<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Farzaneh Yazdani</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@fa86yazdani</link>
        <description>جایی خواندم: هرچیزی که مینویسی یا میگویی باید از سه دروازه بگذرد: آیا دلسوزانه است؟ آیا لازم است؟ آیا حقیقت دارد؟ امیدوارم آنچه مینویسم از این آزمون باموفقیت بیرون آید!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 13:23:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/591852/avatar/w2LwEI.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Farzaneh Yazdani</title>
            <link>https://virgool.io/@fa86yazdani</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بعد بیش از دوسال بالاخره طلسم شکسته شد😅: فلسفه و علوم شناختی – بخش دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@fa86yazdani/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D9%87-%D8%B7%D9%84%D8%B3%D9%85-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D9%88-%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-wcor1uhcvjfg</link>
                <description>۲. فلسفه در علوم شناختی: Philosophy in Cognitive Scienceآزمایش فکری گربه شرودینگرفلسفه در علوم شناختی معمولاً از مسیر فلسفه ذهن و زبان وارد می‌شود. برخلاف منطق که جایگاهی ثابت دارد، نقش فلسفه ذهن و زبان همواره محل بحث بوده است. برخی پژوهشگران فلسفه را «علم حدسیِ صندلی‌نشین» می‌دانند و معتقدند علم تجربی جای آن را گرفته است. گروهی دیگر از تلاش فیلسوفان برای ساخت «تصویر کلان» خسته‌اند و آن را فاقد بازده پژوهشی می‌دانند.در مقابل، برخی واکنش‌ها از سر حیرت است: چرا فیلسوفان به آزمایش‌های فکری یا تحلیل مفاهیم اهمیت می‌دهند؟ اما واقعیت این است که دستگاه مفهومی علوم شناختی پر از ابهام، چندمعنایی و اصطلاحات ناسازگار است. همچنین، فلسفه در ۲۵۰۰ سال گذشته دامنه‌ای از فرضیه‌ها را مطرح کرده که هنوز بسیاری از آنها در علوم شناختی آزموده نشده‌اند. بنابراین، فلسفه می‌تواند هم در گسترش فرضیه‌ها و هم در ساخت نظریه‌های کلان نقش مهمی داشته باشد.وقتی فلسفه در علوم شناختی نقشی ایفا می‌کند، معمولاً این نقش از سوی فلسفه ذهن و فلسفه زبان است. منطق نیز از طریق نظریه‌های زبان‌شناسی رسمی و برخی شاخه‌های هوش مصنوعی سهم قابل توجهی داشته است. این نقش، پرسش‌های فلسفی مهمی را نیز برمی‌انگیزد؛ برای مثال اینکه آیا الگوهای استنتاج معتبر، واقعاً چیزی بنیادین درباره شناخت انسان آشکار می‌کنند یا صرفاً قواعد یک نظام هنجاریِ ساخته‌شده هستند؟جایگاه فلسفه در علوم شناختیبرخلاف منطق که جایگاهی نسبتاً پایدار در پژوهش‌های مرتبط دارد، فلسفه ذهن و زبان چنین ثباتی ندارد. حوزه‌هایی که فیلسوفان ذهن و زبان به آن می‌پردازند، به گستردگی خود علوم شناختی است:از معناشناسی رسمی و کاربردشناسی گرفته تا حافظه، ادراک، استدلال، هیجان، آگاهی و حتی پرسش‌هایی درباره اینکه چگونه می‌توان علوم اعصاب را برای پژوهش‌های شناختی کارآمدتر کرد.با این حال، بسیاری از پژوهشگران غیرفیلسوف هنوز درکی روشن از اینکه فلسفه دقیقاً چه نقشی می‌تواند در فهم این حوزه‌ها داشته باشد، ندارند.در این مقاله فلسفه ذهن و زبان را به‌طور خلاصه «فلسفه» یا «فلسفه شناختی» می‌نامیم.دو نوع واکنش به کار فلسفی در علوم شناختیرویکردها نسبت به کار فلسفی در شناخت معمولاً به دو دسته تقسیم می‌شوند:۱- رویکرد بی‌اعتنا(كوچك‌انگارانه[1])این گروه معتقدند که فیلسوفان در گذشته حدس‌های جالبی درباره ذهن زده‌اند، اما اکنون زمان «علم واقعی» است. به تعبیری از نظر این افراد، فلسفه چیزی بیش از «علم حدسیِ صندلی‌نشین» نیست.نوع دیگری از همین رویکرد می‌گوید:فیلسوفان بیش از حد درگیر «تصویر کلان» هستند و این کار، بازده پژوهشی ندارد. آنچه اکنون نیاز داریم، کار دقیق و محدود بر مسائل مشخص است، نه نظریه‌پردازی‌های گسترده.۲- رویکرد سردرگم[2]این گروه می‌پذیرند که کار فلسفی با روش‌های رایج علوم شناختی متفاوت است، اما نمی‌فهمند چرا باید چنین کارهایی انجام شود. نمونه بارز این واکنش، انتقاد از آزمایش‌های فکری[3] است:چرا فیلسوفان به آزمایش‌های فکری، یا به قول دن دنت(۱۹۹۱) پمپ‌های شهود[4]، علاقه‌مند هستند؟ آزمایش‌های فکری، در بهترین حالت، احتمالات را بررسی می‌کنند. چرا باید نگران آنچه &quot;ممکن&quot; است باشیم؟ چنین نگرانی چگونه می‌تواند به تولید دانش کمک کند؟ کاری که باید انجام دهیم کشف این است که واقعاً در &quot;شناخت&quot; چه می‌گذرد. ​​برای این کار، آزمایش‌های فکری بی‌فایده هستند.یا انتقاد از توجه فیلسوفان به وضوح مفاهیم:فیلسوفان وقت خود را صرف نگرانی در مورد مفاهیم می‌کنند. چرا؟ مفاهیم علوم شناختی عمدتاً خوبند. چیزی که ما نیاز داریم این است که به کشف حقایق بپردازیم.پاسخ به این دو رویکرد۱. آیا تولید فرضیه بدون آزمون، بی‌فایده است؟حتی اگر فلسفه را صرفاً «تولید فرضیه» بدانیم، باید پرسید:آیا علوم شناختی امروز همه فرضیه‌های مهم را در نظر گرفته است؟در ۲۵۰۰ سال فلسفه‌ورزی درباره ذهن، فیلسوفان دامنه‌ای بسیار گسترده از امکان‌ها را بررسی کرده‌اند که برخی از آنها هنوز در علوم شناختی مطرح نشده‌اند. به‌عنوان نمونه:پرینز درباره تجربه‌گرایی،چامسکی و فودور درباره عقل‌گرایی،و کیچر و بروک درباره سنت کانتی،همگی معتقدند که فلسفه می‌تواند فرضیه‌های مهمی را پیش روی علوم شناختی قرار دهد.۲. آیا تلاش برای ساخت «تصویر کلان» زودهنگام است؟ نیوئل (۱۹۷۳) هشدار داده بود که علوم شناختی نمی‌تواند تنها با «تولید و آزمون» پیش برود. ما نیازمند نظریه‌های بزرگ و مولدی هستیم که بتوانند هزاران یافته پراکنده را به هم پیوند دهند. فلسفه دقیقاً در همین نقطه وارد می‌شود.درباره آزمایش‌های فکری و تحلیل مفاهیمانتقاد از آزمایش‌های فکری و تحلیل مفاهیم، خود نیازمند بازنگری است.زیرا:آزمایش‌های فکری ابزار مهمی برای بررسی مفاهیم‌اند.و بدون وضوح مفهومی، پژوهش تجربی نیز دچار ابهام می‌شود. دستگاه مفهومی علوم شناختی در وضعیت خوبی نیست. اصطلاحات علوم شناختی پراکنده، چندمعنایی و گاه ناسازگارند. هر رویکرد به شناخت، اصطلاحات اختصاصی خود را دارد که اغلب برای رویکردهای دیگر مرموز است.ما از کلمه «بازنمایی[5]» برای نامیدن دو چیز بسیار متفاوت، «توجه[6]» برای نامیدن سه چیز، «آگاهی[7]» برای نامیدن سه چیز، «اطلاعات[8]» برای نامیدن چهار چیز و ... استفاده می‌کنیم. با این اوصاف آیا مفاهیم ما کاملاً خوب و مناسب هستند؟! بعید به نظر می‌رسد! بنابراین، کار فلسفه در سامان‌دهی مفاهیم، نه‌تنها بی‌فایده نیست، بلکه برای پیشرفت علمی ضروری است. در قسمت‌های بعدی به آزمایش‌های فکری خواهیم پرداخت. البته امیدوارم زودتر از 2 سال بهش بپردازم😄😎![1] Dismissive[2] Baffled[3] Thought experiments[4] intuition pumps[5] representation[6] attention[7] consciousness[8] information</description>
                <category>Farzaneh Yazdani</category>
                <author>Farzaneh Yazdani</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 18:10:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فلسفه در علوم شناختی VS فلسفه علوم شناختی-بخش اول</title>
                <link>https://virgool.io/@fa86yazdani/%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C-vs-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%DB%8C1-z1rlk6oho5ge</link>
                <description>Introduction: Philosophy in and Philosophy of Cognitive ScienceAndrew BrookDepartment of Philosophy and Institute of Cognitive Science, Carleton Universitycreated by Bingکلیدواژه‌ها: فلسفه علوم شناختی; فلسفه در علوم شناختی; روش های فلسفی؛ آزمایش های فکری؛ توجیه هنجارهاPhilosophy of cognitive science; Philosophy in cognitive science; Philosophical methods; Thought experiments; Justifying norms(ترجمه با اندکی مختصری تغییر ریز😅)1. مقدمهیکی از موضوعات اخیر در حوزه فلسفه نوروساینس و به‌طور کلی‌تر در حوزه شناخت، ذهن و علوم شناختی جایگاه فلسفه در علوم شناختی است. تعدادی از پژوهشگران شناختی آموزش‌دیده در فلسفه که مشارکت قابل توجهی در علوم شناختی داشته‌اند، این موضوع را طرح کرده‌اند از جمله ایشان می‌توان به: دنت، بیل بکتل، پل تاگارد، پیر یاکوب، تام متزینگر و زنون پیلیشین[1] اشاره کرد. در این مقدمه، سعی می‌کنم موضوع را به تفصیل مشخص کنم (و اینکه اصلا چرا جالب است در مورد این موضوع صحبت کنیم)، برخی از راه‌هایی را که پژوهشگران آگاه فلسفی در پژوهش‌های شناختی به‌کار می‌برند، معرفی و برخی از روش‌هایی را که استفاده می‌کنند ترسیم خواهم کرد. (لازم است توجه داشته باشیم همه پژوهشگران شناختی که در زمینه فلسفه آموزش دیده‌اند در گروه‌های فلسفه کار نمی‌کنند و همه محققین آگاه فلسفی آموزش رسمی در فلسفه ندارند).فلسفه هرگز در علوم شناختی جایگاه ثابتی نداشته‌است و تعداد کمی از پژوهشگران شناختی -بدون آموزش فلسفی- درک روشنی دارند از مشارکتی که فلسفه داشته یا بایسته است که داشته باشد. به‌طورکلی، فلسفه هرگز به جایگاه آزمایش‌های رفتاری، مدل‌سازی محاسباتی یا سیستم‌سازی و -اخیراً- علوم اعصاب شناختی دست نیافته است.البته طیف گسترده‌ای از همکاری‌ها بین افرادی که در فلسفه آموزش دیده‌اند و افراد آموزش‌دیده در سایر حوزه‌ها وجود داشته است. همه مشارکت‌کنندگانی که موضوع موردبحث را راه‌ انداختند، همکاری گسترده‌ای با پژوهشگرانی از زمینه‌های دیگر انجام داده‌اند. سایرین عبارتند از: پاتریشیا چرچلند، جسی پرینز، جری فودور، ند بلاک، مارتین دیویس، برایان مک لافلین، ایوان تامپسون، آرون اسلومان، نانسی نرسسیان، ژرژ ری، پیتر کاروترز، راب استینتون، کاتلین آکینز، جف پلتیه، مایکل اندرسون، استیون استیون استیچ، ریک گراش[2]و همکاران - فهرست کامل بسیار طولانی خواهد بود. مفاهیم، ادراک رنگ، تبیین/ ایجاد نظریه، ارجاع و ادعا در زبان[3]و آگاهی[4]، بخشی از موضوعات هستند. دو گروه از همکاری‌ها حتی نام‌هایی مخصوص به خود دارند: جنبش فلسفه و عصب‌شناسی[5]( Brook &amp; Akins ، 2005) و فلسفه تجربی(آزمایش تزهای فلسفی و شهود فیلسوفان به‌طور تجربی[6])(Appiah, 2008; Knobe &amp; Nichols, 2008). علی‌رغم وجود این دستاوردها، ماهیت پژوهش ملهم از فلسفه و پتانسیل آن برای تعامل با آثار دیگر برای روشن کردن بحث شناخت، به خوبی درک نشده است و به‌طور نسبی تعداد کمی از پژوهشگران با پیشینه‌های دیگر، از کار فلسفی در پژوهش‌های خود بهره می‌برند. هدف ما در این موضوع این است که کشف کنیم فلسفه چطور می‌تواند و چطور بهتر است که در پژوهش‌های شناختی مشارکت داشته باشد.جری فودور راست به چپ: جری فودور-هیلاری پاتنامدر دهه 1960، هیلاری پاتنام و جری فودور[7]برای بیان دیدگاهی که به عنوان کارکردگرایی[8]شناخته شد، بسیار تلاش کردند. کارکردگرایی (همانطور که این اصطلاح در پژوهش‌های شناختی استفاده می‌شود) این ایده را دربر دارد که فرآیندهای شناختی باید با آنچه انجام می‌دهند، یعنی نحوه عملکردشان درک شوند، نه از نظر ساختار یا مکانیسم‌های سازنده. حتی زمانی که سازوکارها فراخوانی می‌شوند، معمولاً به‌عنوان ساختارهای سازمان‌یافته کارکردهای فرعی[9]بیان می‌شوند که وقتی کنار هم قرار می‌گیرند، عملکرد شناختی پیچیده‌تری را اجرا می‌کنند. کارکردگرایی چیزی شبیه فلسفه ذهن رسمی در علوم شناختی است و از ابتدا هم وجود داشته است. با وجود این سهم مهم، کار انجام‌شده با استفاده از ابزارهای فلسفی، نقشی پایدار و کاملاً مشخص برای خودش در علوم جدید ایجاد نکرد. در میان کسانی که در فلسفه آموزش دیده‌اند، تمایلی وجود دارد که خود را برای این وضعیت مقصر بدانند(خب نه خودشان – بلکه فیلسوفان دیگر را!). انواع فلسفه که بیشترین ارتباط را با علوم شناختی دارد، فلسفه ذهن، زبان و علم (از جمله بخش‌هایی از معرفت‌شناسی[10]) است. به عقیده این منتقدان، بسیاری از فیلسوفان در این زیرشاخه‌ها در بهترین حالت نسبت به علم بی‌تفاوت بوده‌اند و در بدترین حالت رویکردی خصمانه داشته‌اند. در واقع، در بیشتر موارد فیلسوفان بدون اینکه بدانند در موضوع مورد نظرشان علم چه چیزی گفته و می‌گوید به نتایجی می‌رسند و لذا -بی‌شک- این اتهامات تا حدودی وارد است. برای مثال خود من چند دهه پیش دکترای فلسفه‌ام را در آکسفورد گذراندم با اینکه روی آگاهی[11]کار می‌کردم یادم نمیاید که تابه‌حال به درون ساختمان روانشناسی تجربی پا گذاشته باشم!با این‌حال، هدف ما در این سلسله مقالات، به قول آهنگ قدیمی جانی مرسر[12]، این است که نکات منفی را بکاهیم (یا نادیده بگیریم) و نکات مثبت را برجسته کنیم(to e-lim-in-ate the negative and ac-centu-ate the positive). حتی فیلسوفانی که به خوبی در این زمینه متبحر هستند هرگز جایگاه ثابتی در علوم شناختی نداشته‌اند. هنگامی که کار فیلسوفان در زمینه شناخت دارای کاستی‌هایی است، کوبیدن آنها به دلیل کاستی‌هایشان بسیار آسان‌تر از این است که مطالعاتی را که با استفاده از تکنیک‌های فلسفی قابل اجراست و بایسته مشارکت روش‌های فلسفی است، شناسایی و بیان کنیم. مورد دوم، تمرکز اصلی مقالات در موضوعی است که این مقاله مقدمه آن است. برای پیش‌رفتن، باید «فلسفه در علوم شناختی» و «فلسفه علوم شناختی» را متمایز کنیم. اولی شامل کارهای انجام‌شده روی موضوعاتی مانند ذهن و زبان است که با استفاده از رویکردهای دیگر مانند آزمایش‌های رفتاری، زبان‌شناسی نظری، فلسفه ذهن و زبان نیز مورد مطالعه قرار می‌گیرند. دومی شاخه‌ای از فلسفه علم و یک فرامطالعه است که آنچه دیگران انجام می‌دهند را مطالعه می‌کند – یعنی به‎ جای اجرای علوم شناختی، خود علوم شناختی را مطالعه می‌کند[13]. هردو نقش مهمی بازی می‌کنند. ماهیت و نقش فلسفه علوم شناختی واضح‌تر و بهتر از ماهیت و نقش فلسفه در علوم شناختی قابل درک است. دو مقاله اول در موضوع کنونی (دنت، این شماره، ص 231-236؛ تاگارد، این شماره، صفحات 237-254) عمدتاً به فلسفه در علوم شناختی می‌پردازد، بنابراین با آن شروع می‌کنیم، سپس به نقش فلسفه علوم شناختی می‌پردازیم. امید است که این بحث‌ها پایه‌ای را برای مقالاتی که در این موضوع ارائه می‌شوند فراهم کند.ادامه دارد....[1] Dan Dennett, Bill Bechtel, Paul Thagard, Pierre Jacob, Tom Metzinger, and Zenon Pylyshyn[2] Patricia Churchland, Jesse Prinz, Jerry Fodor, Ned Block, Martin Davies, Brian McLaughlin, Evan Thompson, Aaron Sloman, Nancy Nersessian, Georges Rey, Peter Carruthers, Rob Stainton, Kathleen Akins, Jeff Pelletier, Steven Stich, Michael Anderson, Rick Grush[3] در زبان، یک ادعا عبارتی است که شما قویاً به درستی آن اعتقاد دارید. این یک بیانیه تاکیدی است که توسط یک گوینده یا نویسنده انجام می‌شود. در حالی که لزوماً از نظر واقعی درست نیست، شخصی که ادعا می‌کند به اجبار اعتقاد خود را به گونه‌ای بیان می‌کند که گویی درست است. نمونه‌هایی از ادعاها می‌تواند &quot;زمین گرد است&quot; یا &quot;من بهترین بازیکن بسکتبال هستم&quot; باشد. اینها جملاتی است که گوینده آن را درست می‌داند و با قاطعیت بیان می‌کند. توجه به این نکته مهم است که یک ادعا معمولاً بدون تلاش برای ارائه شواهد انجام می‌شود.(مترجم)[4] color perception, explanation ⁄ creation of theory, reference and assertion in language, and consciousness[5] philosophy and neuroscience movement[6]experimental philosophy (the activity of testing philosophical theses and philosophers’ intuitions empirically[7] Hilary Putnam and Jerry Fodor[8] functionalism[9] subfunctions[10] epistemology[11] consciousness[12] Johnnie Mercer[13] برخلاف علوم شناختی که شامل انجام آزمایش‌ها و ایجاد نظریه‌هایی در مورد شناخت، مطالعه ذهن و فرآیندهای آن است، فلسفه علوم شناختی بیشتر به مطالعه و تجزیه‌وتحلیل کارهای انجام شده در علوم شناختی می‌پردازد(مترجم).</description>
                <category>Farzaneh Yazdani</category>
                <author>Farzaneh Yazdani</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jan 2024 15:15:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ز که نالیم که از ماست که بر ماست...</title>
                <link>https://virgool.io/@fa86yazdani/%D8%B2-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%AA-mdin2ltjbitg</link>
