار بگیرم تا با تغییرات اب‌وهوایی خودم رو تطابق بدم. حالا بیا و ببینیم این پوشش لایه‌ای اصن چی هست؟همون‌طور که از اسمش پیداست، این سیستم تشویق می‌کنه که من پوشش خودم رو بر اساس لایه‌های مختلف طراحی و استفاده کنم تا در صورت نیاز(سرد شدن/ بارون باریدن و ...) به تعداد این لایه‌ها اضافه و در صورت گرم شدن از تعدادشون کم کنم. قاعده ی کلی به این صورت ه که می‌گه من باید ۳لایه پوشش داشته باشم که اون سه لایه شامل لایه ی پایه، لایه ی میانی و لایه ی بیرونی می‌شه. لایه ی پایه‌ای: این لایه در تماس مستقیم با پوست بدن ه و هدفش این ه که رطوبت حاصل از تعرق رو از پوست بدن بگیره و به سطح پارچه برسونه تا به راحتی بخار شه. اگه جنس پارچه چنین امکانی رو نداشته باشه رطوبت همون‌جا می‌مونه و با هر باد و یا توقف، ما از درون سرمای شدیدی رو حس می‌کنیم که در حالت عادی ناخوشایند ه و می‌تونه باعث آسیب زدن به کلیه‌ها و سرماخوردگی بشه و تو مکان خیلی سرد شرایط هایپوترمیا رو فراهم می‌کنه. برای خریدن لباس مناسب برای این لایه باید به منطقه‌ای که برای تفرج می‌ریم(از نظر نوع اب‌و‌هوا) و به وزن و کلفتی این پارچه دقت کنیم. بهتر ه که نوع این لباس بدون درز باشه. لایه ی میانی: این لایه ی دوم ه که روی لایه‌ی پایه سوار می‌شه و هدفش ایزوله کردن و نگه‌‌داشتن گرمای بدن توی اون محفظه است. از نظر سایز باید به این نکته دقت کرد که بهتر ه به قدری بزرگ باشه که باوجود لایه‌های زیری انعطاف رو از بدن نگیره و به قدری فیت که خب پوف نکنه. برای این لایه ژاکت‌های فلیس بهترین گزینه هستند چون گرما رو به خوبی نگه‌ می‌داره و کاملا قابل تنفس ه و رطوبت بدن راحت خارج می‌شه.  جایگزین‌های دیگه تا زمانی که کم‌وزن و خیلی پوفی نباشند و عایق گرمایی خوبی باشند هم قابل قبول‌خواهند بود. لایه ی بیرونی: این آخرین و بیرونی‌ترین لایه هست که از ما در مقابل المان‌های طبیعی از جمله باد، بارون، برف و ... محافظت می‌کنه. گاها بهش شِلْ(shell) هم گفته می‌شه. با توجه به منطقه‌ای که می‌ریم می‌تونیم لایه‌ای بگیریم که ضد باد و یا ضد آب باشه و یا حتی هردو و خب این از نظر هزینه هم مهم ه. شل خودش دو دسته می‌شه البته. شل نرم و شل سخت. لایه ی بیرونی(شل نرم): شل‌های نرم، غالبا در برابر اب مقاوم اند(یا ضد اب نیستند)، کشسانی خوبی دارند و محافظ های خوبی برای فعالیت‌های پرفشار زمانی که برف یا بارون کمی در حال بارش ه.  بعضی کمپانی‌ها ادعا می‌کنند که شل نرمشون ضد آب هم هست، ولی قاعده ی کلی این ه که فقط مقاوم اند. لایه ی بیرونی(شل سخت): شل سخت اما ضد اب ه و معمولا کلاه دارند. بسته به کمپانی که می‌فروشه می‌توانند لایه ی عایق گرما رو هم داشته باشند ولی به طور کلی خیلی بادوام و سبک هستند و گزینه‌های خوبی برای محافظت بهتر در برابر برف و بارون شدید. بر خلاف شل‌‌های نرم، شل‌های سخت اون میزان کشسانی رو البته ندارند. با دونستن این نکات اگه به پارچه دست بزنی و لمسش کنی حس پارچه می‌گه که آیا تو گروه نرم قرار می‌گیره یا گروه سخت. این اینفو-گرافیک کمک می‌کنه که تصمیم بگیریم بر اساس اوضاع هوایی پیش‌بینی شده ی منطقه چه لباس‌ها و چه لایه‌هایی رو بپوشیم. یه نکته‌ای که هست و باید توی پرانتز بگم این ه که وقتی صحبت از میزان ضد آب بودن یه پارچه(حالا برای لباس، شلوار، چادر و ...) می‌شه یه درجه‌بندی استاندارد وجود داره که درجه ی ضد آب بودنش رو مشخص می‌کنه که جدولش رو در ادامه می‌ذارم. اما در حقیقت هیچ متریالی ۱۰۰ درصد ضد آب(ایده‌ال) نیست. و این بود اصل داستان. من خودم وقتی برای بار اول با این کانسپت آشنا شدم خیلی سخت و سوال برانگیز بود و خب تو طول زمان با تجربه و امتحان درست و غلط این سوالات کم‌کم برطرف شدند که الان می‌خوام همون سوالات رو بنویسم و جواب بدم. کدوم لایه مهم‌ترین نقش رو در سرما داره؟