<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های f.firoozi90</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@f.firoozi90</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-20 10:31:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>f.firoozi90</title>
            <link>https://virgool.io/@f.firoozi90</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اسارت درونی</title>
                <link>https://virgool.io/@f.firoozi90/%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-d2yyfxa1nj1d</link>
                <description>اسیر شدم اسیر یک سری حس ها،اتفاقات،موانع درونی!اسارتم از جنسیست که گاهی جیغ میزنم تا بشکنم تا صدای فریادم را کسی بشنود،  ولی زندبان این زندان خودم هستم. میخواهم میله ها را بشکنم که آن هم باز از همان میله های سخت درونیست.یا «مطلِق الاساری»را دارم دائم میگویم تا رها شوم.فکر میکنم تمرکزهای این دوسه روز که تاریک بود ،درهم برهم بود و تصویر واضحی نشان نمیداد هم از همین بود‌؛همه از این تاریکی زندان‌ بود.دیروز فهمیدم الغوث الغوث برای کسیست که گیر کرده و برای همین باید با تعداد بالا فریاد بزند آن هم در شب قدری تا ظرفش بزرگ شود و بگوید به فریادم برس.شاید باید با همین حال اسارت گلاویزشوم،ولی چه کار کنم که درگیرم با خودم و برای زنگ تفریح هم که شده دوست دارم یک لحظه بیاورند بیرون یک لحظه نشانم دهند نور را  و بروم دوباره در سیاه چاله.روبه روی گنبد تا ناف پیدا شده صحنه انقلاب، مرد روضه خوان را دیدم و سریع یک روضه موسی بن جعفر دادم، تازه آن روز که دادم و روزهای قبلش اسیر نبودم .داشتم پرواز میکردم از این همه خوشی از این همه اشتیاق.نمیدانستم چه جور امام موسی کاظم قرار است شود همدمم در روزهای بعد.تا اینجا را صبح نوشتم...زنگ زدم صحبت کردم با میلاد سریع دوتا وقت پشت هم گرفتم تا حرف بزنم.انقدر حرف زدم که بعدش حس خلا داشتم.تک تک میله های زندان را بهم نشان داد و گفت کجاها خودم را گیر انداختم.و یه عالم تمرین برای دیدن نور.شاید تا هفته دیگر دوسه تا میله را بزنم کنار و نور بتابد و شاید اصلا زندان بان بگوید تمام شد مرخصید.دنیای من بین این دو حالت است در ته تاریکی و در نشان دادن نور!همین است که حس میکنم هیچی خطی نیست و همه چیز دارد دایره وار دورم میچرخد.#فاطمه_فیروزی#رمضان_۱۴۰۲#زندان#یا_مطلق_الاسری#دایره</description>
                <category>f.firoozi90</category>
                <author>f.firoozi90</author>
                <pubDate>Tue, 04 Apr 2023 11:00:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روتین های راحت</title>
                <link>https://virgool.io/@f.firoozi90/%D8%B1%D9%88%D8%AA%DB%8C%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA-pziftza02epj</link>
                <description>آدم گاهی اوقات یک چیز را می داند و به آن چیز عمل نمیکند و خب نتیجه اش معلوم است و آدمی بعد از مدت ها یک چیز را که قبلا بارها شنیده را فقط یک بار عمل میکند و نتیجه اش میشود موفقیت.یک چیز به همین سادگی و قابل دسترس چه گزاره سختی میشود در ذهن آدمی که اهل عمل نیست. شنیده بودم کافیست در برنامه ریزی، یک سری امور را تبدیل به روتین کنی و این اتفاق کمک می کند که آن برنامه بشود بخش جداناشدنی از زندگی.دیدم عجیب است 5ماه است که دارم پیاده روی میکنم آن هم شب، آن هم در خانه و فقط روزهایی که به غایت خیلی خسته بودم یا کسالتی داشتم یا در روز تعداد قدم شمارم را دیدم خیالم راحت بوده و انجام ندادم در غیر این صورت پیاده روی شد بخشی از زندگیم!