<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Faeze Asdaghi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@f.asdaghi</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:17:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/464420/avatar/Fy7G3f.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Faeze Asdaghi</title>
            <link>https://virgool.io/@f.asdaghi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چیزهایی هست که میدانم- قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@f.asdaghi/%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-sp2rcigvz7m1</link>
                <description>شوهرم الان یک هفته است که میره سر کار. مشکل خاصی هم وجود نداره و اگه خدا بخواد اینجا موندگار میشه. اما انگار هنوز باور نکردم. انگار ته دلم قرص نیست. انگار منتظر حادثه ام. چهار سال و نه ماهه که ثبات مالی نداشتیم و حالا این شرایط جدید باور کردنی نیست. انگار هنوز گاردم بالاست. نمیتونم ریلکس کنم. شاید حق دارم. شاید هنوز تا وقتی اولین حقوقش رو نگرفته نمیتونم اینا رو باور کنم. از بس امید بستم و نشده. از بس که نقشه کشیدم و نقش بر آب شده. الان دیگه نباید نسبت بهش خشم داشته باشم. ظاهرا باید همه چیز طبیعی بشه ولی نشده. هنوز ازش دلخورم. انگار اون همه خشم حالا داره تبدیل میشه به یه جور دلخوری، بی توقعی. یه صدایی میگه: &quot;نامرد، دیدی کاری نداشت. دیدی همین چندماه که پشتش گذاشتی چقدر همه چیز خوب جلو رفت و روی روال افتاد؟ میمردی همین کارو قبلا میکردی؟ فقط باید منو این وسط دق میدادی؟&quot;. یه صدای دیگه جواب میده این چیزی که الان بهش رسیدیم حاصل این چند ماه نیست، حاصل این چند ساله که صبوری کردی و گذاشتی همه راه های به نظر درستش رو امتحان کنه و سرش به سنگ بخوره تا برسه به حرف تو. و صدای اول جواب میده آره ولی همه اینا به قیمت از دست رفتن آخرین سالهای جوانی من به دست اومد. این وسط کسی مقصر نیست. همه شریک جرمند. مادر و پدری که زمانی که وقتش بوده بچه رو درست راهنمایی نکردن. زنی که با وجود دیدن نشانه هایی کوچک از این موضوع و شاید از ترس تنهایی خودش رو به ندیدن زد و امیدواری داد که حل میشه و حالا باید به تماشای این حل شدن پیر شدن خودش رو میدید. شاید هم باید زودتر روی خودش کار میکرد که شرایط فرد دیگر نتونه شرایطش رو اینقدر عوض کنه. هرچند در زندگی مشترک تو تنها نیستی و خواه ناخواه شریکت هم در ایجاد اوضاع و احوال دخالت داره. شاید اگه زودتر اعتراض جدی کرده بودم، شاید اگه زودتر از دیگران کمک میخواستم ..... . هزارتا شاید هست ولی در نهایت فکر میکنم که روند همین بوده. میوه باید به وقتش چیده بشه وگرنه نارسه و رنگ و طعم اصلی خودش رو پیدا نمیکنه.در هر صورت که الان یک حس آرامش توام با کرختی دارم. شاید هم نتیجه خستگی این جنگ طولانی مدته. خانم مشاور ازم پرسید دوست داری محمد چه کاری برات انجام بده که تا حالا انجام نداده و من فقط خندیدم. هیچ چیز خاصی به ذهنم نمیامد. اونجا فقط گفتم دلم میخواد کمتر سرش توی گوشی باشه و به جاش به من توجه کنه. بعدا خیلی با خودم فکر کردم که چرا خندیدم و واقعا از شوهرم چی میخوام که بهم نداده؟ چون ظاهرش اینه که هر چیزی رو که واقعا بخوام و بهش بگم برام انجام میده پس چرا ناراضی هستم؟ و جوابش ساده بود. دلم میخواد ازم مراقبت کنه. و این حرف یه حرف کلیه. یک مجموعه رفتاره. برای همین نتونستم چیز خاصی رو به زبون بیارم و برای این خندیدم چون به نظر خودم این حرف کودکانه و خنده داره. خنده داره چون انگار در شان من نیست. من بزرگسال هستم و به مراقبت نیازی ندارم ولی کودک درونم مراقبت میخواد. طوری که وقتی حتی بهش فکر میکنم گریه ام میگیره.تناقضی که اینجا پیش میاد اینه که شوهرم هم تقاضای معکوس داره. جمله اش این بود: اینقدر فکر میکنه که من غیرقابل اعتمادم که حتی بهم تکیه نمیکنه ببینه میفتم یا نه؟&quot;. این حرفش برام خیلی تکان دهنده بود. از دید من اینجوریه که وقتی تو مسائل کوچک نمیشه بهت اعتماد کرد، چطور میتونم تو مسائل بزرگتر انتظار حمایتت رو داشته باشم؟ و اون اصلا متوجه این مسائل کوچک نشده. میگه تو باید به من بگی. و من معتقدم یه سری چیزهایی رو باید خودش بدونه و خواستنش لطفش رو از بین میبره. یکی از مشکلاتم باهش اینه که مدام سوال میپرسه و کلا سوال چیزیه که منو کلافه میکنه. بیام دنبالت؟ بریم بیرون ناهار بخوریم؟ غذا چی درست کنم؟ بریم خونه فلانی؟.... همش سوال. و قطعا جواب من به همه سوالات منفیه. نه نه نه نه. حتی اگه بخوام. ولی چون پرسیده ترجیح میدم بگم نه. شاید چون خواستن باعث میشه ناتوان به نظر برسم و این با تصویر فائزه پرتوان مستقل مغایرت داره. اگه بگم آره از شانم کم میشه. در صورتی که آدمیه که اگه ازش بخوام با کمال میل انجام میده ولی من نمیتونم بخوام.نمیدونم مشکل از کجاست؟ چقدر از این توقع داشتن درک طرف مقابل از نیازها و خودکار انجام دادنش طبیعیه و چقدر غیر طبیعی؟ شاید هم بخشیش مال تربیت خانوادگی باشه. پدر من هیچ وقت بهم نگفته دوستت دارم ولی همیشه توی رضایتنامه های مدرسه نوشته نورچشمی فائزه اصدقی. بهم نگفته دوستت دارم ولی روزهای سرد قبل از من لباس پوشیده که برسونم محل کار. همیشه وقتی بیدار شدم چایی خوش رنگ توی استکان روی اپن بوده که قبل رفتن یه چیزی خورده باشم. شاید من این حمایت ها و هوا داشتن ها رو به معنی محبت میدونم و همینم از همسرم میخوام ولی اون متوجه نیست. مثل پدرش. که اگه ازش چیزی بخوای انجام میده ولی خودکار نه!</description>
                <category>Faeze Asdaghi</category>
                <author>Faeze Asdaghi</author>
                <pubDate>Thu, 13 Nov 2025 12:46:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیزهایی هست که میدانم- قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@f.asdaghi/%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-mfjj2jgpm09e</link>
                <description>از آخرین پستی که نوشتم حدود دو ماه میگذره. این مدت خیلی خواستم چیزی بنویسم ولی مقاومت کردم. انگار یک گنج عزیزی داشتم که اگه مینوشتمش از بین میرفت. الان که فکر میکنم میبینم چون با نوشتن هیجاناتم فروکش میکنه، و من نمیخواستم اون هیجان و احساسات رو از دست بدم یا حتی کمرنگ بشن برام، در برابر نوشتن مقاومت میکردم. ولی خوب الان میخوام بنویسم تا جا برای مطالب جدید باز بشه.این مدت یه سری اتفاق افتاد که باعث شد نگاه دقیقتری به خودم داشته باشم و علت یه سری کارهام برای خودم واضح بشه. استارتش شاید با سفر شمال شروع شد. اینکه هم  دلم میخواست برم و هم نه. اینقدر داستان کش اومد که منجر به دعوا شد و اونجا شوهرم یه جمله گفت که منو به خودم آورد. گفت تو هر وقت میخوایم بریم مسافرت همین کارها رو میکنی. یادم اومد از خرداد که میخواستیم دقیقا با همین اکیپ بریم شمال. یک ادایی درآوردم که هنوز که هنوزه یادم میاد از خودم و اون حجم خشم و عصبانیت شگفت زده میشم. کاری نداریم که رفتیم و خیلی هم بهم خوش گذشت. ولی دوباره تا اسم سفر اومد بهم ریختم. اولش فکر میکردم دلیل ناراحتیم منطقیه ولی این حرف شوهرم باعث شد بفهمم دارم دلیل تراشی میکنم که دلیل اصلی رو بپوشونم و خیلی حرفه ای هم این کارو میکنم. ریشه همه این کارها اینه که دلم نمیخواد کنترل بشم. به هیچ وجه. لذا هر اتفاقی که باعث بشه حس کنم آزاد نیستم عصبیم میکنه. حالا این میخواد سفر با خانواده همسر باشه یا گوش کردن به نصیحت بزرگتر یا حتی انجام روتین پوستی. تو همه اینا نوعی کنترل وجود داره که به شدت ازش گریزانم. یادمه یکبار الهه خواهرم به مامانم که داشت به من اصرار میکرد یه چیزی بخورم گفت: مامان، فائزه مثل یک گنجشک میمونه. بهش نزدیک بشی پر میزنه میره. تو آب و دونه رو بذار و خودت برو کنار وایستا. خودش میاد هرچی میخواد رو میخوره. اون موقع به نظرم اومد که خواهرم داره دیگه خیلی اغراق میکنه ولی واقعیت دقیقا همچین چیزیه. اگه کسی دستوری ازم کاری بخواد به هیچ وجه انجامش نمیدم ولی اگه خواهش کنه، چند برابر بیشتر از چیزی که ازم خواسته رو بهش میدم و این قانون در تک تک لحظه های زندگیم جاری و ساری است.