<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فاطمه دا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@f.davardan</link>
        <description>مهندسی که انقدر جرأت داشته که رشته‌اش رو تغییر بده و بشه مدرس/عشق سفری که انقدر شانس داشته که همسفرش رو پیدا کرده/مسلمانی که انقدر خدا لطف داشته که خودش راهش رو انتخاب کرده/دانشجو هم که بله تا ابد!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:03:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/208241/avatar/u0FXKz.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فاطمه دا</title>
            <link>https://virgool.io/@f.davardan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جنون فوروارد یا یکی جلوی این نسل را بگیرد!</title>
                <link>https://virgool.io/@f.davardan/%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-%D9%81%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%AC%D9%84%D9%88%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%86%D8%B3%D9%84-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D8%AF-qdxmmimif4i6</link>
                <description>این عطش ارسال پیام های از پیش نوشته شده با عناوین &quot;توجه توجه توجه&quot; یا &quot;مهم مهم مهم&quot; چیست؟از وقتی به ناچار از سوپراپلیکیشن های ایرانی یا نه ببخشید سکوهای داخلی استفاده میکنم با پدیده ای مواجه شدم به نام بفرست بفرست که عقب نمونی!نسل خاله ها دایی ها و نمیخواهم بگویم شوهرعمه ها و غیره جوری بیست و چهار ساعته پای کار هستند که گویی ارتش سایبری سازماندهی شده با بودجه پایان ناپذیرند.به هیچ عنوان سراغ علاقه شان به استیکرهای &quot;صوت و سفیری بلبلی&quot; با گل رزهای اکلیلی در حال شکوفایی نخواهم رفت، به اندازه کافی راجع به آن صحبت شده است، ویدیوهای بی کیفیت بدساخت و بدتر از آن ویدیوهای ناشیانه تولید شده توسط هوش مصنوعی را که اصلا ولش کن.این روزها تمام این ها را رها کرده اند و افتاده اند رو دور نقل و انتقالات اخبار و تحلیل و توصیه و نکته... بدون وقفه بی هیچ استراحتی در هر گروه بی ربط و باربطی که باشند، متن های طولانی فیک نیوزها و تحلیل های ماقبل واقعیت و جملات و عباراتی فرسنگ ها دور از قابلیت باورپذیری را بدون هیچ چشمداشتی از این گروه به آن گروه حمل میکنند.حتی اگر 6 گروه مشترک با دقیقا همان مخاطبین وجود داشته باشد به یکی از آن ها اکتفا نکرده و مطلب را برای تک تک 6 گروه فوروارد خواهند کرد. جهت اطمینان یک رونوشت هم برای &quot;شخصی&quot; شما میفرستند و اگر تیک نخورد زنگ میزنند و درخواست میکنند که ایتای خود را چک کنید. اگر نشد پرینت گرفته و شب نامه ها را از زیر در به داخل خواهند فرستاد. اگر نشد تبدیل به دارویی غیرخوراکی خواهند کرد و در بسته بندی دیکلوفناک عرضه میکنند...اگر بگویی غیرواقعی است و اصلا چه کسی همچین چیزی را باور میکند و اصلا چطور ممکن است در این هیری ویری همچین مطلب بی ارزش و بی اساسی را با اصرار اصرار اصرار در همه جا &quot;بازارسال&quot; کنید، خواهید شنید که شما مرتد شده اید و عقلتان را داده اید به دست رسانه های غربی و گوشتان برای شنیدن حقیقت کر شده است.اگر چیزی نگویید 43 پست مشابه میفرستند و زنگ و پیغام و پسغام که چرا ندیدید.اگر به ارسال استیکرهای خودشان از قبیل &quot;بسیار زیبا بود&quot; یا &quot;عمرتان مبارک&quot; اکتفا کنید حتما نظرتان را با ارسال مصاحبه کننده هایی از خبرگزاری های معتبر خواهند پرسید.اگر به ناچار برای دل خوش کنک تایید کنید که دیگر رسوای عالم خواهید شد و در تمام مراسمات و دورهمی ها و مهمانی ها و اگر همکار هستند که دیگر بدتر در تمام روزهای آینده باید پاسخگوی تحلیل های اضافه تر برای دریافت تاییدهای بیشتر باشید و به عالم و آدم ثابت کنید که شما همچین چیزی را باور نکرده اید و از سر اجبار چیزی گفته اید.کاش کسی ریشه یابی کند، شاید به 40-50 سال پیش بازمیگردد، به زمان اعلامیه و لزوم پخش همگانی. شاید به روزنامه.شاید عقب تر به زمان جارچی ها.خبررسانی های دودی.عصر یخبندان؟شاید چون هیچ وقت شنیده نشده اند و دنبال ابراز عقایدشان در قالب این متن ها هستند. متن هایی که توسط هم نسلان و همفکرانشان تولید شده.یا داشتن تریبون و حق سخن گفتن برایشان جدید و جذاب است.هرچه هست پدر ما را دراورده.گروه همکاران همین شرایط را دارد. زیرشاخه های گروه های فامیلی که صحبتش را هم نکنیم. گروه خیرین، گروه مخترعین، گروه مکتشفین، گروه اساتید، گروه مامان های مدرسه، گروه اصناف و بازاریان، گروه خرید و فروش گل (و گیاه)، گروه زیباجویان لیلی جون، گروه ساختمان یلدا 2، گروه محله دنج اکبر آباد، گروه تهرانی های مقیم مرکز، گروه رسانه ای قلم نو...زیادی سخت میگیرم و بهتر است رهایشان کنم به حال خودشان و اکتیویست بودنشان و بگذارم اکت سیاسی و روشنگری شان را رویمان اعمال کنند؟ بله چشم. به راه راست هدایت شدم.</description>
                <category>فاطمه دا</category>
                <author>فاطمه دا</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 01:46:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودکار نارنجی ممنوعه ولی فقط برای رعیت</title>
                <link>https://virgool.io/@f.davardan/%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AC%DB%8C-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9%D9%87-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%B9%DB%8C%D8%AA-dsvcm3uxyidb</link>
                <description>برای درس حرفه و فن یه گروهی تو مدرسه تشکیل داده بودیم که یه سرگروهی داشت؛داشتن خودکار نارنجی رو برامون ممنوع کرده بود.هیچ‌کس حق نداشت خودکار نارنجی داشته باشه.یه بار که داشتیم یه فعالیت گروهی انجام می‌دادیم و در حال جوش و خروش بودیم دست یکی از بچه‌ها خورد به جامدادیِ سرگروه و جامدادی افتاد و محتویاتش پخش شد…چندین و چند مدل خودکار نارنجی…نارنجی اکلیلی،نارنجی روان‌نویسی،نارنجی معمولی،فوری همه رو جمع کرد و به جای‌ِ توضیح، شروع کرد با اون هم‌گروهی‌مون که باعث لو رفتنش شده دعوا کردن، تو چرا حواست نیست و چقدر دست و پا چلفتی هستی و کلی تحقیر و توهین.از اون به بعد هم ورود به حریم خصوصی رو ممنوع کرد. ولی انگار فقط برای خودش، چون اون همچنان به ما می‌گفت که خودکار نارنجی نشانه‌ی شیطان پرستیه و باعث می‌شه گمراه بشید،می‌گفت باید مقاومت کنید،می‌گفت خیلی از دوستامون حتی همین خودکار آبی رو هم ندارن،می‌گفت حالا کسی از نداشتن خودکار نارنجی که نمرده،می‌گفت حالا یه رنگ خودکار کمتر داشته باشید،می‌گفت اصلا قدیما که این رنگ خودکارا نبوده مگه چی می‌شده،می‌گفت و می‌گفت…ولی خبرش می‌رسید که داییش از ترکیه براش یه خودکار نارنجی جدید آورده.</description>
                <category>فاطمه دا</category>
                <author>فاطمه دا</author>
                <pubDate>Sat, 16 Jul 2022 20:17:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقش کاتالیزوری اپلیکیشن‌ها در روند یادگیری انگلیسی: معرفی یک اپلیکیشن (cake)</title>
                <link>https://virgool.io/@f.davardan/%D9%86%D9%82%D8%B4-%DA%A9%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D9%BE%D9%84%DB%8C%DA%A9%DB%8C%D8%B4%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%84%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%BE%D9%84%DB%8C%DA%A9%DB%8C%D8%B4%D9%86-cake-qcbh3muachvn</link>
                <description>قبلا راجع به اهمیت تقویت مهارت های ورودی (listening, reading) در جهت تولیدِ هرچه بهتر خروجی (speaking, writing) صحبت کردیم. چرا انقدر پیچیده‌اش می‌کنم؟! منظور هرچی بیش‌تر بشنویم و بخونیم، بیش‌تر و بهتر می‌تونیم حرف بزنیم و بنویسیم... و به طور خاص به مبحث &quot;خواندن&quot; پرداختیم. https://virgool.io/cheyab-blog/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%86-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D8%AA%D9%82%D9%88%DB%8C%D8%AA-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-snjmfvynm6s1 امروز می‌خوایم بریم سراغ اپلیکیشن‌ها...اپلیکیش‌ها چند تا ویژگی دارن:همیشه و همه جا در درسترس هستندمشکلات حمل و جا‌به‌جایی کتاب و دفتر و کاغذ و خودکار رو ندارنتوسط آدمای کاربلد ساخته شدن (اکثرشون) و قابل اعتماد هستنفضای خلاقانه و جذاب دارن (معمولا)قابلیت یاداوری و پیگیری دارنامکان دنبال کردن مسیر طی شده در صفحه‌ی پروفایل شخصی کاربران وجود داره (غالبا)کارنامه پیشرفت و توسعه می‌دن...و یه عالمه امکانات دیگه که توی اکثرشون مشترکه.یکی از بزرگ‌ترین نقش‌های این برنامه‌ها، به دلیل داشتن فضای خلاقانه‌شون، اینه که ابزارهای انگیزشی خوبی هستند، یعنی حوصله سر بر بودن و اعصاب خردی‌های روش‌های معمول یادگیری رو ندارن و توی یک محیط دوست داشتنی و جذاب، پروسه‌ی یادگیری رو شیرین‌تر می‌کنن.توی این یادداشت می‌خوام به طور ویژه به اپلیکیشن cake و ویژگی‌هاش بپردازم؛در زبان انگلیسی اصطلاحی داریم که برای انجام کارهای آسون ازش استفاده می‌شه که می‌تونه معادل &quot;مثل آب خوردن&quot; در زبان فارسی باشه. حالا اون عبارت چیه؟ piece of cake. کار این اپلیکیشن هم همینه که یادگیری رو تبدیل به آب خوردن کنه.این برنامه رایگانه (البته نسخه پولی با امکانات بیش‌تر و حذف تبلیغ هم داره) و تقریبا روی تمام پلتفورم‌ها قابل اجراست، از طریق این برنامه می‌تونین یه سری فیلم و انیمیشن و ویدیو رو با زیرنویس و تکرار به صورت منقطع ببینید.فضاش چه جوریه؟بعد از دانلود و نصب و ثبت نام، برای شروع، با توجه به سطحتون یه سری ویدیو پیشنهاد می‌ده که بعد از انتخاب یکی از اون‌ها همچین چیزی رو می‌بینیدبرای نمونه من انیمیشن sing رو انتخاب کردم همون‌طور که می‌بینید، ویدیو رو داریم، پایینش هر جمله‌ای که گفته می‌شه رو می‌تونید ببینین و با کشیدن به چپ و راست هم می‌تونین برگردین عقب یا برید به جمله و سکانس بعدی.یه دکمه‌ای هست که باهاش می‌تونین سرعت ویدیو رو تا چند برابر کم کنین و آهسته‌تر به جملات گوش بدید.