<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های fateme yaghoubi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@f.yaghoubi1998</link>
        <description>نویسنده و استراتژیست محتوا| تولیدکننده محتوا</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:09:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1378432/avatar/DN6Ln0.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>fateme yaghoubi</title>
            <link>https://virgool.io/@f.yaghoubi1998</link>
        </image>

                    <item>
                <title>غَمهات رو کوچیک نشمار!</title>
                <link>https://virgool.io/@f.yaghoubi1998/%D8%BA%D9%8E%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AA-%D8%B1%D9%88-%DA%A9%D9%88%DA%86%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1-svtbukxclctz</link>
                <description>کی گفته که تمامِ سختی‌های زندگیِ هرکس باید مثل داستان‌های افسانه‌ایِ افراد موفق خیلی سخت و گریه‌آور و طاقت فرسا باشه؟رفیق سختیِ زندگی‌ تو، می‌تونه گریه مادرت باشه، دقیقا همون لحظه‌ای که اشکش رو می‌بینی که داره از گونه‌هاش میاد و کاری نمی‌تونی بکنی، نمی‌تونی مرهم قلب و دردش باشی و پا‌به‌پای غصه‌هایی که می‌خوره، توام آب می‌شی؛شاید نقطه فروپاشیِ تو دیدن موهای سفید و کمرخم شده و دستای پینه بسته پدرت یا دیدنِ زندگی سخت برادرت و تماشای غم‌های خواهرت و ناتوانیِ تو، تو حل کردن مشکلاتشون باشه؛سختیِ دنیات می‌تونه مهاجرت بهترین‌ دوستت باشه، اونجایی که تمامِ خیابونای شهر و‌ وجب به وجب باهاش رفتی و‌ اسم تک‌تک کافه‌ها رو‌ حفظی و‌ کاشی‌ها و خیابون‌ها و کوچه و پارک و آسمون، اسم و چهره‌شو به یاد تو میارن و اشک رو مهمونِ چشمات می‌کنن؛حتما نباید دردت شکل دردِ دیگران باشه که، دردِ تو می‌تونه دختر بودن تو جامعه باشه، اونجایی که اسم غیرت و فروکردن تو سلول به سلول مغزت و احترام به خواسته‌ها و خودت بودن رو بی‌حیایی و دفاع کردن از حق و‌‌حقوق خودت رو سلیطه‌گی دونستن، دقیقا دردِ بزرگِ توئه.شب‌ها و روزهایی که نمی‌دونستی کدوم رشته بری، چه کاری پیدا کنی، نمی‌دونستی چه مهارتی داری، همون موقع‌هایی که شب تا صبح به خودت و ذهنت لیچار بار می‌کردی و‌ تو دوراهی بودی، لحظات سخت تو بودن؛ساعت‌هایی که مجبور بودی به حرف کارفرما یا سرپرست از خود‌راضیِ مغرور بی‌منطقت گوش کنی و فقط بگی چشم، آزرده‌ترین و سیاه‌ترین لحظات تو بودن.اون دقیقه‌هایی که غم به تار و پود وجودت حمله کرده بود و‌ تو بی‌دفاع گوشه رینگ افتاده بودی و مشت می‌خوردی و حتی کسی رو نداشتی گوشِ شنوای دردات باشه، دردِ سخته توئهاز نخریدنِ لباس موردعلاقه‌ت به‌خاطر حسابِ خالیت و نرسیدن به آرزوی چند‌ساله‌ت بابت محدودیت و صرفه‌جویی کردن تو دانلود، بابت هزینه زیاد اینترنت و قانع شدن و‌ پذیرفتن شکلِ واقعی زندگیت بابت جغرافیا و فرهنگ و چهره و هزاران دلیل دیگه، همه به نوعی می‌تونه مشکل و سختیِ تو باشه، هرکدوم با درجه سختیِ خاص خودش.همیشه که نباید داستان سخت و افسانه‌ای از غم‌هات تعریف کنیببوسشون، زندگیشون کن، حسشون کن، یه وقتایی بجنگ، بغلشون کن، ولی ببینشون، اونا بخشی از تو، اصلا اونا خودِ تواَن‌.یه جایی از زندگیت می‌رسه که دیگه باید شکل‌های مختلف سختی و درد و ببینی و اونجاست که با خودت می‌گی:چاره‌ای نیست، من باید از بینِ غبارِ انبوه درد و مشِقت رشد کنم و عبور کنم.عمر دردهات کوتاه❤️📝 فاطمه یعقوبی</description>
                <category>fateme yaghoubi</category>
                <author>fateme yaghoubi</author>
                <pubDate>Wed, 07 May 2025 15:24:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با خودت و زندگیت روراست باش🫴🏼</title>
                <link>https://virgool.io/@f.yaghoubi1998/%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%F0%9F%AB%B4-fon3d7dr2p24</link>
                <description>همینجوری که داشت قهوه‌شو می‌خورد و با چشمای آرومش بهم نگاه می‌کرد و موهای فرِ بهم ریخته‌شو مرتب می‌کرد،گفت: به نظرم تو اصلاً برات مهم نیست کی باشه تو زندگیت، یه لایه سفت‌ و سختی و از خودت به نمایش گذاشتی که هرکی ببینه نمی‌تونه باور کنه زیرِ این نقاب سفت و سخت، چه حجمی از احساس و قایم کردی؛ همه آدمای اطرافت گلچین شده‌س، حرفات حساب شده‌س، من نمی‌تونم دنیای اطرافمو انقدر خلوت ببینم؛درحالی که داشتم کیک شکلاتیم رو می‌خوردم ‌و از مزه بهشتیش عشق می‌کردم و به حرفاش گوش می‌دادم، یه نیشخند ریز زدم و گفتم: ببین نمی‌دونم چرا برات عجیبه اما من همه جا تکلیفم با خودم، زندگیم، اطرافیانم و تک تک لحظه‌هام روشن بوده،اگه به راحتی رها کردم و‌ رفتم چون اون آدم و شرایط برای من نبوده، من آدمش نبودم،اگه هر جایی نرفتم، هرچیزی نخوردم، هرچیزی و نشنیدم، نه که بد باشه، نه، من آدمش نبودم،قهر کردم، اشک ریختم، جا زدم، دعوا و بحث کردم، کنار اومدم، تندی و بدقلقی کردم ولی تکلیفم و روشن کردم. اشتباه کردم؟ نمی‌دونم ولی هرچی بوده اون لحظه من آدمش نبودم.من تکلیفم با علایقم، مدل‌ پول دراوردن و کارکردنم، با دوستام، با حرفایی که می‌زنم، با آدمایی که دوست دارم باهاشون باشم و همراهم باشن روشنه،تکلیفت که با خودت روشن باشه، دیگه مهم نیست دیگران زندگیت و خاکستری و خلوت و سوت و‌کور ببینن؛مهم اینه تو چی می‌خوای، مهم اینه تو چه معیاری داری، مهم اینه تو حالت با چی خوبه؛دقیقا همینجاست که مثل خودتو پیدا می‌کنی و آدمایی میان تو زندگیت که تو آدمشونی، تعدادشون کمه؟ باشه مهم نیست، کیفیتش حالتو خوب می‌کنه.همینجوری که با یه دستم گرمای چای و حس می‌کردم و نگاهم و به نگاهش دوخته بودم، خندید و گفت: بابت همین سفتی و لجبازیته که می‌گم تکی؛ که من حریفت نمی‌شم.یه ذوق ریزی کردم و گفتم: همین که کنارت جدی نیستم و می‌خندم، نصف راه و رفتی، از اون نقاب سفت و سخته خبری نیست؛ حالا قهوه‌تو بخور❤به آسمون نگاه کردم، گرفته بود، چند لحظه می‌بارید و دوباره قطع می‌شد، لبخند زدم و گفتم: نگاه کن، حتی آسمونم تکلیفش با خودش مشخص نیست؛ ببار دیگه لعنتی.✍️ فاطمه یعقوبیپ.ن: از کی بود ننوشته بودم اینجا؟😁عکس ساخته‌ی هوش مصنوعیه✨🫴🏼</description>
                <category>fateme yaghoubi</category>
                <author>fateme yaghoubi</author>
                <pubDate>Tue, 06 May 2025 15:30:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امیدواری و جانزدن، تنها انتخابِش بود</title>
                <link>https://virgool.io/@f.yaghoubi1998/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8%D9%90%D8%B4-%D8%A8%D9%88%D8%AF-hnplumiqjqds</link>
                <description>۲۵ سالش بود، تو ایران زندگی می‌کرد، رویای مستقل شدن یه کاری کرده بود با روح و روانش که می‌خواست دنیا رو زیرورو کنه، دوست داشت عشقُ تجربه کنه ولی همیشه یه چیزی مانعش می‌شد، حتی خودشم نمی‌دونست چرا؛تو رابطه نبود ولی احساس تنهایی نمی‌کرد. تیپ خاص خودش رو داشت، در هشتاد درصد مواقع اسپُرت پوش بود، چهره دلنشینی داشت و همیشه با یه رژ قرمز خیلی جون‌دار، دلبری می‌کرد.محکم و قاطع بود، خط قرمزهای خودش رو داشت. زیاد اهل بیرون و مهمونی‌های شلوغ نبود، سرش درد می‌کرد واسه کنج اتاقش، کنج اتاقش همون جای رویاییِ زندگیش بود.آدما رو دوست داشت. مهربون بود ولی به اندازه. دوست داشت اجتماعی باشه ولی آدما با رفتاراشون نمی‌ذاشتن.اهل غُر زدن نبود ولی دغدغه اجتماعی؟ فراوون، سرنوشتش رو با مملکتش بسته بودن، غمِ دیگران غمش بود، برای همین عمیقاً خوشحال نبود.افسرده؟ شاید بود.درونگرا؟ نمی‌دونم ولی برای آدمای زندگیش برونگرا بود.زودرنج و حساس؟ خیلی زیاد بود.رویاپرداز؟ تا دلت بخواد.کمالگرا؟ به بدترین شکل بود.ناامید؟ امیدوارترین بود. دونه‌های‌ امید همه و همه تو وجود این آدم بود و هر لحظه، تو بدترین شرایط جوونه می‌زدن.سخت‌کوش بود؛باید بگم سخت‌ترین آدمِ دل‌نازکِ دنیا بود.همه چیزهای جدید و‌ با ترس تجربه می‌کرد، چندوقت اخیر برای روحیه ضعیفش و مشکلاتی که داشت، سخت تحت فشار بود.تلاش‌هاش رو می‌دیدم.اینکه خودت رو از یه هاله‌ی سیاه بکشی بیرون سخته، نور رو به وجودش دعوت می‌کرد، حسِ زندگی نداشت ولی جرئت مُردنم نداشت، پس محکوم به امید بود.می‌گفت شاید زندگی همینه؛ که تو‌سیاه‌ترین نقاط زندگیت، نور و روشنایی رو پیدا کنی.شاید واقعا همینه که یه لحظه بخندی، مزه‌شو بچشی، بدونی هیچ‌چیزی دائمی نیست، نه خوشی و نه غم.اصلا زندگی همینه که غم و تجربه کنی، ببوسیش و بهش بگی ببین من با وجودِ توام، بلدم زندگی کنم.می‌گفت یاد گرفتم با هر شکستن و بلند شدن و جوونه زدنم، به خودم مُفتخر باشم و به خودم بگم: ایول، تو خیلی کارت درسته، تو جا نزدی، دنیا از آدمایی که جا  نمی‌زنن خیلی خوشش میاد‌.به حرفاش گوش می‌دادم، بوی امید از تمام کلمه‌هاش به سمتم اومد و کُلِ وجودم رو گرفت.به خودم گفتم درسته، شاید زندگی بلند شدن بعد از زمین خوردن، گریه بعد از خنده، امید بعد از سیاهی و رسیدن، بعد از سال‌ها نرسیدن باشه‌.جا نزن?✍?فاطمه یعقوبیمردادماهِ گرم ۱۴۰۲، در تکاپوی امید.✍?</description>
                <category>fateme yaghoubi</category>
                <author>fateme yaghoubi</author>
                <pubDate>Sat, 29 Jul 2023 15:44:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست‌داشتنِش، طعمِ آلبالو می‌داد?</title>
                <link>https://virgool.io/@f.yaghoubi1998/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%D9%90%D8%B4-%D8%B7%D8%B9%D9%85%D9%90-%D8%A2%D9%84%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%88-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-rwvn6f2bhq1t</link>
