<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فائزه عبدی پور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@faezehabdipour</link>
        <description>دست من نیست، کلمات حمله می‌کنند‌!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:20:37</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3413776/avatar/aLMxPE.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فائزه عبدی پور</title>
            <link>https://virgool.io/@faezehabdipour</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روزها (۵)</title>
                <link>https://virgool.io/@faezehabdipour/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-%DB%B5-bcjvs5dtjqam</link>
                <description>۳۰ دی ماه- سه شنبه صبحامروز هم سر گار نرفتیم. اخبار اعلام کرده اینترنت تا آخر هفته درست میشه، البته لایحه جدیدی برای نظارت بر اینترنت قراره تصویب بشه. قیمت گوشت قرمز گوساله دولتی 2 میلیون  صد و پنجاه و گوشت گوسفندی 1 میلیون اعلام شده. طلا 15 میلیون و 180 هزار تومن. هر روز در اخبار تعداد بالا به قول خودشون لیدر بازداشت می‌کنن. مثلا خبر کار کردن: دیروز در زنجان 150 لیدر توسط نیروی انتظامی بازداشت شد. رفم‌هایی که خبرها اعلام می‌کنن به همین شکله. ولی سوالی که برای من ایجاد میشه اینه: یعنی اگر هر لیدر؛ لیدری حداقل ده نفر رو کرده باشه در شهر زنجان حداقل جمعیت 1500 نفری بیرون بوده؟ اونم در یک مرحله! فقط هم هر بازداشتی که لیدر بوده رو اعلام میکنن. و خب این تعداد و آمار خیلی زیاده. حالا گفتن تا 3 روز وقت میدن که فریب خوردگان برن خودشون رو معرفی کنن: سلام آقای پلیس، من دیشب تجمع کردم و شعار دادم، اومدم خودمو معرفی کنم. سرچ گوگل روز کار میکنه ولی شب دوباره مشکل میخوره، جیمیل هم گاهی وصل میشه ولی کلا اختلالش زیاده. مثل اینکه کلی سلبریتی و بازیگر و کافه‌دار و ... رو هم براشون پرونده درست کردن. جزییات اسم‌ها رو نمیدونم صرفا توی اخبار دیدم. جالبترین خبری که دیدم این بود که اموال ساعدی نیا برابر خسارت‌های زده شده در تهرانه، یه جورایی خبرگزاری مهر داشت میگفت اموالش رو توقیف کنید چون اون حمایت کرده از این جریان. روزنامه هم‌میهن هم که طبق معمول توقیف شد. راستش تهش نمیفهمم چرا یه روزنامه نگار باید داخل این روزنامه‌ها کار کنه! هر چقدر هم خوب باشه. نمیدونم. بدون امید، با جیگر تش گرفته، کارم شده تک تک روزنامه و خبرهای داخلی رو خوندن :) </description>
                <category>فائزه عبدی پور</category>
                <author>فائزه عبدی پور</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 11:02:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزها (۴)</title>
                <link>https://virgool.io/@faezehabdipour/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-%DB%B4-t8mimhvqbfa5</link>
                <description>۲۸ دی ماه_یکشنبههر چه خبرهای داخلی رو چک میکنی، همه حرف‌ها شبیه همدیگه‌اس. فرقی نمی‌کنه کدوم مسئول داره حرف میزنه، جمله‌ها دقیقا یکیه: عوامل موساد، اغتشاشگران تروریست وابسته و معترضان بازار که معترضان اولیه بودند و فریب خوردگان. قبلا شبکه بی‌بی‌سی خط قرمز بود، حالا شبکه اینترنشنال. ارتباط داشتن باهاش (مثلا خبر فرستادن براشون) مصداق جرمه. جمهوری اسلامی اعلام کرده که ابتدا همه کسایی که در خیابان بودن رو بازداشت کردیم و حالا هم داریم با توجه به شناسایی‌هایی که کردیم بقیه رو بازداشت می‌کنیم.جمهوری اسلامی میگه بهایی‌ها رو توی مشهد، اصفهان، یزد و مازندران و... بازداشت کردیم. خونه تیمی داشتن تو مشهد و قبل از بیرون ریختن گل می‌کشیدن. میگه عوامل تروریستی مردم رو وحشیانه کشتن که بگن ما کشتیم. ولی خب ارتباطات آزاد رو قطع می‌کنیم که حرف ما یه وقت دوتا نشه. به بهانه جمع‌کردن ماهواره هم میریزیم خونه‌های مردم ببینیم کی استارلینک داره سریع جمعش کنیم. خبر باید خبری باشه که ما میگیم. ارتباطات باید اونی باشه که ما میخوایم. اقتصاد باید اونی باشه که ما تعیین می‌کنیم. چرا؟ چون که شما رعیت‌ها نمی‌فهمید و امنیت کشور در خطره. خطر... خطر... خطر...همه هم یکپارچه شدن شکر خدا، از رئیس جمهوری تا حاکم و مجلس و اصلاحات و اصولگراها و ارتشی و امنیتی و ... همه جمله‌هاشون یکی و دقیقه. و تشکر می‌کنن از آحاد ملت ایران که با بصیرت جلو فتنه رو گرفته. فتنه چند هزار کشته داده؟ ای داد بر من.پیام‌رسان‌های داخلی بله، روبیکا و سروش کار می‌کنن. با یه سری محدودیت‌ها ولی کار می‌کنن. وزیر ارتباطات هم گفته ما که کاره‌ای نیستین، بهمون گفتن قطع کنید. حالا هم باید وایسیم بهمون بگن چیکار کنیم. عجالتا پیامک و پیام رسان داخلی وصله تا ببینیم امنیت کشور تامینه؟ چقدرش رو وصل کنیم. گزارش هم پشت گزارش داره از اوضاع بیکاری و بدبختی و زیان به خاطر قطعی اینترنت میگه. جالبه، نگرانن که نکنه باز همین قطعی و فشار اقتصادی دوبل به مردم باعث ایجاد اعتراض و به قول خودشون تنش بشه. سر دوراهی موندن... ولی خب دوراهی که به بقا می‌انجامد قطعی اینترنت و در خفا و بی‌خبری اعمالی که لازم است انجام شود و با تسلط به آنچه مردم میشنون داشتن، فضا رو مسموم اما با ثبات کنن. بعد میگن چرا مردم ایران توهم توطئه دارن! صبح تا شب دروغ بگو و گسلایت کن، تجربه تاریخی ظلم و ستم داشته باش. بعد ببین تحلیل درست از دلش در میاد یا نه. البته ایرانی‌ها در مورد جمهوری اسلامی توهم ندارن‌. مطمئنن. در مورد ما بقی مجبور به افکاری مثل آن‌ها دارند دسیسه‌چینی می‌کنند میشن.</description>
                <category>فائزه عبدی پور</category>
                <author>فائزه عبدی پور</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jan 2026 12:23:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزها (۳)</title>
                <link>https://virgool.io/@faezehabdipour/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-w1stmnsn0fxx</link>
                <description>۲۷ دی ماه ۱۴۰۴_شنبهامروز تعطیل رسمیه، بالاخره اس ام اس کار میکنه. نمیدونیم فردا چطور میخواد بشه. خواهرم میگه خبر داری اس ام اس کار میکنه و درست شده؟ میگم نه والا. میگه تو هم شدی شبیه آدم‌هایی که تو غار زندگی می‌کنن. راستم میگه. فردا یه سر برم شرکت ببینم کار و بار چطوره. البته که هنوز هم گوگل کار نمیکنه و کسب و کار آنلاین تقریبا بیکار بیکاره. نمیدونم شما که اینجارو میخونید چه کارهایی می‌کنید. همه راه‌های ممکن ارتباطی، حتی همین کامنت گذاشتن ویرگول مختل شده. البته که ما به همه چیز عادت خواهیم کرد! اگه به بیرون ارتباط دارید به دختر عمه‌هام و پسر عمه‌م بگید اینجا خبری نیست و همه حالمون خوبه، به سمانه بگید عزیزوم نگران نباش. این روزها میگذره، به فائزه و آبان بگید عزیزوم دیدی اینترنت قطع شد و اینقدر منتظر موندم و آخر نرسید به دستم؟ :)))) و بگید البته، محض خنده و شوخی گفتم. ولی خب بد جور گیر کردیم. کاش بشه کاری کرد. به فرشته بگید دختر جان، صبوری کن مثل همیشه. نمی‌دونم شایدم بهتر باشه هیچی به هیشکی گفته نشه. آدم نمی‌دونه چی بهتره چی بدتر. فقط می‌دونم حس خفگی می‌کنم. خفگی زیاد.خبر نداشتم از جایی، ساعت ۸ و نیم بود که صدای شعارهای مردم از چند کوچه آن‌طرف‌تر به گوش خورد، سراسیمه شدم. همان کوچه‌ای که در قدم زدن‌هایم این روزها چند در خانه سیاه شده بود و جوان ناکام فلانی تسلیت از طرف فلانی‌هارا دیدم. روزهای تلخی را می‌گذرانیم. روزهای خون و بازداشت و سوگ. شاید که پیروزی از آن ما شود و باشد..۵</description>
                <category>فائزه عبدی پور</category>
                <author>فائزه عبدی پور</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 18:29:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزها(۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@faezehabdipour/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-qznoftcrpojv</link>
                <description>۲۶ دی ۱۴۰۴_جمعه شب ساعت 11 و ۵۱ دقیقهدو روز گذشته باز هم ور دل سیمین جانم بودم. بخشیش هم به پیاده‌روی بی‌دلیل بهانه گذشت. کوچه‌های شهر همه خلوت، انگار که بذر مرگ پوشونده باشن. سکوت و سکوت و غم. هنوز هم اینترنت قطعه، از دیشب حتی داخلی‌ها هم اختلال دارن و چندباری باید تلاش کنی تا به سایتی که میخوای برسی. کامنت ویرگول رو هم بستن. ارتباط داشتن در حال حاضر جرمه، بده، درست نیست. باید تو تنهایی دو کلمه حرف بزنی. دیشب سازمان ممل حرف زدن، مسیح و باطبی و نماینده حکومت. من که ندیدم، بابا می‌گفت تا دیروقت بیدار بوده مستقیم و زنده نگاه کرده. حرف زدن و رفتن. حرف‌های ردی آب، حرف‌های تو هوا. نم تا نصف شی خبرگزاری‌های داخلی رو میخوندم و دوباره صبح باز چک می‌کنم خبر جدید چی هست. نگرانم. نگران هزار چیز و بی‌پولی. نگران و غمگین برای کشورم. امروز فلانی نی‌گفت با دخترم نمیتونم حرف بزنم. تمام کسایی که عزیزشون خارج از ایرانه الان نمیتونن ارتباط برقرار کنن. حتی برای اون آدم‌هایی که اضطراب تماس و تلفن دارن هم دلم میسوزه، حالا فقط راه ارتباطی از ایران با داخل ایران توسط تلفنه. خسته‌م، فشار مالی رو تو همین مدت دارم حس می‌کنم. سر ماه که بشه حقوقم کامل نیست، کلی قرض و وام. و قیمت‌ها. هر مغازه‌ای میری در جواب آقا این چند؟ عددی گفته میشه که پشت بندش، صدای فحش و بدوبیراه یا شوخی زشت و تلخ میاد. تا کی قراره وضعیت اینجور باشه؟ شاید برم اسنپ کار کنم. البته اونم اختلال زیاد داره، ولی هیچی به ذهنم نمیرسه. میگم شماها خارج از ایران نیستین؟ یاد بدین به دوستامون و خانواده‌هاشون بیان اینجا رو بخونن. شاید تونستیم حداقل از سلامت همدیگه خبر بدیم به هم. </description>
                <category>فائزه عبدی پور</category>
                <author>فائزه عبدی پور</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 00:02:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزها</title>
                <link>https://virgool.io/@faezehabdipour/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-jbcpiwz1amvc</link>
                <description>۱۸ دی ماه_۵شنبه_۲شبمیون آخرین صداهای شعار و تیراندازی، نگاهم قفل شده به صفحه گوشی که شاید آنتن حداقل وصل شه به مامان و بابام و خواهرهام بگم سالمم، نگرانم نباشن. سیمین نشسته روی صندلی، نگران و غمگین. من نمیدونم چیکار کنم. تلاش کردم ماهواره رو درست کنم بلکه خبری ببینم. خبری نیست و صداها هم داره خاموش میشه. انگار که تو برزخ نسشتم. حالم بده و سرفه‌های شدید می‌کنم. امیدی به پهلوی ندارم. و نگرانم که این‌بار با توجه به فراخوان از بیرون و حمایت ترامپ چه بلای وحشتناک‌تری قراره سرمون بیارن، چون اینا همیشه دنبال بهونه‌ن. شاید من خیلی بدبینم. نمی‌دونم امیدوارم افکار من اشتباه باشه... کاش که اینقدر بی‌پناه نبودیم...۱۹ دی ماه، جمعه، ساعت ۱ ظهربالاخره آنتن وصل شد، قبلا همیشه اینترنت رو فقط قطع می‌کردن ولی الان پیامک هم نمی‌تونستی بدی و از ۹ شب هم آنتن کامل قطع شد که زنگ نتونیم بزنیم. منم شروع کردم به خانواده و سه چهارنفری زنگ زدم که سالمین؟ و همین کافی بود. الو شنیدن دیگه معمولی نبود، حتی دلگرم کننده‌تر و غمناک‌تر از قطعی اینترنت ۹۸ و الو شنیدن‌های اونموقع بود. سیمین رو رسوندم خونشون، شهر تمیز و ساکت با ترافیک نسبی بود. سر چهارراه‌ها هیچ ماموری نبود. اگه کف خیابون آثار آتیش سوزی نبود یا شیشه‌های پایین اومده و ساختمون آتیش گرفته بانک سپه رو نمیدیدم شک می‌کردم که دیشب اونایی که شنیدم تظاهرات و تیراندازی بود. انگار که نه انگار. ولی مردم با ماشین بیرون بودن، حس می‌کردم نگاه نگرانی داره میچرخه بینمون. انگار پی چه خبر بودن و ای کاش پی عزیزوم کجاست نبوده باشن. داد از جوونای وطن.۲۰ دی ماه_ شنبه ساعت ۳ بعد از ظهرنمی‌خوام درمورد دیشب و دیروز چیزی بگم. صداها عادی نبود، وضعیت عادی نبود. رفتم سر کار، سر کار کسی عادی نبود. وضعیت کار هم عادی نبود، باز آنتن رو قطع کردن و نزدیکای صبح وصل کردن. فقط میشه از اینترنت ملی استفاده کرد و هیچ پیام‌رسانی نه داخلی نه خارجی کار نمی‌کنه. زنگ زدم آقای مردانی، نگران سمانه بود، دخترمون تازه دو ماهه رفته درس بخونه اونور دنیا. حداقل می‌دونیم امنه. بهمون گفتن برید خونه اینترنت که نیست، پولم نیست، بی‌حقوق. خلاصه اگر دردم یکی بودی چه بودی. این دختر هم صبح نرفته سر کار، عصر رفته و هزار بار زنگ زده، امیدوارم سلامت برسه. فردا و پس‌فردا هم گفتن نیاین. گمون کنم اوضاع تا آخر هفته همین باشه. امشب هم باز فراخوان دادن... نمی‌دونم اصلا معنی فراخوان و مسئولیت بعدیش رو میشناسه یا نه. بچه‌ها سر کار تحلیل‌هام رو تلخ و تاریک می‌دونن، خودمم دلم نمی‌خواد صدای خودمو بشنوم. تو ذهنم بدبختی غوطه‌وره. تمام بدنم درد می‌کنه.  ۲۱ دی ماه_یکشنبه_ ساعت ۹ صبحدیشب که درست نخوابیدم، چه خواب‌هایی که ندیدم، مامانجون موهاش کوتاه کوتاه بود و راه می‌رفت در سلامتی و ما داشتیم دکوراسیون خونه‌ش رو عوض می‌کردیم. خواب آشفته‌ای بود. خب امروز که سر کار گفتن نیایم چون اینترنت نیست، باید بریم دنبال کارهای دیگه، برای این دختر خونه پیدا کنیم، لباس بخره و بره دکتر لنز چشمش رو دربیاره. مهمه همشون انجام شه.یکشنبه ۱۱ شبخب همه کارهای امروز تمام شد، خونه هم پیدا کردیم و خرید هم کردیم. فهمیدم که آدما گاهی چه دروغ‌هایی میگن. دکتر گفت داروهای رو نمی‌تونم ثبت کنم. امشب باز هم سر و صدا میاد از دور. صدای شعار، بوی باروت و دود آتیش و گاز رو از پشت‌بوم می‌بینم. البته به نظرم صدا کمتره، که خب منطقیه، با حجم خشونتی که بوده و بیمارستان‌هایی که پر شده. البته شاید محله ما خبر کمتره. نمی‌دونم. می‌ترسم بعد از این بی‌خبری‌هام یکهو سکته کنم از حجم اخبار...۲۲ دی ماه_دوشنبه_۹.۱۵ دقیقه صبحصبح شده، صدای خروس همسایه میاد، رو پشت بوم نشستم یه آفتاب ملایمی بهم میتابه. انگار که هیچ خبری نبوده، نه دیشب و نه شب‌های قبلش. امروز پیام دادن بهمون که قراره مردم در جواب تروریست‌ها و اغتشاشگران ساعت ۱۴ بیان بیرون. تنها پیام‌هایی که این روزها دریافت کردم هم همینه. سر کار هم نمیریم، کار ما با اینترنته، در نتیجه سرکار نمیریم و حقوق هم نمی‌گیریم. مثل جنگ که نصفه گرفتیم.۲۴ دی ماه_۴شنبه_ ۵.۳۱ دقیقه صبحنمی‌تونم بخوابم. یک هفته است که اینترنت نداریم و منم ماهواره ندارم. توی روز خبرگزاری‌های داخلی رو چک می‌کنم و معکوس می‌کنم ببینم حدودی چه خبره، ولی من جون ندارم. شاید باید به محض وصل شدن اینترنت (اگر شد) اخبار رو چک نکنم. همین جسته و گریخته‌هایی که خانواده از پشت گوشی بهم می‌گن چنان آشفته‌م می‌کنه که گمون نمی‌کنم این‌بار از پس اخبار بر بیام. وظیفه کوچیکم اطلاع داشتن از بلاهایی است که سرمون اومده ولی مگه یه آدم چقدر توان داره. می‌ترسم. میترسم که بخونم و ببینم. چون دیدم و می‌دونم چقدر این‌بار فرق داره. از طرفی هم دلم میخواد اینترنت وصل بشه چون اقساطی که باید پرداخت کنم دارن بهم پیام میدن و من این هفته سرکار نرفتم. البته برای این دختر بد نشد، همه کارهای باقی مونده رو انجام دادیم و خونه رو گرفتیم. حالا مونده که بره سر خونه زندگیش. ولی گمونم من جونی برام نمونده که حضوری داشته باشم. دیشب و پریشب هیچ خبری نبود خلوت خلوت بود اینجاها. بهم خبر دادن که ۱۲ هزار نفر کشته داشتیم. من که ماهواره ندارم و خبری ندارم جز پیام‌های پی‌در‌پی که ممنونیم از ملت ایران. بیچاره ملت ایران. همونجور که حدس زده بودم فراخوان‌ها هم انگار نه انگار از جایی داده شده، آمریکا هم با حمایت‌های توییتری و لفظی که هیچ. بیچاره ما. پرونده‌سازی‌های زیادی برای بچه‌هامون کردن و می‌کنن. این حجم امسال مثل هبچ‌وقت نبود... چقدر غمگینم. چقدر مستاصلم. درود به مردم شریف ایران...</description>
                <category>فائزه عبدی پور</category>
                <author>فائزه عبدی پور</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jan 2026 12:33:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی‌بی تو میگی چی میشه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@faezehabdipour/%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%D9%85%DB%8C%DA%AF%DB%8C-%DA%86%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-i6jrnmygscov</link>
                <description>مامان گفت؛ بی‌خبری خوش خبریه، بد به دلت راه نده. نشستم ور دل سیمین خانوم، گفتم ۶۰ سال گذشته کی شده بی خبر باشی بعدش خبر خوش بیاد؟ چشماش خیره شد به پنجره، لبخند کدر و محوی زد و نگاهم کرد، یکم دیگه چیزی نمی‌گفت و ادامه می‌داد به یادآوری روزهایی که گذشته بهش، آسمون بغضش می‌ترکید... گفت: نمی‌دونم شاید.دیدم فایده نداره، هر چی متر کردم ۵۰ مارو خونه رو، ظرفارو از نو شستم،  نشستم و پاشدم افاقه نمی‌کنه. دی ماه چندین ساله که باهام یه حرفی داره‌. حالا هم عجالتا، دلار و طلا بهونه اعتراضات مردم شده، که بابا جان، به پیر به پیغمبر دیگه توان ادامه دادن که نداریم هیچ دلیلی هم نداریم ادامه میدیم. هزار ساله هر از چندی وعده‌ می‌کنیم مثل نهنگ‌ها بریم لب ساحل که بمیریم. وعده امسالم همین شد... چند روزه که خیابونا پر شده از آدم‌های وعده کرده به آزادی.این میون ولی پنجشنبه رضا از آخور اومده بیرون که های ملت، اینقدر صدام کردین، ایول بهتون حالا بیاین بیرون و فراخوان. کوچه‌های شهر پر شد از آدم و خون و خروش و خون و ماتم و خشم. د آخه مرد، تو سوادت کجاست؟ کم دزدی کردین و کشتین؟ حالا انگار که نه انگار باز برگردیم به قبل؟ ولی خب ملت صدا میزنن و ما کی باشیم بگیم ها یا نه.ازونورم عمو ترامپ انگار که خبرنداره، سپر بلا کرده جون مردم رو با وعده آی ملت ایران، صدای انقلابتان را شنیدیم. بدوید در خیابان که من بیام کمکتون کنم، چون من راستشو میگم بهتون. حالا نهنگ‌های وعده‌کرده مگه چیزی دستشون مونده بود جز همین روزنه‌ها که خلاص شن از دست این لچک به سرها؟ قد قامت الصلاة کردن به اقامه بزرگواران خارج نشین که مگر آب گرم شه و عوض به ساحل رفتن برسن به اقیانوس. امون از خفگی زندون، امون که یقه‌ت رو میچسبه تا راه نجات پیدا کنی. چه دعا نویس، چه رمال و فال‌گیر. این وسط هم چون نهنگی هستی که وعده ساحل داره، دیگه یه کارهایی هم ازت سر میزنه که ای وای! قبلا گل میذاشتن در تفنگ که به سینه‌شون نشونه کرده بود، حالا سپر می‌کنن نازنین قلبشون رو. که آخ مگر چه برای از دست دادن داریم جز جانمان. تو که میزنی، به جای او به قلب من بزن. (ناگفته نمونه که یه چندتایی بی‌هوا بچه کوچک سالشون رو باخودشون بیرون آوردن یا سگشون رو برا پیاده روی که تف و لعنت بر این روزگار)مردم نابلد مثل هربار و شجاع‌تر از قبل صف کشیدن، زجه زدن و ... و خب حالا بهانه بزرگ بود، بزرگ‌تر از قبل و بهانه‌های بی‌بهانه، فرمان از بیرون بود! فرمان از بیرون یعنی تروریست و مزدوران می‌خواهند امنیت خاک و ملت و میهن رو به تاراج ببرند. حکم؟ تیر. و خلاص.و آنقدر زدند و بردند و از خون جوانان وسط آسفالت‌ها و پیاده‌روهای وطن هیچ نرویید و نگویید، که سیلاب بود این‌بار. سیلاب خون. آقازاده گفت من که مسئول نیستم، خود ملت اسمم رو صدا کردن، منم بیانیه دادم و دیگر هیچ، از اون‌ور هم خبر از ترامپ نشد. زندان‌ها پر شد، بیمارستان‌ها پرشد، غسالخانه‌ها پر شد. بی‌نام و نشان و نشان‌دار.حالا جرئت داری بیا بگو هی بیچاره مردم، چه خیال خامی که کسی برای تو هزینه دهد، جرئت داری بگو ای ملت، دست رو پای خودت بذار که هیچکی غمت رو نمیخوره، حتی اونی که تا دیروز همینور کنارت بود و الان دیگه رفته خارج‌. اون رفت. اون تونست جونش رو نجات بده، غصه می‌خوره ولی جونش نجات داده شده. من و تو اینجا موندیم حالا چه به جبر و نداری، چه به میل و رغبت. ما موندیم و حوضمون که خون ازش سرازیر شده. البته که حق داریم که چنگ بزنیم، وقتی نمیذارن ۴ تا آدم دور هم بشینیم فکر کنیم و حرف بزنیم معلومه راهی نداریم و کاری نداریم. از چپ تا راستش برامون نظریه فردی ۲زاری میدن که فلان. یک مشت بی‌سواد دور از ملت که نه حرف بلدن نه کار. عمل کردن، بلدی میخواد، همینجوری الکی و هرکی به هرکی نیست که. خلاصه این عزیزان ما تف سر بالا شدن. دو دیقه‌ای یه بارم یکی رو بت می‌کنیم و گنده که وای چه آهنگی، چه فیلمی چه حرفی، فردا پس‌فردا که یه جا نشونتون میده مبارز و سیاسی نیست بهش میگید واااای چطور شد... خب از اولش مگه کی بود؟ مگه چی بود؟ چتونه؟ چرا خودتون بت می‌سازید که موقع شکستنش دردتون بیاد؟ حالا که وقت این حرفا نیست، نمی‌دونم کی وقتشه، یا اصلا حرف درست چیه و چنده و کجاست، ولی هر روز صبح به صبح با استرس زنگ زدیم به هم که فقط بگه الو... و همون کافی بود. همون الو یعنی زنده است و خودش داره جواب میده، یعنی زندون تو زندونش نکردن. امون از اون لحظه‌ها که حتی بوق زنگ هم نشنفتیم، هعی نگاه کردن به صفحه گوشی که کامل از کار افتاده بود و حواسمون با صدای تیر و تفنگ بیرون پنجره جمع می‌شد که یه قلپ آب بچکونیم رو لبمون، قلبمون واینسه.آخ بی‌بی، بیا برام حرف بزن. بگو که آخرش چی میشه؟ کی آزادی میاد؟ کی پیروزی مال ما میشه؟ اصلا بی‌بی راستی راستی مایی هست؟ بی‌بی اینا که میرن چطور روشون میشه تز بدن؟ اینا که میکشن چطور میشینن غذا میخورن؟ بی‌بی تف تو اینوری و اونوری... بی‌بی اینا که کشته‌شدن الان کجان؟ بی‌بی یعنی این خاک سیر نمیشه از خون؟ یعنی ما هیچ روز روشنی نداریم؟ بی‌بی خسته‌م، جون ندارم، بیا منم ببر..</description>
                <category>فائزه عبدی پور</category>
                <author>فائزه عبدی پور</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jan 2026 00:35:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات ماشینی از ماشین خاطرات</title>
                <link>https://virgool.io/@faezehabdipour/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-ant44wjli6po</link>
                <description>معجزه اول و آخر من در زندگی؟ زنده ماندن!ولی خب اگر بر اساس معیارهای مختلف رتبه‌بندی کنیم، احتمالا از هر جهت زنده‌ماندن در ماشین با قدرت رتبه دوم را کسب می‌کند. علت؟ باید دنده عقب به گذشته بزنم و شما لطف کنید با بنده همراه شوید تا چندین روایت از ۳ سالگی به بعد تعریف کنم.پیکان آبی مدل ۵۶بنده ۳ سالم بود که پدر گواهینامه گرفته/نگرفته، این عزیزدل آبی رنگ را گرفت:پیکان آبی ۵۶ و بندهبه واسطه همین پیکان آبی، اولین شعر زندگیم یعنی &quot; ماشین مش ممدلی نه بوق داره نه صندلی&quot; را حفظ شده و می‌خواندم.از جهت این‌که معجزه اصلی زنده ماندنم را رد کرده بودم و باید نذر آفا امام رضا پرداخت می‌شد راهی مشهد شدیم.خلاصه‌اش؟ پدر ماشینی رو که در سال ۷۹، ۲۳ سال عمر داشت، از گچساران تا مشهد روند.که خب همین اعداد و سن و سال حکایت معجزه را تصدیق می‌کند. به طریقی که عموی بزرگم، با ژیان ۵۳ راه میفتد در جاده به دنبال ما، که مگر دیوانه‌ای برادر جان؟اما خب هیچ کس جلودار پدر نشد که نشد و ما ۵ نفر به همراه دو خاله (حالا ما جزو خانواده بودیم و رای موثری نداشتیم این عزیزان چرا قبول کردند را نمی‌دانیم)، با پیکان آبی مذکور در جاده‌ها به‌زور حرکت کردیم. از خاطراتش همین بس که در جنگل گلستان درحالی که سیل داشت می‌بردمان سوویچ را در ماشین جا گذاشتیم و با همراهی مردم همیشه در صحنه و با روش &quot;سیخ تو شیشه در عقب کردن&quot; نجات یافتیم. نرسیده به مشهد تایر ترکوندیم و با کمک راننده‌های تریلی باز هم نجات یافته و خود را مشهد رساندیم.وصف حال پیکان صفر ۸۱صفرش مهم است! چرا؟ چون ۳ سال تمام &quot;ماشین مش ممدلی&quot; خواندم و با ترکیب بوی روغن و بنزین در آن پیکان آبی، گلاب به روی شما عزیزانم، همه چندین بار بالا آوردیم. تا جایی که می‌گفتند؛ &quot;ماشین‌زده میشید چون عادت ندارید، باید یه قلپ بنزین بخورید که به بوش عادت کنید!&quot; مدیونید اگر فکر کنید عوامل دیگری تاثیر داشت.خلاصه سال ۱۳۸۱ در آن شب فراموش‌نشدنی، پیکان صفرِ سفیدرنگ، از کارخانه تحویل گرفته و در حیاط خانه ما پارک شد. بنده با گریه‌زاری شب را در صندلی عقب خوابیدم. هر چه گفتند &quot;پیاده شو چش سفید&quot; نشدم. با ذوق و شوقی که داشتم می‌ترسیدم بخوابم و بیدار شوم و ببینم پیکان نو را بردند.تا اینکه پراید لعنتی وارد شهر شد، و آه از نهادم بلند شد که ای خوشا به حال آنان‌که طعم داشتن کولر را در گرمای ۴۰ درجه گچساران تجربه می‌کنند.همزمان با ورود پراید به خیابان، جماعت پیکان‌دار دست به خرید پنکه‌های کوچک برقی که به باطری ماشین وصل می‌شد نمودند، اما پدر امتناع می‌ورزید چرا که باطری ماشین می‌خوابید. ما حتی درِ ماشین را زیاد باز نگه نمی‌داشتیم. چرا که باطری ماشین می‌خوابید، این جنگولک بازیا که جای خود داشت.پیکان در چمن‌زارچرخ فلک می‌گردد فائزه خانم!زمان چرخید و حالا وقت گواهینامه شد، صبح به صبح آقای حیدری یک شات اسپرسو برای خودش یک کاپوچینو یا به قول خودش نسکاوه برای من می‌گرفت، آهنگ ابی را زیاد می‌کرد، چوب دستش می‌گرفت که جرئت نکنم پاشنه پایی که روی کلاج گذاشتم را بلند کنم و اگر بلند می‌کردم، محکم میزد روی پاهام. خلاصه بالخره یادگرفتم، دست و پا شکسته.حالا همین دست و پا شکسته که بنده باشم به از پدر نباشد، پول جمع کردم یک پراید ۱۳۸۵ خریدم. کی؟ ۱۴۰۱!از قضا، چرخ فلک چرخیده و ماشین خودم هم ماشین مش ممدلی شده بود. چه ویراژهایی که با همین شیرِ جاده ندادم. بزرگوار دنده یکش برمی‌گشت، شاید بپرسید یعنی چه؟ یعنی میزدی دنده یک، یهو در می‌رفت خلاص می‌شد.من هم کم از پدر نداشتم، همین ابوقراضه را در همه جاده‌ها می‌راندم. آن هم وقتی تازه راننده شده بودم. از پیچ و خم‌های خالد نبی تا همین آزادراه تهران_شمال.