به همین راحتی به همین خوشمزگی... من فقط 5ماه مرتب پیاده روی کردم... تازه چندشب پیش بود که یهو یادم افتاد بعد از کلی کار که پیاده روی نکردم و امروز به شدت زیادخورده بودم  و بدنم  و زانوهایم از شدت کلاس های مجازی خشک شده بود به شدت نیاز به پیاده روی داشتم و اتفاقا اصلا در خانه در همان محدوده ای که همیشه ورزش میکردم نمیتوانستم قدم بگذارم به ذهنم رسید برای اینکه روتین خراب نشود در اتاق خوابت یک فضای ال مانند، درست کن تا سرگیجه نگیری و پیاده روی کن. نگویم از احساس خوشایندم علاوه بر حس بسیار خوب تنوع حس اینکه به قانون پیاده روی شب پایبند بودم احساس رضایت عمیقا من را دربرگرفت. شاید باخودتان بگویید حالا مگر چه کار شق القمری است انقدر پز پیاده رویش را میدهد اگر حالتان بهم نمیخورد میخواهم بروم سروقت پزهای دیگر!!!از آنجا که این ماجرای روتین داشتن به گفته بزرگان عاملیست برای اعتمادبه نفس باعث شد چندتا کار دیگر هم به کارهای روتینم اضافه شود و دیگر اینجا میتوانم بگویم اوج موفقیت بود  وقتی میبینی به صورت مرتب یک سری امور بسیار شاق تبدیل شده است به یک امر راحت و ساده عین مسواک زدن قبل خواب.گاهی اوقات آدم باور نمیکند یک سری گزاره ها چقدر راحتن وقتی فقط آدم بخواهد که عمل کند همین، یعنی قدم کوچکی در راستای آن.دلم نیامد پز کارهای روتین دیگرم را بدهم نه به خاطر خاص بودنش فقط برای اینکه شاید یک نفر این متن را بخواند و بگوید خوش به حالش چون فلان وضعیت خوب را دارد توانسته  نه فقط میخواهم این گزاره باشد بدون هیچ ادا و اطواری. [کافیست برای چیزهایی که دلت میخواهد قدم کوچکی برداری و هرروز به آن پایبند باشی البته درحالت صلح نه خودزنی همین و همین]#فاطمه_فیروزی#صلح#روتین_با_استمرار#فقط_عمل</description>
                <category>f.firoozi90</category>
                <author>f.firoozi90</author>
                <pubDate>Sun, 29 Aug 2021 14:36:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگی یعنی دل، تنگ شده</title>
                <link>https://virgool.io/@f.firoozi90/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D9%84-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%87-ohfbfojegwjf</link>
                <description>دلتنگی کلا چیز جالبیست مثلا من دلم برای یکی از روزهایی که از لحاظ جسمی داغون بودم و از ضعف پاهایم را می کشیدم رو زمین. آن هم وقتی در اول بچه داری همه لحظاتش ناشی گری بود و من ماهک را گذاشته بودم تو صحن گوهرشاد و داده بودم دست پدرش و مستاصل خودم را رسانده بودم ضریح و نگاه کرده بودم به ضریح نمی دانم از ضعف بود یا چی انقدر آرام گریه کرده بودم و تند به ساعتم نگاه کردم و خودم را رساندم به ماهک که داشت گریه می کرد و نمی دانم در این شلوغی چه جور باید آرامش کنم من دلتنگ چنین روزهایی(روزهای ناشی گری، روزهای درد و ضعف) هم می شوم.  انقدر زیاد میفهمم این کلمه را. وقتی دل تنگی را هجی می کنی می بینی دلت جمع می شود یعنی جمع و جور. در حدی که هیچ چیز یاد آن خاطره، یاد آن آدم، یاد آن روز، یاد آن لحظه، یاد آن درد را نمی گیرد تو می مانی و آن...دلتنگی عجیب حسی دارد نه که بگویم حس خوبیست پیش آمده برای همه! می دانید لحظات سختیست.حالا می خواهم بگویم به تجربه رسیدم. من زمانی می توانم احساس کنم که درآمدم از پیله و بگویم احساس میکنم به موفقیت دست پیدا کردم که در لحظات سخت دلتنگی، نگردم دنبال حال بهتر، چون غیرممکن و تلاش بیهوده ای است چون طبق هجی کردن کلمه دلتنگی هیچ حسی نمیتواند جایگزین آن حس شود چون دلت تنگ شده و جایی برای حس تازه نیست ولی می توانم به جای گشتن حال خوب یک کاری بکنم مثلا زنگ بزنم و با دوستم حرف بزنم یا بروم یک کتاب علمی طور بخوانم و فقط یک کاری کنم بدون گشتن برای رها شدن از آن حس. کلا پایدار نبودن حس ها و دنبال حس بهتر نبودن مهمترین دستاورد دلتنگی است. برای خودم امروز یک جشن کوچک گرفتم چون دلتنگ شدم و دلم انقدر تنگ شد که می توانستم غرقش شوم و در تمام آن لحظات رفتم یک شیرینی برداشتم با بغض خوردم و دلتنگی را مزه مزه کردم و وقتی گوشه لبم یک تیکه از شیرینی  مانده بود فهمیدم نمی توانم دنبال رهایی باشم و کم کم شیرینی کار خودش را کرد پذیرفتم دلتنگم و همین و همین که می گویم انگاری از پیله در آمدم.#فاطمه_فیروزی#پروانه_شدنم_آرزوست#دلتنگی_مزه_دار_شده#پذیرش#حس_ها_میروند_می_آیند</description>
