<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های fereshteh jahani</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@f.mohamadijahani</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:09:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/316120/avatar/5efPjN.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>fereshteh jahani</title>
            <link>https://virgool.io/@f.mohamadijahani</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ملاقات هفتگی</title>
                <link>https://virgool.io/@f.mohamadijahani/%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%82%D8%A7%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AA%DA%AF%DB%8C-kgds6jfwvyjj</link>
                <description>همه چیز از آنجا شروع شد که قرار جمعه را با هم گذاشتیم با اینکه ته دلم خالی بود و لاف زده بودم اما هر چه باشد مرد است و حرفش. اصلا زن و مرد ندارد آدم است و حرفش، به خودم دلداری میدادم که بلاخره یه جوری می‌شود دلهره نداشته باش اما فقط خودم و خدایم می‌دانست که چه گندی زده ام. آخر کدام احمقی می‌تواند تمام جمعه هایش را برود کهریزک، سرای سالمندان، تازه آنهم آدمی مثل من که از شنبه تا پنجشنبه تا بوق سگ کار می‌کند، دور از خانواده در یک آپارتمان زیر همکف زندگی می‌کند و بشدت احساس تنهایی می‌کند. یاد مادربزرگم افتادم که حداقل 6 ماه بود بهش تلفن نزده بودم، چه برسد به اینکه سر زده باشم، خودم هم باورم نمی‌شود که قرار است بروم سرای سالمندان.  نگین کارمند روابط عمومی شرکت بود و من کمک حسابداری که دو سال منتظر فرصتی بودم تا زندگی و  نگین روی خوشش را نشانم بدهند. خدایا خودت میدانی که چاره ای ندارم اگر این فرصت را  ازدست بدهم از تنهایی میپوسم، تو این شهر درندشت انهم بعد از دو سال سعی و تلاش و باصطلاح خودمان ترای کردن، نگین تازه قبول کرده آخر هفته ها با هم بیرون برویم و یک کار مشترک انجام بدهیم. آخه جای بهتر نبود، کوهی، پارکی، پیست دوچرخه سواری، کافه ای  این هم از شانس بد من است. خدایا یه کاری کن زود خسته شود و بیخیال این قرار شود، اصلا خدا کند جوگیر شده باشد.عجب روزهایی را گذراندم، چه چیزهایی که به چشم خودم ندیدم. حالا اینجا انگار خانه دوم من است، اصلا  جمعه ها یک جوری است اگر اینجا نیایم. 9ماه بعد از اینکه هر هفته با نگین به کهریزک میرفتیم، نگین یک روز با خوشحالی آمد شرکت و گفت بلاخره جور شد، دارم میرم کانادا، این جمعه همگی بریم بیرون ناهار مهمون من. یخ زدم، مادربزرگم تازه مرده بود و من قبل از مرگش فرصت نکرده بودم بروم به دیدنش.  یک ماهی کهریزک نرفتم، بعد انگار یک چیزی را گم کرده باشم پریشان بودم، عذاب وجدان مادربزرگ هم رهایم نمی‌کرد، حالا دوسال است هر جمعه اینجایم، سرای سالمندان.</description>
                <category>fereshteh jahani</category>
                <author>fereshteh jahani</author>
                <pubDate>Sat, 02 Jan 2021 15:58:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ خاموش</title>
                <link>https://virgool.io/@f.mohamadijahani/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-hro6hcaogigv</link>
