<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پروانه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@f.habibolahian</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 17:44:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4305439/avatar/EV07hH.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پروانه</title>
            <link>https://virgool.io/@f.habibolahian</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@f.habibolahian/%D8%B9%D8%B4%D9%82-ibiuixlsxcyz</link>
                <description>​«و آن دم که چهار عنصرِ جهان در هم تنید؛ گرمای خورشید، باد را در آغوش کشید، ابر آوازِ عاشقی خواند و باران بر پیکرِ زمین رقصان شد... آن‌گاه که خاک، بوی ترنم و تازگی گرفت، عشق در پنهان‌ترین گوشه‌ی هستی جوانه زد؛ و ناگاه، تمامِ جهان غرق در رقصِ شکوهمندِ آفرینش شد... و چه زیبا آن دم که این واژه‌ی پر از نور، بر دیبای رنگینِ سرنوشت حک شد، بر دلِ آدمی چون سیم و زر درخشید و تب و تابِ زندگی داد.»</description>
                <category>پروانه</category>
                <author>پروانه</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 22:50:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشتی</title>
                <link>https://virgool.io/@f.habibolahian/%D8%A2%D8%B4%D8%AA%DB%8C-ubui5b8rbzge</link>
                <description>و آن دم که خونِ منجمد در قلم، با تشعشعِ عشق در کالبدِ وجودش ندای روح دمیده شد و بر دلِ نرم و نازکِ کاغذ چکید... گویی دیوارِ بلند و طویلِ یأس، که تا سقفِ آسمانِ ناکجاآبادِ پوچی قد علم کرده بود، ناگاه فرو ریخت تا قهرمانانه، درخششِ معجزه‌ی خداوندی را احساس کند.​حالا با خیالی آسوده و با تب‌و‌تابِ امید، قدرتِ برگرفته از الوهیت را گوشه‌ی دلم سنجاق کرده‌ام و به قلمم نفوذِ خودنمایی بخشیده‌ام تا سرودِ رهایی سر دهد؛ تا با هر قطره از جوهرِ تابش، آذرخشی شود، واژه‌ها را روشن سازد و آسمانِ صفحه‌ی سپیدِ روبرویش را ستاره‌باران کند. این قلم حرکت می‌کند تا تیره و تاری را بشکافد و مسیرِ معجزه را منور سازد.»</description>
                <category>پروانه</category>
                <author>پروانه</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 22:40:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تبریک</title>
                <link>https://virgool.io/@f.habibolahian/%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%DA%A9-jpro1ovjok2s</link>
                <description>حضور زنانه، جایی است که:​عطر نارنج بر سفره عشق طنین می‌اندازد؛شور و شعف در کلبه مهر، رخ می‌نماید؛بوی ترنم و تازگی به مشام می‌رسد؛گل‌های قالی رنگ زندگی می‌گیرند؛تمام ظروف، بوی باران می‌دهند.​در آن قلمرو، خدا هماره با حضورش، پرده از زیبایی‌های جهان برمی‌دارد و شفقتش را چون گرمای خورشید گسترده می‌سازد تا غنچه به سرانجام رسد.​آنجاست که صدای لطافت مخملی زنانه حکم‌فرماست.​ای کسی که:نفوذ کلامت، شمشیر جلاخورده‌ای است بر جان تردید؛و عطر پنهان وجودت، چون شب‌بو در گوشه‌وکنار زندگی می‌پیچد.​ای زیباترین جلوه طبیعت، روزت مبارک!</description>
                <category>پروانه</category>
                <author>پروانه</author>
                <pubDate>Wed, 10 Dec 2025 23:53:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حس خوب</title>
                <link>https://virgool.io/@f.habibolahian/%D8%AD%D8%B3-%D8%AE%D9%88%D8%A8-gnzno9kd4sxp</link>
                <description>​آری، می‌شود در اوج غم، کوه‌های ناامیدی را با دست‌های اراده به غباری سپید بدل ساخت. می‌شود پلی از جنس ایمان زد وسط رودخانه دلتنگی؛ می‌توان پاروی قایقی شد که در ساحل امید لنگر می‌اندازد.​می‌شود خورشید را با یک اشاره به سرای آشفته دل فراخواند تا یخ و تگرگ ناامنی را از وجودت ذوب کند.​می‌شود از دل سنگ و صخره‌های سخت، آبشاری خروشان شد که نوای بی‌باکش در دشت‌های خاموش امید می‌پاشد.​می‌شود در آن شب‌های یلدایی که طلوع برای آمدنش کرشمه می‌کند و ماه هزار مرتبه بر رخساره‌اش بوسه می‌زند، گل‌های سرخی را که از تمام گلبرگ‌هایش شور و جنون می‌چکد، به باغ دلکش آرزوها دعوت کرد.​می‌شود در بیابان‌های پر از خاری که در انتظار قدحی آب به سر می‌برند، بذر گل‌های رنگی پاشید.​می‌توان در آن لحظه‌های انتظار، که همچون انگبین بر دست و قلب چسبیده و با پتک، سرِ ساعت شنی کوبیده شده تا دانه‌هایش همانند سرب، سفت و سنگین شوند، آن را به خیالی آرام، همچون مجنونی باده‌به‌دست بدل کرد.​و آن لحظات، زمانی است که دلت از وجود عشق ایمن شود؛ تمام ساعات هستی از کار می‌افتند، تمام زندگی مست و شیدا می‌شود تا تو مست شراب دلبر شوی.​ای که جانم آرزوست!</description>
