<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هادی فرامرزی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@fala</link>
        <description>به هرحال اینجا زندگی جریان دارد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 10:15:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/5013/avatar/DiwPJQ.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هادی فرامرزی</title>
            <link>https://virgool.io/@fala</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سقف پلیتی</title>
                <link>https://virgool.io/@fala/%D8%B3%D9%82%D9%81-%D9%BE%D9%84%DB%8C%D8%AA%DB%8C-eyckiumkjvht</link>
                <description>حاج حمزه گفت: «سیدها دیشب اومده بودن کنار چشمه وضو بگیرن!»کل سهام پوزخندی زد و ابرو بالا داد. کل رهام شکمش را خاراند و توی دلش گفت که حاجی دوباره الکی جو میدهد.سیدها از آن افسانه‌‌های قدیمی روستا بود. تقریبا هر سال یکی دوبار بر یکی از پیرهای روستا ظاهر می‌شدند و یکی دو هفته‌‌ای به صدر اخبار برمی‌گشتند و می‌رفت تا سال دیگر.اینکه اولین بار بر کی ظاهر شده بودند، مشخص نبود. احتمالا از زمانی که مسجد روستا ساخته شده بود، سر و کله‌ی سیدها هم پدیدار شده بود. شاه‌میرزا هر بار که خبری از سیدها می‌شنید می‌گفت: «امان از بیکاری. امان از بی‌عقلی.»مراسم ختم کربلائی حیدر بود. شاه‌میرزا بلند شد و از نشیمن رفت سمت ایوان خانه. می‌خواست سیگاری بکشد. سقف پلیتی مسجد در میان بام‌‌های گلی و ایزوگام شده، بیشتر خودنمایی می‌کرد.شاه‌میرزا چرخید و به نرده تکیه داد. در نشیمن باز بود و حاجی‌‌ها و کربلائی‌ها و مشهدی‌ها به بحث و گفت و گو درباره سیدها مشغول بودند.شاه‌میرزا آخرین پک را هم زد و سیگار را از نرده به داخل حیاط انداخت و دوباره رفت و سر جایش نشست.شاه‌میرزا که رسید بحث به اینجا رسیده بود که اگر سیدها در مسجدند و واقعا هر مدت یکبار یکی آنها را می‌بیند، کجا زندگی می‌کنند.شاه‌میرزا تا نشست گفت: «زیر پلیت.»حاج حمزه گفت: «آقا همه‌چیز رو به مسخرگی نزنید. قباحت داره.»شاه‌میرزا لبخندی زد، چارزانو نشست و رو کرد به حاج حمزه: «خدا نکنه. اصلا. اصلا. جدی خدمت‌تون عرض می‌کنم. جای خوبیه زیر پلیت. جادار. خنک. خلوت. مفت!»شاه‌میرزا کمی صبر کرد تا واکنش حاج حمزه را ببیند.حاج حمزه بی‌قرار شده بود. قلیانش را محکم‌تر پک می‌زد.شاه‌میرزا ادامه داد: «اگه این سیدها هم مثل همین سید خودمون باشه، همین که یه چیزی مفت باشه، تمومه آقا. مفت باشه کوفت باشه. حالا یه ذره وقتی بارون میاد، یه سر و صدایی هم پلیت داره. ولی خب چه عیبی داره، به مفت بودنش که میارزه، نه؟»کل سهام در حالیکه چشمانش می‌خندید گفت: «من یقرا فاتحه مع الصلوات»جمعیت بلند صلوات فرستاد و بعد شروع کردند به حمد و سوره خواندن. کل سهام تا حمدش تمام شد. قید سوره را زد و منتظر نماند تا فاتحه‌خوانی تمام شود.«البته شاه‌میرزا خیلی هم بد نمی‌گه. زیر پلیت رو اتفاقا من رفتم دیدم. خیلی بزرگه. دوتا سید که هیچی بیستاشون هم اونجا جا میشه.»کل رهام پرید تو حرفش که: «حاجی رو اذیت نکنید. این سیدها یهو دیدید واقعی بود. اگه نفرین‌مون کردن چی؟ آقا سنگ میشیم.» و پایش را که خواب رفته بود به بدبختی خواست تکان بدهد. بعد رو کرد به شاه‌میرزا و گفت: «بیا سنگ شدیم رفت.»کل رهام دو تا مشت آرام به پایش زد و با لودگی گفت: «بچه پاشو برو زیر پلیت، بگو آقا ما غلط کردیم. شوخی می‌کردیم، جنبه داشته باشید دیگه. امام علی هم شوخی می‌کرد. هرکی شوخی کرد رو که نباید سنگ کنید!»حاج حمزه را کارد می‌زدی خونش در نمی‌آمد. جمعیت دائم به تکه‌ها و شوخی‌ها و اداهای شاه‌میرزا و کل رهام از خنده منفجر می‌شد. هنوز خنده‌ها بند نیامده بود که دوباره یکی قصه‌ای سر هم می‌کرد و داستان ادامه پیدا می‌کرد.حاج حمزه آرام قلیان را کشید کنار. خودش را جمع و جور کرد و گفت: «من نمی‌دانم. به هرحال به چشمان خودم بیشتر باور دارم.»رو کرد به کل رهام: «واقعا که. دستمریزاد. از تش خاکستر پا بگیره، از خاکستر چه پا بگیره، خدا داند. حیف مرحوم کل حیدر. حیف!»آمد عصایش را بردارد و خیز کند که بلند شود. که کل رهام در حالیکه سعی می‌کرد خنده‌اش را فروخورد، دست حاجی حمزه را گرفت و ماچ کرد. سریع پیشانی حاجی را هم ماچ کرد. کل سهام هم خودش را رساند و سرش را چسباند به شانه حاجی حمزه.شاه‌میرزا گفت: «حاجی بیخیال. مرحوم کل حیدر خودش خیلی خوش رو و خوش خنده بود. حیف بود توی ختمش خنده نباشه. حالا چارتا شوخی با سیدها که عیبی نداره حاجی؟ این کل رهام هم آقازاده‌ی همون مرحومه دیگه.»حاج حمزه سگرمه‌هایش باز شد. کل رهام قلیان را از جلوی حاج حمزه برداشت و قلیان نو را توی سینی چدنی گذاشت.سقف پلیتی (بخش دوم)حاج حمزه چند پک به قلیان زد. حالا باز جو آرام شده بود. دیگر خبری از خنده نبود.حاج حمزه نی قلیان را درون سینی گذاشت و گفت:«این قصه سیدها را والا ما درنیاوردیم. خیلی قبل‌تر از ما هم بحثش بود. گهگاه ظاهر می‌شوند. هر وقت هم ظاهر شده‌اند برکتش به روستا و اهالی رسیده. مثل همین برف و باران زمستان گذشته!»کل سهام گفت: «حاجی اون که برای قبلش بود. هر وقت برف و بارون زیاد میشه، بعدش سر و کله‌ی سیدها پیدا شده!»شاه‌میرزا گفت: «حرف حاجی درسته. من که همون اول گفتم. سیدها زیر پلیتن. برف و بارون که میشه، سر و صدای پلیت این بنده خداها رو اذیت می‌کنه. میان بیرون که بگن، آقا یه فکری به حال این سقف وامونده ما بکنید.»کل رهام گفت: «اون موقعی که سقف رو ما زدیم اصلا حواسمون به سیدها نبود. کاش پلیتش نمی‌کردیم. آره توی روزای بارونی صدای پلیت تا اینجا هم میاد. پلیت رو خراب نکنیم و جاش یه سقف ایزوگام درست کنیم؟»کل سهام با زرنگی گفت: «کربلائی شما مگه کافری؟ میخوای این سیدهای بنده خدا رو بی جا و مکون بکنی!»کل رهام درحالیکه جدی شده بود گفت: «خب راه دیگه‌ای نداره!»شاه‌میرزا گفت: «چرا نداره. اتفاقا داره. میشه روی پلیت رو موکت کرد. مفتم هست.»کل سهام گفت: «آقا توهینه. موکت آخه. اونم سقف خونه‌ی سیدها. نه به نظرم باید فرش بشه.»شاه‌میرزا گفت: «فرش بهترم هست. ولی خب هزینه‌اش زیاد میشه. البته برا حاجی چیزی نیست.»کل رهام گفت: «هرچی آبادی داریم تو این روستا، از نفس همین حاجیه. همین حسینیه رو مگه حاجی نساخت. هیچی هم خودیاری جمع نکرد.»حاج حمزه تعریف‌ها را به خود گرفته بود. داشت ظهر می‌شد. باران نرمی شروع به باریدن گرفته بود. حاجی قلیان را داد کنار. گفت: «آقایان وقت نمازه. دیگه باید رفع زحمت کنیم. من یقرا فاتحه مع الصوات»جمعیت صلوات بلندی فرستاد و بلند شدند. کل رهام حاجی را تا دم در بدرقه کرد.حاجی از شیب کوچه مرحوم کل حیدر عصازنان پایین آمد. کوچه گلی بعد از یکی دو خم به مسجد می‌رسید.حاجی هرچه به مسجد نزدیک‌تر می‌شد سر و صدای پلیت هم بلندتر می‌شد. فکرش مشغول شده بود. وارد مسجد شد و سر حوض چشمه وضو گرفت. نفهمید چطوری وضو گرفت. فکرش پیش سیدها بود و صدای پلیت مثل زنگ توی گوشش دائم می‌زد. نمازش را با عجله خواند.سقف پلیتی (بخش سوم)حاج حمزه از خواب پرید، عرق کرده بود. با صدای خفه زنش را صدا زد. حاجیه خانم اول التفات نکرد. بعد که دید شوهرش ول کن نیست، همان طور درازکش سرش را چرخاند سمتش و گفت: «بد نباشه؟»حاجی گفت: «خواب بد دیدم. اعوذ بالله من الشیطان الرجیم. اعوذ بالله من الشیطان الرجیم.»حاجیه خانم گفت: «سیدها»حاجی گفت: «آره. سیدها. این پیرشده کل رهام بد فکری انداخت تو سرم»حاجیه خانم گفت: «حالا بخواب دوباره. خیره ایشالا.»حاج حمزه دوباره دراز کشید. باران شدیدتر شده بود.بهار بود و باران دمدمی‌مزاج. تا باران می‌بارید و صدای پلیت‌ها بلند می‌شد، حاجی یاد سیدها می‌افتاد و صدای کرکننده‌‌ای که زیر سقف مسجد می‌پیچید. حتی در خواب نیز آرامش نداشت. تا چشمش گرم می‌شد، خواب باران می‌دید و صدای ترق و توروق پلیت و سیمای مات دو سید را که زیر سقف ویلان و حیران بودند.حاج حمزه طلوع نزده تصمیمش را گرفته بود. راه افتاد و خودش را به منزل مرحوم کل حیدر رساند. کل رهام هنوز خواب بود که حاج حمزه از توی حیاط داشت صدایش می‌زد.کل رهام خودش را از لای پتو به سختی بیرون کشید و با خوش رویی همیشگی که انگار بهش چسبیده باشد خودش را به ایوان رساند و به حاجی گفت خیر باشه.حاجی گفت: «خیره. خیلی هم خیره. برات یه زحمتی دارم.»کل رهام از ایوان رفت سمت پله و سریع خودش را رساند به حاجی که حالا کنار حوض نشسته بود.وقتی کل رهام قضیه فرش کردن سقف پلیتی را شنید، باز مورمورش شد که سر شوخی را اول صبح با حاجی باز کند. ولی حاجی طوری با جدیت، معصومیت و بیچارگی قضیه را مطرح کرد که کل رهام فهمید فعلا باید ماست‌ها را کیسه کند.قرار شد که کل رهام زحمت سفارش فرش‌ها را بکشد. کل رهام با خودش فکر کرده بود که حالا یکی دو روز دست دست می‌کند و کم کم حاجی و بقیه هم داستان یادشان می‌رود. کل رهام فکر می‌کرد که حتما حاجی گردن‌بار شده است.عصر کل سهام دوباره آمده بود پُرسه. کل رهام قضیه را با او مطرح کرد. کل سهام باورش نمی‌شد قضیه جدی شده باشد. کل سهام هم فکر می‌کرد از گردن‌باری است. با این حال به کل رهام فهماند که حالا فرش‌ها را هم بگیریم بد نیست. نهایتا فرش‌های مسجد و حسینیه را نو می‌کنیم. باز هم شوخی شوخی یه کاری کردیم.نشسته بودند و دو نفری صحبت می‌کردند که صدای یاالله از حیاط بلند شد. صدای حاج حمزه بود. تا دو نفری به پیشوازش بروند حاجی خود را به بالای پله‌ها رسانده بود. دو نفری جستند جلویش و دستش را گرفتند.حاجی آمد و بالای هال نشست. دو نفری کنارش نشستند.حاجی هنوز ننشسته بود گفت: «کربلایی خبری شد؟»حاج رهام خیره نگاهی به کل سهام کرد و رو کرد به حاجی: «خیره ایشالا. حالا زنگ می‌زنم. یه روزه میارن تحویل میدن.»حاج سهام گفت: «خیرت بده حاجی. فرش‌های مسجد بدجوری کهنه شدن. نیاز به تعویض داشتن.»حاجی همان طور که استکان چایی را به دهان نزدیک کرد: «حالا اونم یه کاری می‌کنیم. سقف واجب‌تره!»کل رهام فهمید که فرش‌ها را باید سفارش بدهد. هنوز فکر می‌کرد حاجی گردن‌بار شده است و مقداری هم عذاب وجدان داشت.سقف پلیتی (بخش آخر)تا فرش‌ها برسند، حاج حمزه ده سال پیر شد. هر شب باران می‌بارید و صدای پلیت رفته بود توی مغز حاجی. شاید اگر یک روز باران نمی‌بارید، و پلیت‌ها ساکت می‌شدند، حاجی می‌توانست یک شب آرام بخوابد.به محض اینکه ماشین فرش رسید و جوانترها داشتند با شوق و ذوق فرش‌ها را گوشه مسجد می‌چیدند، حاجی سر رسید. نرسیده گفت: «چرا گوشه مسجد؟»شاه‌میرزا گفت: «فعلا میذارمیش اینجا، حالا تا بعدا ببریم بالا روی سقف.»حاجی غرولندی کرد و به سمت خانه مرحوم کل حیدر راه افتاد. باران کم کم داشت شتاب می‌گرفت و پلیت‌ها به صدا درآمده بودند. هرچه باران شدیدتر می‌شد سرعت گام برداشتن حاجی بیشتر می‌شد. خودش را رساند به حیاط و رفت زیر ایوان خانه که خیس‌تر نشود. از همانجا شروع کرد به صدا زدن کل رهام. کربلایی آمد روی ایوان ولی حاجی را ندید. ولی صدای حاجی را می‌شنید. مجبور شد روی نرده خم شود تا حاجی را ببیند.تا حاجی را دید، سریع دوید سمت پله و خودش را به او رساند. تا رسید حاجی با صورتی بق کرده گفت:«مگه نمیبینی بارونه؟ مگه صدای پلیت رو نمی‌شنوی؟ فرش‌ها هم که رسیده. استاد بنای ما هم که شمایی. یا علی. دیگه تا شب نشده، بریم کارش رو یه سره کنیم. صواب داره.»کل رهام آمد که چیزی بگوید. حاجی پرید توی حرفش: «اگه نمی‌خوای، یا نمی‌تونی، یا هرچیز دیگه‌‌ای خودم میرم.»کل رهام دست حاجی را بوسید و گفت: «یه لحظه صبر کنید تا فقط برم یه لباس گرمی بپوشم و ابزار بردارم.»کل رهام مانده بود چکار کند. می‌دانست حاجی اگر بند کند به چیزی ول نمی‌کند.سر راه کل سهام را صدا زدند و او نیز همراه‌شان شدند. کل سهام به زور می‌توانست جلوی خنده‌اش را بگیرد. باورش نمی‌شد دارند می‌روند سقف پلیتی را فرش کنند.کل رهام نردبانی از گوشه مسجد برداشت و برد پشت مسجد که دیوار کوتاه‌تر بود. نردبان را به دیوار تکیه داد.فرش‌ها را یکی یکی جوان‌ها دستش دادند. خودش و کل سهام از یک گوشه سقف شروع کردند به پهن کردن فرش. شاه‌میرزا هم با سطلی پر از میخ افتاد پشت سرشان و فرش‌ها را به پلیت میخ کرد. کل سهام هر چند دقیقه یکبار می‌گفت: «قربون عظمتت برم خدا. فرش سقف خونه سیدها، از فرش کف خونه‌ی ما نوتره!»کل رهام دائم به کل سهام چشم‌غره می‌رفت که بیخیال. بگذار فقط تمامش کنیم. پیرمرد را بیشتر اذیت نکنیم.کار که تمام شد، همگی راهی خانه مرحوم کل حیدر شدند. با اینکه باران داشت دوباره شدت می‌گرفت ولی حاجی حمزه آرام گرفته بود. انگار توموری از مغزش خارج شده بود. در گوشش دیگر صدای زنگ پلیت نبود. آهسته قدم برمی‌داشت.به خانه مرحوم کل حیدر که رسیدند همگی وارد شدند ولی شاه‌میرزا روی ایوان ایستاد تا سیگاری آتش بزند. نگاهش رفت سمت مسجد. از گل قالی، هزار رنگ شده بود. باران داشت شدت می‌گرفت و صدایی از پلیت به گوش نمی‌رسید.شب، باران شدید و شدیدتر شد. رعد و برق پشت رعد و برق و غره تراق پشت غره تراق. حاج حمزه هر صدای رعد و برقی که می‌شنید یک بار زیر لب می‌گفت الحمد لله. قلبش شاد بود و فکرش آزاد. نشسته بود کنار بخاری هیمه‌‌ای و برای خودش نشم می‌کرد. دیگر صدای پلیت به گوشش نمی‌رسید.پس از مدت‌ها شب آرام خوابید، مثل کودکان چندماهه. البته بیدار شدنش نیز مثل همان کودکان شد. چون هنوز هوا تاریک بود که از صدای همهمه در کوچه از خواب بیدار شد. ملت نصف شب داشتند جایی می‌رفتند. کورمال کورمال خودش را به در رساند.پرسید: «چه خبر شده؟»یکی در حالیکه زیر باران می‌دوید گفت: «مسجد خراب شده»صبح حاج حمزه به همراه شاه‌میرزا، کل سهام و کل رهام کنار مخروبه ایستاده بودند. باران فرش‌ها را سنگین کرده بود و تیرهای زیر پلیت قیچی شده بودند. قیچی شدن همان و جمع شدن آب روی سقف و نهایتا ریزش سقف همان. حاج حمزه متحیر بود. کل سهام و کل رهام، انگشت به دهان بودند که شوخی شوخی چه فاجعه‌ای شد. با این حال کم کم می‌خواستند سر شوخی را با حاجی باز کنند.خوشحال میشم برای دیدن سایر مطالب به کانال تلگرامم بپیوندید.</description>
                <category>هادی فرامرزی</category>
                <author>هادی فرامرزی</author>
