<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Sepeeed</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@f.sanayepasand</link>
        <description>نقطه ای در آبیِ آسمان، سپید . . .</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 15:08:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3591801/avatar/UnLb9i.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Sepeeed</title>
            <link>https://virgool.io/@f.sanayepasand</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سکانس سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@f.sanayepasand/%D8%B3%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%B3-%D8%B3%D9%88%D9%85-kjv1llksgk0h</link>
                <description>من و مامانحقیقتی که تا به امروز، اینجا و هرجای دیگری که بوده ام و نوشته ام، چیزی درباره اش نگفته ام، این است که من، چادر سر می کنم. چادر من نشان از اعتقادی ست که به خدا دارم. خدایی که تنها خلفایش در روی زمین، همان ۱۴ تایی بوده که خودش آنان را انتخاب کرده. آنهایی که به دست ظالم خونشان ریخته شده ولی در تمامی عمرشان، حتی خون یک نفر را هم به ناحق نریخته اند. دینی که من به آن اعتقاد دارم، وَلی اش، علی‌بن‌ابی‌طالبی است که خودش خطاب به مالک‌اشتر فرموده : هرگاه مردم برای مطالبه حق به نزد تو آمدند، سربازانت را مرخص کن تا مبادا مردم به لکنت بیوفتند و بترسند. من بارها از پیامبر شنیدم که هیچ جامعه ای مقدس و پاک نخواهد شد مگر آنکه مردمانش بدون ترس حق خود را مطالبه کنند.علی ابن ابی طالب؛ کسی که وقتی به خلافت رسید، اول از هررر کار دیگری، فقر را ریشه‌کن کرد. قبل از رفع و رجوع حجاب و پیش از سر جا نشاندن دشمنانِ این طرف و آن طرف دنیا. علی ابن ابی طالبی که در لحظه به لحظه زندگی اش، پی برقراری عدالت بود! عدالت! عدالتی که وادارش می کرد، غذای خودش نان خشک باشد، اما شکم یتیمان سیر بماند.در وصف این مرد، هیچوقت نمی توان حق را ادا کرد. چنان که در وصف ظلمِ ظالمان امروز هم همینطور. ظالمانی که آنقدر کَریه اند و کثیف، که اسم خودشان را پشت اسم علی ابن ابی طالب جا زده اند. آنقد پَست اند و فرومایه، که به اسم برقراری حق، خون ناحق و بی گناه می ریزند و دروغ می بافند و حکومت می کنند.من، از این ها بی زارم. و گاهی دلم میخواهد توی خیابان های شهر، فریاد بزنم که: آهای مردم! این بی‌خدایان، خدا را کرده اند بازیچه ی دروغ هایشان! خدای اسلام، این مسلمان های دروغین را به آتش خواهد کشانید!عقیده من این است و چادری که تاکنون بر سرم نگه داشته ام، باعث شد آن شب که از بیمارستان امام حسین آمدیم بیرون، من و مامان، درحالی که هرکدام دست های همدیگر را محکم گرفته بودیم، به هوای آنکه نگذاریم آنیکی بغضش بترکد، و صدای ضجه جمعیت را از دور، هنوز هم می شنیدیم، صدای کسی رو به رویمان بلند شد. گفت: لعنت به شما و لعنت به چادر روی سرتان که هرچه می کشیم زیر سر خودتان است.بغضِ نگه داشته شده من، دست آخر ترکید و فریاد توی دلم، خفه ماند. هیچ نگفتیم و گذشتیم. او هم هموطن بود. او هم غصه دار بود. یکی از همان مظلوم ها بود. و اسلام به من نمی گوید که در روی مظلومِ داغ دیده، بایستم.همیشه می ترسیدم که یک روز این بحث را باز کنم. اما امروز که تن به شکستن این سکوت داده ام، از هیچ چیز نمی‌ترسم. نه از قضاوت هم‌وطن های داغ‌دارم، و نه از تهدیدات آن قاتلان ظالم. من، برائت خودم را از این جماعتِ پلید فریاد می زنم و همه آنچه را که با چشم های خودم دیده ام، بازگو می کنم. و تنها می گویم که صدایم را اگر کسی شنید، و کلماتم را اگر دید، بداند که حساب خدا را، علی را، حسین را، و همه آن ۱۴ تا و دین برپایه عدالت‌شان را، با این ها جدا کند.همین.همه حرف من همین است.وَتن‌هایی...</description>