درست ه که تمام لایه‌ها به تنهایی خیلی مهم‌اند ولی هرکدوم نقش خاصی رو ایفا می‌کنند. اما لایه ی پایه که در تماس مستقیم‌ با پوست هست مهم‌ترین لایه حساب می‌شه. همون‌طور که گفتم این لایه وظیفه ی گرفتن رطوبت رو از بدن و فرستادنش به لا‌یه‌های بالاتر برای تبخیر رو داره و اگه این عمل درست انجام نشه شخص دائما احساس سرما و لرزش تن می‌کنه که هم تو طولانی مدت خطرناک ه و هم کل هدف این سیستم رو به فنا می‌ده. بین ضدآب بودن و قابل تنفس بودن پارچه کدوم ویژگی  اهمیت بیشتری رو داره؟ خب! نکته ی کلیدی که باید بهش توجه‌ بشه وقتی بیرون‌ایم(چه تو هوای سرد و چه تو هوای پرباد) این ه که بدن ما باید خشک بمونه به خصوص تو لایه‌های نزدیک به بدن. حالا آب هم از طرف بدن تولید می‌شه و هم از بیرون و ما باید جفتشون رو به کم‌ترین حالت ممکن برسونیم. پس منطقا قابل‌تنفس بودن به مراتب مهم‌تر ه. آیا باید این سیستم‌ لایه‌ای رو برای اندام‌های اضافی(سر، دست، پا) هم به کار بگیریم؟ بهتر ه که به کار بگیریم تا جای ممکن. دو لایه برای دست و دو لایه برای پا. در مورد سر تو سوال بعد گفتم. ایا درست ه که بیشترین میزان گرمای بدن از سر خارج می‌شه؟خب سوال خوبی ه. بیا و فکر کنیم به این که بدن ما به طور کلی چطور گرما رو دفع می‌کنه. پوستی بدن ما یه لایه ی بیرونی ه برای تمام اجزای زیرش از جمله رگ‌ها. وقتی که پوست پوشیده/محافظت نشه، گرما از طریق همرفت و ریدیییشن(radiation) به بیرون تابیده می‌شه و فرار می‌کنه. هر قسمتی از بدن که تراکم این رگ‌ها بیشتر باشه این عمل انتقال سریع‌تر رخ می‌ده. توی سر ما رگ‌ها تراکم خیلی بالایی دارند و در اثر عدم پوشش می‌تونیم‌ گرمایی خیلی زیاد و قابل توجهی رو از دست بدیم. پوشش لایه‌‌ای برای سر عملا امکان پذیر نیست. ولی یه کلاه ساده ی گرم می‌تونه خیلی کمک‌ کنه. ایا واقعا از «بادلرزه» سردتر می‌شیم؟ خب این‌هم سوال خوبی ه. تکنیکلی یه تکه سنگ تو قطب شمال و یا حتی بدن ما هیچ‌وقت سردتر از دمای حقیقی اطرافش نمی‌شه. اما خب بیا و فرض کنیم که دمای هوا منفی هفت درجه‌ است و از طرفی بادی به شدت ۲۰ متر بر ساعت می‌وزه. طبعا وزش باد و تماسش با پوست بدن ما باعث می‌شه که تو چنین شرایطی احساس کنیم که هوا خیلی سر‌دتر از اون منفی هفت درجه است. اما به صورت فیزیکی و یا حتی علمی بدن ما از هوای بیرون امکان نداره که سردتر بشه. به عبارت دیگه هرچی باد سریع‌تر سرعت از دست دادن گرما بیشتر. نکته ی کلیدی برای مواجهه با باد توی هوای سرد این ه که اون نقطه ی شیرین رو پیدا کنیم که درش هوای بیرونی کم‌ترین میزان تماس رو با بدن ما داره و در عین حال بیشترین کمک رو می‌کنه تا تعرق بدن سریع‌تر از لایه‌های بیرونی لباس و نه بدن بخار بشند. برای این هدف دو راه‌کار وجود داره. یکی این که حداقل یه لایه از پوشش لایه‌ایم ضد باد باشه و راه‌کار دیگه این ه که یه لایه ی قابل تنفس داشته باشم که هوا رو از تو بده بیرون ولی از بیرون به تو نده که ژاکت‌هایی مثل فلیس که کمی هوا رو بین ذرات‌شون حفظ می‌کنند عایق مناسبی برای این‌کار می‌سازند. بهترین پارچه برای لایه ی پایه چیه؟ خب پوست بدن، بزرگ‌ترین اندام انسانی ه که به طور میانگین ۲.۵ تا ۳ ملیون غدد عرقی داره. در شرایط نرمال، روزانه انسان حدود ۱ تا ۱.۵ گالون عرق می‌کنه بدون انجام دادن فعالیت خاصی. حالا اگه فعالیت هایی که شدت زیادی دارند از جمله طبیعت‌گردی، کوه‌نوردی و دویدن رو به لیست کار‌های روزانه‌مون اضافه کنیم این میران تعرق به صورت قابل توجهی افزایش پیدا می‌کنه. از بین پارچه‌هایی که الیاف مصنوعی دارند(synthetic material) پلی‌ستر بهترین گزینه هستش که خب بدی‌هایی هم داره که بدترینش تولید بوی خیلی بد ه. ولی از بین پارچه‌های طبیعی بهترین گزینه پشم گوسفند(Marino wool) ه که هم وظیفه ی خوبی توی به سطح آوردن رطوبت انجام می‌ده و هم توی مقابله با بوی بد عرق. البته این پارچه هم طبعا گرون‌تر ه ولی خب ارزشش رو داره! دیگه همین دیگه. :))))</description>
