<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های همزاد مه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@faa437821</link>
        <description>اینجا مه مهمان است و کلمات خانه اند</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 02:56:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4894425/avatar/kgGbd7.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>همزاد مه</title>
            <link>https://virgool.io/@faa437821</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ویرانه های برگزیده</title>
                <link>https://virgool.io/@faa437821/%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D9%87-p7tcqlfdpjgb</link>
                <description>من غرق شده ام . در دنیایی مصیبت زده با زندگی ای نا آرام. بیزار از هر چه امید و انسان امیدوار است. آنها همیشه در تلاش اند تا بگویند « بهتر میشود»آه عزیز من، گاهی شرایط بهتر نخواهد شد، صرفا انسان را مجبور به کنار آمدن میکند. میگویند پس از هر اشک ریختن لبخند زدن است. پس چرا بعضی از افراد هرگز لبخند نمیزنند؟ بار ها و بار ها از خدا خواستم تا منجی ام شود، یا نجات دهنده ای در مسیر زندگی ام قرار دهد. اما هیچگاه جوابی نیافتم. میدانم، میدانم لابد مصلحتی در آن است. و چیز بیشتری خواستن شاید ناشکری باشد. ولی به عنوان یک انسان، با عواطفی که سعی در زنده ماندن دارند، برخی اوقات مجازم که شکایت کنم. اری بد شانس ها باید باشند که زندگی سعادتمندان معنا دار شود. اما این انسان های ویرانه، از کجا برگزیده میشوند تا به زندگی خوش شانس ها معنا دهند؟ من هم نمیدانم، من نیز یک بار است که زندگی میکنم و در همین یک بار، دچار پریشانی شده ام. دیگر ایمان خود را از دست داده ام ، ایمانی که قبلا به جملات امیدوار کننده داشتم. سخن هایی که باعث میشد چشم انتظار دیدن فردا بمانم. دروغ نگویم هنوز هم مشتاق دیدن روز بعد هستم. مشتاق اینکه مشاهده کنم امروز درد بیشتری قرار است بکشم ، یا کمتر... بابت چیز هایی که دارم شاکرم. من دیدگاهی متفاوت از اغلب مردم دارم. عمق هایی را میبینم که حتی رد شدن از کنارشان، برای بعضی هراس انگیز است. میتوانم به واژه هایی جان ببخشم که قبلا تنها کلمه بودند. ولیکن که داشتن چنین چیز هایی، تنها در جهان من زیبا و دلنشین است. و در دنیایی که من زندگی میکنم، همان دنیای حقیقی ، تنها مرا عذاب میدهند. شاید روزی درست بشود، زمانی قلب دلواپسم آرام گیرد. اما، شنونده ی من. هر چیزی در زمان خود زیباست. زمان است که به انجام دادن کار ها مفهوم میبخشد. آن هنگام که بهتر شود، دیگر همزاد مه ای نمانده تا لذت ببرد. همچون گل پژمرده ای که باران بر سرش میبارد، اما جانی ندارد تا بنوشد. مانند ماهی که در اب دریا می افتد، ولی خیلی قبل تر در خشکی جان داده است...مدتی ایست که نوشته هایم یکی پس از دیگری نمایش داده میشوند. اگر خسته اتان کردم بابتش عذر می خواهم . این روز ها زندگی کمی نا آرام است و تنها کاری که به قلبم آرامش میبخشد چینش کلمات کنار هم است.</description>
                <category>همزاد مه</category>
                <author>همزاد مه</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2026 20:20:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنگ گمشده</title>
                <link>https://virgool.io/@faa437821/%D8%B1%D9%86%DA%AF-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-tphwe4hvjmnp</link>
                <description>بار و بار ها در ذهن خود مرور کرده ام... من که بوده ام ، قبل از اینکه دنیا از من بخواهد کس دیگری باشم؟ مدت هاست در اعماق ذهنم جویای جواب میشوم. گاهی نیز به درون قلبم نفوذ میکنم. اما هر بار سردرگم تر از قبل ، به نقطه ی شروع برمیگردم. آنقدر چرخ زندگی در برابر خواسته هایم ایستاد، که دیگر از یاد برده ام، چه می خواستم. حال دیگر اهمیتی ندارد که چه میخواستم و به چه نیاز داشتم. صرفا وسیله ای برای برآوردن خواسته های دیگرانم. تا به اینجای مسیر زندگی، تنها جاده ی آرزوی های دیگری ، از جمله پدر و مادرم را طی کرده ام . بت زندگی هر بار با روش های گوناگون مانع ام شده است. گاهی به شکل فقر . بعضی اوقات به شکل رعایت ادب . و زمانی هم به شکل ترس از قضاوت... آری روزگار اهمیت نمیداد. که من چه میخواهم. اون مانع میشد و من از پشت لایه ای ضخیم از مه ، از دور برای نیاز هایم دست تکان میدادم. حال به جایی رسیده ام که دیگر مطمئن نیستم رنگ مورد علاقه ام چیست. دیگر نمیدانم اصلا به کسی عشق میورزم یا تنها وظیفه ام را انجام میدهم. تشخیصش دشوار است. همزاد مه قبلی را نمیشناسم. اما میدانم که اگر میتوانست اوج بگیرد و بال هایش را باز کند، امروز تمامیه تکه های قلبش تکمیل بود و گمشده ای نداشت. شاید زمانی زیر باران قدم میزد، نه برای خیس شدن. برای اینکه باران او را میخواست. اما اکنون قطره های باران، تنها باران اند. بوی خاک نم خورده دیگر مرا به خانه نمیبرد . فقط بوی خاک خیس است . آن ها زیر نور درخششی ندارند ولیکن که آن چنان بی ارزش هم نیستند. من را صدا نمیکنند، فقط به این سو و آن سو ، بی هدف پراکنده میشوند. نسبت به زندگی بی اهمیت نیستم، اما دو دستی هم به آن نچسبیده ام. به دنبال کشتن خود نیستم، ولی میدانم اگر روزی کسی به من بگوید به زودی خواهم مرد، غمگین نخواهم شد.