<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های FancyFatemeh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@fancyfatemeh</link>
        <description>یه کرم کتاب مشتاق یادگیری، عاشق نوشتن، با گوشه چشمی به سینما و تلویزیون</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 19:50:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/8672/avatar/CZVzMB.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>FancyFatemeh</title>
            <link>https://virgool.io/@fancyfatemeh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آیا شخصیت آنجلا در وست‌ورلد از آنچه که تصور می‌کنیم مهم‌تر است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@fancyfatemeh/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA-%D8%A2%D9%86%D8%AC%D9%84%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%88%D8%B3%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%84%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D8%B5%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%85%D9%87%D9%85%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ylrmnsipwipn</link>
                <description>تلولا رایلی بازیگر زیباروی انگلیسی، شخصیت آنجلا در وست‌ورلد را به تصویر کشیده است. هشدار اسپویل: متن زیر حاوی اطلاعاتی از فصل دوم سریال وست‌ورلد تا انتهای اپیزود هشتم، مجموعه‌یارباب حلقه‌ها و سری کتاب‌های هری پاتر است.قصه ها پر اند از کاراکترهای درجه چندمی که گرچه جدی گرفته نمی‌شوند، اما موفقیت قهرمان‌ها بدون حضورشان در بیشتر موارد محکوم به شکست است. نمونه‌ی واضحی که احتمالن همگی با آن آشناییم سم‌وایز گمجی در سه‌گانه‌ی ارباب حلقه‌هاست. باغبان بی‌ادعایی که دست روزگار او را رفیق راه فرودو، ارباب‌زاده‌ی سرخوش می‌کند تا سنگینی ماموریت خطیر نابودی حلقه را با او سهیم شود. سم که برخلاف سایر یاران حلقه، وسوسه‌ی شیطانی حلقه‌ی قدرت سایرون بر او بی‌تاثیر است، علی‌رغم اصرار فرودو بر تنها سفر کردن، با او همراه می‌شود و در لحظه‌ای احساسی در انتهای فیلم دوم، قولی را که به گندالف داده را برایمان یادآوری می‌کند:I made a promise, Mr Frodo. A promise. “Don’t you leave him Samwise Gamgee.” And I don’t mean to.سم ناملایمات و بی مهری‌ها را تحمل می‌کند، به او تهمت خیانت زده می‌شود، دست تنها با عنکبوت غول‌پیکر می‌جنگد و در سیاهچال‌های موردور به مبارزه با اورک‌ها بر می‌خیزد. گرچه مسئولیت حمل حلقه بافرودوست و عنوان قهرمان نهایی قصه به نام او ثبت می‌شود، اما این سم است که با قلب پاکش همچون سایه‌ای نامرئی حتا در اعماق تاریک‌ترین مکان‌های خطه‌ی میانی نیز لحظه‌ای فرودو را رها نمی‌کند.