                <description>از تابستون فقط آلبالوشُ دوست داشت. می‌گفت میوه مورد علاقه‌م آلبالوئه، اگر خواستم بمیرم و دیگه این دنیا رو نبینم، قبلش بهم آلبالو بده، شاید طعم و حسش بتونه زنده نگه‌دارتَم.اسم دلبرشُ تو مخاطبای گوشیش، آلبالو? ذخیره کرده بود، می‌گفت وقتایی که بهش می‌گم دوسش دارم،وقتایی که دستمُ گرفته، نگاهم می‌کنه، پیشمه، بغلم می‌کنه، موهامُ نوازش می‌کنه، همون وقتا که حس می‌کنم قلبم از سرجاش برداشته شده، کل تن و جونم حس و بوی وقتی و داره که دارم آلبالو رو با عشق می‌خورم.شاید دیگران مسخره بکننا، ولی من فقط می‌دونم این آدم و حضورش چه طعم و حسی داره،صداش و آروم کرد و بهم گفت:آدما طعم دارن، مزه‌شونو با دل و جون زیر زبونت می‌تونی بفهمیباید طعم و مزه موردعلاقه زندگیتو پیدا کنی،اونوقته که خون می‌شه می‌ره تو رگات، جون می‌شه می‌ره تو بدنتاره جانم، ادما بو و حس و طعم خودشونو دارن، مزه‌ی قشنگ زندگیتُ پیدا کن.اگه پیدا کنی  اونوقته که هیچ مزه‌ی دیگه‌ای نمی‌تونه جای اون رو پُر کنه‌.✍??‌فاطمه یعقوبی</description>
                <category>fateme yaghoubi</category>
                <author>fateme yaghoubi</author>
                <pubDate>Sat, 22 Jul 2023 10:55:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همیشه که نباید بهترین بود، عزیزِ من</title>
                <link>https://virgool.io/AyshanMoon/%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%90-%D9%85%D9%86-zwr4axhw0n2x</link>
                <description>همیشه که نباید زیبا و سرزنده بود عزیزِ من.همیشه که نباید صدای خنده‌ات، کَر کُند گوش فلک را.همیشه که نمی‌شود موهای زیبایت را شانه کرده و مرتب ببینی و زُلف بر باد دَهی تا بِدهی بر بادَش.نمی‌شود که هرساعت و هرروز، مقابل آینه باشی و‌ به لب‌های رنگ پریده‌ات، جانی بدهی؛ یا مَردِ دلخواهِ شکیلی باشی که مدام بوی عطر‌ش، دیوانه و‌ شهید کند  رهگذران را.کجا و چه زمانی، جایی از این زندگی مُهر زدی و امضا کردی که همیشه باید جان بکَنی و برسی، زمین بخوری و بلند شوی،دردَت بگیرد و فراموش کنی، به‌دست بیاوری و از دست ندهی، زُلفِ سپید نبینی میانِ انبوه تارهای مشکی‌ات، دردِ فقدانِ عزیز نکِشی و دل‌خوش باشی به حضورِ اطرافیانت، مادر شوی و دوری از فرزند را نبینی، عهد کنی و ناعهدی نبینی و دستِ‌یاری بخواهی و طَرد نشوی؟ روزهایی می‌شود که بدریخت‌ترین و بدخُلق‌ترین و بدقِلق‌ترین آدمِ روی زمین تویی!دوست داری قشنگ‌ترین لباس‌ات را تن نکنی، قشنگ‌ترین حرف‌ها را نزنی، بهترین غذا را نخوری، رَخت‌چرک هایت پهنِ بر زمین باشد، شب را تا صبح نخوابی و گریه کنی و یقه‌ی دنیا را بگیری و به اجداد و موجودات ریز و درشتَش، ناسزا بگویی یا بهترین و صاف‌ترین صورتِ دنیا را نداشته باشی و با جوش‌های ورقُلمبیده‌ی قرمزی که آوار بر صورَت‌ات شده‌اند، راحت باشی و دهن‌کجی به حرف‌ها و نگاه زننده‌ی دیگران کنی؛ اصلا دلت می‌خواهد، زمانِ حال‌ات به بطالت بگذرد و با لگد، گذشته‌ات را پرت کنی و در را محکم به روی آینده‌ ببندی و آن را با یک «به سلامت یا خیرپیش» هم‌راهی کنی تا برَود.دوست داری به زندگی بگویی نمی‌خواهم به ساز تو برقصم، نمی‌خواهم خوشگل‌ترین و دل‌ربا‌ترین آدمِ روی زمین باشم یا جوری رفتار کنم که انگار من انسان نیستم و حقی ندارم که جار بزنم حالِ خوشی ندارم یا تلخ‌کامم یا دیگر توانی ندارم.همیشه که نباید بهترین باشی عزیزِ من.اصلا مگر زندگی به تو مجال می‌دهد که همیشه روبه‌راه باشی و‌  بخندی و‌ غم را به روی خودَت نیاوری جوری که کَک‌ات هم نگَزد؟نمی‌شود به زندگی بگویی همیشه به روی من بخند و مرا نیشگون نگیر و‌ ارثِ پدرَت را از من طلب نکن؛ زندگی‌است، هم می‌خواهد خنده‌ات را نشان بدهی هم با جرئت، گریه و زاری‌ات را؛ می‌خواهد بدانی که هر بالا رفتنی، پایینی دارد و هر به‌دست آوردنی، فقدانی؛ که هم می‌شود بخواهی و برسی، هم می‌شود که، نَشود. گاهی گمان نمی‌کنی ولی خوب می‌شودگاهی نمی‌شود که نمی‌شود که نمی‌شود.همیشه که نباید قوی و زیبا بود جانم؛ که قدرت و زیباییِ زندگی در حوالیِ غم‌ها و دردها و نشدن‌ها و نرسیدن‌ها هم پیدا می‌شود.یعقوبی_ بهمن ماهِ برفیِ ۱۴۰۱✍?ی</description>
                <category>fateme yaghoubi</category>
                <author>fateme yaghoubi</author>
                <pubDate>Mon, 13 Feb 2023 19:01:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با خودت مهربون نیستی...</title>
                <link>https://virgool.io/@f.yaghoubi1998/%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D9%88%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-wyxrh1lusqxw</link>
                <description>هیچ‌کس به اندازه‌ی خودم، با خودم دشمنی ندارد.سخت‌گیر‌ترین و بدخلق‌ترین و بی‌ عاطفه‌ترین و ریزبین‌ترین آدم، نسبت به خودم، خودم هستم.اصلا هر غمی و زحمتی و حالِ بدی که تحمل می‌کنم، مسبب‌اش‌خودم هستم.الهی که گند بزنند این خود کمتربینی را، سخت‌گیری بیش از حد و سرزنش کردن را.باید یقه‌ی خودِ سخت‌گیرم را بگیرم، به دیوار بچسبانم، چند‌ عدد سیلیِ داغ و‌آبدار و ملس نثارش کنم، ببرم پرتش کنم گوشه‌ای، در را به رویش ببندم تا از تنهایی ناله کند و‌همان‌جا، جان به جان آفرین تسلیم کند.اگر تمامِ جهان هستی و تمام موجوداتِ در آن، مرا تحسین کنند یا تشویق به کاری‌ کنند، این شخصیت دومِ سختگیر و لجوج و عیب‌بین‌ام، شروع به حرافی می‌کند و مغزم را به خرابه‌ای تبدیل می‌کند که در آن آوارِ فکرهای مسمومم را حس می‌کنم و  از این حجم خود زنی، باور کن من هم آواره‌ام.