                <category>Exotic Varmint</category>
                <author>Exotic Varmint</author>
                <pubDate>Mon, 31 Aug 2020 03:55:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند قانون(هنجار) پایه و اینترنشنال طبیعت‌گردی!</title>
                <link>https://virgool.io/@exoticvarmint/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86%D9%87%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%84-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D8%AA%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-qx5pig9iq6cw</link>
                <description>می‌دونم! اولین چیزی که به ذهن می‌رسه بعد از خوندن این تیتر(قانون) این ه که:عَهْ! بازم قانون. چقدر قانون؟ مگه به اندازه ی کافی توی شهر و تمدن انسانی قانون نداریم؟ مگه به دامن طبیعت پناه نمی‌اریم که دیگه یه مدت(هر چند کوتاه) از شر این قوانین و باید و نبایدها خلاص بشیم؟ اون‌جا هم نمی‌تونیم افسار حیوان درونمون رو بکنیم؟؟ ولی خب، بهم اعتماد کن. توی این چند سالی که به صورت حرفه‌ای شروع به کوهنوردی/طبیعت‌گردی کردم چیز های زیادی رو یاد گرفتم. بخشی از این درس ها رو بدن خودم بهم داده، بخشیش رو دوستانی که توی راه ملاقات می کردم و بخشیش رو هم طبیعت که در این مورد باید بگم که که بهتر ه به حرف من گوش کنی و نذاری طبیعت معلم‌‌ات باشه چون بعضی درس‌ها رو خیلی خطرناک‌تر از اون چه که باید می ده و ممکن هست به قیمت جونت تموم شه و من چند باری شاگردش بودم. پس بهتره کاری کنم که نه به خودم و نه به دیگران و نه به طبیعت ضرری وارد کنم.این نوشته مختص کار هایی هست که من طبیعت‌گرد باید انجام بدم تا کمترین ضرر رو به طبیعت وارد کنم. تو کل دنیا به عنوان ‘leave no trace’ - به فارسی میشه اثری از خود باقی نگذاشتن - شناخته میشه که زیر شاخه هایی داره:قبل از اینکه وارد طبیعت بشم حتما سفر خودم رو برنامه ریزی کنم.  در مورد مکانی که می خواهم برای تفرجش برم بخوبی تحقیق کنم.محدودیت های افراد گروه و امکانات فراهم شده تو محیط رو بسنجم تا مطمئن شم که به جای درستی دارین می رم و برای همراهانم ایمن ه. همیشه فاصله ی افراد گروه رو بر اساس ضعیف ترین عضو گروه تنظیم کنم.قبل از رفتن، قوانین منطقه رو خوب بخوانم(معمولا پارک‌های ملی سایت دارند که با گوگل کردن به راحتی می‌شه پیداشون کرد). با خودم حتما نقشه و قطب نما ببرم و طرز استفاده‌اش رو بلد باشم. وضعیت هوایی رو چک کنم و متناسب با اون لباس بپوشم.همیشه از جاده های اصلی و از پیش تعیین شده برم و فرعی نرم. (هم احتمال گم شدن هست و هم خراب کردن سبزه های اون منطقه).برای کمپ کردن ۴۶ متر از جاده ی اصلی، رودخانه، چشمه و دریاچه فاصله داشته باشم(مگر اینکه جای مخصوص با علامت کمپ مشخص شده باشه).آلاچیق و امکانات غذایی فراهم شده تو محل کمپ با اولویت برای کسانی است که زودتر می رسند ولی به فکر دیگران هم باشم.هر چی رو که به جنگل وارد کردم موظفم که خارج کنم( حتی زباله های میوه که همه می گن کود می شه).برای دستشویی، ۴۶ متر فاصله از جاده ی اصلی، رودخانه، چشمه و دریاچه در نظر بگیرم و برای مدل ۲ چه خودم و چه سگم باید چاهی به ارتفاع ۱۵ سانت بکنم و دفنش کنم.برای شست و شوی ظروف و استحمام ۴۶ متر فاصله رو درنظر بگیرم و اب لازم رو با خودم ببرم چون انسان ها و حیوانات ازون اب می خورند.ابدا و مطلقا هیچ چیز از اموال جنگل خارج نکنم.روی سنگ ها و درخت ها یادگاری ننویسم.جاهایی که علامت زده اتش روشن کردن ممنوع هست روشن نکنم.قبل از خروج از خاموشی اتش اطمینان پیدا کنم و جاش رو خراب نکنم تا نفر بعد همون جا اتش روشن کنه(هر بار اتش روشن کردن به خاک آسیب می زنه).سگم رو تحت کنترل داشته باشیم.