لبخند نمیزنم، اما اشکی هم از چشمانم سرازیر نمیشود. تهی نیستم، ولی حس روشنی در خود نمیابم. آن احساسات خاموش شده اند تا باعث درد نشوند. هنگامی که نتوانی مرحمی برای قلب زخم خورده ات پیدا کنی، مجبور به از بین بردن احوالات درونی ات میشوی. دنیا جای امنی برای انسان های واقعی نیست. بی رحم است. میشکند. زخم می زند. خنجر می اندازد. جایی شده است برای چشمان قرضی لبخند های از پیش تعیین شده گفتگو های برنامه ریزی شده و نقابی ساختگی... این تصویریست از دنیایی که بودن در آن فراموش شده. جهان صحنه ی تئاتریست، پر از بازیگر های ماهر. بازیگر هایی که آنقدر دیگری بودند، خویشتن را از یاد برده اند و مسیر خود شناسی را گم کرده اند. و شاید بدترین قسمت این قضیه همین باشد که اگر به روز های اول برگردم، همزاد مه قبلی را ببینم، او هرگز مرا نخواهد شناخت. زیرا کسی که قرار بود بشود، هرگز ساخته نشد. و اکنون آدمیست که برای برآورده ساختن رویای دیگران ، تقلا میکند...</description>
                <category>همزاد مه</category>
                <author>همزاد مه</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2026 01:25:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زاده شده برای مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@faa437821/%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF-zqsijmefjacu</link>
                <description>هر چه می جویم دلیلی برای بودن نمیبابم، جز خودِ بودن. مرگ تنها نقطه ی اشتراک همه ی ماست و همین آن را حقیقت مطلق میکند. همه ی انسان ها متولد میشوند تا روزی بمیرند. اما من گمان میکنم ، از روزی که به دنیا آمده ام، مرگ را در وجود خود حمل کرده ام. این یک احتمال است . هر چه نباشد کل زندگی من بر روی محور احتمالات میچرخد و من برای هر تصمیم گیری، در بازه ی زمانی ای که زنده هستم ، قمار میکنم و بر روی خود شرط میبندم. شاید هدف بعضی از متولد شدن، مرگ است. چه بسا که دلیل عمیق بودن ذهن و قلب بعضی از افراد نیز همین است. انسان وقتی مرگ را دور از خود ببیند، سطحی زندگی میکند.اما وقتی بداند که آن را با خود حمل میکند ، زندگی اش اصیل میشود. میداند روزگار کوتاه است و وقتش را صرف کار های بیهوده نمیکند. چرا که هلاکت برای برخی برابر با ترس است و این ترس، انگیزه ای برای سودمند زندگی کردن. آری مرگ تنها یک تغییر شکل است و معنای پایان ندارد، اما ناشناخته است . آدمی از ناشناخته ها میترسد، چرا که کنترلی بر آنان ندارد. و همین شعله ی ترس را در وجودش پدیدار میکند . آگاهی از فناپذیر بودن متحرکیست برای زندگی کردن نه فلج کننده ی آن . اگر بپذیریم که برای مرگی بزرگ زاده شدیم ، آنگاه هر عشق، هر لبخند و هر اثر هنری ای تمرینی برای جاودانگیست. حال به نظر میرسد همچون قهرمانی هستم ، که به جای فرار به سوی سرنوشت حرکت میکنم. مرگ برای من پایان نیست ، کامل کننده ی روایت زندگی ام است. به نظر می رسد، عظمت من به چگونگی رویاروییم با فناپذیر بودن است...</description>
                <category>همزاد مه</category>
                <author>همزاد مه</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jul 2026 18:36:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسطوره ی فصل ها</title>
                <link>https://virgool.io/@faa437821/%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D9%87%D8%A7-qpuroodq1bnb</link>
