<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فاطمه علی‌اکبریان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@faliakbarianf</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 09:01:27</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/136720/avatar/0XHeEM.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فاطمه علی‌اکبریان</title>
            <link>https://virgool.io/@faliakbarianf</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گذشته راهش را به آینده باز میکند.</title>
                <link>https://virgool.io/@faliakbarianf/%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D8%AF-n6hxzqjxtvgm</link>
                <description>#خطرلورفتن_داستان زن جوان نویددهنده داستان کیسی ست. دختری، در استانه سی سالگی، با ظاهری درخشان، به وضوح باهوش. اما به نظر می اید، با تمام این احوالات کیسی زندگی را دوست ندارد. روز تولدش را فراموش میکند و از فراموش کردنش متعجب نمیشود، در هیچ رابطه ای نیست و در یک کافی شاپ، بدون ذره ای جاه طلبی، کار میکند.اما این همه زندگی او نیست، نمیتواند باشد، باید چیزی باشد که با آن زندگی را دوام آورد...و بعد فیلم، آن چیز را رو میکند، یک روتین هفتگی که کیسی را سرپا نگاه داشته. او هر هفته، خود را ، در یک کلاب شبانه، #مست و #اسیب_پذیر نشان میدهد تا یکی از آن مردها که شاید شانسی جز کشاندن یک زن #ناهوشیار به اپارتمان خود ندارند، را به دام بیاندازد.و بعد ورق را برمیگرداند، سربه زنگاه هوشیار میشود. #ترس و #تحقیر را درنگاهشان می بیند و حالا میتواند در دفترچه اش، یک علامت دیگر بزند.اما به نظر می آید این بازی قرار است تا ابد ادامه داشته باشد.تا وقتی سر و کله رایان پیدا میشود ، هم کلاسی سابق کیسی در دانشکده پزشکی،  و با او سر و کله تمام آن ارواحی که ریشه این بازی #رنج و #انتقام هستند. میفهمیم، نینا، دوست کیسی، دختری که شب ها کیسی به عکس او نگاه میکند، دوبار #قربانی شده، اولین بار، قربانی  یک #بازی_مردانه... ، وقتی مست بوده، در حضور عده ای دیگر از مردان، مورد #تجاوز قرار گرفته و فیلمش همه جا پخش شده ... و دومین بار قربانی یک #سیستم #مردسالار که روی آن واقعه سرپوش گذاشته و باعث شده حالا بعد این همه سال، تمام آنهایی که مرگ او را سبب شدند، نرمال به زندگی ادامه دهند، انگار که هیچ چیز اتفاق نیفتاده، انگار همه چیز یک #شوخی کودکانه بودهو حالا با آمدن دوباره این ارواح، شاید راهی باشد که بالاخره کیسی آرام بگیرد، اگر از آنها #انتقام بگیرد، شاید بتواند از باقی مردهای دنیا بگذرد...مهم نیست که سرنوشت این انتقام چه میشود. سوال این است که کیسی، چه چیزی را نوید میدهد؟به نظر می آید، کیسی بیشتر از هر چیزی، نویددهنده گذشته است، نویددهنده اینکه  #گذشته راهش را به #آینده باز میکند... که کسی مثل کیسی پیدا خواهد شد که حال و آینده خود را نابود کند تا گذشته ی آدم هایی را که فکر میکنند قسر دررفته اند، به یادشان بیاورد.</description>
                <category>فاطمه علی‌اکبریان</category>
                <author>فاطمه علی‌اکبریان</author>
                <pubDate>Sun, 11 Apr 2021 18:48:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا امیدی به تغییر وجود دارد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@faliakbarianf/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-pyq8tno4tkeh</link>
                <description>جین، دختری باهوش، و فارغ التحصیل از دانشکده ای معتبر است، که به امید آنکه روزی تهیه کننده شود، در این شرکت استخدام شده، اما در طول روز کاری طولانی اش به نظر نمیرسد، لازم باشد از مهارت ها یا بهره ی هوشی اش استفاده کند، او قهوه رییسش را درست میکند، پرینتها را میگیرد، به تلفنها پاسخ میدهد، اتاق رییس را تمیز میکند و البته مهمتر از همه، بدون آنکه کسی از او درخواست کرده باشد،  رد شیطنت های گاه و بیگاه او را پاک میکند ( برداشتن گوشواره به جا مانده در اتاق تا پاک کردن لکه های روی کاناپه)چهره ی ناراضی و مضطرب جین، این هشدار را میدهد که این موقعیت نمیتواند دوام داشته باشد و شاید یک تلنگر کافی باشد، برای آنکه جین به خودش بیاید و همانطور که ما موقعیت رقت انگیز او را از بیرون میبینیم، بتواند جایگاهش را درک کند ...