نمونه‌ی آشنای دیگر شاید شخصیت نویل لانگ باتم در مجموعه کتاب‌های هری پاتر باشد. طبق داستان کتاب، علت دشمنی لرد ولدمورت با هری، یک پیشگویی نه چندان با پایه و اساس از سیبل تریلانی بود. طبق این پیش‌بینی، پسری که در انتهای جولای 1980 به دنیا می‌آمد، می‌توانست نابودی ولدمورت را رقم ‌بزند و گرچه ولدمورت، فرزند لی‌لی پاتر را مشمول این پیشگویی می‌دانست اما نویل لانگ باتم هم با فاصله تولد یک روز از هری، می توانست تفسیر دیگری از این پیشگویی باشد. به عبارت دیگر نویل هم می‌توانست پسر برگزیده شود، شخصیتی که گرچه مانند هری از نعمت حضور پدر و مادر محروم بود اما هرگز از توجهی کههری دریافت کرد برخوردار نبود و به حاشیه رانده شد. نویل اما در انتهای کار، نقش غیر قابل انکاری در پیروزی هری و جبهه‌ی حق داشت. افتخار کشتن نگینی مار ولدمورت که آخرین جان‌پیچ نیز بود، از آن او شد و او بود که بالاخره گام نهایی را برای فانی و آسیب‌پذیر کردن دشمن برداشت.اگر دولورس را نمونه‌ی تاریک فرودو بگینز یا هری پاتر در نظر بگیریم که وظیفه‌اش نابودی ابزار قدرت دشمن مانند حلقه‌ی قدرت یا جان‌پیچ‌های ولدمورت باشد (ولی بیاند یا حتا کریدل در دنیای وست‌ورلد)، نقش همراهانش همچون یاران حلقه یا ارتش دامبلدور است. آنجلا در وست‌ورلد را البته می‌توان مخلوطی از شخصیت‌های سم و نویل دانست. او که بی هیچ تردیدی، دستورات دولورس را اطاعت می‌کند و هدفش شکست دشمن به هر قیمتی است، می‌تواند همان سم‌وایز گمجی قصه باشد. آنجلا برای نابودی کریدل و پیشرفت قیام، خودش را قربانی می‌کند و البته که نهایتن اعتبار ماجرا و لذت شیرینی پیروزی به دولورسمی‌رسد. علاوه بر این که آنجلا، همانند نویل در شرایطی متفاوت می‌توانست به جای دولورس قهرمان قصه‌ی روبات‌ها باشد اما تا انتهای کارش به دولورس و هدفش وفادار ماند. از شباهت‌های ظاهری دولورسو آنجلا که بگذریم، و این که هر دو در اپیزود دوم این فصل به نوبت توسط افراد مختلفی پرفکت توصیف می‌شوند (لوگان خطاب به آنجلا، ویلیام خطاب به دولورس)، هر دوی آنها از اولین نمونه‌های هوست ساخته شده در پارک بودند و چه بسا تاجی که آنجلا در جریان قیام هوست‌ها و کشتار انسان‌ها در پارک به سر داشت، نشانه‌ای از جانشین بالقوه‌ی مسیح تاریک قصه‌ی ما (دولورس) باشد.تلولا رایلی بعدها در توئیتی اعلام کرد که تاج آنجلا نه از خار و خس، که از انگشتان شکسته‌ی قربانیانش ساخته شده بود.هوست های وست‌ورلد، اگر در خوشبختی‌هایشان مشابه نباشند در مصیبت‌هایشان دست کمی از دیگری ندارند. شخصیت های اصلی قصه، دولورس، میو، تدی و برنارد هرکدام به نحوی رنج کشیده‌اند. اما در این میان دولورس همواره دختر برگزیده بود. او بود که مورد توجه ویژه‌ی آرنولد قرار گرفت، و زمان مجزایی برای پیشرفتش در خودآگاهی صرف شد. در اپیزود دوم این فصل از سریال می‌بینیم که برای تحت تاثیر قرار دادنلوگان دلوس، در حالیکه هدف اولیه برای نمایش دولورس است، آنجلا به جایش فرستاده می‌شود تا با یک &quot;اجرای تمام و کمال&quot; دل سرمایه‌گذار احتمالی پارک را به‌دست بیاورد. وقتی دولورس از گردش شگفت‌انگیز و گپ و گفت فیلسوفانه‌اش با آرنولد به هتل برمی‌گردد و آنجلا را در حال لباس پوشیدن در کنار لوگانمی‌بیند، نگاهی حاکی از قضاوتی پنهان به او می اندازد. نگاهی که آنجلا به او برمی‌گرداند نشانی از آزردگی است، نگاهی رنجیده، شاید از این که همواره دولورس golden girl است و dirty workها می‌ماند برای سایرین. درحالی که برای دولورس جلسات جداگانه‌ای برای حل معمای maze و نهایتن مسیرش به سوی خودآگاهی برگزار شد اما کسی چنین زمانی برای سایر هوست‌ها، از