روش‌های جدیدی را در پیش گرفته‌ام؛خود را سرگرم کتاب‌های مفید کردم تا در کلمات مفید و‌مثبت، غرق شوم. غرق شدن در کلمات و‌‌ دنیای کتاب‌ها بهتر از مدام جنگیدن با کمال‌گرایی و شخصیتِ‌ دومِ منفورم هست.مشغول به آموختن مهارت‌های جدیدی هستم تا به دنیای جدید کسب و‌کارم وارد بشوم و‌ هم اطلاعات خود را افزایش دهم.‌ آموختن و یادگرفتن و رفتن به دنیای کتاب‌ها، تا حدی دستم را گرفته‌اند و یاری‌ام می‌دهند.جهان که منتظر من نمی‌ماند تا من خودم را جمع وجور کنم و با خودم به صلح برسم؛ می‌تازد و‌ من هم باید بتازم. حال اگر ذهنِ مسمومِ کمال‌گرای حرّاف من، عادت به هذیان‌گویی دارد، من تحمل ندارم.‌ به جنگ ادامه می‌دهم. همچون فرماندهانِ قدرتمندِ جنگ،پایانِ مماشات را اعلام کردم و قرار است، ذهنِ مثبت‌گرا و خوش‌گو و آرام و عمل‌گرای خودم را تقویت کنم و دستِ‌‌دوستی را بیشتر از قبل، به سویش دراز کنم و به ذهنِ حرافِ خود کم‌بینم، بی محلی کنم تا راهش را بگیرد و برود.باور کن زندگی آنقدر نوسان دارد و آنقدر‌ ما را به بازی می‌گیرد و دهن کجی می‌کند که آسیب رساندن به خودمان، نمونه‌ی بی رحمیِ ناجوان‌مردانه‌ای است که کلمات قادر به تعریف‌اش نیستند.راستی؛ همین که ذهن مشوش خودم را به صفحه سفید مقابلم آوردم و نوشتم و هم‌اکنون در‌حال خواندن آن هستید، یعنی شخصیت دومِ منفورم را نادیده گرفتم و دلم را به دریا زدم و ذهنِ خوش گوی خودم را بغل کردم و بوسیدم.در آغوش بگیر‌ خودت را.تنها خودَت برای خودت می‌مانی. باور کن.یعقوبی- بهمن ۱۴۰۱</description>
                <category>fateme yaghoubi</category>
                <author>fateme yaghoubi</author>
                <pubDate>Mon, 30 Jan 2023 20:13:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگیِ خودمه، هرچی شد با من.</title>
                <link>https://virgool.io/@f.yaghoubi1998/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%B1%DA%86%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-hlzkxtol4lna</link>
                <description>احتمالا تا امروز که فرصت زندگی داشتی، یه بار‌ شده که تو زندگی‌ت این جمله‌های محدود‌‌کننده‌ی تکراریِ «پدر و‌مادر، خیر و صلاحِ تورو می‌خوان» و  «دختر، اختیارش با پدرشه» و «آدم که رو حرفِ خانواده‌اش حرف نمی‌زنه» رو شنیدی..شاید بارها شده رو تمامِ خوشی‌ها و شیطنت جوونی و خواسته‌های قلبی‌ت، چشم‌هاتو بستی و یه سیلیِ دردناک زدی زیر گوشِ تمامِ لذت‌های زندگی‌ت و برای اینکه از رفتارت با خانواده‌ت، عذاب وجدان نگیری، به خواسته‌هاشون احترام گذاشتی و به حرف‌ دلِ خودت و علایق و زندگیِ موردعلاقه‌ت، بی‌محلی کردی و در و به روشون بستی.دلم می‌خواد یه بنرِ بزرگ بزنم و روش بنویسم:«اجازه بدید زندگیمو، خودم زندگی کنم.»دلم می‌خواد ، یه بلند‌گو بگیرم دستم و با صدای بلند بگم:  مادر و پدر عزیز؛ ما عاشق شماییم، ما با شما زندگی کردیم، با خنده شما ذوق کردیم، آرزوی هر دقیقه سلامتی‌تون و داریم، درد شما، درد ماست.دغدغه‌ی شما، وصل به تار و پودِ ذهن ماست.حرفاتون مرهمِ قلب ما و نگرانی‌تون ، روشنیِ راه ماست. قلب‌مون عاشقِ شما و بودن‌تون ، دل‌گرمی ماست.اما جَوونِ خونه دوست داره بگرده، ببینه، تجربه کنه، تا نیمه شب بیرون باشه، با صدای بلند قهقهه بزنه، عاشقی کنه، بدون ترس کار مورد علاقه‌شو داشته باشه، بدون اجبار درس مورد علاقه‌شو بخونه، بدونِ استرس مسافرت مجردی‌شو بره، دست آدمی که دوست داره رو بگیره و به جایی که دوست داره بره، بدونِ آوردن کلمه‌های دروغ و دلیل و مدرک.بچه‌ی جیگر گوشه‌تون ، دوست داره خودش اشتباه کنه، خودش دوتا لباس بیشتر پاره کنه و دوتا جا رو بااختیار خودش بره تا طعم استقلال و بچشه و حرفی برای گفتن داشته باشه و زندگی و زیر زبونش مزّه کنه.این زندگی، به اندازه تک تکِ ما، جا برای اشتباه‌کردن داره،به اندازه تک تکٍ ما، جا برای تجربه و موفقیت و شکست و گریه و خنده و عاشقی و زندگیِ کردنِ دل‌خواهِ ما رو داره،می‌خوام برم جلو، ببینم، یاد بگیرم، شکست بخورم، بخورم زمین، دردم بگیره، دردهام رو بغل کنم، خودمو بشناسم، دست بذارم رو زانوهام و دوباره بلند شم و دوباره و دوباره تلاش کنم و از موفقیت‌م خوشحال شم و صدای خنده‌م، گوشِ دنیا رو کر کنه.می‌خوام اگر یه کاری اشتباهه، خودم بفهمم.دلم نمی‌خواد کتابِ حسرت‌های زندگی‌م و بخونم و تهش بگم: چی فکر می‌کردیم و چی شد!می‌خوام تا تهِ جاده‌ی زندگیم، خودم بدونم‌ چیکار می‌کنم و اصلا میلی به شبیهِ دیگران شدن ندارم؛ که این زندگیِ منه و تا جایی که مسیرم به کسی آسیب نمی‌زنه و حالِ‌دلم با کارهام خوبه، ادامه می‌دم. برای یک‌بارم که شده، باید خودمون باشیم ، بدون عذابِ وجدان و‌ دل‌شوره و استرس و حس گناه‌.چیه جنسِ این دو روزِ زندگی؟ دیگه نفس کم میاد زیرِ خروار خروار احساس گناهِ بیهوده و زندگی کردن برای دیگران..تو دنیای به این بزرگی، بغل‌کردنِ خودت و احترام به خواسته‌هات و تحویل گرفتنِ خودت، حق طبیعیِ تو هست دیگه؟‌ نیست؟حواست باشه، سرگرمِ جواب دادن به خواسته‌های دیگران نباشی که بی‌محلی به خواسته‌هات، خیلی بی‌معرفتیه.یه برچسب گنده بزن رو دنیات و پررنگ بنویس: «این زندگیِ منه، هرچی شد با من.»یعقوبی- بهمن ماهِ ۱۴۰۱</description>
