<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ایوان؛ فصل‌نامۀ متن و داستان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@eyvan.magazine</link>
        <description>صاحب امتیاز: کانون شعر و ادب دانشگاه صنعتی شریف</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 23:20:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/54980/avatar/giMGZw.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ایوان؛ فصل‌نامۀ متن و داستان</title>
            <link>https://virgool.io/@eyvan.magazine</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نویسندگی مجازی</title>
                <link>https://virgool.io/@eyvan.magazine/%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%B2%DB%8C-leixfe881wwy</link>
                <description>ایوان هشتم/ پاییز99/ گزارش جلسات نویسندگی کانون شعر و ادب/ زهرا کاشانی ورودی 96 مهندسی و علم مواد دانشگاه صنعتی شریفنویسندگی یکی از مهارت‎های مهمی است که شاید بسیاری از ما با آن غریبه باشیم؛ آن را محدود به ادبیات و داستان بدانیم و یا تصور کنیم که توانایی نوشتن استعدادی ذاتی است. فارغ از این‌که در هر زمینه‌‎ای استثنا هست؛ کلاس نویسندگی دکتر سیدان به ما ثابت کرد که لزوماً همه‎‌ی جمله‎‌های یاد شده صحیح نیست و شاید فرصت این باشد که با نوشتن آشتی کنیم. برای همین تصمیم گرفتم این یادداشت را بنویسم و دربارۀ آن‎چه در کلاس نویسندگی گذشت با شما سخنی بگویم.دورۀ نویسندگی با تدریس دکتر سیدان در هفت جلسه برگزار شد. فضای کلاس صمیمی و دل‎نشین بود؛ حتی مجازی بودن کلاس‎‌ها و نبودن ارتباط چشمی هم نمی‎‌توانست از گرما و شیرینی کلاس کم کند. برگزاری دورۀ نویسندگی بدون حضور دکتر سیدان عزیز ناممکن بود. ایشان صبورانه همراه ما بودند و درس‎‌های هر جلسه را با بیانی شیوا به ما یاد می‌دادند. اگر شما هم قبلاً در سایر کلاس‎‌های دکتر سیدان شرکت کرده باشید، حتماً تجربه دارید که ایشان مطالب را هر چند سخت، با زبان ساده و قابل فهم توضیح می‎دهند. بعد از درس هر جلسه، تمام تمرین‎های ما را دقیق بررسی می‎کردند و اشکال‎های آن را اصلاح می‎‌کردند. در مروری که ابتدای هر جلسه داشتیم، با مهربانی اشکال‎های ما را گوشزد می‎کردند. تمام این دلیل‎های گفته‌‎شده و گفته‎‌نشده از این دوره‎ یک دورۀ کم‎‌نظیر و تکرارنشدنی می‌‎ساخت تا ما دانشجویانی که در ابتدای راه بودیم، با کم‎ترین زمان به بهترین پیش‌رفت ممکن برسیم.در جلسۀ اول کمی دربارۀ زبان نوشتار صحبت کردیم و استاد به طرح چند قاعدۀ کلی پرداختند. یک نویسنده باید خودآگاهی داشته باشد و بداند که «برای چه» می‎خواهد بنویسد و «چه‎‌چیزی» را می‎‌خواهد بنویسد؛ زیرا هر یک از انواع نوشته زبان متفاوتی دارد و ابزار خاص خودش را می‎‌خواهد. شاید برخوداری از هوش در نوشتن مؤثر باشد؛ ولی نمی‎‌توان گفت که همۀ نویسنده‎‌ها در آغاز راه استعداد مادرزادی داشتند. درواقع مهم‎ترین لوازم نوشتن، انگیزه، پشتکار، دانش و تجربه است. نویسنده باید بر زبان مسلط باشد و هر جا که لازم بود، تعابیر و واژه‌‎های مناسب را به کار گیرد و سعی کند آثار برجستۀ حوزۀ خودش را بخواند. کسی که می‎خواهد بنویسد، باید طبیعت خود را بشناسد و بداند که قرار نیست شبیه هیچ‎کس باشد و در آخر استاد توصیه‌‎ای مهم به ما داشتند: « سعی کنید هر روز بنویسید». هر چه بیش‌تر تمرین نوشتن آگاهانه کنید بهتر است و در درازمدت تأثیر آن را می‎‌بینید.جلسۀ دوم برخی از نکته‌های اساسی ویرایش را مرور کردیم و دربارۀ انواع زبان نوشتار یاد گرفتیم. در حقیقت ما به سه شکل می‎توانیم بنویسیم؛ گونۀ اول نثر ساده با هدف معنا رسانی است و در نوشته‎‌های علمی بیش‌تر کاربرد دارد. گونۀ دوم نثر ادبی است که آن را به‎‌خوبی می‎شناسیم؛ اما گونۀ سوم نوشتن نثر ساده و صمیمی است. نثر ساده و صمیمی از زبان محاوره الگو گرفته است؛ اما با آن خیلی تفاوت دارد. برای مثال نثر کتاب خاطره‎‌های پراکندۀ گلی ترقی به این شکل است. برای تمرین دوم باید داستانی کوتاه را با نثر صمیمی می‎‌نوشتیم. شاید این نوع نوشتن در ظاهر ساده به نظر برسد؛ اما اگر شما هم تمرین کنید، متوجه می‎‌شوید گاهی اوقات در انتخاب کلمات بسیار چالش‎‌برانگیز است.دو جلسۀ بعد بیش‌تر به نوشته‎‌های جدی اختصاص داشت. در جلسۀ سوم و چهارم با طرح نوشته و راه‎‌های پروردن معنی آشنا شدیم. طرح نوشته نقشه‎‌ی راه نویسنده را مشخص می‎‌کند؛ بنابراین در نوشته‎‌های جدی و علمی پیش از شروع نوشتن باید به طرح نوشته فکر کنیم و ترجیحاً آن را بنویسیم. اهمیت طرح نوشته فقط به نوشته‎‌های جدی نیست؛ بلکه در نوشته‎‌های ذوقی مثل داستان و رمان نقش مهمی را ایفا می‎‌کند. هم‎چنین، راه‎‌هایی برای پرورش معنی در نوشته‏‌های جدی وجود دارد که با کمک آن‎ها می‎‌توانیم انتقال معنا را بهبود ببخشیم؛ مثلاً یکی از این راه‎‌ها استدلال است و ما می‌‎توانیم برای یک گزاره دلیل‎‌هایی بیاوریم.جلسۀ پنجم و ششم به نوشته‎‌های غیرذوقی بیش‌تر نزدیک شدیم. در این دو جلسه با مفهوم «روایت» و «روایت‎گری» آشنا شدیم. روایت یکی از بخش‎‌های مهم نوشته‎‌های غیرذوقی است که نوشته را به تصویر می‌‎کشد؛ مثلاً با توصیفی دقیق و مناسب می‌توانیم فضای داستان را به بهترین شکل ممکن تجسم کنیم. مشابه نوشته‎‌های جدی راه‌های زیادی برای گسترش روایت وجود دارد که ما در آن دو جلسه با آن‌ها آشنا شدیم و برای تمرین هم سعی کردیم ادامۀ داستانی را روایت کنیم.اگرچه جلسۀ هفتم آخرین جلسۀ ما بود؛ ولی به معنای پایان راه نبود. در این جلسه پس از بررسی تمرین‎‌ها، هر کدام از ما دقیقه‎‌هایی با استاد صحبت کردیم و از روند پیش‌رفت خودمان آگاه شدیم و متوجه شدیم در کدام حوزه‎‌ها نیاز به تمرین بیش‌تری داریم و یا به کدام یک از انواع نوشته علاقۀ بیش‌تری داریم. برای همۀ ما مشخص است که در این دوره درهای جدیدی از نوشتن به روی ما گشوده شد. به عنوان کلام پایانی می‌خواهم بگویم که گذران دوره‌‎های این‎چنینی برای بسیاری از ما مفید و پر از یادگیری خواهد بود و اگر شما هم دلتان پیشِ دورۀ نویسندگی گیر کرده است، اصلاً نگران نباشید. فایل تمام جلسه‎‌ها آرشیو شده است و می‎توانید از آن‎‌ها استفاده کنید.</description>
                <category>ایوان؛ فصل‌نامۀ متن و داستان</category>
                <author>ایوان؛ فصل‌نامۀ متن و داستان</author>
                <pubDate>Sun, 28 Mar 2021 00:43:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان</title>
                <link>https://virgool.io/@eyvan.magazine/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-ztuwntwfb4hu</link>
                <description>ایوان هشتم/ پاییز 99/ راوی/ داریوش نصیریان ورودی 96 مهندسی هوافضای دانشگاه صنعتی شریفاولین کلمه‌ای که سارا بعد از بیدار شدن از خواب گفت، این بود: «لعنتی!». خوب می‌دانیم روزی که با این کلمه شروع شود، روز خوبی نخواهد بود. شاید برای بقیه دخترهای 12 ساله بیدار شدن در رخت‌خوابی که شب پیش در آن خوابیده بودند چیز ترسناکی نباشد، اما سارا وحشت کرده بود. نه از کابوس شیرینی که دیده بود و نه از لباس‌های نه چندان مناسبی که به تن داشت. و نه از کتاب نیمه‌باز قهوه‌ای قدیمی گوشۀ تخت که سرگرمی جدید او شده بود. او از وجود خودش می‌ترسید. او در جایی نامناسب، و در زمانی نامناسب گیر افتاده بود. او راه خانه را گم کرده بود.سعی کرد خود را آرام کند اما می‌خواست گریه کند. زمانی که آن کتاب را پیدا کرده بود هیچ وقت فکرش را هم نمی‌کرد هم‌چین اتفاقی بیفتد. آن‌قدر غرق در اکتشاف و تجربۀ داستان‌های جدید شده بود که فرق بین واقعیت و رویا را فراموش کرده بود. آنقدر این زندگی کسل کننده خسته‌اش کرده بود که او فقط می‌خواست کمی استراحت کند. معلوم است اگر می‌دانست راه خانه را گم می‌کند خستگی را تحمل می‌کرد و برمی‌گشت. اصلاً نمی‌داند چرا این زندگی کسل کننده و تکراری را انتخاب کرده بود. افکار مختلف با ترس همراه شدند و به مغز او حمله کردند تا بغضش را بشکنند. کمی گریه می‌کند تا آرام شود. قبل از کتاب، تنها گریه کردن او را آرام می‌کرد. آه آن کتاب لعنتی. قوانینش بسیار ساده بودند و همین قوانین ساده او را مجذوب خود کرده بودند: «کتاب را باز می‌کنی، چشمانت را می‌بندی و خود را در هر زمان و مکانی که بخواهی تصور می‌کنی. چشمانت را باز می‌کنی و تو آنجا هستی. راه بازگشت هم همین است. فقط خودت را در همان حالتی که کتاب را دستت گرفتی تصور کن. به همین سادگی». به همین سادگی. چرا گول چند خط نوشتۀ روی کتاب را خورده بود؟ چرا کتابدار به او اخطار نداده بود؟ شاید اصلاً نمی‌دانست این کتاب وجود دارد یا چنین قابلیتی دارد. سارا کمی آرام گرفت و با خود زمزمه کرد: «اشکالی نداره. همه چیز درست میشه. آره می‌دونم باید چیکار کنم. تمرکز کن. دونه دونه. فکر کن». فکر کرد. به خودش. به جایی که هست. به زمانی که هست. قبل از آن کجا بود؟یادش آمد. در دنیایی بود که انسان‌ها در طبیعت زندگی می‌کردند. اما نه مانند انسان‌های وحشی در غار یا روی درختان، بلکه در آسمان‌خراش‌های درختی کار می‌کردند و در خانه‌هایی از جنس برگ زندگی می‌کردند و سوار اتوموبیل‌ها و قطارهایی می‌شدند که با سوزاندن جلبک‌های خاص و آبی رنگی حرکت می‌کردند. و او در نقش یکی از مهندسان پرورش جلبک‌های آبی بود. فکر می‌کند یک نیم روز را در آن جهان سپری کرده بود. کارهای علمی جذابی کرده بود، عصر آن روز را با قهوه‌ای در دست به تماشای رفت و آمد مردم کنار رودخانه سپری کرده بود و بعد تصمیم گرفت کاری متفاوت انجام دهد. «آخه واقعاً چرا من می‌خواستم زندگی یک کارمند اداری رو تجربه کنم؟ چه چیزی ازش برای من جذابیت داشت؟ چرا فکر می‌کردم زندگی روتین‌وار می‌تونه آرامش‌بخش باشه؟» این اولین بار نبود که سارا تصمیم مسخره‌ای می‌گرفت. شاید پیدا کردن آن کتاب شانس بود اما برداشتن آن نیز ابتدا تصمیم مسخره‌ای به نظر می‌رسید. «نه. تمرکز کن. قبلش کجا بودم؟»یادش آمد. او در آینده و در زمانی بود که انسان‌ها فقط در ساختمان‌هایی زندگی می‌کردند که عکس‌هایی از درختان و جنگل‌ها به دیوار برخی از آن‌ها چسبانده بودند. هیچ‌کس نمی‌توانست از آن مجموعه ساختمانِ به هم متصل خارج شود و انگار ساختمانی به وسعت بی‌نهایت بود. و او در آن دنیا انقلاب‌گری بود که سعی می‌کرد دیوار ساختمان را بشکند. اما هرچقدر همراه یاران خود تلاش می‌کرد نمی‌توانست آن‌را بشکند. حتی نگهبانان سیاه‌پوش هم به تمسخر کناری ایستاده بودند و فقط آن‌ها را نگاه می‌کردند. کمی بعد آرام آرام یارانش از تلاش خسته می‌شدند و می‌رفتند و بعد از مدتی، فقط خودش مانده بود. نمایش تمام شده بود و همه چیز دوباره به حالت قبلی برگشته بود. یادش آمد که به همین دلیل خواست به دنیایی آرام برود. یادش آمد که کتاب را دستش گرفت و تمرکز کرد تا دنیایی تماماً زیبا بسازد.سارا باز به عقب برگشت. تمام دنیاهایی که در آن بود، تمام تجربه‌های تلخ و شیرینی که پشت سر گذاشته بود و تمام تصوراتی که کرده بود را در ذهن خود دنبال کرد اما هنوز هم نتوانسته بود دنیای خودش را پیدا کند. با خود اندیشید: «این‌طوری نمیشه. باید از اول ماجرا شروع کنم». و همین کار را هم کرد. از اول.یادش آمد. در کتاب‌خانۀ شهرش بود. مثل همیشه عصرها به آن‌جا رفته بود تا خودش را بین کتاب‌ها غرق کند. همان‌طور که میان کتاب‌ها می‌چرخید و بوی کاغذ را فرو می‌برد و لذتی غیر قابل توصیف می‌برد، چشمش به کتاب قهوه‌ای، ضخیم و کهنه‌ای افتاد که جدا از دیگر کتاب‌ها در گوشۀ یکی از قفسه‌ها بود. یادش نمی‌آید چرا ولی چیزی در آن کتاب بود که سارا را جذب خود کرده بود. شاید رنگ قهوه‌ای پریده‌اش. یا شاید بوی متفاوتی که داشت. به هر حال او کتاب را برداشت، چند خط نوشتۀ روی آن‌را خواند و بازش کرد. زمانی که صفحات کاملاً سفید کتاب را ورق می‌زد، احساس تمسخر می‌کرد. ولی چرا آن کتاب را سر جایش نگذاشت؟ چرا آن‌را به خانه برد و چرا آن‌را همان‌طور که روی کتاب نوشته بود امتحان کرد؟ این‌ها را دیگر یادش نمی‌آمد. احساس می‌کرد این‌ها قرن‌ها پیش اتفاق افتاده است. احساس می‌کرد او دیگر دختر 12 ساله‌ای نیست که به دنیای تخیلات خود پناه می‌برد بلکه زن 30 ساله‌ای است که خیلی چیزها دیده و تجربه کرده. اما حالا باید چکار می‌کرد؟همه می‌گفتند سارا دختری گوشه‌گیر و تنهاست. همه می‌گفتند او نمی‌تواند اجتماعی باشد و به همین خاطر نمی‌تواند در آینده آدم موفقی باشد. همه می‌گفتند او دوستی ندارد چون عجیب است. اما او می‌دانست که این‌طور نیست. او تنها بود چون نمی‌خواست با دیگران باشد. او گوشه‌گیر بود چون بیش از اندازه باهوش بود. دیگران نمی‌توانستند او را بین خودشان قبول کنند چون متفاوت بود. ظاهر متفاوتی نداشت و حتی با بقیه مهربان هم بود، اما نیرویی در درون او بود که اجازه نمی‌داد دیگران به او نزدیک شوند. چشمانش. شاید چشمانش دریچه‌ای بود برای نشان دادن درونش به دیگران. و او نمی‌توانست چشم‌هایش را کنترل کند. و پس از مدتی، او پذیرفت. او قبول کرد که اشکالی ندارد. او باور کرد که ایرادی ندارد، فقط در زمان و مکان درستی نیست. و او باور کرد که همه چیز به زودی درست می‌شود. او جای خودش را در جهان پیدا می‌کند و از آن پس دیگر تنها نخواهد بود.«چرا الان یاد این افتادم؟»یادش آمد. سارا یادش آمد که او در دنیای خودش کسی را نداشت. چرا، پدر و مادرش دلتنگش می‌شدند اما دیگر مهم نیست. او یادش آمد که از همان اول دلیلش برای آمدن به این ماجراجویی چه بود. یادش آمد که وقتی برای اولین بار نوشتۀ روی کتاب را خوانده بود، با خود فکر کرده بود که چقدر فوق‌العاده می‌شد اگر واقعیت داشت. و الان او در همان واقعیت گیر افتاده بود. اما سارا به دقت نگاه کرد. به خودش. به کتاب. زنجیری ندید. اجباری ندید. او مثل همیشه آزاد بود و خودش می‌خواست در این واقعیتِ خیالی باشد. واقعیت، خیال، دیگر مهم نیست. او این بار می‌دانست کجا باشد. در این مسیر طولانی، او بالاخره جای خودش را پیدا کرده بود. رودخانه. طبیعت. یادش آمد. لبخندی به پهنای ابدیت روی صورتش شکل گرفت. لبخندی که دیگر هیچ‌وقت از صورتش پاک نشد. کتاب را باز کرد. زمانی که آنجا رفته بود، باورش نمی‌شد که جسم و ذهن خسته و درمانده‌اش بتواند در این مقیاس دنیایی باشکوه خلق کند. چشمانش را بست. آن‌جا را به همان شیوه که بود مجسم کرد. آسمان‌خراش‌های چوبی. خودش را به همان شیوه که بود مجسم کرد. به تماشای مردم. در کنار رودخانه. در کنار طبیعت. به شاهکار ذهن خودش افتخار می‌کرد. به این فکر کرد که چه به سر بدن واقعی‌اش می‌آید. شاید او الان در دنیای واقعی‌اش در تیمارستان بستری بود. مهم نیست. شاید بدن او پوسیده بود و تنها افکارش باقی مانده بودند. هیچ مهم نیست. شاید او را در لباسی سفید در اتاقی سفید حبس کرده‌اند و هر بار دوز داروی تزریقی را افزایش می‌دهند و او هربار بیش‌تر فراموش می‌کند که این‌جا واقعیت نیست. چه بهتر. از واقعیتی که در آن جایی نداشت متنفر بود. همین‌جا بهتر است. نفسی عمیق کشید و آماده شد تا هرآن‌چه که می‌بیند را با تمام وجودش بپذیرد. چشمانش را باز کرد. لبخندی به پهنای ابدیت هنوز روی صورتش بود.</description>
                <category>ایوان؛ فصل‌نامۀ متن و داستان</category>
                <author>ایوان؛ فصل‌نامۀ متن و داستان</author>
                <pubDate>Wed, 17 Mar 2021 20:07:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذری بر شاهنامه</title>
                <link>https://virgool.io/@eyvan.magazine/%DA%AF%D8%B0%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-pdnjxknsgvmb</link>