و تلنگر چیزی نیست، جز یک دختر تازه وارد با سابقه پیش خدمتی که در شغلی همتراز با او فقط به خاطر جذابیتش استخدام میشود.جین به وضوح نگران دختر است، همه چیز نشان از آن دارد که او یک #قربانی ست و هنوز وارد نشده، دستمایه #جوکهایمردانه شده، اما شاید #حسادت باعث میشود که بالاخره جین میز کارش را رها کند و به واحد #منابع_انسانی شرکت شکایت کند.همه چیز، از قبل قابل پیش بینی ست، اگر قرار بود شکایت آدمها جواب دهد، هیچ #فرهنگ_مسمومی انقدر قدرت نمیگرفت. #اعتراض جین، چیزی جز یک #تهدید نه چندان ضمنی برای از دست دادن موقعیت شغلی ش را برای او به ارمغان نمی آورد.جین، #ترسیده و #سرخورده به سلولش برمیگردد و حالا مجبور است یک نامه عذرخواهی هم برای رییسش بنویسد، تا زنجیره #تحقیر کامل شود.انگار، همه چیز دست به دست هم داده تا آنقدر عرصه بر او تنگ شود تا بالاخره خودش را نجات دهد، اما نکته انجاست که یک #فرهنگ_مسموم خوب بلد است چطور قربانی هایش را نگه دارد.در جواب نامه عذرخواهی جین، رییس برای اولین بار به او توجه میکند، اذعان میکند که او دختر باهوشی ست، و اینکه به او سخت میگیرد برای آن است که میخواهد ”عالی” باشد، نه ”خوب” و درست در لحظه ای که داریم دعا میکنیم که جین  توی این بازی نرود، درست در جایی که داستان جین باید شروع شود، دو راهی ای که باید در آن، آن #تصمیم بزرگ را بگیرد، کارگردان فیلم را تمام میکند... تمام میکند تا شاید خود ما را در موقعیت تصمیم گیری بگذارد، تصمیم در مورد آنکه تا کی میخواهیم به بازی در فضاهای مسموم ادامه بدهیم و آیا اصلا امیدی به #تغییر وجود دارد؟#نقد_فیلم#the_assistant#فرهنگ_سازمانی#فرهنگ_مسموم</description>
                <category>فاطمه علی‌اکبریان</category>
                <author>فاطمه علی‌اکبریان</author>
                <pubDate>Sun, 11 Apr 2021 18:42:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصل یا کپی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@faliakbarianf/%D8%A7%D8%B5%D9%84-%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D9%BE%DB%8C-h0f2fn4nzijg</link>
                <description>خطر لو رفتن!اگر در یک موزه، یک کپی دقیقاً عین نقاشی مونالیزا را به نمایش بگذارند، به نظر شما این اثر به اندازه‌ی اصل آن ارزش تحسین شدن دارد؟ آیا اصالت یک ارزش است؟ شاید کیارستمی در &quot;کپی برابر اصل&quot; خواسته به این سوال پاسخ دهد.جیمز میلر کتابی نوشته با عنوان کپی برابر اصل، کتابی که در آن سعی کرده بگوید کپی‌ها اندازه‌ی اصل‌ها ارزشمندند. در جشن رونمایی ترجمه این کتاب، شخصیت زن با بازی ژولیت بینوش که آشکارا جذب مرد نویسنده شده، با او قرار ملاقات میگذارد و آنها پا در سفری عجیب و غریب میگذارند. در طول سفر آنها در مورد مسائل مختلف حرف میزنند. حرف‌هایی که در آنها هدف زن شاید این است که یک ارتباط اصیل بین خودش و مرد برقرار کند، مردی که با واکنش‌های سردش مدام او را سرخورده میکند. و این ادامه دارد تا وقتی که در کافه‌ای کوچک، خانمِ صاحب کافه فکر میکند که این دو زن و شوهرند و از آنجا آنها در لحظه تصمیم میگیرند که بروند در بازیِ نقش‌ زن و شوهری.و جالب اینجاست که این ارتباط قلابی و کپی خیلی بهتر از اصل جواب میدهد. آنها میشوند زن و شوهری که 15 سال از سالگرد ازدواجشان گذشته. زن مدام از سردی مرد و دیده نشدنش شکایت میکند، درحالیکه مرد اعتقاد دارد که طبیعت ازدواج همین است، و زن نباید انتظار روزهای رویایی اوایل رابطه را داشته باشد. آن رابطه‌ی قلابی به جنجال و کشمش کشیده میشود، اما خیلی هم بد نیست، مهم این است که ارتباط شکل گرفته.آنها تا جایی پیش میروند که زن از مرد میخواهد که بی‌خیال قطار ساعت 9 شب بشود و با او بماند، بماند در بازی‌ای که اصالت ندارد ولی چیزی هم از اصل کم ندارد و حالا مرد است که باید تصمیم بگیرد آیا کپی واقعا به اندازه‌ی اصل ارزشمند است و دوباره کیارستمی همینجا ما را تنها میگذارد که خودمان به این سوال جواب بدهیم.مصاحبه‌ای از کیارستمی دیدم که میگفت عشق نتیجه‌ی سوءتفاهم است. اگر نزدیکی اتفاق بیفتد، اگر آدم‌ها واقعاً همدیگر را بفهمند عشق اتفاق نمی‌افتد. در فاصله، امیدی هست که عشق را میسازد. تلخ است؟ به نظرم بیشتر جالب است. شاید این واقعیتی‌ست که همه‌ی ما دیر یا زود متوجه آن میشویم و برای همین است که برای چشیدن آن طعم دست نیافتنی عشق، خود را وارد بازی‌هایی می‌کنیم که شاید اصل نیست، ولی یک کپی برابر اصل است.#کیارستمی#کپی_برابر_اصل#نقد_فیلم#عشق</description>