                <category>fateme yaghoubi</category>
                <author>fateme yaghoubi</author>
                <pubDate>Sun, 22 Jan 2023 21:53:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قیمت شرافت ، چند دلار است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@f.yaghoubi1998/%D9%82%DB%8C%D9%85%D8%AA-%D8%B4%D8%B1%D8%A7%D9%81%D8%AA-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AF%D9%84%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ke60zfsskpoh</link>
                <description>در میان روزهای خاکستریِ این چندوقت که تا خِرخره‌ی خود از امید پر می‌شوم و ناگهان انگار که جانم را بگیرند با دست خالی و‌ بدون نور به مصاف سیاهی می‌روم ، حرف از قیمت و دلار و شرافت و وجدان تمام لایه های گوش من را پُر می‌کند..می‌دانی چشمانم و قلبم تاب دیدن این‌همه غم را دیگر ندارند .در روزهایی که جنایت و‌‌‌ مرگ را از نزدیک می‌بینیم ، و خون و ستم و دادخواهی دیگر در افسانه‌ها نیست ، مقدار قیمت شرف و وجدان انسان هر روز و هرلحظه در مغزم می‌گذرد و برایم سوال‌های مختلفی را ایجاد می‌کند..از اخبار و‌ رادیو و حرف همسایه تا جای جایِ این سرزمین حرف از اقتصاد و پول و دلار است و ناگزیر همه‌ی ما درگیر آن هستیم.ملت در صف دلار و‌ دو خیابان بالاتر خون جوانان پخش بر زمین. همین‌قدر ناباورانه ولی واقعی.در این روزها و شب‌های پر از درد اما یک چیز را خوب فهمیدم ؛ که عیار آدمی به همراهی و همدلی و همراه بودن آن در سختی‌هاست. که بشنود صدای غم را ؛صدای مظلوم را ؛ برو ، بخور ، عاشقی کن ، زندگی‌ات را بگذران ، حرف بزن و بخند ولی گوش‌ها و چشم‌هایت را‌ بر صدای گریه‌ و چشمان پراز خون دیگری نبند که قطعا تو یک روز می‌روی ، آن دلار خانمان سوز هم می‌رود و تنها چیزی که از تو می‌ماند یادِ تو و یاد کردن از شَرفِ توست؛ که شرافت با هزاران دلار و بالا پایین کردن قیمت ، خریدنی نیست‌؛ که انسانِ شریف قیمت ندارد.آن کس هم که فروخت ، شرفی نداشته که بفروشد فقط نقش‌ انسان باشرف را بازی کرده. همین‌.چو عضوی به دردآورد روزگاردگر عضوها را نماند قرارآبانِ سرخ ۱۴۰۱</description>
                <category>fateme yaghoubi</category>
                <author>fateme yaghoubi</author>
                <pubDate>Mon, 14 Nov 2022 15:03:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما از این زندگی چی خواستیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@f.yaghoubi1998/%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%86%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-rrbk1rifylkx</link>
                <description>ما که از این زندگی چیز زیادی نخواستیم.باور کن اصلا به جونِ زندگی غُری  نزدیم که الان اینجوری به ما دهن کجی می‌کنه و چشم غُره میاد!ما از این زندگی یه دلِ خوش خواستیم؛ اونم نه برای همیشه .چون می‌دونیم زندگی با ما راه نمیاد و‌باج نمیده. فقط ازش خواستیم یه وقتایی بذاره این دل ما شادی و تا تهش هضم کنه و بابت یه لحظه خنده وشادی عذاب وجدان نداشته باشه..ما از این زندگی یه هوای پاک خواستیم. از همون هواهایی که وقتی نفس می‌کشی، درد و غمت یادت می‌ره و سُرب و کثافت گند نمی‌زنه به روح و‌ روانت. نه که دردها و زجر‌کشیدنات با سرب و دود بره بشینه تو تمامِ وجودِت..ما از این زندگی عشق خواستیم،صلح‌خواستیم، دوستی خواستیم؛ که حتی شده برای یه لحظه بتونیم دنیای بدون قضاوت و سرکوب و زور و با جفت چشم‌هامون ببینیم و حسش کنیم..ما از این زندگی ، خودمون رو خواستیم. وقتی میگم خودمون یعنی یه فردِ بدون نقاب و فیلتر و‌سانسور. یه فردی که برای خودشه. وجودش ارزشمنده و به کسی ضرری نمی‌رسونه و نمی‌خواد با زور و اجبار و قوانین دیکته شده‌ی نامفهوم، از خودش دور بشه..ما از این جا و این نقطه ، رفاه اولیه و امنیت جانی و مالی و روانی خواستیم؛ که کم نیاریم و بتونیم با تمومِ قدرتمون بریم جلو و با بازیِ زندگی خودمون و‌هماهنگ کنیم؛ که با هرقدم زیر پاهامون نلرزه و امید جا‌خالی نده و ناامیدی جا باز نکنه توی زندگی‌هامون.ما از این زندگی‌ای  که فقط یه خدا داریم و یه دستای رو به آسمون و یه دهانِ مشغول به دعا و‌ یه قلب نازک و یه عقل کم و بیش آگاه، چیز زیادی نخواستیم.ماها پشتمون به خودمون گرمه.ولی انگار پشت این زندگی به دنیایی گرمه که گوشاشو گرفته و‌ داره ما رو با خودش می‌بره جلو و قدرت و غرورش و به رخ ما می‌کشه..این زندگی شاید بی معرفتی کرده باشه ولی ما هرروز یاد گرفتیم که با معرفت و امید بریم جلو و با خودمون بگیم:صبح می‌شه این شب ، باز می‌شه این در. صبر داشته باش.نمیدونم؛ ولی ما که چیز زیادی از این زندگی نخواستیم.خواستیم؟!یعقوبی✍? (یکی از روزهای خاکستریِ مهرماه ۱۴۰۱)</description>
