<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فانوس</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@fanoosss</link>
        <description>دختری که سال‌هاست در بین قفسه‌های یک کتابخانه‌ی بزرگ گم شده.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 05:34:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1614365/avatar/G8nUw1.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فانوس</title>
            <link>https://virgool.io/@fanoosss</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ویرگول را دوست دارم.</title>
                <link>https://virgool.io/@fanoosss/%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-kcxdylwt9nas</link>
                <description>تا حالا با سه تا اکانت مختلف تو ویرگول نوشتم! دوبار با ایمیل و یکبار با شماره موبایل اکانت ساختم! اینجا بیشتر برای من شبیه دفتر انشای مدرسه میمونه! یادمه زنگ انشا خیلی مورد علاقم بود...یه معلمی داشتیم که اسمشو یادم نیست ولی یادمه تنها معلمی بود که  واقعا به نوشته‌های ما بها میداد! براش مهم نبود ما کی هستیم اون بادقت به همه انشاها گوش میداد! آخرشم از بقیه‌ی کلاس میخواست که نوشته‌ی ما رو نقد کنن! و خودشم نقدشو میگفت...اون کلاس تنها کلاسی بود که حس &quot;بودن&quot; بهم دست میداد! حس &quot;وجود داشتن&quot; داشتم!زنگ‌ انشا برای من مثل تفریح بود! مثل یه بازی لذت‌بخش! حالم خوب بود! برخلاف زنگ علوم، ریاضی یا تاریخ! اینجا رو هم بخاطر همین دوست دارم!</description>
                <category>فانوس</category>
                <author>فانوس</author>
                <pubDate>Fri, 24 Apr 2026 17:52:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آااااادت میکنیم(پارت آخر)</title>
                <link>https://virgool.io/@fanoosss/%D8%A2%D8%A7%D8%A7%D8%A7%D8%A7%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-jicl6mkeh5ij</link>
                <description> دوران نامزدی، دورانی بود که واقعا همه‌چیز بیش از حد فانتزی بود! من تازه با یک شخصیت جدید از خودم آشنا شده بودم که میتوانست دوست بدارد و دوست داشته شود! شخصیتی که می‌توانست از شب تا صبح با &quot;او&quot; چت کند بدون اینکه ذره‌ای خواب به چشمانش بیاید! شخصیتی که چند دقیقه مانده به رسیدن &quot;او&quot; قلبش تندتر میزد، شخصیتی که هروقت مدت طولانی &quot;او&quot; را نمی‌دید مریض میشد، راستش دیگر خودم را نمی‌شناختم! من از &quot;او&quot; در ذهنم یک بُت ساخته بودم!!! الان ۵سال از آن روزهای فانتزی میگذرد! خودم را نگاه میکنم دیگر هیچ خبری از آن شخصیت شیفته و فریفته نیست! &quot;او&quot; همان &quot;او&quot; است ولی &quot;من&quot; دیگر همان &quot;من&quot; نیستم!!!من به همه‌ی چیزی که روزی برایم هیجان‌انگیز بود، &quot;عادت&quot; کردم! همه‌ی این قصه ها را گفتم که به اینجا برسم! به این نقطه‌ی &quot;عادت&quot;! به عادی شدن همه‌ی ویژگی‌هایی که روزی ما را به وجد می‌آورد!! میخواهم حقیقتی تلخ را به ما بگویم:«عادی شدن، ماهیتِ رابطه‌های درازمدت است»متاسفانه همه‌چیز قرار است که عادی شود! چون روزی فرا خواهد رسید که شما تمام ابعاد وجودیِ پارتنرتان را کشف خواهید کرد! و دیگر چیزی برایتان تازگی ندارد! خیلی‌ها می‌گویند سعی کنید با کارهای جدید تنوع ایجاد کنید! ولی  اگر هزار کار جدید هم انجام دهید باز هم آن احساس روزهای اول باز نمی‌گردد! بعد از این ۵سال که دیگر زیر یک سقف زندگی میکنیم، نه دیگر او از نوشته‌های من تعریف میکند و نه من هنگام دیدنش قلبم تندتر میزند! اینها لزوماً به معنی عدم تفاهم و مشکل داشتن نیست! اینها فقط خاصیت &quot;عادت&quot; است! ما عادت می‌کنیم! حتی به مهربان بودن و از خودگذشتگی های &quot;او&quot;، حتی به صدایش،به لبخندش،به چشم‌هایش! همزمان که دوستش داریم و &quot;او&quot; هم دوستمان دارد، همزمان که ممکن است با ناراحتیِ او ناراحت شویم و با خوشحالی اش خوشحال! ما به بودنِ &quot;او&quot; در کنارمان عادت میکنیم... </description>
