<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های faezehhastam</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@faezehMahdyanNaser</link>
        <description>سلام.فائزه هستم . یه معماری که به پرواز فکر میکنه, اگه بالهاشو نچینن</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 20:09:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/92423/avatar/rzuUnh.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>faezehhastam</title>
            <link>https://virgool.io/@faezehMahdyanNaser</link>
        </image>

                    <item>
                <title>این نوشته رو نخون اگه تردید داری نسبت به خودت!</title>
                <link>https://virgool.io/@faezehMahdyanNaser/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B1%D9%88-%D9%86%D8%AE%D9%88%D9%86-%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%86%D8%B3%D8%A8%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-tsx2g5ldzujz</link>
                <description>من  توی این دنیا چیکارم!امروز وقتی داشتم توی بیرون راه میرفتم اینبار  فقط فک کردم این همه آدم که همشون از کنارم رد میشند اصن دنبال چی هستند. خوبه هدف دارنا اما میدونی این هدفارو خودشون ساختن که حس کنن باید مهم باشند برای دنیایی که مهم نیست برای دنیایی که شاید خیلی جدی نیست ولی خیلیا جدی تر از اونی که هست میبننش!میدونی میخوام چی بگم! ینی میگم انگار افتادیم توی یه حلقه ی معکوس که دور خودمون بچرخیم اما رفیق اخرش برمیگردیم به خودمون! اون آخر آخرش! میدونی الان شاید دیگه حس میکنم دنیا برام اون اخر شده چون دیگه نمیدونم چی میخوام بعد میدونی اگرم بدونم چی بخوام میرم دنبالش ولی بازم همون حس بی ارزشی همه چیز میاد جلوم نمیزاره برم جلوتر. امروز داشتم فک میکردم چقدر میتونم خطرناک باشم یا در عین حال مفید!شاید باید از خدا بخوام هدف آفرینش من چی بود!اینکه لاقل بخاطرش حس ارزشمند بودن بکنم مثل بقیه آدما!برام خیلی قشنگه میبینم هم سن هام هدف و شور زندگی دارند از یه طرفم میگم خوب آخرش که همه چیز فانی هست خوب اینا کارشون پوچه چون آخرش پوچه!میدونی شاید چون اون دنیا برام خیلی واقعی تر باشه اما انقدر حس خالی ای وجودمو گرفته که نه دوست دارم بمیرم نه زنده بمونم! ینی وقتی اصن مثلا میرم اهداف خلقت و نظام هستی و این چیزا رو میخونم و قشنگ فکر میکنم  میگم خوب چرا یه موجودی مثه من بهش شانس زندگی داده شده! که چی بگردم پیدا کنم ؟ که چی ؟ بگردم بیشتر توی بازی این دنیا غرق بشم! از همه چی برام جالبتر برام بازی بودن این دنیاس.بازی نیست؟شادی! شادی! این میتونه حالتو خب کنه! میتونه هدفت بشه؟انسانیت؟کمک ب خلق؟ خدمت به خلق! اینا همشون هدفای خوبین! ولی نمیدونم!امیدوارم هیچ وقت حس بی ارزش بودن نکنید! چون اگه وجودتون رو بگیره دیگه درست کردنش سخته!میدونی امیدوارم وجودتون انقدر پر از عشق بشه که اون عشقه بهتون حس ارزشمند بودن بده! اون عشقه برا من پیدا نشد! این عشق میتونه هرچیزی باشه! منظورم فقط عشق عاشق و معشوقی نیست!نمیدونم فقط نوشتم ببینم تا اینجای کار چندچندم.شاید یه عده مثه خودم باشن.هرجند همیشه فکر میکنم بی هدف ترین هدفمندیم که انقدر در عین ارزش داشتن حس بی ارزشی میکنم.ینی اگه حس ارزشمند بودنم بکنم این فانی بودنه همه چیو برام پوچ میکنه! بیخیال بازم. خوشحالم برای همه کسایی که این بازیو جدی گرفتن و هدفمند ادامه میدند. دمت گرم رفیق! تو خیلی قوی ای!</description>