                <category>Sepeeed</category>
                <author>Sepeeed</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jan 2026 22:54:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکانس دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@f.sanayepasand/%D8%B3%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%B3-%D8%AF%D9%88%D9%85-fxzmeqhfcgyb</link>
                <description>سکانس دوم:بیمارستان امام حسیناز ماشین پیاده نشده، صدایشان آمد. هی خودمان را به نشنیدن زدیم که شاید صدا، مالِ جای دیگری باشد. وارد شدیم. نمی دانم تا به حال گذرتان به بیمارستان امام حسین خورده یا نه. اولِ ورودی، یک فضای سر باز است. چیزی شبیه حیاط. حیاطی نسبتا بزرگ؛ و دیگر نمی دانم چه شکلی. اینطور بگویم که دیوار های حیاط پیدا نبود. هیچ چیزِ حیاط اصلا! هر کجا را نگاه می کردی جمعیت بود. جمعیتی از خانواده ها. خانواده هایی که، هر کدامشان، برای یک تکه از وجودشان، شیون می کردند. صدای جیغ و صدای شیون و صدای ضجه مادران، با فریاد ها و ناله ها و بر سر زدن پدران، درهم شده بود. جمعیت هر جا از این حیاط که توانسته بود، خودش را جا کرده بود؛ شاید که عزیزش، کمی آن طرف تر، توی سردخانه، زنده شود و توی آغوشش برگردد...من نمی دانم چگونه می‌گذشت. زانو هایم می لرزید. دنیا دور سرم می چرخید. نمی دانم رد شدن از آن حیاط چند ثانیه طول کشید اما من، مامان، و بابا، توی آن ثانیه ها، اندازه جانِ گرفته شده ی هررکدام از آن جوان ها، جان دادیم... می خواستی سرت را بیندازی پایین تا کمتر ببینی، روی زمین، راه هایی از خون تازه...رفتیم داخل. تو شلوغ تر از بیرون. بوی خون می آمد. صدای گریه آنجا هم به همان شدت بود. خدای من... حالا هم که این کلمات را می نویسم، هنوز هم باورم نمی شود آن لحظه ها را. هنوز هم، امیدوارم که هر آنچه دیدم، فقط خوابی بوده باشد...در مقابل مسئول تریاژ، مامان لکنت گرفته بود. کلماتش، بین صدای هق‌هق مادرانِ دیگر، می شکستند و هزار تکه می شدند تا در زبانش بچرخد و دردش را بگوید. دردش انگار گم شده بود‌. حل شده بود در درد چشم های خیس و ورم کرده ی مادران؛ درد صورت های سرخشان، بس که بر سر و صورتشان زده بودند.من، با قلبی که داشت از وسط دنده هایم می پرید بیرون، یک چشمم به مامان بود، و چشم دیگرم، به مامانِ دیگری آن طرف تر، که به گمانم کُرد بود. خودم دیدم. ایستاده بود عقب تر از همه. تکیه زده بود به دیوار. کُردی شیون می‌کرد و با صدایی آرام جگرگوشه اش را صدا میزد: شایان، رولَه. حالا من بدون تو چه کار کنم...تنها بود. نه! تنها نبود. قبل از آنکه شایانش را از او بگیرند تنها نبود. حالا تنهایش کرده بودند. آن همه تنها که برای خودش یک گوشه بیمارستان عزایی گرفته بود‌‌‌. همچنان صدایش میزد: رولَه... رولَه.... . .کار مامان راه نیوفتاد. پرستار بهش گفته بود بین این همه مجروح و زخمی، حالا اصلا کسی نیست به کار او رسیدگی کند. باید راهمان را می گرفتیم و برمیگشتیم. باید دوباره چشممان می افتاد به آن چشم های خیس. به آن محشرِ شیون کُنان؛ و به آن راه های خونِ ریخته شده، کفِ حیاط بیمارستان...قدم برمی داشتم، با بغضی که هررطور شده، باید نگه داشته میشد تا مامان ناراحت نشود و بابا به هم نریزد. رنگِ پریده و لرزش دست های یخ کرده ام را اما، کاری نمیشد کرد، پیدا تر از این حرف ها بود. همه چیز آشکار بود.وطن‌هایی</description>
                <category>Sepeeed</category>