سگ ها بعضی مکان ها حتما باید با قلاده باشن و بعضی جا ها الزام نداره که بر می‌ گرده به نکته ی قبلی(قوانین رو قبل تز رفتن حتما چک کنم).از حیات وحش از دور لذت ببرم: تعامل نداشته باشیم ترجیحا غذا هم ندم.حیات وحشی که به حضور انسان عادت کنه می تونه خطرات جدی ای رو برای خودش و دیگر انسان ها به ارمغان بیاره. سال های حیوانات زیادی کشته می شن، نه به خاطر رفتار خشنانشون با انسان، بلکه چون فقط به انسان عادت کرده‌اند. از فصل و مناطق تولید مثل حیوانات آگاه باشم.به دیگران احترام بذارم.بلندی صدای خودم و یا اهنگی که بهش گوش می دم باید فقط در حد مکالمه باشه.پلاسیده و پخش و پلا کمپ نکنم تا دیگران هم استفاده کنند.با دیگران سلام و احوال پرسی کنیم. (جز آداب معاشرت، اگه اتفاقی بی‌افته برام، اون ها اولین کسانی هستند که می تونند جان ما رو نجات بدن).حق عبور معمولا با کسانی ه که بالا می رن.سیگار، قلیون و نوشیدنی های الکلی رو در مکان عمومی مصرف نکنم.و در آخر بیا و قولی به هم بدیم:  هیچ اثری از خودم تو طبیعت نگذارم مگر جای پا! هیچ چیز با خودم بیرون نبرم مگر خاطره ی خوب و عکس!چیزی رو نَکُشَم مگر زمان!</description>
                <category>Exotic Varmint</category>
                <author>Exotic Varmint</author>
                <pubDate>Sat, 29 Aug 2020 13:03:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ده مورد جدانشدنی از من توی طبیعت</title>
                <link>https://virgool.io/@exoticvarmint/%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%AC%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D8%AA-uukb89wv4bgy</link>
                <description>ماهیت فعالیت‌ها و ورزش‌هایی که توی محیط وحشی کنترل‌نشده(کوه، جنگل، صحرا و ...) برگزار می‌شند دو عامل مهم رو همراه داره: ۱: حرکت مداوم (بالا و پایین). ۲: نشان دادن درجه ی بالایی از اسیب‌پذیری. خود این دو مورد و علاقه ی درونی من به ریسک ‌کردن از عوامل پایه‌ای هستند که این گونه‌ فعالیت‌ها رو برام جذاب می‌کنند. اما این به ‌این معنی نیست که ریسکی رو بدون سنجش و از روی نااگاهی قبول کنم. پس بهتر ه که یه برنامه ی کناری برای بدترین و پیش‌بینی نشده‌ترین اتفاقات ممکن داشته باشم. یه ذره کلی و انتزاعی شد. بیا یه سناریو رو ببینیم: ایوی ساعت ۵ صبح از خواب بیدار می‌شه و به کوهی تو منطقه ی x می‌ره و برنامه داره که قله ی y رو صعود کنه و تا ۸ شب برگرده خونه. برای چنین پروژه ی یه روزه‌ای، ایوی از قبل اب و هوا رو چک کرده و می‌دونه که شنبه آفتابی خواهد بود. توی کیفش مقداری اب و غذا می‌ذاره و عصا‌های کوهنوردی‌اش رو بر می‌داره و می‌ره که یه آخر هفته ی خوبی رو توی طبیعت بگذرونه. ساعت ۸ صبح توی مسیر بیس‌کمپ پای ایوی پیچ می‌خوره، با صورت می‌افته زمین. دست و صورتش جراحت بر می‌دارند و خونین می‌شند. آبی که همراهش داشته رو خرج تمیز کردن خون می‌کنه. با خودش فکر می‌کنه که جراحت‌ها شدید نیستند و با کمی هوا خوردن سرشون پوشیده می‌شند. در همین حال قندخونش افتاده پایین و نیاز به خوردن چیزی برای تامین انرژی داره و شروع می‌کنه به خوردن غذایی که آورده بود. بعد با خودش فکر می‌کنه من که تا این‌جا اومدم، درست ه که دو ساعت از برنامه عقب‌ام، ولی خب حیف ه که به قله نرم. می‌ره و تو مسیر برگشت می‌بینه داره غروب می‌شه و شارژ موبایلش هم شدیدا کم ه. یه نیم ساعتی از همون شارژ استفاده می‌کنه تا مسیر خودش رو پیدا کنه ولی موبایل داره زورهای آخرش رو می‌زنه و ایوی خیلی استرس داره و همین استرس باعث می‌شه که قدرت تصمیم‌گیری و حافظه‌اش هم بد کار کنند و ندونه دقیقا چه مسیری رو بالا اومده. در همین حال، مستاصل با خودش فکر می‌کنه که نه راه پسی داره و نه راه پیشی. چیزی دیده نمی‌شه. همون جا تا صبح می‌مونه و از سرما یخ می‌زنه و گرگ‌ها می‌اند و بدن بی‌جونش رو می‌خورند. درست حدس زدی، این یه سناریوی واقعی نیست، بلکه تکه‌های داستان های مختلف(اما واقعی) از ادم‌های مختلف ه که به هم وصل شده‌اند تا یه تصویر ترسناکی رو بسازند. این ده مورد تو چنین شرایطی می‌توانند مرز باریک بین مرگ و زندگی باشند. نه وزن زیادی ندارند و نه هزینه ی بالایی. اما گاها از روی تنبلی، سهل‌انگاری و یا حتی نااگاهی ممکن ه از خاطر ما فراموش شوند.  