<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فائقه حاجی‌آبادی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@faeghe.hajiabadi</link>
        <description>برنامه‌نویس (Front-End) - طراح رابط کاربری - نویسنده - عکاس و غیره و فیلان. امیدوار و عاشق رنگ</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 12:00:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/5933/avatar/uc4R0D.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فائقه حاجی‌آبادی</title>
            <link>https://virgool.io/@faeghe.hajiabadi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دروج- فصل اول- قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@faeghe.hajiabadi/%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%AC-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-xzhamohdau02</link>
                <description>-good morning lil!-morning math.چقدر از لیل خطاب شدن بدش می امد. انگار متیو قابلیت ثبت دوباره ی اطلاعات را نداشت. بار اول لی لی را لیل شنید و دیگر تلاشی برای درست کردن حافظه اش نکرد.هردو سوار اسانسور سوم شدند که به طبقات پانزده تا ۲۳ اختصاص داشت. لی لی بی حوصله به لیست تسکهای بی شمار امروزش نگاهی کرد و در دلش اهی کشید. کاش همین الان ساعت هفت غروب بود.لپتاپ سنگین و قدیمی که شرکت در روز اول به لی لی داده بود را از کیفش بیرون کشید. صندلی نه چندان راحت کاری اش را با ارتفاع میزش دوباره تنظیم کرد و پسورد سیستم را و.ارد کرد.تا ناهار ساعت مثل برق و باد گذشت. ایزی که همکار نزدیکتر لی لی بود امروز را مرخصی مراقبت از کودکش را گرفته بود. لی لی به جای خالی ایزی نگاه کرد و اهی کشید. کیف پول سیاه و زمختش را داخل جیب شلوارش گذاشت و تلفنش را برداشت تا برای ناهار تنهایی جایی را پیدا کند.سر راه به منشی دفتر سری تکان داد و لبخند مختصری زد. منشی با عینکی تیز و لبهایی تتو کرده لبخندی زد و گفت: -اون رستوران سالاد بار هنوزم بسته ست. باز باید بری تا خیابون پنجم!لی لی سری به تاسف تکان داد‌:- لیدیا به عنوان هد اطلاعات چرا درخواست نمیدی مدیریت اون رستوران عوض بشه؟لیدیا ادای پرت کردن جای خودکارهایش را دراورد و انگشت فاکی نشان داد.لی لی جلوی دهانش را گرفت و سرش را با اطفار بیگناهی پایین انداخت و دکمه ی اسانسور را زد.شش کوچه ان طرف تر رستوران کوچک و ساکتی لی لی را به خودش جذب کرده بود.صاحب رستوران مرد میانسال و کم حرفی بود که اغلب فقط سفارش را میگرفت و در اشپزخانه ناپدید میشد. با شکم بزرگ و دستمالی که همیشه روی شانه اش بود شبیه پدرهای نگران مینمود که صرفا برای خاطر بچه ها اشپزی یاد گرفته.لی لی طبق معمول این دو هفته ساندویچ مرغ کبابی با لیموناد سفارش داد و در گوشی اش غرق شد. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که در رستوران باز شد و زنی با موهای مشکی کوتاه و صورتی کشیده و استخوانی وارد رستوران شد. کمی جلوی پیشخوان ایستاد و  به صاحب رستوران چیزی زیر لب گفت و بعد به لی لی خیره شد. لی لی سرش را پایین گرفت ولی کمی مشکوک شد. این غریبه چه کسی بود؟صاحب رستوران غرولندی کرد و به سمت لی لی امد:-ببخشید خانوم! ولی یه خواهش دارم.لی لی سرش را بلند کرد و به چشمان قهوه ای روشن مرد زل زد: -بله؟-میشه اون خانم روی این میز بشینن و شما جاتون رو عوض کنین؟