<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های تولیدات شبانه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@f.askarnaveh</link>
        <description>من ملک بودم و فردوس برین جایم بود. . . 
فاطمه ام</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 08:16:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3948890/avatar/rwfZJE.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>تولیدات شبانه</title>
            <link>https://virgool.io/@f.askarnaveh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پنجشنبه۱۱/٠۴/۱۴٠۵</title>
                <link>https://virgool.io/@f.askarnaveh/%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87%DB%B1%DB%B1%D9%A0%DB%B4%DB%B1%DB%B4%D9%A0%DB%B5-iswd5kzwkob4</link>
                <description>بالاخره یه کتاب رو تموم کردم. &quot;دختری که رهایش کردی&quot; واقعا قشنگ بود و واقعا تا تموم شدنش نتونستم ازش بگذرم. الان دارم یه کتاب دیگه از جوجو مویز میخونم، من پیش از تو. امیدوارم به اندازه قبلی خوب باشه. یادمه وقتی دبیرستان بودم یکی از بچه ها داشت این کتاب رو میخوند. تصویرش تو ذهنم مونده. یکی از بچه های ریاضی بود. به کتابدار کتابخونه مدرسه میگفت یه روز دیگه دستم باشه؟ تا ظهر تمومش میکنم. من تو ذهنم کلی تعجب رو داشتم مدیریت میکردم. مگه میشه تو انقدر دلت بخواد یه کتاب رو بخونی که خواهش کنی یه روز دیگه دستت بمونه؟ برام عجیب بود. من اونموقع کتابای زیادی نخونده بودم. یعنی احتمالا قدمت کتاب خوندنم برمیگشت به کتابایی که مامانم برام میخوند. قصه های مجید و قصه های خوب برای بچه های خوب. تو بچگی برای اینکه خوابم ببره. دیگه انگار کتاب خاصی نخونده بودم تا کلاس ششم که تصمیم گرفتم کتاب بخونم. هیچ کتابی نمیشناختم. رفتم کتابخونه. گفتم یه کتاب داستان میخوام. به سلیقه خودش یه کتاب بهم داد. شروع کردم به خوندن. تو دو صفحه اولش همه شخصیتا مردن. کتابو بستم و تموم شد تا کلاس هشتم یا نهم. یه کتاب از کتابخونه مدرسه برداشتم. شروع کردم به خوندن. به داستان میومد واقعی باشه. داستان یه دختری بود که برای کار از خونوادش جداش کرده بودن. منو یاد اون اهنگی از زندوکیلی مینداخت که میگه &quot;سرم گرم نوازش های اون بود، که خوابم برد و کوچش رو ندیدم. &quot; وقتی رفتم دبیرستان انگار وارد سرزمین عجایب شده بودم. همه بچه ها میتونستن بشینن و ساعت ها از کتاب هایی که خونده بودن حرف بزنن. در حالی که من اون آخرین کتاب رو اصلا یادم نمیومد. چیزی که یادم بود این بود که همیشه درس خونده بودم. هنوز هم به اینجور کتاب خوندن خو نگرفتم. </description>
                <category>تولیدات شبانه</category>
                <author>تولیدات شبانه</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jul 2026 14:51:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهارشنبه۱٠/٠۴/۱۴٠۵</title>
                <link>https://virgool.io/@f.askarnaveh/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87%DB%B1%D9%A0%D9%A0%DB%B4%DB%B1%DB%B4%D9%A0%DB%B5-iduswmmhg0u9</link>
