<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هالی هیمنه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@expert</link>
        <description>در جست‌وجوی زندگی | وگزیست، نقطه‌ای امن برای وبلاگ‌نویسا: wexist.xyz</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 21:20:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/403/avatar/YZWjrz.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هالی هیمنه</title>
            <link>https://virgool.io/@expert</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چرا تو باید اطاعت کنی؟ | یادداشت‌های زیرزمینی؛ فیودور داستایفسکی</title>
                <link>https://virgool.io/@expert/notes-from-underground-wqo4uaifob05</link>
                <description>یادداشت‌های زیرزمینی؛ اثر فیودور داستایفسکی «چرا تو باید اطاعت کنی؟ چرا تسلیم می‌شوی و به او راه می‌دهی؟ چرا؟ چرا تو باید راه بدهی و او نباید چنین کند؟ برای این امور که قانونی وضع نشده. هیچ‌جا ننوشته که در این‌گونه موارد تکلیف اشخاص چیست. خوب، مگر نمی‌شود که حد وسط را بگیریم و قضیه را فیصله دهیم؟ یعنی مثل همۀ مردم تربیت شده و عاقل که در خیابان با یک‌دیگر مصادف می‌شوند، او نیمی به تو راه دهد و تو نیز نیمی به او راه بده. و بعد هر دو نفرتان، مانند کسان دیگر، محترمانه از کنار هم رد شوید و به راه خود بروید.»ـ یادداشت‌های زیرزمینی؛ فیودور داستایفسکیطنزِ تلخِ زندگیِ برخی افراد هم این است که جملگیِ انسان‌ها را «می‌فهمد» و «درک» می‌کند، و چنان به زیروبمِ شخصیت و اعمال و رفتارِ خودش هم واقف گشته‌ است که دیگر هیچ جایی برای بروزِ جنون‌های فطریِ خودش باقی نمی‌ماند. می‌داند واکنشِ درست به برخی اتفاقات این است که خشمگین شود و می‌بیند حق هم دارد که خشمش را بروز بدهد و عده‌ای را آزرده‌خاطر کند، ولی اجازۀ این کار را به خودش نمی‌دهد. «خب آدمی‌زاد است دیگر، حق دارد، چنین خطاهایی از هر کسی سر می‌زند، چه بسا اگر من هم جای او می‌بودم همین رفتارِ اشتباه را مرتکب می‌شدم...» و به همین صورت هرکسی جز خودش را مجاز به داشتنِ انواع و اقسامِ رذیله‌های اخلاقی می‌داند. حتّی برای رفتار و اندیشه‌های مبتذل و پوچِ افراد نیز احترامی هرچند ظاهری قائل است و حاضر به توهین و تمسخرِ آن‌ها نیست؛ حاضر نمی‌شود سلیقه، شخصیت یا سبکِ زندگیِ کسی را مسخره کند. حتّی در برابر ناحقی‌هایی که دیگران در حقِ خودش روا می‌دارند نیز سکوت می‌کند و به خودش اجازه نمی‌دهد با واکنشی از سرِ تندخویی کسی را از خودش برنجاند.گاه می‌خواهد مغرور و خودپسند باشد، و می‌داند که در مقابلِ برخی به سببِ موقعیت و جایگاه و دانشش حتّی حق دارد که فردی مغرور و خودپسند باشد، ولی این‌گونه رفتار نمی‌کند، با اینکه ممکن است حتّی از این رفتارهای ملاحظه‌گرانۀ خودش به‌شدت رنج بکشد و خشمگین شود، ولی باز هم حاضر نمی‌شود که رفتاری سبک‌سرانه یا رذیلانه پیش بگیرد. اشتباه نکنید، اینطور نیست که چنین شخصی آدمِ ترسو و بزدلی باشد یا بویی از غرور نبرده باشد. خیر آقایان. اصولاً چنین افکاری برخاسته از ذهنِ فردی غرورمند است، کسی که حاضر است شجاعانه و جوانمردانه تمامِ زوایای پنهانِ شخصیتِ آدم‌ها را در نظر داشته باشد؛ تمامِ حقوق و کاستی‌ها، جنون‌ها، خصوصیت‌های شخصیتی، ضعف‌ها و ناتوانی‌هایشان را، و همین است که به‌هیچ صورتی نمی‌تواند خودش را تسلیمِ رذیلت‌های نفسانی و جنون‌های فطریِ خودش کند. چون بیشتر از هر کسی می‌فهمد و آن‌ها را درک می‌کند. این فهمیدنش و رفتارِ ملاحظه‌گرانه‌اش گاه تا جایی می‌تواند پیش برود که دیگران در برابرِ او دچارِ سوء تفاهم شوند و او را متهم به این کنند که او نمی‌تواند آن‌ها را درک کند، که او آدمِ پست و فرومایه‌ای است، و به خودشان اجازه دهند در برابرش خشمگین شوند و بی‌پروایانه او را از خودشان بیازارند. ولی می‌دانید، آن فرد باز هم سکوت می‌کند. باز هم ملاحظه می‌کند. باز هم به خودش اجازه نمی‌دهد خشمش را بروز دهد. باز هم راضی نمی‌شود که خودپسندانه نسبت به دیگران رفتار کند. باز هم نمی‌تواند از کسی گله و شکایت کند. و انگاری تنها و تنها ضعفِ او، این است که بیشتر از هر کسی می‌فهمد و درک می‌کند. اشتباهش این است که «آدمِ زیادی»یی است. و همین است دردِ آدم‌های زیرزمینی که تنها قادرند توی پستوی تاریکشان اندیشه‌هایشان را فریاد بکشند...(منبع)</description>
                <category>هالی هیمنه</category>
                <author>هالی هیمنه</author>
                <pubDate>Tue, 25 Dec 2018 10:00:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رهایی از برزخ</title>
                <link>https://virgool.io/@expert/%D8%A8%D8%B1%D8%B2%D8%AE-tfbpm0wabqgp</link>
                <description>اگر آدمی رو برای مدتِ کوتاهی بندازن توی زندان بدونِ اینکه بگن چه مدت و برای چی، و هیچ‌یک از سوالاتش رو هم جواب ندن، قطعاً بسیار سخت‌تر از اینه که با جرمی مشخص محکوم به حبسِ ابدش کنند. اینکه سوالای آدم بی‌جواب بمونه و تنها جوابی که می‌گیره سکوت باشه، حقیقتاً دیوونه‌کننده‌ست. حتّی میشه به عنوان روش‌های شکنجۀ روانی هم ازش استفاده کرد. اما می‌دونی قسمتِ غم‌انگیزِ ماجرا چیه؟ غم‌انگیزتر از اون شکنجه‌ها یعنی. اینه که ذهنِ آدم ـ که همیشۀ خدا دنبالِ راهی برای رهایی از درد و رنج می‌گرده ـ بعد از تلاش‌های بی‌فایده‌ش می‌بینه تنها یه راه براش باقی مونده، راهی که اون رو به آرامش برسونه و به زندگی برش گردونه، اینکه با بی‌اهمیت کردنِ همه چیز، اون نیازِ عذاب‌دهنده‌ای که دنبالِ جواب می‌گرده رو هم از بین ببره و بتونه «سکوت» رو براش قابلِ تحمل کنه، و تنهایی رو هم. و خب، وقتی که تمامِ این زندگی و آدماش وهم و خیال باشه، دیگه راهی نداری جز پذیرفتنِ تنهایی و سکوت. پس اگه دیدی کسی که چنین شکنجه‌هایی رو تحمل می‌‌کنه و درونش از درد مچاله شده، در میاد می‌گه مرگ و زندگی دیگه براش هیچ اهمیتی نداره، دروغ نمی‌گه. خوشی هم نزده زیر دلش که باعثِ گفتنِ چنین حرفی شده باشه. اون ناگزیر بوده از تبدیل شدن به چنین کسی؛ کسی که انگار بخشی از جنبه‌های انسانی‌ش مرده.  و تبعاً یه روزی می‌رسه که حنای کسی که اون رو شکنجه می‌کرده دیگه براش رنگی نداره؛ حالا اون شخص چه یه آدمِ معمولی باشه چه یه فردِ خاص و چه موجودی فراتر از اون. البته نمیشه نادیده گرفت که آدم‌ها با تمامِ اشتراکات و شباهت‌هاشون، تفاوت‌هایی هم دارند. برخی‌شون می‌تونن رنج و دردِ بیشتری رو تحمل کنند، ولی برخی انگار ظرفیت‌هاشون کمتر  از سطحِ معموله ـ اون سطحی که میشه یه زندگیِ معمولی رو با رنج و غم‌های معمولی تحمل کرد. و اینکه آیا درسته آدم‌هارو به خاطر توانایی و ظرفیت‌های ذاتی‌شون قضاوت کرد؟ به نظرِ من که کارِ درستی نیست ـ و این موضوعیه که خیلی وقت‌ها نادیده گرفته می‌شه. و می‌دونی یکی از بدترین نوعِ نمودِ چنین شکنجه‌ای چی می‌تونه باشه؟ روابطِ عاطفی‌یی که مدام یکی از طرفین در اون احساسِ تنفر و امیدِ زیادی رو تجربه می‌کنه. طوری که نه رنج‌هاش تموم میشه، و نه اونقدر بی‌مهری می‌بینه که بتونه از همه چی دل بکنه و خودش رو از رنج کشیدن خلاص کنه. این داستان رو حالا میشه بینِ آدم و زندگی، یا آدم و خدا هم متصور شد. یه اصطلاحی هست که می‌گه آدم یه روزه پیر می‌شه، و انگاری که حقیقته؛ آدم یه روزه پیر میشه، و یا حتّی خیلی زود می‌میره. که البته، فقط یه عشق و علاقۀ بی‌پایان می‌تونه یه آدمِ پیرشده رو جوون کنه و یه مرده رو زنده. حالا این علاقه می‌تونه زمینی باشه یا آسمانی. به کسی باشه یا به چیزی. فرقی هم نداره. مهم اون جنونیه که انگیزۀ بی‌پایانی برای زندگی به آدم می‌ده.پی‌نوشت: آن سطر اول قرار نبود این مقدار ادامه پیدا کند ـ بخصوص که محاوره‌ای نوشته شد. حالا که می‌بینم، این حرف‌ها مرا یاد گفته‌ای از شوپنهاور می‌اندازد. شوپنهاور معتقد است که انسان اسیر در چرخۀ «اراده»، همیشه بدبخت و رنجور است. و برای رهایی از این رنج، دو راه‌حل وجود دارد. راه‌حل موقت، هنر. و راه حل دائم، یک جنبۀ آن اخلاق و جنبۀ دیگر آن زهد است. اگر هم مایلید بیشتر راجع به آن چرخۀ اراده بدانید و این‌حرف‌ها، به اینجا سر بزنید.پی‌نوشت دو: معمولاً نوشته‌هایم را در وبلاگم می‌نویسم. این نوشته هم مال همین چند روز پیش است. گفتم اینجا هم پستش کنم بلکه شما هم از این به بعد مخاطب نوشته‌های وبلاگی‌ام شوید. (و به افق خیره می‌شود.)</description>