-کلی میز خالی هست که؟-اخه ایشون رزرو کرده بودن. گویا هر سال اینجا رو میگیرن به یاد مادرشون ولی امسال ما یادمون رفته رزرو کنیم. لعنت به من!-نه نه  مشکلی نیستش. من میتونم برم یه میز دیگهزن با تعلل به آنها نزدیک تر شد و دستش را روی لبه ی صندلی گذاشت:-من خیلی معذرت میخوام. اگر همراهی من رو قبول میکنین خواهش میکنم شما هم بشینید. قهوه تون مهمون اقای مارک!صاحب رستوران اه کوتاهی کشید: -چرا که نه!لیلی میخواست رد کند که مارک به پشت پیشخوان رفت. زن دستش را دراز کرد: -من  هریت هستم.-لی لی!-هرسال من و مادرم اینجا رو رزرو میکردیم تا باهم صحبت کنیم توی روز تولد من. سه سال پیش از دنیا رفت ولی من هنوزم دوست دارم بیام اینجا.لی لی از لیوان اب رو به رویش جرعه ای نوشید. هنوز هم میترسید با غریبه ها زیادد حرف بزند یا صمیمی شود.-خیلی متاسفم بابت مادرتون. پس باهم خوب بودید؟این چه سوال بی ربطی بود؟ به لی لی چه ارتباطی داشت؟ باز هم دهن لقی کرد-اتفاقا نه خیلی. ولی یه جورایی همدم هم بودیم. قهر و جدالمون رو داشتیم ولی اخرسر تایم ازادمون باهم پر میشد. پدرم با زن دیگه ای رفت و منم خیلی دنبال رابطه ی جدی نبودم.لی لی به لیوانش خیره شد. دلش میخواست سریعتر غذایش را بیاورد و جیم شود.زن لبخند بزرگی زد. ببخشید ولی حس میکنم زیادی حرف زدم و  انگار شما راحت نیستید/-نه نه ابدا. من زیاد اهل صحبت کردن نیستم. فقط گوش میدم-اونجوری که مکالمه یک طرفه میشه.-تراپیست ها از همین درامد دارنزن خنده ی بلندی کرد و موهایش را تابی داد: -یکیشون من!لی لی با تعجب نگاهش کرد: -واقعا؟!زن لبخند زد: -اره ولی توی فیلد کودکان. مادرم بالینی بودلی لی به غذایش که از اشپرخانه میامد زل زد و خوشحال شد. اسید معده اش داشت راهی دهانش میشد. زن سیگاری روشن کرد و به مارک لب زد: زیر سیگاریمارک غرولندی کرد و غذای لی لی را به دستش داد و رفت.لی لی تقریبا داشت غذا را میبلعید. زن در ارامش سیگارش را کشید و گاهی  به لی لی نگاه میکرد.-راستی تو تراپیست نداری؟لی لی لقمه را به زور فرو داد:-لازم ندیدم. چرا؟زن ابروهایش را بالا انداخت: -قصدم توهین نیست. هرکس بنا به نیاز خوبه که امتحان کنه. من خو.دمم داشتم. و دارم-خب چه نیازی؟-مثلا همین اضطراب اجتماعی. یا بی خوابی؟لی لی کمی صاف تر نشست و با چشمانی ریز شده به زن خیره شدزیر چشمات خیلی گو.د شده و دائم خسته ای. شغلم همینه من دیگه.لی لی با شک و تردید زن را برانداز کرد. غریزه اش میگفت احتمالا این غریبه یک دروغگوی تازه کار است یا شاید هم از قصد برای صحبت کردن برنامه ای ریخته بود.؟-اره بیخوابی که مال کار ماست. فشار و استرس گاهی زیاد میشه.زن به بشقاب تقریبا تمام شده ی لی لی نگاه سریعی انداخت و انگار کمی ناامید شده باشد: -اگر دوست داشتی میتونم کارتم رو بهت بدم. بیخوابی میتونه توی بلند مدت اذیتت کنه.لی لی با عجله به ساعتش نگاهی کرد و از جایش پرید: -خیلی ممنونم احتیاجی ندارم الان. من دیگه برم سر کارم!زن سری تکان داد و سعی کرد لبخندی به لب داشته باشد که مصنوعی مینمود.لی لی ناهار را حساب کرد و با قدم های بلند از رستوران خارج شد. زن دیگر به لی لی نگاه نکرد و مشغول تلفنش بود.بقیه ی ساعات کاری به تست تسک هایی که هفته ی پیش زده بود گذشت و در نهایت تقریبا بیشتر تیکت های جیرا بسته شده بودند که هوا تاریک بود و باید به خانه برمیگشت.