<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Leila.F</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@fakhr.architects</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 00:10:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/192687/avatar/XAfjE4.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Leila.F</title>
            <link>https://virgool.io/@fakhr.architects</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فندک سرخابی رنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@fakhr.architects/%D9%81%D9%86%D8%AF%DA%A9-%D8%B3%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D9%86%DA%AF-pj8mhnn4jqwv</link>
                <description>نشسته ام روی صندلی و منتظرم وقت مشاوره ام بشود . یکدفعه درب باز می شه و یه پسر مضطرب و به همراه مشاورم بیرون می آید و جلوی پذیرش می ایستد . به لباس پوشیدن و طرز حرف زدنش که نگاه می کنم بنظر نمی آید که حتی به وجود مشاور اعتقادی داشته باشه چه برسه که توی مرکز مشاوره بیاید ! پسر با حالتی که من رو یاد فیلم ها می اندازه با صدایی بم و لاتی می گوید: شما فقط به زن من نگیید اینجا بودم! اصلا زنگ هم نزنید، می گم پسرخاله اش بیارتش!مشاورم رو می بینم بلند می شم و احوالپرسی می کنم و میرم داخل اتاق . عاشق اون مبلِ نرمِ مخملِ یشمی رنگ توی اتاق هستم  ،که با رنگ دیوار یشمی یه هارمونی دلچسبی داره. وقتی مشاورم از حالم می پرسه بهش ازحس ناامیدی این روزا می گم، از حال بد، از همش دوییدن ها ، از همش نرسیدن ها و در انتها می گم به قول قدیمی ها دخل و خرجم با هم جور در نمی آید!جالبه باز هم مـثل قدیمی ها ! دیشب داشتم تلفنی با کارفرما پروژه ام صحبت می کردم ، توی دو هفته قطعی نت و عدم ارتباط، یه نفر دیگه پروژه من رو بُر زده بود . خیلی حرف زدیم دقیقا در دقیقه 105 ام مکالمه گفت که ببینید؛ این مهندس  آشناست ،تازه ازدواج کرده، خرج زندگی باهاشه، من توی معذوریت گیر کردم خسارت شما را می دهم و ... ! نشد ! هرچقدر زور زدم نتونستم بگم که مگه داشتن مسیولیت اقتصادی یه زندگی به جنسیت ! کارفرما هم قدیمی بود!حتی وقتی دوست دختر مدیر با افتخار داشت در مورد جزییات رابطه اش می گفت که حدود مالکیتش رو مشخص کند، با دیدن  قیافه متعجب من گفت که بنظر منم قدیمی ام!نشستم روی کاناپه خونه و ناراحت به جلوم خیره شدم. به پروژه ای که از دست دادم فکر می کنم و به لیست هزینه هام . برای اینکه کمی حالم بهتر بشه بلند می شم که شمع روی میز رو روشن کنم .یادم می افته موقع برگشتن به خونه یه فندک خریدم . از این استوانه ای شکل ها ، رنگش سرخابی و نقش های هندسی زرد وسبز رنگ داره. چند وقت پیش، وقتی خواستم شمع های تولد دوستم رو روشن کنم، دیدم بلد نیستم فندک رو روشن کنم ! یکبار، دوبار، سه بار می کشم، پوست انگشت شصتم ذوق ذوق می کنه و فندک روشن نمی شه . می اندازمش روی میز و قوطی کبریت میارم . بوی خوب گوگرد توی فضا می پیچه و شعله های شمع جلوی چشمهایم می رقصند .</description>
                <category>Leila.F</category>
                <author>Leila.F</author>
                <pubDate>Mon, 24 Oct 2022 17:50:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه شونه تخم مرغ</title>
                <link>https://virgool.io/@fakhr.architects/%DB%8C%D9%87-%D8%B4%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AA%D8%AE%D9%85-%D9%85%D8%B1%D8%BA-tcundgzbidgm</link>
                <description>چند وقت پیش داشتم قدم زنان بر می گشتم خونه که یادم افتاد باید شیر بخرم. توی کوچه فرعی نرسیده به نبش یه بقالی کوچیک قدیمی هست، مثل دوران دهه شصت ! من هیچ وقت ازش خرید نمی کردم و همیشه فکر می کردم با وجود این همه سوپر مارکت امروزی و بزرگ که دور و برش هستن ،چرا کسی باید ازاین مغازه خرید کنه؟ ولی از اون مواقع بود که حوصله نداشتم راهم رو دور کنم و بالاجبار وارد مغازه شدم . یه پیرمرد پشت دخل ایستاده بود و یکی دو نفر در حال خرید بودن . شیر رو از توی یخچال برداشتم وبا دقت تاریخش رو چک کردم و روی پیشخوان گذاشتم تا نوبتم بشه . وقتی فروشنده گفت حساب شما می شه هفتاد تومن تازه متوجه پیرزنی که جلوم ایستاده بود شدم . یه چادر طوسی رنگ با نقش های قهوه ای و مشکی سرش بود. با دستهایی چروکیده دوتا اسکناس مچاله ده تومنی رو گذاشت روی پیشخون و فروشنده بهش گفت: باشه مادرجون 50 تومن می زنم به حسابت. حالا دقیقا پرت شدم به دهه شصت ! مگه الان هم کسی تخم مرغ و پنیر رو نسیه می خره؟! من هم پشت سرش حساب کردم و اومدم بیرون. پیرزن پشتش خمیده بود و دولا دولا راه می رفت. باد توی چادرش می پیچید مثل یه بادبان که سعی می کرد تن خسته پیرزن رو هل بده و به خونه برسونه، و من فکر می کردم به &quot;بودن اون مغازه&quot; .  بعد از خبر این گرونی ها که خیلی ها به قدر توان مالی شون ، خونه رو پر کردن از مایحتاجشون و بعد توی اینستاگرام شروع کردن به استوری و آه و ناله و نفرین از این وضعیت !  من یاد اون پیرزن افتادم که بی خبر از اخبار و گوشی موبایل و اینستاگرام،هفته بعد می ره بقالی و باز هم دوتا اسکناس مچاله ده تومنی روی پیشخوان می گذاره!</description>