                <category>فاطمه علی‌اکبریان</category>
                <author>فاطمه علی‌اکبریان</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jul 2020 16:00:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرام و کشدار مثل یک عاشق</title>
                <link>https://virgool.io/@faliakbarianf/%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%88-%DA%A9%D8%B4%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%AB%D9%84-%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-inlwm87ckaza</link>
                <description>از کیارستمی چند فیلم دیده بودم ولی بیشتر از همه طعم گیلاس توی ذهنم مانده، آن هم نه همه‌ی فیلم، همان طعم گیلاسش. دیشب یک مصاحبه ازش دیدم که بدجوری به دلم نشست. گفت که دوست ندارد توی فیلم‌هایش مخاطب را گروگان بگیرد، احساساتش را درگیر کند ولی بعد رهایش کند. گفت دوست دارد جوری فیلم بسازد، که مخاطب وقتی فیلم‌هایش را می‌بیند رها باشد، حتی چرت بزند ولی بعد از دو ساعت، فیلم او را رها نکند، باهاش بماند.دوست داشتم به کیارستمی میگفتم که موفق شده است که بعد از ده سال هنوز صدای آن پیرمرد ترک توی گوشم است. درست است که در هیچ بازه‌ای از زندگی‌ا‌م به خودکشی فکر نکرده‌ام، اما وقتی زندگی سخت گرفته، خسته بودم یا کم آوردم، به مرگ زیاد فکر کرده‌ام و البته هر بار، بدون استثنا زندگی را انتخاب کرده‌ام؛ برای خیلی چیزها، چیزهای بزرگ و کوچک، و بیشتر جزئیات، برای تمام لحظات فراری که احساس کرده‌ام با جهان و با خودم توی صلحم، برای آن لحظات بسیار کوتاهی که در یک  ارتباط عمیق، تنهایی خودم را به عنوان یک انسان فراموش کرده‌ام و البته به خاطر طعم &quot;گیلاس&quot;.دلیل اینکه دوباره یاد کیارستمی افتادم، تماشای &quot;مثل یک عاشق&quot; بود. &quot;مثل یک عاشق&quot; درباره‌ی رابطه‌ی در حال شکل گیری یک دختر جوانِ اسکورت و پیرمرد استاد دانشگاهی‌ست که شبی شاید از سربی‌حوصلگی دختر را وارد زندگی تنها و خالی‌ش میکند. به قول پسر جوانی که عاشق دختر است، چشم دختر هنوز به دنیا باز نشده، کم تجربه است گرچه به خیال خودش دارد یک زندگی پنهانی پر از چالش را مدیریت کند، اما او همانقدر در رفتار خجالتی‌ش ناشی‌ست که در اغواگری بی‌پروایش. و حالا این دخترِ کم تجربه قرار است با آن پاهای تراشیده وارد زندگی پیرمردی جااقتاده شود.&quot;مثل یک عاشق&quot;  شاید توی طول فیلم احساساتت را درگیر نکند، چون داستان فوق العاده سرراستی دارد، تو را نمی‌خنداند، اشکت را هم در نمیاورد، اما من فکر  میکنم این رابطه ذهن من را مثل &quot;طعم گیلاس&quot; تا مدت‌ها درگیر میکند، رابطه‌ای شکل نگرفته که در آن آدم‌ها هنوز به دام عشق نیفتاده‌اند اما آرام و کشدار دارند کنار هم تمرین می‌کنند که &quot;مثل یک عاشق&quot; رفتار کنند، مثل خیلی از ماها.#کیارستمی#طعم_گیلاس#مثل_یک_عاشق#نقد_فیلم</description>
                <category>فاطمه علی‌اکبریان</category>
                <author>فاطمه علی‌اکبریان</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jul 2020 21:31:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی برای Who you think I am</title>
                <link>https://virgool.io/@faliakbarianf/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-who-you-think-i-am-idvwkk4senbo</link>