                <category>faezehhastam</category>
                <author>faezehhastam</author>
                <pubDate>Tue, 10 May 2022 23:21:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدا بزرگه !</title>
                <link>https://virgool.io/@faezehMahdyanNaser/%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D9%87-nkal3a9ncmnp</link>
                <description>خدایا میدونم هستی و بزرگ و بخشندهامشب انقدر از یه موضوعی دلم گرفته بود که نمیدونم به یکی از اعضای خانوادم چه درد ودلی کردم و اینکه جوابش خیلی مهم بود حتی مهم تر از اون مشکل!اینکهاینکهخدا بزرگه! بعدش با خودم فکر کردم اره واقعا خدا بزرگه! خدا هست ! خدا هست!مخصوصا برای قلبای شکسته!برای همهخدا هست برای همهخیلیم بزرگهانقدر بزرگ به وسعت وجود تموم ادمای این زمین و سیاراتخدایی که بر اساس فراوانی برای همه ی ما نعمت قرار میده! خدایی که هست. اره خدا هست .یهو وقتی به مسئله ای که مثه یه درد عمیق تا مغز استخون رو میشکنه وقتی بهش فکر میکنم وقتی ینی برای دیگری که این مشکل رو داره فک مکینم با خودم میگم خدایا تو واقعا هستی؟اره امشب وسط حال خونه یهو بلند گفتم با خودم. خدا هست !؟و یه صدایی از وجودم گفت معلومه هست. خدایا تو رو به بزرگیت قسم نذار بندت دلش گرفته باشه و حالشون رو خوب کن. میدونم که هستیخداتو هستی و بزرگمهربونم.ببخشید</description>
                <category>faezehhastam</category>
                <author>faezehhastam</author>
                <pubDate>Mon, 22 Nov 2021 22:56:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وابستگی بیشتر به ابزارک هوشمندم بخاطره کورونا؟؟؟!!!!!!!!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@faezehMahdyanNaser/%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%A8%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DA%A9-%D9%87%D9%88%D8%B4%D9%85%D9%86%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D9%88%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7%D8%9F%D8%9F%D8%9F!!!!!!!!!!-qqpk3hotboaw</link>
                <description>سلام.میخوام برتون گردونم به یه سال قبل همین موقع ها که کورونا شروع شد و خوب حدود دوماه بعدشم متاسفانه اعلام رسمی فراگیریش توی کشور عزیزمون ایران.همون موقع بله دقیقا اسفند که شروع کردیم قرنطینه کردن خودمون توی خونه ها و مشغول کردن خودمون بیشتر و بیشتر با گوشی و سریال و کامپیوتر و غذا پختن و حتی دوران کیک پزی! و خوب کتاب خوندن.یادتونه؟منم یکی از همونا بودم که با شروع دوره ی قرنطینه دیگه سرکار و دنبال کار رفتنو بیخیال شدم راستش از ترس.چسبیدم به گوشی!بله درسته!گوشی! این ابزارک هوشمند! و البته فیلم وسریال دیدن! وکتاب خوندن!که اینجا دوست دارم براتون فقط از تجربه با ابزارک هوشمندم بگم!پس بزن بریم.ابزارک هوشمندجان(تلفن همراه)بله منم شروع کردم با ریختن کلی برنامه های زبان و برنامه ی ارتباط اجتماعی توی گوشیم! برام اولش خیلی جالب بود. چون دنبال بهتر شدن زبانم بودنم توی این برنامه ها کلی دوست از جاهای مختلف دنیا پیدا کردم. با همین گوشی باهاشون ارتباط ویدئویی برقرار کردم! وای چقدر این امکان این ابزارک هوشمند عالیه! فکر کن!