                <category>Leila.F</category>
                <author>Leila.F</author>
                <pubDate>Wed, 14 Sep 2022 12:54:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زن نامرئی</title>
                <link>https://virgool.io/@fakhr.architects/%D8%B2%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%A6%DB%8C-c77xjetvoco9</link>
                <description>چند روزی بود که می خواستم با مدیرم صحبت کنم اما نمی شد . نمی دونستم چه جوری باید این موضوع رو بهش بگویم. چند وقتی بودکه موعد نامرئی شدنم رسیده بود، راستش از زمان مجاز هم رد شده! حساب کردم اگر بخواهم نامرئی بشم کجا سریع به چشم می آید. اول از همه مادر و خواهرم پیگیر می شوند که می تونستم به بهانه کارو گرفتاری یه مدتی متقاعدشون کنم که هستم ولی خب نیستم ! برای تدریس هم مشکلی نبود فقط کافی  صدا باشه مهم نیست که مدرس مرئی باشه یا نامرئی، ولی قسمت سخت ماجرا شرکت بود!از روز قبل به مدیر پیغام داده بودم که می خواهم در مورد موضوعی مهم باهاش صحبت کنم. وقتی ظهر اومد برای تایم بعد از ناهار ساعت ملاقات رو هماهنگ کردم . حالا پشت میز به ساعت دسکتاپ مانیتور چشم دوخته بودم ، ده دقیقه بیشترنمونده بود . جملات را مثل قطعات پازل بالا و پایین می کردم . از کجا شروع کنم ، چی بگم وچطوری بگم؟! هرچقدر بیشترفکر می کردم ذهنم آشفته تر می شد .بیخیال جملات توی ذهنم شدم ،از پشت میز بلند شدم و رفتم سمت اتاق مدیر.یه تقه به درب زدم و منتظر اجازه ورود شدم . درب رو باز کردم و رفتم تو .با اشاره دست مدیر ، نشستم روی اون صندلی شکلانی رنگ که انگار کت و شلوار جیرش رو پوشیده بود همون قدر رسمی ، همون قدر تودل برو!رو به روم دیوار سرمه ای بود یه آبی عمیق، اونقدر عمیق که لابه لای رسوبات کف اقیانوس گیرکرده و دیگه نتونسته بیاید بالا! مدیر از پشت میزش بلندشد و اومد نشست جلوی من و به قول خودش سرتا پا گوش شد . از اون وقتایی بود که بنظرم حلزون کوچیک یک گوش هم کفایت می کرد چه برسه به هزاران گوش ! یه لحظه تصورش کردم، مردی با صدها گوش و یه لبخند شیطنت آمیز گوشه لبم نشست. بارها توی جلسات و لحظات مهم، شکرگزار ماسک روی صورتم بودم. ده دقیقه ای از در و دیوار و کار و پروژه حرف زدم ولی دیگه موضوعی برای شاخه و برگ دادن نداشتم ،و همچنان روی صورت مدیر گوش ها در حال جوانه زدن بودن ! صدای تپش قلبم رو می شنیدم، هر چند که بیشتر تاثیرخوردن قهوه بود تا استرس، ولی استعدادی هم برای طفره رفتن نداشتم. همون طور که به گوشه مبل زل زده بودم رفتم سر اصل مطلب .گفتم که می خواهم استعفا بدهم و  توضیح دادم که یه کارمند نامریی به دردتون نمی خوره ! همون طور که سرم پایین بود با عجله جملات رو طوری پشت سر هم ردیف می کردم که انگار قرار بود یک دفعه از دستم فرار کنند.حرفم که تموم شد، تنها صدای تپش قلب قهوه خورده ام رو می شنیدم . سکوت مطلق ... !  همچنان سرم پایین بود و به گوشه پریده پایه مبل نگاه می کردم و منتظر واکنش مدیرم بودم.  چند دقیقه ای که گذشت ،سرم رو  بالا آوردم دیدم کسی روی صندلی نیست ! یکبار چشم هایم رو بستم و دوباره باز کردم ، صندلی خالی بود . پا شدم و همه جا رو وارسی کردم . پشت میز، گوشه اتاق و حتی از پنجره اتاق، تراس رو هم دید زدم، ولی نبود که نبود! مثل قطره ای که روی موکت طوسی رنگ کف اتاق می ریخت و سریع خودش رو وسط تار و پود فر خورده موکت پنهان می کرد.از اتاق اومدم بیرون و درب رو بستم . یکراست رفتم وسایلم رو جمع کردم و از شرکت اومدم بیرون.احساس سبکی داشتم ،به همه وقتایی فکر می کردم که مدیر یکدفعه غیبش می زد و چند وقتی ازش خبری نبود .بارون نم نم می بارید ، من هم با هر قدم کم رنگ و کم رنگ تر می شدم . تا به سر کوچه برسم یه زن نامرئی شده بودم.</description>
                <category>Leila.F</category>
                <author>Leila.F</author>
                <pubDate>Tue, 07 Dec 2021 14:53:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غول مرحله آخر (قسمت اول )</title>
                <link>https://virgool.io/@fakhr.architects/%D8%BA%D9%88%D9%84-%D9%85%D8%B1%D8%AD%D9%84%D9%87-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-pvqu3cdljbk5</link>