                <description>ایوان هشتم/ پاییز 99/ علیرضا رحیم‌پور ورودی 97 مهندسی مکانیک دانشگاه صنعتی شریفدر قسمت قبل تا آن‌جا پیش رفتیم که جمشید به آفت غرور و خود برتر بینی دچار شد و فر ایزدی خویش را از دست داد. به بیان فردوسی، در روزگار جمشید پادشاهی به نام مرداس بر تازیان1 فرمانروایی می­کرد. مرداس انسانی مردم­دار، خداترس و دادگر بود که هزاران گاو و بز و گوسفند شیرده داشت. بخشندگی او بر سراسر سرزمینش سلطه داشته و تمامی مردم از گله­های او بهره می­بردند.که مرداس نام گرانمایه بود/ به داد و دهش برترین پایه بود2مراو را ز دوشیدنی چارپای/ ز هر یک هزار آمدندی به جایبه شیر آن کسی را که بودی نیاز/ بدان خواسته دست بردی فرازمرداس پسری به نام ضحاک داشت که از مهر و بخشندگی پدر بی­بهره و بر خلاف او، انسانی تیز­خشم، سبک­سر و ناپاک­دل بود.پسر بد مراین پاکدل را یکی / کش از مهر بهره نبود اندکیجهانجوی را نام ضحاک بود / دلیر و سبکسار3 و ناپاک بودابلیس به ضحاک نزدیک شده و با سخنان شیرین دل او را بدست می­آورد. روزی پس از سخنان بسیار ابلیس از ضحاک می­خواهد برای عمل به حرفی که در سینه دارد و تاکنون بدو نگفته است سوگند خورد تا آن‌چه در دل دارد با او در میان گذارد.بدو گفت پیمانت خواهم نخست / پس آنگه سخن برگشایم درست4جوان نیکدل گشت فرمانش کرد/ چنان چون بفرمود سوگند خورد5ضحاک سوگند می­خورد و ابلیس بدو می­گوید که جز او کس دیگری نباید بر این سرزمین فرمانروایی کند. مرداس پیر و سالخورده است و حال وقت آن است تا او به جای پدر نشیند. ضحاک از این گفته ناراحت گشته و با او مخالفت می­کند.چو ضحاک بشنید اندیشه کرد/ ز خون پدر شد دلش پر ز درد6به ابلیس گفت این سزاوار نیست / دگرگوی کین از در کار نیست7اما اهریمن که اکنون که از ضحاک پیمان گرفته است، نسبت به عواقب شکستن پیمان هشدار می‌دهد و چنین می‌گوید که با این کار، او خوارتر می­گردد و پدر ارجمند. در نهایت ضحاک تحت تأثیر سخنان او گمراه می­شود.سر مرد تازی به دام آورید8 / چنان شد که فرمان او برگزیدمرداس بوستانی پر گل و دلگشا داشت که هر شب بدان جا می­رفت. ابتدا سر و تن را می­شست و سپس ساعاتی به پرستش پروردگار می­نشست. شبانگاه اهریمن بدان باغ می­رود و در سر راه، چاهی کنده روی آن را می­پوشاند. مرداس نیز که به عادت هر شب به باغ می­آید در چاه افتاده و کشته می­شود. بدین ترتیب، پادشاهی به ضحاک می­رسد.فرومایه ضحاک بیدادگر / بدین چاره بگرفت جای پدربه سر برنهاد افسر تازیان / بریشان ببخشید سود و زیاناما مکر و حیلۀ ابلیس با رسیدن ضحاک به پادشاهی پایان نمی­یابد. او خود را در غالب جوانی زیباروی و خوش‌سخن درآورده و به پیش ضحاک می­رود. پس از مدتی همنشینی، از او می خواهد تا خورش خانه­ای ساخته و کلید آن را در اختیارش گذارد تا بدین سان به شاه خدمت کند.بدو گفت اگر شاه را در­خورم9 / یکی نامور پاک خوالیگرم10چو بشنید ضحاک بنواختش/ ز بهر خورش جایگه ساختشکلید خورش خانۀ پادشا / بدو داد دستور فرمانروا11ضحاک نیز چنین می‌کند و بدین ترتیب خورش خانۀ پادشاه به دست ابلیس می‌افتد.روز اول اهریمن از زردۀ تخم مرغ خوراکی نیکو برای او آماده می­کند. روز دوم از کبک و قرقاوول و روز سوم نیز از مرغ و بره به شاه می­خوراند. چون روز چهارم فرا می­رسد و ابلیس خورشی از گاو جوان، زعفران و گلاب فراروی شاه می­نهد ضحاک بدو آفرین گفته و از آرزو و خواستۀ او جویا می‌شود.چو ضحاک دست اندر آورد و خورد / شگفت آمدش زان هشیوار12مردبدو گفت بنگر که از آرزوی / چه خواهی بگو با من ای نیکخویاهریمن که اکنون زمان مناسب را بدست آورده است، به جان شاه دعا می­خواند و می‌گوید که اگرچه برای فردی در جایگاه او زیاد است، اما می‌خواهد دو بوسه بر کتف­های ضحاک زند.خورشگر بدو گفت کای پادشا / همیشه بزی شاد و فرمانروامرا دل سراسر پر از مهر تست / همه توشۀ جانم از چهر تستیکی حاجتستم به نزدیک شاه / و گرچه مرا نیست این پایگاهکه فرمان دهد تا سر کتف اوی / ببوسم بدو بر نهم چشم و رویضحاک با خواستۀ او موافقت می­کند. اهریمن پیش آمده و بر کتف های او بوسه زده و سپس ناپدید می­شود. بر اثر بوسۀ اهریمن، دو مار از کتف­های ضحاک می­روید و موجب رنجش و آزار او می­گردد. ضحاک تصمیم به بریدن مار­ها می­گیرد اما مار­ها هربار مانند برگ درختان دوباره پدیدار می­شوند. در این هنگام او که از مارها سخت در عذاب است تمامی پزشکان را برای درمان فرا می­خواند. هر یک راه چاره­ای پیشنهاد می‌دهند اما هیچ کدام کارگر نمی‌افتد.ز هر گونه نیرنگ­ها ساختند / مر آن درد را چاره نشناختند13در این هنگام ابلیس خود را به سان پزشکی در­آورده و در دربار حاضر می­شود. ابتدا او را مذمت کرده و سپس چنین می­گوید که تنها چاره این است که ضحاک از مغز انسان­ها به ماران خوراند تا اندکی آرام شوند و شاید روزی به هلاکت رسند.خورش ساز و آرامشان ده به خورد / نباید جزین چاره‌ای نیز کردبه جز مغز مردم مده‌شان خورش/ مگر14 خود بمیرند ازین پرورشدر این جا فردوسی، در دو بیت به زیرکی اهریمن اشاره کرده و هدف او از این کار را کاهش جمعیت و تهی شدن زمین از انسان­ها می­داند.نگر تا که ابلیس ازین گفت‌وگوی / چه‌کرد و چه خواست اندرین جستجویمگر تا یکی چاره سازد نهان / که پردخته15 گردد ز مردم جهاندر همین حال، ایران دچار هرج و مرج می­شود. مهتران هر دیار از جمشید روی بر تافته و گردن کشی می­کنند. از هرسو خسروی بر می­خیزد و به جنگ با جمشید و سایرین می­پردازد. مردم ایران که اوضاع را چنین می­یابند، آوازه­ی ضحاک را شنیده و دسته دسته به سمت او رو می­نهند.یکایک ز ایران برآمد سپاه / سوی تازیان برگفتند راهشنودند کانجا یکی مهترست / پر از هول شاه اژدها پیکرستسواران ایران همه شاهجوی / نهادند یکسر به ضحاک رویبه شاهی برو آفرین خواندند / ورا شاه ایران زمین خواندندضحاک نیز که اکنون بر قدرت او افزون شده­است، سپاهی از ایرانیان و تازیان جمع آوری نموده و به ایران حمله می­کند. جمشید که توان مقابله با او را ندارد، تاج و تخت را رها نموده و برای صد سال ناپدید می­شود.چو جمشید را بخت شد کندرو / به تنگ اندر آمد جهاندار نوبرفت و بدو داد تخت و کلاه /بزرگی و دیهیم16 و گنج و سپاهچو صدسالش اندر جهان کس ندید / برو نام شاهی و او ناپدیدبعد از گذشت صدسال، عاقبت ضحاک روزی جمشید را در کنار دریای چین می­یابد و دستور می‌دهد او را با ارّه به دو نیم کنند.به ارّش سراسر به دو نیم کرد / جهان را ازو پاک بی‌بیم کرددست آخر، فردوسی پادشاهی جمشید را هفتصد سال دانسته و با ابیاتی پیرامون ناپداری و بیداد جهان، از خداوند آزادی از این رنج را خواستار شده و داستان را به پایان می­برد.دلم سیر شد زین سرای سپنج17 / خدایا مرا زود برهان ز رنجپاورقی ها :1. اعراب2. دادگستر ترین انسان­ها بود.3. سبک سر، بی خرد4. کامل5. در این جا به ضرورت وزن، باید «گشتِ» و «خَورد» خوانده شود.6. از شنیدن حرف کشتن پدر ناراحت شد.7. این کار درستی نیست8. او را گمراه کرد9. اگر شایسته­ی خدمت به شاه باشم،10. آشپز11. به دستور پادشاه، کلید آشپزخانه را در اختیار او قرار دادند.12. خردمند و عادل13. برای آن درد چاره ای پیدا نکردند.14. شاید15. تهی16. افسر، تاج پادشاهی17. خانه­ی موقت. در این جا منظور جهان ناپایدار است.</description>
                <category>ایوان؛ فصل‌نامۀ متن و داستان</category>
                <author>ایوان؛ فصل‌نامۀ متن و داستان</author>
                <pubDate>Sun, 14 Mar 2021 13:09:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محکومین در بند حاکمان</title>
                <link>https://virgool.io/@eyvan.magazine/%D9%85%D8%AD%DA%A9%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%86%D8%AF-%D8%AD%D8%A7%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%86-huan8hiew4vs</link>
                <description>ایوان هشتم/ پاییز 99/ معرفی رمان/ علی ظفری فارغ‌التحصیل ارشد برق شریف ورودی 96کیهان خانجانی زاده‌ی 2 خرداد سال 1352 در شهر رشت است. اولین کتاب او مجموعه داستانی با نام سپیدرود زیر سی‌و‌سه پل است که در سال 1383 به چاپ رسید و در ششمین دوره جایزه ادبی مهرگان عنوان «تقدیر شده بهترین مجموعه سال» را از آن خود کرد. علاوه بر آن نامزد بهترین مجموعه داستان سال در پنجمین دوره جایزه بنیاد گلشیری شد.کیهان خانجانیکتاب بند محکومین یکی از درخشان‌ترین آثار کیهان خانجانی است که توانست جوایز زیادی را برای این نویسنده به ارمغان بیاورد. بند محکومین توانست عنوان بهترین رمان ایرانی سال را در هفتمین جشنواره مجله‌ی تجربه در سال ۱۳۹۷ و بهترین رمان سال ۱۳۹۶ را به انتخاب جایزه‌ی احمد محمود به خود اختصاص دهد. این نوشته مروری است بر این اثر کیهان خانجانی؛ رمانی که بعد از ۷ بار چاپ حتی قرار بود توقیف شود!رمان بند محکومین یک قصه‌ی اصلی و تک‌خطی دارد که در همان اولین جمله‌ی داستان به شکلی غافلگیرانه به خواننده عرضه می‌شود:«هزار و یک حکایت دارد زندان لاکانِ رشت. هزارتا را باور کنند این یکی را نمی‌کنند: یک شب درِ بند محکومینِ مرد باز شد، یک دختر را انداختند درونش.»در ادامه‌ی رمان، خانجانی ۱۵ شخصیت را وارد ماجرا می‌کند و سرگذشت هر یک را در هنگام مواجه‌شان با راوی اصلی داستان شرح می‌دهد. شرح سرگذشت تمامی این ۱۵ شخصیت، با داستان عاشقی‌شان شروع می‌شود. گویی که مهمترین نکته در طول زندگی هر انسانی همین دوره‌ای است که دل به دیگری می‌بندد و از آنجاست که ادامه‌ی سرنوشتش تعیین می‌شود. پس از آن بیان می‌کند که هر یک از شخصیت‌های درگیر در داستان چرا به بند محکومین منتقل شده‌اند و رفتارهای خاص و بعضا عجیب‌شان از چه سرچشمه می‌گیرد.هرچند که شروع داستان ممکن است برای بسیاری چندان جذاب به نظر نرسد و حتی ایده‌ای دم‌دستی بنماید، اما نکته‌ی جالب‌تر شیوه‌ی روایت داستان و زبان روای آن است. لذت خواندن سرگذشت شخصیت‌ها به زبان یکی از همان محکومین زندان آنقدر شیرین می‌شود که خط اصلی داستان را به حاشیه می‌راند؛ از جایی به بعد بیش از آنکه کنجکاو باشیم تا پایان این داستان یک‌خطی را بفهمیم، مشتاقیم تا گوش بسپاریم به راوی داستان، تا برایمان از عشق‌ها، خلاف‌ها و چگونگی محکوم شدن زندانیان به بند محکومین زندان لاکان بگوید. بگوید که چگونه عمووزیر مواد مخدر مورد نیازش را از حل کردن لباس پشمی که دخترانش در روزهای ملاقات برایش می‌آورند در آب جوش به دست می‌آورد، یا از رفیق‌مهندس بگوید که همیشه‌ی خدا رادیویی همراهش است، یا از سیاسیاسیا که اصلا چرا لقبش سه بار سیا است؟!رمان بند محکومین یک راویِ منحصر به فرد و بسیار شیرین و دوست‌داشتنی دارد. از همان‌هایی که حاضری از سر شب تا صبح بنشینی کنارشان تا برایت حتی سرگذشت کسانی را تعریف کند که تو از قبل مو به مو می‌دانی ولی حاضری باز هم از زبان این راویِ دوست‌داشتنی برای بار چندم بشنوی.اسمش ایمیلیانو زاپاتاست! جرمش مواد مخدر است. زاپاتا برای امرار معاش و تأمین نیازش به سیگار و مواد در زندان، قصه‌ی زندانیان را برای سایرین روایت می‌کند که الحق در این کار نیز خبره است و هر شنونده‌ای را سر ذوق می‌آورد. خانجانی به خوبی این شخصیت را خلق کرده و حتی بین خواننده و زاپاتا احساس همدلی به وجود می‌آورد.«هم‌اتاقی‌ها حال کردند حکایت یکایک‌شان را بگویم. امان دادند بی‌ترس همه‌چیز را با صدای خودشان تعریف بکنم. می‌گفتم و خنده می‌زدند و سیگار پرت می‌کردند برایم. شدم مثل مرشدهایی که نقل می‌گویند و پول خُرد می‌گیرند. همه، نشئه، سر تخت‌ها، چای کنارشان، سیگار دست‌شان، رو به من فتوا می‌دادند که حالا برو در پوست فلانی و من حکایت فلانی را تعریف می‌کردم. چه‌جور آدمی است، عشقش کیست، بیرون زندان چه‌کارها کرده، درون زندان چه‌کارها می‌کند. همیشه گفته‌ام کارم عیب‌وعار نیست، حتی هنر است. هرکس هنری دارد برای گذران شبان زندان، این هم تنها هنری که از جغلگی برایم مانده؛ تعریف کردن حکایت آن و این.»سرانجامِ مواجهه‌ی زندانیان با دختری که وارد بند شده نیز پایان درخشانی برای رمان به شمار می‌رود. به خصوص اگر بند محکومین را به مثابه‌ی جامعه‌ی خودمان در نظر بگیریم. جامعه‌ای که در آن مردسالاری جریان دارد و حاکمان بند نیز با راهی کردن یک دختر به درون بند، منتظرند تا محکومین مطابق انتظارشان عمل کرده و سر او آشوب به پا شود. اما نقطه‌ی امیدبخش همین‌جاست. محکومین به جای آنکه زیر بار سناریوی تدارک دیده‌ شده برایشان بروند؛ به خود می‌آیند و نه تنها برخلاف انتظار حاکمین بند عمل می‌کنند بلکه علیه حاکمان نیز به پا می‌خیزند.خانجانی این رمان را طی سال‌های ۸۸ تا ۹۵ نوشته است و به معنای واقعی یک رمان نوشته با شخصیت‌هایی که به شکل مناسبی پرداخته شده‌اند. در یک کلام، بند محکومین رمانی است برای کسانی که می‌خواهند فضایی جدید (زندان) را در رمان‌های فارسی تجربه کنند؛ آن هم به روایت یک راوی بسیار هنرمند به اسم زاپاتا.</description>
                <category>ایوان؛ فصل‌نامۀ متن و داستان</category>
                <author>ایوان؛ فصل‌نامۀ متن و داستان</author>
                <pubDate>Wed, 10 Mar 2021 19:40:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب و رسانه</title>
                <link>https://virgool.io/@eyvan.magazine/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%88-%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-tbkjofimtnms</link>
                <description>ایوان هشتم/ پاییز ۹۹/ بهاره شیرازی فارغ‌التحصیل سرامیکتصور کنید روی کاناپه و جلوی تلوزیون نشسته‌اید و حوصله‌تان سر رفته، کنترل را در دست گرفته‌اید و کانال‌ها رو بالا و پائین می‌کنید. در میان این بی‌حوصلگی‌ها، بعضی از برنامه‌ها هستند که باعث می‌شوند همان‌جا میخکوب صفحۀ تلوزیون شوید و از همان لحظه تا آخر برنامه را تماشا کنید و با شوق از کشف جدید، منتظر قسمت بعد بمانید. کتاب باز یکی از همین برنامه‌هاست.کتاب باز برنامه‌ای تلوزیونی با هدف ترویج فرهنگ مطالعه و کتابخوانی است که از سال ۱۳۹۵ از شبکۀ نسیم پخش می‌شود. تا الان ۴ فصل از این برنامه جذاب و مفید به پایان رسیده و فصل پنجم نیز در حال پخش است. مجری فصل اول آن امیرحسین صدیق و فصل دو به بعد آن با اجرای سروش صحت به روی آنتن رفته است.ساختار برنامه به طور کلی به این صورت است که در بخشی از برنامه، مجری از چهره‌های مشهور و معروف در حوزۀ داستان‌نویسی و شعر، ورزش، ادبیات، سینماگران و هنرمندان دعوت به عمل می‌آورد و از آن‌ها سوال‌هایی دربارۀ کتاب و کتابخوانی می‌پرسد. همچنین از آن‌ها می‌خواهد کتاب مورد علاقۀ خود را معرفی کنند.در بخش دیگر برنامه، فعالان حوزۀ کتاب و نشر و کارشناسان، کتاب‌هایی را به انتخاب خودشان معرفی می‌کنند. در فصل جدید کارشناسانی در حوزۀ فلسفه و روانشناسی نیز اطلاعات آموزنده‌ای در اختیار مخاطب خود قرار می‌دهند.از ویژگی‌های مثبت کتاب باز درج معادل فارسی کلماتی‌ است که مجری و مهمانان در طول برنامه استفاده می‌کنند. همچنین بخش‌هایی از برنامه به صورت پادکست منتشر می‌شود که می‌توانید آن را در کست‌باکس دنبال کنید.کتاب‌فروشی هدهد مرضیه برومند؛ کارگردان، بازیگر و عروسک‌گردان، یکی از مهمانان برنامۀ کتاب باز، دانش آموختۀ هنرهای نمایشی از دانشکدۀ هنرهای زیبای دانشگاه تهران است .خانم برومند در سال ۱۳۸۵ به درخواست خانه کتاب ایران، کارگردانی مجموعه‌ای تلوزیونی با محوریت کتاب را بر عهده گرفت. این مجموعۀ تلوزیونی در نهایت با نام کتاب‌فروشی هدهد از شبکۀ ۳ پخش شد.در کتاب‌فروشی هدهد عنوان هر قسمت، به نام یک کتاب اختصاص داشت که با طرح یک داستان به معرفی آن کتاب پرداخته می‌شد. بعدها از ایدآ اصلی سریال (فروش کتاب در اتوبوس) الگو گرفته شد و بعضی اقدام به تأسیس کتاب‌فروشی سیار کردند.از جمله کتاب‌های معرفی شده در این سریال: سه حکیم مسلمان، دیوان حافظ، شما که غریبه نیستید، روی ماه خداوند را ببوس، تاریخ قومس، رومئو و ژولیت، جهان کتاب خداوند است، مثنوی معنوی، داستان راستان، جنایات و مکافات، کار هنرپیشه روی نقش...با وجود جذابیت  موضوع کتاب و نیاز جامعه به تشویق کتاب‌خوانی هنوز هم جای خالی چنین سریال‌ها و برنامه‌هایی در صدا و سیما احساس می‌شود. امید است که با توجه به اهمیت این موضوع شاهد ساخت روزافزون این دست برنامه‌ها باشیم.</description>
                <category>ایوان؛ فصل‌نامۀ متن و داستان</category>
                <author>ایوان؛ فصل‌نامۀ متن و داستان</author>
                <pubDate>Sat, 06 Mar 2021 23:01:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدسالگی مطب دکتر کالیگاری</title>
                <link>https://virgool.io/@eyvan.magazine/%D8%B5%D8%AF%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%B7%D8%A8-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D9%84%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-iiip4eeifu9o</link>
                <description>ایوان هشتم/پاییز ۹۹/ ادبیات دیداری شنیداری/ رضا صومی، ورودی ۹۸ مهندسی کامپیوتر دانشگاه صنعتی شریفپیش از این‌که وارد بررسی این فیلم شویم باید خاطر نشان کرد که این فیلم اولین فیلم با درون مایه‌های اکسپرسیونیسم نیست ولی می‌توان آن را مهم‌ترین فیلم در نظر گرفت. این در نوع خود انقلابی در صنعت فیلم سازی بود. فیلمی که بجز سرگرم کردن تماشاچی حرف‌های دیگری نیز داشت و طعنه‌هایی به فضای آن زمان می‌زد. در این فیلم دکتری که تازه وارد شهر شده با استفاده از خواب‌گردی بدبخت شروع به کشتن افرادی از شهر می‌کند و این جوان عروسکی است در دست دکتر کالیگاری. اما در سکانس‌های پایانی فیلم متوجه می‌شویم فرانسیس (خواب‌گرد بدبخت) دیوانه‌ای است در دیوانه‌خانه و درآن‌جا به هرکس نقشی را داده و همۀ این اتفاقات در ذهن آشفته او صورت می‌گیرد. اما وقتی در آخر فیلم صورت دکتر کالیگاری نمایش داده می‌شود بیننده تصور می‌کند که شاید دکتر تمام شهر را مانند عروسک خود کرده و این اتفاقات خاطرات فرانسیس از وقایع بارز شاید طعنه‌ای باشد به هیتلر که انگار مردم آلمان را طلسم کرده بود و به خونریزی دعوت می‌کرد که البته یک نظریۀ ساده است.در هر صورت این فیلم، چالشی در ذهن مخاطب به وجود می‌آورد که در آن زمان بی‌سابقه است و با پایانی باز ذهن مخاطب را به چالش می‌کشد. این فیلم در روایت بسیار بی‌پرده و بدون در نظر گرفتن جزئیات ریز که گاهی مخاطب را از موضوع اصلی دور می‌کرد فیلم را روایت می کند و سبک زمخت فیلم نشان دهندۀ احساسات نهفته در این فیلم است.چیز دیگری که دربارۀ این فیلم حائز اهمیت است دکوراسیون متفاوت این فیلم است که بیننده فکر نمی‌کند که این‌ها واقعی باشند ولی با مهارت کارگردان و خوش ساختی فیلم مخاطب شک می‌کند که آیا این ساختمان‌ها و دکوراسیون در دنیای واقعی باشد.این فیلم در دورانی اکران شد که مردم آلمان از کودتا و فقر و شکستی که از جنگ جهانی خورده بودند در عذاب بودند. سینمای اکسپرسیونیسم سینمایی برون‌گرا و در برخی موارد انتقادی است که همۀ این عوامل را می‌توانیم چه به صورت واضح در سکانس‌های فیلم و چه به صورت نهفته شده در ته مایه فیلم دید.گویی کارگردان فرانسیس را مردم سردرگم و مظلومی نشان می‌دهد که تحت تسلط شخص شروری که این‌جا دکتر کالیگاری که نمایندۀ دیکتاتور محض آلمان است نمایش می‌دهد.پوستر فیلم مطب دکتر کالیگاری</description>
                <category>ایوان؛ فصل‌نامۀ متن و داستان</category>
                <author>ایوان؛ فصل‌نامۀ متن و داستان</author>
                <pubDate>Wed, 03 Mar 2021 15:36:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای علاقه‌مندان به پل آستر</title>
                <link>https://virgool.io/@eyvan.magazine/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%82%D9%87-%D9%85%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D9%84-%D8%A2%D8%B3%D8%AA%D8%B1-peicoe9miq0k</link>