موقع خروج از شرکت نگاهی به خیابان  تاریک انداخت. به جز مرد تاسی که با کت خاکستری و گرمش به دیوار تکیه داده و سیگار میکشید کسی در کوچه نبود. لی لی فکر میکرد ایتان قرار بود دنبالش بیاید. به موبایلش نگاهی انداخت. پیامی از ایتان داشت که ندیده بود: -عزیزم من خیلی شلوغم . لطفا با مترو بیا. مراقبت کنلی لی به ساعت پیام نگاهی کرد: یک ساعت پیش ?اهسته کوله اش را روی شانه اش صاف کرد و به راه افتاد. دو کوچه بالاتر اتوبوس شماره ی ۱۳۱ مستقیم به سمت خانه اش میرفت. احتمالا باید ساندویچ حاضری برای شامش میخرید. مرد تاس سیگارش را زیر پایش انداخت و با تنبلی به لی لی نگاهی از سر کنجکاوی انداخت. لی لی بی حوصله راه افتاد.وقتی به ایستگاه اتوبوس رسید هدفونش را دراورد و توی گوش های یخ کرده اش چپاند. یکی از ترک های متالش را پلی کرد و توییترش را باز کرد.بیست دقیقه بعد اتوبوس بالاخره نفس نفس زنان از سراشیبی بالا امد و درش را باز کرد. چون دیرتر از ساعت معمول بود بیشتر صندلی ها خالی بودند. کارت اتوبوس را روی دستگاه جلوی در کشید و به راننده سلام کوتاهی داد که معمولا هم بی جواب میماند.سوار شد و یکی از صندلیهای وسطی را انتخاب کرد و کنار شیشه نشست. سرش را روی شیشه گذاشت و کوله اش را روی صندلی کناری پرت کرد. ترک بعدی از یک گروه راک ژاپنی بود که جدیدا کارهاشان ر ا گوش میداد.  انگشت بلند و باریک دست راستنش روی دست چپش ریتم میگرفت. دو ایستگاه بالاتر اتوبوس باز ایستاد تا کسی سوار شود.لی لی چشمانش را بسته بود. وقتی نگاه کسی را روی خودش حس کرد چشمان قهوه ای و درشتش را باز کرد و به مرد روی صندلی رو به رو دو ردیف جلوتر زل زد:‌لعنتی چقدر شکل غریبه ی سیگاری بود.</description>
                <category>فائقه حاجی‌آبادی</category>
                <author>فائقه حاجی‌آبادی</author>
                <pubDate>Fri, 29 Sep 2023 17:52:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>First Book: unknown Territories</title>
                <link>https://virgool.io/@faeghe.hajiabadi/first-book-unknown-territories-yrnnfzjdnpkc</link>
                <description>Druj-First Book: unknown TerritoriesEpisode one: 14th of Kitchener Streetرمان دنباله دار دروجکتاب اول: قلمروهای ناشناختهفصل اول: شماره ی چهارده خیابان کیچنرساعت از یازده شب گذشته. تنها نوری که آپارتمان کوچک شماره ی ۱۴ خیابان کیچنر را روشن کرده نور چراغ کم زور دستشویی ست. زن جوان مو مشکی دستانش را دو طرف سینک دستشویی محقر گذاشته و سرش روی سینک خم است. حالتی بین تهوع و معده درد دارد. لی لی ۲۷ ساله٬ با سری سنگین و تنی خسته وزنش را از یک پا روی پای دیگر می اندازد و به صورت استخوانی و چشمان بزرگ قهوه ای اش در آینه زل میزند.همکار ابله اش امروز صبح دوباره با پوزخندی به گودی زیر چشم لیلی اشاره کرده  و اسم کرم دور چشمی را برایش واتسپ کرده بود. انگشت اشاره اش را بالا اورد و با دقت زیر چشم راستش کشید. هنوز هم نمیفهمید با وجود تمام ازمایش ها و دکتر رفتن این چند ساله چرا کسی نمیفهمید چه چیزی  دارد او را از درون میخورد؟خودش گاهی حس میکرد هزارپا یا مورچه ای توی سرش رفته و پشت چشم هایش را میخاراند. دلش میخواست با انگشت پشت صورتش را بخراشد.گاهی حتی نزدیک نیمه شبها دوست داشت دست بندازد و چشمانش را دربیارود مگر این حالت حساسیت و بیخوابی کم شود. حالا اما نزدیک تولد ۲۷ سالگی اش تمام علائم بیماری عجیب و غریبش بیشتر شده اند.