کنار اون گزینه‌ی تکرار رو داریم.حتی هر وقت بخواین می‌تونین زیرنویس رو حذف کنین و خودتون سعی کنین حدس بزنین که چی می‌گن.با زدن روی اون سه نقطه، گزینه‌هایی رو میاره که مهم‌ترینش اینه که می‌تونین فیلم کامل رو توی یوتیوب ببینید.و وقتی روی کلماتی که زیرش خط کشیده شده بزنین، یه دیکشنری باز می‌شه که اطلاعات اون لغت و تمام لغات دیگه‌ای که توی اون جمله بوده رو نشون می‌ده. (شگفت انگیز نیست؟)پخش فیلم جالب‌ترین بخش این اپلیکیشن بود ولی این تمام ماجرا نیست.توی تب classes شما می‌تونین کلاس‌هایی رو با موضوعات مختلف پیدا کنین و ببینین، مثلا کلاسی با نام small talk که توی ده تا یونیت در قالب ویدیو بهمون یاد می‌ده که چه‌جوری با دیگران ارتباط بگیریم...یا تب speaking که شامل یه سری مکالماته که می‌تونین اول گوش بدید و بعد بهتون این امکان رو می‌ده جای یک طرف از این مکالمه صحبت کنید و بعد از هر جمله درستی اون رو تایید می‌کنه.این مکالمات و ویدیو ها هم جوری انتخاب شدن که شامل idiom ها و لغات و اصطلاحات مفید باشن.و به عنوان آخرین تب، بخش پروفایل رو داریم که همون‌طور که گفتم می‌تونین روند پیشرفت و راهی که طی کردین رو اون‌جا ببینین.و در آخر متاسفانه بگم که بدیهیه به خاطر دسترسیش به یوتیوب، مجبوریم مجهز به ابزاری باشیم که از سد محدودیت‌ها عبور کنیم!اگر قرار باشه فقط یک اپلیکیشن به کسانی که در حال یادگیری زبان انگلیسی هستند معرفی کنم، بدون شک همین cake خواهد بود.این عکس‌ها از نسخه‌ی iOS این برنامه گرفته شده ولی به طور کلی در بقیه پلتفورم‌ها هم رابط کاربری شبیه به اینه.</description>
                <category>فاطمه دا</category>
                <author>فاطمه دا</author>
                <pubDate>Mon, 13 Dec 2021 20:31:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از شهرزاد تا خاتون، میزانسنی فرسنگ‌ها دور از واقعیت</title>
                <link>https://virgool.io/@f.davardan/%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D8%AA%D8%A7-%D8%AE%D8%A7%D8%AA%D9%88%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%86%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%B3%D9%86%DA%AF-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-i2vqwqmso0cc</link>
                <description>خیابون‌ها خونه‌ها و نوع لباس پوشیدن مردماگر اهل تاریخ و کتب واقعه‌نگاری و به خصوص عکس‌های تاریخی باشین، قطعا شما هم این تناقض رو دیدین.از نوع لباس پوشیدن تا حرف زدن، از فضاسازی تا نوع رفتار همه و همه صرفا جوری برنامه‌ریزی شدن که برای مخاطب جذابیت بصری داشته باشن، این‌که چقدر متقن باشن انگار مهم نیست!اصلا از وقایع تاریخی حرف نمی‌زنم چون سوادش رو ندارم و نمی‌دونم چقدر از اتفاقاتی که توی فیلم‌ها و سریال‌ها به نمایش می‌کشن دقیقا منطبق بر روایت تاریخیشونه. بحث من حول محور مسائل فرهنگی اون زمانه. (البته سواد اونم ندارم:)) و هدفم فقط تلنگره.)سال 1320مثلا چی؟ مثلا وقتی داستان‌های قدیمی رو می‌خونیم، پای صحبت مامان‌بزرگ‌ها می‌شینیم یا حتی وقتی فرهنگ شفاهی و قصه‌های فولکلریک رو بررسی می‌کنیم می‌فهمیم که در گذشته توی فضای خانواده و جامعه، مردسالاری عجیبی حاکم بوده؛ ولی توی فیلم‌ها اینجوریه که زن‌ها آزادانه فعالیت‌های اجتماعی می‌کنن توی بحث‌ها شرکت می‌کنن و حضور پر شوری توی تمام عرصه‌ها دارن!یا وقتی یه سرچ ساده کنیم و عکس‌های دهه‌ی 20 رو از منابع مختلف نگاه کنیم یا حتی توی آلبوم‌های قدیمی خونه‌ی خودمون رو بگردیم، می‌بینیم که نوع پوشش بسیار بسیار متفاوت‌تر از چیزیه که نشونمون می‌دن، وقتی داریم از نوع پوشش حرف می‌زنیم همیشه اکثریت جامعه رو در نظر می‌گیریم و نه یک عده افراد خاص.  یا وضعیت جاده‌ها و خونه‌ها و خیابون‌ها و کوچه‌ها هم همین‌طور، توی رسانه همه‌ی مکان‌ها به طرز دل‌انگیزی زیبا و تمیز و سنگ‌فرش شده‌ان و این با تجربه‌ی زیسته‌ی آدمایی که اون دوران رو دیدن بسیار متفاوته. مادربزرگ من تعریف می‌کنن وقتی اولین بار کوچه‌شون آسفالت شده و از گل و لای و خاک و خل خلاص شدن یکی از همسایه‌ها به شکرانه کل‌کوچه رو سینه‌خیز می‌ره! این اتفاق برای سال‌های 56 این حدوداس!یا توی قحطی سال 1320 که توی رسانه خیلی دوران گوگولی و زیباییه و اوج گشایش سیاسی و آزادی‌های مدنیه!:)) اینجوری بوده که اگر قصابی گاوی برای کشتن پیدا می‌کرده،‌ اون رو بعد از ذبح روی تشتی می‌ذاشته و صبر می‌کرده خونش کامل بریزه توی تشت‌ها و بعد از دلمه بستنش می‌بریده و به مردمی که از گرسنگی به اونجا هجوم آورده بودن می‌فروخته! و حتی توی همین خرید خون دلمه بسته هم به خاطر حمله‌ی جمعیت کلی آدم زیر دست و پا تلف می‌شده. یک سکانس کوتاه واقعی از یک واقعیت دردناک تاریخی. کوچه‌ها و خیابون‌ها پر از آدمایی بوده که از گشنگی تلف شدن و همون‌جا رو زمین موندن!یا فقط فیلم‌ها و سریال‌ها نیستن!دیدین این روزها یه سری از عکس‌های افغانستان قدیم رو با افغانستان جدید مقایسه می‌کنن؟ یک صفحه از کتاب بادبادک باز خالد حسینی، جایی که امیر از آمریکا برگشته و افغانستان رو وطن خودش خطاب می‌کنه.&quot;شما همیشه اینجا جهانکرد بودی&quot;! چقدر بی نظیره این جمله. اونایی که اون سال‌ها سبک زندگی اعیانی با لباس‌های خاص و خونه‌های خاص داشتن عملا توی افغانستانِ واقعی زندگی نکردن و از لحاظ آماری هم زیر ده درصد از جامعه‌ی افغانستان همچین زندگی‌ای داشتن و سبک زندگیِ اون عده‌ی قلیل معیار درستی برای سنجش کل وضعیت افغانستان نیست.اگر یه مطالعه‌ی سرسری از فرهنگ جامعه‌ی افغانستان توی ولایت‌های مختلف حتی قبل از حمله‌ی شوروی داشته باشیم می‌دونیم که با یه جامعه‌ی بسیار سنتی طرف هستیم و این تصاویری که نشونمون می‌دن مربوط به اون چند درصد از قشر مرفه و تحصیل‌کرده‌ی کابله و نه مثلا آدم‌های عادی در هزاره‌جات!الان منظورم از این حرف اینه که افغانستان اوضاع بدی داشته و الان بهتر شده؟! قطعا نه! به هیچ عنوان نه! معلومه که نه!حرفم اینه هرچیزی با هر عنوانی به خردمون می‌دن راحت نپذیریم و دنبال حقیقت باشیم و از تفکر انتقادی استفاده کنیم.یا راجع به ایران هم من کلی از این عکس‌ها دیدم، تا حالا به این عکس‌ها دقت کردین؟ مثل این می‌مونه من یه عکس از بهترین محلات تهرانِ سال 1400 رو بذارم کنار یه عکس از مخروبه‌های یه روستای دورافتاده در سال 1345 و بگم آهان دیدین! چقدر وضعیت مملکت بهتر شده!حتما همگی دیدین اینومثلا این عکس ناشیانه‌ترین فوتوشاپیه که تو زندگیم دیدم ولی اگر این موضوع رو عنوان کنی همه میٰ‌ریزن سرت که شما مزدورید و ماله‌کشید و آره منظورت اینه الان وضع اهواز گل و بلبله و همین شماها بدبختمون کردید! چه ربطی داره!:))‌ این عکس فوتوشاپه! همین! تو کجای این جمله کسی داره اشاره می‌کنه که نه اوضاع اهواز عالیه؟ کجای این جمله این معنی رو می‌ده که قدیم اوضاع اهواز بد بوده؟ این حقیقت که این عکس ساختگیه اصلا از این واقعیت که رنج بزرگی به خوزستان تحمیل شده کم نمی‌کنه، و تنها نکته اینه که این عکس غیرواقعیه! خیلی ساد‌ه‌اس به نظرم.این بحث عکس رو مطرح کردم چون خیلی این روزا دست به دست می‌شه ولی آیا:آیا منظورم از این حرف اینه که الان اوضاع کشور بهتر از قبله؟ خیر به هیچ عنوانآیا منظورم از این حرف اینه که اوضاع کشور بدتر از قبله؟ خیر به هیچ عنواندقیقا نکته همین‌جاست!‌ هدف از مطرح کردن این موضوع اینه که فارغ از این که نظر من اینه که وضعمون بهتر شده یا بدتر، باید بسنجیم ببینیم اصلا این روش، روش درستی برای رسیدن به جواب این سواله؟ یعنی با یه عکس می‌شه گفت که ببینین ما از کجا به کجا رسیدیم!؟ (فرقی نداره از جای خوب به بد یا بد به خوب!)امیدوارم تونسته باشم اینو منتقل کنم که منظورم به هیچ عنوان این نیست که گذشته‌ی تاریکی داشتیم و الان چقدر خوشبختیم و اینا ( صدبار تاکید کردم خدایی:)) )این که رسانه حقیقت رو به غلط داره به خرد ما می‌ده یه گزاره‌ی مستقله و با ربط ندادن اینا به سوگیری‌های خودمون به مرزکشی‌ها و به خط و خطوط فکریمون، می‌تونیم بدون تعصب دنبال حقیقت و واقعیت باشیم.این‌که سال 1320 اکثریت مردم عادی چه لباسی می‌پوشیدن، چه تفریحاتی داشتن، سرگرمی روزانه‌اشون چی بوده و چی می‌خوردن و روابط خانوادگی و اجتماعی چه جوری بوده رو مقایسه کنین با چیزی که توی سریال خاتون اتفاق میفته، می‌تونم بگم 70٪ از این سریال توی زمان و مکان تخیلی رخ می‌ده و نه در گیلان 1320. بازم بگم منظورم این نیست که اون موقع بدبخت بودیم و الان گل و بلبل یا دیگه کافیه؟:))یا سریال شهرزاد هم همین‌طور، اگر در سال 1332 جمعیت ایران رو چیزی حدود 18 میلیون نفر در نظر بگیریم، و تهران رو یک میلیون و خورده‌ای و جمعیت مرفه تحصیل‌کرده‌ی عموما نزدیک به دربار و دولت رو هم چیزی حدود 500هزار نفر(که مسلما خیلی دست بالا تخمین زده شده) می‌بینیم که فقط حدود 2درصد از جامعه همچین کیفیت زندگی‌ای رو تجربه کردن و به همین ترتیب می‌شه شهرهای بزرگ‌تر که رفاه نسبی بهتری داشتن و بعد روستاها و عشایر و غیره رو حساب کرد.خلاصه که اون تصویر زیبا و رشک‌برانگیزی که توی سریال‌ها و فیلم‌ها از فضای اون زمان‌ها دارن منطبق بر واقعیت فضای کلی حاکم بر جامعه و سبک زندگی اکثریت و عموم مردم نیست و در نتیجه مقیاس و معیار مناسبی برای رسیدن به پاسخ به این استفهام انکاری هم که &quot;از کجا به کجا رسیدیم؟!&quot; نیست.دور و برمون پر از آدماییه که علم و اطلاعات و سواد تاریخیشون خلاصه شده به برداشتشون از این فیلم‌ها (خودم رو از این قائده مستثنا نمی‌بینم) و این باعث می‌شه هر تصویری که هر رسانه‌ای با هر سوگیری‌ای بهمون نشون می‌ده رو واقعیت مطلق بپنداریم. کلا راجع به رسانه و تحلیل گفتمان و تاثیر کلمات توی زندگی‌هامون خیلی دوس دارم بیشتر صحبت کنم. امیدوارم فرصتش باشه و متن منسجمی بتونم بنویسم و نه مثل این متن که هولهولی فقط یه سری چیزایی که تو ذهنم بود رو نوشتم و دارم می‌رم سراغ مقاله‌ای که تا آخر شهریور باید چاپ بشه:))ممنون که خوندین، خوشحال می‌شم نطرتون رو بدونم.</description>
                <category>فاطمه دا</category>
                <author>فاطمه دا</author>