                <category>f.firoozi90</category>
                <author>f.firoozi90</author>
                <pubDate>Tue, 08 Sep 2020 00:37:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوشبخت های گمنام</title>
                <link>https://virgool.io/@f.firoozi90/%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%85-pzsck4mx9oza</link>
                <description>عکس یکی از این معروف های اینستاگرام را می دیدم که تازه ازدواج کرده و معروفیت این آدم تنها و تنها فقط به خاطر یک دوربین خوب و یک زندگی مجردی خیلی راحتی بود که داشت و غیر از این هیچ چیز دیگری ندارد برای معروفیت. هیچ چیز هیچ چیز. امروز یک جور عجیب و دل آب کنی از زندگی جدیدش با همسرش نوشته بود که دقیقا یک نفر با همان اسب سفید یهو آمده بود و زندگیش را دگرگون کرده بود. حالا واقعا اسب سفید دار بود یا اینها خوشبختن یا هرچیزی دیگری جز حرف های من نیست. داشتم فکر می کردم چقدر از زندگی های خوب و اتفاقا واقعی و اتفاقا عاشقانه و خیلی عاقلانه و خیلی باحال و باصفا هست که اینستاگرامی نیست ولی آنها خوشبختند یک سری خوشبخت های گمنام. اصلا به زوج ها هم نگاه نکنیم هستند آدم هایی که از درون شادند حالشان خوب است اما در بوق و کرنای اینستاگرام نیستند شما چقدر دیدید چنین آدم هایی؟! نمیگویم کمند که نیستند ولی اگر کمند دقیقا به خاطر همین ماجرای گمنامی آنهاست کسی که خوشحال است کسی که خوب است کسی که زندگی را فقط یک حال خوب و خوش و خرم نمی داند خودش مجموعه ای است از زندگی. که اتفاقا زندگی: شامل غم و درد و رنج و شادی و عروسی و شگفت انگیزی و خشم و سردی و ختم و شب هفت و رهایی و سادگی و گرمی و پرهیاهویی و  هست این آدم نمی تواند زندگی اش انقدر رو باشد چون مجموعه دار بودن نشان دادنش کار شاقیست. چقدر دوست داشتم یک روزی همه ی این خوشبخت های گمنام، همه ی این آدم هایی که واقعا زندگی می کنند را پیدا می کردم جمع می کردم و عکس های زندگیشان را برای یک هفته می گرفتم و میگذاشتم اینستاگرام و همه شبکه های مجازی را پر می کردم که ببینند زندگی یک مجموعه است یک مجموعه که اتفاقا همه روزهایش مثل عکس های اینستاگرام با روتوش و رنگی و خفن نیست ولی این خوشبخت های گمنام شاید خیلی خیلی بیشتر از این معروف ها و سلبریتی ها اتفاقا روزهای رنگی تر، جذاب تر و باصفاتری داشته باشند اما حداقل واقعی اند. #داستان_رنگی#زندگی_اینستاگرامی#خوشبخت_های_باروتوش#خوشبخت_های_گمنام#مردی_با_اسب_سفید_در_برج_های_الهیه</description>
                <category>f.firoozi90</category>
                <author>f.firoozi90</author>
                <pubDate>Tue, 18 Aug 2020 15:51:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی فقط سرسره نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@f.firoozi90/httpsvirgoolioffiroozi90%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%B3%D8%B1%D8%B3%D8%B1%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-uwcui1uoghjf-uwcui1uoghjf</link>