یک چیز دیگه اینکه یه مطلبی بود چند وقت پیش برای سمیرا تعریف کردم. اینکه حس میکنم حس و حالم به طور عجیبی با میزان موجودی حساب بانکیم وابستگی داره. میدونم که همه اگه پول داشته باشن خوشحالن و نداشته باشن ناراحت ولی من گاهی حتی پول هم دارم ولی فکر اینکه شاید کم بیاد روانم رو به هم میریزه. شوهرم ممکنه فقط 500 تومن تو حسابش باشه و اونقدر ناراحت نباشه که من اگه 5 میلیون تو حسابم باشه. اینقدر میترسم که طوری مدیریت میکنم امورات رو که همیشه آخر ماه حداقل 4-5 تومنی تو حسابم هست ولی جرات خرج کردنش رو ندارم. این یک مساله، مساله بدتر اینه که به محض اینکه موجودی بیاد زیر 15 استرسم شروع میشه. هرچی کمتر میشه استرس بیشتر و این استرس باعث میشه مسائل شاید کوچک به نظرم خیلی بزرگ و پیچیده و بغرنج به نظر برسه. شوهرم اگه کوچکترین اشتباهی بکنه از نظرم حکمش اعدامه و خودم بدبخت ترین آدم دنیام. جدیدا فهمیدم چیزی به نام ترومای فقر وجود داره. دارم فکر میکنم که شاید یه کم درگیرشم. و شاید همین باعث شده که اینقدر بیکاری همسرم اذیتم بکنه.مورد بعدی اینکه دقت کردم خیلیییی روی کلمات و عباراتی که به کار میبرم چه هنگام نوشتن چه صحبت کردن حساسم. همه جوانبش رو میسنجم که باعث سوءبرداشت نشه.  و خوب به این نتیجه رسیدم که به سبک تربیتی خانواده شاید برگرده. پدرم ادبیات خونده و مادرم هم کاملا به کلمات، لحن گفتار و ... حساسه. هنوز که هنوزه تو خونه وقتی دارم حرف میزنم کاملا مراقبم که اصطلاحا از حرفام گل نگیرن. چون کافیه یه جا اشتباه کنی تا درجا بشنوی که &quot;ها، پس منظورت این بود.&quot; و مجبور بشی بلافاصله عذرخواهی کنی که &quot;نه، به خدا چنین قصدی نداشتم. میخواستم بگم ...&quot;. اگرچه که الان اونها به شوخی این حرف رو میزنن و منم ناراحت نمیشم. بیشتر از این ناخرسند میشم که انگار بازی رو باختم. سوتی دادم و حریف ازش استفاده کرده و گل زده. و این سرزنش تا مدتها باهم میمونه. مثلا الان که دارم اینا رو مینویسم یادمه که یک ماه پیش مثلا میخواستم تعارف کنم که بیام خونمون ولی چون به جای اینکه بگم &quot;بیاین خونه ما بعد برین سبزی فروشی&quot; گفتم &quot;برین سبزی فروشی و بعد بیاین خونه ما&quot; سوژه خنده دست بابا دادم. اگرچه که به محض اینکه گفتم فهمیدم جابجا گفتم ولی دیر شده بود. حتی شمای خواننده ممکنه فکر کنید چه فرقی داره ولی خوب فرقش خیلی زیاده!دیگه اینکه هنوز وقتی کسی حرفی میزنه که ذره ای بوی نامهربونی میده، کودک درونم غمگین میشه. حتی اگر مخاطب من نباشم. درسته که کمرنگ شده و زود به خودم میام و حل میشه. ولی هنوز که هنوزه وقتی کسی راجع به کسی حرفی میزنه که حس مثبتی نداره، من غمگین میشم. اینم شاید برگرده به اینکه وقتی بچه بودم مادر و مادربزرگم با من درددل میکردن و از بدی های میگفتن که اطرافیان در حقشون انجام دادن و دلخوریشون رو از اون شخص که خوب طبعا برای من بچه آدم بدی نبود که حتی خوب بود، بیان میکردند و منو با این تناقض تنها میذاشتن که چطور میشه که فلانی که به من میخنده و ظاهرا منو دوست داره اینقدر آدم ظالم و بدی باشه؟</description>
                <category>Faeze Asdaghi</category>
                <author>Faeze Asdaghi</author>
                <pubDate>Thu, 13 Nov 2025 12:06:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خسوف</title>
                <link>https://virgool.io/@f.asdaghi/%D8%AE%D8%B3%D9%88%D9%81-ucfwltgpria3</link>
                <description>امروز شانزدهم شهریور سال 1404 هجری شمسی است و قراره پدیده ماه خونین که یک ماه گرفتگی کامل هست رخ بده. برای اولین بار تو این سه سال رفتم توی تراس کوچیکمون یه تیکه پتو پهن کردم، بالش گذاشتم. یک لیوان چای ریختم. لپتاپ رو باز کردم و در حالی که اگه سرمو بالا بگیرم میتونم ماه رو ببینم، مشغول نوشتن شدم. الان که تایپ میکنم بیش از 60 درصد ماه تاریک شده و طبق برآوردها، نیم ساعت دیگه کامل تیره میشه. تیره که میگن قرمز میشه. دلیلش هم اینه که جو زمین نور سبز و آبی رو فیلتر میکنه و در نتیجه فقط طیف نور قرمز به ماه میرسه و برای همین بهش ماه خونین میگن. از این توضیحات فنی که بگذریم، چند روزی بود که دلم میخواست بنویسم. دلیلش هم اینه که به قول مریم هنوز هم دارم دنبال علایقم میگردم. داستان از اینجا شروع شد که یه دوست قدیمی تست گارتنر رو بهم پیشنهاد کرد. تا حالا اسمش رو نشنیده بودم. زدم و نتایجش برام جالب بود. بیشترین استعدادم رو موسیقی نشون میداد. بعد روابط درون فردی و در نهایت طبیعت گرایی. یه اصل کلی که وجود داره که نمیدونم برای همه همینه یا من دارم بیش از حد بهش بها میدم اینه که اگه اشتراک بگیرم بین شغلهای پیشنهادی که تستهای مختلف بهم میدن، مشاوره و تدریس وجه مشترکشونه. برای همین دوباره ایده مشاوره دادن به نوجوان ها در دلم قوت گرفت. مریم هم که همیشه تشویقم میکنه. و البته شوهرم. میگه تو که به همه مشاوره میدی، خوب چرا همینو جدی ادامه نمیدی؟ فریبا و میترا هم معتقدن من خیلی خوب توضیح میدم و اصلا باید برم  درس بدم و معلوم نیست تو اداره چیکار میکنم؟ رابطه ام هم که با بچه های نوجوان خوبه و میتونم باهشون هم کلام بشم. اصلا از قدیم یادمه تو جمع بزرگترها دوست نداشتم باشم. همیشه یه کوچکتری پیدا میکردم و با اون خودمو سرگرم میکردم.ولی اینکه با بچه ها هم کلام بشی تا اینکه بخوای واقعا باهشون تعامل داشته باشی به طور جدی و به عنوان شغل، اصلا یک فاز دیگه است. در واقع دلیل اصلی اینکه بی خیال تدریس شدم هم همینه. با آدمهای متفاوت از خودم سختمه ارتباط بگیرم. در واقع با آدمهای با ادب میتونم تعامل کنم. اگه کسی بخواد خیلی پررو بازی دربیاره، شلوغ کنه، بی توجه باشه و خلاصه هرچیزی که این حس رو بگیرم که به من توجه نمیکنه و من باید کنترل و مدیریت داشته باشم، نمیتونم ادامه بدم.دوست دارم اگه دارم به کسی چیزی یاد میدم، اونم مشتاق یادگیری باشه. اصلا باهم یاد بگیریم. مشتاق باشه. هدفمون افزایش دانش باشه. ولی وقتی این تدریس تبدیل میشه به مدیریت کلاس. امتحان گرفتن. حضور و غیاب. مشارکت گرفتن. سرجا نشوندن. کلا کنترل کردن. وقتی این بحث میاد وسط، دیگه جا میزنم. برای همین شاید تحقیق و پژوهش رو به تدریس ترجیح میدم. جمع های کم تعدادتر ولی با آدمهای گلچین و دارای هدف مشترک.خلاصه که با اینکه جواب دکتر رو میدونستم، بهش گفتم که چه ایده ای تو ذهنم دارم ولی خوب همونطور که فکر میکردم نه تنها رایمو از بیخ زد، بلکه ربطش داد به نیازی در من و اصل موضوع رو زیر سوال برد. با اینکه میدونستم که موافقت نخواهد کرد شاید شاید ته دلم میخواستم که کلا قضیه رو نفی نکنه. مشروطش کنه. مثلا بگه خوبه ولی به شرطی که قبلش فلان کارو انجام بدی. ولی اینجوری ریشه کن کردنش یه کم ته دلم رنجیدم. به خصوص که مریم همزمان اعلام کرد که دکتری قبول شده و اصلا خود دکتر بوده که اینقدر تشویقش کرده و حتی توصیه نامه دکتر رو هم نشونمون داد. یه کم بهش غبطه خوردم.اینکه راهشو پیدا کرده و کجدار و مریز داره ادامه میده. شاید تو اون جایگاهی نیست که خودش انتظار داره ولی حداقل در مسیر درست قرار داره. ولی من چی؟ من کجای راه زندگیمم؟ زیبا بچه هاشو داره و حالا که از آب و گل درومدن و ماشاالله آقا شدن برای خودشون، معلمی رو شروع کرده. اونم استخدام رسمی. زینب بچه هاشو داره و درسته که تو زمینه کامپیوتر کار نمیکنه ولی اونم راهشو پیدا کرده و زده تو خط تعلیم و تربیت و الان شده مربی نوجوانها توی مسجد. و از اونجا که آدم به روزی هست و دنبال یادگیری، قطعا هر روز توی کارش پیشرفت میکنه. حتی سمیرا هم الان فهمیده که به طراحی علاقه داره و داره آهسته و پیوسته به سمتش حرکت میکنه. اما من چی؟میدونم نوشتنم بد نیست. میدونم شم موسیقیایی دارم. به ادبیات علاقه دارم. طبیعت بهم آرامش میده. در عین حال دنبال هیجانم. هرچند هیجان کنترل شده. از غذا لذت میبرم و دنبال طعم های جدید و خوشمزه میگردم. صحبت کردنم بد نیست اگر حسش باشه و در عین اینکه به تحقیق و پژوهش علاقه مندم از عملیاتی کردنشون بیشتر لذت میبرم. در واقع این حل مساله است که برام خوشاینده. یه چیز دیگه هم هست که به همین قضیه ربط داره. از کشف کردن خوشم میاد. میخواد کشف راهکار حل یک مساله باشه یا کشف یک حالت درونی یا کشف یک استعداد در دیگری. کشف راز هستی. اینکه چه قوانینی وجود داره و چطور همه چیز به هم مربوطه. این کشف ها است که بهم حس زنده بودن میده. و در کنارش داشتن دوستی که این شوق رو باهش شریک بشم. شاید برای همینه که به روانشناسی و جامعه شناسی، ادبیات و حتی فلسفه علاقه مندم.این کل چیزی است که در مورد خودم میدونم. اما باید باهش چیکار کنم؟ چه کاری برام مناسبه؟ قطعا با کارمند اداره دولتی بودن هیچ کدوم از اینا شکوفا نمیشن و بهش بها داده نمیشه. کاش یه جوری بفهمم چه کاری برام مناسبه.</description>
                <category>Faeze Asdaghi</category>