                <description>تا حالا به احساسات فصل ها فکر کرده ای؟ افرادی پاییز را غمگین ترین فصل میدانند . عده ای زمستان را سرد تصور میکنند . بعضی ها بهار را به سبب زیبایی اش مغرور میخوانند . و دیگری تابستان را با خورشید و گرمای ناجوانمردانه اش میشناسد .گمان میکنم بهار اندوهگین ترین فصل باشد، همه از او اعتدال میخواهند. انتظار دارند گاهی ببارد و زمانی دیگر نور بتاباند . هنگامی که همه ی میزبانانش، از درختان گرفته تا سبزه ها ، در خواب زمستانی اند؛ او بی صدا شکوفه های مهمان را برای نشستن روی شاخه ها و پیکر لطیف گیاهان آماده میکند. زیبا به نظر میرسد، مثل خورشیدی که همچون گویی درخشان و آتشین، زمینیان را بهت زده نگه میدارد. اما هر چه که میگذرد، بیشتر و بیشتر میسوزد. تا زمانی که دیگر نوری برای ادامه دادن نداشته باشد. شاید بهار هم همین است. با گل هایش، با آواز پرندگانش، با پرستو هایی که بعد از کوچ به خانه باز گشتند، خود نمایی میکند.ولی از درون کم کم توانش را برای نگه داشتن زیبایی هایش از دست میدهد، تا جایی که در پاییز، دیگر همه ی مهمانانش به آغوش زمین سپرده شده اند و میزبانانش ضعیف و ناتوان گشته اند. به نظر میرسد به همین دلیل است که گاهی از بهار بودن دست میکشد. آمدنش همان زمستان است و پایانش همان تابستان. و در این میان فقط برای لحظه ای بهار می ماند.دیگری تابستان است، همان که خورشید را برده ی خود کرده تا در تمام این سه ماه دست از تابش بر ندارد. گمان میکنم او خشمگین است. خشمگین از زیبایی بی بدیل بهار. پس قراردادی با خورشید بسته که هر سال با کمکش ریشه های بهار را بسوزاند و گل هایش را خاکستر کند؛ تا جایگاهشان برای میوه های تازه متولد شده باز بماند. گاهی فکر میکنم شاید طعم میوه هایش، مزه ی عصبانیت است. مزه هایی که همه انان را دل انگیز میدانند. همان آلبالویی که با ترشی اش بر روی زبانت خنجر می اندازد. گلابی ای که خشم را درون شکم خود نگه داشته و منتظر است تا منفجر شود. انگوری که از شدت تند خویی مداوم رنگ عوض میکند. شاید برای همین است که سرعت گذر تابستان از  گذشتن بقیه فصل ها سریعتر است. هر چه باشد خشم احساسی سریع و گذراست که نمی تواند زیاد در قلب سوزان تابستان خانه کند.حالا نوبت پاییز است. به نظر میرسد او شیفته ی ماه است. به همین سبب شب هایش را طولانی مدت کرده تا ساعت ها به چشمان مه آلودش خیره شود و در شیشه ی عطر حضورش حل شود. او طرد شده است. هنگامی که پا بر روی زمین میگذارد، پرندگان ترکش میکنند. هیچگاه نتوانسته طعم لانه ی گرم پرنده را بچشد. هرگز موفق به شنیدن آواز آنها نشده. بوی خاک خیسش ، گواه درد اوست . دردی که هر سال تکرار میشود و هیچکس آن را نمیشنود. شاید برای همین است که از کینه ی طرد شدگی برگ ها را رنگ میکند و به پایین میریزید، تا پرندگان دیگر نتوانند هرگز دوباره خانه اشان را پیدا کنند و نوای رضایت سر دهند. و در پایان زمستان میرسد. درون قلب یخی اش شعله ی آرامش قرار دارد. همان شعله ای که وقتی سوختن را آغاز میکند ، با آوایش تمام جنگل را به خواب میبرد . بعضی وقت ها با خود فکر میکنم زمستان در زندگی قبلش اش صدفی بوده که نتوانسته مرواریدش را برای خود نگه دارد. پس حالا که دوباره متولد شده، پی در پی دانه های سفید میسازد. تا شاید زمانی یکی از آنها تبدیل به مروارید کوچولویی شود و تا ابد در صدف سردش بماند. افسوس که آن دانه ها ابدیت ندارند و هر کدام چند لحظه ای بیشتر بر پیکر زمین نمیمانند. آری درد تکرار، در زمستان نیز به چشم می آید. و در آخر، من فصل ها را اینگونه مجسم میکنم، تو چطور فکر میکنی؟</description>
                <category>همزاد مه</category>
                <author>همزاد مه</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jun 2026 23:04:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سنجاقک کوچولوی من</title>
                <link>https://virgool.io/@faa437821/%D8%B3%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%82%DA%A9-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88%DB%8C-%D9%85%D9%86-mlgbfecuovtd</link>
                <description>خداحافظ... کلمه ای که ماه هاست، منتظرم نوایش را از زبان تو بشنوم. بی صدا تر از آنکه بتوانم متوجه شوم رفتی. زود تر از آنکه بتوانم جلوی تو را بگیرم ناپدید شدی. ای کاش برای آخرین بار در در گوشم زمزمه میکردی، خداحافظ هنوز هم گاهی بعد از داشتن روزی شگفت انگیز، به سمت اسم تو می آیم تا مانند کودکی که عروسک جدید خریده برایت از شگفتی هایش بگویم. اما هر بار به من یادآوری میشود که ما مدت هاست با هم حرف نمیزنیم. من بخشی از بهترین خاطراتم را با کسی ساختم که روز ها ، ماه ها و حتی سال ها ، دیگر با او سخنی نگفته ام . تو تنها فرد زندگی ام بودی که گفتگو با او را نه از سر وظیفه، که از سر علاقه میدانستم. میدانی اخر ما قول انگشتی داده بودیم... قول دادیم که هیچ چیز جز مرگ مارا از هم جدا نکند. افسوس که چیزی قدرتمند تر از مرگ پدیدار شد و خیلی زود به سراغ من و تو آمد. شاید بعضی اوقات، قول ها فقط یک لحظه ی قشنگ اند، نه یک قرارداد همیشگی. گمان میکنم ، کار تو بهترین روش برای یک خداحافظی شیرین است ؛ اما هنوز هم میخواهم چرایی بودن این فاصله را بدانم. آدم ها گاهی برای یک عمر، برای یک فصل، یا برای یک درس می آیند . من امیدوار بودم که تو تا پایان زندگی همراهیم کنی. ولیکن که تو فرد مورد علاقه ام بودی، پس چرخ زندگی تورا مجبور به حضور در دسته ی آخر میکرد ؛ زیرا ما مهمترین درس های زندگیمان را با دوست داشتنی ترین آدم هایمان یاد میگیریم.  