<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های farhood vosoughi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@far.vosoughi</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 21:43:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/83709/avatar/1r9ckI.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>farhood vosoughi</title>
            <link>https://virgool.io/@far.vosoughi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برام فرقی نمی‌کنه!</title>
                <link>https://virgool.io/@far.vosoughi/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%81%D8%B1%D9%82%DB%8C-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%87-njtcx2mzdzle</link>
                <description>بچه که بودم، شاید ده یازده ساله، برادر بزرگم بهم گفت: «برو یه ورزشو انتخاب کن و حرفه‌ای ادامه‌ش بده.»بعدش هم ازم خواست حسابی روی موضوع فکر کنم و ورزشی که انتخاب کرده‌ام را بهش بگویم.رفتم فکر کردم. شاید هم فکر می‌کردم که دارم فکر می‌کنم.چند روز بعد گفتم: «می‌خوام فوتبالیست شم».برادرم چند تا دلیل برایم آورد که فوتبالیست شدن به این آسانی‌ها نیست و ما ایرانی‌ها در ورزش‌های تیمی هیچ‌وقت موفق نبوده‌ایم و چند تا استدلال شُل و‌ وِل دیگر که آن‌موقع‌ها دربارهٔ ورزش‌های تیمی مرسوم بود. بعدش هم گفت: «چرا به یه ورزش رزمی فک نمی‌کنی؟»گفتم: «پس کونگ‌فو».کل مکالمه سی ثانیه طول نکشید و من که فکر می‌کردم قرار است همهٔ زندگیم از مسیر ورزش بگذرد سرنوشتم را تعیین کردم؛ کونگ‌فو.چند روز بعد با پدرم رفتیم برای ثبت‌نام باشگاه. مسئول باشگاه از پدرم پرسید: «چه رشته‌ای؟ تکواندو؟ کونگ‌فو؟ کاراته؟»بابا نگاهم کرد. آمدن این سه تا اسم کنار همدیگر باعث شد حسابی گیج شوم. یادم نمی‌آمد قرار است سرنوشتم چه رشته‌ای باشد. همینجوری سَرسَری یک چیزی پراندم و از فردایش رفتم سر کلاس تکواندو که هیچ شباهتی به کونگ‌فو نداشت، مگر اینکه هر دو رزمی بودند.دبیرستان که بودم تصمیم داشتم در دانشگاه مکانیک سیالات بخوانم. آن زمان که سهل است، همین امروز هم اگر ازم بپرسی مکانیک سیالات چیست و به چه دردی می‌خورد و مثلاً تفاوتش با مکانیک جامدات چیست، نمی‌دانم.می‌دانید چرا می‌خواستم به دانشگاه بروم؟دلیل اول: در خانواده گفته بودند باید بری دانشگاه.دلیل دوم: چند نفری در فامیل رفته بودند دانشگاه.حالا بین این‌همه رشته چرا مکانیک، آن‌هم سیالات؟دلیل اول و آخر: برادرم همان رشته را خوانده بود.می‌دانید رکورد بیشترین متقاضی ورود به دانشگاه در تمام اعصار مربوط به چه سالی است؟ سال ۱۳۷۹، با حدود دو میلیون متقاضی.بله، من همان سال کنکور دادم. رتبه‌ام شد ۶۵ هزار و با اینکه از حدود یک میلیون و نهصد هزار نفر رتبهٔ‌ بهتری بود، ولی باز هم در هیچ رشته و شهر دندان‌گیری قبول نمی‌شدم.در ۲۷ سالگی بالاخره رفتم دانشگاه. مهندسی صنایع خواندم. آیا به این رشته علاقه داشتم یا اصلاً می‌دانستم که دقیقاً چیست؟ نه، دلیلش این بود که تنها رشتهٔ مهندسی بود که دانشگاه پیام نور آن را ارائه می‌داد و من هم، چون حالا دیگر چند سالی بود که شاغل شده بودم، اصرار داشتم که در دانشگاه پیام نور درس بخوانم!شغلم را می‌دانید چطور انتخاب کردم؟سربازی که داشت تمام می‌شد، برادرم گفت بعدش می‌خوای کار کنی دیگه؟گفتم: صد درصد.گفت: صبح فرداش بیا سر پروژه.برادرم در یک شرکت خصوصی بزرگ کار می‌کرد که پروژه‌های نفت و گاز انجام می‌دادند. در یکی از پروژه‌ها رئیس کارگاه بود و خرش خوب می‌رفت.یادم هست روزی که رفتم سر پروژه، حتی قبلش نپرسیده بودم تو این پروژه دارین چی می‌سازین؟همینقدر سرسری شغلم را انتخاب کردم و یازده سال هم تویش ماندم. یازده سال که هر سالش برایم یازده سال گذشت.چند روز پیش داشتم یک مطلب از سروش صحت می‌خواندم به‌اسم «کجا می‌روی؟». صحت در نوشته‌ای مفصل یک لیست بلندبالا از چیزهایی که دوست دارد ارائه می‌کند. موسیقی‌ها، غذاها، جاها، ورزش‌ها، فعالیت‌ها، حتی نوع آدم‌هایی که دوست دارد و آنهایی که دوست ندارد. وقتی داشتم می‌خواندمش به این فکر کردم که آیا من هم می‌توانم چنین لیستی که نه، یک‌دهمش را بنویسم؟و سیلی حقیقت این بود که نمی‌توانستم.در موسیقی هیچ سلیقهٔ به‌خصوصی ندارم. یعنی اصراری روی هیچ نوع از موسیقی ندارم. هر آهنگی که قشنگ باشد خُب قشنگ است دیگر. همهٔ غذاها را می‌خورم. همین که سیر شوم خوب است. جاهای خاص؟ نه، هیچ ایده‌ای ندارم که کجا برای مسافرت خوب است و اگر بی‌نهایت پول هم توی جیبم باشد باز فقط همان شمال به ذهنم می‌رسد. در شمال رفتن هم نمی‌دانم که مثلاً مزیت گیلان به مازندران یا برعکسش چیست. در ورزش مواضعم روشن‌تر است؛ فوتبال را تقریباً دنبال می‌کنم. نگاهی هم به والیبال، بسکتبال، تنیس، کشتی و چند رشتهٔ‌ دیگر دارم. بین مسی و رونالدو، مسی را انتخاب می‌کنم، ولی اصراری رویش ندارم. یعنی حاضر نیستم یک دقیقه هم سر اینکه کدامشان بهتر هستند با کسی بحث کنم. «هرچی شما بگید همون درسته». استقلال و پرسپولیس هم برایم هیچ فرقی ندارد و حتی تعجب می‌کنم که کسی طرفدار یکی از اینها باشد.هرچقدر این لیست طولانی است، «برام فرقی نمی‌کنه‌»های من هم همانقدر طولانی است. اینها ساده‌هایش هستند. بیشترشان درونی‌تر و خصوصی‌تر از آنند که اینجا بنویسمشان.یک روز یکی از همکارانم گفت: «من عاشق انجیر هستم و اگه فصلش باشه حتماً انجیر تو خونه داریم.»فکر کردم میوه‌ای هست که من انقدر دوست داشته باشم؟ طبیعتاً میوه‌هایی هستند که دوست دارم، ولی باورتان بشود یا نه،‌ در مورد خیلی‌هایشان اصلاً نمی‌دانم مال کدام فصل هستند.بین فصل‌ها عاشق هیچ‌کدامشان نیستم و از هیچ‌کدامشان هم متنفر نیستم. به‌نظرم هرکدام مزایایی دارند و معایبی و اگر ازم بخواهید که حتماً یکی را انتخاب کنم شاید بگویم بهار. آن هم نه به‌خاطر ویژگی‌های ذاتی‌اش،‌ بلکه چون تعطیلات تقویمش بیشتر است!من هیچ‌وقت عاشق یک نویسنده نبوده‌ام. فیلم‌های یک کارگردان خاص را دنبال نکرده‌ام. بین خواننده‌ها یک زمانی ابی و این نزدیک‌ترها داریوش را دوست دارم. ولی همه آهنگ‌هایش را نشنیده‌ام. هیچ‌چیزی، مثلاً تمبر یا پازل یا لگو جمع نکرده‌ام و اسمش را گذاشته‌ام زندگی مینیمال.چند وقتی است که خانه‌ام را عوض کرده‌ام. در این جابجایی ناچار شدم مقداری از وسایل را عوض کنم. فروش وسایل قدیمی آسان بود. ولی خرید وسایل جدید ماجرایی بود. هیچ‌چیز را نمی‌توانستم به‌طور مستقل بپسندم و بیاورم خانه. در مورد تک‌تک وسایل تأیید حداقل یک نفر را لازم داشتم.یک چیزهایی را هم دوست دارم. مثلاً لیوان و ماگ را دوست دارم. ولی فکر می‌کنید چند تا ماگ داشته باشم؟ پنج تا که چهار تایش هدیه است. من برای چیزهایی که دوست دارم هم حاضر نیستم وقت و پول بگذارم.چه چیزی «من» را تعریف می‌کند؟ همین چیزهای به‌ظاهر ساده نیست؟ همان دوست دارم و دوست ندارم‌ها؟ حتی گاهی همان تعصب‌ها؟من خودم را چگونه تعریف می‌کنم؟ وقتی مُردم چیزهایی هست که دیگران را یاد من بیندازد؟ مثلاً بگویند عاشق این بود که بره فلان‌جا. یا از فلان موضوع متنفر بود.احساس می‌کنم رقیق شده‌ام. بعضی‌وقت‌ها لازم است آدم به یک چیزهایی دست بیندازد. روی یک چیزهایی تعصب داشته باشد. یک چیزهایی را از ته دل بخواهد و از یک چیزهایی از ته دل متنفر باشد. احساس می‌کنم تهی شده‌ام از اینها.</description>
                <category>farhood vosoughi</category>
                <author>farhood vosoughi</author>
                <pubDate>Fri, 01 Sep 2023 20:11:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بگذار کمی حرف‌های غیرعلمی بزنم</title>
                <link>https://virgool.io/@far.vosoughi/%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D8%B9%D9%84%D9%85%DB%8C-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%A8%D8%B2%D9%86%D9%85-nb3lywwicloe</link>
                <description>شهاب عزیز؛درباره‌ نوشته‌ات نظر من همان است که در مکالمه خصوصی گفتم و این متن قطعاً پاسخی به آن پست نیست. ولی همانطور که در آن مکالمه هم برایت نوشتم پستت دلیل خوبی بود برای فکر کردن. به‌خصوص آن قسمتش که از بیان و بروز احساسات گفته بودی.سالها پیش یکی از همکارانت در مطبوعات که حالا اسمش یادم نیست، از ایران رفت. بعد از مهاجرت در صفحه فیسبوکش پستی گذاشت و دلایل رفتن را شرح داد. فکر کن در متن روزنامه‌نگاری که با پوست و گوشت و استخوان، مصائب کار کردن و زندگی تحت قوانین جمهوری اسلامی را لمس کرده، یک کلمه شِکوه از حکومت نبود. نگفته بود نگذاشتند کار کنم. نگفت آزادی نداشتم. نگفت غم نان داشتم یا چیزهایی از این دست که ممکن است به حکومت ربط پیدا کند. فقط و فقط و تمام و کمال از مردم و رفتارشان گِله کرده بود. آخرش هم نوشته بود: این روش زندگی زامبی‌هاست. من نمی‌توانستم زامبی باشم.چند وقت پیش استوری‌هایی گذاشتم درباره اینکه اگر بخواهی فقط یک صفحه را فالو کنی، آن صفحه‌ی کیست؟چند صد، شاید نزدیک به هزار جواب آمد؛ یک نفر نگفت فلان واینر یا فلان بیوتی‌بلاگر یا فلان فشن‌بلاگر. طبیعتاً بیشترِ آدم‌ها اگر قرار باشد فقط یک نفر را فالو کنند آدمی را انتخاب می‌کنند که سرش «خیلی» به تنش بیارزد. و خُب این سَر ارزنده‌ها زیاد نیستند.