<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فاطمه امامی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@faaatemehemami0</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 16:29:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1531979/avatar/uu0c0T.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فاطمه امامی</title>
            <link>https://virgool.io/@faaatemehemami0</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پراید، نماد تغییر و بهبود وضع اقتصادی طبقه ی متوسط</title>
                <link>https://virgool.io/@faaatemehemami0/%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D9%88-%D8%A8%D9%87%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%88%D8%B6%D8%B9-%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%B7%D8%A8%D9%82%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B7-y1zufakb3kgd</link>
                <description>اوایل دهه ی ۷۰، حدودا یک دهه قبل از خداحافظی پیکان با خط تولید، شرکت خودرو سازی سایپا پراید کره ای که اولین بار به سفارش فورد در ژاپن ساخته شد را روانه ی خیابان های ایران کرد.اولین خاطره ی من از این خودروی جمع و جور که اصلا مناسب خانواده ی پرجمعیت ایرانی نبود برمی گردد به دهه ی ۸۰، وقتی به تازگی وارد مدرسه شده بودم و پدربزرگم پیکان سفید قشنگش را فروخت و آن را با یک پراید نقره ای عوض کرد. باباجون پر انرژی برای فرار از بیکاری بعد از بازنشستگی در همان مدرسه ای که من دوره ی ابتدایی را می گذراندم با پراید نقره ای رنگش سرویس مدرسه شد و آنقدر بین بچه ها و والدینشان محبوب شده بود که پدر و مادرها قبل از تمام شدن سال تحصیلی دست و پا می زدند که برای سال بعد  یک صندلی در آن پراید فسقلی رزرو کنند. من هر روز بعد از به صدا درآمدن زنگ آخر خداحافظی کرده و نکرده، بدو بدو سمت ماشین باباجون می دویدم تا هم سهمیه ی روزانه ی شکلاتم را بگیرم هم فرصت داشته باشم که قبل از رسیدن بچه ها دقایقی روی صندلی جلوی پراید پدربزرگم بشینم و به آنهایی که دوست داشتند سوار آن ماشین بشوند پز بدهم و با نگاهم بگویم صندلی های این ماشین هر موقع که بخواهم جای من است.سال ها گذشتند. پراید دیگر سلطان جاده هاست و محال است بدون دیدن چندتا پراید در شهر یا حتی جاده های بین شهری تردد کنی و اخبار منفی هم جلوی خرید پرایدی که برای اولین بار با قیمتی بین یک میلیون و ۸۷۰ هزار تومان تا ۲ میلیون و ۲۰۰ هزار تومان به فروش رفت و هر روز گران تر می شود را نگرفته است. پراید تبدیل به نماد پیشرفت شده است و هر جوانی از طبقه ی متوسط که خیال ازدواج در سر دارد، برای نشان دادن این که دستش به دهانش می رسد و جلوی خانواده ی عروس سربلند حاضر شود با کمک پدر یا وام و قرض و قوله یک پراید زیر پا می اندازد. داشتن پراید یعنی منِ داماد توانایی خوشبخت کردن دختر شما را دارم.در دوران نوجوانی ام وقتی شغل پدر شیفت های طولانی داشت و حوصله ی من ، مامان، خواهر و برادر خردسالم سر میرفت و هوای بیرون رفتن به سرمان می زد یا جایی دعوت بودیم این پسرخاله ام بود که به دادمان می رسید و راننده مان می شد. پسرخاله ام که تازه پا به جوانی گذاشته و گواهینامه گرفته بود یک پراید سفید داشت که بالای چراغ سمت چپ پشتش استیکر یک پسر با موهای سیخ سیخی (که آن موقع مد بود) و زبان دراز چسبانده شده بود. این خودرو خیلی جاها به دادمان رسید.