<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فائزه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@faeze.jamshidi</link>
        <description>شبی که از خواب پرید، پایان داستانم را گم کرده بود و من تا همیشه داستانِ ناتمامِ او شدم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 09:47:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1823762/avatar/5SNmx1.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فائزه</title>
            <link>https://virgool.io/@faeze.jamshidi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>به او میگفتم که...</title>
                <link>https://virgool.io/@faeze.jamshidi/%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%88-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%85-%DA%A9%D9%87-miobu5rpzgty</link>
                <description>اگر میدانستم که میرود، قبل از رفتنش به او میگفتم که چقدر دستهایش ظریف و زیبا هستند. به او میگفتم که چقدر بینی خوش‌فرم استخوانی‌اش به صورتش می‌آید. به او میگفتم رنگ‌های آن روسری با نقوش سبز و آبی به صورت سفیدش می‌آیند. میگفتم چقدر اندام ظریفش در همه‌ی حالت‌ها و در همه‌ی لباس‌ها خوب به نظر میرسد. میگفتم که چقدر راه رفتنش منحصر به او و زیباست. چقدر وقتی چشم‌هایش را با وسواس مداد میکشد بالغ‌تر و جذاب‌تر دیده میشود. و چقدر چشم‌هایش در سادگی صبح بینظیر است.باید به او میگفتم که چقدر قلب مهربانی دارد. معاشرت با او لذت بخش است. لبخندش پر از انرژی‌ست. چقدر دندان های سفید و مرتبش به لبخندش نما میدهد. چقدر کلماتش را به جا بیان میکند و چقدر صدایش آرامش‌بخش است. میگفتم که نگاه هنرمندانه‌اش او را متمایز میکند. تلاش و اراده‌اش همیشه ستودنی‌ست. و ذهن جست و جوگرش برای کشف علم و حقایق را هرکسی ندارد.اگر میدانستم که آدم‌ها آنقدر در زندگی روزانه‌ و فکرهای چهارچوب‌مند خود غرق و گم شده اند که خوب بودن و خوب ماندن کنار یکدیگر را فراموش کرده‌اند، اگر میدانستم که هر انسانی با وجود همه‌ی نشان ندادن‌هایش، چقدر به گفتن اینها از طرف نزدیکانش نیاز دارد، آنوقت شاید به او میگفتم که چقدر برای خودش کافی و کامل است. چقدر در مقام یک انسان در جای درستی قرار گرفته و چقدر در زندگی‌اش معانی و تصمیم‌ها درست و ارزشمند اند. هرچند که انسان‌های دیگر نتوانند او را درک کنند. هرچند که بقیه نگاهشان با او متفاوت است.اگر میدانستم که قلب آدم‌ها چطور در مواجهه با چالش‌های روانیِ به ظاهر ساده شکننده است، و ذهن چطور تصاویر و جملات ناراحت کننده را درونش ثبت و تا سالها نگهداری میکند، به او میگفتم که چقدر او را درک میکنم. به او میگفتم که فقط او نیست که این احساس را تجربه میکند. میگفتم آن روز وقتی که ناخن جویدنم را مسخره کرد، تا سالها قلبم فراموش نکرد. و وقتی مامان کاورهای امتحانم را مچاله کرد و بابت اینکه نمره هایم همگی عالی نیست داد کشید، چقدر احساس کردم برایش بی‌ارزش‌ام. و آن موقعی که توسط بابا نادیده گرفته شدم تصمیم گرفتم تا سالها به او نزدیک نشوم و نشدم. و تمام وقتهای کوچک و لعنتی دیگه که با ظاهر کوچک و مسخره‌شان باعث میشوند که هیچکس باور نکند که چقدر عذابم دادند.اگر میدانستم، به او میگفتم که چقدر آدم‌ها در لحظه‌های بی‌ارزش زندگی خودشان غرق اند و فقط به خودشان فکر میکنند که اصلا یادشان هم نمی‌آید چطور با رفتار و حرف‌هایشان کسی را رنجانده اند. میگغتم که چقدر همه‌ی ما شبیه هم هستیم. همانگونه که وقتی قلبت شکسته بود و هیچکس تو را نفهمید، شاید او و آدم‌های دیگر هم روزی قلبشان با حرف و کلام تو شکسته شده بود و تو آنها را نفهمیدی. میگفتم که دنیا چقدر جای نفهمیدن آدم‌ها توسط همدیگر است. که چقدر باید کمتر و ناچیزتر به این چیزها بها داد.اگر میدانستم، به او میگفتم که برای ادامه دادن باید بخشید. باید رها کرد. نه برای دیگران، که برای خودمان. میگفتم که با رفتن شاید نتوان این زخم‌ها را درمان نمود.-برای فرمهرخانه منتظر توست</description>
                <category>فائزه</category>
                <author>فائزه</author>
                <pubDate>Mon, 17 Jun 2024 02:10:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لانه</title>
                <link>https://virgool.io/@faeze.jamshidi/%D9%84%D8%A7%D9%86%D9%87-gobhj3vbaits</link>