                <author>Sepeeed</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jan 2026 22:53:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکانس اول</title>
                <link>https://virgool.io/@f.sanayepasand/%D8%B3%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%B3-%D8%A7%D9%88%D9%84-hwjhlojiflin</link>
                <description>۱۸ دی ۱۴۰۴شب و ساعت، حوالی ۱۰ و نیم، شاید هم نزدیک ۱۱. تلگرام و اینترنت و گوگل و اس‌ام‌اس و حتی زنگ موبایل ها قطع شده بود و از اطرافمان، جز صدای اعتراضی که احتمالا تا این موقع شب، به هر قیمتی شده خاموشش کرده بودند، هیچ خبر نداشتیم. از جراحی مامان، درست یک هفته گذشته بود و به خاطر دِرَنی که هنوز به جای عملش وصل بود و آن ساعت، تصمیم گرفت خراب بشه و جریان خون ازش متوقف، راهی بیمارستان شدیم.مقصدِ نزدیک تر، بیمارستان طُرفه بود. ماشین را همان جلو پارک کردیم و از درِ اورژانس وارد. هم‌زمان با ورود من و مامان، صدای شیون و گریه جمعیتی از یک خانواده که قبل از ما آنجا حاضر بودن، بلند شد. پسر جوانی که توی سرش می کوبید و اشک های تازه می ریخت، اولین صحنه ای بود که در بدو ورود باهاش مواجه شدیم. مامان رو کشیدم عقب تا سعی کنم نذارم صحنه ای ببینه. اما جلوی شنیدن فریاد های مادر اون خانواده رو نمی شد گرفت. بابا هم در بدو ورود، مثل من و مامان، برای چند ثانیه در بُهت حال اون خانواده ماند و بعد، به هوای نگران نشدن من و مامان، سعی کرد خودش را آروم نشان بده.مسئول تریاژ پسر جوانی بود که وقتی وضع مامان را شنید، به هیچ وجه حاضر نشد برایش کاری کند. گفت برایشان مسئولیت دارد و اگر میخواهیم کسی کاری برایمان کند، باید برویم بیمارستان امام حسین یا ابن سینا. چاره ای نبود. تشکر کردیم و قبل آنکه برویم سمت در خروج، بابا با صدای آرامی از تریاژ پرسید: سکته ای، چیزی کرده بودن؟و تریاژ در جواب گفت: نه! تیر خورده بود و فوت کرد...تیر خورده بود... تیر... فوت...کلمه تیر، کلمه فوت و ترکیب این جمله نفرت انگیز فرو رفت توی جان هر سه مان. ماندیم در بُهتی عمیق و انگار یک گالن آب یخ ریخته باشند رویمان. یا نه. انگار یک کلاشینکف درست وسط قلبمان کوبیده باشد. یا آن تیر های لعنتی، خود ما را هدف گرفته باشند و، زده باشند و، ...بی هیچ کلمه، بی هیچ حرف، بی هیچ حرکت، با پا هایی که قدم ها را آرام به لرزه در می آورد، درب خروج را دنبال کردیم. نگاهمان که افتاده بود روی سنگ‌فرشِ کف بیمارستان، حواسمان جمع شد، که روی رد خونی که روی زمین ریخته بود و مشخص بود که تازه هم است، پا نگذاریم...مقصد دوم، بیمارستان امام حسین بود و در طول راهی که بابا چند بار اشتباهش رفت، مابینِ سکوتی که هرسه مان معنی اش را می دانستیم، مدام توی سر من تکرار می شد:از خون جوا...تنهایی</description>
                <category>Sepeeed</category>
                <author>Sepeeed</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jan 2026 22:52:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آسمان! تو هم همینطور؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@f.sanayepasand/%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%88-%D9%87%D9%85-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-ckyo21uv7ujd</link>