کنار اینه ی دستشویی یک اینه ی دیواری دایره ای شکل هم به دیوار میخ شده است. آینه ای  کهنه که  کمی هم دور قابش زنگ زده بود. لیلی اما تمام تمرکزش روی کبودی زیر چشمش بود. زیر چشمش را اهسته پایین اورد تا ببیند خون زیر چشمش هنوز هم صورتی کم رنگ است یا قرص اهن هایی که میخورد اثری داشته٬ تصویر صورتش  توی اینه ی دایره ای شکل  دست برد زیر چشمش تا رنگ خون را چک کند اما در کمتر از صدم ثانیه مردمک تصویر به سمت بالا چرخید انگار که چشم متعلق به لیلی نیست و صرفا دارد اطراف را کنجکاوانه نگاه میکند. لیلی حس کرد کسی دارد از دور نگاهش میکند مثل وقتی که کسی در جمعیت به ادم زل بزند. خودش از فکرش خنده اش گرفت و از دستشویی بیرون امد. با صدای بلند گفت:‌-فصل جدید بیماری های ما با (مکث) شیزوفرنی!تلفن همراهش را برداشت و روی مبل قهوه ای چرم جلوی تلویزیون اش ولو شد. چند پیام باز نشده از مادرش که احتمالا پیام بلند بالایی بود درمورد پخت گوشت با نمک یا چیزی شکل این. پیام ها را باز نکرد. یوتیوب را باز کرد و چند ویدیوی کوتاه دید.مثل همیشه حس کرد او و مادرش در دو سفینه ی موازی از هم درحال دورشدن از یک سیاره هستند.ساعت از یک شب گذشته بود که داروی خواب بالاخره اثر کرد و لیلی روی مبل با گردنی کج افتاده به خواب عمیقی رفت.خوبی داروی خواب اوری که جدیدا میگرفت این بود که کمتر رویای عجیب و غریب میدید. از سیزده سالگی بعد از دیدن اولین لکه ی خون پریود تقریبا هر هفته خواب های اشفته میدید. مادرش اول گفت به خاطر بلوغ ذهن لیلی بهم ریخته٬ بعد گفت تاثیر فیلمهای تخیلی ترسناکی ست که لیلی از برادرش کش میرفت اما در سال سوم این رویاها بالاخره تسلیم ترسش از بیماری ذهنی شد. بیماری که خاله ی مادر لیلی هم دچارش شد و سالها در بیمارستان بستری بود. و تقریبا هیچ گاه به زندگی عادی برنگشت. خاله ای که طراح کتاب های داستان کودک در سالهای جوانی اش بود٬حالا داشت در پرده ای از درد و دارو دنبال تفاوت واقعیت و خیال میگشت.صبح روز بعد با زنگ تلفن از روی مبل پرید. امیدوار بود برای کار دیرش نشده باشد که دید کسی دارد تماس میگیرد: ایتان بود که از توبیخ دیر شدن دوباره نجاتش داد.-بیدار شدی لیلی؟-واقعا دستت درد نکنه زنگ نمیزدی باز خواب میموندم!-امروز که تعطیله؟ ببخشید بیدارت کردم ولی تقریبا ظهره فکر میکردم بیداری-تعطیله؟ ارههه روز کارگره. نه کار خوبی کردی خودمم خیلی گرسنه م. اگر ناهار نخوردی بیا یه چیزی درست میکنم-اممم اره باید صحبت کنیم. میام چیزی خواستی بگو بگیرملیلی تلفن را قطع کرد و فکرش درگیر شد. اتان حتما باز میخواست یاداوری کند سه سال از رابطه گذشته و دلش میخواهد زودتر تکلیفش روشن شود. کلافه پوفی کشید و موهایش را از دور چشمش کنار زد. سریع بلند شد تا کمی خانه را از اشفتگی دربیاورد اما انقدر سریع بلند شد که چشمش سیاهی رفت. لعنت به فقر اهن!لباس ها را در سبد لباس کثیف ریخت و گوشت را بیرون از فریزر روی میز کوچک ناهار خوری رها کرد. درهای باز کمد اتاق خواب را بست و ملافه را سرسری روی تخت پهن کرد.بالشت های پفی را از زیر تخت دراورد و روی بالشت های اصلی گذاشت. داشت ظرفهای ناهار دیروز را میشست که یادش امد دیشب به خاطر معده درد شام نخورده. ابرویی بالا انداخت همیشه عاشق غذا خوردن بود اما درد معده انگار غذا خوردن را درداور کرده بود.