پراید ۱۴۱روز اسباب‌کشی از گرگان به پرند(تهران) فی‌فی پشت نشسته بود و راندیم. ساعت ۲ و نیم صبح به پرند رسیدم. خانه را بلد نبودم، تا حالا نیامده بودم و تازه باید از پدر آدرس را می‌پرسیدم. در همان لحظه پشت اولین چراغ قرمز پرند، ماشین خدافظی کرد، گفت من خسته‌ام. برقش قطع شد. من که یک هفته کار کرده بودم و صبح هم اثاثم می‌رسید پیاده شدم و قهقهه می‌زدم. آقایی که برای بکسل کردن ماشین آمد اول با دیدن خندیدنم فکر کرد دیوانه‌ام که وقتی پرسید: &quot;خونه‌تون کجاست؟&quot; و با قهقهه بیشتر و بلندتر گفتم: &quot;شاید باورت نشه ولی نمی‌دونم&quot;. مطمئن شد دیوانه‌ام. ولی خب پدرم راضیش کرد که این بچه راست می‌گوید، خانه دارد ولی تاحالا نیامده و آدرس را نمی‌داند. هر چند خود پدر هم که آمده بود آدرس را درست نمی‌دانست و به گمانم راننده یدک‌کش را خدا زده بود که من را رها نکرد و نرفت پی زندگی‌اش. از خدا و او متشکریم.خلاصه صبح اثاث رسید. بعد ده روز تنهایی کار کردن و له شدن، به خودم گفتم &quot;روزگار دون بهم دو ساعت زیبایی بدهکار شده&quot; نوبت ژلیش ناخن گرفتم. مکان؟ میدان اصلی پرند. ناخنم را درست کردم آمدم سوار پراید نازنینم بشوم که روزگار گفت: بیا، از برای تو!ماشین نبود. اول فکر کردم یادم رفته کجا پارک کردم. ولی واقعا نبود. کلید خانه هم در ماشین بود. خلاصه کلانتری آمد و صورت جلسه کرد و آقای دزد عزیزم همان شب، نازنین پراید، شیرِ جاده‌ها را لخت در بیابان رهاش کرد.سرتان را درد نیاورم. بعد از یک ماه دوندگی و پول خرج کردن، بالاخره باز ماشین‌دار شدم. ولی ماندنی نبود. در آن زمان عقرب لاشه‌خواری در زندگیم همچون انگلی تغذیه می‌کرد، با همت و تلاش روز افزون در به فلاکت کشاندن بنده پراید ۸۵ را به اسقاط تبدیل کرد.نسخه پایانی؟بعد از چند ماه، پولکی پس‌انداز کردم و با مقداری زر زینتی که فروختم شد: ۲۰۶ سفید.(امیرپسند) سالم بود تا این‌که یک روز بهاری و بارانی برخلاف این روزهای خشک و کثافت‌زده‌ پاییزی، چپ کردم.حین کله‌ملق زدن با ماشین و درحالی که با خودم می‌گفتم:&quot; ایول تموم شد&quot; و سرم روی سقف بود، تصمیم گرفتم به خواهرم که گمان می‌کردم جفتمان می‌میریم یا حداقل قطع نخاع می‌شویم گفتم: آجی، ببخشید.که خب ماشین بعد دومین کله‌ملق روی سقف ماند و من، خودم را از شیشه پودر شده بیرون کشاندم و دنبال کتی خانوم نازنینم، سگم، گشتم. کتی فرار کرد و افسوسش در دلم ماند. من خیره شدم به آسمان. خانم‌هایی که آمدند به ما کمک کنند خودشان زدن زیر گریه، احتمالا از وحشت دیدن وضعیت ما و من زدم روی شانه یکیشان، که چیزی نشده گریه نکنید.حالا که #دنده_عقب_با_اتو_ابزار بهانه‌ای شد و این‌هارا نوشتم می‌بینم خانم ناخن‌کارم راست می‌گفت برام دعا نوشتند سر ماشین، باید باهاش آخر هفته بروم خاوران، ۲۰۰ تومن بدم دعا را برایم در آب زلال فلان کنند. اینجور فایده ندارد.شما چه خاطره‌ای دارین؟ معجزه شما هم زنده موندن تو این ماشین‌ها و جاده‌هاست؟اگه خاطره‌ای دارین تو ویرگول بنویسید تا تو مسابقه دنده عقب با اتو ابزار شرکت داده شوید!</description>
                <category>فائزه عبدی پور</category>
                <author>فائزه عبدی پور</author>
                <pubDate>Mon, 10 Nov 2025 00:41:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما رفتیم مراسم پیر شالیار</title>
                <link>https://virgool.io/@faezehabdipour/%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D9%81%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D9%85%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D9%BE%DB%8C%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%B1-ii1a20jj8a3s</link>
                <description>مدت‌ها بود از اینکه کوله رو بردارم برم یه وری روح و روان و جسمم رو بازسازی کنم می‌گذشت. دلیلش این بود که ۳ سال توی منجلابی گیرکرده بودم که واویلا! بالاخره همه چیز دست به دست هم داد و تونستم از دوشنبه‌‌شب تا جمعه‌شب، برم کوردستان، مریوان و هورامان. در ادامه می‌خوام براتون داستان سفرم رو بنویسم.آماده برای سفردوشنبه چطور گذشت؟روز قبلش فرزانه خواهرم قبول زحمت کرد که بیاد پیش توله‌سگ‌ها تا من با ماشین شخصی خودم نرم تو جاده و با اتوبوس برم، صبح که بیدار شدم پوتینم رو پا کردم و به‌به! عجب هوایی. حالا که من داشتم می‌رفتم بعد عمری تهران بارونی شده بود و قشنگ. تا شب سر کار بودم و منتظر که بالاخره برم ترمینال و سوار اتوبوس شم. بالاخره نشستم تو اتوبوسبغل دستیم دوتا آقای کورد بودن که از لهجه و لباسشون به نظرم کورد عراق بودن. اولش باهام کوردی حرف زدن چون جامانه داشتم، بعد که فارسی جواب دادم ناراحت شدن که ای بابا این خوشگلمون(یعنی من) چرا فارس بود :)) یه ساعت خفن و خوشگل هم دستش بود که من تا صبح چشمم بهش بود.مرد کورد در اتوبوسصبح روز سه‌شنبهساعت ۶ صبح نشده بود که رسیدم مریوان. دوستم در مریوان گفته‌بود تماس بگیرم، اما دلم نیومد بیدارش کنم. کوله رو انداختم پشتم و راه افتادم تا یکم زمان بگذره.قشنگی شهر برام زیباتر شد وقتی اون ساعت صبح، درحالی که هوا هنوز تاریک بود ولی هیچ‌کس مزاحمتی برام ایجاد نکرد و من از نفس‌گشیدن تو هوای مریوان لذت می‌بردم.رسیدم مریواندو بار صبحونه خوردم!بالاخره یه زنگی زدم و دوستم رو بیدار کردم که آقاجان همه جا بسته‌است. چه کنم؟ گفت احتمالا چون روز تعطیله، برو شبرنگ روبه‌روی بانک کشاورزی یه چیزی بخور و بشین گرما بشه تا من بیام. حلیم در مریوانمنم تا شبرنگ پیاده رفتم و وارد اولین حلیم و کله‌پزی شدم. حلیم برام آوردم با چایی و عشق کردم. بعد هم دوستم اومد دنبالم و رفتیم زریبار زیبا. صبحونه دوم هم خونه برادر دوستم خوردم، چون نه گفتن زشت بود.زریبار مریوانکانی دینارگردی در مریوان با شاکو و دیاکوناهار رو نسرین‌بار گذاشت، من دوش‌گرفتم و لباس کوردی برام آماده کرد که می‌خوایم بریم هورامان و مراسم پیرشالیار خوشگل موشگل باشم. تا نسرین برای خودش لباس آماده مب‌کرد من و شاکو و دیاکو پسراش راهی خیابون شدیم تا گشتی بزنیم.ما سه تا تو کانی دینار مریوانبریم هورامان تخت و مراسم پیرشالیار...برنامه اصلی رفتن به هورامان تخت بود. مراسم از بعد از ظهر سه‌شنبه شروع میشد. و ما حرکت کردیم. متاسفانه تو راه برف درست حسابی نبود و ناراحت شدیم از این خشک‌سالی و در نهایت یه چای آتیشی خوردیم که بشوره ببره!چای آتیشیبالاتر تو کوه مردم وایساده بودن و عکس می‌گرفتن و یکمم برف بود و برف بازی می‌کردن. ما زیاد نموندیم و به حرکت تا شهر هورامان تخت ادامه دادیم.کوه مرزی مریوان با عراقزمین چمن هورامان تختما رسیدیم شهر و بچه‌ها چون شنیده بودن به تازگی زمین چمنی تو هورامان احداث شده سریع رفتیم که ببینیمش. خیلی جذاب بود، تو ارتفاع و میون سنگ‌ها یه زمین چمن خفن ساخته بودن.زمین چمن هورامان تخت آیین عروسی پیر شالیارتا رسیدم پرسیدم پیر شالیار کی بوده؟ چیکار کرده؟ عروسی پیر شالیار یعنی چی؟ اولش بهم گفتن بزرگای روستا گفتن اجازه نداریم در موردش حرف بزنیم و فقط یه عده که بهتر میدونن اجازه دارن بگن. کلیت ماجرا ولی از این قراره: دختر یه شاه ایران، کر و لال بوده و هیچکس نمی‌تونسته بهش کمک کنه تا این‌که می‌شنون یک کسی هست در هورامان تخت که کرامات داره و می‌تونه خوبش کنه. راه میفتن به سمت روستا و تا وارد محدوده هورامان میشن، دخترک حالش خوب میشه. شاه هم میگه باید پیرشالیار رو داماد خودم بکنم. اما پیر شالیار میگه من هیچی ندارم که، چطوری با دختر شما ازدواج کنم؟ مردم روستا هم که از این ماجرا با خبر میشن و خیلی براشون پیر شالیار آدم مهم و معنوی‌ای بود میگن تو عروسی کن ما همه چیز رو برات محیا می‌کنیم. اینجوری میشه که هرسال از اونموقع این آیین رو اجرا می‌کنن. از هفته‌ها قبل اعلام میشه که عروسی قراره برگزار شه.هورامان و پیرشالیارکوته کوته در مراسم پیرشالیا: در بزن خوراکی بگیرموقعی که ما رسیدیم، یعنی روز قبل از عروسی، بچه‌ها از از ساعت 4-5 تو خیابون‌های شهر راه افتادن و کوته کوته کردن. کوته کوته یعنی همون ناک ناک- تق تق و در زدن. این در زدن به این معناست که صاحب‌خونه بیا بهم خوراکی بده. پسرخاله شاکو، یه پلاستیک پر خوراکی گیرش اومده بود. منم ازش یه شکلات گرفتم. شاکو ناراحت بود که نرسیده بهش، ولی خودش گفت فردا قبل از اذان صبح کلاروچنی داریم و اون‌هم مثل همینه و حتی شلوغ‌تر که میریم در خونه‌ها رو می‌زنیم و خوراکی میگیریم. من گفتم بابا هیچ‌کس اون‌موقع بیدار نیست.کوته کوته مراسم پیرشالیارکلاروچنی، وسایل عروسی محیا شده و جمع‌آوری می‌شود!برخلاف چیزی که پیش‌بینی کرده‌بودم ساعت 4 صبح سروصدای کلاروچنی، کلاروچنی از خواب بیدارم کرد. بچه‌ها با کیسه‌هاشون در خونه‌هارو می‌زدن که در واقه به صورت نمادین یادآور روز عروسی پیرشالیار بود که مردم هر کدوم بخشی از لوازم مورد نیاز رو تهیه کردن. حالا بچه‌ها تمام خونه‌هارو می‌گشتن و خوراکی‌های خوشمزه جمع می‌کردن.کلاروچنی در مراسم پیرشالیارقربانی برای ولیمه عروسی پیرشالیارکلاروچنی که تمام شد، حدود ساعت 9 صبح مردم کم کم لباس‌های قشنگشون رو پوشیدن و جمع شدن تا قربونی کنن. باید غذای عروسی رو آماده می‌کردن. شهر هورامان پر از جوش  و خروش شده بود. فرصتی شده بود تا همه جمع بشن، معاشرت کنن و از فضا استفاده کنن. هر طرف رو نگاه می‌کردی عکاس‌ها داشتن عکاسی می‌کردن و گردشگران داشتن در مورد مراسم پرس و جو می‌کردن. ما هم وسط جمعیت نظاره می‌کردیم و لذت می‌بردیم. منم لباس کوردی پوشیده بودم و همه فکر می‌کردن کورد هستم.قربانی کردنناهار خوردیم و منتظر شدیم تا شروع عروسی و سماعچند ساعت مونده به شروع مراسم ذکر و سماع، وقت این بود که شهر رو ببینی، غذا بخوری و خودت رو آماده کنی برای مراسم ذکر و سماعی که قرار بود شروع بشه. ما هم گشتی زدیم و رفتیم ناهار خوردیم و ظرفارو شستیم و خودمون رو قشنگ کردیم که عروسی پیرشالیار رو برگزار کنیم.من تو لباس کوردیشروع مراسم پیر شالیارمراسم کم کم داشت شروع میشد. جمعیت خیلی زیاد بود، و در یک اتفاق ناباورانه، یهو مواجه شدیم با انتظامات که داشت زن‌ها و مردها رو از هم جدا می‌کرد. فقط یه عده بلاگر خانم اجازه داشتن برن نزدیک‌تر. اینجوری شد که ما خانم‌ها طبق معمول، به پشت بوم٬های بالاتر و دورتر از برگزاری مراسم، یعنی اونجایی که دف زنی و ذکرگویی هست رفتیم و تقریبا هیچ چی نتونستیم از مراسم ببینیم. حال هممون گرفته شد و غرزنان دور شدیم. من که نموندم. خیلی ناراحت کننده بود وضعیت. این‌همه گردشگر و تور که اومده بود مراسم رو ببینه نمی‌تونست چیزی ببینه :). رفتم یه جای دیگه که این آقا رو دیدم. ایشون هنوز با روش سنتی با چوب، شونه برای موهای سر درست می‌کرد. خیلی گوگولی بود.در حال تهیه شونه چوبیآش و غذای نذری از مراسم پیرشالیاربه نظرم رسید مردم محلی بهشون آش میرسه، نمیدونم خلاصه دیدم یکی قابلمه دستشه و داره میگذره، از قضا فامیل میزبان من بود و یک کاسه از آش گیرمون اومد. همه چی تو آش بود. انار، آلوچه، سبزی، گوشت، برنج و حبوبات ... یه مزه ترش و ملس می‌داد خلاصه.حالا که مراسم رو ندیدیم، برگردیم پسبا حشمت و یزدان برگشتیم. موندن جایز نبود :). انتظار نداشتم اینجوری باشه و زن‌ها رو جدا کنن. برای همین گفتیم برگردیم مریوان. قبل رسیدن، دلی از عزا درآوردیم و کباب و جیگر زدیم بر بدن و واقعا خوشمزه بود. در کنارش کلانه داغ و تنوری هم خوردیم. کلانه یه جور نون با سبزیجاته که به قول حشمت پیتزای کورداست :))کلانهخب اینم از این: پیرشالیار 1403 هم تمام شد.من موندم مریوان، صبح رفتم گشتم بازار رو و یکم سوغاتی خریدم و بعد رفتم سنندج و یک شب هم سنندج موندم که البته خیلی کم بود. و باید یک سفر کامل و چند روزه برم خود سنندج رو بگردم، ولی دیگه قرارمون صحبت در مورد مراسم عروسی پیرشالیار بود پس سرتون رو درد نیارم و ماچ بهتون.من در کبابی و خدانگهدار</description>
                <category>فائزه عبدی پور</category>
                <author>فائزه عبدی پور</author>
                <pubDate>Tue, 11 Mar 2025 13:12:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز جهانی درون‌گراها: از درون‌گرایی تا برون‌گرایی</title>
                <link>https://virgool.io/Faezehabdipour/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D9%88%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-dojium5yht62</link>