                <description>آسمان! دلم برایت تنگ شده است! برای آبی بودنت، و برای لبخند زدنم. برای شفاف بودنت، و برای صادق بودنم. برای بوی خاک باران‌خورده ای که پس از ساعت ها زار می‌دادی، و برای دل‌دردی که پس از یک قهقهه طولانی اَم می گرفت.آسمان! آن همه غبار زده ای از شلوغیِ شهر، که حتی دیگر بارانت هم نمی گیرد. از تو چه پنهان. آن همه بُهت زده ام از شلوغیِ اطراف، که حتی دیگر گریه ام هم نمی گیرد.آسمان! بیا... بیا کمی بغض تحِ گلویت را آرام کن. دستمالِ سپیدِ من هم روی میز است. آماده. درست مثل ابر های سپید تو. درست مثل سپید. بیا و تو هق‌هق کن و فریادِ رعد بکش، تا صدای اشک های من مابین گریه ابر های تو گم شود. بیا و بیش از این صبر نکن. بهتر که نمی شود. این شهر همین است که می بینی. و آدم هاش، همه از همدیگرها دست کشیده اند و چشمشان فقط به سمت توست و امیدشان به آسمان های بعدی. آن بالا ها که کسی حواسش به همه مان هست.آسمان! می دانم گریه داری. فکر نکن کسی حواسش نیست. ما می دانیم که تو هم رنجیده ای. راستش، ما هم رنجیده ایم. ما هم گریه داریم. ما هم می‌دانیم بغض را نگه داشتن، چه غبار هایی را بر جان می‌نشاند. برای ما، غبارش، سفیدی است لابه لای تار های مو. برای تو اما، غبارش سیاهی است مابین پرتو های زرد.آسمان! بیش از این صبر نکن. باران چاره نمی شود، اما مرهم می شود. دلدار نمی شود، اما دلداری می شود. اصلا خیال کرده ای ما برای چه شب های خود را کنار سپیدیِ دستمال کاغذی سپری می کنیم؟ چون که از سپیدی مو هایمان می ترسیم. از رسوب غصه تحِ گلو هایمان. مثل همین چیزی که حالا اتفاق افتاده. ما دقیقا از همین می‌ترسیم. جمع شدن غبار توی هوا. جمع شدن غصه تحِ گلو. تنگ شدن مسیر برای پرتو های خورشید. تنگ شدن راه برای رد شدن نفس.آسمان. بیا بس کنیم این نقش بازی کردن را. بیا اعتراف کنیم به زار زدن. بیا از هق هقِ بلند بلندِ اشک های خود نترسیم. ما همه مان منتظر توییم. شروع اگر بکنی، شروع می کنیم....آن روز را یادت هست که با هم باریدیم؟ چشمان من هم رنگ افق تو شده بود. اما هر دو پس از باران، حال بهتری داشتیم...خاک گرفته و بی باران؟آسمان! من هم همینطور...</description>
                <category>Sepeeed</category>
                <author>Sepeeed</author>
                <pubDate>Fri, 05 Dec 2025 23:09:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین &quot; آخرین &quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@f.sanayepasand/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-evji1c2bogl0</link>
                <description>به وقت اولین آخرینتلخیِ اعجاب آوری که زهر ماری‌اش، قابل تحمل است. و اعجاب آوری‌اش، همین تحمل کردنش است. ترجیح می‌دادی کاش قابل تحمل نبود و همینجا تمام می شدی.تصور دلی که تنگ خواهد شد، از دلی که تنگ شده باشد، دِقّ بیشتری دارد. و این تداعی قدرتمند، فقط از یک چیز است که بر می آید: آخرین بار.حسرت همیشگی و دردناک تمام لحظات آخر، توی سرم تکرار می‌شود: کاش آخرین بار یکی از همان بار هایی بود که هیچ نگران تمام شدنش نبودیم، از آنها که آخرش را با فردا می بینمت تمام می کردیم. از همان ها که خط آخرش، ویرگول می نشست جای نقطه؛ امید داشت جای التماس.حیف شد که می روی.تازه کلماتم داشت عادت به بودن می کرد، تازه داشتم حرف زدن یاد می گرفتمبه هرحال.خوشحالم که داشتمت؛هرچند کوتاه.نمی دانم بیست و پنجم یا بیست و ششم اردیبهشتِ سال چهار.این، دقیقه هایی پس از اولین خداحافظیِ سال کنکور است. با آدمی که آن شب رفت. می گفت برای امتحانات برمی‌گردد و برگشت، اما راستش، من با او خداحافظی کرده بودم و بعد از آن، دیگر هیچ چیز مثل قبل از خداحافظی نمانده بود.یک بودنِ پایان یافته بود، از عجیب ترین چیز هایی که سال کنکور تجربه اش را بهم داد...حالا دقیقا، 2 ماه است که برای همیشه با سال کنکور خداحافظی کردیم. از بچهایی که جانمان را برای هم می دادیم، تنها با یکی دو سه تا در ارتباط نزدیک مانده ام. جالب آنکه دیگر حتی با فکر کردن بهش، اشکم هم در نمی آید! عجیب راحت دوری همدیگر را پذیرفتیم:)به سرم زده نوشته های کوتاه مابین دفتر تستم را جمع آوری کنم، بعضی هایشان خیلی خیلی خوب از آب در آمده اند! انگار هرچه تحت فشار تر باشی، کلمات، رد عمیق تری روی کاغذ به جا می گذارند و این، برایم جالب شده است!آخرین عکس از میز کار سالن مطالعه، جایی که زندگی کردم و درس خواندم( -‌ گمان می کردم دیگر در ویرگول ننویسم، اما خب، احتمالا نه هنوز)</description>