                <description>ایوان هشتم/ پاییز 98/ ترجمه/ متینه محمودی فارغ‌التحصیل مهندسی عمران دانشگاه صنعتی شریف یکی از دوستانم که نویسندگی‌اش را بسیار قبول دارم گفت :«برای تقویت نویسندگی بگرد ببین نویسندگان مورد علاقه‌ات چطور تمرین می‌کرده‌اند.» در این متن چند نکته از نحوۀ نویسندگی پل آستر (Paul Auster)، نویسندۀ معاصر آمریکایی، می‌آورم به همراه بخشی از بیوگرافی‌اش. البته این‌جا منظورم از نویسندگی خودِ فعلِ نوشتن است. یعنی قلم به‌دست گرفتن و نوشتن یا تایپ کردن. این متن ترجمۀ بخشی از مصاحبۀ او با مجلۀ پاریس ریویوز (Paris reviews) است که در سال 2002 انجام شده‌است.در سال 1985، پس از آنکه هفده ناشر چاپ کتاب «شهر شیشه‌ای» او را قبول نکردند، نشر «خورشید و ماه» در سان‌فرانسیسکو بالاخره آن را چاپ کرد. این کتاب، کتاب اصلیِ مجموعۀ «سه‌گانۀ نیویورک» است و دو کتاب دیگر این مجموعه یعنی «ارواح» و «اتاق در بسته» یک سال سال بعد منتشر شدند. پل آستر سی و هشت ساله بود. هر چند که به طور منظم نقد و ترجمه می‌کرد و شعری هم در سال 1980 از او چاپ شده بود ولی می‌توان گفت که او با این سه‌گانه به دنیای ادبیات وارد شد.آستر بعدها دربارۀ سال‌های قبل از چاپ سه‌گانه در کتاب «دست به دهان: گاه‌شماری شکست‌های نخستین» نوشته است. در اواخر دهۀ شصت میلادی در دانشگاه کلمبیا درس خواند و بعد چند ماه با یک تانکر روغن کار کرد و بعد به پاریس رفته و شغل مترجمی را برگزید. یک مجله با عنوان «دست کوچک» پایه‌گذاری کرد. سپس یک انتشارات با همین نام همراه با همسرش لیدیا دیویس که او هم نویسنده است به راه انداخت. اولین کتابی که ترجمه کرد در سال 1972 به نام «گلچینی از شعرهای سوررئال». سپس در سال 1974 به نیویورک بازگشت و اولین کتاب نثرش را در سال 1982 چاپ مرد به نام «اختراع انزوا» که کمی بعد از مرگ پدرش برای گرامی داشتن یاد او و آرامش خودش شروع به نوشتن آن کرد.او بعد از سه‌گانه تقریبا هر سال یک کتاب منتشر کرد؛ «کشور آخرین‌ها»، «مون پالاس»، «موسیقیِ شانس»، «لویاتان»، «کتاب اوهام». در سال 1991 از طرف دولت فرانسه نشان شوالیه به او اهداء شد.گسترۀ کارهای او بسیار جالب توجه است: رمان، مقاله، ترجمه، شعر، نمایشنامه، ترانه و همکاری با سایر هنرمندان (مثل سوفی کله (Sophie Calle) و سم مسر (Sam Messer)). او همچنین سه فیلم‌نامه با نام‌های «دود»، «لولو روی پل» و هم نوشت و کارگردانی آن‌ها را نیز خودش انجام داد.این مصاحبۀ او که در ادامه می‌خوانیم در سال 2002 در مرکز شعر آنتربرگ در نیویورک شروع شد. سپس در یک بعد از ظهر تابستانی در خانۀ پل آستر در بروکلین به اتمام رسید، جایی که او و همسرش سیری هوستوت (Siri Hustvedt) که او هم نویسنده است زندگی می‌کند. [این‌جا فقط بخشی از قسمت اول مصاحبه را می‌خوانیم]. او با مهربانیِ یک میزبان، به خاطر حضور کارگرانی که داشتند سیستم تهویۀ خانه را تعمیر می‌کردند عذرخواهی کرد و سپس تور کوچکی از خانه‌اش برگزار کرد: اتاق پذیرایی با نقاشی‌های دوستش سم مسر و دیوید رید (David Reed) تزئین شده‌بود. در سالن مجموعۀ عکس خانوادگیشان قرار داشت. کتابخانه‌هایش در اتاق کار کنار دیوار و روی زمین بودند. و البته میزی که ماشین تایپ معروفش روی آن قرار داشت.+ بیایید اول دربارۀ نحوۀ کار کردنتان شروع کنیم؛ اینکه چطور می‌نویسید.-من همیشه با دست می‌نویسم؛ معمولا با خودنویس و گاهی هم با مداد، مخصوصا وقتی که در حال اصلاح متن باشم. اگر می‌توانستم حتما از ماشین تایپ یا کامپیوتر استفاده می‌کردم اما کیبوردها همیشه من را می‌ترسانند. هیچوقت نتوانستم با آن حالتی که دست‌هایم روی کیبورد دارند خوب فکر کنم. خودکار وسیلۀ اصیل‌تری است. انگار کلمات از درون بدنت بیرون میایند و بعد تو آن‌ها را روی کاغذ فرو می‌کنی. نوشتن همیشه برای من خصوصیتی لمس کردنی بوده‌است، یک تجربۀ فیزیکی.+ و حتما باید در دفترچه یادداشت بنویسید، نه برگه کلاسور و نه چیزهای دیگر.-بله، همیشه دفترچه یادداشت. و علاقۀ خاصی به برگه‌های شطرنجی دارم، مربع‌های کوچکش.+ پس ماشین تایپ «اولمپیا» چطور؟ کمی دربارۀ این ماشین شنیده‌ایم. سال گذشته یک کتاب خیلی جالب با همکاری هنرمند نقاش سم مسر چاپ کردید، «داستان ماشین تایپ من».- آن ماشین را از سال 1974 دارم، بیش از نیمی از عمرم. دست دوم خریدمش از یکی از دوستانم در کالج. الان احتمالا 40 سال از ساختش می‌گذرد. یادگاری قدیمی است اما هنوز وضعیت خوبی دارد. فقط باید هر چند وقت یک بار نوارهایش را عوض کنم. اما می‌ترسم روزی بیاید که نوارهایش دیگر پیدا نشوند و من مجبور بشوم به تکنولوژیِ قرن 21 بپیوندم.پل استر+ یک داستان عالیِ پل آستری؛ روزی که بیرون رفتید و آخرین نوار را خریدید.-کمی خودم را آماده کرده‌ام. شصت یا هفتاد نوارد در اتاقم ذخیره کرده‌ام. احتمالا تا آخر زندگی‌ام همراهم باشد، هر چند که چند بار به فکر این افتادم که بدهمش بیرون. سنگین است و راحت هم نیست، ولی خب جلوی تنبلی کردنم را می‌گیرد.+ چطور؟- چون او مرا وادار می‌کند که وقتی کار تمام شد دوباره از اول بنویسم. در کامپیوتر تغییرات را در متن می‌دهی و یک نسخۀ تمیز پرینت می‌کنی. با ماشین تایپ اینطور نیست و اگر تغییری نیاز باشد باید از اول بنویسی. پروسۀ بسیار طاقت‌فرسایی است. کتابت را تمام کرده‌ای و حالا باید هفته‌ها کار ماشینی انجام بدهی تا چیزی را تایپ کنی که قبلا نوشتنش را تمام کرده‌ای. برای گردن مضر است و برای کمر. و حتی اگر بتوانی روزی 20-30 صفحه تایپ کنی، کار به شکل آزاردهنده‌ای آهسته پیش خواهد رفت. این همان لحظه‌ای است که من با خودم می‌گویم کاش از کامپیوتر استفاده می‌کردم. اما همیشه در مراحل پایانی تایپ کتاب متوجه می‌شوم که این کار چقدر ضروری است. تایپ به من کمک می‌کند که کتاب را به نحو دیگری تجربه کنم، ناگهان در روایت فرو بروم و احساس کنم که از منظر کلی چطور است. من اسم این کار را «خواندن با انگشتان» گذاشته‌ام، و بسیار شگفت انگیز است که انگشتان چه اشتباهاتی را متوجه می‌شوند که چشم به راحتی از آن‌ها رد شده‌است. تکرارها، جمله‌بندی ناشیانه، ریتم‌های متلاطم. همیشه همین است، گمان می‌کنم که کتاب را تمام کرده‌ام و شروع می‌کنم به تایپ و متوجه می‌شوم که هنوز خیلی کار دارد.</description>
                <category>ایوان؛ فصل‌نامۀ متن و داستان</category>
                <author>ایوان؛ فصل‌نامۀ متن و داستان</author>
                <pubDate>Sun, 28 Feb 2021 17:19:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور ترجمه‌مان را چاپ کنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@eyvan.magazine/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%AA%D8%B1%D8%AC%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%DA%86%D8%A7%D9%BE-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-f3p1ysedn7xy</link>
                <description>ایوان هشتم/ پاییز ۹۹/ نیلوفر کریمی، باستان‌شناسی دانشگاه تهراناگر قرار باشد من آدم‌های دنیا را به دو دسته تقسیم کنم، آن‌ها را به دسته‌های 1. «شروع نکننده» و 2. «ادامه ندهنده» تقسیم می‌کنم. به نظرم همه آدم‌ها، حالا یکی با درصد کم یکی با درصد بالا، به هرحال در این دسته بندی جای می‌گیرند. اما ترجمۀ کتاب کاری‌ست که برای هر دو گروه سخت محسوب می‌شود. مخصوصاً اگر اولین کتاب باشد، آن‌ همه ممارست و پشت میزنشینی درحالی‌که نمی‌دانیم آیا نشری حاضر می‌شود آن را چاپ کند؟ نکند کس دیگری زودتر به فکر ترجمۀ این کتاب افتاده‌است؟ در صورت چاپ آیا مورد توجه قرار می‌گیرد؟موضوع این مقاله با این نیت انتخاب شد که به کتاب اولی‌ها کمک کند تا یک نقشۀ راهی داشته باشند که بدانند در هر مرحله باید چه کنند تا بتوانند کتابشان را چاپ کنند. این‌جاست که این سوال اساسی مطرح می‌شود که من کیستم و با چه تجربه‌ای این حرف‌ها را می‌زنم؟ خدمتتان عارضم که بنده یک دانشجوی ساده هستم که به جز چندباری ترجمۀ سفارشی و یکی دوبار ترجمۀ ناداستان برای نشریات دانشگاه رزومۀ دیگری در زمینۀ ترجمه ندارم؛ پس کدام تفکر خام باعث شد تا من چنین موضوعی را انتخاب کنم و به خودم اجازه دهم که برای بقیه دستورالعمل مرحله به مرحله تهیه کنم؟ احتمالاً تفکر مهندسی و اصل استقرا!در زمان انتخاب این موضوع فکر می‌کردم با وجود ید طولایم در سرچ کردن، با چندین بار بالا و پایین کردن گوگل و سایت‌های انتشارات معتبر و هشتگ‌های اینستاگرام و جست‌وجو در تلگرام دیگر حتما می‌توانم فرمول انتشار کتاب در یک نشر خوب و موفقیت آن‌ را کشف کنم و به رشته تحریر درآورم. البته توصیه‌هایی از قبیل موارد پایین وجود دارد، اما این‌ها تمام کار نیستند.توصیه‌ها:1. انتخاب کتاب: از انتخاب کتاب‌های زرد، کتابی که یک‌بار هم تا انتها نخوانده‌ایم، کتابی که احتمال می‌دهیم موقع چاپ مجبور به حذف قسمت‌های زیادی می‌شویم (این یکی چون خیانت به خواننده است ذکر شده وگرنه چه بسا کتاب شما با موفقیت هم فروش برود) و... بپرهیزیم2. کپی‌رایت: درست است که در ایران قانون کپی‌رایت شامل حال ما نمی‌شود و ما مجبور به کسب اجازه از صاحب اثر نیستیم، اما از آنجا که ما انسان قرن 21امی هستیم و با استفاده از اینترنت هم قادر به مکاتبۀ ثانیه‌ای با هر فردی هستیم، زیباتر آن است حداقل با یک ایمیل از نویسنده یا ناشر آن اجازه بگیریم.3.چاپ کتاب: درست است که برای ترجمۀ کتابمان روزها و شب‌ها از چشم و کمر و انگشتانمان مایه گذاشته‌ایم و مهم‌ترین سرمایه یعنی وقت باارزشمان را خرج آن کرده‌ایم، اما نباید از ترس چاپ نشدن آن را به هر بهایی به دلالان ببازیم. دلالانِ به اسم ناشرِ زیادی در کمین هستند تا به ازای دریافت مبالغ میلیونی به اسم هزینۀ چاپ، کتاب و پولمان را از دستمان دربیاورند. ناشران معتبر ( که خودمان هم آن‌ها را می‌شناسیم) هیچ‎‌گاه برای چاپ و بستن قرارداد وجهی از شما دریافت نخواهند کرد، همچنین سیستم پخش و بازاریابی گسترده‌ای دارند که کتاب شما را به خوبی در سطح کتاب‌فروشی‌ها پخش می‌کنند و امکان فروش و دیده شدن آن را بالا می‌برند، کاری که این دلالان یه هیچ عنوان قادر به انجام آن نیستند.مسئله‌ای که وجود دارد این است که ما به عنوان یک آدم بدون اسم و رسم در زمینۀ کتاب نباید از ارائۀ کتابمان به ناشران معتبر و معروف بترسیم و این نکته را به‌خاطر داشته باشیم که این ناشران بدون دلیل بزرگ نیستند و سخت‌گیری‌های خودشان را دارند پس نباید به سرعت ناامید شویم. چه بسا زمان بیش‌تری از ترجمه هم ببرد. و نکتۀ قابل ذکر دیگر این است که بپذیریم ممکن است ترجمه‌مان آن‌قدرها هم خوب نشده باشد و نیازمند وقت و ویرایش بیش‌تری باشد؛ خوب است که در این زمینه هوشیار و انتقادپذیر باشیم.4. انتخاب ناشر مناسب: از آن‌جا که به خوبی می‌دانیم هربار پروسۀ ارسال کتاب برای ناشر و بررسی شدنش چیزی بین یک تا دو ماه طول می‌کشد، بهتر آن است که در همان ابتدا یک لیست از ناشرانی که مد نظرتان هست تهیه کنید و به ترتیب نه از معروف‌ترین بلکه از نشری که حیطۀ کاری مرتبط‌تری با موضوع کتاب شما دارند شروع کنید. مثلا اگر یک رمان فانتزی ترجمه کرده‌اید باید به سراغ نشر موج که ناشر کارهای فانتزیست بروید.5. اسم و طرح مناسب: دربارۀ اهمیت این مورد خودتان زیاد شنیده‌اید.این موارد به تسریع روند چاپ شما کمک می‌کنند اما قطعاً فرمول موفقیت نیستند. بعد از اینکه از پیدا کردن یک فرمول سرراست ناامید شدم، این فرضیه را پیش خودم طرح کردم که همۀ این مترجمان جوانی که الان موفق محسوب می‌شوند کارشان را از دوران رونق مجلات همشهری و داستان و ... و از آن‌جا ها شروع کرده‌اند و حالا با استفاده از آن شبکه مشغول به کارند، و این‌که دیگر نمی‌شود این راه را رفت و فریاد و فغان که آه راه پیش‌رفت جوانان بسته است، پیشکسوتان به تازه‌نفسان اجازۀ کار نمی‌دهند، حال جوان دهه هفتادی پرشور و استعداد چطور خودش را در عرصۀ ادبیات مطرح کند؟ همان‌طور که می‌بینید در این مرحله از جست‌وجو نا امیدی و پیش‌داوری قوۀ قضاوت مرا تحت تاثیر قرار داده بود و آن‌قدر این فرضیه در نظرم درست می‌آمد که به کل از انتخاب این موضوع پشیمان شده بودم. به همین خاطر با خود گفتم به جای این کار مصاحبه‌ای با یک مترجم جوان ترتیب دهم تا خودتان حدیث مفصل بخوانید از این مجمل. و همین تصمیم درِ تازه‌ای از این موضوع را به روی من گشود. برای مصاحبه چند گزینه در نظر گرفتم و قبل از هماهنگی برای انجام آن شروع به تحقیق دربارۀ زندگی این مترجمین جوان کردم. با خواندن رزومۀ کاری هرکدام بیش‌تر و بیش‌تر از این قضاوت هیجانی خودم پشیمان می‌شدم؛ سال‌ها مطالعه و تحصیل، راه اندازی کارگاه‌های ترجمه در فضاهای مختلف، ده‌ها ترجمۀ داستان بلند و کوتاه که اصلاً معروف نشده بودند.... و بعد از همۀ این موارد بعضاً بعد 6 تا 10 سال در انتشارات خوبی مشغول به کار ترجمه شدند و اسمشان به عنوان مترجم خوب سر زبان‌ها افتاده بود. این راه سخت و نفس‌گیر راهی بود که جوانان دهۀ 60 برای موفقیت طی کرده بودند و برای منِ جوان امروزی که به دنبال سریع‌ترین و پربازده ترین راه‌ها بودم قابل تصور نبود.احتمالاً در آغاز این مقاله انتظار نداشتید که راه حل مطرح شده در آن صرفاً تلاش و سخت‌کوشی و پیگیری باشد، همان‌طور که من موقع انتخاب این موضوع قصد گفتن چنین حرفی را نداشتم، اما باید اعتراف کنم که بسیار بسیار از این نتیجه خرسندم؛ خوشحالم که هنوز کاری در دنیا وجود دارد که با تلاش و سخت‌کوشی درست می‌توان در آن نتیجه لازم را گرفت نه با حمایت و پول و پارتی.</description>
                <category>ایوان؛ فصل‌نامۀ متن و داستان</category>
                <author>ایوان؛ فصل‌نامۀ متن و داستان</author>
                <pubDate>Wed, 24 Feb 2021 21:48:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ چیزی سر جایش نیست، دقیقا همان‌طور که باید</title>
                <link>https://virgool.io/@eyvan.magazine/%D9%87%DB%8C%DA%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%B3%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%A7-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B7%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-d4xb9tveftfk</link>
                <description>ایوان هشتم/ پاییز 99/ آشنایی با نویسنده/ رکسانا خباززاده مقدم ورودی 98 مهندسی صنایع دانشگاه صنعتی شریف«یک روزنامه بردارقیچی را به دست بگیریک متن به بلندی دلخواه انتخاب کنآن را تکه پاره کنحالا کلمه‌های پاره پاره را در یک کیسه بریز و به آرامی تکانش بدهحالا هر چند تا بریده که می‌خواهی را از توی کیسه بردار و آن‌ها را به ترتیب کنار هم بگذارآگاهانه آن‌ها را بر روی کاغذ بنویساین شعر به شکل تو خواهد بوداین هم خدمت شما! یک نویسنده کاملاً اصیل که خودش را کاملا وقف زیبایی‌ها و مفاهیمی کردهکه از درک مبتذل عوام خارج است.»پرتره‌ای از تریستان تزارا، اثری از robert delaunayاز نظر تریستان تزارا نوشتن شعر همین قدر ساده و پوچ است. او یکی از بنیان‌گذاران جنبش دادا، یک حرکت انقلابی برخاسته از دل آشوب‌های اروپا در دوران جنگ‌های جهانی اول بود. هنرمندان این مکتب، علیه هر گونه منطق و اصول زیبایی‌شناختی قیام کردند و همه ساختارهای هنری و ادبی را بهم ریختند. از شیوه‌های گوناگونی مانند کلاژ، شعر بی‌کلام، مجسمه‌سازی و کنار هم گذاشتن بریده‌های متون استفاده می‌کردند تا ناخشنودی خود را از خشونت، جنگ و ملی‌گرایی بیان کنند. می‌گویند روز ششم فوریه سال 1916 آن هم ساعت 6 عصر هنگامی که تزارا در یک کافه در زوریخ قهوه می‌نوشید کلمه «دادا» به ذهنش رسید. شاید چون شبیه اولین تلاش‌های یک کودک برای سخن گفتن بود و همین حس بچگانه و مضحک این کلمه، به مذاقش خوش آمد. شاید هم چون اصلا چنین کلمه‌ای در هیچ زبانی معنی خاصی نداشت و تاریخ‌دانان بی‌دلیل انرژی زیادی را صرف یافتن معنایی برای آن پیدا کردند و در بازی دادائیسم گم شدند. اما چه اهمیتی دارد؟ به هر حال، داداییست‌ها کاملاً به هدفشان که گیج کردن و به هم ریختن ساختار‌های ذهنی ما بود، رسیدند.«همان طور که دادا به مسیرش ادامه می‌دهد، هر چه می‌بیند را نابود می‌کند. اما باید اضافه کنم که از این تنفر، هیچ نتیجه، غرور یا سودی به دنبال خود ندارد... دادا حالتی ذهنی است. به همین دلیل در هر موقعیتی، یک شکل به خود می‌گیرد. در مورد همه چیز صادق است اما در عین حال هیچ چیز نیست. مانند نقطه‌ای است که بله و خیر و تمام متضادها به هم می‌رسند. این نقطه در قصرهای ساخته و پرداخته فلسفۀ بشری نیست بلکه در خیابان، کنار سگ‌ها و ملخ‌هاست.»ساموئل روزنستوک در سال 1896 در رومانی به دنیا آمد. از 16 سالگی نوشتن را آغاز کرد و در طول زندگی‌‌اش سبک‌های زیادی از جمله کوبیسم، سمبولیسم، دادائیسم و سوررئالیسم را امتحان کرد. در سال 1916، در میانه جنگ جهانی اول به سوئیس رفت و در آن جا، به همراه افرادی مانند برتون، سوپو، پیکابیا و هوگو بال، مکتب دادائیسم را به وجود آورد. در سال 1919 به پاریس رفت و در آن جا به همراه برتون مشغول به انتشار مجلۀ «Littérature» شد و در همین حال، فعالیت دادائیست‌ها را هم رهبری می‌کرد. با استفاده از نمایشگاه‌های هنری و تئاتر، توانست مخاطبان زیادی را به پای آثار دادا بکشاند. اما جنبش در حال از هم گسیختن بود. اختلاف نظر میان تزارا و برتون، دادائیسم را تکه تکه کرده بود. تزارا سعی می‌کرد به اصول اولیۀ مکتب متعهد بماند اما برتون در حال فاصله گرفتن از آن بود و آرام آرام ایدۀ مکتب جدیدی در ذهنش شکل می‌گرفت؛ سوررئالیسم. تزارا «قلب ریشو» را به عنوان ابراز ناخشنودی‌اش از برتون نوشت. نهایتاً در سال 1922، دادائیست‌ها مراسم ختمی برای مکتب‌شان برگزار کردند. تزارا در این مراسم گفت: «دادا مانند هر چیز دیگری در زندگی بی‌مصرف است. دادا دقیقاً مثل زندگی هیچ ادعایی ندارد. به ویروسی می‌ماند که با اصرار خودش را در رخنه‌ها و سوراخ‌هایی که منطق و کلام نتوانسته‌اند پر کنند، جا می‌کند.»در سال 1929، تزارا و برتون اختلاف‌هایشان را کنار گذاشتند و تزارا به جنبش جدید سوررئالیسم پیوست و شیوه‌های خلق اثر جدیدی به وجود آورد. زمانی که جنگ جهانی دوم شروع شد و آلمان نازی به فرانسه حمله کرد، به مارسی گریخت و به نیروهای مقاومت پیوست و فعالیت‌های سیاسی‌اش از آن جا به بعد بیش‌تر شد. بر ضد فاشیسم نوشت و مدتی هم در جنگ داخلی اسپانیا شرکت کرد. در سال 1956 به مجارستان رفت تا از تلاش‌های این کشور برای استقلال حمایت کند. با شروع انقلاب مجارستان به فرانسه برگشت و خودش را غرق تحلیل کارهای فرانسیس ویون، شاعر قرن پانزدهم فرانسه کرد. در سال 1960، با شروع جنگ میان نیروهای استقلال‌طلب الجزایر و نیروهای فرانسه، نامه‌ای نوشت و در آن ممانعت فرانسه از استقلال الجزایر را محکوم کرد. به دنبال این نامه، دولت نمایش آثار تزارا از جمله نمایش‌نامه‌هایش را محدود کرد. در سال 1962 در پاریس درگذشت.مراجع:[1]: تریستان، تزارا، چگونگی نوشتن یک شعر دادا[2]: تریستان، تزارا، سخنرانی در ختم دادائیسم</description>
                <category>ایوان؛ فصل‌نامۀ متن و داستان</category>
                <author>ایوان؛ فصل‌نامۀ متن و داستان</author>