                <description>امروز سر کار صحبت از درون‌گرایی و برون‌گرایی شد، ساره بهمون گفت 2 ژانویه روز جهانی درون‌گراهاست. وقتی من گفتم من خیلی درون‌گرا بودم، همه تعجب کردن :)) البته حق هم  دارد. برای همین ساره بهم ایده داد که در مورد روندی که از درون‌گرایی تا برون‌گرایی طی کردم بنویسم. تو این مسیر یکم از مطالعات خودم در مورد درون‌گرایی و برون‌گرایی هم چاشنی متن می‌کنم. خوشحال می‌شم همراهم بشید.درون گراها و برون گراهادرون‌گرایی از کجا میاد؟ من کی و چطور درون‌نگرا بودم؟من کودک شیرینی بودم، از جهاتی و به دلایل معجزه‌وار شفا پیدا کردنم، محبوب خانواده و فامیل بودم. به عنوان بچه‌ای خاص که قشنگ حرف می‌زنه و خیلی باهوشه شناخته می‌شدم. ولی سوال! من چقدر حرف می‌زدم؟ چقدر برای یک کودک در خانواده ما امکان حرف زدن و بروز احساسات وجود داشت؟ اصلا این‌که کودک و نوجوان دارای احساسات است چقدر مطرح بود؟ چقدر حق داشت ناراحت، ترسیده یا غمگین باشد؟ چقدر احساس تنهایی می‌کرد و اصلا اهمیتی داشت؟ کسی پرسشی درمورد این ابعاد زندگی کودک و نوجوان می‌پرسید؟ و یا اگر کودک و نوجوان در خانواده ما، همه خودش را جمع می‌کرد تا اشاره‌ای کند به احساس ناگوار یا گوارای پیش‌آمده در وجودش، آیا بهایی به آن داده می‌شد؟ چه چیز جز درد جسمانی اهمیت داشت؟چیزهایی که اهمیت داشت در این خلاصه می‌شد: &quot;گشنته؟ خوابت میاد؟ دستشویی داری؟ درست رو خوندی؟ سرماخوردی؟ جاییت درد می‌کنه؟&quot; فارغ از این مسائل تو به عنوان بچه، مشکل دیگه‌ای نمی‌تونی داشته باشی و مسخره است. اگه ترسیدی از گربه یا مامورای شهرداری واکنش ما به تو خندیدنه، هرچند اگر از هیچی نترسی (حتی اگه ترسیدی از درون ولی ادای نترسیدن در میاری) هزارآفرین داری و تو قوی و خفنی و به‌به.فروید معتقده که آدم‌ها به دلیل این‌که نمی‌تونن ارتباط سالم داشته باشن درون‌گرا میشن. همچنین میگه آدم‌ها تحت تاثیر ناخودآگاه و تجربیات کودکی شخصیتشون شکل می‌گیره که این امر به صورت غیر مستقیم روی برون‌گرا شدن و درون‌گرا شدنشون تاثیر می‌ذاره. هر چند به نظر من همچین هم غیر مستقیم نیست، زمانی که در تجربه حضورت در اولین اجتماع، امکان بروز نداشتی و با هزار سانسور و سکوت بزرگ می‌شدی، چه انتظاری داری که فرد برون‌گرایی بشی؟البته ترس و خجالت با درون‌گرایی متفاوته، اما خب بستر شکل‌گیری گویا در همون رفتارهایی بوده که در کودکی با تو بوده. انگار پناه مغز برای آرامش، رجوع به ذهن و خیال میشه. تنهایی همه چیز راحت‌تره و حالت بهتره و درون خودت که باشی امنیت برقراره.فروید زیاد در مورد درون‌گرایی و برون‌گرایی تمرکز نداشته ولی همین نظرش بعدا توسط یونگ و سایرین مورد نقد و بسط قرار می‌گیره. یونگ تمرکز بیشتری روی تیپ‌های شخصیتی یا نوع‌های روانی میذاره و فکر کنم اولین نفری بوده که تیپ شخصیتی آدم رو به درون‌گرا و برون‌گرا تقسیم می‌کنه.درون‌گرا یا برون‌گراتیپ‌های شخصیتی یونگ: درون‌گرا تا برون‌گرایونگ میگه شخصیت آدم‌ها این‌طور نیست که برون‌گرای کامل باشن یا درون‌گرای کامل، ولی احتمالا به یک سمت بیشتر نزدیک میشن، در نتیجه شبیه یک طیف میبینه انگار. یونگ میگه: &quot;برون‌گرایی نوعی نگرش است که با تمرکز بر اشیاء خارجی مشخص می‌شود؛ درون‌گرایی با جهت‌گیری در زندگی از طریق محتویات روانی درونی مشخص می‌شود.&quot; البته ممکنه هر فرد بسته به شرایط و محیط به سمتی متمایل بشه. (کلا هرچی لیبل نزنیم خیلی بهتر و درست‌تره)مثلا من خودم، نوجوون‌تر که بودم سکوتم زیاد بود، دنیای من تنهاییم بود و کتاباییم که عاشقشون بودم. تمام تایمم یا کتاب می‌خوندم یا فیلم می‌دیدم ولی خب همون فائزه توی مدرسه هم محبوب بود اینطوری بودم که هیچی درمورد خودم نمی‌گفتم ولی کاملا شنونده بودم و در تعامل و جواب دادن خیلی هم خوب حرف می‌زدم و کمک می‌کردم و آروم می‌کردم فرد مقابل رو. تو خونه هم همین بودم.  یونگ 8 تا تیپ شخصیتی بر پایه همین درون‌گرایی و برون‌گرایی ارائه میده:برون‌گرای متفکراین افراد بر اساس افکار عینی و واقعیت‌های ملموس زندگی می‌کنند. آن‌ها به قواعد و مقررات جامعه پایبندند و در تمام جنبه‌های زندگی واقع‌بین هستند. احساسات و هیجانات خود را سرکوب می‌کنند و ممکن است دیگران آن‌ها را افرادی خشک و سرد ببینند.درون‌گرای متفکراین افراد واکنش‌های ذهنی و خلاقی به دنیای بیرون نشان می‌دهند و اطلاعات قدیمی را به‌صورت جدید تعبیر می‌کنند. دیگران ممکن است آن‌ها را به‌عنوان افرادی یک‌دنده، متکبر و بی‌ملاحظه در نظر بگیرند.برون‌گرای احساسیاین تیپ شخصیتی خیلی تحت تأثیر عقاید ذهنی خود نیست و ارزش‌های اجتماعی و معیارهای قضاوتی که مورد قبول عموم هستند، آن‌ها را هدایت می‌کند. در موقعیت‌های اجتماعی راحت هستند و به‌دلیل اجتماعی بودن و جذابیتشان، به‌راحتی دوست پیدا می‌کنند.درون‌گرای احساسیاین افراد قضاوت‌های ارزشی خود را بر مبنای برداشت‌های ذهنی استوار می‌کنند و دارای وجدان اختصاصی هستند. طرز رفتار آن‌ها آرام و کم‌حرف است و ممکن است مرموز و دست‌نیافتنی به‌نظر برسند. آن‌ها به افکار و عقاید سنتی توجهی ندارند و این بی‌اعتنایی به دنیای عینی می‌تواند باعث ناراحتی دیگران شود. هیجان عمیقی دارند ولی از ابراز آن خودداری می‌کنند و ممکن است دیگران آن‌ها را سرد و ازخودراضی ببینند.برون‌گرای شهودیاین افراد به واقعیت‌های دنیای بیرون گرایش دارند، اما آن‌ها را به‌صورت زیرآستانه‌ای درک می‌کنند. به‌جای تأمل، براساس حس ششم خود تصمیم می‌گیرند و اغلب تصمیماتشان درست از آب درمی‌آید. آن‌ها به دلیل توانایی در غنیمت شمردن فرصت‌ها، در کار و سیاست موفق می‌شوند.درون‌گرای شهودیادراک شهودی این افراد بسیار قوی است و ممکن است تماس کمی با واقعیت داشته باشند. اغلب برای تیپ‌های دیگر که انگیزه‌های آن‌ها را درک نمی‌کنند، عجیب‌وغریب به‌نظر می‌رسند. ممکن است درک روشنی از انگیزه‌های خود نداشته باشند، اما به‌وسیله این انگیزه‌ها هدایت می‌شوند.برون‌گرای حسیحس‌های این افراد خیلی تحت تأثیر نگرش‌های ذهنی‌شان قرار نمی‌گیرد. آن‌ها بر لذت، خشنودی و جست‌وجوی تجربیات تازه تمرکز دارند و به دنیای عملی و ملموس گرایش دارند. این افراد قابلیت زیادی برای لذت بردن از زندگی دارند.درون‌گرای حسیاین افراد تحت تأثیر حس‌های ذهنی خود قرار دارند و به‌جای محرک‌های خود، با تعبیرشان از محرک‌های حسی هدایت می‌شوند. آن‌ها به پدیده‌های عینی با تعبیر ذهنی می‌نگرند و غالباً فعالیت‌های انسانی را با نیک‌خواهی و سرگرمی می‌بینند.یونگ توضیح داد که برون‌گرایی یعنی انرژی ما به سمت دنیای بیرون می‌ره و درون‌گرایی یعنی به سمت دنیای درون خودمون. هر دو ویژگی مهم هستند و برای داشتن یک شخصیت متعادل بهتره که هر دو رو داشته باشیم، فقط یکی از این دو معمولاً بیشتر توی ما غالب میشه.شخصیت درون‌گرا و برون‌گراالبته نظرات خیلی مختلفن مثلا آیزنک میگه: تفاوت‌های بین درون‌گراها و برون‌گراها ریشه در تفاوت‌های بیولوژیکی در سیستم عصبی آنها دارد.  تو کتاب شخصیت و تفاوت فردی فکر کنم میگه که کلا این برون‌گرایی و دورن‌گرایی یه امر ژنتیکه، نه یه ویژگی شخصیتی.یا مثلا نظر یالوم که معتقده آدم‌های برون‌گرا با ارتباطات اجتماعی دنبال حواس‌پرتی در مورد قضیه مرگ هستن درحالی که درون‌گراها خیلی عمیق به مرگ فکر می‌کنن. که البته به صورت کلی من خیلی طرفدارش نیستم چون همه چیز رو حول محور مرگ و اینها تعریف می‌کنه و چندتا چیز دیگه.به عنوان کسی که با اریک فروم و نگرشش احساس بهتری دارم باید بگم فروم درباره درون‌گراها و برون‌گراها می‌گه که درون‌گراها معمولاً تو تنهایی و توی فکر خودشون احساس خوبی دارن و بیشتر به دنیای درونی خودشون توجه می‌کنن. تو کتاب هنر عشق ورزیدن می‌نویسه: &quot;فرد درون‌گرا به دنبال عمق و معنا در روابطش هست.&quot; یعنی این افراد دوست دارن روابط عمیق و معناداری با تعداد خیلی کمی داشته باشن حالا برعکس، برون‌گراها آدم‌هایی هستن که دوست دارن با دیگران در ارتباط باشن و از جمع لذت می‌برن. فروم می‌گه: &quot;فرد برون‌گرا به دنبال تأیید و شناخت اجتماعی هست.&quot; نه تنها دوست داره که تو جمع باشه که دلش می‌خواد تایید هم بگیره ازشون و یه هویت اجتماعی قوی داشته باشه.فروم همچنین اشاره می‌کنه که توی جامعه‌ای که به موفقیت‌های بیرونی و اجتماعی اهمیت می‌ده، درون‌گراها ممکنه احساس تنهایی کنن. تو کتاب فرار از آزادی می‌گه: &quot;درون‌گراها ممکنه احساس بیگانگی کنند چون به نیازهای درونی‌شون توجه نمی‌شود.&quot; در حالی که برون‌گراها از این وضعیت بهتر استفاده می‌کنن و توی جمع می‌درخشن. در نهایت، این تفاوت‌ها نشون می‌ده که هر کدوم از این شخصیت‌ها چطور با دنیای اطرافشون تعامل می‌کنن و چه چالش‌هایی ممکنه براشون پیش بیاد. انگار که جفتش سختی‌های خودشو داره و کسی چه میدونی شاید همون تعادل بهترین راه باشه!تست MBTI من در شهریور و دی امسالحالا چیشد که من از درون‌گرایی فاصله گرفتم؟نمیگم درون‌گرایی چیز بدیه، اگر به مرحله انزوا نرسه یا به دلیل ترس و افسردگی نباشه اینم یه تایپیه دیگه. یه جایی اشمیت تو اضطراب اجتماعی از این میگه که تعاملات اجتماعی برای درون‌گراها سخت میشه، اونا خجالت می‌کشن یا شاید می‌ترسن که در اجتماع بخوان ارتباط برقرار کنن ولی خب برون‌گراها حس بهتری دارن که ارتباط اجتماعی خوب و زیاد داشته باشن. اصلا بهشون انرژی میده.حالا برای من تبدیل به این شده بود که من قوی و خوبم و درمورد هیچ مشکلی نیاز نیست با کسی حرف بزنم و از پسش برمیام. دلمم نمی‌خواست واقعا با کسی صمیمی بشم. دوست داشتم خودم باشم و کتابام. حتی تو سخت‌ترین مشکلاتی که تو زندگیم پیش میومد، فقط دوست داشتم تنها باشم. مشکلی هم تو برقراری ارتباط و تعامل و معاشرت نداشتم. اتفاقا خوش مشرب هم بودم و دوستای زیادی رو میشناختم ولی خودم با هیچ‌کس صمیمی نمی‌شدم که بخوام من حرف بزنم و اون‌ها بشنون.نتیجه چیشد؟ سختی‌های زندگی رو اونقدر توی خودم ریختم که مشکلات روان‌تنی پیدا کردم. پنیک و غش‌کردن‌ها، تپش قلب و لرزش به ‌خاطر اضطراب‌ها. از 5 سال پیش بالاخره رفتم پیش روان‌پزشک و بعدا هم تراپیست و اینجور شدم که بابا اینقدرم عجیب نیست و هیچی بهتر ازحرف زدن و تعامل از طریق حرف زدن نمی‌تونه باشه. ریشه‌ش هم پیدا کردیم و نهایتا الان جای خوبی وسطای طیف قرار دارم که حس رضایت و خرسندی بهم میده. من متخصص نیستم ولی فکر می‌کنم هر جور که حالتون خوبه خوبه، فقط این‌که واقعا خوب باشید نه مثل من اداشو در بیارین :)) جوری که خودتونم باور کنید تنهایی امن‌تره.اینم منو ساره و فوجیمن با تمرین و شروع صحبت، اول با تراپیست و دکترم و بعد آروم آروم با نزدیک‎‌ترین افراد زندگیم، آروم آروم درصد درون‌گراییم رو کم کردم و به خط تعادل نزدیک شدم. اولا فقط چیزای سطحی و ساده رو گفتم بعد سعی کردم احساسات عمیق‌تر و مشکلاتم رو هم بیان کردم. مثلا من شنوندگی رو خیلی دوست داشتم، این‌که یکی بشینه برام حرف بزنه و تعریف کنه، بعدشم که میومدم خونه تو دفترم می‌نوشتم برای خودم ولی حالا به جای اینکار خودمم در مورد احساسم و خودم در جواب اون فرد حرف می‌زنم و میگم. یا مثلا به جای اینکه به جمع ها به شکل یه موقعیت که باید تمام شه نگاه کنم و بعد که برسم خونه خسته باشم و دلم بخواد بخوابم و کسی رو نبینم تا جایی که لذت بردم موندم و سعی کردم این مقدار رو زیادتر کنم. با اینکه سر کار برم به صورت حضوری هم وارد اجتماع شدم و محیط بهتری رو تجربه کردم. یه چیزی که من تجربه کردم این بود که اول باز شدن این روزنه سخت بود، بعدش هم که روزنه باز می‌شد چون مهارتی بود که بلد نبودم آسیب‌های خودش رو داشت. که مثلا چقدر صمیمی بشی و چرا و چطور به چالش می‌خوردم یا حتی اینکه بقیه ازت انتظار این گفتن‌هارو ندارن و تعجب می‌کنن یا شاید جدی نگیرن. ولی خب کم کم داره دستم میاد و در مجموع حس بهتری دارم و احساس می‌کنم تو این تعادله حالم خیلی بهتره و روند زندگی راحت‌تر طی میشه. البته اینم بگم که من سابق بر این هم در زمینه شخصی خودم و زندگی درون‌گرا بودم در زمینه اجتماعی و سیاسی بلند بلند داد می‌زدم. نهایتا من بیشتر ISTJ هستم فکر کنم. ولی تو همین دو طیف می‌گردم.خلاصه که قربونتون برم و ایشالا که مهتاب جون هم ازمون راضی باشه. چون رو به رو من تو محیط کار میشینه و درون‌گراتره و در تعامل با من امیدوارم اذیت نشه :))) ماچ بهتون و خوب باشید. اگر نظری و حرفی دارید هم کامنت بذارید با هم تعامل کنیم.</description>
                <category>فائزه عبدی پور</category>
                <author>فائزه عبدی پور</author>
                <pubDate>Sun, 29 Dec 2024 16:14:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمی در مورد انیمیشن خاطرات یک حلزون Memoir of a Snail</title>
                <link>https://virgool.io/@faezehabdipour/%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%AD%D9%84%D8%B2%D9%88%D9%86-memoir-of-a-snail-wewjtidfutwy</link>