                <pubDate>Mon, 21 Apr 2025 12:38:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قربانی‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@fala/%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%A7-qlo0zfe0h4pz</link>
                <description>ون سفید ته کوچه پارک کرد. سرباز از ون پیاده شد و توی پیاده‌رو، سیگارش را آتش زد. تکیه داده بود به دیوار و پک می‌زد. سه ماه دیگر از خدمتش مانده بود. دعا دعا می‌کرد این دو سه ماه آخر فقط بگذرد.خانم صیادی خودکار را پرت کرد سمت جوکار و سراسیمه برگشت سمت میزش. بی‌صدا اشک می‌ریخت. وسایلش را  با آشفتگی توی کیفش ریخت و از در واحد بیرون رفت. حواسش بود که در را محکم نزند. توی دلش آشوبی بود. خشم‌گین، سرخورده، لرزان. دقیقا نمی‌دانست باید چکار کند. دم آسانسور ایستاده بود. کم کم صدای خفته‌اش داشت بیدار می‌شد و اشک‌هایش جاری‌تر. به ترکیدن داشت نزدیک می‌شد.از واحد صدای خنده شنید. صدای خنده‌ی سرپرست با بقیه‌ِ همکارانش. صداها برایش مفهوم نبود. آسانسور رسید. یک لحظه مکث کرد. در واحد را هل داد و با صدایی لرزان و فروخورده گفت:«خجالت بکشید.»سرباز تازه بیست ساله شده بود. روستایی بود. در روستا وردست پدر کشاورزش بود. عاشق شده بود. رفته بود سربازی که برایش زن بگیرند. آموزشی را افتاده بود جهرم. وقتی که برگه‌ی تقسیم را گرفت و فهمید افتاده تهران، گل از گلش شکفته بود. با خودش فکر می‌کرد که می‌تواند به نامزدش پز بدهد که سربازی افتاده تهران. نامزدش مرضیه همکلاسی‌اش بود. سبزه‌رو و بانمک. درس جفت‌شان بدک نبود. مرضیه تا سوم راهنمایی بیشتر درس نخواند. کم کم باید راهی خانه شوهر می‌شد.آسانسور در طبقه همکف ایستاد. خانم صیادی توی آینه آسانسور با دستمال صورتش را خشک کرد و مقداری خودش را جمع و جور کرد و پیاده شد. در لابی شرکت، آقای معصومی لابی من، اول شکمش را و بعد بقیه تنش را از صندلی‌اش بلند کرد و سلام گرمی کرد. خانم صیادی می‌خواست گرم جوابش دهد ولی نتوانست. سرد جوابش داد. دوزاری آقای معصومی افتاد. برگشت به صندلی‌اش و لم داد و همانطور که کز کرده بود خانم صیادی را زیر نظر داشت. خانم صیادی انگشتش را روی دستگاه ورود و خروج گذاشت. انگشتش خوانده نمی‌شد و رگباری پیام می‌داد:«لطفا دوباره تلاش کنید.»آقای معصومی گفت:«یه ماهه می‌خوان تعمیرش کنن ولی امروز و فردا میشه دائم»خانم صیادی با دستگاه درگیر بود. بلاخره خروجش ثبت شد. برگشت به سمت آقای معصومی گفت:«مرده‌شور ببره این شرکتو. هیچیش درست نیست.»آقای معصومی که حساب کار دستش آمده بود، چیزی نگفت.خانم صیادی بی‌آنکه به آقای معصومی نگاهی بیندازد مستقیم به سمت در خروج رفت.روز اولی که سرباز رسیده بود تهران، به پلیس امنیت اخلاقی معرفی شده بود. آن روز نمی‌دانست چه در انتظارش است. بار و بندیل را برداشته بود تا خود را به خیابان وزرا برساند و آنجا خود را معرفی کند. سرباز امید داشت بخاطر گواهینامه رانندگی، راننده شود و از پست دادن‌های مداوم که شنیده بود امان سربازها را می‌برد خلاص شود. امیدش خیلی بی‌جا هم نبود. چون راننده شد؛ راننده‌‌‌‌ی یکی از ون‌های گشت‌ارشاد. سرباز کم کم داشت دستش می‌آمد که چه کلاه گشادی سرش رفته است.هر دختری که بازداشت می‌شد سرباز یاد مرضیه می‌افتاد. که نکند مرضیه را هم بازداشت کنند. ماه‌های اول توی دقایقی که پشت فرمان می‌نشست و منتظر بود ون پر شود، در چهره‌ی تک تک رهگذران دنبال ردی از چهره‌ی مرضیه می‌گشت ولی بیشتر نشانه‌های مادر را می‌دید. بعد از چند ماه عادت کرده بود که تک تک زنان تهران را به شکل مادرش ببیند و به خود که می‌آمد می‌دید هیچ شباهتی با مادرش ندارند.وقتی خانم صیادی سوار آسانسور شد. جوکار در واحد را باز کرد تا مطمئن شود که خانم صیادی رفته است. جوکار سرپرست صیادی بود. می‌دانست که تا حدی زیاده‌روی کرده است. با این حال جای وا دادن نبود. می‌دانست که اگر کوتاه بیاید، شاید بدجور جریمه شود. با اینکه در اتاق بسته بود و شاهدی بر گفت و گویش نبود ولی احتمال کوچکی می‌داد که شاید صدای بگومگو را بقیه همکاران شنیده باشند. بخاطر این در سالن چند بار قدم زد تا مزه‌‌ی دهان بقیه دستش بیاید.رسولی درحالیکه مقنعه‌اش را داشت جلو می‌کشید، گفت:«چقد پرروئه این صیادی»جوکار پرسید:«چرا؟»رسولی گفت:«چرا؟ به خاطر همین قشقرق دیگه.»جوکار گفت:«کاره دیگه. پیش میاد.»رسولی ساکت شده بود. جوکار میخواست حرف خودش را جا بیندازد.«یه کم راه اومدن هم بد نیست. آخه چیز خاصی هم بهش نگفتم. صرفا گفتم حالا حجاب نداری، عیب نداره. حداقل یه چی بپوش یقه‌اش ایقد باز نباشه!»جعفری ابروهایش را داد بالا و سرش را از پشت میز آورد بالاتر. جوکار را ورانداز کرد که ببینید چطور حرفش را بزند. گفت:«این مسائل بهتر نیست توسط منابع انسانی حل و فصل بشه؟»جوکار گفت:«منابع انسانی کجا بود. بلد نیستن!»جعفری گفت:«به هرحال بهتر از این همه تنشه. بعدم ما دِرِس کد نداشتیم که.»جوکار گفت:«نمی‌دونم. فکر کردم یه چیزی میگم، اونم میگه چشم.»سرباز سیگار دیگری آتش زد. مضطرب بود. بدنش مثل بید می‌لرزید. اگر پیش مادرش بود، خود را به آغوشش می‌انداخت و زار می‌زد. فکر کرد اگر گریه نکند، می‌ترکد.سرباز مثل همیشه با ون و با چند مامور گشت رفته بودند جلوی ورودی دربند. ون را سریع پر کرده بودند. در راه برگشت یکی از دختران بازداشتی از حال رفته بود. خاله‌ی دخترک از حال رفته که همراه او بود، شروع کرده بود به شیون و التماس کردن. سرباز حتی جرئت نکرده بود توی آینه به عقب نگاه بیندازد. این کاری نبود که بهش عادت کند.  هربار که می‌رفتند خدا خدا می‌کرد که به خیر بگذرد. ولی مگر به خیر می‌گذشت. هربار یک الم‌شنگه به پا می‌شد. یا دخترکی مقاومت می‌کرد. یا یکی از مامورها اینقدر سریش می‌شد تا باز یکی لج کند یا سوار ون نشود، یا از ون پیاده نشود.سرباز بازداشتی‌ها و ماموران را به وزرا رسانده بود و به بهانه بنزین زدن، با ون از مرکز امنیت اخلاقی خارج شده بود. دنبال کوچه‌ی خلوتی می‌گشت که بایستد و با خود خلوت کند. سیگاری بکشد. اعصابش سرجایش بیاید.سرباز پک‌های آخر را به سیگار دوم می‌زد که خانم صیادی به ته کوچه نزدیک می‌شد. چشمش به سرباز و ون پارک شده در ته کوچه منتهی به خیابان افتاد. عرق سردی بر بدنش نشست. قدم سست کرد. ماند که برگردد یا به راهش ادامه دهد.سرباز درحالیکه پک آخرش را می‌زد نگاهش برگشت سمت کوچه و دید خانمی ده متر آن طرف‌تر بی‌شال نه دارد می‌آید و نه دارد بر‌گردد. تا به خودش بیاید چند ثانیه‌ای طول کشید.خانم صیادی با خودش گفت:«گندش بزنه. همینو کم داشتم. اگه برگردم حتما فکر می‌کنه ریگی به کفش دارم و دنبالم می‌آد.»نگاه‌شان برای ثانیه‌ای در هم قفل شد.سرباز سراسیمه سیگار را انداخت دورتر. اگر می‌توانست سیگار را قورت می‌داد.صیادی یادش آمد که دفعه قبلی که گیر گشت افتاده بود چگونه به بهانه استعلام گرفتن اول کارت ملی را ازش گرفته بودند و بعد به بهانه اینکه جواب استعلام طول می‌کشد سوار ونش کرده بودند که فقط منتظر باشد.در آن ثانیه‌ها، صیادی داشت تلاش می‌کرد به مغزش فشار بیاورد که چه کند. هیچ رقمه، حوصله‌ی گیر افتادن نداشت. توی همین فاصله به دو سه متری ون رسیده بود.سرباز هول کرده بود. بغضش داشت می‌شکست، چشمانش داشت تر می‌شد. باز هم مادرش را دیده بود. این بار خیلی به موقع. نمی‌دانست خوشحال باشد که مادرش را دیده است یا بترسد از اینکه شاید مادرش در حال سیگار کشیدن او را دیده باشد.صیادی نگاه خیره‌‌ِ‌ِ‌ی سرباز که پسرکی با سبیل‌های نازک بود را روی خود احساس می‌کرد. زیر چشمی ون را ورانداز کرد و دید خالی است. مقداری ترسش فروریخته بود و با خود فکر کرد احتمالا به خیر بگذرد.همینکه مادر به سرباز رسید، سرباز خود را به آغوشش انداخت و زد زیر هق هق.صیادی متعجب، هراسان و سراسیمه بود. سرباز در آغوشش می‌گریست، لحظه‌ای کافی بود که او هم بغضش بشکند.خوشحال میشم برای دیدن سایر مطالب به کانال تلگرامم بپیوندید.</description>
                <category>هادی فرامرزی</category>
                <author>هادی فرامرزی</author>
                <pubDate>Sat, 19 Apr 2025 17:50:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یا وعده‌ی مشخص دهید، یا انصراف</title>
                <link>https://virgool.io/@fala/%DB%8C%D8%A7-%D9%88%D8%B9%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%B4%D8%AE%D8%B5-%D8%AF%D9%87%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D9%81-mmq2sqwdxuiw</link>
                <description>در 1403 طرفداران تحریم انتخابات  نسبت به 1400 خیلی مستدل‌تر و منطقی‌تر بحث می‌کنند. به یاد داریم که نوع عدم مشارکت اکثریت در انتخابات 1400 بیشتر حول و حوش مسائل اخلاقی، وجدانی و احساسی بود. درواقع هرچند دلایل منطقی زیادی برای عدم مشارکت در آن انتخابات وجود داشت ولی تمرکز تبلیغات برای عدم مشارکت بر مسائلی دیگر بود. از دلایل این تغییر رویکرد می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:1- تفرقه بین اعضای شورای همبستگی مهسا.2- عدم موفقیت شورا در ایجاد نهاد یا ساختاری برای سازماندهی اپوزیسیون برای انجام اقدامات ایجابی برای تغییر رژیم3- نزدیکی جمهوری اسلامی به عربستان و قطع شدن بودجه‌ی بعضی از شبکه‌های تلویزیونی مخالف رژیم.4- بی‌ثمر بودن کمپین‌های اجرا شده توسط مخالفین جمهوری اسلامی بعد از اعتراضات زن، زندگی، آزادی.این شرایط بار دیگر نگاه‌ها را به ظرفیت داخل جامعه‌ی ایران برگردانده است.با این حال هیچ کدام از این اتفاقات هم دلیلی ایجابی برای مشارکت در انتخابات پیش رو نیست. اکثریت جامعه هنوز هم به حق دلیلی برای مشارکت در انتخابات نمی‌بیند.هرچند اگر مثل مطلب قبلی بخواهم از روش حذف گزینه استفاده کنم باز هم به گزینه‌ی رای دادن به پزشکیان می‌رسم. همان‌طور که در مطلب قبلی گفتم، رای به پزشکیان شاید دو سناریوی ایجاد دولت جلیلی و دولت قالیباف را کنار بگذارد، ولی به خودی خود، هنوز هم نمی‌تواند دستاورد قابل اعلامی داشته باشد.منظور از دستاورد قابل اعلام مواردی است که پزشکیان و جبهه إصلاحات بتوانند همین الان با در نظر گرفتن تمام محدودیت‌ها و مسائل احتمالی به صورت قطعی توانایی حل آنها را داشته باشند و به جامعه نیز وعده‌ی تحقق آنها را بدهند. جبهه إصلاحات و شخص پزشکیان تا این لحظه هنوز حتی یک وعده‌ی قابل سنجش ارائه نکرده‌اند یا دست روی هیچ مسئله‌ی مشخصی نگذاشته‌اند که قرار باشد با آمدن آنها حل شود.این موضوع به همان نقدی برمی‌گردد که طرفداران تحریم مطرحش می‌کنند. در واقع جبهه إصلاحات به دلایل زیر أراده‌ی دادن وعده مشخص ندارد و تحریمی‌ها به دلایل زیر قصدی برای مشارکت در انتخابات ندارند:1- جایگاه رئیس‌جمهور در ساختار نظام2- قابل اصلاح نبودن نظام3- عدم توانایی شخص پزشکیان برای مدیریت مسائلی که پیش خواهد آمد و عدم مقاومت در برابر تصمیمات نظام که برخلاف مصالح ملی است.4- نداشتن برنامه‌ای از سمت جبهه إصلاحات برای اولویت‌بندی مسائل کشور و راه‌حل‌های احتمالی5- سنگ‌اندازی‌های زیاد برای عدم موفقیت پروژه‌های رئیس‌جمهور ناهمسو با سپاه و بیت رهبری.در کنار این موارد برای رای ندادن باید دغدغه‌های دیگری را نیز در نظر گرفت:1- به هر حال شرکت در انتخابات باعث افزایش مشارکت در انتخابات می‌شود و نظام دوباره شاید پالس را اشتباه بگیرد و در انجام سیاست‌های غلطش مصرتر شود.2- در صورت شکست دولت پزشکیان احتمالا باز هم شاهد سرکوفت‌های روزانه به پایگاه رایش خواهیم بود. اتفاقی که توسط حکومت و مخالفین حکومت در دور دوم روحانی اتفاق افتاد.3- شرکت کردن در انتخابات و شکستن صف اکثریت تحریمی‌ها منجر به ایجاد شکاف در جبهه مقابل جمهوری اسلامی خواهد شد.با این همه باید چکار کرد؟ابتدا باید تکلیف خودم را مشخص کنم. وظیفهِ‌ی اصلی بر عهده جبهه إصلاحات و شخص پزشکیان است که برای راضی کردن بقیه به رای دادن دلیل بیاورند. در این شرایط رای دادن دلیل می‌خواهد و نه رای ندادن.همان‌طور که قبلا هم گفتم به خاطر علاقه به کار تشکیلاتی خارج از اینکه چه هدفی را محقق می‌کند، پیشنهاد می‌کنم جبهه إصلاحات موارد زیر را انجام دهد:1- مجموعه‌ای از اهداف مشخص اقتصادی، فرهنگی و سیاسی را که فکر می‌کنند می‌توانند آنها را محقق کنند به شکل مشخص و با جزئیات اعلام کنند. این وعده‌ها باید باید صریح باشند، صادقانه باشند، با فرض سنگ‌اندازی‌ها و مشکلات احتمالی‌ای باشد که سد راهشان خواهد شد. حتی به نظر من وعده‌های اعلامی خود را با در نظر گرفتن بدبینانه‌ترین حالت اعلام کنند. مثلا اگر فکر می‌کنند می‌توانند مسئله‌ی حجاب اجباری را حل کنند، مشخص کنند که چگونه و در چه سطحی. این توانستن در سطحِ تغییر قانون است، یا تغییر تاکتیک در برخورد با بی‌حجابی مثلا جمع کردن گشت ارشاد و راه اندازی گشت دیگری. هرچه هست باید ببینید به صورت واقع‌گرایانه و بدون دادن شعارهای کلی می‌توانند مسئله را حل کنند و اگر می‌توانند سطحش را نیز اعلام کنند.2- مواردی را که نمی‌توانند یا قرار نیست آنها را عملیاتی کنند، نیز اعلام کنند؛ این نتوانستن معمولا شامل دلایل زیر است:· رئیس جمهور در قانون اساسی اختیار انجامش را ندارد· شخص پزشکیان توانایی و انگیزه انجامش را ندارد· مجموعه جبهه إصلاحات اعتقادی به آن مسائل و موارد ندارد· در این شرایط اولویت‌های دیگری مدنظر است و قرار نیست دولت انرژی‌اش را روی آن مسائل بگذارد.· این مسائل اولویت دارند ولی اگر دولت بخواهد آنها را حل کند، تنش زیادی ایجاد می‌کند و دولت نمی‌خواهد با نظام رودررو شود.به نظرم جبهه إصلاحات و پزشکیان می‌توانند یک بیانیه بدهند و موارد بالا را در آن مشخص کنند. حال از عامه‌‌ی مردم و مخصوصا افرادی از جامعه که قصدی برای مشارکت ندارند، درخواست کنند در یک نظرسنجی شرکت کنند که آیا انجام این وعده‌ها منجر به تغییر نظر آنها برای مشارکت خواهد شد؟ آیا تحقق این وعده‌ها انتظارات آنها را برآورده می‌کند؟بعد از صدور بیانیه فرصت هست که بازخوردها را از جامعه از طریق نظرسنجی بگیرند، و سایر نظرسنجی‌های موجود را نیز رصد کنند، اگر علامتی دیدند که اهداف وعده داده شده باعث جلب مشارکت بیشتر شده است، خب مسیر را ادامه دهند. اگر بازخوردی که گرفتند نشان از بی‌تفاوتی جامعه به وعده‌َهای داده شده باشد یا وعده‌ها برای جامعه برانگیزاننده نباشد، پزشکیان و جبهه إصلاحات از حضور در انتخابات انصراف دهند.