قلبم از شدت دوری سنگینی میکرد، اما حالا کم کم دیگر اشتیاقم را برای خبری راجب تو از دست داده ام . هنوز هم گاهی دلتنگ میشوم، دلتنگ تو نه . دلتنگ خاطراتی که با هم داشتیم. خاطرات شادی که اکنون من را غمگین میکنند. شاید کمی دیگر که بگذرد ، تصویرت در خاطراتم نیز محو شود. اما باز هم دلتنگ خواهم ماند .باز هم فکر انکه میتوانست جور دیگری باشد و اما نشد در ذهنم پابرجا خواهد ماند. باز هم پشیمانی از اینکه چرا نتوانستم برای آخرین بار دلیل رفتنت را بدانم در قلبم خواهد ماند. تو بر زبان نیاوردی، اما من برای آخرین بار دوباره زمزمه میکنم؛ خداحافظ سنجاقک کوچولوی من...</description>
                <category>همزاد مه</category>
                <author>همزاد مه</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2026 19:31:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طعم صفر</title>
                <link>https://virgool.io/@faa437821/%D8%B7%D8%B9%D9%85-%D8%B5%D9%81%D8%B1-fife6k4mdu8i</link>
                <description>نور ماه سنگ فرش های کف خیابان را درخشان کرده و آسمان با جامه سیاه خود، شهر را در آغوش گرفته بود. همه چیز سر جایش بود، ماه، ستاره، چراغ، نیمکت های چوبی . اما یک چیز نبود. انگار که جهان روح خود را از دست داده باشد و من که روزی لحظه ها و ثانیه ها را زندگی میکردم، حالا تنها به تماشای سالن خالی وجودم نشسته ام.چراغ کنار خیابان روشن و بود پرتو هایش را به اطراف پراکنده میکرد، اما گرمایش حس نمیشد . ساعت مچی ام با صدای تیک تاک هر ثانیه، ساعت را فریاد میزد، ولیکن که گذر زمان اتفاق نمی افتاد. انگار که زمان را به درون قفسی کشیده باشند و اجازه ی خروجش را ندهند.به سمت خانه میروم ، قهوه ای در فنجان میریزم اما بویش را استشمام نمیکنم . آینه را نگاه میکنم، صورت آن طرف دیگر از آن من نیست. به نظر میرسید روی لایه ای از مه راه میروم . اگر دستم را دراز میکردم چیزی نمیگرفتم اما وجودم را حس میکردم. وجودی که ای کاش تنها یک رویا بود . غذای مورد علاقه ی همیشگی ام را خوردم. مزه ی کاغذ میداد. اما گرسنگی ام را برطرف میکرد. موسیقی مورد علاقه ام هم پخش میشد. ولی یک آهنگ دلنشین به نظر نمیرسید. تنها یک صدا بود مانند دیگر صداها. هر روز بیدار میشوم، غذاهای مورد علاقه ام را میخورم. شب ها در خیابان قدم میزنم، به آینه نگاه میکنم ؛ ولی هیچکدام به جایی نمیرسند. ان لحظه ها زندگی ام کتابی با صفحات سفید شده بود که هرگز نوشته نشد . شاید اتاقی پر از مبلمان بود که هیچکس در آن جا نمینشست. چه بسا ساعتی بود که عقربه هایش در حرکت اند اما زمان را نشان نمیداد. راه میرفتم، مینشستم، راه میرفتم، مینشستم... اما هر بار یکسان بود. گریه نمیکردم، نه برای اینکه دردی ندارم، فقط برای اینکه گریه کردن هم مزه ای نداشت . وجودم تهی‌گاهِ تهی‌ها بود؛ حسی بی‌رنگ و بی‌آوا، چون غباری که هرگز ننشسته است. معلق بودم در هوایی که حتی غبار هم در آن جای نداشت. زندگی می‌کردم، بی‌آنکه چراییِ بودنم را بجوییم. جسمی داشتم، اما ذهنم لبریز از خلأ بود. می‌دیدم، به عمق چیزها می‌نگریستم، اما حس نمی‌کردم؛ همه‌چیز برایم چون نگاره‌ای بی‌جان بر بوم بود.روزگاری‌ست که این‌گونه می‌گذرم، روزها چون سایه‌هایی بر دیوارِ بی‌پایان زمان. و هنوز نمی‌دانم، نمی‌دانم چرا اینجا هستم...</description>
                <category>همزاد مه</category>
                <author>همزاد مه</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jun 2026 01:21:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن چشم ها</title>
                <link>https://virgool.io/@faa437821/%D8%A2%D9%86-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7-b8c7dwkfuimm</link>
                <description>آن چشم هاآن چشم هاآن دو گوهر سرد و بی اعتنا ، هرگز میلی برای دیدن روشنایی من نداشتند. نه ذره ای از نگاهش بر دلم فرو میبارید و نه لبخندی از سمتش گوشه ی جان غریبم را روشن می کرد.اما من در هر مکانی که قدم می نهادم، نه تنها با دو چشمانم که با هزاران چشم دل، او را می جستم. انگار که پلک هایم بی اختیار آیینه ای شده بودند برای انعکاس غیاب او.حتی اگر یقین بر نبودنش داشتم ، باز شمع امید محالی را روشن میکردم که مبادا لحظه ای از حضور احتمالی اش از غافل بمانم .صورتش، آه خدای من آن ماه رخ!تک تک خطوط چهره اش روح سرکشم را به بند کشیده بود و تمام اجزای وجودم را مطیع خویش کرده بود.