<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Fara</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@farahanif1988</link>
        <description>همه جا می‌نویسم اما اینجا فقط از حس‌های درونی می‌نویسم که اغلب در جایی دیگر حرفی از آن نمی‌زنم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 09:11:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/58768/avatar/eKo0ql.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Fara</title>
            <link>https://virgool.io/@farahanif1988</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در دنیایی بلک‌فرایدها، دو تا قسط عقب‌افتاده رو کجا ببرم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@farahanif1988/%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D9%84%DA%A9-%D9%81%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D9%88-%D8%AA%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D8%B7-%D8%B9%D9%82%D8%A8-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D9%88-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%A8%D8%A8%D8%B1%D9%85-dfjmg1jbx6xl</link>
                <description>این روزها مارکت آنلاین ایران داره یه جوری پیش می‌ره که هر جا که وارد می‌شی ازت می‌خوان یه کاری کنی که بهت جایزه بدن. حالا از این جایزه‌ی که ازش اسم می‌برن، فقط توی لیست می‌بینیا، وگرنه که هرگز اون جوایز حتی دوستان نزدیکت هم لمس نمی‌کنی.البته که من یه مدت خوبی هست که از این تنش‌ها و چالش‌ها خودمو دور نگه داشتم. یعنی اگر ببینم یه جا دارن مجانیم، به همه آدم‌ها جایزه‌ای چیزی می‌دن، نزدیک که نمی‌شم، فرار هم می‌کنم. به نظرم من اگر چیزی رو نیاز داشته باشم، می‌تونم برنامه‌ریزی کنم و براش وقت بذارم. اگر تونستیم (اغلب بعیده) می‌خرم و اگر نتونستم (تقریبا همیشه) بی‌خیالش میشم.  این شده که ماه‌هاست حس می‌کنم چیز خاصی نیاز ندارم، جز آب و غذا.اما...دلشوره‌‌های اول ماهچند روزه از صبح دلشوره عجیبی می‌گیرم. همش فکر می‌کردم نکنه وسط این جشنواره‌های بلک‌فراید دیجی‌کالا و اسنپ و باسلام و فلان فلان، یه چیزی نیاز دارم که تخفیف ۹۰ درصدی خورده و من عقب موندم. بعد دقت کردم دیدم که حقیقا هر آنچه که من نیاز دارم در هیچکدوم از این پلتفرم‌ها پیدا نمیشه. البته ممکن بود اگر وارد اپلیکیشن‌های بانکیم بشم یه نتایجی (در مورد خواسته‌هام) داشته باشه ولی خوب چون اپلیکیشن‌های مالی از دارایی خالی هستن، همون بهتر که خاموش باشن، اخر ماه سمتشون نرفتم.یه کم که کار کردم دیدم دنیای دلشوره قرار نیست دست از سر من برداره. از سر بیکاری اول رفتم مدیوم و بعد هم ویرگول. داشتم مطالب جدید رو می‌خوندم که یه جایی یه چیزی به چشمم خورد: «قبض برق!!!!!»کلا در زندگی من چندتا چیز هست که نباید عقب بیفته. قبض‌ها، قسط‌ها و چای. من ترجیح می‌دم تسک‌هام تا ابد نرسه ولی چایم سر وقته خورده بشه، قبض‌ها و قسط‌هام هم بدون یک ریالی جریمه پرداخت بشه. اصلا غیر از این یعنی دنیا قراره برام جهنم بشه. عکس بی‌خودی، برای قشنگی محتوام :)قبض‌ها و قسط‌هایک واااای گفتی که همکار که کنارم بود، فکر کرد تو جشنواره بلک‌فراید اون جایزه گندهه رو بردم. که البته کاش اینجوری بود ولی متاسفانه دوس عزیزمون «پیمان» با این کمپینش یک تیری بهم زد که نفسم بالا نمی‌اومد. یاد افتاد نه تنها قبض‌های ماه پیشم رو ندادم بلکه قسط‌هامم مونده. یعنی پرداخت خودکار قبض و چندتا قسط رو توی یکی از بانک‌ها فعال کرده بودم ولی انقدر که تجربه کاربری عجیبی بهم می‌ده، پول تو حساب نگه نداشته بودم و یادم افتاد که ماه پیش بهم پیام داده بود بیا پول بده، وگرنه قبض و قسط‌ها عقب می‌افته‌ها.هیچی دیگه با سری کج راهی اپ بانکم شدم. حقیقتا دلم می‌خواست بشینم با اپ بانکم صحبت کنم که عزیرم اگر عقل و شعور داری، حداقل دو هفته هر روز بهم آلارم بده. تو که می‌دونی من شلوغم و از همه بدتر، تو که بهتر از همه دنیا از جریان پولای زندگی من خبر داری! وقتی می‌بینی خالی شدی، حداقل سه روز قبل بهم خبر بده که بیا شکم منو پر کن وگرنه سه روز دیگه قبضت رو نمی‌تونم پرداخت کنم. هیچی دیگه. محتوا قشنگ باشه با عکس :) خانم شیرزاد یا پرداخت خودکاریعنی این بخش پرداخت رو باید شبیه خانم شیرزاد ساختمان پزشکان بدونم. خوب زن حسابی من اون بخش رو فعال کردم که اینجوری استرس نکشم. تو اونجا مسئولی که نزدیک زمان پرداخت شد، بهم اطلاع بدی که حساب خالیه، یا حداقل وقتی دیدی حساب خالیه بیا بگو زن، پول نداری، چیکار کنم؟ پول رو جور می‌کنی یا برم تو حالت آلارم ۲ ساعت یه بار. البته این بخش یه مشکل مهم داره براما. یعنی درسته بهم کمک می‌کرد که یادم نره قبض‌ها رو بدم اما یه جاهایی بدون اطلاع راهی حسابم می‌شه و من یهو می‌بینم سیصد چهارصدتومن از حسابم برداشته شده، هیچ اس‌ام‌اس اطلاع‌رسانی‌طور هم نیومده :)) احتمالا اینجا شیرزاد می‌گه، خیلی حقوق میدی، کار درست هم می‌خوای :)) یه بار هم این بخش پرداخت مستقیم رو برای یکی از این اپلیکشن‌های تماشای فیلم فعال کرده بودم. بدون اینکه بهم بگه، کله‌ش رو  پایین انداخته، رفته بود پول رو از حساب برداشته بود. شاید بگید خودت بهش اجازه دادی. بله بله. من اجازه دادم. اما نباید یه دری بزنه بعد وارد بشه؟ قبل از اینکه می‌خواد وارد حساب بانکی‌م بشه یه پیامی بفرسته که: زن، اومدم پولا رو که قبلا اجازه دادی رو ببرم!پایانحالا درسته من دارم به شوخی و خنده می‌گم و می‌خوام یه چی نوشته باشم برای این موضوع، ولی حقیقتا هیچ‌جای دنیا (تا اونجای دنیا که من دیدم البته :)) ) انقدر مسائل مربوط به دارایی افراد رو ساده نمی‌گیرن. افراد باید بدونن برای هر ورودی و خروجی از حساب بانکیشون چه اتفاقی می‌افته و باید ازشون کانفرم گرفته باشه. حالا فرض رو بر این بذاریم که یکی مثل من کلید یه بخشی از پرداختش رو به یه سایت (با یه قرارداد مشخص) می‌ده دست خانم شیرزاد. اکی. خانم شیرزاد می‌تونه بیاد داخل حساب بانکی من و همون مبلغی که قبلا تو قرارداد گفتیم برداشت کنه، امااااااااا قبلش واقعا نیازه که در بزنه :( حداقل بگه دارم میام :|خلاصه که با دیدن این کمپین تازه فهمیدم دو ماهه قسط‌هام که عقب افتاده هیچی، قیافه پرداخت مستقیم توی ایران شبیه خانم شیرزاده :)) همه قراردادها رو قاطی می‌کنه، یه سری مجوزها داره که با اون مجوزها کارهای دیگه هم می‌کنه.#پرداخت_مستقیم_پیمان</description>
                <category>Fara</category>
                <author>Fara</author>
                <pubDate>Sat, 23 Nov 2024 16:18:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه کاری من در لست سکند بعد از سه سال</title>
                <link>https://virgool.io/@farahanif1988/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%84%D8%B3%D8%AA-%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84-xerux2mbwwlx</link>
                <description>من حدودا سه سال لست‌سکند کار می‌کردم. لست‌سکند واقعا برای من روزهای خوب بسیار داشت ولی روزهای بدی که برام ایجاد کرده انقدر بزرگ و مهم بودن که اصلا نمی‌تونم فراموششون کنم. شاید اگر بخوام صادق باشم در اغلب روزها که لست‌سکند بودم مخصوصا از روزی که با یکی از همکارام دوست شدم بهم خوش می‌گذشت و روزهای خوبی بود. لست‌سکند واقعا به من دوست‌های خوب و البته آدم‌های خوبی معرفی کرد. اما نمی‌تونم از فشارهای روانی که این شرکت ایجاد می‌کرد، بگذرم. بهتره بگم روزهای خوب لست‌سکند خیلی بیشتر از روزهای بدش بود. اما روزهای بدش انقدر قوی و بزرگ بودن که ارزش نداشت به روزهای خوبش فک کنی. لست‌سکند مثل همه جا یه سری نقاط قوت داشت و یه سری نقاط ضعف. شاید نقاط قوتش بیشتر از چیزیه که من دیدم ولی من همینا که می‌نویسم رو تجربه کردم. این محتوا براساس تجربه من نوشته شده و ممکنه برای فردی دیگه تجربه متفاوت دیگه‌ای رخ داده باشه. با توجه به اینکه جابگای بسته شده و من نتونستم اونجا این تجربه رو ثبت کنم و توی لینکدین هم دوست نداشتم با اسم و رسم خودم این تجربه رو بنویسم، ترجیح دادم همینجا و بدون نام و نشان تجربه‌م رو ثبت کنم.نقاط قوت کار در لست‌سکنداینا مهم‌ترین نقاط قوتی بود که من در لست‌سکند تجربه کردم:شما توی لست‌سکند به راحتی می‌تونید با مدیرعامل ارتباط بگیرید و باهاش صحبت کنید. اصلا هم در مورد اینکه مسئله شخصیه، نگرانی نخواهید داشت چون واقعا مدیرعامل گوش شنوا داره و تا جایی که بتونه کمکتون می‌کنه.نقطه قوت بعدیش، پرداخت به موقع حقوقش هست. من توی این سه سال اصلا یادم نمیاد یک بار هم حقوق کارکنان با یک روز تاخیر پرداخت شده باشه و اگر هم بوده من یادم نمیاد اصلا.اضافه حقوق‌ها هم همزمان با حقوق پرداخت می‌شد. حتی اگر نیم ساعت هم بیشتر می‌موندیم باهامون حساب می‌کردن.محیط لست‌سکند واقعا صمیمانه‌ست و آدم‌های که اونجا کار می‌کنن خیلی ارتباط راحتی باهاتون می‌گیرن و این حس رو با کارکنان جدید هم دارن.ساعت کاری کارکنان شناور هست و صبح‌ها می‌تونستیم تا نه و نیم اینا هم بیاییم و عصر بیشتر بمونیم. البته اگر از یه حدی بیشتر بشه، بهتون اعلام می‌کنن که به نظرم خوب بود.اسم لست‌سکند توی حوزه گردشگری بزرگه و همین می‌تونه برای رزومه مخصوصا حوزه گردشگری خیلی کمکتون کنه.سفر برایشون  قابل درک هست و اگر مشکل کاری نداشته باشید با اغلب سفرهاتون موافقت میشه و خودشون هم اگر بتونن بهتون کمک میکنن.سعی دارن تا جای که می‌تونن اگر کارمندشون مشکل مالی داره کمک کنن.خلاقیت براشون مهمه و ایده‌ها و کارهای خلاقانه زیاد دارن.از روز اول بیمه می‌شید و بیمه تکمیلی هم دارن اگر دوست داشته باشید.دوتا ایونت سازمانی دارن که هر سال براش جشن می‌گیرن و کیفیت این جشن‌ها هم خوبه نسبتا. یکیش روز تولد لست‌سکند هست و یکیش اخرین روز کاری سال.نقاط ضعف لست‌سکنداما لست سکند یه سری ایرادات و نقاط ضعف اساسی داره که احتمالا اگر برای اعصاب و روان‌تون ارزش قائل باشید خیلی زود استعفا می‌دید.لست‌سکند یک شرکت خانوادگیه که شما به عنوان فردی غیرآشنا و فامیل به هیچ عنوان امکان ترفیع و رشد به سمت‌های مدیریتی نخواهید داشت. یعنی ممکنه بهتون کارهای جدید بدن ولی به هیچ عنوان امکان اینکه مدیر بخش یا سرپرست بشید، وجود نداره. حتی اگر سرپرست هم بشید انقدرها اختیار ندارید. این روابط فامیلی هم باعث می‌شه شما اصلا ندونید سلسله مراتب سازمان به چه شکله. قدرت دست آدم‌های هست که فامیل مدیرعاملن و بقیه در یک سطح هستن. بعد این مدیرها هم باهم هماهنگ نیستن.شفافیت در هیچ قسمت از سازمان وجود نداره. نه در مورد حقوق، نه در مورد مزایا، نه در مورد نحوه عملکرد، نه در مورد رشد سازمان، نه در مورد شرح شغل، نه در مورد مسیر شغلی، نه در مورد محصولات سازمان، نه در مورد تصمیمات سازمان، نه در مورد علت ناراحتی مدیرا، نه در مورد بخش‌های سایت و نه در مورد هیچی. رسما کارکنانی که آشنا یا فامیل نیستن هیچی از هیچ قسمت سازمان نمی‌دونن. مثلا یهو می‌بینید حقوقتون رو نصف کردن بعد می‌پرسید چرا. میگن چون شما فلان قدر کار کردی. چطوری هم حساب کردن رو خودشون فقط میدون و شما لیاقت اینکه بدونید چطور اون عدد حساب شده رو ندارید.مدیران اصلا درکی از مشکلات انسانی ندارد، یعنی درسته حرفتون رو گوش می‌کنه و شاید کمکتون هم بکنه ولی اولویتش کار و پول خودشه. مثلا یکی از همکاران  به یکی از مدیران پیام داده بود پریودم و نمی‌تونم کار کنم، بهش گفته بود فلان کار رو بکن پس و مرخصی نداده بود ?.محیط کار به شدت خاله‌زنک (یا دایی‌مردک) هستش و این فضای خاله‌زنک بازی‌ها هم اغلب از طرف خود مدیران ایجاد می‌شه.تمام جاهای شرکت شنود وجود داره. هر حرفی بزنید رو گوش می‌کنن و با دوربین چک می‌شید. تمام مانتیورها چک می‌شن و گویا انقدر مدیران بیکارن که می‌شن حرف‌ها، تصاویر و چت‌ها بقیه بچه‌ها رو می‌خونن. بنابراین اگر وارد لست‌سکند شدید خیلی مراقب حرف‌هاتون تو فضای شرکت باشید. چون بعدا به روتون هم میارن حتی.روابط خیلی مهم‌تر از شایستگی‌هست. یه کارمند داشتن که از پنج روز هفته سه روز میاومد سرکار. اخرش هم خودش استعفا داد نه که اخراج بشه :))))))مدیریت بحران بین مدیران تقریبا صفره. مدیرا تا وقتی بحرانی نیست خیلی خوبن و هواتون رو دارن ولی لازمه یه بحران کوچک (مثلا در حد یک کامنت منفی) ایجاد بشه، همه چی قاطی می‌شه.افزایش حقوق سالانه وجود نداره و افزایش حقوق‌ها اغلب براساس نظر مدیریته. بعد افزایش حقوق هم هیچ سیستم و فرمولی نداره. من تو این مدت که اونجا کار کردم فقط یکبار بدون اضافه کردن وظایف، اضافه حقوق داشتم اونم خودشون قبلش بهم قولش رو داده بودن و من پیگیری کردم. عدد افزایش حقوق‌ها اصلا با هیچ چیزی سنخیتی نداره. تو تمام مدتی که لست‌سکند بودم یکبار هم بیشتر از 500 تومن افزایش حقوق نداشتم. حتی وقتی یک سمت جدید بهم اضافه می‌شد باز افزایش حقوق در اوجش همین بود :| بعد شاکی بودن چرا خوب کار نمی‌کنید :)) تازه همین رو هم اضافه می‌کردن باید ازشون تشکر می‌کردیم وگرنه شاکی می‌شدن :)).پاداش اصلا مفهومی نداره مگر دیگه خیلی باهات حال کنن و فکر نمی‌کنم بیشتر از پونصد تومن اینا باشه. توی بخش محتوا من اصلا یادم نمیاد که پاداش اصلا در موردش حرف زده شده باشه. پاداش‌ها هم یواشکی داده می‌شد انگار خلاف دارن انجام میدن.از نظرشون همه کارکنان از زیرکار در رو و غیر قابل اعتمادن. هیچ اعتمادی به هیچ کارمندی ندارن مگر کارمند فامیلشون باشه که دیگه هیچی.مفهومی به اسم استراحت براشون تعریف نشده. یعنی ما می‌خواستیم بریم یه هوای بخوریم در حد پنج دقیقه می‌گفتن ساعت بزنید برید و بیایید :)) منابع انسانی ندارن و خیلی چیزها مربوط به کار براتون شفاف نیست. مثلا من تا سه ماه نمی‌دونستم چطوری باید مرخصی بگیرم یا شرح شغل ندارید اصلا.نقاط ضعفش خیلی بیشتر بود ولی اینا مهم‌تریناش بودن. خلاصه که لست‌سکند صرفا برای اونایی خوبه که می‌خوان تو حوزه گردشگری کار کنن و تنها یک سال کار توش کفایت می‌کنه. اسم لست‌سکند به من خیلی کمک کرد و بعدش واقعا فرصت‌های شغلی خوبی برام ایجاد شد. ولی من اشتباه کردم و هی فرصت می‌دادم بهشون، می‌تونستم خیلی زودتر از لست‌سکند بیام بیرون و این مسیر جدیدم رو سریع‌تر پیش ببرم.روزهای آخر که دیگه دنبال کار جدید بودم و وقتی متوجه شدن به جای اینکه مشکل رو حل کنن گفتن بهتره برید دنبال کار جدید پس.</description>