مزایای این روش برای جبهه إصلاحات و رای‌دهندگان:مهم‌ترین نکته این است که بتوانند همدلانه با بخش معترض جامعه سخن بگویند، محدودیت‌ها را اعلام کنند و به واقع‌گرایانه‌ترین شکل ممکن، وعده‌ها و مسائل قابل حل را اعلام کنند. در این وضعیت اگر اقبالی صورت بگیرد و پزشکیان انتخاب شود، مشخص است که چه انتظاراتی می‌شود از دولت داشت و چه انتظاراتی نداشت. در این شرایط احتمالا سرخوردگی پایین‌تر خواهد بود. و در صورت تحقق وعده‌ها شاید جبهه إصلاحات بتواند افقی بگشاید تا در دوره‌های بعدی حمایت بخش‌های بیشتری از جامعه را پشت خود ببیند.در صورتی که ببینند وعده‌های اعلامی برای جامعه جذابیت ندارد یا برانگیزاننده نیست، یا درصد افرادی که با این وعده‌ها راضی به مشارکت می‌شوند به اندازه‌ای نیست که منجر به پیروزی آنها شود، با انصراف از حضور در انتخابات همراهی خود را با اکثریت جامعه نشان داده‌اند و راه را برای همراهی جامعه با خود در آینده هموار می‌کنند. هم درصد مشارکت را بالا نمی‌برند که باعث اعتماد به نفس واهی دولت‌های رقیب شود.در صورتی که پزشکیان و إصلاحات بخواهند صرفا بر قطبی‌سازی و دادن شعارهای کلی و زدن حرف‌های تند و تیز و رسما بی‌خطر برای جذب رای اقدام کنند، أولا به نظرم در این دوره موفق به جذب رای اکثریت نخواهند شد و اگر هم بشوند، در صورت عدم تحقق شعارهای کلی دچار ریزش در هواداران و ناامیدی در جامعه خواهند شد که مثل دوره‌ی دوم روحانی نتیجه‌ی حضورشان بدتر از این بود که کلا در حکومت حضور نداشته باشند. اصلاح‌طلبان نباید پیروزی را صرفا در پیروزی در انتخابات ببیند بلکه در این دوره حداقل سعی کنند أولا همدلی جامعه را کسب کنند، دوما نقش فرضی خود را در تحولات جامعه تعریف و قوام ببخشند. منظورم این است که جامعه بتواند حدس بزند که با همین وضعیت اگر دولت اصلاح‌طلب روی کار بیاید، قرار است چه گرهی را نسبت به رقبا باز کند، قرار است چه تفاوت گفتمانی با رقبا داشته باشد و عملا حضورش چه فرقی با دولت رقیب دارد.در نهایت اصلاح‌طلبان باید گفتمان اولیه خود را در مرتبه اول احیا کنند و سپس آن را بروز کنند تا بتوانند در جهت‌گیری کلی جامعه که ایجاد دولت ملی و سکولار است، نقشی موثر داشته باشند.</description>
                <category>هادی فرامرزی</category>
                <author>هادی فرامرزی</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jun 2024 18:00:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقشِ دره‌ی مروارید</title>
                <link>https://virgool.io/@fala/%D9%86%D9%82%D8%B4%D9%90-%D8%AF%D8%B1%D9%87%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-kkxbvw11qe2i</link>
                <description>صبح سردی بود. آفتاب طلوع کرده  ولی هنوز به کف دره نرسیده بود. سر گودال بزرگ ایستاده بودیم. چهار پنج نفری بودیم؛ یعنی کار کی می‌توانست باشد؟ گودال درست پای نقش کنده شده بود. نقش سه متری از زمین روی کوهی که فقط صخره سنگ صافی بود حک شده بود. قدمتش مشخص نبود. حرف و حدیث‌هایی پشتش بود. نقش ساده و نامشخصی بود. می‌شد چیزهایی از تویش درآورد؛ مثل صلیب شکسته یا ستاره یا دو نعل بر هم. ولی بیشتر می‌خورد جای ضربات محکم و پرشتاب پتکی یا سنگی باشد. چار پنج نفری بودیم که زودتر خودمان را روی گودال رسانده بودیم. روستا خبر کم داشت و ترک خوردن دیوار خانه‌ای همه را دور هم جمع می کرد ولی این‌بار خبر مهم بود. پای نقش گودال بزرگی کنده‌اند. عجیب بود.پای نقش؟! آخر کی جرئت کرده در زمستان تا  ته دره مروارید برود و زیر نقش را آن‌هم شبانه بکند؟ آن‌هم نقشی و مکانی که هویتش مبهم بود و حتی ترسناک می‌نمود. محبوبترین روایت نقش برای روستائیان این بود که معصوم با اسبش از این کوه بالا رفته و نقش قدمگاه معصوم است. باور داشتم، دلیلی برای قبول یا ردش نداشتم و دلم می‌خواست واقعا قدمگاه معصوم باشد؛  تا اینکه در یکی بهارهای نوجوانی به هوای چیدن تره و لیزک و کارده رفتیم سمت چارتنگ. نقش اواخر دره مروارید و نرسیده به چارتنگ است. هر عقل سلیمی با یکبار پای نقش رفتن و دیدنش می فهمید که قدمگاه امام بودن فقط از ذهن روستائیان بیرون آمده. با این همه هنوز هم مردم روستا عقیده داشتند که نقش قدم گاه است و اما و اگر هم نمی‌کردند. معلوم نبود چگونه پای نقش را کنده بودند که کسی متوجه نشده بود. در آن سوز و سرمای زمستان با آن همه برف و جک و جانور.به هر حال گودالی به عمق چارمتر پای نقش جا خوش کرده بود و اما و اگرها شروع شده بود. مردم دسته دسته سر گودال می‌آمدند و هر کس حدس و گمانی داشت. همه حرف‌ها شنیده می‌شد ولی آن‌چه تکرار می‌شد حرف معدود بزرگان و حاجیان روستا بود. صدای پچ‌پچه‌ بلند بود.  در همان روزها حاجی خانم، شب خواب دید. مادرم از زبان خودش شنیده بود. می‌گفت:«دو سید بودند، غمگین و فقیر، ترسان و لرزان. از دره داشتم می‌گذشتم که پای نقش نشسته بودند، نشناختم، خیال کردم بچه‌های عشایر باشند ولی سفید بودند و نورانی، گفتم اینجا چیکار می کنید؛ جواب دادند خانه ما اینجاست، توی خواب خندیدم و گفتم کجا؟ گفتند همین‌جا، پای نقش.»اسم نقش را که آورده بودند از خواب بیدار شده بود. خواب حاجی خانم به پچ پچه‌ها رسمیت بخشید. بر همه مسجل شده بود که گودال مربوط به دو سید است و نوری هم که شبانه در دره سوسو می زند؛ از آن گور است. قول و قرارها داشت شفاهی گذاشته می‌شد. لازم بود ضریح و بارگاهی بر گودال بگذارند. روستا دوباره داشت مخیله‌اش را به کار می گرفت و با کمک ذهن تک تک روستائیان مفهوم نویی خلق می‌کرد. قرار شد اول بهار که هوا گرم می‌شود هر که هرچه می‌تواند کناری بگذارد تا فکری به حال گودال بکنند. مروارید دیگر ترسناک شده بود و کسی جرئت نداشت سمت گودال برود. دو هفته از بهار گذشته بود و هوا گرم بود. قرار شد از هر فامیل یک نفر و هرکس از بیل و کلنگ هرچه دارد بیاورد. کار خیر بود و برای امام‌زاده. ذهن روستا سمت دره بود.ظهر روز اول پیرانی که در روستا مانده بودند و نگاهبان ده بودند؛ دیدند مردم مایوس از دره به روستا سرازیر شده‌اند. کربلایی حسین برایم گفت. اینگار همه از کار دست کشیده باشند و بی‌رمق سرازیر شده باشند. پیرهادی می‌گفت:«همه از سر عقیده آمده بودند، همه بودند، هر کس دستش رسید کوتاهی نکرد. زیاد بودیم. ظهر که شد و خواستیم سفره بیندازیم جا نبود. خاک گودال نرم بود. قرار شد خاک پایین گودال را صاف کنیم تا رویش سفره بیندازیم. مراد بنده خدا هنوز دو بیل خاک صاف نکرده بود که کوزه‌شکسته‌ها پیدا شدند. خدا می‌داند چقدر بوده؟»اینجا که رسید شروع کرد به پک زدن به قلیانش. چند پک پشت سر هم زد و دود آبی رنگ تنباکو را پخش کرد در فضا. منتظر بودم که دوباره حرف بزند. نی قلیان را گذاشت کف سینی زیر قلیان و شروع کرد:«از همان اولم می‌دانستم کندن این گودال بی‌دلیل نبوده‌است، باورت نمی‌شود کوزه‌ها مثل میش کنار هم خوابیده بودند. ولی چه سود همه خالی بود.»بعد از پیچیدن خبر زیرخاکی دیگر نه کسی خبری از سید‌ها شنید و نه  نوری شبانه که از ته دره مروارید سوسو بزند.</description>
                <category>هادی فرامرزی</category>
                <author>هادی فرامرزی</author>
                <pubDate>Tue, 24 Nov 2020 00:46:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پسرک سیاه</title>
                <link>https://virgool.io/@fala/%D9%BE%D8%B3%D8%B1%DA%A9-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-mriig9jbwwvx</link>
                <description>عکس تزیینی است.پسرک سیاه دو دستش را باز کرد تا آقای جلیلی فاتحانه شیلنگ‌های فتحش را بنوازد. هرچه می‌خورد آخ نمی‌گفت و فقط چشمانش سرخ‌تر می‌شد. نمی‌دانم برای تحقیر آقای جلیلی و یا میمیک صورتش انگار خندید و همان یک لحظه خنده‌ی مجازی، بنزینی شد بر آتش آقای جلیلی و شیلینگ‌ها از دست پرواز کردند و رفتند سمت صورتش و هرجایی که می‌شد. پسرک صورتش مثل انار آبدار و نرمی شد و هر لحظه ممکن بود بترکد. ما کز کرده بر پشت نیمکت‌های سه نفره از ترس نفس‌هایمان را با احتیاط بیرون می‌دادیم که نکند یکباره آتش خشم آقای جلیلی زبانه بکشد، سمت ما. ولی پسرک در متن ماجرا نواخته می‌شد، و دم نمی‌زد و این دم نزدن هر لحظه آقای جلیلی را جری‌تر می‌کرد. می‌خواست پسرک را بشکند ولی پسرک دیگر بی حس شده بود، لج کرده بود، بق کرده بود و هر ضربه‌ای که می‌خورد، ارتعاشش بدتر می‌خورد توی صورت آقای جلیلی. نیم ساعت ما مردیم، جلیلی مرد ولی آدمی هزارجان دارد؛ مثل سیب ضرب خورده‌ای سیاه‌تر و کبودتر همان گوشه‌ی کلاس به هق هق افتاد، بعد جلیلی برای چند لحظه از کلاس بیرون رفت و ما سر جایمان تکان نخوردیم. جلیلی برگشت و پشت میز نشست. بدنم مثل بید میلرزید. شاید در آن لحظه‌ای که جلیلی پشت میز سرش را بالا آورد و نگاهی به کلاس انداخت برای صدم ثانیه­‌ای زمان و یا بهتر بگویم حیات برای 32 نفرمان ایستاد. سرنوشت پسرک برای هرکداممان می‌توانست تکرار شود. هر کس به اندازه‌ی ترسش و سابقه‌اش نگاهش را می‌دزدید؛ تا اینکه آقای جلیلی دوباره از جایش بلند شد و رفت سمت پسرک سیاه و زیر بغلش را گرفت و پیشانی‌اش را بوسید و گفت:«برو دست و صورتت رو بشور پدرسوخته، آدم که نیستی والا، جون سگ داری والا»پسرک که لبخند زد و آقای جلیلی هم نیش بازشده‌اش را بیشتر کشاند روی صورتش، کلاس منفجر شد از خنده و توانستیم نفس عمیقی بکشیم.درست 18 سال گذشته بود و حالا همان پسرک سیاه با همان چشمان سرخ و قد کشیده، روی صندلی جلوی پرایدی گذری، نشسته بود و من پشت سرش و اینگار به جا نمی‌آورد. البته حق داشت چون از هر دوره‌ای و سالی هر کسی یک یا چند تصویر منحصربفرد را حفظ می‌کند. حالا اینکه پس از گذر سال‌ها قرار است چه در خاطر شخصی بماند بستگی به حساسیت‌ها، علائق و ناخودآگاهش دارد. برای من از سال چهارم دبستان فقط این تصویر ماند. البته اگر بخواهم تک تصویری انتخاب کنم وگرنه خوب که مداقه کنم، مطالب دیگری هم شاید به ذهن بیاید، ولی نه اینکه همیشه جلو چشمت باشد. شاید پسرک سیاه تصویر آن روز را ناخودآگاه از ذهنش پاک کرده باشد. ولی حتما یادش می‌آمد.«برف چه نعمت خوبیه! چقد ملت خوشحال میشن، به من باشه میگم هر وقت برف میاد باید مدرسه ها رو تعطیل کنن تا بچه‌ها بیان برف بازی.»باید اینقدر ادامه می‌دادم تا آخر پسرک به حرف می‌آمد یا راننده چیزی میگفت.«آخه دیگه برفم مثل سابق که نمیاد، سالی یه بار میاد و حیفه فرصتش از دست بره!»و بلاخره تیرم به هدف خورد و راننده حرف زد:«ای بچه‌ها کم خوششون می‌گذره حالا مدرسه‌ها رم براشون تعطیل کنن، چی بگه آدم والا»«مگه نباید بهشون خوش بگذره؟»راننده سرش را چرخاند به سمت صندلی عقب، اینگار از توی آینه حق مطلب ادا نمی‌شد و گفت:«همش خوشی هم نمیشه دیگه!»پسرک سیاه هنوز نمی‌خواست دم بزند و شاید باز هم لج کرده بود، شاید بیشتر حرف می‌زدیم مثل انار آبداری سرخ می‌شد، شاید چشمانش سرخ‌تر می‌شد و در نهایت به ضربه‌ای می‌ترکید.«همش خوشی هم که نه، ولی چه عیبی داره چار روز تو سال بیان بازی کنن و ذوق کنن، باقیشم درس بخونن» راننده اینگار بهش برخورده باشد، جویده جویده گفت:«درس بخونن؟ چه درس خوندنی، روز به روز بی سوادتر میشن، تا دانشگاه درس می‌خونن، ولی هیچی بارشون نی! میدونی برای چی؟»با سر تکان دادن حالی‌اش کردم که نه، و البته بیشتر خواستم لجش را دربیاورم.«برای اینکه چوب بالا سرشون نیست، گنده های مملکت و سن و سال داراش تا چوب نباشه همش سمبل کاری می‌کنن، بچه هاش که انتظاری نی!»«که چی؟ همش بزنیم؟ هرکی زورش به هرکی رسید بزنه درست میشه؟ شما خودت زمان مدرسه دوست داشتی کتک بخوری، طبعا نه دیگه!»پسرک اینگار همان بود، همان پسرک که خیره می‌شد به نقطه‌ای با چشمانی سرخ و لبخندی که معلوم نیست از چشمانش است و یا میمیک صورتش و یا دارد واقعا می‌خندد. نمی‌خواست حرف بزند.راننده اینگار فرصتی پیدا کرده باشد برای جولان دادن، کمر راست کرد:«هم شاگرد بودم، هم معلم. هم زدم، هم خوردم. اگه نخورده بودم که نمی تونستم بعدا بزنم، یعنی معلم شم. این همه خوردیم، ولی یادمون رفت، اصلا نیم ساعت بعدش آدم بچه بود یادش می‌رفت. تیر برنو که نمی‌خوردیم، یه شیلنگی بود، چوبی بود و بعدشم تموم می‎‌شد، ولی بجاش آدم دیگه حواسش به کارش بود، به درسش بود. الکی تو کوچه ولو نمی‌گشت. اتفاقا موقعی که معلم بودم هر سالی سخت می‌گرفتم و رحم نمی‌کردم هم خودم خیالم راحت بود و هم بچه‌ها حساب کار دستشون بود. کلی از شاگردام الان درس خوندن و تو دم و دستگاه‌ها دستشون گیره. ولی حالا چی؟»«حالا هم بچه‌ها درس می‌خونن، وکیل و وزیر میشن، نیاز به زجر کشیدن و توپ و تشرم نیست. حالا با اون همه آدم باسواد که تربیت کردید نمی‌دونم چرا وضع مملکت اینه؟!»تند نگاهی به آینه می‌کرد و باز نگاهش را می‌برد سمت جاده و باز هم سمت آینه. زیر لبی چیزی بلغور می‌کرد. ولی پسرک سیاه هنوز دم نزده بود. برقی در چشمانش بود. بروز نمی‌داد که نظرش چیست، آیا بعد از چشیدن مزه‌ی آن روز می‌توانست با راننده هم نظر باشد؟ بعید بود ولی مثل همان روز نمی‌شد از لبخندش چیزی خواند. نه تایید می‌کرد و نه تکذیب. چند دقیقه‌ای راننده آرام بود و ماشین آرام راهش را می‌رفت که گفت: «شما درس خوندی خودت؟»«آره، لیسانسم.»نگاهی به پسرک انداخت، یک لحظه نگاهشان قفل شد و سوالش را از پسرک سیاه هم پرسید. پسرک که دیگر آن پسرک سیاسنبوی 18 سال قبل نبود، با لبخندی نگاه راننده را بدرقه کرد. «خب، احتمالا کتک هم خوردید! یعنی میخواید بگید، اگه به ضرب چوب نبود درس می‌خوندی؟»«آره، میخوندم.»«خیال می‌کنی، حالا دیگه موقع بحثه هرچی من بگم زیر بار نمیری، ولی نمی‌خوندی، دیدم که میگم.»هرچه راننده بیشتر حرف می‌زد پسرک بیشتر توی خودش فرو می‌رفت، گاهی لبخندش می‌خشکید و آهی می‌کشید. شاید شناخته باشد و خودش را به دره‌ی علی چپ زده باشد، شاید نخواهد چیزی یادش بیاید. این فکرها داشت از سرم می‌گذشت که به خودم آمدم تا راننده دارد داستان یکی از شاگردانش را برای پسرک که جلو را نگاه می‎کرد و اینگار اصلا ملتفت نبود، بازگو می‌کرد.«... گوشه‌ی کلاس کز کرده بود و هق می‌زد، اگر نمی‌شکست دوست داشتم خفه‌اش کنم، باید گریه می‌کرد، وگرنه لج باز و قد بار می‌اومد و برای مرد چه بدتر از قد بودن، آخر اشکش دراومد، تا اولین قطره‌ی اشکش ریخت، دلم به حالش سوخت، شاید حقش نبود. پسر درسخوانی هم بود ولی اینگار می‌خواست جلو بچه‌ها خودنمایی کنه و برام گردن کشی. اتفاقا آن سال رتبه سوم کلاسم شد.»خوب به چشمانش خیره شدم، خودش بود، خود آقای جلیلی، اینگار روی نیمکت نشسته باشم و پسرک سیاه با آقای جلیلی جلو کلاس. آقای جلیلی پسرک را گوشه‌ی کلاس گیر انداخته بود و داشت برایش رجز می‌خواند: «خیلی زدمش، آدم نبود که والا، جون سگ داشت والا.»پسرک سیاه مثل انار ضرب خورده‌ای سرخ‌تر و سرخ‌تر شد، به ضربه‌ای میتوانست بشکند و فرو بریزد. چشمانش برق زدند و خنده‌ای ظاهر شد  ولی اینبار نه مثل بار قبل، صدایش تا هفت آسمان بالا رفت، چشمانش برقی زد، از خنده‌اش می‌شد چیزی خواند اینبار، خنده‌ی فتح بود وقتی گفت:«خودم بودم آقای جلیلی.»</description>