جمله میو و آکیچیتا و آنجلا صرف نکرد. حداقل درباره‌ی آکیچتا دیدیم که بدون هیچ کمکی به خودآگاهی رسید و به قول فورد گلی بود که در تاریکی رشد کرد. از آنجایی که دیدار با لوگان برای آکیچیتا همچون کاتالیزگری بود که فرایند کانشس شدنش را تسریع کرد (در اپیزود دوم این فصل آنجلا و آکیچیتا باهم به دیدار لوگان رفته بودند)، بنابراین بعید نیست برای آنجلا هم مشابه چنین اتفاقی افتاده باشد. چه کسی از یک هوست خوشامدگو، که به وظیفه‌اش و تفاوت بین خودش و انسان‌ها کاملن آشناست نزدیکتر است به بیداری، آن هم بعد از اضافه شدن آپدیت‌های Reveries از جانب دکتر فورد؟شخصن امیدوارم اپیزود هفتم سریال آخرین دیدار ما با آنجلا نباشد. برای سریالی که هر زمان اراده کند می‌تواند توجیهی برای اتفاق‌های قصه از آستنیش خارج کند، پیدا کردن بهانه‌ای برای بازگرداندن آنجلا کار سختی نیست. کاش مشابه یکی از اپیزودهای تر و تمیز و تمامن قصه‌گویی که درباره‌ی آکیچیتا گرفتیم و بخشی از خلا های روایی داستان را پر کرد، درباره آنجلا هم بگیریم و بفهمیم چگونه از هوست خوشامدگوی پارک به معاون اجرایی دولورس تبدیل شد، مسیرش به سمت کانشسنس چگونه پیش رفت و فورد چقدر در این ماجرا دخیل بود. سریال Orange Is The New Black را اگر دیده باشید، حتمن متوجه تغییر تمرکز قصه از روی یک شخصیت اصلی (پایپر) به روی تعداد بالایی از شخصیت‌ها به یک اندازه شده‌اید. امیدوارم سریالوست‌ورلد هم چنین رویه‌ای در پیش بگیرد و ما در ادامه شاهد قسمت‌های بیشتری شبیه به اپیزود هشتم باشیم و قصه‌های پشت شخصیت‌های بیشتری را کشف کنیم. به خصوص تماشای شخصیت‌هایی چونآکیچیتا و آنجلا که در بی‌توجهی سایرین رشد کرده‌اند لذت دوچندانی دارد. اگر در انتهای اپیزود مربوط بهآنجلا بفهمیم که او هم مشابه قولی که سم به گندالف داده بود را به رابرت فورد داده، من یکی که اصلن تعجب نمی‌کنم.</description>
                <category>FancyFatemeh</category>
                <author>FancyFatemeh</author>
                <pubDate>Sun, 22 Jul 2018 12:07:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرگردونی؟ یا خیره شدی به آفاق مغربی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@fancyfatemeh/%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%88%D9%86%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D8%B4%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D9%81%D8%A7%D9%82-%D9%85%D8%BA%D8%B1%D8%A8%DB%8C-mywu5npgepjl</link>
                <description>اول. بهش گفتم من حس یه تماشاگر بیرونی رو دارم. انگار که یه دیوار نامرئی من رو جدا کرده از محیط اطرافم. گفت یعنی چی. گفتم مثل وقتی که می‌ری تماشای یه آکواریوم. توی آکواریوم یه دنیای دیگه ست. قشنگه، کلی ماهی و لاک‌پشت و گیاه دارن زندگی می‌کنن. باهم تعامل می‌کنن.گاهی خوب گاهی بد. اما تو با یه دیوار شیشه‌ای ازش جدا شدی. تو بیرون وایسادی و فقط می‌تونی تماشا کنی. تو سهمی از دنیای اون‌ها نداری. حالا من هم حس می‌کنم بیرون یه آکواریوم دنیا وایسادم و تنها چیزی که می‌شنوم صدای درونی خودمه که می‌گه تو گم شدی. من گم شدم و نمی‌دونم کی پیدا شم. سرگردونم و خیره شدم به آفاق مغربی.