یکی از اسامیِ پرتکرار «پانته‌آ وزیری» بود که صفحه اینستاگرامش را بسته و حالا از طریق یک کانال تلگرام با مردم در ارتباط است. فرق صفحه اینستاگرام با کانال تلگرام چیست؟ در کانال تلگرام مکالمه‌ای شکل نمی‌گیرد. پس توهینی هم در کار نیست!در مورد یک نفر دیگر از همین سر ارزنده‌ها چندین نفر گفته بودند:«حیف که فلانی پیجش دیگه فعال نیست.»من از آن شخص علت این عدمِ فعالیت را پرسیدم؟ خیلی ساده و شفاف جواب داد؛ «زیاد فحش میدن، اعصابشو ندارم.»شاید دیده باشی که در پیج اینستاگرام من مدت‌هاست که خبری از پست‌های بحث‌برانگیز نیست. جز انتشار مطالبی که خودم می‌خوانم و دوست دارم دیگران هم بدانند، چیز دیگری نمی‌گویم و حتی اگر بخواهم طنز بنویسم‌، فقط با خودم شوخی می‌کنم. متحیرم که حتی در چنین وضعیتی باید روزی یکی دو نفر را بلاک کنم و هیچ چاره‌ای هم ندارم!باورش برایم سخت است، ولی بسیاری حتی این کمترین را هم نمی‌دانند که وقتی تو با خودت شوخی می‌کنی معنایش این نیست که آنها هم چنین حقی دارند!تلخ‌ترین حال را وقتی پیدا می‌کنم که می‌بینم بالای صفحه‌ خیلی از اینها مثلاً نوشته مادر دو فرزند. یا عکس پروفایلش مردی است بچه‌ به ‌بغل.روانشناسی حتماً حرف تو را تأیید می‌کند.صادقانه بگویم؛ ره‌آورد خودم و هرکسی که می‌شناسم از جلسات روانشناسی این است: خودت را بُروز بده. خالی کن. احساساتت را بیان کن. هیچ حرفی را در دلت نگه ندار که هیهات، یک‌وقت حُناق نشود.ولی من از خودم می‌پرسم ما اصلاً بلد هستیم احساساتمان را بروز بدهیم؟ یا هر بار که احساساتمان به قلیان درآمده یک نفر دیگر را آزار داده‌ایم؟لابد روانشناسِ آن مادر یا پدر که بالاتر گفتم هم بهشان گفته خودت را دوست داشته باش. روزی سه بار توی‌ آینه به خودت نگاه کن و قربان‌صدقه برو. رُک‌گو باش که رسم دلیران است. مباد که حرفی سر دلت بماند و از این حرف‌ها.توی پرانتز؛ با وجود این پدر و مادرها صدالبته آن بچه‌ها هم به‌زودی نیاز به تراپی پیدا خواهند کرد.ما مردم، احساساتمان (بخوان بی‌ملاحظه‌گی‌هایمان) را به‌قدر کافی و معمولاً به بدترین شکل، بُروز داده‌ایم. نیازی نیست که بیشتر از این زیبایی درونمان را فاش کنیم.حتی به خنده‌ای بیشتر از این هم نیاز نداریم. تا همینجایش هم همه‌چیز را به مسخره گرفته‌ایم.ما فقط به یک آینه‌ بزرگ نیاز داریم. نه برای اینکه قربان‌صدقه خودمان برویم. آیینه‌ای که خودمان را، آنطور که هستیم، پیش رویمان بیاورد. بی‌روتوش و فیلتر.به‌جای بروز احساسات و پرتاب هر چیزی که روی زبانمان است، نیاز به کمی سکوت داریم.به‌جای گفتن، نیاز به شنیدن داریم.به‌جای دم‌به‌دم اظهارنظر کردن، باید «نمی‌دانم»گفتن را یاد بگیریم.می‌دانم که روانشناسی برعکسش را می گوید. نظر من علمی نیست. فقط نتیجه مشاهدات شخصی است: بیشتر و پیش‌تر از اینکه لازم باشد خودمان را بروز بدهیم لازم است خودمان را سانسور کنیم. خیلی چیزهایمان را.باز هم یادآوری می‌کنم که این متن پاسخ به مورد خاصی که مطرح کردی نیست و در آن مورد خاص نظرم همچنان همان است که در مکالمه خصوصی عرض کردم.</description>
                <category>farhood vosoughi</category>
                <author>farhood vosoughi</author>
                <pubDate>Sun, 14 Nov 2021 19:55:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرهود وثوقی</title>
                <link>https://virgool.io/@far.vosoughi/%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%88%D8%AF-%D9%88%D8%AB%D9%88%D9%82%DB%8C-uekxz0idnv9o</link>
                <description>اگر در حال خواندن این مطلب هستید، احتمالاً کلمات «فرهود وثوقی» را سرچ کرده‌اید و به این صفحه آمده‌اید. در این‌صورت من به هدفم رسیده‌ام.شاید فکر کنید عجب آدم مزخرف و ازخودمتشکری است که یک مطلب مفصل درباره خودش نوشته. در پاسخ باید عرض کنم قسمت مزخرف بودنش را قبول دارم، ولی ازخودمتشکر بودن را تکذیب می‌کنم. درواقع این مطلب که در مورد یک اسم یعنی «فرهود وثوقی» نوشته شده، فقط پاسخی است به یک ایده.ایده این است که برای شروع یادگیری سئو یکی از ساده‌ترین راهکارها نوشتن مطلبی درباره اسم خودتان است که احتمالاً به‌راحتی در نتایج گوگل رتبه بالایی خواهد گرفت. البته اگر اسم شما به‌صورت اتفاقی مثلاً «محمد مصدق» یا «طناز طباطبایی :*» باشد، خُب واضح است که سئو کردنش کار هرکسی نیست و تلاشتان برای این کار مصداق «آب در هاون کوبیدن» یا «صدای ناجور توی پیت درآوردن» خواهد بود!