                <pubDate>Tue, 31 Aug 2021 21:58:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رادیو مرز، کنکوری‌ها، گزارش یک تفا‌وت نسلی</title>
                <link>https://virgool.io/@f.davardan/%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%88-%D9%85%D8%B1%D8%B2-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D9%81%D8%A7-%D9%88%D8%AA-%D9%86%D8%B3%D9%84%DB%8C-fikj3r8hsfwy</link>
                <description>اپیزود آخر (تا زمان نوشتن این متن!)همیشه گفتم پادکست رادیو مرز یکی از بزرگ‌ترین کاتالیزورها برای دستیابی به رواداریِ حداکثریه. بهمون کمک می‌کنه که دنیارو از زاویه‌ی دید بقیه‌ی آدم‌ها ببینیم و اصطلاحا با کفش‌های اونا چند قدمی رو راه بریم.فکر می‌کنم کمتر کسی باشه که اهل گوش کردن به پادکست‌ها باشه ولی رادیو مرز رو نشناسه، رادیو مرزی که کار مرضیه‌ی عزیزه و توی هر اپیزودش به یک موضوعی می‌پردازه که باعث ایجاد مرز بین آدم‌ها می‌شه. روند پادکست هم تحلیلی و موشکافانه و ریشه‌یابانه نیست و همین بزرگ‌ترین نقطه‌ی قوتش محسوب می‌شه، برای کسایی که نشنیدن، بگم که اینجوریه که تو هر قسمت صدای چند نفر از نماینده‌های درگیر اون موضوع رو میشنویم که دارن از مشکلات و مسائلشون می‌گن و نکته‌ی بعدی برای کسایی که نشنیدن اینه که همین الان برید گوش بدید!هدفم اصلا معرفی و تعریف رادیو مرز نبود، به یه نکته‌ی خیلی جالبی توی آخرین اپیزود برخوردم که فکر می‌کنم ارزش گفته شدن و شنیده شدن و فکر کردن رو داره.البته که مرضیه‌ی عزیز خودش همیشه می‌گه این صرفا تجربه‌ی شخصی هر کدوم از این عزیزانه و قابل تعمیم به کل جامعه نیست و ممکنه خیلی‌ها تجربه‌های متفاوتی داشته باشن. هدف من هم تعمیم نیست ولی فکر می‌کنم هر کسی که مثل من خیلی وقته مخاطب رادیو مرزه این نکته براش پررنگ باشه.حالا داستان از چه قراره؟تا اینجا بیشتر اپیزودهایی که شنیدیم راجع به موضوعاتی بوده که به صورت طبیعی آدم‌های بالای 25-30 درگیرش بودن (مثل اپیزود بعد از سقط، مجردها،‌ مبتلا به سرطان، بعد از طلاق و ...) و یااا ناخودآگاه افرادی که باهاشون صحبت شده تو رده سنی خود پادکستر بودن (همون‌طور که توی خود پادکست همیشه اشاره می‌شه که این اتفاق صرفا به خاطر اینه که من دسترسیم به این افراده) خلاصه به هر دلیلی، بیشتر صحبت کننده‌ها از دهه‌ی هفتاد یا قبل‌تر بودن.اپیزود آخر راجع به کنکور بود و مرزهای احتمالی‌ای که کنکور بین داوطلبان و دیگران کشیده، بالطبع بر خلاف اپیزود‌های قبلی، اینجا همگی دهه‌ هشتادی بودن. دهه هشتادی‌هایی که بلوغشون از تک تک جملاتشون چکه می‌کرد! دهه هشتادی‌هایی که انگاری بهتر از نسل‌های قبلشون می‌تونن مسائل رو از زوایای مختلف ببینن، بهتر می‌تونن تفاوت‌هارو بپذیرن و بقیه‌ی آدمارو درک کنن. اینو به وضوح توی صحبت همه‌اشون می‌شد دید.انگار این بچه‌ها مثل ماها و هم نسلی‌های ما از دیگران انتظارات اضافه‌ای ندارن، انگار اینا خیلی راحت‌تر می‌گن “البته خب اونا هم حق دارن”.به نظر من اگر همین موضوع از سی ساله‌ها پرسیده می‌شد با وجود اینکه دیگه تو این لحظه کنکور دغدغه‌اشون نیست و خیلی ازش گذشته، باز هم نارضایتی‌های بیشتری ازشون می‌شنیدیم، از این‌که چقدر بقیه درکشون نمی‌کنن از این‌که چقدر مرز بینشون ایجاد شده!ولی انگار این بچه ها به راحتی به طرف مقابل حق می‌دن برای فاصله‌ای که ازشون گرفتن!انگاری عاقل‌ترن انتظارات کمتر یا حداقل واقع‌بینانه‌تری از دیگران دارن، مثل نسل‌های قبلی‌شون پرتوقع نیستن و بقیه رو مسبب تمام ناکامی‌هاشون نمی‌دونن! اگر هم نارضایتی‌ای از جانب بقیه براشون اتفاق افتاده بوده، فوری می‌تونن ریشه یابی کنن و بگن که خب دلیلش اینه! یعنی انقدر توانایی “درک طرف مقابلشون” زیاده که حتی اگر اطرافیانشون باعث شدن ضربه‌ای ببینن، می‌تونن دنیارو از زاویه دید اون‌ها ببینن و بگن خب دلیل این کار غلطشون این بوده و همه‌ی حقیقت اینی که من می‌گم نیست!توانایی‌ای که انگار ماها نداشتیم و نداریم.پ.ن: تاکید می‌کنم که مسلما نمی‌شه اینو راجع به تماااام دهه هشتادی‌ها گفت! بدیهیه دیگه.</description>
                <category>فاطمه دا</category>
                <author>فاطمه دا</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jul 2021 11:35:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاقانه‌ترین معماهای عالم برای یک فرد شیفته‌ی پازل!</title>
                <link>https://virgool.io/@f.davardan/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B9%D9%85%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%81%D8%B1%D8%AF-%D8%B4%DB%8C%D9%81%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B2%D9%84-nzw7tehlrzgs</link>
                <description>می‌خوام ببرمتون به بیست سال قبل، اون موقع ها روزنامه‌ی جام‌جم روزهای سه‌شنبه یه ویژه‌نامه داشت به اسم نسل3، صفحه‌های آخر این ویژه‌نامه یه قسمتی بود به اسم خفن استریپس یه جدول خلاقانه‌ای بود که تا اون زمان هیچ مشابهی نداشت، خیلی سال‌ها بعدش یه بازی موبایلی‌ای اومد به اسم آفتابه که یه چی تو اون مایه‌ها بود.اون جدول خلاقانه‌ترین پازل بومی‌ای بود که تا اون زمان تو زندگیم دیده بودم، هر هفته با خواهرم کلی درگیرش بودیم.متاسفانه هیچ‌وقت تو زندگیم با آدمی که اون جدول رو دیده باشه رو‌به‌رو نشدم و این بزرگ‌ترین حسرت منه، چقدر باحال می‌شد یه آدم تباه دیگه مثل خودم پیدا می‌کردم و از خاطرات مشترکمون می‌گفتیم! راستش نه فقط آدمی که اون جدول رو بشناسه بلکه هیچ‌وقت هیچ دوست نِردی نداشتم که سلایق و علایقش مثل خودم باشه!حالا بگذریم...یهو درد دلم تازه شد!ده سال بعدش یعنی ده سال قبل از الان، اون موقع ها که موبایل‌ها به این صورت اینترنت نداشتن و فعالیت توی شبکه‌های اجتماعی محدود به فیس‌بوک و کلوب و گودر و این چیزا بود، عجیب‌ترین وبسایت عالم رو پیدا کردم!یه چیزی که بخش نِرد مغزم رو خیلی قلقلک می‌داد!یه وبسایت که چند سلسله پازل بومی داشت که عجیب‌ترین و خلاقانه ترین معماهای عالم امکان بودن! از ذوق حل کردن بعضی‌هاشون دلم می‌خواست بشینم زار زار برای این خلاقیتشون اشک بریزم! انقدرررر این معماها خفن بودن!این که چرا یهو امشب بعد از ده سال این وبسایت اومد تو ذهنم و چرا یهو با خودش یه عالمه خاطره آورد رو نمی‌دونم ولی همون‌قدر خوشی و ذوق ریخت تو دلم.امیدوارم این دفعه که اسمش رو می‌گم (اسمی که به سختی یادم اومد و بعد از این‌که فهمیدم درسته تا نیم ساعت چشمام از تعجب گرد بود) حداقل یه نفر پیدا بشه که بگه &quot;ا منم حلش کرده بودم!‌‌&quot; امضا کسی که تمام عمرش به دنبال دختری به تباهی خودش بودپ.ن: لطفا اگر معادل فارسی کلمه‌ی نرد رو می‌دونین بهم بگین، می‌دونم خیلی رو مخه که وسط متن فارسی یه کلمه‌ی انگلیسی رو هی تکرار کنی.آها اسم اون وبسایت یادم رفت! https://www.persianpuzzles.com/ </description>
                <category>فاطمه دا</category>
                <author>فاطمه دا</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jul 2021 00:37:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشتباه کرده‌ای؟ بیخود کرده‌ای!</title>
                <link>https://virgool.io/@f.davardan/%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-qvrlqjlxwb7z</link>
                <description>فکر می‌کنم این خبر را همگی شنیده‌ایم!این خبر را که به تو می‌گوید اگر در 18 سالگی یک اشتباهی کرده‌ای دیگر غلط می‌کنی اگر پشیمان شوی و برای جبرانش تلاش کنی.این خبری را که همین دایره‌ی کوچک اختیاراتمان را تنگ تر می‌کند، همین چهار عدد &quot;انتخاب&quot;‌ی که برایمان مانده را کم و کم‌تر می‌کند. آقای مسئولِ فلان کارگروهِ بهمان جا، احتمال اشتباه کردن در 15 سالگی چقدر است؟ احتمال تصمیم گیری غلط در ابتدای شروع جوانی چقدر است؟ از ذهن آشفته و خام یک نوجوان خبر دارید؟ از فشار بار روی شانه‌های تازه بالغش خبر دارید؟ از مشکلات روحی و روانی‌ای که سیستم آموزشی برایشان به وجود آورده است چه؟ از روز مزخرف کنکور و تعیین آینده‌ی چهار ساله‌ات؟حالا این آینده، نه تنها چهار سال بعدی تو که همه‌ی زندگی تو خواهد بود،‌ چون می‌گویند اگر اشتباه کردی پس هر چه سرت می‌آید حقت است و باید تاوان بدهی، چون می‌گویند پشیمان شدن سودی ندارد و باید توی باتلاقی که هستی بیشتر فرو بروی!می‌گویی اشتباه نکرده‌ای و در آن زمان و با آن شرایط اتفاقا درست‌ترین تصمیم را گرفته‌ای؟ می‌گویی بعدا رشد کردی، تغییر کردی، علایق جدید ساخته‌ای و سلیقه‌ات عوض شده است و می‌خواهی پای در راه جدیدی بگذاری؟ بیخود کرده‌ای! باید از اول فکرش را می‌کردی! تغییر یعنی چه؟ نگرش جدید یعنی چه؟ حرف‌های روشن‌فکری می‌زنی نکند غرب‌زده شده باشی؟!چاره‌ی حل مشکل را در ایجاد دو قطبی یافته‌اند، فهمیده‌اند اگر مردم را بیندازیم به جان هم، دیگر دست از مطالبه‌گری برمی‌دارند و به دریدن هم‌دیگر مشغول می‌شوند و اصل موضوع فراموش می‌شود، آقای مسئولِ فلان کارگروهِ بهمان جا به مشاور رسانه‌ایش گفت که عمو جان تو بگو چه کنیم؟ نتیجه این شد که علوم انسانی‌ها را بیندازند به جان فنی‌ها و فنی‌ها را بیندازند به جان علوم انسانی‌ها،‌ بعد در اتاق فکرشان نشستند و به طرح درخشان دیگری فکر کردند،‌ چون از این بعد را مردم خودشان خوب بلدند!ع.ا ها گفتند شماها فقط ادعای مهندسی دارید و چون سوادش را ندارید نمی‌توانید کار کنید یا مدارج عالی را طی کنید و همانطور که لیسانس را به خاطر پزش مهندسی خواندید حالا هم می‌خواهید برای پزش تحصیلات تکمیلی بخوانید ولی چون زورتان به آن رشته‌ها نمی‌رسد می‌آیید جای ما را تنگ می‌کنید و سطح علمی را می‌آورید پایین!فنی‌ها در جواب گفتند ما اگر نباشیم که علوم انسانی پشم هم نیست! (متاسفانه تمام این‌ها مستندات توییتریاشان موجود است!)خدا را شکر این طرح &quot;فعلا&quot; لغو گردید وگرنه باید شاهد جنگ جهانی سوم با محوریت &quot;کی از همه قشنگ تره؟&quot; می‌بودیم!من خودم از همان تغییر رشته‌ای‌ها هستم! مهندسی خواندم از روی عشق از روی علاقه، هنوز هم رشته‌ام را دوست دارم و در آن حوزه مطالعات عمومی دارم، ولی از یک جایی به بعد فکر کردم ما به هم‌دیگر تعلق نداریم، کار کردن در آن رشته را دوس نداشتم و با روحیات جدیدم سازگار نبود،‌ در اصل با شخصیت منِ 18 ساله بیش‌تر هماهنگ بود تا منِ 25 ساله! من هم برای ارشد و دکتری رفتم سراغ رشته‌ای که بیش‌تر دوستش داشتم و در آن رشته عملکرد بهتری داشتم و حتی برای جامعه هم فرد مفیدتری بودم! جای کسی را هم تنگ نکردم! زحمت مضاعفش فقط گردن خودم بود.کنکور دادن و رقابت با کسانی که چهار سال آن رشته و مواد درسی را خوانده بودند آسان نبود ولی من از پسش برآمدم. ناچار به گذراندن واحدهای پیش نیاز اضافه‌ای بودم که نیازمند زمان و انرژی بیش‌تر بود، باز هم از پسش برآمدم،‌ کلاس‌ها و ارائه‌ها و امتحان‌ها هم نیازمند تلاش بیس‌تری بود باز هم سنگینی بارش فقط روی دوش خودم بود چون این انتخاب من بود! چندین برابر زحمت کشیدم تا با بقیه‌ی هم‌کلاسی‌ها هم سطح باشم (حتی بالاتر هم بودم ولی ادعایی ندارم).اگر تعیین صلاحیت افراد برای ادامه تحصیل در یک رشته‌، ‌&quot;کنکور&quot; است که خب آن سد هنوز وجود دارد. یعنی می‌گویید نمی‌شود کسی لیسانس آن رشته را داشته باشد و سوادش را نه؟ یعنی نمی‌شود کسی لیسانس آن رشته را نداشته باشد ولی سوادش را بله؟لطفا به جای پاک کردن صورت مسئله، ساز و کار را تغییر دهید! با تشکر. </description>