                <description>حتی یه عذرخواهی ساده هم نکرد وقتی فهمید پیامکش نیومده. من توقع ندتشتم دونه دونه چک کنه ببینه پباما رفتن یا نه چون سرش شلوغه و من اینو میفهمم اما وقتی فهمید پیامش بهم نرسیده باید عذرخواهی میکرد. الانم هم ناراحتم هم قهرم. نمیدونم از چی و با کی ولی ازاول هفته انرژیم تحلیل رفته.شنبه بود. وسط روز تو زور گرمای یزد خودمو رسوندم به یه جای امن که بتونم جلسم رو اونجا بگذرونم. جلسه قبلیمون خیلی سنگین بود. خیلی سخت برام تموم شد. کلی حرف داشتم برا این جلسه. جلسه قبل یه چیزیو گفته بودم که تا قبلش فقط من میدونستم. یه چیزی که بیشترین آسیب رو ازش دیده بودم و فقط خدا میدونه چه شرمی رو تجربه کردم موقع گفتن. بار اولی که میخواستم بگم جنگ شد و نتمون و به طبع اون ارتباطمون قطع شد. بار دوم که میخواستم بگم اونقدر نت قطع و وصل شد که اعصابم خورد شد و بیخیال شدم. این بار دفعه سوم بود که گفتم.پنج دقیقه از ساعتی که جلسمون باید شروع میشد گذشته بود که پیام دادم به منشی.لینک جلسه من همون قبلیه؟جلستون کنسله.چرا به من نمیگین پس؟بهتون پیام داده بودم.اونموقع فقط داشتم به خودم میگفتم اوکی، الان آروم باش. هیچی نشده فقط الان اروم باش. داشتم سعی میکردم که اروم باشم و همون لحظه عینکمو با ضرب پرت کردم رو میز. این بار سومی بود که میخواستم بگم و گفته بودم و اینجوری شده بود. خیلی دلم میخواست این کنسل شدن و اینجوری کنسل شدن رو به هیچی ربط ندم ولی نمیتونستم.رفتم کافه بعدم رفتم یه شال خریدم برا خودم.ولی هنوزم هم قهرم هم ناراحت.</description>
                <category>تولیدات شبانه</category>
                <author>تولیدات شبانه</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jul 2026 19:01:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهارشنبه٠۳/٠۴/۱۴٠۵</title>
                <link>https://virgool.io/@f.askarnaveh/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87%D9%A0%DB%B3%D9%A0%DB%B4%DB%B1%DB%B4%D9%A0%DB%B5-mfzluxkmfxw2</link>
                <description>به اندازه دو سال اشتراک بی نهایت طاقچه دارم. کتاب هایی تو کل عمرم تونستم تمومشون کنم به تعداد انگشتای دسته. وسط پیر مرد و دریا حوصلم سر رفت. وسط جلد شش آن شرلی حوصلم سر رفت. بلندی های بادگیر رو تا اخر خوندم ولی حوصلم سر رفته بود ازش. اضافه کنید به این لیست نخل و نارنج رو و خیلی کتاب های دیگه که اسمشون رو یادم نمیاد. دارم سعی میکنم برای این دو سال کتاب هایی رو پیدا کنم که بتونم تمومشون کنم.فکر کنم تمام کار مثبتی که تو این هفته کردم همون نقاشی ای بود که کشیدم و به اندازه یک هفته، هر روز نوشتن.اینو کشیدم</description>
                <category>تولیدات شبانه</category>
                <author>تولیدات شبانه</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jun 2026 21:12:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه شنبه ٠۲/٠۴/۱۴٠۵</title>
                <link>https://virgool.io/@f.askarnaveh/%D8%B3%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D9%A0%DB%B2%D9%A0%DB%B4%DB%B1%DB%B4%D9%A0%DB%B5-vrvqu10ldfvz</link>