                <description>در اولین جمعه آخرین زمستان قرن، صبحی ابری که بنظر دل انگیز میرسد آغاز می‌شود. پنجره را باز میکنم تا نفس عمیقی بکشم، باد سردی به صورتم می وزد، تاب نمی‌آورم و پنجره را میبندم. زمستان بر عکس پاییز تاخیر نداشته است. کوهها از دور دست سپید دیده میشوند. حالت تهوع و سردردی که بخاطر آلودگی هوا داشتم رفع شده، خوشحالم که باد می‌وزد. عصر برای عکاسی به پشت بام میروم سرعت باد منصرفم می‌کند، در خانه به بخاری پناه میبرم تا دستانم که گزگز می‌کنند، گرم شوند.خبر را در شبکه های اجتماعی می‌خوانم، سقوط بهمن در کلکچال و آهار، کولاک برف در توچال و ارتفاعات دارآباد جمعه ای تلخ رقم زده است. به سرمای کشنده کولاک و سرعت باد که تا 80 کیلومتر در ساعت اعلام شده فکر میکنم، حسی تلخ وجودم را فرا می‌گیرد. تصورم از گرفتار شدن در برف و سرما یخ زدگی و مرگ خاموشی است که با دیدن فیلم‌ها در  ذهنم نقش بسته است، با اینکه تصورم از یخ زدگی واقعی نیست اما از فکرش هم دچار وحشت میشوم.  طی روزهای بعد اخبار تکمیلی اعلام می‌کند که 12 کوهنورد جان باخته اند. این کوهنوردان افراد حرفه ای بوده و بارها به قله ها صعود کرده اند. اگر چه شرایط جوی نامساعد با وزش باد شدید پیش بینی شده بود، هواشناسی سرعت باد را 30 کیلومتر پیش بینی کرده بود و هشدارهای لازم به کوهنوردان داده شده بود. اما آنچه در واقعیت رخ داد شرایط وخیم تر و سقوط بهمن بود.  علیرغم بیماری کووید 19 عده زیادی از مردم عادی هم به ارتفاعات توچال رفته بودند که راه اندازی مجدد تله کابین نجاتشان داده است. تله کابین توچال تعطیل نبوده و تا قبل از شروع کولاک هم از آن برای حمل و نقل افراد به ایستگاه های بالا برای اسکی و تفریح استفاده می‌شده است که با وخیم شدن اوضاع متوقف شده است. گویا با کم شدن آمار تلفات کرونا ویروس، عده ای از مردم و مسولین تله کابین فاصله گذاری اجتماعی را فراموش کرده اند.  چند تن از کوهنوردان کشته شده افراد حرفه ای و خود راهنما و مربی کوهنوردی بوده اند. آنچه ذهنم را مشغول کرده این است که آیا تجهیزات آنها توان مقابله با شرایط جوی را داشته و یا مناسب و در خور آن سرمای سهمگین بوده است. آیا زمان صعود به قله، با توجه به پیش بینی آب و هوای بد، درست ارزیابی شده بوده یا تامل بیشتری را می طلبیده است. اکنون که دیگر مجال بازگشت برای از دست رفتگان وجودندارد اما بازبینی ایستگاه های توچال از نظر مسیر یابی در شرایط نامساعد، تجهیز این ایستگاه ها و دیگر ارتفاعات برای مقابله با بحران های این چنینی، تمهیدات لازم برای مجهز کردن کوهنوردان حرفه ای به وسایل حرفه ای و فوق حرفه ای ، برای حفظ جان کوهنوردان  ضروری بنظر میرسد.</description>
                <category>fereshteh jahani</category>
                <author>fereshteh jahani</author>
                <pubDate>Tue, 29 Dec 2020 21:59:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اجاره خانه دانشجویی</title>
                <link>https://virgool.io/@f.mohamadijahani/%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88%DB%8C%DB%8C-wluvwvajehrl</link>