                <category>هالی هیمنه</category>
                <author>هالی هیمنه</author>
                <pubDate>Wed, 14 Nov 2018 22:54:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برنامه‌ریزی برای مکیدنِ رگ‌های پُرخونِ های‌وب</title>
                <link>https://virgool.io/@expert/hi-web-ixpnoud8eoxl</link>
                <description> سرویسِ یک‌سالۀ اینترنتمان به پایان رسیده بود. آن‌وقت تنها دویست‌هزار تومان دادیم و یکسال اینترنتِ درست‌حسابی گرفتیم؛ ولی حالا که رفتم سراغِ قیمت‌ها، برق از سرم پرید. قیمت‌ها درست چهار برابر شده بود. با کلی دردسر، بالاخره بعد از دو روز توانستیم یک سرویسِ سه‌ماهۀ صدهزار تومانی ـ که با مالیاتش می‌شد صدوده‌هزار تومان ـ انتخاب کنیم. با کلّی حساب‌کتاب فهمیدیم بهترین انتخاب است ـ A Perfect Choice! سرویس به صورتِ اسمی، ۱۵۰ گیگ ترافیک داشت. صفحۀ «پرداخت شما موفق بود» گفت که سرویس ۶۰۰ گیگ ترافیک دارد. وقتی وارد جزئیاتِ حساب شدم و ترافیکِ باقی‌مانده را دیدم، با یک عددِ باورنکردنی روبه‌رو شدم: ۶۲۲۰۸۰۰۰ mb. بعد از دو گیگ دانلود فهمیدم چهاربرابر از ترافیکمان کم می‌شود و با این‌حال ۱۵۰۰۰گیگ ترافیک داریم که هنوز هم عددِ باورنکردنی‌یی است. با یک حسابِ سرانگشتی فهمیدم اگر طیِ سه‌ماه، با سرعتِ دانلودِ یک مگابایت‌برثانیه، روزانه(شبانه) هشت ساعتِ مفید دانلودمنیجر را بگذارم برای دانلود، در آخرِ این سه‌ماه می‌توانم دو هزار و خرده‌ای گیگ ترافیک مصرف کنم. بعدش با خودم فکر کردم کاش می‌شد یک موتورِ چهارسیلندر را بگذارم روی دانلود، که بعد دیدم چه فکرِ مضحکی به ذهنم رسیده. بعد از اینکه این خبرِ مسرت‌بخش را به برادرم گفتم، گفت برو توی اینترنت ببین چی می‌تونی پیدا کنی، هرچی که دمِ دستت رسید بذار تو لیستِ دانلود؛ باید توی این سه‌ماه پدرشونو در بیاریم. و اینگونه شد که تصمیم گرفتیم سه‌ماه مثلِ زالو بچسبیم به تنِ این های‌وب و رگ‌های پُرخونش که از پولِ ما پُر شده را بمکیم. البته این ایده‌آل‌مان است؛ باید دید چه‌مقدار می‌توان به ایده‌آل نزدیک شد. بعد کمی که روی این ماجرا دقت کردم، دیدم چقدر همه اینطوری‌اند. یعنی کافیست با ضعفِ نظارتی یا مشکلاتِ سیستمی روبه‌رو شویم و یا ببینیم درِ دیزی باز است، تا هرچه حیا و اخلاق و آخرت را فراموش کنیم و مثلِ بختک بیفتیم به جانِ سفره و هزارتا توجیه هم برای این کارمان داشته باشیم که مهمترینش این است: وقتی بقیه می‌خورند چرا ما نخوریم. و همینطوری «وقتی بقیه می‌خورند چرا ما نخوریم» می‌بینیم همه مثلِ زالو افتاده‌ایم به جانِ هم. من خونِ تو را می‌مکم، تو از او را، او از دیگری را، یکی هم که دستش می‌رسد، از همه‌مان را. و خودمان با دستِ خود همدیگر را درونِ این منجلاب فرو می‌بریم.(منبع)</description>
                <category>هالی هیمنه</category>
                <author>هالی هیمنه</author>
                <pubDate>Mon, 17 Sep 2018 10:30:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شخصی‌سازی کیبورد فارسی ویندوز</title>
                <link>https://virgool.io/@expert/%DA%A9%DB%8C%D8%A8%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-plbkfzptirsq</link>
                <description> اینجا قرار است یاد بگیریم چطور می‌شود یک کیبوردِ کاملاً شخصی داشته باشیم و حروف و اعداد، دقیقاً جایی قرار بگیرند که ما می‌خواهیم.  کم نیستند افرادی که با کلی دردسر یک «نیم‌فاصله» توی متن‌هایی که می‌نویسند می‌اندازند ــ با فشردن دو سه تا دکمۀ دور از هم، و یا حتّی با Alt Code ها: Alt+0157! (شخصاً از آن دسته افرادی هستم که Shift+Space برایم نیم‌فاصله نمی‌اندازد.) و یا خیلی‌ها هم هستند که دوست دارند هنگامی که به فارسی می‌نویسند، از اعداد فارسی (مثل ۱، ۲، ۳، ۴ ...) اسفاده کنند و یا علامت ساکن و الف مقصوره ( ــْـ و عیسیٰ ) بگذارند اما مجبورند باز هم دست به دامن Alt Code شوند (دکمه‌های ترکیبی‌یی که شامل Alt و اعداد صفحه‌کلیدِ عددی می‌باشد) و یا راه‌های ناآسان دیگر.همین مقدمۀ کوتاه کافی‌ست. دست به‌کار شوید!۱. شخصی‌سازی کیبوردابتدا بروید به این صفحه و نرم‌افزار Microsoft Keyboard Layout Creator را دانلود کرده، نصبش هم بفرمایید.حالا MKLC ــ که مخفف همان نام نرم‌افزار مذکور است ــ را باز کرده. با چنین صفحه‌ای روبه‌رو خواهید شد:شروع کار با MKLCچون می‌خواهیم کیبورد فارسی را شخصی‌سازی کنیم، باید ابتدا کیبود فارسی را باز کنیم. از منوی File گزینۀ Load Existing Keyboard را انتخاب کنید. سپس در پنجرۀ باز شده، کیبورد فارسی (Persian) را انتخاب کنید.انتخاب زبان فارسیحالا کیبورد فارسی در اختیار شماست.کیبورد فارسیاگر به چک‌باکس‌های کناری دقت کرده باشید، با فعال کردنشان می‌توانید Shift Keys و AltGr Keys را هم مشاهده کنید و تغییر دهید. اما این کیبورد ــ همانطور که تاکنون دریافته‌اید ــ بجز کلیدهای اصلی‌اش، تنها یک لایه Shift Keys دارد. (تصویر زیر) و AltGr Keys و Ctrl Keysاش خالی‌ست. یعنی کلی جای خالی دارید برای چیدن حروف دل‌خواهتان. اما اگر از من می‌شنوید، زیادی شلوغش نکنید تا حین اسفاده دچار سردرگمی نشوید و اسفاده از آن‌ها وقت‌گیر نباشد.  Shift Keysحالا این کیبورد در اختیار شماست. می‌توانید روی هر کلیدش دابل‌کلیک کنید و حرف داخلش را تغییر دهید. به همین آسانی. من هم همین کار را انجام دادم. ردیف اعداد فارسی را جایگزین اعداد انگلیسی کردم.دکمه‌های اصلی کیبورد اختصاصی (اعداد فارسی)دوتا نیم‌فاصله در دو شیفت‌کیِ بی‌مصرف جاسازی کردم ــ که فهمیده‌ام Shift+Z جایش از آن‌یکی بهتر است؛ یعنی سریع است و خوش‌دست و بدون خطا. الف مقصوره را گذاشتم جای کامای بی‌مصرف(Shift+U) و علامت ساکن را هم قرار دادم به جای «ريال»ای که هیچ‌گاه ازش استفاده نمی‌کنم. (Shift+R)همچنین دوتا علامت نقلِ قولِ بازوبسته به جای علامت‌های ”کوچکتر“ و ”بزرگتر“ اضافه کردم. یقیناً کسی که زبان کیبوردش روی فارسی‌ست، کدنویسی نخواهد کرد.شیفت‌کی های کیبورد اختصایهمانطور که دیدید مجبور شدیم توی کیبورد فارسی از چند حرف صرف‌نظر کنیم و دور بیندازیمشان. حیف است؛ بگذار باشد توی Alt+Ctrl Keys که شاید یک وقتی به کارمان آمد. سه تا حرف از زبان اردو هم گذاشتم توی AltGr Keys که اگر یک‌وقتی اگر خواستیم خاص و اجق وجق بنویسیم، دستمان خالی نباشد.AltGr Keys یا همان Alt+Ctrl Keysخب حالا کار تمام است. نوبتِ تعیین کردن اطلاعاتی نظیر نام و توضیح کیبورد است. از منوی Project گزینۀ Properties را انتخاب کنید تا پنجرۀ زیرین باز شود. من نام کیبورد را Persian - FaAli انتخاب کردم. شما هم توی انتخاب کردن نام کیبوردتان آزادید؛ فقط اینکه نام و توضیحش باید منحصربه‌فرد باشد و قبلاً ثبت نشده باشد. دقت کنید که سه‌تا چک‌باکس آن زیرِ پنجره هست؛ اولی را چک(فعال) کنید ــ در این‌صورت اگر Alt سمت راست کیبوردتان را فشرده باشید، بدون فشردن همزمان Ctrl می‌توانید از AltGr Keys استفاده کنید. زبان کیبورد را هم Persian Iran انتخاب کنید.تعیین اطلاعات کیبورد اختصاصیبرای اینکه طبق اصول پیش رویم، ابتدا از منوی Project گزینۀ Validate Keyboard را فشار دهید تا کیبورتان اعتبارسنجی شود و اخطارهای مورد نیاز به سمع و نظرتان برسد ــ این را بدانید که این هشدارها چندان اهمیتی ندارد؛ ادامه دهید.اگر می‌خواهید کیبورد اختصاصی‌شده‌تان را تست کنید و از صحت عملکردش اطمینان خاطر کسب نمایید، از همان منوی Project گزینۀ Test Keyboard Layout را انتخاب کنید تا پنجرۀ تست باز شود. تست کنید و مطمئن شوید که توی رویا نیستید.تست کردید؟ خوب! حالا وقتش است که فایل نصبیِ کیبورتان را ایجاد کنید. از منوی Project گزینۀ Build DLL and Setup Package را انتخاب کنید. کیبوردتان توی پوشۀ Documents ذخیره می‌شود. ازتان پرسیده خواهد شد که «آیا می‌خواهید محل ذخیرۀ کیبورد را برایتان باز کنیم؟» جواب دهید: Yes! حالا باید توی پوشۀ کیبورتان باشید. اگر هستید پس راه را درست آمده‌اید. فایل Setup.exe را اجرا کنید تا کیبورد روی سیستمتان نصب شود. ۲. استفاده از کیبورد اختصاصی خودماناگر مراحل بالا را انجام نداده‌اید و می‌خواهید از همان Persian - FaAli استفاده کنید، پس از اینجا دانلودش کنید و کیبورد را روی سیستمتان نصب کنید؛ وگرنه از این حرفِ اضافه بگذرید.