                <description>دوتایی رفتیم پارک و تو همان اول، وقتی اولین بچه را دیدی فکر کردی این تنها بچه پارک است. و من کشان کشان دستت را کشیدم و بردم به سمت سرسره تو وقتی سرسره را دیدی فکر کردی بهشتی اینجاست.هی سرخوردی و هی دستانت را باز کردی تا چندباره بگذارمت تا دوباره سربخوری و دست بردار نبودی. تا اینکه بردمت به سمت شهربازی؛ دنیای رنگ ها و بچه ها،انقدر تورا محو کرد که انگار نه انگار بچه اولی در پارک بود که تو از او دل نمیکندی و نه سرسره ای که دیگر اثری در تو  از بازگشت به آن.  گذاشتمت در یک ماشین متحرک و او تورا برد. تو فکر کردی این بزرگترین لذتیست که میشود برد! انقدر ذوق کردی که مردم هم را صدا میزدند که خنده های صدادار تو را ببیینند. ولی تو بعد از چند دقیقه حوصلت سر رفت و گریه سردادی. رفتی تو شهربازی قدم زدی بچه ها را دیدی و هرکی قدش به تو نزدیک تر بود با شعفی چنان به سمتش خیزبرمیداشتی تا اینکه بچه دیگری می آمد او را رها میکردی.  تو خیلی شبیه من بودی تو دقیقا مثل من به هر لذتی رسیدی فکر کردی این نهایتش هست و یک ذره ماندی دیدی خیلی چیزهای دیگر و لذت ها بیشتر و  رنگ های بالاتر هست که باید دید.کل ماجرای زندگی من و تمام آدم بزرگ ها، همین است. میدوی برای به دست آوردن چیزی و آن چیز برای مدتی جذاب است. میروی دنبال آدمی یک عالم آدم خوب را از دست میدهی.   دنیا فرصت ها، دنیای تمام شدنی، دنیایی که خوش هایش هم، زود تمام میشود. عین آینه ای! میخواهی خود واقعیم را نشانم دهی. گاهی اوقات زل میزنم در آینه تا شفاف و ملموس خودم را ببینم گاهی اوقات میترسم و کنار آینه می ایستم و به تو میگویم میشود بگویی چه شکلیم؟! جوش زدم یا نه صورتم کثیف است یا نه؟! تو اما نمیگویی... تو یک کودکی یک کودک یک سال و سه ماهه ای که تنها بلدی بگویی مامان. تو شاید دوباره زندگی را به من یاد بدهی... شاید همینجور خورد خورد از تو یاد بگیرم که باید زندگی کنیم و زندگی آن کودک اول پارک نیست و زندگی حتی آن شهربازی رنگارنگ و پر از کودک هم نیست...#فاطمه_فیروزی#زندگی_شفاف#ماهک</description>
                <category>f.firoozi90</category>
                <author>f.firoozi90</author>
                <pubDate>Tue, 11 Aug 2020 09:13:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عادیه عادی</title>
                <link>https://virgool.io/@f.firoozi90/%D8%B9%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%DB%8C-yiotaclcmn8s</link>
                <description>از خواب که بیدار میشوم شبیه یک قانون نانوشته میروم جوراب های گرمم را میپوشم، هدبند بافت زرشکی را میگذارم سرم وروی گوش هایم را میپوشانم و یک ژاکت طوسی نازک تنم میکنم. چایساز را روشن میکنم، کتابم را دستم میگیرم و همینکه میخواهم شروع کنم به خواندن میفهمم خیلی سنگینم. انگار نه انگار اول صبح است. دوصفحه از کتاب را میخوانم و لیست توقعاتم از روزگار جلوی چشمم رژه میرود؛ توقع داشتم از مامان که شرایط جسمیم را درک کند، توقع داشتم از حنیف قبل خواب با احساس همدلی بگوید فهمیدم امروز خیلی خسته شدی، توقع داشتم ماهک دیشب حداقل یک بار از بیدار شدنش کم شده باشد، توقع داشتم یک نفربالاخره یک بارهم که شده درک کند و پیام هایم را یکی درمیان جواب ندهد، توقع داشتم باران بیاید، توقع داشتم دیشب خواب خوب ببینم، توقع داشتم از خودم که دوروز دست به گوشیم نزنم و... ماهک در این اثنا بیدار میشود وقتی بیدارمیشود یک ربعی باید تو بغل باشد... سفت بغلش میکنم از بس که هنوز سردم است! وقتی احساس امنیت را در چشم هایش میبینم میگذارمش زمین و میروم یک ژاکت  صورتی بنفش که مامان 10سال پیش برایم بافته بود را میپوشم ماهک از رنگ این بافتم به وجد می آید و دست دستی میکند. تلنبار توقعم... و همان موقع که باید بروم قوری قرمز رنگ را بگذارم برای دم روی چایساز احساس میکنم همه سنگینیم برای توقعاتم هست... چشمم میخورد به گلدان ها تقریبا تمام حسن یوسف هایم پژمرده شده اند. توقع نداشتم وقتی این همه حواسم به نور و آب و خاکشان هست اینجور نالان باشند.