پیشنهاد می‌کنم شما هم روی همین سایت ویرگول ثبت‌نام کنید و چنین مطلبی درباره اسم خودتان بنویسید تا اگر کسی اسمتان را سرچ کرد به آن بربخورد. محتوای مطلبی که می‌نویسید هرچیزی می‌تواند باشد. فقط یادتان باشد در تیتر مطلب، در صد کلمه اول و در صد کلمه آخر حداقل یک بار اسم خودتان را داخل متن بگنجانید. ۲ درصدِ کلِ مطلب هم اسم شما باشد. مثلاً اگر مطلبی که می‌نویسید هزار کلمه شد،‌ حداقل بیست بار اسمتان تکرار شود.دورادور یک دیجیتال مارکتر را می‌شناسم که اسمش «سعید محمدی آرانی» است. یکی دو بار پای صحبت و سخنرانیش نشسته‌ام. هرجا که می‌خواهد خودش را معرفی کند، می‌گوید: «سعید محمدی آرانی هستم و روی آرانیش تأکید دارم. چون سعید محمدی را نمی‌شود سئو کرد!»پس اگر اسم شما چیزی شبیه به فرهود وثوقی باشد،‌ نسبت به اینکه اسمی مثل سعید محمدی داشته باشید خیلی خوش‌شانس هستید.حالا که قرار است اسمم را سئو کنم و در طول متن چند باری از اسم و فامیل فرهود وثوقی استفاده کنم، به‌جای سفسطه و کیورد استافینگ، کمی از مزایا و معایت داشتن چنین اسمی برایتان می‌گویم؛فرهودلابد خودتان حدس می‌زنید که خیلی از مواقع وقتی کسی اسم من را می‌پرسد و من می‌گویم فرهود، بلافاصله بعدش باید چه سوءتفاهمی را حل کنم ...- فرهاد؟!- نخیر، فرهود- فرهود یعنی چی؟همیشه درچنین لحظه‌ای دوست دارم مکالمه را اینطوری ادامه بدهم که «مگه معنی فرهاد رو می‌دونی؟».ولی هیچوقت این کار را نمی‌کنم و خیلی ساده می‌گویم فرهود یعنی فرزند شیر. البته همانطور که در تصویر مشاهده می‌کنید، «کودک پرگوشت و خوب‌صورت» هم گفته‌اند که اگرچه هیچ کلمه زشتی در آن نیست ولی نمی‌دانم چرا آدم را یاد چیزهای خوب نمی‌اندازد. بنابراین از گفتنش صرف‌نظر می‌کنم.یک بار هم یکی از همکاران سابقم درحالی‌که نیشش تا نزدیکی‌های چاکِ ماتحتش باز بود و یک روزنامه هم در دست داشت، از دفتر کارش بیرون آمد و شروع کرد عربده کشیدن و خندیدن و دویدن به سمت من. بعد هم با ذوق، جدول روزنامه را نشانم داد که حروف اسم من در پانزده افقی درآمده بود.گفتم: خُب؟!گفت: سؤالشو بخون.در سؤال نوشته بود «بره بُز کوهی».البته تا جایی که من می‌دانم اگر قرار باشد چنین معنی بدهد باید بگوییم فُرهود و نه فَرهود.وثوقیاگر شما هم جزو آن دسته افرادی هستید که اگر کسی بهتان بگوید فامیلی‌ام وثوقی است، بلافاصله با حالت خودکول‌پندارانه‌ای می‌پرسید: «با بهروز وثوقی نسبتی داری؟» با کمال احترام باید عرض کنم خیلی بی‌مزه تشریف دارید.البته من با اینکه بارها و بارها این جواب را شنیده‌ام، باز هم از شنیدنش بدم نمی‌آید. چه کسی است که دوست نداشته باشد فک و فامیل اسطوره سینمای ایران باشد. ولی من برای خودتان می‌گویم. شما بی‌مزه نباشید. بگذارید بار بی‌مزگی به گردن عده دیگری باشد و آنها از چنین جملاتی استفاده کنند.وثوق فکر نمی‌کنم نیاز به معنی کردن داشته باشد و احتمالاً می‌دانید که معنیش می‌شود اطمینان. البته من وثوقی هستم، نه وثوق. وثوقی را می‌شود «مورد اطمینان»‌ معنی کرد. یا حداقل من دوست دارم که اینطوری معنیش کنم.وثوقی به‌جز همان مسئله‌ی «با بهروز وثوقی نسبتی داری» یک مکافات دیگر هم دارد و آن این است که گاهی وصوقی و گاهی هم وسوقی می‌نویسندش. با دیدن غلط املایی در این حد معمولاً دوست دارم سر خودم یا -اگر زورم برسد- نویسنده غلط را توی دیوار بکوبم. ولی تا امروز همه‌ی موارد اینچنینی به خیر گذشته است و توانسته‌ام همیشه به خودم مسلط باشم. شما لطفاً لطفاً لطفاً هرگز هرگز هرگز «وثوقی» را جور دیگری ننویسید؛و ث و ق یدرباره انگلیسی نوشتن اسم هم من فرهود را Farhood و وثوقی را Vosoughi می‌نویسم. اگر به زبان انگلیسی مسلط هستید و فکر می‌کنید غلط است، لطفاً برایم کامنت بگذارید و اصلاحم کنید. فقط اگر چنین اتفاقی بیفتد باید برای گذرنامه‌ام هم المثنی بگیریم که زحمتش را به خودتان می‌دهم :)در آخر همانطور که گفتم باید در صد کلمه آخر یک بار دیگر اسمم را تَکرار کنم تا گوگل راحت‌تر این مطلب را بالای لیست خودش قرار بدهد. پس:اونچه از فرهود وثوقی که تولید داخلی‌ست ضرورت داشت تولید خارجی، سریع، فوری، انقلابی :)))در آخرتر هم بگویم که هرچه تعداد کامنت‌های این مطلب بیشتر باشد من راحت‌تر به هدفم خواهم رسید. به‌خصوص اگر اسم فرهود وثوقی در کامنت ذکر شده باشد. حالا به کَرَم خودتان ;)</description>
                <category>farhood vosoughi</category>
                <author>farhood vosoughi</author>
                <pubDate>Mon, 28 Jun 2021 04:36:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محمدی، آداپتور و چیزهای به‌دردنخورِ دیگر...</title>