                <category>فانوس</category>
                <author>فانوس</author>
                <pubDate>Thu, 23 Apr 2026 18:11:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آاااادت میکنیم(پارت۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@fanoosss/%D8%A2%D8%A7%D8%A7%D8%A7%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%B2-pl3pufjz2pym</link>
                <description>من شده بودم&quot;منِ او&quot;.دوران نامزدی بود. شنیده بودم بهترین دوران همین نامزدی‌است و بعد از آن دیگر رنگ شور و هیجان را نخواهم دید! با وجود امتحانات دانشگاه و دشواری درس‌هایم با &quot;او&quot;زیاد وقت می‌گذراندم. قرار‌های دونفره‌‌مان عصرانه در امامزاده‌ای نزدیک به خانه بود. ما چند روز بیشتر از آشناییمان نمی‌گذشت ولی انگار سال‌ها بود که همدیگر را می‌شناختیم انگار از بچگی با هم بزرگ شده بودیم.چیزی انگار ما را به هم وصل میکرد چیزی از جنس نور! انگار این همه سال من را برای &quot;او&quot; کنار گذاشته بودند و &quot;او&quot; را برای من! تا دم غروب در صحن  امامزاده آنقدر حرف می‌زدیم تا دستانمان از سرمای آذرماه یخ بزند و برای نماز مغرب به مسجد محله‌ی پدربزرگش می‌رفتیم. آنجا بعد از نماز یک صفحه قرآن میخواندند که آن شب‌ها &quot;او&quot; میکروفون به دست می‌گرفت تا قرآن بخواند و من نمیدانم که مسحور آیات قرآن شده بودم یا صدای &quot;او&quot;!همه‌چیز درست شبیه سریال‌های ایرانی صدا و سیما پیش میرفت:)))ادامه دارد...</description>
                <category>فانوس</category>
                <author>فانوس</author>
                <pubDate>Mon, 20 Apr 2026 18:32:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آااااادت میکنیم!(پارت۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@fanoosss/%D8%A2%D8%A7%D8%A7%D8%A7%D8%A7%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA%DB%B1-rgjga4pzlsay</link>
                <description>اولین روزهای آشنایی من و &quot;او&quot; بود. تک تک صفات و ویژگی هایش برایم جذاب بود! تقریبا هیچ نقطه‌ی تاریکی در وجودش نبود یا من نمی‌دیدم! حتی لحن و تُن صدایش مرا می‌کشت! کافی بود چند کلمه حرف بزند! وای خدای من قلبم می‌ایستاد! اوایل،موقع حرف زدن با من، به همه‌جا خیره میشد الّا صورتِ من!!! خجالت میکشید؟ نمیدانم! ولی من حتی برای همین حُجب و حیای بیخودی دلم می‌رفت!!!آن روز‌ها من دختری آفتاب مهتاب ندیده بودم که به تازگی دانشگاه قبول شده بودم و سرم را از توی کتاب‌های کنکوری بیرون آورده بودم! ۱۲سالِ مدرسه را بی هیچ حاشیه‌‌ای فقط درس خوانده بودم. مونس و یار من کتاب‌های درسی و داستان و رمان و شعر بود! چه می‌دانستم عشق چیست! چه میدانستم؟ در آن روزهای شروع جوانی فکر میکردم مفهومی به اسم عشق وجود خارجی ندارد و همه‌ی این خزعبلات را نویسندگان رمان‌ها به خوردِ ملّت دادند! اما کمی بعد، وقتی خودم عاشق شدم فهمیدم عشق میتواند بیشتر از چیزی که نویسنده‌ها مینویسند، رؤیایی و قشنگ باشد!وقتی نامزد کردیم انگار هر روز بیشتر از دیروز به &quot;او&quot; علاقه‌مند میشدم. الان باورم نمیشود که آن روزها گاهی از شدت ذوق،اشک می ریختم!!! &quot;او&quot; نوشته‌های مرا میخواند و تحسین میکرد! وقتی برای اولین بار یکی از کپشن‌های اینستاگرامم را خواند و خوشش آمد انگار دنیا را به من داده بودند!! انگار برنده‌ی جایزه بهترین نویسنده‌ی جهان شده بودم!!!آنقدر وابسته‌اش شده بودم که من شده بودم منِ &quot;او&quot;!ادامه دارد...</description>
                <category>فانوس</category>
                <author>فانوس</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2026 14:12:44 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>