                <description>دیروز به مناسبت روز جهانی سلامت روان، همایشی برگزار شد در سالن رازی دانشگاه علوم پزشکی ایران (تصویر سمت چپ، بالا)و تصویری که سمت راست، پایین ملاحظه می‌فرمایید، حادثه غم‌انگیزیه که بعد از جلسه اتفاق افتاد:گوشه گوشه سالن پر از بطری‌های آب معدنی شرکت‌کنندگان تحصیل‌کرده است...قدری از آب بطری، خورده شده و مابقی همونجا رها شده!!! نیروهای خدماتی هم همه‌رو داخل کیسه‌های زباله جمع‌آوری می‌کردن به امید اینکه شهرداری خودش سروسامان بده!!!!???نمی‌شه توقع داشت یه نفر دهها بطری رو جایی ذخیره کنه برای آب دادن درختهای دانشگاه، ولی برای تک‌تک ما اینقدر سخت نیست یک بطری آب رو با خودمون حمل کنیم و بقیه این مایه حیات رو هم به تدریج مصرف کنیم یا لااقل داخل باغچه‌ای، گلدونی چیزی بریزیم!در طی همایش‌هایی که شرکت کردم از این صحنه‌های غم‌انگیز کم ندیدم....غم‌انگیزه دیدن اساتید و پزشکانی که بعد همایش سیگار می‌کشن(اون هم درست مقابل چشم دانشجویان کم‌سن و سالی که این عزیزان رو بعضاً الگوی خودشون تصور میکنن و به جایگاه و شان علمیشون غبطه میخورن!!!)غم‌انگیزه نشستن و شنیدن عدد و رقم و آمار و کمیت.(کاش کیفیت اینقدر بین ما مظلوم نبود?)تامل‌برانگیزه دیدن قشر تحصیلکرده‌ای که مدام در حال گرفتن سلفی با پوستر همایش و...هستن.چون نیک نظر کرد پر خویش در آن دیدگفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست(ناصرخسرو)</description>
                <category>Farzaneh Yazdani</category>
                <author>Farzaneh Yazdani</author>
                <pubDate>Tue, 10 Oct 2023 20:56:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کدام را می‌پسندی؟ مهم نیست، انتخاب دیگری نداری!</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D9%BE%D8%B3%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D9%87%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-uzpie5i7qreg</link>
                <description>Point of View: First and Third   خیلی وقت بود داشتم به این موضوع فکر می‌کردم که چی می‌شد اگه ما به جای دید اول‌شخص، دید سوم‌شخص[1] داشتیم یا حداقل این آپشن روی ما نصب بود که می‌تونستیم بین این دو حالت در مواقع لزوم شیفت کنیم؟(ببخشید که اینقدر پارسی رو پاس نداشتم?) بعد با خودم فکر کردم که چرا خلقت، این امکان رو به ما نداده؟ این دید سوم‌شخص چه مزایا و معایبی می‌تونست داشته باشه؟ خوب نبود اگه می‌تونستیم واکنش‌های چهره‌‌ای خودمون رو تحت شرایط گوناگون ببینیم؟ مثلاً وقتی خون جلوی چشمامون رو گرفته یا وقتی داریم به کسی پوزخند می‌زنیم و مسخره‌اش می‌کنیم.Generated with AI ∙ September 20, 2023· اگه صورت خودمون رو می‌دیدیم آیا از میزان رفتارهای نامناسب یا غیراخلاقی کم نمی‌شد؟(متیو لیبرمن، روانشناس اجتماعی در کتاب مغز اجتماعی[2]، در فصل نهم، تحت عنوان خودمهارگری همه‌جانبه مطلب جالبی داره که به بخشی از اون اشاره می‌کنم:...آینه باعث می‌شد که میزان تخطی کودکان از یک هنجار اجتماعی بیش از پنج برابر کاهش یابد. صرفاً دیدن بازتاب تصویر خود کافی بود تا خودمهارگری فعال شود و بر تکانه برداشتن شکلات‌های بیشتر غلبه کند. صفحه 305 [3])· یا وقتی خوشحالیم و می‌خندیم  یا کسی رو مهربانانه نگاه می‌کنیم، دیدن صورت خودمون باعث تقویت این رفتار مثبت در ما نمی‌شد؟بعد با خودم فکر کردم تاثیرات منفی این قضیه چی می‌تونست باشه؟ آیا باعث نمی‌شد مدام صورت و اجزای چهره‌مون رو با بقیه مقایسه کنیم(به خصوص در مورد خانم‌ها?)؟ اگر دید سوم‌شخص داشتیم چه تاثیری روی تصویر بدنی یا تن‌انگاره مون داشت؟[4]مثلا فرض کن تو مترو نشستی و همزمان که صورت ده‌ها نفر رو می‌بینی صورت خودت رو هم می‌تونستی ببینی!! بعد مدل بینی و لب و دهن و رنگ پوستشون رو با خودت مقایسه می‌کنی: وای بینی اون خانمه چقدر از من کوچک‌تره?! چشمای اون یکی چقدر از من خوشگل‌تره?!Generated with AI ∙ September 20, 2023یا شایدم برعکس یک عدّه هم دچار نارسیسیم می‌شدن و از شدتِ مسحورِ زیباییِ خویش گشتن چه بسا در خیابان تصادف نمودی و همانجا جان به جان آفرین تسلیم کردی!!! (البته شاید در مورد خانم‌ها اینکه خودشون رو کمتر زیبا ببینن بیشتر صادق باشه تا عکسش![5]) این شد که تصمیم گرفتندی که به سرعت از بینگ همه‌چیزدان(Bing Chat with GPT-4)، پرسیدندی و بینگ نیز به تعجیل پاسخ مرا دادندی که به تلخیص و به تفکیک، ترگویه آن را همی‌آوردمی(ببخشید دیگه من یه دفعه لحنم عوض می‌شه؛ که همانا در طی تحریر و کتابت، احوالات گونه‌گون بر این ذهن سینوسی مستولی همی‌گردد که لحن قلم را متاثر همی‌سازد!!!?)........................................................................................................................................تعریف[6]دید اول‌شخص، بخش اساسی تجربه آگاهانه است که با حس‌یافت[7](احساس فیزیکی)، احساسات[8](احساس عاطفی) و افکار تجربه‌شده توسط یک فرد مرتبط است که می‌تواند با دیگران به اشتراک گذاشته شود. روایت اول‌شخصِ شما تجربه‌ای آگاهانه از جهان است که فقط و فقط توسّط خود شما تجربه شده است. این چیزی است که آن را بسیار خاص و توضیح علمی آن را بسیار دشوار می‌سازد. تلاش پژوهش‌های حیطه آگاهی در جهت آشکار ساختن این سوال فلسفی است: معنای داشتن دید اول‌شخص -آن هم با ویژگی‌هایی بسیار غنی- چیست؟ چندین نظریه علمی راه‌های محتملی را که اطلاعات عصبی و بیولوژیکی می‌توانند به بررسی موضوع آگاهی کمک کنند، پیش روی ما نهاده‌اند. با این حال، دید اول‌شخص، که به طور طبیعی آن را به عنوان جوهر تجربه آگاهانه ادراک می‌کنیم، اغلب از دست کاوشگران‌ حوزه آگاهی گریزان است.دید سوم‌شخص توانایی دیدن محیط اطراف خود از منظری غیر از چشمان خود فرد است. شبیه این می‌ماند که در برخی بازی‌های ویدیویی، شخصیت را از پشت یا از روی شانه نشان می‌دهند، نه از منظر خودشان.              دید سوم‌شخص بسته به اینکه چگونه و برای چه هدفی به دست می‌آید، می‌تواند تأثیرات متفاوتی بر ادراک، شناخت و رفتار فرد داشته باشد.یکی از راه‌های دستیابی به دید سوم‌شخص از طریق فنّاوری‌هایی مانند واقعیت مجازی، واقعیت افزوده یا دوربین‌های پوشیدنی[9] است که به افراد اجازه می‌دهد موقعیت‌‎ها یا محیط‌های مختلف را از منظر جدیدی تجربه کنند، این تجربه می‌تواند مزایا و معایبی داشته باشد. به عنوان مثال، برخی از مطالعات نشان داده‌اند که دید سوم‌شخص می‌تواند آگاهی فضایی، خودآگاهی و همدلی[10] را افزایش، و درد و اضطراب را کاهش دهد؛ امّا در عین‌حال می‌تواند هم باعث ناآگاهی، سردرگمی و گسستگی[11] شود و هم عملکرد حرکتی و حافظه را مختل کند.راه دیگر برای دستیابی به دید سوم‌شخص از طریق تصویرسازی ذهنی[12] است، مانند تصور کردن خود از منظر بیرونی یا استفاده از آینه، این نیز بسته به زمینه و انگیزه می‌تواند تأثیرات مختلفی بر وضعیت روانی و رفتاری فرد داشته باشد. به عنوان مثال، برخی از مطالعات نشان داده‌اند که دید سوم‌شخص می‌تواند خودتنظیمی، خود ارزیابی و حل مسئله[13]را بهبود ببخشد و همچنین باعث افزایش احساسات مثبت و عزت نفس ‌شود؛ امّا درعین‌حال می‌تواند خودآگاهی، انتقاد از خود و مقایسه اجتماعی[14] را القا کند و باعث کاهش اصالت و عاملیت[15]هم بشود.به طور خلاصه، می‌توان گفت دید سوم‌شخص پدیده‌ای جذّاب است که می‌تواند پیامدهای مثبت و منفی برای ادراک، شناخت و رفتار فرد داشته باشد. دید سوم‌شخص لزوماً بهتر یا بدتر از دید اول‌شخص نیست، بلکه روشی متفاوت برای دیدن خود و جهان است.خاطره سوم‌شخص[16]بر اساس مقاله‌­ای در آتلانتیک[17]، یادآوری زندگی خود به صورت سوم‌شخص کمی ترسناک و البته به طرز شگفت‌انگیزی رایج است. تمایز قائل شدن میان خاطرات اول‌شخص و سوم‌شخص، حداقل به زمان زیگموند فروید برمی‌گردد، کسی که برای اولین بار در اواخر قرن نوزدهم درباره آن اظهارنظر کرد. آنچه که مطالعات اولیه نشان داد این بود: خاطرات سوم‌شخص بسیار کمتر از آن چیزی است که تصور می‌شد. این پدیده با تعدادی از اختلالات روانی مانند افسردگی، اضطراب و اسکیزوفرنی[18] همراه است، اما صرفاً یک علامت آسیب‌شناسی نیست و حتّی در بین افراد سالم نیز بسیار رایج است. پگی سنت ژاک[19]  استاد روانشناسی در دانشگاه آلبرتا[20] که به مطالعه موضوع چشم‌انداز در خاطره[21] می‌پردازد، به آتلانتیک گفت که تقریباً 90 درصد افراد گزارش می‌دهند که حداقل یک خاطره سوم‌شخص دارند. این امر ممکن است به این دلیل باشد که خاطرات اول‌شخص در زمان یادآوری، واکنش‌های هیجانی قوی‌تری برمی‌انگیزند و با درنظرگرفتن دید سوم شخص، می‌توانیم از احساسات مرتبط با خاطره فاصله بگیریم...........ادامه دارد؟؟؟[1] Third-person vision and First-person vision[2]  Social: Why Our Brains Are Wired to Connect by Matthew Lieberman (Author)این کتاب رو آقایان دکتر جواد حاتمی و محمدحسن شریفیان ترجمه کردند( نشر بینش نو)[3] کتاب بسیار جالبیه! به نظرم کلّش رو بخونید ولی فعلاً  برای مطالعه کامل مطلبی که آوردم به صفحات301 تا305 مراجعه بفرمایید.[4] مفهوم تصویر بدنی (Body image) اولین بار توسط محقق آلمانی، شیلدر به عنوان یک پدیده روانشناختی مهم و اساسی شکل گرفت. او تصویر بدنی را چنین تعریف می‌کند: «تصویری از بدن خود که در ذهنمان شکل می‌دهیم، یعنی نحوه‌ای است که بدن خودمان به نظرمان می‌رسد» (شیلدر، 1935). پس از این، تعریف تصویر بدنی به «تصویری که از اندازه، شکل و اندام بدن خود در ذهن داریم و احساسات ما در مورد این خصوصیات و اعضای تشکیل‌دهنده بدن ما»، گسترش یافته است(اسلید، 1988)؛ یعنی، تصویر بدنی تحت عنوان دو مولفه اصلی، «مولفه ادراکی» و «مولفه نگرشی» در نظر گرفته می‌شود. اولی به عنوان یک قضاوت «ادراکی» در نظر گرفته می‌شود، در حالی که دومی به‌صورت کلّی، منعکس‌کننده متغیرهای «نگرشی، عاطفی و شناختی» است(اسلید، 1994). کتاب نگاهی به آثار شبکه‌های اجتماعی بر سلامت روانی و شناختی کاربران/ ص 244 . https://b2n.ir/e79967By John Holcraft[5] و باز هم پاسخی از بینگ عزیز: هیچ پاسخ قطعی برای اینکه آیا زنان زیبایی خود را دست کم می‌گیرند یا آن را بیش‌برآورد می‌کنند وجود ندارد، زیرا زیبایی یک مفهوم ذهنی و پیچیده است که در فرهنگ‌ها و دوره‌های زمانی مختلف می‌تواند متفاوت باشد. با این‌حال، برخی از مطالعات حاکی از آن است که زنان اعتماد به نفس و عزّت نفس پایین‌تری نسبت به مردان دارند و بیشتر تحت تأثیر فشارهای رسانه‌ای و اجتماعی برای مطابقت با استانداردهای زیبایی خاص قرار می‌گیرند.[6] https://www.psychologytoday.com/us/blog/theory-consciousness/202108/finding-perspective-the-first-person-perspective[7] sensations[8] feelings[9] virtual reality, augmented reality, or wearable cameras[10] spatial awareness, self-awareness, and empathy[11] disorientation, confusion, and dissociation[12] mental imagery[13] self-regulation, self-evaluation, and problem-solving[14] self-consciousness, self-criticism, and social comparison[15] authenticity and agency[16] Third-person memory https://www.theatlantic.com/health/archive/2022/08/memories-third-person-perspective-psychology/671281/[17] Atlantic[18] depression, anxiety, and schizophrenia[19] Peggy St. Jacques[20] University of Alberta[21] perspective in memory</description>
                <category>Farzaneh Yazdani</category>
                <author>Farzaneh Yazdani</author>
                <pubDate>Thu, 21 Sep 2023 06:23:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به بهانه حال این روزهایم(۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@fa86yazdani/%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85%DB%B2-me4lf1akhzpa</link>
                <description>نگاهم افتاد به این کتابهای دوست داشتنیِ نوستالژیک و بهانه ای شد برای نوشتن این کوته نوشتهدلم میخواد درس و کار و.... ول کنم، بشینم کتابایی که شاید در کودکی و نوجوانی باید میخوندم(هنوزم دیر نشده البته?) و نخوندم رو بخونم...??خدایا! چقدر کتاب خوب هست که نخوندم، تا آخر عمرم هم نمتونم حتّی همه کتابهای کتابخونه محل رو بخونم، چه برسه به همه کتابهای خوب دنیا اون هم از اول تا آخر!?راستی! خدایا اگه من رو بردی بهشت یادت باشه من یه کتابخونه خوب ازت میخوام با همه کتابهایی که نتونستم توی دنیا بخونمشون، البته به همراه حس بی‌دغدغه‌گی، حس عجله نداشتن، حس مجبور نبودن برای خط کشیدن زیر مطالب مهم(و البته به اشتراک گذاشتنشون??) و در یک کلام تمام حس‌های خوبی که موقع خوندن کتاب‌های نازنین از خودم دریغ کردم.پی‌نوشتامام صادق‌عليه السلام :يأتي عَلَي النّاسِ زَمانُ هَرجٍ لا يأنِسونَ فِيهِ إلاّ بِكُتُبِهِمروزگار پر آشوبي فرا مي‌رسد كه در آن روز مردم جز با كتاب‌هاي خود انس نمي‌گيرند.الكافي ، ج ۱ ، ص ۵۲.</description>
                <category>Farzaneh Yazdani</category>
                <author>Farzaneh Yazdani</author>
                <pubDate>Thu, 18 May 2023 15:08:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکه هایی از یک کل غیر منسجم(2)- ماجرای یک عشق نافرجام</title>
                <link>https://virgool.io/@fa86yazdani/%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D9%84-%D8%BA%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D9%86%D8%B3%D8%AC%D9%852-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%86%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%85-p4tlubndkksw</link>
                <description>National Library of Iranدیدی وقتی کلّی درس داری، حاضری زمین و زمان رو بسابی یا هر کار دیگه ای بکنی ولی درس نخونی؟! حالا نَقل نوشتن امروز من تو ویرگوله...???چند روز پیش بین اعضای گروه تلگرامی کتابخونه ملّی بحثی در جریان بود بر سر اینکه آیا کتابخونه باید به دانشجویان کارشناسی هم اجازه عضویت بده یا خیر؟ ارسال نمونه هایی مشابه تصویر ذیل، که یکی از دوستان در گروه فرستادن و به اعضایی که به دلایل مختلف دیدگاه مخالف داشتن یادآور شدن که باید از منظر افرادی هم که اجازه عضویت بهشون داده نشده به ماجرا نگاه کرد، جرقه ای بود که انگیزه من برای نوشتن این مطلب شد....و  اما ماجرای عشق من و کتابخونه ملّی؛ برمیگرده به دهه هشتاد... اینقدر عاشق کتابخونه ملّی بودم که به محض قبولی در دانشگاه سریع رفتم و عضو شدم(آخه تو دهه هشتاد محدودیت نداشت و بچه های کارشناسی هم میتونستن ثبت نام کنن.)اینقدر عاشقش بودم که وقتی عضویتم تموم شد و دیگه تمدیدش نکردن و گفتن شرط عضویت ارشد به بالا شده، گفتم میشه کارتم رو بهم پس بدین؟ گفتن برای چی میخوای؟  گفتم میخوام یادگاری نگهش دارم?، کارمند محترم هم کارت رو پانچ کرد و بهم برگردوند(هنوز هم اون کارت رو دارم.) اینقدر عاشقش بودم که حین گذر از بزرگراه و دیدن جمال دیوارهای کتابخونه ملّی، از دور بهش سلام میدادم?. اینقدر عاشقش بودم که وقتی ارشد قبول شدم، دویدم و رفتم دوباره عضو شدم.و الی آخر..........................................................................................................................گذشت و سال 1401 هفته ای چند بار برای پژوهش و مطالعه میرفتم کتابخونه ملّی؛ کم کم سختی مسیر و مشکلات رفت و آمد و نداشتن وسیله و سختی حمل لپ تاپ و نگرانی از دزدی و... خودش رو نشون داد (بگذریم که دوستانی هم که با خودروی شخصی تشریف میارن دغدغه جای پارک و دزدی از خودروهاشون رو دارن?) و این من رو به فکر انداخت که سایر گزینه های موجود-کتابخونه های محلّی- رو هم مورد بررسی قرار بدم، الان که دارم این مطلب رو مینویسم در کتابخونه محل نشستم، در حالی که همه وسایلم اعم از کیف و لوازم شخصی و لپ تاپ و اشربه و اطعمه در کنارم قرار دارن(آخه تو سالنهای کتابخونه ملّی اجازه ندارین کیف و خوردنی و آشامیدنی ببرین، مضافاً بر اینکه در سالنهای تخصصی اجازه بردن کتاب شخصی رو هم ندارین، فقط تو سالن عمومی میتونین کتابهای خودتون رو ببرین که اون سالن هم معمولا مملو از جمعیته و ملت دنبال جا میگردن!)..........................................................................................................................غرض از نوشتن این مطلب بیان چند نکته بود،اول تلنگری به خودم بود که یادم نره هر دوست داشتنی بهایی داره به قول حافظکه عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکلهایادمون باشه هر چیزی در این عالم مزایا و معایبی داره و هیچ کس و هیچ چیز مطلقا صفر یا صد نیست، این دیگه بستگی به خودمون داره که چطور نگاه کنیم ، چطور تحلیل هزینه-فایده [1] کنیم و....