                <category>پروانه</category>
                <author>پروانه</author>
                <pubDate>Mon, 08 Dec 2025 00:19:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی حوصلگی</title>
                <link>https://virgool.io/@f.habibolahian/%D8%A8%DB%8C-%D8%AD%D9%88%D8%B5%D9%84%DA%AF%DB%8C-jxh6qqdoiddl</link>
                <description>بعضی از روزها باید به حال خودت بنشینی، پاهایت را روی کاناپه دراز کنی و چای بنوشی. باید سکوت کنی.​باید بنشینی و اجازه دهی گرداب کلمات در مغزت آرام بگیرد و مجالی برای خروج نداشته باشند.​گاهی باید اجازه دهی ظرف‌ها در سینک باهم دعوا کنند و تو نظاره‌گر باشی.​گاهی باید بگذاری قاشق به ته دیگ بخورد و صدای آن رقصی شود برای تمام مشغله ذهنیت.​گاهی باید اجازه دهی لباس‌ها در وسط پذیرایی باهم فوتبال بازی کنند و تو داور مسابقه باشی. گاهی باید بگذاری خرده های نان و برنج بر روی گل های قالی ، نقش تازه ای بگیرند.گاهی باید شاهد دعوا و کشمکش مورچه ها باشی ،انجایی که خط آشپزخانه و فرش رژه می روند و هرزگاهی چشمک ریزی به بانوی منزل میزنند.گاهی باید در مسیر باد بایستی و اجازه دهی لیست کارهای ناتمام ،مثل برگ های زردی باشند که بی اهمیت از تقویمت جدا میشوند .گاهی باید در نور ملایم عصر بشینی و اجازه دهی سایه ها بر روی دیوار ،داستان هزارو یک شب تعریف کنند .گاهی باید در آغوش سکوت گم شوی و اجازه دهی پرنده پنهان در سینه ،برای مدتی آواز نخواند.​گاهی باید در تختخواب فرو بروی و اجازه دهی &quot;زمان&quot; روی پله‌های خانه چرت بزند.​گاهی باید بگذاری &quot;نگرانی‌هایت&quot; مثل بادکنک‌های هلیومی از پنجره بیرون بروند و دیگر پیدایشان نشود.​و گاهی باید آنقدر آرام بگیری که صدای نفس کشیدنِ غبار روی کتاب‌ها را بشنوی.اری باید آرام بگیری ،این سکوت زیباترین واژه ناگفته توست.آری باید آرام بگیری ،این سکوت زیباترین واژه ناگفته توست.</description>
                <category>پروانه</category>
                <author>پروانه</author>
                <pubDate>Sat, 06 Dec 2025 20:41:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بقچه اسرار</title>
                <link>https://virgool.io/@f.habibolahian/%D8%A8%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%B1-diseukpeldoe</link>
                <description>​دلی را که چون بقچه‌ای  گرانبها  در دیبای زرین پیچیده و در پست‌ترین جای صندوقچه‌ی اسرار به امانت گذاشته بودم، می‌خواستم جابه‌جا کنم. سقف کاهگلی بود و دیوارها نمور. از شکاف پنجره‌ها، شیشه‌های شکسته آویزان بودند، و باد بی‌رحم، مانند خنجری سرد، مغز استخوانم را می‌خراشید. آفتاب نگاهش را دزدیده بود و هر لحظه، توفان با صدای رعدی چونان سوزه گرگ، ترس و دلهره را به جانم می‌ریخت.​هر از گاهی نیم‌نگاهی به بقچه می‌انداختم؛ می‌دیدم گوشه‌ای از آن به رنگ آسمان شفق رخ می‌نمایاند، اما دل از تپش و توان افتاده بود و رمقی برایش نمانده بود. از ترس باران بی‌موقع و دل ترک‌خورده چون انار، سریع و فرز، صندوقچه را در جایش پنهان می‌کردم.​تا روزی که سرم را به سمت آسمان سر به فلک کشیده بالا بردم، ناله و شکایت سر دادم، و بقچه را با همان رنگ و لعاب به سمتش پرتاب کردم.​آنقدر خسته بودم که خواب چشمانم را ربود. به تخت چوبی پناه بردم که صدای تلق و تلوقش ملودی خاصی برای خوابیدن بود.​خوابی عمیق تمام وجودم را گرفته بود. شب، چادر سیاهِ گُل‌گُلی بر سر افکنده بود و گویی با من سرِ صحبت داشت. چشمانم را به آرامی بستم. سکوت، همچون ابریشم نرم و سنگین، تمام فضا را پُر کرده بود؛ سکوتی که پس از هیاهوی رعد و ناله‌ی باد، تار و پود وجودم را با آرامش  فرا می‌گرفت ​این بار، با نوازش ملایم باد و نوری که از تیغه‌ی تیز پنجره طنین‌انداز شده بود و از سر آشتی به درون کهنه‌سرای من می‌تابید، چشمانم را گشودم.​دیگر خبری از آن سقف کاهگلی نبود که هر لحظه قصد فروریختن داشت. دیگر نگران شکاف و درز دیوارهای نمور نبودم و دیدم بقچه‌ای که از سر خشم به آسمان پرتابش کرده بودم، نه در آسمان، بلکه غرق در نور صبحگاهی، کنارم نشسته است.​آن لحظه بود که فهمیدم: زندگی نه آن صندوقچه‌ی پر از اسرار، بلکه شمیم عطر صبحگاهی است که بی‌منت مرا به زیستن فرا می‌خواند. دیگر ترس از دست دادن کسی یا چیزی را نداشتم. رهایی، پذیرش بی‌رحمی باد در توفان‌های زندگی است؛ و نهال امیدی است که باید جان بدهد تا قلب از تپش نیفتد.​</description>