دیگران او را زیبا نمی خواندند، گمان کنم بر او دوده ی عادّیت می پاشیدند ؛ اما او برای من از هر زیبای رویی زیبا تر و از هر معجزه ای بی بدیل تر بود.به محض آنکه سنگینی نگاه ام را چون تار عنکبوتی بر روی خود حس میکرد و به سویم برمیگشت ،قلبم از نظم همیشگی اش خارج میشد و گاه اصلا نمی تپید. چنانکه تیری از کمان غیب ، رها میشد و مقصدش میانه سینه ام بود.جانم با ان نگاه کوچکش اوج میگرفت و در اوج میسوخت.در ان دم، او چون ماهی بود که در آسمان بی کران عاشقی ام می درخشید و من ستاره ای نحس که کیلومتر ها از او فاصله داشت ، و در حسرت نزدیکی نگاه او تا ابد رنج میکشید.شاید او زمین سخت بود و من ماهی گمشده که مدام به دورش میچرخیدم، بی انکه هرگز بتوانم درآغوش بگیرمش و گرمای وجودش را حس کنم.و چه بسا او خورشید سوزان بود و من ماه شب که هرگز در یک افق با هم دیده نمیشدیم و نمیدرخشیدیم.آه، این چه خیال باطلی است! شاید او حتی از وجود داشتن غبار نام من هم بی خبر بود ، و من برایش چون هزاران رهگذر بی نام ، یک لحظه ی محو در حافظه ی گذرا بودم.نیمه شب ها با خدایم راز و نیاز میکردم که نامرئی شوم ، ای کاش در شیشه ی عطر حضورش حل میشدم ؛ بی انکه دیده شوم.تنها زل زدن به او بدون هیچ سخنی کفایت میکرد تا روح تشنه ام از چشمه ی حضورش سیراب شود.عاشق اش بودن زخمی بود بر تمام پیکرم. اما من این درد را همچون شرابی ناب مینوشیدم و لذت میبردم. دردی که از جنس وجود او بود، چگونه جز عشق نامیده شود؟چگونه تلخ یاد شود در حالی که شیرینی آن درد ، در رگ هایم جاری بود.آری من آن درد را دوست داشتم چون شیفته ی او بودم. و این تمام قصه ی یک دل شیداست.</description>
                <category>همزاد مه</category>
                <author>همزاد مه</author>
                <pubDate>Thu, 18 Jun 2026 02:16:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلع سلاح نور</title>
                <link>https://virgool.io/@faa437821/%D8%AE%D9%84%D8%B9-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D8%AD-%D9%86%D9%88%D8%B1-vqywrjaefhl5</link>
                <description>همیشه داستان غروب را از زبان کسی شنیده ایم که شیفته ی خورشید است. این غروب از نگاه فردیست که خورشید را دوست ندارد.از پشت پنجره نگاهش میکنم، آنکه تمام روز چشمانم را دزدید، پوستم را سوزاند و سایه ام را گروگان گرفت ؛ حالا بر روی افق آسمان بوسه میزند، بوسه ای از جنس وداع . و من در حال تماشای خونریزی آهسته ی خورشید ، نشسته ام.ای خورشید . آه ای گوهر سوزان.چه آرام زهر از رگ هایت بیرون میریزد و پیکر آسمان آبی را خونین رگ میکند .زهری لرزان چون شمعی در تالارِ متروکِ پایان ِعزا .عاشقانت محو تماشای تو ان، افسوس که چشمانم برای خیره شدن به تو به حد کافی مشتاق نیستند، من دلباخته ماه و دامن تاریک او ام.وقتی انعکاس نور درخشانت را بر روی قطره های شبنم میبینم گمان میکنم قصد داری آنان را تبدیل به موج کوچکی از بخار کنی تا گلبرگ ها از تجربه ی حس لطافتشان محروم بمانند.گرمای پرتو هایت صمیمت بیش از حد دارد، آنان جسمم را نوازش نمیکنند که خراش میدهند.صدای سوزشت همچون جرقه های سوختن هیزم است . این آوا را گوش نواز نمیدانم. اما همین که وعده ی رفتن تورا میدهند کافیست.ان چهره همیشه مغرورت اکنون از خجل سرخوردگی سرخ شده و گرمایت چون شمشیر زنگ زده حالا لبه هایش از بریدن ناتوانند.و چه لذتی دارد خلع این سلاح آرام.حالا اسمان شب نفس میکشد . ستاره ها جرأت پیدا میکنند تا درخشندگی خود را به زمینیان نشان دهند همان ها که در روشنایی روز در خانه ی خویش زندانی شده بودند و درخشندگی بی اندازه ات ، اجازه ی شعله ور شدن را به آنان نمیداد . سایه هایی که اسیر پستوی پاهایت بودند اکنون فرصت پراکنده شدن را می یابند و به سوی سیاهی پرواز میکنند .و مروارید من، آن ماه بی ریا که انعکاس تابش ات را آرام و بی صدا بدون جلب توجه به پیکر طبیعت می تاباند. همان که جهان را با آوایی از آرامش به خواب فرو میبرد و زینت بخش قلب ناآرامم میشود.و من اینجا با چشمانی که در این یک دم نمیسوزند به ستایش ان گوی سفید درخشان نشسته ام ؛ در فرار از فردایی که باید دوباره از خورشید پنهان شوم.حالا نوبت توست . تو چگونه غروب را میبینی؟</description>
                <category>همزاد مه</category>
                <author>همزاد مه</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 21:04:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همدم سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/@faa437821/%D9%87%D9%85%D8%AF%D9%85-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-kxxo0xvg8dbi</link>