                <description>پنج شنبه عصر شماره 1024ورق رو سُر می دهم لای پوشه و می ایستم مانتو روتوی تنم مرتب می کنم و کیف رو دستم می گیرم و از اتاق میرم بیرون.به شماره کلاس ها نگاه می کنم تا به ضلع شرقی ساختمان می رسم دقیقا کلاس آخر توی کنج ! صدای خنده و دادزدن ها از کلاس به گوشم میرسه، دو سه نفری هم توی راهرو دارند از سروکول هم بالا می روند. با قدم هایی محکم وارد کلاس می شم و با صدای بلند سلام می کنم . تازه دانشجوها متوجه حضور من می شوند. سالهای اول تدریس عادت داشتم که با دانشجوها اشتباه گرفته بشم. به کلاس یه نگاهی می اند ازم بیشتر شیبه  دبیرستان پسرانه است , همون طور شر و شیطون و البته هیجان زده ! جو کلاس هیچ شباهتی به کلاس کارشناسی صبح با دانشجوهای اتو کشیده نداره ! همچنان شوخی ها ادامه داره که با تذکر من  به طور موقت قطع می شه ! هنوز در حال یه جمع بندی از شرایط کلاسم که در باز می شه و دو تا سرنتیپیتی خرمان وارد کلاس می شوند! و من فقط به این فکر می کنم چقدر خوب از نبود حراست برای خلق این تابلوی نقاشی روی صورتشون استفاده کردند ! دوباره شوخی و مزاح های بی مزه این دفعه به منظور جلب توجه تازه واردها اوج می گیره ! از اینطرف کلاس یکی علی رو صدا می کنه پاک کن از بالای سرم پرواز می کنه تا به محمد برسه ! هر آنچه که لازم هست در مورد کلاس جدید دستم اومده و  آنتراکت می دهم و به سمت اتاق اساتید راه می افتم .تا می رسم توی اتاق یه پودر قهوه فوری رو از توی کیفم می کشم بیرون و می ریزم توی لیوان کاغذی و شیر آب سماور رو باز می کنم . توی اتاق کسی بجز من نیست گوشیم رو دستم می گیرم و توی بخش کال هیستوری دنبال شماره مدیرگروه می گردم . می خواهم بهش زنگ بزنم که آخه مرد مومن این چه کلاسی توی سال اول تدریس بهم دادی ! کمی مکث می کنم ومردد می شم. به هیجده سالگی خودم فکر می کنم، به استادهایی که چطور توی ذهنم حک شدند،  به کلاس صبح، به هیجان دانشجوهای کلاس عصر و... .  قهوه رو با خرما می خورم ، بعد از بیست دقیقه مصمم ولی همچنان با تردیدبه کلاس برمی گردم  !  یکماه زمان می بره تا گاهی با تدبیر، گاهی با تذکر و گاهی با تعریف، کلاس  1024شبیه یه کلاس بشه ! اما این &quot;ت &quot;آخر توی کلاس معجزه می کرد . یه پسر لاغر و قد بلند که خیلی اهل شیطنت بود و همیشه زیر ناخن هاش روغن ماشین جمع شده بود همیشه با پیراهن سفید تمییز سرکلاس می اومد و تمرینهاش رو انجام می داد. یه بار بخاطر حل تمرینهاش ازش تعریف کردم خیلی جدی برگشت گفت: می دونی خانوم این بار اولی که کسی ازم تعریف می کنه ! هنوز متعجب بودم که بغل دستیش زد پس گردنش و گفت: بررررو بابا ! و دوتاشون خندیدند.جلسه پنجم بود که بعد از تدریس همه دانشجوها سخت در حال انجام تمرین بودند و من هم با قدم هایی شمرده و سرکیف توی کلاس قدم می زدم . دقایقی تا آنتراکت باقی نمونده بود که یک دفعه یه تقه به درب خورد و درب چارطاق باز شد. یه پسر قدبلند درشت وهیکل با صورت آفتاب سوخته روبروم ایستاد. یه پیراهن مشکی پوشیده بود که دوتا دکمه یقه اش باز بود و زنجیرطلاییش برق می زد  . به خودم نگاه کردم یه صورت لاغر که توی مقنعه مشکی قاب گرفته شده با مانتویی که توی تنم زار می زد و کفش های تخت! صدای خواهرم توی گوشم می اومد که می گفت :حداقل کفش پاشنه بلند بپوش ! صدای پچ پچ بچه ها از پشت سرم می اومد. فقط یه کلمه توی ذهنم نقش بست : غول مرحله آخر !</description>
                <category>Leila.F</category>
                <author>Leila.F</author>
                <pubDate>Fri, 21 May 2021 12:18:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلم فروش توی میدون</title>
                <link>https://virgool.io/@fakhr.architects/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86-pxm5vhw8vjiw</link>
                <description>اگر بهم بگن کدوم جای تهران برات حس نوستالژیک داره می گم : این اواخر میدون ونک !هر کنج این میدون برای من یه تعریف داره . مثلا ضلع شمال غربی همون بساط مرد گلفروش که شنبه صبح ها برای شرکت ازش یه دسته گل می خریدم و روی میز واحد ۲ می گذاشتم یا چهارشنبه عصرها که برای خونه ازش یه دسته گل می خریدم که عین دو روز بهش زل بزنم که جبران کل هفته ای که خونه نیستم بشه !یا اون زن لیف فروش ضلع غربی میدون ونک که لیف هاش کل شخصیت های کارتونی بچگی رو پوشش می داد و من همیشه یه سیری توی لیف های بساط شده اش می کردم  یا اون ذرت فروشی دم پاساژ ونک که با دوست هام روزهایی که از سر کار بر می گشتیم یه ذرت درمانی جانانه می کردیم و هنوز کنتور کالری شمارمون راه نیفتاده بود!انقدر شخصیت های این میدون حرف واسه گفتن دارند که از حوصله خارج می شه! ولی ما بین اونها یه شخصیت بود که پارادوکس قشنگی داشت .همون ‍پسری که نزدیک کافه لمیز یه بساط فیلم فروشی داشت : پسری ظریف الجثه  با عینک فلزی!شبیه دانشجوهای درس خون سال سه و چهار رشته برق بود. بلوزو شلوار مردونه می پوشید . وقتی باهات حرف می زد هم  یه حجب و حیای خاصی توی نگاه کردنش بود . عاشق فیلم بود مخصوصا فیلم های کلاسیک ! شب تا صبح فیلم دانلود می کرد و روی دی وی دی رایت می کرد. صبح ها کنار میدون همه رو بساط می کرد و خیلی از آدم ها مثل من مشتری ثابتش بودند مخصوصا چهارشنبه عصرها!من اصلا میونه خوبی با حفظ کردن اسم هنرپیشه های خارجی معاصر ندارم . چه برسه به اون قدیمی ها ! حالا که حرفش شد کلا میونه خوبی با به یاد نگهداشتن اسم آدم ها ندارم قبلا یه لیست اسم همکار توی حافظه ام انباشته کرده بودم بعدش یه لیست آرتیست بعدش یه لیست مارکتر ...! که دیگه مغزم شروع به آلارم دادن کرد که بی نوا !  اینطوری جایی توی نورون های مغزت برای آدم ها و خاطراتی که دوست شون داری نمی مونه ! اصلا این دایره آدم ها به چکارت می آیند! که اگرم اومدند چقدر قراره موندگار بشن ! گاهی اوقات همین آدم هایی که هر روز توی مسیر می بینی موندگارترند.