                <category>پروانه</category>
                <author>پروانه</author>
                <pubDate>Tue, 25 Nov 2025 22:22:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عالم هپروت</title>
                <link>https://virgool.io/@f.habibolahian/%D8%B9%D8%A7%D9%84%D9%85-%D9%87%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%AA-r0h54cy32djk</link>
                <description>​در اتاقم که در عالم هپروت میان زمین و آسمان سیر و سفر می‌کردم، همانند سیمرغی در کهکشان خیال پرواز می‌نمودم. چشم بر زمین دوختم؛ مردمانی می‌دیدم کاخ‌نشین و مفرح، و در گوشه‌ای نه چندان دور، کودکانی که برای تکه‌ای نان اشک و آه می‌کشیدند. گروهی مست و شیدا و گروهی نان در خون خود می‌زدند و می‌خوردند. تماشای این دنیای غریب مرا آنچنان مدهوش کرده بود که نمی‌دانستم بخندم یا بگریم...​آن قدر غرق افکار خویش بودم که واقعاً دلم نمی‌خواست با این حال بر عرصه‌ی زمین پا بگذارم. همچون ققنوس، بال‌های خواب‌زده‌ی من می‌سوخت و من متحیر در افکار غرق شده بودم.​و در همان حال، بر روی گل آفتابگردان سقوط کردم. آنقدر اشک از چشمانم سرازیر شده بود که آتش شعله‌ور رو به خاموشی رفته بود. نگاه کردم و دیدم گل مرا در آغوش گرفت. داستان آنچه دیدم و گریستم برایش بازگو کردم.​لبخندی زد و گفت: «غم مخور، که جهان هستی در تلاش و تکاپو، دایره‌وار می‌گردد تا تجلی یابیم.»​سرم را تکان دادم؛ گویی از خواب غفلت بیدار شده بودم.​در آن لحظه، آخرین قطره‌ی اشکم بر روی کاسبرگ آفتابگردان چکید و آن را واژگون کرد. آنجا حس کردم آینه‌ی جهان هزار تکه است که رخ معشوق، همانند دُرّی نایاب، در آن می‌درخشد. دیگر اشک‌هایم خشک شده بودند.​بال‌های سوخته‌ام، ققنوس‌وار خاکستر شده بودند تا این بار از نو، نه برای فرار، بلکه برای شناخت پرواز کنند. دیگر کاخ و کوخ و مستی و نان در خون، برایم معنایی تازه داشت. من ذره‌ای از این خلقت جهان هستی بودم که به طواف کعبه‌ی خویش و ذات مقدس ازلی می‌پرداختم.​در نقطه‌ی عطف عشق و نور قلبم، آماده‌ی پذیرایی رنج و شادی و پرده‌برداری خالقم بر نظم جهان هستی بودم. من تا به آن روز از تماشای تمنای آفتابگردان که نه سر به آسمان و نه بر زمین، بلکه حرکتش بر نور ازلی بود، غبطه می‌خوردم.​حالا دیگر ترسی از فرود آمدن بر زمین نداشتم. من در هپروت بیننده بودم، غافل از نوری که بر جهان هستی می‌درخشید. من دیگر تماشاگر نبودم. من همان ققنوسی بودم که باید هزار بار در خود بسوزد تا یک بار در عالَم تجلی یابد. اکنون باید در زمین، زندگی‌کننده باشم؛ با علم بر اینکه تلاش و تکاپو و پذیرش غم و شادی، همان نشان ذات قدسی در لحظه است؛ همان حکمتی که ما از آن بی‌خبریم.​</description>
                <category>پروانه</category>
                <author>پروانه</author>
                <pubDate>Mon, 24 Nov 2025 14:00:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوی هل و دارچین</title>
                <link>https://virgool.io/@f.habibolahian/%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D9%87%D9%84-%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DA%86%DB%8C%D9%86-ewbbq6ioer0z</link>
                <description>«من می‌روم به آنجایی که بوی هل و دارچین می‌دهد.​می‌روم تا در دل شب، اختری که در آسمان خیال، چشمک‌زنان به خواب گل می‌خندید را جابه‌جا کنم.​می‌روم تا چشم‌های ابر، به وسعت قلب عاشق، زمین بکر را سیراب کند.​می‌روم تا با طلوع آفتاب، دست باد، برگ‌های زرد و سرخ و نارنجی را در خزان عمر به رقص درآورد.​می‌روم تا در کشتی آرزوها، تبسم تقدیر را شکوفا سازم.​می‌روم تا بلبل سرمست، آواز سکوت سر دهد.​می‌روم تا پرده‌ی خاموشی، آینه‌ی دل را صیقلی کند.​می‌روم تا سایه‌ی تردید، مانع از تنفس صبح نگردد.​آری، می‌روم آنجا که بوی هل و دارچین می‌دهد.»</description>
                <category>پروانه</category>
                <author>پروانه</author>
                <pubDate>Mon, 24 Nov 2025 13:56:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وصال</title>
                <link>https://virgool.io/@f.habibolahian/%D9%88%D8%B5%D8%A7%D9%84-zddfk8rtkbmq</link>
