<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های همزاد مه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@faa437821</link>
        <description>اینجا مه مهمان است و کلمات خانه اند</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-15 23:28:45</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4894425/avatar/kgGbd7.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>همزاد مه</title>
            <link>https://virgool.io/@faa437821</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خلع سلاح نور</title>
                <link>https://virgool.io/@faa437821/%D8%AE%D9%84%D8%B9-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D8%AD-%D9%86%D9%88%D8%B1-vqywrjaefhl5</link>
                <description>همیشه داستان غروب را از زبان کسی شنیده ایم که شیفته ی خورشید است. این غروب از نگاه فردیست که خورشید را دوست ندارد.از پشت پنجره نگاهش میکنم، آنکه تمام روز چشمانم را دزدید، پوستم را سوزاند و سایه ام را گروگان گرفت ؛ حالا بر روی افق آسمان بوسه میزند، بوسه ای از جنس وداع . و من در حال تماشای خونریزی آهسته ی خورشید ، نشسته ام.ای خورشید . آه ای گوهر سوزان.چه آرام زهر از رگ هایت بیرون میریزد و پیکر آسمان آبی را خونین رگ میکند .زهری لرزان چون شمعی در تالارِ متروکِ پایان ِعزا .عاشقانت محو تماشای تو ان، افسوس که چشمانم برای خیره شدن به تو به حد کافی مشتاق نیستند، من دلباخته ماه و دامن تاریک او ام.وقتی انعکاس نور درخشانت را بر روی قطره های شبنم میبینم گمان میکنم قصد داری آنان را تبدیل به موج کوچکی از بخار کنی تا گلبرگ ها از تجربه ی حس لطافتشان محروم بمانند.گرمای پرتو هایت صمیمت بیش از حد دارد، آنان جسمم را نوازش نمیکنند که خراش میدهند.صدای سوزشت همچون جرقه های سوختن هیزم است . این آوا را گوش نواز نمیدانم. اما همین که وعده ی رفتن تورا میدهند کافیست.ان چهره همیشه مغرورت اکنون از خجل سرخوردگی سرخ شده و گرمایت چون شمشیر زنگ زده حالا لبه هایش از بریدن ناتوانند.و چه لذتی دارد خلع این سلاح آرام.حالا اسمان شب نفس میکشد . ستاره ها جرأت پیدا میکنند تا درخشندگی خود را به زمینیان نشان دهند همان ها که در روشنایی روز در خانه ی خویش زندانی شده بودند و درخشندگی بی اندازه ات ، اجازه ی شعله ور شدن را به آنان نمیداد . سایه هایی که اسیر پستوی پاهایت بودند اکنون فرصت پراکنده شدن را می یابند و به سوی سیاهی پرواز میکنند .و مروارید من، آن ماه بی ریا که انعکاس تابش ات را آرام و بی صدا بدون جلب توجه به پیکر طبیعت می تاباند. همان که جهان را با آوایی از آرامش به خواب فرو میبرد و زینت بخش قلب ناآرامم میشود.و من اینجا با چشمانی که در این یک دم نمیسوزند به ستایش ان گوی سفید درخشان نشسته ام ؛ در فرار از فردایی که باید دوباره از خورشید پنهان شوم.حالا نوبت توست . تو چگونه غروب را میبینی؟</description>
                <category>همزاد مه</category>
                <author>همزاد مه</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 21:04:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همدم سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/@faa437821/%D9%87%D9%85%D8%AF%D9%85-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-kxxo0xvg8dbi</link>