پرده را کنار میزنم هوا بدجوری گرفته است چندروز دیگر یلداست و واقعا توقع داشتم برف بیاید نه اینکه هوا رو دود گرفته باشد... میروم سراغ ماهک، اسباب بازی هایش را دوست ندارد هرچند دیشب نزدیک 10دقیقه وسط زجه هایش دنبال پستانکش میگشتم و به واقع توقع نداشتم صبح پستانک را پشت تخت بیابم معلوم نیست چه جور وبا چه قوتی آن را پرت کرده پشت تختش ولی نگاه ماهک را دوست دارم یک شعف، یک نور و شفافیت عجیبی درونش هست... اضطراب کارهای نکرده شبیه پتک روی قلبم میزند و ضربان قلبم تند میشود! سنگینم انگار یک وزنه دوکیلیویی روی شانه هایم گذاشته اند.یکی از چیزهایی که باید ترک میکردم را میگذارم زیرپا و ان یکی هم که همان روز اول دوم قیدش را زدم و واقعا از خودم، توقع این همه بی ارادگی نداشتم! چایی دم کشیده. ماهک چهاردست و پا خودش را میکشاند به سمت پاهایم درواقع میچسبد که بغلش کنم فکر کنم پارسال این موقع به این جور چسبیدن فکر میکردم دلم غنج میرفت... اما الان خودم سنگینم و وزن ماهک روی پاهایم انگار من را میخواهد به زمین بزند.صبح اول صبحی افتادم کف زمین. انقدر خودزنی کردم که خون دارد از روحم چکه میکند و حالم از همه آدم هایی که توقعاتم را براورده نکردن بهم میخورد...کتاب آگوست را باز میکنم یاد آن پسری  می افتم که دوسال پیش دانشگاه دیدمش صورتی به غایت ترکیده یک ورم گنده بین دوچشمش، چشم ها غیرمتقارن، لبی که نزدیک سمت چپ صورتش بود، یک ور صورت گونه داشت و یک ور نداشت و پیشانی چسبیده به مو... آن موقع با فاطمه دوست بودم داشتیم با حس وحال از سالهای خوب دانشگاه میگفتیم که این پسر از کنارمان رد شد؛ هات چاکلت در دستم، انگار بدمزه ترین شکلات داغ زندگیم بود به زور اوردم بالا و شبیه زهر خوردم مثلا من خیلی عادیم از دیدنت... الان که آگوست را میخوانم میفهمم چقدر این آدم هایی که چنین مشکلی دارند متوجه نگاههای آنی و یهو عادی دیگران میشوند و عجب حس وحشتناکی دارند از اینکه دیگران میخواهند بگویند تو عادی نیستی ولی هستی... یاد فاطمه میوفتم، یاد تصمیمش برای زندگیم و یک عالم شاید قطار میشوند پشت هم...منتظر اتفاق معجزه آوری از متن امروزم نباشید، همه این ها در دوساعت اتفاق افتاده هنوز معجزه ای نازل نشده. فقط احتمالا امروز که صبح تا شب تنهایم با ماهک،سختتر بگذرد و سختتر نفس بکشم و دقیقا این سختترها بشود یک روز دیگر از روزهای عادی فاطمه که دقیقا عادی بودنش قضاوت دیگران بر من است.#فاطمه_فیروزی#عادیه_عادی#توقعات_بیخود</description>
                <category>f.firoozi90</category>
                <author>f.firoozi90</author>
                <pubDate>Wed, 18 Dec 2019 15:39:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جز از کل</title>
                <link>https://virgool.io/@f.firoozi90/%D8%AC%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%84-zhvbmhyuvbwf</link>
                <description>کتاب جز از کل از آن دست کتاب هایی بود که خواندنش را به صورت کامل برای خودم افتخاری میدانستم با آن فونت نسبتا ریز و تعداد صفحاتی که رعب آور بود.کتاب به طرز عجیبی همان ابتدایش تورو با خودش میکشاند اما یهو ولت می کرد و باید خودت میخواستی که بتوانی  ادامه دهی  و به شکل غم انگیزی یکی از شخصیت ها شبیه من بود پس انگار محکوم به ادامه اش بودم شخصیتی که باید  میفهمیدم که تکلیف اش در این بحران های مختلفی که داستان برایش گذاشته چه میشود چطور و این متاسفانه زمانی که داستان کشش نداشت مجبورم کرد که سخت ادامه دهم و زمانی هم که داستان خودش روی روال می افتاد و میخواستی با دل و جان بخوانی اما باز هم به خاطر شباهت زیاد شخصیت با خودم نمی توانستم پشت هم داستان را بخوانم حتی یک روز را کامل میگذاشتم پشتش که تمامش کنم اما از شدت فلسفه نسبت به تمام زندگی حالت تهوع بدی