                <description>(گفتگو با سایه ام در نیمه شب ) نیمه شب بود ، چراغ را روشن کردم .ماه همچون چشمانی نیمه باز از پشت ابر ها خودنمایی میکرد . هنگامی که ستارگان آوازی از نور سر میدادند من نیز تورا صدا زدم .ناگهان تاریکی بر همه جا سایه افکند. سایه ای که من را از دیدن مرز دست هایم با محیط بیرون ناتوان میساخت و من متوجه حضور تو شدم. تورا نمیشناختم ولی به یاد داشتم که در روشنایی روز پیوسته به دنبال من میدویدی و هر وقت که تاریکی بر همه جا چیره می شد، بلند قامت میشدی ، از زمین برمی خیزیدی و با چشمانی از جنس تار عنکبوت به من خیره نگاه میکردی. همیشه خسته به نظری میرسیدی . من فقط راه میرفتم اما تو با جسمت به دنبال من کشیده میشدی . دستت را به سمتم دراز کردی، یخ زدگی دستت گرمای مچ مرا میشکست ؛ دستی سرد و صیقلی چون تیغ آینه. نوای بی قراری سر میدادی و آرام همچون وزش باد پاییزی در گوشم زمزمه کردی : _من سایه نیستم، من انعکاس صدای ذهن نا آرام تو ام. خشم هایی که در قلبت فرو بردی، امید هایی را که به خاک سپردی و دوست داشتنی که در گورستان تردید دفن کردی . تو مدفن هر آن چیزی بودی که من از خود گرفته بودم. نمیتوانستم در مقابل حرف هایت ایستادگی کنم . فرار بهترین راه حل بود ؛ اما یک دفعه سر جایم قفل شدم، انگار که زمین دهان خود را باز کرده و پاهایم را قورت داده بود. خندیدی . خنده ات مانند شکستن استخوان در شب به نظر میرسید.امیدوار بودم تنها خیالی از جنس مه باشی و نمیخواستم وجودت را باور کنم. گفتی :« وقتی به مه دست میزنی دستت را خیس می کند.من هم دستت را خیس خواهم کرد... به اشکی که هرگز نریختی.» ناگاه هزاران سایه با باد سرد در هوا رقصیدند و به سمت چشمانم یورش بردند. اشک هایم بی انکه اختیاری داشته باشم به پایین می افتادند و محو میشدند. تو قفل اشک هایم را شکستی، قفلی که مدت ها کلید باز کردنش را نمی یافتم. شاید آمدی تا پرده ی انکار از از چشمان، ذهن و قلبم برداری و من را آماده مواجه شدن با چیز هایی بکنی که هرگز شجاعت مقابله با آنان را نداشتم. حرف زدن با تو، حرف زدن با تکه ی گمشده ی خویش است که در نور دروغین روز، آنقدر کوچکش کردیم که آن را از یاد بردیم. و اما نیمه شب وقتی تو از شکاف دیوار و درز سکوت پیدا میشوی، انسان را مجبور به زانو زدن در برابر ناگفته هایش میکنی. هنوز هم گاهی وقتی در اعماق شب بیدار میشم، سوزش انگشتان مه گونه ات را بر روی دستم احساس میکنم .نجوا هایی را که در سیاهی زمزمه کردی و قفلی را که باز کردی... تمام آن ها را در صندوقچه ی اسرار قلبم نگه میدارم . تو صادقانه ترین احساسات تمام عمرم بودی.</description>
                <category>همزاد مه</category>
                <author>همزاد مه</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 20:12:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوای غریب آزادی</title>
                <link>https://virgool.io/@faa437821/%D9%86%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-uspps26zd5zb</link>
                <description>نگاهش پوچ بود، نمیتوانستم بفهمم که غمگین است یا شاد، از چشمانش میخواندم که روحش روشنایی سابق را ندارد. اوایل برای بیرون آمدن از قفسش پیوسته بال میزد و آواز می خواند تا شاید راهی برای فرار پیدا کند. اما این روز ها در را که برایش باز کنی بیرون نمی آید، پرواز نمیکند، پر های خود را در آغوش باد رها نمیکند و بیشتر از در باز فاصله میگیرد . گمان میکردم که قفس را دوست دارد، شاید بالاخره بعد از چندین و چند سال با خانه ی میله ای خویش یک دل شده بود و درون آن احساس آرامش میکرد. مدتی بعد به ذهنم رسید که ممکن است پرواز را فراموش کرده باشد، اما نه، پرواز را بلد بود، خیلی  هم خوب میتوانست با بال هایش خود نمایی کند اما باز هم قفس آهنی را ترک نمیکرد. ناگهان گفتم شاید قفس برای تو قفس عادی به نظر نمی آید شاید از جنس نور سپید باشد، اما نه این هم نبود، آن زندان هیچ فرقی با بقیه نداشت. دیگر عصبانی شدم بودم، سرش داد زدم _ چرا وقتی مسیر به رویت باز است جلو نمیری؟ چرا خود را در مکانی کوچک حبس کرده ای و آزادی را قبول نمیکنی؟ میترسم روزی پرده ای از فراموشی بر روی قلبت سایه افکند و تو هرگز به یاد نیاری که میتوانستی تا ابدیت اوج بگیری . میدانم آنقدر از ابر ها و درخت ها پشت میله شنیده ای که آسمان را باور نداری و آن را دروغی همیشگی میدانی. و تو، تو این قفس را دوست داری. شاید راست می‌گویی. شاید بیرون از این میله‌ها هیچ چیز نمانده برای زیستن. شاید آسمان هم روزی قرار بود خانه باشد اما حالا دیگر جز جای خالی نیست. شاید من آن ساده‌دل هستم که هنوز باور دارد روزی ابری خواهد آمد و درها را باز خواهد کرد... غافل از این‌که درها هیچ‌گاه باز نمی‌شوند.