                <description>(گفتگو با سایه ام در نیمه شب ) نیمه شب بود ، چراغ را روشن کردم .ماه همچون چشمانی نیمه باز از پشت ابر ها خودنمایی میکرد . هنگامی که ستارگان آوازی از نور سر میدادند من نیز تورا صدا زدم .ناگهان تاریکی بر همه جا سایه افکند. سایه ای که من را از دیدن مرز دست هایم با محیط بیرون ناتوان میساخت و من متوجه حضور تو شدم. تورا نمیشناختم ولی به یاد داشتم که در روشنایی روز پیوسته به دنبال من میدویدی و هر وقت که تاریکی بر همه جا چیره می شد، بلند قامت میشدی ، از زمین برمی خیزیدی و با چشمانی از جنس تار عنکبوت به من خیره نگاه میکردی. همیشه خسته به نظری میرسیدی . من فقط راه میرفتم اما تو با جسمت به دنبال من کشیده میشدی . دستت را به سمتم دراز کردی، یخ زدگی دستت گرمای مچ مرا میشکست ؛ دستی سرد و صیقلی چون تیغ آینه. نوای بی قراری سر میدادی و آرام همچون وزش باد پاییزی در گوشم زمزمه کردی : _من سایه نیستم، من انعکاس صدای ذهن نا آرام تو ام. خشم هایی که در قلبت فرو بردی، امید هایی را که به خاک سپردی و دوست داشتنی که در گورستان تردید دفن کردی . تو مدفن هر آن چیزی بودی که من از خود گرفته بودم. نمیتوانستم در مقابل حرف هایت ایستادگی کنم . فرار بهترین راه حل بود ؛ اما یک دفعه سر جایم قفل شدم، انگار که زمین دهان خود را باز کرده و پاهایم را قورت داده بود. خندیدی . خنده ات مانند شکستن استخوان در شب به نظر میرسید.امیدوار بودم تنها خیالی از جنس مه باشی و نمیخواستم وجودت را باور کنم. گفتی :« وقتی به مه دست میزنی دستت را خیس می کند.من هم دستت را خیس خواهم کرد... به اشکی که هرگز نریختی.» ناگاه هزاران سایه با باد سرد در هوا رقصیدند و به سمت چشمانم یورش بردند. اشک هایم بی انکه اختیاری داشته باشم به پایین می افتادند و محو میشدند. تو قفل اشک هایم را شکستی، قفلی که مدت ها کلید باز کردنش را نمی یافتم. شاید آمدی تا پرده ی انکار از از چشمان، ذهن و قلبم برداری و من را آماده مواجه شدن با چیز هایی بکنی که هرگز شجاعت مقابله با آنان را نداشتم. حرف زدن با تو، حرف زدن با تکه ی گمشده ی خویش است که در نور دروغین روز، آنقدر کوچکش کردیم که آن را از یاد بردیم. و اما نیمه شب وقتی تو از شکاف دیوار و درز سکوت پیدا میشوی، انسان را مجبور به زانو زدن در برابر ناگفته هایش میکنی. هنوز هم گاهی وقتی در اعماق شب بیدار میشم، سوزش انگشتان مه گونه ات را بر روی دستم احساس میکنم .نجوا هایی را که در سیاهی زمزمه کردی و قفلی را که باز کردی... تمام آن ها را در صندوقچه ی اسرار قلبم نگه میدارم . تو صادقانه ترین احساسات تمام عمرم بودی.</description>
                <category>همزاد مه</category>
                <author>همزاد مه</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 20:12:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوای غریب آزادی</title>
                <link>https://virgool.io/@faa437821/%D9%86%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-uspps26zd5zb</link>
                <description>نگاهش پوچ بود، نمیتوانستم بفهمم که غمگین است یا شاد، از چشمانش میخواندم که روحش روشنایی سابق را ندارد. اوایل برای بیرون آمدن از قفسش پیوسته بال میزد و آواز می خواند تا شاید راهی برای فرار پیدا کند. اما این روز ها در را که برایش باز کنی بیرون نمی آید، پرواز نمیکند، پر های خود را در آغوش باد رها نمیکند و بیشتر از در باز فاصله میگیرد . گمان میکردم که قفس را دوست دارد، شاید بالاخره بعد از چندین و چند سال با خانه ی میله ای خویش یک دل شده بود و درون آن احساس آرامش میکرد. مدتی بعد به ذهنم رسید که ممکن است پرواز را فراموش کرده باشد، اما نه، پرواز را بلد بود، خیلی  هم خوب میتوانست با بال هایش خود نمایی کند اما باز هم قفس آهنی را ترک نمیکرد. ناگهان گفتم شاید قفس برای تو قفس عادی به نظر نمی آید شاید از جنس نور سپید باشد، اما نه این هم نبود، آن زندان هیچ فرقی با بقیه نداشت. دیگر عصبانی شدم بودم، سرش داد زدم _ چرا وقتی مسیر به رویت باز است جلو نمیری؟ چرا خود را در مکانی کوچک حبس کرده ای و آزادی را قبول نمیکنی؟ میترسم روزی پرده ای از فراموشی بر روی قلبت سایه افکند و تو هرگز به یاد نیاری که میتوانستی تا ابدیت اوج بگیری . میدانم آنقدر از ابر ها و درخت ها پشت میله شنیده ای که آسمان را باور نداری و آن را دروغی همیشگی میدانی. و تو، تو این قفس را دوست داری. شاید راست می‌گویی. شاید بیرون از این میله‌ها هیچ چیز نمانده برای زیستن. شاید آسمان هم روزی قرار بود خانه باشد اما حالا دیگر جز جای خالی نیست. شاید من آن ساده‌دل هستم که هنوز باور دارد روزی ابری خواهد آمد و درها را باز خواهد کرد... غافل از این‌که درها هیچ‌گاه باز نمی‌شوند.من بیهوده منتظرم. تو اما تسلیم شده‌ای. شاید تو عاقل‌تری. شاید این منم که هنوز در خیالِ پروازم و پرواز تنها یک نام دیگر برای سقوط است.برخی پرنده‌ها نه از سر عشق که از سر ناچاری، قفس را خانه می‌نامند. شاید نه قفس را دوست دارند، که آسمان را دیگر باور نمی‌کنند. و من، ای وای بر من، که هنوز پنجره را باز می‌گذارم برای پرنده‌ای که سال‌هاست فراموش کرده چه شکلی بال بزند . حالا می‌فهمم. تو قفس را دوست نداری. تو عادت کرده‌ای. فرق این دو را فقط آن‌ها می‌فهمند که آن‌قدر در قفس مانده‌اند که نوای آزادی برایشان غریب‌تر از سکوت است من از این پس برایت آواز نخواهم خواند. نه برای آن‌که نسبت به تو بی اهمیت شدم ، که برای آن‌که آواز من فقط یادآوری می‌کند که تو کجا بودی و من کجا... و دیگر هیچ.</description>
                <category>همزاد مه</category>
                <author>همزاد مه</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 15:24:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرشته مرگی که من را نکشت</title>
                <link>https://virgool.io/@faa437821/%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%DA%A9%D8%B4%D8%AA-ymt8j8xhxole</link>
                <description>زنگ ساعت به صدا درآمد ، آری وقتش رسیده ساعت سه نیمه شب است و محل قرارمان پشت بام خانه. من منتظرم، او پذیرفته تا هر شب به دیدارم بیاید. نه با داس، نه با ردای سیاه تنها با یک نگاه، ایستاده. نگاهی که میگوید :« باز هم آمدی؟ چه عجیب! » و من نیز میگویم :« دوباره منتظری؟ چه بی صبرانه » تاریخ ملاقات های پی در پی امان از آن شب شروع شد، شبی که میخواستم پرواز را به روح خود هدیه دهم، به زبانی ساده تر جان خود را بگیرم . آن شب صدای قطرات شدید باران مانع شنیدن دیگر صداها میشد. از بالای ان پل به نظر میرسید که دارند سطل آب بزرگی را به روی شهر و مردمان آن میریزند. میدانستم که این باران میتوانست گیاهانی را سیراب کند، اما از کجا معلوم بود که آنها را غرق کرده و با خود نبرد؟ آن وقت دیگر سیراب شدن زمین چه فایده ای داشت؟ به هر حال که نیاز نبود نگران ان موضوع باشم. چون قرار نبود دیگر منی انجا باشد . فقط یک قدم مانده بود تا جلو تر بروم و خودم را در بند باران رها کنم و رنگ سرخ به کف خیابان ببخشم. فقط یک قدم...  