                <category>فاطمه دا</category>
                <author>فاطمه دا</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jul 2021 17:47:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بحران سی سالگی: لحظه‌ی ابتلا به بیماری‌ای به نام ناتوانی اتمی!</title>
                <link>https://virgool.io/@f.davardan/%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B3%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D9%84%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%86%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%AA%D9%85%DB%8C-rzkid7xsi9ag</link>
                <description>همیشه از بچگیم وقتی یه ورزشی یا هنری رو شروع می‌کردم، از همون روزای اول از خیلی از هم دوره‌ای‌ها و هم سن‌هام که حتی زودتر از من هم شروع کرده بودن، بیشتر پیشرفت می‌کردم...همیشه از جلسه‌های اول تمام قلق کار دستم میومد و خیلی زود حرفه‌ای می‌شدم، کافی بود اصول اولیه‌ی هر کاری رو فقط یک بار بهم بگن و تمام، یا نه اصلا کافی بود فقط کسی رو می‌دیدم که داره اون کار رو انجام میده بوم یاد گرفته بودمش!اخیرا قایقرانی رو شروع کردم، تصورم از خودم همین بود که به سرعت برق و‌ باد یاد می‌گیرم و از همه هم بهتر می‌شم و این دست توهمات!نشدم، حتی نزدیک به خوب هم نبودم.راستش می‌شه گفت افتضاح بودم.کندترین در یادگیریِ ساده ترین چیزا!جلسه‌ی اول سه بار چپه شدم تو آب...پارو زدن که هیچی، حتی تعادلم رو هم نمی‌تونستم حفظ کنم!انقدر افتادم تو آب که وقت نکردم طریقه‌ی پیاده شدن ازش رو یاد بگیرم (نیازی نداشتم یاد بگیرم خب من همینجوریشم تو آب بودم دیگه!)جلسه‌ی بعدش یه دختر سیزده ساله اومد، حتی مربی اصلیمون هم نبود که اصول اولیه رو بهش یاد بده، پرید رو قایق و… دوس داشتم بگم پرید رو قایق و چپه شد تو آب ولی نهههه! پرید رو قایق رو رفتتتت… یک ساعت رو آب بود حتی پاچه هاشم خیس نشد!اون تیر خلاص بود، شلیک نهایی...فکر کنم بحران سی سالگی یه جایی همین حوالی شروع می‌شه، وقتی که می‌فهمی دیگه به تیز و فرزی قبل نیستی، نه از نظر حرکتی و بدنی و نه حتی از لحاظ ذهنی و یادگیری!فکر می‌کنم بحران سی سالگی یه حسیه مثل پی بردن به یه بیماری،یه بیماری که تا آخر عمرت باهاته،بیماری از دست دادن توانایی‌ها به طور ذره‌ای و روزانه!اسمش رو می‌ذارم ناتوانی اتمی!بحران سی سالگی وقتیه که می‌فهمی دوران تصمیم گیری‌های هیجانی بدون منطق و فکر کردن تمومه، دوران پریدن تو دل مشکلات، دوران قورت دادن قورباغه ها، دوران بزن به دل دریا…همیشه به همه می‌گفتم تلقین نکنین بحران سی سالگی دیگه چه کوفتیه و اتفاقا دهه‌ی چهارم زندگی بهترینه چون هم جوونی هنوز هم از اون طرف پر از تجربه‌ای!دوس داشتم این حرف واقعی بود:)) ولی الان اعتراف می‌کنم که اشتباه می‌کردم!تصور سفرهایی که بی‌خستگی و بی‌ترس می‌رفتیم و تجربه‌های هیجان‌انگیزی که بدون کوچیک‌ترین احساس خطر انجام می‌دادیم الان برام عجبیه!تصور این‌که توانایی‌هات مثل قبل نیست ولی هزار تا کار نکرده داری!بهترین اتفاق جوونی اینه که به جزییاتِ هیچ چیزی فکر نمی‌کنی و مسائل ریز و درشت هر کاری رو نمی‌سنجی و حساب کتاب نمی‌کنی واسه همین راحت‌تر تصمیم به شروع می‌گیری، که خب این ویژگی از سی سالگی کم‌رنگ و کم‌رنگ‌تر می‌شه!قرار نبود این نوشته این‌قدر فضای دارکی داشته باشه ولی تراوشات یهوییِ ذهن یک فرد در آستانه‌ی بحران سی سالگی که دور و ورش پر از بچه‌های نوجوونِ بی‌کله‌اس، بهتر از این نمی‌شه! :)</description>
                <category>فاطمه دا</category>
                <author>فاطمه دا</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jul 2021 17:47:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این یک اعتراف مادرانه است!</title>
                <link>https://virgool.io/@f.davardan/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-vxau479jmbjx</link>
                <description>با صدای گریه‌­ی نوزاد دو ماهه­‌ام از خواب بیدار می­‌شوم، نگاهش می­‌کنم، رویم را برمی­گردانم، بدون حرف و کلامی پستونک را در دهانش می‌­گذارم و اتوماتیک وار، گویی که کسی از قبل کوکم کرده باشد به سمت دستگاه قهوه ساز می‌روم.به زحمت لیوان تمیزی از کابینت بالایی که مخصوص سرویس چینی جهیزیه‌ام که فقط یک بار با ترس و لرز استفاده کرده‌ام است، پیدا میکنم. نگاهی به کوه ظرف های کثیف می اندازم و رویم را برمیگردانم، به تمام لحظاتی فکر میکنم که در دو ماه گذشته رویم را از مشکلات برگردانده‌ام.صدای بلند و ناگهانی قهوه ساز مرا از افکارم بیرون می‌کشد، تمام عضلاتم سست و خسته است ولی حواسم را جمع می کنم که فنجان گرانبهای به درد نخورم را نشکنم، انگار که تازه یادم افتاده باشد، ناخودآگاه، زیر پنجره را نگاه می کنم، بقایای شیشه شیر شکسته دیگر آنجا نیست، خودم را نفرین می‌کنم، کدام مادر ناشی­‌ای برای بچه‌اش شیشه شیر شیشه ­ای می خرد! &quot;اسمش روشه دیگه شیشه شیر از کجا باید می دونستم پلاستیکیش هم هست&quot; خوشحالم که سمیرا اینجا نیست که این حرف ها را بشنود، او بهترین مادری است که تا به حال دیده‌ام.قهوه را برمی‌دارم می‌روم سمت میز ناهارخوری، آنقدر آرام و بی سر و صدا که آن نوزاد شصت سانتی صدایم را نشنود، &quot;چطوری سمیرا از لحظه ای که هانارو دادن بغلش، عاشقش شده بود؟!&quot; برای گفتن این کلمات از خودم متنفر می‌شوم، خوشحال‌ترم که مادرم، خاله‌هایم و عمه­‌ام اینجا نیستند وگرنه چه فکری راجع به من می‌کردند! حتما می‌گفتند که بی‌عاطفه و سنگدل و نامهربانم و شایسته­‌ی مادری نیستم و اگر ناشکر باشم خدا نعمتش را از من خواهد گرفت. همه­‌ی مادرها به طور غریزی از لحظه­‌ی تولد فرزندشان آماده‌­ی جان‌نثاری هستند، می‌گویم: من هم همینطور! انگار که بلند گفته‌ام، صدای گریه دوباره بلند می‌شود. آرزو می‌کردم کاش شخصی بود می‌­آمد و به این بچه شیر می‌داد ولی انگار که به صورت قراردادی از ازل این وظیفه‌­ی مادران بوده و ظاهرا تمام مادران عالم عاشق این کار هستند.همان اندک شیری که داشتم را با بغض فرو خورده­‌ام به او خوراندم و بعد از گذاشتنش توی ننوی کنار تخت پستانک را به زور به دهانش دادم و گوشی به دست، لحاف را کشیدم روی سرم، بی توجه به سردرد ناشی از فشار پایین و بی توجه به گرسنگی، اینستاگرام را باز می‌کنم، دنبال پیج سمیرا می‌گردم، تمام عکس های مادر دختری‌اش را از اول نکاه میکنم، &quot;چطوری از همون روزای اول انقدر شاده و میخنده!&quot; خودم را نفرین می‌کنم، برای هزارمین بار در این 65 روز، &quot;اونی که عجیبه اون نیست تویی بدبخت&quot; تمام مادران دنیا بی نقص هستند، قوی، شاد و با یک لبخند همیشگی. به عکس شانزدهم رسیده‌ام غرق در چشمان عاشق سمیرا و نگاه معصوم دخترش هستم که پیامی بالای صفحه می‌­آید. دو ماه است که گوشی‌ام نه صدایی دارد نه ویبره­‌ای، از شدت ضعف چشمانم دودو میزند اسم را درست نمی‌توانم ببینم، پیام را باز میکنم: &quot; سلام مامانِ تازه خوبی عزیزم؟ حال نینیمون چطوره؟ خواب نیستین زنگ بزنم؟&quot; سمیراست باورم نمی‌شود، حوصله­‌اش را ندارم، لابد می‌خواهد توصیه‌های عکس‌های دو ماهگی کند یا طریقه‌­ی صحیح خواندن لالایی شاد در حمامِ شیر را به من یاد دهد...به تمام کتاب های تربیت کودکی که در دوران بارداری‌­اش استوری می‌کرد فکر می‌کنم، لابد از نکات کلیدی ارتباط گیری صحیح با نوزاد جیغ جیغو خواهد گفت.گوشی را پرت می‌کنم، گرسنه و کلافه­‌ام ولی جرات نمی‌کنم از زیر لحاف دربیایم.نیاز دارم با کسی حرف بزنم، از احساساتشان بپرسم، نیازی به پرسیدن نیست، تمام مادرهای عالم عاشق بچه هایشان هستند، از همان روز اول...دوباره گوشی را برمی‌دارم، اینستاگرام را باز می‌کنم، هنوز روی عکس آتلیه‌­ای سمیرا و دخترش مانده، فکر آن پیام از ذهنم خارج نمی‌شود، صفحه­‌ی اکسپلور را زیر و رو می‌کنم، فیلم های غذا صدای شکمم را درمی‌آورد، با احتیاط از تخت بلند می‌شوم در مسیر آشپزخانه به سمیرا فکر می‌کنم، لابد الان بوی قرمه سبزی و پلو زعفرانی اش کل محله را برداشته و سوپ مخصوص کودک یک و نیم ساله­‌اش با آب قلم مشغول غل خوردن است. چشمانم را می‌بندم خودم را می‌اندازم روی مبل و بدون فکر کردن شماره‌­اش را می‌گیرم بوق دوم نخورده جواب می‌دهد &quot;سلااام چطووووری رفیق قدیمی، مامان کوچولوی خودم؟&quot; توی ذهنم به حجم شادی صدایش لعنت می‌فرستم و جواب می‌دهم &quot;سلام سمیرا جان خوبی شما؟ دخترت خوبه؟&quot;دوست دارم بپرسم آیا او هم از این تجربه‌­ی جدید ترسیده؟ آیا تردید وجودش را فراگرفته؟ آیا شده برای لحظاتی یادش برود که زندگی­‌اش متحول شده؟معلوم است که نه، تمام مادران عالم بی نقص هستند. جز من...ده دقیقه‌ای هست که از ترک‌های پوست و پوزیشن شیردهی صحبت می‌کنیم، ولی کاش کسی بود که جواب سوالاتم را می‌داد...