                <description>‎کلر با بازی ژولیت بینوش، استاد دانشگاه، زنی پنجاه و چند ساله و البته هنوز زیبا، که شوهرش او را برای دختری بسیار جوان تر ترک کرده است. اما درد خیانت، تمام چیزی نیست که راه به راه اشک توی چشم های کلر جمع میکند و او را به جلسات تراپی میکشاند.‎درد کلر هویت تحقیر شده ای است که در تلاشی رقت انگیز سعی در بازسازی آن دارد. ‎کلر اکانتی جعلی ، با سن و نامی جعلی در فیس بوک برای خود دست و پا میکند و وارد رابطه ای نافرجام با پسری بیست و چند ساله میشود. گرچه هیچ گاه انها در واقعیت همدیگر را ملاقات نمیکنند، اما همان رابطه ی نیم بند ، به او احساس زنده بودن میدهد. او مثل عشاق جوان بی مهابا با صدای بلند کنار دانشجوها توی کتابخانه تلفنی حرف میزند و تا نیمه های شب با الکس چت میکند; برای  همین وقتی به تراپیستش میگوید وقتی با الکس توی رابطه بوده، ادای ۲۵ ساله ها را درنمی آورده، واقعا ۲۵ ساله بوده، من حرفش را باور میکنم.‎اما کلر هنوز و هر لحظه در تضاد و تنش است، ‎چون چیزی که روح او را مچاله کرده، عشق نیست، میل به خواسته شدن در رابطه ای اروتیک است که گویا برای زنی به سن او رویایی محال است، واقعیتی که توی ایستگاه قطار توی صورتش کوبیده میشود، وقتی الکس حتی او را نمیبیند.‎شاید بهتر باشد تعریف رابطه و عشق با بالا رفتن سن تغییر کند، ولی برای ادمهای ضربه خورده ای مثل کلر، کنار امدن با این واقعیت غیر ممکن است، حتی اگر بارها و بارها پایان داستانشان را از نو بنویسند.#who_you_think_I_am‎#نقد_فیلم‎#بحران_میانسالگی#عشق#خیانت</description>
                <category>فاطمه علی‌اکبریان</category>
                <author>فاطمه علی‌اکبریان</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2020 13:27:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترانه به ترانه، روایت به روایت</title>
                <link>https://virgool.io/@faliakbarianf/%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-av5jrqktfcw3</link>
                <description>‎امتیاز فیلم #ترانه_به_ترانه چیزی حدود پنج از ده هست، احتمالا نظر بینندگان هم همینطور است، بعضی ها نمیتوانند حتی تا اخر فیلم تاب بیاورند و نصفه نیمه آن را رها میکنند، همان هایی که به یک داستان پیوسته، دیالوگ های روشن، و اغاز و پایان درست درمان احتیاج دارند، یعنی تمام ان چیزهایی که برای یک داستان یا فیلم خوب دنبال ان هستیم.امابعضی دیگر درگیر لحن شاعرانه ی فیلم میشوند و هر انچه از ساختار درست یادگرفته اند، فراموش میکنند. ‎من توی دسته ی دوم قرار میگیرم. چون صدای راوی را به دیالوگ ترجیح میدهم. دیالوگ همان پوسته ی ظاهری روابط است، همان چیزی که توی زندگی هر روزه مان میبینیم، یعنی هیچ ولی صدای راوی، یعنی صدای توی ذهن ها، یعنی اشکی که در ظاهر شاید بشود یک لبخند، پوزخندی که در ظاهر بشود یک نگاه غمگین. صدای راوی یعنی حقیقت شخصیت ها، یعنی کارگردان از این ابایی ندارد، که وارد روح ادم ها بشود.‎داستان فیلم کوتاه است، یک #مثلث_عشقی، فی با بازی بی نقص رونی مارا وارد رابطه ای رمانتیک با یک اهنگ ساز جوان میشود، بی.وی (با بازی رایان گاسلینگ دوست داشتنی)، کسی که عشق را میفهمد و عاشقی کردن را خوب بلد است، انقدر که حتی دختری مثل فی را که فقط دوست دارد همه چیز را تجربه کند، می اندازد توی یک سرسره که اولش دل دادن است; البته، نیمه ی راه بازی عوض میشود، فی نمیتواند پا به پای او عاشقی کند، چون پاکباز نیست، از شغلش متنفر است و از ان طرف شهرت و پول را دوست دارد و همه ی این ها کلیدش دست یک نفر است، تهیه کننده ی خوش پوش و ثروتمندی( کوک با بازی مایکل فسبندر) که گرچه عشق رو نمیفهمد، اما توی ویلای بزرگش، خوب میتواند فی را وارد بازی های عجیب و غریب اروتیک کند، و اخر این بازی ها چیزی نیست جز رابطه ای مثلثی، رابطه ای که فی را هر روز از خودش متنفر میکند، بی.وی. را تنهاتر و کوک را حقیرتر.‎فیلم پر است از موسیقی، رقص، نگاه، اشک، لبخند و خاطره و بیشتر از همه خاطره، انگار که هیچ چیز در حال رخ نمیدهد، انگار که همه گیر کرده باشند توی چیزهایی که از سرشان گذشته و در زمان حال فقط به  خاطره هاشان واکنش نشان دهند. ‎من فیلم را دوست داشتم ولی به احتمال پنجاه درصد شما دوستش ندارید.‎پ.ن: من همه ی فیلمهای #رونی_مارا را میبینم حتی اگه به درد نخور باشند.#song_to_song‎ #نقد_فیلم‎#مثلث_عشقی‎#ترانه_به_ترانه</description>
                <category>فاطمه علی‌اکبریان</category>