                <description>تو لبنانم. با یه عده مسلمان دیگه. محل اقامتون جاییه که یه تعداد بودایی زندگی میکنن. فلسفه های کارهاشون برام جالبه. به توضیحاتشون گوش میدم و دنبال نقطه اشتراک میگردم. یه جایی میرسیم به موقعیتی که باید از خودمون دفاع کنیم. هر لحظه ممکنه حمله بشه بهمون. یه اسلحه دارم و یه چراغ قوه که قوتی برا نور دادن نداره. یه نفر اشاره میکنه به اسلحم و ازم میپرسه بلدی باهاش کار کنی؟ میگم آره و اشاره میکنم به گلنگدنش و میگم اینو میکشی، بعد هدف میگیری و شلیک. میدونم فرصت آزمون و خطا ندارم. اگه شلیکم به هدف نخوره خودم هدف قرار میگیرم. میدونم باید یه ذره پایین تر از هدف رو نشونه بگیرم چون موقع شلیک دستم به سمت بالا پرتاب میشه. به کاری فکر میکنم که اگه بهمون حمله شد باید بکنم. باید آدم بکشم؟ اگه نکشم اونها میکشن. هم منو هم دوستام رو. بودایی یا مسلمان برام فرق نداره، مهم اینه که کشته میشیم. یعنی باید برای اینکه زنده بمونم آدم بکشم؟ یه نفر؟ دو نفر؟ من که نمیتونم از همه محافظت کنم. اگه فرار کنم و جون خودمو نجات بدم چی؟ اونوقت اونها بهمون حمله میکنن. شاید نفر بعد از من نتونه از خودش دفاع کنه. کاش مجبور نمیشدم تو این شرایط باشم. کاش مجبور نمیشدم برا زنده موندنم آدم بکشم یا کاش حداقل فقط پای خودم وسط بود نه آدمای دیگه. یه لحظه به خودم میام. فقط میدونم امنیت نداریم و هر لحظه ممکنه بهمون حمله شه. فقط میدونم اسلحه تو دستم برا محافظته از خودم و خیلیای دیگه. صحنه عوض میشه. انگار رفتیم لبنان برا یه مصاحبه شبیه به مصاحبه کاری. نفر کناریم دکترا داره. قبل از من میره تو اتاق. میاد بیرون. میگه اونی که تو این اتاق مصاحبه میگیره خود فرویده. تو فکر فرو میرم. این دیگه حس جوجه بودن نیست. حس هیچی نبودنه. علمی ندارم در برابر فروید که بخوام چیزی بهش بگم. خیلی از من بزرگتره. خیلی بیشتر از اونکه بهش فکر کنم. در برابرش اونقدر کوچیکم که شاید اصلا به حسابم نیاره که بخواد ازم مصاحبه بگیره.اینها که نوشتم یکی از تولیدات شبانه مغزمه که وقتی من خوابیدم اون تازه بیدار میشه.</description>
                <category>تولیدات شبانه</category>
                <author>تولیدات شبانه</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jun 2026 15:30:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوشنبه٠۱/٠۴/۱۴٠۵</title>
                <link>https://virgool.io/@f.askarnaveh/%D8%AF%D9%88%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87%D9%A0%DB%B1%D9%A0%DB%B4%DB%B1%DB%B4%D9%A0%DB%B5-hud4tkloylem</link>
                <description>امروز روز تنهایی و بی حوصلگی بود. به همین مناسبت یه نقاشی کشیدم که خب، به هر کی نشونش دادم گفت یه چیز دیگست. یعنی ظاهرا اصلا شبیه چیزی که باید بشه نشده. حتی یه نفر گفت دیگه ادامه نده. این به تنهایی و بی حوصلگی دامن میزنه؟ خب آره. </description>
                <category>تولیدات شبانه</category>
                <author>تولیدات شبانه</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jun 2026 23:27:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکشنبه ۳۱/٠۳/۱۴٠۵</title>
                <link>https://virgool.io/@f.askarnaveh/%DB%8C%DA%A9%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%DB%B3%DB%B1%D9%A0%DB%B3%DB%B1%DB%B4%D9%A0%DB%B5-awknohpyo3vq</link>