میگرفتم و ادامه دادنش غیرممکن میشد کلا برزخ بدی بود برزخ لذت و افتخار خواندن  و قعر مشکلات فلسفی! هنوز یک سوم کتاب مانده و من را هاج و واج گذاشته چون شخصیت اصلی  دارد به فنا می رود و واقعا نمی دانم ادامه دهم یا نه ولی نتیجه گیری های جالبی دارم میکنم. دلم نمیخواست ببینم آدم هایی که تمام زندگیشان دغدغه های فلسفی دارند چه جور زندگی میکنند هیچ وقت با این آدم ها از اول برخورد نداشتم همیشه وسط ماجرا بهم برخوردیم و با همذات پنداری مفرط تلاش میکردیم بگوییم حل میشود تمام این مشکلات. ولی در کتاب ما از اول با شخصیت ها روبه رو میشویم به اینکه چه شد و چرا شد و چه میشود و این باعث شد بفهمم یک چنین آدم هایی از شدت رنجی که میکشند مجبورند خودشان را به یک چیز بند کنند ولی چون فلسفه در همه چیز شک ایجاد میکند آن دستاویز سریعا بریده میشود و سراغ چیز دیگری می روند کلا بیچاره ترین آدم های روی زمین کسانی اند که جنس مشکلاتشان درونی است و بعد از شدت پوسیدگی درون خودشان چنگ میزنند به یک عامل بیرونی  چون بحران ها اصلا جنسشان بیرونی نیست و تو انگاری موقع گرسنگی هی بروی لباس بخری و بگویی گرسنگیم برطرف میشود!!! این داستان گویا به من فهماند که چقدر همه چیز دستاویز پوسیده ای هستند برای آدم رنج کشیده فلسفی جز گذاره های متقن  یعنی یک آدم رنج کشیده از درون، یک آدم فلسفه باف خخسته فقط میتواند با گزاره های محکم زندگی بگذراند و شاید بقیه بگویند این آدم ها شاید همین ها را هم به چالش میکشند میتوانم بگویم به عنوان یک آدم تجربه دیده اینطور نیست... امروز که شهادت حضرت فاطمه(ع) بود و به واسطه خیلی اتفاقات به مشکلات فلسفی خورده بودم یکی از دوستان تو گروهی گفت هرکی روضه ایام فاطمیه دارد بفرستد من هم یک روضه پیدا کردم و فرستادم بی هیچ اغراقی میتوانم بگویم وقتی خودم گوش دادم یهو گریه ام گرفت با اینکه داشتم درون مشکلات فلسفی غرق میشدم عجیب بود که حالم بعدش بهتر شد یک جورهایی به این اطمینان داشتم که فاطمه ای هست که همه به واسطه او خلق شدیم حالا این گزاره چرا انقدر اطمینان بخش است را واگذار کردم به خیال.ما آدم های رنج کشیده فلسفه باف تنها با گزاره های قطعی میتوانیم ادامه حیات دهیم وگرنه مرگ بهترین و تنها گزاره قطعی است که میشود قبل از اینکه فرابرسد امتحانش کنی خیلی آسان تر از زندگی کردن...#فاطمه_فیروزی#عدم_قطعیت#انتخاب_مرگ_یا_گزاره_قطعی</description>
                <category>f.firoozi90</category>
                <author>f.firoozi90</author>
                <pubDate>Sat, 03 Feb 2018 23:55:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم پارانوئیدی_از_آنچه_که_فکر_میکنید_به_شما_نزدیکتر_است</title>
                <link>https://virgool.io/@f.firoozi90/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A6%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87%DA%A9%D9%87%D9%81%DA%A9%D8%B1%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF%D8%A8%D9%87%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA-l4oskkrnzns1</link>
                <description>به این نتیجه رسیدم آدم ها خودشان به واسطه همین اطلاعات سطحی تلگرامی یا تحصیلاتی که هممون از تو خالی بودنش   خبرداریم یا به واسطه پوزیشن های شغلی که فقط اسم پرطمطراقی دارد ولی خبری نیست یا حتی گاهی اوقات با فعالیت های اجتماعی که درواقع ناخنک زدن است تا واقعا کاری انجام دادن و میبینیم که با همین ها همین آدم ها  هویتی برای خودشان دست و پا کردند که نمیشود به این راحتی به این آدم ها یک ارتباط حداقلی داشت... ارتباطات این دوره از زمانه ما بسیار تهی شده از هرگونه حقیقتی آدم های دوروبرمان یکی از همین ها هستند که برشمردم و با چنین آدم هایی نمیدانی چه حرفی بزنی چه رابطه ای را انتظار داشته باشی تو انگار داری با یک فرد پارانوئیدی طرح دوستی میریزی همینقدر متوهم همینقدر بی ثبات. ولی همین آدم ها چون توهم خودبرتربینی هم دارند جوری برخورد میکنند که ماییم که رابطه راشروع میکنیم وخودمان  تمامش میکنیم ولی با این سطح از توهم یا نباید هیچ ارتباطی را شروع کنی و یا فقط  سکوت کنی، کاری که همه در مقابل بیمار پارانوئیدی میکنیم.#آدم__پارانوئیدی_از_آنچه_که_فکر_میکند_به_شما_نزدیکتر_است</description>