                <author>فاطمه علی‌اکبریان</author>
                <pubDate>Sat, 18 Apr 2020 13:24:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کرونا</title>
                <link>https://virgool.io/@faliakbarianf/%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-gltoxnhpoxwn</link>
                <description>‎این چند وقت یه سری استنداپ کمدی کرونایی دیدم که مضمون همه شون تقریبا یه چیز بود: اینکه کرونا بهمون نشون داد فرضا زنمون یا شوهرمون واقعا کی اند انگار که تا حالا نمیدونستیم داریم با کی زندگی میکنیم. از ارایش نداشتن خانوم ها دست گرفته بودند تا رفتارهای چندش اقایون و البته همه این ها براشون دستمایه ی خنده بود، چون در نهایت همینه که هست و بهتره به واقعیت ها خندید.‎اما به نظر من، این قرنطینه ی اجباری بیشتر از اینکه ما رو با همسر و بابا و مامان هامون رو به رو کرد، باعث شد یه تقابل وحشی با خودمون داشته باشیم. چون سر کار و دانشگاه رفتن، پاساژگردی و تفریح بیشتر از اینکه ما رو از خونه دور میکرد، از خودمون جدا میکرد ...‎یه دونه از تصویرهای خنده دار متن دار که این روزا میچرخه اینه: کرونا بهم نشون داد که کارهایی که به بهانه ی نداشتن وقت انجام نمیدادم، اگر وقت هم داشته باشم انجام نمیدم. ترجمه ش اینه: من تازه فهمیدم اصلا به اون کارها علاقه ندارم. شاید بگین این لش کردن مدام روی کاناپه و مبل رو باید بگذارم به حساب تنبلی ولی واقعیت، من به تنبلی اعتقادی ندارم چون تنبل ترین ادم ها من جمله خود من کاری رو که واقعا دوست داشته باشند انجام میدن.‎پس حالا چی شده که هیچ کار نمیکنیم؟ شاید واقعا هیچی رو دوست نداریم و باید بگردیم اون علاقه ی اصلی مون رو پیدا کنیم، چیزی که باهاش زمانمون رو سپری کنیم چون به قول یکی مهمترین مسیله ی ادم همیشه این بوده که با وقتش چی کار کنه; چون درسته دنیا دو روزه و خیلی کوتاهه ولی از طرفی خیلی هم بلنده. خیلی فلسفی شد، بگذریم.‎بعد از زمان دومین چیزی که باهاش مواجه شدم مرگ بود، به این موقعیت ها که با یه واقعیت بزرگتر از زندگی (خلاصه ش از نظر من) مواجه میشی میگن موقعیت های مرزی. الان همه با هم درگیر این موقعیت مرزی هستیم، رد کنیم کرونا رو، هیج کدوم اون ادم های سابق نمیشیم. واقعیت، هیچ ایده ای ندارم قراره بهتر بشیم یا بدتر ولی واسه مشاهده و تجربه کردن ش خیلی هیجان زده م.‎همین دیگه، سعی کنیم بهتر شیم.‎#کرونا‎#ساعت_ها‎#مرگ‎#موقعیت_مرزیپ.ن: من بیشتر از همه دلم واسه #کباب_کوبیده تنگ شد</description>
                <category>فاطمه علی‌اکبریان</category>
                <author>فاطمه علی‌اکبریان</author>
                <pubDate>Tue, 07 Apr 2020 10:27:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی برای ساعت ها</title>
                <link>https://virgool.io/@faliakbarianf/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D9%87%D8%A7-zghp6x8plfzi</link>
                <description>چه چیزی ویرجینیای جوان را مجبور میکند، قلوه سنگ توی جیبش بگذارد و پا بگذارد در رودخانه‌ای که راه برگشت ندارد؟ آیا این همان چیزی که باعث میشود یک روز لورا بچه و همسرش را رها کند و آوارگی را انتخاب کند و یا ریچارد خودش را از پنجره پرتاب کند؟ویرجینیا ظاهراً در زندگی چیزی کم ندارد، همسری روشنفکر که انتشاراتی دارد و به راحتی میتواند نوشته‌های او را چاپ کند، در زمانه‌ای که زنان هیچ صدایی ندارند(1882-1941)، او مینویسد، تراپیست دارد و از تمام مزایای طبقه‌ی مرفه برخوردار است، اما انگار تنها زمانی احساس خوشحالی میکند که خود را در کاراکتر رمان‌هایش غرق میکند، لحظاتی کوتاه که میتواند از صداهای توی سرش فرار کند و یا از غم بی‌پایانش احساس شرم نکند. وقتی نامه خودکشی ویرجینیا را میخوانم، مدام کلیدواژه‌ی &quot;شرم&quot; توی سرم میچرخد. او مدام اعتراف میکند، که همسرش چیزی برای او کم نگذاشته است، که هیچ دو نفری نمیتوانستند به اندازه‌ی آن دو خوشحال باشند؛ اما دست خودش نیست، او غمگین است و شاید افسردگی قابل تحمل باشد، اما شرم ناشی از آن برای او غیرممکن میشود.