                <pubDate>Sat, 20 Feb 2021 15:31:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مطالعۀ عمومی؛ پلی به سوی فیلم‌نامه و نوشته جذاب</title>
                <link>https://virgool.io/@eyvan.magazine/%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%B9%DB%80-%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%85%DB%8C-%D9%BE%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AC%D8%B0%D8%A7%D8%A8-iidfzuxapqqp</link>
                <description>ایوان هشتم، پاییز 99/ اصول فیلم‌نامه/ هاجر خدائی ورودی 97 علم اطلاعات و دانش‌شناسی دانشگاه خوارزمیفرض کنید ایده‌ای با این مضمون در ذهن شما می‌رقصد:«زنی حدود سی ساله که اعتیاد دارد، به دلیل عشقی که وارد زندگی‌اش می‌شود تصمیم می‌گیرد ترک کند...»آیا برای پیاده سازی این ایده در قالب فیلم‌نامه، صرفا تسلط بر تکنیک‌های فیلم‌نامه نویسی و آشنایی با اصطلاحات تخصصی کافی است؟ممکن است هر یک از ما، در دوره یا کلاس‌های فیلم‌نامه نویسی شرکت کرده باشیم و تصور کنیم که در این زمینه، برای خودمان استادی شده‌ایم و به زودی یکی از بهترین فیلم‌نامه‌ها را خواهیم نوشت!اما واقعیت این است که در مسیر فیلم‌نامه نویسی و به طور کلی نویسندگی، مطالعه بسیار مهم است؛ اما دقت کنید که منظور از مطالعه، فقط مطالعه کتب ادبی و تخصصی نویسندگی و فیلم‌نامه نویسی نیست.گاهی ما به عنوان نویسنده، حتی لازم می‌شود کتاب‌ها و منابعی را در زمینۀ نوع خاصی از بیماری مطالعه کنیم، گاهی دربارۀ زندگی و دغدغۀ افرادی که راهی زندان می‌شوند، گاهی راجع به عشق، راجع به دغدغۀ زنان باردار، راجع به بیماران کلیوی، راجع به اینکه دغدغه و درد اصلی افرادی که اعتیاد دارند چیست؟ و...در واقع با توجه به موضوع ایده‌ای که برای نوشتن در نظر داریم، به سراغ منابعی برای مطالعه می‌رویم؛ البته مطالعه صرفاً محدود به خواندن نوع فیزیکی یا الکترونیکی کتاب نمی‌شود و گاهی وارد فاز میدانی می‌شویم و لازم است که پای صحبت انسان‌هایی بنشینیم و زندگی و حالات آن‌ها را از نزدیک بررسی کنیم.استاد نادر ابراهیمی در کتاب«لوازم نویسندگی» مطالعه را به چند نوع تقسیم کرده است:۱. مطالعه زندگی واقعی مردم۲. مطالعۀ طبیعت۳. مطالعۀ آثار و منابع ثبت و ضبط شده۴. مطالعۀ ذهنعلاوه بر این‌که مطالعۀ مفید، به بهتر نوشتن کمک می‌کند، نویسنده را از سطحی بودن دور می‌کند. اسکار وایلد می‌گوید:« بدترین عیب‌ها، سطحی بودن است.»البته مطالعه فقط برای توصیف و آشنایی با حالات واقعی نیست و می‌تواند به افزایش دامنه واژگانی نویسنده نیزکمک کند. هرچه بیش‌تر مطالعه کنیم، با کلمات و مترادف‌های آن‌ها بیش‌تر آشنا می‌شویم و دیگر شاهد این نخواهیم بود که نوشته‌هایمان پر شود از کلمات تکراری و محدود.داستا یوسکی، از جمله بزرگ‌ترین نویسندگان جهان، مصداق بارز نویسنده‌ای است که به مطالعه نیز اهمیت می‌داد و حتی زمانی که در زندان بود، به برادرش نامه‌ای نوشت و درخواست کتاب کرد. گفتنی است که یوسکی پراکنده‌خوانی نمی‌کرد و با توجه به نیاز خود، مطالعۀ مفید را در برنامه‌اش داشت؛ پس این نکته را فراموش نکنیم که وقتی از اهمیت و تاثیر مطالعه در نویسندگی صحبت می‌شود، به این معنی نیست که هر کتابی را بخوانیم.بعضی تصور می‌کنند که مطالعه در زندگی نویسندگان، پررنگ نیست و تمام اوقات آن‌ها باید با نوشتن پر شود. در حالی‌که این‌گونه نیست و نویسندۀ واقعی به خوبی می‌داند که برای خلق زنجیر واژه‌ها و جملات ناب، در ابتدا باید آن‌ها را درک کند و بخواند و به بیان دیگر، با کلمات و حروف به خوبی انس بگیرد.اگر کتاب پیرمرد و دریا را خوانده باشید، توصیف و فضاسازی و البته ایجاز جملات این کتاب، شما را مجذوب خود خواهد کرد؛ نویسنده به گونه‌ای زیبا از دریا و ماهیگیری می‌گوید که گویی دست خواننده را می‌گیرد و با خود به صحنه می‌برد. این موارد نشان‌دهندۀ این است که «زیست نویسندگی» در سطح خوبی قرار دارد و نویسنده از تاثیر عناصر تجربه و مشاهدۀ دقیق غافل نبوده است.جان کلام این است که نوشتن فیلم‌نامه و به طور کلی نویسندگی فقط تایپ‌کردن یا گیرکردن بین جنگ خودکار و کاغذ نیست و مطالعۀ منابع موجود، توجه دقیق به جامعه و زندگی مردم و البته قوۀ تخیل نویسنده، همه دست به دست هم می‌دهند تا توصیف و فضاسازی‌ها دقیق شکل بگیرد و مفهوم و پیرنگ اصلی گم نشود و البته زنجیره‌ای برازنده و شایسته از کلمات روی کاغذ روزگار ثبت شود.پاورقی:۱.لوازم نویسندگی، نادر ابراهیمی۲.اسکار فینگل ا. فلاهرتی ویلز وایلد(Oscar Fingal O’Flahertie Wills Wilde)با نام هنری«اسکار وایلد» شاعر، داستان‌نویس، نمایشنامه‌نویس و نویسنده داستان های کوتاه ایرلندی بود.۳. داستا یوسکی، رمان نویس و نویسنده روسی۴.پیرمرد و دریا، اثر داستانی ارنست همینگوی</description>
                <category>ایوان؛ فصل‌نامۀ متن و داستان</category>
                <author>ایوان؛ فصل‌نامۀ متن و داستان</author>
                <pubDate>Wed, 17 Feb 2021 21:03:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فمنیسم و فرهنگ بشری (۳)</title>
                <link>https://virgool.io/@eyvan.magazine/%D9%81%D9%85%D9%86%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D8%B4%D8%B1%DB%8C-%DB%B3-gom4fmr93nbm</link>
                <description>ایوان هشتم/ پاییز ۹۹/ بررسی شکل‌گیری موج سوم فمنیسم و اهداف این جریان در نقد ادبی/ فاطمه رهایی ورودی ۹۸ ارشد ادبیات فارسی دانشگاه شهید بهشتیبا ذکر مقدماتی، به توضیح جریان سوم فمنیسم می‌پردازیم. در طول تاریخ، مردان احساس نیاز مبرم به حضور زن دارند؛ مثلاً مرد نمی‌تواند همنوع خود را تولید کند. وقتی قدرت باروری را از زن بگیریم، ثروت وجودی او از بین می‌رود. زن به مدد همین چیز، وجود خود را در تاریخ حس کرده‌ است. برای این که بتوانیم حقوق زن را پاس بداریم، باید قابلیت‌های او را مورد تأکید قرار دهیم. یکی از این قابلیت‌ها، مادرانگی و توانایی مادر شدن است. نهاد خانواده نه‌تنها سرکوبگر نیست، بلکه بخشی از وجود زن در آن تحقق می‌یابد. زن تا زمانی که مادر نشده‌باشد، بخشی از وجودش انگار متحقق‌نشده باقی می‌ماند و هر زنی با مادر شدن، به تجربه‌هایی معنابخش دست می‌یابد. توانایی دیگر آن که زنانگی زن نیز در خانواده مفهوم پیدا می‌کند. زن با قابلیت‌های خود وارد نظام مبادله‌ای با مرد و مردانگی می‌شود. هر دو توانایی که بیان شد، به شرط حضور خانواده محقق می‌شوند. اگر فرض کنیم زنان در همۀ ساحات، مستقل از مردان شوند و تن به نقش مادری خود ندهند، با پیر شدن نسل فعلی، شاهد انقراض خانواده خواهیم شد. باید به طبیعت حاکم بر وجود خود گردن بنهیم. این نکته اصلاً به معنای اسارت زنان نیست؛ بلکه استفاده از امکانات است. این‌جاست که خانواده پاس داشته می‌شود؛ تنها نهادی که می‌تواند دو بُعد مادرانگی و زنانگی و حتی بخشی از امنیت خاطر را ایجاد کند.فمنیست‌های موج سوم حق داشتند که به این‌جا برگردند. زن وقتی از سیطرۀ نهاد خانواده آزاد شد، بیش از هر زمان دیگری مورد سوءاستفادۀ صنعت قرار گرفت. آزادسازی زن، او را بیش‌تر در خدمت مرد قرار داد و دیگر صحبتی از حریم نبود. این جریان، تعدیل‌هایی را در جنبش موج دوم به وجود آورد. البته هنوز بر سر تساوی فرصت‌های شغلی، آموزش برابر، حقوق شهروندی و اصل مشارکت زن در فعالیت‌های سیاسی-اجتماعی، مشترک هستند.سه موج فمنیسم، هنوز در کنار هم زندگی می‌کنند. در غرب شاید اهداف موج اول تحقق پیدا کرده‌باشد؛ ولی موج دوم و سوم همزمان در حال ایفای نقش هستند. در جامعه‌ای هم‌چون جامعۀ ما، می‌توان گفت هنوز وارد موج دوم نشده‌ایم. ما به بخشی از اهداف موج اول رسیده‌ایم و بخشی نیز در حال رخ دادن است.تاریخ را از نو بنویسید! موج فمنیسم با شعار احقاق حقوق زنان از راه رسید.فمنیست‌ها ادبیات را چگونه می‌بینند و از ادبیات چه می‌خواهند؟۱. ادبیات به عنوان شاخه‌ای از فرهنگ، بر مبنای مردسالاری شکل گرفته، تداوم یافته و به ما رسیده‌است. بنابراین، یکی از اهداف فمنیسم این است که در تاریخ ادبیات بازنگری کند و ببیند آیا زنان، آثاری داشته‌اند که دیده نشده‌است یا این که، زنان واقعاً آفرینشگر نبوده‌اند؟ما در ادبیات خودمان، تا پیش از نیمۀ دوم دورۀ قاجار، اثر ادبی شاخصی نداریم که متعلق به زنان باشد. البته نه بدین معنا که تولید نکرده‌باشند؛ بلکه به این مفهوم که سندی از این آثار باقی نمانده‌است. در همین دوره، زنان بسیاری داریم که شعر می‌گویند یا خاطره می‌نویسند، ولی چون نظام مردسالار حاکم است، این نوشته‌ها محدود به گنجینه‌های خانوادگی یا موزه‌ها (و شاید، بی نام و نشان) می‌شود. اگر اسناد و مدارک خانواده‌ها و موزه‌ها را جست‌وجو کنیم، چه بسا به آثاری برسیم که زنان تولید کرده‌اند اما زمانه، به آنها اجازۀ ظهور و ضبط نداده‌است؛ مثلاً «حمیده شیبانیه» در دورۀ فتحعلی‌شاه به شعرسرایی مشغول است. پدر او هم ادیب و شاعرِ شاه قاجار است، اما اجازه نداده فرزندش در شعر تربیت، و آثارش منتشر شود. در اشعار این بانو اشتباهاتی هم به چشم می‌خورد، ولی محتوایش حاکی از حس زنانه است. او به مسائل جدید پیرامون خود واکنش نشان می‌دهد و نخستین زمزمه‌های آموزش زنان، دشواری‌های ورود زنان به اجتماع، اتخاذ رویکرد نسبت به حجاب و تفاوت دختران و پسران در خانواده‌ها، در اثر او هویداست. او جایگاه ادبی بالایی ندارد، اما حضور زن را اعلام کرده‌است. در اواسط دوران قاجار، رفت‌وآمد ایرانیان به اروپا (بخصوص خانواده‌های اشراف و تجّار)، سبب آن می‌شود که بانوان باسواد شوند و شروع به خاطره‌نویسی کنند. اگر این آثار بررسی شود، ممکن است با ارزش ادبی بسیاری مواجه شویم. در نهایت می‌توان گفت فمنیسم در تلاش بود تا آثاری که به دلیل تسلط نظام مردانه، اجازۀ ثبت در تاریخ نداشته، در این دوره احیا شود.۲. با وجود آن که آموزش برابر، در همه جا رشد کرده‌است، تحقیقات ادبی هنوز بر مدار مردسالاری می‌چرخد. خواستۀ فمنیسم، موضع‌گیری در برابر تحقیقات دانشگاهی است. گویی به آثار زنان، آن‌گونه که باید، بها نمی‌دهند. ممکن است زنان آثار درخشان ادبی تولید کرده‌باشند اما هرگز به عنوان موضوع پژوهش، جایگاهی نزد منتقدان ندارند؛ اثری که خوانندۀ بسیاری هم دارد اما موضوع تحقیق و بررسی قرار نمی‌گیرد.الن شووالتر نویسنده و منتقد ادبی اهل آمریکامنتقدانِ برخاسته از فمنیسم، چه اهدافی را در مطالعات ادبی دنبال می‌کنند؟1. «الن شووالتر»1، از نظریه‌پردازان و منقدان متعلق به این جریان، متعقد است نقد فمنیسمی ریشه در چهار الگو دارد:الف) الگوی زیست‌شناسانه. این که چگونه بدن زن با خلق مجموعه‌ای از تصاویر، سبب تشخّص ادبی می‌شود. فمنیست‌ها می‌خواهند بدانند چه میزان از بارِ ادبیت متن، مربوط به بدن زن است.ب) الگوی زبانی. این که زنان در مقام کاربران زبان، دارای چه هنجارهای زبانی ویژه‌ای هستند. آیا سبک زنانه‌ای در نوشته‌های آنان وجود دارد؟ این بررسی‌ها، مطالعات زبان‌شناختی فمنیستی ادبی نام دارد.ج) الگوی روان‌کاوانه. این که عاطفه‌های زنان و تفاوت‌های روحی و روانی ایشان با مردان، چقدر می‌تواند متن را تحت تأثیر قرار دهد. مثلاً عطوفت، صلح‌خواهی و مدارا طلبی زنانه، چه جایگاهی در متن ادبی دارد؟ آیا در اثری که زن می‌نویسد، جلوه‌هایی از خشونت مردانه وجود دارد؟د) الگوی فرهنگی. این که اهداف، واکنش‌ها و دیدگاه‌های زنان، چه بازتابی در اثر ادبی دارد. زنانی که وارد عرصۀ تولید ادبی شده‌اند و به موقعیت خویش، آگاهی دارند، تا چه حد می‌توانند آگاهی را به جوهر ادبی تبدیل کنند؟۲. در ادبیات زنان، تجربه‌های خاص زنانه به چه میزان منتقل می‌شود؟ زنان تجربه‌های خاص‌تری نسبت به مردان دارند و اگر دلهره‌های زنانه، دوران بارداری، تجربۀ زایمان، احساس مادری، تجربۀ دختر بودن در خانواده و مواردی از این دست، به فضای ادبیات وارد شود، چقدر می‌تواند به غنای اثر یاری ببخشد؟۳. برای زنان دیگر کافی است که بنشینند و دیگران، آنها را تبدیل به دست‌مایۀ داستان‌ها کنند. زنان باید خود شروع به نوشتن کنند، برخوردی فعالانه در تعاملات اجتماعی داشته‌باشند و از جایگاه اُبژه، به مقام سوژه برسند.۴. زنان باید برای خود، اقشار معینی را از مخاطبان تعیین کنند و بگویند برای چه کسی می‌نویسند. آنان باید کلیشه‌های مهم ادبیات را برهم‌زنند و مخاطب ایده‌آلی برای خود تولید کنند.۵. بازتعریف تخیل زنانه و زیبایی‌شناسی، هدف دیگر نقد فمنیستی است. جهانِ خیال و امر زیبا، با توجه به جنس، متغیر است. زنان، متفاوت فکر می‌کنند، متفاوت خیال می‌ورزند و متفاوت قائل به امور زیبا هستند.۶. هدف دیگر این نقد، دست‌یابی به زبان، سبک و خلاقیت زنانه است. زنان را باید یک طبقه در نظر گرفت. آگاهیِ مجموعۀ افرادی با اهداف، برنامه‌ها، خاطرات، دردها و آرمان‌های مشترک، طبقه را شکل می‌دهد. این طبقه می‌تواند مفردات و بافت زبانی مختص به خود را داشته‌باشد یا از طرز بیان و تکیه‌کلام‌ (سبک) ویژه برخوردار شود.۷. منتقدان فمنیستی می‌خواهند تاریخ و تمدن بشری، با تمرکز بر حضور زنان واسازی شود. پیش‌فرض آنان، این است که تمدن‌های موجود، همگی رنگ مردسالاری دارند و باید تلاش کرد تا تمدنی نوپا با حضور زنان ایجاد شود.۸. فمنیست‌ها می‌خواهند بازنمایی افسانه‌گون از زنان در آثار مردان، تحلیل و نقد شود. آنان باور دارند که تصویرسازی از زنان در آثار مردان، از دو حال خارج نیست: یا زن به شکل فرشته- مادر توصیف می‌شود که از تمام کمالات بهره‌مند است و انگار، هیچ نشان بشری و این جهانی ندارد؛ و یا به صورت اهریمن- جادوگر نمایش داده می‌شود که کاملاً خلاف تصویر نخست است. منتقدان فمنیستی می‌گویند وقتی زن به صورت آرمانی توصیف می‌شود، انتظارات از او بسیار بالا می‌رود و زن باید از هستی خود بگذرد. این کلیشه‌های تصویر زنان، مشکلات آنان را افزایش می‌دهد. چرا نباید در آثار مردان، زنی خاکستری خودنمایی کند؟۹. منتقدان این جریان می‌خواهند بر استقلال زنانه در ابعاد روحی، اجتماعی و اقتصادی تأکید کنند. البته شاخۀ رادیکال موج دوم، بر استقلال جنسی هم پافشاری دارد. آنها می‌گویند زنان در حوزه‌های مختلف زندگی، نیازی به حضور مردان ندارند.پاورقی:1. Elaine Showalterمرجع:Showalter, Elaine. A literature of their own: British women novelists from Bronte to Lessing. Princeton, N. J.: Princeton University Press, 1977.</description>
                <category>ایوان؛ فصل‌نامۀ متن و داستان</category>
                <author>ایوان؛ فصل‌نامۀ متن و داستان</author>
                <pubDate>Sat, 13 Feb 2021 18:19:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طلوع اکسپرسیونیسم</title>
                <link>https://virgool.io/@eyvan.magazine/%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%B9-%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D9%BE%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%B3%D9%85-mzhdnxsyjf4a</link>
                <description>ایوان هشتم/ پاییز ۹۹/ مکاتب ادبی/ پریا کمانی ورودی ۹۵ مهندسی مواد دانشگاه صنعتی شریفدر آغاز قرن بیستم، نهضت بزرگی بر ضد رئالیسم و امپرسیونیسم پا گرفت که آرام آرام مکتب اکسپرسیونیسم از دل آن بیرون آمد. اکسپرسیونیسم جنبشی در هنر و ادبیات بود که بین سال های 1903 تا 1933 نخست در آلمان شکوفا شد. هدف اصلی این مکتب نمایش درونی بشر، به ویژه عواطفی چون ترس، نفرت، عشق و اضطراب بود.کلمهکلمۀ اکسپرسیون Expression از دو قسمت ex که پیشوند به معنی «خارج» است و  pression به معنی فشار و فشردگی تشکیل شده است. این کلمه در زبان‌های اروپائی معانی متعددی دارد: هم به معنی بیان، عبارت، اصطلاح- حالت قیافه است و هم به معنی ابراز حالات درون و بالاخره به معنی فشردن است. از آن نوع که میوه‌ای را بفشارند تا عصاره‌اش خارج شود. عنوان «اکسپرسیونیسم» در وااقع ناظر به دو معنی اخیر است.1در فرانسه، اکسپرسیونیسم مدت‌ها به عنوان نوعی مصیبت آلمانی دور انداخته شده بود. «پل موران»، در متنی که به جاذبه و نفوذ ادبیات فرانسه در جهان اشاره می‌کند، می‌نویسد: «لندن و نیویورک ... چشم‌هایشان به ما دوخته شده بود ... از برلین حرف نمی‌زنم که آن سال‌ها در میان وحشت تورم و گرسنگی و اکسپرسیونیسم دست و پا می‌زد.»از این رو، در نظر فرانسوی‌ها اکسپرسیونیسم دوزخ دیگران بود یا دست‌کم نوعی سقوط زیبایی شناختی به دنبال شکست نظامی، سیاسی و جهانی. آثار تشنج آلود و نارس آن خبر از ورشکستگی تاریخ ملت آلمان و سران آن می‌داد و جالب این جاست که فرانسوی‌ها در عین حال که اکسپرسیونیسم را نمی شناختند، از محکوم کردن آن ابائی نداشتند و از این نکته بی خبر بودند که تأثیر این انقلاب ادبی که تنها هنرمندان یک نسل انجام دادند و بیش از ده سال دوام نیافت، پس از از میان رفتن آن نیز، هم در آلمان و هم به طور کلی در ادبیات و هنر جهان باقی می‌ماند. تاریخ انفجار اکسپرسیونیسم، سال 1907 است و پایان آن چند سالی پس از شکست آلمان در جنگ جهانی اول.تابلو فریاد اثر ادوارد مونشدوران نهضت ادبی اکسپرسیونیسمدوران نهضت ادبی اکسپرسیونیسم بسیار کوتاه بود و در فاصلۀ بین ۱۹۲۵- ۱۹۱۵ را دربر می‌گرفت. در آلمان شعر اکسپرسیونیستی از ۱۹۱۰ تا اواسط ۱۹۲۰ که سوررئالیسم جای‌گزین آن شده، ادامه یافت و در مقوله‌های ادبی بیش‌ترین تأثیر را در نمایش به‌جا گذاشته است. از نمایش‌نامه‌نویسان اکسپرسیونیست در آلمان می‌توان «ارنست تولرو» و «برتولد برشت» را نام برد. توصیف و تعریف دقیق و یافتن خصوصیات مشترکی که بتواند همه ویژگی های این مکتب را در زمینه‌های مختلف هنری نشان دهد، مشکل است. به طور کلی می توان گفت که اکسپرسیونیسم مکتبی است شدیداً ضد واقع گرایی، و تقلید و تکرار و دوباره سازی واقعیت و طبیعت را رد می‌کند وتمایل اصلی آن، پرهیز از روش های واقع گرایی و ناتورالیستی (ناتورالیسم) و اصل حقیقت مانندی (کلاسیسیسم) است و هدف آن، القای تأثرها و حالت‌های هنرمند با شخصیت‌های ساختۀ ذهن او از طریق تعبیری است که هنرمند از آن‌ها می کند.