پراید ماشین امنی نبود. نه تنها به دلیل نقص های امنیتی در بدنه مجوز صادرات از کره ی جنوبی به آمریکا و اروپا را نگرفت بلکه طعمه ی خوبی برای دزدها بود. ماشین پسرخاله دو بار به سرقت رفت. بار اول از بدشانسی دزد قبل از اینکه ضرر جدی به خودرو وارد شود پلیس آن را پیدا کرد اما بار دوم پرایدی در کار نبود و تنها چیزی که باقی مانده بود یک تکه فلز بود. چند سال پیش یک سارق پس از دستگیر شدن اعتراف کرد میتواند در کمتر از سه دقیقه سیستم دزدگیر پراید را از کار بیندازد که این خود یک رکورد است و اثبات مطمئن نبودن این خودرو.پراید اولین ماشین تعداد زیادی از دهه ۶۰ای ها و نسل های بعد است و معمولا اولین انتخاب برای یادگیری و آموزش رانندگی. خود من وقتی اواخر ۲۰ سالگی در آموزشگاه رانندگی ثبت نام کردم با پراید تعلیم دیدم و رانندگی یاد گرفتم. در ابتدا تولید این خودرو برای شرکت سایپا ارزان و مقرون به صرفه بود در نتیجه برای مشتری ها صرفه ی اقتصادی داشت اما رفته رفته با قیمت های هنگفت به فروش رفت و برای طبقه ی متوسطی که تجربه ی اولین خرید خودرو، سفر جاده ای و رانندگی را با پراید داشت تبدیل به کالایی لوکس شد.بعد از قراضه و خارج شدن پیکان از دور باید چاره ای برای جایگزین کردن تاکسی ها پیدا می شد. چه بهتر از پراید ارزان و کم هزینه؟  اما این دو خودرو تفاوت هایی هم داشتند. برخلاف پیکان که به راحتی یک خانواده ی هشت نفره ی عازم سفر را در خود جای می داد پراید جای کافی برای بیشتر از چهار نفر نداشت و رانندگان تاکسی دیگر نمی توانستند مثل پیکان بیشتر از یک نفر را در صندلی جلو جای بدهند ولی این مسئله ی مهمی نبود، چون در عوض سوار پرایدی بودند که تبدیل به نشانه ای از پیشرفت شده بود. این خودرو در دوران بیکاری و کمبود شغل امید جوانان جویای کاری بود که به راننده تاکسی شدن رو آورده بودند.به گفته ی سازمان پزشکی قانونی ایران خودروهای خانواده ی پراید رکورددار بیشترین آمار تلفات جاده ایست. پراید خانواده های زیادی را صاحب خودرو کرد اما باعث داغدار شدن عده ی بیشتری شد. خوشبختانه در تیر ماه سال ۱۳۹۹ پس از کشمکش های فراوان که به نفع شرکت سایپا و پرفروش ترین محصولش تمام نشد منع تولیدش تصویب شد. آخرین پراید مدل ۱۱۱ به قیمت ۱۲۳ میلیون تومان به فروش رفت، از خط تولید خداحافظی کرد و دورانش به سر رسید.</description>
                <category>فاطمه امامی</category>
                <author>فاطمه امامی</author>
                <pubDate>Sat, 02 Apr 2022 00:41:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر نجات دهنده است</title>
                <link>https://virgool.io/@faaatemehemami0/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-i4hdivi2sc7m</link>
                <description>شعرخوانی پررنگ‌ترین بخش زندگی من تا قبل از ۱۹ سالگی و ورودم به دوران بزرگسالی بود. آن موقع‌ها می‌توانستم ساعت‌ها بی‌وقفه باکتاب‌های شعرم مشغول شوم و به امتحان فلسفه یا تکالیف فردا برای زنگ روانشناسی فکر نکنم. غرق در اشعار شاملو و اخوان و نیما وارد دنیایی دیگر می‌شدم، دنیایی خیال انگیز، رویایی، گاهی تلخ و گاهی شیرین. شیدایی‌ام از روزی شروع شد که در سنی بین ۱۲ تا۱۳ سالگی میان وسایل پدرم دیوان فروغ فرخزاد را پیدا کردم. شعرهای فروغِ سردرگمی که دنبال جایی برای پیدا کردن احساس تعلق بود من نوجوان را شیفته و مشتاق خواندن کرد و بعدها، وقتی پسرخاله‌م که شاهد این اشتیاق شد هشت کتاب سهراب سپهری را به من هدیه کرد بیشتر درگیرش شدم.