                <category>Sepeeed</category>
                <author>Sepeeed</author>
                <pubDate>Tue, 16 Sep 2025 20:25:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویران</title>
                <link>https://virgool.io/@f.sanayepasand/%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-xvixwp7j31er</link>
                <description>سپید، دیگر سپید نیست؛تاریک نقطه ای شده؛ افتاده روی تخت. دغدغه مند به نفس کشیدن مداوم؛ که نکند یک وقت غیر عمدی کار دست خودش بدهد. سپید هم، درست مثل سپیده (پرنده اش)، در زمانی ناپیدا رفت و در افق پنجره ناپدید شد. نمی دانم که برخواهد گشت آیا؟! یا اینکه باز هم مثل پرنده اش..._ سپید من؛دلداری ات ندارم که بدهم؛ از قلمی که این همه وقت است، جوهر ندارد، نخواه که چیز پررنگی برای گفتن داشته باشد؛تنها سپید من!بیا در گوشَت را بیاور که آرام نجوا کنم... :درست نخواهد شد! دلت گرم... امید بی جا تنها جان مانده ات را هم می میراند... بیشتر تو را تیغ می زند؛ از جانت خون می رود...تاریک شده سپید من؛تاریکی هرچه نداشته باشد، لااقل سکوت داردخیالت تخت؛ دیگر صدای رفت و آمد کسی نمی آید...راستی روشنا هم تاریک شد! گویا روشنی به قاعده اینجا نبوده و نیست اصلا._ بعد از مدتی سکوت، حالا ویرانی و نه هیچ چیز دیگر. همان بهتر که این روزها بدون تاریخ و گم در تاریخ بماند...</description>
                <category>Sepeeed</category>
                <author>Sepeeed</author>
                <pubDate>Tue, 08 Jul 2025 11:22:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاریکِ روشن‌ا</title>
                <link>https://virgool.io/@f.sanayepasand/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D9%90-%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86-%D8%A7-cwihuuijijea</link>
                <description>اصلا تو بگو پست دنیا، سخت نفس، تاریک روز؛تو را چه به این کار ها؟ غصه اش را تو چرا بخوری؟ پژمرده‌گی اش برای تو چرا؟من تو را هر صبح می بوسیدم و خیال داشتم دنیای میانمان روشن تر از هر تاریکی دنیا باشد. دنیا تاریک؟! ما روشن! مگر اسمت را به همین خاطر &quot;روشنا&quot; نگذاشته بودم؟!می دانم. نبودم، فاصله افتاد میان کنار هم بودنمان. تو را سپردم به یکی از دوست هایم که بیشتر از بقیه امینم بود. فاصله افتاد و آخر دنیا کار خودش را کرد... تو را هنوز &quot;روشن&quot; یافت، تاریکی فرستاد سمت برگ هات. تو هم که جز طراوت آب و روشنای آفتاب نداشتی که سپر کنی، تیر تاریکی پیروز شد... روشنا، تاریک!ریشه ها و برگ های سیاه شده ات را که جدا می کردم، درد داشت. از خودت بیشتر، جانِ من تیر کشید! ولی همین است روشنای من... تاریکی را باید با تیغی درددار جدا کرد و &quot;بی همه چیز&quot; شد، برای دوباره جوانه زدن...حالا فقط یک برگ سبز برایت باقی مانده که هنوز سبز و روشن است؛ می تواند ریشه دهد و سبز تر شود. می‌دانم که می شود، سبز تر از همیشه، روشن و &quot;روشنا&quot;.تاریکِ روشناقلمه اش زدم و وقتی گلدان جدیدش را نگاه کردم، با خودم اندیشیدم که اگر تاریکی دل آدم ها را هم سیاه کند، آن وقت چه می شود؟ باز هم تیغِ درد دار؟!