پس از نصب کیبورد، بهتر است یکبار سیستمتان را ری‌استارت کنید تا مبادا در مراحل بعدی به مشکل بر بخورید و به نویسندۀ این مطلب بدوبیراه بگویید که بی‌خودی الّاف‌تان کرده است. بله!۱. حالا وارد کنترل پنل شوید. گزینۀ Change Input Methods را پیدا کرده، انتخاب کنید.۲. توی صفحه‌ای که باز شده است، زبان‌های مورد استفادۀ سیستم‌تان قرار دارد. باید انگلیسی و فارسی باشد. روی فارسی دابل‌کلیک کنید.۳. توی صفحۀ جدید، کیبوردهای فارسیِ فعالِ سیستم‌تان را نشان می‌دهد. روی گزینۀ Add an Input Method کلیک کنید.۴. کیبورد نصب شده را انتخاب و اضافه کنید. (کیبورد ما، Persian - Faali است. کیبوردهای دیگر، تستی می‌باشند و تزئینی.)۵. حالا می‌توانید کیبوردِ فارسیِ قبلیِ سیستم‌تان را Remove کنید و تنها بگذارید کیبورد Persian - Faali باقی بماند و بعد در آن زیر، تغییرات را Save کنید.۶. تبریک می‌گویم. حالا شما می‌توانید از کیبوردِ فارسیِ شخصی‌سازی‌شدۀ خود استفاده کنید. (اگر مشکلی رخ داده بود، می‌دانید که، ری‌استارت حلّال آن مشکل است.)مرحله‌ی ۱مرحله‌ی ۲مرحله‌ی ۳مرحله‌ی ۴مرحله‌ی ۵مرحلۀ ۶، انتخاب کیبوردِ اختصاصی</description>
                <category>هالی هیمنه</category>
                <author>هالی هیمنه</author>
                <pubDate>Sun, 25 Mar 2018 00:54:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعریف‌ها، قضاوت‌ها | معرفی کتاب: ابن‌مشغله، ابوالمشاغل</title>
                <link>https://virgool.io/@expert/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%BA%D9%84-chhwnnmywutr</link>
                <description> آن‌قدر که تعریف‌ها می‌توانند مانعی سخت در برابر پیشرفت شود، قضاوت‌ها نمی‌توانند. قضاوت، نمک هر غذایی‌ست. خیلی ساده است؛ تا وقتی که دیکته‌ای ننوشته باشی، هیچ غلط یا قضاوتی هم در کار نخواهد بود، چون دیکته‌ای در کار نبوده است، چون حرفی در کار نبوده است، چون عملی در کار نبوده است؛ تو گویی، دیگر حتّی «تو»یی هم در کار نبوده است! و یا شاید هم باشد، ولی هیچ اثری از بودنش نیست؛ پس بگذار بگویم که بله، تویی هم در کار نبوده است.و تعریف‌ها، این دشمنان سرسخت ما، این نابودگرانِ سعی و تلاش، این دل‌خوش کنندگان به وضعِ فعلی، این پُرکنندۀ هرچه توخالی، این فلان فلان شده... نه... تعریف، اینقدرها هم که گنده‌اش کردم، بد نیست. خوب است، حتی می‌توانیم ازشان انگیزه هم بگیریم، ولی نباید تنها و تنها، انگیزه‌یِمان بندِ تعریفِ دیگران باشد، نه، به هیچ وجه.و همچنین، نباید قضاوتِ دیگران، باعث شود که سرعتمان کم شود، انگیزه‌مان را از دست بدهیم. نباید بگذاریم که قضاوت‌ها، باور و اعتمادمان را نسبت به خود، ذره‌ای تغییر دهد. کسی که خودش را سپرده است به جریانِ رودخانه، و به زعم باطلش، دارد شنا می‌کند، حتماً به تویی که داری بر خلاف جهت آب شنا می‌کنی، خواهد گفت که در اشتباهی. بله، اگر نگوید باید به خودت شک کنی، که داری شنا می‌کنی یا جریانِ رودخانه تو را هم همچو تکّه چوبی بی‌جان، دارد با خودش می‌برد. در حقیقت، کسی که بر خلاف جریان آب شنا نمی‌کند، جزئی از رودخانه محسوب می‌شود، جزئی از کُل. او دیگر حتّی متعلق به خودش هم نیست.رودخانۀ خروشان، یک کُندۀ درخت یا لاشۀ کفتار را هم می‌تواند ببرد، به سادگی. من اگر با رودخانۀ خروشان می‌روم، تو بگو، چه چیز بیشتر از لاشۀ گندیدۀ یک کفتارم؟ــ ابوالمشاغلدر واقع، نه تعریف‌ها مهم‌اند و نه قضاوت‌ها. جنگیدن، از همه چیز مهم‌تر است. ناگزیرم، بگذارید قسمتی دیگر از این کتاب (ابوالمشاغل، اثر نادر ابراهیمی) را بیاورم: هر انسان واقعی، در زندگی، پایبند به اصولی‌ست که با تهدید و تطمیع و تمسخر، از آن اصول، منحرف نمی‌شود... بله، باید جنگید. در این دنیا، دو حالت بیشتر وجود ندارد: یا در حال مبارزه‌ای و یا، تسلیم شده‌ای. خارج از این دو حالت نخواهد بود. در زندگی، هر کس بهای خودش را مشخص می‌کند، سَرسنگینی‌اش را تعیین می‌کند. دُرُست بودن و دُرُست زندگی کردن هم، در این زمانه و روزگار، چیزی کمتر از جنگیدن نیست؛ و حتّی، رفتن به دنبالِ زندگی‌یی که خواهانش هستیم......شاید، یک روز، با همۀ صبوری‌اتاز این نوع زندگی خسته شوی و تلخِ تلخ، فریاد برآوری:«آخر این همه به‌سر دویدن و جوشیدن و عرق ریختن، و خون خوردن، برای چه؟آیا بس نبوده و نیست ــ‌برای هر دومان‌ــ که کنج اتاقت بنشینی و بنویسی؟»عزیز من!بهتر از هر کس، تو می‌دانی، که برای منبه کنجی نشستن و نوشتن، تمام شده است، حتی در نوشتن.لُطفت را در حقّم تمام کُنو از من مخواه که قبل از مرگ، بمیرم...ابوالمشاغل(از نامه‌های کوتاه او به همسرش)معرفی کتابفرصت را مغتنم می‌شمارم و به مناسبت روز کتابگردی، ــ‌دومِ آذرماه‌ــ این دو کتابِ زیبا را، توصیه می‌کنم که بخوانید. حتماً و حتماً، از خواندنشان لذت خواهید برد: ابن‌مشغله و ابوالمشاغل، اثر نادر ابراهیمی. نویسنده، زندگی خود را به قلمی شیوا و دل‌ربا، همراه با کُلّی حال خوب و ماجراهای شنیدنی و خنده، برای خواننده، نوشته است. از دستش ندهید.و نکته‌ای مهم: کتاب، خواندنی‌ست، نه خریدنی. (که البته خریدن، شروعی برای خواندن است، نه پایانِ کار.)</description>
                <category>هالی هیمنه</category>
                <author>هالی هیمنه</author>
                <pubDate>Thu, 23 Nov 2017 15:36:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سال‎روزِ یک شروع</title>
                <link>https://virgool.io/@expert/anniversary-q1vfxvpu4y4y</link>
                <description>در چنین روزی، در بیست‌وچهارمِ آبانی، یکی اینجا، حرکتش را شروع کرد. حال هم دارد ابتدایی‌ترین قدم‌هایش را در سومین دهۀ زندگی برمی‌دارد. راهِ زیادی در پیش دارد. باید بداند که در این راه، گاه خسته می‌شود؛ گاه از پا می‌افتد؛ گاه شکست می‌خورد، می‌شکند، خُرد می‌شود. گاهی، در برخی روزها، خورشید با تمامِ بی‌رحمی‌اش بر او می‌تابد و حسابی تشنه‌اش می‌کند، درست همان‌جایی که آب‌ها، همگی سرابند... درست همان زمانی که در شکننده‌ترین حالت ممکن قرار گرفته‌ای و مه و خورشید و فلک به مصافت آمده‌اند، در حال جان دادنی، و صدایی ضعیف، کلماتی وسوسه‌کننده، می‌گوید: «فقط بگو بریده‌ای تا همه چیز، همه چیز، به بهترین شکل ممکن تغییر کند. بگو بریده‌ای تا ابرها سایه‌ای شوند بر سرت و آن‌قدر ببارند تا سیرابت کنند. بگو بریده‌ای تا در دمْ به بهشت برین وارد شوی. بگو بریده‌ای تا درختان شاخه‌هایشان را خم کنند و ثمراتشان را در دسترست قرار دهند. بگو آب، شیر، عسل، شراب؛ فقط بگو باش، تا حاضر شود. برای همۀ این‌ها، تنها کافی‌ست بگویی که بریده‌ای، فقط بگو که بریده‌ای، فقط بگو بریده‌ای...».کسی هست، که در ازای پذیرفتن شکست، همه چیز بهت می‌دهد، همه چیز. اما، این تویی که با پذیرش شکست، به زندگی‌ات خاتمه می‌دهی. دیگر حتی «مردۀ متحرک» هم برایت عنوانِ زیادی می‌شود. می‌دانی؟ اینکه آدم با شرافت بمیرد، اینکه حتّی در خون خودش غرق شود ولی از حق، از آرمان‌هایش برنگردد، اصلاً قابل مقایسه با تبدیل شدن به یک مردۀ متحرک نیست؛ تو گویی عرش است در مقابلِ فرش، یا عروج به آسمان هفتم و سقوط در درکات... هر مسیری، سختی‌های خودش را دارد، این را هم بدان که آفریده شده‌ای برای پیمودن همین مسیرهای صعب، برای گذر از مشکلات، برای شکست دادنِ کسی که می‌خواهد یک شکست‌خورده باشی. آفریده شده‌ای تا مبارزه کنی، تا همانی باشی که خودت می‌خواهی، نه آنی که بقیه می‌گویند.مبارکت باشد؛ تا وقتی که در این مسیر هستی، تا وقتی که حرکت می‌کنی، تا وقتی که به وسوسۀ وسوسه‌کنندگان سست نمی‌شوی، ایّام مبارکت باشد. بگذارید قسمتی از کتابِ ابوالمشاغل نوشتۀ نادر ابراهیمی را برای خاتمۀ این حرف‌ها بیاورم:راه، تنها زمانی بسیار دراز است که در ابتدای آن باشی، یا حتّی در کمرکِش آن. در پایان، به ناگهان، می‌بینی که یک لحظه بیشتر نبوده است و بسی کمتر از یک لحظه: یک قدمِ مورچگان.در حقیقت، این کوتاهی و بلندی راه نیست که مسئلۀ ماست. مسأله، آن چیزی‌ست که ما، در امتدادِ این راه، برای دیگران که ناگزیر از پی ما می‌آیند باقی می‌گذاریم تا طی کردنش را مختصری مطبوع، گوارا، شیرین و لذّت‌بخش کند.پس حق است که خودمان را، اگر نه برای ساختن کاروان‌سراهای بزرگ و آب‌انبارهای خنک، لااقل برای برپا داشتن یک سایه‌بان کوچک، خلق یک بیتْ شعر خوب، روشن کردن یک چراغ ابدی، و یا ضبطِ یک صدای «خسته نباشی» خسته کنیم، خسته کنیم و از نفس بیندازیم...به حق که چه از نفس‌افتادنِ شیرینی‌ست آن و چه خستگیِ غریبی...</description>