                <description>مینشینم و کلاف سر در گم زندگی را نظاره می‌کنم و با آرامشی که از عمق دل طوفان دزدیده‌ام قرار می‌گیرم. در آن تلاطم سهمگین دریا، نگاهی به من خیره است. نگاهی که ساحل امن چشم‌هایش را به سمتم می‌گشاید و مرا به نوشیدن چای عهد و پیمان دعوت می‌کند. دست‌هایش لنگرگاه امنی است برای کشتی واژگون دلم. چه زیباست که او از پشت پنجره‌های مه آلود دلم، شاهد تنهایی و سرگردانی‌ام بوده است.​بغض فرو خورده سال‌ها را قورت می‌دهم و دردی که در من، همچون رقص و بی‌قراری یک مار است، تا با اولین قلپ از چای و شهد گوارای عشق، تبدیل شود به پرواز پروانه‌ای که چند سال در پیله به خواب رفته بود. و زنجیرهای فولادی یأس و ناامیدی با اولین جرعه چای تبدیل به مرواریدهای درخشان شدند و فرو ریختند. تمام فریادهای به گل نشسته در حنجره‌ام، در مقابل لبخند او به زمزمه‌ای از جنس پر قو بدل می‌شود.​سر صحبت و کتاب حقیقت که باز می‌شود، می‌گوید: «بگذار من برایت رمز حیات را بگشایم. تو تنها چشمانت را به زلالی آسمان شفاف دریا غسل بده و کاری به غبار اندوه دیروز و هیاهوی بی‌حاصل امروز نداشته باش. دستت را در دستم بگذار تا تو را به وطن ازلی و باغ‌های عدن سرخوشی و سایه خنکای کاج و سرو راستین و نور و گرمای بی‌منت خورشید برسانم.»​و اینجاست که در قلبم سکوت بلورین مستقر می‌شود و سلول به سلول وجودم را نوازش می‌کند. انگار در وسط دریا، در قلمروی آرامش و نور، روی گنجینه اسرار صدف‌ها، آرام آرام گام برمی‌دارم و با ماهی‌های رنگارنگ قصه رسیدن به خویشتن را زمزمه می‌کنم. اینجا نمای رخ هستی پیداست که حتی فکرش در خیالم نمی‌گنجید. اینجا من تمام هستی‌ام را در آغوش گرفته‌ام و روح را از اسارت کالبد جسمم رها ساخته‌ام.​چه زیباست مجنون شدن برای دلبری که برایت نوای زندگی می‌سراید. چه زیباست نوشیدن جرعه چای و اشک شبنم و نوازش برگ گل و وصال یار.​</description>
                <category>پروانه</category>
                <author>پروانه</author>
                <pubDate>Sat, 22 Nov 2025 14:17:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طلوع نزدیک است</title>
                <link>https://virgool.io/@f.habibolahian/%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%B9-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-bjwe8k8jzykb</link>
                <description>​حکایت من و زندگی، حکایتِ بوم است و شتاب. شنیده‌ای که می‌گویند: «از ترس پرت‌نشدن، آن‌قدر عقب رفت تا از سمت دیگر به زمین پرتاب شد.» این یعنی عدم تعادل؛ یعنی ناتوانی در تصمیم‌گیری درست در لحظه.​گاهی، آن‌چنان درگیر هجوم احساسات و عواطفِ درست و غلط می‌شویم که صدای عقل و منطق دیگر به گوش نمی‌رسد.​زمان، عجب واژه‌ای است! بهتر است بگویم عجب درمانگری، عجب تدبیرگری، عجب استادی است که تو را به درکی که باید، می‌رساند.​نفس عمیقی باید کشید و صبر را باید چاشنی تمام مسائل زندگی کرد. گاهی فشار روح چنان بر ما غلبه می‌کند که همانند «تخمه در تابه»، بالا و پایین می‌پریم. راستی در پسِ این معرکه چه خبر است که ما نمی‌دانیم؟​آری، همین ندانستن است که بال و پرمان را می‌سوزاند. همین ندانستن است که ما را به جلز و ولز می‌اندازد. همین ندانستنِ آینده است که بی‌تابی می‌آورد.​باز هم می‌گویم: نفس عمیق!​بزن بیرون از افکار تشویش‌آور و آشوب‌زا. بنشین در کشتی دنیا که هدایت‌کننده‌اش خالقی دانا و مطلق است. بهتر است ساکن شوی و سکوت کنی. دست از هیاهو برداری و اعتماد کنی تا آرام بگیری.​قطعاً در دل موج‌ها و طوفان‌ها، در پسِ تمام غم‌ها، و در انتهای همهٔ تاریکی‌های محض، طلوعی باورنکردنی در انتظار ماست.</description>
                <category>پروانه</category>
                <author>پروانه</author>
                <pubDate>Thu, 13 Nov 2025 13:59:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صفای خونه مادربزرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@f.habibolahian/%D8%B5%D9%81%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-k62rqsddyrgm</link>
                <description>​بیا سفر کنیم در اعماق وجودمان، بیا کشف کنیم واقعیت امر را.​بیا دریابیم چه بودیم و چه هستیم و هدف از این بودن چیست؟بیا کمی پخته‌تر و موشکافانه‌تر به مسائل نگاه کنیم و حقیقت گم‌شده جهان هستی را دریابیم.​آری، باید از دغدغه‌های تشویش‌آور و رقابت‌های بیهوده فاصله گرفت و سفری کرد به دوران قدیم. آنجا که از در و دیوارش بوی خوش زندگی، طراوت و دوست داشتن به مشام می‌رسید.​بنشنیم پای حوض وسط حیاط مادربزرگ؛ تماشا کنیم ماهی‌های ریز و درشت قرمز و نارنجی را که در آب می‌رقصند.​زیر سایه‌ی لرزان درخت انگوری که بر داربست بالا رفته بود، گلدان‌های شمعدانی با گل‌های سرخ و صورتی، در کنار گلدان‌های حسن یوسف با برگهای مخملی رنگارنگ ، کنار حوض آبی چیده شده بودند و صدای دلنشین آب‌نما، تنها موسیقی آن روزها بود.