نقشه:همراه داشتن نقشه ی مکانی که قصد تفرج‌اش رو داریم خیلی مهم ه. علم نقشه خونی متاسفانه توی عصر معاصر کم‌تر آموزش داده می‌شه. با روی کار اومدن عصر دیجیتال ما ها با خودمون فکر می‌کنیم که من که موبایل دارم و می‌تونم مسیرم رو روی موبایل هروقت که خواستم ببینم. با وجود موبایل خیلی از تکنیک‌های نقشه‌خوانی از جمله مکان فعلی، مسیر طی شده، جهت حرکت و ... رو نباید بلد باشم و خودم بکار بگیرم. چنین نگرشی هرچند تا حدودی درست ولی من رو وابسته به یه وسیله ی دیجیتال می‌کنه که خودش وابسته به خیلی المان‌های غیرقابل کنترل  دیگه برای من ه. مثلا ممکن ه وسط راه شارژ موبایلم تموم بشه. ممکن ه در اثر سرمای زیاد باطری موبایل کار نکنه. ممکن ه جایی موبایل از دستم زمین بی‌افته. ممکن ه موبایل خیس بشه و از کار بی‌افته و بدترین حالت ممکن این ه  که جایی اینترنت و سرویس نداشته باشم. برای همین داشتن یه نقشه ی کاغذی از کل اون منطقه‌ای که دارم توش می‌گردم بهترین اپشن بک‌اپ ه. که خب استفاده از این نقشه ی ضروری لازمه ی این رو می‌خواد که من بتونم از طریق قطب‌نما و نقشه اطلاعات موجود رو بخونم و درک کنم و بر اساس درکم تصمیم بگیرم.  منبع نور:داشتن منبع نور به خصوص زمانی که قصد صعود سحرگاهی(قبل از طلوع خورشید) یا صعود شبانه(بعد از طلوع خورشید) رو داریم خیلی مهم ه که توی این شکی نیست. اما خب اتفاقات کاملا غیر قابل پیش‌بینی‌ای ممکن ه که توی سفر روزانه-سفری که قرار بوده بعد از طلوع شروع شه و قبل از غروب تموم شه- بی‌افته که مجبور کنه ما رو که طول روز و حضورمون رو خارج از تمدن انسانی افزایش بدیم. داشتن دید خوب توی چنین شرایطی بدون نور مناسب امکان ناپذیر ه و البته که چراغ هم باز وابسته به المان دیگری مثل باطری هست. پس باطری اضافه همراه داشتن از واجبات ه! محافظ پوست: گفتم که محیط وحشی کنترل نشده المان‌هایی رو تعریف می‌کنه که اسیب‌پذیری ما رو بالا می‌بره و ما باید نسبت بهشون آگاه باشیم. یکی از این المان‌ها افتاب ه. آفتاب می‌تونه سر، چشم و پوست ما رو شدیدا اذیت کنه و در طولانی مدت باعث سرطان پوستی شه. برای حفاظت از این المان همراه داشتن کلاه، عینک آفتابی و کرم ضد افتاب اهمیت بالایی دارند. المان دیگری که تو بعضی محیط‌ها صرفا آزار دهنده و بعضی‌جاها کشنده می‌تونه باشه وجود حشرات و پشه‌ها هستند. این که برای یک روز طبیعت‌گردی تا یه هفته مجبور باشیم که جای نیش پشه‌ها رو بخارونیم و دردشون رو تحمل کنیم تجربه ی ما رو توی طبیعت ناخوشایند می‌کنه. از طرفی توی بعضی از مناطق دنیا حشراتی وجود دارند که می‌توتند حامل بیماری‌های شدید و کشنده مثل دَنگی باشند. برای حفظ امنیت بهترین و عملی‌ترین اپشن استفاده از اسپری دافع پشه هست. موقع خریدن این اسپری البته باید به مواد درونش از جمله میزان دی‌دی‌تی توجه کرد. کیت کمک‌‌های اولیه: کیت کمک‌های اولیه خیلی خیلی مهم ه. نیاز بهش رو می‌شه توی مواردی مثل زمانی که پا تاول می‌زنه تا زمانی که بخشی از بدن جراحت کوچکی برمی‌داره و یا حتی در بدترین شرایط اتفاق خیلی بدی برای خودمون یا شخص دیگری توی مکان می‌افته احساس کرد و ما مجبور می‌شیم که اون زخم‌ها رو پانسمان کنیم. البته این موارد فقط محدود به جراحات نیست، ممکن ه در اثر نوشیدن آب آلوده دچار روانی معده یا در اثر در معرض بودن سرما به مدت طولانی دچار هایپوترمیا و یا در اثر در معرض بودن گرما به مدت طولانی دچار گرمازدگی بشیم. مثال های موضوع نامحدود اند و ما باید تا حد لازم براشون آمادگی داشته باشیم. حالا که علت اهمیت همراه داشتن کیت کمک‌های اولیه رو متوجه شدیم سوال دیگه که پیش می‌اد این ه که این مجموعه چه محتویاتی رو باید داشته باشه؟ آیا چون هر اتفاقی ممکن ه برای من بی افته باید کل داروخونه رو با خودم حمل کنم؟ نه! محتویات مجموعه ی کمک‌های اولیه باید با محتویات ذهنی ما و علم‌مون برای شرایط احتمالی تطابق داشته باشه. مثلا اگه من دکتر جراح نیستم، وسایل جراحی با خودم نمی‌برم. در اصل هیچ‌چیز که علم استفاده ازش رو ندارم رو با خودم نمی‌برم چون فقط سنگین‌کردن بار ه و شلوغ کردن کیت. از طرفی خب همه هم نباید یه دور دانشگاه برند و علم پزشکی بخوانند تا بتونند گلیم خودشون رو تو چنین شرایطی از اب بیرون بکشند. کورس‌های کمک‌های اولیه و کمک‌های اولیه برای محیط حیات وحش غالبا تو مراکز هلال احمر و اتش‌نشانی‌ها آموزش داده می‌شه. بعد‌ها مطلبی در مورد محتویات این مجموعه ‌و چگونگی استفاده ازشون خواهم نوشت. چاقو: چاقو یکی از مهم‌ترین و پرکاربردترین چیزهایی ه که ادم می‌تونه همراه خودش ببره. البته این پرکاربردی که می‌گم وابسته به مهارت استفاده کننده است. چاقو می‌تونه وسیله ی دفاع، حمله، بریدن، شکوندن، ساختن، آتش روشن کردن و ... باشه. بعدها در مورد مهارت‌هایی که فکر می‌کنم دونستنشون واجب ه هم خواهم نوشت. کیت آتش: بعد از همراه داشتن چاقو توانایی ساختن آتش مهم‌ترین چیز ه. ما از آتش می‌تونیم برای تصفیه ی آب، پختن غذا، فراهم کردن نور، فراهم کردن گرما، سیگنال دادن، ساختن پناه‌گاه و محافظت در برابر حیوانات وحشی و ... استفاده کنیم. اهمیت چنین عنصری باعث می‌شه که روش‌های مختلفی رو در نظر بگیریم که در صورت کار نکردن یکی از دیگری به عنوان جایگزین برای ساختن آتش استفاده کنیم. کیت‌های آتش می‌توانند خیلی اولیه باشند(تنها داشتن یه چاقو) و یا می‌تونند خیلی سطح بالا و پیچیده باشند. بعدها پستی در مورد روش های مختلف ساختن آتش هم خواهم نوشت. پناه(گاه): همون‌طور که از اسم‌ش پیداست پناه‌گاه مکانی امن ه که به ما این حس رو می‌ده و حمایتمون می‌کنه تا در برابر المان‌های خطرناکی مثل سرما، باد و بارون و برف، حیوانات وحشی، حشرات و ... در امان باشیم. این پناه‌گاه می‌تونه چادری کوچک باشه، می‌تونه تارپ باشه و یا حتی یه جلیقه گرمایی و یا فقط یه فویل باشه. غذای کافی: حرکت و جنب‌ و جوش فراوان نیازمند انرژی ه و این انرژی از طریق هضم غذا فراهم می‌شه. این که چطور غذایی رو بسته بندی کنیم که بیشترین انرژی رو بده و کم‌ترین وزن و حجم رو داشته باشه موضوع خیلی مهمی ه! نکته ی دیگه که کم‌تر در نظر گرفته می‌شه این ه که افرادی که قصد تفرج یه روزه دارند معمولا با خودشون به اندازه ی همون یه روز غذا می‌برند و در نظر نمی‌گیرند که اگه اتفاقی براشون بی‌افته شاید مجبور باشند چند روز تا چند هفته تک و تنها توی حیات وحشی سپری کنند. این دورنگری به ما این امکان رو می‌ده که وزن باری رو که حمل می‌کنیم کمی سنگین‌تر کنیم و در عین حال نمردن خودمون رو از روی بی‌غذایی تضمین کنیم. به طور کلی گفته می‌شه که انسان می‌تونه تا سه هفته بدون غذا به زنده موندن ادامه بده. اب‌ کافی:حکم کلی و مقبول این ه که به ازای هر ساعت جنب‌وجوش ادم نیم لیتر اب بنوشه. البته این میزان بسته به ادم‌ها، نوع فعالیت، اب‌وهوا و ... تغییر می‌کنه. ولی خب باز هم باید بیشتر از حدی که فکر می‌کنیم برای یه روز اب لازم داریم با خودمون ببریم. راه‌کار دیگه این ه که اگه می‌دونیم مکانی که برای تفرج بهش می‌ریم منبع ابی‌داره همراه خودمون وسایل تصفیه ی اب ببریم که فیلتر‌ها و قرص‌های مختلفی برای این کار موجود ه که بعد‌ها توی پستی در موردش خواهم نوشت. یه پیش‌فرض همه‌گیر ولی غلط هم وجود داره که زمانی که هوا سرد ه(توی زمستان و جایی که برف ه) ادم به اب کمتری نیاز داره