                <category>Fara</category>
                <author>Fara</author>
                <pubDate>Tue, 31 Aug 2021 14:35:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای عجیبیه...</title>
                <link>https://virgool.io/@farahanif1988/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8%DB%8C%D9%87-gd6nddurzmei</link>
                <description>قرار بود یه روز خانم دکتری بشم که درس میده و هر بار برای رفتن به کلاسش شوق و ذوق داره. قرار بود موفق باشم و برای موفقیتم جشن بگیرم. قرار بود بعد از اون به خودم افتخار کنم. با خودم عهد کرده بودم اگر وقت بزاری و بخونی، اگر به جای خوابیدن بری سرکار، اگر به جای معاشرت با دوستان و اقوام کتاب دستت باشه می‌تونه واسه خودت کسی باشی. اما من یه آدم معمولی شدم.در واقع من هیچی نشد! اینا برای ما نیست.این توهمات فقط باعث میشه آدم بیشتر احساس بدبختی کنه.هیچ کدوم از اون حرفهای که تو کتاب‌ها هست برای ما صدق نمیکنه. ما تمام تلاشمون رو هم بکنیم باز یک آدم خیلی خیلی خیلی معمولیم. تازه این برای زمانیه که بتونی بجنگی و وسط راه کم نیاری وگرنه که همون هم نمیشی.آدم معمولی شدنیکی دیروز بهم میگفت تو برای فلان چیز وقت کم گذاشتی، برای همین الان آدم خاصی نشدی. راست میگه. داستان همینه! من به عنوان یک دختر که تو ایران جمهوری اسلامی به دنیا اومدم از اول عمرم باید برای همه چی وقت بزارم و بهش فکر کنم وگرنه تو سی سالگی به این نتیجه میرسم که هیچی نشدم.مثلا من باید تو بچگی به جای اینکه دغدغه آب، برق و گاز داشتم به این فکر می‌کردم که کدوم مدرسه برای تحصیل بهتره و میتونه بهم کمک کنه زودتر دکتر بشم. یا مثلا به جای اینکه تو صف آب با پسرهای همسایه و دخترها بگم و بخندم، باید تو خونه برنامه می‌ریختم که زودتر فارسی و البته بعدش انگلیسی یاد بگیرم. یا مثلا به جای اینکه دختر باشم، پسر می‌بودم. یا باید وقت می‌ذاشتم زیباتر بشم. یا وقت می‌ذاشتم هیکل بهتری داشته باشم.من تو یه روستا به دنیا اومدم. یه روستایی که نه انقدر بزرگ بود، نه فرهنگ خاصی داشت، نه هیچ موضوع خاصی که بتونم بهش اشاره کنم. عوضش تا جای که بخواهید دارای «فقدان» بود. نه آب داشت، نه برق، نه گاز، نه جاده درست و حسابی، نه معماری خاصی، نه آب و هوای خوبی و تقریبا می‌تونم بگم هیچ چیز خاصی نداشت. اونقدر روستامون معمولی بود و هست که بعدا که سفر کردن رو شروع کردن از اینکه روستا می‌تونه قشنگ باشه، تعجب می‌کردم. یعنی من کلا تصورم از روستا این بود که باید یه جای معمولی و حتی کمتر از معمولی باشه.مدرسه روستا روی یه تپه بود و خوب من خیلی خیلی شانس آوردم که پدرم از اول تلاش کرد ما رو بیاره شهر که توی شهر مدرسه بریم. اونم نه هر شهری، یه شهر که فقط باید خدا رو شاکر باشم که اسمش شهر بود و تو روستا نموندم. یعنی من جزو دختران خوش‌شانس اون روستا بودم که تو شهر درس خوندم. یه دوره‌ای تو روستا مدرسه می‌رفتم که یادمه یه معلم داشتیم برای چندتا پایه مختلف. یعنی مثلا معلم داشت به ما املا می‌گفت بعد یه عده دیگه داشتن ریاضی حل می‌کردن. جدی هر جوری به قضیه نگاه می‌کنم درک نمی‌کنم چقدر باید اراده داشته باشی تا در این شرایط بتونی به چیزی جز این مشکلات فک کنی و آدم خاصی بشی.مدرسه چی به من یاد داد؟من فارسی رو تو مدرسه یاد گرفتم. من مانتو مقنعه پوشیدن رو مدرسه یاد گرفتم. من از دیوار بالا نرفتن را از مدرسه یاد گرفتم. من با حیوونا حرف نزدن رو از مدرسه یاد گرفتم. من از مدرسه یاد گرفتم با آدمهای که فارسی حرف میزنن خیلی دوست نباشم. من از مدرسه یاد گرفتم با هر کی شبیه ما نیست، بد باشم. من از مدرسه یادگرفتم می‌تونم برای آدم مرگ بفرستم و فحش بدم. من از مدرسه یاد گرفتم معلمی یعنی قدرت و اعمال قدرت. من از مدرسه یاد گرفتم باید ادم‌های که اذیتم می‌کنن رو تنبه و حتی مسخره کنم. من از مدرسه یاد گرفتم بلند نخندم. من از مدرسه یاد گرفتم ساکت باشم. من از مدرسه یاد گرفتم آهنگ و موسیقی چیز به درد بخوری نیست. من از مدرسه یاد گرفتم پسر موجود ترسناک و عجیبیه (درحالی که قبلش همه دوستام پسر بودن و از نظرم موجودات عادی و معمولی بودن). واقعا از یه آدمی که اینجوری داشت از مدرسه چیز یاد می‌گرفت انتظار داشتید چی بشه؟تازه جالبه، من از نظر اون معلم‌ها فرد باهوشی بودم. یادمه معلم اول ابتداییم به پدرم گفته بود این بچه یه چیزی میشه. چرا؟ چون زود ریاضی رو یاد می‌گرفتم. البته این دختر باهوش املاش تقریبا صفر بود. یادمه همیشه سر بدخطی و ضعف املایی کتک می‌خوردم. حتی یکی به اون معلم احمقم نمی‌تونست بفهمونه که این بچه فقط شش ماهه که فارسی کوفتی رو یادگرفته حرف بزنه، بهش فرصت بده بتونه اول حرف بزنه بعد ازش انتظار املا و انشا آنچنانی داشته باشد. بعد تا املام بد میشد یا بدخط بودم، یه کاغذ می‌چسبوندن پشتم که این دختره احمقه. چطوری یه آدم باید با این شرایط بزرگ بشه و درس بخون و یه آدم خاصی بشه؟مامان و باباممامان و بابای من واقعا آدم‌های درست و حسابی بودن. هر دوشون واقعا وقت می‌ذاشتن برامون ولی آخه مثل همه مادر و پدرها بودن. البته باز پدر من خیلی خیلی خیلی بازتر و آگاه‌تر از بقیه پدرها بود. ولی برام جالبه بگم مامان و بابام هیچی من براشون من عجیب نبود. قشنگ با من مثل یک آدم معمولی برخورد می‌کردن. یعنی کلا پدر و مادرم از هیچی ما شگفت‌زده نمی‌شدن. نه از اون سطح یادگیری سریع که تو ریاضی داشتم ذوق می‌کردن نه از اینکه اینقدر املام بد بود، عصبی می‌شدند. من حتی یادم نمی‌اد پدرم یه بار به من گفته باشه: بچه جان بیا بهت املا یاد بدم. تازه پدر من معلم بود. حالا نه اینکه بد باشها نه. منظورم اینکه وقتی پدر و مادرت تو رو یه آدم معمولی می‌دونن چه انتظار دارید اخه؟ من وقتی گفتم دکترا قبول شدم، نهایت ذوق مادرم این بود که: دروغ که نمی‌گی؟ پدرمم گفت: من می‌دونستم. اخه مرد من جزو بیست تا دانشجو دکترا رشته خودم بودم اون زمان. یه کم برخوردتر خاص‌تر بود حداقل.بعد تازه مادر و پدر من تلاش کرده بودن امکانات بیشتری به ما بدن. امکاناتی که خود‌شون نداشتن هیچ وقت و حالا داشتن تلاش می‌کردن برای ما فراهم کنن. اما واقعا چه انتظاری باید ازشون داشت. اون موقع نه اینترنتی بود نه  کتاب درست و حسابی و نه پدر و مادر من وقت داشتن. همین که ما رو از روستا اوردن شهر خودش کلی لطف بود و امکانات. اما نهایت امکانات چی بود؟ آب، برق، گاز، حمام، گرما، مدرسه فارسی‌زبان، کلاس‌های جدا. کسی با این امکانات می‌تونه آدم خاصی بشه؟ حداقل من نتونستم.افسردگی و مثل همیشهبعد که افسردگی گرفتم وقتی به پدرم گفتم اولش که انگار سرطان گرفته بودم. بعد کلا مثل همیشه خیلی عادی برخورد کردن و کلا یادشون رفت که من بیمارم. هیچکدوم حتی یه بار نپرسیدن تو اون کوفتی که گرفته بودی خوب شد یا نه؟ چه انتظاری از من دارید؟ یا بهتر بگم؛ چرا من از خودم انتظار بیجا دارم؟روزهای که به خودکشی فکر میکردم تمام اعضای بدنم فقط به این فکر میکردن که اینهمه تلاش کردی که فقط یک آدم معمولی معمولی معمولی باشه که اونم نشدی. اصلا انگار اینکه از از خودم انتظار داشتم آدم خاصی باشم، مسخره بود و تازه دوزاریم افتاده بود. حس می‌کردم اگر ازدواج کرده بودم و الان دوتا بچه داشتم بیشتر احساس خاص بودن داشتم تا الان. بابا من برای قبول تو دکترا سه ماه بدون هیچ وقفه‌ای روزانه نه تا دوازده ساعت درس می‌خوندم. کی باورش میشه؟چرا اصلا باید آدم خاصی باشمبعد الان به این نتیجه رسیدم که خاص بشم که چی اصلا؟ مثلا آدم خاصی میشدم چی میشد؟ استاد دانشگاه هارواد آمریکا میشدم یا فرشته‌های ویکتوریا سکرت؟ آخه من رو چه به این غلطا؟ من همین که بتونم فارسی رو درست حرف بزنم و تو هر جلمه ده تا تپق نزنم خودش یه موفقیت محسوب می‌شه. آدم خاصی میشدم که چی بشه اصلا؟ بابا من واقعا درک نمیکنم.اصلا مگه همه باید آدم خاصی بشیم. دنیا به آدم‌های معمولی و بی‌انگیزه مثل من نیاز دارن که اون آدم‌های خاص، خاص بشن. تا من نباشم که اونا خاص نمی‌شن. من واقعا حس می‌کنم آدم معمولی بودن خیلی چیز عجیبی نیست و همه تقریبا شبیه هم هستیم. یه عده ولی خوش‌شانس‌تر بودن یا حالا باهوش‌تر بودن یا هر چیز دیگه و خاص شدن.اون کتاب‌های کوفتی که مینویسن تو اگر در جوانی تلاش کنی و درس بخونی، در آینده می‌تونی دنیا رو تغییر بدی، حداقل برای من نوشته نشدن. این چیزها رو برای خودشون و امثال خودشون نوشتن که اصلا درکی از محدودیت و اینا ندارن. درکی از اینکه دنیا می‌تونه آدم‌های معمولی و حتی کمتر از معمولی داشته باشه که اتفاقا از اونا بیشتر تو جوونی تلاش کردن و وقت گذاشتن ولی چیزی نشدن.تا کتاب رو باز میکنی می‌نویسه فلانی از یه گاراژ شروع کرد بعد نمیاد بگه که منی که اصلا نمیدونم گاراژ چی هست، باید چیکار کنم؟ بابا من کلمه گاراژ رو شاید نهایتا 20 ساله یاد گرفتم و اصلا تصوری از این کلمه هم قبلش نداشتم. یا میاد می‌گه فلانی یک سال روزانه 15 ساعت برای کارش وقت گذاشت و توی این یک سال درآمدی نداشت. یکی نیست بهش بگه تو اصلا می‌فهمی بی‌پولی یعنی چی؟ صاحب‌خونه ایرانی دیدی؟ می‌دونی برای غذا خوردن، آب خوردن، برق و هزارتا چیز دیگه باید پول داشته باشی؟ پول اینا رو از کجا باید بیارم وقتی کاری که درآمد نداره رو داشته باشم؟در هر صورت من یک آدم کاملا معمولیم که انتخاب خودمم نبوده ولی دیگه همینه که هست و کاری از دست من دیگه برنمیاد. تمام</description>
                <category>Fara</category>
                <author>Fara</author>
                <pubDate>Sat, 19 Jun 2021 10:09:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نتوانستن برابر نخواستن نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@farahanif1988/%D9%86%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-dmfobjxcsro7</link>
