<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فاطمه بانو</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@fada2003esi</link>
        <description>یادداشت های پراکنده‌ی فدا (فاطمه در اینجا ) - یک اسی احتمالا انتزاعی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:49:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/827977/avatar/pi6dwp.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فاطمه بانو</title>
            <link>https://virgool.io/@fada2003esi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اسطوره ها دست یافتنی اند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@fada2003esi/%D8%A7%D8%B3%D8%B7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AF-ozhmscyt5pux</link>
                <description>کتابی که در حال حاضر دارم میخونم مجموعه روایت هایی از زندگی مصطفی چمرانه با عنوان مردی برای تمام فصول. جرقه ش رو پست آقای حسین قدیانی زد. بهونه ای شد تا یادم بیفته چقدر از اسطوره‌ی روزهای نوجوانیم به دور افتاده بودم و چقدر راه هست تا رسیدن به اون. به مصطفی چمران، مرد رویاها.   به عنوان اعتراف میتونم بگم که از دلایل شکل گیری علاقه‌ی من به فیزیک به واسطه‌ی علاقه مندیم به شخصیت دکتر بود. میخواستم مثل ایشون باشم و جا روی پاشون بذارم. به سیاست حساس شدم چون اون آدم ساکت و پر از سودای این عرصه بود. زندگی به عنوان چربک جذاب است چون او تجربه‌ش کرده بود. او که بالاترین مفاهیم انسانی را فهمیده و زندگی می‌کرد و حیات بخش بود. مهندسی ناسا را به معلمی جبل الطارق فروخته بود. عطای بل لابراتور را به لقای و.دفاع بخشید و  آسودگی در آمریکا را به جنگ های خاورمیانه. او فرای هر ایده‌آل بشری رو میخواست. او که در این آشفتگی های جهان، برنده ترین برنده ها بود. لبنان و مصر و حتی اگر آمریکا زیباست چون چمران در اونجاها قدم گذاشته بود. اگر موسی‌ صدر، امامم شد، اگر طالقانی رهبر و شریعتی راه‌نماست به خاطر علاقه‌ای است که او در دلم کاشته.  چمران نور زندگی من بود و حتی هنوز هم هست. چمران یک جور معیار است برای ساختن زندگی، برای رسیدن به راه، برای مبارزه. توقف نکردن، گشتن، شنوای ناله‌ای مظلوم و دست حق برای رسوندن آدم ها به حق زندگی؛ به حق داشتن امید .کیست چمران؟ چیست چمران؟  ای کاش اونهایی که صدای زن زندگی آزادی شون بلنده شمارو میشناختن آقای چمران!  از اینکه شما موسس نهضت آزادی خارج کشور بودین از اینکه سماع ساختید تا سال های بعدترش سازنده باشید و حافظ ایران مون.  از مبارزه تون تا وصال تون. از دوستان تون، از انتخاب ها، از فرماندهی، از مناجات و از لحظه‌ به لحظه‌ی خدایی بودن تون.  و چقدر ترکیب قشنگی رو قدیانی در رثای شما نوشت: جنگجوی صلح!</description>
                <category>فاطمه بانو</category>
                <author>فاطمه بانو</author>
                <pubDate>Sun, 15 Jan 2023 01:17:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به یاد و برای یاد (1)</title>
                <link>https://virgool.io/@fada2003esi/%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-1-uwmycd3q89ec</link>
                <description>سلاااامم . من هربار میام و میگم قراره برگردم ویرگول و روزی بیستا متن بنویسم و این قصه ها بعد رفت تا 6 ماه دیگه. علی الحساب گزارش سفر نیم روزی تقریبا تنهایی که تجربه شد و مدت طولانی ای توی لیست پیش نویس هام بود خدمت شما.تاریخ نگارش اردیبهشت و تاریخ انتشار مربوط به روزهای اخر مرداد 1401. رها شده از کنکور. و غیر از این ها من بعد از اون چند بار دیگه به بهانه های رنگین این حس سفر رو تجربه کردم.این بخش اول متنه و  برای مامانیه که هرجا باشه و هرزمانی نگران ماست.  