- &quot;روشنا&quot; نامش است. صدایش بزنی می فهمد، احتمالا. امیدوارانه.- در این روز های پر فشار، بهانه های این چنینی را مقدس می شمارم تا قلم به دستم بدهد و لابه‌لای کلمات، آرام‌تر بگیرم...</description>
                <category>Sepeeed</category>
                <author>Sepeeed</author>
                <pubDate>Thu, 24 Apr 2025 13:08:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روز های زمستان</title>
                <link>https://virgool.io/@f.sanayepasand/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-ld57ligugdpj</link>
                <description>این روزها زمستان است. سرد، و نیازمند به آتشی که گرمت کند؛ انگشت هایت را باز کنی تا لابه لایش گرما بیاید، دستت بشود نماینده ای از تمام سرمای بدنت، تا که آرام‌تر بگیری...آتش هم، همیشه هست. باید باشد! نباشد نمی شود؛ سرما انجماد می آورد... آتشِ این روز های من، که خوب هم در نقشش فرو رفته و حسابی سرم را به خودش گرم کرده، کنکور است! کنکوری که 12 هفته دیگر، یک قسمتش تمام شده است و امیدوارانه می توانم بگویم، دیگر تکرار نمی شود.این روز ها داغِ کنکورم. داغ درس و کتاب و کاغذ و تست و همه حواشی اش. و دلم تنگ شده برای آن سرما، که فقط با &quot;نوشتن&quot; گرم میشد...نوشتن؛ نه نوشتن جواب تشریحیِ امتحان میان‌ترم، نه نوشتن تحلیل آزمون، نه نوشتن تکالیف هفته، نه! نوشتن از هر آنچه می خواهد گفته شود و زبان نتوانسته، نوشتن از هر آن حرف که فقط چشم ها می فهمند، نوشتن از کسی و از چیزی، نوشتن کلمات، نوشتن حرف ها، نوشتن دل، نوشتن حال!در حیاط هم زمستان؛ البته بی هیچ سفیدی و خبری از برف!- دیگر ظرفم پر شده بود و کلمه ها را راضی کردم که خلاصه شوند و کمی روی کاغذِ سفید اینجا، خودی نشان بدهند و به همین راضی شوند...شبِ هیجدهمِ بهمن‌ماه.شاید تا 12 هفته دیگر، شاید هم نه! نمی دانم آتشم روشن بماند یا باز سردی بیاید و...</description>
                <category>Sepeeed</category>
                <author>Sepeeed</author>
                <pubDate>Wed, 05 Feb 2025 20:24:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وسط راه</title>
                <link>https://virgool.io/@f.sanayepasand/%D9%88%D8%B3%D8%B7-%D8%B1%D8%A7%D9%87-yz44rvr7hk3k</link>
                <description>و بلخره، رسیدیم به نیمه!17 سال و نیم گذشت و حالا تا رسیدن به تابلوی &quot;به دنیای آدم بزرگ ها خوش آمدید&quot;، تنها نیم جاده دیگر باقی مانده. نیم جاده یعنی 6 ماه یعنی درست یک سال، تقسیم بر دو.در این نیم سال هم که گذشت، درست آن طور که دیگران گفته بودند و البته احتمال وقوعش را نمی دادم، هر یک ماه که نه! هر یک هفته که می گذشت، انگار همه چیز دگرگون می شد. از طرز فکر و نوع شخصیت و افراد دور و نزدیکم و هر چیز دیگر!