بری توی اتاق دوستت اونور دنیا!البته فقط تصویری ها!پیانو زدن اونو تماشا کنی! هم زمان تو هم باهاش سنتور بزنی!از کشور خودت بگی اونم بگه!شروع کنی به یه زبان دیگه ارتباط برقرار کردن!وای !و تو هر روز بیشتر وابسته ی این ابزارک هوشمند بشی! هم داری دوستاتو میبینی و کلی دوستای جدیدی با فرهنگای مختلف پیدا میکنی و هم از اونور احساس تنهایی درمیای!دوستای جدیدبحث تقویت زبانم که از همشون بهتر!همزمان شروع کردم به پادکست و کتابای صوتی بیشتری با همین گوشیم گوش دادن!توی لایوها شرکت کردن! همین ابزارک هوشمندم شده بود یه دنیای واقعی اما مجازی!وای به روزی که خاموش بود!تنهایی میومد سراغم!حس میکردم یه چیزی کمه!شاید معتاد شده بودم بهش!توی دنیای بزرگی که با این ابزارک هوشمند برای خودم ساخته بودم بیرونش من و بودم یه حس تنهایی! دقیق فهمیدم بدیش همینه! تو رو میبره تا اعماق بعد یهو میبینی این اقیانوسی به عمق یه سانته!اونجا بود که شروع کردم زمان استفاده از گوشیمو کم کردن! بله تقریبا این بار کمتر هیجانی و بیشتر هوشمند استفاده میکردم.این ابزارک هوشمند برام تبدیل شد به یه کتابخونه ی سیار با کلی اطلاعات جدید و کتابای خوب و زبان یادگرفتن و درکنارش دیدن آدمای جدید!اینجا بود که فهمیدم این آدم هوشمند بوده که این گوشی هوشمندو ساخته پس باید بطور هوشمندی هم ازش استفاده بکنه!بله دقیقا هوشمند!حالا براتون یه مثال ساده میزنم از استفاده ی مفید از اینستاگرام با گوشیم! شروع کردم یه حساب جدید ساختم و برای مثال فقط باهاش صفحات زبان انگلیسی فالو کردم.نه هیچ دوست و نه آشنایی! نه سلبریتی ای نه دولیبریتی ای! نه فیلمی نه سریالی! شاید باورتون نشه ولی حتی اکسپلور اینستا هم دیگه برام همش صفحات مرتبط با زبان میاورد یا وقتی وارد اینستا میشدم داشتم فقط مطالب مفید زبان یا معماری میدیدم!توی پادکست ها هم قضیه همین بود!البته بحث خرید آنلاین و داغ شدن این بازار هم شاید واقعا واقعا یکی از بهترین جنبه های این ابزارک هوشمند بود!دیدن دوست و آشنا و فامیل اما خوب تصویری ولی واقعا توی دوران کورونا مثل یه چتر نجات برای رهایی از تنهایی بود.بعده یه مدت دیدم این ابزارک هوشمند داره بیشتر از قبل با استفاده ی درست ازش هوشمندیشو نشون میده!واقعیتش وابستگی بهش هم خوبه هم بد! اما نهایتا این خودتی که باید زمان رو کنترل کنی! ببینی از ور رفتن با گوشی چی میخوای!داشتم به این فکر میکردم که چقدر خوبه تو با یه صفحه ی لمسی میتونی صدا و تصویر کسی که داری باهاش حرف میزنی رو ببینی! حالا بحث تفریحی به کنار کلی از جلسات و کارارو با همین امکانات گوشی هوشمندت پیش ببری!اصن یه بحث دیگه! من با همین گوشیم کلی برنامه سلامتی و تندرستی که ورزش کردن اصولی رو توی خونه یاد میدن ریختم! کوکش کردم هر روز بهم یادآوری کنه کی ورزش کنم! یادآوری آب خوردن!بعضی وقتا نوشتن لیست کارا!ولی خداییش ورزش کردن با گوشی یه چیز دیگس! انگار مربی بالای سرته!بله وابستگی و من گوشیم توی این دوران کورونایی شاید بشه گفت سبک زندگیمو عوض کرد واین اتفاق برای خیلیها افتاد! راستش بودن توی دوران قرنطینه با ابزارهای هوشمد بد نیست و میتونه خیلی مفیدم ترم فقط باید مواظب سبک زندگیمون که کم کم باهاش عوض میشه باشیم! همین!