                <author>Faeze Asdaghi</author>
                <pubDate>Sun, 07 Sep 2025 21:17:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خرده افکار- 2</title>
                <link>https://virgool.io/@f.asdaghi/%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-2-vqtvhnylklwv</link>
                <description>یادتونه گفتم یه مغز فاجعه ساز دارم که وقتی یه اتفاق بدی میفته، تا تهش میره و بدترین سناریوی ممکن رو در کسری از ثانیه میسازه و بعد از خودش زیر بار سنگینی ماجرا له میشه؟ جدیدا که بیشتر به خودم دقت میکنم می بینم این فقط مربوط به مسائل بد نیست. کلا برای همه مسائله. یعنی فکر کن آگهی آزمون استخدامی میاد. بلافاصله با خودم میگم خوب اگه شرکت کنم و قبول بشم و بعد اینجوری بشه و بعد اونجوری چقدر عالی میشه. آزمون رو ثبت نام میکنم و حالا شما فکر کن این آزمون رو به هر دلیل رد بشم، تمام کاخ آرزوهام رو سرم آوار میشه. در نتیجه بیش از حدی که شاید انتظار میره، از این قضیه ناامید میشم. اضافه میشه به هزاران راهی که رفتم و نشده. و تهش این استدلال که چرا هر کاری میکنم نمیشه. چرا اینقدر بدبختم. چرا هیچی به میل من پیش نمیره؟ چرا خدا منو دوست نداره؟ چرا اینقدر تنهام؟ پس کی میشه یک آب خوش از گلوم پایین بره؟ و ..... . باید یه فکری هم به حال این بکنم!یه چالش دیگه ای هم که با خودم دارم، سر ورزشه. گیری برام شده. اگه خودم بخوام ورزش کنم، تنبلی میکنم و بعد چند بار انجامش، حوصلم سر میره و دیگه خط در میون انجام میدم. پس راهش اینه که برم کلاس ثبت نام کنم که مجبور بشم ادامش بدم. ولی خود کلاس رفتن برام استرس زا است. اونجا که میرم خوبه ها، همین که چند نفر هستند و حرف میزنیم خوبه. ولی استرس تایمش و اینا یه کم اذیت کننده است. البته میدونم که یه کم به خاطر جو باشگاه هم هست. اکثرا توش آدمهای از خودراضی هستند. مثل میدون جنگه. باید مراقب دستگاهی که میزنی باشی که وسطش یکی نپره اشغالش کنه. وسایلشون رو پخش و پلا میکنند. هر روز یک رنگ و مدل لباس میپوشن. مربی هم که خودش یه پا شوهره. باید حواست باشه که ناراحتش نکنی وگرنه روزت ساخته است. نمیدونم چطور میتونم این معادله رو حل کنم. هم یه جا برم درست ورزش کنم هم استرس نگیرم. الان حدود یک ماهی هست به خاطر دستم باشگاه نمیرم. واقعا حس راحتی و آسایش دارم. از طرفی دلم برای باشگاه هم تنگ شده. نمیدونم واقعا دلم تنگ شده یا مصداق علاقه زندانی به زندان بانه!</description>
                <category>Faeze Asdaghi</category>
                <author>Faeze Asdaghi</author>
                <pubDate>Mon, 14 Jul 2025 22:15:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خرده افکار</title>
                <link>https://virgool.io/@f.asdaghi/%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-x29sqfpfpoha</link>
                <description>قبلا که میامدم اینجا برای نوشتن، معمولا یه اتفاقی افتاده بود که ذهنم حسابی درگیر شده بود و جهت ساماندهی به افکار و کمک به خودم جهت برگشتن به روال عادی زندگی، شروع به نوشتن میکردم و انصافا هم این کار جوابه. منتها مدتیه که یه امر مهم سنگین تو سرم نیست. بلکه یه سری مسائل جزئی یکی یکی میاد میشینه تو ذهنم و بیرون نمیره که در حدی نیست بخوام براشون متن کامل بنویسم و اینقدر هم ساده نیستند که به مرور حل بشن و بی خیال من بشن. برای همین تصمیم گرفتم یه لیست ازشون درست کنم و بعدا برای دکتر بخونمش.1- اسم اون صدای ناظر بر رفتار چیه؟ همونی که وقتی دارم از ته دل گریه میکنم، یه گوشه نشسته و نظاره میکنه که چه رفتاری دارم از خودم نشون میدم.2- بعد از اینکه با موتور زمین خوردم و دستم داغون شد، از چند نفر این جمله رو شنیدم: &quot;حالا اون سوار شد. از تو بعیده که همراهیش کردی&quot;. چرا این جمله به نظرم ناجوانمردانه است و اذیتم میکنه و یادم نمیره؟3- جلسه قبل که برای دکتر از آهنگ لبیروت گفتم، ازم پرسید چرا اینقدر از این آهنگ خوشت میاد؟ یادمه اونجا فقط سریع گفتم غم اصیلی داره. چون آخر جلسه بود بیشتر فرصت نبود بهش فکر کنم ولی بعدا که بیشتر فکر کردم، یاد متن عشق غم انگیز که قبلا نوشتم افتادم. این آهنگ تجسم عشق غم انگیزه. عشقی که یکی از طرفین ویران شده یا نیست و معشوق داره در ستایش آنچه از دست رفته مینالد ولی در عین حال استوار ایستاده و این غم از پا درنیاوردش. مثل وقتی که باکسی به هم میزنی و بعدا اون میاد پیشت ولی این آدم دیگه اون آدم نیست. تو عاشق نسخه قبلی اون آدمی و در نتیجه با اینکه امکان وصال هست، ولی رسیدنی در کار نیست و تو به یاد آنچه در قدیم بوده، غمگین میشی. چیزی که دیگه هیچ وقت به دست نمیاد. مثل دوچرخه صورتی که تو بچگی دلت میخواسته و بهت ندادن و الان که بزرگ شدی خودت برای خودت میخریش ولی دیگه خیلی دیره. این آهنگ مرثیه ای برای چنین حسی است. که شاید برای من یکی از مصادیقش مادر باشه.4- از وقتی سر اون قضایای قبلی گریه کردم و بعدش با بابا صحبت کردم، سبک شدم. انگار دندان لقی کنده شده که درسته راحت شدی ولی جای خالیش شوره و یه حس تهی بودن بهت میده. اینکه دیگه از دست مامان عصبانی نمیشم خیلی بده. انگار بند نازکی از امید وجود داشت که شاید یه روزی درست بشه ولی حالا این بند پاره شده و دیگه هیچ امیدی نیست. حالا به قول الهه، رابطه با مامان مثل رابطه با مادرشوهر شده. یه آدم غریبه ولی در عین حال نزدیک. آدمی که باید رابطه ای مبنی بر احترام و نوع دوستی داشته باشی و در عین حال انتظار خاصی نباید داشته باشی. کاری انجام داد لطف کرده، نداد هم بهش حرجی نیست. به حرف گوش کرد فبها نکرد و چوبش رو خورد هم مشکل خودشه. یه جور بی تفاوتی به نتیجه اعمال طرف. نمیدونم چه طور میشه این حس رو توضیح داد و چه اسمی براش گذاشت ولی ناراحت کننده است. دوست دارم راجع به این بیشتر بدونم.5- دیگه اینکه میخوام راجع به علایقم صحبت کنم. چیزهایی که فعلا بهش رسیدم اینه که ظاهرا خوب مطالب رو توضیح میدم. به خصوص اگه راجع به غذا باشه. به قول فریبا کاملا شیر فهم میکنم. دیگه اینکه تحقیق و نوشتن راجع به چیزهایی که برام جالبن، حالمو خوب میکنه. گذر زمان رو نمیفهمم. خسته نمیشم. دیگه اینکه شعر خوب حفظ میکنم. یه چیزهایی تو حافظه ام هست و گاهی پلی میشه که خودمم به وجودش آگاهی نداشتم. کافیه یه کلمه یا یک حس فعالش کنه تا هرچی شعر تو این زمینه خوندم، از آگهی تلویزیونی تا ترانه و شعرهای کلاسیک بر زبانم جاری بشه. آواز رو هم دوست دارم. خوندن شعرهایی که یادم میاد با حسی که به خاطرش فعال شده، سرگرمی که نه، عادتمه و خیلی تو هندل کردن اون شرایط بهم کمک میکنه. به عکاسی از گل و آسمان هم علاقه دارم. دوست دارم بدونم معنی خاصی داره یا نه؟ مثل رنگهای مورد علاقم. آبی و کرم. زمین و آسمان.فعلا چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه. هرچند شاید تا هفته آینده این پست رو آپدیت کردم. به عنوان آخرین جمله هم بگم توی ذهنم هست که اگه بشه کلاس نقاشی و خیاطی رو هم امتحان کنم. خیلی دوست دارم بدونم نتیجه چی میشه. نتیجه کلاس سالاد و کیک این بود که من آدم رعایت قواعد نیستم. ولی دوست دارم اصول رو یاد بگیرم و بعد خودم غذاهای جدید براساسش درست کنم. بهم حس خوبی میده. حس پیروزی. حس فائق آمدن بر یک چالش. حس توانستن. به خصوص توانستن کاری که از همه ساخته نیست.</description>
                <category>Faeze Asdaghi</category>
                <author>Faeze Asdaghi</author>
                <pubDate>Fri, 11 Jul 2025 23:15:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلم ما</title>
                <link>https://virgool.io/@f.asdaghi/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%85%D8%A7-lftltphmj2ms</link>