اما این پسر اسم همه هنرپیشه ها و کارگردانها رو از حفظ بود هر وقت ازش راهنمایی می خواستم فهمیده بود که بهتره براساس شباهت ژانر فیلم هایی که دیده بودیم جلو بریم و این ماجرا چند ماهی ادامه داشت . بعد از یکماه که  به علت مشغله ازش خبری ازش نداشتم رفتم میدون ونک . بساطش جای همیشگی نبود از دست فروش های دور و بر پرس و جو کردم کسی خبر نداشت!چند وقت بعد که سوار بی آرتی های تجریش بودم به میدون که رسیدم از پشت سر بساطش رو دیدم سریع پیاده شدم و رفتم اون دست خیابون نزدیک که شدم دیدم به جای فیلم داره عناب و گردو و .... می فروشه !رفتم جلو سلام کردم و ماجرا رو جویا شدم, گفت: که مامورهای شهرداری یه روز بساطش رو بهم ریختن و خودش رو هم بردند! گفت که دیگه فیلم فروشی گذاشته کنار ! گفتم کار جدیدت رو دوست داری گفت: من که عاشق فیلم بودم ولی خب به دردسرش نمی ارزید این کار سودش کمتره ولی من آدم کار خلاف نیستم !خواستم بگم آخه پسرجون کدوم خلاف ! ولی بجاش یه کیلو عناب و بادوم زمینی خریدم و برگشتم خونه !ُ</description>
                <category>Leila.F</category>
                <author>Leila.F</author>
                <pubDate>Fri, 23 Apr 2021 13:49:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از جورجیو آرمانی تا مهاتما گاندی !</title>
                <link>https://virgool.io/@fakhr.architects/%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%88%D8%B1%D8%AC%DB%8C%D9%88-%D8%A2%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AA%D9%85%D8%A7-%DA%AF%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C-v14wpssqdjyg</link>
                <description>فیلم مستند THE TRUE COSTچند سال پیش که تازه طراحی لباس باب شده بود و من هم که به گرایش های هنری علاقه مند بودم، ازسرکنجکاوی و‌ علاقه تصمیم گرفتم دوره های طراحی لباس رو بگذرونم. از اون‌جایی که استعداد نقاشی داشتم وعاشق لباس بودم همه چیز خوب پیش می رفت تا یه جلسه که استادم برگشت گفت:طراحی لباس نقاشی نیست ، اگه خیاطی رو یاد نگرفتی ازجلسه بعد دیگه سر کلاس نیای ؟!من هم یک هفته فکر کردم که چه جوری می شه وسط کار و درس، پروسه خیاطی رو هم اضافه کنم ، به هیچ نتیجه منطقی نرسیدم و از روی تنبلی، راحت ترین راه رو انتخاب کردم و بعد از اون جلسه دیگه سر کلاس نرفتم !یه چند وقتی لباس هایی برای خودم طراحی کردم ویه دوست خیاط برام دوخت تا کم کم تبش در من فروکش کردوپروسه طراحی لباس به اینجا ختم شد.اما تاثیری که در من گذاشته بود ؛سر زدن به بخش های مد و فشن توی شهرکتاب و کتابفروشی ها و...بود.این فیلم رو هم تصادفی ما بین فیلم های  این حوزه پیدا کردم و خریدم . راستش فکر می کنم مسیول بخش فیلم ها از مضمون این فیلم کمترین اطلاعی نداشت وگرنه این فیلم رو توی این قسمت نمی گذاشت چون بیشترازهرفیلمی ضد این صنعت بود !بعد دیدن این فیلم تازه متوجه شدم که پشت پرده دنیای مد و فشن چی می گذره و اونموقع که دلار ۲و۳ هزار تومنی بود، ( باور کنید که من سن نوح رو ندارم !)و  با خوشحالی با چمدون 10 کیلویی می رفتم و چمدون ۳۵ کیلویی بر می گشتم !( پنج کیلو کابین همیشه جز محاسباتم بود !) در واقع چقدر راحت به این بازی مصرف گرایی و برده داری دنیای مد و فشن کمک می کردم . نه اینکه حالا که دلار 20تومن شده و توان سفر خارج رفتن و خرید کردن من هم کم شده دنیای مد برشکست شده باشه ! اصلا و ابدا! ولی من به تاثیر تک تک آدم ها هرچند ناچیز درچرخه زندگی معتقدم .استانداردهای محل کار ،‌حقوق نا چیز و شرایط کاری افتضاح کارگران و خیاط های برند های معروف تا میزان آلودگی محیط زیست که صنعت مد و فشن بوجود می آورد و حتی واقع دردناک فروکش کردن ساختمان تولیدی پوشاک در بنگلادش و مرگ بیش از هزاران کارگر ،تنها بخشی از صحنه های این فیلم هست.دیدن این فیلم با خوندن مقالات و فیلم هایی در مورد مینی مالیسم باعث شد بیشتربه مقابله با روند مصرف گرایی توی زندگیم توجه کنم . ولی از اون جایی که «ایجاد تغییر اصلا پروسه راحتی نیست»،‌اون هم در صنعت قدرتمندی مثل مد و فشن که هر لحظه ناخودآگاه مون رو هدف قرار داده ،من هم فقط تا حدودی موفق بودم و از این بابت ناراحت ! تا  اینکه ضربه آخر رو همین قیمت ارز به زندگیم زد! طوری که لایف استایل زندگیم رو کوبیدم و دوباره از نو ساختم! جدیدا فقط سراغ کتاب های مهاتما گاندی و مرتاض های هندی میرم ! و به جرگه طرفداران «چگونه با پارچه پرده و رو مبلی می توان خوش تیپ بود.» پیوستم !</description>
                <category>Leila.F</category>
                <author>Leila.F</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2020 19:52:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مامان بزرگ و جفت شیش !</title>
                <link>https://virgool.io/@fakhr.architects/%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D9%88-%D8%AC%D9%81%D8%AA-%D8%B4%DB%8C%D8%B4-zj01oy7wtqoa</link>