دوم به دوستانی هم که در آتش فراق کتابخونه ملّی میسوزن بگم درسته که این کتابخونه جذّابه، امکانات خوبی داره، فضای فرهنگی مناسب و فرهیخته نشینی (این واژه هم جریانات داره برای خودش??) داره، اکثر تعطیلات رسمی رو هم بازه و در کل مزایاش زیاده  ولی معایبی هم داره که تا داخل نشین متوجهشون نمیشین، پس خیلی هم حسرت نخورین و به دور و برتون خوب نگاه کنین شاید امکاناتی در اطرافتون باشه[2] که اتفاقاً برای شما مناسب تر هستن ولی به خاطر سوگیری مثبتی[3] که نسبت به ملّی دارین ازشون غافل موندین(مثلاً همین چندتا کتابخونه ای که خودم در مناطق مختلف امتحان کردم واقعاً شرایط خوبی داشتن، مثل اینکه میتونین همه وسایلتون رو در کنارتون داشته باشین، کتابای مورد نیازتون رو به طورسالم و کامل با خودتون ببرین و مجبور نشین ورق ورقشون کنین?! وقتی هم که فشارتون افتاد یا خوابتون گرفت یه چیزی میل بفرمایین، یا سرویس بهداشتی و نمازخونه و سماور و ... نزدیکتونه، بانک، داروخانه، مغازه های مختلف و... تو محلّه ها هستن ولی تو محدوده  کتابخونه ملّی این option ها یا وجود ندارن یا به مراتب کمترن، تازه سالنهای مطالعه کتابخونه های محلّی مختلط هم نیستن و خانمهای عزیز- به طور معمول- میتونن راحت با تیشرت و شلوار بگردن؛ البته اونهایی که مقید به پوشش بیشتر هستن?.راستی شیطونا نگین که یکی از دلایلتون، اصلاً همین مختلط بودن کتابخونه ملّیه که اصرار دارین بیاین اونجا...ها???!)سوم به مسئولین بگم، واقعا حیف نیست؟ ??کاش به همچین فضایی بیشتر میرسیدین! اگه به محدوده کتابخونه و باغ کتاب سری زده باشین، متوجه میشین چی میگم، از دهه هشتاد که به این منطقه رفت و آمد میکنم شاهد ساختمونها و فعالیت های عمرانی ناتمام زیادی هستم، این دوتا مجموعه عظیم با این همه امکانات جالب برای بزرگسالان و کودکان و این حجم از مراجعین، پس پارکینگش کی تموم میشه؟چرا باید دانشجو دغدغه دزدیده شدن لپ تاپ و موبایل- به دلیل امنیت ناکافی مسیر تا ایستگاههای مترو و بزرگراه و...-  و وسایل ماشینش رو داشته باشه؟ قبل از کرونا یه سری وَن بودن ملّت رو از مترو میبردن کتابخونه (و برعکس)، بعد بازگشت به شرایط عادی دیگه نیازی به وسایل نقلیه عمومی و تاکسی احساس نمیشه؟ واقعا چرا؟دیگه «تو خود حدیث مفصّل بخوان از این مجمل» که «در خانه اگر کس است یک حرف بس است!»..........................................................................................................................در آخر میخوام -شاید- کمی شناختی تر نگاه کنم،یه جمله چند سال پیش میخوندم - از یه بزرگی که اسمشون رو دقیقاً به یاد ندارم-با این مضمون که: «اینقدر که از نداشتن چیزی ناراحت میشیم از داشتن همون چیز خوشحال نمیشیم!!!» عموم افراد از شرایطشون ناراضی هستن و میخوان از وضعیت موجود به وضع مطلوب گذر کنن؛ ولی واقعا وضعیت مطلوب چیه؟ چرا چیزهایی که برای رسیدن بهشون تلاش میکنیم، اینقدر سریع برامون عادی، بیمزه و حتی دلزده کننده میشن؟ (کفش و لباس عید رو یادتون میاد؟ آقایون! کتونی های نویی رو که به اصرار، خانواده رو مجبور میکردین براتون بخرن رو فراموش نکردین که؟ یادتونه بعد چند وقت با چه سر و وضعی از رزمگاه فوتبال مدرسه بیرون میومدن؟!)دارم فکر میکنم در نگاه اول شاید بشه از دو منظر کلّی به این موضوع نگاه کرد: 1- خودمون، نیازهامون(نیازهای واقعی البته)، محدودیتها و توانمندی هامون رو خوب نمیشناسیم( البته که طبیعتاً در گذر زمان و با کسب تجربه به شناخت بیشتری میرسیم ولی خب میشه یه جاهایی چرخ رو از ابتدا اختراع نکنیم.)2- احساس میکنم یه جورایی مثل حالت برانگیخته اتم میشیم، وقتی یه چیزی رو میخوایم، قبل از رسیدن بهش انگار یه انرژی مضاعفی به دست میاریم و از اونجا که طول عمر یک سامانه در حالت برانگیخته کوتاهه با رسیدن به مطلوبمون از مدار بالاتر به مدار پایینتر برمیگردیم....شاید هم از اونجا که مغز ما مقتصدانه[4] کار میکنه وارد حالت خودکار میشیم (دقیقا مثل رانندگی که بعد از ماهر شدن دیگه به خیلی از جزئیات توجه نمیکنیم.) هرچند این باعث میشه انرژی کمتری مصرف کنیم و کمتر خسته بشیم ولی عیبش اینه که دیگه روی «آن» متمرکز نیستیم و در نتیجه دیگه چندان از لحظات و داشته هامون لذت نمیبریم[5]... و حتی شاید یه روز ضربه سنگینی از این فرآیند بخوریم(مثل اینکه هزار بار درحین رانندگی با موبایل حرف میزنیم و خدای ناکرده یه دفعه کار دستمون میده.)حتما از یه سری زوجهای سابقاً عاشقی شنیدین که تازه بعد جدایی متوجه یه سری از نشانه های جدّی فاصله و اختلاف شدن! (که قبلاً هم وجود داشتن یا به مرور در حال شکل گیری بودن?.)..........................................................................................................................راه حلی که خودم دارم سعی میکنم- وَأَنْ لَيْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلَّا مَا سَعَى[6] - برای غلبه بر این مسئله ازش بهره ببرم اینه که اولاً تا جای ممکن به اهداف و خواسته هام واقعی تر نگاه کنم و سعی کنم از سوگیری های شناختی[7] اجتناب کنم(در این خصوص خوندن کتاب هنر شفاف اندیشیدنِ رولف دوبلی خالی از لطف نیست.) و دوماً با میزان تکرار[8] بالاتری ارزش داشته هام رو به خودم یادآور بشم....(به طور مثال یک رابطه عاطفی مناسب با یک فرد مناسب مثل یه نهال بالقوه مثمر، میمونه که فقط به صرف کاشتن، مارو از ثمره اش بهره مند نمیکنه، خاک غنی، آب کافی، نور مناسب و رسیدگی مداوم میخواد، تازه باید حواست به علفهای هرز و آفات هم باشه! )همین.............................................................................................................................پینوشتبرای من عضویت در کتابخونه ملّی فرصتی بود برای شناختن دوستان خوب و مهربون، و فرصتهای دوست داشتنیی که این دوستان برام فراهم کردن مثل آشنایی با کتابهای خوب، دوره های علمی جالب و آشنا شدن با دیدگاهها و نظرات متفاوت و بعضاً مخالفی که منظر نگاهم رو گسترش داد؛فکر میکنم روح و صفای کتابخونه ملّی -یا هر محیط دیگه ای- وابسته است به صفای آدمهایی که توش َنَفس میکشن، این رو بعد از کرونا بیشتر فهمیدم... راستی نمیدونم  این ذهن پراکنده این بار چه طور عمل کرد؟ نظر شما چیه بهم بگین لطفاً??[1] cost-benefit[2] به قول یه استادی، گاهی اینقدر پشت یه در بسته میمونیم که از باز بودن درهای دیگه غافل میشیم![3] Positivity bias[4] Economical Brain[5]  اینا مجموع تراوشات ذهنی منه ولی اینکه چقدر به لحاظ علمی قابل قبول و یا قابل جمع با موضوع مورد بحثه چیزیه که باید بیشتر و علمیتر در موردش بررسی بشه، ولی خب فکر میکنم به هر حال ما و مغزمون هم از اتمها تشکیل شدیم دیگه?[6] سوره نجم، آیه 39[7] Cognitive biases[8] frequency</description>
                <category>Farzaneh Yazdani</category>
                <author>Farzaneh Yazdani</author>
                <pubDate>Thu, 04 May 2023 11:46:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکه هایی از یک کل غیرمنسجم1(یا یک سینوسی گسسته)</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D9%84-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%B3%D8%AC%D9%851%DB%8C%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%88%D8%B3%DB%8C-%DA%AF%D8%B3%D8%B3%D8%AA%D9%871-cxes92yhfks8</link>
                <description>تابع سینوسی گسسته... یک راست برم سر تکه ها... اول هم از همین عنوان داخل پرانتز شروع کنم…گفتم بذارم تابع سینوسی مدامی که در دو پست قبلی پرسیده بودم باید چطوری باهاش همدلی کرد؟دیدم نمیتونه باشه چون اون طوری دیگه غیرمنسجم یا حداقل تکه تکه حساب نمیشه!!!از اون طرف یک تابع پله هم نیست؛ در آخر(شاید هم از اول?) تصمیم گرفتم طبق عادت مالوف از گوگل جان کمک بگیرم- چون تقریباً خیلی وقته که خیلی از ریاضیات فاصله گرفتم(Unfortunately)!... به نظر میرسه که باید دوباره فریاد اورکا اورکای خود را به سان ارشمیدس- من تقریباً زیاد این حالت ارشمیدس رو تجربه میکنم- سر دهم و بگویم که تابع مورد نظر را یافتم: بله! تابع سینوسی گسسته[1]!آهان ببخشید! حتما دارید پیش خودتون میگید که تو هنوز عنوان اصلی رو توضیح نداده چرا رفتی سراغ داخل پرانتز!؟! ...تکه هایی از یک کل غیرمنسجم، این بود دیگه؟?این اسم رو گذاشتم فقط به خاطر اینکه با درونیات من سازگار بود؟! البته که نه! اهداف سئویی و وایرالی (از این چیزمیزا دیگه...که من خیلی هم بلد نیستم) هم پشتش بود،(راستی من هنوز این کتاب &quot;تکه هایی از یک کل منسجم&quot; خانم پونه مقیمی رو نخوندم ولی قصدش رو دارم.?) بعد داشتم فکر میکردم که آیا این مطلب با به اصطلاح بایوی زیست نامه ای[2] که برای صفحه ویرگولم گذاشتم هم سازگاره؟ یعنی: &quot; هرچیزی که مینویسی یا میگویی باید از سه دروازه بگذرد: آیا دلسوزانه است؟ آیا لازم است؟ آیا حقیقت دارد؟&quot; ؟· حداقل به دلسوزانه نبودنش اذعان دارم، ... اُاُاُ!نه فکر نکنم اذعان داشته باشم! شاید در راستای «خود-دلسوزی» بشه توجیهش کرد ولی دلسوزی با کدوم بخش از خودم؟ احساسم؟ نیازم به دیده شدن و پسند[3] خوردن و در نتیجه ترشح دوپامین و فعال شدن مدار پاداش مغزم[4]؟The mesolimbic dopamine pathway and the mesocortical pathwayیا نوشتن ایده هام برای کمک به حافظه و خالی شدن ذهنم؟ نمیدونم شایدم همه اش، شاید هم چیزهای دیگه ای در لایه های ناخودآگاه مغز و ذهن و قلبم هست- دیگه اینجا بحث دوگانه انگاری و ... هم میاد وسط، چه میدونم شاید اصلا باید اسم این مطلب رو میذاشم &quot;آنچه بر سر ذهن یک نفر که کمی علوم شناختی و روانشناسی خوانده، آمد&quot; یا یه چیزی از این دست،.... نه! پشیمون شدم منصفانه نیست؛ قبل از اینها هم حال و هوای من تو همین مایه­ ها بود: تعارض و سوال و تابع سینوسی و ... حالا شاید غلیظتر و علمیتر شده اون هم نه فقط بواسطه این رشته بلکه به خاطر مجموعه تجربه زیسته من، ورودی های متفاوت من! (از تعامل با افراد و دیدگاههای متفاوت گرفته تا محیطها و کتابهای گوناگون، شرایط جامعه و...)- که خودم هم ازشون بی اطلاعم!· بریم سر جمله دوم، آیا لازم است؟ نمیدونم شاید، باز هم برای خودم و با توجیهاتی از همان دست!· اما جمله سوم به احتمال قریب به یقین اگه حقیقت نداشته باشه حداقل درمورد این نوشته من واقعیت داره....آقا! اصلا حقیقت چیه؟ واقعا فرقشون رو میدونم؟ یا الان دارم یه جورایی فضل فروشی میکنم که بگم من میدونم این دوتا فرق دارن، اصلا با هم فرق دارن؟ یا دارم با کلمات بازی میکنم؟ ....گم شدم... شمارو هم گیج کردم! ببخشید؛ چی میخواستم بگم؟ ...گاهی وقتا دقت کردین از تعریف یک مطلب سر از ناکجاآباد در میاری؟ من اینجور مواقع سعی میکنم مهندسی معکوس کنم تا مبدا و سیر قصه رو پیدا کنم، آخه برام خیلی جذّابه!آهان داشتم میگفتم چرا این اسم رو گذاشتم - شاید هم پیش خودتون بگید این اسم رو گذاشتی که پخش و پلاهای ذهنت رو با خیال آسوده به خوردمون بدی، آفرین زدی تو خال، خودشه همینه!؟! -گفتم شاید به این خاطر که تو سرچ گوگل بالا بیاد و در نتیجه پسند بیشتری بخوره و دنبال کننده های بیشتری پیدا کنم، حالا که چی بشه؟ چون دوست دارم در حوزه تولید محتوا کار کنم؟ و یا اصلا خود پسند خوردنه حس خوبِ پاداش گرفتن رو برای مغزم به ارمغان میاره؟راستی! مدتیه به این فکر میکنم وقتی در جهانی زندگی میکنی که همه در حال تلاش برای دیده شدن هستند چطوری میشه افراد رو قانع کرد که فقط برات، این مهم باشه که یک نفر ببیندت و لایکت پسندت کنه؟  یا برات مهم نباشه اگه فلان حرف رو زدی، دیسلایک نپسند(?) و فحش و... میخوری[5]! چطوری میشه تو مدام در حال تلاش برای دیده شدن بیشتر باشی و ریا از وجودت رخت ببنده؟ (البته به نظرم مرزهایی وجود داره که میشه تفکیکشون کرد ولی سخته.) اصلا طرف مغزش اینطوری تربیت[6]شده، اصلا شاید معتاد شده به اینکه یه چیزی بذاره لایک بخوره[7]، اصلا بلاگِره[8](شاید هم بَلاگَر درمورد بعضی از این دوستان، لفظ مناسبتری باشه!!!) نونش از راه دیده شدن (بعضاً به هرقیمتی?)و چندکا و چند اِم شدن در میاد، چطور میتونه این داستان رو هضم کنه که یه روز یکی از اساتید برامون گفتن(نقل به مضمون عرض میکنم داستان رو):یه بنده خدایی یه کتابی نوشت برای کمک به خلق الله، زد و یه بنده خدای دیگه اون کتاب رو به نام خودش چاپ کرد، بنده خدای اول جلد دوم همون کتاب رو هم نوشت و بعدش رفت سراغ بنده خدای دوم و بهش گفت: بیا جلد دوم رو  هم نوشتم ببر به نام خودت چاپ کن،.... من این کتاب رو نوشتم که به بندگان خدا کمک کنم نه اینکه اسم خودم رو مطرح کنم!!! (با بنده موافق هستید که بین بنده خدای اول و دوم تفاوت از زمین تا آسمونه؟!) همیشه با خودم فکر کردم اگر این بنده خدای اول خودش رو درگیر این کرده بود که حق مسلّمش رو از بنده خدای دوم بگیره، سر اون کتاب، چی میومد؟ (انتخاب بین بد و بدتر و یا خوب و خوبتر... و چه انتخاب سختی! در خانه اگر کس است یک حرف بس است...)نمیدونم بنده خدای دوم از این رفتار بنده خدای اول متنبه شد یا نه؟ ولی برای من این جریان اینقدر تکاندهنده بود که هیچ وقت از ذهنم پاک نشد(حتی تقریبا یادمه کِی و کجا استاد بزرگوار این مطلب رو تعریف کردن، یه جورایی شاید مصداق حافظه فلش بالب شده[9])!(راستی این یکی از به یادموندنی ترین چیزهایی بوده که شنیدم شاید یه موقع در مورد جملات تاثیرگذار زندگیم نوشتم، یه فایل ورد باز کردم توش نوشتمشون، یه جورایی انگار نقاط عطف بودن برام.... میخواستم این دوخط رو پاک کنم دیدم اینم یک تکه است از کل غیرمنسجم من!)تا اینجا نوشتم و رفتم نماز بخونم، تو نماز هم مدام ذهنم درگیر این نوشته فاخر بود? و ایده های ناب مدام در حال تراوش ?? !!!بگذریم، .... این چند وقت اخیر یه اتفاق دیگه هم افتاد اون هم مرگ غم انگیز پیروز بود، تو لینکدین هم زیاد درموردش پست دیدم(خیلی از ما ایرانی ها عادت کردیم مدام ماستا رو بریزیم تو قیمه ها و اینستاگرام رو تو لینکدین!!!) داشتم با خودم فکر میکردم آیا عزیزانی که در رسانه های مختلف مجازی در این مورد، پستهای سوزناک گذاشتن واقعا به همین میزان دلشون برای مرگ پیروز سوخته بود یا اینکه گفتن از این فضا برای دیده شدن و لایک و فالوور بیشتر هم بهره ببرن؟! علیرضا شهرداری و پیروزشاید بگید خب خودت هم الان دقیقا همین کار رو کردی، خب احتمالاً درست میگید، حرف حساب جواب نداره???ادامه دارد...[1] Discrete sine function[2] Bio[3] Like[4] Reward system, Mesocorticolimbic circuit, Dopaminergic pathways[5] امام حسین (ع) در اوج سختی‌ها و بلاهای جانکاه، درباره میزان و عامل صبر و تحمل خویش فرمود: «هَوَّنَ عَلَیَّ مَا نَزَلَ بِی أَنَّهُ بِعَیْنِ اللَّهِ:  آنچه این داغ‌ها و مصیبت‌ها را برایم قابل تحمل می‌سازد، این است که در برابر چشم خداست و خداوند می‌بیند و شاهد است.» ????[6] Trained[7] بحث ارتباط اعتیاد، لذت و سیستم پاداش مغز را جستجویی بنُمایید.[8] Blogger[9] Flashbulb memoryیک خاطره زنده و ماندگار، مرتبط با یک رویداد شخصی مهم و عاطفی، که اغلب شامل جزئیاتی مانند جایی است که فرد در آن رویداد آنجا بوده و یا اینکه در حال انجام چه کاری بوده است.</description>
                <category>Farzaneh Yazdani</category>
                <author>Farzaneh Yazdani</author>
                <pubDate>Thu, 09 Mar 2023 20:46:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به بهانه حال این روزهایم...</title>
                <link>https://virgool.io/@fa86yazdani/%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-cwddc48tznor</link>