                <description>همین الان قسمت هشتم سریال فیلم ما را تموم کردم. دلم پروانه ای شده. چشمام غم داره ولی لبام میخنده. واقعا سریال قشنگی است و با موضوعی که شاید در نگاه اول تکراری باشه ولی نیست. اینکه بدونی وقت زیادی برات نمونده و بخوای از این فرصت باقی مونده تمام استفاده رو ببری. لی دام، زندگی نمیکنه. زندگی رو مثل هوا میبلعه و با تمام وجود ازش لذت میبره. این وقت کم داشتن نه تنها از کار ننداختش، بلکه باعث شده جسور بشه. اگرچه که میترسه. اگرچه که غمگینه از هر آنچه میدونه آخرین باره که داره تجربه اش میکنه ولی جسوره و نمیذاره این احساسات مانع از رسیدن به خواسته هاش بشه. با پدرش جشن تولد میگیره و درحالی که داره اشکاشو با تیکه های کیک قورت میده، باهش شوخی میکنه. شوخی که بیشتر خنده درده ولی این باعث نشده که بگه جشن تولد نمیخوام چون برای من بی معنیه. عاشق میشه. حسش رو به طرف مقابل میگه و از رد شدن نمیترسه چون فردایی هست که اون توش نیست. پس دلیلی برای از دست دادن شانسهای به ظاهر کوچیک هم نمیبینه. و همین جذابش کرده. چون همه ما لی دام هستیم. هیچ معلوم نیست که ساعت دیگری در این زندگی باشیم یا نه؟ ولی خودمون رو میزنیم به غفلت به فراموشکاری. که یادمون بره که وقتی برامون نمونده و برای همه ترسها و عقب نشینی هامون یه دلیل به ظاهر معقول بیاریم. الان وقتش نیست. باشه بعدا. در حالی که هیچ معلوم نیست بعدنی باشه. لی دام باعث شد جه ها هم تردیدهاشو کنار بذاره و بخواد حتی اگه شده برای مدت کوتاهی احساساتش رو بپذیره. و زندگی رو زندگی کنه. با اینکه میدونم این سریال ظاهرا پایان خوشی نداره ولی با لذت ادامش میدم. دلم نمیخواد تموم بشه. حقیقت اینه که پایان هیچ کدوم ما خوش نیست مگر اینکه ما هم مثل لی دام زندگی رو زندگی کنیم.پ.ن: الان که دارم این بخش رو اضافه میکنم، قسمت آخر رو تموم کردم. قابل پیش بینی، غم انگیز و در عین حال زیبا. فعلا چیز بیشتری نمیتونم بنویسم فقط اینو بگم که روزهای آخر لی دام به جه ها گفت: من وقتی کتاب خوبی میخونم و به آخراش نزدیک میشم، سعی میکنم آهسته تر بخونم و هی صفحات رو میشمرم ببینم چقدر دیگه مونده. جه ها بهش گفت: بیا سرعت خوندمون رو تغییر ندیم و به جاش سعی کنیم دنبال کتاب جذاب بعدی بگردیم. این کاریه که من انجام میدم. حتی با همین سریال. قسمت نه رو که دیدم، دلم نیومد ده رو ببینم. انگار ته دلم میخواستم فکر کنم هنوز خیلی قسمتاش مونده که ندیدم. ولی امشب که قسمت 12 منتشر شد از ترس اسپویل شدن، هر سه قسمت رو باهم دیدم و خوب یه کم حیف شد. امیدوارم درس بگیرم و سعی کنم این عادت رو تغییر بدم.</description>
                <category>Faeze Asdaghi</category>
                <author>Faeze Asdaghi</author>
                <pubDate>Wed, 09 Jul 2025 00:24:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق من، آرانخوئز</title>
                <link>https://virgool.io/@f.asdaghi/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%D9%86-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A6%D8%B2-slbvhpqjcaxj</link>
                <description>یه آهنگی هست که خیلی دوستش دارم. هم نسخه فرانسویش و هم نسخه عربی. چند روز پیش فهمیدم یه نسخه ترکی هم داره که جدید هم هست و تیتراژ سریالی است به اسم شهر دور که بین سالهای 2024 تا 2025 از تلویزیون ترکیه پخش شده. سریال رو ندیدم اما شنیدن تیتراژش ترغیبم کرد که برم ته و توی آهنگ رو دربیارم و ببینم چطور متولد شده؟https://www.aparat.com/v/tbf698gداستان اینه که یه آقایی بوده به نام خواکین رودریگو که یک آهنگساز نابینای اسپانیایی بوده (1901 تا 1999). خیلی هم باهوش بوده چون ایشون تو سه سالگی براثر بیماری دیفتری نابینا میشه ولی توی هشت سالگی پیانو و ویولن یاد میگیره و تو سن 24 سالگی به خاطر یکی از آهنگاش جایزه ملی اسپانیا رو دریافت میکنه. خلاصه این بنده خدا سال 1933 ازدواج میکنه و میره فرانسه. اونجا تصمیم میگرن بچه دار بشن ولی بچه سقط میشه. این مصادف میشه با پایان جنگ داخلی اسپانیا که طی اون یک میلیون نفر از مردم کشورش کشته میشن و یک رژیم فاشیست به حکومت میرسه. اینجاست که دیگه طاقت نمیاره و یه روز (شاید دم دمای غروب) که لب پنجره اتاقش ایستاده بوده و درد وطن و غم بچه از دست رفته به دلش چنگ زده بود، یه آهنگ بهش الهام میشه که اسمش میشه کنسرتو آرانخوئز.اول بگم که کنسرتو یه جور آهنگه که موقع اجرا انگار یک سولیست با کنسرت داره دوئت انجام میده. که ساز سولو این کنسرتو گیتاره. آرانخوئز چیه؟ یه شهر کوچیک نزدیک مادرید پایتخت اسپانیا است که ظاهرا زادگاه این آقای آهنگساز بوده و باغهای بسیار باشکوهی داشته. این کنسرتو سه بخش داره. بخش اول شاد و پرانرژی است. بخش دوم آرام و پراحساس و بخش سوم دلنشین و سبکباله. از بین این سه تا، قسمت دوم آهنگه که باهاش کار داریم. بد نیست بگم نوشتن این آهنگ براش خیلی آمد داشت و باعث شد کلی مشهور بشه و سفارش آهنگ بگیره به طوری که ازش 170 اثر به یادگار مونده.https://www.aparat.com/v/efd10osخوب، تا اینجا دیدیم که چطور در سال 1939 این آهنگ متولد شد. تا اینجا فقط یک آهنگ بی کلام سه بخشی داریم. 28 سال بعد آقای ریچارد آنتونی قسمت دوم آهنگ رو برمیداره و میده به آقای بونتمپلی و ازش میخواد براش یه شعر بنویسه. یه چیزی راجع به خود ریچارد آنتونی بگم که جالبه. پدر ایشون مصری بوده و تو حرفه نساجی مشغول به کار بوده. مادرش یه زن انگلیسی بوده که باباش کنسول عراق در قاهره بوده!!! خلاصه که اینا ازدواج میکنن و ریچارد هم سال 1938 همونجا به دنیا میاد ولی بعدا مصر که شلوغ میشه اینا میرن پاریس و ایشون ملیت فرانسوی میگیره. ریچارد خیلی تو فرانسه معروف میشه طوری که تو سن 26 سالگی اولین خواننده ای بوده که هواپیمای شخصی میخره و میره این ور اون ور برای کنسرت. خلاصه، شعر رو که از بونتمپلی میگیره، بدون اجازه رودریگو، آهنگ رو با ارکستر فیلارمونیک لندن ضبط میکنه. ولی تهش عذاب وجدان میگیره و میره اسپانیا از صاحاب اصلی اجازه میگیره و آهنگ در سال 1967 منتشر میشه.https://www.aparat.com/v/v58w16xاین آهنگ به یکی از بزرگ‌ترین موفقیت‌های ریچارد آنتونی تبدیل شد و در کشورهای مختلفی از جمله فرانسه، آلمان، ایتالیا و آرژانتین محبوبیت یافت. این باعث شد که به زبانهای دیگر هم روی این آهنگ شعر گفته و مجدد اجرا بشه. مثلا دالیدا نسخه ایتالیاییشو خونده. دمیس روسس یه نسخه یونانی داره. سارا برایتمن یه نسخه انگلیسی داره و دومینگو یه نسخه اسپانیایی ازش خونده. اینا رو گوگل هم بکنید تو ویکی پدیا و یوتیوب میتونید پیداشون کنید. حقیقتا من فیلترشکنم از کار افتاده و جز اجرای ایتالیایی بوچلی، اجراهای دیگه رو ندیدم. اگه شما دیدین حتما نظرتون رو بنویسید.https://www.aparat.com/v/5UK8Sحالا میرسیم به اصل مطلب. 16 سال بعد از این اجرای موفق، خواننده ای با نام هنری فیروز (به فتح ف و سکون ی)، میاد این آهنگ رو برمیداره و میده به جوزف حرب شاعر لبنانی و اونم براش شعر لبیروت رو مینویسه. در دهه 80 میلادی لبنان درگیر جنگ داخلی بود و شهر بیروت به‌شدت آسیب دیده بود. جوزف حرب، که خودش تو متن ماجرا بود تصمیم گرفت شعری بنویسد که هم مرثیه‌ای برای شهر باشد و هم بیانی عاشقانه از دلبستگی به وطن. برای همین بیروت را نه‌ فقط یک شهر، بلکه معشوقی زخمی تصویر کرد. خلاصه که این متن از دل برخواسته و اون صدای صاف و قوی نشست روی اون آهنگ از غم و حزن برآمده اسپانیایی و شد آنچه که باید میشدhttps://www.aparat.com/v/e530uy0تو پرانتز بگم که این فیروز که معنی اسمش همون فیروزه است، کم کسی نیست و از تحسین‌شده‌ترین و تأثیرگذارترین خوانندگان زن جهان عربه و متولد لبنان. یه آهنگ معروف دیگه هم داره به اسم بنت الشلبیه که یک ترانه فولکلور عربی است و نسخه فارسی هم داره. آهنگ بر گیسویش ای جان، کمتر زن شانه که توسط خوانندگان بسیاری مثل پوران، ویگن و ... اجرا شده. حالا فرصت کنم یه روز داستان اونو مینویسم.چیزی که تو این جستجوها برام اثبات شد، جمله سخن کز دل برآید لاجرم بر دل نشیند بود. و اینکه یک حس هایی هست که جهانیه. مال آدمیزاده و اینا تاریخ مصرف ندارن و ترجمه لازم ندارن. این آهنگ راجع به عشق از دست رفته است. چه عشق فردی و چه عشق جمعی. عشق به فرزند و عشق به وطن. این صدا از یک غم اصیل میاد. یک غم کهنه که در خاطره جمعی همه ما آدمها هست. همه ما عزیزی رو از دست دادیم، از مکانی دل کندیم، برای سرزمینی غصه خوردیم و این آهنگ یادآور همه اونهاست. شاید برای همینه که موندگار شده. چون غم همیشه پابرجاست.</description>
                <category>Faeze Asdaghi</category>
                <author>Faeze Asdaghi</author>
                <pubDate>Thu, 03 Jul 2025 16:42:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فلسفه در جنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@f.asdaghi/%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF-bhaxizwwngms</link>