                <category>هالی هیمنه</category>
                <author>هالی هیمنه</author>
                <pubDate>Thu, 16 Nov 2017 00:16:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکسال تجربه در توئیتر *</title>
                <link>https://virgool.io/@expert/1-year-twitter-vlrpna2ctfaf</link>
                <description> پیش‌نوشت یک: قبل از اینکه شروع به خواندن کنید، بد نیست که بدانید این تجربیات متعلق به چه کاربری در توئیتر بوده. قبلاً صاحبِ اکانت «متخصص @AlayhesSalam» بودم. نه سیاسی‌نویس، نه روزمره‌نویس و یا یک نقل‌قول‌کننده؛ توئیت‌هایی ادبی، فلسفی و گاهی هم دینی را در حسابم منتشر می‌کردم. یادم است وقتی که حسابم را در توئیتر دی‌اکتیو(غیرفعال) کردم، حدود 900 فالوئینگ(دنبال‌شونده) و 4.5K فالُوِر(دنبال‌کننده) داشتم. نه به قولی از آن شاخ‌ها بودم و نه کم فالور؛ ولی با خیلی از کاربران پر فالورتر از خودم هم مراوده داشتم. البته این را باید بگویم که تعداد فالور، فقط یک عدد است. و امان از روزی که تمام فکر و ذکر کسی درگیر همین عدد بشود...آشنایی با توئیتریادم است که از سال‌ها پیش یک اکانت در توئیتر ایجاد کرده بودم، ولی آن زمان نمی‌دانستم که توئیتر چیست و قرار است دقیقاً چه چیزهایی آنجا توئیت کنم. - اصلاً نمی‌دانستم توئیت چیست. - چندین سال گذشت تا اینکه در یکی از سخنرانی‌های استاد رائفی پور، (قبلا پی‌گیر تک‌تک سخنرانی‌های ایشان بودم ولی قریب به یکسال است که این کار را به دلایلی کنار گذاشته‌ام.) ایشان اشاره کرد به اینکه ما(مخاطبانشان) را در زندانی با عنوان «تلگرام» محبوس کرده‌اند و ما نهایتاً حرف‌هایمان در فلان گروه و بهمان گروه محدود می‌شود. می‌گفت که فعالیت‌هایمان در تلگرام، در همان تلگرام می‌ماند؛ اما فیسبوک و توئیتر چنین نیستند و مطالب پربحث در آنجا، نه تنها به گروهی و یا کوچه‌ی بن بستی ختم نمی‌شود و جهانی است، حتی در صفحۀ اول گوگل هم می‌آید. و همینطور هم بود. همان شد که عزمم را جزم کردم تا در توئیتر تبدیل شوم به کاربری تاثیرگذار. این شد که به توئیتر، این شبکۀ اجتماعی که بیشتر از دیگر شبکه‌ها در آن حرف‌های سیاسی زده می‌شود و بیشترِ سران سیاسی کشورها در آن حسابی فعال دارند، پیوستم. - مثلاً، رئیس‌جمهور آمریکا هم در آن توئیت می‌کند. -دوران سیاسی‌نویسی - نگاهی به سیاسی‌نویسانآن وقت‌ها نگاهم به توئیتر، نگاه کسی بود که می‌خواست با حرف‌ها و تحلیل‌های سیاسی‌اش، مشکلات بسیاری را حل کند و تاثیر بسیاری روی جامعه بگذارد. کسی که طوطی‌وار سخنانی که از فلانی شنیده بود را تکرار می‌کرد. کسی که به یک سرباز بی‌جیره و مواجب تبدیل شده بود و با تکه پنبه‌ای، می‌خواست سرِ کسانی که دشمن‌شان می‌پنداشت را ببرد. کسی که همیشه شعارهای دهان‌پرکنی می‌داد. کسی که اوقات بیکاری‌اش را در خبرگزاری‌ها تلف می‌کرد، فقط برای اینکه از همه چیز باخبر باشد و همیشه تحلیل‌هایی بکر و تازه تحویل جامعه‌ی توئیتر دهد.می‌دانید چیست؟ سیاسی نویسی همین است. سیاسی‌نویس کسی که فکر می‌کند جامعه با حرف‌های 140 کاراکتری‌اش تغییر می‌کند و سیاست‌های یک مملکت اصلاح می‌شود. این بد نیست که آدم‌ها دغدغه‌مند باشند و برای بهتر شدن جامعه‌شان تلاش کنند، این بد است که توهم تاثیرگذاری با حرف‌هایی 140 کاراکتری بهمان دست دهد. این بد است که فکر کنیم با توئیتی که علیه فلان جناح سیاسی زدیم - و توسط هم قطاران خودمان لایک و ریتوئیت(باز نشر) شده است، - کار خیلی مهمی انجام داده‌ایم. بله، اگر ژورنالیست بودیم و شغل‌مان این بود و از این راه کسب درآمد می‌کردیم، مشکلی نداشت که همه‌اش حرف‌های سیاسی بزنیم. ولی با این حال درک نمی‌کنم که چرا باید موضع خود را در مقابل هر اتفاقی که در هر گوشه از کشور و یا جهان می‌افتد، تعیین کنیم؛ یا اینکه چرا باید نظر خود را راجع به هر حرفی که سیاست‌مداران و یا افرادِ به نوعی مهم می‌زنند بیان کنیم! به نظر من این کار خیلی مسخره است که لحظه به لحظه منتظر این باشیم که چه اتفاقی در کجا می‌افتد و یا چه کسی چه حرفی می‌زند که سریعاً واکنش خود را نشان دهیم. سیاسی‌نویسان هم دو گروه هستند.یک: کسانی که واقعاً دغدغه‌مند، کارشناس و تحلیل‌گر هستند و حرف‌هایشان ارزشمند است و همیشه حرف‌های تازه و مفیدی ارائه می‌دهند. برخی از کسانی که توئیت‌های طنزِ سیاسی هم می‌نویسند در این گروه قرار دارند.دو: کسانی هستند که به تقلید از گروه اول و برای دیده شدن، تحلیل‌های سیاسی ارائه می‌دهند و یا به قولی تیکه‌پرانی می‌کنند. گاهی حرف‌های این گروه به شدت مورد استقبال قرار می‌گیرد و همین امر، انگیزه‌ای می‌شود برای ادامۀ فعالیت سیاسی‌شان. این اتفاق حس تاثیرگذاریِ به شدت بالا و کاذبی به کاربر می‌دهد.خاطره‌ای از اولین توئیتِ فِیوْ اِستار(پر لایک) - قمار با توئیت‌هااز خودم برایتان بگویم. همان وقت‌هایی که حرف زدن از #حقوق_نجومی داغ بود و هر کاربری نظر خودش را راجع به آن اعلام می‌کرد، من هم از فرصت استفاده کردم تا در آن مبحث نظر خود را بگویم. توئیت کردم: «اولین جنگ علی(ع) بر علیه کسانی بود که می‌خواستند #حقوق_نجومی بگیرند...». با وجود غلط نگارشی، آن توئیت درست افتاد وسطِ چرخه‌ی ریتوئیت و حدود پنجاه بار ریتوئیت شد و نزدیک به سیصد لایک کسب کرد. کسانی آن توئیت را لایک کردند که برای من از جمله کسانی بودند که آرزو داشتم روزی مرا فالو کنند. آن زمان، وقتی یکی از توئیت‌هایم 10 تا لایک می‌خورد، کلی کیف می‌کردم. دیگر خودتان حساب کنید که چقدر بر سر آن توئیت هیجان زده شده بودم. همین انگیزه‌ای شد و از آن لحظه به بعد، خیلی جدی‌تر سیاسی‌نویسی را آغاز کردم و سعی می‌کردم در همه‌ی مسائل سیاسی که برایشان هشتگ به راه می‌افتاد، حداقل یکی دو توئیت بزنم. گاهی نتیجه خیلی رضایت بخش بود و توئیت‌هایم لایک‌های زیادی می‌خورد و گاهی هم اینطور نبود و نتیجه خیلی مأیوس کننده می‌شد. بله، آن زمان به کسی تبدیل شده بودم که نمی‌شد روزی چندین بار به خبرگزاری‌های مهم سر نزند و اخبار و تحلیل‌ها را دنبال نکند. حال که به آن دوران فکر می‌کنم، می‌بینم چه فعالیتِ مشمئز کننده‌ای داشتم. به نوعی با وقت و توئیت‌هایم قمار می‌کردم.نیاز به دیده شدن، فالورِ بالاآن زمان بود که با خودم می‌گفتم: «اگر فالور زیاد داشته باشم، دیگر برای دیده شدن لازم نیست حتماً در هشتگ‌ها شرکت کنم. وقتی فالور زیاد داشته باشم، - مثل کسانی که فالور زیاد داشتند و من می‌خواستم مثل آنان شوم، - دیگر نیاز نیست حتی هشتگ بزنم؛ اگر حرف جالبی زدم همان‌ها لایک و حتی ریتوئیت هم خواهند کرد.» این شد که شروع کردم به فاسی و انگلیسی در گوگل جستجو کردن راجع به اینکه چگونه می‌توانم فالورهایم را افزایش دهم. تقریباً همه‌شان یک حرف می‌زدند: «تا شما کسی را دنبال نکنید، کسی شما را دنبال نخواهد کرد. پس تا می‌توانید افراد زیادی را فالو کنید و منتظر بمانید تا آنها هم شما را فالو کنند». با اینکه در آن زمان از اینکار نتیجه هم گرفتم و فالورهایم را زیادتر و زیادتر کردم، ولی باز هم برایم کافی نبود. باز هم توئیت‌هایم کم لایک می‌خوردند و لایک کنندگان هم همان افراد همیشگی بودند. همان دوستان همیشگی. هرچه که فالورهایم بیشتر می‌شد، حرص و طمع‌ام هم برای فالور بیشتر، افزایش می‌یافت.روش من برای افزایش فالورمعمولاً برای افزایش فالور، روزی صد تا سیصد نفر را فالو می‌کردم و بعد منتظرِ فالو بک(Follow Back) می‌ماندم و روز بعد، توسط ابزارهایی + +، کسانی که فالو بک نداده بودند را آنفالو می‌کردم. این روش همیشه نتیجه می‌داد. ولی بعدها از اینکه با این روش فالورهایم را زیاد کرده بودم، احساس رضایت نمی‌کردم زیرا روش‌های خیلی بهتر و آبرومندانه‌تری(!) هم برای این کار وجود داشت.