                <link>https://virgool.io/@far.vosoughi/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%DB%8C-%D8%A2%D8%AF%D8%A7%D9%BE%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D9%88-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-qxcfbp9pgq8b</link>
                <description>ابتدایی که بودم تابستان‌‌ها هفته‌ای دو سه روز کلاس‌هایی در مدرسه برگزار می‌شد به نام «اردوی تابستانی» یا یک همچین اسمی.بابتش شهریه هم می‌گرفتند. یادم نیست چقدر. ولی لابد زیاد نبود که بیشتر بچه‌ها شرکت می‌کردند. پدر و مادرها هم از خدایشان بود که تابستان است و هم سر بچه گرم می‌شود و هم شرش از خانه کم می‌شود.حالا این کلاس‌ها چه بود؟ همان کلاس‌های مدرسه. کمی بی‌محتواتر، مقداری خسته‌کننده‌تر، خیلی بی‌نظم‌تر و بی‌نهایت بی‌خاصیت‌تر. تنها نکته مثبتش این بود که زنگ ورزشش بیشتر بود. البته اینکه می‌گویم زنگ ورزش، فکر نکنید بچه‌ها را به زمین گُلف می‌بردند یا در سالن بسکتبال آموزش اسلَم‌دانک می‌دادند. نه، از این خبرها نبود. فقط می‌گفتند: «برید توی حیاط.» و تهدید می‌کردند: «اگه کسی کُتک‌کاری کنه، کتکش می‌زنیم.»اما چیزی که قرار بود این کلاس‌ها را از کلاس‌های معمولی مدرسه متمایز کند این بود که وعده داده بودند آموزش‌‌ها بیشتر حالت عملی دارند تا تئوری.همین خروج از تئوری و ورود به عملگرایی، که نمی‌دانم کدام از خدابی‌خبری کَکش را به تنبان مدرسه یا چه‌می‌دانم آموزش و پرورش انداخته بود، بلایی شد به جان من که تا دیپلم هم وِلم نکرد.روز اول کلاسِ برق داشتیم. بچه سوم ابتدایی و کلاس برق!حالا فکر نکنید ادیسون را آورده بودند که برای ما در مورد لامپ تنگستنی لِکچر بدهد یا نیکُلا تسلا در مورد تئوری الکتریسیته چندفازی برایمان پاورپوینت درست کرده بود. معلمش همان معلم قرآن مدرسه بود. محمدی‌نامی که بعضی‌ها به اشتباه «عباس بوعذار» صدایش می‌کردند.«محمدی» قدکوتاه، توپُر و ورزیده بود و همیشه بوی گوگرد سر چوب‌کبریت می‌داد. با حفظِ سمت، دفتردار مدرسه هم بود. ضمناً کارهای فنی را هم انجام می‌داد. کار فنی که می‌گویم فکر نکنید فانتوم اسمبل می‌کرد یا F14 مهندسی معکوس می‌کرد. در حد اینکه اگر لامپی‌چیزی می‌سوخت عوضش کند یا اگر گوز درِ کونِ بخاریِ کلاس گره می‌کرد و روشن نمی‌شد، راهش بیندازد و از اینجور کارها. ولی احتمالاً‌ همین استعداد در کارهای فنی و ایضاً‌ حضور شبانه‌روزی‌اش در مدرسه، باعث شده بود تابستان معلم برق ما بشود و احتمالاً‌ اضافه‌کاری‌چیزی گیرش بیاید.کلاسِ برق محمدی تفاوت عمده‌ای با کلاس قرآنش نداشت. فقط اینجا، برخلاف کلاس قرآن، شوخی‌های بی‌مزه‌ای هم می‌کرد. البته با رعایت موازین شرعی و فقط با آن یکی دو نفری که صبح‌ها سرِ صف قرآن می‌خواندند.هیچ خبری هم از آموزش برق نبود. کمی کتاب «داستانِ راستان» شهید مطهری را روخوانی می‌کردیم. کمی برایمان از احترام به پدر و مادر و به‌خصوص معلم، دادِ سخن سَر می‌داد و حدود نصفِ زنگ هم بچه‌‌ها را مجبور می‌کرد سرشان را بگذارند روی میز و می‌گفت «هرکی سرشو بیاره بالا بهش پس‌گردنی می‌زنم». در اجرای وعده‌ی پس‌گردنی هم چنان متعهد و ثابت‌قدم بود که اگر دانش‌آموزی سعی می‌کرد از زیر دستش در برود و پس‌گردنی را نخورد، اگر لازم می‌شد تا نقطه صفر مرزی بچه را دنبال می‌کرد و پس‌‌گردنی را هرطور بود بهش می‌زد.بگذریم از این حاشیه‌ها.کلِ زمانی که محمدی، به‌صورت مستقیم یا غیرمستقیم، به مباحثی مربوط به الکتریسیته اختصاص داد، پنج دقیقه‌ی اول از اولین جلسه کلاس بود. از اهمیت برق و لزوم صرفه‌جویی گفت و اضافه کرد: «برای جلسه بعد هر نفر یه آداپتور بخرید و بیارید».نگفت چه آداپتوری. نگفت چه مارکی. نگفت چند وُلت. نگفت چند آمپر. نگفت با این آداپتور قرار است کدام زاویه علم الکترونیک را برای ما عُریان کند. نگفت این آداپتور اصلاً چی هست. فقط گفت آداپتور.منتها، نه جلسه بعد و نه جلسات بعدترش، هیچ‌وقت نشنیدیم که بگوید آداپتورهایتان را دربیاورید. تا آخر تابستان هم کلاس همان روال همیشگی‌اش را طی کرد؛ روخوانی «داستانِ راستان». چند تا شوخی بی‌مزه با خواص. سرها روی میز. و تعقیب‌وگریز برای پس‌گردنی به بچه‌هایی که شاششان گرفته بود یا نفسشان بند آمده بود و سرشان را از روی میز برداشته بودند.راستش را بخواهید هیچ بچه‌ای هم عقلش را دست این دیوانه نداده بود و آداپتور را نخریده بود. به‌جز من!من بچه سربه‌راه و زودباوری بودم. کمی هم ترسو و محافظه‌کار. وقتی توی مدرسه می‌گفتند فلان‌چیز را بخرید و بیاورید، برای من وحی منزل می‌شد. این بار هم رفتم خانه و شروع کردم پایم را به زمین کوبیدن که «آقامون گفته باید آداپتور بخرید».مادرم نمی‌دانست آداپتور چیست، ولی من را خوب می‌شناخت. می‌دانست که احتمالاً‌ چیزی که در مدرسه خواسته‌اند چندان هم حیاتی نیست و من دارم شلوغش می‌کنم.