شاید همین شرم است که باعث شده لورا توی خانه‌ی خودش معذب باشد، انگار که اگر کیک تولد همسرش را به عالی‌ترین وجه ممکن نپزد، توی آن خانه زیادی‌ست. همین شرم است که وقتی همسرش سر میز شام به عشقش به او اعتراف میکند یا او را به رختخواب دعوت میکند، معذب میشود.و ریچارد، شاعر جوان رمان خانم دلووی! او از اینکه در رمانش نتوانسته تمام آن چیزی را که توی ذهنش میگذشته توصیف کند، احساس شرم میکند، از اینکه فکر میکند جایزه ادبی را به خاطر ایدزش به او میدهند احساس شرمندگی میکند، از اینکه کلاریسا عمرش را به پرستاری او گذرانده احساس شرم میکند و هیچ چیز، حتی چشمهای ملتمس کلاریسا و تمام کارهای عجیب و غریبش برای اینکه او را به زندگی امیدوار کند، آنقدر پرزورتر از این شرمندگی نیستند که بتوانند او را از پایان دادن به زندگی‌اش منصرف کنند.چندسال پیش که ساعت‌ها را دیدم، فکر میکردم حرف اصلیِ آن تنهایی‌ست، اما الان به نظرم ساعت‌ها بیشتر از همه چیز در مورد شرم است، شرمِ کافی نبودن و کافی ندانستن.</description>
                <category>فاطمه علی‌اکبریان</category>
                <author>فاطمه علی‌اکبریان</author>
                <pubDate>Sat, 07 Mar 2020 14:32:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان ازدواج!</title>
                <link>https://virgool.io/@faliakbarianf/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-p8kyvoc56cih</link>
                <description>داستان ازدواج، اسم زیرکانه‌ای برای این فیلم، از این جهت که اسمش را نگذاشتند داستان یک ازدواج، یا مثلا داستان ازدواج نیکول و چارلی. نویسنده خواسته به ما حالی کند که داستانی که من تعریف میکنم داستان تمام ازدواج‌هاست، داستان عاشق شدن تا جایی که یک نفر احساس باخت میکند، برای همین دیگر نمیتواند آن نفر دیگر را دوست داشته باشد، آن یکی این را میفهمد، یا شاید هم خیلی زودترها فهمیده است، چون خودخواهی‌های خودش این موقعیت را به وجود آورده‌، بعد دو نفر می‌افتند توی سراشیبی تنفر تا جایی که دیگر چاره‌ای جز جدایی باقی نمی‌ماند، دلتنگی‌ها و نگاه‌های عاشقانه‌ی بعدی هم، همه‌اش بازی‌ست. یک جایی از فیلم وقتی نیکول فریاد میزند که توی آن زندگی خوشحال نبوده، چارلی با نگاه حق به جانب میگوید که او دروغ میگوید، که همیشه خوشحال بوده تا جایی که تصمیم گرفته دیگر نباشد، گویی که خوشحالی یک انتخاب است.( هست واقعا؟)، اما زن زیر بار نمیرود، اون مطمئن است که توی آن زندگی خوشحال نبوده، آنقدر مطمئن که حاضر میشود توی دادگاه چیزهایی علیه چارلی بگوید که خودش میداند بی‌انصافی‌ست. استرپرل میگوید یک زمانی آدمها طلاق میگرفتند چون &quot;خوشحال&quot; نبودند اما الان از یکدیگر جدا میشوند چون میتوانند &quot;خوشحال‌تر&quot; باشد؛ اگر زمانی ترک کردن همسری که با اون خوشحال نیستی، شرم‌آور بود، در فرهنگ جدید ماندن در کنار او گناه بزرگ است. شاید برای همین است که آدمها چاله‌های عاطفی‌های روابطشان را حتی برای صمیمی‌ترین نزدیکانشان رو نمیکنند، چون آن چیزی که نسل منقرض شده‌ی گذشته اسمش را گذاشته بودند &quot;گذشت&quot; الان یک تابو به حساب می‌آید. جایی در فیلم، وکیل کارکشته‌ی نیکول به او توصیه میکند که هیچ جا در دادگاه از ضعف مادری خود حرفی نزند، چون اگرچه همه دوست دارند پدرها پرفکت باشند اما توی دلشان به آنها حق میدهند که بد هم باشند ولی هیچ کس یک مادر غیرپرفکت را نمیپذیرد، گویی اینکه مرتکب یک گناه کبیره شده است، چون مریم مقدس مادری بی‌نقص بود. خنده‌دار اینجاست که این حرفا  را نه در ایران که اگر زنی را در زندگی مشترک به مرز جنون برسانند، باز از او انتظار دارند که برای بچه‌هایش بماند که زبانم لال زیر دست &quot;زن بابا&quot; بزرگ نشوند که اگر غیر از این را انتخاب کند، از نظر اطرافیانش او بوده است که خودخواهی کرده و نه آن مردی که او را به جنون کشانده است، بلکه توی سال 2019 در ال ای در قلب جامعه‌ی روشنفکری امریکا میشنویم. فیلم &quot;داستان ازدواج&quot; از خیلی جهات من را به یاد فیلم &quot;جاده انقلابی&quot; انداخت، اما من هنوز آن فیلم را بیشتر دوست دارم، چون در آن فیلم تا آخر نمیدانستم باید حق را به فرانک بدهم یا اپریل، درست مثل زندگی واقعی اما توی فیلم &quot;داستان ازدواج&quot; تکلیف از قبل مشخص بود و حتی چهره‌ی دوست داشتنی و صدای جذاب چارلی هم نمیتوانست بیننده را گول بزند که حتی اندکی حق را به او بدهد.</description>