                <description>با اینکه اعلام کرده بودند تعطیله ولی بازم مترو شلوغ بود، یک گوشه وایستاده بود و به روبروش نگاه می‌کرد اما اونجا نبود، ذهنش آشفته بود، یه لحظه خیال بافی می‌کرد که چجوری خونه رو درست میکنه، یه لحظه دیگه به اینکه اگه جور نشه چی.  _آقا یه خونه دانشجویی میخوام، جمع و جور، 50 پول پیش،کرایه هم چقدر کمتر بهتر، دو تا آقای موجه هستیم.من دانشجوی ادیان و دوستم هم تو خونه با کامپیوتر کار میکنه، فریلنسری. رفت و آمد غیر موجه هم نداریم، دانشجوی دانشگاه شهید بهشتی ام، میخوام پایان نامه رو تموم کنم و اپلای کنم برا کانادا.  آنقدر  مشاور املاک رفته بود که دیگه میدونست خلاصه و مفید چی بگه - یه مورد داریم، 50 ماهی 3میلیون و پونصد با اینکه بیشتر از یک میلیون نمیتونست کرایه بده ولی آدرس گرفت که خونه رو ببینه. خونه که چه عرض کنم دخمه بود بیشتر، تازه صاحبخونه به آقا اجاره نمی‌داد، گفته بود خانواده اونجا زندگی می‌کنه. انگار هر کس مجرده و اقاس، بی خانواده س. همه جا رو گشته بود، نواب، آزادی، جیحون، جاهایی که تا حالا اسمش به گوشش نخورده بود، حتی قیطریه یه جای 20 متری، ولی با این پول پیدا نمیشد. اما دلش ده ونک گیر کرده بود، اینجا غربت تهران اذیتش نمی‌کرد، دلش گرم بود. دوستاش می‌گفتند محاله با این پول خونه پیدا کنه. هفته پیش خیلی اتفاقی از طریق دوستش یک خونه خیلی خوب دیده بود، صاحبخونه مرد با معرفتی بود، اهل دل بود، یک باغچه کوچک داشت که سبزیکاری می‌کرد، کدو هم کاشته بود. قسمت پشت خونه خودش یه خونه دویست متری بود، برای پسرش بود که می‌خواست اجاره ش بده و کرایه رو براش بفرسته کانادا، پول پیش براش مهم نبود فقط گفته بود کرایه ماهی چهارمیلیون تومن، پیشنهاد داده بود که سه نفر دیگه رو هم پیدا کنه، خونه بزرگی بود، قیمت اجاره اونجا حداقل هشت میلیون بود. تو خیالش برای همه جای خونه نقشه کشیده بود اما نمیتونست اجاره ش کنه.  -آقا میخوام برم ونک کدوم ایستگاه پیاده شم؟  رد کردی برادر من، ایستگاه بعدی قیطریه س، پیاده شو  دوباره برگرد پایین، حقانی پیاده شو  ایستگاه را از دست داده بود، خیال خونه ده ونک هم کم رنگ و کم رنگ تر میشد. اما یه امید واهی ته دلش میگفت بلاخره ده ونک خونه اجاره میکنه.</description>
                <category>fereshteh jahani</category>
                <author>fereshteh jahani</author>
                <pubDate>Sat, 12 Dec 2020 10:37:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لیسا کریستین</title>
                <link>https://virgool.io/@f.mohamadijahani/%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%A7-%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86-potxvsckej6s</link>
                <description>نپال، کاتماندو رستورانی شلوغ، بوی مطبوع غذا، مردان و زنانی زیبا رو با لباسهای سنتی، رقصی موزون و آوازی گوشنواز، شبی به یاد ماندنی برای مسافران کاتماندو رقم خورده است. مسافران عکسهایی از مکان های دیدنی و معبدهای عظیم کاتماندو گرفته اند که در اینستاگرام و شبکه های مجازی به نمایش می‌گذارند و از تجربه سفر لذت بخش خود سخن می‌گویند.  نپال، کوره آجر پزی  زنان و کودکانی که در کوره آجر پزی در دمای بشدت بالا مشغول بکار هستند. آنها مجبورند تا 18 آجر بر روی سرشان حمل کنند، هرگز دیده نمی‌شوند و هیچ خاطره ای در ذهن توریست‌ها باقی نخواهند گذاشت. تنها عکسهایی در نت، چهره رنجور و همیشه خسته آنان را به نمایش گذاشته است.  لیسا کریستین، نام عکاسی است که این عکسها با ترکیب بندی مناسب و رنگهای گرم، ثبت کرده است.  