اکسپرسیونیسم در ادبیاتدر ادبیات، اکسپرسیونیسم را روشی گفته اند که جهان را بیش‌تر از طریق عواطف و احساسات می‌نگرد. به عبارت دیگر، کوشش هنرمند مصروف نمایش دادن و بیان حقایقی است که بر حسب احساسات و تأثیرات شخصی خود درک کرده است. تقریباً هر نوع تحریف و تغییر شکل عمدی از واقعیت در ادبیات جدید را می‌توان نمونه‌هایی از روش اکسپرسیونیستی به حساب آورد. مسخ نمادین شخصیت‌ها در رمان برخاستن فینگان اثر جیمز جویس و استحاله‌ی شخصیت اصلی رمان مسخ کافکا شیوه‌های اکسپرسیونیستی محسوب می شوند. در این گونه آثار، واقعیت به همان کل تحریف شده‌ای که به نظر نویسنده و شاعر می رسد، بیان می شود. بازتاب تحریف شده‌ی واقعیت‌ها در ذهن نویسنده و شاعر اکسپرسیونیست مبین دید و برداشت او از جهان است. از این رو برای مثال، استحاله‌ی شخصیت اصلی رمان مسخ کافکا به یک موجود زشت شبیه یک سوسک غول پیکر، بیان‌گر بینش نومیدانه و بدبینانه‌ای است که نویسنده به موقعیت انسان معاصر دارد.داستان نویسی قرن بیستم نیز از نفوذ اکسپرسیونیسم بی‌نصیب نمانده است و نویسندگانی از قبیل ویرجینیا وولف، نویسندۀ انگلیسی و فرانتس کافکا، نویسندۀ چک و ساموئل بکت، نویسندۀ ایرلندی در آثار خود، نشانه‌هایی از آن دارند.تصویری از کتاب مسخ اثر فرانتس کافکااکسپرسیونیسم در هنرهنر اکسپرسیونیستی هنری است که یک فشار یا ضرورت درونی را آزاد کند. این فشار بر اثر عاطفه یا احساس ایجاد می‌شود. آزاد شدن نیرو‌های روانی به این صورت، ممکن است به حرکات تندی منجر شود و ظواهر امور طبیعی را چنان دیگرگون کند که زشت به نظر برسد.اثری که پیش از خود مکتب اکسپرسیونیسم به وجود آمده است، مظهر این مکتب شمرده می‌شود: تابلوئی است از ادوارد مونش2 نقاش نروژی با عنوان فریاد: موجودی دیوانه از خشم، لرزان در کنار نرده‌های پلی مشرف بر دریا که گوئی بر اثر تشنجی بالا آمده است، گونه‌هایش را با دو دست فشار می‌دهد و زیر آسمان خونین فریاد می‌کشد. در فاصلۀ دور، دو نفر با شاپو‌های بلند، پشت به او دور می‌شوند.در نقاشی‌های این مکتب، اشکال طبیعی و دنیای خارج به صورت مبالغه آمیز و تحریف شده تجلی می یابد، زیرا از نظر هنرمند اکسپرسیونیست دنیا (واقعیت) در جای خود وجود دارد و تکرار و دوباره سازی آن کار بیهوده‌ای است. بدین گونه هنرمند این مکتب، به حد افراط ذهنی گراست. مثلا نقاش اکسپرسیونیست برای نشان دادن عوالم کودکی، دست به کشیدن تصویری از کودکی در حال بازی نمی‌زند، بلکه سعی می‌کند خصوصیات جسمانی کودک را با حالتی مبالغه آمیز به تصویر بکشد تا تعبیری را که از کودک و کودکی دارد به بیننده منتقل کند. بدین ترتیب نقاش اکسپرسیونیست در اثر خود، زندگی را نه آن گونه که در ظاهر هست و نه از دیدگاهی بی طرفانه، بلکه آن گونه که خود تعبیر می‌کند، به نمایش می‌گذارد و به همین منظور آگاهانه و به عمد ظاهر خارجی موضوع موردنظر خود را تغییر می‌دهد و آن را بنا به برداشت خود، تحریف می‌کند؛ از این جاست که اکسپرسیونیسم را قیامی ضد واقع گرایی به شمار آورده‌اند، زیرا دنیای عینی برحسب حالت‌های هیجانی و غیرمتعارف ذهن اکسپرسیونیست‌ها تغییر شکل می‌یابد.می توان گفت که اصولاً اکسپرسیونیسم، بیش از آن که روشی در ادبیات باشد، عاملی است برای القای تعبیر هنرمند از واقعیت. در ادبیات قرن بیستم، هر تحریف استادانه‌ای که در واقعیت انجام گرفته، می‌تواند نشانه‌ای از اکسپرسیونیسم باشد.پاورقی1- آن هایی که با اقتباس از فرهنگ های عربی اصطلاح «تعبیر گرائی» را در مقابل اکسپرسیونیسم به کار می برند توجه ندارند که «تعبیر» در عربی به معنی «سخن از کسی و یا از دل خود گفتن» (ناظم الاطباء) است و حال آن که در فارسی ما آن را به معنی «تفسیر و تأویل» به کار می بریم و اکسپرسیونیسم چنین معنائی ندارد.2- Edvard Munchمنابع:1- سید حسینی، رضا، مکتب‌های ادبی، جلد دوم، ویرایش دوم، 1387، نگاه2- مجله فردوسی، شماره 84، مقاله «هنر- ادب و فرهنگی دیگر در پدیده ای به نام اکسپرسیونیسم»3- www.wikifegh.ir4- www.ketabism.ir5- www.tebyan.net</description>
                <category>ایوان؛ فصل‌نامۀ متن و داستان</category>
                <author>ایوان؛ فصل‌نامۀ متن و داستان</author>
                <pubDate>Wed, 10 Feb 2021 21:17:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آه، من بی‌چیز</title>
                <link>https://virgool.io/@eyvan.magazine/%D8%A2%D9%87%D8%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A8%DB%8C%E2%80%8C%DA%86%DB%8C%D8%B2-yshccl5m44je</link>
                <description>ایوان هفتم/ تابستان 99/ داستان کوتاه/ علی محمدی دینانی ورودی 95 مهندسی شیمی دانشگاه صنعتی شریف1- آقای کاوه در حالی که زنگوله‌های بالای در را به صدا در می‌آ‌ورد، وارد کافه می‌شود. این‌بار هم رأس ساعت چهل و هشت دقیقه. بیرون حسابی آفتابی است و بارانی که به‎شدت می‌بارد، امان را از هر جنبنده‌ای می‌گیرد. آقای کاوه مثل روزهای قبل قدم‌هایش را یکی بعد از دیگری برمی‌دارد و خودش را به پشت آخرین ردیف از صندلی‌های درون کافه می‌رساند، با این‌که همۀ ردیف‌های دیگرِ اولِ کافه خالی هستند. این بار اما بر خلاف قبل، قبل از اینکه بنشیند، با اشاره دستش می‌گوید: «صد ... نه هفتاد ... نه اصلاً ولش کن. سی‌وسه‌تا چایی تازه‌دم واسم بیار.» و بعد مشغول در آوردن لباس‌هایش می‌شود.مش اسمال... البته ببخشید، آقا برزو، رئیس کافه، درحالی‌که روی صندلی‌اش نشسته، می‌گوید: «خودشه بازم؟» با تکان دادن سر جوابش را می‌دهم و بعد می‌گویم: «سی‌و‌سه‌تا چایی تازه‌دم بذار». آقا برزو که گوش‌هایش مدتی است سنگین شده، به نشانۀ این‌که حرفم را نفهمیده سرش را تکان می‌دهد و درحالی‌که دستش را به سمت بیرون می‌چرخاند از من می‌خواهد که دوباره جمله‌ام را تکرار کنم. من، در حالی‌که سعی می‌کنم در این ساعت از روز بر اعصابم مسلط باشم (!) -چرا که تازه اول کار است- می‌گویم: «سی‌وسه ... تا ... چایی ... تازه‌دم» و در میان هر کلمه‌ای که می‌گویم، مکثی کرده و با حرکاتی مقصودم را می‌رسانم. آقا برزو سفارش را می‌گیرد و برای اینکه با سفارش‌های دیگر روزانه قاطی نشود، آن را وارد سیستم می‌کند.در همین حین، آقای کاوه در حال درآوردن لباس‌هایش است؛ بارانی آبی‌رنگش را در می‌آورد، کت مشکی‌اش را در حالی‌که مراقب است گلدان درون جیبش نیفتد روی دستۀ میز پهن می‌کند و بعد یقه‌اسکی‌اش را از زیر جلیقه‌اش در می‌آورد. طولی نمی‌کشد که او با یک زیرپوش و یک جلیقه روی صندلی ولو می‌شود.از این جا به بعدش اما عین همۀ 3840 روزی که به این جا سر می‌زد می‌گذرد. قبل از هر چیز، دستش را به سمت داخل می‌چرخاند و زمان هر شش ساعتی را که روی دستش بسته شده است، روی کاغذی یادداشت می‌کند. به قول خودش: «آدم باید همیشه وقتو داشته باشه. آخه می‌دونی پسر، وقت خیلی مهمه. وقتِ همه جا، علی الخصوص وقت میدون باستیل!» امروز هم برای 3841 امین بار است که دارم فکر می‌کنم چرا باید زمان همه جا را داشت، علی الخصوص زمان میدان باسیر، اما باز هم مثل همۀ سوال‌های دیگرم از آقای‌کاوه، رویم نمی‌شود که از او بپرسم. لابد او دلیل خوبی برای این کارش دارد. در همین حال و احوال هستم که آقا برزو، در حالی‌که سعی می‌کند خود را به‌ زحمت بالا بکشد تا بتواند از پشت میز پذیرش من را ببیند، من را صدا می‌کند تا بروم و سفارش اولین مشتری روز را بگیرم. به سمتش می‌روم، سینی چایی را بر‌می‌دارم و نگاهی به او می‌کنم که با قد کوتاهش – او خودش اصرار دارد که 151 سانتی‌متر است اما به نظرم او دروغ می‌گوید- روی صندلی پذیرش نشسته است. در نظرم می‌آید که او حاضر است همۀ این مال و مکنت‌اش را بدهد تا یک سانتی‌متر رشد کند. هر چه هست، سینی چایی‌ را بر می‌دارم. 33 استکان، هر یک از شیشۀ آبدیده، روی سینی حلبی که لبه‌هایش چین خورده‌اند و وسطش قلمکاری‌ای پهن شده است، در ردیف‌های منظم و مثل سربازانِ به‌خط‌شده ایستاده‌اند، بی‌آن‌که هیچ‌کدام ذره‌ای آب در دل‌شان تکان بخورد. سینی را بر می‌دارم و در حالی که حواسم سخت جمع است که مبادا پایم به میزی گیر کند، کشان‌کشان خود را به آخرین ردیف صندلی‌ها می‌رسانم. آقای کاوه، باز هم مثل روزهای قبل، سخت مشغول کارکردن است. این بار اما برای اولین بار سرش را بالا می‌کند و می‌گوید: «امروز دیگه روز آخره ... روز آخر ... نشونشون می‌دیم پسر ...» من در حالی‌که هیچ چیز از حرف‌های آقای کاوه را متوجه نشده‌ام، لبخندی به نشانۀ تصدیق به پهنای صورت می‌زنم و بعد فوراً می‌گویم: «امر دیگه‌ای ندارین قربان؟» او با اشاره دستش اشاره می‌کند که می‌توانم بروم.2- یک ساعتی می‌شود که آقای کاوه سخت مشغول نوشتن است، آخر، به قول خودش، امروز روز آخر است. در برابرش اما 33 استکان چایی، قد برافراشته، روی میز ایستاده‌اند و دست‌شان را به کمرشان زده‌اند. در همین حال، آقای کاوه ناگهان قلمش را به کناری می‌اندازد، دستی به صورتش می‌کشد، نفس‌اش را پرصدا بیرون می‌دهد، قندی بر می‌دارد و در استکان اول فرو می‌برد. اما دمای دست آقای کاوه آن‌قدر زیاد است که چایی‌ها از شدت گرمی آن به بیرون می‌ریزند. اولین ریخته‌شدن چایی همان و هول‌شدن اقای کاوه، زدن دستش به استکان بعدی و غلتیدن همۀ استکان‌های دیگر همان ... در یک آن، همۀ استکان‌ها انگار که تکل خورده باشند، دراز به دراز روی میز می‌غلتند و چایی خونی‌رنگ‌شان تمام میز را پر می‌کند. اقای کاوه که چیزی نمانده است همۀ برگه‌هایش خیس شوند، به سرعت دستش را روی برگه های جلودارش می‌گذارد و همه‌شان را با یک حرکت به عقب می‌کشد. بعد در حالی‌که از شدت خشم به خود می‌لرزد، بنا می‌کند یک‌ریز و پشت سر هم به تک‌تک لیوان‌ها فحش بدهد ... بعد، هم‌چون مسلسلی که حسابی داغ کرده است، سرش را آرام‌آرام بالا می‌آورد و نگاهش را به پیشخوان کافه و صندلی‌ای که من روی آن نشسته‌ام می‌دوزد. من در حالی‌که نفس در سینه‌ام حبس شده است، مثل گوسفندی که کلۀ سحر او را ناگهان از خواب بیدار می‌کنند و دست و پاهایش را می‌گیرند و روی زمین می‌کشند تا به کشتارگاه ببرند‌ش، متعجب و ترسیده به او نگاه می‌کنم. وضعیت برزوخان را هم نمی‌دانم، چرا که از شدت ترس جرئت نکرده‌ام پشت سر خودم را نگاه کنم، اما احتمال می‌دهم که او جایی زیر میز قایم شده باشد. آقای کاوه، بعد از چند ثانیه که دود از سرش بلند می‌شود، می‌گوید: «مرتیکۀ چلمن، تو پیش خودت چی فک کردی؟ هان، دِ بگو دیگه؟ توی مرتیکۀ خرفت می‌فهمی اگه بلایی سر این کاغذا اومده بود چی‌کارت می‌کردم؟ گوساله! ...» من، در حالی‌که از ترس به صندلی‌ام چسبیده‌ام، بعد از چند ثانیه آب دهانم را قورت می‌دهم. آقای کاوه حالا اندکی آرام‌تر شده و در حالی‌ که برگه‌هایش را دودستی در بغلش فشار می‌دهد، آرام‌آرام و هم‌چون آونگی به چپ و راست می‌رود و چیزی را زیر لب زمزمه می‌کند.3- حدود 45 دقیقه بعد، ناگهان گنجشکی از درون کلاه آقای کاوه بیرون می‌آید و جیک‌جیکی می‌کند. سپس در کافه باز می‌شود و دوباره زنگوله‌های بالای در به صدا در می‌آیند. آری، حالا دوستان همیشگی آقای کاوه از راه رسیده‌اند؛ یک، دو، سه ... نمی‌دانم، همان چند نفر وارد کافه می‌شوند و مثل همۀ 3840 روز قبل با اشارۀ دست انتهای کافه را نشان داده و خود را به پیش او می‌رسانند.4- تقریباً یک ساعتی می‌شود که آن‌ها مشغول صحبت‌کردن هستند. گاهی آرام می‌شوند و گاهی سرخ و سفید. آقای کاوه هم گهگاهی حسابی سرخ می‌شود، گرۀ کرواتش را شل می‌کند و نفسی پرصدا بیرون می‌اندازد. چیزی نمی‌گذرد که دوباره گنجشک خود را از بالای کلاه بیرون می‌کشد، جیک‌جیکی می‌کند و دوباره در باز می‌شود. گروهی از افراد که تا به حال ندیدمشان، در حالی که بعضاً صورت‌های خود را پوشانده‌اند، وارد کافه می‌شوند و یک‌راست خود را به میز آخری می‌رسانند.در بیرون اما حالا باران کمی آرام گرفته است. به همین خاطر بیرون می‌روم و کرکرۀ کافه را بالا می‌کشم. در حال بالاکشیدن آفتاب‌گیر هستم که مردی را می‌بینم که با کت‌ و شلواری سرمه‌ای، در یک گوشه ایستاده و یک چشم‌اش را به شیشه‌های مغازه چسبانده است و در حال نگاه‌کردن به داخل است. بدون این که چیزی بگویم، سرم را پایین می‌اندازم و خودم را به داخل کافه می‌کشانم، دستمال را برمی‌دارم و مشغول تمیزکردن میزها می‌شوم.5- هر چه زمان می‌گذرد سیل افراد بیش‌تری به داخل کافه جاری می‌شود؛ تا بدان‌جا که تقریباً دیگر هیچ جایی برای نشستن وجود ندارد و برخی ایستاده و برخی روی‌زمین‌نشسته دور آقای کاوه حلقه می‌زنند. جمعیت عجیبی است و برای کافۀ ما که سال تا سال هم این‌قدر آدم را نمی‌بیند، بس عجیب‌تر ... مرد کت‌وشلواری هنوز پشت شیشه ایستاده است، می‌بینمش اما به روی خودم نمی‌آورم. دیگران هم بدون این‌که نگاهشان را به جای دیگری بیندازند، تنها به صورت آقای کاوه نگاه می‌کنند.در همین حال هستیم که ناگهان آقای کاوه نگاهی به دوستانش -که سر میز نشسته‌اند- می‌کند و بعد از چند بار تکان‌دادن سر، فریاد می‌زند: «تمام شد». در همین حین ناگهان شیشۀ مغازه به اندازۀ دایره‌ای بریده می‌شود و لوله‌ای از آن به داخل داده می‌شود. نگاه جمعیت ناگهان به سمت شیشه کشیده می‌شود. سخت مضطرب می‌شوم و به حالت دو زانو خودم را به پشت میز می‌کشانم. سپس، نگاهم را به دریچه و هم‌چنین گهگاهی به صورت آقای کاوه می‌دوزم. صحنه، صحنۀ سخت عجیبی است. هنوز در بهت و سکوت بریده‌شدن شیشه هستیم که ناگهان صدای روشن‌شدن دستگاه مهیبی به گوش می‌رسد که همه چیزهای داخل کافه را می‌مکد. همه‌چیز در حال برده‌شدن است، حتی افکار درون ذهنم. همه‌چیز مکیده‌ می‌شود، همه‌چیز بلعیده می‌شود و مکشی عجیب راه را بر نفس‌کشیدن هم دشوار می‌کند. طولی نمی‌کشد که دستگاه خاموش می‌شود و جمعیت، ناگهان از فرط درماندگی و خستگی، روی زمین می‌افتند. آقای کاوه اما سریعاً خودش را جمع‌وجور می‌کند، می‌ایستد و می‌گوید: «ای عزیزان من! مبادا خسته شوید. مبادا! این اولین نشانه‌های نبرد ماست.» جمعیت، که سخت رنجور و درمانده شده‌اند، گویی اکسیری دریافت می‌کنند و در یک آن با مشت‌های گره‌کرده «حق» را صدا می‌زنند، در حالی که من، مبهوت و متحیر، هنوز پشت میز نشسته‌ام. طولی نمی‌کشد که آقای کاوه با تکان‌دادن دستش آن‌ها را ساکت می‌کند. بعد کاغذش را از روی میز بر‌می‌دارد، صدایش را صاف می‌کند و تریبونی را از جیب جلیقه‌اش بیرون می‌کشد و می‌گوید: «دوستان من، عزیزان من، هم‌رزمان من. امروز خود شاهد وقاحت‌شان بودید. همان‌ها که راه را بر حرف‌زدن‌مان بسته‌اند. همان‌ها که در هرجای شهر مکنده‌هایی را نصب‌کرده‌اند. آری، همان‌ها که مهم‌ترین سرمایۀ بشری را از ما گرفته‌اند؛ حق حرف‌زدن! ... ما اما امروز این‌جا جمع شده‌ایم تا فریاد‌مان را به گوش جهانیان برسانیم. امروز، بعد از 3841 روز انتظار، بالأخره فرمت بیانیه‌مان نهایی می‌شود. بیانیه‌ای که آمیزه‌ای ا‌ست از امید و خشم فروخورده، آمیزه‌ای‌ است از بغض و فریاد و ندایی است برای آینده‌ای بهتر. آری، امروز ...» در همین حین است که دستگاه مکنده دوباره شروع به کار می‌کند. صدای کرکننده‌اش امان را از هر جبنده‌ای می‌گیرد. دست‌هایم را روی گوش‌هایم می‌گذارم. هر کس به سمت شیشه کشیده می‌شود و هر لحظه چنین به ذهن می‌رسد که افراد، بعد از خاموش‌شدن دستگاه، حتی هویت‌شان را هم از دست بدهند! طولی نمی‌کشد که دوباره دستگاه از کار می‌افتد. مرد کت‌وشلواری را می‌بینم که حالا لباسی نظامی بر تن کرده از شیشه فاصله گرفته و در حال غرزدن به زیردست‌هایش و اپراتور مکنده است. حالا، دیگر نا و توانی در بدنم باقی نمانده است که حتی خود را از کافه بیرون بکشم. آقای کاوه، در حالی که به سختی دستش را روی میز اهرم می‌کند، بلند می‌شود و بعد از یک تلوتلوخوردن، به کمک میز می‌ایستد و ادامه می‌دهد: «عزیزان من! شقاوت حد و مرزی نمی‌شناسد!» در همین حال است که ناگهان صدای گلوله‌ای از بیرون می‌آید و چند نفر در داخل کافه در خون می‌غلتند. ولولۀ عجیبی است؛ فریاد‌های کرکننده و شلیک‌های مهیب و ندای مادرم، که می‌گفت همیشه مراقب کلاهت باش، تمام ذهنم را پر کرده است. از آقا برزو خبری ندارم، اما مطمئن هستم که او به خاطر قد کوتاهش آخرین نفری است که کشته خواهد شد. در همین هیاهوست که آقای کاوه سریعاً تصویری را روی دیوار سفید و بزرگ پست سرش می‌اندازد. بعد برمی‌گردد و فریادزنان می‌گوید: «نگاه کنید ... به آخرین مرحله رسیدیم. چیزی تا پیروزی‌مان باقی نمانده است. تیرخوردگان را رها کنید، هر پیروزی خون می‌طلبد. آری، خون! ... به من گوش دهید ...» با این ندا، ناگهان جمعیت ساکت می‌شود و تنها صدای تیرهاست که گهگاه برخی را هم‌چون برگی روی زمین می‌اندازد. هیچ‌کس دیگر روی زمین را نگاه نمی‌کند، دیگر کسی دستش را زیر سر هیچ تیرخورده‌ای نمی‌گذارد و کسی نگاهش را از روی دیوار سفید برنمی‌گیرد. صحنۀ، صحنۀ سخت عجیبی است. هر لحظه جمعیت بیش‌تری وارد کافه می‌شوند و جمعیتی نیز با گلوله‌ها به زمین می‌افتند. آقای کاوه از دستیارانش می‌خواهد که متن بیانیه را روی دیوار بیندازند. آن پایین می‌توان دید که سه صفحه است.آقای کاوه دستش را بالا می‌گیرد، انگشتانش را باز می‌کند و سوی پیکان‌شان را به سمت دیوار نشانه می‌رود. صفحۀ اول هم‌چون پیراهن همۀ آن‌هایی ا‌ست که هنوز تیر نخورده‌اند. جمعیت اما هر ثانیه روی هم تلنبار می‌شوند، دیگر جایی حتی برای سوزن‌انداختن هم نیست. کل شهر و کل دنیا در این کافه جمع‌شده‌اند؛ سربازان اما با افسران‌شان، با لباس‌هایی رنگارنگ و از کشورهایی مختلف در بیرون ایستاده‌اند و خشاب‌هایشان را یکی بعد از دیگری پر می‌کنند. جمعیت است که هم‌چون برگ فرو می‌ریزد. در همین حین، آقای کاوه با دستش اشاره می‌کند که صفحۀ دوم بیانیه را نمایش دهند. صفحۀ دوم بالا می‌آید، آن هم از بالا تا پایین سفید است ... با اشارۀ دستی صفحات سوم و چهارم و پنجم و ششم و هفتم هم بالا می‌آیند، همه‌شان سفید هستند. هیچ چیز بر آن‌ها نوشته نشده است. صدای ضجۀ مردم به گوش می‌رسد، خون زیرپاهایمان را جارو می‌کند و نفس است که دیگر بیرون نمی‌آید. در میان این جمعیت، سخت به دنبال مادرم می‌گردم، تا شاید دوباره بتوانم بغلش کنم... جمعیت، پس از لحظه‌ای سکوت، در حالی که نگاهشان را از صفحۀ سفید برنمی‌گیرند، با تمام وجود شروع به دست‌زدن می‌کند. فریاد و جیغ و صدای دست است که شنیده می‌شود؛ دیگر صدای هر ضجه‌ای خفه می‌شود، تیرها در اسلحه‌ها جان می‌دهند و چیزی جز فریاد خوشحالی باقی نمی‌ماند.من نیز از خود بی‌خود می‌شوم. توانی در پاهایم احساس می‌کنم، بلند می‌شوم و با حداکثر توان دست می‌زنم؛ آن‌چنان که خون از میان انگشتانم جاری می‌شود. آه، منِ بی‌چیز حالا در نقطۀ عطف تاریخ ایستاده‌ام؛ ای کاش مادرم بود و می‌دید. سراپا شورم که ناگهان تیری قفسۀ سینه‌ام را می‌شکافد. من حالا، هم‌چون مشتی دیگر، روی زمین در حال جان‌دادنم ...</description>