                <category>فاطمه علی‌اکبریان</category>
                <author>فاطمه علی‌اکبریان</author>
                <pubDate>Sat, 07 Mar 2020 11:39:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی برای مرد ایرلندی</title>
                <link>https://virgool.io/@faliakbarianf/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D9%84%D9%86%D8%AF%DB%8C-jnijzjwlcgrw</link>
                <description>فیلم مرد ایرلندی حدوداً سه ساعت و نیم است. حتی اگر فیلم‌بین حرفه‌ای باشی، تماشای مرد ایرلندی در یک نشست کار آسانی نیست. در ابتدای فیلم، رابرت دنیروی سالخورده نشسته بر روی یک صندلی، رو به روی دوربین میگوید که در جوانی بعد از یک دوره کار، تصمیم گرفته است که خانه‌ها را خودش نقاشی کند و منظورش را از نقاشی کردن چند لحظه بعد متوجه میشویم، وقتی که در یادآوری خاطرات فرانک میبینیم، تیری از پشت سر به مردی شلیک میشود و در حالی که مغزش از هم پاشیده میشود، خونش روی دیوار خانه می‌پاشد. از این دست صحنه‌های کشتار توی فیلم زیاد است، جایی در فیلم فرانک به رودخانه‌ای اشاره میکند که تمام آدمکش‌ها اسلحه‌هاشان را بعد از ارتکاب قتل توی آن پرتاب میکنند و بعد ما با آن دوربین به رودخانه سرک میکشیم تا ببینیم آنجا در واقع تبدیل شده به یک معدن بزرگ اسلحه. آدمهایی مثل راسل  و هافا به کمک آدمکش‌هایی مانند فرانک بزرگ و بزرگ‌تر میشوند، جوری که میتوانند برای کشور تصمیم سازی کنند، اما در حالیکه به نظر می‌آید هیچ چیز نمیتواند سلطنت بی‌چون و چرای این آدمها را تهدید کند، زمان کار خودش را میکند.در یک ساعت پایانی فیلم، فرانک مجبور میشود برای نجات جان خود و خانواده‌ اش، هافا را با دستان خودش به قتل برساند، کسی در تمام دو ساعت قبلی به او پر و بال داده بود و بزرگترین اتفاق زندگی‌ش این بود که از دست او جایزه میگیرد. راسل زندانی میشود و در سالهای آخر حتی نمیتواند از غذا خوردنش لذت ببرد و در آخر مثل عادی‌ترین آدمها میمیرد و دست آخر میرسیم به فرانک. مردی تنها در آستانه‌ مرگ، پدری که یکی از دخترانش سالهاست که با او حرف نمیزند و  دیگری اعتراف میکند که هیچ گاه او و خواهرهایش نتوانسته‌اند، با فرانک حرف بزنند، چون از او میترسیدند و حالا فرانک مردی که در تمام طول زندگی‌ش خیال میکرده داشته از خانواده‌اش محافظت و حمایت میکرده‌است، در مقابل این اعتراف هیچ واکنشی ندارد جز اینکه با چشمان حیرت‌زده، غمزده و حسرتبار به دخترش خیره شود.در صحنه‌ای در یک ساعت پایانی فیلم، فرانکِ ثروتمند خودش تابوت خود را انتخاب میکند، تابوتی که گران‌ترین تابوت آنجا نیست و حتی بر سر قیمت آن با فروشنده چانه می‌زند و این شاید رقت‌انگیزترین پایانی‌ست که اسکورسیزی میتوانست برای قهرمان‌ تلخش رقم بزند.</description>
                <category>فاطمه علی‌اکبریان</category>
                <author>فاطمه علی‌اکبریان</author>
                <pubDate>Sat, 07 Mar 2020 11:23:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نویسندگان آزادی</title>
                <link>https://virgool.io/@faliakbarianf/%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-xiteciykrxt0</link>
                <description>ارین یک معلم تازه کار که لابد مثل هر معلم تازه کاری اشتیاق زیادی برای شروع کارش دارد، وارد کلاس میشود. کلاسی که از قبل میدانسته با کلاس های معمولی تفاوت دارد، یک کلاس از نژادهای مختلف، چینی، سیاه، سفید و ... که  با همان نگاه اول دشمنی بین آنها کاملاً مشهود است. او آمده بوده تا از هومر و ادیسه بگوید ولی وقتی این نوجوانها توی چشم هایش زل میزنند و از او میپرسند این درس ها چه تغییری در زندگی آنها اینجا میکند او جوابی جز سکوت ندارد.