بیست دقیقه گذشته و حتی دیگر نمی‌شنوم چه می‌گوید، گویی گنگی و خسته بودن صدایم را شنیده، می‌گوید: &quot;می‌دونی چیه آدم تا یه مدت بعد از زایمان باورش نمی‌شه که دیگه این بچه‌ی کوچولو برا توئه و مسئولیتش با توئه&quot;...هجوم خون در صورتم را حس میکنم، &quot;واقعا؟&quot;&quot;وا یعنی چی واقعا! من که تا چند ماه گیج بودم و به خاطر فشار عصبی‌ای که اون مدت داشتم حسابی درگیر افسردگی بعد از زایمان بودم&quot;.افسردگی بعد از زایمان دیگر چه کوفتی است! سمیرا چرا این حرف های بی معنی را می‌زند! نکند مادرم ازش درخواست کمک کرده و گفته است که من دیوانه شده ام!&quot;گوشت با منه؟&quot;معلوم است که گوشم با او نیست! ولی دوست دارم ادامه دهد، &quot; آره آره&quot;بعد از یک سخنرانی چند دقیقه‌­ای در باب افسردگی بعد از زایمان و طبیعی بودن این امر و برشمردن علایم و دلایل و آمار اتفاق افتادنش، لحن صدایش ناگهان تغییر می‌کند و بی مقدمه می‌گوید:&quot;ببین لطفا به کسی نگو، خودمم تا حالا با صدای بلند نگفتم و حتی وقتی تو ذهن خودمم بهش فکر می‌کنم از خودم متنفر می‌شم ولی...ولی من...&quot;چشم‌هایم را می‌بندم، می‌دانم چه می‌خواهد بگوید، این مقدمه دقیقا همان چیزهایی است که خودم 63 روز است که با خودم می‌گویم ، دوست ندارم ادامه دهد، دوست دارم سمیرا همان مادر قوی و بی نقص بماند.&quot;میدونی من... اون اول ها... خواهش می‌کنم به کسی نگو... از خودم خجالت می‌کشم ... ولی من اون اول ها ... حس می‌کردم خیلی دوسش ندارم&quot;می‌زنم زیر گریه...65 روز بود منتظر این حرف بودممنتظر شکستن این بغض لعنتیسمیرا هم می‌زند زیر گریه...گویی که تمام این یک سال و نیم را صبر کرده باشد تا نزدیک ترین دوستش به دردش مبتلا شود که بتواند با خیال راحت و بدون نگرانی از قضاوت ها، از ترس هایش بگوید، از نقص هایش، از کامل نبودنش...حالا او به بزرگ ترین گناهی که یک مادر ممکن است مرتکب شود اعتراف کرده و حال من خوب شده است.این داستان کوتاه صرفا یک تمرین بود با موضوع اعتراف (من اصلا بچه ندارمD:)، خوشحال می‌شم نظراتتون رو راجع بهش بشنوم.ممنون</description>
                <category>فاطمه دا</category>
                <author>فاطمه دا</author>
                <pubDate>Sun, 04 Jul 2021 00:23:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رازی که باید با خود به گور برد: سبک زندگی!</title>
                <link>https://virgool.io/@f.davardan/%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%AF-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-ej4gknfoki6u</link>
                <description>من، مشکلاتم، سبک زندگیم و دوستانچقدر خوبه وقتی با دیگران از سبک زندگیت میگی و همون لحظه قضاوتت نمیکنن...قشنگ صبر میکنن یه جا که زندگی داره دهنت رو صاف میکنه خفتت میکنن میگن آهاااا این بلایی که داره سرت میاد به اون دلیلیه که 13 سال پیش فلان جا گفتی که فلان کارو میکردی!یکی رو میشناسم وقتی شنید یه بنده خدایی سرطان گرفته اولین واکنشش این بود که یهو برگشت گفت ااا میدونین دیگه چرا؟ یادمه همیششههه پفک میخورد خیلی پفک میخورد میگفت خیلی پفک دوس دارم! راجع به یه خانم چهل و خورده ای ساله با دوتا بچه اینو میگفت که بیس و چهار سال قبل آخرین بار دیده بودش و توی همون دیدار این مکالمه ی علاقه به پفک شکل گرفته بود!یعنی دکترش چند سال طول کشید تا علتش رو مشخص کنه  (که ژنتیکی بود) و در آخر هم گفت البته این جواب قطعی ما نیست!ولی ایشون بدون دونستن محل،نوع و سطح بیماری اون بنده خدا سریع بدون فوت وقت تشخیصش رو صادر کرد! چرا قدر نمیدونیم!قبلا خیلی دوس داشتم از سبک زندگیم و علاقه و سلایقم با دیگران صحبت کنم، ولی بعد از اینکه چندین بار دلایل ناکامیم رو از همون حرفا کشیدن بیرون و کوبیدن تو صورتم فهمیدم چقدر خوبه این سبک زندگی مزخرف منحصر به فرد رو مثل یه راز پیش خودم نگه دارم!</description>
                <category>فاطمه دا</category>
                <author>فاطمه دا</author>
                <pubDate>Thu, 24 Jun 2021 21:46:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرغی مگس خوار در اقیانوسی به عمق یک سانت!</title>
                <link>https://virgool.io/@f.davardan/%D9%85%D8%B1%D8%BA%DB%8C-%D9%85%DA%AF%D8%B3-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%82%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%85%D9%82-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%AA-okmmucsrijgb</link>
                <description>من و گستره ی اطلاعاتم یهویی!همیشه از بچگی دوس داشتم همه چیز رو امتحان کنم.اگر به ورزشی علاقه­ مند می­شدم این علاقه­ مندی فقط تا جایی پیش می­رفت که اون ورزش رو یک بار تو زندگیم انجام بدم.فعالیت هنری ­ای رو اگر شروع می­کردم، همین که شروعش کردم برام کافی بود.تک قله­ هایی که مردم می­خواستن بهشون برسن برای من فقط یه سری تپه بودن ولی توی یه دشت وسیع، همه یه قله داشتن برای فتح ولی من سلسله تپه!یه دوره عاشق computer networks شده بودم و شب و روز بهش فکر می­کردم، تا زمانی که کتاب اندرو تننباوم رو تهیه کردم! 20 صفحه که خوندم دیگه فکر می­کردم من با توجه به سن کمم نابغه­ ی نتوورک جهانم!خیلی تو فاز رباتیک بودم ولی همین که توی مسابقات منطقه ­ای برای منطقه 6 افتخار آفرینی کردم عطشم رفع شد!انواع خیاطی و گلدوزی و شماره دوزی و بافتنی و قلاب بافی و کارهای نمدی رو انجام دادم، همه ­اشون در حد یدونه نمونه کار.یهو کار کردن با وورد پرس رو شروع کردم.منتظر ادامه­ ی جمله ­ی قبل می­گردین؟ خب فقط شروعش کردم دیگه!به فلسفه که علاقه­ مند شدم فقط تونستم یه سری پادکست راجع بهش گوش بدم.من بزرگ­ترین تفریحم فیلم دیدنه، ولی هیچ وقت تو بحر کار نمی­رم و در نتیجه هیچ بازیگری رو به اسم و هیچ کارگردانی رو به قیافه نمی­شناسم.(حالا هیچِ هیچ هم که نه)یوگا، بدنسازی، بسکتبال، فوتسال، تیراندازی و هزار تا ورزش دیگه رو امتحان کردم ولی ورزشکاران رو بیشتر می­پسندم!پرورش گل و گیاه رو دوس دارم ولی فقط نگه داری از اونایی که هفته ­ای یه بار آب بخوان بی کود! گیاه های تخصصی رو نه!نویسندگی و سفرنامه نویسی رو با قدرت و طوفانی شروع کردم ولی هیچ­ وقت کتابی چاپ نشد.حالا یه سه جلسه هم کلاس طراحی و نقاشی رفتم نمی­دونم حسابه یا نه.موشن گرافی، انیمیشن ­سازی، طراحی گرافیک، مجسمه­ های خمیری، آشپزی غذای ملل، وبلاگ نویسی، مهندسی، دمپایی پاره، آهن قراضه... خلاصه ملغمه­ ای بودم همیشه از استارت­ های بی پایان...یه دوره تحت تاثیر دور و بری­ ها که می­گفتن چرا &quot;یه کار رو انتخاب نمی­کنی و تا تهش بری&quot; یا &quot;تو هم که هیچ وقت تو هیچی بهترین نشدی&quot; و اینجور حرف­ ها کم کم حس کردم که چی کار دارم می­کنم با زندگیم و چرا تو هیچ کاری به اون کمال مطلق نمی­رسم، چرا تا آخر یه راهی رو نمی­رم چرا شماره­ ی یک هیچ کاری نشدم؟!با این که همچنان از امتحان کردن کارای مختلف لذت می­بردم ولی همه ­اش یه چیزی ته دلم بود که این لذت رو زهرمارم می­کرد، این که چرا عمیق نمی­شم تو این کارا، چرا پیگیری نمی­کنم، چرا پشت کار ندارم که این راه رو تا تهش برم.تا این که یه جا یه مطلب خوندم از آدم­هایی که مثل مرغ شهدخوار هستن. (همون طفلکی که ما بهش می­گیم مگس­خوار ولی تو زندگیش تا حالا حتی یه مگس هم از نزدیک ندیده) شباهت فرم بدن و نوع بال زدن و پرواز کردن این پرنده به مگس، موجب شده است که به نام مرغ مگس شناخته شود و همچنین به دلیل شباهتش به مرغ شهدخوار، در میان مردم به مرغ مگس خوار معروف شده است.حالا مگه مرغ شهدخوار چه جوریه؟ این جوریه که نمی­شینه یهو روی یه گل و یه دل سیر شهد بخوره بعد بره سراغ اون یکی بلکه هی در حال بال بال زدن و هول هولی یه ذره از این گل یه ذره از اون گل...اونجا بود که فهمیدم خوب یا بد تا اینجای زندگیم این تیپ شخصیتی من بوده که دوس داشتم کارای مختلف رو تست کنم بدون این که نیازی ببینم که توی اون ها لزوما بهترین باشم، به نظرم باحال هم هست، به جای اینکه فقط یه فعالیت رو انتخاب کنی و کل زندگیت رو بذاری پای اون، چند تا فعالیت رو انتخاب می­کنی و بخش ­هایی از زندگیت رو می­ذاری پای اون.البته این معایب زیادی داره که حالا جاش اینجا نیست و اینم مقاله ­ی علمی نیست و نکته­ ی بعدی این که ممکنه پس فردا دلم بخواد این ویژگی رو عوض کنم و بچسبم به یه چیز!فکر کنم الان توجیه شد که چرا ورود باشکوهی که به ویرگول داشتم ادامه دار نشد! (حالا البته ورودم همچین هم با شکوه نبود ولی من می­گم بود شما هم بگید بود)خلاصه من توی اقیانوس بی پایان علاقه­ مندی ­هام تا عمق یک سانتی پیش می­رم و از تصور این که یه گودال کوچیک با عمق سی متر داشته باشم دلم می­گیره!الانم خیلی رفتم تو فاز جامعه شناسی و ژئوپلیتیک و رسانه و تحلیل گفتمان و... فکر کنم همین که اسم اینارو میدونم کافیه برام نه؟:))</description>
                <category>فاطمه دا</category>
                <author>فاطمه دا</author>
                <pubDate>Mon, 31 May 2021 18:00:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تدریس از خانه؛ هم نشینی روسری و شلوارک</title>
                <link>https://virgool.io/@f.davardan/%D8%AA%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D9%85-%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%B4%D9%84%D9%88%D8%A7%D8%B1%DA%A9-z1hfkvkkiuto</link>