​از آجرهای قزاقی و خشتی وسط حیاط نگویم که چقدر زیبا بودند و بوی خاک و کاهگلی که هنگام آب‌پاشی به گل و گیاه، از زمین و در و دیوار خانه به مشام می‌رسید، بوی گل یاس که شاخه‌هایش به خانه همسایه هم می‌رسید، روح را تازه می‌کرد. درخت انجیر در گوشه حیاط کنار دالون که انتهایش به درب اصلی خانه می‌رسید و آواز جیرجیرک‌ها در سکوت مطلق شب، آهنگ لالایی برای اهالی خانه بود.​دور تا دور حیاط، اتاق‌های با سقف بلند و پنجره‌های مُشَبَّک شیشه‌رنگی (اُرسی) زرد، سرخ و سبز قرار داشت. نور خورشید که از آن‌ها می‌گذشت، رنگین‌کمانی از صفا بر خانه می‌پاشید. بوی هیزم و عطر غذاهای بانوی منزل در هوا می‌پیچید و سر و صدای کودکانی که گرد حیاط می‌دویدند و با تمام جان، کودکی می‌کردند، نشان از زندگی جاری داشت.​و جالب‌تر از آن، اتاق پنج‌دری دم ایوان بود؛ آنجا که مهربانی و حکمت خانه، یعنی «خانم والده» بر کل منزل و خانواده نظارت داشت.​بعدازظهرها، دم‌دمای غروب، لحظه صمیمیت محض بود. همه اعضای خانواده، از عروس‌ها و پسرها گرفته تا نوه‌ها، دور خانم بزرگ منزل جمع می‌شدند. او از سماور زغالی، چای تازه دم با عطر هل و بهارنارنج را در استکان‌های کمر باریک دهن‌گشاد می‌ریخت و کنار قندان‌های پایه‌دار بلوری، دست‌به‌دست به همه می‌رسید. که آرامش و یکدلی را به ارمغان آورده بود .​بچه‌ها، شام خورده و نخورده، از شدت خستگی بازی عمیق کودکانه، خیلی زود به خواب می‌رفتند. نه خبری از موبایل و شبکه‌های مجازی بود، نه دغدغه‌های جهانی. صحبت نه از سیاست نه از دزدی سران. دغدغه نان و زندگی نبود. هر چه بود صمیمیت خانه مادر بزرگ بود و بس . زن و شوهرها کنار هم می‌نشستند، می‌گفتند، می‌خندیدند و از فردای ساده‌شان حرف می‌زدند.هرچه بود، بوی سادگی، صداقت و عشقی بی‌ریا بود.به راستی چه شد از این همه صفا و صمیمیت فرار کردیم ؟</description>
                <category>پروانه</category>
                <author>پروانه</author>
                <pubDate>Tue, 28 Oct 2025 12:18:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نجوا</title>
                <link>https://virgool.io/@f.habibolahian/%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%A7-mvdyzkaa9beu</link>
                <description>​«من، حصار اریحای خویش بودم که گرد خود پیچیده بودم.امروز اما چشمانم را به عطر گل محمدی می‌شویم و بر پرده‌ی ذهن، نقش یاس را می‌کشم؛باشد که عطرش در تمام زندگی‌ام جاری شود.​اینجا، منم و قلبم که صادقانه رؤیاهایم را حس می‌کند.گاهی افکارم پریشان می‌شود و ذهنم طرح خرزهره می‌گیرد؛در حالی که قلبم مرا به سوی یاس و سرخ و رز می‌کشاند و ذهنم به سمت خرزهره و گل‌های مردابی.​دستان نیازم را به سوی آسمان می‌برم،و از خالق هستی، آنچه را که در خور جلال و جمال ذات الهی اوست،نه در حد و اندازه‌ی ذهن و روزمرگی من، تمنا می‌کنم.»</description>
                <category>پروانه</category>
                <author>پروانه</author>
                <pubDate>Mon, 27 Oct 2025 12:36:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتظار</title>
                <link>https://virgool.io/@f.habibolahian/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-wur2rfevuvuz</link>
                <description>دلم سخت مشتاق لحظه‌ای سرور و آرامش خاطر است؛ مشتاق نفسی تازه، خنده‌های بلند و قهقهه‌های از عمق جان. آرزوی گوشه‌ای دنج در خلوتگاهی دور افتاده دارم، جایی که هیچ صدایی جز نواخت آرام قلبم به گوش نرسد. گویی مدت‌هاست که از تپش باز ایستاده، یا تنها از سر عادت می‌زند. راستی، تا کجا و تا کی این همراهی ادامه خواهد یافت؟ بیچاره از این بودن خسته است، از تکرار بی‌وقفه روزهای سرگشتگی، از انتظار بی‌حاصل، از امیدهای واهی و بلاتکلیفی مفرط. گاه حس می‌کنم بر بستر کاغذپاره‌هایی سست گام برمی‌دارم؛ خش‌خش این اوراق چنان محو و ناملموس است که پندارم همه چیز حقیقتی انکارناپذیر دارد.</description>
                <category>پروانه</category>
                <author>پروانه</author>
                <pubDate>Fri, 24 Oct 2025 22:31:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق و احساس</title>
                <link>https://virgool.io/@f.habibolahian/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3-fi7bmmrjvtfw</link>
                <description>​همنفسم،صدای نفس‌هایت، حتی از پسِ فاصله‌ها، آرام‌بخشِ قلبِ من است؛ همین که می‌دانم در این شهر نفس می‌کشی، تمامِ وجودم غرق در آرامش می‌شود. نفس‌هایت، عطرِ لطفِ بی‌پایانِ خداست. ای کاش روزی این فاصله به پایان رسد و بالشتِ پَرِ قویمان یکی شود.</description>
