<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Faeze Rezaee Pooya</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@f.rezaeep</link>
        <description>Curious about product...عضو تیم محصول اسنپ</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-09 09:06:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/137524/avatar/T9RK2d.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Faeze Rezaee Pooya</title>
            <link>https://virgool.io/@f.rezaeep</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من بابِ مسئله ی تعادل در زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@f.rezaeep/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-obtel0annupd</link>
                <description>چند روز پیش با دوستی گفتگو میکردیم گفت :پدرم از دوازده سالگی مشغول کار کردن بوده است و به دلیل ورشکستگی پدربزرگم و اینکه فرزند اول خانواده بوده است کل مسئولیت هزینه های خانه را به عهده داشته است.بجز پول و دغدغه مالی هیچ چیزی برایش معنا و مفهوم ندارد شبانه روز میدویده است برای بقای خانواده و تامین مالی و اکنون که پیر شده است هم نمیتواند استراحت کند و مدام در پی این است بازهم پولش را افزایش بدهد.میگفت با ما فرزاندان هیچوقت نمیتواند رابطه عاطفی خوبی برقرار کند با ماهم از در اقتصاد و پول و مال و منال وارد میشود و برای برقراری یک رابطه عاطفی سالم اصلا توانمند نیست.میگفت از این مسئله بسیار زجر کشیده است از پدر برایش بجز تقلای پول و مادیات خاطره ای نیست.دوستی را بخاطر اوردم که زمان زیادی از روزش حتی روزهای تعطیل را کار میکند وبه من میگوید پول همه چیز است هرکسی گفت پول خوب نیست دروغگوست.به خودم رجوع کردم که همواره میل به پول در من زنده بود ولی از آن طرف طی تجربه متوجه شدم در اثر بدست اوردن پول و حریص و حریص تر شدن به دنبال ان ممکن است به موجودی تبدیل شوم که خودم هم از خودم وحشت دارم چه برسد به دیگران.بعداز مدتی مدام به خودم نهیب میزدم به راستی این ورق پر از کثافت چه ها که نمیتواند با زندگی ماها بکند.در زندگی با ادم های بیشماری دوستی کرده ام و از هریک در حد توان اموخته ام دوستی که بسیار برای من با ارزش است به من گفت پول هیچوقت نمیتواند خوشبختی بیاورد سعی کن تعادل را حفظ کنی.متوجه نمیشدم چه میگفت بارها به این جمله فکر کردم.غرق در رشته های کلاف در هم تنیده ی مغزم بین فشارهای اقتصادی جامعه و هزینه های سنگین رفت و امد و بیمارستان و غذا و تمامی مخارج روزمره ای بودم که بنا به پشت گرمی به پدر هیچوقت فشار زیادی بابتشان تحمل نکردم به راستی من نمیفهمیدم درد تنگای مالی چیست اگر میفهمیدم شاید من هم در دوازده سالگی مجبور میشدم کار کنم تا مایحتاج زندگی ای را تامین کنم.تعادل برای من همیشه دغدغه بوده از زمانی که در 17 سالگی معلم ورزش مدرسه به من گفت یا درس و مدرسه نمونه و تیزهوشان و کوفت و زهرمار یا هرروز باشگاه و تمرین برای اردوی استانی! من ان موقع ها شاگرد زرنگ کلاس بودم و در کل فامیل و مدرسه زبانزد تا به خودم امدم دیدم خانواده و مدرسه و اطرافیان به من گفته اند حیف تو نیست بخاطر اینکه عاشق والیبالی از درس و مدرسه باز بمونی ؟ حتی همون ناظم مسخره ی مدرسه که فکر میکردم چیزی حالیش باشد هم این را گفت ! چرا من را در این انتخاب دو سر طلا قرار دادید؟ چرا به من نگفتید هم درس بخوان هم والیبال بازی کن و در هردو معمولی باش نه زبانزد ! تعادل یعنی برای زندگی و زنده بودن و ادامه حیات به طرز دلخواهم مجبور نباشم زندگی، عشق و هر انچه خوشایند من است را فدا کنم یعنی هم والیبال بازی کنم هم شاگرد متوسط کلاس باشم و البته شاد و خوشحال و بدون حسرت ! هم کار کنم و پول دربیاورم هم سفر بروم و دوستان جدید پیدا کنم و بیاموزم چرا همه چیز را صفر و یک میکنیم؟ چرا موفقیت را حقوق های انچنانی، رتبه برتر مدرسه بودن،والیبالیست استانی، ماشین و خانه انچنانی داشتن تعریف کردیم؟پس تکلیف شادی خوشحالی ارامش عشق محبت رابطه چه میشود؟ تعادل ینی شادم قانعم به حداقلی که باعث رضایت میشود قانعم شاگرد متوسطه ی کلاس باشم و با عشق والیبالم را بازی کنم، قانعم کمتر حقوق بگیرم ولی سفر و طبیعت گردی بروم و با ادمها معاشرت کنم.زندگی را صفر و یک نکنیم ! تعادل تعادل تعادل !بذار با عشق راه برم حتی توی مسیری که تهش هیچی نیست
</description>
                <category>Faeze Rezaee Pooya</category>
                <author>Faeze Rezaee Pooya</author>
                <pubDate>Sat, 25 Dec 2021 17:01:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از شیراز به تهران -به دنبال رشد و تجربه بیشتر ؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@f.rezaeep/%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%B1%D8%B4%D8%AF-%D9%88-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-wplxw2wckm5f</link>
                <description>بین دو راهی ادامه تحصیل و کار کردن با مدرک کارشناسی مونده بودم - بعد از کلی پرس و جو و بالا پایین با خودم گفتم کارشناسی واسم کافی نیست شاید توی ارشد جذابیت هایی باشه که ندونم، وقت برای کار کردن هست بذار برم یکم دیگه درس بخونم از اونجا که کارشناسی شهر خودم مونده بودم تصمیم گرفتم برای ارشد یکی از دانشگاه های تهران باشم.گلای رویاهاتو آب میدی ؟؟ انگیزه های درونی و بیرونی هل دهنده برای این مسیر در اون زمان برام پررنگ بودن و استارت کار از مهر 96 خورد و یه برنامه درست حسابی چیدم برای درس خوندن.مهر و آبان خیلی خوب پیش رفتم اما شیب نزولی و خستگی توی بهمن و اسفند به اوج خودش رسید بعد از عید با نزدیک شدن کنکور دوباره خودمو ترغیب کردم که هرجور شده این راهو به بهترین نحو به پایان برسونم اما ماه اخر با مشکلات جدید جسمانی و کمر درد های پی در پی و روحیه ای خسته فقط سعی میکردم متوقف نشم - نتیجه در ظاهر و برای اطرافیان و دوستان زیبا بنظر میرسید اما فقط خودم میدونستم این رتبه ینی اوج فضاحت! من با شناخت و انتظاری که از خودم داشتم و میزان تلاشم فکر میکردم بین 15 تا 20 میشم ولی شدم 63 و حسرت رشته ایکس دانشگاه ایگرگ موند به دلم.بیا شکست بخوریم تجربه میشه  :)با هزار پرس و جو و البته با توجه به محدوده رتبه ام راهی دانشگاه زد شدم.با هزاران ذوق و شوق و تصورات غلط ! ترم اول رفتم دانشگاه و دیدم هیچی اونجوری که باید باشه نیست ! البته استاد راهنمای فوق العاده ای انتخاب کردم و هرازگاهی خارج از درس و کتاب و دانشگاه ازش مشاوره های زندگانی هم میگرفتم.وجود ایشون توی غربت برام چراغ راه بود واقعا. از دانشگاه بجز آشنایی با ادم های خوب چیزی عایدم نشد حقیقتا ! آدمای باحال و جذاب همه جا هستن بگرد پیداشون کن :) دوست و هم کلاسی و هم اتاقی داشتم که بسیار خلاق و پر تلاش و با پشتکار بود.پایان ترم یک ارشد بودیم که بهم گفت من دارم میرم سرکار و دیگه خیلی دانشگاه نمیام. بعد از مدتی متوجه شدم واقعا دانشگاه چیزی بهمون اضافه نمیکنه نه اینکه بد باشه اما من احساس ناکافی بودن میکردم تصمیم گرفتم منم برم سرکار -خاطرات اولین تجربه کاریمو حتما جدا مینویسم :) زندگی توی خوابگاه با اتاق های فسقلی و چالش با هم اتاقی و مسئول درب و نگهبان و غیره برای من پر از تنوع و البته کمی خسته کننده بود.