                <description>جمعه بود که بالاخره نشستم و انیمیشن جدید «آدام الیوت»، خاطرات یک حلزون ( Memoir of a Snail )، رو دیدم. بعد از انیمیشن فوق‌العاده «مری و مکس»، واقعاً نمی‌دونم کسی هست که اگه کار جدید این آدم بیاد، نره و نبینه؟ خودم مدام توی فکر بودم که چرا وقت نمی‌شه اینو ببینم، تا اینکه بالاخره به خودم گفتم، چه وقتی بهتر از صبح جمعه‌ای که شبش یلداست.همیشه برای من آثار آدام الیوت یک چیز خاص بودن. این بار هم مثل همیشه با یک انیمیشن متفاوت روبه‌رو شدم. خاطرات یک حلزون یک داستان ساده به نظر می‌رسه، ولی پر از لایه‌های پیچیده و عمیق هست که توی هر لحظه از فیلم حس می‌کنی. مثلاً، دنیای درون شخصیت‌ها خیلی دقیق طراحی شده و من، در هر لحظه، با احساسات و دغدغه‌های اون‌ها ارتباط برقرار می‌کردم. حس می‌کردم در لحظات مختلف انگار خودم هم دارم اون تجربه‌ها رو زندگی می‌کنم.حالا که به فیلم فکر می‌کنم، به این نتیجه می‌رسم که شاید بیشتر از اینکه بخوام نقدش کنم، می‌خوام احساسی رو که بهم داد توی این متن بریزم. به نظرم اگر به دنبال یک انیمیشن با لایه‌های احساسی عمیق، طراحی خاص و داستانی متفاوت هستید، خاطرات یک حلزون قطعاً باید جزو انتخاب‌های شما باشه.فقط یه نکته: اگر هنوز انیمیشن رو ندیدید، ادامه‌ی این متن ممکنه براتون اسپویل‌کننده باشه.خاطرات یک حلزون Memoir of a Snail مرگ یک شروع است؟شروع فیلم &quot;صحنه جون دادن&quot; بود. انگار که آدام الیوت می‌خواست از همون اول به ما نشون بده که مرگ هم می‌تونه نقطه شروعی برای یک داستان جدید باشه. کلیشه دیدن یک جوان کنار یک پیر در لحظات آخر زندگی! این که به مرگ این‌طور نگاه میشه و ازش به عنوان شروعی دوباره صحبت میشه، خیلی شبیه به همون کلیشه معروف &quot;زندگی ادامه داره&quot; است.البته انگار این‌جا، این تصویر، مثل یک هشدار عمل می‌کنه. به تماشاگر می‌گه که قراره وارد دنیای پیچیده‌تری بشه و از همون اول مشخص می‌کنه که فیلم به هیچ‌وجه قرار نیست ساده یا خوشایند باشه. در واقع، قراره نشون بده ما باید از همین حالا آماده باشیم برای رو به رو شدن با واقعیت‌های تلخ.یکی از جالب‌ترین ویژگی‌های کارهای آدام الیوت، نزدیکی عجیبش به زندگی عادیه. همون زندگی‌ای که گاهی پر از طنز تلخ و ناامیدی‌ه. در دنیای فیلم‌های الیوت، حتی در بدترین لحظات هم، طنز و شوخ‌طبعی به نوعی با واقعیت زندگی ترکیب میشه. انگار که این تلخی‌ها و بدبختی‌ها باید باشن تا زندگی معنا پیدا کنه. این بخش، نکته‌ایه که همیشه در کارهای آدام الیوت وجود داره: زندگی یعنی همین، با تمام دردها و شادی‌هاش، و هیچ‌کدوم از این‌ها از هم جدا نیستند.انیمیشن خاطرات یک حلزونگذشته با ما چه می‌کند؟در ادامه، دخترک خاطراتش رو یکی یکی تعریف می‌کنه. در تلاش برای اثبات اینکه هیچ‌وقت تنها نبوده، حتی وقتی که به نظر می‌رسید هیچ کسی در کنارش نیست. هر بخش از زندگی پررنجش رو با ترکیبی از امید و نیمه پر لیوان بازگو می‌کنه و در حالی که سختی‌ها رو به طور واقعی بیان می‌کنه، در دل اون‌ها دنبال معنای جدیدی از زندگی می‌گرده.ترومای کودکی، از دست دادن‌های پی‌درپی و کنار آمدن با این همه فقدان، از جمله موضوعات اصلی داستانه. در حالی که داره از این از دست دادن‌ها صحبت می‌کنه، هر بار راهی متفاوت برای کنار آمدن با اون‌ها پیدا می‌کنه. این خود یک نوع استقامت و تاب‌آوریه. از طرفی، همین فقدان‌ها باعث میشه شخصیت داستان به سمت یک نقطه امن پناه ببره: حلزون‌ها.این &quot;پناهگاه&quot; برای دخترک، حلزون‌ها هستند؛ موجوداتی که با همه‌ی کندی و ظاهراً بی‌تفاوتی‌شون، به نوعی برای او نماد پایداری و امنیت می‌شوند. این موجودات به خاطر اینکه به آرامی حرکت می‌کنند و در پوست سخت خودشون پناه می‌گیرند، شاید به نوعی نشون‌دهنده‌ی این باشن که هر کسی می‌تونه یک نقطه امن پیدا کنه، جایی که می‌تونه از سختی‌ها و اضطراب‌های زندگی فاصله بگیره و دوباره نفس بکشه.اینکه چطور شخصیت با هر از دست دادن به شیوه‌ای متفاوت کنار میاد، به نظر من نشون‌دهنده‌ی قدرت انطباق‌پذیری انسان‌هاست. حتی زمانی که همه چیز به نظر از دست رفته میاد، همیشه یک راه وجود داره که به طور غیرمنتظره‌ای به ما کمک می‌کنه تا دوباره به جلو حرکت کنیم. این مفهوم در داستان کاملاً قابل لمس بود، مخصوصاً زمانی که حلزون‌ها به نماد پناه و آرامش تبدیل شدند.Memoir of a Snail  ترکیبی از مجموعه تروماهایی که ممکن است در یک زندگی رخ بدهد!فیلم به نوعی انگار از هر چیزی که ممکنه در زندگی تجربه کرده باشیم، رگه‌ای از خودش داره. تمام این موضوعات، از دست دادن‌های تلخ، زندگی در خانواده‌های آسیب‌دیده، و مشکلات اجتماعی و فردی که خیلی از ما ممکنه باهاش مواجه بشیم، به طور بی‌پرده و بدون هیچ‌گونه زیباسازی به تصویر کشیده می‌شن.از دست دادن مادر، که قطعاً یکی از بزرگ‌ترین آسیب‌های عاطفی هر انسانی می‌تونه باشه، تا زندگی با یک پدر الکلی که هیچ حمایتی نمی‌کنه و در نتیجه فرزند در دنیای پر از بی‌توجهی و بی‌محلی رشد می‌کنه، همه جزئیات زندگی این شخصیت‌ها رو شکل می‌ده. از طرف دیگه، بار مسئولیت‌های بزرگ روی دوش کودک قرار می‌گیره، یعنی اینکه کودک مجبور میشه به جای اینکه از زندگی خودش لذت ببره، به بزرگترهایی که مسئولیت پذیرش اون‌ها رو ندارند، سرپرستی بده.تنهایی و طرد شدن از اجتماع، به شدت در فیلم مشهوده. فیلم حتی به مسائلی مثل بولی شدن در مدرسه یا در محیط‌های اجتماعی اشاره می‌کنه، جایی که شخصیت‌ها باید نه تنها از ناتوانی‌های درونی خودشون عبور کنن، بلکه برای ادامه‌ی زندگی باید در برابر قضاوت‌های بیرونی هم مقاومت کنن.شاید مهم‌ترین موضوعی که در فیلم مطرح میشه، یتیم شدن و معضلات فرزندخواندگی باشه. بچه‌ای که حتی پس از وارد شدن به خانواده‌ای جدید، هنوز با مسائل مربوط به پذیرش و تعلق به اون خانواده روبروست. نه تنها در خانه، بلکه در جامعه هم به شدت در برابر پذیرش قرار داره، در شرایطی که هیچ‌وقت نمی‌تونه خود واقعی‌ش رو پیدا کنه.موضوعات دیگری هم در فیلم مطرح میشه که هر کدوم به نوعی جزیی از واقعیت‌های تلخ زندگی‌ان: خرافه‌پرستی و دین‌مآبی به عنوان ابزاری برای پیشبرد اهداف شخصی و کنترل بی‌جا، مخالفت با پذیرش هویت‌های جنسی و تلاش برای سرکوب افراد جامعه‌ی ال‌جی‌بی‌تی‌کیو، روابط عاطفی سمی که فقط به افراد آسیب می‌زنند، و در نهایت فقر و مشکلات اقتصادی که به همۀ این مشکلات لایه‌ای از دشواری و ناامیدی اضافه می‌کنه.این‌که فیلم به همه این مسائل اشاره می‌کنه، نه تنها به عنوان یک نقد اجتماعی، بلکه به عنوان نمایشی از واقعیت‌های زندگی روزمره، نشان میده که چطور انسان‌ها در دل تمام این چالش‌ها همچنان به دنبال معنای زندگی و راهی برای تحمل فشارها می‌گردند. این ویژگی باعث میشه که مخاطب نتونه از داستان غافل بشه و در عین حال احساس کنه که خودشم بخشی از این داستانه.دوستی در انیمیشن خاطرات یک حلزونروابط در خاطرات یک حلزونیکی قسمت‌های جذاب انیمیشن خاطرات یک حلزون، نشون دادن انواع مختلف روابط بود. دوستی خوبی که باهات همدله، کنارت هست و غم‌خوارته، تو خوشی و سختی کنارته در مقایسه با روابط سمی و آدم‌های خطرناکی که ممکنه ادعای دوست داشتنت رو هم داشته باشن اما فقط به قصد آسیب زدن وارد زندگیت شدن! این مدل آدمها فقط میخوان تو رو تبدیل به چیزی بکنن که خودشون می‌خوان و خواسته‌های تو براشون اهمیت نداره، ممکنه برای رسیدن بهش مدام تحقیرت کنن و تنبیهت کنن، یا اینکه محبت الکی و غیر واقعی بکنن! نهایتا به طریقی چشم تو رو روی واقعیتی که دارن انجام میدن کور می‌کنن و تو یهو به خودت میای میبینی تو دامشون افتادی... متاسفانه اگر خودمون تجربه وجود یه آدم سمی رو تو زندگیمون نداشتیم حداقل خطرش یکبار از بیخ گوشمون رد شده! و هممون هم احتمالا دوست‌های خوبی داشتیم که یا آگاهمون کردن یا در ادامه ازمون مراقبت کردن تا حالمون خوب بشه. (قربون آدم‌های خوب و هزار لعنت به آدم‌های سمی)از حلزون در بیایم یا چی؟در نهایت پیشنهاد در اومدن از حلزون رو میده! آیا درسته؟ آیا درست نیست؟ این قسمت رو خودمم نمی‌دونم. شاید باید هرکسی بشینه برای خودش جواب این سوال رو پیدا کنه! بعضی وقت‌ها حس می‌کنم لزوما بودن در اون شرایط انزوا شاید بد هم نباشه ولی خب بازم نمی‌دونم. شما نظرتون چیه؟ چطور بود؟</description>
                <category>فائزه عبدی پور</category>
                <author>فائزه عبدی پور</author>
                <pubDate>Mon, 23 Dec 2024 16:30:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و کهیر!</title>
                <link>https://virgool.io/@faezehabdipour/%D9%85%D9%86-%D9%88-%DA%A9%D9%87%DB%8C%D8%B1-p0cvwarsoetl</link>
                <description> ازونجایی که هیچ‌کدوم از دکترها نذاشتن با جزییات براشون تعریف کنم چیشده و چیکارا کردم تا در نهایت تشخیص بدن و فقط با دیدنم می‌گفتن سرم و دارو، می‌خوام اینجا با جزییات بنویسم چیشد. من پوست حساسی دارم، از این بیخودا که سریع زخم میشه و جای زخمش هیچ‌وقت نمیره. همیشه هم حشرات و ساس و کک و ... نیشم میزنن و با اون یک دوتا نیش تمام بدن من کهیر میزنه. (من تازه فهمیدم اونا کهیر بودن، فکر می‌کردم نیش چیزی بودن، واقعیتش اینه الان شک دارم که آیا اصلا چیزی نیشم می‌زد یا نه؟ صرفا کهیر بود) شروع ماجرای کهیر و سم‌پاشیآخر مهر امسال، خواهرم اومد پیشم، آقا ما یهو یه دونه کنه رو تن فوجو یکی رو تن فوجی دیدیم.  و از فرداش بدن من کم کم کهیر زد. خواهرم رفت (من معتقدم اون یه چیزی آورد تو خونه :))).)  خونه رو تمییز کردم، شستم، سابیدم، رخت‌خوابارو شستم. فایده نداشت. زنگ زدم میلیان میلیان پول سم‌پاش دادم. از اون طرف بچه‌ها رو برداشتم بردم دامپزشک آمپول ضد انگل زدن. بعد اون گفت با فلان شامپو بشورشون. خودمم رفتم درمونگاه برام آمپول نوشت و گفت پماد پرمترین بنویس(برای گال استفاده میشه!) خلاصه اومدن خونه رو سم‌پاشی کرد و خونه رو تمیز کردم و بازم انگار نه انگار. زنگ زدم و پیام دادم که خانم جان ببین تن منو، این چه سم‌پاشی بود کردین آخه هیچی خوب نشد که. گفتن حالا میایم و من اینقدر کلافه بودم و نگران بچه‌ها (سگ‌هام) که گفتم حوصله ندارم دوباره کل خونه خیس سم‌پاشی شه اثری هم نداشته باشه!روز بعد از سمپاشی- کهیر پوستیمرحله دوم سم مخصوص کک و کنه سگ‌هاهیچی تو سایت‌ها شروع کردم به خوندن این‌که چی به چیه و کک چطوریه و چیکار می‌کنه و چطوری از بین ببرمش. دو تا سم گرون آلمانی سفارش دادم که کهیر رو از بین ببره. مخصوص سگ. سم که رسید تن بچه‌ها رو اسپری کردم و بعدم بردمشون حمام باز با همون شامپو. تمام خونه رو هم سم زدم. و فرداش کامل از اول شستم و سابیدم و رخت خواب جمع کردم و دادم شستن. بازم هیچی که هیچی. دو روز خوب میشدم دوباره این کهیر لامصب پیدا میشد. خواب نداشتم. خصوصا که شب‌ها بیشتر میریخت بیرون. تازه هم یه جا مشغول به کار شده بودم و صبحا میومدم سر کار و شبا میرفتم خونه شب زنده داری. مرحله سوم درمان کک فرضی و کهیر منآقا دیدم فایده نداره، در اتاق رو بستم و سم کامان گرفتم دوتا و خالی کردم تو اتاق و بعد از سر کار اومدم و در و پنجره رو باز کردم که شاید بشود. اما دوستان عزیز باز هم نشد و من بیچاره با سیتریزین خودمو دو ساعت خواب می‌کردم باز از خواب میپریدم. تمام تنم رو وازلین میزدم که زخم نشه و خارش کم شه. فایده نداشت. پاشدم تمام شیوه‌های خانگی رو یکباره امتحان کردم. بچه‌ها روانداختم تو قفسشون، و خونه رو کامل پودر تاید و جوش شیرین و نعنا خشک ریختم. یه ظرف آب صابون هم تو تخت گذاشتم. گفته بودن اگر کک باشه جذبش میشه. نفتالین هم چندتا زیر تخت انداختم. همه رخت خوابارو جمع کردم و زنگ زدم بیان ببرن بشورن. تمام لباسایی که استفاده شده بود رو نوبتی انداختم ماشین لباسشویی. زنگ زدم تمیزکار پیدا کردم بیاد خونه رو تمیز کنه. فردا صبح که تمیزکار اومد گفتم الان فحشم میده! خلاصه کمک کردیم همه جارو تمیز کردیم و باز بچه‌هارو بردم حمام و خودمم شستم با اون شامپو و من دو روزی خوب بودم!در مرحله حمله، تمام بدنم این شکلی کهیر زده بود!مرحله چهارم! حمله‌ی کهیرچیزی که اتفاق افتاد عجیب بود. حالم اوکی بود. از سر کار اومدم رفتم دوش گرفتم و اومدم تو تخت بخوابم که یهو دیشب دارم بدجوری میخارم! لامپ رو روشن کردم دیدم همه جام داره قرمز میشه! و رسیده به صورتم. سویچ رو برداشتم و رفتم درمونگاه، سرم و آمپول پر کردن و زدن به بدنم. ولی حتی بهم گوش ندادن که گفتم بابا از غذا نیست. میگفت: نه تو گوش بده! یادت بیاد چی خوردی وگرنه بدتر میشی!!!!!و برگشتم خونه خوابیدم. صبح که بیدار شدم حالم خوب بود انگاری، پوشیدم و رفتم سر کار و سر کار یهو دوباره همه بدنم ریخت بیرون! و ازونجا باز رفتم بیمارستان و بستری و آمپول. اونجا بهم گفت این کهیره! کی گفته پرمترین بزنی؟ و اینا.. خلاصه باز پماد و دارو اینا گرفتم و اومدم خونه ولی وضعیت به همون شکل ادامه داشت! دیگه یه خونه اجاره کردم و در و پنجره خونه رو بستم و 3 تا پیف پاف خالی کردم تو خونه و در رو بستم و رفتم. نوبت دکتر آلرژی گرفتم و اونم البته نذاشت با دقت تمام بگم چه مرگمه! شاید فقط دلم میخواست به یکی بگم تنهایی چقدر اذیت دارم میشم! خلاصه گفت ژنتیکه هیچ ربطی به چیزی نداره، این فعال شده. با دارو کنترل نشه باید آمپول از هلال احمر بگیریم برات. بعد گفت کیست داری تو سینه‌ت؟ پریودات نامنظم شده؟ اینا همه٬ش تاثیر داره. آزمایشم نوشت. خلاصه با لوراتادین و پردنیزون و فست‌اور فرستادم خونه. تا جمعه اونجا بودم  وقتی برگشتم باز رفتیم حمام با بچه ها و تمیزکار اومد و خونه رو تمیز کردیم. و یه ژل آلورا و عرق کاسنی و خاکشیر و آب سیب هم گرفتم و یکم بهترم. ولی هنوز کوچولو کوچولو میزنه تا ببینم چی میشه! میرسم به اون آمپولا یا با همینا کنترل میشه! تراپیستم گفت: از چی کهیر زدی؟نمیدونم چرا الان که دارم به سوالش فکر میکنم بغضم گرفته! انگاری دلم میخواست یکی از اول همینو ازم بپرسه! کلی هم حرف زدم از این‌همه حرصی که به جونم خورده از دست مردان سرزمینم و ظلمی که داره میشه و...</description>