                <description> سه ماه از مهاجرت من گذشته و هر روز حال من بدتر و دنیای من سیاه‌تر شد. دنیایی که فکر می‌کردم با مهاجرت بهتر میشه.بی‌انصافیه اگر از این روزها حرف بزنم و از محبوبم حرف نزنم بنابراین در جمله اول باید بگم تمام این مدت مهاجرتم تنها محبوبم من رو درک کرد و من چقدر خوشحالم که بود و هست.روزهای اول، به نظر همه چیز خوب بود اما تا وقتی همه چیز خوب بود که محبوبم پیشم بود. بعد از رفتن اون تازه فهمیدم دوری و دلتنگی چه شکلی می‌تونه باشه. دلتنگی جدیدی که نه از جنس دلتنگی‌ها قبلی بود و نه تا به حال تجربه کرده بودم. حالا باید تنها و یک تنه زندگی جدید رو ادامه می‌دادم که هیچ چیزش شبیه من نبود.مهاجرتشاید اگر ده سال پیش از من سوال می‌پرسیدید که شغل مورد علاقه ده سال آینده‌ت چیه، بهتون می‌گفتم یک هتل کوچک و سنتی داشته باشم که بتونم مدیریتش کنم. من در سی و دو سالگی به این آرزو رسیدم. دقیقا همونجوری که می‌خواستم و درست در شهری که دوست داشتم. تراپیستم می‌گه کمتر زنی در ایران وجود داره که تو این سن به شغل مورد علاقه ده سال گذشته‌ش رسیده باشه. تو خیلی خوش‌شانس بودید.این شد که مهاجرت کردم به شهری که کلی خاطره خوب داشتم ازش و فکر می‌کردم همه چیز مثل قبله. شهری که همه به زیبایی می‌شناسنش.تنهاییاولین حسی که بعد از مهاجرت تجربه کردم، تنهایی بود. تنهایی به معنی جدید. تنهایی نه به این معنی که دوست و خانواده توی شهرم هستن و وقت نمی‌کنن یا وقت نمی‌کنم یا نمی‌خوام که بهشون سر بزنم، نه! تنهایی از این جنس که تو واقعا دیگه کسی رو نداری. روزهای که دل‌گرفته هیچ دوست یا آشنا یا حتی خانواده‌ای وجود نداره که بهش پناه ببری.هیچ معاشرتی وجود نداره و هیچ جمعی نیست که بهش تعلق داشته باشی. تنهایی از این جنس که تو واقعا توی یک برهوت رها شدی و برای رسیدن به نزدیک‌ترین آبادی باید ۳۰۰ کیلومتر بری. که انقدر این آبادی ازت دوره که ترجیح می‌دی تحمل کنی همه حس‌ها رو.دلتنگیحس بعدی دلتنگی بود. دلتنگی از جنس جدید. دلتنگی که قرار نیست تموم بشه. دلتنگی برای خانواده، دوستان، معاشرت‌های دوستانه، گفتگو با دوستان، پیاده‌روی در مکان‌های آشنا، رفتن به رستوران مورد علاقه، رفتن به کافه، قدم زدن با دوستان، قدم زدن تو جاهای آشنا.این دلتنگی انقدر سنگین بود که بعد از هر دلتنگی، دلتنگی جدیدی بهش چسبیده بود. دلتنگی‌ها از هم جدا نمی‌شدند، درست مثل یک زنجیره آهنی که هر حلقه یک دلتنگی بود و هر کدوم پشت سر دیگری خودنمایی می‌کرد.حرف زدنشاید اگر سال پیش از من می‌پرسیدید که از چی متنفری و دوست داری از زندگیت حذفش کنی، می‌گفتم با تلفن حرف زدن، با آدم‌های جدید صحبت کردن، ارتباط با آدم‌های جدید، باز کردن سر صحبت با آدم‌های جدید.اما توی این کار جدید من مجبور بودم همه این کارها رو انجام بدم. بخشی از فشار روانی روی این بود که بتونم درست انجامش بدم و بخشی روی این بود که من این کار رو دوست ندارم و داره از خودم بدم میاد. تعداد آدم‌های جدید هر روز داشت بیشتر می‌شد و من هر روز بیشتر از خودم متنفر می‌شدم.حالا تصور کنید توی ادارات دولتی مجبور بودم با حرف زدن چاپلوسی کنم تا بلکه یک دقیقه کارم زودتر پیش بره. هنوز یادمه که آخرین بار آنقدر بهم فشار اومد که فرداش یک هفته زودتر پریود شدم. حرف زدن با آدم‌های جدید اگر از شما یک درصد انرژی می‌گیره از من ۹۵ درصد انرژیم رو می‌گیره و برای ادامه روز هیچ انرژی ندارم. این میشه که آخر وقت تمام احساسات مثل خشم، استراس، اضطراب و نگرانی یا حتی خوشحالی یا عشق صدبرابر میشه و من گاهی هیچ‌کدوم رو نمی‌تونم کنترل کنم.گوش کردنیکی از کارهای دیگه که من دوست نداشتم و ندارم، گوش کردن به حرف‌های‌ آدمهاست. من واقعا آدم مناسبی برای گوش کردن نیستم. من تنها زمانی دوست دارم گوش کنم که بحث موسیقی و پادکست و کتاب صوتی وسط باشه نه حرف زدن. گوش کردن به صحبت‌های آدم‌ها به ویژه آدم‌های جدید منو آزار می‌ده. انگار یک کوه روی دوشم هست که مجبورم تا پایان گفتگو تحملش کنم.توی کار جدید اما باید گوش می‌کردم. باید تمام قسمت‌های حرف‌ها رو می‌شنیدم و تصمیم می‌گرفتم. باید!جای برای زندگیاینجا من جای برای زندگی ندارم. جای که شب‌ها کفشم رو دربیارم و تکیه بدم به دیوار و به سقف زل بزنم. جای که آخر وقت از خستگی چای برای خودم دم کنم و بشینم روی زمین و چای سیاهم رو بخورم. جای که باید توش زندگی کنم.اینجا من جای برای کار کردن دارم. جایی که کفش در نیاورده باید بپوشم تا به کارگر جدید رسیدگی کنم. لباس کار همیشه باید تنم باشه و هر بار باید مراقب رفتارم توی اتاق باشم. اتاقی که فقط یک تخت داره، دو تا طاقچه، یک کمد دیواری، یک میز و دو صندلی و البته چمدون‌های لباسم که گوشه‌ای خونه به من زل زدن.فرهنگ جدیدبه همه‌ی اینا فرهنگ جدید رو هم باید اضافه کنیم. فرهنگی که پیشتر ازش فرار کرده بودم و به شهری رفته بودم که ازش دور باشم. حالا درست وسط همون فرهنگ افتاده بودم.نتوانستن یا نخواستن!من جزو افرادی بودم که می‌گفتم فعل «نتوانستن» وجود نداره، این نخواستنه که داره به نتوانستن تبدیل میشه. اما الان در وضعیت کنونی خودم باید بگم اشتباه کردم. در بعضی شرایط واقعا «نتوانستن» وجود داره. واقعا گاهی آدم‌ها نمی‌تونن و توان کافی ندارن. من تمام تلاشم رو کردم و حتی بیشتر ولی نشد. این دلیل بر نخواستن من نیست قطعا، بلکه نتوانستن من بود. من نمی‌تونم توی این شغل موفق باشم چون واقعا توان این شغل رو ندارم. من باید توی شغل و مسیر مناسب با توانایی‌هام قرار بگیرم.بازگشت.بله من تصمیم گرفتن برگردم. تصمیم سختی بود. پر از حس ترس و نگرانی از اینکه بعدش چی میشه؟ نگرانی از اینکه بیکار میشم، از اینکه هزینه‌هام دوبرابر می‌شه، از اینکه قضاوت می‌شم، از اینکه استرس جدید به زندگی اضافه می‌شه اما همه‌ی این هزینه‌ها رو می‌دم که اون منافعی که می‌خوام بدست بیارم. دلتنگی، تنهایی و جای برای زندگی انقدر برای من ارزش داره که این استرس‌ها رو به جون بخرم.بله من نتونستم!خوشحالم که تو سی و دو سالگی فهمیدم، نمی‌تونم!</description>
                <category>Fara</category>
                <author>Fara</author>
                <pubDate>Wed, 17 Mar 2021 15:30:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا پیش تراپیست نمی‌رم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@farahanif1988/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%85-ar2bg0kkzfdd</link>
                <description>این روزها که جزو روزهای سیاه و تاریک زندگیم محسوب می‌شه و براساس تجربه قبلی اسمش افسردگی به حساب میاد، کمتر میل به رفتن پیش تراپیست دارم.نه اینکه علاقه‌ای به رفتن و درمان بیماریم رو نداشته باشم، نه! جوری ترس از تراپیست تمام وجود من رو گرفته که به هر ریسمان چنگ می‌زنم که کمتر به سمت درمان برم. درست مثل بیمار سرطانی که درد شیمی‌درمانی را میدونه و به هرچی دم دستش هست چنگ می‌ندازه تا این جلسات کمتر بشن یا کلا نباشند.بارها در جاهای مختلف گفتم که درمان بیماری روانی وضعیتش وخیم‌تره. وقتی سرت درد میکنه نیاز نیست به کسی توضیح بدی که سرت درد میکنه و نیاز به قرص و دکتر داری. یا وقتی به دکتر توضیح میدی که سرت درد میکنه نیاز نیست درد رو توضیح بدی یا توصیف کنی. سردردها مشخص هستند. انواع و اقسام دارند و هر کدوم درمان مشخصی هم دارند. اما من اول باید بیماریم رو به خودم ثابت کنم بعد به مردم و در نهایت به دکتر.افسردگی چه شکلیه؟نمیدونم چطور باید افسردگی رو توضیح بدم ولی اگر بخوام نقاشیش کنم یک صفحه A4 رو در نظر بگیرید که ذهن شماست. به نظرم ذهن در شرایط معمول باید یک برگه با رنگهای مختلف باشه که گوشه‌ای به زندگی شخصی، گوشه‌ای به کار، گوشه‌ای به دوستان، گوشه‌ای به خانواده، گوشه‌ای به سرگرمی‌ها، گوشه‌ای به ترس‌ها و اضطراب‌ها، گوشه‌ای به احساسات مختلف مربوط میشه که هر کدوم یک رنگ دارند. مثلا تو گوشه احساسات ممکنه ما قرمز رو برای عصبانیت یا خشم، زرد رو برای نگرانی، سبز برای آرامش و یا هر رنگ دیگر برای هر احساس دیگه رو داشته باشیم. یک برگه A4 با چندین قسمت که هر قسمت هم خودش چندین قسمت داره و هر کدوم یک رنگ مشخص دارند.حالا به ذهن من بیاید. ذهن من هم روی همون برگه خلاصه میشه. اون برگه به قسمت‌های مختلف تقسیم شده. ولی اینجا رنگ‌ها پررنگ‌تر از قبل میشن. قرمزی عصبانیت به سیاهی می‌زنه از قرمزی زیاد. زردی نگرانی به کبودی می‌زنه از زردی زیاد. همه‌ی گوشه‌ها همین هستند. رنگ‌ها انقدر پررنگن که ذهن نمی‌تونه همشون رو کنترل کنه برای همین انگار تمام برگه سیاه و سفیده.زندگی منحالا تصور کنید این رنگ‌ها به واقعیت برسند و من باید همه رو کنترل کنم. خشم بیش از حد رو باید کنترل کنم و خوب ذهن من برای کنترل اون‌همه قرمزی توان کافی نداره و از بخش‌های دیگه کمک می‌گیره. مثلا از بخش خوشحالی. برای همین برای شادی و خوشحالی انرژی زیادی نخواهم داشت. یا وقتی استرس دارم انقدر استرس زیاد میشه (به ویژه اگر بیماری (یا اختلال) وسواس هم به افسردگی اضافه بشه) که تمام ذهن من می‌ره که اون قسمت کبود را کنترل کنه این میشه که ذهنم برای کنترل خشم توان کافی نداره و یهو یه جای که نباید خشمم خالی میشه.ذهن تمام تلاشش اینکه بخش‌های مختلف ذهن رو کنترل کنه و بتونه با همون انرژی که داره اینها را به تعادل برسونه. ولی وقتی نتونه با انرژی کافی بین بخش‌های مختلف تعادل ایجاد کنه، اسمش میشه افسردگی. میشه ذهن من! دنیای من! زندگی من!چرا پیش تراپیست نمی‌رم؟حالا سوال اینکه با این وضعیت چیکار باید بکنیم. هیچ! باید درمان بشه. ذهن باید بتونه انرژیش رو بین بخش‌های مختلف تقسیم کنه و کل انرژی را صرف فقط یک بخش نکنه. برای درمان نیازه پیش یک تراپیست و شاید در کنارش یک دکتر روانپژشک برید.من هم همینکار رو کردم. اولین تراپیستم یک مشاوره در یک کانون فرهنگی و هنری بود. توی جلسه اول دستم رو لمس کرد، بدون اجازه! جلسه‌ای که داشتم در مورد این حرف می‌زدم که من نمی‌تونم با پسری ارتباط برقرار کنم و بهم گفت جلسات بعد باید بوسیدن و لمس‌های دیگر رو تجربه کنیم.وحشت اون جلسه و جلسه اجباری دوم که باز لمس دوباره دستم همراه بود هنوز با من همراهه. جوری که هیچ وقت دیگه پیش یک تراپیست مرد نرفتم مگر تراپیست مجازی.تراپیست دومی که رفتم از خانواده‌م کمک گرفت و همیشه این ترس با من بود که نکنه حرف‌های من رو به خانواده‌م بزنه. نمی‌دونم اینکار رو کرد یا نه ولی این ترس نمی‌ذاشت که درمان به سرعت پیش بره و تا کمی وضعیت بهتر شد، رهاش کردم.تراپیست سومم جزو تراپیست‌های خوبی بود که تجربه کردم. روند آرام و ملایم و البته هر آنچه می‌خواستم در جلسات گفته می‌شد و من خودم بودم. هر جلسه گریه می‌کردم و بعد از جلسه آروم بودم. اما به دلیل وضعیت مالی و دوری ادامه‌ش نتونستم بدم.تراپیست چهارمم در جلسه اول و در دقیقه ۱۵ یا شاید هم کمتر شروع کرد به قضاوت کردن من. اینکه چرا اینکار رو کردی، چرا اونجوری پس رفتار کردی، چرا اینکار رو نمیکنی؟ درست مثل یک مادر غرغررو. بعد از جلسه گریه کردم و سر خودم داد می‌کشیدم که بمیر فقط!تراپیست پنجمم من رو به جنون کشوند. روش درمانش رو نمیدونم اما از من خواست تمام اتفاقات گذشته و البته تلخم رو با جزییات بنویسم و بلند بلند بخونم. هنوز تمام بدنم با یادآوریش درد می‌کنه و گوشت بدنم می‌پره. هنوز تصور اینکه چطور تونستم بنویسم و بلند بخونم من رو آزار می‌ده، هنوز فکر اینکه چطور زنده موندم بعد از اون جلسات دیوانه‌م میکنه. هنوز شب‌ها با یاد اون جلسات کابوس می‌بینم. هنوز تنها با یادآوری اون جلسه آخر که من رو به جنون کشوند، پر میشم از خشم و تنها روی خودم می‌تونم خالی کنم، اینکه کاش می‌مردم و زندگیم اینقدر نکبت‌بار نبود.تراپیست ششم که به اجبار دکتر روانپزشکم رفتم، متن‌های حفظ شده رو برام گفت جوری که انگار نمیدونست من در چه موقعیتی هستم. جزوه‌هاش رو آورده بود و از روی اون برای من داشت درمان می‌نوشت.***بعدا نوشتاین بخش بعد از انتشار این پست اضافه شده و تجربه‌هام با دو تراپیست دیگه رو هم اضافه کردم. با تراپیست هفتم حدودا یک سال و نیم  همراه بودم. می‌دونست نمی‌خوام از بچگی و گذشت حرف بزنم، می‌دونست نباید قضاوت کنه، می‌دونست نمی‌تونم گریه کنم، می‌دونست چطور حرف آدم بهم ضربه می‌زنه و من چطور در برابر این آزارها سکوت می‌کنم و خشم رو به خودم برمی‌گردونم. حال تصور کنید، در یکی از جلسات آخر بهش گفتم کاپل‌تراپی که می‌ریم چطور قضاوتم کرد و چطور تمام حق رو به پارتنرم داد. بهش گفتم پارتنرم تمام من رو زیر سوال برد در حالی که من در اولین دیت همه چیزهای که داشت ازش گله می‌کرد رو شفاف براش توضیح داده بودم. بهش گفتم و از افکار خودکشی گفتم که داره به عمل نزدیک میشه و زدم زیر گریه. چندین و چندین دقیقه گریه کردم، بیشتر شبیه زار زدن بود. تصور کنید وسط گریه‌های کسی که بهتون گفته من نیاز دارم گریه کنم ولی نمی‌تونم، یهو بهش بگی وقت جلسه تموم شده، بریم که هفته بعد ادامه بدیم. من؟ خاموش شدم. جلسه بعد، در شروع گفتم شما هیچ‌چیزی از افسردگی و دردش نمی‌دونید و تمام ۴۵ دقیقه بهش وقت دادم که بهم ثابت کنه که اینطور نیست. اما ۴۵ دقیقه در سکوت گذشت و من خشمم دوباره رفت به سمت خودم و اون اخرین جلست من با این تراپیست بود.و تراپیست اخری که رفتم:ترایست اخری که در روزهای پایانی اسفند ۱۴۰۱ رفتم، تقریبا باز به اجبار روانپزشکم بود. در شروع جلسه گفتم من به زور خودمو کشیدیم و آوردم اینجام چون از تمام تراپیست‌ها متنفرم. براش از آزارها و ضربه‌هایی که بهم زدن گفتم و افکار خودکشی باز شروع شده اما دلم نمی‌خواد تموم بشه. و در آخر از بی‌مسئولیتی‌شون گفتم. گفت نیاز به درمان داری و خیلی هم فورسه. اولین نوبت که خالی باشه باید بگیری و بیایی. جمعه خوبه؟ باید چند جلسه پشت سر هم باهم حرف بزنیم که وسط درمان یهو ول نکنمت.  حدس بزنید چی شد؟ هیچ. صبح جمعه منشی زنگ زد، خانم دکتر نیستن امروز، جلسه‌تون رو انداختیم برای روز شنبه، ساعت ده صبح. چی می‌شد گفت؟ گفتم نمیام. کسی که هنوز درکی از اهمین زمان  و برنامه‌ی بقیه نداره، فک نمی‌کنم درکی هم از احساسات و مسئولیتش نسبت به حرف‌ها و احساسات بقیه داشته باشه.حالا تصور کنید قرار با این وضعیت باز وارد یک کارزار دیگه بشم. میشم؟ طبیعتا اگر ریسمان دیگه‌ای باشه، نه. دست می‌ندازم به اون حتی اگر بدونم اون طناب به چاه ختم می‌شه یا اون طناب پاره‌ست. لحظه لحظه جلسات بعدیم با تراپیست جدید ترسی عظیم همراه من هست که نکنه باز مجبور باشم اون لحظات رو یادآوری کنم؟ نکنه باز مجبور باشم با اتفاقات تلخ گذشته روبه رو بشم؟ نکنه باز قضاوت بشم؟ نکنه باز کسی سرم غر بزنه؟ نکنه باز مجبور بشم خودمو ثابت کنم؟ نکنه باز خانواده‌م آگاه بشن؟ نکنه باز دست به خودکشی بزنم؟ نکنه باز نتونم خشمم رو کنترل کنم؟تصور کنید اون برگه ذهنم تمام توانش رو گذاشته روی اینکه نکنه تراپیستم باز آزارم بده و در این میان تمام فشارهای روانی دیگه‌ای که وجود داره رو فراموش کنید. ذهنم نمی‌تونه همین یکی رو هندل کنه چه برسه به باقی قسمت‌ها.برای همین ذهنم دست من رو میگیره و با خودش می‌بره یه گوشه که هیچ تراپیستی در اونجا وجود نداره و من با ذهنم تنهام. حتی اگر ذهنم پر از سیاهی و کبودی باشه بهتر از اون همه از سیاهی پررنگی هست که حتی از کاغذ هم زده بیرون.رفتم!توضیحات: این بخش مربوط به تجربه شروع درمانم با تراپیست هفتمه.ریسمان رنگی من پاره شد و من مجبور شدم باز پیش تراپیست برم. اینکه چرا با ذهنم تنها نموندم، دلیلش اینکه اون برگه دیگه جا برای سیاهی جدید نداشت و اگر کنترلش نمی‌کردم ممکن بود بیرون بزنه و به خودم آسیب بزنم. موضوعات جدید به برگه اضافه شد که قبلا وارد نبود یا حداقل کمرنگ بود. اینبار در لحظه اول به تراپیست جدید گفتم من نمیخوام از گذشته حرف بزنم. رها کنید گذشته و بچگی من رو. بزار در حال بگذره روزهام و بزار این روزها رو درست کنم. از طرفی ریسمان رنگی که محبوبم بود، دست کشید از من و من تنها وسط یک حجم زیادی از تاریکی تنها موندم. تحمل این تنهایی از پس ذهن پر از سیاهی من برنمیاومد.کاش این آخرین تراپیستی باشه که بهش مراجعه می‌کنم! یا بهتر بگم کاش این‌ جلسات آخرین جلسات شیمی‌درمانی من باشه که در انتهای پرونده‌م، تراپیستم بزرگ روش بنویسه: مرگ.</description>