                <category>fateme yaghoubi</category>
                <author>fateme yaghoubi</author>
                <pubDate>Wed, 12 Oct 2022 10:12:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی در خاورمیانه‌ی پر از حسرت!</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%BE%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%B3%D8%B1%D8%AA-crlmz8qiy4qb</link>
                <description>در میان آوار غم‌هایی که به سرم می‌ریزد ، به سرنوشت نامعلوم و ناشناخته‌ی خودم فکر می‌کنم.به توانایی‌هایم،به جغرافیایی که ناخواسته درآن به‌ دنیا آمدم و به  دردهایی که هر لحظه و درهرجا به من تحمیل شد تا شاید جوانی در آن سر اروپا و آمریکا به من بنگرد و در دلش بگوید که خداروشکر در این جغرافیا به دنیا نیامده و بفهمد که مشکلاتش خیلی ناچیزتر از مشکلات یک جوان خاورِمیانه‌ای است و از آن سمت من به ویترین زندگی آن‌ها بنگرم و در دلم حسرت ناچیزترین آرزوها را بخورم و در دلم بگویم کاش در این جغرافیا به دنیا نمی‌آمدم. خواسته‌ی منِ‌جوان با جوانِ آن سر دنیا یکی است؛ نبودن در جغرافیای پر از درد و پر از حسرت.به دنیا و جبرِ آن و بی رحمیِ آن فکر می‌کنم. به آن جمله‌ی معروفِ « هیچ چیز در دنیا عدالت ندارد » و‌ « این‌ها همه آزمایش های الهی است» و سوال هایی که پشت این دوجمله هست به دیواره‌ی روح و مغزم چنگ می‌زنند و دنبال پاسخِ مربوط به خودشان هستند و من هم طبق معمول با واژه‌های امید و تلاش و آینده‌ی پر نور و توکل به خدا و‌ سرنوشت و هزاران کلمه‌ی دل گرم کننده‌ی دیگر، سرِ خودم و سوال‌های بی جوابم را گرم می‌کنم.اما خوب‌ می‌دانم که من هم می‌توانستم مثل جوان آمریکایی  در خیابان‌های نیویورک قدم بزنم و به دنبال معشوق خود بروم و از مغازه‌های لوکس ِپر زرق و برق آنجا عبور کنم و ته دلم قرص باشد که هرچه که بشود، هر ناامیدی ای که بر من بتازد، می‌توانم با خیال راحت و بی پروا و در آزادی کامل در خیال راحت در جامعه‌ام باشم و فقط دغدغه‌ی مشکلات شخصی خودم را داشته باشم ، بدونِ آنکه مشکلات فرهنگی و اجتماعی جامعه‌ام را به دوش بکشم. اما نشد که بشود ؛ یا نشد که بشود بدونِ سختی و نگرانی بتوانم به اروپا و دیگر مناطق سفر کنم و می‌دانم که باید جانم کنده شود تا حداقل کشوری به من اجازه‌ی ورود بدهد؛ در این سرِ دنیا حتی باید برای گذرنامه‌ی معتبر بجنگی، برای اثبات به آن سر دنیا، که ای مردمان چشم آبی و رنگی و ای دارندگان معتبرترین پاسپورت و گذرنامه‌ی دنیا؛ ماهم انسانیم و هویت داریم.ولی می‌دانی؛ نشد که بشود.نمی‌دانم اسمش را تقدیر و سرنوشت یا آزمایش الهی بگذارم یا اصلا نمی‌دانم دیگر جوامع تصوری از مشکلات این سرِ جغرافیا دارند یا نه ولی نشد که بشود انسان های این جغرافیا  دل گرمی و خیال راحت و دغدغه های ناچیز را به آغوش بکشند‌. این سرِ دنیا که ما در آن هستیم چه زن و چه مردِ آن ، برای زندگی جان کنده‌اند و روحشان پینه بسته است همچون دست‌های پینه‌ی بسته‌ی کار کرده‌ی اکثر ِ پدران و مادرانمان‌.نمی‌دانم حتی بنظر می‌رسد مشکلات آن سر دنیا لوکس تر از مشکلات این جغرافیایی است که من و تو درآنیم. نمی‌دانم؛ نشد که بشود.شاید باید با این نشد که بشود ها زندگی کنیم و به فکرهای دل گرم کننده ی داخل مغزمان دل ببندیم  و به این فکر کنیم که خدا قصد امتحانِ صبر ما را داشته و سرنوشت زندگیِ ما جان کندن و تلاش طاقت فرساست.سوال‌های مغزم تازیانه می‌زنند. نمی‌دانم چه شد که این شد و نمی‌دانم از کجا آمدم و به کجا خواهم رفت ولی عبارت «نشُد که بشود» تا ابد بر دیواره‌ی قلب و روح و مغزم حک شده است. می‌دانی ؛ تلخ است.باور کن. نشد که بشود.فاطمه یعقوبیمهر ۱۴۰۱</description>
                <category>fateme yaghoubi</category>
                <author>fateme yaghoubi</author>
                <pubDate>Mon, 03 Oct 2022 21:50:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>4 موردی که بهتره تو رزومه‌ات ننویسی!</title>
                <link>https://virgool.io/@f.yaghoubi1998/4-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%AA-%D9%86%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-zqp0va7xcxly</link>
                <description>تقریبا همه‌ی ما می‌دونیم که نوشتن رزومه‌ی درست و حسابی و با کیفیت تو دنیای پیشرفته‌ی الان حرف اول و می‌زنه. تو دنیای الان تو هر رشته ای ، توی هر زمینه ای صدها متخصص داریم ولی چیزی که اون هارو متمایز می‌کنه ، نوع و کیفیت معرفی خودشون هست.* اگه بهت بگن خودت رو تو سی ثانیه معرفی کن بلدی چجوری معرفی کنی؟ بهش فکر کن.مقاله ای رو در سایت entrepreneur از خانوم اریک ریورا به عنوان متخصص بخش استخدامی گوگل در شیکاگو خوندم با عنوان اینکه چه مواردی رو بهتر هست در رزومه ی خودمون نگیم. بنظرم نکته های جالبی رو از نگاه خودشون گفته بودن;آدرس خودتون رو لازم نیست به طورکامل در رزومه بنویسید.خیلی ساده فقط شهر و استان یا منطقه ای که هستید رو بنویسید. طبیعتا که کارفرمای شرکت با دسته گل و شیرینی قصد نداره براتون کارت دعوت بفرسته پس لازم نیست تا پلاک و زنگ خونه ی خودتون هم داخل رزومه بنویسید :)از لغاتی استفاده کنید که نشون دهنده ی حرفه‌ای بودن شما باشن.