                <category>هادی فرامرزی</category>
                <author>هادی فرامرزی</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2020 22:03:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساعت پنج عصر خیابان جهاد</title>
                <link>https://virgool.io/@fala/%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D8%AF-cozdkutnwfcy</link>
                <description>صبح روز هفده بهمن سال ۱۳۸۲ اولین نشانه‌ها بروز داده شد. مست خواب بودم که تلفن زنگ خورد و باز زنگ پشت زنگ. پتو را سرم کشیدم و باز خوابیدم. ساعتی بعد هشیارتر بودم و تلفن همچنان زنگ می‌خورد. منگ گوشی را برداشتم. «ساعت ۵ عصر خیابان جهاد» برگشتم توی رخت‌خواب و تلفن دیگر زنگ نخورد. ساعت یک ربع به هشت بود. ۹ ساعت فرصت بود تا بخوابم. طبیعتا چشمانم باز هم گرم شدند. تلفن باز شروع به زنگ‌خوردن کرد. ممتد زنگ می‌خورد. می‌خواستم جواب بدهم ولی اینگار چسبیده باشم به کف زمین. از خواب که پریدم ساعت از ۱۰ گذشته بود، هوای اتاق گرم و آفتاب بیرون گرم. کتری را گذاشتم. اول چایی و بعد سیگار، عادتم این بود. گلو که تر کردم سیگاری گیراندم. حین کشیدن سیگار اول خواب یادم آمد و زنگ‌های ممتد تلفن و بعد صدایی که باز در مغز کله‌ام یورتمه رفت:«ساعت ۵ عصر خیابان جهاد»چه کسی می‌توانست باشد، آن موقع اصلا بو نبردم. خب چه خبر داشتم. از لحظه‌ای که صدا برای دقیقه‌ای در مغز سرم ویلان داد دیگر صرفا منتظر بودم که پنج عصر بیاید و بروم خیابان جهاد؛ مثل سگی که محو کفتار می‌شود و بی‌اختیار پی‌اش می‌افتد و می‌رود. کاری هم نداشتم که بکنم، راستش بد هم نبود، حداقل آن روز هفده بهمن دیگر کاری داشتم. هدفی بود دیگر، هرچند نامفهوم، گنگ و کج. ساعت به ۱۵ نرسیده شال و کلاه کرده و پالتوی مانده از برادر را روی دوش انداختم و از خانه زدم بیرون. تا جهاد راهی نبود. نهایتا نیم ساعت پیاده. نمه برفی از آسمان سر می‌خورد ولی زوری نداشت. هوا می‌شود گفت حتی سرد هم نبود. یادم است که لرزیدم و همین لرزه یادم می‌آورد که هوا سرد نبود. برف که بیاید هوا گرم می‌شود، مثل پتو می‌ماند. نشانه‌ی بعدی همان‌روز و توی مسیر خانه تا خیابان جهاد خودش را نشان داد. زنی بی‌پا کنار پیاده‌رویی نشسته بود. باید بساطی می‌داشت ولی نداشت. گرداگردش برف نشسته بود و او مثل عروسی سپید در بستر سپید برف نشسته بود. گدا هم نبود. می‌شود گفت که جوان بود، حدودا سی ساله، با خالی سیاه به اندازه‌ی یک لپه با فاصله‌ی یک بند انگشت از کنج راست لبش. غیر از این خال چشم‌گیر بود؛ هرچند حتی می‌توان گفت خود خال نیز زیبا بود. تکیه داده بود به دیوار و زیر لب می‌گفت: «ساعت پنج عصر خیابان جهاد.»حقیقتا ترسیدم ولی هراسم به جای خالی کردن دلم گام‌هایم را تندتر کرد به سوی محل قرار. حتی شاید دویده باشم. از ترس زن بی‌پا می‌دویدم یا نیرویی درونی داشت سوقم می‌داد به جلو. خیابان جهاد کوچه هم نبود در واقع، سر تا تهش صد متر هم نمی‌شد. رسیدم سر شرقی خیابان جهاد. باد می‌وزید، باد زوزه می‌کشید، باد نفیر می‌زد، باد گلو می‌درید، باد کل می‌کشید، باد گاله می‌زد، باد ناله می‌کرد، باد آه می‌کشید، باد حرف می‌زد. اینگار می‌خواست چیزی بگوید، اینگار از چیزی خبر داشت. باد با خود نشانه‌ای داشت. باد می‌گفت: «ساعت ۵ عصر خیابان جهاد.» میخ‌کوب سر جایم ایستادم. نفسم بند بود. سرنوشت سگ فریفته‌ی کفتار را خوب می‌دانستم که چطور در شب برفی در سیاهی کوه شکمش دریده می‌شود و تکه تکه به کام کفتار می‌رود. این‌ها را می‌دانستم و می‌دانستم که سگ را از پی کفتار رفتن چاره نیست. مطمئن نبودم چه در انتظارم است. ساعت به پنج نزدیک می‌شد، مردی آنسوی پیاده‌رو پاپا می‌کرد و دور خودش می‌چرخید. اینگار حرفی داشت. چند باری خیابان را بالا و پایین کرد، چند باری آمد سمتم ولی بازگشت. روی از او برگرداندم و زل زدم به ته خیابان جهاد. هوا داشت تاریک می‌شد. دستی به شانه‌ام زد، تا برگشتم جا خورد، یکی دو قدمی عقب رفت و گفت: «زنده‌ای؟» زبانم قفل کرده بود، از ترس یا سرما. باز اینگار براندازم کرد و باز گفت: «زنده‌ای؟»بغلم کرد و هق زد. هق زد و فشارم داد. دهانم قفل کرده بود، مغزم حرفی برای گفتن نداشت. از بغلم جدا شد، جلویم ایستاد، زل زد به چشمانم و گفت: «خدا خیرت بده، نمی‌دونی چه باری از دوشم برداشتی! یک‌ساله خواب ندارم. بذار فقط مطمئن شم، حسن خودتی؟» زبانم بی‌اختیار گفت: «نه» و دستم مثل کفتاری که سگش را به کوه کشانده باشد، با تیزی از جیب پالتوی حسن بیرون آمد و در گلویش نشست.</description>
                <category>هادی فرامرزی</category>
                <author>هادی فرامرزی</author>
                <pubDate>Thu, 09 Apr 2020 01:58:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از آقای اسماعیلی</title>
                <link>https://virgool.io/@fala/%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C%D9%84%DB%8C-jhla2ojx5kq6</link>
                <description>آقای اسماعیلی به تنهایی یک وجه به مدرسه اضافه کرده بود. واضح‌تر بخواهم توضیح دهم، باید اینگونه شرح دهم که در روستا و دهه‌ی هفتاد مدرسه وحشتکده‌ای بود از نظم و انضباط نظامی؛ آئین‌هایی که هر روزه از صبح‌گاه و بازرسی نظافت دست‌ها شروع می‌شد؛ به نیمکت‌های سه نفره‌ی شکسته می‌رسید و سپس ترسیدن و لرزیدن بود که نکند آقا معلم آن روز به هر دلیلی حالش بد باشد و یا کلا حالش بد باشد.در فضای استرس همیشگی، درس‌ خواندن، حفظ کردن، مشق نوشتن، سوال جواب دادن، پای تخته رفتن، پشت دستی خوردن، کف پایی شدن، خودکار لای انگشت و سیلی و ترکه و شلنگ و کمربند؛ آقای اسماعیلی حرف دیگری داشت. آدم دیگری بود. خنده‌رو بود و چوب خشک را هم به خنده در می‌آورد. شوخ‌طبعی وجه مشخصه‌اش بود. می‌شد بی‌ملاحظه جلویش خندید؛ اهل سفر بود و اردو؛ اهل برپایی جشن بود و مراسم؛ بچه‌ها می‌توانستند دور میزش جمع شوند و سربه‌سرش بگذارند یا سربه‌سرشان بگذارد.با آقای اسماعیلی من عضو جمعیت هلال‌احمر، پیشتازان، شورای دانش‌آموزی، گروه سرود و خیلی از برنامه‌های دیگر مدرسه شدم. با آقای اسماعیلی سالی یکی دو اردو رفتم و روزنامه دیواری درآوردم.دوران راهنمایی درس پرورشی برای ما ملموس نبود و جدی هم گرفته نمی‌شد؛ ابتدایی هم آقای اسماعیلی نمی‌دانم معاون بود یا ناظم، آن موقع دقیقا نمی‌دانستم ایشان در مدرسه چکاره هستند.ولی اکنون که پانزده سال از راهنمایی می‌گذرد و درگیر فضای کارم، خوب درک می‌کنم که نقش ایشان در آن فضا چه بود؛ چیزی که عنوانش می‌شود توسعه‌ی مهارت‌های نرم. می‌گویم مهارت‌های نرم و منظورم توانایی‌هایی مانند کار تیمی، ارتباط بین فردی، فن بیان، انعطاف‌پذیری و ... است. حال طبق تحقیقات نقش این مهارت‌ها در توسعه‌ی فردی و توسعه‌ی یک کسب و کار حتی بیشتر از مهارت‌های سخت (تخصصی) است.توسعه‌ی مهارت‌های نرم کاری بود که آقای اسماعیلی به نحو احسن انجامش می‌داد. یک تنه فضای خشک و عصبی مدرسه را می‌شکست و تحمل‌پذیرش می‌کرد. ایشان در فضای آموزشی‌ای که اصل بر حل مسئله و حفظ کردن بود؛ بُعد دیگری از مهارت‌ها را با انواع و اقسام برنامه‌ها آموزش می‌داد.به هرحال امروز صبح خبردار شدم که ایشان از دنیا رفته‌اند؛ برایشان رحمت الهی آرزو می‌کنم.اگر دنیای دیگری باشد، آقای اسماعیلی نه بخاطر اجرای درست و دقیق نقش معلمی‌اش؛ بلکه تنها بخاطر همان شوخ‌طبعی و تلاش برای نشاندن خنده بر لب ما، لایق بهشت برین است.</description>
                <category>هادی فرامرزی</category>
                <author>هادی فرامرزی</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jan 2020 21:28:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باغ اجنه</title>
                <link>https://virgool.io/@fala/%D8%A8%D8%A7%D8%BA-%D8%A7%D8%AC%D9%86%D9%87-bpzk3kprhcly</link>
                <description>می‌‌مانم آب را روی چهار رگ بگذارم یا شش تا، سال کم آبی است و جوی رمقی ندارد. آخر سر می‌‌گذارم روی چهار ردیف و خودم روی لبه جوی می‌‌نشینم. نسیم خنکی می‌‌وزد. شیب باغ زیاد است و آب زود راهش را در پیچ و خم رگ‌‌ها پیدا می‌‌کند و پایین می‌‌رود. نیم ساعتی طول می‌‌کشد تا آب پایین رود و این بین فرصت خوبی است تا سیگاری دود کنم و آهنگی گوش. گوشی را لبه جوی می گذارم و صدای بسطامی می‌‌‌پیچد توی صدای آب. بی اختیار بلند می‌‌شوم و می‌‌روم پای هلو. هفده سال را هنوز تمام نکرده‌‌ام ولی رگ به رگ باغ را بلدم. توی تاریکی صاف می‌‌رسم پای هلو. آخر تیر است و هلوها کم کم دارند دانه دانه نرم می‌‌‌شوند. دست به تن درخت می‌‌برم و آرام گویی بخواهم جسم لطیفی را لمس کنم طوری که خوابش پاره نشود یکی یکی هلوها را امتحان می‌‌کنم. سرشاخه‌‌ها رسیده‌‌ترند. یکی می‌‌کنم. هلوی زعفرانی است و به فشاری نصف می‌‌شود. هر نیمی یک گَم می‌‌شود. دوباره یکی دیگر می‌‌خورم. چهار پنج بار که تکرار می‌‌کنم حس می‌‌کنم چقدر دنیا آرام است.می‌‌پیچم سمت پایین باغ. باید چک کنم که آب پایین آمده یا نه. آب مسیرش را صاف آمده است پایین. توی شیب خودم را می‌‌کشم سمت بالای باغ. لب جوی که می‌‌رسم که آب را ببندم و و جابجایش کنم می‌‌بینم آب دارد نفس آخرش را می‌‌کشد.معلوم نیست آب از کجا قطع شده است. جوی سه کیلومتری طول دارد و نوبت آب باغ دوازده ساعت بیشتر نیست. روی جوی شروع می‌‌‌کنم به دویدن. سکندری می‌‌خورم و میفتم توی جوی. کمی خیس می‌‌شوم و اوقاتم تلخ می‌‌شود. خون در رگ‌‌هایم به جوش می‌‌آید. دوباره بیل را که از دستم افتاده برمی‌دارم و می‌‌دوم. وقتی برای هدر دادن نیست. از باغ که بیرون می‌‌آیم اینگار از حریم امنم بیرون آمده باشم، یک لحظه می‌‌ترسم. ولی فرصتی برای ترسیدن نیست. جوی از بیشه‌‌های سیاه و چند تل و تپه می‌‌گذرد تا برسد به باغ. روزها هم جرئتش را ندارم مسیر را تنهایی طی کنم ولی چاره نیست.از تل و تپه‌‌ها غمی ندارم ولی می‌‌ترسم آن چند صدمتر بالای باغ آقارحیم بگذرم. آخر حرف‌‌هایی شنیده‌‌ام که مو را به تنم سیخ می‌‌کند. پسر بی بی مریم همانجا پشت جوی توی آب سه سال قبل غرق شد. اینگار اجنه آنجا لانه کرده باشند. وقت این فکرها نیست. پاهایم شل شده اند ولی وقت این فکرها نیست. باغ آب می‌‌خواهد. تشنگی آدم و درخت نمی‌‌شناسد. می‌‌کشد و برای کشاورز مرگ درخت همانا مرگ خودش است. این می‌‌شود که دوباره قدم‌‌هایم را تند می‌‌کنم و شتاب می‌‌گیرم. نزدیک باغ آقارحیم که می‌‌رسم ترس مغلوبم می‌‌کند برای چند لحظه می‌‌ایستم و بعد یکباره راه را کج می‌‌کنم و مسیر کوه را در پیش می‌‌گیرم که باغ آقارحیم را نبینم. توی ذهنم می‌‌گذرد نکند امشب هم عروسی جن‌‌ها باشد. سم‌‌ها شروع می‌‌کنند توی مغزم به رژه رفتن. از کمرکش کوه که پایین می آیم و دوباره به جوی می‌‌رسم می‌‌بینم جوی پر آب است. دیگر مغزم جواب نمی‌دهد. ترس در رگ و پی ام می‌‌دود. برای چند لحظه فکر می‌‌کنم مسیر رفته را برگردم و بروم توی باغ و خودم را بخواب بزنم. ولی غیرتم نمی‌گذارد. پاکشان و با احتیاط روی جوی برمی‌‌گردم. تقریبا مطمئنم که آب از کجا قطع شده است ولی امید دارم قبل یا بعد از باغ آقا رحیم آب قطع شده باشد.کم کم به باغ آقا رحیم نزدیک می‌‌شوم. صدای غرش آب هم به گوش می‌‌رسد. از باغ نور آتشی  سوسو می‌‌زند و صداهای لیکه حیوانی که گهگاه اینگار با حرف‌‌هایی می آمیزند ولی خوب که دقیق می‌‌شوم اینگار آن صدای انسانی کم رنگ‌‌تر می‌‌شود. در سکوت پیش می‌‌روم. اگر بتوانم نفس هم نمی کشم. صدای ریزش آب نزدیک‌‌تر می‌‌شود. حجم صدای آب و پیچش باد در شاخ و برگ بیدهای لب جوی در کنار لیکه‌‌ی ترس‌‌آور و مبهمی توی هم می‌‌پیچد و ماحصلش ترس است که بر تک تک سلول‌‌هایم جاری می‌‌شود. صدای ریزش آب اینقدر نزدیک است که می‌‌توانم ببینم آب از کجا قطع شده است و دارم فکر می‌‌کنم چطوری بدون سر و صدا آب را ببندم. هر طوری فکر می‌‌کنم می‌‌بینم امکان ندارد بدون سر و صدا بتوانم آب را ببندم. نگاهم به روبروست و جرئت نمی کنم سرم را برگردانم سمت باغ رحیم آقا.میرسم بالای جایی که آب قطع شده است و باید در صدم ثانیه‌‌ای کارم را بکنم. می‌‌دانم که دوباره امکان دارد آب بسته شود ولی با این حال جرئت ندارم بایستم و مچ طرف را بگیرم. شاید کار اجنه بوده باشد واقعا. من هم اوایل باورم نمی شد. ولی خب خیلی‌‌ها دیده بودند و این ترسم را بدتر می‌‌کرد. آن شب سرد پاییزی را خوب بخاطر دارم که بالای سر شفیع رسیدیم. ماشین زیر جاده افتاده بود توی جو و سبدهای سیب از هر طرف درهم شکسته بودند. بعدا شفیع گفت از گردنه که بالا رفتم و رسیدم به اول کفه از دور صدای عروسی می‌‌آمد. می‌‌‌گفت اول فکر کردم شاید صدا از یُرد ذوالفقار باشد ولی تا یک کیلومتر توی کفه راندم یکباره صدای غلغله‌‌شان فضا را پر کرد. تا به خودم آمدم تا با 110 کیلومتر سرعت دارم می‌‌روم وسط مراسمشان. مثل لشکر مردگان با لباس‌‌هایی پاره و چشمانی از آتش کاتوره‌‌وار وسط جاده لیکه می‌‌زدند. شفیع با چشم خودش چشم‌‌های سرخ و سم بزرگشان را دیده بود.نه، باید کار را یکسره کنم، شاید شفیع توهم زده باشد. بیل را آرام می‌گذارم بالای جوی و خودم می‌روم توی آب. آب تا زیر زانویم می‌‌آید. سعی می‌‌کنم با دست خالی آب را ببندم. تا حدی دلگرمی‌‌ام به نمک توی جیبم و بیل آهنی ام است. هرچند باز هم مثل بید میلرزم. دست که میبرم و اولین سنّه را از توی جوی برمیدارم و راه آب باز می‌‌شود نفس گرمی را پشت دستانم حس می‌‌کنم. مو به بدنم سیخ می‌‌شود و یخ می‌‌کنم. برق چشمان سگی قفل می‌‌شود توی چشمانم. برای یک لحظه موجی از ترس و شادی با هم سمتم هجوم می‌‌آورند. حیوان که صدای زوزه‌‌اش بلند می‌‌شود ترسم می‌‌ریزد. ثانیه‌‌ای نگذشته که اینگار مغزم کم کم خودش را پیدا می‌‌کند. بدنم جان می‌‌گیرد. آب را که می‌بندم صدای ریزش آب قطع می‌‌شود و فقط جیغ و لیکه‌‌ی چند توله سگ به گوش می‌‌رسد. آتش باغ رحیم آقا هم دارد خاموش می‌‌شود و صدای مهیب سگ و توله‌‌اش خاموشی می‌‌گیرد.</description>