نیاز به فهرست‌هاآن زمان، تقریباً 800 فالور داشتم و حدود 600 فالوئینگ(دنبال شونده). دیدم که بسیاری از توئیت‌ها را دارم از دست می‌دهم؛ توئیت‌های دوستانم را، کسانی که برایم اهمیت دارند. آنجا بود که با فهرست‌ها آشنا شدم. در واقع می‌شد به فهرست‌ها(که هم عمومی بودند و هم خصوصی) افرادی را اضافه کرد که تنها توئیت‌های آن افراد در آن فهرست بیاید. مرورِ توئیت‌ها در فهرست، به خوبیِ تایملاین(خط زمان، صفحه‌ی اصلی توئیتر) نبود، ولی چیزی بود که باید به آن عادت می‌کردم. اولین فهرستی که ایجاد کردم، فهرستی با عنوان «دوستان» بود. به یاد دارم که در این یکسال، مدام تعداد افرادی که به فهرست‌ها اضافه می‌کردم، بیشتر و بیشتر می‌شد و هربار مجبور می‌شدم فهرست دیگری ایجاد کنم. اسامی آن فهرست ها به این ترتیب است: دوستان(800 نفر)، رفقا(500 نفر)، ابدال(390 نفر)، خواص(250 نفر)، اعجوبه‌ها(120 نفر)، خوبان(40 نفر). در واقع با اضافه کردن فهرست‌ها، حلقۀ کسانی که برایم اهمیت بیشتری داشتند را تنگ‌تر و تنگ‌تر می‌کردم. کمالِ همنشین - نقطه عطف فعالیتم در توئیتردر توئیتر کاربری بود به نام «ألف إبن قاف». هیچگاه فراموش نمی‌کنم که چطور فعالیتم در توئیتر را دگرگون کرد. اولین توئیتی که از او خواندم، این بود و به شدت مرا تحت تاثیر قرار داد:«شاخی، برای خودتی. تا در خانه منی، حرف مفت نمی‌زنی. بشقاب فیوخوری را درست دست بگیر. نگاه کن. فرش را کثیف کردی. خدایا. فیوها را چطور پاک کنم.» (فِیو = لایک)یادم است با خواندن همین توئیت، دیوانه‌اش شدم. دیوانۀ کلماتی که می‌نویسد. دیوانۀ آواتارش و لحن صحبت کردنش. همیشه در توئیت‌هایش از این شیرین‌کاری‌ها می‌کند. خدای تکیه‌کلام است. به خصوص «بله» گفتن‌هایش؛ یا «بی‌ادبی نشود» هایش. بگذارید چندتایی‌شان را بگذارم:تمایل عجیبی برای ورّاجی دارم و متأسفانه، کسی از دوستان، دم لای تله نمی‌دهد. بیا، باز هم بی‌ادبی شد. بله. شأن دم دوستان، اجلّ از تله ماست...قبلاً هم برایتان از فواید سربازی گفته بودم. بله. مهم‌ترینش این بود که بر خلاف باقی عمرت، این دو سال را، به صورتی حقیقتاً مقدّس تلف می‌کنی...ساعت‌هاست با جمعی از دوستان توییتری هستیم، و طبعاً، همان‌طور که می‌شود حدس زد، [سرفه می‌کند] بله، بی‌ادبی شد.خوش به‌حال‌تان که «اوج جوانی» داشته‌اید. مال ما، مشتقش را گرفتیم، صفر بود. انتگرال را هم گرفتیم، صفر شد. مشغول همین محاسبات بودیم، تمام شد.یادم باشد، اگر خواستم فرزندانم را نصیحت کنم، یک توییت ندهم دست‌شان که راحت فیو بزنند. یک گونی توییت بدهم دست‌شان، که نتوانند آناً فیو بزنند.دراخ دراخوییچ، رنگ‌پریده و گیج، تو گویی رها شده از دستان ظریف الهه‌ای حواس‌پرت، می‌کوشید تا با دست‌وپازدنی مضحک، برخلاف مسیل تقدیر بپیماید.بله. مرید جناب الف ابن قاف شدم. ایشان به قولی از شاخ‌های توئیتر هستند. پس از اینکه برای اولین بار به صفحه‌اش رفتم و حدود ده-بیست توئیتش را خواندم، بسی شگفت زده شده بودم. گویی که کسی از درونم فریاد می‌کشید که: «این همان است، همان چیزی که تو باید باشی». همان وقت بود که این توئیت را نوشتم:ناگاه بیدار شد! بی خبر، در عجب از رخداد وی بودم! وجود از عدم را نتوان هیچگاه استدلال نمود، از قبل نیز وجود داشت، @AlefBenQaf او را بیدار کرد...بگذارید بخاطر برخی از لغاتی که در توئیت بالا نوشته‌ام، کمی خجالت بکشم؛ می‌خواستم همانند او بنویسم ولی افتضاح می‌شد. در آن توئیت، خودم را می‌گفتم؛ توئیت‌های ابن قاف تلنگری بود برای بیدار شدنم. بله. این همان نقطه‌ی عطفم بود. خدا را شکر می‌کنم که ثبتش کردم. جالب است که بدانید إبن قاف از کسانی است که همیشه کمتر از 100 فالوئینگ دارد و در حال حاضر، بیش از شش‌هزار نفر دنبالش می‌کنند. با این وجود در آن زمان که من نه توئیتِ درست درمانی می‌زدم و نه فالورِ زیادی داشتم، او مرا فالو کرد. شاید خنده دار باشد؛ ولی همین فالو کردن، خیلی چیزها را تغییر داد. «کمال همنشین در من اثر کرد، وگرنه من همان خاکم که هستم». نمی‌خواستم که از دستش دهم، همین شد که تمام سعیم را کردم تا کیفیت توئیت‌هایم را به شدت بالا ببرم.از آن پس سیاسی‌نویسی را به طور محسوسی کنار گذاشتم. در ابتدا بلد نبودم، می‌خواستم مثل او «کلمه بکارم» ولی کلمه کاشتن در آن حد، به مهارت زیادی نیاز داشت که من در خودم نمی‌دیدم. البته در این مدت، تشری هم از ابن قاف خوردم. یکبار که رفته بودم دایرکتش(دایرکت = به صورت خصوصی و مستقیم حرف زدن، چت کردن)، گفت که «جایی از افعال قلمبه استفاده می‌کنند که تمام کلماتش هم قلمبه باشد. خودت باش. همانطوری حرف بزن که همیشه حرف می‌زنی». و حقیقتاً حق داشت. در واقع، ابن قاف در آن شب‌های ظلمانی، چراغی برایم بود تا راهم را پیدا کنم. از آن پس سعی کردم از کلمات غامض در توئیت‌هایم استفاده نکنم، به جایش روی محتوای آنها کار می‌کردم. علاقه‌ی زیادی به بکار بردنِ تشبیه و یا وصف یک تصویر داشتم. آرام آرام فهمیدم که چگونه باید خودم باشم؛ و خودم را نهایت پیدا کردم. برخی از توئیت‌هایم:تصمیم خود را گرفت. اما بخاطر چه حاضر شد با جان خودش بازی کند؟ از آن پل قدیمی روی پرتگاه، فقط طناب های فرسوده‌اش مانده بود..زندگی، جریان رودخانه‌ای‌ست که گاه آرام است، گاه طغیانگر، و گاهی هم محکوم به سقوطی از بلندای صخره‌ها، که در نهایت به دریایی ریخته می‌شود..حرف هایش را در کاغذ کوچکی می‌نوشت و به رودخانۀ «توییتر» که در همان نزدیکی بود می انداخت و سپس با امید خوانده شدن آنها، به سراغ گله میرفت.چرا وقتی که آدم به پوچی می‌رسد، در دم ختم نمی‌شود؟ مثلاً همان لحظه، به خیال مبدل شود. رویای کسی شود که از خواب بلند شده است. و همه چیز، پَر..بنویس، و از همان که توی کاغذ با تو حرف می‌زند، همه چیز را بپرس. جواب همۀ سوالات را می‌داند. خوشحال می‌شود که کسی با او سخن بگوید. تنهاست.نگاهم به آسمان بود که، دیدم چه خوب پرواز می‌کنی. ببینم، تو به پایین نظر نمی‌کنی که ببینی چه خوب تماشایت می‌کنم؟در توئیتر کاربر دیگری هم بود که بشدت علاقمندشان بودم؛ جناب «دارک بلو». ایشان هم به بنده لطف داشتند و گاهی توئیت‌هایم را لایک و ریتوئیت می‌کردند. البته اگر بخواهم لیست دوستانی که در توئیتر مدیون لطفشان هستم را بنویسم، طوماری بلند بالا خواهد شد. تقریبا این اواخر، کاربری نبود که بخواهم فالو ام داشته باشد، و مرا فالو نکرده بود. خودم را در جمع بزرگان توئیتر می‌دیدم.رویای نویسندگیخب. شاید این قسمت از داستانم در توئیتر، بهترین قسمتِ زندگیِ توئیتری‌ام باشد. من که اهل رمان خواندن نبودم، یکبار خواستم به پیشنهاد دوستانِ توئیتری، برای اولین بار رمان‌هایی را بخوانم. دوستان کم نگذاشتند، پیشنهادات خوب و زیادی دادند. از بین آن همه، «عقاید یک دلقک» را انتخاب کردم؛ زیرا پیشنهاد دوستی بود که می‌دانست چه معرفی کند. وقتی که شروع کردم به خواندنش، چنان مجذوبش شدم که طی دو روز تمام شد. نمی‌دانم چه شد، از همان لحظه به بعد، صدای فریادهای کسی را از درونم می‌شنیدم که می‌گفت: «این همان است. باید نویسنده شوی... باید نویسنده شوی...». البته از همان ابتدا، این صدا را چندان جدی نمی‌گرفتم. به شوخی هم که شده بود، چند توئیتِ طنز در آن حال و هوا نوشتم:اگر نویسنده شوم، کتاب‌هایم به 27 زبان زندۀ دنیا ترجمه خواهند شد. جایزۀ نوبل هم خواهم گرفت. خیلی هم تاثیرگذار خواهند بود. شوخی نمی‌کنم ها!اگر نویسنده شوم، نمی‌شود داستان‌های تخیلی ننویسم. کلی هم می‌شود به این و آن تیکه انداخت. یا اینکه اندیشه‌های خود را به مغز مخاطب تزریق کرد.اصلا وقتی که نویسنده شدم، کسب‌وکار تمام نویسندگان دیگر را کساد می‌کنم. ببینید گفتم، نشود روزی بگویید نگفتی. اتمام حجت کردم؛ خود دانید دیگر.می‌دانم چه می‌گویید، «جو گیری هم حدی دارد»! نه آقاجان؛ نویسندگی به این آسانی که فکر می‌کنی نیست. دود چراغ نخورده‌ای دیگر؛ بی سوژه نمانده‌ای.آن زمان داشتم این‌ها را به شوخی می‌گفتم؛ فکر نمی‌کردم که روزی واقعاً به رویایم تبدیل شود؛ رویایی که می‌خواهم به هر قیمتی که شده، محقق شود.آیا تعداد فالور مهم است؟ چه چیزی از آن مهم‌تر است؟