پدرم می‌دانست آداپتور چیست، ولی من را به‌‌خوبیِ مادرم نمی‌شناخت. بیشترِ سؤالش هم این بود که «آخه آداپتور به چه درد شما می‌خوره؟!»بندگان خدا کمی غُر زدند که مدرسه هر روز یک قِر تازه می‌دهد و همه‌اش خرج روی دست خانواده‌ها می‌گذارند و تابستان هم دست از سر ما برنمی‌دارند و از این حرف‌ها که فکر می‌کنم هنوز هم مرسوم است. کمی هم با هم بحث کردند و از مادرم انکار که «لازم نیست هرکاری میگن بکنیم» و از پدرم اصرار که «اگه مدرسه خواسته، لابد لازمه و بذار بچه فنی بار بیاد» و اینجور استدلال‌ها.من هم از این طرف که «آقامون گفته برق خیلی چیز مهمیه» و چند تا حرف قلمبه‌سلمبه هم از خودم درآوردم و توی دهن محمدی کردم که «اگه کسی برق رو بلد باشه آینده‌ش تضمینه و ضمناً‌ همه بچه‌ها گفتن ما می‌گیریم و اگه من نداشته باشم آبروم پیش بچه‌ها میره» و خلاصه به قید سه فوریت لایحه خرید آداپتور را از صحن علنی گذراندم.یک الکتریکی توی محلمان داشتیم آدم بدی نبود. ولی اگر بگویم آدم خوبی بود، در حق آدم‌های خوب بی‌انصافی کرده‌ام.رفتم پیشش و گفتم: آداپتور می‌خوام.گفت: چه آداپتوری؟ مشخصاتش؟من که نمی‌‌دانستم.گفت: برای چه کاری می‌خوای؟نمی‌دانستم.گفتم: بهترینشو بدید. برای مدرسه می‌خوام.به‌نظرم پیش خودش فکر کرد من مأمور خرید آموزش‌وپرورش شده‌ام و آمده‌ام با بودجه دولت یک آداپتور بخرم! این بود که واقعاً بهترین آداپتورِ ممکن را بهم داد.گفتم: چند؟گفت: من خودم با بابات حساب می‌کنم.در آخر هم تأکید کرد که وسیله الکترونیکی، اگر باز شد و ازش استفاده شد، دیگر راه مرجوع کردن و برگرداندن ندارد و صاحب اول و آخرش خودت هستی.رفتم خانه و همان لحظه جعبه را باز کردم که ببینم چیست این آداپتور.آداپتوری که من خریده بودم یک جعبه فلزی آبی‌رنگ بود که تقریباً نصف یک مُتکا ابعاد داشت و چهار پنج کیلو وزنش بود. چند تا پیچ و دکمه هم رویش داشت و یک صفحه اوسیلوسکوپ‌مانند (اوسیلوسکوپ یک چیزی است مثل مانیتور). دو تا سیم هم ازش خارج می‌شد که سر هرکدامشان یک گیره داشت.بعدازظهر کاشف به‌عمل آمد که قیمت آداپتور بوده است از قرارِ هر عدد پنج هزار تومان. به این پنج هزار تومان شما قیمت یک کیف مدرسه را هم اضافه کنید. چون همین که آداپتور را توی کیفم گذاشتم و کیف را انداختم روی دوشم، بندش در اثر وزن زیاد به شکل غیرقابل‌تعمیری پاره شد.خانه ما قدیمی بود. ولی بزرگ بود و در مرکز شهر. می‌خواهم بگویم برای استانداردهای آن زمان خانه بدی نبود. اجاره این خانه بود بیست هزار تومان.این را گفتم که مقیاس دستتان بیاید که یک آداپتور پنج هزار تومانی در آن زمان یعنی چه.پدرم بعدازظهرِ همان روز از سر کار که به خانه آمد، از جلوی الکتریکی گذشته بود و شستش خبردار شده بود که حقوق چندین روزش را باید بدهد پای یک ابزار بی‌ربط و به‌دردنخور.وقتی آمد خانه و آداپتور را با آن ابعاد و هیبت دید و از همه مهم‌تر اینکه باز شده بود و به برق زده بودمش و دیگر راه بازگشتی نداشتیم،‌ نمی‌دانست من را از پنجره به بیرون پرت کند یا آداپتور را.چند جلسه‌ای آداپتور را بردم مدرسه. یک بار هم وسط «سر روی میز» سرم را بالا آوردم و با ترس‌ولرز به محمدی گفتم: «آقا از آداپتورهایی که خریدیم استفاده نمی‌کنیم؟»جواب خاصی نداد. فقط این بلند کردنِ سر از روی میز، برای من یک پس‌گردنی آب خورد.آداپتور نه آن تابستان، نه آن سال و نه هیچ‌وقت دیگری استفاده نشد. یعنی اصلاً نفهمیدیم به چه دردی می‌خورد که ازش استفاده کنیم.در خانه ما آن آداپتور تا وقتی که من دیپلم بگیرم نه فروخته شد، نه اهداء شد، نه توی سطل زباله رفت. مادرم جوری مدیریتش می‌کرد که همیشه یک جایی، نه در معرض دید،‌ ولی در معرض یادآوری باشد. در تمام خانه‌تکانی‌ها هم وظیفه جابه‌جا کردنش با خودم بود. حضورش اگرچه سنگین بود،‌ ولی همیشه به یادم می‌آورد که هرچه در مدرسه یا هرجای دیگری می‌گویند لزوماً‌ نباید اجرا شود.هروقت هم مدرسه پولی‌چیزی می‌خواست یا اُردِ بی‌ربطی می‌داد، درجا آداپتور می‌آمد توی مردمک چشمم.این بود که از آن سال تا وقتی دیپلم بگیرم شدم چموش‌ترین و «پولِ‌ زور نده ترین» بچه مدرسه. تا اینکه همین چند سال پیش بالاخره در یکی از اسباب‌کشی‌ها آداپتور را گذاشتم جلوی در خانه و فرستادمش دنبال سرنوشتش.</description>
                <category>farhood vosoughi</category>
                <author>farhood vosoughi</author>
                <pubDate>Tue, 26 Jan 2021 23:50:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از روزی که مادرم نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@far.vosoughi/%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-rjbvrfohhvdh</link>