کنجکاو میشوم که عکسهای دیگرش را ببینم، عکسهای پرتره اش، در عین رعایت نکات تکنیکی و ترکیب بندی جالب و فضای رنگی اش، میخکوبم می‌کند. پرتره هایی از مردمان دنیا از نقاط مختلف جهان، در حالیکه ما را نظاره می‌کنند. تاب نگاه کردن به چشمهای بعضی هایشان را ندارم، انگار دوست ندارم نگاهم با نگاهشان تلاقی پیدا کند. چشمهایشان با من حرف می‌زند اگر لحظه ای دقیق شوم، پیامشان چه می‌تواند باشد.بدنبال سرنخ بیشتر میگردم، سخنرانی لیسا کریستین در تد (Ted talk ) را می یابم. دیگر برایم مهم نیست که  گزارشم را تحویل نداده ام و تا ساعتی دیگر آخرین فرصت ارایه ان است، با ولع حرفهایش را گوش میدهم، او از رنج سخن می‌گوید، از چیزهایی که دیده و با دوربینش ثبت کرده تا آنها را به ما نیز نشان دهد. لیسا سخنرانیش را اینگونه آغاز می‌کند: من 46 متر پایین‌تر از سطح زمین در یک معدن غیرقانونی در غنا هستم، هوا از گرما و غبار سنگین شده، نفس کشیدن سخت است...  او همانطور که حرف می‌زند عکس‌هایش را نشان می‌دهد، از کودکان، زنان و مردانی که اسیر برده داری مدرن هستند. واژه ای که برایم ملموس نیست، شاید چون فکر میکردم برده داری مال عصر متمدن کنونی نیست. لیسا می‌گوید اگر من از وجود این انسانها که برده اند بی اطلاعم پس احتمالا عده زیادی از مردمان جهان از آن بی خبرند، عکسها را نشان‌مان میدهد که ما هم از درد بی‌خبری رها شویم. او می‌گوید وقتی از داستان زندگی آنها خبردار شدم، از خودم خجالت کشیدم که چرا تا قبل از آن چیزی نمی‌دانستم،  او از تک تک ما می‌خواهد که کاری انجام دهیم و گوشزد می‌کند عده زیادی از همنوعانمان منتظر اقدام ما هستند.  سخنرانی تمام شده، بهت زده ام.  یاد کاتماندو می‌افتم، شهری که خاطرات خوبی از آن دارم، عکسهای لیسا از برده های جنسی کاتماندو، کوره های آجر پزی نپال، به ذهنم هجوم می‌آورند. انگار هنوز سخنرانی لیسا تمام نشده، حرفهایش در ذهنم مرور می‌شود‌‌:من 46 متر پایین‌تر از سطح زمین در یک معدن غیرقانونی در غنا هستم، هوا از گرما و غبار سنگین شده، نفس کشیدن سخت است، می‌توانم کشیده شدن بدن های عرق کرده که در تاریکی از کنارم می‌گذرند حس میکنم، اما بیشتر از این چیزی نمیبینم...https://instagram.com/lisakristinephotography?igshid=1nelplff0l4f3</description>
                <category>fereshteh jahani</category>
                <author>fereshteh jahani</author>
                <pubDate>Fri, 04 Dec 2020 20:25:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجلس ترحیم</title>
                <link>https://virgool.io/@f.mohamadijahani/%D9%85%D8%AC%D9%84%D8%B3-%D8%AA%D8%B1%D8%AD%DB%8C%D9%85-qiq4lfere7mx</link>
                <description>خاله خانم در حالیکه تند تند ذکر میگفت پیاز و گوش را تفت میداد،به زهرا گوشزد میکرد که مراقب باشد عدس بیش از حد نپزد وگرنه له می‌شود و دستورات لازم را صادر می‌کرد. بهشت زهرا نرفته بود تا غذا به موقع حاضر شود. موقع پختن برنج رسیده بود. برنج به نحو افتضاحی وا رفته بود و بیشتر شبیه شله زرد بود تا برنج مجلسی عدس پلو. زهرا و خاله خانم تند تند محتویات برنج دیگ بزرگ را خالی کردند. عباس را صدا کرده و سوال پیچش کردند. این برنج را از کجا گرفتی، چرا وا رفت؟ عباس یکی از قابلمه ها را حاوی برنج نیم پخته بود برداشت تا دم مغازه ببرد و نشان مرد بقال دهد. زهرا تند تند برنج از کیسه جدید پاک می‌کرد، خاله خانم داشت آب جوش آماده می‌کرد که دوباره برنج بپزد. بلاخره دیگ برنج را دوباره سر اجاق گذاشتند تا بپزد و آبکش کنند. به هر جان کندنی بود برنج را دم کردند. بماند که دست خاله خانم سوخت و یک دیگ بزرگ برنج نیم پخته وا رفته روی دست ماند. مهمانها سر رسیدند، فامیلهای درجه یک صاحب عزا همه خسته بودند. نوه ها مشغول پذیرایی شدند و چایی و خرما پخش می‌کردند. خانمها در مدح خان دایی بزرگ خاندان که تازه فوت شده بود مرثیه سرایی کرده و گریه می‌کردند. عده ای هم در حالیکه خرما می‌خوردند پچ پچ میکردند که بنده خدا راحت شد، یکسال بود زمین‌گیر بود، هر روز بیمارستان بود. بوی عدس پلو در کل خانه پخش شده بود، غذا را خوردند تا جانی بگیرند و بتوانند از میهمانان جدید پذیرایی کنند.   یکی از نوه ها بشدت خسته بود، انگار کوه کنده بود رنگش مثل گچ شده بود، نا نداشت حرف بزند. به تجویز بزرگترها دمنوش به خوردش دادند، علائم سرما خوردگی داشت. عصر باید برمی‌گشت قم، سرباز بود.   هنوز هیچکس نمی‌دانست این بساط ختم ادامه دار است و دست از سر خاندان عبدی برنخواهد داشت. اخبار ساعت 14 داشت نشان می‌داد بیمارستانی در چین را ده روزه ساخته اند. عباس را صدا کردند نوه مریض را به ترمینال ببرد. هر چه اصرار کرده بودند که بماند فایده نداشت. قبل از رفتن اول پدرش، داماد ارشد خان دایی، را در آغوش گرفته بود و گریه کرده بود. بعد هم مادرش را، عجیب دلش پر بود. آخر سر هم خاله خانم پسر را از مادر جدا کرد و به هر دوی آنها دلداری داد که تا چشم بگذارید شده پنجشنبه هفته بعد و همدیگر را می‌بینید.  بزرگترها قرآن می‌خواندند، نوه ها همچنان در حال پذیرایی از همسایه هایی بودند که دسته دسته به دیدن خانواده عبدی می آمدند و دختر خان دایی را دلداری می‌دادند که انشالله دیگر غم نبینی، عروسی پسرت،  سربازی اش که تمام شد همینجا برایش جشن میگیری. اما فردای آن روز سربازی را بصورت اورژانسی در بخش مراقبت‌های ویژه بیمارستان بستری کردند که علائم شبه آنفولانزا، تنگی نفس شدید داشت و کم کم داشت به کما میرفت.</description>
                <category>fereshteh jahani</category>
                <author>fereshteh jahani</author>
                <pubDate>Fri, 27 Nov 2020 22:15:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غرق در هیچ</title>
                <link>https://virgool.io/@f.mohamadijahani/%D8%BA%D8%B1%D9%82-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%DB%8C%DA%86-ls1fpcgkumbr</link>
                <description>به آسمان بیکران آبی زل میزنم و روی شنهای  کویر دراز میکشم و گوش میدهم، صدای هیچ می‌دهد. سکوتش را تاب نمی‌آورم، هجوم افکار به ذهنم امان نمی‌دهد. قسط خانه، گزارش عقب افتاده، دلواپسیهای بی مورد با تمام قوا به من حمله ور شده اند. بلند میشوم و روی شنها میدوم حس سرخوشی به من دست می‌دهد. همینطور که میدوم رها میشوم دیگر دست افکار مسخره به من نمی‌رسد، طعم لذت بخش رهایی را میچشم و با کویر همراه میشوم. از  روی رمل های شنی جزیره سرگردان پیداست که در پهنه بیکران کویر مشغول مدیتیشن است. چه جای بکری برای آرام سازی ذهن و جسمش یافته، اتاق سکوت اختصاصی. به جزیره سرگردان زل زده ام، می‌گویم به چه فکر میکنی، از این سرگردانی خسته نشده ای؟ از اینکه همیشه اسیر دریاچه نمک هستی چه حسی داری؟ مصمم نگاهم می‌کند اما جوابی نمی‌دهد، خب لابد جوابی ندارد که بدهد، دوباره نگاهش می‌کنم، در چشمانش حالا پوزخندی نامحسوس نقش بسته است. می‌گویم دلت را به چه چیز خوش کرده ای، تو اسیر این دریاچه هستی که طعم اش دهان را شور می‌کند، سکوت می‌کند. می‌گویم تو گرفتار سراب هستی همچنان مصمم است که سکوت کند. ندایی در درونم می‌گوید جوابت سکوت است.  روی رمل شنی می‌نشینم و به جزیره سرگردان می نگرم. گفتگو میان ما ادامه دارد اما دیگر سخنی به میان نمی آید.  برای لحظه ای حقیقت چهره اش را به من نشان می‌دهد، مشکلات من در برابر عظمت هستی پوچ و مسخره بنظر میرسد، غرق در آنها شده ام در حالیکه آنها  واقعی نیستند، شاید خود من نیز واقعی نباشم زمانیکه غرق در هیچم.</description>