چیزی که بی تغییر ماند ولی در تمام این مدت، (و البته امیدوارم چنین بماند) فاطمه ای بود که با تجربه تمام این راه ها و مسیر های فکری و رفتاری مختلف، تمام خودش را گذاشته بود وسط، که خوب باشد! خوب. خوب، نه از نظر آقای مشاور و کنکور های آزمایشی و فکر این و آن و هزار جور خط کش بزرگ و کوچک دیگر! خوب به معنای واقعی کلمه. خوب از نظر خودش، از نظر دنیایش. (البته با معیار می پسندم آنچه را جانان پسندد :)بگذریم از این نیم سال. که هرچه تلاش کردم درباره اش قدر کوتاهی بگویم، دیدم نمی شود! بس که لامصبی رنگ عوض کرد و هی دگرگون شد و انقدر که عجیب و پر پیچ و خم گذشت!یک جمله کوتاه، مخلصِ کلام بگویم: یاد گرفتم که؛ اینکه دنیا هیچ چیزش برای تو مهیا و خوش نشود، یک اتفاق تازه و عجیب نیست که یک بار بگویی بدشانسی آوردی، نه! دنیا رسمش است و هیچ تعجب و حیرتی هم نیست! یاد گرفتم متحیر نشوم از کار های دنیا، و با هر سازش، رقصیدن بیاموزم...یک ماهی که گذشت، مثل برگ های &quot;فراز&quot;، گلدان سرخس جدیدم است. برگ هایش، از خاک آمده آرام آرام سمت آسمان. از پایین به بالا. از فرش به عرش. درست مثل احوال من! البته می دانی که؛ بگذرد کمی، قدش که بلندتر شود، زیادی که بخواهد سوی آسمان رود، سنگینی می کند برگ هایش و، باز رو به زمین می شود... پذیرفته ام این را. و تسلیمم!- گفتم آسمان، دلم یکهو هوای نقطه سپیدم را کرد... سپیده؛ این ماه هم هیچ خبری ازش نشد. کاش ماه بعد باشد.خدایا شکرت! اول بخاطر همان که می دانی! بعد بخاطر آرامش این روز ها، و بعد بخاطر تمام این 17 سال و نیم ( دقیقا نیم ها! بی کم و بیش! ) که خالقانه هوایم را داشته ای! می دانم داری هنوز هم. تا هرزمان که بخواهد باشد هنوز...و فراز، گلدان سرخسِ رو به آسمان من! خیال کنیم آذر امروز هیجدهمش بوده بجای بیستم، هیجدهم بود که نوشته شد و هیجدهم بود که به نیم رسید 17. پس با اجازه، کمی دستکاری تاریخ و؛هیجدهم آذر ماه، شب. حوالیِ نیمه اش.</description>
                <category>Sepeeed</category>
                <author>Sepeeed</author>
                <pubDate>Tue, 10 Dec 2024 23:40:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نور تابید و...</title>
                <link>https://virgool.io/@f.sanayepasand/%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D8%AF-%D9%88-rraanjclpyld</link>
                <description>حالم خوب است و جا آمده. آسمان صبحی را می ماند که تمام شب را سخت رگبار زده و باریده باشد. صبح که می شود، زمینش خیس هست هنوز، بوی خاک نم زده اش هم کم و بیش حس می‌شود، ولی ابر های سیاه دیگر رفته اند و انگاری، آرام گرفته...آفتابی نیست مثل روز های روشن تابستان! کسی ببیندش می فهمد که باریده، ولی حالا دیگر حالش خوب است؛گریه هایش را پیشِ شب کرده و حالا با چشم های پف کرده اش، لبخند به لب دارد...(جمله آخری دیگر آسمان نبود! آسمان که چشم نداشت... از یک جایی به بعد یادم رفت اصلا موضوع آسمان بود یا که چیزِ دیگری؟ منظورم، کس دیگری... ) بودن شکلات هم بی تاثیر نیست!   