                <description>دلم میخواد بنویسم ولی در عین حال مقاومت میکنم. از اینکه احساساتم رو به زبون بیارم واهمه دارم. نمیدونم اون تو چه خبره و همین بی خبری برام خوش خبریه. میترسم که ترسیده باشم. میترسم که ضعیف باشم. میترسم که کم آورده باشم. میترسم که قوی نباشم.خوابم سبک شده. نسبت به صداها حساستر شدم. اخبارو که میخونم دلم میلرزه. دهنم ترش میشه و به سختی دهنم رو بسته نگه میدارم که خونسرد به نظر برسم. ولی نیستم. حقیقت اینه که اونقدر که از بدبختی میترسم از مرگ نمیترسم. اگه بمیرم و راحت بشم خوبه ولی میترسم که باز از صفر بخوام شروع کنم. باز سختی در انتظار باشه و بی ثباتی. اینا بیشتر منو میترسونه.به جز ترس یه چیز دیگه هم هست. یه جور افسردگی یه جور استیصال. یه جور دلشکستگی یه جور ناامیدی. چرا هیشکی ما رو دوست نداره؟ چرا هیچ کس از ما حمایت نمیکنه؟ چرا یک کشور به خودش اجازه میده به یه کشور دیگه حمله کنه و همه می ایستند و تماشا میکنند؟ چرا کسی جلوشو نمیگیره؟ چرا به ما ایراد میگیرند که داریم از خودمون دفاع میکنیم؟چرا از داخل داریم اینقدر ضربه میخوریم. میدونم که ممکنه دلخوری داشته باشیم ولی انتقام به چه قیمتی؟ وطن فروشی؟ چطور این همه مزدور وارد کشور شدند؟ این همه تجهیزات وارد کردند و هیچ کس هم نفهمیده؟ چی تو این مملکت میگذره؟ از کی اینقدر خودخواه شدیم؟ اینقدر بقیه برامون هیچ شدند؟حالا که این متن رو نوشتم، میبینم که چقدر ما آدما هر مساله ای حتی جنگ رو از دیدگاه موسیقی متن زندگیمون میبینیم. حالا منظورم از موسیقی متن چیه؟ معتقدم هر آدمی یک فیلتر ذهنی داره که به هر مساله ای که پیش میاد، از اون دریچه نگاه میکنه. مثلا فیلتر ذهنی من اینه که هیچ کس منو واقعا دوست نداره و من تنهام. حالا هر مساله ای که پیش بیاد، من توش دنبال این دوتا عنصر و اثباتش میگردم و به محض یافتنش اون موسیقی متنی که گفتم در جسم و جانم طنین انداز میشه و منو در خودش فرو میبره.حالا این فقط واسه من نیست. همه همینجورین. مثلا شوهر خوشبینم که همیشه کارش اینه که بگه: &quot;غصه نخور، درست میشه.&quot;، الانم فقط چشمش خبرهای مثبت رو میبینه و اونا رو بزرگ میکنه و برعکس خبرهای منفی رو یا نمیبینه یا بسیار سطحی در نظرشون میگیره. دوست دیگری که کلا آدم بدبینی است، همه رو جاسوس و منافق میبینه. آدمهای استرسی، دنبال خرید مایحتاج اولیه و یافتن پناهگاه هستند. دوست آینده نگری، به دنبال تبدیل و حفظ سرمایه و مدیریت نقدینگی است و .... . حتما این صحنه ها برای شما هم آشناست و اطرافتون دیدین. چیزی که باید بهش دقت کنیم اینه که این طور مسائل جدی، فقط باعث میشه آدمها ذات واقعیشون یعنی اولویت زندگی شون یا همون موسیقی متن زندگیشون رو واضحتر نشون بدن. اینجور وقتها است که همو بیشتر میشناسیم.یه نکته دیگه ای که به ذهنم رسید اینه که هیچ کدوم از عکس العمل هایی که در بالا گفتم بالذات خوب یا بد نیست. اتفاقا این تکثر آرا نشون میده که ما آدمها برای زندگی جمعی آفریده شدیم نه فردی. چون برای موفقیت، جمع همه مسائل بالا الزامی است و چیزی که بده، تمرکز بیش از حد بر روی یک بعد قضیه است. من خونسرد کمی آرامش به اطرافیان میدم در عوض از بقیه یاد میگیرم که به هر حال خطراتی هم وجود داره و باید برای مقابله باهش آماده شد. فرد استرسی میبینه که اوضاع اونقدرها هم بد نیست و مردم دارن زندگی عادیشون رو میکنند. فرد خوشبین به مردم امید میده و فرد بدبین آدمها رو نسبت به خطرات احتمالی آگاه میکنه و ..... .انگار ما همه تکه های یک پازل هستیم که در عین درستی، ناقصیم و فقط وقتی معنا پیدا میکنیم که همه باهم باشیم و همو سوای از همه اختلاف نظرها بپذیریم و به صحبتهای هم از سر دلسوزی گوش بدیم. اگه این روزها و این وضعیت باعث بشه که همین نکته رو بفهمیم و همدیگه رو بیشتر دوست داشته باشیم، برد و پیروزی از آن ماست.</description>
                <category>Faeze Asdaghi</category>
                <author>Faeze Asdaghi</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jun 2025 22:49:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب</title>
                <link>https://virgool.io/@f.asdaghi/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-pytg0hyrox8q</link>
                <description>طی دو روز گذشته، دو تا اتفاق مشابه افتاده که باز منو به فکر فرو برده. اتفاقاتی به ظاهر ساده که دومینو وار، خاطرات دوری را زنده کردند. پنجشنبه به خواهرم زنگ زدم. طبق برنامه ای که داشت قاعدتا باید بیدار میبود. بعد از زنگ چهارم صدایی خواب آلوده به آرامی سلام کرد. بلافاصله فهمیدم خوابه و دستپاچه عذرخواهی و گوشی را قطع کردم. کل مکالمه شاید 5 ثانیه هم طول نکشید. و بعدش هم یک حس عذاب وجدانی گرفتم که طفلکی رو بدخواب کردم. این تمام شد. دو روز بعد یعنی شنبه، حدودای 5 عصر خوابم برد. تو اوج خواب بودم که گوشیم زنگ خورد. مامانم بود. اینقدر خواب بودم که اصلا نمیفهمیدم چی دارم جواب میدم. کار خاصی نداشت. صرفا احوال پرسی بود. از صدام فهمید که خواب بودم. یه ببخشیدی هم گفت ولی حرفاشو ادامه داد. با کوتاهترین عباراتی که میشد جواب دادم بلکه خودش قطع کنه. ولی همینطور صحبت کرد و در نهایت بعد از 5 دقیقه قطع کرد. شاید به نظر کوتاه بیاد ولی اون تایم برای من خیلی طولانی تر از این حرفها گذشت. اونجا که بلافاصله بعدش خوابیدم ولی از وقتی بیدار شدم و یاد این قضیه میفتم، دلم میگیره. یاد تمام مهم نبودن های خودم و شرایطم و احساساتم میفتم. مهم نیست تو خوابت میاد، مهم اینه که من الان میخوام باهت حرف بزنم پس گوش کن. مهم نیست که الان خسته ای، باید این کار همین الان انجام بشه پس تنبلی نکن و ادامه بده. مهم نیست که با این رفتار من تو چه حسی پیدا میکنی مهم اینه که این کار از نظر من درسته و باید همین الان انجام بشه و ..... . همه این احساسات مهم نبودن های من و وحی منزل بودن افکار و رفتار و گفتار مامان. تمام این سالها نشنیده شدن. بی اهمیت بودن. هیچ وقت یادم نمیره. سال اول دانشگاه بودم. پسری که اصلا ازش خوشم نمیامد، تماس گرفته بود خونه جهت خواستگاری. وقتی فهمیدم باورم نمیشد. در اولین فرصتی که توی دانشگاه دیدمش رفتم سراغش و اولین سوالم ازش این بود: چرا من؟الان که بهش فکر میکنم میبینم خیلی جمله دردناکی بوده. فکر کن با یکی تا حالا حرف نزدی و بعد اولین کلامت این باشه که چرا من؟ چون اینقدر بهم اهمیت داده نشده بود که حالا که یکی پیدا شده و از من خوشش اومده، اینقدر باعث تعجبم شده بود و حس کنجکاویمو تحریک کرده بود که حاضر شدم تمام قوانینم رو زیر پا بذارم و با کسی که اینقدر ازش بدم میومد که وقتی از دور میدیدمش راهمو کج میکردم که باهش چشم تو چشم نشم، هم کلام بشم که فقط بفهمم چه چیزی در من دیده که اینقدر براش جذاب بوده که اومده خواستگاری.اینا رو میذارم کنار یک سری اتفاقات دیگه ای که طی دو هفته قبل برام افتاد. با خانمی کمی بزرگتر از خودم راجع به کار صحبت میکردیم. یکدفعه برگشت از من پرسید، خودت از چه جور کارهایی خوشت میاد؟ و من لال شدم. روز دیگری خواهرزاده 5 ساله ام بهم گفت: خاله من تو آجیل ها بادوم هندی رو از همه بیشتر دوست دارم. تو چی دوست داری؟ و من باز ساکت شدم. حتی نمیدونم غذای مورد علاقه ام چیه؟ اصلا من چی در مورد خودم میدونم؟ کی هستم؟ و همه اینا برمیگرده به اینکه هیچ وقت احساساتم مهم نبوده و جدی گرفته نشدم. حالا خودمم بلد نیستم به خودم اهمیت بدم.اگرچه که چند وقتی است به لطف کمکهای دکتر و انرژی و حمایت دوستام دارم یه کارهایی انجام میدم ولی هنوز خیلی راه دارم. و هنوز خیلی دلتنگ مهر مادری ام. یک کلیپ دیدم چند روز پیش. طرف یک لیوان بزرگ و یک استکان کوچک دستش گرفته بود. استکان کوچک رو آب کرد و رو به دوربین گفت، این استکان کوچک پدرو مادرمون هستند و این آب هم مهر و محبت و در کل آن چیزی است که در توانشون هست برای اهدا کردن به بچه هاشون. استکان رو ریخت توی لیوان و خوب مسلما فقط ته لیوان پر شد و کلی فضای خالی موند. طرف ادامه داد: ولی ما میخوایم لیوانمون رو پر کنیم و همش از اونا توقع داریم که این کارو انجام بدن و از اینکه نمیتونن ناراحت میشیم. مساله اینه که اونا صدشون رو گذاشتن. بیشتر از این در توانشون نبوده. ما باید روشهای جایگزین پیدا کنیم برای پر کردن لیوانمون. ولی فقط داریم به اون استکان کوچک نگاه میکنیم و غصه میخوریم.منم خیلی دلم میخواد از اون استکان دل بکنم و برم دنبال پر کردن لیوانم. ولی سخته. هربار که آب میخوام و چیزی از استکان نصیبم نمیشه غصه میخورم. دلم تنگ میشه برای چیزی که هیچ وقت نداشتمش. همین الان که اینا رو مینویسم چشمام پر آب شده. دلم بغلی میخواد که هیچ وقت نداشتم. دلم میخواد سرمو بذارم روی پاهاش و حرف بزنم و سرمو نوازش کنه. دلم میخواد تلفن بزنم بهش و کلی پشت سر این و اون غیبت کنیم. هر مادر و دختری رو میبینم که باهم خوشن، حسودی میکنم. شایدم من دارم فقط خوشی ها رو میبینم. شاید برای خودم یک آرمان شهری ساختم که هیچ کس ندارش و دارم در حسرت یک چیزی خیالی میسوزم. همه اینها رو میدونم ولی اینکه چطور میتونم رهاش کنم، هنوز برام یک سوال بی جوابه. شایدم جوابشو میدونم فقط نمیخوام بپذیرمش. این دل کندنه برام آسون نیست. یک بچه هست اون پایینا که حالی کردن این موضوع بهش که مامان نداره خیلی سخته.</description>
