<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فاطمه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@faatem</link>
        <description>یک کتابخوان ساده</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:38:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/910033/avatar/5nnmeQ.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فاطمه</title>
            <link>https://virgool.io/@faatem</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بر دامن رسیده</title>
                <link>https://virgool.io/@faatem/%D8%A8%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%86-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%87-kesh1tpfqiuo</link>
                <description>از پست قبلی انقدر میگذره که الان پسرک من دوماهش شده. یه دوماه‌ی بامزه که همه میگن به خودم رفته. هنوز نمیتونم تشخیص بدم اما به هرکی رفته باشه جوری خودشو تو دلم جا کرده که اگر بگن همین الان جونت رو بده براش، دو دستی بدون هیچ مکثی همین کار رو میکنم. تا قبل از این فکر میکردم میدونم عشق چیه، لابد عشق مادر به فرزند هم از همین جنس عشق دو جنس مخالف یا فرزند به والدینه. اشتباه میکردم، زیاد! جنسش جور دیگه ایه.  اینکه میگن تا وقتی پدر مادر نشدی نمی‌فهمی، راست میگن. تا الان هرچی علاقه و دوست داشتن بوده هیچ بوده و زندگی من هم انگار به بعد و قبل زایمان تقسیم میشه. اون فاطمه‌ی قبل بچه دار شدن دیگه نیست، انگار همش یه خواب بود و پروسه بارداری تا زایمان هم رویایی بود که دوماهه تعبیر شده. فکر میکنم آدم‌ها تا قبل بچه دار شدن کار جدی ای نکردن انگاری! اینطور برام تصور میشه که انگار کل رسالت هستی همینه که یه بچه بیاری بعد پاهات رو بلند کنی و از یه پل بزرگ بگذری، پلی که تو رو میبره به سمت هست و نیست یه انسان، تربیتش، سلامتش، خورد و خوراک و خوابش، بهداشتش، و خودتو آماده میکنی تا بارتو بذاری زمین و بچه هات بار تو رو بردارن و دوباره ادامه بدن به وجود داشتن تو این دنیا. از وقتی پسرک اومده گذر زمان رو جور دیگه ای میفهمم، شیرین تر از همیشه، تلخ تر از همیشه. پروانه ها تو دلم بال بال میزنن وقتی اولین بار خندید و حالا که صداهای عجیب از خودش درمیاره، به خیال اینکه داره باهام حرف میزنه. مراحل رشدش که طی میشه میفهمم یکم دیگه پیرتر شدم، یکم دیگه سنم رفته بالا که حالا دارم غلت زدنش رو میبینم، یا حالا که داره راه میره به خودم نهیب میزنم که ببین چقدر زمان گذشته! یه روز به مرگ نزدیک تر شدم. اما مگه غیر از اینه که آدم از وقتی متولد میشه، به سمت مرگ حرکت میکنه؟ </description>
                <category>فاطمه</category>
                <author>فاطمه</author>
                <pubDate>Wed, 05 Nov 2025 17:28:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توراهی داریم</title>
                <link>https://virgool.io/@faatem/%D8%AA%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-issbbtp8mjqh</link>
                <description>وقتی فهمیدمش، صادقانه بگم دوماه در عذاب جسمی و روحی به سر میبردم. نه به این خاطر که خودم نمیخواستم، بلکه از گیجی. گیج از اینکه حالا ارشد رو چیکار کنم؟ دکترا چی؟‌ چرا حالت تهوعم خوب نمیشه؟ برمیگردم به حال خوب؟ نکنه افسردگی بگیرم؟ نکنه بچم از اونا بشه که دائما بهونه منو میگیره و گریه میکنه؟ و هزار جور سوال دیگه که هرکدوم به نحوی من رو پشیمون می‌کرد. تا اینکه دفتر خاطراتم رو باز کردم و با یه نگاه سرسری، انگار که خدا گذاشته باشه تو کاسم، چشمم به یه خط افتاد:کاش فاطمه‌ی روزای بعد بدونه چقدر الان دوست داشت یه بچه تو بغلش می‌بود.همین یه جمله کافی بود تا تمام دردها و چالش‌ها از ذهنم دور شه. با اینحال هنوزم احساس میکنم کافی نیستم. در همین حین که مقاله می‌نویسم، برای آزمون زبان آماده میشم، مسائل و نرمش‌های بارداری رو رعایت میکنم تا به فرزندم آسیبی نرسه، برای مصاحبه دکتری آماده میشم، کارای خونه رو به تنهایی به دوش می‌کشم و ... بازهم کافی نیستم انگار. </description>
                <category>فاطمه</category>
                <author>فاطمه</author>
                <pubDate>Mon, 05 May 2025 21:42:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا کجا خوبه باشه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@faatem/%D8%AA%D8%A7-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%87-naowlgq2dn15</link>