                <category>fereshteh jahani</category>
                <author>fereshteh jahani</author>
                <pubDate>Fri, 20 Nov 2020 17:20:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مترو</title>
                <link>https://virgool.io/@f.mohamadijahani/%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88-iwrrimrblhxb</link>
                <description>این روزها مترو شده گذرگاه آدم های افسرده ای که وحشت زده از کنار هم رد میشن. انگار گرد مرگ پاشیدن تو مترو، انزوا، بی کسی و سردرگمی آدمها رو میبینی، به محض اینکه یه قدم به طرفشون نزدیک میشی رو ترش می‌کنند و با ناراحتی نگاهت می‌کنند. دیروز موقع برگشت به خونه پسربچه ای رو دیدم که فال میفروخت. خودش و برادر کوچکش ماسک نداشتند. به محض اینکه وارد واگن شدند زنی که بیشتر شبیه آدم فضایی ها بود با وحشت تمام روسری اش رو گرفت جلوی صورتش، داشتم فکر میکردم چطوری با دو تا ماسک، شیلد و حالا روسری داره نفس میکشه، احتمالش زیاد بود که به مقصد نرسه و در اثر خفگی بمیره تا کرونا. پیرزنی که سر واگن نشسته بودتسبیح دستش بود و زیر لب ذکر میگفت، با بی‌تفاوتی نگاهی کرد و دوباره به کارش مشغول شد. اون طرف تر با رعایت فاصله اجتماعی مادر و دختر 5 ساله ای نشسته بودند. دخترک بی تاب بود و با ماسکش ور میرفت  و هر از گاهی دستش رو به صندلی میزد، هر بار مادر سریع اسپری درمی‌آورد و در حالیکه غر میزد به دستهای دخترک الکل میزد و در عین حال چشم غره میرفت. دختری جوان که چسب عمل دماغش از زیر ماسک معلوم بود به سمت پسر فال فروش رفت و ماسک رو پایین صورتش آورد و گفت چند؟ پسر فال فروش گفت دونه ای سه تومن، دوتا پنج تومن، دختر یه فال برداشت باز کرد و شروع به خوندن کرد انگار از حرفای حافظ خوشش نیومده بود، سریع یه فال دیگه برداشت، پول پسر رو داد و کنار زن فضایی نشست. زن با وحشت از جا بلند شد و کنار در ایستاد.  پسر فال فروش و برادرش  روی دو تا از صندلی‌های روبرو نشستند. پسرک با همون دستی که پول گرفته بود از جیبش یه نارنگی درآورد و شروع به پوست کندن کرد و نصفش رو به برادرش داد. پسر کوچکتر حالا توجه اش به دختر ک جلب شده بود و با ولع نارنگی رو می‌خورد. دختر جستی زد و نشست کنار پسرک و ماسک ش رو هم برداشت و گفت خوشمزه س، ماسک دخترک زمین افتاد، مادرش در حالیکه بشدت دست و پاش رو گم کرده بود دختر رو به سمت خودش کشید و یه سیلی تو گوش دختر زد. بعد سریع یک ماسک جدید درآورد و رو صورت دخترک زد. اومد به دستاش الکل بزنه که اسپری رو زمین افتاد. مادر که مستاصل شده بود اسپری رو برداشت و گفت همش تقصیر این دستفروش و دوره گرداس،  اینا کرونا رو پخش میکنن،کارد میزدی خونش در نمیومد. دختر پکر یه گوشه کز کرد و صداش در نیومد ولی اشکاش سرازیر شده بود. پسر فال فروش که دید اوضاع خرابه دست برادرش رو گرفت و رفتند واگن بعدی. حالا قطار رسیده بود به ایستگاه بعدی، بهشتی، در باز شد و آدم‌های خسته به داخل هجوم آوردند و تمام صندلی‌های واگن پر شد. زنی دستفروش شروع به معرفی جدیدترین طرح های پاییزی ماسک کرد که خودش هم از آن زده بود.</description>