                <description>سن که بالا میره وقتی فکر می کنی دیگه خیلی مهمون این دنیا نیستی، حرف دکترها در مورد اینکه چه چیزی برای سلامتی خوب یا بد ، دیگه خیلی مهم نیست . مامان بزرگ من هم بی توجه به این حرفها عاشق تنقلات بود من هم همیشه قبل از اینکه برم خونه شون از بقالی سر کوچه یه کیسه خوراکی می خریدم و میرفتیم با هم می خوردیم .از بین همه شون عاشق کرانچی فلفلی بود !حتی وقتی که من چند روزی نتونسته بودم بهش سر بزنم رفته بود به بقال سر کوچه گفته بود؛ من از اون پفک سفت ها می خوام که نوه ام ازتون می خره ! بنده خدا هم هرچی پفک و.... ردیف کرده بود تا مامان بزرگم اون مدل که میمون موتورسوار با بک گراند آبی نفتی داره رو انتخاب کرده بود !یه روز تابستونی گرم جلوی تلویزیون خونه مامان بزرگ دراز کشیده بودم یه کوسن زیر سرم گذاشته بودم و پام رو پام انداخته بودم . از ظرف بلور کنار دستم یه قاچ هندونه قرمز و شیرین با چنگال شکار می کردم و در حالی که صدای پنکه من رو به دوران آرامش کودکی می برد تلویزیون نگاه می کردم .مامانم داشت توی آشپزخونه کتلت با آبدوغ خیار درست می کرد . مامان بزرگم هم توی اتاق وسطی  با رادیوش ور می رفت . صدای رادیو که قطع شد . صدای مامان بزرگم رو شنیدم که می گفت: دیشب خواب خانم بزرگ رو دیدم . آقا بزرگ هم بود ،‌فرشته خدا بیامرز هم اونجا بود.همه سر یه سفره داشتن غذا می خوردن منتظر من بودن . که دلمون تنگ شد بیا پیشمون !مامانم که از گرمای سرخ کردن کتلت ها کلافه شده بود سرش رو از آشپزخونه بیرون آورد وگفت مادرِ من باز شروع کردی! مرگ و زندگی دست خداست .آخه این حرفا چیه !منم که از اون حال سرخوشی بیرون آمده بودم خیلی با خونسردی و اعتماد بنفس تمام گفتم : مامان بزرگ مردن که به سن وسال نیست! همین من، ممکنه از در این خونه بیرون برم و یه ماشین بهم بزنه و تمام ! همکارم چند روز پیش داشت می گفت که یه خانومی چند متر جلوتر ازش توی پیاده رو یه سنگ نمای ساختمون جدا می شه و به سرش می خوره اونم فوت می شه به همین سادگی ! زنه هم سی و چهار پنج ساله و یه بچه هم داشته ! مامانم صدام می زنه که بیا کمک سفره بانداز ...!وقتی آدم جوان و سالم ، وقتی تاس های زندگیش جفت شیش میاید و سوار بر اسب مراد داره می تازونه،‌  همه اتفاقات بد رو به سخره می گیره حتی مرگ ! با خودش فکر می کنه من با بقیه فرق دارم !اتفاقِ بد مال دیگران نه من !دیروقت ِتوی سکوت عمیق شب ،صدای بلند و ممتد آمبولانس من رو به این فکر می اندازه در همین نزدیکی یکنفر با مرگ داره دست و پنجه نرم می کنه. فکرش هم لرزش خفیفی به تنم می اندازه ! سریع چراغ رو خاموش می کنم و سرم روی بالش می گذارم که دیگه بهش فکر نکنم .آره مامان بزرگ من هم از مرگ می ترسم ..!روحت شاد</description>
                <category>Leila.F</category>
                <author>Leila.F</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2020 14:32:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردی با ماسک قبل از تولد اجداد کرونا!</title>
                <link>https://virgool.io/@fakhr.architects/%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D8%B3%DA%A9-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%A7%D8%AC%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-mcsfn0x5e2m4</link>
                <description>ماجرا به 7-8 سال قبل برمی گردداز وقتی یادم میاید همیشه با صبح زود پاشدن مشکل داشتم. این هفته که داشتم پادکست بی پلاس رو گوش می دادم توی خلاصه یه کتاب به دسته بندی آدم ها براساس ساعت بیداری به خروس و جغد اشاره می شد. فهمیدم من یه جغد – خروسم که درصد بیشتری جغد هست !چند سال پیش توی شرکتی کار می کردم که ساعت کاریش ۸ صبح بود و من هم هیچ وقت به موقع نمی رسیدم. یه روز وقتی به زور لای چشم هایم رو باز کردم به ساعت که نگاه کردم فهمیدم حسابی دیرم شده !از جا پریدم و به سرعت آماده شدم و از خونه زدم بیرون . تا سر خیابون رفتم و اون طرف خیابان منتظر تاکسی شدم  . یه پراید سفید جلوی پام ترمز کرد و من هم بدون معطلی سوار شدم .کمی جلوتر وقتی مردی که روی صندلی عقب نشسته بودخواست پیاده بشه من تازه وقت کردم به راننده نگاه کنم : یه مرد ظریف جثه لاغربا ‌موهای آشفته یه ماسک جراحی زده بود .‌دو سه تا شلوار روی هم پوشیده بود ویه کوسن کم قطر و رنگ ورفته هم زیرش گذاشته بود ...در حالی که سعی می کردم عادی برخورد کنم فقط یه فکر توی ذهنم می چرخید: ‌آخه این چه ماشینی بود سوار شدی دختررر ! خب منتظر یه تاکسی می موندی؟! یکدفعه صدای راننده رو می شنوم که می گه: اه بازم این جوش آورد! خانم بخشید الان راهش می اندازم ! موقع پیاده شدن اول یادش میره کمربند رو باز کن بعد به خودش میاید و سریع کمربند رو باز می کنه و از ماشین پیاده می شه ...!دیگه یقین دارم که باید منم به بهانه دیر شدن پیاده شم و بروم . هنوز دو دلم که درب کاپوت رو می بنده و سریع سوار می شه .یه صدای نزار از پشت ماسک شروع به صحبت می کنه :خانوم ببخشید من تازه ماشینم رو خریدم ،دیروز رفیقم زنگ زد گفت فلانی ماشینت رو می دهی با نامزدم برم بیرون یه چرخی بزنیم . گفتم آره چرا که نه ! بیا ببر !