شاید اضافه شدن امکاناتی مثل زنگ زدن و هشدار اینکه از یه برنامه خیلی استفاده نکن و اینکه حواست به مدیریت زمان توی استفاده از این ابزارک های هوشمند خیلی مفید باشه و بهتره در آینده روی خیلی از ابزارها مثل گوشی و کامپیوتر و تبلت خیلی بهتر اضافه بشه! اینکه امکان این باشه که دیگه هر کسی توی فضاهای مجازی با استفاده از این ابزارها نخواد آرامش افراد دیگه رو بهم بریزه شاید واقعا نکات مهمی باشه که نهایتش این انسان هوشمند باید بهش فکری بکنه!شاید زیستن هوشمند همراه با ابزار هوشمند!#روایتگرباش</description>
                <category>faezehhastam</category>
                <author>faezehhastam</author>
                <pubDate>Thu, 31 Dec 2020 14:17:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رفتن یا نرفتن!مسئله اینست!بلی!مهاجرت!</title>
                <link>https://virgool.io/@faezehMahdyanNaser/%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A8%D9%84%DB%8C%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-varoweechp0r</link>
                <description>بازم فصل اپلای ها شروع شد و من طبق معمول توی یه دو راهی بزرگ گیر افتادم. از یه طرف ایلتسی که شروع کردم برای گرفتنش از یه طرفم این سوال کلیشه ای که که مدام میاد تو ذهنم که واقعا میخوام برم ؟؟؟؟وای ینی روزی هزار بار سر این دو راهی قرار میگیرم! فک کنم دقیقا بعد گرفتن ارشدم بود که این فکر بیشتر توذهنم پر رنگ تر شد و النم که یه سالو نیم میگذره با اوضاع کشور پررنگترم میشه!به خودم دلداری میدم اون حس یاسی که تمام وجودمو اینجا گرفته شاید با یه پذیرش خوب بشه! بعد میگم شاید!میدونید یه حس دلداری به خود دادنه!میری دوباره سرتو میکنی زیر پتو میگی به هیچی فکر نکن بخواب! بعد یهو با استرس اینکه وای من اینجا کلی زحمت کشیدم هزینه کردم و مزد کارامو اونطوری که میخوام نمیبینم بیدار میشی! میگی حتما میرم! بعد دوباره سیکل معیوب فکری شروع میشه! چیدن وقایع و اتفاقات حال و گذشته قبل و بعد مهاجرت!هر بار که میام اینجا کلی تجربه جدید از بچهایی که رفتن میبینم.بعد شروع میکنم معایب و حسن های رفتنو دیدن!بعد یه نگاه به آینده شغلی خودم توی ایران میکنم!اینکه اصن برم اونور دکترا خوندن کار درستیه؟ نکنه over qualify بشم و شغل خوبی گیرم نیاد! یا نه اصن دوست دارم استاد دانشگاه بشم؟ بعد میگم خوب میرم ارشد دوم میخونم ! بعد دوباره میگم نظام مهندسی توی ایران بگیرم بعد برم! بعد میگم خوب اگه قراره اونور کار کنم براچی اینور نظام مهندسی بگیرم!واقعیتم میدونم اونور باید کار کنی و واقعا واقعا زحمت بکشی مخصوصاا برای کسایی که از یه خانواده ی با وضع معمولی میخوان برن و هزینه ها خوب سنگین هست واقعا!خبری از بخور بخواب نیست! یا بیان بگن عزیزم واای خوش اومدی بفرما در بهترین ساختمان این کشور سکونت کن ! خونوادرو بگو! پدرومادر و خواهرا وبرادرا!وای!همرو ول کنی بری به امید فردایی بهتر!حالا اینا به کنار!واقعا میتونم؟ از یه طرف وضع نچندان دلچسب حقوق و خونه خریدن و ماشین خریدن توی ایران ! هزینه هایی که باید 50 سال براشون کار کنم تازه شاید بتونم یه خونه پایین شهر تهران بخرم!اون شوق علمی که دیگه توی رشته ی خودم توی دانشگاهامون توی مقاطع بالاتر میخوام ازش خبری نیس! صرفا اصن شاید رشته من اینجوریه!