                <description>آن که از بادی رود از جا خسی است ********** ز آن که باد ناموافق خود بسی است (مولانا)خسته ام، کلمات و واژه ها آزارم میدهند، ماه ها و شاید هم سالهاست، بعضیهاشان بسی گزنده شده اند...خطابم به توست برادرم،چه خوب که سالها و شاید هم قرنهاست کسی چندان به لباس تو کاری نداشته است؛در مجلس بزم و ختم، و در دل کوه و بیابان، و در خیابان و مدرسه و دانشگاه، و در خانه و اتاق و ...نه حکومت­ها، نه صنعت مد و پوشاک و...! میدانم تغییر کرده است ولی نه آنقدر که آزارت دهد، نه آنقدر که دیگران را آزار دهی، نه آنقدر که بابتش آزارت دهند،  نه چارقد از سرت کشیده اند و نه به زور سرت کرده اند....با تو هستم خواهرم،سخت است صبر بر چیزی که به آن باور نداری[1]، میدانم....میدانم این روسری شاید چند ده گرمی برسرت سنگینی مینماید نه به خاطر جِرمش که به خاطر اجباری که آن را چون پتک بر سرت میکوبد...اما یک سوال دارم، چند ماه است که این یک تکه پارچه در کشاکش بین دستان تو و حکومت، هر روز فرسوده تر میشود...و همزمان چیزهای دیگری از دست میرود و حقوق مهمتری که هنوز هم بدست نیامده است، بسیارند زنان دیگری در این شهر، در این کشور، در کشور همسایه، در خاورمیانه، در خاور دور، در باختر، که قربانی جهل و ظلم و فساد و سیاست و صنعت و اقتصاد میشوند،برای آنها هم با این صراحت و مداومت طرحی، ایده ای، چیزی داری که با هم متحدمان کند؟به دادگاه ها سری زده ای؟ برنامه ای، داری که باهم اجراییش کنیم؟دیده ای اینجاگذرنامه فرزند را فقط به پدرش میدهند؟ نیازی به اتحادمان میبینی برای رفع اینگونه تبعیضها ؟!راستی همین چند روز پیش بود جشنواره فیلم فجر، پرسیدی از خودت که چرا به برنده نقش اول زن، شاهین دادند و به برندگان مرد، تارا؟؟ &quot;کارزاری&quot; نساخته ای که امضایش کنیم؟ راستی سلبریتی ها کجا هستند؟                                    .........................................................................گیسوانت را به دست باد پریشان کن، تو میدانی و «باد».اما یادت باشد، روسریم را به «بود» این حکومت بر سر نگذاشتم که به نبود آن (یا برای نابودی آن) از سر بردارم، (راستی اگر روزی روسری بر سرم ندیدی، بر من پوزخند مزن؛ بدان که &quot;باورم&quot; تغییر کرده است، که من نه آن خسم که با هر وزشی به هر سوی رو کنم!)و بگذار باور کنم که تو مثل «آنها» نیستی (و نخواهی بود) که به اجبارکردنشان منتقد هستی!بگذار سر درگریبان کتابهایم فرو برم و زارزار بر روزگارمان بگریم....و آرزو کنم که به یمن مبعث رحمت للعالمین و متمم مکارم الاخلاق، زخم­های روحمان قدری التیام و زنگارهای وجودمان اندکی صیقل یابد، که آرزومندی را بر جوانان عیب نتوان نمودن...                                        .........................................................................پیشاپیش از اینکه درد دلی کردم که شاید سبب شود خاطر برخی مکدّر و یا زبان عدّه ­ای به واژگانی ناموزون بیالاید پوزش می طلبم.                                                                                                                                                                          شنبه 1401/11/29 [1] وَكَيْفَ تَصْبِرُ عَلَىٰ مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْرًا(سوره کهف- آیه 68)....</description>
                <category>Farzaneh Yazdani</category>
                <author>Farzaneh Yazdani</author>
                <pubDate>Sat, 18 Feb 2023 13:23:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پسامقدمه: چگونه با یک سینوسیِ مدام، همدلی کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D9%BE%D8%B3%D8%A7%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D9%87-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%90-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D9%87%D9%85%D8%AF%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-phgkpnm1v5ax</link>
                <description>با عرض پوزش از اینکه فاصله مقدمه و بعد از مقدمه اینقدر زیاد شد...در حالی این متن رو مینوسم که احساس غریبانه ­ای تمام وجودم رو گرفته، از همه چیز و همه کس فراریم و به درون خودم پناهنده، که البته اونجا هم خبری نیست[1]!!! ?کاش تو این روزگار -که حس میکنم همه چیز و همه کس در حال پوست انداختنه- بیشتر با هم همدلی کنیم...چند روزه میخوام ذهنم رو جمع و جور کنم قسمت دوم متن قبلی رو بنویسم اما نمیشه! آخرش تصمیم گرفتم خودم رو از این بلاتکلیفی مستهلک ­کننده برای نوشتن یک متن ساده، خلاص کنم و بخشی از کتابی رو بیارم که چند وقت قبل، چندخطی در موردش(برای خودم) پیش­نویس گذاشته بودم:دو ترم پیش یه درسی داشتیم با عنوان شناخت اجتماعی، استاد محترم کتابی معرفی کردن تحت عنوان&quot; مغز اجتماعی[2] &quot;، بسیار کتاب جالبی بود و یه صفحاتیش رو در اینستاگرام استوری کردم، قصد هم داشتم در ویرگول هم معرفی بنمایمش ولی چه کنم که طبق عادت ناموزون مألوف مترصد یک فرصت مناسب بودم و....          (بخشید که لحن این بند متفاوت بود، چون متعلق به یک حال متفاوت بود?)راستی اگر به جوابی برای عنوان  این متن رسیدید نویسنده را نیز بینصیب مگذارید!بخشی از فصل هفتم: قلّه و درّه- صفحات 202 تا 205(ترجمه کتاب)  « ...در یکی از این شبهای غمگین برنامه ای در تلویزیون پخش شد که از بینندگان می خواست تا مقداری پول برای بهبود زندگی کودکی آفریقایی اهدا کنند درغیر این صورت آن کودک بر اثر گرسنگی یا بیماریهای قابل پیشگیری جان خود را از دست میداد حتماً شما هم، چنین برنامه هایی را دیده اید من نیز بارها و بارها دیده بودم اما به دلایل نامعلومی آن شب با چشمانی اشکبار تصمیم گرفتم که تماس بگیرم و پول اهدا کنم اگرچه غمگین و بی پول بودم اما آن تصاویر، طوری مرا تکان داد که تصمیم گرفتم به غریبه ای که آن طرف کرۀ زمین زندگی میکند کمک کنم. رنج آن کودکان در آن لحظه مرا از اندیشیدن به خود باز داشت و کاری کرد که با کسانی که آشکارا زندگی بدتری از من داشتند همدلی کنم.رفتار من در ظاهر غیر منطقی بود. من نیاز به پول بیشتر داشتم نه اینکه بخواهم مقداری از آن را نیز خرج کنم. من هیچگاه آن افراد را ندیده یا قرار نبود ببینم و آنها نیز هیچگاه قرار نبود از من تشکر کنند یا پول را بازگردانند. من با هیچکس در مورد این کار صحبت نکردم حتی به خاطر نمی آورم که این کار برایم لذت بخش بوده باشد یا باعث شده باشد که احساس کنم انسان خوبی هستم. از آنجایی که این کار را فقط یک بار انجام دادم و سال بعد دیگر پولی اهدا نکردم نمیتوانم این کار را به حساب فضیلت خودم بگذارم وقتی به آن لحظه فکر میکنم فقط میتوانم بگویم که احساس کردم مجبورم این کار را بکنم احساس همدلی مرا مجبور کرد که حتی اگر شده با انجام کاری، کوچک بکوشم تا وضعیت نابسامانی را اصلاح کنم .دردت را حس میکنمواژه همدلی کمی بیش از یک قرن پیش از واژه آلمانی Einfiihlung که معنای آن «درون چیزی را احساس کردن[3]» است به زبان انگلیسی وارد شده است. در قرن نوزدهم از واژۀ Einfühlung در فلسفه زیبایی شناسی استفاده می­شد و منظور از آن توانایی ورود ذهنی به داخل یک اثر هنری یا طبیعت به منظور کسب تجربۀ &quot;اول شخص&quot; از دیدگاه یک شیء بود. همدلی هنوز هم تقریباً به معنای درون چیزی را احساس کردن است اما برای توصیف ارتباط ما با تجربه یک انسان دیگر به کار می رود نه «داخل یک شیء رفتن». ما قبلتر بحث کردیم که چگونه کمک به دیگران لذت اجتماعی را به دنبال دارد اما همدلی فرآیند پیچیده تری است که ما را آماده کمک به دیگران می کند. همدلی یک فرآیند پیشینی است که به ما انگیزه می دهد در حالی که لذتهای اجتماعی پیامدهای پسینی هستند. حداقل سه فرآیند روان شناختی وجود دارد که با قرار گرفتن در کنار یکدیگر، یک حالت همدلانه را به وجود می آورند: ذهن خوانی، انطباق عاطفی و انگیزه همدلانه[4]. با توجه به شرایط سیستم آینه ای[5]یا ذهنی سازی[6]، دروندادهای لازم برای ایجاد حالت همدلانه را فراهم می کنند.سیستم آینه ای، ما را قادر میسازد تا اعمال مشاهده شده را به عنوان رویدادهای روان شناختی درک کنیم. به همین شکل وقتی دروندادهای دیداری امکان تفسیر مستقیم از رویداد را فراهم می کنند سیستم آینه ای ممکن است به ما اجازه دهد تا رویدادهای عاطفی را نیز درک کنیم. ما میدانیم که سیستم آینه ای نسبت به نشانه های هیجانی حساس است چراکه ما حالات هیجانی دیگران را تقلید میکنیم و پاسخهای حرکتی متناسب با تجربه آنان را از خود نشان میدهیم .برای مثال وقتی میبینید که به بازوی یک نفر شوک الکتریکی وارد میشود شما نیز احتمالا دستتان را مشت میکنید و حالت درد به خود میگیرید در یکی از مطالعاتی که در این رابطه انجام شد وقتی افراد مشاهده میکردند که به دست یا پای دیگران شوک وارد میشود در دست و پای خود آنان نیز پاسخهای الکتریکی مشابه با قربانیها ایجاد میشد و به این ترتیب افراد آنچه را میدیدند تقلید میکردند مغز آنها هنگامی که میدید به دست کسی شوک وارد میشود سیگنالی را به دست آنان میفرستاد و وقتی میدید که به پای کسی شوک وارد میشود، سیگنال را به پای آنان مخابره میکرد به همین ترتیب وقتی حالت هیجانی چهره یک فرد را میبینیم ماهیچه های صورت ما نیز فوراً آن حالت را به شکل ظریفی تقلید میکنند.اگر ماهیچه های صورت یک شخص بر اثر تزریق بوتاکس فلج شود و او نتواند حالات چهرۀ دیگران را تقلید کند در تشخیص هیجانات دیگران نیز عملکرد ضعیفتری خواهد داشت، بنابراین پاسخهای تقلیدی ای که هنگام مشاهده هیجانات دیگران از خود نشان میدهیم، در واقع به ما کمک میکنند تا تجارب آنها را فوراً درک کنیم. با توجه به اینکه سیستم آینه ای در درک معنای روان شناختی حرکات دیگران و تقلید آنها نقش دارد تعجب آور نیست که در مطالعات همدلی و تقلید هیجانی نیز ردپای آن دیده میشود ....»ادامه دارد(برای بیشتر دانستن در مورد دو فرآیند دیگر- انطباق عاطفی و انگیزه همدلانه- به کتاب مراجعه بفرمایید!!!)[1] وَعَلَى الثَّلَاثَةِ الَّذِينَ خُلِّفُوا حَتَّىٰ إِذَا ضَاقَتْ عَلَيْهِمُ الْأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ وَضَاقَتْ عَلَيْهِمْ أَنْفُسُهُمْ وَظَنُّوا أَنْ لَا مَلْجَأَ مِنَ اللَّهِ إِلَّا إِلَيْهِ...(سوره توبه-آیه118)[2] Social: Why Our Brains Are Wired to Connectby Matthew D. Lieberman (Author)این کتاب رو آقایان دکتر جواد حاتمی و  محمدحسن شریفیان ترجمه کردند و نشر بینش نو هم منتشر.[3] Feeling Into[4] mindreading, affect matching, and empathic motivation[5] Mirror system[6] mentalizing system</description>
                <category>Farzaneh Yazdani</category>
                <author>Farzaneh Yazdani</author>
                <pubDate>Sat, 18 Feb 2023 11:24:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به جای مقدمه...</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D9%87%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D9%87-%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-ahdbqpbfphmd</link>
                <description>خیلی وقت بود میخواستم یه چیزایی بنویسم ولی انگار وقتی یه ضرب­ الاجلی(deadline) نداشته باشم، هی پشت گوش میندازم، شایدم یه بخشیش به خاطر اینه که میخوام خیلی خوب بنویسم و در نتیجه اصلا نمینویسم? (نمیدونم شاید یه وقتی هم در مورد کمال گرایی[1]یا به قول یه بنده خدایی کامل گرایی نوشتم)...حالا چی شد که این طلسم بالاخره شکسته شد؟· چون یکم از کارهای دانشگاه فارغ شدم،· یه چندتا کار دیگه هم داشتم که احساس میکنم به یه نقطه قابل قبولی رسوندمشون(شایدم فقط خودم اینطور احساس میکنم که قابل قبوله?)· از آنفولانزای کذایی هم جان سالم به در بردم(قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید?)· احساس میکنم دارم یه برهه دیگه از زندگی رو پشت سر میذارم و شاید وارد یه فاز دیگه(شایدم زیرفاز?) میشم، و یه جورایی هم فکر میکنم دارن یه سری آدم دیگه وارد قطار زندگیم میشن، حالا نمیدونم تا چندتا ایستگاه باهم هستیم و حضورمون چه تاثیر و تاثراتی خواهد داشت?‍♀️........................................................................................................................................راستش مدتها بود قصد داشتم (شرایط اجتماعی هم این قصد رو پررنگ کرده بود.) در مورد سوگیری و سوگیری شناختی[2]بنویسم، یه مطالبی هم جمع آوری کرده بودم، ولی آنفولانزای اخیر سبب شد که تصمیمم عوض بشه و فکر کردم بهتره تا حسم نسبت به این مطلب جدید سرد نشده و از دهن نیفتاده  یه چیزایی بنویسم...(چون به تجربه دریافتم که خیلی کارهارو اگه به هنگام انجام ندم-به عبارتی تا تنور داغه نچسبونم- بعدش نه دیگه خودم خیلی حالش رو دارم و نه دیگه اون کار خیلی به درد دنیا و آخرت خودم و بقیه میخوره☺! سرعت زندگی هم که زیاد، باید بری سر کار بعدی و...)تو این چند روز که مریض بودم، بچه­ های خوابگاه از هم اتاقیم (که بیشتر بار روی دوشش بود) بگیر تا همسایه روبرو و کناری و بقیه بچه های لاین هرکدوم به نوعی محبتی کردن، از احوالپرسی و پیشنهاد کمک و خرید و.... بگیر تا آوردن لیموشیرین و دمنوش و سوپ و آش، شاید با امکانات دانشجویی اونم تو خوابگاه خیلی آش و سوپ کولاکی نبود، ولی خاطره خوبی به جا گذاشت...درسته که بیماری حس ناخوشایند و دردناکیه ولی مهر و شفقتی[3] که از بقیه دریافت میکنی این درد رو میکاهه (حتی به نظرم بیماری، رقت قلب خودت رو بیشتر و درکت رو نسبت به درد دیگران افزایش میده!!!) حسایی که شاید بتونیم در قالب واژه ­هایی نظیر  #همدردی[4] یا #همدلی[5]بیانشون کنیم؛ حسایی که به نظر، فارغ از این هستند که  #من و #تو چه تفاوت­ های شخصیتی و اعتقادی  و... داریم.ادامه دارد....پینوشتیا بُنَيَّ اجْعَلْ نَفْسَكَ مِيزَاناً فِيمَا بَيْنَكَ وَ بَيْنَ غَيْرِكَ؛ فَأَحْبِبْ لِغَيْرِكَ مَا تُحِبُّ لِنَفْسِك وَ اكْرَهْ لَهُ مَا تَكْرَهُ لَهَا، وَ لَا تَظْلِمْ كَمَا لَا تُحِبُّ أَنْ تُظْلَمَ، وَ أَحْسِنْ كَمَا تُحِبُّ أَنْ يُحْسَنَ إِلَيْكَ، وَ اسْتَقْبِحْ مِنْ نَفْسِكَ مَا تَسْتَقْبِحُهُ مِنْ غَيْرِكَ، وَ ارْضَ مِنَ النَّاسِ بِمَا تَرْضَاهُ لَهُمْ مِنْ نَفْسِكَ، وَ لَا تَقُلْ مَا لَا تَعْلَمُ وَ إِنْ قَلَّ مَا تَعْلَمُ وَ لَا تَقُلْ مَا لَا تُحِبُّ أَنْ يُقَالَ لَكَ. وَ اعْلَمْ أَنَّ الْإِعْجَابَ ضِدُّ الصَّوَابِ وَ آفَةُ الْأَلْبَابِ، فَاسْعَ فِي كَدْحِكَ وَ لَا تَكُنْ خَازِناً لِغَيْرِكَ، وَ إِذَا أَنْتَ هُدِيتَ لِقَصْدِكَ فَكُنْ أَخْشَعَ مَا تَكُونُ لِرَبِّك.پسركم خود را ميان خويش و ديگرى ميزانى بشمار، پس آنچه براى خود دوست مى دارى براى جز خود دوست بدار. و آنچه تو را خوش نيايد براى او ناخوش بشمار. و ستم مكن چنانكه دوست ندارى بر تو ستم رود، و نيكى كن چنانكه دوست مى دارى به تو نيكى كنند. و آنچه از جز خود زشت مى دارى براى خود زشت بدان، و از مردم براى خود آن را بپسند كه از خود مى پسندى در حق آنان، و مگوى -بديگران آنچه خوش ندارى شنيدن آن-، و مگو آنچه را ندانى، هر چند اندك بود آنچه مى دانى، و مگو آنچه را دوست ندارى به تو گويند. و بدان كه خود پسندى -آدمى- را از راه راست بگرداند، و خردها را زيان رساند. پس سخت بكوش و گنجور ديگرى مشو، و چون راه خويش يافتى چندان كه توانى پروردگارت را فروتن باش -و به راه طاعت او رو-.[6][1] Perfectionism[2] Bias and cognitive bias[3] compassion[4] Sympathy· احساس نگرانی یا شفقت ناشی از آگاهی از رنج یا اندوه دیگری.· به طور کلی، ظرفیت مشارکت و پاسخگویی به نگرانی ها یا احساسات دیگران.https://dictionary.apa.org/sympathy[5] Empathyهمدلی، ظرفیت درک یا احساس آنچه که شخص دیگری تجربه میکند از درون چارچوب مرجع خود آن فرد، یعنی ظرفیت قرار دادن خود در موقعیت دیگری. تعاریف همدلی طیف وسیعی از فرآیندهای اجتماعی، شناختی و عاطفی را در بر میگیرد که عمدتاً به درک دیگران (و به ویژه احساسات دیگران) مربوط می شود. https://en.wikipedia.org/wiki/Empathy[6] نامه 31 نهج البلاغه (نامه امام علی به امام حسن)</description>
                <category>Farzaneh Yazdani</category>
                <author>Farzaneh Yazdani</author>
                <pubDate>Fri, 16 Dec 2022 13:46:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در خانه اگر کس است یک حرف بس است...</title>
                <link>https://virgool.io/@fa86yazdani/%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%B3-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%A8%D8%B3-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-jpdsgdieq7ub</link>
                <description>فکر میکنم یکی از سخت ترین های زندگی، انتخاب بین بد و بدتره! حتی از وجوهی از انتخاب بین خوب و خوبتر هم سخت تره، چون تبعات ملموس تر و سنگین تری داره، حتی ممکنه چند سال بعد برات محرز بشه چیزی رو که به عنوان بد انتخاب کردی اتفاقا گزینه بدتر بوده!... به هرحال، مصادیق این موضوع هم در طول تاریخ  و هم در زندگی فردی و اجتماعی ما زیاده و از اونجا که زندگی هم دکمه بازگشت نداره و نمیدونیم اگر از بین گزینه های موجود انتخاب دیگه ای میداشتیم الان توی چه وضعیتی بودیم و لذا امکان قیاس هم نخواهیم داشت؛ شاید حتی در برخی از موارد هیچ وقت هم متوجه نشیم در زمانی که دست به انتخاب زدیم کدوم گزینه بد، کدوم بدتر و کدوم بدترین بوده!و چالش بغرنج تر اینکه در جایی بر سر دوراهی انتخاب بد و بدتر، به این فکر می کنی که آیا اصلاً این انتخاب بین بد و بدتره یا مصداقیه از&quot;هدف وسیله رو توجیه میکنه&quot;پی نوشتهرکس ممکنه (خصوصا توی این روزها) براساس تفکر، نگرش و تجربه زیسته، از این مطلب برداشت خاص خودش رو داشته باشه؛ به قول مولانا    هرکسی از ظنّ خود شد یار من                                                     از درون من نجست اسرار مناما خواستم به عنوان یک تجربه پرمصداق مطرح کنم، باشد که به کار آید، همین....</description>