و این کاملا غلط ه. دیهایدریشن(کم‌بود آب در بدن) در چنین مواقعی شاید نمود بارز خارجی نداشته باشه ولی شدیدا می‌تونه انروژی و حال ما رو تحت تاثیر (منفی‌طور) قرار بده. به طور کلی گفته می‌شه که ادمی می‌تونه فقط ۳ تا ۴ روز بدون آب سر کنه. لباس کافی: لباس و پوشش هم یکی دیگه از عناصر بسیار مهم ه برای حفاظت از ما در برابر المان‌های خارجی. در اصل هنگام برنامه‌ریزی برای سفر در طبیعت باید آب و هوای منطقه تو طول مدتی که قصد سپری کردن درش رو داریم چک کنیم و متناسب با اون لباس‌های مختلف پوشیده یا حمل بشه. البته کانسپتی وجود داره به اسم پوشش لایه‌لایه که بعد‌ها مفصل در موردش خواهم نوشت. ولی به طور کلی باید این رو در نظر داشت که آب و هوا توی طبیعت ممکن ه طی یه ساعت به طور کامل عوض بشه و مثلا اگه تا ظهر آفتابی شدیدا گرم می‌تابیده ممکن ه تا بعد از ظهر همین افتاب به طوفانی سهم‌ناک تبدیل بشه و ما نیاز داریم که برای چنین شرایطی آماده باشیم. و این بود لیست ۱۰ عنصری من. همون‌طور که ابتدای کار گفتم ماهیت چنین فعالیت‌هایی می‌طلبه که به انرژی و وزن مواردی که حمل می‌کنیم آگاه باشیم. پس چه بهتر ه که اگه وسیله‌‌ای رو با خودمون حمل می‌کنیم اون وسیله چندکاره باشه تا بتونیم از تعداد و وزن بارهایی که حمل می‌کنیم بکاهیم. </description>
                <category>Exotic Varmint</category>
                <author>Exotic Varmint</author>
                <pubDate>Fri, 28 Aug 2020 01:40:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایوی که بود و چه کرد؟</title>
                <link>https://virgool.io/applymag/%D8%A7%DB%8C%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%88-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-cxp9zhquwn3s</link>
                <description>من و دوست‌هام... سلام خوشگله! حال و احوالت چطوره؟ دماغت چاغ ه؟ لب‌هات خندونند؟اینستاگرام و توییترت پر فالوور اند؟  یا نه زدی تو کار ویدیو و یوتویوب؟یا شاید هم یه کانال تلگرام زدی و زارت و زورت هی توش آهنگ‌های مورد علاقه‌ات رو می‌فرستی؟  این روزها هرکس یه لپ‌تاپ/گوشی گرفته دستش و شروع کرده به تولید کردن نوعی محتوا. بعضی‌ها انقلاب می‌کنند، بعضی‌ها آموزش می‌دن، بعضی‌ها از تجربیاتشون می‌گن، بعضی‌ها روزمره می‌نویسند، بعضی‌ها هم پشت این شیشه ی باهوش دیجیتال می‌شینند و الیاف رویاهاشون رو با کنار هم گذاشتن موضوعات مورد علاقه‌اشون می‌بافند و تو همون دنیای ایده‌ال مجازی زندگی می‌کنند. راستش رو بخوای، من حوصله ی هیچ‌کدوم از این‌ کار‌ها رو ندارم. زمان داره می‌گذره و زندگی داره ما رو می‌کنه. من هم تصمیم گرفتم بعد از سال‌ها در جواب تمام سختی‌ها و اسونی‌ها، فرازها و نشیب‌ها زندگی رو بکنم. من به توصیه ی تراپیست‌ام «تصمیم گرفتم» که این مسیر رو جایی ثبت کنم؛ اما خب چه جایی بهتر از این‌جا که می‌تونیم یه جمع صمیمانه و ناشناس بین من و دیوار و چندتا خل‌وچل دیگه (کسانی که مثل خودم که فکر می‌کنند زندگی هنوز هم زیبا ه و ارزش تجربه و اکتشاف داره) بسازیم. من کی‌ام؟ اسم‌ام اگزاتیک وارمینت ه. رفقا ایوی(EV) هم صدام می‌کنند. متولد ایران ام. سیزده‌سالگی تازه داشت پشت لبم سبز می‌شد و جوش‌های بلوغم رو آبیاری می‌کردم که تصمیم گرفتم مثل خیلی از ایرانی‌های دیگه ترک وطن کنم و برم دنبال رویا‌هام. رویایی که از پنج سالگی داشتم و بذرش رو فقط تو کانادا می‌شد پیدا کرد. اون موقع من تصویر خاصی از کل دنیا نداشتم. کل جهان تو چهار کشور(ایران، دانمارک، نروژ و کانادا) خلاصه شده بود. از این کشور‌ها کتاب و بروشور به دستم می‌رسید و من در مورد طبیعت و حیات‌وحشی‌شون می‌خوندم و کانادا جذابیت خاصی برام پیدا کرده بود. کوه‌های بلند و سفید، مرتع‌های رنگارنگ اغشته به نباتات وحشی، خرس‌های گنده و گرگ‌های جذاب. بابا هی می‌گفت یه جایی هست که: «اسمش رو نمی‌ارم، ولی یه روز می‌ریم اون‌جا». این‌جایی که اون پیرمرد هیچ‌وقت اسمش رو نیاورد محبوب من کانادا بود! اما خب کی حاضر می‌شد که پای رویاهای یه بچه ی ۱۳ ساله که نه کار خاصی بلده، نه سواد خوبی داره، نه زبان ارتباطی بلده کود بپاشه؟ هیچکس. بابت همین موضوع مجبور شدم برم روی خودم یه ذره کار کنم تا بتونم بگم اهای مردم، من ارزش سرمایه‌گذاری دارم. البته منظورم از این مردم فقط مردم جهان نیست، ایوی ۱۳ ساله، ایوی ۱۸ ساله، ایوی ۲۵ ساله و اگه خدا و کرونا باهم اجازه بدن ایوی 45 ساله رو هم شامل می‌شه. خلاصه رفتم مالزی و ادامه تحصیل دادم. از نظر مالی تو وضعیت ایده‌الی نبودیم و فقط یه دانشگاه بود که می‌تونستم براش اپلای کنم که اون‌هم قربونش برم فقط چهار درصد خارجی توی هر ورودیش برمی‌داشت. پس چاره‌ای نداشتم جز خوردن کتاب‌های درسیم برای گرفتن مدرک دیپلم و نهایتا اپلای کردن برای همون‌جا. اما خب رشته ی تحصیلی هم مهم بود. قرار بود به دنیا نشون بدم که ارزشمندم و چه راهی موثرتر از علوم کامپیوتر خوندن! اما خب اون‌ دوران برنامه‌نویسی خیلی روبورس بود و هرکس یه لپ‌تاپ بر می داشت و یه اکانت ستک‌اورفلو(stackoverflow) باز می‌کرد و چندخط کپی‌پیست، نهایتا هم اسم خودش رو می‌ذاشت برنامه‌نویس. که خب حالا بیا و منصف باشیم. همه بالاخره باید از یه جایی شروع کنند و روزمه رو کم‌کم بسازند دیگه. من هم چون هدفم اثبات ارزشمند بودن خودم به خودم و دیگران بود شروع کردم به پر کردن روزمه با اسامی گنده: برنده ی مسابقات کشوری سیسکو، فنالیست مسابقات کشوری برنامه‌نویسی ناسا، دانش‌اموز نمونه و نهایتا فروختن و تجاری کردن پروژه ی نهایی. این‌‌جا بود که زورم به کانادا می‌رسید، اما دستم نه. دنبال بهترین راه برای رفتن می‌گشتم که تصمیم گرفتم برم و مسترم رو اون‌جا بخونم. شروع کردم به دوسال پیاپی کتاب و مقاله خوندن. هی می‌خوندم، هی می‌نوشتم، هی تحقیق می‌کردم و هی ارائه می‌دادم و هی احساس بیگانگی با خودم و کلمات و نوشته‌ها می‌کردم. کم‌کم شده بودم یه ماشین محقق توی یه حوزه ی علمی «خوب» و همه بهم به‌به و چه‌چه می‌گفتند و این فقط من بودم که می‌دیدم حالا که دستم به رویام رسیده خودم و وجودم باهاش خیلی فاصله داره. روز‌ها گذشت و من آگاه‌تر به این موضوع و نتیجتا بی‌علاقه‌تر و مرده‌تر می‌شدم. زمان گذشت تا جایی که خودم رو توی اینه دیدم و مثل تسوکوروی بی‌رنگ شده بودم. دلم دیگه فقط یه چیز می‌خواست و اون‌ پایان دادن به این دایره ی برو و بهش نرس بود. روزی نهایتا تصمیم گرفتم که بگم یا برو و پی‌اش(ارزوم) رو بگیر، یا برو پی‌اش(پایان این لوپ بی‌پایان) رو بگیر. اون دوران پریشانی و نومیدی اولی رو خیلی ناممکن کرده بود. البته فقط حال خراب من هم نبود، حقایقی  مثل بی‌ارزشی پاسپورت ایرانی و قوانینی مثل کوتاه مدت بودن ویزای دانشجویی و ... هم بهش کمک می‌کرد. داشتم می‌رفتم که پی راه دوم رو بگیرم که این رفیقم اومد گفت خیلی خری. این ایوی که داره چنین چرندیاتی می‌گه اون ایوی که من می‌شناسم نیست. اون دیگه من رو نمی‌شناخت. من هم دیگه خودم رو نمی‌شناختم. برای منی که سال‌ها مستندات جستجوگرانه و حیات‌وحش رو می‌دیدم هم این پایان غیرقابل تصور بود. با وجود غیر‌قابل تصور بودن اما تنها اپشنی بود که داشتم. باید براش کاری می‌کردم. می‌تونستم قبولش کنم و می‌تونستم هم قبولش نکنم. ترس وجودم رو برانگیخته بود. اول قبولش کردم و بعد از دستش فرار. نهایتا شروعی جدید رو رقم زدم و داستانی جدید رو نوشتم. پروتگنیست این داستان جدید ایوی نام داشت و او یک کوهنورد حرفه بود. </description>
                <category>Exotic Varmint</category>
                <author>Exotic Varmint</author>
                <pubDate>Wed, 26 Aug 2020 02:39:54 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>