                <description>بذارید قبل از شروع یه چیزی بگم؛ انتظار ساختار درستی از این نوشته نداشته باشید. بهش اینجوری نگاه کنید که یه آدم با حال و روز بد، داره بلندبلند فکر می‌کنه.اینجا می‌نویسمدر حالی شروع به نوشتن این مطلب می‌کنم که بعد از مدت‌ها اومدم به کافه پاتوق همیشگیم. همون کافه‌ای که آدم توش از بوی گند سیگار خفه میشه. یک ساعت طول می‌کشه تا ازت سفارش بگیرن. و یک ساعت هم طول می‌کشه تا سفارشت رو بیارن.هر بار که اینجا تنگم می‌گیره و میرم توالت تصمیم می‌گیرم که دیگه این طرف‌ها آفتابی نشم. مدتی هم سر تصمیمم می‌مونم و نمیام. یکی دو تا کافه دیگه رو امتحان می‌کنم. اما دوباره سر از همینجا درمیارم. مثل این می‌مونه که بدونی همسرت خرابه، ولی نتونی ولش کنی. چون اون تنها کسیه که حرف و حالت رو می‌فهمه.اما این‌دفعه یه فرق اساسی با دفعه‌های قبل داره؛ این بار حتی حوصله ندارم که به‌خاطر سرویس تخمی‌شون حرص بخورم.از اینجا شروع میشهامروز شد سیزده روز که مادرم رو از دست دادم. شد سیزده روز که اون دیگه نیست. نه صداش توی خونه، نه نگاهش و نه تن نحیف و تکیده‌ش روی مبلی که عادت داشت روش بشینه و تلویزیون تماشا کنه.عبارت‌های زیادی واسه مردن آدم‌ها ساخته شده. من «از دست دادن» رو ترجیح میدم. اتفاقی که برای من افتاد رو از هر عبارت دیگه‌ای بهتر توصیف می‌کنه.چند سال آخر انگار که یه کریستال خیلی گرونقیمت و بی‌نهایت ظریف دستم باشه ازش مراقبت می‌کردم و مواظب بودم که از دستم نیفته. ولی بالاخره اتفاقی که نباید، افتاد و هیچ کاری نتونستم بکنم.کمی بیشتر از یک روز توی بیمارستان بود. هیچ یک‌روزی توی زندگیم انقد تلخ نبوده. هیچ یک‌روزی انقد سخت و طولانی نگذشته. هیچ یک‌روزی انقد ترسناک و بی‌شرم نبوده و توی هیچ یک‌روزی تا این حد احساس عجز نکرده بودم. انقدر تلخ و سخت و تحمل‌ناپذیر که احساس می‌کنم توی زندگیم تحمل هیچ یک‌روز دیگه‌ای با این مشخصات رو ندارم. انقدر ترسناک و رعب‌آور که اگه قراره حتی یک روز دیگه توی زندگی من انقدر عبوس و غمگین باشه، ترجیح میدم توی این دنیا نباشم تا چنین یک‌روزی رو دوباره تجربه نکنم.چهار سال پیش خاله‌م فوت کرد. شوهرش تنها شد. بچه‌ هم نداشتن. از اونجایی که فامیل، خاله‌م و شوهرش رو خیلی دوست داشتن، بعد از فوتش خیلی سعی کردن که شوهرخاله‌م رو از تنهایی دربیارن. رسمی و غیررسمی دعوتش می‌کردن خونه‌هاشون و رسمی و غیررسمی سعی می‌کردن برن خونه‌ش. ولی شوهرخاله‌م اصلاً به رفت‌و‌آمد تن نمی‌داد. رسمی و غیررسمی همه دعوت‌ها رو رد می‌کرد. کم‌کم ارتباطش با فامیل کمرنگ شد. حتی همین امروز هم اینور و اونور می‌شنوم که فامیل میگن فلانی خودش دیگه نخواست با ما رابطه داشته باشه.امروز فک کنم تا حدی حالش رو درک می‌کنم. آدم وقتی چنین اتفاقی براش می‌افته بخش کوچکی از ناراحتیش ناشی از تنهاییه. برای خود من حتی همون بخش کوچک هم نیست. با تنهایی هیچ مشکلی که ندارم هیچ، باهاش دوستم. ولی غصه اصلی دلتنگیه که اگه همه دنیا هم کنارت باشن نمی‌تونن حلش کنن. تو اون یه نفر خودت رو می‌خوای و همه هفت هشت میلیارد خلق روی زمین هم نمی‌تونن جای اون یه نفر رو برات پر کنن. غصه اصلی اینه که می‌دونی دیگه اون یک نفر خودت رو نخواهی داشت. حتی برای یک لحظه.24 سالم بود که پدرم رو از دست دادم. سخت بود. توی اون سن خیلی سخت بود. ولی فوت مادرم هزاران بار برام دردناک‌تر بود. من نبودن مادرم رو بارها تصور کرده بودم. به‌خصوص این یکی دو سال آخر. دقیقاً می‌دونستم وقتی نباشه چه چیزی و چجوری من رو اذیت می‌کنه. تا جایی که امروز خودم از اینکه اون تصورات انتزاعی انقدر به واقعیتی که حسشون می‌کنم نزدیک هستن تعجب می‌کنم.مدت‌ها بود که خود‌اگاه و ناخودآگاه داشتم خودم رو آماده می‌کرد. مدتی بود که می‌رفتم پیش روانشناس و اولین مسئله‌ای که مطرح کردم این بود: «من به‌شدت می‌ترسم که مادرم رو از دست بدم.»با تمام اینها وقتی اتفاق می‌افته، آدم می‌فهمه که یک درصد هم براش آماده نیست.یکی دو روز اول دیوانه‌وار به این فکر می‌کردم که اگه دنیای دیگه‌ای باشه می‌تونم اونجا دوباره ببینمش.من یه مرد 37 ساله‌ی به‌شدت در غل و زنجیر چارچوب‌های مزخرف اجتماعی هستم. پس ازم انتظار نداشته باشین که توضیح بدم چرا نبودن مادرم وقت اذان بیشتر از ساعت‌های دیگه اذیتم می‌کنه. نخواهین که بگم چی بهم می‌گذره وقتی یاد اون روز صبح و اورژانس و بیمارستان می‌افتم. نخواهین که بگم چه حالی میشم وقتی به این فکر می‌کنم که دیگه دست‌هاش رو نمی‌تونم لمس کنم. که دیگه صداش رو نمی‌شنوم. که دیگه سرم رو روی پاش نمی‌ذارم. که دیگه براش سریال نمی‌گیرم. که دیگه موقع غذا خوردن از قدیما برام نمیگه. که وقتی برنامه مورد علاقه‌ش پخش میشه...