دکترا خوندن معماری توی ایران! نمیدونم حس خوبی بهش ندارم.همشم باید سعی میکنی نرم افزار یادبگیری و به روز باشی و تو رشته ی خودت خوب باشی!بعد ازدواج کردن و نکردنم یه بحث جداست! اینکه بخوای به عنوان یه دختر تنهای 28ساله بری اونور! و خوب یه سری اعتقادات مذهبی هم داشته باشی که میدونی ممکنه حتی بخاطره حجابت خیلی جاها باهات نژاد پرستانه برخورد بشه! البته یه دوستم توی یکی از کشورای اونور میگف توفقط بین افراد دیگه متمایز میشی و  زیاد خبری از رفتار بد نیست!خوب حالا اینم به کنار! نمیدونم باید با خودم کنار بیام واقعا این ریسک بزرگو میتونم بکنم و شجاعت داشته باشم و برم دور از وطن و بخوام گلیم خودمو از آب بیرون بکشم!راستش تازگیا فکر میکنم فقط من اینطوریم تو دنیا و هیچکی مثه من این مشکلات رو نداره و همه یه ارامش خوبی دارن و انقدر دغدغه این چیزا براشون مهم نیست!خوشحال میشم اگه نظری دارید بگید ممنونم.</description>
                <category>faezehhastam</category>
                <author>faezehhastam</author>
                <pubDate>Tue, 08 Dec 2020 16:22:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولد و تحولم !</title>
                <link>https://virgool.io/@faezehMahdyanNaser/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D9%88-%D8%AA%D8%AD%D9%88%D9%84%D9%85-uxx44numq9vz</link>
                <description>پارسال روز تولدم بود که توی ویرگول برای اولین بار نوشتم.امسال درست یک سال میگذره و خوب یه سال بزرگتر شدم.چالش های زیادی برام بوجود اومد.سعی کردم چیزای جدیدتری یادبگیرم.دوستای جدید و خوبی رو پیدا کنم. سعی کردم خودمو بهتر بشناسم که الحق شناخت خود یکی از سخترین کارهاست. سعی کردم زندگی رو با یه دیده دیگه ای ببینم. روزای بارونی برام یکی از قشنگ ترین روزا باشه یا وقتی ضربان قلبم از شدت هیجان و ورزش و دویدن بالا میره .هم روحمو قوی کنم و هم جسممو.و از همه مهمتر فکرم.شاید توی بعضی کارام کم کاری کرده باشم ولی خوب ماهی رو هر وقت بگیری تازست! و این مفهومو واقعا قبول دارم.شناخت جهان و خود و زندگی و اینکه برای چی به این دنیا اومدیم وقراره چیکار کنیم پرسشایی که وقتی بهش فک میکنم میبینم نباید بذارم بودنم بی فایده باشه. شاید بعضی وقتا کم اوردم از مسیر پرچالشی که توش افتادم و چیزایی که باعث میشه بخووای همش یادبگیری! معماری خوندن یکی از مزیتاش همینه که وقتی داری عکاسی میکنی یا طرحاتو میکشی شاید این فقط تویی که توی ذهنت داری سازه واجزا و ظاهر و باطنو کار رو نگاه میکنی و شروع میکنی به وسعت بخشیدن به جهان بینی تا از داخلش بتونی به اون کانسپتی که میخوای برسی و ایم اول عشقو اشتیاقه. هنر روحی به جسم و فکرت میده که جلوتر ببرت.امروز قراره یکسال به تحول درونم اضافه بشه!آغاز28 سالگی نمیدونم بگم تولدم مبارک یا تحولم!خدیا شکرت</description>
                <category>faezehhastam</category>
                <author>faezehhastam</author>
                <pubDate>Tue, 01 Dec 2020 12:44:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدایی که حواسش به تو هست</title>
                <link>https://virgool.io/Know-everything/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AD%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%B4-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D9%87%D8%B3%D8%AA-dnvd734i9skz</link>