- خلاصه : اوضاع خوب است! ‌درباره شکلات توی تصویر هم، خب راستش، گل ها و شکلات ها همیشه کاری کرده اند که من لبخند بزنم! و جایش بود که اینجا بگویم تا تقدیری باشد از هردویشان:)جمعه غروب، و بیست و پنجم آبان.</description>
                <category>Sepeeed</category>
                <author>Sepeeed</author>
                <pubDate>Fri, 15 Nov 2024 17:18:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پایین تر از الگو</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%84%DA%AF%D9%88-svooaa2j8h0z</link>
                <description>ساعت های مطالعه ام را به اضافه کمی هم مبالغه، وارد سایت کردم و در انتها، نگاهی هم به جدول ارزیابی هفتگی انداختم. میانگین مطالعه را نوشته بود و مقایسه کرده بود و برایم نوشته بود: این هفته پایین تر از الگو. با یک جمله که حتی فعل هم ندارد، هفت روز از زندگی من را توصیف کرده بود. کاری به الگو ندارم. این هفت تا بیست و چهار ساعتی که گذشت، ساعت به ساعتش را، همین که گذشتند و تمام شدند، باید ایستاده قدردانشان باشم! زندگی یک وقت ها خیلی سخت می شود...الگویی هم که کاری به کارش نداشتم، الگوی استاندارد مطالعه برای یک کنکوری بود؛ من یک کنکوری ام. و این ماه ها، آخرین تپش های قبل از پرتاب شدن به دنیای آدم بزرگ هاست. نمی دانم که دنیای آدم بزرگ ها هم الگو دارد؟ یعنی مثلا ممکن است بشویم پایین تر از الگو؟ آن وقت چه باید کرد؟ خودمان را شبیه بکنیم به الگو؟الگو دیگر چیست؟ جز ساعت مطالعه...؟- شاید کمی خسته ام. این هفته زیادی گذشت. کنکور هست، ولی سخت تر از زندگی که می‌گذرد، نه...هیجدهمش بود، آبان. و شب.</description>
                <category>Sepeeed</category>
                <author>Sepeeed</author>
                <pubDate>Fri, 08 Nov 2024 23:56:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طعم ندارد</title>
                <link>https://virgool.io/@f.sanayepasand/%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D8%B4%D9%88%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-h2j24fj5mgof</link>
                <description>یک چیز کم است. مثل غذایی که ندانی کدام ادویه اش کم یا زیاد است. خوب هستا؛ خام یا سوخته نیست، آبکی نشده یا سفت، تمام نکات را هم حین بار گذاشتنش رعایت کرده ای، ولی حالا انگار زیاد به دل نمی چسبد، انگار چیزی کم دارد.دستور را زیر و رو کرده ای. خط به خطش را. و حتی با پیمانه اندازه گرفته ای مقدار دقیق مواد را، تا که همانی بشود که باید؛ نشده ولی. طعم ندارد. خوش‌مزه نیست که ته قاشقش را لیس بزنی و همان موقع دلت باز هم بخواهد. چیزی کم دارد. با خودت می گویی جای چی خالی بوده توی دستور؟ کجای کار اشتباه کردی؟ چه چیز کم گذاشتی برایش؟ آخر تو که طبق دستور پیش رفتی!با خودم می گویم جای چی خالی ست در دستور؟ کجای کار اشتباه کردم؟ چه چیز کم گذاشتم برایش؟ آخر من که...طعم ندارد. فقط همین.مثل این، که می خندد، ولی خوشحال نیست.7 آبان بود. حالا دیگر حوالیِ نیمه شب است.</description>
                <category>Sepeeed</category>
                <author>Sepeeed</author>
                <pubDate>Mon, 28 Oct 2024 06:11:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای خیلی خوب نبودن</title>
                <link>https://virgool.io/@f.sanayepasand/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-v3mocyxkhnez</link>
                <description>همیشه اولین صفحه دفترچه نویی که خریدم رو خط خطی می کنم تا جرعت نوشتن توی بقیه صفحاتشو پیدا کنم. شمام برای اولین کلماتتون مظطرب میشین؟ مثلا اینکه اگه خیلی خوب نشه؟ اگه بد بشه؟ اگه بعدا پشیمون بشم؟ اگه... اگه...نمی دونم که چقدر قراره خوب باشمولی میخوام تمام تلاشمو برای خیلی خوب بودن نکنم؛حداقل اگه تمام زندگیم این تلاش رو کردم، دلم میخواد اینجا خود واقعیم باشم، بدون ترسِ از بودن!و دیگر آنکه،سپیده نام کبوترم بود. هست هنوز هم. اسمش هست خاطراتش و دوست داشتنش. خودش هم، یک روز که پرده پنجره را کنار بزنم، برمی گردد . . .این سپیده، وقتی ست که هنوز پرواز بلد نبود. آن وقت ها که بود.</description>
                <category>Sepeeed</category>
                <author>Sepeeed</author>
                <pubDate>Fri, 25 Oct 2024 16:27:44 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>