پیاز کوچک سفید رنگی را از زیر سیب زمینی های بزرگ توی یخچال بیرون کشید. بلند گفت: هی گوگل! پیاز را به فهرست خرید اضافه کن.داشت پوست پیاز را میکند که زنگ در بلند شد. بعد پسورد در ورودی و اتان جلوی در ظاهر شد.کاشپن ش پر از برف ریز ریز بود و دماغش تقریبا مثل موهایش قرمز شده بود. لیلی خنده ای کرد و شال گردن اتان را از گردنش باز کرد:-عجب برفی شده!-اره خیلی دما پایین اومده از دیروز!بوسه ی کوتاهی از لبهای لیلی گرفت و کمی بو کشید:-بوی پیاز میدی!-دارم ناهار میذارم خب! بوی چی بدم پس؟اتان خنده ی شرمنده ای کرد و روی یکی از صندلی های ناهارخوری رو به روی اشپزخانه نشست:‌-کمکی میخوای؟-نه عزیزم بشین گرم بشی. ظرفا رو تو بشور ولیاتان بلند شد تا چای درست کند.همیشه از این رفتار خجالتی و همدلانه ی اتان کیف میکرد.لیلی سریع املت گوشت و پنیر درست کرد. موقع ناهار اتان بیش از حد ساکت بود که لیلی هم ترجیح داد سکوتش را نشکند. اتان بیشتر با غذا بازی کرد و به زور چند لقمه فرو داد. حتما باز داشت به سوالی فکر میکرد که یک سال پیش از لی لی پرسید و با شنیدن پاسخ لیلی دیگر تکرارش نکرد.لی لی سریع تر لقمه هایش را جوید و بلند شد تا از یخچال بطری ابی بردارد. اتان ظرف خودش را توی ظرفشویی گذاشت و دو لیوان بزرگ ابی و زرد رنگ چای خوری را از کابینت بیرون کشید. چایی غلیظ دم کرده را توی لیوان ها سخاوتمندانه پر کرد. یکی را با دقت جلوی بشقاب لی لی گذاشت و دیگری را کنار دست خودش. لیلی لبخندی زد و دست اتان را نوازش کرد-خب من میخواستم یه صحبتی بکنیم.لیلی اخم کوتاهی کرد و دستش را به فنجان داغ مشغول کرد.-اره حتما عزیزم-میدونی که چند وقت پیش یه سری از کارهای بابام توی اسکاتلند دچار مشکل شدن. احتمالا باید برم کمکشون.لیلی در دلش از نبودن حلقه و پیشنهاد ازدواج کمی خوشحال و غافلگیر شد:- اوووو جدا؟ نمیدونستم مشکل اونجا هست. چیزی شده؟اتان لبخند محوی زد و دستانش را دور فنجان چای گره زد:-نه نه جای نگرانی نیست اصلا. ولی مامان دیروز میگفت وکیلش یه گندی توی قراردادا زده بهتره منم برم و چک کنم. احتمالا فقط چندتا امضا لازم دارن از سمت من برای فسخ یه سری از قراردادها.-همونایی که پارسال رفتیم اونجا به خاطرشون؟-دقیقا. دوتا از بندهای یکی از قراردادها اشتباه حقوقی داشته که اون تایم نفهمیدن. حالا مالک فعلی منتقل کرده به غیر و کلی دردسر درست شده. ولی قابل حله احتمالا-اگر حل نشه چطور؟اتان موهای لیلی را از صورتش کنار زد : -بدبین نباش عزیزم! همه چی حل میشه نشه هم نهایت یه مقداری خسارت میدیم و بسته میشه.لیلی اه کوتاهی کشید و سرش را به نشانه  ی تایید تکان داد.بعد از اولین بازدیدشان از خانواده ی اتان  در اسکاتلند میدانست ارثیه ی عظیمی انجا انتظارشان را میکشد. دقیقا بعد از برگشتن از سفر اتان خواستگاری کرد که لیلی را حسابی گیج کرد. هنوز نمیدانست چقدر برای زندگی در اسکاتلند جدی هستند یا حتی چقدر اتان را برای زندگی همیشگی پذیرفته. لیوان ها و ظرفها را جمع کردند و شستند.صبح فردا اتان تا محل کار لیلی را رساند و خودش به شرکت رفت. لی لی در یک شرکت کامپیوتری برنامه نویس بود و اتان سهامدار و مدیر یک شرکت سهامی خاص ابزار مدرن کشاورزی و دامداری. لی لی هنوز هم قرار اولشان که در استارباکس جمع و جور نزدیک شرکت اتان بود را به یاد داشت. توی فیسبوک اشنا شده بودند و اتان میخواست راجع به پروژه ی جدیدش صحبت کند و لینکی به شرکت لی لی داشته باشد برای هماهنگی کارهای مربوط به پروژه.