پس تنها یک راه باقی می ماند، اینکه آن درس ها را کنار بگذارد و پا در مسیری بگذارد که شاید بتواند تغییری در آنها ایجاد کند. خب مثل هر تغییری، همه قرار است با او مقابله کنند، از پدرش گرفته تا شوهرش و مدیران مدرسه، ولی او قهرمان این داستان است، پس مثل هر قهرمانی سفت روی اهدافش می ایستد، شغل دوم میگیرد تا بتواند با هزینه ی شخصی برای شاگردانش کتاب بگیرد، کتاب هایی که به آنها می فهماند در این دنیا تنها نیستند، که خیلی ها مانند آنها از تبعیض، جنگ و خشونت عذاب میکشند و اینکه تنها کاری که باید بکنند، این است که کار درست را انجام دهند. ارین میتواند بچه ها را در تمام پروژه هایی که توی سرش می‌چرخد با خود همراه کند، چون به آنها چیزی میدهد که بقیه‌ی دنیا آنها را از آن محروم کرده‌اند: خانه. کلاس 203 مدرسه ویلسون، دیگر برای آنها یک کلاس نیست، تنها جایی‌ست که میتوانند خودشان باشند، و صدایشان شنیده شود. او  در اداره ی کلاسش موفق میشود، اما در زندگی شخصی همسرش او را ترک میکند، چون ایگوی مردانه‌اش تاب تحمل اینکه زن هدفی بزرگتر از او در زندگی داشته باشد را ندارد ولی این یک شکست برای ارین نیست. او حالا مجبور نیست بین همسر و کارش را یکی را انتخاب کند، انتخابی که اجباراً مرد در مقابل او قرار میدهد. درست است که فیلم امتیاز بالایی بین منتقدان ندارد، اما من دوستش دارم، چون فیلمی‌ست راجع به امید و اشتیاق برای تغییر، حتی اگر آن تغییر روشن کردن یک شمع در اتاق تاریک باشد.</description>
                <category>فاطمه علی‌اکبریان</category>
                <author>فاطمه علی‌اکبریان</author>
                <pubDate>Sat, 07 Mar 2020 11:20:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرانک و کلر، تو بخوان روابط مدرن!</title>
                <link>https://virgool.io/@faliakbarianf/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D9%88-%DA%A9%D9%84%D8%B1-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B7-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86-byxwasifv7ey</link>
                <description>کلر وفرانک، زوجی هماهنگ که گرچه تخت اتاق خوابشان همیشه سرد است، همواره بازو به بازوی هم در اماکن عمومی حاضر میشوند. از پروژه‌های همدیگر حمایت میکنند و در هر قدمشان تنها یک هدف را دنبال میکنند، اینکه از نردبان قدرت در کاخ سفید بالاتر روند. آنها در مورد روابط خارج از ازدواجشان کاملاً با یکدیگر صادقند، گرچه هیچ گاه وارد جزئیات نمیشوند ولی از آنها خبر دارند. مهمترین پارامتری که به نظر می‌آید موجب ادامه ی رابطه‌ی عجیب و غریب آنها شده است توازن قدرت است. جایی در فصل یک، وقتی فرانک  کلر را مجبور میکند تا از سرمایه‌ی هنگفتی برای خیریه‌اش به خاطر مقاصد سیاسی او بگذرد، کلر از پشت به او خنجر میرسد تا به او بفهماند، اهداف او در درجه‌ی دوم نسبت به اهداف فرانک نیست و دوباره توزان قدرت را برقرار میکند. گرچه در خیلی از اپیزودها به نظر می‌آید رابطه‌ی این دو پوشالیست و تنها حس صمیمیت بین آنها زمانی‌ست که کنار پنجره‌ خانه‌شان سیگارهایشان را شریک میشوند، اما کلر راز ماندگاری این رابطه را جایی در فصل یک به بادیگارد قدیمی‌شان افشا میکند، آنجا که میگوید وقتی فرانک از خواستگاری کرد، قول خوشحالی و بچه و شمردن روزها تا بازنشستگی را به او نداد، بلکه به او قول داد که هیچ گاه حوصله‌اش سرنرود. و این چیزی‌ست که کلر را پایبند رابطه‌اش با فرانک نگه میدارد. از نظر استر پرل ( که در یک یادداشت دیگرم هم نامش را بردم) روابط مدرن کم کم دارند تبدیل به رابطه‌ای که ما بین فرانک و کلر مشاهده میکنیم، میشوند، نه فقط بین زوج‌های سیاسی مثل زوج کلینتون یا اوباما بلکه بین زوج‌های معمولی در طبقه‌ی متوسط. دیگر وفاداری به معنای شفافیت و یا حتی نداشتن خارج از ازدواج نیست، بلکه هر زوجی مرزبندی‌ خاص خودش را تعریف میکند و اگر فردی بی‌اطلاع طرف مقابل از این مرزبندی خارج شود، قانون وفاداری را نقض کرده است. البته به نظر می‌آید نسخه‌ای که پرل برای روابط مدرن میپیچد، نسخه‌ای برای بالاتر بردن کیفیت رابطه نیست، بلکه نسخه‌ای برای دوام بیشتر قراردادی به نام ازدواج است جوری که حداکثر منافع فردی تامین شود.</description>
                <category>فاطمه علی‌اکبریان</category>
                <author>فاطمه علی‌اکبریان</author>
                <pubDate>Sat, 07 Mar 2020 10:49:11 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>