از اینجا به بعدش رو چند روز بعد نوشتم و حالم کمی بهترهتوی همچین موقعیتی هرکسی یه راهکار پیش پای آدم می‌ذاره. یکی میگه سعی کن فراموش کنی. یکی میگه تا می‌تونی سوگواری کن. یکی میگه یه مدت به خودت استراحت بده. یکی میگه خودتو با کار سرگرم کن. یکی میگه تنها نمون. یکی میگه به خودت فرصت بده. ووووو تا دلت بخواد بکن و نکن‌های دیگه. همه هم از سر دلسوزی. ولی واقعیت اینه که هیچ راه‌حل مشترکی برای همه وجود نداره. اون کسایی هم که راهکار میدن حتی ممکنه در موقعیت مشابه، راه‌حلشون برای خودشون هم کار نکنه. چه برسه برای شما. بنابراین هرکسی باید خودش پیدا کنه که چه چیزی بهش کمک می‌کنه.می‌خوام یه‌کم مزخرف باشمبا قضاوت کردن آدم‌ها براساس یک رفتار و یک موقعیت مخالفم. روابط طی سال‌ها شکل می‌گیرن و هیچ دو تا رابطه‌ای شبیه هم نیستن. اما این کلیشه تا حد زیادی درسته که توی موقعیت‌های خاص عیار آدم‌ها و روابط محک می‌خوره. من هم تو این موقعیت، که شاید در تمام عمرم یک بار برام پیش بیاد به خودم حق میدم که یه‌کم «مزخرف»، «زودرنج» و «یک‌طرفه به قاضی‌برو» باشم و با همین یک رفتار دوستانم رو قضاوت کنم؛دوستی دارم به اسم مهدی. 26 سال از آخرین باری که دیده بودمش می‌گذشت. یعنی وقتی پنجم ابتدایی بودم برای آخرین بار همدیگه رو دیده بودیم. 26 سال ناقابل! بعد از فوت مادرم یه روز بهم زنگ زد و گفت لوکیشن خونه‌ت رو برام واتس‌اپ کن. یک ساعت دیگه با یکی از دوست‌های دیگه‌م در حالی که سه پرس غذا هم دستشون بود سروکله‌شون پیدا شد. چهار پنج ساعتی پیشم بودن و یاد قدیم کردیم. الان هم که دارم این مطلب رو می‌نویسم دوباره زنگ زد و حال و احوالم رو پرسید. ازم خواست که هروقت احساس تنهایی کردم برم پیشش.دوست دیگه‌ای دارم که از آخرین ملاقاتمون بیشتر از یک ماه نمی‌گذره. از آخرین ملاقات قبل از آخرین ملاقاتمون هم بیشتر از دو ماه نمی‌گذره. از آخرینِ آخرینِ قبل از آخرین هم فوقش سه ماه! با اینکه می‌دونه چه اتفاقی افتاده هنوز خبری از یه اس‌ام‌اس ساده و یه «تسلیت میگم» خشک و خالی هم نیست.مقایسه و داوری رو به عهده خودتون می‌ذارم! این یک بار رو شما هم مثل من «مزخرف» و «یک‌طرفه به قاضی‌برو» باشید.بذارید یه‌ذره دیگه مزخرف باشم و یه چیز دیگه بگم؛من از اردیبشهت امسال محل کارم رو عوض کردم. ولی بیشتر این زمان رو دورکار بودم و از خونه کار کردم. کلاً دو هفته رفتم شرکت که بلافاصله کرونا اونجا اوج گرفت و دوباره دورکار شدیم. با این حساب فرصتی نبود تا من با کسی چندان صمیمی بشم.وقتی مادرم فوت کرد، بیشتر همکارها تو گروه تسلیت گفتن. ولی اون چند نفری که تو اون دو هفته کمی بیشتر باهاشون در ارتباط بودم یا پیام خصوصی دادن یا تماس گرفتن. این رو در نظر داشته باشید که مگه تو دو هفته آدم چقدر می‌تونه با دیگران صمیمی بشه؟ ما هم خیلی صمیمی نبودیم. ولی اون چند نفر به پیام دادن تو گروه اکتفا نکردن و با این کار نشون دادن که چقدر باشعور هستن.نکته‌م اینه که تسلیت گفتن تو گروه، تسلیت گفتن با پیام خصوصی، تسلیت گفتن تلفنی و تسلیت گفتن حضوری، مراتبی هستن که آدم‌های باشعور نسبت به رابطه‌ای که با شخص عزادار دارن رعایتش می‌کنن. یعنی من به دوستی که باهاش تا حدی صمیمی هستم تو گروه تسلیت نمی‌گم.چرا مشاورها زیاد پول می‌گیرنچون بلدن گوش کنن.اگه اطرافتون آدمی مثل من پیدا شد، شاید تو یه همچین موقعیتی دوست داشته باشه کمی حرف بزنه. احتمالاً اون با حرف زدن خیلی بیشتر آروم میشه، تا با گوش دادن به نصیحت‌ها یا حرف‌های مثلاً آرامش‌بخش و تسلی‌دهنده شما.آخرین حرفآدمی که عزیزش رو از دست داده، در اون لحظه بدبخت‌ترین آدم کره زمینه. باهاش مسابقه‌ی «کی از کی بدبخت‌تره» راه نندازید. نه کمکی بهش می‌کنید و نه از شنیدن اینکه یه نفر از خودش بدتره به وجد میاد و غصه‌هاش رو فراموش می‌کنه.یه آخرین حرف دیگهاین مدت رفاقت‌هایی دیدم که حتی به مخیله‌م هم خطور نمی‌کرد. حمایت‌هایی دیدم که فکر نکنم هیچ‌وقت بتونم جبرانشون کنم. محبت‌هایی دیدم که فکر نکنم لیاقتش رو داشته باشم. و تو اینستاگرام پیام‌هایی گرفتم که نمی‌تونم میزان لطفشون رو توصیف کنم.آخرینِ آخرین حرفخانواده‌م، خانواده‌م، خانواده‌م. حامی‌ترین و بهترین‌های عالم.</description>
                <category>farhood vosoughi</category>
                <author>farhood vosoughi</author>
                <pubDate>Mon, 21 Sep 2020 01:20:38 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>