                <category>Faeze Asdaghi</category>
                <author>Faeze Asdaghi</author>
                <pubDate>Sat, 24 May 2025 21:04:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توریست، مادام دوباری و شکلات</title>
                <link>https://virgool.io/@f.asdaghi/%D8%AA%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%B4%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%AA-vulqkjzitbzx</link>
                <description>چند وقت پیش توی اینستاگرام یک تیکه از فیلم توریست با بازی جانی دپ و آنجلینا جولی رو دیدم. صحنه ای که جولی از دپ میخواد که اونو به ناهار دعوت کنه. حس خوبی داشت. اینکه خواسته های زنان در همه زمانها و مکانها چقدر شبیه همه. بیشتر توضیح نمیدم که خودتون کنجکاو بشین و برین ببینین. درست همون کاری که خودم کردم. درسته که فیلم مال سال 2010 هستش، ولی قشنگ و دلنشینه و منو برد به خاطرات گذشته. سالهایی که به جد پیگیر سینمای ملل بودم و همه هنرپیشه ها رو میشناختم و کاراشون رو دنبال میکردم. ولی الان .....، بگذریم.همیشه طرفدار جانی دپ بودم. به خصوص از سر فیلم دزدان دریایی کارائیب. توریست رو که دیدم، فیلم یاد هندوستان کرد و رفتم ببینم این عزیز برادر اخیرا هم فیلم بازی کرده یا نه؟ (سر قضیه امبر هرد میترسیدم کلا کنار کشیده باشه) که با یک سرچ مختصر فهمیدم که اتفاقا پارسال بازی داشته اونم در فیلمی به نام ژان دوباری که بر اساس یک داستان کلاسیک فرانسوی به نام مادام بوواری اثر گوستاو فلوبر ساخته شده. فیلم جالبی بود. دیالوگ های زیادی نداشت و بیشتر اکت و بازی چهره بود. اگرچه راجع به زندگی زنی به اسم ژان معشوقه لویی پانزدهم بود ولی به نظر من بیشتر به این بهانه زندگی اشراف فرانسوی در اون دوران رو نشون میداد. خیلی دلم خواست کتابشو بگیرم بخونم و ببینم هنوز مثل دوران نوجوانی حوصله خوندن این دست کتابها رو دارم یا نه؟و در نهایت این مرور فیلمهای جانی دپ به شکلات رسید. این فیلم هم از رمانی به همین نام به قلم جوآن هریس اقتباس شده که گمان میکنم قبلا کتاب رو خونده بودم چون داستانش برام آشنا بود. چیزی که در این بازبینی توجهم رو به خودش جلب کرد این بود که یه کلیپی دیده بودم که توش یه نفر از یه نفر دیگه میپرسید چرا یک کتاب رو چند بار باید خوند، داستان که عوض نمیشه؟ و در جواب شنید که داستان عوض نمیشه ولی تو عوض میشی. وقتی به عمق مطلب این جمله پی بردم که شکلات رو دیدم. این بار چیزهایی رو در این فیلم دیدم که قبلا متوجهش نشده بودم. فیلمی به ظاهر ساده و در عین حال لایه لایه که تونسته بود به خوبی در قالب یک داستان، تقابل سنت و مدرنیته رو نشون بده. اینکه هر آدمی چه واکنشی نشون میده و دلیلش چی میتونه باشه و ..... .اگر این فیلمها رو ندیدین، پیشنهاد میکنم حتما ببینین. به خصوص اگه از ژانر تخیلی و ماورایی و اکشن و هیجانی و ترسناک که این روزها گیشه ها رو تسخیر کرده، خسته شدین و دنبال تنوع میگردین. اگرم دیدین که خوشحال میشم نظرتون رو بدونم. برام کامنت بذارین</description>
                <category>Faeze Asdaghi</category>
                <author>Faeze Asdaghi</author>
                <pubDate>Wed, 07 May 2025 19:41:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدا</title>
                <link>https://virgool.io/@f.asdaghi/%D8%B5%D8%AF%D8%A7-oure6bcbdwep</link>
                <description>صدا کن مراصدای تو خوب استصدایت نوازشگر کودکی است ترسان، گمشده در هیاهوی کوچه هاو آفتابی گرم تابیده بر قلبی فسرده از زمستان تنهاییمرهمی است بر بالهای کبوتری مهاجرو لنگرگاهی برای زورقی کوچک، خسته از جنگ با طوفانهابخوان مرا بخوانمرا به نام کوچکم بخوان</description>
                <category>Faeze Asdaghi</category>
                <author>Faeze Asdaghi</author>
                <pubDate>Sun, 04 May 2025 17:09:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش پذیرش</title>
                <link>https://virgool.io/@f.asdaghi/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%D8%B4-znhf5lfrncay</link>
                <description>قول دادم بنویسم. از حسی به نام پذیرش.عادتی در من هست که دوست داره تمام کارهای اطرافیانم را توجیه کند. «فلانی این حرفو زد چون حوصله نداشت. چون خسته بود. این کارو کرد/ نکرد چون وظیفه اش نبود&quot; و موارد بی شمار از این دست. استاد این کارم که بهانه های منطقی بیارم برای کارهای دیگران و تو هر موقعیتی حق رو به اونها بدم و برای احساسات خودم ارزش قائل نشم و حتی این دچار احساسات شدن رو غیر منطقی بودن و ... بنامم و &quot;احساساتی&quot; کلمه ای است که در دایره لغات من نوعی فحش محسوب میشه که به معنی ضعیف بودنه و بار تحقیر به همراه داره.الان که فکر میکنم میبینم این کار نوعی سلاح دفاعی است. در واقع مثلا دارم از خودم دفاع میکنم. معنی پشت این استدلالات به ظاهر منطقی اینه که &quot;ببین، تو آدم بدی نیستی. اونا دوستت دارن. فقط الان .... (انواع بهانه و دلیل)&quot;. درسته که شاید تو این کار تا حدی موفق میشه ولی با تطهیر اونا، خودم آدم بده میشم. میشم آدم ناسپاسی که به بهانه های واهی و به خاطر احساساتی بودن از دست یه سری پری مهربون خشمگین میشه. تمام خوبیاشون رو نادیده میگیره. لطفشون رو وظیفه در نظر میگیره و زحماتشون رو نادیده میگیره. این کار باعث ایجاد یک جدال درونی میشه. یعنی از یک طرف بخشی از وجودم به خاطر اون واقعه آزرده است و از طرفی سرزنش هم میشم به خاطر اون آزردگی. در نتیجه یک تنش و اضطراب درونی به وجود میاد که آرامش رو ازم میگیره. هرچند به ظاهر چیزی نشون ندمولی یکبار که خیلی از موضوعی ناراحت بودم و طبق معمول داشتم کار طرف مقابل رو توجیه میکردم و عصبانی بودم که چرا باید از این برخورد به ظاهر ناخطا اینقدر آشفته بشم، شنیدم که گفتند: &quot;حق داشتی. کار بدی بوده. منم جای تو بودم ناراحت میشدم&quot; و ناگهان دریای طوفانی درونم آرام گرفت. رها شدم. چیزی از جنس خلا و سکون و تما. دیگه اون قضیه اذیتم نکرد. پرونده اش بسته شد.یکی دو بار دیگه هم این اتفاق افتاد و اونجا بود که فهمیدم چقدر مهمه که احساساتت رو قبول کنی. خودت را در آغوش بکشی و بگی اشکالی نداره که خوب نباشی. اشکالی نداره که ناراحت یا عصبانی بشی و همین. مساله اینجاست که همه چیز از یک باور غلط به وجود میاد. اینکه هر دلخوری به معنی نابودی عشق و علاقه بین آدمها است. وقتی به این باور داشته باشی، اطرافیانت اجازه اشتباه نخواهند داشت چون اشتباه کردن باعث ایجاد دلخوری میشه و دلخوری یعنی من دیگه دوستت ندارم و چون اونا دوستت دارن پس هیچ وقت اشتباه نمیکنند. ولی این وسط یک دلخوری ایجاد شده و چون تقصیر اونا نیست، تقصیر منه که بد برداشت میکنم و نیت خیر اونا رو متوجه نمیشم. پس حق ندارم با احساساتی شدن کاری کنم که اونا آدم بده بشن چون اونا فرشته هستند.نمیدونم این ایده آل بودن آدمها و شرایط از کجا تو ذهن من نشسته که خانواده آرام و آدمهای نایس رو یک حالت معمولی فرض میکنم و در نتیجه همه شرایط و موقعیتهایی که این وضعیت رو به هم بزنه غیرمعمولی دانسته و سعی در رفعش دارم. در صورتی که چنین خانواده و آدمهایی اصلا وجود نداره و آدمها هر کدوم شرایط و داستنهای خاص خودشون رو دارن و همه حسنش به اینه که بتونیم با در نظر گرفتن همه این موارد، کنار هم بمونیم. میشه دعوا کرد و دو ساعت بعد گفت و خندید. میتونی مخالفت کنی ولی عاشقش باشی. زندگی همینه و چیزی آرامش بخش تر از این وجود نداره که خودت رو با تمام احساسات و عواطفت بپذیری و به خودت اجازه بدی همونقدر که میتونی بخندی، اشکالی نداره که گریه کنی. همونقدر که مهربونی، اشکالی نداره که حسودی کنی یا ناراحت بشی. چون تو آدمی و آدم یعنی مجموعه همه این صفات. اگر فقط صفات خوب داشت که میشد فرشته. و همین آدم به خاطر داشتن این صفات متناقضشه که برتره. پس همه وجودت رو بپذیر چون تو این دنیا حداقل یک نفر باید باشه که هواتو داشته باشه و اون خودتی.</description>