دوم.تماشای موزیک ویدئوی هر ترانه، در خیلی موارد تنها نتیجه‌ش، دادن لذت بصری به تماشاگر نیست، که راهنما ایه برای درک معنای واقعی پشت ترانه و هدف هنرمند از کلامی که به کار برده.سیا فرلر (Sia Furler) از خواننده‌های محبوب منه. امروز می خوام یه ترانه و موزیک ویدئو از این هنرمند استرالیایی رو بهتون معرفی کنم از یکی از آلبوم های قدیمیش به نام&quot;Some People Have Real Problems&quot; که تولید سال 2008 ـه.قبلن این آلبوم رو‌گوش داده بودم اما توجهمو جلب نکرد و به زیباییش پی نبردم. این خودش یکی از نقاط جالب توجه ترانه های این خواننده ست. این که گاهی باید بهش زمان بدی تا باهات ارتباط برقرار کنه. و از نظر من این نشون دهنده ی اثر هنری ایه که چندین لایه داره و بهت فرصت تفکر و اکتشاف می ده. توصیه م اینه که اول نسخه صوتی ترانه رو بشنوین چندبار. موقعی که دارین به کارهای روزمره تون میرسین اینم بذارین تو بک گراند شنیداری تون. بعدش بشینین پای موزیک ویدئو.حسی که من به این موسیقی دارم یجور دلداریه. دلداری بعد از شکست‌هایی که تو زندگی میخوریم، بعد از لحظه های ناامیدی عمیقی که هرازچندگاهی واردش میشیم و شاید برای ساعت ها فلجمون کنه. سیا بخاطر از دست دادن پارتنرش تو یه تصادف رانندگی وارد دوره های طولانی افسردگی و الکلیسم شد، اما هرگز تو ترانه هاش به ناامیدی اشاره نمیکنه و وعده ی روزهای خوب رو میده. سیا ازما میخاد که درک کنیم قوی هستیم و گاهی فقط نیاز به یه بریک کوتاه داریم. همون طور که تو متن این ترانه میگه &quot; نباید بذاریم روزهای بد زندگی مارو تعریف کنن&quot; و امید میده &quot;درسته که گم شدیم، اما به زودی روزهای خوب پیدامون میکنن&quot; .تو یه مصاحبه ای گفته: &quot;من همیشه تحت تاثیر زیبایی زبان اشاره بودم. مجموعه ای از حرکات که به چشم نوازی یه رقصن، اما چیزی که منو شیفته ش کرده ارتباطیه که با این حرکات ایجاد میشه.&quot; سیا تو این موریک ویدئو و بعضی از اجراهای زنده ش از زبان اشاره استفاده کرده و یکی از زیباترین اجراهاییه که دیدم. بی اغراق.دلم می‌خواد حرف سیا رو باور کنم و بدونم که درسته گم شدم، اما &quot;Soon I&#x27;ll be found&quot; .</description>
                <category>FancyFatemeh</category>
                <author>FancyFatemeh</author>
                <pubDate>Mon, 09 Jul 2018 21:11:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مورد عجیب آقا و خانم گری</title>
                <link>https://virgool.io/@fancyfatemeh/%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%D8%A2%D9%82%D8%A7-%D9%88-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%DA%AF%D8%B1%DB%8C-e6o53rqhmuv2</link>