                <category>ایوان؛ فصل‌نامۀ متن و داستان</category>
                <author>ایوان؛ فصل‌نامۀ متن و داستان</author>
                <pubDate>Thu, 31 Dec 2020 22:20:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باشگاه از نوع کتابخوانی</title>
                <link>https://virgool.io/@eyvan.magazine/%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B9-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-a3ux5xfokaml</link>
                <description>ایوان هفتم/ تابستان 99/ بهاره شیرازی فارغ‌التحصیل سرامیکدر این روزهای خانه‌نشینی که امکان گشتن در فضای کتاب‌فروشی‌ها و شرکت در جلسات حضوری کتاب‌خوانی نیست چکار کنیم؟باشگاه‌های کتابخوانی فرصت خوبی برای بحث و گفت‌وگو و نقد و تحلیل در کنار اجتماعی از افراد کتاب‌خوان است. هرچند در دنیای اینترنت می‌توان با کمی جست‌و‌جو نقدهای مختلفی از آثار ادبی پیدا کرد اما گاهی بعد از خوانش کتاب احتیاج به برقراری مکالمه و رد و بدل کردن نظراتمان را داریم.بنابراین تصمیم گرفتیم در این شمارۀ ایوان به بررسی چند حلقۀ کتابخوانی مجازی بپردازیم.حلقۀ کتابخوانی سارویه:سارویه نام یکی از قدیمی‌ترین کتاب‌خانه‌های ایران است. در این حلقۀ کتاب‌خوانی هر ماه یک کتاب معرفی می‌شود، اعضای حلقه کتاب را مطالعه می‌کنند و سپس به بررسی و نقد کتاب می‌پردازند.یک نکتۀ مثبت در مورد سارویه این است که در فضای ایزوله کتاب معرفی نمی‌کند، بلکه حواسش به وقایع و دغدغه‌های روز است و معمولًا به سراغ موضوعاتی می‌رود که جامعه با آن درگیر شده است و متناسب با آن کتاب معرفی می‌کند. سارویه را می‌توانید در شبکۀ اجتماعی اینستاگرام و گودریدز دنبال کنید.@sarooyebookclubباشگاه کتاب‌خوانی یاد:باشگاه کتاب‌خوانی یاد، محلی است برای جمع شدن افراد کتاب‌خوان و علاقه‌مند به کتاب، جایی برای فعالیت و ادای سهمی جهت ترویج فرهنگ کتاب‌خوانی و مطالعه در راستای تقویت جامعۀ مدنی و شهروندان آگاه، آزاد و مسئول.از جمله فعالیت‌های این باشگاه عبارت است از:۱- تهیۀ بانکی از معرفی کتاب‌ها در زمینه‌های مختلف٢- معرفی برخی نویسندگان و مترجم‌ها و انتشارات خوب۳- خوانش برخی کتاب‌ها به صورت صوتی با مشارکت اعضا۴- تشویق به مطالعه و تسهیل این امر۵- ایجاد گروه‌های مطالعاتی۶- تهیۀ آموزش‌هایی در زمینه‌های مختلف به صورت عکس‌ درس در جهت آموزش همگانی۷- تهیۀ بانکی از گزیدۀ کتاب‌‌ها۸- ایجاد ارتباط بین افراد کتاب‌خوان۹- تهیۀ بانکی از خلاصۀ کتاب‌ها۱۰- تشویق افراد به نوشتن دربارۀ کتاب‌هایی که خوانده‌اند.۱۱- پیش بردن طرح‌های مطالعاتی و پژوهشیباشگاه کتاب‌خوانی یاد را می‌توانید از طریق کانال تلگرام و صفحۀ اینستاگرام دنبال کنید.@B_K_yaad@bashgah_ketabkhani_yaadباشگاه کتاب‌خوانی ازتا:باشگاهی برای کتاب‌خوانی و گفت‌و‌گو که می‌خواهد با خوانش، فعالیت‌های خلاقانه و بازی، هم‌فکری، هم‌دلی و مشارکت در حل مسائل اجتماعی را تمرین کند.ازتا یک موسسۀ فرهنگی و غیرانتفاعی است که در سال ۹۶ تاسیس شده.جذابیت این باشگاه کتاب‌خوانی در تعدد گروه‌ها برای انواع سلایق و گروه‌های مختلف سنی است.گروه‌هایی برای کودکان، نوجوانان، کارگاه‌های نویسندگی آنلاین، گروه نمایش‌نامه‌خوانی، گروه نوبل‌خوانی، گروه سینما، مثنوی‌خوانی، شاهنامه خوانی، فلسفه و ...ازتا فعالیت خود را با جلسات حضوری شروع کرده و در حال حاضر نیز بعضی از گروه‌های کتاب‌خوانی آن به صورت حضوری فعالیت دارند اما اکثریت گروه‌ها به دلیل شیوع کرونا به صورت مجازی و آنلاین به فعالیت خود ادامه می‌دهند.باشگاه کتاب‌خوانی ازتا را می‌توانید در کانال تلگرام، صفحۀ اینستاگرام و توئیتر دنبال کنید@aztabookclub</description>
                <category>ایوان؛ فصل‌نامۀ متن و داستان</category>
                <author>ایوان؛ فصل‌نامۀ متن و داستان</author>
                <pubDate>Sun, 27 Dec 2020 21:49:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذری بر شاهنامه</title>
                <link>https://virgool.io/@eyvan.magazine/%DA%AF%D8%B0%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-wfr9yb3rqwqm</link>
                <description>ایوان هفتم/ تابستان ۹۹/ روایتی از داستان های شاهنامه آمیخته به شعر/ علیرضا رحیم‌پور ورودی ۹۷ مهندسی مکانیک دانشگاه صنعتی شریفدرمتن پیشین، پس از شرح کوتاهی دربارۀ ساختار شاهنامه و دوره‌های آن به بررسی داستان خلقت پرداختیم. پادشاهی کیومرث را از زبان فردوسی شنیدیم و تا کشته شدن سیامک و گرفته‌شدن انتقام وی به دست فرزندش هوشنگ پیش‌رفتیم. در ادامۀ این متن ابتدا به بررسی داستان هوشنگ می‌پردازیم.هوشنگ1دومین پادشاه اساطیری و فرزند سیامک است. دربارۀ نام این پادشاه باستانی دو نظر مشهور وجود‌ دارد: فردوسی، نام هوشنگ را حاصل هم نشینی «هوش» و «فرهنگ» می‌داند:خجسته سیامک یکی پور داشت		      که نزد نیا جاه دستور داشتگران‌مایه را نام هوشنگ بود		تو گفتی همه هوش و فرهنگ بوددکتر کزازی، استاد برجستۀ ادبیات، اما چنین می‌گوید: «قسمت اول، &quot;هئو&quot;، به معنی نیک، قسمت دوم &quot;شنگه&quot; به معنی سرای است». از این رو هوشنگ را می‌توان به معنی «کسی که منازل خوب فراهم سازد» یا «بخشندۀ خانه های خوب» گرفت. در ادامه و با بیان داستان پادشاهی هوشنگ سخن دوم شایسته‌تر به نظر می‌رسد.هوشنگ پس از شکست خروزان دیو و گرفتن انتقام پدر به جای نیا بر تخت می‌نشیند و با خود عهد می‌بندد که در سراسر جهان داد و دهش برقرار کند.به فرمان یزدان پیروزگر			به داد و دهش تنگ بستم کمراولین اتفاق مهم در دوران پادشاهی او کشف آهن از سنگ و استخراج آن است.نخستین یکی گوهر آمد به چنگ		به آتش ز آهن جدا کرد سنگسر مایه کرد آهن آبگون			کزان سنگ خارا کشیدش بروناتفاق تاثیرگذار دیگر کشف آتش و پایه گذاری جشن سده است که بنا بر گفتۀ فردوسی در حادثه ای بدین شرح رخ می‌دهد.2یکی روز شاه جهان سوی کوه		     گذر کرد با چند کس هم‌گروهپدید آمد از دور چیزی دراز		         سیه رنگ و تیره‌تن و تیزتازنگه کرد هوشنگ باهوش و سنگ		گرفتش یکی سنگ و شد تیزچنگبه زور کیانی رهانید دست		   جهانسوز مار از جهانجوی جستبرآمد به سنگ گران سنگ خرد	           همان و همین سنگ بشکست گردفروغی3 پدید آمد از هر دو سنگ	              دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ4نشد مار کشته ولیکن ز راز	     	     ازین طبع سنگ آتش آمد فرازپس از این حادثه هوشنگ آتش را به فال نیک گرفته و فروغ و روشنایی از جانب پروردگار می‌داند. شاه پس از شکرگذاری پروردگار همان شب در کوه آتشی روشن می‌کند و با دیگران به ستایش خداوند می‌پردازد. بدین سان هوشنگ پایه گذار جشن سده5 می شود.شب آمد برافروخت آتش چو کوه		     همان شاه در گرد او با گروهیکی جشن کرد آن شب و باده خورد 	 سده نام آن جشن فرخنده کردبا دستیابی به فناوری استخراج آهن، ابزار آلات آهنی تولید شده و تمدن بشری پیش‌رفت چشم‌گیری می‌کند. هوشنگ آبیاری و ساخت آبراه‌ها را رونق می‌بخشد و از این گذر کشاورزی رواج می‌یابد. حیوانات در این دوره اهلی می‌شوند و چرم تنپوش مردم را تشکیل می‌دهد:ز پویندگان هر چه مویش نکوست			بکشت و به سرشان برآهیخت پوست6چو روباه و قاقم7 چو سنجاب نرم		              چهارم سمورست کش موی گرم8برین گونه از چرم پویندگان9		                        بپوشید بالای گویندگان10بدین سان پادشاهی هوشنگ بعد از چهل سال11به پایان آمده و پس از او فرزندش تهمورث دیو بند به شاهی می‌رسد.قبل از بیان داستان تهمورث ذکر یک نکته خالی از لطف نیست و آن این‌که پیرامون نگارش صحیح نام و معنی اسم این پادشاه سخنان بسیاری آمده که از حوصلۀ این بحث خارج است. خلاصه آن‌که اگرچه پیرامون بخش دوم اختلاف نظر هست، بخش اول اسم را از ریشۀ «تهم» (مانند تهمتن) و به معنای نیرومند دانسته اند. از این نگاه، تهمورث بر طهمورث برتری دارد.تهمورث در ابتدای پادشاهی با خود عهد می‌بندد که جهان را از بدی پاک کند و دست دیوان از همه جا کوتاه گردد:ز هر جای کوته کنم دست دیو		که من بود خواهم جهان را خدیو12شاهنامه ریسیدن نخ، گسترش ساخت چرم، بافتن فرش و اهلی کردن بسیاری از حیوانات و پرندگان را از دستاورد های دوران این پادشاه می‌داند:پس از پشت میش و بره پشم و موی		برید و به رشتن نهادند رویبه کوشش ازو کرد پوشش به رای		     به گستردنی13بد هم او رهنمایشاه که از کمک وزیر پرهیزگارش شهرَسپ نیز بهرمند است به اهریمن حمله برده و او را اسیر می‌کند. بر اهریمن زینی نهاده و گرداگرد جهان می‌گردد.برفت اهرمن را به افسون ببست		چو بر تیزرو بارگی14 برنشستزمان تا زمان زینش برساختی		   همی گرد گیتیش برتاختی15دیوان که وضعیت را چنین می‌بینند، گرداگرد یک‌دیگر جمع شده و تصمیم می‌گیرند که با تهمورث بجنگند. تهمورث از این موضوع مطلع شده و به نبرد آنان می‌رود. دیوان چون شکست می‌خورند از او می‌خواهند تا بگذارد در مقابل جانشان هنری بدو بیاموزند:که ما را مکش تا یکی نو هنر		بیاموزی از ما کت آید به بر16پادشاه دیوان را آزاد می‌کند و در مقابل آنان خواندن و نوشتن سی خط مختلف را بدو می‌آموزند:نبشتن به خسرو بیاموختند	   	     دلش را به دانش برافروختندنبشتن یکی نه که نزدیک سی		چه رومی چه تازی17و چه پارسیچه سغدی18چه چینی و چه پهلوی	  ز هر گونه‌ای کان همی بشنویفردوسی با بیان این‌که پادشاهی تهمورث سی سال به طول می‌انجامد داستان را به پایان می‌برد و بدین سان، نوبت به جمشید می‌رسد:جهاندار سی سال ازین بیشتر		چه گونه پدید آوریدی هنر19برفت و سرآمد برو روزگار		  	همه رنج20 او ماند ازو یادگاراغراق نیست اگر جمشید را مشهورترین پادشاه اساطیری شاهنامه بدانیم. شاید تصور بسیاری از خوانندگان تا پیش از این چنین بوده که آغاز شاهنامه با پادشاهی جمشید است. اگرچه در دوران این پادشاه اتفاقات بسیاری رخ می دهد، اما جمشید با غرور و سرگشتی، که ناشی از فرّ ایزدی بود و در آخر او را از پای درآورد شناخته می‌شود. تفاوت عمدۀ داستان این پادشاه با سایرین در سرانجام اوست که به دست ضحاک کشته شده و مردم را به بدبختی می‌کشاند. سرانجامی که نشان می‌دهد آفت خودبرتربینی تا چه اندازه هلاکت بار است.پیش از روایت داستان به مانند سایر اساطیر به ذکر ریشۀ نام جمشید می‌پردازیم. جمشید را متشکل از دو واژۀ «جم» و «شید» می دانند که اولی در اوستا به معنی هم‌زاد و دومی به معنی نور است. پس می‌توان جمشید را به معنی «هم‌زاد نور» یا «کسی که فرّ ایزدی بسیار دارد» گرفت.نخستین اقدام جمشید شکل دهی آهن و استفاده از آن برای ساخت ابزارآلات جنگی و زره می‌باشد:به فر کیی21نرم کرد آهنا			    چو خود و زره کرد و چون جوشناچو خفتان و تیغ و چو برگستوان22		همه کرد پیدا به روشن روانبه بیان فردوسی این اقدام جمشید پنجاه سال طول می‌کشد. وی سپس در اندیشۀ بهبود پوشش مردم فرو می‌رود و با گذشت پنجاه سال دیگر موفق می‌شود به آنان بافتن پارچه، دوختن لباس و شست‌و‌شوی آن را بیاموزد. اقدام بعدی او طبقه بندی مردم به چهار گروه است. نخست پرستش کنندگان و مردان خدا که در کوه زندگی می‌کردند و مشغول عبادت بودند، دوم جنگندگان و مردان سپاه، دیگری کشاورزان و برزگران و آخرین گروه کارگران و پیشه‌وران است.تصویر هوشنگ در شاهنامه طهماسبیپنجاه سال دیگر نیز این چنین سپری می‌شود و پس از آن نوبت به ساختمان سازی و بهبود وضع مسکن می‌رسد. جمشید دیوان را که در اختیار او بودند وادار می‌کند تا با ترکیب آب و خاک گل درست کرده و از آن خشت ساخته و ساختمان سازی کنند. بدین ترتیب مسکن مردمان گسترش یافته و کاخ‌ها و گرمابه‌ها و ایوان‌ها  ... برپا می‌گردند. چو گرمابه و کاخ‌های بلند		چو ایوان که باشد پناه از گزندپس از این، جمشید که هم اکنون نیاز های بدوی انسان را تأمین ساخته در پی آرایش و زینت دهی به زندگی انسان‌ها بر می‌آید. او از دل سنگ یاقوت و سیم و زر بر می‌آورد و از گل‌‌ها و سایر مواد خوش‌بو کننده‌هایی چون گلاب و عنبر و مشک و کافور حاصل می‌کند. با حصول این مواد پزشکی نیز گسترش یافته و سلامتی و طول عمر مردم افزون می‌گردد. پس از اتمام این اقدامات شاه دست به کشتی سازی زده و با تسلط بر دریا‌ها سرزمین‌های ناشناخته کشف می‌شوند. گذر کرد ازان پس به کشتی برآب	       ز کشور به کشور گرفتی شتابپنجاه سال دیگر نیز می گذرد . چنین سال پنجه برنجید نیز	ندید از هنر بر خرد بسته چیز23جمشید به کمک دیوان با تخت خود به آسمان می‌روددر ادامه فردوسی چنین روایت می‌کند که جمشید تختی را به گوهر‌های گوناگون مزین ساخته و به کمک دیوان و پرندگان به آسمان می‌رود. چون شاه به اوج آسمان می‌رسد مردمان، جملگی از فرّ و اقبال او متحیر، بر گرد تخت او جمع می‌شوند. بزرگان این اتفاق را به فال نیک می‌گیرند و جمشید آن روز را نوروز می‌نامد که همان اول فروردین است:همه کردنی‌ها چو آمد به جای		ز جای مهی برتر آورد پایبه فر کیانی یکی تخت ساخت		چه مایه24 بدو گوهر اندر نشاخت25که چون خواستی دیو برداشتی		ز هامون26 به گردون27 برافراشتیچو خورشید تابان میان هوا		نشسته برو شاه فرمانرواجهان انجمن شد بر آن تخت او		شگفتی فرومانده از بخت اوبه جمشید بر گوهر افشاندند		مران روز را روز نو خواندندسر سال نو هرمز28 فرودین		برآسوده از رنج روی زمینبزرگان به شادی بیاراستند		می و جام و رامشگران خواستندچنین جشن فرخ از آن روزگار		به ما ماند از آن خسروان یادگاربدین ترتیب سیصد سال می‌گذرد و مردم در این دوران به دور از مرگ و غم زندگی می‌کنند:چنین سال سیصد همی رفت کار29	ندیدند مرگ اندر آن روزگارز رنج و ز بدشان نبد آگهی		میان بسته30 دیوان بسان رهی31در ادامه، جمشید که هم اکنون بر تخت شاهی نشسته خود را برتر از دیگران می‌بیند و گرفتار غرور می‌گردد:یکایک به تخت مهی بنگرید		به گیتی جز از خویشتن را ندیدمنی کرد آن شاه یزدان شناس		ز یزدان بپیچید و شد ناسپاسجمشید مهتران و سپاهیان را فرا خوانده و در مقابل آنان از خود به تمجید می‌پردازد. او جهان را متعلق به خود و آسایش و خواب و خوراک مردم را حاصل تدبیر خویش می‌داند.جهان را به خوبی من آراستم		چنانست گیتی کجا32 خواستمخور و خواب و آرامتان از منست		همان کوشش و کامتان از منست33موبدان در مقابل شاه سکوت کرده و هیچ کدام بدو اعتراضی نمی‌کنند. بدین ترتیب فرّ ایزدی او از دست می‌رود و جهان پر از هرج و مرج می‌گردد. فردوسی در این جا انسان را به بندگی خداوند فرا خوانده و با تعبیر «تیره‌گون گشتن روز» داستان را به پایان می‌برد. چو این گفته شد فرّ یزدان از وی			بگشت و جهان شد پر از گفت‌وگوی34منی چون بپیوست با کردگار			شکست اندر آورد و برگشت کارچه گفت آن سخن‌گوی با فرّ و هوش		چو خسرو شوی بندگی را بکوشبه یزدان هر آن‌کس که شد ناسپاس		به دلش اندر آید ز هر سو هراسبه جمشید بر تیره‌گون گشت روز			همی کاست آن فر گیتی‌فروزپاورقی:1.	در اوستا هئوشینگه2.	یک اشکال داستان هوشنگ در شاهنامه این است که استخراج آهن قبل از کشف آتش رخ می‌دهد در حالی که برای انجام اولی، دومی مورد نیاز است.3.	در این‌جا جرقه4.	آتش5.	جشنی که ایرانیان قدیم در روز دهم بهمن می‌گرفتند و در شب دهم بهمن آتش بسیار می‌افروختند و بر گرد آن شادی می‌کردند.6.	برکشیدن7.	جانوری گوشت‌خوار شبیه سمور و به اندازۀ گربه، با پاهای کوتاه، دُم دراز، و پوست نرمِ زرد یا قهوه‌ای که زیر گردن و شکمش مایل به سفید است و از پوست آن آستر لباس و دستکش درست می‌کنند.8.	که موی گرمی دارد.9.	جانوران10.	انسان ها11.	در نوروزنامه، اثری منسوب به خیام، پادشاهی هوشنگ را 970 سال ذکر کرده اند.12.	پادشاه13.	آنچه بر زمین پهن کنند.14.	اسب15.	بر او زینی نهاده و بر روی زمین همواره سوار بر او می تاخت.16.	برای تو نیکی به ارمغان آورد.17.	عربی18.	زمان منسوب به مردمان سُغد که شهری باستانی در آسیای مرکزی بود.19.	پادشاهی که سی سال حکومت کرده چگونه می‌تواند بیش‌تر از این کاری انجام دهد؟20.	زحمت21.	کیانی،پادشاهی22.	پوشش جنگی انسان یا اسب23.	از فنونی که در ذهن قابل تصور بود هیچ چیز غیرقابل انجام دادن نبود.24.	چه بسیار25.	نشاند،نصب کرد26.	دشت27.	آسمان28.	روز اول ماه29.	بدین ترتیب سیصد سال گذشت.30.	دربند31.	بنده و چاکر32.	که33.	دسترنج‌تان به من تعلق دارد.34.	هرج و مرج، آشوب</description>
                <category>ایوان؛ فصل‌نامۀ متن و داستان</category>
                <author>ایوان؛ فصل‌نامۀ متن و داستان</author>
                <pubDate>Sun, 20 Dec 2020 20:20:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عدل صادق چوبک</title>
                <link>https://virgool.io/@eyvan.magazine/%D8%B9%D8%AF%D9%84-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%DA%86%D9%88%D8%A8%DA%A9-eflhwemoe0i0</link>