                <category>فائزه عبدی پور</category>
                <author>فائزه عبدی پور</author>
                <pubDate>Sat, 14 Dec 2024 18:56:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این، یک داستان جنایی است!</title>
                <link>https://virgool.io/@faezehabdipour/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-oavsetepmzkh</link>
                <description>ویسپایر پیرتلفن زنگ می‌خورد، رینگ رینگ رینگ. تمام ظرف‌هایی که میس مالوری (Miss. Mallorie) هر روز و به دقت، آن‌هارا تمییز می‌کرد کف خانه پخش شده‌بود. نور مریض و زمستانی از کنارِ چوب پرده‌ی سالن پذیرایی که حالا کج و متمایل به سمت زمین بود، به درون خانه و انگشتان خانم مالوری می‌تابید.&quot;تلفن همچنان زنگ می‌خورد.&quot;احتمالا پی (Pay) است.  از زمانی که میس مالوری به شهر وِندات (Whendot) آمده، یک روز هم نشده که پی صبح زنگ نزند. هر صبح ساعت ۸.۱۴ دقیقه زنگ می‌زد، تیتر خبرها را اطلاع می‌داد و می‌گفت: «میس مالوری، اوضاع بد است، لطفا مراقب باشید. خدانگهدار!»میس مالوری، مادرخوانده‌ی پی بود. مادر و پدر پی در یک حادثه‌ی مرموز، زمانی که پی تنها ۸ سال داشت کشته‌شده بودند. میس مالوری دوست خانوادگی آن‌ها بود و تنها زندگی می‌کرد، پی را مثل پسر خود دوست داشت و او را نزد خود آورد. از آن زمان به طرز وسواس‌گونه‌ای هرروز اخبار و روزنامه را می‌خواند، میس مالوری هم سخت نمی‌گرفت. همیشه با یک لبخند بزرگ روی صورتش به پی می‌گفت «پِ عزیز، روزنامه‌ها برای فروش بیشتر این داستان‌ها را سر هم می‌کنند.»بعد از آن‌که پی به ارتش ملحق شد، میس مالوری هم از مانتلدا (Mantelda) به وندات بازگشت. وندات شهر کوچکی بود که حساب و کتاب آن با همه‌ی دنیا متفاوت بود، شهری که پی در آن به دنیا آمد و دیری نگذشت که پدر و مادر خود را از دست داد. وحشتی که پی از وندات داشت، آن‌ها را به مانتلدا کشاند. اما وندات برای میس مالوری پر از خاطرات خوب و بد بود. خاطرات لارنس، پسرک چرخ‌کاری که نامه‌هایش را هنوز در صندوقچه نگه‌داشته‌است. یک‌روز آخرین نامه را به او داد و دیگر بازنگشت. وندات هنوز بوی چوب و باروت خیس‌خورده می‌داد.در وندات هیچ ساعتی وجود نداشت، مردم معنای زمان را نمی‌دانستند، افراد سن نداشتند! تنها خود را به کوچک، بزرگ و خیلی بزرگ تقسیم کرده‌بودند. همین چیزها پی را کلافه می‌کرد. هروقت حرف از وندات میشد فریاد می‌زد: «به شهری که ساعت ندارد، چطور می‌شود اطمینان کرد؟»صدای زنگ تلفن مدتی قطع شده‌بود. حالا صدای مادام سرور (Madame Server) از جلوی در میامد: «مالی؟ مالی؟» باز هم خبری نشد. اما مادام سرور بیخیال نمی‌شد، باید سبد جدیدی که از بازار سنتالوزر خریده بود را نشان میس مالوری می‌داد تا روزش شروع می‌شد. آن‌قدر سر و صدا کرد که اهالی جمع شدند، در را بازکردند و نامه‌های تکه‌تکه شده را در راهروی جلو در دیدند. روی همه‌ی قبض‌ و نامه‌ها رد دندان دیده می‌شد. هراسان به سمت سالن‌ها پخش شدند و میس مالوری را صدا می‌کردند. نهایتا آقای جرواترز فریاد زد: « بیایید، این‌جا، اینجا، دکتر را خبر کنید..» جسم بی‌جان میس مالوری روی گوشه‌ی پرده افتاده‌ و میل پرده‌را کج کرده بود. بله! میس مالوری کشته‌شده بود.میس مالوری کشته‌شدهنور کمی که در شهر بود حالا میان ابرهای سیاه گم‌شده بود. پی با اولین قطار خود را به وندات رساند. در تمام راه می‌گفت: «می‌دانستم. می‌دانستم.» همین‌که پا به خانه گذاشت، دیتکتیو مانی (Detective Money) را دید که عرق پیشونی‌اش را با پارچه‌ای که تک گل صورتی انتهایش بود، پاک می‌کرد. برای پی، همه چیز در حال تکرار بود، درست شبیه روزی که از مدرسه آمد و آقای مانی را هراسان و عرق کرده دیده‌بود. حالا تنها چیزی که تغییر کرده‌بود بزرگ‌تر شدن دیتکتیو بود. همان پیرشدن خودمان.پی به دقت خانه را وارسی کرد. همه‌ی چیزهای ارزشمند خانه دست‌نخورده، روی زمین پخش‌شده بود. اما کسی به قبض‌های گازخورده توجه نمی‌کرد. تمام قبض‌ها و رسیدهای خاک‌خورده رد دندان داشتند و پاره‌پاره شده‌بودند. با توجه به این‌که &quot;زمان&quot; معنایی در وندات نداشت، پرداخت قبض در موعد مشخص هم معنایی نداشت. کوهی از قبض‌ها و رسید‌ها باید پیدا ‌می‌شد اما تنها تعداد کمی از باقی‌مانده‌ی قبض‌های دندان‌خورده آن‌جا بود!! پی به دیتکتیو نگاه کرد، حالا باید چیزی را که هیچ‌وقت به زبان نمی‌آوردند، اما کابوس همه بود، بیان می‌کردند. پی گفت: «ویستپایرها (Wastpires) حمله کردند! گفته‌بودم. دیتکتیو بارها برای شما نامه نوشته و گفته‌بودم. اما شما توجه نکردید، معلوم است که دست‌آخر ویستپایرها حمله می‌کنند! وندات تنها شهری‌است که خوراک آن‌ها را به سادگی فراهم می‌کند. می‌دانستم. می‌دانستم...»صحنه جرمچشم‌های نگران و افسوس خورده‌ی دیتکتیو به لب‌های پی دوخته‌شده و عرق شرم را از روی پیشونی‌اش پاک می‌کرد: «بیچاره میس مالوری مهربان. بیچاره.».... این داستان ادامه دارد.توجه کنید! این داستان بر اساس داستانی واقعی نوشته‌شده و پی با کمک دیتکتیو مانی #پرداخت_مستقیم_پیمان را راه‌اندازی کردند تا به شما کمک کنند. اگر می‌خواهید توسط ویستپایرها مورد حمله قرارنگیرید، از #پرداخت_مستقیم_پیمان استفاده کنید.برداشت مستقیم</description>
                <category>فائزه عبدی پور</category>
                <author>فائزه عبدی پور</author>
                <pubDate>Sun, 01 Dec 2024 11:04:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مستند جفری اپستین(روایتی تکان‌دهنده از جنایات جنسی)</title>
                <link>https://virgool.io/@faezehabdipour/%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-%D8%AC%D9%81%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D9%BE%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%86%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C-mqngo42y5nmv</link>
                <description>مستند جفری اپستین یکی از تکان‌دهنده‌ترین آثاری است که در سال‌های اخیر ساخته شده و توانسته نگاه‌ها را به سمت یکی از تاریک‌ترین پرونده‌های جنایی دهه‌های اخیر جلب کند. مستند جفری اپستیناین مستند، که توسط لیسا برایانت ساخته شده و از شبکه نتفلیکس پخش شده، نگاهی عمیق به زندگی و جنایات جفری اپستین، میلیاردر پرنفوذی دارد که پشت چهره‌ مرفه و موفقش، یک شبکه پیچیده از سوءاستفاده و قاچاق انسان را پنهان کرده بود.این مستند در چهار قسمت تهیه شده و عنوان کامل آن &quot;Jeffrey Epstein: Filthy Rich&quot; است. لیسا برایانت، به‌عنوان کارگردان، همراه با تیم تولید شامل جو برلینگر، معروف به مستندسازی آثاری با محوریت عدالت، با جسارت تمام تلاش کرده‌اند تا صدای قربانیان اپستین را به گوش جهان برسانند. مستند بر اساس کتابی به همین نام نوشته جیمز پترسون ساخته شده که جزئیات بیشتری از پرونده و ارتباطات اپستین را فاش می‌کند.جفری اپستین: داستان یک شبکه تاریک و مافیاییجفری اپستین در این مستند، شاهد هستیم که اپستین چگونه از ثروت، قدرت و ارتباطاتش برای ساخت یک امپراتوری فاسد استفاده کرد. او نه‌تنها از دختران نوجوان سوءاستفاده می‌کرد، بلکه توانست سیستم‌های قضایی و امنیتی را هم به نفع خود کنترل کند. یکی از جنبه‌های تکان‌دهنده مستند، روایت مستقیم قربانیانی است که سال‌ها در سکوت و ترس زندگی کرده‌اند. شنیدن داستان‌های این افراد، که با شجاعت جلوی دوربین قرار گرفته‌اند، احساسی از خشم و همدلی را در مخاطب ایجاد می‌کند. ساخت مستند: فراتر از بازگویی یک ماجرا یکی از نقاط قوت این مستند، تحقیقات گسترده و مصاحبه‌های عمیقی است که انجام شده. تیم تولید، با دسترسی به اسناد قضایی و همکاری خبرنگارانی که سال‌ها این پرونده را پیگیری کرده‌اند، توانسته‌اند تصویری شفاف از این پرونده پیچیده ارائه دهند. جو برلینگر، یکی از تهیه‌کنندگان مستند، در مصاحبه‌ای توضیح داده که هدف اصلی این اثر، روشن کردن زوایای پنهان پرونده و تشویق مخاطبان به فکر کردن درباره مسئله سوءاستفاده از قدرت و بی‌عدالتی در سیستم‌های اجتماعی است. رابطه اپستین با افراد مشهور یکی از بحث‌برانگیزترین بخش‌های مستند، بررسی روابط اپستین با چهره‌های برجسته‌ای مانند بیل کلینتون، دونالد ترامپ، و پرنس اندرو از خانواده سلطنتی بریتانیاست. این مستند تلاش می‌کند نشان دهد که چگونه این ارتباطات به او کمک کردند تا سال‌ها از تعقیب قانونی فرار کند. چرا این مستند مهم است؟ تماشای این مستند برای هر کسی که به عدالت اجتماعی و افشای فساد علاقه دارد، ضروری است. این اثر نشان می‌دهد که چگونه قدرت و نفوذ می‌توانند عدالت را زیر پا بگذارند و زندگی بسیاری از افراد بی‌گناه را نابود کنند. از طرف دیگر، شجاعت قربانیانی که داستان‌های خود را بازگو می‌کنند، به همه ما یادآوری می‌کند که مبارزه برای عدالت هرگز نباید متوقف شود.  جمع‌بندی &quot;جفری اپستین: ثروتمند کثیف&quot; فقط یک مستند نیست؛ بلکه صدای کسانی است که سال‌ها از دید جامعه پنهان شده بودند. لیسا برایانت و تیمش با ساخت این اثر نه‌تنها جنایات یک فرد، بلکه ضعف‌های سیستم عدالت و قدرت را به تصویر کشیده‌اند. این مستند از آن دسته آثاری است که بعد از تماشای آن نمی‌توانید به راحتی فراموشش کنید و شاید برای مدتی شما را در فکر فرو ببرد که چطور چنین اتفاقاتی می‌توانند رخ دهند و چه مسئولیتی بر عهده ماست تا از وقوع مجدد آنها جلوگیری کنیم.</description>
                <category>فائزه عبدی پور</category>
                <author>فائزه عبدی پور</author>
                <pubDate>Tue, 19 Nov 2024 15:57:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی جادویی گی دو موپاسان</title>
                <link>https://virgool.io/Faezehabdipour/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C-%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D9%88-%D9%85%D9%88%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%86-hhx42lkuqfb7</link>
                <description>در شهر پرجنب و جوش ورنتیا، جایی که نورهای نئونی با ریتم شب‌زنده‌داری می‌رقصیدند و هوا پر از حس آزادی بود، جوانی فوق‌العاده به نام دمو پاسان زندگی می‌کرد. با قلبی به رنگین‌کمان و روحی که از ستاره‌ها هم درخشان‌تر بود، دمو به خاطر سبک flamboyant، خنده‌های مسری و روحیه‌ای که در دل همه شادی می‌پاشید، شناخته شده بود.گی دو موپاسانرویایی با اشتیاقدمو فقط به خاطر لباس‌های رنگارنگش که بیانگر فردیتش بودند، شناخته نمی‌شد؛ بلکه او آرزوی تبدیل شدن به یک طراح مد مشهور را داشت. هر روز، او طرح‌هایی را که الهام گرفته از افراد متنوعی که ملاقات می‌کرد و داستان‌هایی که می‌شنید، طراحی می‌کرد. آپارتمان کوچک او پر از تکه‌های پارچه، نقاشی‌ها و یک چرخ خیاطی بود که مثل یک همراه شاداب، به آرامی کار می‌کرد.شب تغییریک شب سرنوشت‌ساز، دمو دعوت‌نامه‌ای برای گالا مد سالانه ورنتیا دریافت کرد، رویدادی که می‌توانست شروعی برای حرفه‌اش باشد. تم این سال &quot;رنگ‌های واقعی خود را در آغوش بگیرید&quot; بود و دمو این فرصت را مناسب دید تا استعدادش را به نمایش بگذارد. او تمام قلب و روحش را در طراحی یک لباس خیره‌کننده که ترکیبی از ظرافت و رنگارنگی بود، گذاشت؛ لباسی که با زرق و برق و پرهای شگفت‌انگیز تزیین شده بود.وقتی به گالا رسید، دمو حس هیجان و اضطراب را همزمان احساس کرد. محل برگزاری یک سالن مجلل بود که با نورهای درخشان و دکوری پر از رنگ و زندگی تزئین شده بود. او انرژی جمعیت را حس می‌کرد؛ ترکیبی از هنرمندان، طراحان و رویاپردازان که همه برای جشن خلاقیت جمع شده بودند.ملاقات تصادفیدر حین گشت و گذار، دمو چشمش به یک چهره جذاب در آن طرف اتاق افتاد. این شخص، لئو، یک عکاس مشهور بود که به خاطر پرتره‌های خیره‌کننده‌اش و شهرتش شناخته می‌شد. نگاه نافذ لئو به نظر می‌رسید از میان جمعیت عبور کرده و مستقیماً به دمو می‌افتد و جرقه‌ای از کنجکاوی در دلش ایجاد می‌کند.با گذشت شب، لئو به دمو نزدیک شد و او را به خاطر لباس فوق‌العاده‌اش ستود. گفت‌وگو میان آن‌ها به‌راحتی و با خنده و اشتراک رویاها پیش رفت. دمو متوجه شد که لئو نیز اشتیاقی مشابه برای خلاقیت دارد و قلبش برای اصالت می‌تپد. شیمی میان آن‌ها الکتریکی بود و جهان اطرافشان به یک کپسول زمان تبدیل شده بود.افشای روی صحنهزمانی که نوبت به دمو رسید تا اثرش را روی صحنه گالا به نمایش بگذارد، او با اعتماد به نفس قدم گذاشت و نورها او را در بر گرفتند. جمعیت با شگفتی نفسشان را حبس کرد در حالی که او به آرامی حرکت می‌کرد و هر قدمش صدای سفرش را به سوی خودآگاهی می‌رساند. در آن لحظه، دمو احساس آزادی کرد و به هویت و زیبایی منحصر به فرد خود افتخار کرد.وقتی او به انتهای صحنه رسید، تشویق‌ها به اوج رسید. دمو لئو را در جمعیت دید که چشمانش پر از تحسین بود. در آن نگاه مشترک، دمو متوجه شد که نه تنها جایگاهش را در دنیای مد پیدا کرده است، بلکه ارتباطی را نیز یافته که فراتر از معمول است.آغاز جدیددر روزهای بعد، دمو و لئو تبدیل به دو یار جدانشدنی شدند، در حالی که از جواهرات پنهان شهر بازدید می‌کردند، به نمایشگاه‌های هنری می‌رفتند و یکدیگر را برای تحقق رویاهایشان الهام می‌کردند. طراحی‌های دمو مورد توجه قرار گرفت و او به زودی دعوت شد تا کارهایش را در رویدادهای مد معتبر به نمایش بگذارد و روح رنگینش همگان را مجذوب خود کند.با لئو در کنار خود، دمو سفرش را با آغوش باز پذیرفت و عشق، خلاقیت و زیبایی واقعی بودن را جشن گرفت. آن‌ها زندگی‌شان را با رنگ‌های زنده نقاشی کردند و ثابت کردند که عشق هیچ مرزی نمی‌شناسد و هر رویایی ارزش پیگیری دارد. در زندگی جادویی گی دمو پاسان، هر روز یک ماجراجویی جدید بود، جشنواره‌ای از آنچه که او بود و آنچه که قرار بود باشد.</description>