                <description>یا چیزی شبیه به اینرایج ترین اتفاق این روزها ویدیو کال و ویدیو کنفرانس و وبینار و مهم تر از این ها کلاس های آنلاینه... بریم یه پلان سینماتیک از این کلاس ها ببینیم با هم:خانومی با لبخند مصنوعی که حاصل تلاشی مذبوحانه برای نشون دادن میزان رضایت و شادمانیش از این اتفاقه و همچنین با چهره ای گشاده که نماینده ی سطح انرژی مثبت درونیشه، نشسته پشت میز پای لپتاپ، خیلی آراسته و مرتب، دوربین کلوزآپ چهره میگیره؛ روسری محکم گره خورده جوری که حجاب اسلامی میبینتش قند تو دلش آب میشه...نما بازتر میشه میاد پایین تر یه بولیز آستین بلندِ تر و تمیز که با رعایت تمام شئونات، خیلی با سلیقه با روسری مذکور ست شده میبینیم...دوربین میچرخه و دور میشه و میره رو پایین تنه، یه شلوارک کوتاه گل گلی با زمینه ی صورتی میبینیم که رنگ اصلیش سفید بوده ولی لباسشویی دلش تنوع میخواسته و یه تغییراتی بهش داده، روش به صورت پراکنده لکه های روغن زردچوبه ای سیب زمینی سرخ کرده ی ناهار دیده میشه و نخ های آویزون پایینش نشون میده که یه جاهاییش از دوخت دررفتهیه پارو جمع کرده زیرش و یه پای دیگه رو زمین توی یه لنگه دمپایی طبی چرک و رنگ و رو رفته ی نیکتاسپشتش یه دیوار تمیز و ساده رو میبینیم، دوربین میچرخه روی نمای روبرویی؛ روی میز پر از لیوان خالی آب و شیرکاکائو و چاییه، دو سه رنگ روسری مختلف افتاده روی زمین که در طول هفته برای کلاس های مختلف استفاده شده و هر جارو هم که نگاه میکنی یه تعداد کتاب و کاغذ و خوکار پخش شده!...این طراحی صحنه ای که خوندین اتفاقیه که هرروز تو خونه ی ما میفته ولی هیچ وقت تکراری نمیشه و هردفعه که با روسری و شلوارک میرم جلوی آینه حسابی جا میخورم!</description>
                <category>فاطمه دا</category>
                <author>فاطمه دا</author>
                <pubDate>Sun, 05 Jul 2020 20:59:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلیشه ای به نام هکسره یا به عبارتی خدایا بسه دیگه!</title>
                <link>https://virgool.io/@f.davardan/%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%87%DA%A9%D8%B3%D8%B1%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%8C-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%B3%D9%87-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-iyltimmczakz</link>
                <description>با تشکرشما یادتون نمیاد (ژست من خیلی عتیقه ام ولی شما نیستین) یه زمانی تو گودر چه برو بیایی داشتیم.تولید محتوا میکردیم، روشن فکر بازی درمیاوردیم، ناله های بیخودی، غرهای بی نتیجه، تمسخرهای بی مورد...درِ گودر رو بستن و ما آواره ی این وبسایت و اون ریدر بودیم تا بالاخره تو گوگل پلاس سکنی گزیدیم. اونجا که بودیم هم باز همون داستان ها بود فقط غرهای جدید اضافه شده بود؛ گودر فلان بود این بهمانه و این صحبت ها...نمیدونم چرا انقدر در مقابل چیزای جدید مقاومت میکردیم ولی اینو مطمئنم که مد بود،یعنی هرکی بیشتر گودر دوست بود و از گوگل پلاس بد میگفت خفن تر بود، چون مثلا خود من به شخصه عاشق چیزای جدیدم و new is always better.از اینا بگذریم خلاصه اینکه اونجا اون زمان یه موجی راه انداختیم برای مبارزه با فینگلیش تایپ کردن.  فینگلیش نوشتن واقعا حرکت رو مخی بود، چه دلیلی داشت فارسی رو با الفبای انگلیسی بنویسیم؟ بعد از این که خیلی ها به فارسی بازگشتند با پدیده ای مواجه شدیم به نام غلط املایی! از خا به جای &quot;خوا&quot; بگیر تا &quot;هکسره&quot; و بزار به جای &quot;بذار&quot;اعصاب خورد کن ترین مسئله هم همین هکسره بود و هست، تو چت ها و تو کپشن های اینستا پر شده از آدمایی که هکسره رو رعایت نمیکنن! با تشکرروزی که اومدم &quot;ویرگول&quot; گفتم خدایا شکرت اینجا همه کتاب خونده و نویسنده ان و دیگه وقتی چیزی میخونم لازم نیست آب کنار دستم بذارم به جهت کظم غیظ، ولی...ولی متاسفانه هرچی بیشتر میخونم بیشتر پی میبرم که انگاری مشکل ریشه ای تر از این حرفاست و خیلی از نویسنده های معروف و محبوب و مقبول هم اینارو رعایت نمیکنن و نوشته هاشون پر از غلط نگارشیه.حالا برای این که کم تر حرص بخورم و دچار پیری زودرس نشم یه دور دوستانه هکسره رو بگم، عزیزانی که میدونین و فکر میکنین بدیهیه و پنجاه بار خوندین میتونین از این پست عبور کنین، میدونم اصلا مطلب جدیدی نیست ولی یه دوری بین پست ها بزنین میبینین که کاربردیه! ممنون از شکیباییتون.با تشکرهکسره عنوانی ابتکاری است که به اشتباه های املایی در نوشتن &quot;ه&quot; و &quot;کسره&quot; اشاره دارد. تلفظ هکسره به صورت «هِکَسره» است. هکسره بیشتر از آن که غلط املایی باشد، ناشی از ضعف فهم دستور زبان فارسی و تشخیص نادرست صفت و موصوف و مضاف و مضاف الیه است.کجا کسره کجا ه: به جای است حتما ـه یا ه میذاریم؛روز خوبیه (روز خوبی است)راهش دوره (راهش دور است)2. برای معرفه کردن توی صحبت های عامیانه حتما ـه یا ه میذاریم؛اون مرده رو میگم.اون درخته رو میبینی؟3. یه سری فعل ها هم هستن توی حالت عامیانه، ـه یا ه میگیرن؛می بینه، می شنوه،...4. برای صف و موصوف و یا مضاف و مضاف الیه هیچ وقت ـه یا ه نمیذاریم؛آفتاب درخشان (نمیگیم آفتابه درخشان!)گلِ زیبا (نمیگیم گله زیبا!)نکته: تو این مورد وقتی که کلمات به «ـه» ، «ا» ، «و» ختم میشن یه «ی» اون وسط میاد؛آفتابه ی قرمز، آوای پرندگان(نمیگیم پرنده گان)، جادوی سیاه!با تشکر5.کلماتی مثل که، به، چه رو نمی نویسیم بِ ، چـِ ، ک.حالا یه مشکل دیگه هم هست! بعد از اون کلمه هایی که ـه دارن میخوایم پسوند ضمیری اضافه کنیم مثل چی؟خونه:    خونه اش (درست)       خونش (غلط)همون طور که می بینید خونش در نگاه اول خونِش خونده میشه و انگار داریم راجع به خون صحبت میکنیم.-در ضمن حالا که گفتم: &quot;راجع به&quot; ، اینم بگم که کلمه ای به نام راجب نداریم و غلطه.پ.ن 1 : خواستم (درست)     خاستم(غلط) ------&gt; در معنی اراده کردن منظورم هست مثال: خواستم برم.پ.ن 2: بذار (درست)     بزار(غلط) ------&gt; بذار عامیانه ی بگذاره پس با همون ذ خودش میاد دیگه.پ.ن 3: مداد رو بده (درست)      مدادو بده (غلط)پ.ن 4: رعایت کردن نیم فاصله خیلی مهمه ولی متاسفانه من این جا پیدا نکردم پس خوشحال میشم اگر میدونین بگین که دیگه ننویسم میدونین، بنویسم می دونین (البته با نیم فاصله).پ.ن 5: کلا راجع به گزاری و گذاری ترجیح میدم سکوت کنم!پ.ن 6: هدف از پی نوشت چی بود چی شد!در آخر این که لطفا شما هم اگر ایرادهای نگارشی (منظورم غلط املایی نیست دیگه) تو متن های من و یا به طور کلی می بینین بگین که همگی با هم بتونیم نوشته های درست تری داشته باشیم.خواهش میکنم.</description>
                <category>فاطمه دا</category>
                <author>فاطمه دا</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2020 01:37:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش عدم کمالگرایی</title>
                <link>https://virgool.io/@f.davardan/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B9%D8%AF%D9%85-%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%84%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-rnrfdgj2aumv</link>
                <description>والا چیز زیادی هم نمیخوام!یه دوست عزیزی داشتیم با هم رفتیم بیرون بدمینتون بازی کنیم کلا خیلی داشت لذت نمیبرد، اواسط دیگه قاطی کرد گفت داریم فقط وقتمون رو تلف میکنیم ما که هیچ وقت قرار نیست قهرمان جهان بشیم!ما فقط داشتیم با همدیگه وقت میگذروندیم، حرف میزدیم و از بازی لذت میبردیم، هوا خوب بود صدای فواره ی حوض و جنب و جوش پرنده ها هم میومد و این وسط یه فعالیتی هم داشتیم میکردیم... ولی...ولی یک آدم کمال گرا هیچ وقت راضی نیست همیشه دنبال داشتن بیشتره و &quot;good enough&quot;  و یا  &quot;به اندازه ی کافی خوب&quot; رو درک نمیکنه، اگر یه چیزی خوبه عالی رو میخواد اگر عالیه بهترین رو میخواد اگر بهترینه حتما یه ایرادی توش پیدا میکنه برای زهرمار کردن خودش و بقیه!یکی از اتفاقاتی که میفته اینه که کمال گراها به سختی یک کار جدید رو شروع میکنن، چون ته ذهنشون فکر میکنن اگر قرار نیست که بی نقص باشه پس کلا نباشه بهتره.همون دوست عزیزمون دوران دبیرستان دعوت به تیم ملی شنای جوانان شد، بار اولی که مسابقه بین خود اعضای تیم داشتن سوم شد، به قدری عصبی و ناراحت بود که از تیم درومد و ادامه نداد.همونطور که میبینید اینجوری حتی وقتی پیروز میشی هم بازنده ای، میرسی به جایی که میخواستی ولی راضیت نمیکنه چون دنبال بیشتری و حدی قائل نیستی. همیشه شاکی و ناراضی و نا خشنودی از زمین و زمان هم طلبکاری! و در واقع هیچ وقت از هیچ چیزی لذت نخواهی برد.همین که تو سن کم خودش رو به اونجا رسونده بود کافی نبود، حتی اینکه بین اون همه آدم سطح بالا سوم شده بود هم براش کافی نبود. چون همیشه، همه ی موقعیت ها رو با یه موقعیت آرمانی مقایسه میکنه، به این پدیده میگن &quot;مغلطه ی نیروانا&quot;.کلا این بلاییه که مقایسه کردن سر آدم میاره ولی مقایسه ای که یه آدم کمال گرا میکنه به مراتب بدتره چون اون هدف نهاییش عملا شدنی نیست و غیر ممکنه.مغلطه نیروانا Nirvana Fallacy موقعی اتفاق می‌افتد که شخصی راه‌حلی واقع‌گرایانه را با راه‌حلی  آرمان‌گرایانه مقایسه کند و بر اساس معیارهای غیرممکن و این تصور که در  «دنیای آرمانی» راه‌حل واقع‌گرایانه بی‌فایده است، آن را رد کند، بدون توجه  به این نکته که گاهی‌اوقات بهبود شرایط موجود بهترین تصمیم است.یک کمال گرا هیچ وقت از زندگی راضی نیست!سال 1980 آقای باب گلدمن یک آزمایشی رو روی ورزشکاران ممتاز انجام داد: یک سوال رو از تعداد زیادی از اونها پرسید و اون سوال چی بود؟ &quot;یک قرصی هست که تضمین 100% میده که طلای المپیک رو بگیرید ولی باعث میشه پنج سال بعد بمیرید، آیا حاضرید این قرص رو بخورید؟&quot;و هر سال این سوال رو از گروه های مختلف ورزشکاران پرسید، نتیجه ی نهایی حیرت آور بود!بالای پنجاه درصد نظرشون مثبت بود! این یعنی چی؟ یعنی حاضر بودن بمیرن ولی به هدفشون برسن! مردن برای یک لحظه ی بی نقص!کمال گرایی باعث میشه هیچ مرز و محدودیتی برای خواسته هات نداشته باشی هیچ چهارچوب اخلاقی ای رو رعایت نکنی و در این راه حتی حاضری به بقیه که هیچ به خودت هم آسیب برسونی.و تا جایی توی موفقیت و اون آرمان های طلایی غرق میشی که دائم استرس داری، هراس داری که اگه یه موقع اونجوری که میخوام نشه چی؟ اگه همه چی اونجوری که تو ذهنم چیدم نباشه چی؟