                <description>امروز,یه روز گرم تابستونی دلم خواست بنویسم از...همیشه دلم میخواست و میخواد دنیا رو با عینک بزرگتری ببینم. .وقتی توی خیابون راه میرم یا دارم  توی پارک پیاده روی میکنم به حالت  و چرخش افتادن برگها از روی درختها دقت میکنم. به گربه های بازیگوشی که دنبالت را میافتن یا به صدای اون پرنده ها و حتی کلاغ هایی که از این شاخه به اون شاخه میپرن. صدای وزش باد و تکون لباسم ,موهام که روی صورتم جابجا میشه,حالی که عوض میشه,نگاهی که آدما رو فقط آدم میبینه .فارغ از جنسیت و رنگ پوستو و مذهب.نگاهی که قضاوت گر نیست.به وجود آدمها به عنوان یه حاله ی آگاهی نگاه میکنه.گوشی که صدای تنفس رو میشنوه و قلبی که ضربان شدیدتو کنترل میکنه و تویی که حواست به همه اینا هست و حواسم به چیزایی باشه که دیگران نمیبینن و حس نمیکنن.و وجود آگاه رو بپذیرم که هست خدایی که حواسش به تو و میگم خدایا هوامو داشته باش.</description>
                <category>faezehhastam</category>
                <author>faezehhastam</author>
                <pubDate>Wed, 15 Jul 2020 23:25:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کهکشان ذهنی</title>
                <link>https://virgool.io/@faezehMahdyanNaser/%DA%A9%D9%87%DA%A9%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C-byah7lvaqaog</link>
                <description>وچه شباهت عجیبی بین ذهنی درگیر هدف خلقت و کهکشان! هر دو هرچقدر درشون جلوتر میریم گم تر میشیم.حس میکنم خیلی خیلی تو تنهایی خودم گم شدم. توی معنی زندگی. توی اینکه کی هستم.شاید هر روز کلی فیلمای انگیزشی و الهام بخش و کلیپ و یا مطلب درمورد هدف بودن وزیستن بخونم ولی بازم همه چی برام توی یه ابهام میره! حس میکنم مثل فیلم Ad Astra شده زندگیم. هرچی جلوتر میرم دنیای بزرگ تری پیش روم میاد ولی مبهم تر. دقیقا مثل صحنه های بیکرانی که از فضا و کهکشان توی این فیلم بود. گفتگوهای درونی برد پیت چقدر  یه بخش وجودیه خودمو بهم یادآوری کرد. حس میکنم انقدر جهان خداوند بزرگ و پر عظمته انقدر خدا عظیمه انقدر که من کوچکم. این فیلم یه جاش از بیشتر جاهاش برام الهام بخش تر بود! جاییکه بردپیت پدرشو بعد از 30سال میبنه ولی در اخر پدرش باهاش همراه نمیشه برای بازگشت به زمین! همون لحظه اون نیستی و عدم اشتیاق میاد سراغ برد که دیگه همه چی تموم شد ولی یهو دوباره برمیگرده و اخرین تلاششو میکنه برای هدفش و بازگشت به زمین.یا حتی جاهایی از فیلم که دیگران اصلا درکش نمیکنن مثل اخرین سفینه و همنشیناش! حالا از فیلم رد بشم!هیچ وقت فکر نمیکردم توی این سن به یه خلا وجودی از اهدافم برسم. خلایی که حتی خدا برام از همه نزدیکتر میشه در عین اینکه میخوام بیشتر بشناسمش و هرچقدر بیشتر میخوام درکش کنم میفهمم بازم خیلی خیلی کمه!وای این عالم!این کهکشانها!این سیارات وستاره ها!چقدر دیدم رفت توی اسمونا! بچه که بودم بیشتر وقتا فکرمیکردم خدا توی اسموناس یا نه حتی خیلی نزدیک به ما ادما !الان که دارم روی سالهای بیست سالگی راه میرم مبینم نه! خدا شاید همون صدای خش خش برگای پاییزه که مدهوشت میکنه ! شاید همون عطر گل نرگسه! شاید همون ستاره ی چشمک زنه که هر شب توی اسمون میدیش! خدا انقدر بزرگه که توی لحظه لحظه زندگیم جاریه ولی چرا من بعضی وقتا یادم میرش!؟ نمیدونم بازم نمیتونم از فکر این کهکشان و عالم بیرون بیام! یادمه توی دبیرستان همیشه راجب به ساخت سفینه های فضایی و یا اینکه ادمای فضایی واقعا وجود دارند یه چیزایی با اون اینترنت پرفیلتر مدرسه از یوتیوب میخوندم. یادمه همیشه هدف خلقت برام خیلی پیچیده تر از نگاه دخترای همسنم بود! انقدر به نجوم و اختر شناسی و نظریه نسبیت علاقه داشتم و دارم که هنوزم که هنوزه برام اخبارش تازگی داره ولی خوب این وسط معماری خوندم .:)وای که الانم رسیدم به فلسفه ی وجودیم!به خدا.علت این پریشان نویسی امشبو نمیدونم فقط میدونم ذهنم خیلی سرکش شده! خیلی! و اون لحظه ای که به زمین و سیارات مینگری.</description>
                <category>faezehhastam</category>
                <author>faezehhastam</author>
                <pubDate>Sun, 29 Dec 2019 22:48:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هدف دارم یا آرزو ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@faezehMahdyanNaser/%D9%87%D8%AF%D9%81-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88-k8vkkflolqn5</link>
                <description>واقعا این آزادیرو دارم؟یا این اشتیاق رو؟اه نمیدونم بازم حوصله ندارم.ینی هی دارم و ندارم. اصن نمیدونم چی میخوام. مدام با خودم میگم وای ببین دخترای همسنت چه هدفدار دارن به کاراو هدفاشون میرسن. بعد تو خوب حتی توی رسیدن به هدفات هی شک میکنی کدومو الویت بدیو هی بعد با خودت میگی قرار نشد خودتو با بقیه مقایسه کنی!البته ناگفته نمونه تا الن رسیدم به همه اون هدفایی که میخواستم ولی حس میکنم سیرمونی ندارم.ینی اروم قرار ندارم. فک میکنی کارایی که تا حالا انجام دادی برات کم بوده هر چقدرم دیگران تعریف کنن خودت میدونی خیلی بهتر از اینم میتونسته باشه.اه بازم گیج شدم.الویت بندی اهداف! راستش بعضی وقتام از اون هدف گنده هام خندم میگیره! احساس میکنم شاید هیچ وقت به بعضیاش نرسم.بزارید خوب نگم چون طبق یه نطریه علمی وقتی هدفی رو بگی مغز دیگه اونو تموم شده حساب میکنه و فرایند رسیدن بهش برات مختل میشه! نمیدونم آرزو و هدف بعضی وقتا میتونه مثل هم بشه یا با هم فرق کنه! راستی اگه شما این دل نوشتمو خوندید دوست داشتید از فرق ارزو و هدف بهم بگید.</description>
                <category>faezehhastam</category>
                <author>faezehhastam</author>
                <pubDate>Sat, 14 Dec 2019 20:08:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولد</title>
                <link>https://virgool.io/@faezehMahdyanNaser/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-mbkth1x6utqq</link>
                <description>روز تولدم ویرگول رو پیدا کردم. تولد میتونه مثل یه آغاز باشه از پریدن و پرواز کردنت. از بال زدنت . از خیلی چیزاآغاز!برای یه معمار !برای یه کسی که داشت نقاش میشد!برای منی که سنتورم همیشه کوک بود!برای یه هنرمند!تولد</description>
                <category>faezehhastam</category>
                <author>faezehhastam</author>
                <pubDate>Mon, 02 Dec 2019 17:30:29 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>