                <description>پوستر فیلم دوم این مجموعه (Fifty Shades Darker) اکران شده در سال 2017 برای شروع کارم در ویرگول، می‌خوام از چندتا از نوشته‌های قدیمی‌ترم شروع کنم.این مطلب رو من ولنتاین امسال و بعد از تماشای فیلم سوم از مجموعه &quot;پنجاه سایه از خاکستری&quot; در کانال تلگرامم نوشته بودم.&quot; فیلم Fifty Shades Freed رو من صرفن به عنوان یه فعالیت فان برای روز ولنتاین انتخاب کرده بودم و چیزی به جز خندیدن و تماشای عکس العمل تماشاچی غربی مد نظرم نبود :) احتمالن معرف حضور همگی است، اما محض اطمینان همین اول کار می‌گم که این فیلم از نظر تعدد مناظرِ لاو ترکوندنِ دوتا شخصیت اصلی معروفه، و به هیچ عنوان چیزی نیست که بخواین با خونواده تماشاش کنین. خلاصه که نوشابه و پاپ کورن خریدیم و خوشحال و خندان رفتیم سینما، اما من بیشتر از اون چیزی که فکرشو می‌کردم از تماشای فیلم لذت بردم. واقعیتش اینه که این مجموعه فیلم، جلوه های بصری جذابی خلق می‌کنن و به جز قصه های عجیب و غریب عشقیشون، یه زندگی لاکچری و ایده‌آل رو می‌ذارن جلو چشممون که شاید آرزوی هرکدوم ازماها باشه (از این جنبه، بی‌شباهت به سریال‌های صدا و سیمای ایران نیست). زن و مرد خوش تیپ و جذاب ،پول فراوون، ماشین آخرین مدل، خونه‌های گرون‌قیمت و سفر با جت شخصی به فرانسه و ایتالیا. اگرچه به‌نظرم فیلم سوم از جهاتی بهتر از دوفیلم قبلی ساخته شده، اما در اینکه نهایتن کل این مجموعه یه رمانتیک مضحکه شکی نیست. ولی مثل هر فیلم دیگه‌ای می‌تونه نکات قابل توجهی هم داشته باشه که به خاطر کوبونده شدن توسط منتقدهای حرفه‌ای فیلم و بردن تمشک‌های طلایی پی در پی، کمتر بهشون توجه می‌شه. از سینما که برگشتم، دوتا فیلم قبلی رو هم نشستم دوباره دیدم تا بتونم نظر واقعی‌تری از روال داستانی شخصیت‌هاش داشته باشم. تو نت یه سرچ سطحی هم کردم و چندتا نقد رو سرسری خوندم به این امید که بفهمم چی بوده که نظرمو جلب کرده. مقاله ی استفنی زَکِرِک تو‌ مجله تایم رو ولی با دقت بیشتری خوندم. اون قبول داشت فیلم کاملن مسخره‌ست اما معتقد بود که هر فیلم رو باید در ژانر مخصوص خودش بررسی کرد، و بنظرش علت اینکه هیچکس حتا حاضر نیست به خودش زحمت بده و به این فکر کنه که چرا اینقدر ملت این فیلم رو دوسش دارن، اینه که رو فیلم برچسب &quot;زنانه&quot; گذاشتن و درنتیجه برای قشر روشنفکر بی اهمیت و بی ارزش شده.چیزهای مختلفی که خونده بودم همینطور تو سرم معلق بود، اما هنوز نمی‌تونستم درباره‌ش بنویسم. تا امروز که رو بالکن وایساده بودم، ساندترک‌های فیلم رو گوش می‌دادم و باد خنک بارونی می‌خورد تو صورتم( اینم بهتون بگم که این مجموعه فیلم ترانه‌های خیلی زیبایی داره، به‌خصوص فیلم دوم ). وقتی تو ارتفاع وایسادی و جریان باد سرد نفستو بند میاره، فقط حس رهایی و بی قیدی عمیق داری و دقیقن تو همین لحظه بود که به ذهنم رسید: جسارت! Boldness !  این چیزیه که این مجموعه فیلم تو وجود آدم بیدار می‌کنه!شخصیت اصلی فیلم، نه کریتشن گری، بلکه آنستیژیا استیل ـهبه‌نظرم اشاره به این نکته ضروریه که گرچه شخصیت سادیستیک کریستشن گری اعمال توی چشم‌تری انجام می‌ده(چشمک)، اما فیلم کاملن درباره آنستیژیاست :درباره تغییراتی که به مرور توی شخصیتش اتفاق میفته و چطور از یه آدم خجالتی و نامرئی، تبدیل به یه عاشق نترس می‌شه. چیزی که برای من جالبه میزان شجاع بودنش (وشاید هم حماقتش) در دوست داشتن یه آدم عحیب غریب و فریکه (freak). یه جایی از فیلم اول، وقتی کریستشن ازش می‌پرسه چرا تا حالا باکسی ارتباط نداشته، آنستیژیا در جواب می‌گه که منتظر آدم مناسب بوده. و این خیلی طعنه آمیزه که این آدم مناسب تو