سال اول دبیرستان که مدرسه‌ام تغییر کرد و از تمام دوستانم که بعضی‌هاشان را تقریبا تمام عمرم می‌شناختم و با بیشترشان از اول ابتدایی همکلاسی یا هم مدرسه‌ای بودم جدا افتادم احساس تنهایی عمیقی تمام وجودم را گرفت. در کلاسی که با هیچکس از افراد حاضر در آن احساس نزدیکی نداشتم فقط یک چیز آن فضا را برایم قابل نفس کشیدن کرد، صحبت کردن با محبوبه درمورد تنها علاقه‌ی مشترکمان: شعر. من و محبوبه سررسیدهایی که در آن‌ها شعرهای مورد علاقمان را می‌نوشتیم به هم قرض می‌دادیم و زنگ‌های تفریح، فاصله‌ی قبل از آمدن معلم سر کلاس یا حتی موقع درس دادنش در مورد شعر حرف می‌زدیم یا برای هم شعر می‌خواندیم. سال بعد، وقتی باز هم مدرسه‌ام را به دلیل این که رشته‌ی علوم انسانی در آن تدریس نمی‌شد عوض کردم، گاهی روی نیمکت‌های داغ از آفتاب گرم اهواز بین زهرا و مرجان می‌نشستم و به جای حرف زدن از روزمرگی‌ها، بحث‌های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و ... برایشان شعر یا داستان می‌خواندم و می‌دانم که مثل شکنجه بود تحمل صدای من و گوش دادن به کلماتی که بیشتر مواقع احساسش نمی‌کردند ولی آنقدر دوستان خوبی بودند که اعتراض نکنند و با صبوری منتظر تمام شدنش می‌ماندند.آن سال‌ها که برخلاف هم سن و سالانم دغدغه‌ی خواندن هر چیزی داشتم به جز کتاب‌های کنکور، پدرم لا به لای نصیحت‌های «درس بخون بچه» و «کلاس زبانت رو پشت گوش ننداز» می‌گفت:«شعر برای دیوونه‌هاست». بله! شعر برای دیوانه‌هاست و من جزو دیوانه‌ها بودم وقتی می‌خواندم:_«چنین غمگین و هایاهایکدامین سوگ می‌گریاندت ای ابر شبگیران اسفندی؟اگر دوریم اگر نزدیکبیا باهم بگرییم ای چو من تاریک».                                               اخوان ثالثخیابان‌ها، کوچه‌ها، تاکسی و اتوبوس، کلاس درس و هر جایی که می‌شد گوشه‌ای از آن نشست، کتابی در دست گرفت و از این جهان زشت خاکستری و بی‌رنگ دور شد برای من بهشت برین بود و بهترین نقطه برای خیال پردازی. چه شب‌ها که تا صبح با آیسان برای هم پیام صوتی ضبط می‌کردیم، شعر و کتاب می‌خواندیم و کیف آن لحظه‌ها را می‌بردیم.اکنون در اواخر ۲۵ سالگی آخرین باری که شعر خواندم را به خاطر ندارم. شاید زمستان پارسال یک شب که حال خوبی داشتم ماگ گنده‌ای که مامان از مقدار چایی که در آن جای می‌گیرد شاکی‌ست را پر کردم، در تراس خانه نشستم و  ساعت‌ها خواندم یا شاید وقتی، بی‌وقتی گوش‌های نوشین را با آن پر کردم. نمی‌دانم! اما می‌دانم که آن جمله‌های وزن و قافیه دار آرایش شده برای من مثل عزیزی هستند که دوری، بینمان سردی و جدایی نمی‌اندازد.شعر در همه‌ی لحظه‌های من جاریست، مثل وقتی به آسمان آبی نگاه می‌کنم، عطر یک گل را درون ریه می‌کشم یا در جمع دوستانم هستم. تابش طلایی آفتاب که از پنجره روی نقش‌ها قالی افتاده، بارش باران، نفس کشیدن در جنگل و لمس برگ‌ها و تنه‌ی درختان با سرانگشتانم و خیره شدن به سرنشینان ماشین کناری پشت چراغ قرمز یک چهارراه همه برای من فرم‌های متفاوتی از شعرند و باعث دلگرمی و دلیلی برای رویا پردازی.من آدم خیال پرست و رویا پردازی هستم و شاید همین دلیل وابستگی‌ام به کلام است. در دنیای ادبیات می‌شود بدون ترس از قضاوت شدن قوه‌ی تخیل را به کار گرفت، لطیف و ظریف بود و بسته به حال روح، زندگی متفاوت با لحظه‌ای که در آن هستیم تجسم کرد. شعر، دنیای احتمالات بی‌پایان از زندگی‌هاییست که هرگز تجربه نخواهیم کرد.</description>
                <category>فاطمه امامی</category>
                <author>فاطمه امامی</author>
                <pubDate>Fri, 11 Mar 2022 20:49:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>