                <category>Fara</category>
                <author>Fara</author>
                <pubDate>Wed, 17 Mar 2021 13:41:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بالاخره تتو درد داره یا نه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@farahanif1988/%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D8%AA%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%87-niz2u4mlqsos</link>
                <description>سالهای زیادی از استقلال من میگذره و من در تمام این سالها با دیدن عکس تتوهای قشنگ و کوچک فقط خیال‌پردازی کردم. همیشه هر تتوی که می‌دیدم و لذت می‌بردم روی بدنم تصورش می‌کردم و بعد با فکر اینکه این تتو تا آخر عمر قرار باشه بی‌خیال می‌شم و می‌زدم زیر همه چیز. البته در کنار این موضوع درد تتو هم برام تحملش سخت بود. اما در طی سه ماه گذشته پنج‌تا تتو روی بدنم ثبت شدن که هر کدوم یک داستان دارند و من همشون رو دوس دارم. بعضی روزها می‌گم عجب غلطی کردم که تتو زدم ولی در بیشتر ساعات و روزها از بودنشون روی بدنم کیف می‌کنم.این مطلب رو برای این نمی‌نویسم که بهتون بگم برید تتو بزنید که کیف کنید، بیشتر برای اینکه از یک تجربه دیگه اینجا بنویسم شاید در انتخاب یا تصمیم‌گیری بهتون کمک کنه.تتو تا ابد کنارتون هست!من جزو آدم‌های هستم که از تغییر می‌ترسم به ویژه اگر بدونم تغییر ممکن هست غیر قابل بازگشت باشه. همیشه وقتی می‌خواستم تغییری ایجاد کنم اول به این فکر می‌کردم که اگر پشیمون بشم آیا راه بازگشت وجود داره؟ یا اگر پیشیمون بشم می‌تونم به وضیعت قبلی برگردم. مثلا هر وقت می‌خواستم موهامو از ته بزنم به این فکر می‌کردم اگر زشت بشم چی؟ بعد جواب این بود که نهایتا سه ماه این وضعیت ادامه داره، بعدش همه چیز به حالت عادی برمی‌گرده.یه بار که به سبیلو گفتم برای این تتو نمی‌زنم چون می‌ترسم پیشیمون بشم، گفت خوب بیا تصور کنیم که پشیمون نشی!من هیچ وقت به این موضوع اینجوری نگاه نکرده بودم. همیشه ترس از پیشیمونی باعث می‌شد مطمئن باشم که از زدن تتو پشیمون می‌شم. حتی به این فکر نکردم که شاید سال‌ها با دیدن تتو روی بدنم لذت ببرم و از تصمیمم راضی باشم.این شد که فکر کردم بهتره یه تتوی روی بدنم بزنم که جلوی چشمم نباشه و کوچک هم باشه. قشنگ محتاطانه داشتم حرکت می‌کردم :) و رفتم که تتو رو بزنم.تتو درد داره؟واقعیتش اینکه من هربار به تتو فکر می‌کردم، همراه با درد بود. هر کسی که تتو زده بود رو می‌دیدم ازش می‌پرسیدم که درد داشت؟ و اون هم وقتی میگفت نه! من باورم نمی‌شد.تصور می‌کردم یه سوزن اندازه سوزن آمپول قرار وارد پوستم بشه و جوهر را بهش ترزیق کنه. مگه میشه آدم با وارد کردن سوزن درد نداشته باشه.سوزن تتو خیلی زیر هست و بخش کوچکی از سوزن وارد پوست میشه!من آستانه تحمل دردم خیلی بالا نیست اما به صورت کلی ترس از درد بیشتر از خود درد آزارم می‌ده. اینکه ندونم چه حجم از دردی رو باید تحمل کنم هم خیلی سخته برام. تتو هم چیزی بود که تعداد آدم‌های زیادی در اطرافم تجربه نکرده بودن و همین باعث شده بود که ندونم واقعا چه حجم از درد را باید تحمل کنم و این ندانستن بیشتر آزارم می‌داد. تقریبا همه اونای که تجربه تتو داشتن هم می‌گفتن درد نداره.اما روزی که به تتوآرتیستم برای اولین‌بار پیام دادم که تتو چقدر درد داره؟ خیلی واضح بهم جواب داد. و همین واضح جواب دادن باعث شد که راحت‌تر تصمیم بگیرم.وقتی پرسیدم تتو درد داره؟ بهم گفت: اگر لیزر کرده باشی باید بگم درد تتو از لیزر هم کمتره!حالا من می‌تونستم مقایسه کنم. تتوآرتیستم نگفت تتو درد نداره بلکه یه میزان درد را برام مشخص کرد. این باعث شد بدونم جواب دروغ یا همینجوری نیست. من لیزر موهای زائد را تجربه داشتم و دردناک‌ترین قسمت را هم تجربه کردم. حالا می‌دونستم تتو از اون هم دردش کمتر هست. از طرفی تتوآرتیستم بهم گفت که سوزن تتو خیلی زیر و کوچک هست و اصلا با آمپول قابل مقایسه نیست. راست هم می‌گفت.تصمیمم جدی شد و رفتم که تتو رو بزنم!کلا تتوآرتیست من خیلی شفاف جواب می‌داد و سعی می‌کرد درست راهنمایی کنه. این باعث شد بیشتر مصمم بشم برای تتو زدن و اینکه تجربه کنم!جای که دیده نشه!اولین بار که طرح را انتخاب کردم، و دیگه نهایی شد که تتو رو بزنم رفتم سراغ تتوآرتیست درست و حسابی. واقعیت اینکه من شانس آوردم. یکی تو توییتر از یه تتو آرتیستی تعریف کرده بود که چقدر می‌فهمه و چقدر شفاف بهت در مورد درد توضیح میده. همون تتوآرتیست شد تتوآرتیست من.وقتی بهش گفتم می‌ترسم، اجازه داده کنارم سبیلو باشه و توی جلسه اول هم کلی بهم توضیح داد که تتو درد نداره به دلایل مختلف.سوزن تتو رو بهم نشون داد و گفت تنها یه بخش کوچکی از همین سوزن هم به بدنت وارد میشه. فقط یه گز گز رو باید تحمل کنی.سوزن تتو، که بخشی کوچک از سر سوزن وارد پوست میشه!اولین سوزن که وارد بدنم شد برای ترزیق جوهر، بدنم منتظر درد زیادی بود اما هیچ دردی فعلا احساس نمی‌کردم. من پشتم تتو زدم. تتو‌های پشت به گفته خود تتو آرتیستم درد زیادی نداره. آروم آروم با صدا و گز گز سوزن هم عادت کردم و دیگه چیزی برای تحمل کردن نبود. همه چیز عادی شد. حتی به جز اون تتو، یه تتوی دیگه هم روی دستم زدم و همین باعث شد مطمئن باشم که تتوآرتیست هم در زدن تتو مهم هست.انتخاب تتومن سال‌ها به تتو فکر کرده بودم برای همین انتخاب طرح برام سخت نبود. سال‌ها آزادی رو فریاد زدم و همه جا هم از آزادی گفتم. برای همین دلم می‌خواست این موضوع رو بدنم هم ثبت بشه. اینکه بدونم آزادم و هر کاری دلم می‌خواد می‌تونم با بدنم بکنم یا اینکه مردم همه آزاد هستن که هر کاری دوست دارن انجام بدن. پرنده‌های پشت قلبم بهم می‌گن من همیشه آزاد بودم و هستم.بعد از اون روز دوباره پیش تتو آرتیستم رفتم و طرح‌های دیگه‌ای هم روی بدنم تتو کردم. تتو‌های بعدی نوشته‌ بودن و باید داخلشون پر می‌شد. اینا ولی جزو تتوهای بود که درد داشت. البته دردش انقدر زیاد نبود که نتونم تحمل کنم. مثل کشیدن یک مدادنوک روی پوست بدنم بود.انتخاب تتو آرتیست خوباینم خیلی موضوع مهم هست که تتو آرتیستت کیه؟ تتوآرتیست اگر حرفه‌ای باشه از نظر من باید دقیق برات موضوع رو توضیح بده. اینکه تتو چه میزان درد داره و کجای از بدن دردش بیشتر هست. چه مراقبت‌های باید از تتو انجام بشه و چه مواردی نباید موضوع تتو انجام داد.مثلا همون روز که می‌خوای نوبت بگیری باید ازت در مورد طرح بپرسه و بگه تتو تا سه الی پنج روز نیاز به مراقبت ویژه داره. اگر نمی‌تونی نیا فعلا. تتوآرتیست من واقعا آدم حرفه‌ای بود و تمام این موارد رو بهم توضیح داد. اینکه سه روز نمی‌تونم برم حمام، اینکه تتو باید با صابون مخصوص در روز دوبار شسته بشه، اینه باید روی تتو پماد زده باشه برای مدتی که تتو هنوز تازه‌ست. اینکه تتو ممکنه ملتهب بشه و موارد دیگه که هر تتو آرتیستی می‌دونه و باید منتقل کنه!مثلا وقتی من گفتم می‌خوام تتوهای دیگه‌ای بزنم، تتوآرتیستم می‌تونست برای درآمد بیشتر قبول کنه، اما با متانت گفت بهت پیشنهاد می‌کنم این کار رو نکن چون نمی‌تونه ازشون مراقبت کنی و بهتر هست در هر جلسه نهایتا سه تا تتو بزنید تا بتونید خوب ازشون مراقبت کنید.بعد از گذشت چند ماهبعد از گذشت چندماه از تتوهام، می‌تونم بگم تجربه‌های متفاوتی داشتم. تتوهام بعضی وقت‌ها جلوی خشمم رو گرفتن و بعضی‌ وقتها باعث خشمم شدن. اما در حالت کلی تتوها حالم رو خوب می‌کردند. روی دستم یک نقطه ویرگول هست و در کنارش کلمه صبر. همین هفته پیش که داشتم از تنهایی و بیچارگی دیوانه می‌شدم دیدن تتو صبر بهم گفت، تو اینو اینجا نوشتی که بهش توجه کنی. نگاهش کن و فقط یک هفته دیگه هم صبر کن (تحمل نه، صبر کن). یا یه جای از بدنم نوشتم «هو» به یاد دوست عزیزی. وقتی باهاش بد حرف می‌زنم و چشمم بعدش به این کلمه می‌خوره، یهو میگم اون روی قلبته، چطوری تونستی ناراحتش کنی و همه چیز به حالت عادی برمیگرده.البته همین دو هفته پیش دلم می‌خواست قسمتی که تتو صبر رو زدم را بکنم و بندازم جلو سگ‌ها، دلم می‌خواست هیچی رو پوستم نباشه! دورغ چرا برای چند ساعت پشیمون شدم! اما بعدش فکر کردم چقدر صبر می‌تونه کلمه قشنگی باشه، چقدر من صبر ندارم و این صبر حداقل کنارم هست تا بتونم تجربه‌ش کنم!همین الان اما تصمیم دارم سال آینده اگر پول داشتم و بودجه‌م اجازه داد، برم یه علامت دیگه زیر قلبم تتو کنم به معنی نفس کشیدن :)).تتو اعتیاد میارهواقعا راست می‌گن. من که از تتو می‌ترسیدم و فکر می‌کردم پشیمون می‌شم مثل چی دوست دارم باز تجربه کنم حیف که نه بودجه دارم نه تتوآرتیستم فرصت داره. بعد از زدن تتو حس کردم چقدر من با تتو، خودمم! انگار سال‌ها تتوها جاشون رو بدنم خالی بودن.خلاصه نمی‌تونم بگم همه برن تتو بزنن چون درد نداره، تتو درد داره به اندازه خودش! یا بگم برید تتو بزنید چون بهترین حس دنیا را بهتون می‌ده، چون یه وقتهای هم حس‌های بد ولتون نمیکنه.</description>
                <category>Fara</category>
                <author>Fara</author>
                <pubDate>Fri, 05 Feb 2021 15:08:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش می‌شد منم مرفه فکر کنم!</title>
                <link>https://virgool.io/@farahanif1988/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D8%AF-%D9%85%D9%86%D9%85-%D9%85%D8%B1%D9%81%D9%87-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%DA%A9%D9%86%D9%85-xam5b85yosgl</link>
                <description>از صبح انقدر حالم فشرده و پایین بود که ترجیح می‌دادم کار نکنم. اما باید کار میکردم چون اخر ماه بود و باید کارها رو تحویل میدادم. وسط کارهای که به زور داشتم انجام میدادم یهو یاد حرفهای چند شب پیش و چند روز پیش دوستای خودم افتادم که بهم میگفتن:چقدر چاق شدی؟چقدر صورت گرد شدهچی شده اینجوری شدی؟اذیت نمیشی اومدی اصفهان؟با فلانی (پارتنرم) چیکار میکنی؟فلانی (پارتنرم) ناراحت نیست؟نیشم مثل زهر روی صورتم باز شد و تمام غصلات صورتم رو به درد آورد. گوشی رو گرفتم دستم و نوشتم درست مثل همیشه که با نوشتن میتونم فکرها رو کنترل کنم. یکی از عکسهای که  سبیلو گرفته بود رو انتخاب کردم. توی عکس میخندیدم اما پشتش پر از غم بود. از مطب دکتر روانپزشکم برمیگشتیم بعد از ساعتها انتظار. دکتر میگفت افسردگی حاد داری و باید قرص بخوری. تنها نباید میموندم چون ممکن بود به خودم آسیب بزنم.همه اینا رو نوشتم و گفتم بعد از یک ماه که از مصرف قرصها گذشت حالم بهتر شد و از اون تاریکی که توش بودم رها شدم اما حالا حرف مردم بار شده بود رو دوشم. از اینکه سوالاتشون تموم نمیشد. هر سوال یه جنگی بود تو مغزم که تمومی نداشت و هربار باید خودمو از وسط گرداب و منجلاب میکشیدم بیرون و هزار بار غرق شدم و باز هزار بار دست انداختم دور کسی که نزدیک بود تا نمیرم.نوشتم تو رو خدا اینقدر از آدمها سوال نپرسید. نپرسید چرا لاغر شدی چرا چاق شدی؟ نپرسید چرا چشات زیرش گود افتاد یا چرا پف کرده؟ نپرسید حالت بدون فلانی خوبه یا نه؟نوشتم تو رو خدا بزارید آدمها فقط وسط یک میدون جنگ باشن نه بیشتر. بزارید خودشون حداقل خودشون رو نجات بدن، شما هلشون ندید سمت نابودی.نوشتم و با هر کلمه و جمله بغض کردم. پست کردم و ازشون خواستم دست به دست کنید بلکه یاد بگیریم اینکارا رو نکنیم.الان فقط سه ساعت از اون پست میگذره و من غمگین و کز کرده نشستم وسط دفتر کارم و دارم بغض و خشم رو به زور فشار میدم که نزنه بالا.چرا؟چون دوستای صمیمیم تو چشمام زل زدن و گفتن: تو بعد از اینهمه سال کار کردن چرا هیچی نداری؟راست میگن، چرا ندارم واقعا؟ چرا این همه سال عین سگ کار کردم والان تو سی و یک سالگی باید از سبیلو پول قرض بگیریم.