زندگیش، باید آقای گری باشه با عشق دیوانه وارِ BDSMایش. (Anastasia: I was being romantic and then you just go and distract me with your kinky f…ery)این که یه آدم چشم و گوش بسته یهو با دنیای لجام گسیخته‌ی پارتنرش روبرو بشه و به جای ترسیدن و عقب کشیدن آروم آروم خودشو وارد اون دنیا بکنه جسارت می‌خواد. آنستیژیا در عین اینکه بخشی از خواسته‌های کریستشن رو می‌پذیره اما نهایتن خط قرمزهای خودشو رعایت می‌کنه و کم‌کم این کریستشنه که مطیع اونه و مجبور می‌شه برای حفظش، انعطاف به خرج بده. آنستیژیا هم درک می‌کنه و قدر می‌دونه، اما سعی می‌کنه هوشمندانه عمل کنه و تو موقعیت‌های بحرانی که براش پیش میاد، قبل از تصمیم‌گیری خوب فکر می‌کنه. فیلم تلاش زیادی داره که نشون بده آنستیژیا گرچه به واسطه پارتنر بیلیونرش توی لاکچریسم و ثروت دست و پا می‌زنه، اما شغل و موقعیتشو به واسطه استعداد و تلاش خودش بدست آورده که البته چون تمرکز فیلم بیشتر روی صحنه‌های عشقولانه‌س حتا  ذره‌ای از استعداد سرشارش رو باما درمیون نمی‌ذاره. نتیجه اینکه می‌بینیم آناستیژیا بعد از یه تعطیلات طولانی توی اروپا، برمی‌گرده سرکار و درجا بخاطر خیلی خوب بودن تو حرفه ش ترفیع می‌گیره.تو گشت و گذاری که روی نت داشتم برای سردرآوردن از نظر بقیه، چیزی که به نظرم اومد این بود که منتقدهای مجله‌هایی که تخصص اصلیشون نقد فیلم نیست (مثل تایم و نیویورکر) با لطافت بیشتری با فیلم برخورد کردن تا کاربرهای معمولی، و بیشتر تلاش کردن جنبه‌های مختلف فیلم رو بیان کنن. جدا از افرادی که منتقد حرفه‌ای فیلم به حساب میان، من این همه تاخت و تاز مسعود فراستی وارِ منتقدهای آزاد رو تلاشی می‌دونم برای رقابت توی تقلید از منتقدهای خفن‌تر، ‌و نشون دادن این که کی بیشتر فیلم می‌فهمه. نظر شخصی من اینه که با توجه به سبک فیلم، باید انتظارات محدودی ازش داشت. مثلن من از یه فیلم سوپرهیرویی انتظار ندارم که بیاد بحران‌های عمیق جامعه رو بشکافه یا در مورد مشکل پناهنده‌ها صحبت کنه (هرچند که فیلم Black Panther تا حدی این کارو کرده)، یا از فیلمی که دغدغه اصلیش نشون دادن مسائل جنسی و nudity ـه،  انتظار بیان مفاهیم عمیق زندگی و رابطه علت و معلولی بین همه حوادثش رو  ندارم.حالا به جای عشق ورزیِ  kinky یِ آقای گری خیلی مسایل دیگه‌ی زندگی رو می‌شه گذاشت. و بهش فکر کرد که به‌عنوان یه دختر شرقی محتاط، چقدر نیازه تو مواجهه با مشکلات زندگی و یا موقعیت‌های پر شک و تردیدی که صرفن مخصوص ما زن‌های جهان سومیه، جسارت مشابه آنستیژیا رو داشته باشیم و نذاریم پیش داوری‌های بقیه دست و پامون رو ببندن.  نهایتن با این جمله حرفمو تموم می‌کنم که فیلم سوم این مجموعه، در عین اینکه ادامه دهنده رویه فیلم های قبلیه اما از جهاتی خوش‌ساخت‌تره. اگرچه واقع‌بینانه نیست که نسخه‌های عشقولانه‌ی فیلم رو برای زندگی شخصیمون بکار ببریم اما در هرصورت یه چیزایی برا الهام گرفتن وجود داره.&quot;مونتریال- زمستان 97</description>
                <category>FancyFatemeh</category>
                <author>FancyFatemeh</author>
                <pubDate>Sat, 07 Jul 2018 20:00:29 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>