دایره لغات خودتون رو بالاتر ببرید و به جای کلمات ساده‌ی ( من می‌تونم کمک کنم ) و ( من مسئول بخش X بودم ) و... از کلمات هدفمندتری استفاده کنید; مثل : من در شغل سابق خودم در بخش X و Y موثر واقع شدم و با استراتژی های مفید و بهبود دادن بخش موردنظر ، خروجی های پربازده ای و برای شرکت رقم زدم.* البته این ها مثال هایی بود که جزئی زدم و خودتون با توجه به بخش کاری خودتون از کلمات خیلی مختلفی می‌تونید استفاده کنید. خیلی موثره شک نکنید:)متناسب با کاری که قصد دارید اونجا مشغول بشید، اطلاعاتتون رو کامل کنید. کارفرماها و بخشی که رزومه‌ها رو چک و کنترل می‌کنند مواردی از رزومه‌ی شما جذبشون می کنه که براشون کاربرد داشته باشه. برای مثال: اگر برای بخش نویسنده‌ی محتوا رزومه می‌فرستین، طبیعتا سوابق کاری مربوط به بخش فروش ، آنچنان تاثیرگزار نیست.بیش از حد برای هر بخشی که  اطلاعاتش رو کامل می کنید، لازم نیست رفرنس و مدرک و نوشته هایی برای اثبات بیارید. اگر احتیاج باشه ازتون موقع مصاحبه درخواست می‌کنن. فقط برای مواردی که لازم هست به اندازه نمونه کار و مدرکتون رو قرار بدید. من نمی‌گما... خانوم اریک ریورا این مطالب رو زحمت کشیدن و گفتن:)و در آخر:حواستون به رزومه هایی که می‌نویسین باشه. چون واقعا خیلی خیلی نقش پررنگی می‌تونن توی استخدامتون داشته باشن:)رزومه هاتون پر بار ، دلتون خوش ، جیبتون پر پول </description>
                <category>fateme yaghoubi</category>
                <author>fateme yaghoubi</author>
                <pubDate>Tue, 13 Sep 2022 16:45:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمال‌گراییِ سمی؛مانع‌ِ پیشرفت</title>
                <link>https://virgool.io/@f.yaghoubi1998/%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%90-%D8%B3%D9%85%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B9-%D9%90-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D8%B1%D9%81%D8%AA-o45tejbpbg3m</link>
                <description>همه‌ی ما از پیر تا جوان ممکنه شکل‌های مختلفی از کمال‌گرایی رو دیده باشیم و بهش توجه نکرده باشیم.کمال‌گرایی یعنی چی؟کمال گرایی یعنی یه باوری که همه چیز باید عالی باشه;هرکاری باید بدون عیب و ایراد انجام بشه. یعنی یه کاری یا بدون عیب و کاملا درست انجام بشه یا کلا بیخیال انجام اون کار بشو:)البته باید اضافه کنم که خود من هم جزء انسان های کمال گرای افراطی هستم و دقیقا دو هفته برای نوشتن این بلاگ وقت خودم رو تلف کردم و نگران این بودم که چجوری به نحو احسن بنویسم و امروز بالاخره چشم هام رو روی همه چی بستم و از عالی بودن و بی عیب بودن دست کشیدم و فقط به خودم گفتم &quot;شروع کن&quot; .البته که گفتنش آسونه و باید مرد عمل باشی;به قول معروف گاو نر می‌خواهد و مرد کهن.بله!انسان کمال گرا چه ویژگی هایی داره؟از همه انتظار عالی بودن داره; انتظار غیرواقعی. همه باید کارشون و به نحو احسن انجام بدن و اگر ایرادی از کسی سر بزنه کلافه و غیرقابل تحمل می‌شه.اشتباه کردن و به عنوان گناه کبیره می‌شناسه و خدا نکنه که تو کاری اشتباه بکنه. زمین و زمان و بهم می‌دوزه و تا خود صبح شروع به سرزنش خودش می کنه و هزاران بار از خودش می‌پرسه : چرا؟ چرا؟ چرا؟ و جالب اینه که هیچ جوابی هم قانعش نمی‌کنه.انسان کمال‌گرا ارزش خودش رو با دستاوردهاش می‌شناسه و فقط به نتیجه کارش فکر می کنه.به سخت کوشی و فرآِیند کار و یادگیری اهمیت چندانی نمی ده و چشم هاش و به روی ماه می بنده و به چشمک ستاره ها دل می‌بنده.تو به من بگو آیا درسته که نور ماه و رها کنی و به چشمک ستاره ها دل ببندی؟ نه!روا نیست.بزرگ‌ترین و مهم‌ترین منتقد خودشونن. اگر کسی هم ازشون ایراد نگیره، خودشون بدترین و سنگین ترین ایرادهارو از خودشون می گیرن و شرایط و برای خودشون سخت می کنن.کارهاشون رو به تعویق میندازن و علاقه ای به انجام سریع اون کار ندارن چون فکر می‌کنن توی اون لحظه نمی‌تونن به بهترین شکل کارشون رو انجام بدن.اگر انسان کمال گرایی باشی باید چه کارهایی انجام بدی؟به حرف دیگران به هیچ عنوان اهمیت نده. شاید باورش سخت باشه ولی دقیقا همون لحظه که فکر می‌کنیم دیگران خیلی به فکر ما هستن و به ما توجه می‌کنن دقیقا همون لحظه به خودشون فکر می کنن. پس عرصه رو برای خودت تنگ نکن.اشتباه کردن و مثل گناه کبیره نبین. تو انسانی. با تمام نقص هات و ضعف هات . با تمام توانایی ها و محدودیت هات. این زندگی جریان داره که یه یه روز ببری و یه روز ببازی تا بتونی درس بگیری. پس زندگی و برای خودت سخت نکن. زندگی همینجوریش سخت هست.یه مدت به بهترین بودن فکر نکن. بهترین نسخه خودت میتونی باشی ولی تلاش برای همیشه بهترین بودن، مانع پیشرفت تو می‌شه. به خودت قول بده که فقط شروع کنی و توی مسیر یادگیریت روز به روز بهتر بشی. مطمئن باش بهتر می‌شی.فقط قول بده شروع کنی.از مشاور یا تراپیست حتما کمک بگیر.یادت نره که برای یک روز هم که شده به نقاط مثبت خودت فکر کنی وگرنه همه ی ما نقاط منفی خودمونو داریم. باور کن هیچکس تافته ی جدا بافته ای نیست.ودر نهایت:فکر نکن که کمال گرایی اخلاق مثبت و خیلی سالمیه. نه، اتفاقا کمال گرایی سمی و ناسالم می‌تونه مانع رسیدن تو به خیلی از خواسته هات بشه.خودت و توانایی هاتو بشناس و یه درمانی برای این کمال گرایی خانمان سوز پیدا کن. سخت نیست. فقط نیاز به تمرین داره.از تو یه دونه تو دنیا وجود داره. مراقب خودت باش.</description>