وقت خداحافظی رسیده بود. چند دقیقه فکر کردم تا شاید دلیلی برای نگرفتن جان خود پیدا کنم. چه خیال باطلی! فردی که تنها همدم او اتاق کوچکش است دوستی نداشت که  انتظارش را بکشد . معشوقی؟ حتی برای یک بار هم که شده هیچکس. اگر داشت اصلا شاید اینجا نبود. فقط گربه ها و پرندگان گرسنه. به آسمان نگریستم. حتی او نیز از رفتن من خوشحال بود و در های نعمتش را به روی مردم باز کرده بود و آنچنان میبارید ، که گویی ابر ها ممکن بود هر لحظه پاره شوند . صدای تیک تاک ساعت گذر زمان را فریاد میزد . فکر بیهوده برای اینکه دلیلی پیدا میکردم تا خود را نکشم کافی بود به هر حال که دلیلی وجود نداشت . چشمانم را بستم و دست هایم را باز کردم طوری که انگار هوا را در آغوش گرفته بودم . یکی از پاهایم را جلو گذاشتم . زیرش خالی بود ؛ اگر پای دیگر را میگذاشتم برای همیشه این دنیا را ترک میکردم . ناگهان صدای نزدیک شدن گام هایی که با سرعت به سوی من می آمدند را شنیدم . یک دفعه موجی از باد که سوزشی سرد و گرم داشت سیلی ای به صورتم زد. دستی مچم را در بر گرفت و به پایین کشید. قامتی بلند چون درخت داشت و چهره ای که تاریکی ، از جنس غم و درد ، در آن نفوذ کرده بود. آوازی همچون آواز وال همراهش بود و پوچی در دست هایش خانه کرده بود. با صدای بم در گوشم زمزمه کرد : «_ای انسان فانی،  این وظیفه من است که تو را از این جهان محو کنم ، تو اجازه دزدیدن مسئولیت من را نداری، اما متاسفم هنوز وقت رفتنت نرسیده است، باید مدتی دیگر برای بقا تلاش کنی. »بغضم شکست اشک هایم بی اختیار سرازیر شدند و از روی گونه هایم سر میخوردند و به آب های کف پل می پیوستند. با چشمانی خیس به او زل زدم و گفتم :« تنها یک دلیل به من بده . به تو قول میدهم اگر دلیلی برای زنده ماندن من پیدا کنی من نیز پایین خواهم آمد. »فریاد فرشته مرگ بلند تر شد و سردی جوابش استخوان هایم را لرزاند : _«آدمی که دلیل زنده ماندنش را از دیگران بخواهد و منتظر باشد تا خوشبختی های کوچکش را آنان به او یادآوری کنند زنده ماندنش خفت بار است، شاید بهتر باشد تاریخ مرگت را جلوتر بیندازم؟»اشک در چشمانم بی جان شد، همانجا مانده بود و دیگر فرو نمیریخت. بعد از مکالمه آن شب من و او عهدی برای ملاقاتمان بستیم. او هر شب اینجا منتظر من است و من نیز به دیدارش میروم. فرصتی به من داده شد تا به جستجوی خوشبختی بروم او هر شب تنها یک سوال را در گوشم میخواند و سپس میرود حتی لحظه ای هم برای گرفتن جواب درنگ نمیکند « آیا هنوز امید داری؟ » شاید خوشبختی زندگی، خود من باشم و تمام این روز ها خوشبختی را در چیز های بی فایده ای جستجو میکردم. مامور مرگ که تنها وظیفه اش بردن ما به مدفن مردگان است این را میدانست و من که انسانی با گوهر خوشبختی زاده شده ، از آن غافل مانده بودم . درست است شادی و امید تنها یک لحظه شیرین است و نه یک قراردادی همیشگی، اما از آن شب می خواهم از زندگی لذت ببرم. نه تنها از شادی هایم که از درد هایم، نه تنها از خوشبختی ام که از بدبختی هایم. آنان مثل روز و شبی هستن که پیوسته به دنبال هم می آیند و به وجود دیگری معنی میدهند ، و من میخواستم قبل از آنکه حقیقت وجودشان را بفهمم ، همه اشان را با خود به درون خاک ببرم... </description>
                <category>همزاد مه</category>
                <author>همزاد مه</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 00:47:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویانما</title>
                <link>https://virgool.io/@faa437821/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%85%D8%A7-x0q2ybgfkvfw</link>