                <category>fereshteh jahani</category>
                <author>fereshteh jahani</author>
                <pubDate>Thu, 12 Nov 2020 14:54:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلاف</title>
                <link>https://virgool.io/@f.mohamadijahani/%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%81-q1qd2mz2btuy</link>
                <description>من پیچیده ترین کلاف دنیا بودم، گره های کورم بقدری زیاد بود  که با هیچ انگشتی باز نمیشد. ودم انقدر مشکلات زیاد شد تا شدم آنچه نباید میشدم یادمه اولین گره با حماقت و نادانی ایجاد شد وقتی نتونستم جلوی احساسم رو بگیرم و زدم در گوش عقل، اون سیلی خیلی کاری بود حسابی عقل رو به وحشت انداختم اما ادامه دادم. دومین گره  زمانی  پا به دنیا گذاشت که با خودخواهی تمام چشمهای گریان عقل رو نادیده گرفتم. دفعه سوم پا گذاشتم رو گلو عقل، انگار دیوونه شده بودم رد داده بودم چت زده بودم گره ها بیشتر و بیشتر شدند تا شدم یک کلاف پیچیده سردرگم، مثل همون کلافی که گربه های بازیگوش بی‌خبر از همه جا باهاش بازی می‌کنند و کیف می‌کنند اما کسی که با قدرت تمام با من بازی میکرد سگ سیاه افسردگی بود، دندوناش رو بهم نشون میداد و خشمگین میگفت دیگه هیچ کاری درست نمیشه هیچکدوم از این گره ها باز نمیشن دور باطل گره ها تکرار میشه، کلافی بشدت عصبی بودم و  شبح خاطرات بصورت زنده و محو از جلوی چشمام رد میشد و منو مچاله میکرد.  گره های کور ناله می‌کردند و می‌خواستند خلاص بشن از این وضع ولی راه نجاتی پیدا نمیکردم، عقل مدتها بود سکوت محض کرده بود. یک روز در اوج ناامیدی یک گوشه افتاده بودم و به خودم میگفتم کی میتونه کمکم کنه، دیگه کارم تمومه. با خودم خلوت کرده بودم و غرق در افکارم بودم  تا اینکه نگاهم گره خورد به نگاه یک دختر بازیگوش، به طرفم امد و من رو با خودش برد و به دست مادر‌ش سپرد. مادر نگاهی کرد و گفت گره های این کلاف خیلی زیادن، باید صبور باشی تا یکی یکی این گره ها رو باز کنم بعدش قشنگترین شال دنیا رو برات میبافم، انگشتای مادر جادو می‌کرد، یک نیروی عجیبی داشت، گرمای دستهاش انرژی بخش بود، گره هام رو با حوصله زیاد دونه دونه باز می‌کرد. چیزی که مدتها بود فراموش کرده بودم و حالا بوسیله دستهای مادر به من منتقل میشد: امید انگار سالها از آخرین روزی که اعتقاد داشتم با نیروی  امید میشه تغییر کرد گذشته بود، حالا کم کم عقل داشت با من آشتی می‌کرد، حالا تبدیل به شال گردنی میشدم که امید به تغییر نجاتم میداد.</description>
                <category>fereshteh jahani</category>
                <author>fereshteh jahani</author>
                <pubDate>Fri, 06 Nov 2020 19:32:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فاصله گذاری اشتباهی</title>
                <link>https://virgool.io/@f.mohamadijahani/%D9%81%D8%A7%D8%B5%D9%84%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87%DB%8C-xftata0tap4g</link>