حتی رفتم باک ماشین رو براش پرکردم. آخر شب ماشین رو برگردوند. صبح که خواستم ماشین رو روشن کنم دیدم استارت نمی خوره ،کاپوت رو که باز کردم دیدم رفیق شفیق ما باتری فابریک ماشین رو برداشته و یه باتری قدیمی جاش گذاشته ! اومدم بهش زنگ بزنم گفتم ولش کن بگذار اینم دلش خوش باشه من و دور زده . با خودشون فکر می کنند این که مفنگی ! نمی فهمه! بگذار بزنیم و ببریم ! فقط سعی می کردم ترسم رو پنهان کنم که بلافاصله شروع کرد به تعریف زندگیش ...خانوم راستش من اینطوری نبودم الان ماسک زدم که چهره داغونم مسافرها رو اذیت نکنه . یه قد رعنا داشتم  یه کار خوب ، اینطوری نبودم ،بازی روزگار داغونم کرد . خانوم من زن داشتم عاشقش بودم یه پسر به اسم شایان . برگرد خانوم عکسش رو ببین زدم به شیشه عقب . با ترس کمی سرم رو به پشت چرخوندم یه نخ از این سر شیشه به اون سر شیشه کشیده شده بود و عکس یه پسر سه چهار ساله با گیره کاغذ وسطش زده شده بود. به عکس هم کنار آیینه جلو گذاشته بود . خانوم می خوام هر وقت به هر آیینه ای نگاه می کنم عکس پسرم رو ببینم .شایانم همه زندگیم بود، پسرم بود، دلیل نفس کشیدنم بود ...  یه روز زنم گفت می خوام برم دیدن خانواده ام جنوب . دلتنگشونم . هر کاری کردم نشد مرخصی بگیرم . براشون بلیط اتوبوس گرفتم که دو تایی بروند ... یه نفس عمیق می کشه ...که ای کاش نمی گرفتم . ای کاش خودم می بردمشون ... توی راه برگشت اتوبوس شون تصادف کرد زنم و پسرم در جا مردند .... و بعد سکوت می کنه شایدم بغضش رو قورت می ده ....گلبول های خون می دونند انگار مسابقه می دهند زودتر برسند به مغزم ،‌مغزم گز گز می کنه مثل یه آدم آهنی زیر لب آروم زمزمه می کنم خدا رحمتشون کنه ....ببخشید خانوم نمی خواستم اول صبحی ناراحتتون کنم ،‌آخ بنزینم هم تموم شد الان یه چهار لیتری اینجا می گیرم بعدش خودم تا مقصد می رسونمتون که دیرتون نشه.پیاده می شه .ترس ،‌بهت ،‌غم .... همه رو با هم تجربه می کنم آروم سرم رو بر می گردونم. عکس شایان رو نگاه می کنم .سرم تیر می کشه .زودتر از اونی که گفته بر می گرده ..!دوباره شروع می کنه ببخشید خانم !این دوستم علاوه بر باتری باک رو هم خالی کرده بود... !بعد اون ماجرا دیگه اون آدم سابق نشدم .. رو آوردم به مواد کشیدن .... فقط می کشیدم که نفهمم شب و روز چه طور می گذره ....  کارم رو از دست دادم ....همه دوستام ترکم کردن کسی سراغم رو نمی گرفت ... الانم بخاطر مادرم که از غصه من مریض شده این پراید رو گرفتم که مسافر کشی کنم .... خانوم سرتون درد آوردم گفتین مسیر بعدیتون کجاست ؟انقدر گیج و غمگین بودم که تشکر کردم و پیاده شدم . رسیدم به شرکت ،کامپیوترم رو روشن کردم . دیگه گلبولها از مغزم به غدد اشکیم هجوم آوردن رفتم توی دستشویی و شیر آب رو زیاد کردم .... اشک ریختم ... برای زنش.... برای شایان.... برای مردی که غصه جوری چلونده بودش که تو خونه اش هم ماسک می زد... حتی برای اون رفیقی که به باتری ماشین رفیقش هم رحم نکرد....</description>
                <category>Leila.F</category>
                <author>Leila.F</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2020 22:08:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بحران اقتصادی یا ماهی گوشتخوار !</title>
                <link>https://virgool.io/@fakhr.architects/%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%AF%D9%88%D8%B4%D8%AA%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1-igorx4jnug05</link>
                <description>از وقتی یادم می آید عاشق کتاب خوندن بودم مخصوصا توی روزهای گرم و بلند تابستون . از آخرین امتحان خودم رو آماده می کردم برای گرفتن کتاب از کتابخانه پارک محله . کتاب رو که می گرفتم می زدم زیر بغلم و یه راست می رفتم توی تختم و زیر لحاف با دقت قایمش می کردم !اون روزها من و خواهر بزرگترم هم اطاقی بودیم و یه تخت دو طبقه داشتیم . من طبقه بالا و اون طبقه پایین هر وقت ساکت بودم می پرسید : داری چیکار می کنی ؟ نکنه کتاب جدید گرفتی ؟! یکدفعه ظاهر می شد ! با چابکی یکسر کتاب رو می قاپید و می گفت بده ببینم چی گرفتی ؟ ( خودِ آناستازیا )اون می کشید کتاب رو من می کشیدم ! آخرش هم چون کتاب به اسم من امانت گرفته شده بود یکسرش رو ول می کردم !اونم می پرید روی کتاب و شروع می کرد با سرعت نجومی به کتاب خوندن ! با لب و لوچه آویزون در حالی که غرغر می کردم می اومدم از تخت پایین و می رفتم سراغ مامانم ! شروع به گله و شکایت از وضع موجود و آخرش هم نتیجه می گرفتم که بهتر آدم گرگ بیابون بشه ولی دخترِدوم نه ! این که نماد قدرت توی خونه ما دختر ِاول بود نشون می داد خانواده ام تا حدودی به آداب و رسوم مرد سالاری جامعه معتقد نبودند  !وقتی بحث به این جا می کشید مامانم یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم می کرد و می رفت روی کاناپه می نشست و تلویزیون رو روشن می کرد و سریال موردعلاقه اش رو می دید .