                <category>f.firoozi90</category>
                <author>f.firoozi90</author>
                <pubDate>Sat, 03 Feb 2018 00:44:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فشار اجتماعی در نهایت ابهام</title>
                <link>https://virgool.io/@f.firoozi90/%D9%81%D8%B4%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%85-z9asxbostxzc</link>
                <description>وقتی دارم میروم زیارت و کسی بهم میگوید نهایت استفاده را بکن اضطراب میگیرم... وقتی میروم مسافرت و می گویند نهایت لذت را ببر اضطراب میگیرم... وقتی میخواهم فضای جدیدی را امتحانم کنم دیگران میگویند قدرش را بدان اضطراب میگیرم... یک روز نشستم و با خودم فکر کردم چرا اضطراب میگیرم؟!! یکی از چیزایی که پیدا کردم این بود ما برای لذت بردن، برای استفاده کردن، برای قدردان بودن هم حد میگذاریم وقتی برای چیزی حد می گذاری  اضطراب آوره و کلا این جملات که در مواقع مهم زندگیمان بینمان  ردوبدل میشود از یک ابهام جدی رنج می برد... اصلا نهایت لذت بردن یعنی چی؟ نهایت استفاده کردن در مکان زیارتی یعنی چی؟ خیلی قدرشو بدان یعنی چی؟مگه همه شبیه همیم؟ مگه هممون به یه اندازه لذت میبریم؟یعنی تو مسافرت همه جاهای دیدنی برویم؟ یعنی خوب بخوریم؟ یعنی خوب خرید کنیم؟ یعنی نخوابیم؟ یا خوب بخوابیم؟ همه تو مکان زیارتی نهایت استفاده را بکنیم یعنی چی دقیقا؟ یعنی نماز بیشتر بخوانیم؟ توجهمان بیشتر باشد؟ حواسمان به دیگران باشد؟ سه وعده زیارت برویم؟خیلی قدرش را بدان؟ یعنی شب عروسیت بگو گور بابای بقیه؟ یا گناه نکن؟ یا سعی کن توجهت به خودت باشه؟ یا خوب خرج کن؟ یا خرج نکن و بزار برا خودت و شوهرت؟ یا مثلا از دوران لیسانست لذت ببر؟ یعنی خوب درس بخون؟ خوب با دوستات دوردور کن؟ مطالعاتتو بالاببر یا لذت ببر و بیخیال معدل خوب بشو؟!! وقتی به کسی میگوییم نهایت لذت ببر میخواهیم لذت های خودمان را حقنه کنیم به یک نفردیگر و وقتی حتی خودمان هم تکلیفمان با لذت بردن و استفاده کردن و قدر دانستن معلوم نیست نور علی نور میشود برای کوفت شدن آن اتفاق. ما کلا فشار اجتماعی مان را در غالب خوشی ها هم قالب می کنیم به اجتماعمان و در نهایت با اجتماعی سروکار داریم که در خوشی وناخوشی به خاطر انتظارات نامعلوم خودش و دیگران در یک اضطراب مداوم به سر میبرد!!!#فاطمه_فیروزی#فشار_اجتماعی#نهایت_لذت#قدرش_را_بدان</description>
                <category>f.firoozi90</category>
                <author>f.firoozi90</author>
                <pubDate>Wed, 17 Jan 2018 08:06:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهارت نداشتن سرطان آور است</title>
                <link>https://virgool.io/@f.firoozi90/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%B7%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-wajq5tt8rbqu</link>