قلبم دارم از درد مچاله میشه و با هر فشاری که می‌دم تا اشکم نیاد زهری تو صورتم می‌پاشه انگار مار نیشم زده. دستم می‌لرزه و ناراحتم از اینکه چرا بعد از اینهمه سال هیچی ندارم. یکیشون باباش کارخونه داره و بعد از فارغ‌التحصیلی حتی دو ماه هم کار نکرده الان گوشی آیفون ۴۰ میلیونی خریده، اون یکی هم حتی یک ماه اجاره خونه نداده و الان دفتر کار خودش رو با ۶ تا کارمند داره و حقوقش با تجربه کمتر از من بالای ده میلیونه!بی‌پولی در تمام عمرم!من اما رسما هیچی ندارم چون پدر پولداری نداشتم (هرچی هم الان دارم از زمانی کوتاهی هست که درآمد و هزینه‌هام یه کم با هم جور بودن)، چون هر کاری میخواستم بکنم ترس بی‌پولی نمیذاشت هیچ ریسکی بکنم. هیچ من اگر می‌خواستم یک ماه بیکار باشم باید به ده نفر رو مینداختم تا بلکه بتونم پونصد هزارتومن بهم قرص بدن تا شهریه و کرایه رفت و آمد داشته باشم. چون اگر کارگری نمی‌کردم، خونه بابام می‌خوابیدم نه بابام پولی داشت بهم بده نه من پولی داشتم که به بابام بدم.هنوز یادم نرفته چطوری برای فوق لیسانس درس خوندم. دو شیفت میرفتم سرکار و حقوقم دویست هزار تومن بود. عصر می‌رفتم کتابخونه مسجد چون رایگان بود. کتابهام همه قرضی بودند. وسط این‌ها هم افسردگی داشت له‌‌م میکرد و مجبور بودم برم یه جای خودم رو و فریاد و خشم درونم رو خالی کنم. با ته مونده حسابم می‌رفتم تکواندو.بعد از کتابخونه توی خونه درس می‌خوندم و هر روز این روند تکرار می‌شد و من آخرش رتبه شد ۹۷ (اگر اشتباه نکنم). با این رتبه می‌تونستم شبانه سمنان یا غیرانتفاعی اصفهان برم درس بخونم. بابام همون اول گفت پول ندارم و خودم باز شروع کردم به کار کردن. اینبار باید میرفتم اصفهان کار میکردم و خرجم رو می‌دادم. هر ماه به هزارنفر رو می‌نداختم که فقط بهم صد هزارتومن بدن تا بتونم یک ماه هزینه‌هام رو پوشش بدم. صد هزارتومن همون موقع هم پولی نبود ولی نه کسی رو داشتم که بهم کمک کنه نه حتی کسی رو داشتم که بهم قرض بده. وام می‌گرفتم برای صد هزارتومنها.شهریه رو وام می‌گرفتم و کار می‌کردم و هر چی در می‌آوردم خرج شهریه و کرایه رفت و برگشت و خورد و خوراکم می‌شد. سال اول نتونستم برم خوابگاه دانشگاه چون پول نداشتم. رفتم خوابگاه اداره بابام که دو ساعت با دانشگاه فاصله داشت ولی چون به جای شبی ۴۰ هزارتومن می‌تونستم شبی ده هزارتومن بدم خیلی خوب بود. برای کلاس ۸ صبح ساعت ۶ بیدار می‌شدم.آخرهای دانشگاه پس‌اندازهام تموم شد و حالا دیگه رسما هیچی نداشتم. دانشگاه تموم نشده رفتم سرکار، اونم کارگری تو یه کارگاه سوهان‌پزی. وضعیت بهتر شده حداقل می‌تونستم خرج خورد و خوراکم رو در بیارم. ولی همچنان پول نداشتم هیچ کار اضافه‌ای بکنم. از برادر کوچکترم قرض می‌گرفتم، اونم منشی یه دفتر شده بود و حقوقش ۲۰۰ هزارتومن بود که هربار برای من پنجاه‌تومن می‌ریخت. دانشگاه بهم پیشنهاد تدریس داد و من قبول کردم چرا؟ چون می‌تونستم برای خودم سابقه کنم. ولی حقوق دانشگاه کم بود و حتی اون کم رو هم نمی‌دادند (از ساعت ۹۳ هنوز حقوق من رو دانشگاه نداده). باز درس خوندم برای دکترا چون فکر می‌کردم بعد از دکترا حداقل هیئت علمی چیزی میشم از این منجلاب در میام که بدتر شد. رتبه‌م تو دکترا ۳۸۰ شد و تو مصاحبه شدم ۳ (و دانشگاه دولتی فقط ۲ نفر رو می‌خواست). برای نروژ خوندم قبول شدم ولی نشد که، برم. مجبور شدم برم غیرانتفاعی و حالا یک غول دیگه کنارم بود. کار پیدا کردم و هر چی در می‌آوردم باید کرایه خونه می‌دادم یا شهریه یا رفت و آمد.هنوز یادمه که شب‌ها ساعت ۱۲ شب از اصفهان حرکت می‌کردم، ساعت شش صبح می‌رسیدم تهران؛ می‌رفتم تو دستشویی ترمینان بیهقی صورتمو می‌شستم و راهی دانشگاه می‌شدم. از ساعت ۸ صبح تا ۸ شب کلاس داشتم و بعد راهی پارکی می‌شدم تا ساعت دوازده شب وقت بگذره تا با اتوبوس ساعت ۱۲ دوباره برگردم اصفهان و صبح برم سرکار.هنوز یادم نرفته که چه سردردهای رو تو پارک‌های اطراف دانشگاه رد کردم و فکر می‌کردم بعد از دکترا احتمالا وسط استخر پول غرق می‌شم.بگذریم که نه وسط استخر پول غلت زدم نه کسی بود برام براش داد و هوار بکشم که من دیگه توان ندارم. همه تا می‌دیدنم می‌گفتن به به خانم دکتر! و فکر می‌کردن الان من پول‌دارترین آدم جمع هستم. سعی می‌کردم ظاهر رو حفظ کنم. مهاجرت کردم تهران و وضعیت حداقل از نظر سردرد و بدو بدو بهتر شد. دو سال وضع مالیم خوب بود چون سه جا کار می‌کردم و حداقل هزینه و درآمدم به هم می‌خورد (از ساعت هشت صبح تا ساعت ده شب کار می‌کردم) که باز همه چی بهم ریخت.از همه اینا بگذریم باید به خودم بگم که هنوز یادمه که سبیلو بهم گفت تو پس کی پول‌دار بودی و این چیزا رو خریدی. راست می‌گه من همیشه در بدتر وضعیت مالی بودم. همین اواخر وقتی اخراج شدم، شوکش مثل خوردن تیر وسط قلبم بود. مطمئن بودم بدبخت شدم. استرس همه زندگیم رو گرفته بود و گرفته هنوز. وقتی بهم می‌گفتن می‌تونی با درآمد بهتر کار پیدا کنی، من از ترس پیدا نشدن هر جا مصاحبه می‌رفتم حقوقم رو ۴ میلیون می‌نوشتم ولی به همه می‌گفتم نوشتم ۶ یا ۷ میلیون. هنوز از خودم شرمندم که سه ماه دارم از سبیلو پول می‌گیرم و پررو پررو با این پولها هر خرجی که می‌خوام می‌کنم فقط برای اینکه یادم بره چقدر بدبخت و بی‌پولم!من واقعا بدبختم. درسته! واقعا آدم بدبختیم که تو خانواده کم درآمد به دنیا اومدم و نتونستم هیچ وقت به مغزم حالی کنم می‌تونم بدون ترس بی‌پولی زندگی کنم. واقعا آدم بدبختیم هستم که با کسایی دوست شدم که هیچی از بی‌پولی نمی‌فهمن و من همیشه باید بهشون بفهمونم بی‌پولی این نیست که تو جیب خودت پول نباشه، بی‌پولی یعنی نه تنها خودت پول نداشته باشی بلکه سه خط اونورترت هم پول نداشته باشه و تو برای ده هزار تومن مجبور باشی به هزار نفر رو بندازی!این رو نوشتم که خالی بشم و متنم هیچ ارزشی نداره! </description>
                <category>Fara</category>
                <author>Fara</author>
                <pubDate>Sat, 30 Jan 2021 15:56:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می‌نویسم برای روزی که نبودم!</title>
                <link>https://virgool.io/@farahanif1988/%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-dddc0jxrdbj7</link>
                <description>می‌نویسم برای روزی که نبودم!این روزها دوباره درگیر افسردگی شدم اما شدیدتر و حتی وحشتناک‌تر. هر لحظه منتظر یک شوک بزرگ هستم تا همه زندگی را برای خودم تموم شده بدونم.اولین باری که فهمیدم افسردگی دارم هنوز نه آنقدر گوشی تلفن همراه دست کسی بود و نه اینقدر اطلاعات به سرعت در گردش بودند. من در سکوت و تنهایی به سمت بهبودی موقت رفتم و تونستم زندگی خودم را کنترل کنم. از اون چاه تاریک به سختی بیرون اومدم اما بیرون اومدم.این روزها اما اوضاع فرق داره.تاریکی و سیاهی با از دست دادن مادربزرگم شروع شد. بعد از اون، اتفاقی عجیب و فشار مالی که نمی‌تونستم مدیریتش کنم. از طرف دیگه آدمی که هر لحظه با تصمیمات احمقانه‌ش منو محکم‌تر هول می‌داد به تاریکی.اوضاع که به کنترلم در اومد تاریکی نمایان شد. تازه یادم افتاد که از مرگ مادربزرگم شش ماه می‌گذره و من حتی یک قطره اشک هم براش نریختم. حتی سرخاکش نرفتم. تراپیست کمکم کرد که گریه کنم و براش عزاداری دیرهنگام برگذار کنم. هنوز عزاداریم تموم نشده بود که تصاویری از یک فاجعه در کودکیم توی ذهنم پررنگ شد. تصاویری که من حتی یادم نمیاومد چند سالمه بود و چطور این همه سال فراموشش کرده بودم.تصاویرهای که به یادم اومد در تمامی این سال‌ها با من بودن اما نمی‌دونم چطور مغزم حتی بهشون توجه هم نمی‌کرده و الان در اون سیاهی مطلق این تصاویر از همه چیزهای که می‌دیدم پررنگ‌تر بودند. تصاویر می‌گفتند که من در کودکی توسط فردی نزدیک در سه مکان مختلف مورد تجاوز جنسی قرار گرفته بودم.حالا همه اتفاقات زندگیم گره خوردن به این تصاویر. عذاب وجدان تمام وجودم را گرفت. من قربانی بودم اما نمی‌دانم چرا تمام وجودم پر از نفرت از خودم شد. هر لحظه تصاویر و تنفرم از خودم پر رنگ‌تر می‌شد و در این بین تجاوزهای کلامی که در خیابان، شبکه‌های اجتماعی و حمل و نقل عمومی می‌شنیدم هم عمق پیدا کردند. حالا دیگه تنه زدن یک مرد برام مفهومش بیماری اون آدم نبود بلکه مقصر من بودم. تمام وجودم پر از این بود که اگر من محتاط‌تر لباس پوشیده بودم، اگر آرایش نمی‌کردم، اگر لبخند نمی‌زدم، اگر موهام بیرون نبود، اگر دستام لاک نداشت، این اتفاقات نمی‌افتد.در این بین متوجه شدم بهترین دوستم صرفا به خاطره اینکه احتمالا برنامه مهاجرتش در صورت با من بدن، بهم می‌‌خورد، از من دوری کرده بود و این ضربه محکم‌تری بر وجود من بود تا برم در لاک سیاهی که قبلا هم تجربه‌ش کرده بودم.چرا من مقصرم؟یکبار در یک جمعی گفتند که آدم‌های که خودکشی می‌کنند احتمالا خیلی ترسو و بی‌اراده هستند. من با صدای بلند گفتم چطور به خودتون اجازه می‌دید در این مورد اینجوری قضاوت کنید؟آدم‌ها دايما در حال قضاوت کردن بقیه هستند. البته که حق دارند، یک سری اطلاعات در دسترسشون هست و براساس اون می‌خوان به نتیجه دلخواه خودشون برسند. مثلا من هرگز نمی‌دونستم بیمار دیابت ارثی‌ه و فکر می‌کردم آدم‌های که خیلی قند می‌خورند احتمالا دیابت می‌گیرند.سال‌های سال هست که قربانی‌های تجاوز خودشون را مقصر می‌دونند و عذاب وجدان رهاشون نمی‌کنه. گاهی قربانی به کمک روانکاور می‌تونه موضوع را برای خودش حل کنه و خودش را یک قربانی بدونه نه متهم؛ اما اغلب قربانیان تجاوز به این مرحله نمی‌رسند.آنها سال‌های سال خودشون رو متهم ردیف اول این ماجرا می‌دونن. به ویژه که جامعه، فرهنگ، شبکه‌های اجتماعی دایما این رو گوشزده می‌کنه که دخترجان با صدای آروم بخند، دختر این لباس رو نپوش، این لباس خیلی جذابه، این لباس خیلی بهت میاد، این لباس رنگش خیلی توچشمه، قدت چقدر بلنده، چقدر پوستت جذابه، لاک نزن خیلی تو چشمه، رژ قرمز علامت عشقه، با نامحرم حرف نزن، مراقب مردها باش، تنها سفر نرو، تنها نرو جای خلوت، تنها سوار تاکسی نشو، تنها اسنپ نگیر، شب بیرون نرو، شب‌ها تنها جایی نرو، تو سفر لباس مناسب بپوش، دوچرخه سواری نکن، شلوار کوتاه نپوش، این پیرهنت خیلی تنگه، این شلوارت خیلی بهت می‌چسبه، این‌ها بدنت رو نشون می‌ده و...تصور کنید بعد از اینکه از بچگی اینها رو شنیدید، حالا یکی بهتون آسیب می‌زنه. آدم‌ها در شبکه‌های اجتماعی و رسانه‌های مختلف دایما اعلام می‌کنن اگر دختر حواسش رو جمع می‌کرد این اتفاق براش نمی‌افتاد. اگر لباس مناسب می‌پوشید این اتفاق نمی‌افتاد و هزاران مورد دیگه که من و امثال من رو هربار متهم‌تر می‌کنه. حالا دیگه لازم نیست جامعه کاری بکنه. از بچگی بهمون یاد دادن حتما ما یه کاری کردیم که این بلا سرمون اومده و پس حقمونه.بیماری یا بازیچه احساساتیک‌بار توی پیج اینستاگرامم نوشتم که افسردگی داره نابودم می‌کنه. آدم‌ها شروع کردن بهم پیام دادن که: بهش فکر نکن، بخند، سفر برو، به چیزهای با انرژی مثبت فکر کن، هرچی بیشتر فکر کنی بیشتر افسردگی می‌گیری، برو بیرون، بیا با هم بریم گردش، تو خیلی با اراده‌ای این حرفها رو نزن، به قیافت نمی‌خوره افسردگی داشته باشی، چرا افسردگی گرفتی؟ کسی چیزی گفته؟ روانپزشک‌ها الکی پول می‌گیرن می‌گن افسردگی، چندبار ورزش کنی حالت خوب می‌شه، اینقدر نخواب، قرص‌های روانپزشکت رو نخور، تو خودت فقط می‌تونی به خودت کمک کنی و..برام سواله آیا اگر من می‌نوشتم سرطان دارم، آدم‌ها همینجور در موردش حرف می‌زدند. آیا به خودشون اجازه می‌دادن بهم بگن داروهات رو نخور؟ آیا می‌تونن بهم بگن به سرطانت فکر نکن خودش خوب می‌شه؟ آیا می‌تونن بهم بگن دکترهای سرطان هیچی سرشون نمی‌شه؟ آیا می‌تونن بهم بگن به چیزهای خوب فکر کن و سرطانت خوب می‌شه؟ آیا می‌تونن بهم بگن به قیافت نمی‌خوره سرطان داشته باشی؟ آیا می‌تونن بهم بگن برو سفر تا سرطانت خوب بشه؟ آیا می‌تونن بهم بگن از بس خوابیدی سرطان گرفتی؟ آیا می‌تونن بهم بگن بسکه فکر کردی سرطان گرفتی؟نه نمی‌تونن!!! دلیل واضح هست، سرطان از نظر بسیار یک بیماری هست و فرد بیمار باید آن را مداوا کنه. اما افسردگی رو هیچ کسی جزو بیماری حساب نمی‌کنه. حتی من هم حسابش نمی‌کردم تا وقتی که خودم دچارش شدم. درد بیماری‌های روانی ده برابر بیشتر از بیماری‌های جسمانی هست. تو بیماری‌های جسمی حداقل لازم نیست کسی رو توجیح کنی که درد داری، نباید با کسی بجنگی تا بزار خودت را درمان کنی. تو بیماری‌های جسمی آدم‌ها تلاش می‌کنن بهت کمک کنن تا زودتر درمان بشی اما در مورد بیماری‌های روانی اغلب افراد اول انکار می‌کنن بعد هم میگن بهش فکر نکن خودش درست می‌شه.من اگر بخوام درد افسردگی را براتون توصیف ‌کنم حتی تمامی کلمات زبان فارسی رو هم ردیف کنم باز کافی نخواهد بود، چون انقدر دردهای متفاوت و گاها عجیبه که حتی نمی‌تونم توصیفش کنم. مثلا این روزها درد اینجوریه برام:روزهای اول بعضی روزها فکر می‌کردم ته یه چاهیم که هیچ راه خروج وجود نداره. هیچ چیز روشنی نمی‌دیدم. حتی وقتی به نور آفتاب زل می‌زدم حس می‌کردم چقدر دنیا تاریکه. چشم‌هام رو که می‌بستم هیچ راهی جز سیاهی نمی‌دیدم. دایما به این فکر می‌کردم که چقدر همه چیز الکی و بی‌فایده‌ست. از کاری که لذت می‌بردم یعنی کتاب خوندن، وقتی دست به کتاب می‌زدم چشمام به سمت سیاهی می‌رود که برای چی می‌خوای بخونی؟ این همه کتاب خوندی که چی؟تصور می‌کردم بقیه آدم‌ها فقط برای ترحم کنارم ایستادن و حتی حسم این بود که دارم آزارشون می‌دم. برای همین با پرخاش و تنفرت از خودم دورشون می‌کردم. این خالی بودن اطرافم به اون سیاهی بیشتر عمق می‌داد و هی از روشنایی دورتر می‌شدم. درد تنهایی خودم و فکر اینکه دارم به بقیه آزار می‌رسونم، دردی غیرقابل توصیفه که واژه‌ای براش ندارم.اما الان در روزهای اوج افسردگی، دردها تبدیل به درد جسمانی شده. میگرن و سردردهای وحشتناکی که می‌گیرم نشانه بیماری‌های روانی هست. آسمم دوباره عود کرده و سرفه همزاد روزهام شده. در کنار این‌ها اما درد روانی به شکل دیگه‌ای نمایان شده. روزها اول فقط یه جوری کلافگی بود. تصور کنید ته یه چاهی تاریک افتادید که نه می‌تونید دستتون تکون بدید نه حتی بدنتون رو، انگار زندانی هستید که زندان‌بانش هم خودتونید.هفته‌های اخیر اما اوضاع بدتر شد. کلافگی بدنم به حدی رسیده بود که انگار گوشت بدنم داشت از هم جدا می‌شد و ته دلم آنقدر خالی بود هر لحظه در حال سقوط بودم. از درد به زمین چنگ می‌نداختم و درست همین زمان‌ها بود که فکر خودکشی شروع شد.هر بار درد شروع می‌شد چشمهامو که می‌بستم فقط به این فکر می‌کردم که چطور از دردی که اصلا نمی‌تونم توصیفی داشته باشم براش، خلاص بشم. روز‌های اول به این فکر می‌کردم که روی رگ دستم تیغ بکشم و رها بشم. بعد آروم آروم فکرهای دردآورتر شروع شد. خوردن تمام قرص‌هام، فرو کردن قیچی توی دستم، خفه کردن خودم، کوبیدن سرم به جای نوک تیز و هزاران راه دیگر.فکر خودکشی آنقدر برام آسون شد که برای فرار فقط می‌تونستم سرمو تکون بدم انگار که دارم فکرها را از سرم بیرون میک‌نم اما با ثابت شدن سرم دوباره فکرها می‌اومدن. دردهام با شروع فکرهای خودکشی آروم می‌شدند. اون لحظه از درد اینکه می‌خوام به خودم آسیب بزنم داشتم زار می‌زدم (انگار اون دخترکی معصومی که خودش رو بی‌گناه می‌دونست داشت برای دردهای که باید بعد از خودکشی تحمل کنه، گریه می‌کرد). به هر کسی که اطرافم بود دست می‌نداختم می‌خواستم جلومو بگیرن.نمی‌دونم چطور اما خودکشی آنقدرها دیگه برام دردآور نیست.خودکشیپایان هر بیماری سختی یه درد سخت قرار داره. اغلب آدم‌ها وقتی سرطان می‌گیرن و سرطانشون هم اگر پیشرفت کرده باشه نمی‌تونن جلوی پیشرفتش رو بگیرن و نهایتا با تمام درمان‌ها و عمل‌ها به مرگ ختم می‌شه. هیچ کس به اون آدمی که به خاطره سرطان میمره نمی‌گه چقدر ضعیف بود، بلکه اکثرا آدم‌ها درک می‌کنند که بیماری به شدت دردناکی داشته و تحمل این درد کار هر کسی نیست.اما تعداد افرادی که آدم‌های که به خاطره افسردگی خودکشی می‌کنن را درک می‌کنن، بسیار کم هست. از نظر من خودکشی درست مانند پایان یک تومور بدخیم سرطان هست. وقتی افسردگی به اوج خودش می‌رسه و دکترها توانایی درمانش رو ندارن، افسردگی درست مانند سرطان باعث مرگ بیمار می‌شه. در این دو مرگ تنها اسم بیماری فرق داره وگرنه در هر دو صورت، بیمارها جونشون را به خاطره بیماری از دست می‌دن. نه اون فردی که سرطان داره دوست داشته بمیره و نه اون فردی که افسردگی داشته دوست داشته از دنیا بره، بلکه این بیماری و پیشرفته بیماری بوده که اونها را به آخر خط رسونده.اینکه آدم‌های که خودکشی می‌کنند را یک آدم ضعیف می‌دونیم دلیلش اینکه هیچ چیزی (مطلقا هیچ چیزی) از بیماری هولناک و خوفناکی به اسم افسردگی نمی‌دونید. لازمه فقط یک روز جای من در شرایط حاضرم باشید تا درک کنید وقتی از درد حرف می‌زنم دارم در مورد چه میزان از درد صحبت می‌کنم.پی نوشت: در حال حاضر قرص‌ها آرامم کردن اما در جای از بدنم حس می‌کنم این خوشی یک خوشی فیک هست و از طرفی بغضی عظیم در گلوم جا خوش کرده که احتمالا به زودی منفجر خواهد شد. این رو هم نوشتم چون به نظرم هرچی از افسردگی بنویسیم باز هم کمه!پایان</description>
                <category>Fara</category>
                <author>Fara</author>
                <pubDate>Sun, 30 Aug 2020 16:40:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سونامی توییتر به محیط کار رسید! (آزار جنسی در فضای کار)</title>
                <link>https://virgool.io/@farahanif1988/%D8%B3%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%DB%8C%DB%8C%D8%AA%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AD%DB%8C%D8%B7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D9%86%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D8%B6%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-qr9vpyoyxmnt</link>
                <description>چند وقتی هست که جامعه فارسی زبان توییتر با موج جدید مواجه شده که لحظه به لحظه داره بزرگتر می‌شه و اسم‌ها و آدم‌های مختلف در حوزه‌های متفاوت به اتهام آزار، تعرض یا تجاوز جنسی شناخته می‌شن.در روزهای اخیر موج این جریان از میان آدم‌های هنرمند و اینفلوئنسر وارد حوزه کار و برندهای فعال در بخش کسب و کارهای آن‌لاین شد. این جریان با توییت یک فرد شروع شد که ادعا داشت مدیریت سابق بخش محتوای دیجی‌کالا به کارکنان بسیاری آزار جنسی رسونده و مدیریت منابع انسانی دیجی‌کالا نیز با آگاهی منفعل بوده است. ادعای که در عرض چند ساعت از طرف بسیاری از کارکنان دیجی‌کالا تایید شد. همانطور که پیش‌بینی می‌شد بسیاری از مشتریان دیجی‌کالا از این برند درخواست پاسخ داشتند. در تمام توییت‌ها به صورت واضح گفته شده بود که کسانی که مورد آزار جنسی  قرار گرفته بودند، به بخش منابع انسانی موضوع را اطلاع داده‌اند اما به جای برخورد با فرد خاطی نهایتاً خود قربانی اخراج شده است.با توجه به اینکه سال ۹۶ بسیار مشتاق بودم در بخش محتوای دیجی‌کالا کار کنم و از قضا مصاحبه هم رفتم (دو مرحله)، منابع انسانی دیجی‌کالا را بخش بزرگ و فعال دیدم، جوری که در مصاحبه مرحله دوم اشاره کردم که من مدرک دکترام مدیریت منابع انسانی هست و در صورت تمایل می‌توانیم در این بخش همکاری داشته باشم (البته پاسخ این مصاحبه هرگز داده نشد که با آن بخش بزرگ به نظرم کمی عجیب بود نتیجه مصاحبه به هیچ شکل به من اطلاع داده نشود). اما واکنش این شرکت با توجه به اینکه یک بخش بزرگ به نام منابع انسانی دارد، با کمی اغراق بسیار دیر و نسنجیده بود. پاسخ مدیریت شرکت به اتهامات وارده چیزی نبود جز یه چیزی شبیه اینکه «من خبر نداشتم و حالا پیگیری می‌کنیم. الان هم تو دیجی‌کالا یه فرایندی هست که کارکنان می‌تونن سریع این موارد را اطلاع بدند».لینکی که به نظر در همین ساعات گذشته برای پاسخ مدیرعامل آماده شده بود هم در ادامه پاسخ قرار داده شده بود. تمام کارکنان ارشد و اکانت دیجی‌کالا این توییت را ریتویت و گویا پاسخ کسب و کاری به آن بزرگی همین بود.مدیر سابق منابع انسانی دیجی‌کالا که این روزها در شرکت علی‌بابا مشغول به کار می‌باشد، در پاسخ به اتهامات وارده، در یک رشته توییت اشاره داشته که «شایعاتی بود» ولی حالا شده دیگه، شما ببخشید و بدونید منم یک زنم ? و تمام تلاشم را داشتم.به عنوان کارفرما (مدیرعامل) برای کاهش آزار جنسی در محیط کار چه کنیم؟اما در این شرایط شرکت‌ها و بخش منابع انسانی شرکت‌ها باید چه کاری انجام بدهند؟ با توجه به اینکه در هر شرکتی ممکن است کارکنان (چه مرد، چه زن) مورد آزار جنسی یا کلامی قرار بگیرند، بهتر است تا پیش از اینکه نام یکی از کارکنانتان وارد این موج توییتری شود و برند‌تان خدشه‌دار گردد به چند مورد توجه داشته باشید:۱-موضوع مربوط به آزار و‌تعرض جنسی در محیط کار به قدر در میان شرکت‌های بین المللی مهم است که پیش از شروع به همکاری از کارکنان تست روانشناسی (یک سری آزمون‌های شخصیتی و رفتاری که بررسی می‌کند آیا فرد اختلالات روانی خاصی دارد یا خیر) گرفته می‌شود. به نظر بهتر است ما نیز در زمان مصاحبه این مورد را در نظر داشته باشیم تا پیشگیری باشد برای موارد این‌چنینی. پیش از استخدام با کارفرما یا بخش منابع انسانی پیشین کارمند تماس داشته باشید و علاوه بر سوال در مورد موارد تخصصی به موضوع مربوط به آزارجنسی یا کلامی در محیط کار اشاره کنید و با چشمان باز کارمندانتان را استخدام نمایید.۲-  در همان شروع به کارمند جدید به صورت شفاف توضیح دهید که چه رفتارهای از نظر شرکت مصداق آزار و تعرض جنسی می‌باشد و همچنین توضیحاتی در مورد احترام به حریم خصوصی همکاران به وی ارائه دهید.۳-- مسیر شکایت از آزارها و‌ تعرض‌های جنسی در محیط کار را برای کارکنان شفاف توضیح دهید. همچینن  به کارکنان اطمینان دهید که موضوع به صورت محرمانه و بدون اعلام نام بررسی خواهد شد.اگر تا به امروز مسیری برای شکایت در شرکت نداشته‌اید، بهتر است این مسیر را تعریف و در تمامی رسانه‌های درون‌سازمانی اعلام کنید. همچنین از کارکنانتان بخواهید اگر موردی تا به امروز وجود داشته به شما اطلاع دهند. ایمیلی برای این مورد به صورت مجزا در نظر بگیرید.۴- شایعات رو جدی بگیرید. اغلب شایعات از واقعیت‌های ریزی خارج می‌شوند که شاید به همان بزرگی نباشند  که در محیط کار دهان به دهان می‌چرخد، اما قطعا بخشی از واقعیت هستند. ما ایرانی‌ها یک ضرب‌المثل داریم که «تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیز‌ها»، بنابراین پیش از اینکه چیزک‌ها هویت سازمان‌تان را خدشه‌دار کند، به آن‌ها رسیدگی کنید.۵- اگر کارمندی شکایتی به نزدتان آورد هرگز به او جملاتی مانند «لباست مناسب کار نیست»، «کمتر به بخش ‌آن‌ها برو»، «چرا زودتر نگفتی؟»، «کمتر باهاش حرف می‌زدی»، «اون که اصلا بخش شما نیست»، «من باهاش صحبت می‌کنم که رعایت کنه» و ... را نگوید. در سکوت با دقت و آرامش به حرف‌ها او گوش کنید. در انتها به او اطمینان دهید که موضوع را خیلی جدی پیگیری می‌کنید و نتیجه را نیز اطلاع خواهید داد. ۶- ممکن است کارکنان از کارفرما یا مدیریت بابت بیان شکایت در این زمینه خجالت بکشند، به همین دلیل بهتر است بخش منابع انسانی فردی را به عنوان مسئول رسیدگی به موارد این‌چنین مشخص کرده و این فرد را نیز به تمامی کارکنان معرفی نمایید. بهتر است این فرد با یک روانشناس در ارتباط باشد تا نحوه برخورد با کارکنان آسیب‌دیده را بداند و با دقت انجام دهد.اگر بخش منابع انسانی در شرکتتان ندارید، حتما یک فرد را به عنوان مسئول موارد مربوط به منابع انسانی معرفی نمایید تا کارکنان در زمان مواجهه با این چنین شرایطی به آن فرد مراجعه کنند. و این فرد بعد از شنیدن صحبت‌ها، مکتوبات شکایت را در اسرع وقت به مدیرعامل ارائه دهد. ۷- بعد از شنیدن حتی یک‌ مورد آزار جنسی (یا حتی شایعه) بخش منابع انسانی موظف است با چند کارمند دیگر (به ویژه کارکنانی که در ارتباط مستقیم با فرد آزاردهنده هستند) در این مورد صحبت کند و بدون اشاره به شکایت، موضوع گزارش شده را ارزیابی و‌بررسی نماید.۸-کارمندی که آزار رساند را به صورت رسمی به جلسه‌ی فراخوانده و موضوع را به وی بگوید. پیش از آن توضیح دهید که در حال بررسی شکایت هستید و‌ در تلاش خواهید بود که بدون پیش‌داوری موضوع را ارزیابی نمایید.۹- بعد از بررسی، نتیجه اگر صحبت کارمند آزاردیده را تایید نمود، با فرد خاطی به شدت و در اسرع وقت برخورد نمایید. در صورت عدم تایید بهتر است علت این گزارش را نیز ارزیابی نمایید. پیشنهاد می‌شود با یک روانشناس به صورت پاره وقت همکاری داشته باشید و به کارمند آزاردیده در این شرایط کمک کنید که با‌ موضوع بتواند کنار بیاید.در نظر داشته باشید که ممکن است کارمند آزار رسانده احساسات شما را به بازی بگیرد، بنابراین بهتر است حتما با یک روانشناس پیش از برخورد مشورت داشته باشید.۱۰- به کارکنان در این مورد آموزش دهید و از آن‌ها بخواهید اگر مواردی این‌چنین برایشان پیش آمده با بخش منابع انسانی در میان بگذارند. به آن‌ها اطمینان دهید که شما (شرکت) از آن‌ها حمایت خواهد کرد.جای دیجی‌کالا بودیم، چه کار باید می‌کردیم؟اما برگردیم سر داستان اول، منابع انسانی بزرگ و بیانیه‌ای شل که بیشتر به نظر می‌رسید که صرفا برای کاهش تنش‌ها بوده است. اگر کسب و کار شما جای دیجی‌کالا بود، چه کار می‌کردید؟ Roomvu جای است که کارمند آزاررسان دیجی‌کالا این روزها در آن مشغول به کار بوده، بعد از ادعای وارده، این شرکت به صورت شفاف و کوتاه (در یک توییت) اعلام کرد که با این فرد قطع همکاری کرده و موضوع در حال بررسی می‌باشد.به صورت کلی شما به عنوان یک کسب و کار نیاز نیست کار بزرگی انجام دهید. آزاردهندگان نیاز دارند بدانن که شما اشتباه را پذیرفته‌اید و رسیدگی خواهید کرد. بهترین کار در این شرایط برای دیجی‌کالا یک عذرخواهی ساده بود. اینکه اشتباه کرده و باید بیشتر دقت می‌کرد و حالا هر کمکی نیاز باشد برای التیام آزاردهندگان خواهد کرد.شاید البته راه‌های بهتری وجود داشت اما به نظر این راحت‌ترین راه ممکن بود که نیاز به ۲۴ ساعت تفکر و عذاب کشیدن نیز نبود.بخشی از متن را به کمک محتوای سایت nimoengine نوشتم.</description>
                <category>Fara</category>
                <author>Fara</author>