کسی نمی‌تواند بگوید تعداد فالور مهم نیست. بشخصه تا وقتی که فالورهایم به سه یا چهار هزار نرسیده بود، نتوانسته بودم از خیلی‌ها فالو بک بگیرم. اما همه چیز در تعداد فالور ختم نمی‌شود. چیزی که از فالور مهم‌تر است، ارتباط است، دوستان است؛ کسانی هستند که برایمان اهمیت دارند و برایشان اهمیت داریم. فالورها در همان توئیتر می‌مانند، زندگی می‌کنند، و می‌میرند، ولی دوستان همیشه به یاد هم هستند، حتی بیرون از مرزهای شبکه‌های اجتماعی و فضای مجازی. طبیعتاً محتوایی که توئیت می‌کنید، از همه چیز مهم‌تر است. در توئیتر، هرکسی با کلمه‌هایش شناخته می‌شود، و نه حتی با اسم یا آواتارش. گاهی توئیت‌هایتان، به امضای شما تبدیل می‌شوند. همانند توئیت‌های «میثم رمضانعلی @habil» و یا مهدی اسدزاده(نویسنده) که با نام «گورباچف» در توئیتر فعالیت می‌کند. و همچنین بسیاری دیگر. بیشتر اوقات، همین محتوایی که ارائه می‌دهید باعث می‌شود که دوستان زیادی پیدا کنید و برای بسیاری حائز اهمیت شوید؛ فی‌المثل از همان جنس اهمیتی که من برای ألف إبن قاف قائل هستم.فالور هم چیزی است که به طبع دوستان و محتوای خوب، روانه است. هیچگاه خودتان را درگیر تعداد آن نکنید. به قولی، به فالورِ فالورهایتان تبدیل نشوید که آمدنشان خوشحالتان کند و رفتنشان، ناراحت. سعی کنید حدالامکان، خودتان باشید و کم یا زیاد شدن تعداد فالور، تاثیری روی شما نداشته باشد. آن کسی که همیشه همراهی‌تان می‌کند، فالورتان نیست بلکه دوست شماست. برای کسانی که برایتان ارزش قائل است، ارزش قائل شوید.(مخاطب حرف‌های بالا بیشتر از همه، خودم بودم.)آخرش که چی؟ - چرا دی‌اکتیو کردم؟انسان‌ها موجودات عجیبی هستند. گاهی کارهایی انجام می‌دهند که برای انجام دادنشان هیچ دلیلی ندارند، فقط اینکه صدای ضعیفی از درونشان می‌گوید «انجام بده»، انجامش می‌دهند. بازی‌های اندرویدی که یک نفر می‌دود و کارش سکه جمع کردن است را حتماً دیده‌اید؛ چه دلیلی دارد که کسی اینچنین بازی‌ای را که «آخرش هیچ چیزی نیست» بازی کند؟ به نظر من به دنبال چیزی است که نمی‌داند چیست، فقط می‌داند که آخر ماجرا، چیزی هست. چیزی که در ابتدا فکر می‌کند ارزشش را دارد، ولی وقتی که به آن آخر می‌رسد، می‌بیند که آن چیز هیچ ارزشی نداشت، لااقل آن ارزشی را که منتظرش بود.در واقع او، سرگرم طی کردن مسیری است به امید اینکه آخرش به جایی برسد، و آخرش که می‌رسد، می‌بیند که هیچ چیزی نیست، غافل از اینکه طی کردن همان مسیر، نهایتِ چیزی است که قرار بود به آن برسد. همیشه که قرار نیست در آخر، چیزی انتظارمان را بکشد؛ و هر آنچه که هست، در تک تک لحظه‌هاست.قبلاً نگاهم به توئیتر، نگاه کسی بود که انتظار رسیدن به جایی/چیزی را می‌کشید. ولی هرچه که طیِ مسیر می‌کردم، به مقصد نمی‌رسیدم. البته در همین مسیر، چیزهای زیادی به دست آوردم. خسته شدم از دویدنی ناتمام. از توئیتر رفتم، چون به چیزی که می‌خواستم، نرسیدم. البته رسیدم؛ ولی نمی‌دانم که چه می‌خواستم برسم. یقیناً دوباره هم برخواهم گشت به توئیتر، به ابتدایی‌ترین قدم. آن وقت خواهم دانست که به دنبال چه هستم و به چه می‌خواهم برسم.البته باید اضافه کنم که توئیتر به خودی خود، جایی نیست که ارزش وقت تلف کردن را داشته باشد. مثل همان بازی‌ای است که گفتم. فعلاً که قصد دارم در مسیرهای دیگری قدم بزنم.همین بود، داستان لحظاتی که در توئیتر نفس کشیدم.تمام.* این مطلب از جمله مطالب وبلاگم میباشد.</description>
                <category>هالی هیمنه</category>
                <author>هالی هیمنه</author>
                <pubDate>Wed, 25 Oct 2017 00:17:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه خوان: رمان «کوری» نوشته‌ی ژوزه ساراماگو</title>
                <link>https://virgool.io/@expert/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%C2%AB%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C%C2%BB-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87%E2%80%8C%DB%8C-%DA%98%D9%88%D8%B2%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%A7%DA%AF%D9%88-yukdpw25ph55</link>
                <description> [رمان «کوری» نوشته‌ی ژوزه ساراماگو]کوریِ سفید همانند دریایی از شیر، یکی یکی همه را در خود غرق می‌کرد ولی زنی بود که هیچگاه در آن غرق نشد؛ زنِ همان چشم پزشکی که اولین مریضِ مبتلا به کوریِ سفید را معاینه کرد. ماجرایی که از درون ماشینی در پشت یک چراغ قرمز شروع می‌شود و تا تیمارستان و کلیسا و خانه‌ی دکتر و همسرش ادامه پیدا می‌کند. با شخصیت‌هایی چون دکتر و همسرش، مردی که اول کور شد، پیرمردی که چشم بند سیاه دارد، دختری که عینک آفتابی به چشم دارد، پسرکی که یک چشمش چپ(لوچ) است، مرد دزد، مستخدمه‌ی هتل و ... .می‌توان گفت راویِ داستان کمی پرحرف بود و دوست‌داشتنی، همراه با نظراتِ جالبی که درباره‌ی حوادث و افراد می‌گفت.شروع کوری مبهم بود، اینکه چطوری و چرا آغاز شد، ولی بعد تبدیل شد به یک اپیدمی که کوری با نگاه کردن در چشم‌های شخصی کور، به نفر بعدی منتقل می‌شد. کوری‌ای که هیچ نشانی از خود ندارد و تغییری در چشم‌ها ایجاد نمی‌کند، فقط مانند منبعِ قوی‌ای از نور، مانع دیدن افراد می‌شود.[خلاصه‌ای از داستان]در ابتدا دولت تصمیم گرفت که افراد کور را در تیمارستانی قرنطینه کنند، تیمارستانی که به دو ضلع راست و چپ تقسیم می‌شد، که ابتدا یکی برای کورها و دیگری برای آلوده‌شده‌ها بود، کسانی که احتمال می‌رفت به زودی کور شوند. تقریبا هفتاد درصد داستان در همین تیمارستان روی می‌دهد. داستانِ سازگاری کورها به کوری‌شان، مسئله‌ی کانتینرهای غذا که توضیع‌شان بر خلاف گفته‌ی دولت، وقت منظمی نداشت؛ کانتیرهای غذایی که باعث کشته شدن افراد زیادی شدند، چه وقتی که می‌رسیدند و حتی وقتی که نمی‌رسیدند! رسیدنِ کانتینرهای غذا هم بر اثر ترس ماموران از نزدیک شدن کورها به در و دیوارهای تیمارستان موجب تیراندازی آنها و کشته شدن افراد زیادی می‌شد.اولین مرگ و وحشیانه‌ترین‌شان، مرگِ دزدِ ماشینِ اولین مرد کور داستان بود؛ کسی که رانِ پایش به دلیل دست‌درازی به دختری که عینک دودی داشت، توسط پاشنه‌ی کفش دختر به شدت زخمی شد و به عفونت رسید و وقتی می‌دانست که کارش دارد تمام می‌شود، در تاریکی شب (که البته برای خود او هیچ فرقی نمی‌کرد چون همیشه خورشیدی در چشم‌هایش بود) به هزار زحمت به سمت درِ خروجی تیمارستان رفت تا درخواستِ دارو و درمان کند، ولی ترسِ مأمور از کوری باعث شد تا تمام گلوله‌هایش را بر سر و سینه‌ی او که خودش در حال مردن بود خالی کند و گودیِ درِ تیمارستان را به حوضی از خون تبدیل کرد.در بین تمامی داستان کسی که بیشتر از همه رنج کشید، همسر دکتر بود که چشم‌هایش تمامی این وقایع تلخ را نظاره می‌کرد، حتی سرِ نصفه‌ی دزد که جمجمه‌اش تکه‌پاره شده بود...کورها در تیمارستان دنیای جدیدی داشتند که باید در آن زندگی می‌کردند. کم کم به این نتیجه می‌رسیدند که نظم و قانون و پاکیزگی برای زندگی امری ضروری‌ست. در آن دنیای کوچک، برخی جملات به سادگی بر سر زبان‌ها می‌افتاد و به ضرب‌المثل تبدیل می‌شد؛ همچنین افرادِ کور ضرب‌المثل‌هایی که در گوشه و کنار ذهن‌شان گم و گور شده بودند را برای بهتر زندگی کردن به یاد می‌آوردند و بر زبان جاری می‌ساختند؛ حتی ضرب‌المثل‌های قدیمی و منسوخ شده را! در این میان جمله‌ای که همسر دکتر گفته بود، پرکاربردترین ضرب‌المثل آنجا شده بود: اگر مثل انسان‌ها نمی‌توانیم زندگی کنیم، لااقل مثل حیوانات زندگی نکنیم!البته نمی‌خواهم از تعفن و هوای گرفته شده‌ی تیمارستان و زمین کثیفش حرفی بزنم چون زیاد در مورد آن خوانده‌اید یا قرار است که بخوانید.زمانی که داستان داشت کم کم خسته کننده می‌شد، ورود تقریباً دویست نفر کورِ جدید به تیمارستان و پیرمردی که چشم‌بند سیاه داشت به داستان روحِ تازه‌ای بخشید. قلدرهایی هم در بین آنها بودند که بعداً کانتینرهای غذا را تنها خودشان تحویل می‌گرفتند و اجازه‌ی نزدیک شدن دیگر افراد به کانتینرها را نمی‌دادند. آنها غذا را جیره بندی کردند و تمام اشیاء قیمتی افراد دیگر بخش‌های تیمارستان را برای دادن غذا به آنها گرفتند؛ در واقع باج گیری کردند، برای چیزی که حق آنها بود، و یا به عبارتی دزدی...