لی لی از به یاد اوردن نگاه خجالتی و هول شده ی اتان در روز اول هنوز هم لبخند میزد. لی لی لبهای اتان را بوسید و شال گردنش را سفت کرد.-شب میبینمت عزیزم. نگران مامانت هم نباش! درست میکنیم مشکلات خونه رو!اتان خندید و باز لی لی را بوسید. لیلی ارام از اغوش اتان درامد و در ماشین را باز کرد. -بای بای!اتان دستی تکان داد و ماشین را استارت زد.لحظه ای رفتن ماشین نقره ای اتان را نگاه کرد. در دلش به خودش لعنتی فرستاد که همیشه از همه چیز نامطمئن بود. میدانست اتان را دوست دارد و میدانست او هم چقدر لی لی را. ولی نمیتوانست قبول کند. انگار میترسید در نهایت اتان را از دست بدهد.لی لی برای اتان عالی نبود. حتی متوسط بود و همیشه میترسید اتان بعدا بخواهد برود. یا بعد از چند سال بگوید  لی لی حتما برای بردن ارثیه قبول کرده و نه خود اتان.کاش پول بیشتری داشت و این فاصله را کم میکرد.ارزوی کودکی لی لی وقتی زیاد اوضاعشان رو به راه نبود:‌-کاش پول  لعنتی بیشتری داشتیم!-I wish we had more damn money!!!که البته هیچ وقت هم عملی نشد و لی لی و مادرش ماندند با بدهی وامها و چک های برگشت خورده ی پدر لی لی که در اثر سکته از دنیا رفت.باز مچ خودش را موقع مرور خاطرات بد گرفت. اخم مختصری کرد و در سنگین و بزرگ ورودی شرکت را باز کرد. وارد سالن بزرگ و شلوغ شرکت شد. چندین نفر برای زدن کارت و سوار شدن به اسانسور در صف بودند. سه گیت کوچک شیشه ای سالن اصلی را از محوطه ی اسانسورها جدا میکرد. هر ویزیتور یا کارمند باید کارت سفیدی را به گیت میزد تا اسانسور به مقصد همان طبقه برایش باز شود. لیلی بی حوصله کارت گردنی اش را بالا اورد و زیر اسکنر دستگاه  برد. همکار تیم سابقش درست وارد گیت کناری شد و سلام بلندی داد:-good morning lil!-morning math.چقدر از لیل خطاب شدن بدش می امد. انگار متیو قابلیت ثبت دوباره ی اطلاعات را نداشت. بار اول لی لی را لیل شنید و دیگر تلاشی برای درست کردن حافظه اش نکرد.هردو سوار اسانسور سوم شدند که به طبقات پانزده تا ۲۳ اختصاص داشت. لی لی بی حوصله به لیست تسکهای بی شمار امروزش نگاهی کرد و در دلش اهی کشید. کاش همین الان ساعت هفت غروب بود.</description>
                <category>فائقه حاجی‌آبادی</category>
                <author>فائقه حاجی‌آبادی</author>
                <pubDate>Sat, 23 Sep 2023 11:35:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان دنباله دار : دروج - پیش درامد</title>
                <link>https://virgool.io/@faeghe.hajiabadi/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D8%AC-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%AF-b27ikomchych</link>
                <description>سلام. این داستان دنباله دار من به نام دروج هست. نکاتی که درمورد این داستان وجود دارد: ۱- کلیه ی حقوق کپی رایت اون ثبت شده و جلوتر در وبسایت واتپد منتشر میشه. ۲-داستان رو هرکجا خواستید با ذکر نام من میتونید منتشر کنین و ایرادی نداره به شرط ذکر نام من! ۳-لذت ببرید چون این یک رمان طولانی هستاما دروج به چه معناست؟‌ به زبان سانسکریت به معنای رویایی هست که نمیدونیم بد هستش یا خوب. اسم شخصیت اول این داستان هست لی لی یا همون لیلی از داستان معروف لیلی و مجنون. به خاطر عشقی که به ادبیات ایران دارم کلی از شخصیت ها اسمشون اشنا خواهد بود. اگر دوست داشتید نسخه ی اصلی اون رو هم توی واتپد ستاره بدید تا بیشتر دیده بشه.بزن بریم! https://www.wattpad.com/1370915659-hi-world-druj-first-book-unknown-territories </description>