بهترین مثال برای این ترس از شکست میتونه رسوایی بزرگ چندسال پیش فولکس واگن باشه، مهندس ها و مدیران اجرایی انقدر از شکست خوردن خوردوی جدید توی مرحله ی تست میترسیدن که از قصد یک سیستم هوشمند قوی برای ماشین طراحی کردن که موقع تست همه چیز رو بی نقص نشون بده، و وقتی این مسئله بعد از چند ماه به بیرون درز کرد و رسانه ای شد نه تنها میلیاردها یورو خرج برای این شرکت تراشید و باعث سقوط سهام و تقریبا ورشکستگی و بدنامیش شد بلکه باعث شد صدها نفر که حتی از این موضوع خبر نداشتن از کار بر کنار بشن.  https://www.isna.ir/news/97100201030/%D8%B1%D8%B3%D9%88%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%B2%D9%84-%DA%AF%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D9%88%D9%84%DA%A9%D8%B3-%D9%88%D8%A7%DA%AF%D9%86-%D9%85%DB%8C%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%A7-%DB%8C%D9%88%D8%B1%D9%88-%D9%87%D8%B2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA شاید بگید خوب تلاش برای رسیدن به بهتر و بهترین که بد نیست، حتما همین طوره که میگید، نه تنها بد نیست بلکه خیلی هم خوبه. این که هدف داشته باشی و برای رسیدن بهش تلاش کنی فوق العاده اس ولی باید چند تا چیز رو رعایت کرد:هدف واقعی و دست یافتنی انتخاب شده باشه.برای رسیدن به اون هدف چهارچوب وجود داشته باشه و عملا نباید دست به هرکاری زد.از مسیر هم لذت برد نه اینکه فقط منتظر لحظه ی موعود بود.یه دوستی هم داشتیم 120 کیلو بود و بسیار ناراضی و صحبت های دلگرم کننده ی ما هم بی تاثیر بود، آخر گفتیم که خوب با رژیم اصولی و ورزش شروع به کاهش وزن کن میگفت نه من که هیچ وقت تام کروز نمیشم! میگفتیم تام کروز نمیشی ولی ده کیلو هم که کم کنی کلی از مشکلاتت رفع میشه ولی انقدر میترسید که نتونه این ده کیلو رو کم کنه و انقدر استرس و هراس داشت که بدتر شروع میکرد به پرخوری و کلا بیخیال میشد و آخرم میگفت من باید عمل کنم هیچ راه دیگه ای نداره...بی نقص دشمن خوبه... خوب بودن کافیه.گمال گرایی برای خود فرد مشکلات زیادی داره ولی برای کسی که باهاش زندگی میکنه بیشتر! امیدوارم هیچ وقت همسرم این پست رو نبینه!:))</description>
                <category>فاطمه دا</category>
                <author>فاطمه دا</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2020 21:02:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهنمای غیر اصولی فرار از مزخرفی به نام انگیزشی 2</title>
                <link>https://virgool.io/@f.davardan/%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D8%B5%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B2%D8%AE%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%D8%B4%DB%8C-2-vchkvkgup0ak</link>
                <description>همیشه هم لازم نیست قوی باشیم!^ این نوشته سری دوم از سلسله بحثیه که توی پست قبل شروع کردیم. پس اگر اون رو نخوندین از طریق لینکی که این زیر گذاشتم میتونین برید اول اون رو بخونید. https://virgool.io/@f.davardan/%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D8%B5%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B2%D8%AE%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%D8%B4%DB%8C-plypooziryhs _دیدی این مردم چه بیشعورن کاش همه اون کتاب بی شعوری رو بخونن تا انقدر بی شعور نباشن!مطمئنم که این قبیل جمله هارو همه مون شنیدیم. اگر تا حالا نشنیدین تبریک میگم از این دو حالت خارج نیست شما یا جامعه گریزین یا خود اون فرد !:))یکی از مضرات خوندن کتاب های روانشناسی محدود و بر اساس مد اینه که به ما توهم دانایی میده، این توهم دانایی منجر به نگاه بالا به پایین و شکاف بیشتر در جامعه میشه. یعنی با یک کتابی که خوندیم فکر میکنیم دانای کل هستیم و به راز عمیق زندگی پی بردیم که بقیه از وجودش نا آگاهن و این موهبت فقط نصیب ما شده.اینجوری علاوه بر مشکلات نژاد پرستی، قوم گرایی، جنسیت زدگی و چند دستگی های دیگه در جامعه، شاهد دل چرکینی بین کتاب نخونده ها و یک کتاب خونده ها خواهیم بود. بله دسته ی سومی هم به نام واقعا کتاب خونده ها داریم که اصولا انقدر جهانبینی گسترده ای خواهند داشت که وارد هیچ کدوم از اون مرزبندی های گفته شده نشن.بله مرز... چیزی که همه از دستش عاصی هستیم ولی هیچ کدوم کاری براش نمیکنیم.بله ما انسان هستیم!-بلند شو و فریاد بزن من یک قهرمانم، دستت رو مشت کن و به هوا پرتاب کن و بگو که من فرا انسانم و بهترین خواهم بود و هیچ وقت شکست نخواهم خورد...برخیز و تمام مشکلات را دور بریز و به خودت یادآوری کن که تو بی نقص هستی تو قدرت مند هستی تو شکست ناپذیری تو موفق ترین فرد روی زمینی...اینا معمولی ترین جملاتی هست که ممکنه توی یک سمینار انگیزشی بشنوین. سمینار انگیزشی فقط برای صاحب اون انگیزه میاره، پولی که ما دور میریزیم میشه بزرگ ترین انگیزه برای ادامه ی راهشون. حالا چرا؟یه لحظه دوباره اون جمله هارو بخونین.آیا ما یک ابر قهرمان از دنیای مارول و دی سی هستیم؟ البته که نه. ما انسانیم، انسانی که خطا داره، اشتباه داره شکست میخوره، گریه میکنه... وقتی هی به خودت تلقین کنی که شکست ناپذیری، موقع شکستی که حتما تو زندگی تجربه خواهیم کرد، بسیار شکننده خواهی بود و پذیرشش برات سخت تر خواهد بود چون فکر میکردی قدرت های ماورایی داری و انتظار شکست نداشتی پس خودت رو براش آماده نکرده بودی و حالا بدون  مجهز شدن به ابزار مقابله و رفع اون مشکل، با واقعیت روبرو شدی، البته روبرو نشدی بلکه واقعیت مثل یک سیلی محکم کوبیده شده توی صورتت!برگردیم به اون جمله های انگیزشی، ما نمیتونیم بدون حل کردن مشکلات قبلی و بدون پایان بندی برای اون ها و صرفا با هیجانات پیش اومده درشون رو گره بزنیم و بندازیم ته ذهن با خیال اینکه دفنشون کردیم. نتیجه ی این کار چی میشه؟ اون مشکلات میمونن اونجا تلنبار میشن رو هم و می گندن! بله اگر با خودت به صلح نرسی و یکهو بلند شی بگی خوب من هیچ مشکلی تو زندگی ندارم و از امروز میرم جهان رو به دست میارم، خیلی زود زمین گیر میشی، توسط همون مشکلاتی که حالا ریشه دووندن و عمیق تر شدن.انسانی که بی نقص نیست و قدرت های محدودی داره باید در درجه ی اول وجود این نقصان رو تایید کنه، بپذیره و بدون انکار و تکذیب، یاد بگیره که چطور از این قدرت های محدود برای پر کردن نقص هاش استفاده کنه و باید قبل از هرکاری کسب مهارت کنه. از روی صندلی هم اگر یهو پاشیم سرمون گیج میره چه برسه از روی خاکسترهای مشکلات قبلی!به هر جا بنگرم آن جا تو بینم یا چیزی شبیه به این...بله قدرت نفوذی که نئولیبرالیسم تو دنیا داره بر هیچ کس پوشیده نیست ولی بریم ببینیم اصلا چه ربطی به بحث ما داره.سنگ بنای این تفکر چیزی نیست چون &quot;داد و ستد&quot; یعنی هر کاری توی زندگی میکنیم باید به چشم مارکت نگاه کنیم، و سوالی که مهمه از خودمون بپرسیم : &quot;خوب به من چی میرسه؟&quot; این تفکر یعنی فقط به سود خودمون فکر کنیم و مسائل اخلاقی و معنوی هیچ جایگاهی اینجا ندارن.وقتی این تفکر وارد روانشناسی میشه میاد ارزش های انسانی رو مستقیم هدف میگیره مثل چی؟ مثل: فداکاری، ایثار، کمک به هم نوع، انفاق، دوستی بی چشمداشت... و جامعه رو میبره سمت individualism یا فردگرایی.حتما کتاب هایی که این روزها مد شده رو دیدین، دائم تاکیدشون رو اینه که تو مهمی، تو از همه با اهمیت تری، تو دنیا فقط برای خودت تلاش کن، این تو هستی که در راس اموری، همیشه الویتت خودت باشه... موافقم خوبه آدم به خودش برسه هوای خودش رو داشته باشه ولی...ولی مجددا میگم شما اگر فقط یک کتاب بخونی جمع بندی نخواهی داشت پس فکر میکنی به طور مطلق فقط باید برای سود و منفعت شخصیت کار کنی و در نتیجه وارد بازی معیوب لیبرال ها میشی. با یک سرچ ساده میشه فهمید که کتاب هایی که تو این مدت تو ایران &quot;مد شدن&quot; (اصلا منظورم کتاب های باکیفیت نیست، هدف اون دسته از کتاب های عامه پسنده که صرفا خوب میفروشه) اصلا توی کشوری که نوشته شدن معروف نیستن و چه بسا به خاطر نقدهایی که بهشون شده تیراژ خیلی پایینی دارن و به چاپ های بعدی نرسیدن! یک مبحثی چند وقتیه بین دغدغه مندان کشور های دنیا باب شده با عنوان بازگشت به ارزش های  فرهنگی کشور، این واسه اینه که ریشه هامون رو فراموش نکنیم که البته تو ایران انقدر اسم تهاجم فرهنگی لوث شده و انقدر دستمایه ی بازی های سیاسی شده که متاسفانه معنی درست خودش رو از دست داده، ولی از بین بردن ارزش های اخلاقی یک جامعه مساوی با نابودی اون جامعه خواهد بود.خوشحال میشم نظرات شمارو هم بدونم.</description>
                <category>فاطمه دا</category>
                <author>فاطمه دا</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2020 15:23:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهنمای غیر اصولی فرار از مزخرفی به نام انگیزشی 1</title>
                <link>https://virgool.io/@f.davardan/%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D8%B5%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B2%D8%AE%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%D8%B4%DB%8C-plypooziryhs</link>