                <description>هر زمانی با هر مشاوری که در مورد جنس مردان صحبتی داشته ام، یک جمله بسیار تکرار شد: «همین است، مردها ذاتا این شکلی اند، باید پذیرفت». این جمله در خانم‌ها انقدر اثرگذار بوده که وقتی زندگی‌ها را از نظر بگذرانی، خانم‌هایی را می‌بینی با سر سازگاری. و این جمله که:« خانم‌ها سازگارتر هستند.» من سر در نمی‌آورم. حواس‌پرتی و فراموشی کارها جزء ویژگی‌هایی که است که از هر آدمی پرسیده شود تایید می‌کند که باید اصلاح شود، اما در مورد آقایان:« مردها فراموشکارند، باید پذیرفت.» از این دست مثال‌ها زیاد است. از طرفی با احساس و هیجان صرف رفتار کردند نیز مذموم است، این خصلت در خانم‌ها بیشتر است ظاهرا. اما کسی نمی‌گوید:« خانم‌ها این‌شکلی اند، باید پذیرفت.» بلکه انتظار می‌رود با تنظیم زمان پی ام اس، خوردن قرص‌های تقویتی، مدیتیشن و هزار جور راهکار دیگر این خصلت به تعادل برسد. به قول زیدی اسمیت:من یک زن نویسنده‌ام، دو فرزند دارم. البته چارلز دیکنز هم ده تا بچه داشت. فکر می‌کنم تولستوی هم همین همینطور بود. شاید هم بیشتر از ده تا داشت. کسی برای یک دقیقه هم که شده نگران نقش پدرانه‌ی این نویسنده‌ها شده؟یا مثلا نویسنده ای در کتاب هفته‌ی چهل و چند می‌نویسد:اگر مف دماغ پسر جان آپدایک آویزان بود، کسی نمی‌گفت کاش آقای نویسنده به جای نوشتن «فرار کن خرگوش» و باقی این سه گانه حواسش به بچه‌ی دماغویش در عکس‌ها هم می‌بود و اگر دوتا رمان کمتر می‌نوشت و بچه‌اش را تیمار می‌کرد بهتر هم میشد. اما به دبورا تریسمن بریتانیایی، ویراستار بخش ادبی نیویورکر، در فروم‌های ادبی از این متلک‌ها زیاد انداخته بودند. «کاش به جای رد کردن داستان نویسنده‌های جوون بچه‌هات رو با لهجه‌ی بهتری بزرگ می‌کردی زن».سرتان را درد نیاورم، من هنوز هم نفهمیدم فراموشکاری تا چه حد برای مرد بد است و احساسی رفتار کرد تا چه اندازه در زن باید کنترل شود. هنوز متوجه نشدم که اگر کسی سیگاری است، مرد باشد عادی است اما زن باید عجیب تر است. من هنوزم خیلی چیزها را نمی‌فهمم.</description>
                <category>فاطمه</category>
                <author>فاطمه</author>
                <pubDate>Sat, 14 Dec 2024 10:48:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعلیق</title>
                <link>https://virgool.io/@faatem/%D8%AA%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%82-q7uxvw7g5431</link>
                <description>بعد از مدتها بالا پایین کردن نسبت به اینکه چه کتابی رو باید خوند، چه فیلمی باید دید و چه صوتهایی رو باید گوش کرد، رسیدم به اینکه: تو شروع کن، بعد دستت میاد.در زمانیکه که سه روز مونده تا ۲۴ سالم بشه، دوباره این نتیجه رسیدم که هنوز خودم رو نمیشناسم. بعد از حدود ۶ سال نوشتن بولت ژورنال، هدفگذاری، عادت سازی، ارزیابی و پیگیری، بازهم به این نتیجه رسیدم که آزمون و خطا لازم دارم. من بعد از هربار کتاب خوندن، صوت گوش دادن، مشورت با ادم های فرهیخته‌ی دارای تفکر، تبدیل به یک آدم جدید میشم. هربار یک جمله از محیطم کافیه تا درونم رشد کنه و ایده‌ای جدید به سرم بزنه و سلیقه ام رو تغییر بده. حالا که دارم مینویسم بعد خوندن کتاب « پی‌یر و ژان» از گی‌دو موپاسان، دوباره چیزی درونم ته نشین شد. چیزی که بهش آشنایی ندارم اما احتمالا در انتخاب کتاب بعدی، آهنگ بعدی و یا رنگ بعدی خودش رو نشون میده.</description>
                <category>فاطمه</category>
                <author>فاطمه</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jul 2024 17:11:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در ستایش خلوت</title>
                <link>https://virgool.io/@faatem/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%AE%D9%84%D9%88%D8%AA-eehcz0zalzdr</link>
                <description>هرچه میگذرد، ناراحت میشوم از نبودن دوستانم، خانواده ام و عزیزانم در کنارم. جلوتر که میروم دائما اتفاقات خنده داری تداعی ذهنم میشود ولی کسی نیست که بپرسد به چه میخندی؟! تا من هم با همان آب و تاب همیشگی و لپ های گل انداخته برایش تعریف کنم. زندگی که میگذرد، بغل هایم یخ میزند جایی میان زمین و اسمان، بوسه هایم روی هوا خشک میشود و مچاله میشود در خودش. من میمانم و یک عالم حرف که تنها با خودم، برای ذهن خودم، برای خودی که خسته شده از حرف زدن با خودش. سنم که بالاتر میرود یک جایی از دلم خوشحال است. انجایی که دیگر زمزمه های نصیحت های ناخوشایندی نمیشنوم، توصیه های زیبایی بر تن و صورتم نمی نشیند، قضاوت های ناشی از سوگیری های شناختی را نمیشنوم. ذهنم پاک تر است، همچنان که گوشم، چشمانم و روحم. من آدم سالم تری هستم در نبود عزیزان زندگی ام. من نصفه نیمه ی سالم تری هستم وقتی تنها ترم.</description>
                <category>فاطمه</category>
                <author>فاطمه</author>
                <pubDate>Tue, 13 Feb 2024 00:14:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>