سردسته‌شان هم مردی بود که هفت‌تیر داشت. همان کسی که بعداً زنِ دکتر برای انتقامِ بی‌حرمتی‌ای که او و زیردستانش به زندانیانِ زن کردند، با قیچیِ تیزی که همانند خنجری دو سر بود گردنش را سوراخ کرد و او را کشت. درگیری بر سر غذا ادامه داشت. جنگ بر سر غذایی که دیگر برایشان نمی‌آمد موجب شد تا بخشِ مربوط به قلدرها که قبلا غذا برای خود ذخیره کرده و اکنون راه ورود به آن را مسدود کرده بودند به آتش کشیده شد و آتش به دیگر بخش‌ها هم سرایت کرد. آن وقت بود که زندانیان متوجه شدند هیچ مأموری برای محافظت از تیمارستان باقی نمانده است و کل مردم شهر کور شده اند و حال آزادند که تیمارستان را ترک کنند.[ ... ]و کوری کی تمام شد؟پس از حمله‌ی عصبی‌ای که برای زنِ دکتر بخاطر دیدن صحنه‌ی وحشتناکِ تبدیل شدنِ انباریِ سوپرمارکت به قبرستانی آتشین اتفاق افتاد، او را برای استراحت به کلیسایی که همان نزدیکی بود بردند. صحنه‌ی باور نکردنی‌ای که آنجا دید، او را بیشتر منقلب کرد. چشمانِ تمامی مجسمه‌های قدیسانی که در آنجا بود، با پارچه‌ی سفیدی بسته شده بود؛ همچنین چشمان تمامی افرادی که در نقاشی‌های موجود بر دیوارها بودند هم با رنگِ سفیدی توسط کشیشی پوشانده شده بود. این خبر ابتدا توسط زن دکتر و سپس توسط افرادی که در آن کلیسا حضور داشتند به زودی به دیگر افراد شهر هم رسانده شد. از آن پس کورها یکی یکی بینا شدند. در واقع آن نورِ سفیدی که کورشان کرده بود از بین رفت.و داستان چه حرفی را می‌خواست بگوید؟برداشتی که من از این داستانِ بسیار زیبا و خواندنی کردم چه بود؟ کورها در واقع کور نبودند ولی بخاطر هاله‌ی نوری که جلوی چشمان‌شان قرار گرفته بود نمی‌توانستند ببینند. کشیشی که چشم قدیسانِ کلیسا را پوشانده بود می‌خواست ثابت کند که خدا نمی‌بیند و وقتی که کورها از این موضوع مطلع شدند، آن کوری هم به پایان رسید.در جایی خوانده بودم که جناب ژوزه ساراماگو گفته بود که از ادبیات به عنوان ابزاری در اختیار ایدئولوژی استفاده نمی‌کند ولی انگار در همین رمان حرف خود را نقض کرده است. فکر نکنم نویسنده‌ای باشد که اعتقاداتش در داستانی که خلقش می‌کند بروز نکند و به نظرم این امر غیرممکن است؛ زیرا که در آن صورت آن داستان دیگر حرفی برای گفتن ندارد و تبدیل می‌شود به روایتی خشک و خالی و بدون هدف!در واقع خداوندی که در مسیحیت تعریف شده است(در مسیحیتِ تحریف شده‌ی کنونی)، خداوندی است که واقعاً نمی‌بیند! البته در این مطلب قصد ندارم که در مورد مفهوم «خدا» در مسیحیت چیزی بنویسم، ولی امید است که چنین مطلبی را بعدها به رشته‌ی تحریر در بیاورم. پی‌نوشت: نتیجه‌ای که بنده از این داستان گرفتم نظری شخصی بود، اگر نظر دیگری دارید خوشحال می‌شوم که بیانش کنید.</description>
                <category>هالی هیمنه</category>
                <author>هالی هیمنه</author>
                <pubDate>Tue, 12 Sep 2017 17:15:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی که از دهانت آتش بیرون می‌زند...</title>
                <link>https://virgool.io/@expert/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%87%D8%A7%D9%86%D8%AA-%D8%A2%D8%AA%D8%B4-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%B2%D9%86%D8%AF-nzu773vrnnda</link>
                <description>شخصیتِ آلدریچ کیلیان در فیلم Iron Man 2013صبر کن، بازدمت که گازی غیرقابل اشتعال است، بله، همان کربن دی‌اکسید؛ و تا این لحظه از زندگانیِ نسلِ بشر، انسانی یافت نشده است که همانند اژدهاهای بال‌دارِ افسانه‌ای، در بدنش عضوِ جداگانه‌ای برای تصفیه‌ی هوا جهت بدست آوردن گازی قابل اشتعال داشته باشد، همراه با غده‌ای در گلو که قادر است آن گاز را مشتعل کند! بله، حتی یک مورد هم تاکنون گزارش نشده است، حتی در افسانه‌ها؛ البته بغیر از آلدریچ کیلیان، دانشمند علم بیولوژی که در فیلم IronMan3 راجع به خودترمیمیِ سریعِ بدن تحقیق می‌کرد. اما چرا برخی مواقع با هر بازدمی، شعله‌ای آتش از دهان زبانه می‌کشد؟ گویی که با هر نفس می‌خواهی آن آتش و حرارتی که از درون در حال سوزاندنت است را کم‌فروغ کنی و بخشی از آن را بیرون بدهی...حالا وقتِ فکر کردن به این نیست که چه چیزی باعث برافروخته کردنت شده است، زیرا که آن کار مثل ریختن بنزین روی شعله‌های آتش است. باید فکری به حال خاموش کردن این کوره‌ی آدم پزی کرد. حال چرا کوره‌ی آدم پزی؟ یک اینکه اگر آن فیلم را دیده باشید، این اصطلاح کاملاً برایتان ملموس و قابل درک است؛ انسانی که همانند کوره‌ای داغ و سوزان شده است. دو اینکه ارجاعیست به آن جمله‌ی معروفی که جدیداً سر زبان‌ها افتاده است و به ضرب‌المثلی تبدیل شده: برای پخته شدن، کافیست تا [...] از کوره در نروید.فکر نمی‌کنم دیگر برایتان جای شکی باقی مانده باشد؛ بله، در مورد «خشم» و «عصبانیت» صحبت می‌کنم، در مورد قدرت لغاتی که قادر است در وجودت آتشی عظیم به پا کنند، یا افکارِ منفی‌ای که فکر کردن به آن‌ها همانندِ انداختن چوب کبریتی روشن در انبار کاه باشد. لغات یا افکاری که منشأشان کارهای اشتباهی است که خودت یا دیگران انجام داده‌ای، و تنها یک تحریک‌کننده لازم است تا وجودت را به آتش بکشد، که گاهی زبانِ سرخِ شخصی دیگر است و گاهی هم ذهنِ حرّافِ خودت.فکرتان منحرف نشود؛ وجدانی که از اشتباهات حرف می‌زند، هیچگاه قادر نیست که آتشِ خشمِ کسی را مشتعل کند، بلکه کارش خاموش کردنِ آن پس از  آسیب رساندن به دیگران است؛ در واقع برای جلوگیری از بیشتر آسیب رساندن. چه وقتی که آن شخص با شعله‌ای که از دهانش خارج می‌شد به کسی آسیب رسانده باشد و یا اینکه با دستی که همانند میله‌آهنی‌ سرخ‌شده‌ داغ است، گردن شخصی را تا زمانی که کاملاً خفه نشده است با تمام قدرتش فشرده باشد...نمی‌دانم این استعاره‌ها با مبالغه‌ای که صورت گرفته است تا چه حدی می‌تواند مفهومِ مد نظرم را منتقل کند. ایده‌ی نوشتن این مطلب زمانی به ذهنم رسید که پس از شنیدن کمتر از یک دقیقه از غرغرهای شخصی، آن چنان آتشی درونم برپا شد که به عینه می‌دیدم چطور با نفس‌های عمیقی که برای آرام کردن خودم می‌کشیدم، لهیب‌های آتش از دهانم خارج می‌شدند؛ تو گویی بخاری سوزان بود که از لوله‌ی کتریِ آبی درحال جوشیدن بلند می‌شد. آن لحظه بود که انگشت به دهان ماندم از قدرتِ عظیمی که در پسِ لغات نهفته است. ناگفته نماند، شاید آن غرغرها آتشی بود که از دهان آن شخص خارج می‌شد که آن‌چنین برافروخته‌ام کرد، آتشی که ذهنش هنگام فکرکردن به اشتباهاتم به وجود آورده بودش!و آخرین سخنم به خواننده‌ی گرامی: آتش درونت را قبل از اینکه به کسی آسیب برساند، با نوشیدن چند جرعه آبِ گوارا خاموش کن.</description>
                <category>هالی هیمنه</category>
                <author>هالی هیمنه</author>
                <pubDate>Mon, 11 Sep 2017 13:31:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه های متحرک</title>
                <link>https://virgool.io/@expert/shadows-unbdpk9ffgsv</link>
                <description> آتش با آن چوب‌های خشک حسابی خشمگین شد و آن نسیمی که زورش به خاموش کردن آتش نمی‌رسید، خشمگین‌ترش می‌کرد. هربار بیشتر تلاش می‌کرد و بلندتر دست می‌انداخت. می‌توانستم حسش کنم، انگار که کسی داخل آتش باشد.نمی‌دانم که از خواب بیدار شده بود یا اینکه آن تکه‌‌های چوب باعث قوت گرفتنش شده بود؛ قد صاف کرد و با تمام قدرتش خود را به این‌سو و آن‌سو می‌کشید اما تلاش‌هایش بی‌فایده بود. گویی که نیرویی نامرئی او را محکم سر جایش نگه داشته بود و نمی‌گذاشت تا قدم از قدم بردارد. ناامیدانه به آسمان دست می‌انداخت ولی چیزی نبود که دستش را از آن بگیرد. شعله‌های سرخ و نارنجی در دلش غوغایی برپا کرده بودند؛ گردابی تشکیل شده بود و شعله‌هایی که قصد پرواز کردن داشت را به پایین می‌کشید و در خود غرق می‌کرد.