                <category>پروانه</category>
                <author>پروانه</author>
                <pubDate>Wed, 22 Oct 2025 19:23:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهمان سرزده</title>
                <link>https://virgool.io/@f.habibolahian/%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D8%AF%D9%87-smyeh1mzrvk0</link>
                <description>​«من بودم و یه دنیا حرف ناگفته؛ خاطرات تلخ و شیرین. تشویشی که از سر گذشت و دلی که آزرده بود. عسلی که در کامم زهر شده بود. در عزلت و تنهایی، خلوت‌نشینِ فراغ خودم بودم و سال‌ها به تمنای لحظه‌ای حال خوب، عمرم را گذراندم.​اما گاهی، فردی مهمان می‌شود و بدون درنگ، تمام لحظه‌ها قند و عسل می‌گردد. غبار از دل غمگینم کنده می‌شود و حال خوب برای چند ساعت به برکت همان مهمان، در قلبم جاری می‌شود.»</description>
                <category>پروانه</category>
                <author>پروانه</author>
                <pubDate>Mon, 20 Oct 2025 23:05:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درسی از برگ های شناور</title>
                <link>https://virgool.io/@f.habibolahian/%D8%AF%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D9%88%D8%B1-l9tmvdwduros</link>
                <description>​آرامش غرش‌گونه: درسی از برگ‌های شناور​در کنار جویباری، بر روی چمنزاری پر از سنگ و کلوخ نشسته بودم. تماشای آب و صدای قورقور قورباغه‌ها و ماهی‌های ریز و درشتی که به‌سختی دیده می‌شدند، نظرم را جلب کرده بود. آب روان بود و می‌گذشت. صدای آب از دل کوه چنان غرشی داشت که گوش را خراش می‌داد، اما هر چه به سمت زمین حرکت می‌کرد و با پستی و بلندی‌ها برخورد می‌کرد، گویا هم از شدت صدا و هم از حجمش کم می‌شد.​در بالای سرم صدای کلاغ‌ها به گوش می‌رسید که گویی راز مگویی را بین خودشان بر ملا کرده بودند. به‌نظر می‌رسید از چیزی عصبانی هستند؛ انگار تفرقه بینشان افتاده بود. در آن چمنزار، تعداد اندکی درخت دیده می‌شد که لانه‌ی پرندگانی چون کلاغ و گنجشک شده بودند. گویی هدفشان فقط فراهم کردن سرپناه و نقطه‌ امنی برای پرندگان بود.​طبیعت با تمام هیجان و شکوهی که برایم به ارمغان آورده بود، هر چه بیشتر به آن می‌نگریستم، رازهای بسیاری برایم پدیدار می‌شد.​برگ‌های کنده شده از درختان را می‌دیدم که سبک‌بار و بدون وابستگی، بر روی آب شناور بودند؛ انگار بدون هدف با جریان آب هم‌مسیر شده بودند. راستی چرا این برگ‌ها با چنین شتابی در حال حرکت بودند؟ چه کسی آن‌ها را بدون اینکه بپرسد مسیرشان کجاست، به سمت ناکجاآباد هدایت می‌کرد؟ غافل از اینکه بر سر راهشان چه اتفاقاتی نهفته است؛ کجا بر سنگی برخورد می‌کنند و در کدام گودال از جویبار سرنوشت خواهند افتاد؟​در این راه پرفرازونشیب، تله‌هایی پر از زباله‌های شهری در گوشه‌وکنار جویبار دیده می‌شد. اما همچنان برگ در حال حرکت بود. گاهی با فشار زیاد، احساس له شدگی داشت، اما بعد از مدت کوتاهی، به یک کاغذ مچاله شده برخورد کرد. قورباغه‌ای که آن طرف مشغول صحبت با دوستش بود، سراسیمه خودش را به برگ رساند و سعی بر نجات آن داشت. همزمان سر و صدای کلاغ‌ها کل فضا را پر کرده بود؛ نمی‌دانم برای خلاصی برگ از شر کاغذ مچاله بود یا هدف دیگری در میان داشتند.​شاه‌ماهی زیر برگ، هرازگاهی با نجوا اعلام می‌کرد: «مطلب مهمی در کاغذ نوشته شده است!» به‌نظر می‌رسید همان اسرار مگو و شگفت کلاغ‌ها بود که بر ملا شده بودند و در نهایت به‌شکل چروکیده در آب رها شده بودند. بالاخره با کمک قورباغه، برگ نو رسیده و جوان از شتاب حرکت جویبار نجات پیدا کرد و برای رفع خستگی او و دوستانش، صندلی نرمی شد.​ولی همچنان، پیرکلاغ درخت کاج تمام کوشش خود را به سرانجام رساند تا توانست کاغذ را به منقار گیرد و به لانه‌اش برساند. گویا سعی بر آموختن فرزندانش را داشت. ولی آن راز هر روز بین اهالی برکه با صدای بلند زمزمه می‌شد و آن این بود:​پند اول: جدایی از ریشه، هر چقدر هم آزادانه به‌نظر برسد، سرآغاز مسیری است که در آن هر زباله و هر موجی می‌تواند تو را به چالش‌های خطرناک بکشاند.​پند دوم: صدای غرش کوه، ترسناک نیست؛ تنها نشانه‌ی عظمت آن چیزی است که به آرامش رود می‌انجامد.​پند سوم: هر کلامی که با عنوان «راز» بر ملا نشد، امانت است. وقتی کلمه‌ای به شکل علنی در آب رها می‌شود، دیگر راز نیست؛ پس باید امانت‌دار و رازدار خوبی باشیم.​پند آخر: راز مگو این است که هیچ سرنوشت از پیش نوشته شده‌ای وجود ندارد. اما موجود بی‌هدف، به‌ناچار به ابزاری برای آسایش دیگری تبدیل می‌شود؛ تو خودت انتخاب می‌کنی که سرپناه شوی یا طعمه یک گودال.​</description>