                <category>Farzaneh Yazdani</category>
                <author>Farzaneh Yazdani</author>
                <pubDate>Sat, 24 Sep 2022 21:59:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویراسته پیامی که چند روز پیش برای شبکه سلامت ارسال کردم....</title>
                <link>https://virgool.io/@fa86yazdani/%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%A8%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-fflhql2rtjoz</link>
                <description>ضمن سپاس از برنامه های خوب شبکه سلامت، از اونجا که الان چند ماهی هست که کم‌وبیش پیگیر برنامه های این شبکه هستم، متاسفانه به نظرم رسید که به اندازه کافی به بحث سالمندی و دمانس پرداخته نمیشه!با توجه به نرخ صعودی پیرشدن جمعیت دنیا و بویژه سیر کاهش فرزندآوری و افزایش نرخ سالمندی در کشور ما و با توجه به اینکه در ۳۰ سال آتی با جمعیت زیادی از سالمندان مجرد مواجه هستیم.... اگر به اندازه کافی به این مقوله توجه نشه مثل خیلی از مسائل، زمانی  به خودمون میایم که گرفتار بحران شدیم!!!!?به نظرم شبکه شما به مبحث جمعیت بیشتر از وجه فرزندآوری میپردازه، ولی وجه دیگه قضیه مقوله سالمندیه.من به عنوان کسی که هم در رشته مرتبط تحصیل میکنم و هم از نزدیک با فرد مبتلا به آلزایمر مواجه هستم، این فقدان رو به شدت احساس میکنم. یکی از نکات مهم نگهداری از این بیماران، اینه که فرد مراقب به جز مراقبت(که خودش کار طاقت فرساییه ومراقب رو در معرض اضطراب و افسردگی قرار میده) باید دغدغه های مالی و نیازهای روزافزون بیمار رو هم در نظر بگیره و  از اونجا که هر مراقبی (باتوجه به کاهش تعداد افراد خانوار در دهه های اخیر و درنتیجه کمبود افراد مراقب و حمایتگر از بیمار) ناچار که وظایف چندگانه ‌ای رو پوشش بده، فکر میکنم حداقل کاری که رسانه ملی میتونه انجام بده(در کنار بحث اطلاع رسانی علمی در خصوص مشکلات سالمندی و مراقبت) اینه که برنامه‌هایی رو بسازه که حداقل سالمند مبتلا به دمانس بتونه  با برنامه ارتباط بگیره و یه مقدار سرگرم بشه، چرا که در طی پیشرفت بیماری، فرد مبتلا دیگه نمیتونه یک فیلم یا سریال رو پیگیری کنه و  حتی با سرعت حرف زدن شخصیتها تطبیق پیدا کنه??.همونطور که  در مورد کودکان این نکته رو توجه داریم و کم و بیش سعی میکنیم برنامه ها و حتی شبکه مختص اونها داشته باشیم، باید  به این بخش روبه رشد (به لحاظ کمیت?) و البته روبه افول(به لحاظ کیفیت?) جامعه هم توجه لازم رو مبذول کنیم.....اگر به هنگام اقدام نکنیم شاید اونقدر دور نباشه که جمعیت سالمندان مبتلا به دمانس از جمعیت کودکانمان  پیشی بگیره و اون وقت....</description>
                <category>Farzaneh Yazdani</category>
                <author>Farzaneh Yazdani</author>
                <pubDate>Sat, 17 Sep 2022 10:44:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شوماخر هم که باشی، گواهینامه ات...</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D8%B4%D9%88%D9%85%D8%A7%D8%AE%D8%B1-%D9%87%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%DA%AF%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%AA-levhhvsuhnet</link>
                <description>زمانی که دیگر معاینه چشم کافی نیست!ایده این نوشته از کجا اومد؟ ترم گذشته  با یه استادی درس داشتیم (خانم دکتر زهرا طبیبی[1]) که تو حوزه رفتارهای ترافیکی کار می کنند و ما باید یه کار پژوهشی  بهشون تحویل می دادیم، من دوتا دغدغه داشتم تو این حوزه، اولیش این بود که دودی کردن شیشه اتومبیل آیا تاثیر قابل توجهی بر روی آمار تصادفات-خصوصا با عابرین پیاده- داره؟ این سوال از اونجا برام ایجاد شد که وقتی خودم می خوام از جلوی خودرویی عبور کنم که شیشه اش دودی دچار ابهام می شم چون نمی تونم با دیدن چهره راننده از شیشه کناری متوجه بشم که آیا حواسش به من هست یا نه؟ (شرایط وقتی بدتر می شه که راننده محترم راهنما هم نمی زنه و تو نمی دونی قراره چی کار کنه؟! ) و هیچ ارتباط چشمیی تا وقتی که درست مقابل شیشه جلویی خودرو قرار نگرفته باشی با راننده برقرار نمیشه (که البته برقراری ارتباط چشمی با راننده در این لحظه-اگر راننده حواسش تا حالا نبوده باشه- عملا نوشدارو بعد مرگ سهراب!!!!? فاتحههههههه.....)خلاصه ما  یه جست و جوی اولیه انجام دادیم در این ارتباط و چیز خیلی زیادی دستگیرمان نشد، بلکه بیشتر تبلیغ دودی کردن شیشه خودرو در سایتهای خارجی و داخلی یافت شد(شاید باید بیشتر و بهتر می گشتم)!!!اینگونه شد که رفتم سر موضوع دوم... و سوال این بود: با توجه به روند صعودی میانگین سنی جامعه و افزایش نقایص شناختی و بیماری هایی نظیر آلزهایمر، تاثیر این اختلالات روی رانندگی چطوریه؟ و آیا اصلا ارزیابی های موجود برای تشخیص مشکلات رانندگی این افراد کافی و مناسب هستند؟آنچه که در ادامه میاید مختصری است از آنچه که در این راستا مطالعه کردم:رفتارهای خطرناک رانندگی ناشی از دمانس(1)رانندگی، یک فعالیت پیچیده است که به چندین توانایی و مهارت نیاز دارد، مانند:واکنش های سریع،توانایی تقسیم توجه بین چند کار(به عنوان مثال، تماشای چراغ راهنمایی و عابران پیاده به طور همزمان، در حالی که پای خود را روی ترمز نگه داشته­ اید)،قضاوت مناسب،درک و توانایی یادآوری قوانین راه،توانایی یافتن مقصدبینایی و شنوایی کافی.مهارت رانندگی در افرادی که سال ‌ها رانندگی کرده‌ اند، بصورت یک مهارت خودکار در میاید؛ با این ­حال، با پیشرفت دمانس، توانایی‌ های فرد، مانند سطح تمرکز، قضاوت، جهت‌ گیری، ادراک و توانایی بدنی(که همه مهارت ‌هایی مهم و ضروری برای رانندگی محسوب می ­شوند) تغییر می‌ کند؛ درنتیجه، صرف نظر از مهارت و تجربه رانندگی، قبل از شروع علائم دمانس، این اختلال، فرد را در معرض خطر بیشتری برای رفتارهای زیر قرار می دهد:کند شدن زمان پاسخ،تخلفات رانندگی،صرف زمان زیاد برای رسیدن به مقصد یا حتی نرسیدن به مقصد،رانندگی خیلی آهسته یا خیلی سریع،رانندگی در محل تابلوهای ایست یا عبور از چراغ قرمز،توقف هنگام سبز بودن چراغ راهنمایی و رانندگی،مشکل در همسو شدن با ترافیک،گردش به چپ در مواجهه با ترافیک روبرو و نایستادن برای عبور عابران پیاده از تقاطع (البته این مورد برای خارجی ها عجیبه، اینجا خیلی غیر عادی نیست که راننده برای عبور عابر بخت برگشته توقف نکنه!!!)درمجموع، این رفتارها می توانند خطر تصادف را افزایش دهند و باعث آسیب جدی و یا حتی مرگ فرد مبتلا و سایرین شوند. وقتی توانایی ‌های فرد به حدی تغییر کرده است که احتمال تصادف بیشتر می‌ شود، دیگر ادامه رانندگی برای فرد مبتلا ایمن و مناسب نخواهد بود و باید هر چه سریع­ تر رانندگی را متوقف کرد.علائمی که نشان می دهد فرد باید رانندگی را متوقف کند عبارتند از (2):فرورفتگی و خط و خش جدید روی خودروصرف زمان طولانی برای انجام یک کار ساده و ناتوانی در  توضیح علت، که ممکن است نشان دهنده گم شدن فرد باشد.جریمه یا افزایش حق بیمه خودرونظرات دوستان و همسایگان در مورد رانندگیسرعت زیاد یا تغییر مسیر ناگهانیگیج شدن در هنگام فشار دادن پدال ترمز و گازتوصیه­ های پزشکی برای اصلاح عادات رانندگیسایر مشکلات سلامتی که ممکن است بر توانایی رانندگی تأثیر بگذارد، مانند تغییر در بینایی، شنوایی یا تحرک.باتوجه به ماهیت رانندگی و بستر خطرآفرین راه و جاده، وقوع هریک از موارد فوق ممکن است منجر به حادثه ­ای جبران ­ناپذیر گردد و لذا بسیار مهم است که زمانی که فرد مبتلا به دمانس، دیگر قادر به رانندگی ایمن نیست به ­موقع و دقیق تشخیص داده شود؛ اما مطالعه پژوهش های انجام گرفته، حاکی از آن است که آزمون­ های رایج برای تشخیص دمانس به تنهایی نمی­ توانند، به ارزیابی مناسب رانندگی در مبتلایان بپردازند، به عنوان مثال نتیجه پژوهش پیرزما[2] و همکاران(2018) حاکی از آن است که MMSE (آزمون کوتاه وضعیت ذهنی- اگر نمیدونید چیه و یا فراموش کردید! اوصیکم بالمطالب القبلیه? Such as: یک لحظه صبر کن شاید حافظه مقصر باشد- قسمت سوم) به تنهایی ارزش پیش ‌بینی‌ کنندگی کافی برای تشخیص صلاحیت رانندگی در بیماران مبتلا به بیماری آلزهایمر خیلی خفیف تا خفیف را ندارد و لذا این تشخیص، مستلزم ارزیابی‌ های جامع برای تعیین صلاحیت رانندگی در یک محیط بالینی است. (3)یکی از روش­ هایی که به ارزیابی جامع­تر و تشخیص دقیق­تر مهارت رانندگی در مبتلایان به دمانس کمک می­ کند استفاده از تکنولوژی­ هایی نظیر واقعیت مجازی[3] (VR) است. واضح است که این تکنولوژی درعین فراهم آوردن یک محیط شبیه­ تر و واقعی­ تر به محیط اصلی رانندگی، از ایمنی لازم، نیز برخوردار است. مرور پیشینه نیز بر این مطلب، صحه می­ گذارد به عنوان مثال، کلی[4] و همکاران(2020)، از مطالعه مروری خود که با هدف بررسی کاربرد واقعیت مجازی شناور(iVR) [5] در ارزیابی و درمان بیماری آلزهایمر اجرا شده است، اینگونه نتیجه گرفته ­اند:«واقعیت مجازی شناور، به عنوان یک روش مناسب برای ارزیابی افراد مسن و افراد مبتلا به آلزهایمر در حال ظهور است.» (4)در مطالعه مروری دیگری که جانسون[6]و همکاران(2021) بر روی نقش واقعیت مجازی در غربالگری، تشخیص و توانبخشی نقص حافظه فضایی[7]، انجام دادند، مشخص شد، که روش‌ های واقعیت مجازی می‌ توانند به عنوان یک ابزار غربالگری و تشخیص شناختی برای MCI (نقص خفیف شناختی)و AD (بیماری آلزهایمر) استفاده شوند. (5)........................................................................................................................................یه نتیجه گیری شیک هم در انتها انجام بدم....باتوجه به رشد جمعیت سالمندان (در کل دنیا و نیز روند نگران­ کننده پیرشدن جمعیت کشور ما) و افزایش بیماری­ های مرتبط با شناخت و حافظه و خطرات بالقوه ­ای که عدم تشخیص به موقع ناتوانی رانندگی در مبتلایان، در پی دارد، ضروری است که از روش­ های مناسب­ تری برای ارزیابی و تشخیص این مهارت استفاده شود؛ باتوجه به ماهیت رانندگی و بستر خطرآفرین ارزیابی آن و نیز عدم توانمندی مناسب آزمون­ های شناختی مرسوم برای ارزیابی دمانس، به منظور تشخیص دقیق زمان منع رانندگی، بهره ­گیری از یک ابزار ایمن و دقیق، بسیار اهمیت دارد.اما بررسی من نشون میده که، متاسفانه در این حوزه پژوهش ­های کافی و قابل تاملی در جامعه ما، انجام نشده?.دوستان این گوی و این میدان پژوهش....پینوشت اسم استاد رو نوشتم شاید کسی علاقه مند بود در این زمینه همکاری پژوهشی داشته باشه، بتونه پیداشون کنه.?در مورد سوال اول، اگر مطلبی یا نکته ای دارید خوشحال میشم بیشتر بدونم، یا شاید بتونه ایده پژوهشی شما باشه.?در مورد بحث ارزیابی رانندگی در ایران تا جایی که میدونم گویا فقط افراد مدارک میبرن دفاتر پیشخوان و نهایتا با یه معاینه مختصر چشم و...(بگذریم که همین رو هم برخی از پزشکان محترم در حدّ رفع تکلیف انجام می دن) گواهینامه رو تمدید میکنن و اصلا به این اختلالات توجه نمیشه، درسته؟ اگر همچنان رویه همین باشه به نظرم میاد که لازم (حداقل برای سالمندان) این روند بازنگری و تصحیح بشه.??[1] https://scholar.google.com/citations?user=PezXMucAAAAJ&amp;hl=en[2] Piersma[3] Virtual Reality[4] Clay[5] Immersive virtual realityواقعیت مجازی شناور(Immersive VR) ارائه یک محیط مصنوعی است که به اندازه کافی برای جایگزینی با محیط واقعی کاربران متقاعدکننده است تا بتوانند ناباوری را به حالت تعلیق درآورند و به طور کامل با محیط ایجادشده درگیر شوند.[6] Jonson[7] Spatial Memory Deficitsمراجع1-https://alzheimer.ca/en/help-support/im-living-dementia/managing-changes-your-abilities/driving-dementia2- https://www.nia.nih.gov/    national institute on aging3- Piersma D, Fuermaier AB, de Waard D, De Deyn PP, Davidse RJ, De Groot J, Doumen MJ, Bredewoud RA, Claesen R, Lemstra AW, Vermeeren A. The MMSE should not be the sole indicator of fitness to drive in mild Alzheimer’s dementia. Acta Neurologica Belgica. 2018 Dec;118(4):637-42.4- Clay F, Howett D, FitzGerald J, Fletcher P, Chan D, Price A. Use of immersive virtual reality in the assessment and treatment of Alzheimer’s disease: A systematic review. Journal of Alzheimer&#x27;s Disease. 2020 Jan 1;75(1):23-43.5- Jonson M, Avramescu S, Chen D, Alam F. The Role of Virtual Reality in Screening, Diagnosing, and Rehabilitating Spatial Memory Deficits. Frontiers in Human Neuroscience. 2021 Feb 5;15:628818.</description>
                <category>Farzaneh Yazdani</category>
                <author>Farzaneh Yazdani</author>
                <pubDate>Fri, 02 Sep 2022 22:21:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکایت چربیدن سیلی نقد بر حلوای نسیه(2)</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DA%86%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%A8%D8%B1-%D8%AD%D9%84%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%B3%DB%8C%D9%872-zp6at4tyqftl</link>
                <description>دریاب دمی که با طرب می‌گذرد...خیام-استاد فرشچیاناگه بخوام تو یه جمله قسمت قبلی رو خلاصه کنم باید بگم:بیان یک علت احتمالی برای تمایل ما ایرانیا به گزینه ­های زودبازدهِ کم ­بازده، درمقابل گزینه ­های پربازده ولی دیربازده!قبل از اینکه برم سر مقاله دکتر حامد اختیاری(1) که در نوشته قبلی بهش اشاره کردم  به نظرم لازمه دوتا کلیدواژه رو تعریف کنم تا ذهنیت مشترکی داشته باشیم:1- تکلیف [1]IGT: این تکلیف اساساَ برای ارزیابی تصمیم‌گیری زندگی واقعی در بیماران مبتلا به آسیب در قشر پیش­ پیشانی شکمی ‌میانی[2] طراحی شد. در این آزمون قبل از شروع 2000 امتیاز(در آزمون اصلی دلار) به آزمودنی قرض داده می‌شود و از آزمودنی خواسته می‌شود در 100 کوشش طراحی شده در نرم افزار، میزان امتیاز (پول) بیشتری جمع کند. تکلیف آیوا شامل چهار دسته کارت است که انتخاب هرکدام از دسته کارت ها میزانی از سود و زیان را به همراه دارد. یعنی با انتخاب هرکدام از دسته کارت ها آزمودنی ممکن است به میزان خاصی برنده یا برعکس بازنده شود. دسته کارت ها در مطالعات مختلف به اسامی‌ مختلفی معروف اند، ولی با استناد به مطالعه اصلی بکارا و همکاران اکثراً آنرا بر اساس حروف انگلیسی دسته کارت‌های A، B، C، D نامگذاری کرده اند. برپایه قاعده خاصی که تکلیف بر آن استوار است بعد از 20 کوشش(trial) روند احتمالاتی انتخاب دسته کارت‌های C و D سودآورتر و برعکس A و B زیان بخش تر است. دسته کارت‌های A و B پاداش بزرگتری به همراه دارند (بیش از 100 امتیاز) اما ضرر آنها نیز بالاتر است. برعکس، دسته کارت‌های C و D دربردارنده پاداش کمی‌هستند (معمولاَ 50 امتیاز) اما جریمه و ضرر آنها نیز به نسبت کمتر است، بنابراین فرد با انتخاب آنها مقدار امتیاز بیشتری بعد از چند کوشش به دست می‌آورد. به آزمودنی در قالب دستورالعمل فقط گفته می‌شود که برخی از دسته کارت ها بهتر از بقیه است. مطالعات آزمایشی نشان می‌دهند که آزمودنی ها عموماَ بعد از 20 تا 40 کوشش از پارامترهای ریسک و تصمیمات مخاطره آمیز آگاه می‌شوند. بنابراین، خیلی از محققین معتقدند این تکلیف در آغاز نوعی ارزیابی تصمیم گیری تحت شرایط ابهام به نظر می‌رسد اما بعد از چندین کوشش تصمیم گیری مخاطره آمیز و ریسکی چهره ای آشکارتر به خود می‌گیرد، به این معنا که اغلب آزمودنی ها از احتمال از دست دادن و زیان خود مطلع می‌شوند.(2)تصور می‌شود که IGT رویکرد فرد به ریسک‌پذیری، تکانشگری و توانایی به تأخیر انداختن رضایت کوتاه‌مدت برای دستیابی به پاداش‌های بلندمدت را اندازه‌گیری می‌کند.(3)IGT2- کاهش ارزش تعویقی: فرآیند کاهش ارزش تعویقی عبارت است از کاهش ارزش واقعی یک پاداش یا آسیب در اثر به تأخیر افتادن زمان ارائه آن. این فرآیند، یکی از زیر ساخت‌های تصمیم‌گیری مخاطره‌آمیز(RDM)[3]است.