دلم برایش سوخت، برای همان کسی که داخل آتش گیر افتاده بود، آخر قبلاً در موقعیتش قرار گرفته بودم. یاد آن شب افتادم. نمی‌دانستم چه ساعتی از شب است، ولی در آن کوچۀ تنگ و دراز، هیچ خانه‌ای یافت نمی‌شد که چراغی در آن روشن باشد؛ تنها نور سفید و کم‌رنگ ماه بود که کوچه را از ظلمات محض بیرون می‌کشید. عجیب‌تر از همه، من بودم که آن وقت شب راهم به آن کوچه افتاده بود. به میانۀ کوچه که رسیدم، حس کردم بدنم سنگین شده است و به سختی قدم برمی‌داشتم. هیچ چیزی یا کسی در کوچه نبود، اما حسی غریب می‌گفت که کسی دقیقا چند قدم قبل‌ترم داشت با من راه می‌رفت. هرچقدر که می‌خواستم این فکر را نادیده بگیرم و از سرم بیرون بیندازم، پررنگ‌تر می‌شد و تمام ذهنم را به خودش درگیر می‌کرد. می‌خواستم سرم را برگردانم و به عقب را نگاه کنم، اما ترس اینکه واقعاً چیزی ببینم، مانع این کار می‌شد. چاره‌ای نبود، باید زودتر از آن کوچۀ تنگ و تاریک خارج می‌شدم. با تمام توان می‌خواستم بدوم، اما هرچه بیشتر برای دویدن سعی می‌کردم، سنگینی بیشتر می‌شد و سخت‌تر می‌توانستم قدم‌هایم را از زمین بلند کنم؛ گویی که به زمین چسبیده باشند. کمتر از بیست-سی قدم تا آخر کوچه فاصله داشتم و خیابانی را که با نور نارنجیِ تیربرق روشن شده بود می‌دیدم...هیچگاه در رؤیاهایم نتوانستم از آن کوچه خارج شوم. گویی که آن کوچه مرزی بین دو شهر باشد، شهر آدم‌ها و شهر ارواح. چندین بار خودم را در شهر که چه عرض کنم، در خرابه‌های آن طرف کوچه دیده‌ام. حتی در روزها هم ترسناک است، بگذریم که چند بار در شب هم خودم را در آنجا دیده بودم. پر است از خانه‌هایی که دیوارهای کاه‌گلی دارند و درهایشان چوبی‌ست. گویی که هیچ زنده جانی در آنجا زندگی نمی‌کند؛ با این حال همیشه در گوشه کناره‌هایش، می‌توان سایه‌هایی متحرک را دید که سریعاً ناپدید می‌شوند...</description>
                <category>هالی هیمنه</category>
                <author>هالی هیمنه</author>
                <pubDate>Thu, 31 Aug 2017 18:33:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در مسیر...</title>
                <link>https://virgool.io/@expert/in-the-way-k0fbkjuogzy3</link>
                <description>«راهی»، راهیِ راهی شده بود پر فراز و نشیب، اما دقیقاً نمی‌دانست که مقصدش کجاست. هر لحظه، هر دم، هر قدم، خیال جدیدی به سرش می‌زد. نمی‌دانست چه چیزی در انتظارش است، ولی لبریز بود از امیدواری.  پیش خودش می‌گفت: «حتی اگر به لبۀ پرتگاهی برسم، خواهم پرید، چون می‌دانم که آن لحظه، لحظۀ پرواز است.» سرمست بود از خیال‌های خوشی که از آنها پر شده بود.به دهکده‌ای رسید. همانطور که داشت در مسیر خاکیِ میان دهکده قدم می‌زد، فردی را در پشت بام کلیسا دید که دستش را بالا کرده بود و خودش را کش می‌داد تا آن دستش به آسمان برسد. تعجب کرد و با صدای بلندی به او گفت: «اینطوری نمی‌شود، برای اینکه دستت به آسمان برسد، باید پرواز کنی.» اما انگار آن مرد کر بود یا خودش را زده بود به کری! نگاهش به کرکس‌هایی افتاد که در آسمان گرد هم می‌چرخیدند...چند قدم جلوتر، مرد میانسالِ گرفته‌ای را دید که روی پله‌های چوبیِ جلوی خانه‌اش نشسته بود. نور خورشیدِ در حال غروب صورتش را سرخ کرده بود. چشمان خسته‌ای داشت، به نظر می‌رسید از ابتدای ورود به دهکده، در حال نظاره‌‌اش بود. انگار می‌خواست چیزی به راهی بگوید. وقتی که به نزدیکی اش رسید، بالاخره مرد دهان باز کرد و با صدای خش‌داری گفت: «ما پرواز کردن در آسمان را نمی‌خواهیم، در همین زمین حالمان خوب باشد بس است.» راهی کمی تأمل کرد و گفت: «حالِ خوب به دنبال آدم نخواهد آمد، بلکه آدم‌ها باید به دنبالش بروند. باید بگردند و پیدایش کنند.» و به راهش ادامه داد.دهکده در سکوت غرق شده بود. تنها قدم‌هایش بود که سنگ ریزه‌های زیر پایش را به صدا در می‌آورد. در یا پنجرۀ بازی دیده نمی‌شد. اما همینطوری که جلو می‌آمد، خانه‌ای به چشمش خورد که درش باز بود. وقتی که به جلوی خانه رسید، نگاهی به درونش انداخت. مردی را دید که با طنابی خودش را با طنابی از سقف حلق آویز کرده بود. جا خورد، خیلی ترسیده بود. دوید به سمت همان مردی که روی پله‌ها نشسته بود. با صدای لرزان و بلندی به او گفت: «درون آن خانه مردی خودش را دار زده است. لطفاً با من بیائید...» مرد بدون اینکه تکانی به خودش بدهد با همان صوت خش‌دار و آرام گفت: «چه فرقی می‌کند، بالاخره همگی می‌میرند، او هم سرنوشتش این بود که آن‌گونه بمیرد. هر روز صبح عده‌ای خانه‌ها را می‌گردند و پس از جمع آوری اجساد، آنها را درون چاله‌ای در قبرستان دفن می‌کنند؛ تو نگران نباش.» راهی فکر کرد آن مرد دیوانه است. چیزی نگفت و رویش را برگرداند. قلبش آن قدر تند و محکم می‌تبید که فکر کرد می‌خواهد از جایش بیرون بپرد! نگاهش را به قدم‌هایش دوخت و با سرعت دوید تا زودتر از آن دهکدۀ مرده خارج شود.اصلاً نمی‌توانست اتفاقاتی را که دیده بود باور کند؛ برایش منطقی به نظر نمی‌آمدند. نمی‌توانست بپذیرد که کسی خودش را بسپارد به دست تقدیر و منتظر روزی باشد که در چاه مرگ بیفتد یا اینکه کسی به زندگیِ خودش پایان دهد. از خودش پرسید که: «یعنی می‌شود کسی پا به مسیری که دوست دارد نگذارد و توقفش را حکم سرنوشت بداند؟!»خیس عرق شده بود و دیگر در پاهایش توانی برای دویدن نمانده بود. ایستاد. نگاهی به آسمان انداخت. هوا دیگر تاریک شده بود. به نقاط درخشانی که در آسمان پراکنده شده بودند نگاه می‌کرد و زیبایی آن ماهِ گردِ زرد هوش از سرش پرانده بود...</description>
                <category>هالی هیمنه</category>
                <author>هالی هیمنه</author>
                <pubDate>Sun, 20 Aug 2017 14:06:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساده ترین راه آنلاک کردن حساب توئیتر با شمارۀ ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@expert/unlock-twitter-account-iran-mobile-number-joki8krp0</link>
                <description>نکته: ممکن است این راه‌حل قدیمی شده باشد!اگر کاربر توئیتر باشید، تاکنون حداقل یک‌بار برایتان پیش آمده است که اکانت شما به دلیل فعالیت‌های ربات‌وار(مثلا فالو کردن سریع تعداد زیادی حساب)، لاک(قفل) شود. «خب حالا مشکل کجاست؟ برویم و آنلاک‎ش کنیم.» صبر کنید، مشکلی وجود دارد؛ برای آنلاک کردن حساب، باید شماره موبایل‌تان را وارد کنید؛ گوشی‌تان زنگ می‌خورد و کدی 5 رقمی به زبان انگلیسی به شما گفته می‌شود. مشکل اینجاست که کد ایران در لیست دیگر کشورها نیست تا بتوانید انتخاب‌ش کنید. دقیقا همین جاست که خیلی‌ها از آنلاک کردن حسابی که شاید ماه‌ها برایش زحمت کشیده‌اند، ناامید می‌شوند در حالی که میتوان به سادگی مشکل را حل کرد...حالا چطوری؟قدم اولقدم اول: با مرورگر کروم وارد حساب توئیتری خود شده و به صفحۀ وارد کردن شماره بروید.قدم دومقدم دوم: بر روی صفحه، کلیک راست کرده و گزینۀ آخر(Incpector) را انتخاب کنید یا اینکه دکمه‌های Ctrl+Shift+I را فشار دهید تا پنجره‌ای در پایین صفحه باز شود.قدم سومقدم سوم: در پنجرۀ باز شده، به تب Console بروید. همان‌طور که مشاهده می‌شود، قسمتی وجود دارد که می‌توان در آن تایپ کرد. این قسمت مخصوص برنامه‌نویسان است که می‌توان توسط آن، کدهایی را در صفحه اجرا کرد.قدم چهارمقدم چهارم: کد زیر را کپی کرده و درون آن قسمت، جای‌گذاری(Paste) کنید.var id=&quot;country_code&quot;,select=document.getElementById(id),option=select.children[0];option.value=&quot;98&quot;,option.innerText=unescape(&quot;%u0627%u06CC%u0631%u0627%u0646%20+98&quot;),select.value=&quot;98&quot;;قدم پنجمقدم پنجم: پس از اینکه کد را جای‌گذاری(Paste) کردید، دکمۀ Enter را فشار داده تا کد اجرا شود. به محض اینکه کد اجرا شد، می‌بینید که در لیست کشورها، گزینۀ کشور ایران(ایران +98) انتخاب شده است؛ حال در فیلد پایینی شماره موبایل خود را وارد کرده(مثلا 09120000000) و روی دکمۀ «تماس تلفنی» کلیک کنید تا با شما تماس گرفته شود و کد آنلاک کردن حساب، در اختیارتان قرار بگیرد.به همین آسانی می‌توانید حساب لاک شدۀ خود را آنلاک کنید.در آخر...در آخر دو پیشنهاد برای شما دارم؛ اول اینکه «این توئیت» را همین حالا یا پس از آنلاک کردن حسابِ لاک شدۀ خود، ریتوئیت کنید تا دیگران نیز از وجود این روش آگاه شوند. دوم اینکه صفحۀ بنده در توئیتر را نگاهی بیندازید و اگر خوش‌تان آمد، دنبال‌ش کنید؛ «متخصص @Alayhessalam».</description>
                <category>هالی هیمنه</category>
                <author>هالی هیمنه</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jun 2017 07:32:39 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>