<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های عاطفه امیرانی (هاوین)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@eynamirani</link>
        <description>:)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-07 13:41:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2908939/avatar/z5fUId.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>عاطفه امیرانی (هاوین)</title>
            <link>https://virgool.io/@eynamirani</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ضربان</title>
                <link>https://virgool.io/@eynamirani/%D8%B6%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86-b2qrarkmuqbw</link>
                <description>??یهو صدام کردی؛&quot;عزیزم&quot;صدات از همیشه آروم‌تر بود.و من... !تند شدن ضربان قلب؟!حتی این جمله دیگر معنی ش رو از دست داده!چرا که مدتهاست که این تندی، ضربان معمولیش حساب می‌شه! و چقدر وحشیانه خواستنیهشنیدن این لقبها از زبونت برام :)#هاوین_نوشت?? themoonlightdream</description>
                <category>عاطفه امیرانی (هاوین)</category>
                <author>عاطفه امیرانی (هاوین)</author>
                <pubDate>Sat, 07 Oct 2023 19:12:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو چه میفهمی!</title>
                <link>https://virgool.io/@eynamirani/%D8%AA%D9%88-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D9%81%D9%87%D9%85%DB%8C-pwfo6lmlzhf7</link>
                <description>??تازگیا داشتم متوجه یه سری نگاهایی میشدم.دوستات بودن و تازه شناخته بودمشون!چهار نفر که با تو میشدن پنج !حساب تو از بقیه جدا بود ... چون اصلا نگاهمم نمی کردی ! ولی دوستات چرا!گاهی پچ پچ هم بود، ولی محالِ ممکن بود که با من باشن ، عمرا ینی!حالا اونا رو ولش کن! خودت !گفتم که ... اصلا نگاهمم نمی کردی . نمی دونم چرا قلبم تو فشار بود. نمی دونم چرا با دیدن اخمات ..... آه ... بگذریم!تو چه می فهمی حال و روز دختری رو که قلبش ، قبل از اومدنت فریاد می زد و بهم خبرشو می داد! خودمم متعجب بودم که قلبم چطور می فهمه ؟!؟!به ولله قسم ! هر وقت قلبم اونطورِ خاص می شد، کافی بود دور و برم رو نگاه کنم ، یا چند دقه صبر کنم ، تا تو رو ببینم !تو چه می فهمی حال و روز دختری که که بعد دیدنت ، همه ی بدنش آرووووم می شد ! انگار که مورفین بهش زده باشن !تو چه می فهمی حال و روز دختری رو که بعد رد شدنت ، پاهاش شروع می کرد به لرزیدن و بدنش ، به خاطر عوارض اون مورفین سست می شد ! و دیگه نای سر پا ایستادن نداشت ... و مجبور بود یه گوشه خلوت پیدا کنه و بشینه !چی ؟!آره خلوت ، چرا ؟!دارم میگم که!چون یکی از عوارض همون آرامبخش ، بغض بود ! می نشست یه گوشه ی &quot; خلوت &quot; و صبر می کرد تا پاهاش آروم شن ! پاها که به خودشون می اومد ، حالا باید اشکای درمونده اش رو پاک می کرد!اینجا رو نمی گذرم ، باید بگم !و باز ، تو چه می فهمی حال و روز دختری رو که با یه نگاه کردن ساده ات ، هفته ها باعث پرواز روحش می شدی!قبل خواب ، جای قصه های هزار و یک شب ، هزار و یک بار نگاهت رو تو خیالش بازسازی می کرد و مست و سرخوش بود!تو چه می فهمی حال و روز دختری رو که ساعتها می ایستاد ، تا یه دقه بیای و رد شی ...میدونی ؟! از اخمت دیگه می ترسید! همیشه قایم میشد! باور کنی یا نه ، هر وقت می خواست پا جایی بذاره ، از ترس اینکه نکنه با تو روبه رو بشه ، نفسش بند می اومد !پس قایم میشد ، تا تو نبینیش !ولی دل وامونده ی خودش طاقت نمی آورد که نبینتت !همیشه یه جای مخفی داشت که نگات کنه ! رد شدنت رو ببینه !ولی تو اون رد شدن رو هم ازش دریغ می کردی ...حالا تو بگو!باز باید بگذره؟!#هاوین_نوشت??</description>
                <category>عاطفه امیرانی (هاوین)</category>
                <author>عاطفه امیرانی (هاوین)</author>
                <pubDate>Sat, 07 Oct 2023 19:02:42 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>