                <description>حالا در این حدم که نه...زود قضاوت نکنین انگیزه خوبه، بله، ولی بحث ما این نیست اینجا می خوایم از دام کلیشه های کتاب های &quot;مد شده&quot; ی روانشناسی و سمینارهای کسب موفقیت در 3 دقیقه فرار کنیم.این روزا از هرکی میپرسم: کتاب چی میخونی؟ میگه: خودت باش دختر میگم: ای بابا  ببخشید من که چیزی نگفتم فقط میگم کتاب جدید چی خوبه؟ میگه: شرمنده نباش دخترمیگم بابا شرمنده نیستم حرف من چیز دیگه ایه چه عادت بدیه پیدا کردی؟! کتاب کتاب معرفی کن.میگه: عادات اتمیمیگم: تازه در توجیه عادت بدی که پیدا کردی اسمش رو میگی! ای بابا چرا همه خل شدن؟اصلا کتاب میخونی؟میگه: آره شدنمیگم: وا حالا لازم نبود تاکید کنی که خل شدن یا نه منظور من خود تو هم بود!و می افتیم توی یه دور باطل...با علم به این که کتاب خوندن خوبه و توسعه ی فردی بهتر، پس چرا به نظرم این کتاب ها مزخرفن؟یکی از دلایلش اینه که هر چیزی که  &quot;ترند&quot; می شه همون طور که از اسمش پیداست پایدار نیست و مهم تر از اون این که با توجه به سطح خیلی پایین این کتاب ها از لحاظ علمی، می شه حدس زد که یه داستانی پشتش هست. برای شما عجیب نیست که یهو همه ی اینستاگرامرها با هم یه کتاب خاص (منظور از خاص اینجا خاص نیست بلکه عامه! بله عامه پسند) رو میخونن و هی از ابعاد و زوایای مختلفش عکس میذارن؟حالا توهم توطئه رو هم که بذاریم کنار، کتاب نخوندن بهتر از یدونه کتاب خوندنه. یعنی چی؟ یعنی وقتی شما فهم نصفه و نیمه ای داشته باشی زاویه ی دیدت محدود به همون اطلاعات کمیه که داری پس مغز به طور یک بعدی و از همون دریچه به همه چی نگاه خواهد کرد و در نتیجه تمام تحلیل ها در قالب  اون مطالب تازه ای که خونده انجام خواهد گرفت و نتیجه چی میشه؟ مقایسه ی باینری یا صفر و یکی!این یعنی مغز همه چیز رو با اون علم محدود و ناقصی که به دست آورده مقایسه میکنه، اینجوری که اگر اون چیز توی اون چهارچوب بگنجه خوبه، اگر نه بده! و میشه پدیده ای که الان میبینیم به اسم &quot;به جای این کار فلان کار رو بکن&quot; و نمیتونه درک کنه که می شه هردو کار رو کرد! البته راجع به این مسئله با شرح و بسط فراوان صحبت خواهیم کرد.ضرری که این دید تونلی به ما می زنه به مراتب بیشتر از ضرر وقتیه که برداشت های مغز بدون دانش قبلی صورت می گیره. پس این مدل کتاب خوندنی که با یه موجی میاد و خیلی هم زود میره، نه تنها مفید نیست بلکه می تونه آسیب زننده هم باشه چون هدف از کتاب خوندن فقط بالا بردن میانگین سرانه ی مطالعه ی کشور که نیست!این سری اول از سلسله مباحث کتاب ها و سخنرانی ها بود و از لینک زیر میتونید بخش دوم رو ببینید و بخونید. https://virgool.io/@f.davardan/%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D8%B5%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B2%D8%AE%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%D8%B4%DB%8C-2-vchkvkgup0ak </description>
                <category>فاطمه دا</category>
                <author>فاطمه دا</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2020 00:03:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نجات بشر از دید پدر 1</title>
                <link>https://virgool.io/@f.davardan/%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B9%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B2%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%B1-awp7iaiulfmt</link>
                <description>بابای من همیشه می گفت: از خودتون شروع کنید! یعنی فرقی نمی کرد هدفمون تغییر دنیا بود یا کمک به افراد نیازمند، همیشه باید از خودمون شروع می کردیم. برای نجات بشریت از جهل باید کتاب میخوندیم، برای ریشه کن کردن فقر باید به دوست و آشنا و فامیل کمک میکردیم.خودشم همیشه همین کارو می کرد و هیچ وقت سنگ بزرگ برنمی داشت.حالا این روزا همه جا پر شده از کتاب و مقاله و پادکست و سخنرانی های &quot;توسعه فردی&quot; انگار که واقعا نجات جمعی مستلزم بهبود فردیه.چقدر بابام زود فهمیده بود، کاش می شد ازش کپی کرد... میلیون ها نسخه...</description>
                <category>فاطمه دا</category>
                <author>فاطمه دا</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2020 19:06:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطوری با کتاب خوندن زبانمون رو تقویت کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/cheyab-blog/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%86-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%B1%D9%88-%D8%AA%D9%82%D9%88%DB%8C%D8%AA-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-snjmfvynm6s1</link>
                <description>امروز میخوایم ببینم چطوری می­شه با خوندن کتاب، زبان انگلیسیمون رو تقویت کنیم.همون­ طور که احتمالا می­ دونید بین این چهار تا مهارت  listening, speaking, writing و readingدوتاشون ورودی هستن( reading, listening) و دو تاشون خروجی (writing, speaking).خوب این اصلا منطقی نیست که شما انتظار داشته باشین که بدون داشتن ورودی (شنیدن و خوندن) مناسب و کافی بتونین نتیجه­ ی مطلوبتون رو توی صحبت کردن یا نوشتن داشته باشین و همین­ طور بالعکس قرار نیست یه عالمه اطلاعات رو وارد مغز کنیم و هیچ ­وقت ازشون استفاده نکنیم. وقتی صحبت نکنیم یا ننویسیم عملا یادگیری به طور کامل شکل نگرفته و در نتیجه چه اتفاقی می­افته؟ هرروز می­ شنویم که زبان آموزها می­ گن چرا ما این­ همه سال رفتیم آموزشگاه ولی نمی تونیم درست و روون صحبت کنیم؟! و معمولا جوابی که می­ گیرن اینه : خوب چون زبان فرّاره!مسئله این­جاست که اگر زبان رو درست و اصولی یاد بگیریم و مهم­ تر از اون با تمرین و تکرار زیاد ازش استفاده کنیم به هیچ عنوان فرّار نخواهد بود. این رو هم یادمون باشه که کلید اصلی یادگیری زبان تمرین و تکرار و تکرار و تکرار هست ولی اشتباه نکنید منظور از تمرین این نیست که کتاب گرامر بخرین و هی بشینین تست بزنین و جای خالی پر کنین، امروز می­ خوایم یکی از راه ­های این تکرار و تمرین که کتاب خوندن هست رو با هم بررسی کنیم، توی مقاله های بعدی با هم بیشتر راجع به فیلم و سریال دیدن و موزیک و پادکست شنیدن صحبت می­ کنیم. پس فعلا بریم سراغ روش درست کتاب خوندن برای گرفتن نتیجه ی بهتر:اول ببینیم که ویژگی­ های یک کتاب خوب چیه؟ و بهتره که با چه کتابی شروع کنیم؟1.با کتابی که موضوعش رو می ­دونین شروع کنید.خوب قراره کتابی رو بخونیم که می ­دونیم روند داستان چیه! یعنی چی؟ یعنی یا قبلا این کتاب رو به فارسی خوندین یا فیلمش رو دیدین یا خلاص ه­ی داستان رو از کسی شنیدین.حالا چرا این کار رو می­ کنیم؟برای این­که دیگه درگیر این­که خوب بعدش چی می­ شه نشیم، یا اگر چند تا کلمه یا حتی معنی چند تا جمله رو متوجه نشدیم نگیم که وای حالا خط داستان رو گم می­ کنم.اینجوری از شر اون استرس ناخواسته­ ای که نتیجه­ ی از دست دادن موضوعه راحت می­ شیم و مغز این فرصت رو داره که ساختار جمله ها و جایگاه لغات رو یادش نگه داره و همین­ طور با توجه به مکان استفاده ­ی کلمه­ های جدید معنیشون رو حدس بزنه.2.با کتابی که موضوعش رو دوست دارید شروع کنید.این نکته خیلی بدیهیه ولی معمولا رعایت نمی­شه و کتاب­ها شانسی انتخاب می­شن.شما وقتی از رمان عاشقانه متنفرید اگر بخواید خودتون رو مجاب کنید که کتاب &quot;من پیش از تو&quot; رو بخونین خیلی زود دلتون رو می­زنه و خسته می­شید و در نتیجه بهونه ­هایی مثل &quot;این خیلی سخته&quot; و &quot;مناسب سطح من نیست&quot; و &quot;من اصلا هیچی نمی­ فهمم&quot; اون کتاب رو برای همیشه نیمه تموم خواهید گذاشت.پس اگر به طور مثال عاشق کتاب­ های روانشناسی هستید سراغ قصه­ های رازآلود شرلوک هولمز یا کتاب ­های علمی تخیلی هری پاتر نرید.3.با کتابی که مناسب سطحتونه شروع کنید.فرض کنید شما یک زبان آموزی هستین که تازه می ­خواید کتاب خوندن رو شروع کنید و اولین کتابی که دم دستتونه یک کتاب 300 صفحه ­ای تاریخ فلسفه­ اس! فکر کنم نیازی نیست که وارد جزییات بشیم و بگیم که چه اتفاقی خواهد افتاد.کتاب­ های داستان انگلیسی که توی بازار هست معمولا سطح بندی شده و اگر از سطح خودتون آگاهین می­ تونین به راحتی کتاب مناسب خودتون رو انتخاب کنین و اگر نه کافیه از مدرستون بخواین که این کار رو برای شما انجام بده.برای سطح های intermediate و بالاتر نیازی نیست که حتما کتاب­ های طراحی شده­ ی آموزشی رو بخونین و هر کتابی که اون فاکتورهای لازم رو داشت می­تونین بخونین.خوب حالا که می­دونیم چه کتابی انتخاب کنیم بریم بایدها و نبایدهارو ببینیم:1.بخونین و همزمان بشنوین.یه سوال؟ آیا وقتی کتابی رو می­ خونین می­ تونین تلفظ صحیح و یا intonation  جملات رو هم متوجه بشین؟همون طور که شاید خیلی­ هاتون بدونین زبان انگلیسی یک زبان فونتیک نیست. یعنی چی؟ به زبان ساده یعنی از مدل نوشتاری کلمه نمیشه لزوما نحوه ­ی تلفظ صحیح اون رو فهمید.پس کاری که می­کنیم چیه؟ نسخه ­ی صوتی اون کتاب رو تهیه می­ کنیم، یه چایی می­ ریزیم، کتاب رو گوش می­ دیم و همزمان که داریم گوش می ­دیم دقیقا همونجارو از رو کتاب می­ خونیم.حالا اگر تونستین همزمان بخونین و بشنوین و چایی هم بنوشین که دیگه خوش به حالتون چون شما قابلیت مولتی تسک دارین بهتون تبریک می ­گم.2.لازم نیست تمام کلمات رو از دیکشنری معنی کنید.بله درست خوندین.اصلا هدف این نیست که از طریق کتاب یه عالمه لغت رو برگردون فارسی کنین و حفظ کنین.یادتون باشه شما مترجم نیستین شما مخاطب عام اون کتابین. پس وسواس رو بذارید کنار و حتی اگر کلی کلمه ­ی جدید به چشمتون خورد سخت نگیرید و بذارید مغزتون خودش معادل سازی کنه.با توجه به شناختم از زبان آموزا (به خصوص متولدین دهه ­های قبل از هفتاد، به دلیل یادگیری های غلط در مدارس و آموزشگاه ها و عادت کردن به ترجمه ­ی تحت اللفظی) می دونم که الان می پرسین چرا؟ ساده ترین دلیلش اینه که کلمات ممکنه معانی متفاوت و بعضا بی­ ربط به هم داشته باشن!مثل کلمه ­ی even  که این معانی رو داره : حتی، مساوی، صاف، واریز کردن، اعداد جفت!. دیدین؟ یک کلمه و این همه معنی منحصر به فرد. نه تنها معنی­ های مختلف داره بلکه میتونه هم اسم باشه هم صفت هم فعل و هم قید! آره می­ دونم گیج کننده­ اس. واسه همین قرار نیست معنی رو حفظ کنیم، قرارمون اینه انقدر مثال و نمونه به ناخودآگاه ذهنمون بدیم که خودش طبقه بندی و دسته بندی کنه.با این کار به مرور ذهنمون انگلیسی فکر می کنه و انگلیسی تصمیم می گیره. البته راجع به این موضوع و راه های تقویتش به مرور و مفصل صحبت خواهیم کرد.با این مثال دیدیم که اگر معنی رو حفظ کنیم کاربردش رو هیچ­وقت یاد نمیگیریم و در نتیجه تو جاهای اشتباه ازشون استفاده خواهیم کرد، پس لازم نیست تمام لغات یا جملات رو معنی کنیم، کافیه که موضوع کلی اون پاراگراف رو متوجه شده باشیم.پس قرارمون چی شد؟ یه کتاب &quot;مناسب&quot; انتخاب کنیم، ببینیم و بشنویم و فارغ از معانی تک تک کلمات، از خوندن و شنیدن اون لذت ببریم و به ذهنمون این اجازه رو بدیم که کارش رو بکنه، مطمئنم وقتی ببینین ناخودآگاه مغز انسان چه قابلیت­ هایی داره کلی سورپرایز خواهید شد.امیدوارم که این مطلب براتون مفید باشه و استفاده کنین ودر کنار یادگیری آسان کلی لذت ببرید.</description>
                <category>فاطمه دا</category>
                <author>فاطمه دا</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2020 18:57:25 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>