(4) به بیان خودمونی یعنی تو 100 تومن الان رو به 1000 تومن هفته بعد ترجیح بدی!Delayed Discountingحالا بریم سر مطالعه دکتر اختیاری و همکاران(2009)؛هدف مطالعه: چطور فرکانس(تکرار) و میزان تنبیه روی آزمودنی ­های ایرانی تاثیر می­ گذارد؟در این مطالعه که با نسخه رایانه ­ای تکلیف قمار آیووا انجام شد، آزمودنی­ های ایرانی به­ طورقابل­ توجهی امتیاز کمتری از همتایان غربی خود گرفتند. بعلاوه ایرانیان، بیشتر و سریعتر از میان کارت ­هایی که فرکانس تنبیه کمتر اما مقدار تنبیه بزرگتری داشتند، در مقایسه با کارت­ هایی که فرکانس تنبیه بیشتر ولی مقدار تنبیه کوچکتری داشتند، انتخاب می­ کردند.نتایج این مطالعه با مطالعات قبلی متفاوت است: آزمودنی­ های ایرانی بالغ سالم، به میزان تنبیه، توجه کمی دارند و بیشتر به فراوانی تنبیه اهمیت می ­دهند، که نشان‌دهنده یک استراتژی متفاوت در RDM است.یکی از مفروضات اصلی IGT این است که &quot;براثر تجربه، افرادی که از نظر شناختی سالمند، یاد می ­گیرند که از بین کارت­ های خوب انتخاب کنند و سود خود را به حداکثر برسانند.&quot;به عبارت دیگر، آزمایش‌های اولیه IGT شامل درجه‌ای از عدم قطعیت است، اما با انجام کوشش ­های مکرر، از آزمودنی‌ها انتظار می‌رود که مکانیسم تولید نتایج سودمندتر را بیاموزند.با این حال، آزمایش‌های ما نشان می‌دهد که استراتژی غالب تصمیم­ گیری مخاطره ­آمیز، در میان آزمودنی‌های ما لزوماً به حداکثر رساندن سود نبود، بلکه اجتناب از تنبیه‌های مکرر بدون توجه به مقدار خالص نتیجه بود.بعلاوه، اگرچه عملکرد آزمودنی‌های ما در طول تکلیف بهبود یافت، اما بر تمایل آن‌ها به کارت‌هایی با تنبیه‌های کم‌تر  به شدت افزایش یافت.برای عملکرد ضعیف افراد سالم و شباهت در استراتژی تصمیم­ گیری آنها دو توضیح ارائه می­ کنیم:اولاً، ابهام مفاهیم قمار، به دلیل محدودیت‌های مذهبی برای قمار در شریعت اسلامی، ممکن است نقش مهمی در ارزش‌گذاری مبتنی بر فرکانس(تکرار)[4] آزمودنی‌های ما داشته باشد. این واقعیت که اکثر ایرانیان دانش گسترده ­ای در مورد مفاهیم کلی قمار ندارند ممکن است بر عملکرد کلی آنها در IGT تأثیر بگذارد. به طور کلی، گزارش شده است که دینداری با ریسک گریزی همبستگی دارد (میلر،2000؛ بارتکه و شوارتز،2008).میلر(2000) با انجام یک تحلیل بین فرهنگی بین جوامع مسیحی، مسلمان، بودایی و هندو، همبستگی مثبت معناداری را بین دینداری و ترجیح ریسک گریزی در جوامع توحیدی گزارش می ­کند. با این­ حال، او گزارش می دهد که این رابطه در میان بودایی ها و هندوها وجود ندارد.بارتکه و شوارتز(2008) استدلال می کنند که &quot;افراد با وابستگی مذهبی به طور قابل توجهی کمتر از آتئیست ها تحمل ریسک دارند&quot; (ص. 14) و خطر گریزی در میان مسلمانان بالاترین میزان است.توضیح دوم مربوط به تأثیرات اجتماعی-تاریخی احتمالی است:رشد دیرهنگام طبقه بورژوازی تا حدی به دلیل مفهوم تازه پیدا شده مالکیت زمین/مالکیت کار توسط کارگران در ایران بود که تأثیرات فرهنگی بر روش­ های تصمیم­ گیری مردم داشت. در مقایسه با کشورهای غربی تا همین اواخر کارگران در ایران مالک زمین یا پیشه خود نبودند، فقط کار می کردند و  مسئولیت تصمیم­ گیری درازمدت را نداشتند (افاری، 1996). این مسئله به طور بالقوه می­ تواند افراد را در گرفتن تصمیماتی که عمدتاً دارای مزایای بلندمدت هستند، دچار اختلال کند. این آسیب، همراه با بی ­اعتمادی به مالکان زمین/پیشه و بعداً دولت، ممکن است مانع توسعه روحیه کارآفرینی شده باشد. همچنین پس از سال‌ها جنگ، رژیم‌های متعددی عوض شدند و بی‌ثباتی در فضای اجتماعی-سیاسی باعث ایجاد ابهام زیادی درمورد آینده پیش ­رو شد. همه این عوامل باعث ایجاد سوگیری نسبت به ترجیح کسب رضایت فوری نسبت به مزایای بلندمدت ­تر شده است.دستمالچیان، جوادیان و عَلَم(2001)، مطالعه­ ای در مقیاس بزرگ بر روی ابعاد فرهنگِ اجتماعی در ایران به عنوان بخشی از برنامه تحقیقاتی GLOBE با استفاده از داده های 300 مدیر ایرانی انجام دادند. برخی از ابعاد مورد مطالعه شامل جهت­گیری آینده، فاصله قدرت و جهت­گیری عملکرد بود.جهت گیری آینده توسط هاوس، جاویدیان و دورفمن(2002) به عنوان &quot;درجه ­ای که افراد در سازمان­ ها یا جوامع در رفتارهای آینده­ گرا مانند برنامه ­ریزی، سرمایه­ گذاری در آینده و به تاخیر انداختن رضایت­ مندی درگیر می­ شوند&quot; تعریف شده است.در این مطالعه، آینده‌گرایی در ایرانیان در مقایسه با مطالعات انجام شده در سایر کشورها (در رتبه 41 اٌم از 61 کشور) قرار دارد که بیانگر این نکته است که رفتارهای آینده‌محور و تأخیر در ارضای ارزش‌ها چندان مورد تأکید فرهنگ ایرانی نیستند.علاوه براین، مدیران ایرانی سطوح بسیار بالایی از فاصله قدرت (14 از 61) را گزارش کردند. جوادیان و دستمالچیان(2003) در ادامه توضیحی که در بالا به آن پرداخته شد، مطلب زیر را برای این نتیجه ارائه می­ دهند:تمایل به جهت­گیری کوتاه ­مدت احتمالاً به فقدان جهت­گیری قوانین و فاصله زیاد در قدرت، مربوط می­ شود.عدم تاکید بر مقررات و رویه­ ها توانایی فرد را برای برنامه ­ریزی و اعتماد به آینده کاهش می­ دهد و فاصله زیاد در قدرت به این معنی است که کسانی که در مناصب قدرت هستند ممکن است قوانین را مطابق با منافع خود تغییر دهند.»همانطور که در مقدمه بحث شد، ضرب‌المثل‌های بسیاری در فرهنگ ایرانی، لذت آنی را، حتی اگر یک سیلی به صورت باشد، بر مزایای طولانی مدت، تشویق می‌کنند، حتی اگر آن مزیت به شیرینی حلوا باشند.- در اسلام به امیدهای مادی دراز مدت به حقارت نگریسته شده و استفاده از فرصت­ های کنونی توصیه شده است. به عنوان مثال، یک آموزه دینی اسلامی وجود دارد که می‌گوید: «ارزشمندترین ثروت آن است که امیدهای بلندمدت مادی را رها کنی».- همچنین یکی از مهم­ترین مفاهیمی که در ادبیات ایران به کرات استفاده می­ شود، مفهوم نفس(breath)است که برای اشاره به «همین لحظه» به کار می­ رود.با استفاده از این عبارت، به افراد توصیه می ­شود به جای احساس پشیمانی از گذشته یا نگرانی در مورد آینده نامشخص، فقط بر روی این نفس تمرکز کنند.با توجه به آغاز آموزش اینگونه نصایح به کودکان از سنین پایین، تصور اینکه این مفاهیم عمیقاً در حافظه مردم این فرهنگ نقش می ­بندند و تصمیم­ گیری آنها را تحت تأثیر قرار می­ دهند، غیر قابل قبول نمی­ نماید.تحقیقات بیشتری برای روشن شدن اینکه آیا توجیهات فوق برای توضیح عملکرد آزمودنی‌های ما کافی است یا خیر، ضروری است.سایرین نیز تفاوت­ های قابل توجهی را بین نمره اصلی IGT آزمودنی­ های خود و آنهایی که در ایالات متحده انجام شده است گزارش کرده­ اند (به عنوان مثال، کاودینی و همکاران، 2002).این تفاوت­ ها همراه با نتایج این مقاله نشان می­ دهد که تفاوت­ های بین فرهنگی در RDM در IGTمشهود است و تحقیقات بیشتری برای توضیح این تفاوت ­ها ضروری است.پی نوشت:حالا من دوتا نقد(سوال،نظر، comment، اصلا هرچی?) دارم نسبت به این دو توضیح:1- در اسلام به امیدهای مادی درازمدت به حقارت نگریسته شده و استفاده از فرصت­های کنونی توصیه شده است. به عنوان مثال، یک آموزه دینی اسلامی وجود دارد که می‌گوید: «ارزشمندترین ثروت آن است که امیدهای بلندمدتمادی را رها کنی».من فکر می­ کنم، این قضیه در یک سری ابعاد مادی بتونه توجیه­ کننده باشه، ولی آیا واقعا قابل تعمیم به کل زندگی هست؟ اتفاقا خود من قبل از خوندن مقاله دکتر اختیاری وقتی داشتم به این موضوع فکر می کردم که عادت کردن به گزینه های زودبازده چه تبعاتی می تونه داشته باشه به این سوال رسیدم: وقتی در بینش توحیدی با این باور مواجه هستی که برای سعادت جاویدان؛ باید کل دنیا رو یک گزینه زودبازده در نظر بگیری و در بسیاری از انتخاب هایی که داری باید بین این گزینه زودبازده و  گزینه بسیار دیربازده- اون هم   نادیده(آخرت)- یکی را برگزینی،  چگونه می شود مردمی را که به برگزیدن سیلی نقد عادت کرده اند، به آموزه های دینی و آخرت اندیشی ترغیب کرد؟ و نکته دیگه ای که در این مورد  به ذهنم میرسه اینه که  تا جایی که دانش من اجازه می ده به نظرم رویکرد مباحث دینی، یک رویکرد میانه است و مصداق بارزش همون سخن منسوب به حضرت علی(ع) است که می فرماید: كُنْ لِدُنْیاكَ كَأَنَّكَ تَعیشُ اَبَداً وَ كُنْ لِاخِرَتِكَ كَأَنَّكَ تَموتُ غَداً(مستدرك الوسائل ج1 ص146)برای دنیایت چنان باش كه گویی جاویدان خواهی ماند و برای آخرتت چنان باش كه گویی فردا می میری.یعنی به نظر میرسه درمجموع،  هدف، ایجاد تعادل در نگرش انسان  به دنیا و حفظ آرامش وجود او بوده:کُلوا وَ اشرَبوا وَ لا تُسْرِفوا. (آیه 31 سوره اعراف)نه چندان بخور کز دهانت بر آیدنه چندان که از ضعف جانت بر آید.(سعدی)2- پرسش دوم: استنباط من همیشه این بود که در فرهنگ غربی -حداقل این چند دهه اخیر و قبل از مطرح شدن دیدگاه های جدیدتر پیرامون موفقیت و... - بیش از فرهنگ ما بر خوش بودن در لحظه و غنیمت دانستن حال تاکید شده است؛ و اصلا همیشه فکر می کردم یکی از علل توجه و تمایل غربیان به خیام همین تاکید او بر لحظه است؛ آیا این برداشت من غلط بوده؟ممنون میشم اگر در یافتن جواب های متقن و مستند یاریم کنید.??.........................................................................................................................................................این قافله عمر عجب می‌گذرددریاب دمی که با طرب می‌گذردساقی غم فردای حریفان چه خوریپیش آر پیاله را که شب می‌گذرد   (خیام)[1] Iowa gambling task[2] Medial ventral prefrontal cortex[3] RDM: risky decision-making[4] frequency-based valuationمنابع1- Ekhtiari H, Jannati A, Dehghani M, Mokri A. Prefer a cash slap in your face over credit for halva. Judgment and Decision Making. 2009 Dec 1;4(7):534.2- خدادادی، مجتبی؛ ساعد امید، حسن و امانی، حسین (1393). نرم‌افزار تکلیف قمار آیوا. تهران: موسسه تحقیقات علوم رفتاری‌- شناختی سینا.3- https://en.wikipedia.org/wiki/Iowa_gambling_task4- اختیاری حامد، بهزادی آرین، جنتی علی، مقیمی امیر. فرآیند کاهش ارزش تعویقی و رفتارهای تکانشی: معرفی  یک مطالعه مقدماتی . تازه های علوم شناختی. 1382; 5 (2) :55-46</description>
                <category>Farzaneh Yazdani</category>
                <author>Farzaneh Yazdani</author>
                <pubDate>Tue, 02 Aug 2022 16:46:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندر حکایتِ چربیدنِ مدامِ سیلیِ نقد بر حلوای نسیه(۱)!</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D9%90-%DA%86%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D9%86%D9%90-%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%90-%D8%B3%DB%8C%D9%84%DB%8C%D9%90-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D8%A8%D8%B1-%D8%AD%D9%84%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%B3%DB%8C%D9%87-xfhgwwxvffrv</link>
                <description>آیا اقتصاد بیمار یقه ژنتیک را هم خواهد گرفت؟A bird in the hand is worth two in the bushیادمه داشتم به این روش عادت می کردم که برای خریدهام از یک الگوریتم منطقی استفاده کنم:· پرسیدن این سوال که چقدر خرید این کالا لازمه؟· بررسی گزینه های مختلف و مقایسه اونها· و برنامه ریزی برای خرید در زمان مناسب....اما از جایی به بعد اوضاع بی ثبات اقتصادی وخیم تر شد و این فکر که اگه الان نخری دیگه بعدا نمیتونی بخری یقه ذهنم را گرفت و این شد که....&quot; من ماندم و تعارض بین انتخاب زمان حال یا آینده؟ کدام یک سودش بر زیانش غلبه می نماید؟&quot;?‍♀️??‍♀️و این شد که منِ علومِ شناختی خوانده را به این فکر انداخت که بر سر مردمی که تفکر سیلی نقدشان دائما بر حلوای نسیه بچربد، چه خواهد آمد؟ و در بلندمدت چه اتفاقی برای آن جامعه خواهد افتاد؟ و حتی به مبحث    اپی ژنتیک[1] هم در این مورد فکر کردم ...این شد که تصمیم گرفتم تا کمی علمی تر در این باب  مطالعه کنم و بنگارم?? و حاصل جستجوی اولیه فعلا مقاله دکتر حامد اختیاری و همکاران(2009) است با عنوان:&quot;Prefer a cash slap in your face over credit for halva&quot;ادامه دارد...............[1] Epigeneticsتغییرات DNA که توالی آن را عوض نمی کند و می‌تواند روی فعالیت ژن اثر بگذارد. ترکیبات شیمیایی که به یک ژن افزوده می‌شوند می‌توانند فعالیت آن را تنظیم کنند؛ این دستکاری‌ها را به نام تغییرات اپی ژنتیک می‌شناسیم. اپی ژنوم شامل تمام مواد شیمیایی است که به کل DNA یک فرد (ژنوم) به عنوان راهی برای تنظیم فعالیت (بیان) تمام ژن‌های موجود در ژنوم افزوده شده اند. ترکیبات شیمیایی اپی ژنوم بخشی از توالی DNA نیستند، اما رویDNA یا چسبیده به آن هستند .وقتی سلول‌ها تقسیم می‌شوند تغییرات اپی ژنتیک باقی می‌مانند و در برخی موارد طی نسل‌ها به ارث می‌رسند?. تاثیرات زیست محیطی، نظیر رژیم غذایی یک فرد و مواجهه با آلاینده‌ها می‌توانند روی اپی ژنتیک تاثیر داشته باشند. (https://geneazma.ir/%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85-%D8%A7%D9%BE%DB%8C-%DA%98%D9%86%D8%AA%DB%8C%DA%A9/)</description>
                <category>Farzaneh Yazdani</category>
                <author>Farzaneh Yazdani</author>
                <pubDate>Tue, 05 Jul 2022 20:36:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولین تاتی تاتی های من در دنیای آگاهی</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D8%AA%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-aymjcdpcefvm</link>
                <description>جای ابوعلی سینا خالی...ام. سی. اشر(1972-1898) نظم و آشوب(1950) من که خصوصا توی این سالهای اخیر، خیلی تو فضای فلسفی­ به اون معنا نبودم(هرچند مباحث جالبه و صد البته سنگین و پیچیده!)، منتها ترم گذشته یه درس داشتیم تحت عنوان «مبانی شناخت در فلسفه اسلامی و فلسفه ذهن» و این درس انگیزه ­ای شد برای مطالعه یکم بیشتر!خلاصه اینکه توی این گیرودار با یه کتاب آشنا شدم، گفتم معرفیش کنم شاید براتون جالب باشه:نظریه­ های آگاهی در فلسفه ذهن و مغزپژوهی امروز، (داشتم اسامی نویسندگان، مترجمین و انتشارات رو هم می­نوشتم که دیدم تو عکس کتاب هست دیگه، چه کاریه من وقت بذارم و بنویسم و شما هم وقت بذارید و مجدد بخونید؟ مدیونید به حساب تنبلی بذاریدا! ??? )بی­ فوت وقت در جهت معرفی کتاب، خلاصه ­ای از مقدمه خود کتاب رو میارم:&quot; معمای آگاهی...مسلم اینکه، فهرست فیلسوفان و عصب ­پژوهان معرفی­ شده در این کتاب جامع نیست. لیکن باید اشاره کرد که تمامی افراد معرفی شده هنوز هم در زمینه آگاهی مطالعه دارند و یا نظریاتشان دست کم جدید هستند.دکارت به عنوان تنها استثنای این فهرست، چارچوب نظری اولیه و مفیدی برای روایت ­های مدرن آگاهی به دست می ­دهد. در مجموع قصد نویسندگان، آشنا ساختن خواننده با نظریه­ های مهم فلسفی و علمی بحث برانگیز درباره آگاهی بوده است و خود، اظهار می­دارند که فهرست ارائه شده از دانشمندان و پژوهشگران ناقص است و بسیاری از متفکران و پژوهشگران برجسته دیگر هم وجود دارند که در این کتاب معرفی نشده­ اند.این کتاب به یک معنا یک مجموعه از کتب دیگر است و به منظور ساده کردن مفاهیم پیچیده یک راهنمای مقدماتی به حساب می­آید تا برای خواننده شروع مناسبی برای مطالعه آگاهی باشد.....هر چند همه از منظر شهودی می­دانند منظور از آگاهی چیست، ليکن هنوز شکاف عمیقی بین جهان آگاه درونی و جهان بیرون وجود دارد. نظریه­ های ارائه شده در این کتاب روایتی است از تلاش ذهن انسان برای پر کردن این شکاف و پل زدن بین تجارب آگاهانه و دنیای خارج.پژوهش درباره ذهن و آگاهی انسان هیچگاه تا بدین اندازه هیجان انگیز نبوده است. تلاش­های فلسفی و علمی در رابطه با خاستگاه و ماهیت آگاهی در چند دهه اخیر منجر به شکل­گیری حوزه پژوهشی مستقلی شده ­اند. از سویی فیلسوفان ذهن، مواضع نظری متنوعی را به منظور گشایش دشواری­های مفهومی آگاهی اتخاذ کرده اند و از دیگر سو، عصب پژوهان، روان شناسان و دانشمندان شناختی، به ارائه مدل­های تجربی و نظری از ساخت و کار آگاهی در مغز پرداخته ­اند.خط فاصل بین دانشمندان و فیلسوفانی که به مسئله آگاهی می­پردازند روشن و مشخص نیست؛ لیکن، می­توان بر اساس چشم اندازها و شیوه­ های مطالعاتی این دو گروه در زمینه آگاهی، ذهن و مغز، دیدگاه­های آنها را از هم تفکیک کرد.رویکرد فلسفی بیشتر معطوف به استدلال های منطقی بوده و هدف آن توصیف و بسط چشم اندازی منسجم از سناریوهای مختلف است. از این­رو فیلسوفان، بیشتر با مفاهیم سروکار دارند؛ هدف آنها بازبینی و غربال مفاهیم مختلف به منظور ارائه چارچوبی نظری از پدیده­ های ذهنی است. یک فیلسوف برای نیل به این هدف از ابزارهای مفهومی متنوعی مثل منطق صوری کیفیتی(مودال) استفاده می­کند.