هم اتاقی های فوق العاده ای داشتم و سر مسائل مختلف بسیار از همدیگه یاد میگرفتیم اگر بحث و چالشی هم پیش میومد سعی میکردیم با گفتگو حل کنیم مسئله رو. روزهای قشنگی رو کنار هم خاطرات باحالی میساختیم و برای من که خواهری نداشتم اون دوران و صمیمیت بچه ها خواهرانه بود.رابطه همیشه پر چالش ولی همراه با رشده :)سعی میکردم توی انجمن ها و دورهمی های مختلفی حضور پیدا کنم و از این فرصت ها بخوبی استفاده کنم و با نظرات ادم های مختلف در زمینه های مورد علاقم بیشتر آشنا بشم. با ادم های متفاوتی توی خوابگاه دانشجویی با فرهنگ های مختلف اشنا شدم و این مسئله خیلی باعث وسعت دید من شد :) بچه ها توی نوع اشپزی لهجه شون و مدل زندگیشون رفتارهای منحصر بفردی داشتن و زندگی دسته جمعی برای منی که به شدت برون گرا بودم لذت بخش بود.دوری از خانواده و چالش هاش بسیار برای من زیاد بود اما همیشه برای به تعدیل رسیدنش تلاش میکردم و سعی میکردم خودمو وفق بدم. بعد از چهارماه زندگی دانشجویی رفتم سرکار و اولین تجربه م توی شرکتی با برند فلان بود که هرکی میشنید چشاش چارتا میشد و میگفت ایول دمت گرم و فلان -بعد از دو ماه از شروع کارم احساس کردم با وجود اینکه یه سری مزایای جانبی بسیار خوبه موقعیت شغلی من چیزی نیست که باید باشه :) خیلی سخت بود جدایی از اون تیم فوق العاده ولی پر از امید بودم تا بتونم بیشتر از خودم و کارم لذت ببرم پس  بعد از حدود 5 ماه از اونجا خداحافظی کردم و از نو با جای جدیدم شروع کردم. از شروع دوباره نترس این بار میتونه قشنگ تر از گذشته باشه :) اوایل پر از حس دلتنگی جای قبلیم بودم و فکر میکردم دیگه هیچوقت اون تیم دوست داشتنی رو تجربه نخواهم کرد.موقعیتم در محل کار جدید رو دوست داشتم و خوشبختانه مدیرم بسیار محترم با دانش فوق العاده و کسی بود که بهم اعتماد میکرد تا تجربه و کشف کنم .حدودا 5 ماه بعد از شروع کار و صمیمیت با همکاران جدید چنان وابسته شده بودم بهشون که اخرای تایم کاری دوست نداشتم شرکت رو ترک کنم و اصلا متوجه گذر زمان نمیشدم.سفر به همسفره ، کار به همکار ^_^یک سال گذشت و من از بین همکارانم دوستان فوق العاده ای برای زندگی یافتم^_^ و کم کم غربت برایم جذاب و خوش شده بود.بعد از یک سال و با علم به اینکه احتمالا این جایگاه شغلی رشد مد نظرم رو از این به بعد نخواهد داد با دلتنگی بابت لحظه های ناب و خوبی که با همکاران دوست داشتنی ام داشتم خداحافظی کردم و راهی محل کار سوم شدم :)در طی این مسیرها و آشنایی با آدم های مختلف و تجربه های کاری گوناگون و زندگی مجردی و چالش هایش آموختم که زندگی همین رفتن و آمدن هاست همین لبخندها و گریه ها همین لحظاتی که دیگر بازگشت پذیر نیستند.همین دوست داشتن هایی که قلب ما را نوازش میدهند. سرتونو درد نیارم زندگی خیلی عجیب و فوق العاده س . من توی این مسیر دو سه ساله از زندگیم که چندی ازش اینجا براتون نوشتم لحظاتی از ته دل خندیدم لحظاتی از شدت غم گریه کردم و همین بالا پایین شدن ها ینی رشد :) بیا با موزیک زندگی برقصیم پاشو :) بنظرم من برای رشد و تجربه تن به دوری و هجرت کوچکی دادم و با وجود سختی های این مسیر که اینجا نگفتم، به هدفم رسیدم.بسان رود كه در نشيب دره سر به سنگ ميزندرونده باشاميد هيچ معجزه ز مرده نيست زنده باش:)  ^_^ جوانه بزن ، رشد کن، سر بلند کن و سبز شو، آنقدر که روزی حیران شوی از خودت</description>
                <category>Faeze Rezaee Pooya</category>
                <author>Faeze Rezaee Pooya</author>
                <pubDate>Thu, 08 Apr 2021 16:19:39 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>