                <description>امشب دو تا از دوستام رو اتفاقی دیدم. هر دو تاشون یه بچه بغلشون بود. یکی دختر و اون یکی پسر. معمولا دوست ندارم دوستای قبلم رو ببینم. چون همیشه به این فکر میکنم که اگه ازم یه سوالی درباره موقعیت فعلیم بپرسن چی باید جواب بدم؟ مثلا اگه بپرسن کجا مشغول به کاری؟ باید بگم شغل ثابت یا استخدامی یا حتی قراردادی ندارم. اگه بپرسن تحصیلاتت، چیزی که همیشه با اون شناخته شدم، به کجا رسیده؟ باید بگم منتظر کنکور ارشدم و سال پیش نرفتم دانشگاه. بعدشم تو دلم بگم که چندان امیدی هم به کنکور امسال ندارم. اگه بپرسن خونواده تشکیل دادی؟ هم باید بگم نه. البته به این مورد معمولا حسادت هم نمیکنم ولی به باقی چیزایی که نوشتم چرا. شرایطی که میگم خیلی معمولیه، شاید توقع زیادی باشه از یه آدم همسن من که یه شغل ثابت داشته باشه، تحصیلاتش تو مرحله پایانامه نوشتن باشه، یه عالمه آگاهی داشته باشه، کلی هم هنر های دیگه از خودش نشون بده. یه بار تو کلاس زبان بودم و یکی از بچه ها شروع کرد به سوال پرسیدن ازم. ورزش مورد علاقت چیه؟ یوگا کار میکنم. ساز مورد علاقت چیه؟ دف میزنم. چقد زبان خوندی؟ حدودا ده ساله (اینو الکی گفتم، یعنی ده سال از شروعشه تا الان ولی بینش پنج سال هواخور داشت.) تو دانشگاه هم زبان خوندی؟ نه، رشتم روانشناسیه. لیسانس روانشناسی دارم. و خب، خیلی معلوم بود که شغلم تدریس زبانه. از جمله موقعیت هایی بود که دوستش داشتم و از جمله موقعیت هایی که دوستش ندارم جاهاییه که سوالایی ازم پرسیده میشه که هیچ جوابی براش ندارم یا جوابم نه هست. از اون لحظه ها به اندازه آفساید اعلام شدن گل طارمی تو بازی امشب با بلژیک بدم میاد. امشب تو روضه فول تایم داشتم کتاب میخوندم. فصل به گمونم پونزده از کتاب &quot;زندگی خود را دوباره بیافرینید&quot; که مربوطه به تله معیار های سختگیرانه. حالا چرا وسط روضه؟ چون همش حس میکردم باید یه کاری بکنم تا از وقتم نهایت استفاده رو کرده باشم.</description>
                <category>تولیدات شبانه</category>
                <author>تولیدات شبانه</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jun 2026 23:08:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شنبه ۳٠/٠۳/۱۴٠۵</title>
                <link>https://virgool.io/@f.askarnaveh/%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%DB%B3%D9%A0%D9%A0%DB%B3%DB%B1%DB%B4%D9%A0%DB%B5-yhqa7gci6vfg</link>
                <description>بیشترین حجم مغزم مخصوصا تو ساعتای پنج تا هفت صرف این میشه که ببینم چقدر از برنامه ای که ریختم انجام شده و مابقی رو اگه چجوری پیش برم انجام میشه تا آخر شب. حدود پنج شش ساعت بعدش هم اصلا به ذهنم نمیرسه که برنامه فردا رو سبک تر بنویسم و اینهمه کار توش نگنجونم که نفهمم چجوری انجامشون بدم. اصلا به نظرم برا روزی که هم باشگاه میرم هم کلاس زبان، یه ذره درس خوندن کافیه. ولی خب هم کارای کانال و پیج رو باید انجام میدادم هم تمرین موسیقی. بیچاره نقاشی این وسط همیشه بهش ظلم میشه. همیشه تنها چیزی که دیر به دیر میرم سروقتش همین نقاشیه. همیشه هم عذاب وجدان اینکه از دستم میره و چون بین تمرین هام فاصله میوفته یادم میره رو دارم ولی بازم یه صدایی میاد و میگه برا این یه دونه وقت هست، بعدا میتونی تمرین کنی تا یادت بیاد. امروز داشتم به این فکر میکردم که تو برنامه دو سال پیش این موقعم چی نوشته بودم؟ احتمالا همش مربوط بوده به امتحانات ترم. ولی از امتحانات ترم که بگذریم دیگه چی میمونه ازش؟ کارایی که اونموقع کردم چقدرش رو زندگی الانم اثر داره؟ دارم درباره یه زمان نزدیک حرف میزنم، نه بیست سال پیش. البته قطعا کارای بیست سال پیشم رو الانم اثر داره چون احتمالا داشتم نقاشی کشیدن و حرف زدن تمرین میکردم. اما یادمه دو سال پیش میخواستم توی یه مهد کودک مشغول به کار بشم. داشتم دوره هاش رو شرکت میکردم و بعدش هم نشد که اونجا کار کنم. چی یادم مونده از رفت و اومدای اونموقع؟ از چیزایی که سر کلاس ها گفته شد؟ صرفا فقط همین که من برا کار تو اون مجموعه ساخته نشدم؟ پارسال اینموقع ها دوره هلال احمر میرفتم که در واقع ضمن خدمت مربیان مهد بود و من با تجربه کاری اندک شرکت کردم. فقط یک ماه توی اون مهد کودک دیگه کار کردم. یه بار باید اونقدر قوی بشم برای به یاد آوردن تراژدی بیرون اومدن از اونجا تا بتونم بنویسمش. دلم میخواد بتونم اونقدر منصف باشم تا هر دو طرف رو موقع نوشتن در نظر بگیرم ولی فکر نمیکنم بشه. حالا بگذریم. داشتم میگفتم که من خیلی کارا کردم، خیلی چیزا تو برنامم نوشتم و سعی کردم بهش پایبند باشم ولی اینکه چقدرشون چیزایی بودن که الان دستمو بگیرن، واقعا درصد کمی. یعنی شاید کار کردن تو مهد کودک فقط اینو بهم یاد داد که باید تو علاقم به کودک یه تجدید نظر بکنم. الان که دارم فکر میکنم میبینم اگه از علاقه ای که به بچه ها داشتم یه چیز رو کسر کنم دیگه هیچی ازش نمیمونه و اون یه چیز خودمم. در واقع بچگی خودمه. یعنی من اگر نخوام بچه های دیگه آسیب ببینن، دیگه چیزی از اون علاقه باقی نمیمونه. الان اینجا وایسادم و هنوزم نمیدونم برنامه هایی که الان دارم میدوم برا رسیدن بهشون، چقدر تو چند سال آیندم میتونه اثرگذار باشه؟ همیشه غبطه خوردم به آدمایی که از اولش میدونستن چی میخوان، اگه وجود داشته باشن. </description>
                <category>تولیدات شبانه</category>
                <author>تولیدات شبانه</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jun 2026 22:08:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جمعه،۲۹/٠۳/۱۴٠۵</title>
                <link>https://virgool.io/@f.askarnaveh/%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87%DB%B2%DB%B9%D9%A0%DB%B3%DB%B1%DB%B4%D9%A0%DB%B5-denv5odr52jc</link>
                <description>نذر کردم محرم و صفر امسال مقتل بخونم. کتاب &quot;آه&quot; رو توی طاقچه داشتم. حساب کردم اگه حدودا روزی دو درصد بخونم تا آخر صفر تموم شده. امروز که چهارمه هشت درصدم کامله. تا اینجای روز سخت ترین کاری که کردم نه کلاس موسیقی هشت صبح بوده نه درس خوندن. فیلم دانلود کردن بوده. پدرم درومده و هنوز نصفست و کامل دانلود نشده. بسوزه پدر توقعات والدین. انقدری که باید با خودم کنار بیام سر چیزایی که به هر دلیلی بهشون نرسیدم یه طرف، انقدری که باید با اونها کنار بیام یه طرف. کار کردن برام یه فرصته نه یه الزام. کار میکنم که بتونم خرج تراپیمو در بیارم و الا باقیشو که تا کتف دستم تو جیب باباست. فعلا هم خرج تراپیم در میاد با یه هفته در میون کردنش. ولی خب خونوادم منتظرن، اونم بی صبرانه، که چی؟ که این ترم تو کلاس زبان بهم کلاس میدن یا نه؟ ترم پیش چون مجازی شروع شد خیلی از معلم ها کلاس نداشتن یا خیلی کم داشتن. من که تازه کار بودم و ترم های قبلش یکی دو تا کلاس بیشتر نداشتم هم که کلا بیکار شدم و چند وقت بعدش شدم ادمین یه کلینیک. کماکان خونوادم گوش به زنگن که کی بهم خبر میدن که کلاس دارم یا نه. هنوز کار های امروزم مونده. حسابی خوابیدم. اما جزوه کلاس زبان و مرور آخر هفته درس ها رو هنوز انجام ندادم. برنامه این هفته کانال ها و پیج رو ردیف نکردم. شب هم میخوام برم روضه. الان مهمترین کاری که دارم میکنم اینه که سعی کنم به خودم استرس ندم و مطمئن باشم که به همه واجبات امروز میتونم برسم. </description>