مامان رو یک هفته ای هست ندیدم اما این مدت به کرات بهش فکر میکردم. شاید مربوط نباشه ولی بزرگ ترین دغدغه ی مامانم تا اونجایی که دخترش اونو شناخته نسبت به ماهایی که بچه ش باشیم انتقال ارزش هاست برای دنیای سبز آینده ای شاید دور شاید نزدیک. امیدوارم که ناامیدش نکرده باشم. یادداشت اول پنجشنبه ۲۲ اردیبهشت ساعت ۱۱ شب،قطار تهران به قم. برای ماماالان که اینو مینوسم ساعت ۱۱ شبه. خیلی خستم اما نمیخوام از امشب چیزی ننوشته به خواب برم.بریده شدن. بدون چهارتا عکس يادگاري که خودم گرفته باشم و بفرستم واست.نمایشگاه کتابی که امروز رفتم هم در مقایسه با قبلی ها درحاشیه بود و هم خیلی جدی  تر. جوری که شاید اگر نگم بهترین اما متفاوت ترین این هجده سالم شده بود با همه ی  رنج هایی که اگر با شما بودم پیش نمی ومد. اما تجربه کردن تنهایی شون و تحملش لذت مضاعف شدن.خلاصه ش رو بگم فاطمه که پیاده شد دئو ایستگاه بعد من هم رسیدم مصلی و تا راه رو پیدا کنم و یادم بیاد کی ام و کجام و نمایشگاه و سالن عمومی رو برنداز کنم به بچه ها ملحق شدم. شاید هم اونا کم کم به ما رسیدن (ایموجی خنده دندونی ) خلاصه که چرخیدیم، حرف زدیم، گم شدیم ، آفتاب زد پس کله مون، هلاک شدیم، جمع شدیم ،پیدا شدیم، لای اسباب بازی ها و کنار بچه های رده سنی زیر ۱۰ سال میرفتیم و  زیر نظر گرفته شدیم و جاسوس افتاد دنبال مون(خدا خیرش بده اقاهه سوژه شد خندیدیم بش) و وقتی داشتیم پیدا میکردیم قرار رو غرفه مارو به صورت اتفاقی پیدا کرد و نه ما غرفه رو، بعدشم که نشستیم .کادو جا موند دوباره و  رفتیم از امانتی آوردیمش ، تقریبا دورهمی مصاحبه طور رو تجربه کردیم، یکم خندیدیم ، شایعه ساخته شده رو کش دادیم و متاسفانه به سنگ خورد (خانم قنبری ناهار میده)، با همدیگه آشنا شدیم، گپ و گفت و حال و احوال پرسی و اینا داشتیم، یه ساعت فقط دعوا سر این بود که چه کار کنیم و تهش هم این شد که شربت یخ در بهشتی نوشیدیم و مجددا رفتیم که  گشت  بزنیم  و این بار ناشر ها اومدن و حرف زدن واسه مون و حرف شنبدیم. دوباره شدیم،کلی پیاده رفتیم، نشستیم یه جا جاسوس بازی کردیم، زیاد میری نوبت چراگاه،  سخنراني نسبت به تابلو بازی در آوردن ها،  تکی عکس گرفتن های بیست  و یک نفره، کشان کشان راه افتادن دور شبستان، غروب مصلی، مترو، شلوغی، گم شدن، بی شارژی، خط عوض کردن دوباره و سه باره و خستگی، نزدیک بود که از قطار هم جا بمونم، کرانچی که قسمت پسربچه ی سالن بالای شماره یک ردیف سوم چهارم شد، عطش، بغل‌دست یه خانومی نشستن که همسن توعه ولی الان داره لیسانس حقوق میخونه و  تازه اندیمشکی هم هست، مسافران قطار مشهد، تک افتادن و حوصله ی سر رفته م و برنانه اینکه چکار کنم این تقریبا یک ساعت مانده رو با اینکه خوابم میاد اما نمیایه، رژه ی حرف ها و کلمه ها که نمک روی زخمی شدن و این رو  میرسونه که همه ی این ها تجربه شد و تموم شد. به یاد تبلیغ های کلاسینو که به گوشم می‌رسید و اما نشنیدم شون، یعنی خب نمیخوتاستم بشنوم شون و به کنکور کنکور و ماذلکنکور و به آزمون های خرداد، به قطار و آدم هاشبه تو مامانکه  همیشه‌ی خدا خودت رو مخالف نشون میدی ولی از اون طرف همیشه برام جاده صاف کن بودی. یه وقت هایی ترسیدی و  بر حذرم کردی  ولی جلوم رو نگرفتی. نگرانی هات و اطمینان هات، نصیحت کردنت با اینکه یکی در میون می‌شنوم شون ولی همچنان همین اش و همین کاسه ست. به خودم به باباکه بهم اعتماد به نفس اینو داد به قول خودت قبل دیپلم و اول هجده سالگی اختیار خودم و سفر و خوشی هامو داشته باشم.به زندگیم. زندگی که شما واسم ساختید و همراه بودنتون. به عالم زرکه اگر هزار بار برگردم بازم این فاطمه ای رو که دختر شماست رو انتخاب می‌کنم.خلاصه که مامانشاید دروغ باشه که بگم همه ی لحظه های اونجا به یادتون بودم. ولی شک نکن پس ذهنم همه ی خوشی های این روز عجیب رو مدیون شما میدونم.❤️یادداشت دومنیمه شب شنبه، تلاش برای عادی سازی....احتمالا پس ذهنم برای این تیتر کلی کلمه ردیف کرده بودم حیف که الان چیزی نیست.تا بعد.عکس از زریچی . یه روزی منم این مدلی کوله‌م رو میچینم برای سفرهای بزرگ تر</description>