                <category>هادی فرامرزی</category>
                <author>هادی فرامرزی</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jan 2020 16:01:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از این روزها</title>
                <link>https://virgool.io/@fala/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-nuccyv2kglke</link>
                <description>  کم کم دارم آرام می‌گیرم. شاید اگر کَمَکی بخت یار بود، می‌توانستم بگویم به آرامشی فرای تصور با محیط رسیده‌ام. با این حال این روزها آرامم. تقریبا وضعیتی دارم که شاید دو سال قبل اگر می‌خواستم خوش‌بینانه به آینده نگاه کنم، تصورش می‌کردم.اما مملکت شاید می‌توانست بهتر باشد، شاید اگر ترامپ انتخاب نمی‌شد و یا در برجام می‌ماند، اوضاع مقداری سامان می‌گرفت ولیکن نشد و حال باید حرفی زده یا راهبردی چیده شود برای شکستن این بن‌بست. به هرحال زندگی 80 میلیون ایرانی بند است به همین چیزها، باید تدبیری نو اندیشه شود. اروپا که اینگار قرار نیست دردی را دوا کند و شاید اصلا توانش را هم نداشته باشد. طبیعتا درد و رنج ما، برای ترامپ و رفقا هم اهمیت ندارد، می‌ماند همین هیئت حاکمه‌ی خودمان که باید تدبیری بیندیشند و راهی بگشایند؛ به هرحال هر روزِ زندگی مردم ارزش دارد و نمی‌شود تا ابد وعده‌ی بهشت داد و انتظار داشت که مردم مقاومت کنند تا بهشت آرزوها یکباره از پس ابر خودنمایی کند. باید در نظر گرفت که عمر است که می‌گذرد؛ هرچه است نباید امید مردم را کشت، باید راهی گشود و کاری کرد؛ کاری که به غرور ملی آسیب نزند و رونقی به زندگی مردم آورد.این یک سال فرصت تا انتخابات آمریکا، به جای تاکتیک مقاومت شاید سیاست مذاکره بهتر جواب دهد چون اگر ترامپ رای بیاورد، شاید دیگر فضا اینگونه نباشد. از سوی دیگر ایران تا همین پارسال به صورت جدی و تا حد بحران درگیر مسئله‌ی آب و خشکسالی بود و هرچند که امسال به لطف خدا مسئله تا حد زیادی کمرنگ‌شده است ولی هیچ بعید نیست سال آینده، آن‌ بحران‌های سال قبل  مشتعل شوند و در آن فضا، دست حاکمیت برای پیشبرد هر هدفی به مراتب سخت‌تر خواهد بود؛ لذا کنون که دولت آمریکا، دلِ بی‌گدار به آب زدن ندارد و هر روز دعوت به مذاکره می‌کند و از طرفی مسئله‌ی آب موقتا کمرنگ شده است، شاید بهترین فرصت باشد برای گشودن راهی و روشن کردن شعله‌ی امید در دل ملت.</description>
                <category>هادی فرامرزی</category>
                <author>هادی فرامرزی</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jul 2019 18:06:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی بچه بودم (دوم دبیرستان- شروع دوباره و زندگی نو)</title>
                <link>https://virgool.io/@fala/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%88-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D9%88-t9imq2r1azmz</link>
                <description> از هر دوره و سنی در گذشته تصویری در ذهن دارم و تصاویری که دنباله‌شان را بگیری به آینده‌های دور هم می‌رسند. فکر کردم که همان تصاویر کلی را اینجا ثبت کنم. اینطور شد که یک مجموعه‌ی احتمالا دوازده قسمتی یعنی از دبستان تا کنکور را به اختصار اینجا روایت می‌کنم. روایتی از کودکی شرور، خیالاتی و وحشی تا نوجوانی علاقه‌مند به جنس مخالف، درسخوان و اهل رقابت و تا دبیرستان که مبدل می‌شود به خرخوان باهوشی که هدایت را هم کشف کرده است. روایتی از خودم. دوم دبیرستان از هر جهت یکی از مهم‌ترین سال‌های زندگی‌ام بود. پس از آن 14 روز ابتدایی سال اول دبیرستان این اولین تجربه‌ی زندگی خوابگاهی‌ام بود، زندگی‌ای که 12 سال ادامه داشت و در نهایت منِ اکنون را بیرون داد. هم‌اتاقی‌ام حسن بود، پسری باهوش و فرز از همان سپیدان خودمان. زندگی خوابگاهی دبیرستان تفاوت‌های جدی‌ای با دانشگاه داشت. قید و بندها زیاد بود و محدودیت‌های زیادی در ساعت رفت و آمد، خوابیدن و درس خواندن وجود داشت. طول کشید که عادت کنم ولی نهایتا کردم.اولین و مهم‌ترین اتفاق سال دوم، امتحان فیزیک نیمسال اول بود. دبیرستان توحید آن‌موقع رقابت وحشتناک درسی‌ای بین بچه‌ها حاکم بود و من که به زحمت خودم را به سال دوم رسانده بودم و داشتم با سبک زندگی خوابگاهی کم کم اخت پیدا می‌کردم، لنگان لنگان با جو رقابتی اخت شدم. همانطور که در مطلب قبلی گفتم سال اول تمام ابهت و هیمنه‌ام پیش خودم شکست و رسما تبدیل به یک دانش‌آموز ضعیف شدم و فکر می‌کردم در جمعی از غول‌های باهوش قرار گرفته‌ام که عمرا توانایی رقابت با آن‌ها را ندارم ولی امتحان فیزیک یکباره تمام معادلات را عوض کرد. استاد شهابزاده به امتحانات سختش مشهور بود. سر امتحان فقط یادم است همه‌ی سوالات را جواب دادم و چند صفحه سیاه کردم. آقای شهابزاده سرکلاس برگه‌ها را یکی یکی تصحیح می‌کرد و وقتی تصحیح یک برگه تمام می‌شد صاحب برگه را صدا می‌زد تا همان موقع برگه را بازبینی کند و اگر اعتراضی دارد، بیان کند. برگه‌ها یکی یکی تصحیح می‌شد و نمره‌ها از 11 بالاتر نمی‌رفت. تا اینکه نوبت به «سعادت» رتبه اول کل توحید در سال قبل رسید. سعادت در کمال ناباوری 14 گرفته بود و عجیب اینکه خوشحال بود. چند برگه بعد نوبت من بود. رفتم جلوی میز تا برگه را بردارم، آقای شهابزاده زیر چشمی نگاهی کرد و برگه را داد دستم، شده بودم 18/75. تقریبا کپ کردم، بدون اینکه بخواهم اعتراضی کنم برگشتم و نشستم سر جایم. آوازه‌ی این نمره که بعدا شد 19 در کل دبیرستان پیچید و یکباره تبدیل شدم به یکی از مخ‌های کلاس. هم اتاقی‌ام حسن هم 18/75 شد و نمره بقیه زیر 14 بود.آن امتحان فیزیک آب رفته را به جوی بازگرداند و دوباره اعتماد بنفسم برگشت. تصویر بعدی به شب چهارشنبه‌سوری برمی‌گردد. توحید معمولا قبل از چهارشنبه‌سوری طبق یک عادت قدیمی خوابگاه را تعطیل می‌کرد ولی آن‌سال چهارشنبه اینقدر عقب آمده بود که امکان تعطیلی وجود نداشت و این شد که تصمیم گرفتند خوابگاه آن سال دایر باشد. یک هفته قبل از چهارشنبه سوری مدرسه بچه‌ها را برده بود اردوی گناوه و بچه‌ها کلی ترقه خریده بودند. همه‌ی مسئولین مدرسه و خوابگاه و حتی بعضی از معلمین در خوابگاه جمع بودند تا بچه‌ها را کنترل کنند و آن شب را به سلامت سحر کنند. از بخت بد یکی از ترقه‌هایی که از پنجره به خیابان باغشاه انداختم بالای سر دختر خانمی روشن می‌شود و دختر خانم کمی می‌ترسد. خلاصه اینکه طی یکی عملیات پلیسی شناسایی شدم و تقریبا چهار ساعت تو گوشی خوردم و با اینکه مدارک جرم هم پیدا شد، اعتراف نکردم و بعد از 1 شب توانستم برگردم به اتاقم. سال دوم دبیرستان سال شروع دوستی‌های جدید هم بود، دیگر خوابگاه بود و شب‌نشینی و حرف زدن و حرف زدن. چندتایی دوست از آن سال‌ها هنوز دارم.دیگر اتفاق شکستن بینی‌ام بود. هیچ وقت دروازه‌بان خوبی نبودم و علاقه‌ای هم به این کار نداشتم ولی سیستم چرخشی بود و یکبار که درون دروازه بودم توپی مثل تیر آمد و دقیقا نشست سمت چپ بینی‌ام، و بینی باد کرد و باد کرد و گنده شد. و بعد از چند روز شروع کرد به خوابیدن بادش، ولی نهایتا برجستگی بزرگی رویش ماند و مسدود شدن سوراخ‌هایش. سال دوم برای اولین بار در زندگی‌ام رفتم سینما، در شب‌های منتهی به عید، فیلم چهارشنبه‌سوری فرهادی اکران شد و رفتیم و دیدیم. هرچند آن موقع نه فرهادی را می‌شناختم و نه سینما را. انتظاری هم نبود.  وقتی بچه بودم (اول دبیرستان- رفتن به شیراز و خوابگاه)</description>
                <category>هادی فرامرزی</category>
                <author>هادی فرامرزی</author>
                <pubDate>Fri, 14 Jun 2019 21:50:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بومگرد</title>
                <link>https://virgool.io/@fala/%D8%A8%D9%88%D9%85%DA%AF%D8%B1%D8%AF-iqpco9sxffvg</link>
                <description> بومگرد غلت می‌‌خورد. تیرهای سقف خانه غِش غِش می‌­کنند. صدای افتادن چیزی می‌­آید. مادر سر را می‌­چسباند به شیشه‌ی آبی‌­رنگ مهمان‌­خانه تا پای دیوار را ببیند. بومگرد افتاده است پایین. صدای پای پدر می‌­آید که اینگار همانطور که با عجله از نردبان پایین می‌‌آید با کسی هم حرف می‌­زند. کاپشنم را تنم می‌­کنم. از پله­های سنگی پایین می‌­روم. پدر توی کوچه است. بومگرد صاف افتاده توی جوی. مخلوطی از برف و یخ و آب توی جوی جریان دارد. پدر گلاویز است تا جسم سنگی را از جوی دربیاورد. آب پس زده است. ملتفتم نمی‌‌­شود. دستانم را توی آب می‌­برم. خم می‌­شوم که برسانمش به دستگیره. پدر تازه می‌­فهمد که بالای سرش هستم. می‌­گوید:«برو تو سرما می‌­خوری، ازت نخواستن.» توجهی نمی‌‌­کنم و به کارم ادامه می‌‌­دهم. به هر بدبختی است سنگ را از جوی بیرون می‌­آوریم. آب راهش را باز می‌­کند. سنگ سفید سفید شده است. غلتش می‌­دهیم و می‌­رسانیمش پای نردبان. پدر می‌­گوید حالا دیگر برو تو. کار تو نیست. دستت را سنگ می‌­گیرد و قوز بالای قوز می‌­شود. تا سر پله می‌­روم و برمی‌­گردم. می‌­گویم:«تنهایی که نمی‌­‌تونی.» دو طرف سنگ را می‌­گیرد. تکانی می‌­دهد و روی پایه اول نردبان می‌­گذارد. نگاهی می‌­کند. اینگار بخواهد بگوید دیدی می‌­توانم از پسش بربیایم. راست می‌­گوید می‌­تواند. از پس کارهایش خوب برمی‌­آید. ولی باز پای نردبان می‌­مانم. برف می‌­بارد. برف روی سر و کله­ام می‌­نشیند. پدر یکی یکی  پله‌­ها را بالا میرود تا می‌­رسد به پشت بام. دوباره بومگرد روی سقف می‌­غلتد و صدای تیر و دیوار را در می‌­آورد. پدر لب بام می‌­آید و مادر را صدا می‌­زند. مادر می‌­آید سر راه پله. «یه میخ بومگرد زیر سقف گاودونیه، برام بیارش بالا.» مادر بارانی پدر را روی سر و دوشش می‌­اندازد و از پله­ها می‌­رود پایین. با دو چوب ارزن و یک تیشه برمی‌­گردد. دستانش را دراز می‌­کند جلویم. می‌­خواهم بگویم«من ببرم؟» ولی حرفم را می‌­خورم. پس کی ببرد؟ دلهره­ی کمی‌ می‌­ریزد توی دلم. چشمانم می‌­دود سمت نردبان بلند که از کف حیاط خیس و برف‌آلود قد کشیده تا پشت بام. حواسم می‌­رود سمت باد و رقص برف. دلم می‌­لرزد. یا این لحظه باید دستش را پس بزنم و یا پشت بام رفتن و بومگرد کردن را فقط توی خواب ببینم. تیشه و دسته را می‌­گیرم. از سر پله آرام پایین می‌­آیم تا مادر برود تو. از پای نردبان بالا را نگاه می‌­کنم. چیزی که همی‌شه کابوسم بوده و روی پشت بام رفتن آرزویم. چه راه پر خطری. پدر از روی بوم باز هم صدا می‌­زند. حق  دارد.  برف یکریز دارد می‌­بارد و دارد پارویش می‌­کند. با یک دست سعی می‌­کنم تیشه و میخ را نگه دارم و با دست دیگر سفت نردبان را بچسبم. پا روی پله­ی اول می‌­گذارم. لیز است و یخ زده. دست حلقه شده دور نردبان را کمی‌ چپ و راست می‌­کنم تا برفش تکانده شود. یک پله بالاتر می‌­روم. فکر می‌­کنم آنقدرها هم سخت نیست. فکر می‌­کنم روزش رسیده است که بزرگ شوم. پایم نمی‌­‌رسد به پله­ی پنجم. نوک کفشم پایه­ی نردبان را لمس می‌­کند و تا به خودم می‌­آیم کف حیاطم. خوبی‌­اش این است برف نیم متر بالا آمده و زیرم نرم است. ولی ترسیده­‌ام. سر زانویم و چانه‌­ام ضرب دیده. به سر پله‌­ها و بالای نردبان زل می‌­زنم که ببینم کسی متوجه شده یا نه. اینگار افتادنم در همهمه­‌ی باد و برف گم شده. خوشحال می‌­شوم. اینبار پله‌­های اول را سریع­‌تر می‌­روم بالا. ده پایه که می‌­روم زیر پایم را نگاه می‌­کنم. عرق سردی بر پشتم می‌­نشیند. چشمانم را می‌­بندم. دستم را با تمام توان می‌­چسبانم به پایه. قدم‌­ها را یکی یکی برمی‌­دارم. فکر می‌­کنم که دارم از پله­‌های خانه بالا می‌­روم. به تابستان فکر می‌­کنم. به روی پشت بام که هرگز ندیدمش. به فردا فکر می‌­کنم که سر کلاس حماسه‌­ام را تعریف کنم. توی دلم غنج می‌­رود.در همین حین تا به خودم می‌­آیم تا روی پایه آخر ایستاده‌­ام. یک سر و کله از بوم بالا زده‌­ام. سقف خانه­‌‌ی ما بلندتر از سقف خانه‌­ی جواد است. پدرسوخته دروغ گفته بود. بوم­‌ها صاف و سفید کنار هم پهن شده‌‌اند. بیست سانتی برف روی بوم ما خوابیده است. تیشه و میخ بومگرد را پرت می‌‌­کنم روی بام. پدر را صدا می‌­زنم. پایه‌­ی آخر بلند است. پدر تا سر برمی‌­گرداند و سر کوچک سرخ و سفیدم را می‌‌­بیند می‌­دود سمت نردبان. دستم را می‌­گیرد و با تکانی روی دوپا می‌­ایستم روی بوم. اینگار پرت شده باشم وسط خواب­‌هایم. اینگار یکباره قد کشیده باشم و بزرگ شده باشم. </description>
                <category>هادی فرامرزی</category>
                <author>هادی فرامرزی</author>
                <pubDate>Sun, 21 Apr 2019 13:54:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لحظه‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@fala/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87%D9%87%D8%A7-vbnjtmivyqh3</link>