                <pubDate>Fri, 28 Aug 2020 23:50:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به سمت تاریکی</title>
                <link>https://virgool.io/@farahanif1988/%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-mjv0ueqitbmv</link>
                <description>غمگینم؟ نهناراحتم؟ نهشادم؟ نههیجان‌زده‌ام؟ نهنمی‌دانم. برای حسم درست مانند اغلب روزها نامی نمی‌توانم پیدا کنم. صدای باران و رعد و برق هواییم کرده است. کنار تراس به تماشای باران نشسته‌ام.حبس در چهاردیواری محبوبم در میان وسایلی که هر کدام داستانی در آنها نهفته است و اندوه‌ی بسیار در دلم که گاهی انقدر سنگین می‌شود که فراموش می‌کنم اینجا همان مکانی ست که برای داشتنش با تمام دنیا جنگیده‌ام و هنوز هم برای نگاه داشتنش می‌جنگم!مگر از دنیا چه می‌خواستم جز همین چهاردیواری! باران ببارد و من در تراس خیره به باران قهوه‌ی یا چای بنوشم و از لحظه‌ها لذت ببرم؟اما اندوه در دلم صدای رعد و برق را می‌شنود و باز خیره به من و حتی پیش‌تر از من در تراس کنار گندمی زیبایم نشسته و هر دم مرا با خود به قعر تاریکی هُل می‌دهد.گندمی محبوبمرها شدن از نگاه خیره‌ش انقدر سخت و طاقت‌فرساست که گاهی ترجیح می‌دهم با او به تاریکی بروم.سست‌تر و ضعیف‌تر از آن هستم که با او مقابله کنم. سال‌های اولیه جوانی آنقدر با او جنگیده‌ام که حال گاهی فکر می‌کنم بدون او و جنگ با او چطور باید زندگی کنم؟اما حالا در میان صدای رعد و برق و باران و در کنار گندمی عزیزم ترجیح می‌دهم برای دقایقی با او همراه نشوم و مدتی را با باران باشم.سوز دلم را با باران می‌گویم و هر دو فریاد می‌زنیم! او دردش را برای تمام شهر می‌گوید و گریه می‌کند و من اما، فریادم در میان سکوت رها می‌شود.با خودم لج کردم!چه زمانی بهتر از حالا برای ناله و فریاد؟گویی اگر دهانم بلرزد و اشکی در بیایید با اندوهی که در دلم نهفته همراه شده‌ام. می‌ترسم اگر دست در دست او به تاریکی بروم دیگر سبزی گندمی را سبز نبینم و باران را دیگر باران نبینم.بی اختیار دستم را به سوی گندمی می‌برم و قطرات باران را سر می‌دم به سمت زمین! حالا حتی سبزهای گندمی هم سبزتر شدند و من آرام آرام باید در میان چهاردیواری محبوبم به سمت تاریکی بروم!</description>
                <category>Fara</category>
                <author>Fara</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2020 15:13:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیزی برای گفتن ندارم جز درد!</title>
                <link>https://virgool.io/@farahanif1988/%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%86-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%AC%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-bupf9jezczpp</link>
                <description>درست یادم نیست که چطور شد که فهمیدم افسردگی گرفتم. اون روزها برعکس درونم که پر از آشوب و درد بود، ظاهرم اما تغییر نکرده بود به جز وزن و رنگ پوستم. هر روز از وزنم کم و پوستم تیره‌تر می‌شد. علاوه براینکه صبح‌ها هم از کابوس‌های شبانه و فشار دادن دندون‌هام روی هم صبح با فک درد بیدار می‌شدم.دبیرستان که بودم تمام دوستام و هم‌کلاسی‌هام با پسر دوست بودن و اسمش رو هم گذاشته بودن دوست پسر. برای من در همین حد بود که دوست پسر یک علامت خطر بزرگه و واقعا هیچ وقت فکر نکردم می‌تونم به این علامت خطر نزدیک بشم. همه چیز برام غریب بود و تمام چیزهای که در مورد روابط دختر و پسر می‌دونستم خلاصه می‌شد به مواردی که دوستام می‌گفتند و من اغلب هیچ‌کدوم را باور نداشتم. اهمیتی هم نداره البته.اما بعد از اتفاقی که افتاد و آروم آروم وارد دنیای بزرگسالم کرد. حالا چشم بسته می‌دونستم رابطه چی هست و باید برای یک رابطه چیکار کرد. بعد از شکستی که تقریبا همه خانواده باهاش درگیر شدند، حس کردم تمام اتفاقا مقصرش منم. هر چقدر هم با خودم کلنجار می‌رفتم که داستان را از یه سمتی بخونم و ببینم که می‌شه کسی دیگه را مقصر کرد، باز نوک پیکان به سمت خودم بود.درد تمام بدنم را گرفته بود. درست مثل زمانی که یه بیماری جسمی داری. همه‌ بدنم درگیر بود. شاید نوع دردی که داشتم تحمل می‌کردم با دردی که برای بیماری‌های جسمی داشتم فرق می‌کردم، اما دردش بیش از هر بیماری دیگه‌ای بود که تا اون روز تجربه کرده بودم. ته چاهی تاریک که انتهای اون روزنه‌ای برای فرار نبود. نفس می‌کشیدم ولی بابت هر نفسی که بیرون می‌اومد خودم را بازخواست می‌کردم. یکبار پدرم ازم پرسید جایت درد می‌کنه؟ چرا اینقدر کم غذا می‌خوری؟ زیر چشمات داره کبود میشه؟ نکنه معده‌ت مشکل داره؟ واقعا نه معده‌م درد می‌کرد نه چشمام مشکلی داشت اما هیچ پاسخی نداشتم جز اینکه بگم فکم درد می‌کنه فقط. پیگیر شد، دکتر رفتیم. دکتر گفت احتمالا برمی‌گرده به همون اتفاق چند ماه پیش، بهش فک نکن، درست می‌شه!واقعا چطور قرار بود درست بشه؟بعد از یه مدت دست‌ها و پاهام بی‌خود و بی‌جهت شروع به لرزیدن و سرد شدن کردن. یکی از انگشت‌های دستم در یک حالت می‌موند و دیگه به حالت اولیه برنمی‌گشت. انگار از اول همون‌جوری فلج به دنیا اومده بود. باز رفتیم دکتر، باز آزمایش و عکس و باز نتیجه اینکه مشکل عصبیه. احتمالا این مدت استرس زیادی داشته، خوب میشه خودش.اینا علائمی بود که ظاهر شده بود اما درد درونم رو نمی‌تونستم بگم. دردی که هربار می‌رفتم دکتر تنها بهانه بود تا شاید شاید شاید بتونم بهش بگم و شاید این یکی دکتر بتونه مرهمی باشه اما هر بار دکتر می‌گفت خوب میشه، بهش فکر نکن! زمان همه چیز را درست می‌کنه!از یه جای به بعد پرخاشگریم شروع شد. لازم بود کسی بهم حرفی بزنه مثل سگ هار می‌شدم. هر چقدر اون آدم نزدیک‌تر بود بهم، حالت تهاجمی‌تر به خودم می‌گرفتم. انگار انتظار داشتم این ادم که اینقدر بهم نزدیکه  بدونه چقدر درد درونم احساس می‌کنم، پس باید بهم حق بده.سر چیزهای بی‌خودی قهر می‌کردم. مثلا غذا باب میلم نبود، نمی‌خوردم و قهر می‌کردم! کتابی که می‌خوندم اگر چیزی که می‌خواستم را نمی‌گفت پرتش می‌کردم، برادرهام اگر حرفی می‌زدن سرشون داد می‌زدم، دوستای نزدیکم اگر چیزی می‌گفتن که باب میلم نبود سرشون هوار می‌کشیدم. اما بعد از هربار پرخاشگری، دردی از درون تمام وجودم را می‌گرفت، انقدر که تنها با گریه آروم می‌شدم. انگار می‌افتادم ته چاهی که خودم برای کندم و پر از تیغ‌های تیزی که به پام می‌ره و درد همه‌جا باهام بود و این می‌شد که گریه می‌کردم.نمی‌دونم چطور باید دردم را توصیفش کنم اما اینجور بود که روز با فک درد شروع می‌شد. در ادامه اینکه با یه حرکت با یکی دعوا می‌کردم و پرخاشگری. بعد از اون نامیدی از خودم که بلد نیستم زندگی کنم. بعد اینطور می‌شد که فکر می‌کردم هیچ راهی برای نجات و بیرون اومدن از این شرایط نیست. همیشه خودم را بازنده می‌دونستم، همیشه خودم را مقصر می‌دونستم، همیشه خودم را سرزنش می‌کردم.هیچ دلیلی برای این رفتارم نداشتم. انتظار داشتم دوستام برگردن و بهم بگن اشکالی نداره اغلب اینطور نبود. با هر بار یادآوری پرخاشگری‌هام درد دوباره شروع می‌شد. ترجیح می‌‌دادم در اون لحظه دست یا پام می‌شکست تا بتونم برم دکتر و برای دردم درمانی داشته باشم اما هیچ دکتری نمی‌تونستم برای این درد کاری کنه.شش ماه گذشت!بیش از شش ماه با این موضوع درگیر بودم. گوشه‌گیر نشده بودم اما پرخاشگرتر شده بودم. البته در درونم آرزو می‌کردم تنها باشم اما این با چیزی‌که یک عمر بودم فرق داشت. دلم نمی‌خواست کسی اون آدم شاد و داد و بیدادی را گوشه‌گیر ببینه. انگار دوست نداشتم کسی بفهمه یه شکست بزرگ تو زندگیم داشتم و اگر می‌فهمیدم کسی این رو می‌دونه آنقدر عصبانی می‌شدم که تمام بدنم می‌لرزید.دانشگاه می‌رفتم و همزمان سرکار. تو دانشگاه با پسرهای زیادی ارتباط می‌گرفتم ولی اغلب از ترس که نکنه متوجه شکستم بشن، ازشون دور می‌شدم.سرکارم یک کارگاه سوهان‌پزی بود که من از ساعت هفت صبح می‌رفتم تا نه شب گاهی حتی ده شب. تازه فهمیده بودم می‌تونم با درگیر کردن ذهنم درد را تا حدودی فراموش کنم. البته هیچ‌وقت درد نرفت فقط حجم تاریکی در اون لحظات کم می‌شد. هر چند باز هم تو خونه یا هم بین دوستام همچنان پرخاشگری بودم و اغلب خانواده و دوستام سعی می‌کردن خیلی باهام حرف نزنن.همین که فهمیدم درگیر بودن حجم درد را کم می‌کنه، شروع کردم به درگیر کردن خودم. کلاس تئاتر می‌رفتم، باشگاه ثبت نام کردم. بعد از تمام شدن کلاس تئاترم با یک گروه از دوستانم نمایش برای کودکان رو شروع کردیم. من از شرایطی که مجبور باشم در جمع که پر از غریبه است، حاضر بشم متنفرم اما در تمام طول نمایش و قبل و بعدش درد برای لحظاتی کم می‌شد این باعث شد بودن در جمع را به تحمل درد ترجیح بدم.رشته ورزشیم  تکواندو بود. مربی‌مون می‌گفت با هر ضربه تمام انرژی‌تون را با فریاد زدن خالی کنید. من اما دائما در حال داد زدن بودم. راه می‌رفتم و داد می‌زدم، می‌دویدم و داد می‌زدم، ضربه می‌زدم و داد می‌زدم. یکبار مربی‌مون کشیدم کنار گفت لازم نیست در همه حال داد بزنی، فقط موقع ضربه زدن داد بزن. بعد از آن از وقتیکه وارد باشگاه می‌شدم بعد از گرم کردن شروع می‌کردم به ضربه زدن و داد زدن. انگار با هر فریاد تمام دردم از بدنم خارج می‌شد. یکبار انقدر ضربه زده بودم که تمام رگ‌های روی پام کبود شده بود، جوری که نمی‌تونستم روی پام بایستم اما این درد اصلا برام مهم نبود.یه روز که داشتم کتاب می‌خوندم، روایت داستان چیزی شبیه داستان من بود. وسط‌های داستان شخصیت اول داستان فهمید افسردگی گرفته و رفت که درمان کنه. کجا: پیش یک روانشناس.پولی نداشتم، از خانواده هم نمی‌تونستم درخواست کنم چون دردم آنقدر واضح و آشکار نبود که بتونم ازشون همچین چیزی بخوام. از یکی از دوستانم کمک گرفتم. یک فردی را معرفی کرد که به شدت آدم معروفی بود، جزو آدمهای که تو تلویزیون و رادیو و دانشگاه سخنرانی می‌کردند. گفت همینجا که می‌ریم تئاتر میاد برای سخنرانی، ازش برات وقت می‌گیرم و بهش می‌گم پول نداره.جلسه اول فقط یک ربع اول داشتم توضیح می‌دادم که درد درونم چطوریه؟ اصلا نمی‌تونم درست بیانش کنم، احساس می‌کردم نکنه باورش نشه که درد دارم. همه چیز را تقریبا گفتم. اما اتفاقی عجیب افتاد، دستم را لمس کرد و من تمام بدنم دوباره شروع به لرزیدن کرد. استدلالش این بود که باید یاد بگیری با یک فرد مذکر ارتباط برقرار کنی، می‌گفت مشکلت اینکه نمی‌تونی با پسر ارتباط داشته باشی، حالا که نمی‌تونی با پسری دیگه ارتباط داشته باشی با هم تمرین می‌کنیم.تقریبا فرار کردم. قرار شده بود بهش جلسه بعدی را اطلاع بدم اما من فرار کردم. دردهام کم که نشد بیشتر هم شد. حالا دیگه از آدم‌های غریبه‌ هم می‌ترسیدم. می‌ترسیدم اگر بفهمن چه دردی دارم بهم نزدیک بشن و بخوان لمسم کنن. آروم و قرار نداشتم. فردا اون روز تو باشگاه آنقدر ضربه زدم که رباط پام آسیب دید و پخش زمین شدم. بغض کرده بود، مربی‌مون فکر می‌کرد برای درد پام اشک‌ تو چشم‌هام جمع شده اما دردم چیز دیگه‌ای بود. حالا تا خوب شدن پام باید صبر می‌کردم و نمی‌تونستم هیچ جای دیگه دردم را داد بزنم.آرامبخشوقتی رفتم خونه، با پدرم رفتیم دکتر و بعد دارو و قرص آرامبخش. و این قرص‌ها چقدر برام خوب بودن. می‌خوردم و بعد می‌خوابیدم بدون اینکه دردی را بخوام تحمل کنم. درد پاهام انقدرها برام تحملش سخت نبود، درد درونم بود که قابل تحمل نبود. به کسی نمی‌تونستم بگم چی شده و کسی هم نمی‌پرسید دیگه.بعد از بهتر شدن پام باز راه افتادم. باز باشگاه و تئاتر و دانشگاه و کار و کتاب. بعد از یک ماه دوستم گفت فلانی تو اتاق منتظره، گویا امروز قرار داشتید. نه می‌‌تونستم بگم جلسه قبلی چه شد، نه می‌تونستم برم داخل اتاق. ازش خواستم باهام بیاد. التماسش کردم. نمی‌تونست درک کنه چرا  برای جلسه مشاوره باید باهام بیاد داخل، کلی دروغ سرهم کردم تا راضی شد باهام بیاد داخل اتاق.هنوز یادمه که لبخند اون آدم چقدر از نظر من ترسناک بود، به ویژه وقتی از دوستم خواهش کرد که از اتاق بره بیرون. فقط منتظر بودم یه فرصت پیش بیاد و باز فرار کنم. ازم کتابی خواست و من برای اینکه بتونم فرار کنم سریع کتاب رو برداشتم و تا خواستم کتاب رو بدم باز یکبار دیگه دستم را لمس کرد. برق گرفتم. همه چیز دوباره شروع شد. هیچی نمی‌شنیدم جز اینکه می‌خواستم برم توی فضا باز و نفس بکشم. کمتر از ده دقیقه بعد از اتاق خارج شدم. تقریبا یک جنازه بودم دیگه. هیچ توضیحی برای دوستم که نگرانم شده بود نداشتم جز فریاد کشیدن سرش. انگار تقصیر اون بود، نمی‌تونستم بهش حق بدم که چرا تنها گذاشت.شب کابوس رهام نمی‌کرد، سرجام هزاربار غلت می‌خوردم. قرص آرامبخشی که برای پام داشتم تنها مرهمی اون شب بود، اما صبح باز با فک درد بیدار شدم و دوباره شروع یک روز پر درد دیگه. اون روز  سرکار حواسم پرت اون اتاق مشاوره لعنتی بودم که یک تیکه سوهان داغ ریخت روی مچ دستم، تقریبا سوختگیش انقدر زیاد بود که همون لحظه بغض کردم اما واقعیت این بود که درد دستم اصلا در برابر درد درونم قابل مقایسه نبود. اما باز یک درد جسمی دیگه داشتم که بهش پناه ببرم برای گریه کردن و خوردن قرص آرامبخش.