                <category>تولیدات شبانه</category>
                <author>تولیدات شبانه</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jun 2026 17:54:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنچشنبه،۲۸/٠۳/۱۴٠۵</title>
                <link>https://virgool.io/@f.askarnaveh/%D9%BE%D9%86%DA%86%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87%DB%B2%DB%B8%D9%A0%DB%B3%DB%B1%DB%B4%D9%A0%DB%B5-p4myzt0d8nal</link>
                <description>چقدر دلم میخواد با یکی حرف بزنم. فکر کنم اصلا نوشتن برا همین خلق شده باشه که وقتی از شنیدن و خوندن خسته شدی و نشد با کسی حرف بزنی، بری سراغش.بهترین دوستم حالش خوب نیست. منم حالم خوب نیست. در نتیجه ترجیح دادیم همو تنها بذاریم.به گفته طاقچه، ۳۷ درصد از کتابی که الان دستمه رو خوندم ولی اگه بخوام بگم چی ازش فهمیدم باید بگم هیچی. یعنی هیچی هیچی که نه. از یه جایی به بعد یه پترن تکراری داره که تقریبا حفظ کردمش. درباره چند تا کیس صحبت میکنه و دلایل و راهکار ها و طرحواره بعدی.فردا کلاس موسیقی دارم. تمرین زیادی نکردم. خونه هم نیستم. ظاهرا قراره چند دقیقه قبل از شروع کلاس برسم شهر خودمون. تا دم کنسل کردنش هم رفتم ولی گفتم چرا باید اینکارو کنم؟ فردا روز منه و من برنامه هاش رو به هم نمیزنم. درس خوندن رو، تمرین زبان رو و کلاس موسیقی رو به همراه اصلی ترین کار جمعه یعنی استراحت.از اول هفته یه حالیم. شنبه بود که تراپیستم ازم پرسید تو بچگی برا چی بیشتر استرس داشتی؟ و به خاطر جوابی که بهش دادم، هنوز متاسفم. هر لحظه از هفته به یاد این افتادم که چقدر همه چیز میتونست متفاوت باشه و من چقدر ساده آسیب دیدم و چقدر سخت التیام پیدا میکنم.</description>
                <category>تولیدات شبانه</category>
                <author>تولیدات شبانه</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jun 2026 17:26:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محرم یه چیز دیگست..!</title>
                <link>https://virgool.io/@f.askarnaveh/%D9%85%D8%AD%D8%B1%D9%85-%DB%8C%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B3%D8%AA-djqbb5gcmbzq</link>
                <description>یادمه قبل ماه رمضون امسال، نَقل و نُقل میدیدم، حامد عسکری به مهمونش گفت:«فلانی، همه ماه های خدا عزیزن ولی رمضان یه جور دیگه عزیزه.» همون لحظه انگار که بهم برخورده باشه گفتم:« همه ماه های خدا عزیزن، ماه محرم ولی یه چیز دیگست.» فرداش با صدف حرف میزدیم (شایدم فردا ها)، پرسیدم:«محرم یا رمضان؟» یه ذره فکر کرد، بعد گفت:«محرم.» خیلی خوشحال بودم از انتخابش. بعد توضیح داد :« میدونی رمضان خوبه ها، برا آدمایی که خیلی خوبن، خیلی باید خاص باشی تا رمضان بهت بچسبه. ما آدم معمولیا میخوایم بریم یه جایی بشینیم، یه ذره گریه کنیم، یه چایی بهمون بدن، بعدم بیایم خونه.» دیدم راست میگه. رمضان رو بردن کار هر کسی نیست ولی محرم از اون وقتاییه که هر کسی به اندازه خودش ازش سهم میبره. دم امام حسین (علیه السلام) گرم که همیشه هوای هممونو داشت. من یکیو که خیلی.</description>
                <category>تولیدات شبانه</category>
                <author>تولیدات شبانه</author>
                <pubDate>Fri, 04 Jul 2025 00:37:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>