خب دیگه چاره ای جز اجرای پلن A  بود ! می رفتم درب یخچال رو باز می کرد و یه مشت آلبالو بر می داشتم ،‌می شستم روی لبه کابینت اون سر آشپزخانه ! دونه دونه آلبالوها رو که می خوردم هسته هاش رو به سمت سینک فلزی پرتاب می کردم که بیفته توی سبد آشغالها ! از اون جایی که نشونه گیری ام ضعیف بود هر پرتاب ناموفق من صدای دینگی تولید می کرد که می شد موجب تمدد اعصاب من و ضعف اعصاب مادرم ! بنا به کشش عصبی مادرم بین پرتاب چهارم تا ششم صداش بلند می شد ! دیگه ادامه نمی دادم و می رفتم سراغ برنامه ریزی پلن B برای تصاحب کتاب !از اونجایی که خواهرم روی کتاب چنبره زده بود این چالش رو مشکل تر می کرد ! باید کمین می کردم تا وقتی که خواهرم بخواهد بره دستشویی و یا حمام و من محل اختفای کتاب رو پیدا کنم و در مخفیگاهم ادامه کتاب رو بخونم !!! و این ماجرا حداقل هفته ای یکی دوبار در کل تابستون تکرار می شد ! این انگیزه برای کتاب خوندن و تعقیب و گریزها ماجرای عجیبی بود !الان در مقایسه با اون روزها یه کتابخونه دارم با نیمی کتاب نخونده ،‌کلی کتاب الکترونیکی توی اپلیکیشن های مربوطه ،‌و نه کسی که کنج خلوت کتابخونیم رو بهم بریزه وعلاوه بر اون به لطف قرنطینه کلی وقت آزاد ! ولی نصف اون موقع هم انگیزه و اشتیاق کتابخونی ندارم ! یاد اون داستان کشتی های بزرگ ماهیگیری می افتم که وقتی می خواهند ماهی های زنده صید شده دچار رخوت و سستی نشوند ( گویا توی پخت بدطعم می شوند! ) یه ماهی گوشتخوار بزرگ توی مخزن آنها رها می کنند !بهرحال باید خوشحال باشیم که در منطقه جغرافیایی به دنیا اومدیم که برای جلوگیری از رخوت و بی انگیزه شدن ما کلی ماهی گوشتخوار تعریف شده !</description>
                <category>Leila.F</category>
                <author>Leila.F</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2020 15:06:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کفش پاشنه ده سانتی ...!</title>
                <link>https://virgool.io/@fakhr.architects/%DA%A9%D9%81%D8%B4-%D9%BE%D8%A7%D8%B4%D9%86%D9%87-%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%AA%DB%8C-i1un29vlimac</link>
                <description>از شعار قضاوت نکردن تا معنای واقعی در عمل !من همیشه بر این باور بودم که قرار نیست عقاید و لایف استایل« من »تنها درستِ روی زمین باشه و هرکسی شیبه من زندگی نکرد بشه غلطِ روزگار!حالا این «من »ممکنه بشه منِ من یا خانواده ی من یا جامعه ی من یا مذهبِ من یا کشورِ من ....!هرچند تا وقتی که آسیب فردی و یا جمعی نداشته باشه . ولی راستش در عمل خییلی سخته ! یه قضاوت با قوانین نانوشته از بدو تولد توی ذهنمون کاشته می شه که بعدا تغییرش خیلی سخته ...!خونه قبلی واحد بالایی ما (که از این به بعد بهش می گم واحد ۳ ) خونه پرماجرایی بود ! صاحبخونه مرد خوش ‌ذوقی بود که هر کسی از در وارد می شد و پول خوبی می داد می شد مستاجر جدید ! به لطف اون ما هرسال با تیپ های جالبی همسایه می شدیم ! یه جامعه شناسی به تمام معنا ...!یه روز جمعه طبق معمول صدای کارگرها و جابجایی اثاث می اومد ، صدایی آشنا بود که دیگه واکنشی بهش نشون نمی دادم . همین طور که داشتم صبحانه سر ظهر رو جلوی تلویزیون می خوردم صدای جدیدی توجه ام رو جلب کرد ! صدای قدم برداشتنی زنی با کفش های پاشنه بلند و البته با صلابتی خاص !جالب بود! چون تا حالا  خانم خونه داری ندیده بودم که روز اسباب کشی کفش های پاشنه بلند پاش کنه ! معمولا هر چقدرهم خانم خونسردی و شیکی باشی بازهم روز اسباب کشی حداقل کارِ مدیریت و نظارت به جابحایی اثاث ها ،مانع پوشیدن کفش پاشنه بلند اونم به این ابهت می شه ! خلاصه روز اسباب کشی هم تموم شد ولی یه کنجکاوی نشست ته ذهن من ! تا وقتی که با سرایدار حرف می زدم زیر پوستی فهمیدم که این خونه شماره ۳به دو تا پسر مودب و متشخص اجاره رفته و جای نگرانی وجود نداره ! مالک شماره ۳ ما ازت متشکریم !پسر مودب خونه شماره ۳ خیلی محترمانه پیغام فرستاد بااجازه تون فقط یه شب هایی دورهمی دوستانه داریم تا ۱۲ شب هم تموم می شه ! ولی خب فقط یه شب هایی نبود! راستش هر شب مهمونی بود ! و صاحب اون صدای کفش پاشنه بلند ، دختری بود با موهای بلوند تا گودی کمر که من همیشه از پشت سر دیدمش !کمی صبر کنید... ! اونا یه زوج بودند که همدیگر رو دوست داشتن این رو  از قهر و آشتی هاشون که سریع رخ می داد می شد فهمید وحتی توی رابطه شون کاملا به هم وفادار بودند ولی خب اعتقادی به نوشتنش توی شناسنامه نداشتن !زوجی که تصمیم گرفته بودند بی توجه به حرف دیگران و چارچوب های جامعه  شاد زندگی کنند ! اصلا نمی خوام در مورد ازدواج سفید و اینکه خوبه یا بد حرف بزنم بنظرم موضوعی که قرار نیست در موردش اظهار نظری کنم! و ‌بالاخره با اعتراض مدیر ساختمون اونا سال بعد رفتن ! ولی من نفهمیدم چرا تا وقتی بودند همیشه ناخودآگاه راهم رو کج می کردم که سلام و علیکی نداشته باشم! شاید یه دلیلش سر و صداها بود ولی سر و صدای همسایه بعدی که یه پسر کوچیک داشت خیلی بیشتر و آزاردهنده تر بود ولی انگار چون خانواده بودند همسایه ها راحت تر می پذیرفتن ! آدم های زیادی به خونه شماره ۳ اومدند و رفتند از مجرد تا خانواده ! ولی اون دختر پاشنه ده سانتی رو هیچ وقت فراموش نکردم !</description>
                <category>Leila.F</category>