                <category>پروانه</category>
                <author>پروانه</author>
                <pubDate>Mon, 20 Oct 2025 01:09:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق و بوسه</title>
                <link>https://virgool.io/@f.habibolahian/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%87-ag1nyfmrgpie</link>
                <description>عشق هست و یار، دلدادگی  نگاه. بوسه یار و گونه دلدار.در یک عصر پاییزی، میان خنده‌های کودکانه و صدای موسیقی شهربازی، قصه‌ی ما آغاز شد. یک قرار معمولی، اما نگاه‌هایمان از همان لحظه، چیزی جز &quot;عشق&quot; نمی‌دید. همان وقتی که دل را به هم باختیم، همان وقتی که دست‌ها در پیچ و خم قطار هوایی گره خورد. در ازدحام جمعیت، فقط هم را می‌دیدیم؛ دو نگاه که در هم گره خورده بودند و دنیایی از حرف‌های نگفته داشتند.​غروب که شد، خورشید نارنجی‌اش را روی چرخ و فلک می‌پاشید و هوا پر از بوی عشق و دلدادگی بود. کنار هم نشستیم، سکوت بود و صدای قلب‌هایی که بی‌قرارتر از همیشه می‌تپیدند. دستم را گرفتی و به چشم‌هایت خیره شدم. همان لحظه بود که فهمیدم این فقط یک قرار معمولی نیست، بلکه آغاز یک دلدادگی است، قصه‌ی لیلی و فرهاد در دل شهری شلوغ.​بوسه‌ای بر گونه‌ ام زدی طعم شیرین عشق را حس کردم. همانجا بود که فهمیدم تمام دنیا در همین بوسه خلاصه می‌شود. ما در این قرار معمولی، یکدیگر را پیدا کردیم. در یک عصر پاییزی در شهربازی، عاشقت شدم.</description>
                <category>پروانه</category>
                <author>پروانه</author>
                <pubDate>Sun, 19 Oct 2025 12:48:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس میراثی از دوران کودکی</title>
                <link>https://virgool.io/@f.habibolahian/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%AB%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-oo64hr7jxqjc</link>
                <description>ترس: میراثی از دوران کودکی​بیاییم با خودمان، نحوه‌ی برخوردمان و نگرش‌هایمان در زندگی صادق باشیم؛ بیاییم جایگاه‌های خودمان را در طول زندگی مورد تفحص و بررسی قرار دهیم. آنچه مسیر رشد یا کمبودها و توقف‌های ما را رقم زده، بازنگری کنیم و دریابیم که چه شد به اینجا رسیدیم.​من می‌توانم با جرأت و با تمام قوا بگویم: هرچه بر ما گذشت، ریشه در زمان کودکی ما دارد. بنیادی‌ترین و عمیق‌ترین احساسات ما، همان ترس است که دریچه‌ای به سوی طیف وسیعی از مباحث جذاب است؛ موضوعی که می‌توان روزها و ساعت‌ها پیرامون ابعاد مختلف آن بحث و تبیین کرد.​در تحلیل ریشه‌های ترس در دوران کودکی، تمرکز را بر دو محور اصلی قرار داده‌ایم که تأثیر رفتار والدین را بر شکل‌گیری احساس امنیت و الگوهای ترس کودک نشان می‌دهد:​سبک دلبستگی و احساس امنیت: که مربوط به نحوه‌ی پاسخگویی والدین به نیازهای کودک است و می‌تواند حس اطمینان یا عدم آن را ایجاد کند.​یادگیری از طریق مشاهده و القای ترس: که طی آن، اضطراب‌ها، تنش‌ها و فوبیاها از طریق مشاهده‌ی رفتار والدین به کودک منتقل می‌شوند.​با صراحت بیان می‌کنم که ترس، مهمان ناخوانده نیست، بلکه میراثی است که از کودکی با خود آورده‌ایم. و به نظر می‌رسد هر ترس در بزرگسالی، پژواک یک نیاز برآورده نشده یا یک تهدید درک نشده در سال‌های اولیه زندگی ماست.​تبیین بیانیه‌ها​در بیان مبحث اول (دلبستگی)، می‌توان اشاره کرد که والدینی که تعادل رفتاری مناسبی ندارند (گاهی با محبت افراطی و گاهی با کوچک‌ترین اشتباه، حس طردشدگی می‌دهند) یا والدینی که بیش از حد حمایتگر هستند، این پیام را به فرزند می‌آموزند که: &quot;دنیا محل خطرناکی است و تو به تنهایی توانایی مواجهه با آن را نداری.&quot; این امر می‌تواند منجر به ترس از ناشناخته‌ها، فقدان اعتمادبه‌نفس و وابستگی شدید در دوران بزرگسالی شود. واقعاً این سؤال مطرح می‌شود: چرا دوست داشتن زیاد، باعث عدم تعادل رفتاری در والدین است؟ چرا به فرزند اجازه نمی‌دهیم که با هر زمین خوردن، خودش به تنهایی از جا بلند شود؟​در مبحث دوم (یادگیری مشاهده‌ای)، فرزند با مشاهده‌ی رفتار والدین نسبت به امورات زندگی (کار، پول، سلامتی و آینده) و شنیدن نگرانی‌ها و &quot;غر زدن‌های&quot; آن‌ها، به طور ناخودآگاه می‌آموزد که این مسائل تهدیداتی همیشگی و لاینحل هستند که هیچ‌گاه برطرف نخواهند شد و زمینه‌ی اضطراب اجتماعی و فراگیر را در او بنیان‌گذاری می‌کنند.