                <description>ایوان هفتم/ تابستان 99/ نقد داستان/ حمید سلیمانی کریم‌آباد ورودی 49 دوره پنجم برق دانشگاه صنعتی شریفصادق چوبک (زادۀ ١۴ تیر ۱۲۹۵ در بوشهر – درگذشتۀ ١٣ تیر ۱۳۷۷ در برکلی) نویسنده ای که بسیاری او را همراه صادق هدایت و بزرگ علوی، پدران داستان‌نویسی نوین ایرانی می‌دانند.عدل، یکی از کوتاه‌ترین و درعین حال پر چالش‌ترین داستان‌های ادبیات معاصر ایران، نخستین بار در مجموعه داستانِ خیمه شب بازی در آذر 1324 منتشر شد.داستان، 3 صفحه است. راوی در پاراگرافِ ابتدایی، وضعیتِ اسبِ درشکه‌ای که توی جوی پهنی افتاده و قلمِ دست و کاسه‌ی زانویش خُرد شده و . . . را توصیف می‌کند. اینک، دو سپور و یک عملۀ رهگذر، می‌خواهند اسبِ به شدت آسیب دیده را از جو بیرون بیاورند. یکی از سپورها، شیوۀ ابتکاریش برای سرِ پا وایستاندنِ اسب را تشریح می‌کند. سپس، رهگذران و تماشاچیانِ گوناگونی – تیپ هایی شاخص از افرادِ جامعه که  به کوتاهی و با  توصیفِ ظاهری، تصویر می‌شوند – هرکدام نظری می‌دهند، راه حلی ارائه و یا پرسشی طرح می‌کنند.ماحصلِ گفت‌و‌گوها، نه تنها هیچ چیزی را روشن نمی‌کند که منجر به هیچ اقدامی برای نجاتِ اسبِ آسیب دیده هم نمی‌شود. نهایتاً راوی، در پاراگراف پایانی یک‌بار دیگر وضعیت اسب را توصیف می‌کند و با این عبارات، داستان را به پایان می‌رساند:. . . ابدا ناله نمی‌کرد. قیافه‌اش آرام و بدون التماس بود. قیافۀ یک اسب سالم را داشت. با چشمان گشاد و بدون اشک به مردم نگاه می‌کرد.آن‌چه برای منِ خواننده، پس از گذشت 75 سال از نگارش داستان، عجیب و دردآور است، وضعیت‌های مشابه گوناگون بی‌شماری است که امروزه و در عرصه‌های مختلف زندگی به آن برمی‌خورم.یک &quot;به شدت آسیب دیدۀ در حال مرگ&quot; ی که &quot;صاحب&quot; ندارد. در زمانِ سلامت، کارآیی داشته و مشخص نیست که چه بر سرش آمده است. جماعتِ اطرافش، یا تماشاگرند یا رهگذر. بدون مسئولیت، چیزی می‌گویند و یا پرسشی مطرح می‌کنند، بدون آن‌که تاثیری در وضعیتِ &quot;آسیب دیده&quot; داشته باشد.برخی از چالش‌های داستان:چرا نویسنده، نام &quot;عدل&quot; را برای این داستان انتخاب کرده است؟چرا هیچ‌کدام از تیپ‌های نام برده شده در داستان، زن یا دختربچه نبودند؟ آیا نشانه ای از عدم حضورِ اجتماعیِ زنان در آن زمان است؟چرا نویسنده، در همان پاراگراف ابتدایی داستان، سه جا از واژۀ &quot;قلم&quot; با صفت‌های &quot;شکسته&quot;، &quot;خرد شده&quot; و &quot;ازآن خون آمده&quot; استفاده کرده است؟ آیا &quot;قلم&quot; نشانه‌ای از &quot;قلمی&quot; است که می‌نویسد وآنرا شکسته‌اند و خُرد کرده‌اند و مُرکب آن، خون است؟چرا در حالی که هنوز اسب زنده است، پسربچه می‌پرسد: &quot; . . . مگه نه اسبش مرده؟&quot;  و این در حالی است که منطقی‌ترین پرسش را همین پسربچه، طرح می‌کند.چرا &quot;عدل&quot; را داستان محسوب می‌کنیم ؟</description>
                <category>ایوان؛ فصل‌نامۀ متن و داستان</category>
                <author>ایوان؛ فصل‌نامۀ متن و داستان</author>
                <pubDate>Wed, 16 Dec 2020 15:40:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چوبک و ناتورالیسم</title>
                <link>https://virgool.io/@eyvan.magazine/%DA%86%D9%88%D8%A8%DA%A9-%D9%88-%D9%86%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-yeyqliaju27e</link>
                <description>ایوان هفتم/تابستان ۹۹/ ادبیات فارسی/ رضا موسوی ورودی ۹۷ ارشد مهندسی و علم مواد دانشگاه صنعتی شریف«محمد صادق چوبک» در سال ۱۲۹۵ در بوشهر متولد شد. نخستین مجموعه‌داستان چوبک در سال ۱۳۲۴ با عنوان «خیمه‌شب‌بازی» و دومین مجموعه در سال ۱۳۲۸ با عنوان «انتری که لوطیش مرده بود» به‌انتشار رسید. با انتشار این دو مجموعه، چوبک خود را به‌عنوان یکی از داستان‌نویسان مهم آن روزها به جامعۀ ادبی ایران معرفی کرد. بعد از انتری که لوطیش مرده بود، چوبک تا ۱۴ سال داستانی منتشر نکرد. پس از این خاموشی که بیش از یک دهه به درازا کشید، در سال ۱۳۴۲ نوبت به انتشار داستان بلند «تنگسیر» رسید. امیر نادری بر اساس این رمان در سال ۱۳۵۲ فیلم تنگسیر را ساخت که با بازی بهروز وثوقی در خاطره‌ها ماندگار شد. علاوه بر تنگسیر، چوبک در سال ۱۳۴۴ «روز اول قبر» و بعد از آن، «چراغ آخر» را چاپ کرد. در سال ۱۳۴۵ نیز «سنگ صبور» را به انتشار رساند. ترجمۀ آثار شماری از نویسندگان و شاعران نیز در کارنامۀ ادبی چوبک به‌چشم می‌آید. از جمله این آثار می‌توان به «شعر غراب» از ادگار آلن‌پو، «قصه‌ی آدمک چوبی» از کارلو کولودی و نمایش‌نامۀ کوتاهی از یوجین اونیل اشاره کرد. چوبک سرانجام در تیرماه ۱۳۷۷ در برکلی درگذشت.  همان‌طور که می‌دانیم، بسیاری از نویسندگان ایرانی نظیر چوبک به‌واسطۀ آشنایی با زبان‌های خارجی و ترجمۀ آثار اروپایی به‌نوبۀ خود تا حدی تحت‌تأثیر ادبیات غربی قرار گرفتند. در آثار سیاسی دهه ۱۳۲۰ می‌توان اندک‌اندک رد پای ناتورالیسم را در ادبیات داستانی ایران پی گرفت. همان‌طور که پیش‌تر گفتیم، اولین مجموعه‌داستانی چوبک با عنوان خیمه‌شب‌بازی در سال ۱۳۲۴ منتشر شد. در این یادداشت بر برخی پرداخت‌های ناتورالیستی در سه داستان ابتدایی این مجموعه متمرکز خواهیم شد. در عین حال، ذکر این نکته نیز در ابتدا ضروری است که مکاتب خاص ادبی غربی در ایران همانند غرب پشت سر گذاشته نشده‌اند؛ لذا برجسته‌سازی وجه ناتورالیستی آثار چوبک به‌معنای آن نیست که این آثار عیناً به‌لحاظ تاریخی با مکتب ناتورالیسم در غرب هماهنگی دارند. ضمناً، در بسیاری از داستان‌های فارسی نوعی هم‌زیستی میان سبک‌های متفاوت غربی به‌چشم می‌خورد که در برخی آثار که به‌وضوح با خام‌دستی نوشته شده‌اند نشان از نوعی بیگانگی با این مکاتب ادبی دارد. (صدالبته این هم‌زیستی با تلفیق ژانرها در ادبیات پست‌مدرن متفاوت است، اولی بیانگر آشی در هم جوش و دومی امکانی برای آشنایی‌زدایی از مکاتب پیشین، و در عین هماهنگی است.)علاوه بر آن‌چه ذکر شد، برخی از آثار داستانی در ایران صرفاً به‌واسطۀ توصیف روزمرۀ تنگ‌دستی و محرومیت، شرح صریح نگون‌بختی مردم و یا به‌طور کلی کاربرد یک یا چند اصل منسوب به مکتب ناتورالیسم، ناتورالیستی قلمداد شده‌ و می‌شوند که چندان دقیق به‌نظر نمی‌رسد و باید به این نکته نیز به‌منظور پرهیز از ارزیابی‌های شتاب‌زده توجه داشت. دربارۀ چوبک نیز بسیاری آثار او را به ناتورالیسم ناب منسوب می‌کنند و بسیاری او را به‌تمامی از ناتورالیسم برکنار می‌دانند. در این یادداشت کوتاه موضعی میان این دو رویکرد اتخاذ شده که در ادامه به آن می‌پردازیم. هر دو گروه عموماً بر دلایل درستی تکیه می‌کنند، اما با نادیده انگاشتن دیگر دلایل نتایج کاملاً متفاوتی می‌گیرند. کسانی که چوبک را به‌کلی از ناتورالیسم برکنار می‌دانند بیش‌تر ناتورالیسم زولا را مبنای قضاوت قرار می‌دهند. در آثار ناتورالیستی زولا تکیه بر جبرهای موروثی است. مثلاً در مجموعه‌‌رمان «روگون ماکار» زولا، داستان پنج نسل مختلف به‌اعتبار ویژگی‌های موروثیشان، در پیوند با یک‌دیگر روایت می‌شود. قطعاً داستان‌های چوبک تالی چنین نگاهی نیست و در هیچ یک از آثارش نشانه‌ای از تبارشناسی، میراث اجدادی و جبر وراثتی دیده نمی‌شود. ایضاً کنش‌ها و واکنش‌های بسیاری از شخصیت‌های داستان‌های ناتورالیستی زولا پشتوانه‌ای زیست‌شناسانه دارد، حال آن‌که در داستان چوبک صبغه‌ی(؟) چنین پشتوانه‌ای بیش‌تر اجتماعی است و ربطی به پدیده‌های علمی ندارد. عموماً همین دلایل مبنای استدلال‌های عموم منتقدانی است که در نهایت چوبک را از ناتورالیسم برکنار می‌دانند. هرچند بسیاری از منتقدان به‌درستی چوبک و زولا را تفکیک می‌کنند، اما نمی‌توان نزدیکی چوبک به برخی مشخصه‌های ناتورالیستی را نیز در آثارش نادیده گرفت. همان‌طور که اشاره شد، بسیاری از منتقدان بیش‌تر ناتورالیسم زولا را مبنای قضاوت قرار می‌دهند، حال آن‌که داستان‌های ناتورالیستی آمریکایی قرن بیستم نیز می‌تواند مرجع قضاوت باشد. عموماً در این داستان‌ها علاوه بر مسائل وراثتی پشتوانۀ اجتماعی مدنظر چوبک نیز از اهمیت به‌سزایی برخوردار است. خیلی از این داستان‌ها دربارۀ بی‌خانما‌ن‌ها، مهاجران، رنگین‌پوستان، زنان ستم‌دیده و دیگر طبقات محرومی است که عمدتاً سنگینی نگاه تحقیرآمیز دیگر طبقات اجتماعی نیز بر رنج آنان می‌افزاید. چنین موضوعاتی را می‌توان به‌خصوص در آثار نویسندگان ناتورالیستی چون تئودور درایرز و شروود آندرسن پی گرفت. از یاد نبریم که رمان ژرمینال زولا خود محوری کارگری دارد و به‌لحاظ سوسیالیستی از اهمیت فراوانی برخوردار است. حال آن‌که در بسیاری از نمونه‌های رئالیستی اروپایی مثل داستان‌های تولستوی شخصیت‌ها عموماً از طبقات بالای جامعه به‌شمار می‌روند. همان‌طور که می‌دانیم و در ادامه هم ضمن بررسی مختصر چند داستان خواهیم دید، شخصیت‌های محوری داستان‌های چوبک تماماً برآمده از لایه‌های فرودست جامعه‌اند. داستان «جف سیاهه»ی درایرز که در ایران با ترجمۀ پرویز داریوش منتشر شده است، دربارۀ مرد سیاه‌پوستی است که به تجاوز به دختر جوانی متهم و بعد در ‌چنگ قانون گرفتار می‌شود. نویسنده در طول داستان از هرگونه قضاوت خودداری می‌کند تا خللی در سیر طبیعی روایت ایجاد نگردد، امری که فصل مشترک داستان‌های ناتورالیستی و در عین حال از مهم‌ترین مشخصه‌های داستان‌های چوبک است. در طی داستان نگاه نژادپرستانۀ حاکم بر مجرم که سرنوشت او را تعیین می‌کند بی‌پرده وصف می‌شود. آن‌چه در این‌جا باید بر آن تاکید داشت پیوند میان امر اجتماعی و سرنوشت شخصیت محوری داستان است که در داستان‌های چوبک نیز اهمیت بسیاری دارد. درواقع آن‌چه در ادبیات ناتورالیستی آمریکا برجسته می‌شود پرداختن به لایه‌های فرودست اجتماعی و تضادهای طبقاتی ناشی از زندگی در شهرهای صنعتی است. از همین حیث ناتورالیسم آمریکایی با ناتورالیسم زولا تفاوت‌هایی دارد. بر همین مبنا اگر صرفاً برای قضاوت دربارۀ وجه ناتورالیستی آثار چوبک به زولا اکتفا کنیم، نگاه خود را محدود کرده‌ایم. صادق چوبک ۱۳۷۷-۱۲۹۵حال بیش‌تر بر چوبک متمرکز شویم. همان‌طور که اشاره شد، با بررسی سه داستان نخست مجموعۀ خیمه‌شب‌بازی نزدیکی چوبک به ناتورالیسم در پاره‌ای از موارد نشان داده خواهد شد. به‌طور کلی در ناتورالیست خواندن چوبک نباید از جانب احتیاط غافل شد، به‌خصوص آن‌که چوبک به‌کلی به مباحث وراثتی بی‌اعتناست. از این حیث نقد کسانی که چوبک را از ناتورالیسم برکنار می‌دانند درست است، اما در عین حال به‌نظر می‌رسد رویکرد چوبک در داستان‌هایش به درک و دریافت نویسندگان آمریکایی از ناتورالیسم نزدیک‌تر است. هم‌چنین چوبک چنان در برخی اصول و روش‌ها به ناتورالیسم، به‌خصوص ناتورالیسم آمریکایی، نزدیک می‌شود که حتی اگر او را به‌معنای دقیق کلمه ناتورالیست ندانیم، خواه‌ناخواه سهم به‌سزایی در استفاده از شیوۀ ناتورالیستی در ادبیات داستانی ایران دارد.مجموعه‌داستان خیمه‌شب‌بازی از یازده داستان نفتی، گل‌های گوشتی، عدل، زیر چراغ قرمز، آخر شب، مردی در قفس، پیراهن زرشکی، موسیو الیاس، اسائۀ ادب، بعد از ظهر آخر پاییز و یحیی تشکیل شده است. همان‌طور که پیش‌تر اشاره شد، شخصیت‌ها در این داستان‌ها نه اسیر تقدیری ناشی از جبری علمی، بلکه در چهارچوب روابط حاکم بر خود و ساخت و بافت‌های اجتماعی گرفتارند. هرچند نفس گرفتاری فصل مشترک خیمه‌شب‌بازی و آثار ناتورالیستی‌ است، ولی چرایی آن تفاوت‌هایی دارد که نباید نادیده گرفته شود. عنوان این مجموعه هم به‌نوعی بیانگر درماندگی انسان‌ها در تغییر سرنوشت خود است، تو گویی آنان همانند عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی محکوم به تبعیت از قدرت مافوقی هستند که بر آن‌ها تحمیل می‌شود. چوبک جزئیات این اسارت را زیر ذره‌بین می‌برد، زشتی‌های پنهانش را آشکار می‌سازد و بدون ذره‌ای همدلی نسبت به شخصیت‌های داستان‌هایش خشونت را عریان و بی‌پرده توصیف می‌کند؛ این شکل از توصیف از بارزترین مشخصه‌های آثار ناتورالیستی به‌شمار می‌رود. در ادامه به مرور سریع برخی از پرداخت‌های ناتورالیستی سه داستان ابتدایی «خیمه‌شب بازی» می‌پردازیم.نفتینفتی داستان دختری به‌نام عذراست که در آرزوی شوهر است. چوبک در این داستان جنبۀ غریزی و تمایلات فیزیولوژیکی عذرا را چنان برجسته می‌کند که دیگر جنبه‌های محیطی، تاریخی و اجتماعی در سایۀ آن قرار می‌گیرند. چوبک تا جای ممکن از دخالت احساسات خود در جریان طبیعی قصه جلوگیری می‌کند. در ابتدای داستان عذرا به‌امید آن‌که شوهری از راه برسد به امام‌زاده می‌رود و دخیلی می‌بندد. حتی در این‌جا نیز مسائل عینی بر متافیزیکی غلبه می‌کنند. شهوت عذرا با دیدن قبر امام‌زاده بیدار می‌شود:«قبر بلند و بزرگ ساخته شده بود. معلوم بود هیکل بلند مردانه‌ای زیرش خوابیده. عذرا این‌طور فکر می‌کرد. سراپای قبر را با کنج‌کاوی ورانداز کرد و پیش خودش خیال کرد: قربونش برم چه قد رشیدی داشته! اما از این‌که از یک مرد شوهر خواسته بود، خجالت کشید و صورتش گل انداخت. با شتاب و چابکی از سر جایش بلند شد. چند ماچ چسبان صدادار، خیلی شهوانی و از روی دل‌پری، به ضریح کرد.»همان‌طور که دیدیم، پرداختن به افراد سرخورده در اجتماع و توصیف بی‌پردۀ مسائل جنسی مربوط به یک زن از جنبه‌های نزدیک به ناتورالیسم در این داستانند. عذرا نیز مثل شخصیت‌هایی که در داستان‌های بعدی می‌بینیم هرچند به‌دنبال تغییر دادن موقعیت خود است، اما ناکام می‌ماند. این امر نیز فصل مشترک بسیاری از داستان‌های ناتورالیستی است. با این حال، همان‌طور که پیش‌تر هم اشاره شد، تنهایی عذرا ریشه در انزوایی برخاسته از مناسبات اجتماعی دارد و چنین ریشه‌ای بیش‌تر صبغه‌ رئالیستی دارد. هرچند، همان‌طور که نشان دادیم، از اهمیت چنین مناسباتی در داستان‌های ناتورالیستی آمریکایی نیز نباید غافل بود. هم‌چنین وجه نمادین عذرا که تو گویی نمایندۀ یکایک دختران مجردی است که رسیدن به شوهر را عامل رهایی‌ خود می‌دانند، بیش‌تر به تیپ‌سازی رئالیستی نزدیک است تا آن‌که پرداختی ناتورالیستی باشد. تو گویی جمیع ویژگی‌های چنین دخترانی به‌طرز اغراق‌شده‌ای در عذرا جمع شده باشد. حتی با در نظر داشتن نکات اخیر، چنان‌که به‌اختصار اشاره کردیم، نمی‌توان از جنبه‌های برجستۀ ناتورالیستی این داستان کوتاه چشم‌پوشی کرد، جنبه‌هایی که در سایر داستان‌های «خیمه‌شب‌بازی» نیز به‌انحای مختلف پدیدار می‌شوند. گل‌های گوشتیمراد مردی محروم از لذت‌های جنسی، تریاکی و بی‌پول است که برای جور کردن بسته‌ای تریاک کتش را می‌فروشد. چوبک هم محرومیت مادی و هم جنسی شخصیت محوری داستانش را بی‌پرده توصیف می‌کند. در جایی از داستان مراد متوجه حرکات بدن زنی رهگذر می‌شود، غرق در لذت به او چشم می‌دوزد و آن‌گاه چشم از او برمی‌گیرد که با طلبکارش در آن سوی خیابان روبه‌رو می‌شود: «گل‌های خشخاش روی لباس نازک و تنگی که به تنش چسبیده بود مثل این بود که روی پوست بدنش عکس‌برگردان شده بود. آدم دلش می‌خواست مدتی عقب‌سرش راه بیفتد و بوی عطر مورفینش را بالا بکشد... مراد هنوز منگ بود که در این هیر و بیر یهودی طلبکار شبح او را دید و تشخیص داد.»علاوه بر این‌ها، برخی صحنه‌های مشمئزکننده نیز در این داستان با صراحت تمام توصیف می‌شوند. طلبکار زیر کامیون می‌رود و چوبک جزئیات جنازۀ له‌شده‌اش را آشکارا شرح می‌دهد. مراد بعد از دیدن جنازه به حالت تهوع دچار می‌شود. او درست بعد از تصادف زن رهگذر را دوباره می‌بیند، این‌بار اما شهوت و نوعی حس پوچی به‌هم می‌آمیزند و دیگر خبری از آن از خود بی‌خود شدن پیشین نیست:«همان بوی عطر مورفینی را پشت‌سر خود پخش کرد و گذشت. اما این‌بار عطر او بوی پهن، و استخوان جمجمۀ یک مغز له‌شده، و مشتی خون سیاه دلمه‌شدۀ آدمیزاد می‌داد.»چوبک در این داستان زشتی‌ها را تا جای ممکن برجسته می‌کند. او بی چشم‌پوشی از ارائۀ جزئیات و به‌کارگیری الفاظ رکیک قصد دارد آینۀ تمام‌نمای مفاسد جامعه باشد. در این‌جا نیز شخصیت محوری داستان نمی‌تواند از سرنوشت محتوم خود بگریزد. زندگی‌ مراد غرق در پوچی است، گاه در میانه‌های داستان احساس او به‌طور موقت نسبت به زندگی تغییر می‌کند، اما در نهایت به همان پوچی و هیچی بازمی‌گردد. این مسائل نیز در کنار سایر مواردی که به آن‌ها اشاره داشتیم، داستان کوتاه «گل‌های گوشتی» را به داستانی ناتورالیستی نزدیک می‌کنند. همان‌طور که در اشاره به ناتورالیست‌های آمریکایی دیدیم، هدف از برجسته‌سازی سیاهی‌ها و بی‌پرده از آن‌ها گفتن، طرح مصائب اجتماعی در سطح عمومی و جلوی چشم گذاشتن بدبختی‌هاست.عدل عدل سومین داستان از مجموعۀ خیمه‌شب‌بازی و دربارۀ اسبی با دست و پای شکسته و افتاده در وسط خیابان است که عدۀ بلاتکلیفی دورش را گرفته‌اند. چوبک بی دست و پایی این جماعت را در برابر چنین حادثه‌ای به‌ نمایش می‌گذارد. در این داستان هم می‌توان برخی نشانه‌های ناتورالیستی را پیگیری کرد. در عدل نیز همانند دو داستان قبلی از حضور مستقیم نویسنده اثری نیست و موضع او در حرکات اسب مستتر است که وسط خیابان افتاده و بی انتظار کمک از مردم بی‌خاصیت دور و برش نقش ناظری منفعل را ایفا می‌کند:«بدنش به‌شدت می‌لرزید. ابداً ناله نمی‌کرد. قیافه‌اش آرام و بی‌التماس بود. قیافۀ یک اسب سالم را داشت و با چشمان گشاد و بی‌اشک به مردم نگاه می‌کرد.»در داستان «عدل» چوبک تا آن‌جا که توانسته مظاهر عقب‌ماندگی اجتماعی را در قالب افرادی که دور اسب جمع شده‌اند برجسته کرده است. در عین حال انفعال شخصیت‌ها از دیگر مشخصه‌های محوری موقعیت است که کمکی به برون‌رفت آن‌ها از وضعیت پیش‌آمده نمی‌کند و عملاً روند داستان را به بن‌بست می‌کشاند. به عبارت دیگر، نسبت به نقطۀ آغازین داستان، در پایان نیز چیزی تغییر نمی‌کند. در ابتدای داستان اسب روی زمین است و در انتهای داستان هم. در حقیقت مناسبات اجتماعی بار دیگر دلیل گرفتاری جماعت دور اسب است.حرف آخردیدیم برخی چوبک را ناتورالیست محض و برخی به‌کلی از ناتورالیسم برکنار می‌دانند. شاید با تغییر مبنای قضاوت‌ها بتوان نتیجۀ دقیق‌تری اتخاذ کرد. چوبک تاثیر عوامل موروثی را برخلاف آثار ناتورالیستی، به‌خصوص همانند کارهای نویسنده‌ای هم‌چون زولا، نادیده می‌گیرد، با این حال داستان‌هایش حائز ویژگی‌هایی نیز هست که او را به ناتورالیسم، به‌ویژه آن‌طور که در آثار نویسندگان آمریکایی می‌بینیم، نزدیک می‌کند. در انتهای این یادداشت در سه داستان به‌اختصار به برخی رویکردهای ناتورالیستی داستان‌های چوبک اشاره شد که به‌طور کلی از بسامد بالایی در دیگر آثار او نیز برخوردارند. </description>
                <category>ایوان؛ فصل‌نامۀ متن و داستان</category>
                <author>ایوان؛ فصل‌نامۀ متن و داستان</author>
                <pubDate>Sat, 12 Dec 2020 15:03:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موجی برای طرفداران سریال</title>
                <link>https://virgool.io/@eyvan.magazine/%D9%85%D9%88%D8%AC%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B7%D8%B1%D9%81%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-kajiwmzcn7cr</link>