                <description>این روزها همه جا صحبت از کرونا ویروس است بحرانی که عالم گیر شده و واژگان جدیدی به دایره لغات بشر تحمیل کرده است، فرقی نمی‌کند کدام گوشه دنیا باشی، سایه ویروس همه جا گسترده است. همه گیری بیماری کووید 19  معادلات بشر را در عصر  پیشرفت‌های چشمگیر و اغواکننده برهم زده است. آنچه اکنون با آن مواجه هستیم ناخوشی است که درونمان را نشانه گرفته، مبتلایان علائم ظاهری خاص و خوفناک همچون طاعون، آبله و.. ندارند تنها درصورت شدت گرفتن علائم درونی نمود بیرونی آن آشکار می‌شود.  آدمها از بیم جانشان از هم  فاصله می‌گیرند و رابطه ها کمتر شده، این الگوی جدید برای حفظ جان و کنترل بیماری در حال تبلیغ و اجرا است. طرحی که از آن در دنیا با نام فاصله گذاری اجتماعی صحبت می‌شود. تاکید بر این است که با شروع بیماری جریان فاصله گرفتن آدمها از هم شروع شده است و تعاملات انسانی را متاثر کرده، بحران‌های روحی و آسیب‌های اجتماعی زیادی بهمراه دارد، اما آیا این تمام واقعیت است؟فاصله گذاری اجتماعی اینگونه تعریف می‌شود رعایت فاصله 1.5 متری برای جلوگیری از سرایت ویروس.  اگرچه اینجا تاکید بر رعایت فاصله فیزیکی است، اما تفاوت گروه های اجتماعی در یک جامعه خاص بر اساس مولفه های از پیش تعیین شده و قابل اندازه گیری نیز تعریف دیگری از منظر جامعه شناسی است.  زمانیکه دقیقتر می‌نگریم می‌بینیم ما با فاصله گذاری  اجتماعی و مفهوم آن بیگانه نیستیم و آنرا اجرا کرده ایم.  کودکان حاشیه شهر مدتهاست این فاصله گذاری را تجربه کرده و با آن خو گرفته اند و هر روز با بحرانهای ناشی از آن درگیرهستند، در واقع بیماری کووید 19 برایشان قرنطینه و فاصله گذاری را به ارمغان نیاورده است، قرنطینه از جنس نادیده انگاشتن آنهاست، همواره محصور در طبقه اجتماعی و شرایط ملال آوری هستند که به آن محکومند و توان خارج شدن از این حصار را ندارند ، از طرفی این کودکان در نزدیکی ما و فاصله کمی از ما زندگی می‌کنند اما فاصله زیادی  بین ما و آنها وجود دارد . شاید وقت آن رسیده کمی تامل کنیم و این فاصله گذاری اشتباهی را از میان برداریم.</description>
                <category>fereshteh jahani</category>
                <author>fereshteh jahani</author>
                <pubDate>Thu, 29 Oct 2020 12:27:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سریال</title>
                <link>https://virgool.io/@f.mohamadijahani/%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-qe5fjtwaloqo</link>
                <description>امان از آفت‌هایی که زندگیمان را به تاراج می‌برند، چه وبگردی باشد برای جوانان، چه تماشای سریال باشد برای بزرگسالان. پدرم همه عمر مرد فعالی بوده اما اکنون که بازنشسته شده تمام وقت جلو تلویزیون نشسته و بی محتواترین سریال‌ها را هم تماشا می‌کند. زمانی فکر میکردم این معضل خانمهای مسن خانه دار است که سرگرمی دیگری جز تماشای داستان‌های سوزناک و مثلث های عشقی بی سرانجام ماهواره ندارند، اما حالا این پشتکار و جدیت  را به همان اندازه در پدر میبینم، البته از نوع مذهبی اش، هیچگاه از دیدن مختار سیر نمی‌شود. آنچه امروز ذهنم را مشغول کرده راهی برای رهایی او از  دیدن و تکرارسریال گونه ای که تمام زندگیش را تحت تاثیر قرار داده است. </description>
                <category>fereshteh jahani</category>
                <author>fereshteh jahani</author>
                <pubDate>Wed, 14 Oct 2020 20:11:54 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>