​به راستی، انتقال مستقیم انواع فوبیاها (ترس از تاریکی، محیط بسته، سگ، سوسک) از سمت والدین یا اطرافیان چقدر رایج است؟ نمونه بارز این مسأله، دیدن جیغ و فریاد مادر با دیدن سوسک، شنیدن صدای دعوای پدر و مادر، یا تهدیدهایی است که ناآگاهانه برای کودک وضع می‌شود: &quot;اگر نخوابی، هیولا یا لولو می‌آید سراغت!&quot;​پدری که در منزل به طور غیرمستقیم راجع به مشکلات مالی و قرض‌هایش صحبت می‌کند، یا مادری که از نقاشی فرزند ایراد می‌گیرد یا مرتباً ظاهر او را نقد می‌کند، یا به او می‌گوید: &quot;اگر فلان رفتار از تو سر بزند دیگر دوستت ندارم...&quot;​ترس‌های منتقل شده و نقطه‌ی عطف​به راستی و به نظر شما چه نقاط ضعف و ترس‌هایی را به طور ناخواسته به فرزند منتقل کرده‌ایم؟ بله، درست حدس زدید:​بی‌ثباتی عاطفی، عدم کنترل خشم.​ترس از شکست، ترس از صمیمیت، ترس از دوست نداشته شدن یا طردشدگی.​ترس از ظاهر نشدن در جامعه (مبادا مورد تمسخر قرار گیرد)، ترس از انتقاد.​ترس از ناکافی بودن، ترس‌های غیرواقعی یا فانتزی.​همه و همه این‌ها باعث فقدان اعتمادبه‌نفس و نداشتن امنیت در بزرگسالی می‌شود و بازتابی از الگوهای ناکارآمد و نادرست زندگی در زمان کودکی هستند.​ولی آیا این مسأله به همین جا ختم می‌شود؟ قطعاً خیر.​نقطه‌ی عطف در شناخت خودمان، تحلیل و ریشه‌یابی ترس‌ها و سنجش واقعی یا غیرواقعی بودن آن‌هاست؛ این ترس‌ها باید به محرکی در جهت ارتقای شخصیت و در نهایت شکوفایی و گام برداشتن در مسیر رشد و موفقیت تبدیل شوند.​پس، آماده شویم که با آموزش درست و الگوهایی که عملی و قابل تغییر هستند، راه را برای آرامش و آسایش زندگی خودمان و بشریت باز کنیم.</description>
                <category>پروانه</category>
                <author>پروانه</author>
                <pubDate>Sun, 19 Oct 2025 12:29:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترس</title>
                <link>https://virgool.io/@f.habibolahian/%D8%AA%D8%B1%D8%B3-vnpwrph5npau</link>
                <description>​ترس؛ عجب واژه‌ای است! اما نه، سخت در اشتباهیم. ترس تنها یک کلمه یا واژه نیست؛ فراتر از آن است. بگذارید کمی راحت‌تر بیان کنم:​ترس اگر بر تو غالب شود، تمام زندگی‌ات را زیر سوال می‌برد. وای بر آن زمانی که مهارش را از دست بدهی!​و شگفت آنکه، در لحظه‌ای که این ترس پذیرفته شود، با تو عجین شود و آن را لمس کنی، تازه متوجه می‌شوی که آنقدرها هم مسأله مهمی نبوده است. البته به شرط آنکه با تمام وجود با آن دست و پنجه نرم کنی، بگذاری حل و فصل شود و در وجود تو شکل گیرد و هضم گردد.​برای مثال می‌گویم: بیا سفر کنیم به زمان کودکی؛ همان موقع که لحظه‌ای مادر از تو دور می‌شد، دنیا برایت کوچک و کوچک‌تر می‌شد. یا زمانی که برای اولین بار به مدرسه رفتی. روز اول مدرسه را به یاد بیاور: محیط ناآشنا، سروصدای بچه‌ها، معلم‌ها و ناظم و مدیر که هر کدام در هیبتی خاص و عجیب به چشم ما می‌آمدند. یا زمانی که شروع به یادگیری الفبا کردی و نگران باسواد شدن بودی. یا لحظه‌ای که معلم به تو دیکته می‌گفت، یا قرار بود امتحانی گرفته شود.​هر کدام از این مسائل، در نگاه اول، برای همه ما ترسناک بودند. اما زمانی که آموختی و نسبت به درس و مدرسه آگاهی پیدا کردی، دیدی این ترس، ناشی از ندانسته‌های تو بوده است.​حالا، با بزرگ‌تر شدنمان، ترس‌هایمان نیز تغییر کرده‌اند. ما همچنان نسبت به مسائلی که آگاهی نداریم و در زندگی با آن‌ها روبرو می‌شویم، دچار نوعی ترس، استرس و گاهی هیجان می‌شویم. به نظر شما چه درسی از زندگی نسبت به این مسأله آموختیم؟ آیا زندگی ارزش این همه ترس و نگرانی را دارد؟​بیایید و با هم تمام ترس‌هایمان را بررسی کنیم و راجع به آن‌ها تحقیق کنیم. آری، ترس از دست دادن عزیزان، ترس از تنهایی، ترس از آینده‌ای که هنوز نیامده، ترس از ارتفاع، ترس از بیکاری و بی‌پولی، ترس از حیوانات و حشرات، یا ترس از آدم‌هایی که زمانی به ما آسیب زده‌اند، یا حتی قیافه غلط‌اندازشان ذهن ما را آشفته کرده است.​حالا به نظر شما راهکار چیست؟ آیا می‌دانید چرا ترس در همه‌ی موجودات وجود دارد؟ آیا می‌دانید چقدر از این ترس‌ها واقعی هستند و چقدر ساخته و پرداخته ذهن ما؟​در پایان می‌خواهم بگویم: بیایید زندگی را همین‌طور که هست بپذیریم. بیایید در دل ترس‌های خودساخته نفوذ کنیم. بیایید واقعی یا غیرواقعی بودن آن‌ها را بررسی کنیم.​در کلام آخر، بیایید خودمان را بشناسیم، بپذیریم و درک کنیم.​</description>
                <category>پروانه</category>
                <author>پروانه</author>
                <pubDate>Sat, 18 Oct 2025 21:51:47 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>