                <category>فائقه حاجی‌آبادی</category>
                <author>فائقه حاجی‌آبادی</author>
                <pubDate>Sat, 23 Sep 2023 11:33:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مامان. چی توی کمده؟ نامناسب برای خواندن قبل از خواب یا تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@faeghe.hajiabadi/%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%86%DB%8C-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D9%85%D8%AF%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A8-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-dmfdlxkwy47n</link>
                <description>مادر کتاب داستان جانوران شگفت انگیز را کنار گذاشت و سر دخترش را بوسید.دخترک به رسم عادت پتو را تا زیر گلویش بالا کشیده بود. مادر کتاب را روی میز کوچک کنار تخت گذاشت.دختر دست مادرش را گرفت و گفت: -چراغ روشن لطفا!مادر عصبانی دستش را ازاد کرد و موهایش را تابی داد تا جلوی چشمش را نگیرند.دخترک با نگاهی نگران به کمد لباس هایش خیره مانده بود.مادر در کمد را چهار طاق باز کرد و توی کمد بزرگ نشست.-ببین باز تمرین کنیم. چی توی کمده؟دخترک با چشمانی بسته و صدایی لرزان گفت:-لباس های مدرسه-اسباب بازی خودم. خرس عروسکی-گل سر و  قاب عکس پدربزرگ!مادر عصبانی به اطرافش نگاهی انداخت.-قاب عکس بابا بزرگ توی کمد منه عزیزم!دخترک ارام گریست و زیر پتو قایم شد. مادر چراغ کمد را روشن کرد و کلافه به محتوای کمد نگاهی کرددخترک ارام شد و از زیر پتو بیرون امد. با موهایی اشفته و پاهایی کوچک مثل بلور برف سمت مادرش امد و دستش را گرفت.مادر سردرگم قاب عکس پدرش را از زیر اسباب بازی ها بیرون کشید و با دقت خیره شدهیچ کدام از افراد داخل قاب صورت نداشتند.پایان</description>
                <category>فائقه حاجی‌آبادی</category>
                <author>فائقه حاجی‌آبادی</author>
                <pubDate>Sat, 12 Aug 2023 10:43:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام و سلام و هلو و این حرفا</title>
                <link>https://virgool.io/@faeghe.hajiabadi/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D9%88-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D9%88-%D9%87%D9%84%D9%88-%D9%88-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AD%D8%B1%D9%81%D8%A7-tuq2t9xv9n6d</link>
                <description>من کلی اتفاقات افتاده برام که خب خیلی دوست دارم بنویسم ازشون. اما خب وقت تنگ بوده و فشار کار و این حرفا. خلاصه داستان ها زبونشون رو سوییچ کردم به انگلیسی به کلی دلیل:‌مثلا خودم زبانم رو خوب کنم از اونجایی که توی شرکت انگلیسی زبان هستم.لینک اولین رمان جدی و خوبم رو براتون میذارم کاملا رایگان بخونیدش فقط حق کپی رایت و این ها رو این یکی پلتفرم خیلی حساس هستش و حتی جایی مثل شبکه های فیلم سازی با این پلتفرم کار میکنن.پس چرا اینجا مینویسم؟چون فارسی زبان مادری من هست و مادر یعنی همه ی ریشه های ما و خیلی معانی بیشتر از زبان و مکان. اگر دوست دارید راجع به مهارت مصاحبه و رزومه نویسی اینجا بنویسم بگید وگرنه من خیلی تنبل هستم متاسفانه و نمینویسم.یا هر موضوعی که علاقه دارید ولی حوصله ی تحقیق ندارید.دمتون گرم که اینجا میخوندین و تحمل میکردین منو تمام داستان های فارسی من برای خوندن رایگان هستن به شرطی که یادتون باشه اسم من رو بذارید اولش دیگه. این حمایت از نویسنده هستش در کل دنیاپایان . :)</description>