                <description>روز، آفتابی بودیک کبوتر جستهپر و بالی زد و آمد و نشستروی تخته چوب سقف آویز،بر ایوان تمیزتخته چوبش اماپر خاکسالها خالی بوداو براندازی کردبه گمانم پرده، مانع دیدش شدو مرا خوب ندیدبا تردید، رفت و با جفت آمدروزها آمد و رفتی داشتندتا که آخر تخته چوب را لایق خود داشتند.شاخه های نازکدانه دانه، ریز ریزلانه هم کامل شد.روزها در پی بازیگوشی، ولی شب در لانهیک روز جفتی به لب تخته پریدو کمی دقت کردو چه دید!من بدترکیبدر همان نزدیکیکه تماشاگر زندگی آنها بودماو نجستآرام به تکان دستهایم نگریستولی از فردایش،تخته چوب خالی بود.این بود داستان این تکه عکس!</description>
                <category>فائزه</category>
                <author>فائزه</author>
                <pubDate>Thu, 06 Apr 2023 17:11:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صبح فردا قلبش …</title>
                <link>https://virgool.io/@faeze.jamshidi/%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7-%D9%82%D9%84%D8%A8%D8%B4-gdzaezztvrgs</link>
                <description>چشم هایش را نمی‌دیدمبه زمین خیره بود و زمین خیره به او.هر بار قصه از چشم های او شروع میشد.مژگانش به هم چسبیدههمچون گلبرگ های آفتابگردانآنگاه که آغوش باز میکند برای خورشید.خورشید که می‌درخشد، گل می‌درخشد و مژگانش در آفتاب می‌درخشید.ناگاه خورشید گرمایش را گرفت؛ گل مچاله شد.نورش را گرفت؛ گل خمیده شد.عشقش را گرفت؛ گل منتظر شد،برای یک‌بار دیگر دیدنش.بار دیگر صبح شد ‌و قصه از چشم های او شروع میشد.خورشید در آسمان بود. گرم بود. داغ بود. سوزان بود.گل سوخت. گلبرگ هایش سوخت. برگ هایش سوخت.ساکت شد و خیره به آفتابو من خیره به چشم هایش.مژگانش در آفتاب می‌درخشید.گفت: پایان قصه چه شد؟گفتم: صبح فردا قلبش،غذای گنجشک ها شد.</description>
                <category>فائزه</category>
                <author>فائزه</author>
                <pubDate>Tue, 22 Nov 2022 21:16:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و تو یک واژه ایم</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AA%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%85-pzqvamwdmxrm</link>
                <description>سالهاست برایت مینویسم و تو میخوانی. سالهاست که میخوانی ام. هر بار تو مرا خواندی و من بیشتر برایت نوشتم. واژه هایی که من بودم و تویی که نمیدانستم کیستی.دفتر نارنجی ام را تمام کردم. آن اولین من بودم. اولین بار ها را خوب به یاد دارم. مثل اولین روز مدرسه. وقتی که در صفِ کلاس اولی ها، به او نگاه میکردم و او از بین زن هایی که ایستاده بودند به من نگاه میکرد. هدیه ی اولین بار بودنِ اولین روز مدرسه، یک لیوان قرمز بود. یا روزی که اولین بار یک اتود خریدم. میگفتم «مداد فشاری». دفتر نصفه و نیمه ی فارسی را برداشتم. تمرینات املا و معنی ابیات...  همه را زدم کنار و روی همه چسب زدم. بزرگ‌ نوشتم: «دفتر نوشتن». اولین دفتر نارنجی و اولین واژه ها‌ و اولین من و اولین تو. تو.: اولین کسی که آنها را میخواند؛و من:نمیدانم. شاید فقط یک واژه ی کوچکِ بی معنی.اولین تجربه ی شییرینش را یادت هست؟ اولین بار که واژه ها، واژه ای را مینوشتند. مینوشتند: «من». و تو آن را خواندی: «من»و‌ ما، یکی شدیم. نمیدانم یکی شدن از نوشتن من بود یا خواندن تو؛ اما تکمیلش همه چیز را بهتر میکرد. من خودم میشدم و واژه ها من. واژه ها آرام بودند و منظم. بی دروغ، بی ریا. و من وقتی به خودم می آمدم، از جنس واژه ها شده بودم. همان قدر آرام. همان قدر بی دروغ‌. میخواهم با تو حرف بزنم. میخواهم بگویم:سلام منِ کوچک، مرا ببخش که اولین روز بودنت را به یاد ندارم. اما همیشه، بودنت دلچسب است. توهم بودنت را دوست دارم.بگذار در توهمت باقی بمانم. بودنِ من به تو نیاز دارد تا اولین احساس را بسازد. احساس کنار هم بودن تو و من. احساس تو که مرا میخوانی و من که مینویسم. مینویسم تا تو مرا بشنوی و مینویسم تا صدایت را در نوشته هایم بشنوم. بگذار در توهم بودنت باقی بمانم. فقط تا روزی که دفترم را تمام کنم. دفتری که من هستم. دفترِ پر از درد. دردی که با اشتیاق میخواهم برایت بنویسم ولی با نوشتن تمام میشوم.منِ کوچک، میترسم. میترسم صفحه های سفیدش تمام شود و سرزمین واژه ها دیگر برای من نباشند. اما نگران نباش. تا آن روز بار و بندیلم را میبندم و میروم. منتظر آن روز نخواهم ماند. روزی که واژه ها ما را فراموش می‌کنند و من در غبار سنگین سکوت دنبالت میگردم. میگردم، میگردم، ولی تو نیستی. آنگاه می‌فهمم که من و‌ تو هرگز وجود نداشته ایم.لیوان قرمزم</description>
                <category>فائزه</category>
                <author>فائزه</author>
                <pubDate>Thu, 27 Oct 2022 17:34:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>