                <description>ایوان هفتم/ تابستان ۹۹/ ادبیات دیداری شنیداری/ نگاره محبوبی ورودی ۹۶ مهندسی شیمی دانشگاه صنعتی شریفاز زمانی که با واژۀ قرنطینه انس پیدا کردیم، تب دیدن سریال برای پر کردن زمان خانه نشینی داغ شد. شاید برای همۀ ما پیش آمده باشد که به دنبال یک مرجع ، یک دوست یا یک به اصطلاح خورۀ فیلم و سریال گشته‌ایم تا با بهترین ها از نظر او آشنا شویم. اکنون و در روزهای پایانی تابستان و پیش از شروع ترم جدید که فرصت برای تماشای سریال مهیا است، چه چیزی می تواند بهتر از یک معرفی جامع با تحلیل و توصیف های دقیق باشد؟ پادکست 1-99 ، پادکستی نو‌پا است که شمارۀ نخست خود را در خرداد امسال و با معرفی و تحلیل سریال خانۀ کاغذی آغاز کرد. این پادکست، رادیویی است برای معرفی و بررسی سریال‌های جریان ساز با نگاهی موشکافانه و دقیق به فرم و محتوای آثار تاثیرگذار و مطرح  با اشاره‌هایی به سایر فیلم‌ها و سریال‌ها . تیم پادکست سعی دارد تا موضوعات خاص و متنوع را مورد بررسی قرار دهد؛ از سیاست تا ورزش و روابط پیچیدۀ انسانی. در این پادکست از مهمانانی دعوت شده است تا نکات ادبی مربوط به سریال را با شنونده در میان بگذارند؛ بعنوان مثال در شمارۀ نخست از دیدگاه کاوه بهبهانی مترجم و پژوهشگر حوزۀ فلسفه به ماهیت اصلی داستان ها و مفهوم ضد قهرمان پرداخته شده است، با اشاره به این اعتقاد که تمام داستان‌های جهان از یک الگوی واحد تک اسطوره‌ای پیروی می‌کنند؛ مانند ایلیاد هومر، شاهنامه فردوسی، رمان‌های مدرن و فیلم‌ها که از ساخت واحد پیروی می‌کنند و آن هم داستان یک قهرمان است که جهان عادی خود را ترک کرده و با ماجراجویی مراحلی را طی می‌کند تا محک بخورد. با این وجود در ادبیات داستانی، قهرمان همواره خصلت پهلوانی ندارد؛ در صورتی که شخصیت اصلی داستان از فضایل برخوردار نباشد و شرارت در او برجسته باشد ، یک ضد قهرمان است. معمولاً دوستانی نیز او را همراهی می‌کنند که هر یک نشانه‌ای از خصلت‌های این ضد قهرمان هستند. آن‌چه بسیار قابل توجه است این است که در سریال خانۀ کاغذی بیش‌تر مخاطبین شیفتۀ ضد قهرمان داستان و تیم متشکل از سارقین هستند. به طور کلی سریال‌ها در رفتار افراد در دوره‌های مختلف تاثیرگذار بوده‌اند، از کشیدن سیگار تا تغییرات چیدمان خانه‌ها و کافه‌ها ، واژه‌های مرسوم و نیز موسیقی که از جمله مشخصه‌های اصلی هر سریال است ... در این پادکست به موسیقی سریال‌ها که نقش بسیاری در برقراری ارتباط با مخاطب دارد نیز پرداخته شده است. حرکت خلاقانۀ این پادکست برای پیدا کردن قسمت‌های مهم یا گوش دادن مجدد به بخش‌های مطلوب، طراحی یک تایم لاین یا برنامۀ زمانی ویژۀ هر پادکست است که به مخاطب کمک می‌کند تا سریع‌تر این پخش‌ها را در پادکست پیدا کند.  شمارۀ آخر این پادکست به جنبه‌های رفتاری و کنش‌های ما در چارچوب خانواده پرداخته است و از افرادی که این سریال را تماشا کرده‌اند نیز خواسته شده تا در تحلیل و معرفی سریال بکوشند و بخش مخاطبین را به این پادکست بیفزایند. سازندگان این پادکست در گروه چهار نفرۀ خود سعی دارند تا با نگاهی پویا با تکیه بر همراهی مخاطبان خود منبعی موثق برای هواداران فیلم و سریال باشند. در این گروه آقای رضا هاشمی در مقام سردبیر و روزبه بدیع زادگان امور فنی پادکست را مدیریت می‌کند. علی رزم‌پا به عنوان گرافیست به همراهی استودیو پیکان، محتوای بصری را تقدیم مخاطبان کرده و پیمان پور حسینی هم در نگارش و تولید محتوا نقش دارد. این پادکست را می‌توانید در کست باکس، اسپاتیفای با نشانی 99-1 podcast  دنبال کنید.</description>
                <category>ایوان؛ فصل‌نامۀ متن و داستان</category>
                <author>ایوان؛ فصل‌نامۀ متن و داستان</author>
                <pubDate>Wed, 09 Dec 2020 21:15:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سنت‌شکنی‌های خانم جولی</title>
                <link>https://virgool.io/@eyvan.magazine/%D8%B3%D9%86%D8%AA%D8%B4%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%AC%D9%88%D9%84%DB%8C-qswptq2isvky</link>
                <description>ایوان هفتم/ تابستان 99/ نمایش‌نامه / متینه محمودی ورودی 95 مهندسی عمران دانشگاه صنعتی شریفبه بازیگران گفته می‌شود اساس بازی این است که عادی صحبت کنند، صدایشان عادی باشد و از ژست‌های غیر طبیعی خودداری کنند. لازم نیست برای سرگرم کردن بیننده‌ها کار خاصی انجام شود، لازم نیست گروه موسیقی زنده در صحنه باشد و لازم نیست صحنه پر از زرق و برق باشد برای به وجد آوردن بینندگان؛ هر چیزی که باعث لذت آنی بشود و تماشاگر را از تفکر بازدارد باید حذف شود. حتی کریستین (Christine یاKristine)، خدمتکار زن خانه، وقتی که باید دقایقی را تنها بازی کند کاملا بی توجه به تماشاگران و حتی گاهی پشت به آن‌ها قرار می‌گیرد، زیرلب آوازی می‌خواند، ظرف‌ها را جمع می‌کند و بعد از آن روبه‌روی یک آینه می‌نشیند تا موهایش را سنجاق بزند. شاید امروز عادی به نظر بیاید ولی در سال 1889، نمایش این فعالیت‌های عادی برای بیننده احتمالا حوصله سربر بوده است. این قرار است اولین تئاتری باشد که روی صحنهء &quot;تئاتر ناتورالیسم اسکاندیناوی&quot; (&quot;Scandinavian Naturalistic Theater&quot;) در کوپنهاگن می‌رود. تئاتری که کارگردان خودش می‌خواهد بسازد، آن طور که می‌خواهد. در نقشه صندلی‌ها به نسبت بالاتر هستند تا هم سطح صحنه باشند، تا تماشاگران خود را درون بازی احساس کنند. به همین دلیل نیز اندازه‌ی فضا کوچک‌تر و تعداد صندلی‌ها کم‌تر از معمول است. در این نمایش پرده تنها یک‌بار پایین می‌آید، آن هم در انتها. داستان یک شب میانه‌ی تابستان شروع می‌شود و صبح فردایش پایان آن است. فضای نمایش یک دیوار و دو نیم دیوار از یک آشپزخانه است، آشپزخانهء یک خانه اشرافی، خانه اشرافی متعلق به کنت (The Count) که دخترش آخرین فرد از این نسل اشرافی است. حضور فیزیکی کنت در نمایش تنها به یک جفت دستکش او که روی صندلی به چشم می‌خورد، یک جفت چکمه‌اش که در گوشه آشپرخانه دیده می‌شود و باید تمیز شوند، و یک بار به صدا در آمدن صدای زنگِ مربوط به اتاقش محدود می‌شود، اما او شاید مهم‌ترین فرد نمایش است. بارها نامش به میان میاید به طوری که انگار او اساس تفکر و رفتار بقیه افراد است، حتی اگر بخواهند این اساس را کنار بگذارند. دخترش، خانم جولی (Miss Julie)، بارها نگران می‌شود که او از اتفاقات شرم‌آور بین خودش و جین بویی نبرد؛ و خدمتکار مرد خانه، جین (Jean)، در اوج سرکشی از حس زیردست بودن وقتی صدای کنت را از پشت دستگاه ارتباط می‌شوند لحظه‌ای دوباره به این باورِ نهادینه در ذهنش برمی‌گردد که خدمتکار ساده‌ی او ست. گذشته از این، کنت نشانهء اصلی وراثت است، یعنی یکی از مهم‌ترین مباحث ناتورالیسم. از دیگر مباحث ناتورالیستی موجود در داستان می‌توان به تمایل طبیعی بین زن و مرد، فقر، روانکاوی، داستان ساده اما شخصیت‌های پیچیده، پرداختن به مسائل مهمی که زندگی شخصیت‌ها به آن‌ها بستگی دارد و داروینیسم و اینکه چه کسی برای بقا قوی‌تر است. نمایش خانم جولی، 1906، استکهلمیکی از موضوعاتی که این نمایش در آن انقلابی عمل کرده همان شخصیت‌های پیچیده و روانکاوی آن‌هاست. بر خلاف گذشته که تفکر و رفتار شخصت‌ها متمرکز روی یک موضوع بود، شخصیت خانم جولی در این نمایش‌نامه تحت کشش‌ها و فشارهای مختلفی قرار دارد؛ پدرش، مردم و حرف آن‌ها پشت سر او، تمایل به ارتباط با جین، مسئله اشرافیت،... . یک لحظه تصمیم می‌گیرد که مانند مردم عادی با فرد دلخواه خودش وقت بگذراند و اشرافیت کنار برود، لحظه‌ی بعد وقتی جین به درخواست او برای رقص جواب رد می‌دهد، به عنوان ارباب به او دستور می‌دهد که کاری که می‌گوید را باید انجام بدهد. خانم جولی در جایی از داستان خوابی که دیده را تعریف می‌کند، که بالای یک ستون است و آن‌جا احساس امنیت نمی‌کند، می‌خواهد که پایین بیاید اما سقوط او را خواهد کشت. در مقابل جین هم خواب دیده که می‌خواهد از درختی بالا برود اما تنه‌ی آن صاف است و دستش به هیچ شاخه‌ای نمی‌رسد. تفسیرش ساده است و در داستان هم به آن اشاره می‌شود، هر یک از جایگاه اجتماعی خود ناراضی ست و چیز دیگری می‌خواهد. در شخصیت جین دروغ‌گویی، حیله‌گری و بی‌رحمی دیده می‌شود. اوج بی‌رحمی او در سربرین یک پرنده نمود پیدا می‌کند. اولین دروغ‌گویی‌اش در یکی از اتفاقات مهم داستان. جولی را به اتاق خود می‌برد در حالی که اطمینان می‌دهد اتفاقی نخواهد افتاد زیرا که با کریستین نامزد است، اما بعد مشخص می‌شود که آن موقع رابطه برقرار کرده‌اند، هر چند که خود جولی هم ناراضی نبوده. این اتفاقی است که جولی را ضعیف می‌کند و جین را در قدرت قرار می‌دهد. البته تغییر موضع قدرت همچنان تا آخر داستان ادامه دارد و لحظاتی دوباره جولی احساس قدرت می‌کند و لحظاتی هم جین احساس خدمتکار بودن، که این حجم از تلاطم حتی از دید یک مخاطب امروزی هم عجیب به نطر می‌آید. سپس جین به جولی می‌فهماند که با این ننگ نمی‌تواند این‌جا بماند و اربابی کند. پس باید سفر کنند و جولی باید با خودش پول بیاورد چون جین پولی ندارد. بروند و در کشور دیگری هتل بسازند؛ به عبارتی با حیله‌گری جولی را راضی می‌کند که هزینه‌های رسیدن جین به آرزویش که هتل‌داری بود را بدهد. بعد از این حتی وقتی جولی کاملا ضعیف می‌شود، حیله‌گری را نیز کنار می‌گذارد و اعتراف می‌کند جولی یک شاخه از آن درخت است که می‌خواهد از آن بالابرود. احترام را کنار گذاشته و جولی را با الفاظ رکیکی خطاب می‌کند. جولی یک اشرافی است که هیچ نظری از خودش ندارد و همه حرف‌هایش تقلیدی از پدر یا مادرش است و به واسطه تربیتش جایی بین مرد بودن و زن بودن باقی مانده‌است. به خاطر همین ضعف، خودش از جین می‌خواهد که به او بگوید که چکار کند. جین هم شروع می‌کند به دستور دادن به او و در نهایت هم او را هیپنوتیزم کرده و برای خودکشی به بیرون از صحنه می‌فرستد.[نمایش‌نامه خانم جولی در سال 1888 توسط آگوست استریندبرگ (August Strindberg) هنرمند سوئدی نوشته شد. او در این نمایش‌نامه‌ی جنجالی در زمان خودش، علاوه بر دنبال کردن قواعد ناتورالیسم معرفی شده توسط امیل زولا، سعی کرد اثری بنویسد که از نظر خودش ناتورالیسم را بهتر بازآفرینی کند. این نمایش، فارغ از مکتبش، بارها در نقاط مختلف جهان به روی پرده رفته است.]منابع: &quot;ناتورالیسم در ‘خانم جولی’&quot;، literatureessaysamples.com، 2019&quot;خانم جولی&quot;، ویکی‌پدیا، 2020</description>
                <category>ایوان؛ فصل‌نامۀ متن و داستان</category>
                <author>ایوان؛ فصل‌نامۀ متن و داستان</author>
                <pubDate>Sat, 05 Dec 2020 17:16:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ژرمینال</title>
                <link>https://virgool.io/@eyvan.magazine/%DA%98%D8%B1%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%84-zbzm7krzevfr</link>
                <description>ایوان هفتم/ تابستان ۹۹/ مرور کتاب/ داریوش نصیریان ورودی ۹۶ مهندسی هوافضا دانشگاه صنعتی شریف	او با آرامش از مرده‌های خود سخن می‌گفت؛ شوهرش و زاشاری و کاترین. ولی تنها وقتی نام آلریز را به زبان آورد چشم‌هایش پر اشک شد. بار دیگر به همان زن عاقل و آرام قدیمی تبدیل شده بود و بر مسائل با خونسردی قضاوت می‌کرد. سر انجام اعیان‌ها به جزای اعمالشان خواهند رسید. بعد از آن کشت و کشتار و ریختن خون فقرا باید روزی قصاص پس دهند. چون همۀ کارهای خدا حساب دارد. مو را از ماست بیرون می‌کشد. حتی لازم نیست دخالت کند. دستگاه، خود فنا خواهد شد. وقتی که زمانش برسد، سربازها خودشان ارباب‌ها را تیرباران خواهند کرد، همان‌طور که کارگران را کردند. و در عین رضائی که از صد سال پیش از این شیوۀ آن‌ها بود و تسلیمی که از نسل‌های پیش به ارث برده بود و پشت او را دوباره در برابر ظلم خم می‌کرد. کاری انجام شده بود و آن، کسب اطمینان از این بود که ظلم ممکن نیست بیش از این باقی بماند و خدا تقاص بیچارگان را از قوی دستان می‌گیرد. آزادی و بردگی، کارگر و سرمایه‌دار، قوی و ضعیف، فقیر و غنی و ظالم و مظلوم، همگی دست‌مایۀ نوشته‌ها، رمان‌ها و خاطرات بسیاری هستند. بعضی‌ها پایان این داستان را روشن می‌بینند؛ مظلومان دست به اعتراض می‌زنند، ظالم را سرنگون می‌کنند و مدینۀ فاضله خود را از نو بنا می‌کنند. یا این‌که یکی از سرمایه‌داران، یکی از خود آن‌ها بر علیه‌شان می‌شود و به‌جای حاکم ظالم، حاکم نیکی می‌شود و مردم از آن روز به بعد به خوشی روزگارشان را سر می‌کنند. اما این‌ها با چیزی که امیل زولا تمام عمرش دید و تجربه کرد فرق دارد. او دید که چطور کارگان هر روز بیش‌تر از قبل تلاش می‌کنند و هر روز بیش‌تر از قبل فقیر می‌شوند. و دید که چطور سرمایه‌داران هر روز کم‌تر از قبل تلاش می‌کنند و هر روز بیش‌تر از قبل ثروتمند می‌شوند. و او ناتوانی چند نسل کارگران در برابر سرمایه‌داران را دید. و دید که نسل‌های مختلف آمدند و رفتند، اما هیچ‌کس نتوانست ترازوی عدالت فرانسه را تعمیر کند.بیست جلد تفکر. بیست جلد سخن گفتن از جامعه. بیست جلد داستان نسل‌هایی که آمدند و رفتند و فقیر بودند و فقیرتر مردند و هنوز کافی نبود. چه بسا هیچ کسی بهتر از زولا نمی‌توانست جامعۀ دوران امپراطوری دوم فرانسه را به ما معرفی کند؛ نابرابری. و او به بیست جلد نیاز داشت تا بتواند به ما ثابت کند که بدبختی، ارثی است. باورهای ناتورالیستی او نه تنها در همه جای رمان‌هایش دیده می‌شوند، بلکه تمام داستان‌های او بر پایۀ این افکار نوشته شده اند. او دیده بود که خون اشراف‌زاده اگر در کسی جریان داشته باشد، دنیایی زیبا در انتظارش خواهد بود و وای بر روزگار کسی که خون کارگر در او باشد. و رمان «ژرمینال» بهترین نمایندۀ این افکار است.زولا خود کتابش را این‌گونه معرفی می‌کند: «ماجرای «ژرمینال» دربارۀ اعتصاب کارگران است، قیام حقوق بگیران و فشار به جامعه‌¬ای که یک لحظه از هم می¬پاشد و در یک کلام، مبارزۀ¬ سرمایه و کار. اهمیت کتاب در این است، و می¬خواهم که ناظر بر آینده باشد و مسئله¬ای را مطرح کند که مهم-ترین مسئلۀ قرن بیستم خواهد بود». اما حتی یک رمان 500 صفحه‌ای نیز نتوانسته نظری قطعی به مهم‌ترین سوال کل تاریخ بدهد: آیا در نهایت روشنایی بر تاریکی پیروز خواهد شد؟اسم کتاب از کلمۀ germiner به معنی روییدن یا به‌ وجود آمدن گرفته شده است. در تقویم فرانسه به ماه اول بهار ژرمینال می‌گویند و هم‌چنین قیام پاریسی‌ها در سال 1794 در این ماه رخ داده است. زولا به زیبایی این عنوان را به رشد شخصیت اصلی داستان پیوند داده است. «اتی‌ین لانتی‌یه»، فردی تنها که هیچ نوری روبه‌روی خود نمی‌بیند اما به راهش ادامه می‌دهد .... .رمان ژرمینال، شروع تاریکی دارد؛ در شبی تاریک، با گذشته‌ای تاریک و آینده‌ای تاریک‌تر. از هر جملۀ ابتدایی کتاب ناامیدی می‌بارد و فضای سنگینی ایجاد می‌کند. جملات رمان خواننده را به درون خود می‌کشد، و در همان شب تاریک، در گرسنگی و در سرمایی که اتی‌ین لانتی‌یه احساس می‌کند قرار می‌دهد. توصیفات مناظر، دقیق و کاملاً مناسب هستند. نه زیاد از تشبیه استفاده شده است و نه تمام بار تصور را بر دوش خواننده انداخته است. و همان مقدار کافی است تا خواننده متوجه شود قرار است سخت‌تر از آن‌چه فکر می‌کند باشد.مردی تنها، شبی تاریک و بی‌ستاره به سیاهی قیر، در شاهراه «مارشی‌ین» به «مونسو» پیش می‌رفت، که ده کیلومتر راه سنگفرش بود، هم‌چون تیغی راست مزارع چغندر را بریده، پیش پای خود حتی خاک سیاه را نمی‌دید و پهنۀ عظیم افق را جز از نفس‌های باد مارس حس نمی‌کرد، که به شدت تمام چون طوفان دریایی می‌وزید و با گذر از کیلومترها باتلاق و زمین برهوت، تا مغز استخوان را می‌سوزاند. هیچ سیاهی درختی بر آسمان لکه‌ای نمی‌انداخت و جاده سنگفرش به سرراستی اسکله‌ای بود در میان دریای مواج از سایه‌های سیاه. طرح جلد نخستین چاپ رمان ژرمینال، پاریس ۱۸۸۵شخصیت اصلی کتاب در محل کار قبلی خود، کارفرما را به باد کتک گرفته و ناچار می‌شود به طور کلی آن ناحیه از کشور را پشت سر بگذارد و به جایی برود که کسی او را نمی‌شناسد. در مسیر خود به معدن «وروو» می‌رسد و با مردی که مشغول جابه‌جایی ذغال است گفت‌وگو می‌کند. و اینجا با وضع کار کردن معدنچیان آشنا می‌شود:	گفت: خیلی وقت! هه! بله… خیلی وقته! وقتی پایین رفتم هشت سالمم نبود. بله، همین‌جا، وورو… حالا که با شما حرف می‌زنم پنجاه و هشت سالمه. حالا خودتون حسابشو بکنین. اون زیر همش کار کردم. اول پادو بودم. بعد که بزرگ‌تر شدم و جونی گرفتم گذاشتنم به واگن‌کشی. بعد هجده سال کلنگ‌دار بودم. بعد که با این پاهای لعنتی دیگه نمی‌تونستم ذغال بکنم فرستادندم به خاک‌برداری. اول خاکریز بودم بعد زیربند شدم تا این‌که مجبور شدن از زیر بیارندم بالا. دکتر می‌گفت اگر بالا نیام همون زیر باید خاکم کنن. اینه که پنج ساله این کار رو می‌کنم. هه! کم نیست، پنجاه سال کار توی معدن، چهل و پنج سالش زیر زمین.با اینکه کار معدن برای اتی‌ین بسیار طاقت‌فرسا است اما تصمیم می‌گیرد به کار در معدن بپردازد زیرا در آخر «حداقل لقمه نانی وجود دارد» که با آن بشود شکم را سیر کرد. این مردم به سختی کار می‌کنند، به این شرایط تن داده اند چون مجبورند و این هنوز برای صاحبان معدن و سرمایه‌دارها کافی نیست، زیرا آن‌ها شروع به وضع تعرفه‌ها و حقوق جدیدی می‌کنند که زندگی کارگران را از چیزی که هست سخت‌تر می‌کند. اما دیگر طاقت معدنچیان و مردم شهر تمام می‌شود و اتی‌ین و بقیه مردم می‌دانند باید کاری کنند ... .یک چیز کتاب ژرمینال را زیبا می‌کند؛ همدلی. وقتی خواننده می‌بیند که کارگران به معنای واقعی همدیگر را دارند، دلگرم می‌شود، خود را جزء آن‌ها احساس می‌کند و هم‌زمان با آن‌ها بغض گلویش منفجر می‌شود و به عصیان تبدیل می‌شود. و زمانی که اتی‌ین راه نجات را آگاهی می‌بیند، تا می‌تواند کتاب می‌خواند و از جنبش‌های کارگری حمایت می‌کند، خواننده امید را با تمام وجودش احساس می‌کند. با این‌که می‌داند داستانی که می‌خواند واقعیت است و قرار نیست پایان خوشی داشته باشد، امیدوار می‌ماند. او این واقعیت غم‌انگیز را می‌بیند، می‌بیند که هیچ راهی وجود ندارد اما هم‌پای اتی‌ین امید خود را حفظ می‌کند. و چه کسی می‌داند، شاید یک روز، در یک صبح بهاری، مردی با کت کهنۀ پنبه‌ای و شلوار مخملی چوب‌کبریتی، از همان راهی که آمده بود برگردد، و همه چیز را درست کند. </description>
                <category>ایوان؛ فصل‌نامۀ متن و داستان</category>
                <author>ایوان؛ فصل‌نامۀ متن و داستان</author>
                <pubDate>Wed, 02 Dec 2020 18:11:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>