                <category>fateme yaghoubi</category>
                <author>fateme yaghoubi</author>
                <pubDate>Sun, 11 Sep 2022 12:51:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لکه‌ی روح</title>
                <link>https://virgool.io/@f.yaghoubi1998/%D9%84%DA%A9%D9%87-%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AD-cvnsextvx7s5</link>
                <description>دیدی وقتی یه لباس سفیدی داری، مراقبی که یه وقت لکه‌ای نیفته چون اگه بیفته، شاید بشوری و کم‌رنگ بشه ولی می‌دونی که یه سری لکه‌ها هیچ جوره رفتنی نیستن.برای همین با جون و‌دل‌ مواظبی که اتفاقی نیفته‌.داشتم به روح و روانم فکر می‌کردم.روح و روانی که  از اول مثل یه صفحه سفید تو زندگیمون بوده، بدون لک ،بدون زخم، بدون درد،بدون تمام ضربه‌های این دنیا.داشتم با کلماتی که کارشون مقایسه کردن بود، بین روح و روان و اون لباس سفید یه پل ارتباطی پیدا می‌کردم تا ببینم این روح و روانی که از اول یه صفحه‌ی سفید و تمیز بود رو چجوری به اخم و کثیفی و غبار و گرفتگی کشوندم.چجوری با هربار غمِ بیهوده ، یه خش روی روح و روانم انداختم؛‌.چجوری با حرف‌های بی هدف و بادِ هوای دیگران،دست رو گلوی این روانِ بی آزار گذاشتم..چجوری با موندن تو رابطه دوستی،عاطفی،کاری غلط و تو یه محیط نادرست ، دست و پای این روحِ بلندپرواز و بستم؛‌.چجوری با هربار نرفتن سراغ کاری که دوست دارم و سرزنش کردن خودم، پا رو محکم رو خرخره‌‌اش گذاشتم و گفتم تحمل کن، تو می‌تونی..چجوری شنیدم و دیدم و لمس کردم و تحمل کردم و تحمل کردم و تحمل کردم و حس رهاشدن و حبس کردم و سلامتیِ روانم و فراموش کردم..چجوری  یه وقتایی به خواست دیگران و نادیده گرفتن خودم، لحظه‌ی به لحظه‌ی زندگی و از دست دادمکه یه برچسب گنده روی روح و روان و لحظه‌هام‌وخواسته‌هام و دوست داشتن‌هام زدم و رو اون برچسب نوشتم: « هرچی شما بگید، متعلق به شماست»غافل از اینکه تمامِ حال و احوالم و دو‌دستی داشتم زیرِ گرد وخاکی که من به پا نکرده بودم دفن میکردم و جای جایِ اون، نقطه به نقطه‌ی اون یه لکه‌ی عمیق جا می‌ذاشتم..ولی اینو یادت باشه ،لکه‌ای که روی روحِت جا می‌ذاری، لکه‌ی اون لباس سفید خوشگلت نیست که بگی کمرنگ‌ می‌شه و می‌ره.می‌مونه تا ابد. می‌مونه . تو شاید بیخیال بشی ولی می‌مونه.شاید التیام‌ پیدا کنه ولی می‌مونه.تا جایی که بزرگ شی و‌بفهمی و نذاری هرکسی از راه رسید با دست کثیف و‌سیاهش ، اون قسمت سفید روانت و دستمالی کنه و بره.که توام نگاهش کنی.به خودت، به حال و‌احوال تنهات،‌ مجالِ تنفس تو‌یه هوای بدون سیاهی و خفه‌گی و‌بده.این کم‌ترین لطفیِ که می‌تونی به خودت بکنی.✍? یعقوبی مرداد ۱۴۰۱</description>
                <category>fateme yaghoubi</category>
                <author>fateme yaghoubi</author>
                <pubDate>Mon, 01 Aug 2022 16:00:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سال نو بشه که چی بشه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@f.yaghoubi1998/%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%86%D9%88-%D8%A8%D8%B4%D9%87-%DA%A9%D9%87-%DA%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B4%D9%87-bzj2wyjfo3fh</link>
                <description>توی سال جدید قرار نیست اتفاق خاصی بیفته اگر تو نخوایقرار نیست کسی عوض بشه آدما همون ادمای سابق‌ با همون طرز تفکرنتو اپدیت شو ،تو خودتو عوض کن تو شکل سابقت نباشادمایی که کنار گذاشتی و دیگه راه نده تو زندگیت چون ادم زندگی تو نیستن که اگر بودن الان بیرون زندگیت نبودنبخند، گریه کن، برقص، زمین بخور، پاشو، رفاقت کن با خودت با خودت با خودتخودتو یادت نرهیه روزایی که غمگین بودی حس های بدتو کنار نزنباهاشون دوست شو .همون‌حسا این ادمی که الان هستی و ساختن.تا دلت میخواد عشق کن عاشقی کن ولی از اونورم تا میتونی مفید باش و یاد بگیر.تهِ تهِ همه‌ی اینا میخوام بگم چند سال باید بگذره تا همیشه یادت بمونه اونی که هرسال برات هست و میمونه خودتی؟چقدر ادما اومدن و رفتن از زندگیت ؟ تهش چی موند؟‌خودت...پاشو خودتو تمام نقصات و حس های خوب و بدتو زندگیتو و‌تلاش هایی که برای زندگیت انجام دادی و بغل کن. سفت بغل کن..خیلی ارزشمندن خیلی زیاداز ادما به خودت پناه ببرسال نو و‌سال تحولت مبارک:)❤ </description>
                <category>fateme yaghoubi</category>
                <author>fateme yaghoubi</author>
                <pubDate>Sun, 20 Mar 2022 11:40:10 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>