                <category>Faeze Asdaghi</category>
                <author>Faeze Asdaghi</author>
                <pubDate>Sun, 04 May 2025 16:58:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خداحافظی</title>
                <link>https://virgool.io/@f.asdaghi/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-hm1vv9lney5q</link>
                <description>در پست قبلی راجع به عشق غم انگیز نوشتم. امروز یک قسمت دیگه از سریال مورد بحث رو دیدم و یه نکته ای به نظرم رسید. به جز مواردی که قبلا گفتم، دلیل اصلی علاقه ام به این سریال، موضوع خداحافظی و جدایی است. این سریال پر از خداحافظی های دردناکه. پر از لحظاتی که آدمها در فراق آنچه از دست داده اند یا در حال از دست دادن آن هستند اشک میریزند. و من هر بار با تک تک آنها میگریم.خیلی با خودم فکر کردم که این همه اشک از کجا می آید. کدام بغضی است که نترکیده و اینگونه هربار گونه هایم را تر میکند؟ انگار در تمام این سالها به درستی خداحافظی نکرده ام. نباریده ام و چشمه اشک را خشک نکرده ام. برای همین هربار با هر حادثه ای که یادآور درد دوری باشد، این زخم کهنه سر باز میکند و بارانی میشوم.در سوگهایی چنان گریسته ام که دیگران را به تعجب واداشته ام. اینقدر دوستش داشتی که داری اینجوری گریه میکنی؟ بچه هاش اینجوری گریه نمیکنند که تو میکنی؟ فازت چیه؟ دلت از جای دیگه ای پره؟ سوالاتی که از من پرسیده میشه و جوابی براش ندارم. همینطور که در حال نوشتن هستم، خاطراتم از مجالس ختمی که تا حالا رفتم جلوی چشمم میاد. فکر میکنم گریه هام به دو دسته تقسیم میشن:1- گریه برای کسانی که باهشون در کودکی خاطره دارم. این لیست شامل فامیل (از پدر بزرگ گرفته تا شوهرعمه) و آشنایانی است که اگرچه ممکنه سالها ندیده باشمشون ولی یک جایی در دنیای کودکی من بودند. حالا بسته به اینکه چه نقشی درش داشتند (صرفا بهم لبخند زدن یا مراوده دوستانه داشتیم) میزان تاثر و ناراحتیم متغیره. شایان ذکره افرادی مثل هنرپیشه، صداپیشه یا نویسنده مورد علاقه ام در کودکی ام نیز در همین دسته قرار میگیرند.2- گریه برای خودم. هر داستانی که توش فردی (به خصوص اگه سنش کم باشه) به هر نحوی از کسی که دوستش داره جدا بشه، منو به گریه میندازه. حالا این داستان میخواد در قالب روضه باشه یا کتاب یا فیلم و سریال و حتی متن آهنگ. به خصوص اون بخشی که حال و هوای فرد بازمانده رو توصیف میکنه. این دیگه قشنگ از من اشک میگیره. حالا هرچی توصیفات دقیقتر و بهتر، گریه هم بیشتر.ناخودآگاهم جواب جواب این معما رو میدونه اما نمیخوام به روی خودم بیارم. دوست دارم خودمو بزنم به اون راه که دلیلشو نمیدونم. اما قطعا یه روزی از دکتر اینو میپرسم. شما نظرتون چیه؟</description>
                <category>Faeze Asdaghi</category>
                <author>Faeze Asdaghi</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jan 2025 14:42:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق غم انگیز</title>
                <link>https://virgool.io/@f.asdaghi/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%BA%D9%85-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-uc0djjrxvjue</link>
                <description>به بهانه دیدن چند تا کلیپ از سریال مورد علاقم. دارم برای بار چندم دوباره میبینمش. از بین همه سریالهایی که این سالها دیدم، یکی از ماندگارترین اوناست. اینقدر که این سریال احساساتم رو قلقلک میده، هیچ چیز دیگه ای اینقدر روی من تاثیر نداره. یه دیالوگ تو قسمت اول یا شایدم دوم سریال هست که شخصیت اول مرد به دختر میگه: تو این دنیا هیچ چیز ابدی وجود نداره. قوی ترین غم ها بعد از هزار سال از یاد میره و همینطور قویترین عشق ها. نظر تو چیه؟ و دختر جواب میده: عشق غم انگیز.این ایده و تم اصلی سریاله. همه شخصیتها طفلکین. و تقدیر و سرنوشت بازی عجیبی رو باهشون انجام میده. تو هر قسمت هم میخندی و هم از صمیم قلب اشک میریزی. دیالوگها عالین و هربار تو رو با چالشی روبرو میکنند که باعث میشه اعتقادات و باورهاتو بازخوانی کنی. از اون سریالهاست که باید حتما دو بار دیده بشه. دفعه اول سریال رو از دید انسانی میبینی و دفعه دوم از دید خدایی. و این دید خدایی خیلی جالبه. تازه میفهمی اینجا فلان اتفاق چرا افتاد یا فلان حرف چه تاثیری میذاره رو زندگی و .... .به جز اینکه سریال جالبی است برای کسانی که به فضای فانتزی و تراژیک علاقه مند هستند، برای خودم یه جور تلنگره. چرا اینقدر بهش واکنش نشون میدم. چرا اینقدر باهش گریه میکنم. چرا اینقدر همذات پنداری دارم، چرا؟البته به قول دوستی نباید بگم چرا بلکه باید از عبارت چطور استفاده کنم. چی شده که من اینقدر با این سریال احساساتی میشم. چرا کلا عشق غم انگیز برای من اینقدر تاثیربرانگیزه؟ جوابش احتمالا اینه که خودم در زندگی عشق غم انگیز داشتم. و به قول شاعر، خوشتر آن باشد که سر دلبران گفته آید در حدیث دیگران.این سریال همه عناصری که بهش حساس هستم رو داره. دختری که تنهاست. نامادری سختگیر. حسرت و آرزوی مهر مادری. به دنبال یار و همراهی حمایتگر. در عین حال قوی و مستقل. و در نهایت عشقی که غم انگیزه و با فقدان یکی از طرفین به پایان میرسه. دختر دلشکسته. دختری که عمیقا دلتنگه و در انتظار پایان شادی است که دور از دسترس به نظر میرسد.این خلاصه زندگی و احساسات منه. و این سریال به بهتری وجهی تونسته این مفاهیم رو در خودش جا بده. اونم با دیدی شاعرانه و فیلسوفانه. با تم پاییز و زمستان. پاییز فصل مورد علاقه منه. چون زیباست و در عین حال غمگینه. برعکس بهار که زیبای شاد و جوانه. پاییز انگار آخرین درخشش شعله زندگی است که بعدش سرما و سیاهی و غم و تاریکی است. پاییز منم که سعی میکنم وجودمو زنده نگه دارم و به تاریکی تسلیمش نکنم.پ.ن: اسم سریال هست &quot;گوبلین، خدای بزرگ و تنها&quot; </description>
                <category>Faeze Asdaghi</category>
                <author>Faeze Asdaghi</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jan 2025 00:39:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیرمرد</title>
                <link>https://virgool.io/@f.asdaghi/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%B1%D8%AF-cjt5vevp3obo</link>
                <description>راه رفتنش کند شده بودلک های قهوه ای بر صورت صافش نشسته بودصورت گردش به تکیدگی میزدو دستان باریک و لطیفش به سردی صدایش اما همچون گذشته گرم بود و پر مهرچطوری دخترم؟زیباترین آوایی که میشد از این تجسم خاطرات کودکی شنیدکسی را یارای جنگ با جاذبه نیستاشکها فرو میریزندو بغض راه نفس را میبنددبوی مرگ می آید</description>
                <category>Faeze Asdaghi</category>
                <author>Faeze Asdaghi</author>
                <pubDate>Mon, 04 Nov 2024 14:11:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس</title>
                <link>https://virgool.io/@f.asdaghi/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-vuo1bewitbtu</link>
                <description>چونان نفوذ آرام قطرات آب در خاکیا رخنه موریانه در چوبآرام و بی صداوجودم را در برمیگیردکلمات حبس شده اندزبان در کام نمیچرخدزمان متوقف شده استو هر ثانیه، گامی است به سوی مسلخصدای گاه به گاهی از دورنهایت را یادآور میشودگریزی نیستاین را فرارهای پیشین میگوید</description>
                <category>Faeze Asdaghi</category>
                <author>Faeze Asdaghi</author>
                <pubDate>Sat, 19 Oct 2024 20:39:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دریا از کجا آغاز میشود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@f.asdaghi/%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF-qrlugsqvglzo</link>