                <description>  یک ماه قبل وقتی صبح‌ها ساعت زنگ می‌زد؛ چشم که باز می‌کردم، لَختی سراغم می‌آمد. لحظاتی بود که خلا کامل بود، بی هیچ امید و ناامیدی، تا اینکه بعد از دقایقی به خودم می‌آمدم و روزنه‌ای از رویا پیدا می‌شد. دوش که می‌گرفتم انگیزه‌ها لحظه به لحظه پررنگ‌تر می‌شدند و می‌شدم همانی که می‌خواستم. یک ماه قبل‌تر از آن، وقتی صبح‌ها ساعت زنگ می‌زد، مثل برق می‌جستم و در چشم بهم زدنی زیر دوش بودم، اینگار منتظر بودم صبح از راه برسد تا هجوم برم بر زندگی. ماه‌ها قبل وقتی سرباز بودم، صبح‌ها، چشم باز می‌کردم ولی دوست نداشتم هرگز هشیار شوم. می‌پسندیدم هرچه منگ‌تر لباس فرم بپوشم و از آن سربالایی کوهک بالا روم تا برسم به کتابخانه و آنجا کنار بخاری، لم بدهم روی صندلی و پایم را بیندازم روی صندلی و رویاهایم را پزم، این روزهایم را ترسیم کنم، بپرورانم و لحظات را هرچه بیشتر تلف.ماه‌هایی بوده است که شب تا سحر به گفت و گو نشسته‌ایم و غم صبح و فردا را نخورده‌ایم. رویاهایمان را زندگی کرده‌ایم.بچه که بودم صبح‌ها، شوق و ذوق برف داشتم که شبانه بر پشت بام همسایه بالا می‌آمد و صبح تا چشم باز می‌کردم پای پنجره بودم تا ببینم تا کجا برف بالا آمده است. لحظات آن روزها برای گذشتن دلیل نمی‌خواستند. برای هر لحظه فکری و خیالی و کاری بود. هرچه زمان پیش آمد اینگار لحظه‌ها پررنگ‌تر شدند، هر لحظه شد همراه بی‌رحمی که برای تک تک روزهایت بازخواستت کند. دیگر بی‌دلیل و بی‌هیچ، قصد گذشتن نداشتند، باید پرشان می‌کردم، باید همراهشان می‌شدم، در گوششان نجوا می‌کردم، باید با لحظات بازی می‌کردم که بگذرند و مرا بگذراند. حالا هر لحظه مثل ریزه‌سنگی در کف کفش می‌ماند، نه می‌شود بی توجه به آن راه را پیمود و نه لحظه‌ کوتاه می‌آید. این لحظه‌های لعنتی خرمان را چسبیده‌اند و کشانده‌اند به حساب و کتاب. بیست ساله که بودم می‌شد ماه‌ها بگذرند بی آنکه حساب روزها را حتی داشته باشم، بی آنکه نیازی باشد بازی راه انداخت، مشغول شد، بی‌نیاز از همه‌چیز، لحظات می‌گذشتند و این خود کم چیزی نبود.شاید لحظات بی‌خود نمی‌گذشته‌اند، شاید زندگی آنقدر پر بوده، شاید اینقدر خیال و آرزو در سر بوده که اگر همه‌ی شبانه‌روزها صرف پختنشان می‌شد، باز هم لحظات کم می‌آوردند. شاید لحظات بی‌دلیل نمی‌گذشتند، شاید خوب از نقششان باخبر بوده‌اند. شاید هر لحظه با خودش فکر می‌کرده که فلانی اینقدر سرش گرم است که گذشت ما را حس نمی‌کند. حال صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شوم، خلا وجودم را می‌گیرد، شب‌ها نیز. تنها که هستم و یا وقتی در جمعم. اینگار چیزی نیست که بخواهمش، یا بخوانمش و یا گوشش دهم. اینگار خواستنی‌ها ته کشیده‌اند. باز هم اینگار لحظات، این لحظه‌های مکار دارند نقششان را خوب بازی می‌کنند، اینگار هر لحظه به لحظه‌ی بعدی می‌گوید، آرام نگذر، بگذار اسیر زمان باشد. اینگار این لحظات بوده‌اند، اینگار زمان بوده مرا چون عروسک خیمه‌ شب‌بازی به حرکت واداشته است و یا ثابت نگه داشته. اینگار زمان بوده است. </description>
                <category>هادی فرامرزی</category>
                <author>هادی فرامرزی</author>
                <pubDate>Fri, 08 Mar 2019 23:07:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهار دقیقه</title>
                <link>https://virgool.io/@fala/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-skv6boqyu9se</link>
                <description>  دقایقی عجیب بر مرد گذر کرد. اینکه می‌گویم دقایق، منظورم فقط گذاشتن یک کلمه در یک جمله نیست، شاید راحت‌تر بود بگویم لحظات، هرچه باشد آشناتر است، ولی دقایق درست‌تر است؛ دقایق جمع مکسر دقیقه. اگر بخواهم دقیق‌تر شرح دهم شاید درست چهار دقیقه، یعنی 240 ثانیه، اگر بخواهیم واحد زمان را ثانیه در نظر بگیریم. به ثانیه‌ها که فکر کنیم می‌بینیم چهار دقیقه اصلا زمان کمی نیست. در یک ثانیه می‌شود حتی سه کلمه تایپ کرد و در 240 ثانیه حدود 720 کلمه؛ تقریبا اندازه حجم خیلی از داستان‌های کوتاه و شاید همینی که اکنون دارم از سر بیکاری و بطالت برای خودم می‌نویسم.مرد چهار زانو رو به لپتاپی مشکی رنگ و رو به پنجره نشسته بود. شبانگاه بود، بیایید فرض کنیم ربع ساعت از 9 گذشته بود. به چیزی چشم دوخته بود. شاید اگر چشمانش را می‌توانستم ببینم و یا آئینه‌ای روبروی صفحه نمایش لپتاپ بود، می‌شد بگویم چه اینگونه مسحورش کرده بود. بدنش بی حرکت، چشمانش گاهی باز و گاهی بسته و دست راستی که گهگاه بالا می‌رفت، انگشت شست و اشاره‌اش در وسط ابروهایش قرار می‌گرفت، شست به راست می‌رفت و اشاره به چپ و در انتهای ابرو جمع می‌شدند و از بالای گونه و زیر چشم‌ها گذر می‌کردند و نهایتا بر روی برآمدگی بالای بینی بهم می‌رسیدند. چهل و چهار بار این حرکت تکرار شد ولی مرد چشم برنداشت از صفحه. بی حسی عجیبی داشت، اینگار به کما رفته باشد. شاید سکته کرد بود ولی زنده بود، دستش تکان می‌خورد، بالا می‌آمد. شاید عادتش بود، شاید اینقدر عادت کرده بود که پس از مرگ دستانش بی‌آنکه نیازمند فرمانی از مغز مرده‌اش باشند، بی‌اختیار می‌توانستند بالا بیایند، درست وسط ابروها قرار بگیرند و چابک خود را به برآمدگی برسانند. آئینه‌ای اگر مقابل مرد بود شاید می‌شد رد بازدمش را بر آن گرفت.مرد تمام 240 ثانیه را که همانطور که عرض کردم اصلا زمان کمی نیست، بی حرکت زل زد، زل زد و زل زد. یعنی چه چیزی می‌توانست اینگونه خشکش کند. چه چیزی دیده بود؟ شاید تصویری بود از عزیزی که حالا خبر مرگش را شنیده بود، البته قطعا خبر شادی نبود و نمی‌توانست باشد، چون لبخندی باید لااقل بر لبش می‌نشست. شاید تصویری  معشوقی بود که از دستش داده. هرچه بود، دو امر قطعی وجود داشت، یکی اینکه موضوعی ناخوشایند برای مرد اتفاق افتاده و دیگر اینکه مرد را درگیر خودش کرده بود.شاید داشت مطلبی می‌خواند و تصویری در کار نبود. شاید چشمانش داشت متنی را می‌خواند؛ مثلا نامه‌ای از یاری و مرور خاطره‌ای که چون مردابی مرد را به درون خود کشیده بود. شاید نامه‌ای بود از معشوقش که حالا می‌خواست ترکش کند، به بهانه‌ای و شاید پیامی بود که خبر مرگی را به گوشش رسانده بود، پیامی کوتاه، در این حد که «پدر رفت» و چیزهایی شبیه این‌ها. شاید به ذهنتان برسد که این فرضیات همه از بدبینی است و اینکه مردی چهار دقیقه به چیزی خیره شود اصلا امر مهمی نیست. شاید بگویید که هر کسی می‌تواند چهار دقیقه به چیزی زل بزند؛ حتی شاید ادعا کنید که می‌شود چهل دقیقه نیز خیره شد و جم نخورد و اتفاقی هم نیفتد. اگر این فکرها را می‌کنید باید عرض کنم که بنده را بسیار احمق فرض کرده‌اید، حرفم اساسا چیز دیگری است. چهار دقیقه‌ی مرد قطعا فرق داشت. اینگار ثانیه‌ها را می‌شمرد، اینگار اندازه‌شان دستش بود. همه‌ی بدنش مثل زمان سنجی تک تک ثانیه‌ها را به خاطر می‌سپرد. مرد آنچنان زمان را تسخیر کرده بود که از خدا می‌داند چند هزار کیلومتر این سوتر و یا آن سوتر ثانیه‌ها برای من نیز به شمارش افتادند. چشمانم زمان را شکافتند، از در و دیوار و کوه و دشت گذر کردند تا مردی را ببینند که ثانیه‌ها را در دست گرفته بود و خیره در صفحه‌‌ی روشنی، چیزی را می‌نگریست که می‌توانست هر زندگی‌ای را مفهوم ببخشد و یا از تک و تا بیندازد. ثانیه‌ها هرچند کش می‌آمدند و هر کدام سالی را می‌مانستند که از جلوی چشمان مرد می‌گذشتند ولی نهایتا آنچه اجتناب ناپذیر بود، گذر ثانیه‌ها بود. ثانیه‌ها یکی یکی گذشتند، سال‌ها رد شدند و مرد هر چه به پایان چهار دقیقه جادویی نزدیکتر می‌شد، خیره‌تر. رگه‌ای باریک از خون، از بینی مرد آرام آرام راهش را کشیده بود و سعی داشت از میان موهای خاکستری راهش را به لب‌ها بکشد. مرد برای بار چهارم چشمانش را بست و دست راستش را مقداری بالا آورد، دستی که به مقصد نرسید. </description>
                <category>هادی فرامرزی</category>
                <author>هادی فرامرزی</author>
                <pubDate>Fri, 30 Nov 2018 23:08:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لحظات (داستان کوتاه)</title>
                <link>https://virgool.io/@fala/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-hw7ny92wgf74</link>
                <description> از خواب بلند می‌شوم. می‌مانم از جا بیرون بیایم یا نیایم. پتو را کنار بزنم یا نزنم. در این لحظه انتخاب‌هایم محدود به این‌هاست دیگر. دوباره غلتی می‌زنم و پی خیال دیگری می‌گیرم. چشم که باز می‌کنم ساعت، یازده را نشان می‌دهد. به نظر زمان مناسبی است که از جا بلند شوم و سراغ فلاسک بروم. چایی اولین نقطه امید است. آبی به سر و صورتم می‌زنم و گرمایی به دستانم می‌دهم. بخاری سرخ شده و خوب گرم می‌کند. لیوان همیشگی را برمی‌دارم و چایی می‌ریزم. بالشم را کنار بخاری می‌گذارم و کنارش دراز می‌کشم. شروع می‌کنم به قلپ قلپ فرو دادنش. قندپهلو هیچ وقت آدم را ناامید نمی‌کند. کمی سرحال می‌آیم و به جهان واقعیت پرت می‌شوم. کنترل را برمی‌دارم و تلویزیون را روشن می‌کنم. کاری به برنامه‌اش ندارم، مستقیم می‌روم شبکه سه و دکمه تکست را فشار می‌دهم. می‌روم به صفحه ۲۴۱ و شروع می‌کنم به خواندن تیترهای روزنامه ابتکار. معتدل است. یکی یکی تیترها را می‌خوانم و به صفحه‌های ورزشی می‌رسم. آنها را هم مرور می‌کنم. اخبار که تمام شد، به اتاقم برمی‌گردم. تخت ندارم. هیچ کدام از اجدادم تخت نداشته‌اند. نیازی به جمع کردن جا هم نیست. اوایل باید جمع می‌کردم ولی دیگر نیازی نیست. کنار بخاری خودم به بالشت خودم تکیه می‌دهم و دکمه پاور لپتاپ را فشار می‌دهم. تا بالا بیاید سری به گوشی می‌زنم. پیام‌های شخصی را می‌خوانم و عمدتا جواب هم نمی‌دهم. کاری به جملات هشت ریشتری و جوک‌ها ندارم. ویندوز بالا آمده رمز یک حرفی‌ام را می‌زنم و صاف به فولدر آهنگ‌ها می‌روم و پوشه‌ای از شجریان را پلی می‌کنم. تا صدای شجریان بخواهد بلند شود به هال می‌روم و لیوانم را دوباره پر از چایی می‌کنم. شجریان می‌خواند و من می‌خوانم، او حافظ، من کتابی را که تازه خریده‌ام. کتاب را می‌گذارم کنار و سیستم را روی پایم می‌گذارم. می‌روم سراغ گیم. بیدل گزینه خوبی است برای وقتی بخواهی فقط با دستانت کار کنی و فکرت جای دیگری باشد. سه دست پیاپی می‌بازم. به خودم می‌آیم باید انتقام بگیرم. چهار دست پشت سر هم می‌برم و دوباره خیال راهش را باز می‌کند. دوباره می‌خواهم ببازم. این‌بار حوصله‌ام سر می‌رود. بازی را در لحظه باختن ذخیره می‌کنم و به سراغ داستان می‌روم. تک روایتی از یلدا می‌خوانم و دور هم جمع شدن‌ها. با حال و روزم سازگار نیست. تنهایم و یلدایی هم ندارم. اصلا خورشید اینجا طلوع نکرده است. هوا ابریست و برف دارد می‌بارد. لب پنجره می‌روم چه برفی آمده. شاد می‌شوم درست مثل کودکی. کاپشن را روی دوشم می‌اندازم و به حیاط پشتی می‌روم. برف نرمی روی زمین خوابیده. چه لذتی. سیگاری آتش می‌زنم و کمی زیر برف می‌مانم. موهایم که جوگندمی شد به زیر بالکن پناه می‌برم و برف را نگاه می‌کنم. برف گرمی است. سیگار را پرت می‌کنم توی برف. یک مشت برف برمی‌دارم و گلوله می‌کنم. خوب که محکم شد سیم برق سفید‌پوش را نشانه می‌گیرم. چندباری کارم تکرار می‌شود . در نهایت با سقوط توده درازی از برف دلم غنج می‌رود و بر می‌گردم کنار بخاری. نوک انگشتانم تیر می‌کشد. خوب که گرم می‌شوم، سیبی بر می‌دارم و گاز می‌زنم. سیب خوبی است، باب میل. دیگر کاری ندارم انجام بدهم. کنار بخاری دراز می‌کشم و «باغ همسایه» را برمی‌دارم. می‌دانم که قرار نیست بخوانم. ولی عادت دارم. هنوز چند خط نخوانده غرق خیال می‌شوم. غرق تمام چیزهایی که باید می‌شدم و نشد. غرق تمام کامروائی‌ها، رفتن‌ها و آمدن‌ها. غرق رفاقت‌ها و نارفیقی‌ها. هم راضی‌ام و هم ناراضی. هم شادم و راحت و هم غمگین و خسته. دردم چیست نمی‌دانم. انگار یک گره قدیمی در یک جایی از گذشته‌ام که باید بازش می‌کردم و اکنون نه جایش را می‌دانم و نه دردش را. نه کسی هست که بشود همکلامش شد و نه دردی دارم که امیدوار باشم با درمانش گره‌ای گشوده شود. اینگار فقط باید بروم. مرد ایستادن نیستم. باید بروم. کفش‌هایم را می پوشم و به راه می‌افتم. باید سردم شود، گرمم شود، یخ بزنم، سرما بخورم، چایی داغ بنوشم و چایی‌ام سرد شود. انگار کار دیگری ندارم بکنم. چه کاری بهتر از این‌ها. هر جا که باشم دلم برای اینها مگر تنگ نمی‌شود. مگر برای تک تک این لحظه‌ها جان نمی‌دهم. پس مرگم چیست؟ دردم چیست. باید بمانم و کنار بخاری‌ام دراز بکشم. گوشی را بردارم و از او بخواهم که بیاید و عیشم را کامل کند. اگر بیاید شاید و البته شاید گره هم باز شود. حتما باز می‌شود. شاید قرار یابم و حتما می‌یابم. گوشی را برمی‌دارم و صدایش می‌لرزد و می‌گوید: س س لا م  پی نوشت: این داستان کوتاه قبلا با عنوان بی قراری لحظه ها در روزنامه ابتکار منتشر شده است. </description>
                <category>هادی فرامرزی</category>
                <author>هادی فرامرزی</author>
                <pubDate>Tue, 13 Nov 2018 21:33:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باشد که آینده از آن ما</title>
                <link>https://virgool.io/0911897XXXX/%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86-%D9%85%D8%A7-wa4ublubrwrq</link>