                <description>امید چیز دردناکیست انسان را در تاریک ترین بازه ی زمانی زندگی خویش مجبور به بقا میکند ، کل وجودت متصل به «شاید » و « اگر »میشود ، شیرینی ایست با چاشنی تلخی. گاه انقدر منتظر به وقوع پیوستنش میمانی ،  که حرکت کردن را از یاد میبری و خودت را محو چیزی میکنی که شاید هرگز وجود نداشته و نخواهد داشت . به این ترتیب، مدت طولانی ای را در خوابی سپری میکنی که از حقیقی بودنش اطمینانی نداری. انگار نه بیداری ات  از سنگِ یقین است ، نه خوابت از پرِ ابریِ غیاب. میان رویا و واقعیت فاصله اندکیست گاه آنقدر این مرز کمرنگ و محو میشود که تشخیص رویا و واقعیت دشوار است. رویا، تصویری که با مهارت شکل گرفته و همچون اثر هنری ای از دنیای مادیست . واقعیت، گاه آنقدر دردناک است که آرزو میکنیم رویا باشد و وجودش را انکار میکنیم. شاید حقیقت خیالی است که در وجود ما با این عنوان ریشه دوانده تا معنای زندگی را آسان تر سازد و خیال حقیقتیست که در ذهن ما باپرجاست و واژه ایست تا بتوانیم ، دنیا را بهتر درک کنیم . به هر حال کلمات مفهوم جهان را ساده و تر و توصیف ها را راحت تر میکنند. رویانما... نه فریب، نه مکاشفه. فقط مرزِ غبار آلودی است که آدم برای لمسش باید دست از یقین بشوید و دل به آن نسیمِ مبهم ببندد.</description>
                <category>همزاد مه</category>
                <author>همزاد مه</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 19:40:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همزاد مه</title>
                <link>https://virgool.io/@faa437821/%D9%87%D9%85%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D9%87-egbirursxy0e</link>
                <description>سکوت اتاق، فریادِ نبودنش را بلندتر می‌کرد . فریادی که امواجش موجب سرازیر شدن اشک از چشمانم میشد. دلم میخواست بگویم که نرو، اما کلمات در گلویم گیر کرد و تنها قلبم نوای بی قراری سر میداد.رویای بودن و لبخندش به صورت دردناکی از دشت های ذهنم میگذشت و من ناتوان از خداحافظی با آنان بودم. اتاق همان اتاق و خاطرات همان خاطرات بودند ، اما تنها یک تفاوت وجود داشت، او دیگر نبود. ناتوانی در بیان احساسات دردی است از جنس خنجر، دردی که تمام وجودت را خونین رنگ میکند و باز هم بیخ گلویت را میچسبد و رها نمیکند . بار و بار ها دستم را به نشانه تمنا کردن بالا آوردم ، اما باتلاقی که شاید اسمش ترس از نشان دادن ضعف باشد ، من را به درون خود میکشید، کاش میتوانستم آخرین اشکم را در حال گفتن «نرو » بریزم ولی قدم هایش سریع تر از انکه بتوانم لبانم را آهسته حرکت دهم از من دور شد. می دانم که اگر لبانم دیر حرکت میکنند و مغزم در تصمیم گیری هایم وقفه ایجاد میکند، باید پاهایم را مجبور به حرکت کنم تا بدوند و از پشت سر در آغوشش بگیرند ، اما آنها هم در پیکر سرد زمین گیر افتاده اند . او مثل مه است هرگاه میخواستم دستانش را بگیرم آرام از بین انگشتانم محو میشدند. برای ماندنش همزادی از جنس مه شدم، ولی آنقدر که کلمات قدرت دارند تغییر من قدرتی برای نگه داشتنش نداشت. اگر میتوانستم فقط یک بار بگویم بمان، برابری میکرد با تمامی این تغییر ها .حال فقط به انتظار نشسته ام تا ببینم سکوت که طولانی تر است من یا اتاق خالی...</description>
                <category>همزاد مه</category>
                <author>همزاد مه</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2026 12:48:05 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>