آزمون­های فکری فلسفی به ویژه ابزاری مهم ­اند چرا که به اثبات یا رد یک نظریه کمک شایانی میکنند. از آزمون­های فکری شناخته شده در فلسفه ذهن میتوان به استدلال همزاد یا کوالیای معکوس، خانم مری (عصب پژوه کوررنگ)، اتاق چینی و زامبی­های فلسفی  اشاره کرد.این آزمون­های فکری به فرض پذیرش مقدماتشان، ما را ملزم به تصور جهان­های ممکن و سناریوهای خلاف واقع  می­کنند تا از این طریق بتوانیم استحکام منطقی مواضع نظری را ارزیابی کنیم.اكثر عصب پژوهان(از جمله روان شناسان تجربی) بر خلاف فیلسوفان، کمتر با آزمون­های فکری و منطق کیفیتی یا مودال (منطق موجهات)سروکار دارند. آنها بیشتر به دنبال کاربرد تجربی روش علمی در مشخص کردن سازوکار مغز و حالات ذهنی هستند.  یک دانشمند همچنین به تفسیر داده­ های آزمایشگاهی علاقه دارد؛ داده­ هایی که می­توانند به روایت تجربی منسجم از حالات ذهنی بینجامند. عصب پژوهان، آزمون­های تجربی را توسط فناوری­هایی مثل تصویربرداری ساختاری و عملکردی(fMRI، PET،...) و مشاهدات نورولوژیک پیش می­برند. این ابزارها به دانش­پژوه امکان می­دهند همبستگی بین رفتارها، حالات ذهنی و فرآیندهای قابل مشاهده در مغز را پیدا کند. سنگ­بنای پژوهش­های علمی و تجربی این است که فعالیت­های مغزی می­توانند تمامی جنبه ­های حیات ذهنی را تبيين کنند؛ به دیگر تعبیر، فرآیندهای مغز بسترى ماهوی برای بروز ادراک، احساس، توجه، آگاهی و دیگر    ویژگی­های ذهن هستند. نظر به رویکرد عصب پژوهان، هر حالت ذهنی - از جمله آگاهی نسبت به طعم یک شکلات - میبایست توسط فعالیت­های مشخصی در مغز محقق شود؛ این دیدگاه همان چیزی است که دانشمندان علوم اعصاب همبستگی های ­نورونی آگاهی نامیده ­اند.در نگاه اول استراتژی­های فلسفی و علمی برای مواجهه با مسئله ذهن-  بدن و معمای آگاهی، رویکردهایی کاملا متفاوت به نظر میرسند. اولی به تحلیل مفاهیم پرداخته و آنها را توسط ابزارهای منطقی غربال میکند؛ در حالی که دومی به عملکردهای ذهنی مشخص و یافتن نواحی و فرآیندهای منجر به این عملکردها معطوف است.لیکن نباید فلسفه را صرفا یک تلاش مفهومی و علم را صرفا یک پژوهش تجربی قلمداد کرد.علم نمی ­تواند تحلیل­های مفهومی را نشنیده بگیرد و فلسفه هم به همین نسبت نباید در برابر یافته ­های علمی کور باشد. شایان ذکر اینکه، بهترین شیوه برای مطالعه ذهن اتخاذ یک رویکرد چندرشته ­ای و یکپارچه است؛ روشی که بتواند یافته­ های حوزه­ های مختلف پژوهش درباره ذهن انسان را با یکدیگر ترکیب کند. ماهیت دوگانه این کتاب نیز بر همین منطق متکی است. بخش اول کتاب به تلاش­های فلسفی پیرامون درک آگاهی اختصاص یافته است و بخش دوم دیدگاه­های عصب­ پژوهانی را معرفی کرده است که طیف گسترده ­ای از نظریات تجربی در مطالعه ذهن و آگاهی را شامل می­شوند...&quot;در بخش اول کتاب با رویکرد فلسفی « دیوید چالمز، پل و پاتریشیا چرچلند، تیم کرین، دونالد دیویدسون، دانیل دنت، رنه دکارت، جری فودور، جیگون کیم، ویلیام لایکن، کالین مک­گین، توماس نیگل، آلوانوی، هیلاری پاتنم، دیوید رزنتال و جان سرل» آشنا خواهیم شد و در بخش دوم دیدگاه­های عصب پژوهانی نظیر « برنارد بارس، فرانسیس کریک و کریستف کخ، آنتونیو داماسيو، استانيسلاس ديهانه، مرلین دونالد، جان اکلس و کارل پوپر، جرالد ادلمن، نیکلاس هامفری، جوليان جينز، بنجامين ليبت، جان کوین اورگان، راجر پنروز و استوارت هامروف، جوليو تونونی، ماکس ولمانس و سمير زكي» معرفی خواهند شد.ببخشید دیگه یه دوهفته ای این مطلب رو دیر گذاشتم وگرنه میتونستید از نمایشگاه، کتاب رو تهیه کنید.??راستی اینم تصویر نسخه اصلی:</description>
                <category>Farzaneh Yazdani</category>
                <author>Farzaneh Yazdani</author>
                <pubDate>Tue, 31 May 2022 22:18:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک لحظه صبر کن شاید حافظه مقصر باشد-قسمت سوم(احتمالا آخر??!!))</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%DB%8C%DA%A9-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%B5%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D9%86-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%D9%87-%D9%85%D9%82%D8%B5%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-s1rwupbeml3x</link>
                <description>حافظه کاذب، روی دیگر فراموشیhttps://neuronup.us/cognitive-stimulation-news/neurodegenerative-diseases/alzheimers/painting-alzheimers/                 (گر دوست داشتید در مورد صاحب این اثر بیشتر بدونید به  آدرس بالا مراجعه کنید☝☝☝)اگه یادتون باشه تو دوتا مطلب قبلی درمورد حافظه کاذب باهم صحبت کردیم و قبل از اون هم درمورد بیماری آلزهایمر(خب، اگه یادتون نیست یه نگاهی بندازید دیگه! ممنون?).حالا تو این قسمت میخوام درمورد مقاله ای (False memories: The other side of forgetting) صحبت کنم، که یه پرسشنامه جدید طراحی کرده تا حافظه کاذب رو در بیماران مبتلا به آلزایمر و MCI[1]اندازه بگیره،(لابد می­پرسید MCI چیه؟ موسسه ملی سالمندی[2]اینطوری تعریفش می­ کنه:برخی از افراد مسن نسبت به سایر بزرگسالان هم سن و سال خود مشکلات حافظه یا تفکر بیشتری دارند. این وضعیت اختلال شناختی خفیف یا MCI نامیده می­شود. هیچ علت واحدی برای MCI وجود ندارد و خطر ابتلا به MCI با افزایش سن افزایش می­ابد.شرایطی مانند دیابت، افسردگی و سکته مغزی ممکن است خطر ابتلا به MCI را در فرد افزایش دهد. علائم MCI به شدت علائم بیماری آلزهایمر(AD) یا دمانس نیست، به عنوان مثال، افراد مبتلا به MCI تغییرات شخصیتی یا سایر مشکلاتی را که مشخصه آلزایمر است، تجربه نمی ­کنند و هنوز هم می­ توانند از خود مراقبت کنند و فعالیت ­های عادی روزانه خود را انجام دهند.برخی از علائم MCI ممکن است شامل موارد زیر باشد:· گم کردن اشیاء· فراموش کردن رویدادها یا قرار ملاقات ­ها· داشتن مشکلات بیشتر نسبت به افراد هم سن و سال خود در پیدا کردن کلمات· مشکلات حرکتی و مشکلات حس بویایی نیز با MCIمرتبط است.[3])فرضیه مطالعه این بود که طبق گفته پزشکان و اعضای خانواده، خاطرات کاذب به اندازه خود فراموشی اتفاق میفتد.روش مطالعه هم مبتنی بر پرسشنامه بود که شامل 20 سوال درمورد حافظه کاذب همراه با 20 سوال درمورد فراموشی است، پرسشنامه دارای دو شکل است: یکی برای پزشکان و دیگری برای اعضای خانواده افراد مسن.226 پزشک و 150 نفر از اعضای خانواده 49 بیمار مبتلا به آلزهایمر ، 44 بیمار با اختلال شناختی خفیف (MCI) و 57 فرد سالم، پرسشنامه را تکمیل کردند.مقدمهخاطرات کاذب ممکن است به اشکال مختلف رخ دهد. به عنوان مثال خاطرات کاذب ممکن است مربوط به وقایعی باشد که هرگز رخ نداده اند یا درمورد حوادثی باشند که اتفاق افتاده ولی تحریف شده اند. این احتمال وجود دارد که خاطرات کاذب در زندگی بیماران مبتلا بهMCI  و AD نسبت به خود فراموشی، تأثیر یکسان یا حتی بیشتری بر عملکرد داشته باشند. به عنوان مثال، افزایش میزان خاطرات کاذب در بیماران AD این احتمال را در پی دارد که بیمار به اشتباه فکر کند، داروهای خود را مصرف کرده و یا اجاق گاز را خاموش کرده است.پژوهش ­های قبلی نشان داده ­اند که خاطرات کاذب بیماران AD مربوط به این واقعیت است که آنها می­ توانند ایده یا مفهوم کلی یک واقعه را به خاطر بسپارند، اما جزئیات خاص را فراموش می­ کنند.بخشی از مخمصه خاطرات کاذب به این نکته مربوط می شود که بیماران یک حس آشنایی غیرعادی با چیزهایی دارند که در واقع جدید هستند.حافظه کاذب می ­تواند در میان بیماران AD شاخص خاص ­تری از آسیب حافظه باشد تا اینکه صرفا عملکرد حافظه به تنهایی بررسی شود.یک بررسی طولی[4] از بیماران AD نشان داده است که حافظه تحریف شده و کاذب می­ توانند برای شناسایی AD پیش بالینی[5]مفید باشد، پس می­ توان نتیجه گرفت که خاطرات کاذب احتمالا برای بیماران مبتلا به اختلالات حافظه، ارزش تشخیصی و پیش ­آگهی دارند که می ­تواند توسط پزشکان آنها استفاده شود.درک بهتر مبانی شناختی و فیزیولوژیکی حافظه کاذب در MCI و ADبسیار مهم است تا بتوان مداخلات را برای کاهش حافظه کاذب و تحریف شده انجام داد و به این بیماران در حفظ عملکرد روزمره کمک کرد.با توجه به فقدان ابزار استاندارد طلایی برای ارزیابی حافظه کاذب در زندگی روزمره، تهیه پرسشنامه ­ای برای اندازه گیری وقوع حافظه کاذب، در زندگی بیماران مبتلا به MCI و ADضروری بود.استفاده از پرسشنامه خاطرات کاذب می تواند اساسا درک ما را از خاطرات کاذب بهبود بخشد و ما را قادر به یافتن راه­ هایی برای کاهش خاطرات کاذب کند.مطالعه حاضر تلاش کرد تا به چندین سوال اصلی پاسخ دهد:1- در مقایسه با فراموشی، خاطرات کاذب در بیماران مبتلا به AD ، MCI و افراد مسن چقدر شایع است؟2- برداشت پزشکان از اینکه خاطرات کاذب در بیماران مبتلا به AD چقدر شایع است (در مقایسه با فراموشی) چیست؟این سوالات انگیزه دو فرضیه بود:الف) خاطرات کاذب به اندازه فراموشی در بیماران AD رخ می­ دهند.ب) از آنجا که آگاهی از خاطرات نادرست ممکن است به سطح تجربه پزشکان مرتبط باشد، این فرض، مطرح شد که پزشکان بالینی که تماس بیشتری با بیماران مبتلا به MCI و ADدارند، احتمالاً گزارش خواهند داد که حافظه کاذب، به همان اندازه فراموشی رخ می دهند.پرسشنامه· پرسشنامه خاطرات کاذب یک پرسشنامه 40 سوالی جدید و دارای دو نسخه است: نسخه اعضای خانواده و نسخه پزشکان (برای دیدن پرسشنامه کامل به پیوست های A و B مقاله مراجعه کنید).· موارد موجود در این پرسشنامه عمدتا برای بررسی فراموشی و حافظه کاذب در زندگی روزمره طراحی شده است، مانند مفاهیمی که در فعالیت های پرسشنامه زندگی روزمره بررسی شده است.· هر سوال فراموش شده با یک سوال حافظه کاذب جفت شد. به عنوان مثال ، &quot; آیا بیمار / عزیز شما پرداخت قبض را فراموش می کند؟&quot; آیا بیمار/عزیز شما فکر می­ کند که قبض را پرداخت کرده است در حالی که پرداخت نکرده ؟&quot; این جفت­ ها در مجاورت یکدیگر قرار گرفتند.· برای هر سوال، اعضای خانواده و پزشکان گزینه­ های پاسخ را به نحو زیر داشتند: اغلب = 3 ، گاهی اوقات = 2 ، به ندرت = 1 ، هرگز = 0 و نمی دانم (که امتیازی به آن تعلق نمی گیرد.)بحث و نتیجه گیری· این اولین مطالعه ای است که درک پزشکان و اعضای خانواده را از حافظه کاذب و فراوانی آنها در زندگی روزمره بیماران، اندازه گیری می کند.· مشخص شد که بیماران مبتلا به AD ، MCI و [6]OC همگی خاطرات کاذب کمتری را  نسبت به خود فراموش کردن تجربه می کنند، همانطور که توسط اعضای خانواده و پزشکان گزارش شده است.(با این حال، هنگام اصلاح تعداد بیماران دمانس مشاهده شده و شدت آنها، هیچ تفاوتی در میانگین فراموشی و میانگین نمره حافظه کاذب گزارش شده توسط پزشکان وجود نداشت.)· علاوه بر این، تجزیه و تحلیل پاسخ های &quot;نمی دانم&quot; نشان می دهد که خاطرات کاذب ممکن است توسط پزشکان و اعضای خانواده کمتر گزارش شوند.· خاطرات کاذب در گروه های AD و MCI بسیار زیاد است –و تقریباً به همان اندازه فراموش کردن، رخ می دهد. خاطرات کاذب تا حدی در OC هم وجود داشت.· با استفاده از داده های کلینیک و اعضای خانواده، مشخص شد که میزان خاطرات کاذب در بیماران MCI و AD با شدت اختلالات شناختی آنها ارتباط زیادی دارد.· به طور خاص، نمرات [7]MMSE با میانگین فراموشی و حافظه کاذب اعضای خانواده ارتباط دارد و در میان پزشکان، معیار شدت بالینی بیماری با میانگین فراموشی و نمره حافظه کاذب مرتبط است.· روی هم رفته، نتایج پزشکان بالینی همچنین نشان داد که تخصص و تجربه پزشک نقش مهمی در درک او از حافظه کاذب دارد.· مطالعات آتی می توانند نتایج پرسشنامه حافظه کاذب را مستقیماً با معیارهای دقیق فعالیت های زندگی روزمره مقایسه کنند و تأثیر حافظه کاذب را در زندگی روزمره بیماران مبتلا به AD و MCI بسنجند.· نکته قابل توجه، آنکه هر دو حافظه فراموش شده و کاذب، تاحد زیادی با پیری سالم و همچنین بیماری آلزهایمر ارتباط دارند. جمعیت شناسی برای هرسه گروه نشان می دهد که گروه AD ، پیرتر و دارای تحصیلات کمتری نسبت به گروه OC بوده و بعلاوه، گروه MCI از گروه OC دارای تحصیلات کمتر و از گروه AD دارای تحصیلات بیشتری بودند. این یافته ها با پیشینه قبلی مطابقت دارد که افراد مسن و کم تحصیلات، بیشتر در معرض خطر ابتلا به ADهستند. علاوه بر این، سن به طور مستقل با افزایش خاطرات کاذب مرتبط است.· پژوهشگران، شرکت های دارویی که آزمایش های بالینی را طراحی می کنند و پزشکان باید وجود حافظه کاذب را به عنوان یک علامت بالینی اضافی که به طور مکرر در بیماران مبتلا به آلزهایمر رخ می دهد، در نظر بگیرند.· در حال حاضر هیچ دستورالعمل، استاندارد طلایی یا پرسشنامه موردپذیرش عمومی برای کمک به پزشکان در تشخیص حافظه کاذب وجود ندارد؛ این کمبود ابزار برای اندازه گیری خاطرات کاذب در بالین فعلی ممکن است باعث شود پزشکان باتجربه در هنگام ارزیابی، خاطرات کاذب را دست کم یا نادیده بگیرند.· با توجه به اینکه پاسخ های &quot;نمی دانم&quot; برای سوالات حافظه کاذب بیشتر از سوالات فراموشی برای هر دو گروه بود، تجزیه و تحلیل پاسخ های نمی دانم نشان داد که هم پزشکان و هم اعضای خانواده بیماران AD و MCI در مورد اینکه بیماران و عزیزانشان اغلب در چه مواردی خاطرات کاذب دارند نسبت به میزان اطلاع آنها در مورد فراموشی، اطمینان کمتری داشته باشند.· خاطرات کاذب ممکن است در مقایسه با فراموشی در AD و MCI تأثیر عملکردی برابر یا بیشتری داشته باشد، اما همانطور که در تجزیه و تحلیل &quot;نمی دانم&quot; نشان داده شده است، به دلیل کمتر گزارش شدن خاطرات کاذب ممکن است تاثیر آنها را بر زندگی روزمره دست کم بگیریم. (با حضور 5.8 میلیون آمریکایی مبتلا به بیماری آلزهایمر و بیش از 16 میلیون مراقب با بیش از 18.5 میلیارد ساعت مراقبت، حتی افزایش اندکی در درک ما از اختلالات این بیماران می تواند تأثیر زیادی بر زندگی افراد بگذارد، بنابراین، تهیه پرسشنامه برای سنجش خاطرات کاذب در زندگی روزمره مهم است.)· پرسشنامه خاطرات کاذب تهیه شده، مشابه سایر ابزارهای معمول در جمعیت AD ، ابزاری است که توسط مراقب گزارش شده است.· اگرچه پرسشنامه های گزارش شده توسط مراقبت کننده ممکن است دارای اشکالاتی مانند تنوع مربوط به میزان شناخت دقیق مراقب از بیمار، باشند اما معتقدیم که به دلایل زیر بهتر از پرسشنامه خودگزارشیست؛ مطالعات قبلی عدم وجود رابطه بین شکایات خود فرد بیمار و اختلال عینی در بیماران مبتلا به AD را نشان داده است، که این امر احتمالاً به دلیل بینش ضعیف فرد بیمار نسبت به بیماریش، اتفاق می افتد.· این مطالعه به صراحت به انواع مختلف حافظه کاذب نپرداخته است: یعنی، حوادث تحریف شده در مقابل رویدادهایی که هرگز رخ نداده اند.· بعلاوه، از آنجا که این مطالعه مبتنی بر پرسشنامه بود، این موضوع نامشخص باقی ماند که آیا بیماران واقعاً حافظه کاذب داشته اند؟ مطالعات آینده می توانند از دوربین های ضبط مداوم برای ردیابی اقدامات واقعی فرد و اندازه گیری حافظه واقعی گزارش شده ، حافظه کاذب و فراموشی استاندارد استفاده کنند.نهایتا دوباره یادآوری کنم که گرچه خاطرات دروغین کمتر از فراموشی در بیماران AD و MCI شیوع دارد، اما تقریباً به همان اندازه فراموش شدن رخ می دهد..................و اما نتیجه گیری خود من از این مقاله که شاید به کار شما هم بیاد؛اگر با بیمار مبتلا به اختلال دمانس مواجه شدید یا در کنار آنها زندگی می کنید؛ این دونکته را مدنظر قرار دهید:1-  از اینکه خاطره ای را که قبلا بارها برایتان تعریف کرده اند به نحو متفاوتی روایت می کنند تعجب نکنید.2- اضافه شدن و یا پررنگ شدن مسئله خاطرات کاذب در طی روند بیماری را با پزشک معالج، درمیان بگذارید.سعی کردم نکات مقاله رو ساده و همه فهم مطرح کنم، امیدوارم که شما هم همین احساس رو داشته باشید! (ممنون میشم نظراتتون رو بدونم.)منابعTurk, K. W., Palumbo, R., Deason, R. G., Marin, A., Elshaar, A. A., Gosselin, E., ... &amp; Budson, A. E. (2020). False memories: the other side of forgetting. Journal of the International Neuropsychological Society: JINS, 26(6), 545.https://www.nia.nih.gov/health/what-mild-cognitive-impairment[1] Mild Cognitive Impairment[2] national institute of aging[3] https://www.nia.nih.gov/health/what-mild-cognitive-impairment[4] در یک مطالعه طولی، محققان به طور مکرر افراد مشابه را برای تشخیص هر گونه تغییری که ممکن است در یک دوره زمانی رخ دهد، بررسی می­ کنند.[5] بیماری آلزایمر خیلی قبل از آشکار شدن علائم شروع می شود. این مرحله بیماری آلزایمر پیش بالینی نامیده می شود و معمولاً فقط در محیط های تحقیقاتی شناسایی می شود. شما در این مرحله علائمی را متوجه نخواهید شد و اطرافیانتان هم متوجه این علائم نمی شوند. این مرحله از آلزایمر می تواند برای سال ها، شاید حتی دهه ها ادامه داشته باشد.[6] older controlsگروه کنترل مسن تر[7] آزمونMini-Mental State Examination (MMSE) یا آزمون Folstein یک پرسشنامه 30 امتیازی است که به طور گسترده در محیط های بالینی و تحقیقاتی برای اندازه گیری اختلالات شناختی استفاده می شود.</description>