                <description>  داشتن چشم‌انداز روشن از آینده شاید مهمترین موتور محرکه هر شخصی باشد. وقتی این موضوع به سطح یک ملت در یک مختصات جغرافیایی کشیده می‌شود، اهمیت دوچندانی پیدا می‌کند؛ و روشن نبودن چشم‌انداز و نداشتن دید به آینده مثل زهر ملت را می‌تواند دچار خلسه کند، به خواب فرو برد، و در نهایت اسیر کابوسش کند؛ درست مثل وضعیت کنونی ایران. شخصا و تا جایی که خوانده‌ام و شنیده‌ام اینگار کسی هنوز راهی برای دمیدن بر آتش امید ملت پیدا نکرده و اینگار همه دست نگه‌داشته‌اند تا زمان چه کند و جهان به کجا رود. این حالت انفعال در نظر دادن و باز کردن راهی و یا گشودن دریچه‌ای  به باغ روشن و امید بخشی برای ملت، بخشی بر عهده علما قوم و بخشی هم بر عهده‌ی تصمیم‌گیران و مسئولین و اداره کنندگان مملکت است. در شرایطی که اعتماد عمومی به نهاد حکومت در ایران به طرز بی سابقه‌ای فرو کاسته و حرف‌ها و رهنمودهایشان به باد هوا می‌ماند در چشم ملت و نبود منتقدین و عالمانی که طرحی شگفت طراحی کنند که هم بوی آبادی و آزادی بدهد و هم امکان اجرایی و ثمربخشی داشته باشد؛  نتیجتا ملت می‌مانند با عمری که به تباهی می‌گذرد و زندگی‌ای که به تلخی، بدون چشم‌انداز و فردای روشن. خب طبعا در این شرایط هر کس به مقتضای جایگاه و امکانش سعی می‌کند، خرک خویش را لنگان به مقصد برساند، یکی با مهاجرت و ترک وطن و دیگری با ماندن و زل زدن به آینده و انبوهی از سوال‌هایی که اینگار پاسخی برای آن‌ها نیست. با این همه چاره چیست؟احمد زیدآبادی در یادداشتی به نکته‌ای اشاره می‌کند که خالی از لطف نیست. می‌گوید در ایران همواره منابع کم بوده است و شرایط زندگی سخت. ولی ایرانیان در این جغرافیا به مدد دو ویژگی در طول تاریخ دوام یافته‌اند، سخت‌کوشی و قناعت. برای اینکه بخواهم منظورم را بهتر برسانم شاید بد نباشد به سر مقاله روزنامه طوفان در سال 1302 به قلم فرخی یزدی اشاره‌ای کنم. ایشان در این مقاله سعی دارد به یکی از سوالات و دغدغه‌های آن روز که فساد حاکمین و عدم توانایی حکومت در اداره مملکت است؛ جواب بدهد. فرخی یزدی هرچند نقش حاکمیت وقت را در تیره‌روزی وضع مردم نادیده نمی‌گیرد ولی مشکل اساسی‌تر را نگاه مردم به صورت مسئله-عقب‌ماندگی ایران و فساد حاکمین- می‌داند. ایشان مردم را توصیه می‌کند که اگر کار نمی‌کنند لااقل می‌توانند کمتر تریاک بکشند و یا هوسرانی کنند. مردم را به خردورزی و کار کردن و کار کردن تشویق می‌کند.دیگر اینکه از زنده‌یاد احسان یارشاطر وقتی درباره راه آبادی و آزادی ایران سوال پرسیده می‌شود، ایشان توصیه می‌کنند به کار کردن، کار کردن و کار کردن.چندی پیش در هیاهوی قطعی برق‌های مکرر کشور آقای چیت چیان وزیر سابق نیرو مقاله‌‌ی مفصلی درباره وضعیت صنعت برق در روزنامه دنیای اقتصاد نوشت. حرف اصلی ایشان این بود که نمی‌شود برق با کیفیت اروپا تولید شود ولی با قیمت ایران به دست مشتری برسد. نکته‌ی دیگری که مو به تن سیخ می‌کرد، کمبود بودجه برای تجهیزات و نگهداری و افزایش تولید برق است. مبحثی که اگر تامین نشود می‌تواند کل صنعت برق کشور را از پا درآورد. ادامه بحث را با جواب دادن به سوال زیر پی می‌گیرم: یک: وظیفه و مسئولیت‌های مردم و حاکمیت در قبال آینده ایران چیست؟وظیفه مردم شاید چیزی جز سخت کوشی و قناعت نباشد. هر کس که قرار است در این خاک روزگار سپری کند، باید همواره این نکته را مدنظر داشته باشد که منابع اندک است و در هر جایی و مبحثی باید صرفه‌جویی کرد. وظیفه دیگر مردم مشارکت فعال در اداره امور مملکت و تحمیل حقوق خویش بر حاکمیت است. وظیفه سوم کار کردن و کار کردن و کار کردن. ایران آباد نمی‌شود مگر اینکه هر ایرانی در جایگاه خویش عرق بریزد و زحمت بکشد.وظیفه حاکمیت بازگشت به خردورزی و تدبیر است. در بادی امر حاکمیت باید نشانه‌هایی از خردورزی را نشان بدهد و به مرور اعتماد عمومی را کسب کند. تا اعتماد عمومی مردم به حاکمان به جایگاه درستش برنگردد امکان عملی کردن هیچ برنامه‌ای به طور شایسته نخواهد بود. در گام بعد حکومت باید تکلیفش را در حوزه‌های مختلف مانند؛ الگوی اقتصاد کشور، سیاست خارجی، روابط با همسایگان، مسائل محیط زیستی، مسائل اجتماعی و ... مشخص کند. بعد از مشخص شدن تکلیف، وظیفه حاکمیت گرفتن تصمیمات سخت و اداره مملکت بر اساس الگوهای علمی و مدیریتی  است. شاید اولین تصمیم سخت حذف یارانه‌ها، کاهش برداشت آب زیرزمینی، تغییر نظام بانکداری، حذف شورای نگهبان، تغییر نگاه به مسائل زنان و پوشش آن‌ها و توسعه صنعتی باشد. قدم بعدی واگذار کردن تصمیمات خردتر به مردم و بهره بردن از خرد و عقل جمعی مردم در تصمیمات خرد و درشت و اعتماد به مردم است. همه‌ی این‌ها نمی‌شود مگر با پذیرفتن دموکراسی ولی نه به صورت حداقلی بلکه با تمام شرایط و ضوابط آن. شاید بد نباشد جکومت تمرکز را بر تهران بردارد و امکانات و منابع را در کل کشور توزیع کند؛ مخصوصا در جنوب کشور و در سواحل خلیج فارس که می‌تواند موتور محرکه اقتصاد کشور و همچنین عامل بازدارنده در روند مهاجرت از شهرستان‌ها به تهران باشد. در پایان اینکه اگر مردم آگاهانه و فعال در قبال مسائل مملکت برخورد کنند و حاکمیت نیز دست از ماجراجویی و سعی و خطا کردن بردارد و اداره امور مملکت را بر مدار خردورزی و منافع ملی قرار دهد، آینده می‌تواند روشن باشد. به قول نامجو «باشد که آینده از آن ما!»پی نوشت: 1- توصیه می‌شود مقاله جناب چیت چیان درباره مشکلات صنعت برق و آب ایران حتما مطالعه شود. https://donya-e-eqtesad.com/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-39/3411502-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%AF-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%862- یادداشت آقای زیدآبادی در کانال تلگرام ایشان https://t.me/ahmadzeidabad قابل دسترس است.3- سرمقاله روزنامه طوفان به قلم فرخی یزدی در کانال قدح‌های نهانی https://t.me/qadahha در دسترس است. </description>
                <category>هادی فرامرزی</category>
                <author>هادی فرامرزی</author>
                <pubDate>Fri, 19 Oct 2018 18:49:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چُم</title>
                <link>https://virgool.io/@fala/%DA%86%D9%8F%D9%85-w4xfn51ffsfo</link>
                <description>چهارده مهر آمد و گذشت و من ماندم با سالی که منتهی می‌شود به سی سالگی. یادم به عکسی از پدر همراه با مادر دقیقا در 30 سالگی پدر افتاد که برادر بزرگ بغل پدر و آن یکی برادر میانی در آغوش مادر است و ایستاده‌اند جلوی شاهچراغ. پدر در سی سالگی که می‌شود سال 63، دختری هشت ساله دارد و دو پسر سه و یک ساله. من، اینجا در آستانه سی سالگی حتی درباره بدیهی‌ترین چیزهای زندگی چون محل زندگی، شغل و حتی سبک زندگی مانده‌ام؛ بقیه چیزها هم پیشکش.نمی‌خواهم بگویم همه‌اش از تفاوت نسل است و این فاصله سی ساله. عمرا باور ندارم که این همه اختلاف فقط از تفاوت نسل‌هاست. این‌ها دیگر تفاوت نیست، رسما دو دنیای موازی است. راهنمایی که بودم و حتی قبل‌ترش تصویری از آینده داشتم. دبیرستان این تصاویر شکل گرفت و رنگ. تا ترم دو  کارشناسی هم اینگار می‌دانستم قرار است به کجا بروم؛ اما یکباره روند عوض شد و اینگار به خواب رفتم، به خلسه و چشم که باز کردم آن پنج سال کارشناسی گذشته بود و تصمیمی لحظه‌ای برای رفتن به ارشد و عوض شدن تمام تصاویر، اینگار کن که تصویر قلب شد، انقلاب شد، و باز ارشد هم سردرگم‌تر از همیشه، تا تمام شد؛ مثل آب یخی که بر مستِ خوابی بریزند، رسیدم به خدمت و هنوز گیج و دونگ. دقیقا نمی‌دانم می‌خواهم چه بگویم ولی اینگار برای نسل‌های قبل‌تر زندگی و انتخاب‌ها بدیهی‌تر بود. اکنون ماییم و لحظاتی از آینده در پیش و عمری که باید سپری شود، بی آنکه بدانیم می‌خواهیم کجا برویم؛ بی آنکه در پی رویایی باشیم و بدون تصویری حتی بی آب و رنگ از آینده. اینگار دنیا را آب برده باشد و ما را خواب. </description>
                <category>هادی فرامرزی</category>
                <author>هادی فرامرزی</author>
                <pubDate>Wed, 10 Oct 2018 21:20:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گرم ِخواب(داستان کوتاه)</title>
                <link>https://virgool.io/@fala/%DA%AF%D8%B1%D9%85-%D9%90%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-gc3x2d9ci8rs</link>
                <description> وارد ایستگاه که شدم چشمانم گرم گرم بود. خودم را ول کردم روی یک صندلی که با خوش‌شانسی تمام خالی بود و چشمانم را بستم تا قطار سر و کله‌اش پیدا شود. در همان چند ثانیه، رویای باغ را دیدم و سایه‌ی گردو. جمعیت کاتوره‌ای‌وار حرکت می‌کردند. ایستگاه گلبرگ شلوغ بود ولی نه در حدی که نشود نفس کشید. چند صندلی آن‌ورتر مرد میانسالی با صورت سه تیغ کرده روزنامه را پهن کرده بود روی پاهایش؛ زمخت‌ترین کاری که می‌شد در آن شلوغی و سردرگمی کرد. انتظار چه را می‌کشیدیم؟ باید سر برمی‌گرداندم و سوی آب و علف می‌رفتم.  قطار آمد و جمعیت هجوم بردند به سمت خط زرد. من هم تن لشم را بلند کردم و کشاندم پشت جمعیت. جا بود ولی کم بود. به زور خودم را جا کردم. روی هوا بودم. دستم به میله هم نرسید. چند ایستگاهی باید می‌گذشت تا تازه جای نشستن پیدا شود. خواب بدجوری آزار می‌داد و بوی دهن بقیه فضا را تنگ‌تر و دل آزارتر می‌کرد. نگاه‌ها خسته بود. معدود لبخندی هم بود ولی گذرا. آدم که صبح نباید فکر کند، غم بخورد، صبح باید سرشار از نشاط باشد و تازگی. مثل مادرم که صبح‌ها هنوز آفتاب نزده از خواب بیدار می‌شود و سبزی‌اش را آب می‌دهد. هنوز ما خوابیم که کارها را راست و ریس کرده و بساط صبحانه و چای را هم آماده کرده است. پدرم از خواب بلند نشده، دست شُکرش به سوی آسمان دراز است و در چنان صبحی باید هم باشد. من هم تا بودم حتما از خواب بیدار می‌شدم. چای دم صبح خنک چیزی نیست که بخواهم از دستش بدهم. داشتم می‌گفتم خواب توی وجودم بود. باید افقی می‌شدم و به خواب عمیقی فرو می‌رفتم. چه می‌شد آدم‌ها نیاز نبود هر روز صبح علی‌الطلوع از خواب بیدار شوند و یا اگر بیدار شوند مثل پدرم باشند ولی اینجا چه؟ با هزار فحش و فضیحت از خواب بلند می‌شوی در حالی‌که باید حداقل یک ساعت دیگر بخوابی و بعد هم قرار نیست هوای خنک بچشی بلکه حسابت با دود است و دم و شلوغی. نه صدای گنجشکی می‌شنوی و نه نسیم خنکی می‌وزد. چند باری سرپا خوابم برد و با تکانی پریدم. دیدم فایده ندارد خودم را جمع و جور کردم. پسرک داد می‌زد ده عدد جوراب ده هزارتومان. تکرار می‌کرد و تکرار می‌کرد و تکرار. اعداد را در فضا پخش می‌کرد و ذهن عادت کرده به حساب و کتاب ما، با هر صدایی یک‌بار جمع و تقسیم می‌کرد. خوب بود. صدایش خوابم را پراند. حال دل سوزاندن برایش را نداشتم. دقیق که شدم اصلا کسی توجهی به او نداشت، جز کسی که صبح خواب‌آلود متوجه سوراخ درشتی کف جورابش شده بود. مترو چند ایستگاهی جلو رفته و به امام خمینی رسیده بود. باید توش و توانم را جمع می‌کردم و خودم را پهن می‌کردم روی اولین صندلی‌ای که خالی می‌شد. چشمانم به حرکت نشسته‌ها بود و منتظر فرصتی تا خودم را به صندلی برسانم. باید می‌خوابیدم. دوست داشتم بخوابم و مترو همین‌طور ادامه دهد به حرکتش، ادامه دهد تا روستا. کمی که به خودم آمدم باز هم حداقل دوست داشتم تا ایستگاه آخر بخوابم. حداقل حوصله کار و حرکت نداشتم. خسته بودم و کرخت. تمام وجودم خواب می‌خواست. دفعه قبل که تهران را ول کردم و برگشتم روستا هنوز چند روزی نگذشته بود که خلوت و سکوت روستا زد زیر دلم. البته فقط سکوت نبود به هرحال تهران چیزهایی داشت که روستا نداشت. سر چند روز دلم برای شلوغی تهران تنگ شد. پدر می‌گفت و شاید هم راست می‌گفت که وقتی  اینجا هم اندازه تهران درمی‌آوری خب مرگت چیست که بخواهی بروی وسط آن جنگل و شلوغی. حتما راست می‌گفت. تهران آب دارد ولی دم در خانه چشمه که ندارد.  روی صندلی مترو لش کردم و دوباره  خواب گردو را دیدم و سایه خنکش. باز هم داشتم هوایی می­‌شدم که برگردم. آنجا هم که بودم دلم هوای ولیعصر می‌کرد و میدان اتقلاب.  ربع ساعت خوابیدم و مترو ایستگاه به ایستگاه رد کرد تا رسید به صادقیه. از آنجا دیگر صندلی خالی دغدغه نبود و مترو آرام می‌رفت و فرصت خوبی بود نیم ساعتی بخوابم. رفتم طبقه بالای مترو و کنار پنجره نشستم و در لحظه ای خوابم گرفت. نرسیده به وردآورد خودم را جمع و جور کردم. دیگر خواب هم از چشمانم رفته بود و انگار وضع آنچنان هم بد نبود.</description>
                <category>هادی فرامرزی</category>
                <author>هادی فرامرزی</author>
                <pubDate>Thu, 19 Jul 2018 23:33:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غریبِ آشنا (داستان کوتاه)</title>
                <link>https://virgool.io/@fala/%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%90-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-l1pmn81opwcn</link>
                <description> داستان قاسم اینگونه شروع شد. صبح از خواب بیدار شد. در واقع دستانی که بر در می­ کوبیدند بیدارش کرد. سراسیمه خودش را از لای پتو بیرون کشید. یعنی چه کسی می­توانست خروس­­خوان صبح اینگونه بی محابا در را بزند. به در که رسید جلوی آینه نگاهی به خودش انداخت. صورتش پف کرده بود و پوستش از سیگار زیادی کدر شده بود. دستی توی موهایش کشید نه برای صاف کردنش فقط برای اینکه کمی تر و تازه­اش کند. در را که باز کرد قیافه ناآشنا بود. تصویر مبهمی توی مغزش شکل گرفت. تصویر مبهمی که حرف­های آشنایی می­زد. تصویری که تکان می­خورد و صمیمانه قاسم را توی آغوش می­کشید، فشار می­داد، می­بوسید و از این می­ گفت که بلاخره توانسته پیدایش کند. حسن همانطور که می­ گفت با هزار بدبختی پیدایش کرده بود. یکریز حرف می­زد و قاسم مبهوت حافظه­ اش را مرور می­ کرد.حسن حرف­هایی می­زد بی آنکه به گذشته رود. اینگار برای حسن، قاسم همان آدم بیست سال قبل بود. اینگار رفته باشد تا سوپری سر کوچه و برگشته باشد. اینگار دنیا برای حسن از همان ساعتی که روز آخر مدرسه  از دیوار پایین پریده بود متوقف شده بود و او دوباره داشت از همان نقطه با قاسم مواجه می­شد.یک سال با هم روی یک نیمکت نشسته بودند. حسن آن سال از ایران رفته بود و آن سال آخر ایرانش لحظه به لحظه توی ذهنش حک شده بود.حسن وارد خانه شد. بوی سیگار و دم خانه زیر دماغش زد ولی به روی خود نیاورد. قاسم هم گیر کرده بود. نمی دانست چطور برخورد کند. نه می­دانست این غریبِ آشنا بخاطر چه سراغش را گرفته و نمی‌دانست چه بگوید و چه نگوید که باعث دلخوری نشود. حسن بی محابا توی خانه می­گشت و هرچیزی می­دید درباره اش نظری می­داد. قاسم با لبخندی رد می­کرد.حسن مثل رفیق­های شش دانگ فعلی­ اش حرف می­زد، شوخی ­می­کرد و درباره چیزی نبود که نظر ندهد. قاسم کتری را پر آب کرد و زیر گاز را روشن. از یخچال ظرف میوه ­ی کوچکی کشید بیرون و با دو پیش دستی آورد گذاشت روی میزِ گوشه هال. حسن همچنان داشت توی خانه می­گشت. اینگار دنبال ردی از خودش باشد. عکسی، یادگاری­ای و یا چیزی که مربوط به گذشته باشد. می­خواست مهر تاییدی بزند بر حضور چشمگیر گذشته ­اش. قاسم چیزهایی داشت یادش می‌آمد. ولی نه دقیق و روشن. تصاویری گنگ که ثابت نمی شدند و با صداهایی مبهم‌تر که وقتی با تصاویر به هم می‌آمیختند مخدوش­تر می­شدند. صدا و تصویر از زمان­های مختلف به هم می‌آمیختند. شاید هم ضعف حافظه‌اش بود. عادت داشت قیافه­ ها را خوب حفظ کند ولی اسم‌ها را نه. برای حسن گذشته روشن بود و هرچه بیشتر توی خانه می­گشت بیشتر صمیمی می­شد. بلاخره حسن آمد و روی مبل تک نفره روبروی قاسم نشست. قاسم پرسید:«حسن جان، چه خبر؟» حسن با همان لحن دوستانه و صورت بشاش گفت:«سلامتی، چه زندگی قشنگی داری، حیفه ایران، کاشکی نرفته بودیم. میدونی چند سال گذشته؟»قاسم سری تکان داد. هم دوست داشت تظاهر به دانستن کند و هم اینکه از زیر جواب دادن خودش را نجات بدهد. حسن خودش پی حرف را گرفت:«بیست و سه سال. تو موندی و من رفتم. آقای رمضانی یادته؟ خبری ازش داری؟» قاسم گفت:« معلم سال سوم؟» حسن به فکر فرو رفت. «سال سوم نه، سال اول بود. من که همون سال اول رفتم. سال سومی نبود که.»تمام تصاویری که قاسم طول این مدت گرد هم آورده بود در فضا گم شد. «اگر هم نیمکتی سال اولم نیست پس کی می­تواند باشد؟» حسن شروع کرد به حرف زدن، قاسم پیش دستی را گذاشت جلویش و میوه تعارف کرد.حسن سیب برداشت. «روز آخر مدرسه بود. آخرای خرداد بود شایدم اردیبهشت. تو حافظیه فوتبال بود. برق با ملوان. فینال جام حذفی. یادته با چه مکافاتی مدرسه رو پیچوندیم. راستی ناصر شیردل هنوز بازی می­کنه؟ چه بازیکنی بود خداوکیلی. قرار شد با هم از دیوار پشتی مدرسه بپریم پایین. من رفتم بالا، پریدم پایین و رفتم. تو ایقد دست دست کردی تا صدیق سر رسید. بعد من رفتم حافظیه و بعدشم رفتیم هلند. تا الان که برگشتم.»قاسم چیزی یادش نمی آمد. این همه فراموشی دیگر ممکن نبود. اصلا فوتبالی نبود. می­خواست هرطوری شده به مهمان غریب بگوید یک جای کار می­لنگد. ولی اگر اشتباه می­کرد چه؟ اگر واقعا حسن دوست قدیمی بود! برای چند دقیقه چشم­هایش را سپرد به دهان حسن و شروع کرد به فکر کردن. «نمی­خورد آدم بدی باشد. صمیمی و مودب است. هرچه باشد اینگار توی یک مدرسه درس خوانده­ایم حالا با یکی دو سال اختلاف.» پیش خودش فکر کرد بعد از بیست و سه سال بنده­خدا آشنایی پیدا کرده، برای من هم بد نیست. نگاهی به دود و دم خانه کرد و گفت:«راستی از هلند چه خبر؟»</description>