                <description>اخیرا سریالی دیدم به اسم آغاز دریا. محصول 2024 کشور ژاپن. اول از همه بگم که به هیچ عنوان فن سریالها و کلا سینمای ژاپن نیستم و صرفا چون یک نفر خیلییییی اصرار کرد منم کنجکاور شدم و چون 12 قسمت هم بیشتر نبود، شروع به دیدنش کردم و عالی بود. طوری که با اینکه ده روزی از اتمامش میگذره، هنوز مغزم شلوغه. احساس میکنم بمباران اطلاعاتی شدم. خیلی چیزا فکرمو مشغول کرده. مفهوم فداکاری. مفهوم عشق. حد و مرزهاشون و خیلی چیزای دیگه.از اینجاشو اگه میخواین سریالو ببینین نخونین و برین پاراگراف بعدی! داستان اینه که مرد شخصیت اصلی (ناتسو) در دوران دانشجویی دوست دختری داشته که ازش باردار میشه و به اصرار دختره (میزوکی) بچه رو سقط میکنند و بعدش دختره بدون هیچ توضیحی با پسر داستان کات میکنه و از این قضیه 7 سال میگذره. یک روز ناتسو میفهمه که میزوکی مرده و میره به مراسم ختمش. اونجا دختر بچه ای رو میبینه (اومی) که میگن دختر میزوکیه و در نهایت میفهمه که دختر خودشه و میزوکی بهش دروغ گفته و بچه رو نگه داشته و به همین دلیلم باهش کات کرده چون نمیخواسته باری روی دوش اون باشه. این در حالی است که الان سه ساله ناتسو دوست دختر دیگه ای داره و رابطشون جدی است و قصد ازدواج دارن و حالا باید راجع به سرنوشت دخترش تصمیم بگیره. رهاش کنه تا با پدربزرگ و مادربزرگش زندگی کنه؟ از دوست دخترش بخواد زنش نشده، مادر اومی بشه و سه تایی باهم زندگی کنن؟ یا اینکه کات کنه و به عنوان یک پدر مجرد، دخترشو بزرگ کنه؟کل این داستان راجع به تصمیم گیریه. اینکه چقدر سخته و چه عواقبی داره و چطور باید عواقبش رو پذیرفت و دیگران چطور میتونن در فرایند تصمیم سازی و تصمیم گیری کمک کنند و حد و مرزش کجاست و .... .اول داستان تصمیم میزوکی رو داریم که یک تنه تصمیم به سقط میگیره و به ناتسو اجازه فکر کردن هم نمیده. بعد منصرف شدنش. بعد پنهان کردنش از ناتسو، انصراف از دانشگاه و زندگی به عنوان مادر مجرد، رد کردن پیشنهاد ازدواج همکارش و در نهایت عدم پذیرش درمان سرطان و مرگ. سریال بدون هرگونه حاشیه پردازی و درگیر کردن ذهن با ظواهر و جزئیات، فقط و فقط بیننده را درگیر اصل ماجرا و تفکر راجع به درست و غلط بودن تصمیمات و نتایج آن میکند. درباره ی معنا و مفهوم مادر بودن و پدر بودن و به چالش کشیدن دیدگاه های سنتی در این زمینه با ایجاد پرسش های به ظاهر ساده که از زبان دختربچه (اومی) میشنویم. توی پرانتز بگم که بازی این دختر به شدت عالی است. واقعا 7 سالشه و نگاهش وقتی داره اون سوالات رو میپرسه اینقدر درگیرت میکنه که انگار داره از تو میپرسه و واقعا به فکر میری که چه جوابی به این کوچولو بدی که هم دروغ نگفته باشی و هم در حد فهم اون باشه. میگن اگه واقعا یک مطلبی رو واقعا فهمیده باشی، باید بتونی اونو برای مادربزرگ 70 ساله ات توضیح بدی. فکر میکنم این سریال هم از تکنیک مشابه استفاده کرده. اینکه مسائل مرتبط به بزرگسالان رو بخوای برای یه بچه کوچیک که داغدار مرگ مادرش هم هست توضیح بدی، باعث میشه واقعا به عمق اون مساله فکر کنی. در نتیجه دیالوگها در این سریال حرف اول رو میزنن. صدای زیادی در سریال نیست. همه جا خلوته و بیشتر صحنه ها به سکوت میگذره یا نهایتا صدای زنجره ای که یادآور گرمای هوا است. به همین دلیل کلمات خیلی مهم هستند و تاثیرگذار.بیشتر از این چیزی نمیگم. واقعا پیشنهاد میدم روحیه سرد ژاپنی ها رو تحمل کنید و به تماشای این سریال بنشینید. فقط به گفتن این نکته بسنده میکنم که دریا از کجا آغاز میشود، سوالی است که اومی از مادرش میپرسه و مادر عشق رو به دریا تشبیه میکنه. همانطور که دریا شروعش معلوم نیست ولی بی کرانه است، عشق هم معلوم نیست دقیقا کی و از کجا شروع میشه ولی وقتی شروع شد دیگه پایان نداره :)</description>
                <category>Faeze Asdaghi</category>
                <author>Faeze Asdaghi</author>
                <pubDate>Sat, 19 Oct 2024 20:31:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاکستر</title>
                <link>https://virgool.io/@f.asdaghi/%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-z4l7cokfrsh2</link>
                <description>خبری از بوی باران نیستپنجره دروغ میگویدحتی ابر نیز از این دیار نمیگذردتنها گردی خاکستری شهر را میبلعدو به گوشه گوشه هر خانه سرک میکشدچشم ها و حتی دلها را غبار پوشاندهنشانی از لبخند نیستارواح زرد و خستهچون قطار مورچگان در حرکتندباغبان گویا نیستهیچ کس چشم انتظار بهاری نیستعابری میگوید:این هنوز از عوارض سحر استمن به او میگویم:غم این خفته چند خواب در چشم ترم میشکند</description>
                <category>Faeze Asdaghi</category>
                <author>Faeze Asdaghi</author>
                <pubDate>Sun, 29 Sep 2024 12:47:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوگ</title>
                <link>https://virgool.io/@f.asdaghi/%D8%B3%D9%88%DA%AF-rhjspwzhubl4</link>
                <description>رویاهای کودکیبه سان پرچم های زرد و سرخ در باد می رقصندآه از این آرامش دروغینکه تندباد حادثه وحشیانه آن را می دردتا به گاه فرود آمدن بر زمینکفن گلگون کودکی شود که آخرین امیدشچشمان مهربانی بود که دیگر نیستو هزاران کودک هر روزچنان به خورشید مینگرندکه فردا پایان جهان استو چشم ها غرق تماشاو زمین میچرخدکجاست یاری دهنده ای که مرا یاری دهد؟و این بی جواب ترین پرسش تاریخ است.</description>
                <category>Faeze Asdaghi</category>
                <author>Faeze Asdaghi</author>
                <pubDate>Sun, 29 Sep 2024 00:07:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق همچون رویاست</title>
                <link>https://virgool.io/@f.asdaghi/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%87%D9%85%DA%86%D9%88%D9%86-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA-belochcpglok</link>
                <description>نمیدونم پست قبلی منو خوندین یا نه؟ منظورم همون عشق قوهای خسته است. این بار میخوام راجع به یک آهنگ فوق العاده دیگه از دیماش قودایبرگن بنویسم به اسم &quot;عشق همچون رویاست&quot;. این آهنگ رو تصادفی شنیدم و عاشقش شدم. عاشق آهنگ، عاشق شعر، عاشق صدا و عاشق حسش موقع خوندن. عاشق جوری که صداشو بالا و پایین میبره و اعتماد به نفسی که تو چشماشه. مثل یک جادوگر که از جادوش مطمئنه و فقط اومده رو صحنه که از دیدن قیافه متعجب تماشاچیا، لذت ببره. https://www.namasha.com/v/2grWKha8/%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87_%D8%B1%D9%88%D8%B3%DB%8C_%D8%B9%D8%B4%D9%82_%D9%87%D9%85%DA%86%D9%88%D9%86_%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA_%D8%A8%D8%A7_%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C_%D8%AF%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B4_%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D9%86_Dimash_Kudaibergen_%D0%9B%D1%8E%D0%B1%D0%BE%D0%B2%D1%8C_%D0%BF%D0%BE%D1%85%D0%BE%D0%B6%D0%B0%D1%8F_%D0%BD%D0%B0_%D1%81%D0%BE%D0%BD_Love_is_Like_a_Dream این آهنگ روسی توسط Igor Krutoy ساخته شده و اولین بار توسط خانمی به اسم Alla Pugacheva خونده شد. اجرایی که در ویدئوی بالا میبینید، بازخوانی این آهنگ در سال 2019 توسط دیماشه که در مراسمی که برای بزرگداشت خواننده اصلی در مسکو برگزار شده، خونده. بد نیست بدونید کسی که پشت پیانو نشسته هم خود آهنگسازه! اگه شما هم مثل من از این آهنگ خوشتون اومده، پیشنهاد میکنم یه بار هم با توجه به معنیش آهنگو ببینید و بشنوید.به چشمان چون آیینه ات مینگرمبا این ترس که روزی انعکاسم را در آن نبینمنمی خواهم فقط یک مهمان باشمدر گرگ و میش شبهایت و سرنوشتتو را دوست دارم چونان عشق ابدیطوری که انگار قبل از ما خورشیدی در دنیا نبودمن نگرانی های تو و اختلافات کوچکمان را می‌برمو کلیدهای خوشبختی را پیدا میکنمبه خاطر تو پیدا میکنمعشق، مثل یک رویا استطنین جادویی آوای دوستت دارمقلب شیشه ایم را میلرزاندبا صدایی آرام تکرار می کنمعشق، مثل یک رویاشادی را به خانه ام آورداما برخلاف قوانین رویاهابگذار این رویا تمام نشودبا تنهایی و غم خداحافظی می کنمتو گفتی که پیش آنها برنمی گردماگرچه این فقط در رویاهای شیرین اتفاق می افتداما عشق ما اکنون واقعی استمن انعکاسم را در چشمان تو از دست نمیدهمما عشق را با جدایی عوض نمی کنیمو رویایمان را با هیچ قیمتیمن لایق اینم که با تو شاد باشمو تا همیشه با تو باشم ترانه این آهنگ رو Valerya Gorbacheva نوشته و متن انگلیسیشو میتونین اینجا پیدا کنید. ضمنا اگه طرفدار لارا فابین هستین، خبر خوش اینه که اونم این آهنگو بازخوانی کرده :) https://vidao.org/v/75780 </description>
                <category>Faeze Asdaghi</category>
                <author>Faeze Asdaghi</author>
                <pubDate>Mon, 23 Sep 2024 14:10:43 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>