                <category>Farzaneh Yazdani</category>
                <author>Farzaneh Yazdani</author>
                <pubDate>Fri, 20 May 2022 06:55:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک لحظه صبر کن!... شاید «حافظه» مقصر باشد. (قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%DB%8C%DA%A9-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%B5%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D9%86-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%D9%87-%D9%85%D9%82%D8%B5%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-j6c5vcl5l4gg</link>
                <description>هفت گناه شاختر!اگه بخوام یه خلاصه خیلی کوچک از قسمت اول گفته باشم جهت کمک به حافظه خودم و دوستان، میتونم بگم، در قسمت قبلی در مورد این صحبت کردیم که حافظه ما گاهی یه چیزایی رو تحریف میکنه و هرکدوم از ما (بدون قصد دروغگویی) ممکنه یه اتفاق مشترک رو با جزئیات متفاوتی به خاطر بیاریم........دانیل شاکتر[1](یاشاختر!)، استاد روانشناسی دانشگاه هاروارد، در کتاب خود به نام &quot;هفت گناه حافظه[2]&quot;توضیح می دهد: «حافظه، با تمام کارهایی که هر روز برای ما انجام می دهد، با همه شاهکارهایی که گاهی می توانند ما را شگفت زده کنند، می تواند دردسرساز هم باشد.»شاختر ادعا می کند که ایرادهای حافظه را می توان به هفت تخلف اساسی یا &quot;گناه&quot; تقسیم کرد. اما این «گناهان» دقیقًا چیستند و چگونه می توان آنها را تشخیص داد؟1- ناپایداری2- حواس پرتی و عدم تمرکز3- مسدود شدن فکر4- انتساب نادرست5- تلقین­ پذیری6- سوگیری7- تداوم[3]1- ناپایداریمنظور از این گناه، زوال کلی حافظه در طول زمان است. مثلا اگر از شما در مورد یک ماجرا بلافاصله پس از آن سوال شود، به خوبی آن را به خاطر دارید ولی با گذشت زمان درصد کمی از افراد، خاطره دقیقی از آن را در چنته حافظه خود دارند[4]!2- حواس پرتی و عدم تمرکزتا به حال برایتان پیش آمده که دسته کلید یا عینکتان را در جای اشتباهی گذاشته باشید؟ یا قرار ملاقاتتان را فراموش کرده باشید؟ساعد نیوز: نخست وزیر فرانسه در یک سخنرانی عینک خود را گم کرد.(درحالی که روی چشمش بود!!)این گناه در نقطه تلاقی حافظه و توجه[5] اتفاق میفتد، یعنی جایی که باید رمزگذاری[6] یک رویداد در حافظه اتفاق بیفتد (و حافظه جدید برای موضوع مورد نظر تشکیل شود) شما توجه کافی نداشتید و حواستان از موضوع اصلی پرت بوده است!3- مسدود شدن تفکراین عدم دسترسی موقت به اطلاعات را همه ما کم و بیش تجربه کرده ایم: &quot;وایسا! نوک زبونمه[7].&quot; تصور می شود انسداد زمانی اتفاق میافتد که مغز تلاش می کند اطلاعات را بازیابی[8] کند، اما حافظه دیگری در آن اختلال ایجاد می کند. ما احساس می کنیم که بازیابی قریب الوقوع است، اما حافظه موقتا مسدود شده است.4- انتساب نادرستدانیل شاختر می نویسد: «حافظه با گناهان ارتکاب نیز مشخص می شود: موقعیتهایی که در آن، نوعی حافظه وجود دارد، اما به اشتباه به زمان، مکان یا شخص نادرست نسبت داده می شود.» تخصیص نادرست، یادآوری صحیح اطلاعات همراه با یادآوری نادرست منبع آن است. مردم ممکن است منبع را اشتباه به خاطر بیاورند یا اصلا منبع را به یاد نیاورند؛ حتی ممکن است وقایعی را به یاد بیاورند که هرگز اتفاق نیفتاده اند[9].5- تلقین پذیریدر حالی که انتساب نادرست به طور خود به خودی اتفاق می افتد، حافظه به خاطر نوع سوالات یا القای دیگران، در برابر ادغام اطلاعات نادرست آسیب پذیر، است. تلقین پذیری یک حوزه مهم تحقیق در سیستم های حقوقی است، زیرا می تواند به حافظه کاذب و اعترافات نادرست منجر شود.دانیل شاختر خاطرنشان می کند: «مطالعات به وضوح نشان می دهند که پیشنهاداتی که در زمان بازیابی حافظه ارائه می شوند، می توانند به ایجاد خاطرات نادرست منجر شوند.» خاطرات گذشته غالباً تحت تأثیر شیوه یادآوریشان قرار می گیرند و هنگامی که تأکید ظریفی بر جنبه های خاصی صورت گیرد، آن جنبه های تأکید شده گاهی در خاطره گنجانده می شوند، مثلاً شخصی دیده که یک مرد مو قرمز جنایتی انجام داده است اما در ادامه شاهد مذکور، پس از خواندن ماجرا در روزنامه مبنی بر اینکه این جنایت توسط مردی مو قهوه ای صورت گرفته ، به جای یک مرد موقرمز، یک مرد مو قهوه ای را به یاد می آورد.راستی سخنرانی الیزابت لافتوس[10] رو گوش کردید؟6- سوگیریحافظه ما می تواند به طور گذشته نگر[11]توسط دانش، باورها و احساسات[12]فعلی ما تحریف شود. به عنوان مثال، خاطراتی که با مقدار معینی از احساسات رمزگذاری شده اند، اگر در حال حاضر احساس مشابهی داشته باشیم، راحت تر به یاد می آیند. ما خلاء های موجود در حافظه مان را با اعتقادات و تفکرات قالبی خود پر خواهیم کرد!7-  تداومگاهی اوقات ترجیح می دهیم چیزی را فراموش کنیم، اما مغز، آن خاطره را رها نمی کند. تداوم، باعث یادآوری ناخواسته اطلاعاتی می شود که احساس ناراحتی ایجاد می کنند، مانند یک تجربه آسیب زا، یا حتی فقط یک اشتباه در گذشته یا لحظه ای خجالت آور. این گناه حافظه می تواند به ایجاد ترس ها و فوبیاهای مزمن[13] یا اختلال استرس پس از سانحه[14] منجر شود....الان با خوندن این مطالب خیلی دچارعذاب وجدان شدید؟!میخواستم یکم اذیتتون کنم توبه رو بذارم تو یه قسمت دیگه بگم ولی دلم نیومد:هفت توبه حافظه[15]هفت «گناه» حافظه را لزوماً نباید به عنوان شکست و ناتوانی در نظر گرفت، بلکه باید به عنوان محصولات فرعی سازوکارهای خوش کارکردی[16]که از فرآیندهای حافظه ما پشتیبانی می‌کنند تلقی کرد.دانیل شاختر توضیح می‌دهد: «ما نباید اینها را به‌عنوان نقص‌هایی در معماری حافظه در نظر بگیریم، بلکه باید به‌عنوان هزینه‌ هایی لحاظ کنیم که برای مزایا می‌پردازیم، مزایایی که باعث می­شوند بیشتر مواقع حافظه خوب کار کند.»خوشبختانه، راه هایی برای مدیریت منفی ترین جنبه های هفت گناه حافظه وجود دارد.سرباز، مهندس و مخترع آمریکایی اسکات استنلی هارابردا[17]در سال 2004 در یک کنفرانس علمی در فلوریدا شرکت کرد، جایی که دانیل شاخترهفت گناه حافظه را ارائه کرد.استنلی پس از انجام آزمایشاتی برای تأیید فهرست گناهان حافظه، فهرستی از روش هایی تهیه کرد تا به ما کمک کند آنها را بهتر مدیریت کنیم، فهرستی که او آن را &quot;هفت توبه حافظه&quot; نامید:1. اطلاعات را به سرعت پس از یک رویداد، زمانی که در ذهن افراد تازه است، به دست آورید.2. از لیست وظایف اولویت بندی شده[18]استفاده کنید.3. از رویدادهای مهم، از جمله صورت جلسات یادداشت برداری کنید.4. روزانه رویدادها و نقاط عطف[19]مهم را ثبت کنید.5. هنگام درخواست اطلاعات، از سؤالات خنثی[20]استفاده کنید.6. بنیان یا دیدگاه فرد ارائه دهنده اطلاعات را درک کنید.7. علائم اختلال استرس پس از سانحه را درک کرده و بشناسید.مانند بسیاری از سوگیری های حافظه، متأسفانه رهایی کامل از آنها غیرممکن است. اما حداقل می توان این استراتژی‌های ساده را برای کاهش برخی از مضرترین اثرات به کار برد.به یاد داشته باشید که فهرست هفت گناه حافظه را مرور کنید و برای هر یک از آنها مثالی از تجربیات خود بنویسید. ریشه یابی هر گناه با یک مثال عینی باعث می شود دفعه بعد که یکی از آن گناهان را مرتکب می شوید، آگاه تر باشید.منابعhttps://en.wikipedia.org/wiki/The_Seven_Sins_of_Memoryhttps://nesslabs.com/the-seven-sins-of-memoryhttps://psychoexir.com/[1] Daniel Schacter[2] The Seven Sins of Memory[3] transience, absent-mindedness, blocking, misattribution, suggestibility, bias, and persistence[4] رجوع کنید به:Schacter, Daniel L. (2001). The Seven Sins of Memory: How the Mind Forgets and Remembers (h ttps://archive.org/details/sevensinsmemoryh00scha) (Kindle ed.). Houghton Mifflin Harcourt. p. 11 (https://archive.org/details/sevensinsmemoryh00scha/page/n21).[5] attention[6] encoding[7] Tip of the tongue phenomenon[8] retrieve[9] رجوع کنید به:Shacter, Daniel L. The Seven Sins of Memory: How the Mind Forgets and Remembers. Houghton Mifflin Harcourt. p. 91.[10] https://www.ted.com/talks/elizabeth_loftus_how_reliable_is_your_memory?language=en[11] retrospectively[12] current knowledge, beliefs, and feelings[13] chronic fears and phobias[14] post-traumatic stress disorderاختلال استرس پس از سانحه PTSD یک اختلال روانی و رفتاری است که می تواند به دلیل قرار گرفتن در معرض یک رویداد آسیب زا، مانند تجاوز جنسی، جنگ، تصادفات ترافیکی، کودک آزاری، خشونت خانگی، یا سایر تهدیدها ایجاد شود.[15] The seven penances of memory[16] well-working mechanisms[17] Scott Stanley Haraburda[18] prioritized task list[19] milestones[20] neutrally worded questions</description>
                <category>Farzaneh Yazdani</category>
                <author>Farzaneh Yazdani</author>
                <pubDate>Thu, 07 Apr 2022 22:26:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسان به مثابه یک کتاب پویا</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D9%88%DB%8C%D8%A7-fthukbkkzmrr</link>
                <description>Geschreven Portrettenامروز موضوعی برام پیش اومد که من رو واداشت به تعاملاتم فکر کنم و در نهایت به جمله فوق فلسفی بالا دست یافتم!???....ساده و خلاصه بگم:۱. بعضی آدما مثل بعضی کتاب‌ها(شایدم فیلم‌ها)، جذابیت اولیه‌شون خیلی زیاده، همه علاقه دارن باهاشون ارتباط داشته باشن، اما بعد که چند صفحه از وجودشون رو ورق زدی، باخودت میگی، نه خیلی هم خبری نبودا! شایدم به این نتیجه برسی که اساسا وقتت رو تلف کردی.۲. بعضی‌ها هم، برعکس، اولش حوصله‌ات رو سر میبرن(شاید خجالتی هستن یا یخشون دیرتر وامیره،?)، اما اگر تحمل کنی و کمی بیشتر باهاشون تعامل کنی، تازه به صفحات جذابشون می‌رسی!۳.یه گروهِ احتمالا کم‌تعداد هم نه اولش جذابن نه وسطش و نه آخرش.۴. و درنهایت یه گروه لابد، کم‌تعدادتر، اول و آخر و وسطش، جذابیتن!آمّا!!!! یک تفاوت مهم انسان با کتاب(یا فیلم) اینه که مطالب کتاب با شخصیت من و توی خواننده کاری نداره و تغییری نمیکنه، ولی انسان یک کتاب پویاست، صفحه‌ای که من از یک فرد می‌خوانم با آنچه تو می‌خوانی شاید زمین تا آسمان تفاوت داشته باشد!(شبیه  اینکه ترکیب اکسیژن با هیدروژن میتواند آب تولید کند، اما اگر با آهن ترکیب شود، آهن زنگ زده تحویلت میدهد!)+نتیجه ‌‌گیری اخلاقی:زود قضاوت نکنیم، فرصت بیشتری بدهیم برای شناختن و شناخته شدن هم به خودمون و هم به دیگران.(من در مورد کتاب هم این تجربه رو دارم، با خوندن کتابهای فاقد جذابیت اولیه یا حتی کلّا نه چندان جذاب هم به نتایج خوبی رسیدم‌.)پی‌نوشت‌: این نکته هم یادمون باشه که تو بحث‌های بازاریابی هم این تاکید وجود داره: ۳۰ ثانیه اول یک مذاکره، خیلی در جذب مشتری تعیین‌کننده خواهد بود (و اصولاً فکر می‌کنم در هر ارتباطی، تعامل اولیه در شکل‌گیری یک احساس خوب و انگیزه کافی برای ادامه اون رابطه می‌تونه خیلی تاثیرگذار باشه.)سوال: ۱. شما به جز این ۴ دسته، مدلهای دیگه ای از افراد به نظرتون میرسه؟۲.من جزو کدوم دسته هستم به نظرتون؟</description>
                <category>Farzaneh Yazdani</category>
                <author>Farzaneh Yazdani</author>
                <pubDate>Wed, 23 Feb 2022 19:15:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک لحظه صبر کن!.... شاید «حافظه» مقصر باشد. (قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/Mindphilosa/%DB%8C%DA%A9-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%B5%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D9%86-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%D9%87-%D9%85%D9%82%D8%B5%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-fkuylsdmhli6</link>
                <description> تیموتی در سال 1986 به قتل وحشیانه­ مادر و دختری متهم و به مرگ و مدت دو سال و چهار ماه زندان محکوم شد. آنچه او را به این جرم متهم کرده بود شهادت شاهدان عینی[1]بود اگرچه شواهد فیزیکی دلالتی بر مجرم بودن او نداشتند... سرانجام کشف شد مردی مشابه تیموتی مکررا به محله قربانی رفت و آمد داشته است و درنهایت تیموتی تبرئه شد. پژوهشها نشان داده ­اند که قرار گرفتن در صف مظنونین، هم از مواردی است که می­تواند به نتیجه­ گیری غلط منجر شود؛ شاهدان عینی تصور می­کنند که فرد گناهکار لزوما در صف مظنونین است، بنابراین زمانی که فرد گناهکار در صف مظنونین قرار ندارد، ممکن است کس دیگری را به عنوان گناهکار معرفی کنند.تشخیص شاهدان عینی به ویژه وقتی فرد غیرهم­ نژاد خود را به عنوان عامل شناسایی می­کنند هم ضعیف است.و...(برگرفته از کتاب روانشناسی شناختی رابرت استرنبرگ- ترجمه دکتر کمال خرازی و دکتر الهه حجازی-فصل6 فرآیندهای حافظه)................................................................................................................................این مثالهارو مطرح کردم تا باب مطالبی رو باز کنم در رابطه با خطاهای حافظه که البته نمیدونم چند قسمت در این مورد خواهم نوشت، فعلا دری را گشوده ­ام!یه نکته جالبی که در مورد علوم شناختی، دوست دارم اینه که معتقدم  این رشته خیلی به نحوه تفکر و قضاوتم کمک کرده: هم درمورد خودم و توانمندی­ هام به واقع­ نگری بیشتری رسیدم و هم روی قضاوت و تعاملم با سایرین اثر مثبت گذاشته.یه مثالش همین بحث حافظه: حتما برای شما هم پیش اومده  که فردی موضوعی رو براتون تعریف کرده و چند وقت بعد یه نفر، همون جریان رو به نحو دیگه ­ای بازگو کرده!برداشت احتمالی[2] من شنونده قبل از آگاهی درمورد گناهان حافظه: ظاهرا به روی خودم نمیارم و تو دلم می­گم خالی­ بند! چه خوب شد شناختمش! حالا بسته به سابقه ذهنی وشناختی که از دو گوینده دارم، احتملا به یکیشون بیشتر ظنین میشم! (سوگیری[3]هم خودش مبحث جالبیه که امیدوارم زمانی در موردش بیشتر مطالعه کنم و بنویسم.)برداشت احتمالی، بعد از آگاهی در مورد خطاهای حافظه: در عین اینکه احتمال دروغگویی رو رد نمی­کنم موارد دیگه­ ای رو هم لحاظ می­کنم: ممکنه حداقل، حافظه یکی از ما سه نفر دچار خطا شده باشه، بدون کوچکترین قصد دروغ­گویی!برمبنای این احتمال می­بینید که چقدر احساس و قضاوت من تفاوت پیدا می­کنه!؟ حس بدبینی و خشم کمتری به دیگران پیدا می­کنم، در مورد حافظه خودم بیش ­برآورد[4]نمی­کنم-حتی اگر قائل باشم که حافظه خوبی دارم- و اون رو مبرای از خطا نمی­دونم، بنابراین چند وقته که تقریبا از یک بحث معمول بین خودم و سایرین خلاص شدم[5]:فکر می­کنم تا اینجای بحث به اندازه کافی ترغیب شده باشید درمورد خطاهای حافظه بدونید(بهشون بگیم شیطنت­ های حافظه چطوره؟!)خوشحال می­شم نظراتتون رو بدونم.راستی به نظرم قبل از اینکه قسمت دوم رو بنویسم بد نیست ted talk  پروفسور الیزابت لافتوس رو ببینید:https://www.ted.com/talks/elizabeth_loftus_how_reliable_is_your_memory?language=enیا از این لینک:https://www.youtube.com/watch?reload=9&amp;amp;amp;amp;amp;amp;v=PB2OegI6wvI(لینکی که فیلترشکن نخواد پیدا نکردم.)[1] Eyewitness[2] به این خاطر می­گم احتمالی، چون  وقتی درمورد انسان صحبت می­کنیم نباید از متغیرهای فراوان موثر، چشم بپوشیم، مثلا شاید یک نفر برمبنای پیشینه تربیتی و اعتقادی از همون بدو امر ­طور دیگه­ ای فکر کنه:يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيرًا مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ...(آیه 12-سوره حجرات)[3] Bias[4] Overestimate[5] گاهی هم یه سری چیزهای مهمتر رو سریع ثبت می­کنم تا از سوءتفاهمات محتمل بعدی پیشگیری بشه!</description>
                <category>Farzaneh Yazdani</category>
                <author>Farzaneh Yazdani</author>
                <pubDate>Sat, 12 Feb 2022 12:14:05 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>