                <category>هادی فرامرزی</category>
                <author>هادی فرامرزی</author>
                <pubDate>Thu, 12 Jul 2018 23:01:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناوی</title>
                <link>https://virgool.io/@fala/%D9%86%D8%A7%D9%88%DB%8C-dfxmfwljl76q</link>
                <description>وارد مسجد شدیم. مسجد که نه در واقع نمازخانه بزرگی بود. قرار بود فرمانده مرکز برای دانشجویان وظیفه و ناویان سخنرانی کند. مسجد سبز رنگ بود. سوله بزرگی بود رو به قبله. توی هم می لولیدیم. فرماندهان گروهان و دسته‌ها بچه ها را توی صف و ستون‌ها مرتب می کردند. بی قراری از نگاهشان خوانده می‌شد ولی نه برای من و همدوره‌ای هایم. ما همهمه روزهای اول را از سر گذرانده بودیم و از تشویش و نگرانی هم خبری نبود. من هم بعد از چندبار جابجایی آخر سر کنار پسرکی تازه سبیل سبز کرده جا خوش کردم. می گویم پسرک چون واقعا سن و سالی نداشت و صورت بچه گونه‌اش هم این امر را تشدید می کرد. خیلی زود سر صحبت را باز کرد، کاری که معمولا خودم می کنم. سلامم کرد و من هم گرم جواب دادم. گیلانی بود. خیلی زود شروع کرد با زبانی شیرین از خودش گفتن. از سختی آموزشی و خوشی گذشته. صورت ساده و زحمت کشیده ای داشت. نیاز داشت حرف بزند. نمی دانم از دلتنگی بود یا بی تجربگی یا از مهری بود که مادری مهربان در قلبش کاشته بود یا بی پناهی‌اش در آن بیابان برهوت، هر چه بود شروع کرد به حرف زدن. از اینکه چهل روزی است مادرش را ندیده و از گیلان و باران و دار و درخت گفت. گرم حرف می‌زد. گفت که میان دوره داده‌اند و پدرش چون کشاورز است هزینه رفتنش را نداشته بدهد. شیرین حرف میزد و غمگین بود. کی غمگین نبود. گوش می کردم و در آن شلوغی نمی دانستم از چه زاویه‌ای امیدش دهم. خودم هم حال و روزی نداشتم. دوست داشتم دلگرمش کنم ولی از پس خودم هم بر نمی آمدم. یک صداقت و سادگی روستایی در صورت و گفتارش بود. من هم پانزده‌سالم بود که عازم شیراز شدم برای تحصیل در یک مدرسه شبانه‌روزی. آن‌روزها دنبال پیدا کردن نشانی ای بودم از خانه و محل و وطن. همه فکر و انرژی‌ام در جست‌و جوی گذشته بود در گرفتن ردی از وطن. آری وطنی که کمتر از صد کیلومتر آن ورترم بود ولی برای منی که پا از خانه بیرون نگذاشته بودم اینگار آن سر دنیا بود. دوباره رفته بودم به آن‌سال ها. پسرک حرف میزد و هرچه بیشتر می گفت من بیشتر خودم را می دیدم. اینگار دست دراز کرده باشم و پانزده سالگی‌ام را از گذشته به حال کشیده و به حرف آورده باشمش. پسرک مثل دیگ آشی که در حال جوشیدن است و با هر جوشی آب و محتویاتش را ناگهانی بیرون پرت می کند داشت خودش را بی اختیار خالی می کرد. اینگار که در آن فضای همه سبزپوش و همه به یک چشم دیده شدن حجتی نداشت که حرفی در دلش بماند. می جوشید و محتویات ذهن و حافظه‌اش را بیرون می ریخت. چیزی از دستم ساخته نبود. جز همدلی آرامی، همدلی که نه، شاید همان یک جفت‌گوش شدن. مثل وقتی که اول دبیرستان توی اتوبوس مینشستم و با پسر هم سن و سال خودم میخواستم حرف بزنم. من حرف میزدم ولی او گوش نمی داد. ساکت می شدم. ولی حرف‌ها با خودم و برای خودم ادامه داشت. شاید فقط می توانستم خلاف هم‌صندلی‌های اتوبوس سال‌های اول دبیرستان عمل کنم. اینگار یکی داشت با خودم همدلی میکرد و روزهای بی قراری‌ام را یادم می‌آورد . باید تمام گوش میشدم تا خالی شود. معمولا حرف‌هایم را به کسی که فقط قرار است چند لحظه‌ای هم صحبتم شود راحت‌تر میزنم. چون بعدی وجود ندارد که نگرانش باشم. پسرک شاید با خودش فکر کرد که در این دشت سرباز و گرما چه بهتر که حرف‌هایم را بدون ترسی از عواقبی یا ملامتی به گوش‌هایی بسپارم. حرف‌هایش را زد. نمی دانم چون وقت جلسه داشت تمام می‌شد یکباره از حرف زدن افتاد یا اینکه مثل دیگ آش محتویات اضافه را بیرون ریخت و شاید هم شعله‌های آتش دیگش خاموش شده بود. به هرحال جلسه تمام بود و حرف‌های پسرک هم تمام. جمعیت که به ولوله افتادند پسرک در چشم بهم زدنی غیب شد. من هم پی‌اش را نگرفتم. مثل همه پانزده‌سالگی‌ام که دیگر نشانی از آن نمی بینم جز خاطره گنگ و غبارآلودی. چند ماهی گذشته است و من روزها به پسرک فکر می کنم و دنبال همین دو جفت گوش می گردم که بی دلیل کنارم بشیند و مگوترین حرف‌هایم را بردارد و ببرد. شاید هم خودم باید نقش خودم را بازی کنم. دلم برای پانزده سالگی‌ام تنگ می شود و خیال پسرک هر روز گنگ‌تر و غبارآلوده‌تر می شود. </description>
                <category>هادی فرامرزی</category>
                <author>هادی فرامرزی</author>
                <pubDate>Mon, 11 Jun 2018 00:16:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه‌ی پیرمرد (داستان کوتاه)</title>
                <link>https://virgool.io/@fala/%D9%82%D8%B5%D9%87-%DB%8C-%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%B1%D8%AF-uckyzu5vqvuq</link>
                <description> پیرمرد قلیان می‌کشید و حرف می‌زد. سه پک به قلیان و باز قصه‌ی برادر را سر می‌گرفت. اینقدر گفته بود و اشک ریخته بود، که اینگار قصه‌ی خودش بود، ولی همه می‌دانستیم از زبان برادر حرف می‌زند. حیفم آمد ثبتش نکنم. پس عینا هرچه را گفته بود، ثبت کردم: « از ته دره صدای فیره‌ی باد آمیخته با ریزش آب شره می‌کرد و مثل موج دریا خود را به صخره می‌کوبید. صخره هرچند پابرجا و سخت می‌نمود ولی باد پروایی نداشت.آبشار از اشکنی از میانه‌های کوه سرچشمه می‌گرفت. سه متری توی ریز و شن فرو می‌رفت تا به لبه‌ی پرتگاه برسد و آن موقع زیر پایش خالی می‌شد و قطرات آب دستپاچه خود را به سنگ و درخت می‌زدند و سقوط می‌کردند. این بین باد فرصت را غنیمت می‌شمرد و خوب قطرات را می‌نواخت. از پایین آبشار که بالا را دید می‌زدی، گهگاهی پازنی بر لبه ایستاده، سر خم می‌کرد و مغرور شاخ می‌چرخاند و حتی آسمان را هم به هیج می‌گرفت. البته حق داشت. لبه‌ی پرتگاه، جای ایستادن نبود و جز پازن هیچ بزی به مخیله‌اش هم نمی‌گذشت که بتواند خود را به لبه‌ی پرتگاه برساند.بعد از سه روز دربدری و زیر و رو کردن تمام دره‌ها و اشکفت‌ها، وقتی خبر رسید که سیدخان از آبشار سقوط کرده، شاید پیرمردها آه کشیدند و دخترها صورتشان را خنج زدند و مردها یقه دریدند ولی این‌ها قطعا در مقابل عجب و شگفتی‌ای که تک تک ذرات بدن مرا فرا گرفت چیزی نبود. محال بود کسی بالای آبشار برود. مگر پازن پیری که هر از گاهی خودش را به لبه‌ی پرتگاه می‌رساند و سری می‌چرخاند و بعد گم می‌شد. با این تفاسیر اصلا باور نکردم و تا به چشم خودم ندیدم.عجیب‌تر از صعود سیدخان به بالای چشمه، نحوه‌ی سقوطش بود. طبعا اگر از همان لبه‌ی پرتگاه که گهگاه پازن خود را به آنجا می‌رساند تا به عالم و آدم و آسمان فخر بفروشد، پرت شده بود باید مستقیما کف آبشار و توی حوضچه‌ی کوچکش می‌افتاد. البته سیدخان یخ زده و خونین، با سری له شده ودندان‌های جلوی آش و لاش، دقیقا وسط حوضچه معلق در آب شناور بود ولی دیواره‌ی سنگی آبشار هم خونین بود. اصلا همچین سقوطی ممکن نبود. اگر صخره‌‌ آبشار را مقداری تشریح کنم، شاید شما هم با من هم نظر شوید. آب از تقریبا دو متری بالای آبشار سرچشمه می‌گرفت و بلافاصله در ریز و شن فرو می‌رفت. ریز و شن‌هایی که روی صخره را فرش کرده بودند. آب با چشمانی کور سه متر راه را طی می‌کرد و چشم که باز می‌کرد به لبه‌ی صخره می‌رسید و درست از همان لبه یکباره سقوط شروع می‌شد؛ چون صخره‌ شیبی به سمت داخل کوه داشت  و مثل غار دهن گشادی بود. حالا با این تفاسیر در صورتی که سیدخان حتی توانسته باشد مثل آن تک پازن خود را به بالای آبشار برساند، اگر سقوط هم می‌کرد باید صاف می‌افتاد پایین آبشار، توی حوضچه و قطعا نباید به دیواره‌ی کوه برخوردی می‌کرد. ولی در کمال تعجب رگه‌هایی از خون از همان بالای صخره کشیده شده بود تا میانه‌ها.سیدخان را بردند و با همه‌ی آداب و اصولی که همه از برش بودند خاکش کردند. اینگار نه هیچ وقت زاده شده و نه مرده بود. ولی ته ذهن من ماند که چگونه آن مرحوم اولا خودش را رسانده بود به بالای آبشار و ثانیا چطور سقوط کرده که آنطور دیواره‌ی آبشار را خون آلود کرده بود.مدتی بعد رفتم پای آبشار. ردی از خون هنوز معلوم بود. باد می‌وزید و آب را بغل می‌کرد و به سنگ و درخت می‌زد. پازنی بالای آبشار نبود. از کناره‌ی کوه خودم را بالا کشیدم و به طاقچه‌ای رسیدم که چین خوردگی‌ای بود که اگر پی‌اش را می‌گرفتی نهایتا به بن بست می‌خورد و ده متری هم با میانه‌های صخره‌ی آبشار فاصله داشت. سیدخان احتمالا به هوای پازن رفته بود لبه‌ی پرتگاه. شاید زیر آبشار ایستاده و پازن آمده لبه‌ی پرتگاه و سر چرخانده  سمت پایین، باز رو به آسمان کرده و فیکه کشیده و دنیا را به هیچ گرفته است. شاید مسحور چشم‌های پازن شده باشد، شاید در عمق چشمانش حرفی خوانده باشد که بی محابا خود را به کوه زده و از کمرکش کوه بالا رفته باشد. این‌ها را حدس می‌زنم چون میلی در وجود خودم بود، چیزی در ته قلبم که می‌کشاندم پای آبشار، و آنجا پاهایم بی اختیار راه صخره و طاقچه‌هایش را در پیش می‌گرفتند تا با ترس و هیجانی که معلوم نبود از کدامین ضمیر ناشناخته‌ام ریشه می‌گرفت؛ بروم سمت پرتگاه. از مرگ سیدخان خیلی گذشته بود. سر و کله‌ی پازن دیگر پیدا نمی‌شد. اینگار رم کرده باشد و سویی دیگر رفته باشد. آبشار هرچند می‌غرید ولی خروشش از خشم بود، خروشش بوی خون می‌داد. شب‌ها بی‌خواب می‌شدم، خواب چشم‌های پازن را می‌دیدم. افسونی داشت و غمی. سر چرخاندنش دیگر از سر غرور نبود، اینگار ناامید شده باشد.از آبشار می‌ترسیدم و هرچه بیشتر راهم را کج می‌کردم تا سویش نروم، کابوس‌هایم بیشتر می‌شد.تا اینکه در خواب پازن را دیدم خمیده بر چیزی. حیف که خواب بود و فرمان دست من نبود که تصویر را اینقدر عقب و جلو ببرم تا ببینم پازن برای چه دل می‌سوزاند. ولی بیدار که شدم مطمئن بودم، سیدخان بود که خونین بر لبه‌ی پرتگاه افتاده بود. و بعد دیگر کابوس محو شد. دیگر پازن خودش را پس کشید. حرفش را زده بود.مرضی افتاد توی جانم که بروم سمت دره. نیازی بود واجب‌تر از دره. معتاد نگاه پازن شده بودم. دیگر مرگ سیدخان و یا رگه‌های خونش که بر صخره ماند بود مسئله‌ام نبود. شبانگاه، زمستان، سرما از زیر در خود را تو می‌کشید که چون شبگردها، بی اختیار پتو را کنار زدم، در را گشودم و راه دره را در پیش گرفتم. این‌ها را مثل خیالی در ذهن دارم. حتی گاهی فکر می‌کنم، در خواب دیده‌ام. ولی رفتم. اگر نرفته بودم سرما آنچنان بر تنم نمی‌نشست. به پای آبشار رسیدم. پازن بر لبه‌ی پرتگاه در شبی که ماهتاب نمی‌تابید، درخشان ایستاده بود. اینگار چراغی در دل سیاهی شب بود وقتی سر چرخاند و شاخش برقی زد و برقش درست مثل صاعقه‌ای دره را روشن کرد. خود را به کمرکش کوه زدم. راهی که بارها رفته و هر بار طاقچه‌ها باریک و باریک‌تر شده بودند تا نهایتا در جایی کور شوند و راه را ببندند؛ این بار آغوش باز کرده بودند برایم، طوری که در سیاهی شب، بی چراغ، بی لغزشی بالا رفتم. در کمرکش کوه تابیدم و به خودم که آمدم بالای پرتگاه رسیده بودم. فضا بزرگتر از ده متر بود. ریگ و ریز بر بستری از سنگ ماوا داشتند و از دل سنگ آب می‌جوشید و در ریز فرو می‌رفت و بعد خودش را به آغوش باد می‌سپرد. رستن گاه چشمه غاری بود به دهانه‌ی قد انسانی. شیاری باریک که در دل کوه جا خوش کرده بود و از کفش آبی زلال بیرون می‌ریخت. از پازن خبری نبود. نه صدایی می‌آمد و نه حرکتی.»اینجا که رسید مکثی کرد، سرخ شد و خَرس چون ابر بهار بارید. بعد دوباره قلیانش را پک زد. «بعد از مرگ سیدخان، اینبار دیگر معطل نکردیم و صاف رفتیم سراغ دره. برادر مثل سیدخان، خونین در حوضچه شناور بود. شب اولش بود که به خوابم آمد. نه اثری از خون بود و نه سقوط. قلیان را گذاشتم جلویش و پک زد و گفت. از پازن گفت و سیدخان. از چشم‌هایی که به خیالش سیدخان را مفتون کرده بودند؛ از نیاز خودش، از بالا رفتنش از کوه و رسیدن به لبه‌ی پرتگاه، ولی دیگر نگفت. گفتم برادر مانده‌ام چطور خودت را رساندی لبه‌ی پرتگاه! آن هم هیچ، چطور سقوط کردی که خونت اینطور بر دیواره‌ی صخره شُرّه کرده بود! هیچ نگفت. اصلا اینگار خبر نداشت یا نشنید. فقط باز تکرار کرد «نه صدایی می‌آمد، نه حرکتی.» »</description>
                <category>هادی فرامرزی</category>
                <author>هادی فرامرزی</author>
                <pubDate>Sun, 20 May 2018 22:35:40 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>