                <category>فائزه عبدی پور</category>
                <author>فائزه عبدی پور</author>
                <pubDate>Sat, 09 Nov 2024 16:31:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;بو&quot; آخرین چیزی که از بین می‌رود!</title>
                <link>https://virgool.io/Faezehabdipour/%D8%A8%D9%88-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AF-hlvvkm4twkhq</link>
                <description>یه تیکه از یه گوشهمیگن قوی‌ترین حافظه‌ی آدم، حافظه‌ی بویاییشه! حالا نه که فکر کنید حافظه‌ی ما و شما ایرادی داشته باشه، تو بگو کوچیک‌ترین اتفاق تو ۳سالگی، دریغ از کمرنگ شدنش چه برسه به پاک شدن، ولی خب. دیشب با یه سردرد که به چشم و فکِ سمت راستم زده بود، روونه‌ی خواب شدم. پیش خودم گفتم زودتر بخوابم مگر داروها اثر کنه و درد تموم شه. فکر کنم هنوز ۲ نشده بود که با &quot;بو&quot; از خواب بیدار شدم.بوی پاییز، بوی هوا. کلافه شدم و هرچی بیشتر به خودم پیچیدم بیشتر خوابم نبرد! بو منو داشت با خودش می‌برد. بوی گراس، علف، هروئین تهوع و اضطراب، بوی ملس و شیرینِ خدیج و زندان، بوی لجن گرفته‌ی عرقِ فردِ متادون خورده، بوی موزِ مایع‌ دستشوییِ اوین، بوی نمورِ اشکِ نفرِ قبلی روی چشم‌بند، بوی دودِ آتیشِ چوب رو تن بهار، بوی گلاب در اون خونه تو اون کوچه، بوی کرم‌ دست سیمین بعد سیگار، بوی کلم‌پلو شیرازی شکوفه، بوی بارون و ترس جلو در دفتر پیگیری، بوی پیرهن زردت تو تن من...خلاصه تا بوی شکم نرم و ناز مامان رفتم و برگشتم. یهو دیدم هوا روشن شده. ساعت ۶.۲۴دقیقه صبح به وقت تهران. فوجو بالای بالشتم خوابیده و فوجی (فوجو و فوجی سگ‌های خونه) خودشو کنار پاهام جمع کرده. اگه تکون بخورم از خواب بیدار میشن. بی‌حرکتمو ذهنم در حال دویدنه. هر چی گفتم بخواب، بس کن، ولش کن. فایده نداشت. کنترلش دست من نیست، فرار می‌کنه از دستم میره جاهایی که نباید. هزاربار گفتم یا جای تو اینجاست یا من ولی نه تو میری و نمیذاری من برم. حالا خوبت شد؟ با این‌همه بو تو مغزت چیکار می‌خوای کنی؟ باز صبح شه بگی خونه کثیفه باید پاشم آب و جارو کنم؟ شروع کنی خاروندن پاهات که لابد کک و کنه زده به زندگیت؟ کهیر بزنی اندازه سر کرگدن؟ آره خب آفت‌کش بزن کل خونه.. نفست تنگ بیاد. این بو شنفتن رو از یادت ببره.کاسه‌ی چه کنم رو آوردم اینجا ۴خط سیاه کردم یادم نره که فلان روز وسط پاییز بی‌خوابی منو تا کجا برد و آورد. شاید باید بلند شم، رخت و لباس جمع کنم بزنم به جاده تا ببینم سحر چه زاید باز، شایدم دو حبه قرص دیگه بندازم بالا و پتو رو بکشم تاریکی مستولی شه کپه مرگمو بذارم.</description>
                <category>فائزه عبدی پور</category>
                <author>فائزه عبدی پور</author>
                <pubDate>Wed, 06 Nov 2024 06:48:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب اضطراب و حملات پانیک: علت و درمان آنها؛ هم‌صحبتی با رابرت هندلی درباره مدیریت اضطراب</title>
                <link>https://virgool.io/@faezehabdipour/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D9%88-%D8%AD%D9%85%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D9%86%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D9%84%D8%AA-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D8%B5%D8%AD%D8%A8%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%AA-%D9%87%D9%86%D8%AF%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-ecd3xfea8mfk</link>
                <description>این روزا زندگی سخت شده، نه؟ گاهی از فشار زندگی، فشار کاری، فسار اجتماعی نفسمون بند میاد؟ قلبمون از حالت عادی تندتر میزنه؟ بدنمون بی‌حس میشه؟ انگار نمی‌تونیم هیچ‌کاری کنیم؟ و هزار جور علائم دیگه؟اضطراب جزو آزاردهنده‌ترین مشکلات روزانمون شده! به نظرم کنار هزارتا کار که میشه و باید براش کرد، کتاب خوندن و آگاهی از این مسئله خیلی می‌تونه کمک کنه.کتاب اضطراب و حملات پانیک، رابرت هندلیکتاب اضطراب و حملات پانیک: علت و درمان آنها نوشته‌ی رابرت هندلی، یه همراه خوبه برای کسایی که می‌خوان از این حس‌های آزاردهنده‌ی اضطراب و ترس‌های بی‌دلیل فاصله بگیرن. رابرت هندلی، که سال‌ها به عنوان یه مشاور و درمانگر تجربه داره، این کتاب رو خیلی ساده و قابل فهم نوشته تا هر کسی بتونه باهاش ارتباط بگیره. انگار نشسته کنارمون و با حوصله توضیح می‌ده که اضطراب چیه، چرا سراغمون میاد و چطور می‌تونیم از پسش بربیایم.یکی از جمله‌های کتاب اینه: &quot;اضطراب مثل مهمون ناخونده‌ست؛ هر چی بیشتر ازش بترسی، بیشتر خودش رو تحمیل می‌کنه. اما اگه بشناسیش، دیگه اون‌قدرها هم ترسناک نیست.&quot; این جمله خلاصه‌ای از نگاه هندلی به اضطرابه، که باعث می‌شه حس کنیم می‌شه با این حس آشنا شد، شناختش و حتی یه جوری بهش غلبه کرد.کتاب از چند فصل تشکیل شده که هر کدومش مثل یه پله‌ست تا قدم به قدم با اضطراب و ترس‌های درونی‌مون آشنا بشیم و راهکارهای واقعی براش پیدا کنیم. توی فصل اول، هندلی توضیح می‌ده که اصلاً این اضطراب و حملات پانیک از کجا میان، چه دلایلی دارن و چرا بعضی وقت‌ها به ما حس می‌دن که کنترلمون از دست رفته. این قسمت خیلی کمک می‌کنه که بدونیم مشکل چیه و بفهمیم تنها نیستیم.فصل دوم شروع می‌کنه به ارائه‌ی تمرین‌ها و تکنیک‌های ساده‌ای که بتونیم تو لحظه‌های سخت ازشون استفاده کنیم؛ مثل تنفس عمیق و روش‌های آرام‌سازی ذهن. تمرین‌هایی که وقتی دلشوره سراغمون میاد، می‌تونن واقعا آروممون کنن و بهمون قدرت بدن.در فصل سوم، هندلی وارد بحث شناخت افکار منفی و چگونگی مهار اون‌ها می‌شه. توی این قسمت توضیح می‌ده که چطور می‌تونیم به ذهنمون یاد بدیم از بزرگ‌نمایی این افکار دست برداره و واقع‌بینانه‌تر باهاشون روبه‌رو بشیم.به طور کلی، اضطراب و حملات پانیک: علت و درمان آنها بیشتر از یه کتاب، مثل یه همراهه که تو مسیر شناخت و مدیریت اضطراب کنارمونه. هر فصل، یه قدم نزدیک‌ترمون می‌کنه به آرامش، اعتماد به نفس و یه زندگی که دیگه از اضطراب عقب‌نشینی نمی‌کنیم. حواسمون باشه تو این روزای سخت، خودمون کمک‌حال خودمون باشیم.</description>
                <category>فائزه عبدی پور</category>
                <author>فائزه عبدی پور</author>
                <pubDate>Sat, 02 Nov 2024 09:37:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هوا سرده، زندون سردتر!</title>
                <link>https://virgool.io/Faezehabdipour/%D9%87%D9%88%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%AF%D8%AA%D8%B1-nf1stg2m9ww4</link>
                <description> گلی چند سالی از من کوچیک‌تر بود. حالا دیگه ۲۳_۴سالش شده. دستش میل بافتنی و نخ کامواست. رو یه تیکه پتوی یک نفره‌ی چندلا شده تو هواخوری نشسته، یه آفتاب نرمی از میون دیوارا خودشو جا کرده تو سر و صورتش.شروع کرد به تعریف کردن:《ما تو یه روستایی اطراف مشهد زندگی می‌کردیم. من خیلی بچه بودم که خاله‌ و شوهرخالم اومدن منو برای پسرشون خواستگاری کردن! ۱۱_۱۲ سال. اظهار نظر تو قوم و قبیله‌ی ما برای دختر معنی نداره، دختر به دنیا میاد که زود ازدواج کنه بره از خونه. حالا اگه معنی هم داشت بچه ۱۱_۱۲ ساله چه میفهمه چی به چیه. خلاصه به زور شوهرم دادن.  از مشهد اومدم گرگان. هیچی از روابط زناشوییم بلد نبودم. علی بلد بود، خب ازم بزرگ‌تر بود. به ماه نکشید که حامله شدم. لگنم خیلی کوچیک بود، بچه بودم، نابلد و بدبخت. سربارداریم خیلی اذیت شدم. موقع زایمانم که نگم برات.  تنها هم بودم، کی درکم می‌کرد؟ پسرمو ۱۳ سالگی به دنیا آوردم.  یوسف یکسالش نشده بود که مادر شوهر و شوهرم شروع کردن به آوردن بچه‌ی بعدی. منم خیلی درد کشیده بودم و اذیت شده بودم و با همون بچگی خودم میدونستم نمیخوام دوباره بچه بیارم. از حاملگی میترسیدم اصلا. علی هم که... هر وقت میلش می‌کشید حسابی کتکم میزد.》انگار کن که درد پیچیده باشه تو جونش، به بهونه‌ی خواب رفتن پاهاش، یه تکونی خورد و یه آهی کشی و نگام کرد. براش چایی ریختم و نگاهم به دهنش بود که ادامه بده.. اینجور وقتا حرف نزنی بهتره.. خلاصه ادامه داد:《بلدم نبودم که بابا یه کارایی میشه کرد که بچه‌ات نشه.  یه رفیق پیدا کردم، ازم چند سال بزرگتر بود. گفت خنگ خدا یه قرص هست هر روز بخور تا حامله نشی. منم نصف شب بیدار می‌شدم قرصو می‌خوردم که کسی نفهمه. علی خر که نبود، مادرشم انگار نه انگار من بچه خواهرشم بدتر می‌کرد و میذاشت پشتش که بچه چیشد؟ چرا بچه نمیاره؟ بعد چند ماه که من حامله نشدم یه شب مچمو گرفت. تا یه مدت حسابی کتک خوردم. خدا خیر بده اون رفیقمو، اون بهم گفت یه آمپولی هست میشه تا چند ماه حامله نشی وقتی می‌زنیش. چون زیاد بیرون اجازه نداشتم برم، یاد گرفته بودم توی خونه خودم می‌زدم. ولی خب بچه می‌خواستن دیگه. باز که فهمیدن یه چی هست که بچه‌ام نمیشه هر چند وقتی به یه بهونه‌ای میزدم.》چایی رو دستش گرفت، کلاهشو خودش بافته بود، کشیدش یکم پایین‌تر رو پیشونیشو بگیره سوز سرما مریضش نکنه، صورتش مثل ماه میموند، مثل بی‌تجربه‌ها گفتم خب میرفتی یه جایی، می‌دونستم حرفم مسخرست، می‌خواستم خودش ادامه بده: 《هی خواهر. یه بار که خیلی کتک خوردم وقتی صبح رفت سرکار، وسایلمو جمع کردم، یوسفو برداشتم و با یه بدبختی رفتم مشهد پیش خانواده‌م. من رفتم بهشون پناه ببرم ولی بابام از خونه بیرونم کرد. گفت بچه‌ام رو با لباس سفید دادم با کفن اینجا نه، میره قبرستون تا ببینمش. مجبور شدم برگردم.  همون زمان‌ها پسرعمه‌ی شوهرم شمارم رو پیدا کرده بود و مدام بهم پیام میداد. منم فقط پاکش میکردم و جواب نمیدادم. بعد از یه مدت دیدم خیلی تنهام و دلم میخواد با یکی حرف بزنم. اینجوری شد که جواب محمد پسرعمه‌ی علی رو دادم. صبح تا ظهر که علی میرفت سرکار باهاش حرف میزدم. کلا چندباری خونه‌ی مادر علی که جمع شده بودیم دیدمش. ارتباطمون فقط حرف بود. این وسطم یوسف یکم بزرگتر شده بود و علی دیگه فقط منو نمیزد که، شروع کرده بود یوسفم میزد. هیچ کاریم از دستم برنمیومد. یه روز رفته بودم خرید اومدم خونه دیدم یوسف جلوی در نشسته و اینقدر کتک خورده که نفسش بالا نمیاد و گریه میکنه. تنها چیزی که برام مونده بود یوسف بود. میگفتم اینکه حداقل خودمو کتک میزنه، یوسف رو نزنه. رفتم داخل به نیت دعوا و اونقدر خودم و یوسف رو زد که دیگه جون نداشتیم. نمیتونستم دیگه تحمل کنم. زنگ زدم به محمد و با گریه زاری گفتم چقدر بی‌غیرتی که کمکی بهم نمی‌کنی و نجاتمون نمیدی. و بعد بهش گفتم خودم امشب کارش رو تمام می‌کنم. دیگه نمیدونم بعدش چیشد فقط یادمه محمد خودش رو رسوند و درگیر شدن و آخرش رگ گردنش رو با چاقو زد. من 18 سالم بود. وحشت کردم. همون لحظه زنگ زدم به آمبولانس. پلیس اومد و من گفتم کار من بوده. چون خودم میخواستم انجامش بدم ولی  محمد هم همونجا گفت من این خانم رو نمیشناسم و  این کیه اصلا. خلاصه خرداد 97 بازداشت شدم و یه مدتی توی آگاهی بودم. اونجا بهم می‌گفتن &quot;بچه&quot; اینقدر که کوچیک بودم و چون اعتراف کرده بودم زیاد اونجا نموندم. بعد دو سه هفته برم گردوندن زندان. خانواده‌ی خودم حتی حرف هم نمی‌زدن باهام. نمی‌دونم چیشد مادرم بعد از یک سال قایمکی از پدرم و وقتایی که پدرم خونه نبود یکم باهام حرف می‌زد. بعد دادگاه‌ها که من هیچی ازش نمی‌فهمیدم و وکیل تسخیری که هیچ کاری برام نکرده بود حکم قصاص اومد. هم برای من و هم برای محمد. تو دیوان هم حکم تایید شد. حالا منتظر زمان اجرای حکمیم.  خانواده‌ی من که هیچ پیگیری نکردند، کسی هم برای گرفتن رضایت پیش مادرشوهرم نمیره. پسرم هم الان ۱۰ سالشه و پیش مادرشوهرم زندگی میکنه. تا سه سال حتی یه بارم نیاوردن ببینمش. بعدا مشاور زندان نمی‌دونم چی حرف زد باهاشون، دو سه بار تونستم ببینمش. توی زندان هم بافندگی یادگرفتم و خرجم رو اینجوری در میارم. برای پسرم هم میبافم تا شاید ملاقات اومد و بهش بدم. فک کنم خیلی منو نمیشناسه و دوستم نداره. چند وقت پیش شنیدم بابای خودم گفته اگه رضایت هم داده شه و بیاد بیرون، خودم میکشمش. مثل اینکه فعلا اینجا برام جای بهتریه تا بیرون. اگر رضایتم رو بگیرن خانواده یا خودشون میکشنم یا زندانیم میکنن.》چایی رو تموم می‌کنه به سیاق زندان میگه: ایشالا آزادیت و وسایلشو جمع می‌کنه میره تو سوله‌ی نمور..&quot;گلی با وجود به دنیا آمدن در ایران جزو تبعه‌ای (بلوچ_افغان)محسوب می‌شود که حتی شناسنامه ندارند. دلش می‌خواهد بازیگر شود. در خانواده‌ای متعصب به دنیا آمده. اجازه‌ی تحصیل نداشته و با تلاش خودش توانسته کمی خواندن و نوشتن یاد بگیرد. جوانکی که در ابتدای ۱۸ سالگی‌ زندگی تباه شده‌اش، محکوم به قصاص و مرگ شده است. با وجود وظیفه‌ی مددکارها و مسئولان مرتبط برای صحبت با خانواده‌ی مقتول شخصی پیگیر وضعیتش نیست. با توجه به قانون جمهوری اسلامی برای اجرای حکم قصاص خانواده‌ی مقتول می‌بایست مبلغ دیه‌ای را به خانواده‌‌ی قاتل بدهند و از آنجا که ورثه‌ی گلی پسر ۹ ساله‌ش است، و قیم پسر ۹ ساله‌ش پدرشوهرش یعنی خانواده‌ی مقتول است، می‌تواند با ریختن پول دیه به حسابی که خودش به آن دسترسی دارد طناب دار را به گردن گلی بیندازد. امیدوارم گلی زنگ بزند و خبر بخشیده شدن و آزادیش را بدهد. ❤️</description>