                <author>Leila.F</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2020 16:42:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از ‌چشم یار تا چشم منجوقی ها ...</title>
                <link>https://virgool.io/@fakhr.architects/%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D8%B4%D9%85-%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D8%A7-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%85%D9%86%D8%AC%D9%88%D9%82%DB%8C-%D9%87%D8%A7-ygn8htmssh23</link>
                <description>در مورد&quot; چشم یار &quot; توی ادبیات عاشقانه صحبت های زیادی شده ولی این که همچین حسی رو می شه به چشم جاندار دیگه ای داشت ،حسی که فقط اونایی که تجربه حیوون خانگی دارند می فهمند !من وقتی به چشمهای خرگوشم نگاه می کردم قدرت نگاه را توی حیوانات هم تجربه کردم . چقدر حس و انرژی رو می تونند منتقل کنند! آنقدر چشم های خرگوشم رو دوست داشتم که فکر می کردم: وای این نرمال نیست باید برم پیش یه مشاور!در واقع تجربه حجم زیادی از یک احساس آدم ها رو می ترسونه !حالا می خواهد ترس باشه ،نفرت و یا حتی عشق !! تا اینکه یه تئاتر به اسم &quot; آبی مثل شلوار لی &quot; که یه مونولوگ بود رفتم. دیالوگهاش به علاقه شدید راوی  به چشم های یه خرگوش اشاره می کرد ! یه نفس عمیق کشیدم من دیگه تنها نبودم !!?وقتی خرگوش یاغی ام انقدر بزرگ شد که کل زندگیم رو کن فیکون می کرد با این استدلال که برای خودشِ بهتر به ویلای یکی از دوستان فرستادمش ! ولی بعدها فهمیدم فقط می خواستم به خودم ثابت کنم که شخصیت وابسته ای ندارم و می توانم به وقتش دل بکنم !بعد از اون نه دیگه خرگوشم رو دیدم نه چشم هاش رو ! ولی جای چشم هاش توی ذهنم شد یه حفره خالی ! بعدها فکر کردم اگر خرگوشم چشم نداشت انقدر بهش وابسته نمی شدم ! (منطق افلاطونی من ) این شدکه این دفعه انتخابم از تبار چشم منجوقی ها ست !</description>
                <category>Leila.F</category>
                <author>Leila.F</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2020 13:23:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هموطن روح ! وصف حال این روزهای ما !</title>
                <link>https://virgool.io/@fakhr.architects/%D9%87%D9%85%D9%88%D8%B7%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%AD-dwxdbt8cmy9x</link>
                <description>این اواخر خیلی از اکانت اینستاگرامم توی حوزه کاری استفاده می کردم تا اونجایی که «جناب اینستا» تشخیص دادن این میزان تعاملات برای یه پیج شخصی زیاده وپام رو از گلیم خودم درازتر کردم ! نتیجه این بود که راه به راه اکشن بلاکم می کرد طوری که من اکشن بلاک بودم مگر اینکه خلافش ثابت می شد ! هر چقدر هم اون دکمه بی مصرف «تل آس» رو فشار می دادم بزرگوار گوشه چشمی هم عنایت نمی کرد !چاره ای نبود باید بیشتر درمورد اینستا سرچ می کردم .توی این سرچ ها به نرم افزاری برخوردم که کارش پیدا کردن فالوئرهای روح بود! روح ! نه فیک ! (هر چند فالوئر فیک زیر شاخه فالوئر روح به حساب می آید !)فالوئر روح اون دسته از دوستان و آشنایان شما هستن که وجود واقعی دارند ولی هیچ تعاملی با شما ندارند! این نرم افزار همه رو لیست می کنه و بهت می گه« ببین رفیق! بودن و نبودنشون توی پیج اینستا برات فرقی نمی کنه! با یه دکمه delete کن ». این که همه آدم ها حوصله و یا وقت مراوده توی دنیای دیجیتال رو ندارن قابل درک ! اما چیزی که این وسط برام قابل هضم نبود اینه که این ایده اش از مکانیسم ذهن خودمون می آید ! بی تفاوتی حتی نسبت به آدم های خیلی نزدیک به ما توی دنیای واقعی ! ندیدن همه بجز خودمون!نتیجه اش ساده است ۰۰۰۰چندوقت پیش داشتم توی یکی از این کافه های مخصوص قرارهای کاری ،‌مشغول کار بودم که ناخودآگاه حرفهای میز کناریم برام جذاب شد ! یه مرد جوون که صاحب کسب و کار آنلاین بود داشت حرف می زد که چقدر با وجود اوضاع خراب اقتصادی تا همین یکسال پیش اوضاع بیزینسش برخلاف الان خوب بود ! اما جملات بعدیش بود که باعث شدخشکم بزنه !- من خودم وقتی دلار شد 6000 تومن به همه اطرافیان و دوستانم گفتم تا می تونید دلار بخرید و وقتی رسید به 14500 به همشون پیغام دادم حالا بفروشید . همه اونایی که به حرفم گوش کردند بارشون رو بستن ! همه توی مهمونی ها جلوم دولا راست می شدند و منو درحد پیغمبر نوظهورشون می پرستیدند ! اما الان مثل چی... پشیمونم ! منم اگر امروز نمی فروشم ،خودم توی مهیاکردن شرایطش نقش داشتم !!!تا وقتی که همه مون هر جا به بن بست خوردیم دست توی جیب همه دیگه بکنیم انقدر این چرخه ناقص می گرده تا تک به تک از دور خارج می شیم ! حتی اونایی که فکر می کنن خیلی زرنگن ! چه اونایی که با استدلالهای فلسفی نما شون خودشون رو توجیه می کنن ! نوبت به همه خواهد رسید!هموطن روح نباشیم! </description>
                <category>Leila.F</category>
                <author>Leila.F</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2020 22:59:33 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>