                <description>امروز رفته بودم عیادت بیماری که جدیدا متوجه سرطان اش شده و گفته بود قبل از ریختن موهایش به عیادتش برویم! من خودم در مواجه با کسی که به ابتلائی دچارشده خیلی احساس استیصال  می کنم، یعنی نمیتوانم درباب همدردی خیلی چیز زیادی بگویم. این بار هم وقتی وارد خانه شان شدم انگار نه انگار سلام علیک گرمی کردم و جوری گفتم خوبید که بیمار مجبور بود بگوید بله خوبم. حدودا بعد از نیم ساعت از هردری حرف زدن، خودش باب حرف را باز کرد و گفت که دکتر گفته سرطان؛ یک درد روحی حل نشده است که انقدر بی پاسخ می ماند که خودش را میریزد بیرون تا بهش توجه شد!!! تمام مسائل حل نشده خودم و اطرافیانم یهو‌جلو چشمم رژه رفتند؛  فکر کردم هرکداممان چقدر مستعد بیماری مثل سرطان هستیم و بعد فکر کردم که ما همه مان در مواجهه با مسائل مختلف زندگیمان رویکردهای عجیبی داریم که هیچکدامشان شبیه حل مسئله نیست، فقط مسائل را پرت می کنیم به اعماق وجودمان! هر کدام به نحوی:یکی میگوید ولش کن دنیا ارزششو نداره و اتفاقا این آدم مشکلش این است که دنیارا نمیشناسد که بخواهد از ارزش آن حرفی بزند. یکی میگه توکل کن به خدا مشکلاتت حل میشه و هیچ کس دقیقا نمیداند توکل چیست، خدا در مقام مشکلات از ما چه چیزی انتظار دارد ولی همه متوسل به یک سری کلیشه ها میشویم .یکی میگوید واگذارش کن به خدا. یکی میگوید میگذرم که ببینم در آن دنیا چه پاداشی برایم درنظر گرفته اند.یکی فقط لبخند میزند و آن را در درون اعماقش خفه میکند که نکند کسی ببیند.یکی انقدر حرف نمیزند و از هرجایی حرف میزند جز مسئله اصلی که یک وقت دیگران مورد قضاوت قرارش ندهند.به نظرم ما انقدر مشکل مهارتی داریم که اصلا کار به واگذار کردن و توکل اینها نمیرسد, ما فقط اصرار داریم بگوییم مسئلمان اهمیت ندارد! همین و بس. ولی همه در بطن وجودمان یک سرطان نهفته داریم که سربزنگاه میزند بیرون و میخواهد فارغ از هرکلیشه ای به آن توجه کنیم.حتی برخوردمان دربرابر مسئله ای چون شیمی درمانی و ریختن موهایمان هم همان پرت کردن صورت مسئلست! حتی مواجهه من و استیصالم در برابر یک آدم سرطانی هم نوعی عدم مهارت است دربرابر مسائل.#فاطمه_فیروزی #سرطان_نهفته#سرطان_درون#مهارت_نداشتن_سرطان_آور_است</description>
                <category>f.firoozi90</category>
                <author>f.firoozi90</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jan 2018 10:00:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گوریده پوریده</title>
                <link>https://virgool.io/@f.firoozi90/%DA%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%BE%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%87-sexvlea6w2l9</link>
                <description>من قبل از بافتن به صورت جدی، نمیدانستم که گره باز کردن یک مهارت بزرگی است در این حرفه؛ یعنی اصلا کار هرکسی نیست که بتواند یک کلاف بهم گره خورده را راحت باز کند. اوایل متوسل میشدم به قیچی و فکر میکردم که چه کار مهمی کردم که از دستش خلاص شدم  اما مهم این بود که بنشینی و با سرصبر گره را باز کنی چون با این همه قیچی زدن عموما  نخ کم می آوردم. یواش یواش گذشت و دیدم گاهی اوقات صبر هم کافی نیست باید رهایش کنی و بعد بیای سراغش تا یک سرنخی از آن همه گوریدگی پیدا کنی و بتوانی یک جوری بالاخره بازش کنی.گاهی اوقات که دارم گره کلاف هایم را باز میکنم یاد تمام گره های زندگیم می افتم؛ گره هایی که گیر می دهم که بازش کنم و بیشتر در هم گره میخورد! گره هایی که رهایش می کنم و تمام روز حواسم بهش هست و آخرش هم مینشینم انقدر سرش تا باز شود. گاهی اوقات دلم میخواهد بدانم باید رهاکنم و یا باید بنشینم سرش تا بالاخره سرنخی پیدا کنم ولی در همین گیجی قل می خورم تو گره ها و گره ها بهم می لولند و دیگر مطمئن میشوم که باید یکی بیاید و قیچیم کند.و امان از غریبی امان...#فاطمه_فیروزی#گوریده_پوریده#کلاف_ذهنی</description>
                <category>f.firoozi90</category>
                <author>f.firoozi90</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jan 2018 11:35:08 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>