                <category>فائزه عبدی پور</category>
                <author>فائزه عبدی پور</author>
                <pubDate>Sun, 27 Oct 2024 21:42:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای به پیکاسو جان</title>
                <link>https://virgool.io/Faezehabdipour/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%B3%D9%88-%D8%AC%D8%A7%D9%86-pktesrwz6urc</link>
                <description>پابلو پیکاسو در حال جواب نامه‌ی من!پابلو عزیز،امیدوارم این نامه تو را خوب و سر حال بیابد، البته &quot;خوب&quot; در این دنیای پیچیده و تکه‌تکه، شاید معنای متفاوتی داشته باشد. آیا همین حالا در یک کافه نشسته‌ای و قهوه‌ای می‌نوشی که هر زاویه‌اش طعم متفاوتی دارد؟ یا شاید داری آسمان را در شکلی که خورشید هم از فهمیدنش عاجز است، می‌کشی؟باید اعتراف کنم که اخیراً سعی کردم صبحانه‌ام را نقاشی کنم—تخم‌مرغی در ماهیتابه—و حالا تخم‌مرغ‌ها از جایشان تکان نمی‌خورند. زرده‌ها مدام به شکل‌های انتزاعی درمی‌آیند و نان تُست به یک ذوزنقه تبدیل شده. تقصیر توست، ولی فکر کنم بگویی نان همیشه ذوزنقه بوده، ما فقط هرگز به آن دقت نکرده بودیم.راستی، چند روز پیش از جلوی آینه رد شدم و ناگهان تصویرم کج شد و شروع به شعر خواندن کرد. از یک گیتار آبی حرف می‌زد و اینکه هیچ چیز همان چیزی که به نظر می‌رسد نیست؛ نه ابرها، نه ماه، و قطعاً نه گربه‌ای که روی طاقچه فنجان‌ها را ژانگولر می‌زد! آیا تو هم حس می‌کنی که دنیا مجموعه‌ای از ضربه‌های قلمویی است که فراموش کرده‌اند باید معنایی داشته باشند؟ بوم نقاشی‌ای که از یاد برده نظم و قاعده‌ای دارد؟به هر حال، مدتی است به علاقه تو به جابه‌جا کردن اجزای صورت فکر می‌کنم. چطور تصمیم می‌گیری چشم را کجا بگذاری؟ جلو؟ پهلو؟ شاید روی کلاه؟ خودم امتحان کردم و دماغم روی آرنجم درآمد. جالب بود، ولی برای عطسه کردن مناسب نیست!قبل از اینکه فراموش کنم—باید بگویم که یک بار در یک تابلوی دالی زمین خوردم و وارد سرزمینی شدم که ساعت‌ها در آن آب می‌شدند. سعی کردم یکی از آن ساعت‌ها را کوک کنم، اما مثل زمان مایع، از دستم سر خورد. فکر کنم تو از آنجا خوشت بیاید، فقط توصیه می‌کنم یک چتر محکم و شاید قطب‌نمایی که فقط رویاها را نشان می‌دهد، با خودت ببری.در پایان، می‌خواستم بپرسم—رنگ‌های دنیا با تو در نجوا حرف می‌زنند یا با فریاد؟ چون این روزها، قرمزها و آبی‌ها برایم آواز می‌خوانند و صادقانه بگویم، نمی‌دانم باید برقصم یا فرار کنم.با ارادت،یک سرگردان دیگر در دنیای ابعاد بی‌پایان</description>
                <category>فائزه عبدی پور</category>
                <author>فائزه عبدی پور</author>
                <pubDate>Thu, 24 Oct 2024 11:48:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه‌های لبخند</title>
                <link>https://virgool.io/Faezehabdipour/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-gu6znplsf0zw</link>
                <description>روزی روزگاری، در قلب فلورانس و در دوران رنسانس، یک کارگاه نقاشی قدیمی و فراموش‌شده وجود داشت که پشت لایه‌هایی از پیچک و سایه‌ها پنهان شده بود. در این مکان، افسانه‌ها از تابلویی زمزمه می‌کردند که گفته می‌شد رازی قدیمی‌تر از زمان را در خود جای داده است—تابلوی مونالیزا.تابلو مونالیزالئوناردو داوینچی سال‌ها روی این پرتره کار کرده بود، اما بسیاری نمی‌دانستند که این نقاشی فقط نمایشی از ضربه‌های هنرمندانه‌ی قلم‌مو نیست؛ بلکه دروازه‌ای بود، کلیدی به چیزی بسیار عرفانی‌تر. بر اساس یک اسطوره فراموش‌شده، داوینچی متونی باستانی را کشف کرده بود که از زنی سخن می‌گفتند که در طول تاریخ در اشکال مختلف وجود داشته است؛ موجودی که قادر به سفر میان جهان‌ها بود و اسرار هستی را می‌دانست. این زن، سوژه‌ی تابلوی مونالیزا بود، اما او فقط یک مدل نبود—بلکه روحی زنده درون آن نقاشی بود.هر چند قرن یک‌بار، روح او که پشت آن چشمان مرموز گرفتار شده بود، می‌توانست بیدار شود، اما تنها توسط کسی که بتواند معماهای پنهان در لبخندش را حل کند. اولین سرنخ در خود لبخند نهفته بود، انحنای ظریفی که به نظر می‌رسید با توجه به جایی که ایستاده‌اید، تغییر می‌کند. قرن‌ها بود که دانشمندان و خیال‌پردازان تلاش کرده بودند نگاهش را رمزگشایی کنند، اما هیچ‌کس موفق نشده بود—تا اینکه نقاش جوان و ساده‌ای به نام لوکا به طور اتفاقی به آن کارگاه برخورد کرد.لوکا همیشه شیفته‌ی مونالیزا بود، نه فقط به خاطر زیبایی‌اش بلکه به این دلیل که احساس می‌کرد نقاشی به شیوه‌ای غیرقابل‌توضیح او را صدا می‌زند. یک بعدازظهر بارانی، پس از سرگردانی بی‌هدف در خیابان‌های فلورانس، خود را در آستانه‌ی همان کارگاه قدیمی که پوشیده از پیچک بود، یافت. جذب نیرویی نامرئی، وارد شد.درون کارگاه، هوا غلیظ و پر از سکوت بود، جز صدای ضعیف چکیدن آب از منبعی نامشخص. در مرکز اتاق، در زیر نوری کمرنگ، مونالیزای اصلی قرار داشت—بزرگ‌تر و زنده‌تر از هر نسخه‌ای که تاکنون دیده بود. چشمانش به نظر می‌رسید که او را دنبال می‌کنند و لبخندش مرموزتر از آن بود که به یاد داشت. هر چه نزدیک‌تر می‌شد، رنگ‌ها بیشتر تغییر می‌کردند. لب‌هایش، که پیش‌تر صورتی نرم بودند، اکنون با درخششی طلایی نمایان می‌شدند و چشمان تاریکش همچون گرداب‌هایی به نظر می‌رسیدند که در خود می‌چرخیدند.ناگهان، بوم نقاشی شروع به درخشش کرد. لوکا احساسی عجیب در خود یافت، گویی خود نقاشی زنده بود و به او دست دراز می‌کرد. با تردید، دستش را به سمت نقاشی دراز کرد. به محض اینکه انگشتانش سطح بوم را لمس کردند، دنیای اطرافش تغییر کرد. او دیگر در کارگاه نبود؛ بلکه در خلأیی وسیع و چرخان قرار داشت و مونالیزا در مقابلش ایستاده بود—نه به شکل رنگ و بوم، بلکه به عنوان زنی زنده و نفس‌کش.&quot;خوش آمدی، مسافر&quot;، او با صدایی زمزمه کرد که همچون خش‌خش برگ‌های کهن بود. &quot;تو اولین راز را گشودی، اما هنوز چیزهای بیشتری برای کشف باقی مانده است.&quot;او توضیح داد که نگهبان دانشی است که قرن‌ها در نقاشی به دام افتاده بود و منتظر کسی بود که بتواند او را آزاد کند. لوکا آغازگر این سفر بود، اما برای آزاد کردن کامل او، باید مجموعه‌ای از معماها را که در هنر، موسیقی و معماری فلورانس پنهان شده بودند، حل می‌کرد. هر معما او را به درک ماهیت واقعی هستی—زندگی، مرگ و آنچه فراتر از آن است—نزدیک‌تر می‌کرد.در حالی که مونالیزا صحبت می‌کرد، لوکا فهمید که لبخندش نه تنها بازتابی از رمز و راز، بلکه پرده‌ای بر روی حقایقی است که بشریت هرگز نباید آن‌ها را بداند. و حالا، او به سرنوشت این نقاشی گره خورده بود، محکوم به کشف این اسرار. اما با هر کشف، هشداری همراه بود: برخی حقایق بهتر است پنهان بمانند.لوکا به دنیای واقعی بازگشت، دوباره در همان کارگاه قدیمی ایستاده بود. مونالیزا بار دیگر تنها یک نقاشی بود، اما او می‌دانست که آن نقاشی قدرتی بیش از آنچه هر کس می‌توانست تصور کند، در خود داشت. از آن روز به بعد، لوکا خود را وقف رمزگشایی از معماهای فلورانس کرد، همیشه تحت نگاه آن چشمان بی‌زمان و آگاه.اما هرچه بیشتر پیش می‌رفت، بیشتر به این فکر فرو می‌رفت—آیا واقعاً او اسرار مونالیزا را گشوده بود، یا برعکس؟</description>
                <category>فائزه عبدی پور</category>
                <author>فائزه عبدی پور</author>
                <pubDate>Tue, 22 Oct 2024 23:05:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;هنر عشق ورزیدن&quot; از اریک فروم: نگاهی تازه به معنای واقعی عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@faezehabdipour/%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88%D8%B1%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D9%81%D8%B1%D9%88%D9%85-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82-plzf39lfbddd</link>
                <description>هنر عشق ورزیدن-اریک فروموقتی صحبت از عشق میشه، خیلی‌ها فکر می‌کنن که فقط یک احساس لحظه‌ایه یا شاید یه جور وابستگی. اما اریک فروم توی کتاب &quot;هنر عشق ورزیدن&quot; میاد و یه زاویه دیگه‌ای رو به ما نشون میده. به گفته‌ی فروم، عشق مثل یه هنره؛ هنری که باید یادش بگیریم، توش مهارت پیدا کنیم و برای بهتر شدنش تلاش کنیم. عشق از نظر او فقط یه حس ساده نیست، بلکه یه جور تعهد و رشد دائمیه که توی زندگی‌مون باید جا بگیره.فهرست کتاب هنر عشق ورزیدن: از عشق به همه چیزفروم توی این کتاب، عشق رو توی چند بخش مختلف بررسی می‌کنه. اول میاد و درباره‌ی مفهوم عشق توی جامعه‌ی امروز حرف می‌زنه و میگه که خیلی از ماها عشق رو با چیزای سطحی و زودگذر اشتباه می‌گیریم. بعدش انواع مختلف عشق رو معرفی می‌کنه: مثل عشق برادرانه، عشق والدین به بچه‌هاشون، عشق به خود و حتی عشق الهی. هر کدوم از اینا یه دید تازه به ما میده و نشون میده که عشق فقط یه احساس زودگذر نیست، بلکه یه چیزی‌یه که باید باهاش زندگی کنیم و توی اون رشد کنیم.بخشی از کتاب: عشق برادرانهیکی از جاهای خیلی جالب کتاب، جاییه که فروم درباره‌ی عشق برادرانه حرف میزنه. اون می‌نویسه: «عشق برادرانه اساسی‌ترین نوع عشقه، چون توش یه حس مسئولیت و توجه به همه‌ی آدم‌ها وجود داره، بدون اینکه حتماً رابطه‌ی خونی یا عاشقانه داشته باشیم.» این جمله‌ها خیلی خوب نشون میده که از نظر فروم، عشق یه چیزی فراتر از نیازها و خواسته‌های شخصیه و بیشتر به احترام و ارزشی که برای آدمای دیگه قائلیم، ربط داره.در بخش دیگه‌ای از کتاب &quot;هنر عشق ورزیدن&quot;، فروم به عشق مازوخیستی و سادیسمی می‌پردازه و این دو نوع رابطه رو به عنوان شکل‌های ناسالم از عشق معرفی می‌کنه. فروم توضیح میده که در عشق مازوخیستی، فرد به دنبال اینه که خودشو تحقیر کنه یا تسلیم کامل باشه تا حس امنیت و تعلق پیدا کنه. از نظر اون، این نوع رابطه نشون‌دهنده‌ی ضعف در فردیت و استقلال فرده. مازوخیست برای اینکه از اضطراب و تنهایی فرار کنه، تمام قدرت و اختیارش رو به دست طرف مقابل میده.در مقابل، در عشق سادیسمی، فرد تلاش می‌کنه تا کنترل و تسلط کامل روی طرف مقابل داشته باشه. این افراد از تحقیر یا کنترل دیگران لذت می‌برن، چون از این طریق حس قدرت می‌کنن. اما فروم تأکید می‌کنه که در هر دوی این حالت‌ها، عشق واقعی وجود نداره؛ چون عشق سالم باید بر پایه‌ی احترام متقابل و استقلال باشه، نه بر اساس تسلیم یا تسلط.این بخش از کتاب به ما یادآوری می‌کنه که عشق ناسالم ممکنه به‌راحتی با وابستگی یا کنترل اشتباه گرفته بشه، در حالی که عشق واقعی به جای کنترل یا قربانی شدن، بر پایه‌ی آزادی، رشد و حمایت متقابل بنا شده.عشق، هنری که باید یاد بگیریم&quot;هنر عشق ورزیدن&quot; فقط درباره‌ی روابط عاشقانه نیست؛ بلکه یه راهنماییه که به ما کمک می‌کنه عشق رو توی همه‌ی جنبه‌های زندگی‌مون درک کنیم. فروم ازمون می‌خواد که عشق رو به‌عنوان یه هنر ببینیم که نیاز به یادگیری و تمرین داره. این کتاب به ما نشون میده که چطور با درک عمیق‌تر از عشق، می‌تونیم نه فقط روابط بهتری داشته باشیم، بلکه زندگی‌مون رو هم به‌سمت بهتری هدایت کنیم.</description>
                <category>فائزه عبدی پور</category>
                <author>فائزه عبدی پور</author>
                <pubDate>Sun, 20 Oct 2024 15:19:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>