                <category>فاطمه بانو</category>
                <author>فاطمه بانو</author>
                <pubDate>Sat, 20 Aug 2022 00:47:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فاطمه بانو مینویسد. 1</title>
                <link>https://virgool.io/@fada2003esi/%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88-%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%AF-1-sbomjzvrupvd</link>
                <description>1-سلااااماین منم : فاطمه بانو ، اسی جان جانان، ارغوان ، آسمونی ، HD 80606d ، زاده ی سیزدهمین روز از سومین دختر پاییز  سال 82.( 13.9.1382 والا چقدر سختش میکنید) در حال حاضر هفده سال تمام دارم .این منم، یک روز از روزهای تابستونی (شهریور99) که تو اسنپ داشتم از مدرسه برمیگشتم.هفته ی کلاس های حضوریو در حال حاضرتر یعنی الان که توی اردی بهشت سال 1400 قرار داریم اینجانب مشغول به تحصیل در پایه ی یازدهم رشته ی ریاضی و فیزیک می باشم.  البته به لطف ویروس بیشعوری به نام کرونا مجازی و از پشت گوشی.قطعا اگر حضوری بود و میرفتی توی مدرسه اسمم رو میپرسیدی میگفتن عههه همون که صبح ها به همه سلام صبح بخیر میگه؟خب آره من خوشحالم که شادم و امیدوار به سبز موندن امید و خندون بودن لب ها و روزهای خوباز علایق وی  در کودکی و نوجوانی و در استانه ی جوانی حساب کتاب و حل مسایل ریاضی و حفظ اشعار و خواندن کتاب و نوشتن بود.که زندگی اش (ام*) را با این موارد عجین شده و احتمالا تا لب گور و اون روزی که عمرش رو بده به شما خواننده ی عزیز هم همین ها باشد.بچه تر که بودم دوست داشتم همه کاره باشم. یه دندون پزشک معمار نقاش که داره جهان گردی میکنه و کلی اطلاعات راجع به جغرافیا و تاریخ داره و توی فولکس واگنش پر از وسایل ارتباطی مدرن با بالا ترین سطح تکنولوژیه که با اون ها مشغول نوشتن سفرنامه ست.فولکس واگن جذاب آبییییخب شاید از همون روز ها بین خوندن کتاب های شاه پریا و شازده کوچولو و اسب آرزوها یا شاید وسط ماجراجویی های داستان های ار ال استاین و اون روزها این علایق و این حس نوشتن توی دلم جرقه زد.و شدم استاد نوشتن هرچیز نامربوطی فقط جهت ثبت وقایع و یادگاری با عنوان خاطره و یادداشت و روزمرگی.تا اواخر تابستون 99 که ارغوانم تاسیس شد.ارغوانم کانال تلگرامی روزمره نویسی منه که ایده ش رو از همکالاسی کلاس اولم ستاره عزیزی گرفتم و همچنان هم برقراره. یجورایی بایگانی احساسات و نوشته های شبانهک ام که از الان میخوام شسته رفته ترش رو اینجا ادامه بدم.و اما ویرگولاولین پستم رو به عنوان معرفی در سه شنبه روزی انتشار میکنم. باشد که دوست عزیز فاطمه ( که میام مفصل ازش حرف میزنم) دست از سر تازه کچل شده ی ما بردارد و اینقدر هی نگه اسی نوشتی؟ اسی پستت کو؟ اسی خواهش میکنم ام شو شو شه ( عه وا ببخشید باز خط تو خط شد ) ام  روز دیگه بذاری؟ اسی  اس اسی اسی اسی اسی......هوفففف . بلاخره کابوس تموم شد.خبادامه میدیم:نمیدونم چرا ولی دلیل انتشار روز سه شنبه شاید این شعر محبوب از خواننده ی زیبا قیصر امین پور باشه و خاصه ی روز های  سه شنبه ی شلوغ تا جایی که در خاطرم هست و مشغله و ها پرکاری هام و درعین حال روزهای شیرین که معمولا  &quot;شادم  که می گذرد این روزها&quot; ...قیصر امین پور، گل ها همه آفتاب گردانند.علی یارتون و خدا به همراه تون.فاطمه اسماعیل فر 00/02/21</description>
                <category>فاطمه بانو</category>
                <author>فاطمه بانو</author>
                <pubDate>Tue, 11 May 2021 23:56:58 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>