                <category>فائقه حاجی‌آبادی</category>
                <author>فائقه حاجی‌آبادی</author>
                <pubDate>Thu, 10 Aug 2023 08:09:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسب پلاستیکی</title>
                <link>https://virgool.io/@faeghe.hajiabadi/faeghehajiabadigmailcom-vvgcrcz90ek8</link>
                <description>خاطرم هست زمانی در حدود ده سالگی من کرج زلزله ۶ ریشتری را تجربه کرد . خانه ما طبقه چهارم بود و خب دیوارها جایشان را باهم عوض میکردند. خانه دقیقا مثل یک زنگ بزرگ نوسان میکرد.آن موقع تنها چیزی که چنگ زدم و از کمد دیواری برداشتم چند عدد عروسک و یک اسب پلاستیکی بود که قهرمان تمام داستان های ذهنم بود.مادرم بعدها حسابی به کار من خندید.حالا اما روزگار گذشته و من ماندم و یک زندگی کارمندی و اسبی که دیگر ندارمش.هر روز صبح باید ساعت ۵ بیدار شوم و با چشم هایی پف کرده به سمت محل کارم بروم.در تاکسی تا جایی که صدای راننده بگوید رسیدیم بخوابم و راس ۸ کارت بکشم که یعنی آقای صاحب کارخانه من آمدم لطف کنید یک میلیون و چهارصد تومان حقوقم را از من نگیرید. تا ساعت یازده یک سره کارهایم را بکنم و بعد بروم سراغ میوه ها و گلدان کوچکم تا جای آفتاب خورش را عوض کنم.کمی هم با همکارها احوال پرسی متظاهرانه و صرفا برای پرسیدن داشته باشم وگرنه کسی برایش مهم نیست بچه کوچک منشی طبقه سوم با اب جوش سوخته یا مثلا ۳ ماه پیش نامزد بنده در کمال ناباوری همه چیز را تمام کرد.هرکس مشکلات خودش را دارد و اهمیت دادن به همه این موارد میتواند کله آدم را بترکاند. درثانی گیرم کسی آمد و گفت حداقل یک روز مرخصی بگیر یا من کارهای توررا میکنم نیا. مشکلی حل میشود؟‌آن بچه تا مدت ها باید بوی کرم سوختگی و درد حمام را تحمل کند و من هم باید تا مدتها از در هر کافه خراب شده ای بین انقلاب تا ولیعصر رد شدم چشم هایم را چند بار محکم ببندم تا تر نشود و کسی نگوید مرد که گریه نمیکند.همین الان اگر زلزله بیاید و همه چیز بخواهد در زمین فرو برود من تنها حسرت یک چیز را دارم آن هم خودم است، آدمی که چهارسال درس خواند تا یک شغل زپرتی بگیرد یا آدمی که هیچ وقت برای خودش وقت نداشت هیچ وقت بیشتر از بقیه برای خودش خرج نکرد خوردن یک قهوه خوب در یک کافه خوب را به خودش حرام کرد. همین ها برای من بس است و کم نیست.در این مدت که تنها ماندم یک حقیقت درست را فهمیدم : آدم باید تنها خودش را بردارد درون کوله ای بگذارد و هروقت حتی زمین هم دهن باز کرد سریع برش دارد و ببرد یک جای امن . اگر توانست کمی هم نان برای گنجشک ها بردارد وقتی زمین فرو بریزد هیچ کس به فکر گنجشک ها نیست.</description>
                <category>فائقه حاجی‌آبادی</category>
                <author>فائقه حاجی‌آبادی</author>
                <pubDate>Tue, 27 Mar 2018 15:11:42 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>