من بیهوده منتظرم. تو اما تسلیم شده‌ای. شاید تو عاقل‌تری. شاید این منم که هنوز در خیالِ پروازم و پرواز تنها یک نام دیگر برای سقوط است.برخی پرنده‌ها نه از سر عشق که از سر ناچاری، قفس را خانه می‌نامند. شاید نه قفس را دوست دارند، که آسمان را دیگر باور نمی‌کنند. و من، ای وای بر من، که هنوز پنجره را باز می‌گذارم برای پرنده‌ای که سال‌هاست فراموش کرده چه شکلی بال بزند . حالا می‌فهمم. تو قفس را دوست نداری. تو عادت کرده‌ای. فرق این دو را فقط آن‌ها می‌فهمند که آن‌قدر در قفس مانده‌اند که نوای آزادی برایشان غریب‌تر از سکوت است من از این پس برایت آواز نخواهم خواند. نه برای آن‌که نسبت به تو بی اهمیت شدم ، که برای آن‌که آواز من فقط یادآوری می‌کند که تو کجا بودی و من کجا... و دیگر هیچ.</description>
                <category>همزاد مه</category>
                <author>همزاد مه</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 15:24:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرشته مرگی که من را نکشت</title>
                <link>https://virgool.io/@faa437821/%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%DA%A9%D8%B4%D8%AA-ymt8j8xhxole</link>
                <description>زنگ ساعت به صدا درآمد ، آری وقتش رسیده ساعت سه نیمه شب است و محل قرارمان پشت بام خانه. من منتظرم، او پذیرفته تا هر شب به دیدارم بیاید. نه با داس، نه با ردای سیاه تنها با یک نگاه، ایستاده. نگاهی که میگوید :« باز هم آمدی؟ چه عجیب! » و من نیز میگویم :« دوباره منتظری؟ چه بی صبرانه » تاریخ ملاقات های پی در پی امان از آن شب شروع شد، شبی که میخواستم پرواز را به روح خود هدیه دهم، به زبانی ساده تر جان خود را بگیرم . آن شب صدای قطرات شدید باران مانع شنیدن دیگر صداها میشد. از بالای ان پل به نظر میرسید که دارند سطل آب بزرگی را به روی شهر و مردمان آن میریزند. میدانستم که این باران میتوانست گیاهانی را سیراب کند، اما از کجا معلوم بود که آنها را غرق کرده و با خود نبرد؟ آن وقت دیگر سیراب شدن زمین چه فایده ای داشت؟ به هر حال که نیاز نبود نگران ان موضوع باشم. چون قرار نبود دیگر منی انجا باشد . فقط یک قدم مانده بود تا جلو تر بروم و خودم را در بند باران رها کنم و رنگ سرخ به کف خیابان ببخشم. فقط یک قدم...  وقت خداحافظی رسیده بود. چند دقیقه فکر کردم تا شاید دلیلی برای نگرفتن جان خود پیدا کنم. چه خیال باطلی! فردی که تنها همدم او اتاق کوچکش است دوستی نداشت که  انتظارش را بکشد . معشوقی؟ حتی برای یک بار هم که شده هیچکس. اگر داشت اصلا شاید اینجا نبود. فقط گربه ها و پرندگان گرسنه. به آسمان نگریستم. حتی او نیز از رفتن من خوشحال بود و در های نعمتش را به روی مردم باز کرده بود و آنچنان میبارید ، که گویی ابر ها ممکن بود هر لحظه پاره شوند . صدای تیک تاک ساعت گذر زمان را فریاد میزد . فکر بیهوده برای اینکه دلیلی پیدا میکردم تا خود را نکشم کافی بود به هر حال که دلیلی وجود نداشت . چشمانم را بستم و دست هایم را باز کردم طوری که انگار هوا را در آغوش گرفته بودم . یکی از پاهایم را جلو گذاشتم . زیرش خالی بود ؛ اگر پای دیگر را میگذاشتم برای همیشه این دنیا را ترک میکردم . ناگهان صدای نزدیک شدن گام هایی که با سرعت به سوی من می آمدند را شنیدم . یک دفعه موجی از باد که سوزشی سرد و گرم داشت سیلی ای به صورتم زد. دستی مچم را در بر گرفت و به پایین کشید. قامتی بلند چون درخت داشت و چهره ای که تاریکی ، از جنس غم و درد ، در آن نفوذ کرده بود. آوازی همچون آواز وال همراهش بود و پوچی در دست هایش خانه کرده بود. با صدای بم در گوشم زمزمه کرد : «_ای انسان فانی،  این وظیفه من است که تو را از این جهان محو کنم ، تو اجازه دزدیدن مسئولیت من را نداری، اما متاسفم هنوز وقت رفتنت نرسیده است، باید مدتی دیگر برای بقا تلاش کنی. »بغضم شکست اشک هایم بی اختیار سرازیر شدند و از روی گونه هایم سر میخوردند و به آب های کف پل می پیوستند. با چشمانی خیس به او زل زدم و گفتم :« تنها یک دلیل به من بده . به تو قول میدهم اگر دلیلی برای زنده ماندن من پیدا کنی من نیز پایین خواهم آمد. »فریاد فرشته مرگ بلند تر شد و سردی جوابش استخوان هایم را لرزاند : _«آدمی که دلیل زنده ماندنش را از دیگران بخواهد و منتظر باشد تا خوشبختی های کوچکش را آنان به او یادآوری کنند زنده ماندنش خفت بار است، شاید بهتر باشد تاریخ مرگت را جلوتر بیندازم؟»اشک در چشمانم بی جان شد، همانجا مانده بود و دیگر فرو نمیریخت. بعد از مکالمه آن شب من و او عهدی برای ملاقاتمان بستیم. او هر شب اینجا منتظر من است و من نیز به دیدارش میروم. فرصتی به من داده شد تا به جستجوی خوشبختی بروم او هر شب تنها یک سوال را در گوشم میخواند و سپس میرود حتی لحظه ای هم برای گرفتن جواب درنگ نمیکند « آیا هنوز امید داری؟ » شاید خوشبختی زندگی، خود من باشم و تمام این روز ها خوشبختی را در چیز های بی فایده ای جستجو میکردم. مامور مرگ که تنها وظیفه اش بردن ما به مدفن مردگان است این را میدانست و من که انسانی با گوهر خوشبختی زاده شده ، از آن غافل مانده بودم . درست است شادی و امید تنها یک لحظه شیرین است و نه یک قراردادی همیشگی، اما از آن شب می خواهم از زندگی لذت ببرم. نه تنها از شادی هایم که از درد هایم، نه تنها از خوشبختی ام که از بدبختی هایم. آنان مثل روز و شبی هستن که پیوسته به دنبال هم می آیند و به وجود دیگری معنی میدهند ، و من میخواستم قبل از آنکه حقیقت وجودشان را بفهمم ، همه اشان را با خود به درون خاک ببرم... </description>
                <category>همزاد مه</category>
                <author>همزاد مه</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 00:47:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویانما</title>
                <link>https://virgool.io/@faa437821/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%85%D8%A7-x0q2ybgfkvfw</link>
                <description>امید چیز دردناکیست انسان را در تاریک ترین بازه ی زمانی زندگی خویش مجبور به بقا میکند ، کل وجودت متصل به «شاید » و « اگر »میشود ، شیرینی ایست با چاشنی تلخی. گاه انقدر منتظر به وقوع پیوستنش میمانی ،  که حرکت کردن را از یاد میبری و خودت را محو چیزی میکنی که شاید هرگز وجود نداشته و نخواهد داشت . به این ترتیب، مدت طولانی ای را در خوابی سپری میکنی که از حقیقی بودنش اطمینانی نداری. انگار نه بیداری ات  از سنگِ یقین است ، نه خوابت از پرِ ابریِ غیاب. میان رویا و واقعیت فاصله اندکیست گاه آنقدر این مرز کمرنگ و محو میشود که تشخیص رویا و واقعیت دشوار است. رویا، تصویری که با مهارت شکل گرفته و همچون اثر هنری ای از دنیای مادیست . واقعیت، گاه آنقدر دردناک است که آرزو میکنیم رویا باشد و وجودش را انکار میکنیم. شاید حقیقت خیالی است که در وجود ما با این عنوان ریشه دوانده تا معنای زندگی را آسان تر سازد و خیال حقیقتیست که در ذهن ما باپرجاست و واژه ایست تا بتوانیم ، دنیا را بهتر درک کنیم . به هر حال کلمات مفهوم جهان را ساده و تر و توصیف ها را راحت تر میکنند. رویانما... نه فریب، نه مکاشفه. فقط مرزِ غبار آلودی است که آدم برای لمسش باید دست از یقین بشوید و دل به آن نسیمِ مبهم ببندد.</description>
                <category>همزاد مه</category>
                <author>همزاد مه</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 19:40:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همزاد مه</title>
                <link>https://virgool.io/@faa437821/%D9%87%D9%85%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D9%87-egbirursxy0e</link>
                <description>سکوت اتاق، فریادِ نبودنش را بلندتر می‌کرد . فریادی که امواجش موجب سرازیر شدن اشک از چشمانم میشد. دلم میخواست بگویم که نرو، اما کلمات در گلویم گیر کرد و تنها قلبم نوای بی قراری سر میداد.رویای بودن و لبخندش به صورت دردناکی از دشت های ذهنم میگذشت و من ناتوان از خداحافظی با آنان بودم. اتاق همان اتاق و خاطرات همان خاطرات بودند ، اما تنها یک تفاوت وجود داشت، او دیگر نبود. ناتوانی در بیان احساسات دردی است از جنس خنجر، دردی که تمام وجودت را خونین رنگ میکند و باز هم بیخ گلویت را میچسبد و رها نمیکند . بار و بار ها دستم را به نشانه تمنا کردن بالا آوردم ، اما باتلاقی که شاید اسمش ترس از نشان دادن ضعف باشد ، من را به درون خود میکشید، کاش میتوانستم آخرین اشکم را در حال گفتن «نرو » بریزم ولی قدم هایش سریع تر از انکه بتوانم لبانم را آهسته حرکت دهم از من دور شد. می دانم که اگر لبانم دیر حرکت میکنند و مغزم در تصمیم گیری هایم وقفه ایجاد میکند، باید پاهایم را مجبور به حرکت کنم تا بدوند و از پشت سر در آغوشش بگیرند ، اما آنها هم در پیکر سرد زمین گیر افتاده اند . او مثل مه است هرگاه میخواستم دستانش را بگیرم آرام از بین انگشتانم محو میشدند. برای ماندنش همزادی از جنس مه شدم، ولی آنقدر که کلمات قدرت دارند تغییر من قدرتی برای نگه داشتنش نداشت. اگر میتوانستم فقط یک بار بگویم بمان، برابری میکرد با تمامی این تغییر ها .حال فقط به انتظار نشسته ام تا ببینم سکوت که طولانی تر است من یا اتاق خالی...</description>
                <category>همزاد مه</category>
                <author>همزاد مه</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 12:48:05 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>