راه نجاتروزها همینطور می‌گذشت تا یک روز از طریق یکی از دوستانم با یک دانشجوی روانشناسی آشنا شدم. اولش گفت می‌تونه کمکم کنه. منم هم بهش گفتم به هیچ عنوان نمی‌خوام حضوری ببینمش اگر می‌‌تونه با پیام و تلفن. قبول کرد. وقتی تلفنی براش توضیح دادم، گفت من نمی‌تونم. تو باید بری پیش یک روانشناس درست، آدرس برام فرستاد و ازم خواست حتما برم. گفت ممکنه بعدها نتونی همینجوری ادامه بدی. گفت الان انرژی داری خودت، خودت را آروم می‌کنه اما بعدا یه اتفاق دیگه می‌افته که نه انرژی کافی خواهی داشت که خودت را نجات بدی نه ممکنه دیگه بتونی بری پیش یک روانشناس.بهش توضیح دادم چرا از روانشناس اونم حضوری می‌ترسم. شوکه شد و قسم خورد اگر این اتفاق توی اون جلسه مشاوره که پیشنهاد داده بود، بیفته خودش باهام بیاد. علت اینکه موضوع را بهش گفته بودم این بود که اون آدم را ندیده بودم و قرار هم نبود ببینم برای همین انگار  خجالت و ترسی از قضاوت شدن نداشتم.جلسه مشاوره را رفتم. برعکس جلسه قبلی همه چیز خوب بود. شروع که کردم دردم را توضیح دادن نمی‌دونستم دقیق چی بگم فقط بهش گفتم الان احساس می‌کنم ته چاهی تاریک هستم که فقط دلم می‌خواد خودمو یه جوری به روشنایی که اون بالا می‌بینم برسونم. بهش گفتم تمام بدنم با هر بار اشتباه چه کوچک چه بزرگ توبیخم می‌کنه و باز می‌افتم ته چاه. براش توضیح دادم با درگیر کردن خودم وسط باشگاه، کار و کتاب انگار به اون روشنایی نزدیگ‌تر می‌شم اما با یه اتفاق کوچک باز می‌افتم ته اون چاه تاریک. بهش گفتم گاهی احساس می‌کنم هیچ راهی برای رسیدن به روشنایی وجود نداره.وقتی ازم پرسید چرا اینقدر دور نشستم با تته پته موضوع را گفتم. بدون هیچ حرفی جلسه را ادامه داد، بعد از اون هم هیچ‌وقت ازم نخواست روی صندلی نزدیک به اون بشینم. برام دارو نوشت و ازم خواهش کرد یک مرد که قابل اعتمادم هست را بهش معرفی کنم. ترسیدم. فکر کردم قرار همه حرف‌هام به کسی که خیلی بهم نزدیکه گفته بشه اما بهم اطمینان داد که هیچ حرفی در مورد این جلسه نمی‌خواد به اون فرد بزنه.شماره برادر کوچکترم را دادم. جلسه‌هام طولانی نبود اما همون چندتا جلسه باعث شد بفهمم واقعا دردم اسم داره و حتی دارو. نمی‌دونم هیچ‌وقت با برادرم صحبت کرده یا نه اما من هیچ وقت تفاوت آشکاری در رفتار برادر یا خانواده‌م ندیدم. قرص‌ها آرومم می‌کردند، هر بار بعد از جلسه ازم خواهش می‌کرد که به باشگاه رفتن ادامه بدم و تئاتر را هم رها نکنم. بهم می‌گفت این‌ها نشانه‌ی اینکه تو امید به زندگی داری و تمام تلاشت در راستای نجات خودت از ته چاهی که افتادی توش.درسم تموم شده بود. حالا از یک کارگر ساده تبدیل شده بودم به یک مدیر توی یک شرکت.  نه از باشگاه می‌زدم نه از کارم و نه از تئاتر. انگار زندگیم اینجوری بود که باید تمام ساعتش پر باشه از کاری که لازم نباشه به چیزی جز اونا فکر کنم. انگار اینا دریچه روشنایی بودند در سر چاهی که توش افتاده بودم.  اما همچنان درد باهام بود اما نه آنقدر شدید و خوفناک غیر قابل تحمل باشه. از طرفی حالا کسی بود که بدونه دردم واقعیه و با زمان و چیزهای دیگه ممکنه بدتر بشه.کابوس‌هام کمتر شده بود و درک کرده بودم که چیزی که برای من یک شکست محسوب می‌شده تنها یک تصمیم اشتباه بوده که همه آدمها در زندگیشون از این نوع تصمیمات داشتن فقط ما نمی‌بینیمشون.روزی که برای فوق‌لیسانس قبول شدم و رفتم که ادامه بدم، روزی بود که دکترم بهم گفت لازم نیست دیگه قرص بخوری و لازمه که بهت بگم تا حدودی اوضاع تحت کنترل خودته. ته دلم سوزش خاصی حس کردم، مگر می‌شه اون همه درد رفته باشه؟ نه نرفته بودم اما میزان درد کم شده بود. حالا حداقل می‌تونستم بدون قرص بخوابم، راه برم و بدون پرخاش با آدمها ارتباط بگیرم. باورم نمی‌شد که بعد از سه سال جنگ پنهانی با این درد مخوف بالاخره من بودم که پیروز شده بودم. شاید به طور کامل نه اما حالا جلو اون دریچه روشنایی ایستاده بودم و داشتم نفس می‌کشیدم. هیچ وقت اون روز رو فراموش نمی‌کنم. به دکتر گفتم ابدا یادم نیست کی افتادم ته این چاه اما الان حسم می‌کنم هرجا هستم قطعا اون جای تاریک قبلی نیستم.</description>
                <category>Fara</category>
                <author>Fara</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2020 19:05:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینجا تصاویر حاکمند!</title>
                <link>https://virgool.io/@farahanif1988/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%DA%A9%D9%85%D9%86%D8%AF-xvlmiy8qsnyn</link>
                <description>کارکرد مغز مندرست خاطرم هست که زمان دانشجویی به علت اینکه رشته‌ی انتخابیم کاملا با روحیات و اخلاقیاتم ناسازگار چند ترم طول کشید تا با رشته و کتاب‌هام ارتباط برقرار کنم. اما همان زمان هم که با درس و کتاب آشتی کردم باز ابدا برای من امکان‌پذیر نبود که مطلبی را حفظ کنم یا به آن شاخ برگ بدم.رشته من مدیریت گردشگری بود و هر چقدر بهتر تحلیل می‌کردم، نمره بالاتری را می‌گرفتم. اما مغز من به شدت به دنبال ساده‌سازی و حذف موارد اضافه بود. مثلا در حال مطالعه کتاب معماری بودم. اینکه هخامنشیان چه کسانی بودند مهم نبود، مغز من تنها تصویری از کلمات ترسیم می‌کرد. اینکه در کتاب نوشته شده بود، در این زمان در ایران باغ‌ها و کاخ‌های بسیاری بود، هخامنشیان در ذهن من یک شهر سبز با جاده‌ها و کاخ‌ها باشکوه بودند.تصاویر ‌همیشه مهم بودند.برای من مهم نبود در کتاب صنایع دستی نوشته شده بود، سوزن‌دوزی متعلق به چه دوره‌ای است، تصویر من از سوزن‌دوزی شلوارهای بلوچی بود و هربار با دیدن کلمه سوزن‌دوزی صرفا همان شلوار و پیراهن‌ها به یادم می‌امد.احتمالا متوجه این هستید که منظورم از مغز، احتمالا حافظه هست.چرا کلمات کم‌رنگ بودند؟من سر جلسه امتحان کاملا آگاه بودم پاسخ سوال کدام قسمت کتاب، در کدام صفحه (مثلا می‌دانستم پاسخ سوال خط‌های میانه صفحه و از میانه خط هست) اما به جز همان هایلایت‌های رنگی که خودم کشیده بودم، هیچ چیز دیگر به ذهنم نمی‌امد. حتی رنگ هایلایت را یادم بود اما کلمات خیر.البته بعدا یاد گرفتم چطور از این قابلیت استفاده کنم اما خوب تا این تکنیک‌ها را یاد بگیرم طول کشید. در دوره‌های بعدی برای یادگرفتن هر مطلبی دو راهکار داشتم: یا برای مطلب نمودار رسم می‌کردم یا از متن خلاصه برداری می‌کردم و آن را همانجا یادداشت می‌کردم آن هم با مداد رنگی. اتفاقی که می‌افتد این بود که دیگر آن نمودار در ذهنم ثبت شده بود و یا آن نوشته‌های رنگی گوشه کتاب یا دفتر تا ابدا در ذهنم می‌ماند. من هنوز می‌دانم کتاب‌های درسیم در دوره‌های مختلف با چه هایلایت‌ها و نمودارهای همراه هستند.دلتنگ نمی‌شوم؟اما این روند در زندگی روزمره هم بود. تصاویر همیشه برای من ارجح‌تر بود. این موضوع در روند زندگی باعث شد کمی برای دوستانم که سازوکار مغزشان شبیه من نیست عجیب به نظر برسم. مثلا من درکی از موضوع دلتنگی به شکلی که آنها داشتند، نداشتم.بگذارید با یک مثال برایتان از سازوکار مغزم حرف بزنم. تصور کنید من کسی را دوست دارم. آن فرد برای من جزو عزیزترین فرد زندگیم هست و در تمامی موارد جزو اولویت‌هایم اولم قرار دارد. این یعنی چه؟ یعنی من زمانی که صبح از خواب بیدار می‌شوم اولین تصویری که در مغزم پشت پلک‌هام نمایان می‌شود، لبخند او خواهد بود. لبخندی که شاید در واقعیت وجود ندارد و آن فرد کیلومترها با من فاصله داشته باشد اما چیزی که مغزم در شروع صبح برای من به تصویر می‌کشد آن لبخند است.به سرکار می‌روم و در سرکار همزمان با گوش دادن به موسیقی در حال کار هستم. تصویری که با شنیدن موسیقی در ذهن دارم، همان فرد با لبخند است.بعد از کار و زمانی که حس رهایی دارم، باز همان لبخند و همان تصویر جلو چشمان من هستند. تا اینجا بسیار موضوع عاشقانه و زیباست. مغز من به من با نشان دادن تصاویر اعلام می‌کند آن فرد حالش خوب است، تو را دوست دارد، تو او را دوست داری پس نگران نباش و به زندگی ادامه بده.چی شد؟ بله من هیچ ارتباطی با آن فرد برقرار نمی‌کنم. تمامی این اتفاقات در مغزم در حال رخ دادن است و من حتی گاهی می‌توانم به این ترتیب ماه‌ها و سال‌ها به آن فرد پیام محبت‌آمیزی هم ندهم.دلتنگ نمی‌شوم؟ بله می‌شوم، اما تصویری که مغزم برای من ترسیم کرده، تصویر خوشایندی است که نشان می‌دهد اوضاع خوب است. عجیب نیست.حالا آن فرد به من پیام می‌دهد و به اصرار من تصویری یا ویدیوی کوتاه از خود می‌فرستد و اعلام می‌کند از رفتار من ناراحت است و از اینکه من جویای حال او نبودم، در حال اشک ریختن است.چه اتفاقی می‌افتد؟ تمامی آن تصاویر لبخندها به یکبار از مغزم پاک می‌شوند و جایشان همان تصویری می‌شود که می‌بینم. حالا می‌دانم آن فرد در شرایط بحرانیست و باید کاری کنم. حتی اگر هیچ اتفاقی نیفتاده باشد باز من تلاش دارم اخرین تصویری که قرار است در ذهنم ثبت کنم، همان تصویر لبخند باشد.تصور کنید اگر آن فرد برای من این موضوع را می‌نوشت و گلایه و شکایت را با کلمات به من می‌رساند چه می‌شد؟ هیچ. درست است، هیچ اتفاقی نمی‌افتد. من حتی در تمامی مدتی که در حال رد و بدل کردن کلمات بودم، بدون اینکه بخواهم حس‌های به فرد در میان کلمات منتقل می‌کردم که گویا آن فرد ابدا در اولویت‌های من قرار ندارند. او می‌گوید، دلم تنگ شده، من تصویر لبخند او در ذهن دارم و می‌گویم: ممنونم، من هم همینطور. فیلم پدرخوانده دو به نظر تو هم سطح پایین بود؟... دقیقا به همین سرعت موضوع را عوض می‌کنم، بدون اینکه بدانم پشت خط آن فرد در حال حرص خوردن و جوییدن لب‌هاش زیر لب به من فحش می‌دهد.من چیزی نمی‌بینم. بنابراین مغزم از کلمات چیزی که خلاف آن لبخند باشند، برداشت نمی‌کند. حتی گاهی فرد به من بار دیگر اعلام می‌کند، دلم می‌خواست بیشتر در مورد احساساتمان صحبت کنیم. مغزم باز یک تصویر زیبا از او به همراه خودم برایم نشان می‌دهد و ماجرا برای من تمام است، اما او آن تصویر را نمی‌بیند و بیان آن تصویر نیز برای من آسان نیست. احتمالا باز بعد از یک جمله موضوع راعوض خواهم کرد، زیرا تصویری که مغزم برای من نشان می‌دهد بسیار زیباست و همین برای مغز من کافی ست.خیلی عجیب نیست. موضوع این است که من فقط تصاویر را درک می‌کنم. درکی از کلمات ندارم. کلمات همانی هستند که می‌بینم و خوب چیزی که از دیدن کلمات به من منتقل می‌شود تنها یک سری حروف بر روی یک خط صاف هستند. چه انتظاری از مغز من دارید که آن‌ها را درک کنم؟ نه رنگ خاصی دارند، نه شکل متفاونی، نه حتی اندازه عجیب و بولدی!نمودارهای حاکمنداین اتفاق در تمامی روندهای زندگیم به همین شکل است. سازوکار مغزم در سرکار به چه شکل است؟ کمی نامتعارف به نظر می‌رسد. من برای  درک کار در یک هفته الی یک ماه فقط بررسی می‌کنم. مغز من تنها تصویر ثبت می‌کند. حالا مغزم به من فرمان می‌دهد تصویری از این ماه کاری ترسیم کنم. نموداری که به من می‌گوید چه کاری برای چه زمانی و به چه شکل باید انجام شود.دقیقا به یاد دارم، روزی که مدیرم به من دستور داد یک ایونت برگزار و مدیریت کنم. فکر می‌کنید اولین کاری که انجام دادم چه بود؟ دیدن تصاویر در پینترست. حالا می‌دانستم چه اتفاقی باید بیفتد و تنها یک نمودار و جدول نیاز بود. حتی برای توضیح به مدیر هم با تصویر به جلسه رفتم. یعنی برعکس همه که یک پاورپوینت با کلمات کلیدی داشتند، من یک پاورپوینت با تصاویر کلیدی داشتم. با دیدن هر تصویر می‌دانستم چه بگویم و چطور ایده‌ام را توضیح دهم.ظلم نیست؟شاید یکی از دلایلی که نمی‌توانم احساساتم را هم دقیق بیان کنم همین باشد. زیرا تصاویر برای من از کلمات ارحج‌تر هستند. گاهی حس دوست‌داشتنم نسبت به کسی آنقدر تصویرش در ذهنم زیباست که هر کلمه‌ برای توصیف آن تصویر از نظر من ظلم حساب می‌شود.بارها در کتاب‌ها و سفرنامه‌ها احتمالا خوانده‌اید که فرد در مقابلش تصویری قرار دارد که برای توصیف آن می‌گوید: کلمات قادر نیستند زیبایی آن را بیان کنند.با چند مثال  ظلمی که به تصاویر می‌شود را نشان می‌دهم. چیزی که مغز من حداقل امکان ندارد با کلمات بتواند آن‌ها را توصیف کند. شاید تصاویر کمی آزاردهنده باشند. پیش از ادامه به این موضوع توجه کنید!تصویر زیر را چطور توضیح می‌دهید؟ من با دیدن این تصویر پر از بغض می‌شم. دلیلش برای من واضح نیست. شاید با دیدن آن پاهای خونی کودک بغض می‌کنم، شاید از خشم، شاید از اون خونه‌های اطراف که پر از حس بی‌خانمانی و تنها هست، شاید از حس بشردوستی آن سرباز که گرفتار سیاست شد، شاید از حس پناهی که کودک دریافت کرده بغض کردم. نمی‌دونم چطور بیان کنم اما من نمی‌تونم با کلمات این تصویر و حسم نسبت به این تصویر را بیان کنم و هر چقدر هم کلمه برایتان ردیف کنم باز حسم به این تصویر کامل نیست و من با هر کلمه‌ی اضافه دارم به این تصویر ظلم می‌کنم.عکس از Michael Yon،  بغدادی، ۲۰۰۵حالا به این تصویر نگاه کنید. برای این تصویر چه می‌نویسید؟ من؟ هیچ. تنها نگاه می‌کنم و حتی کلمه‌ای برای بیان عکس نمی‌توانم تایپ کنم. چرا؟ اگر تیتر عکس را بگذاریم ترس کافی ست؟ یا وحشت؟‌یا غربت؟ یا تنهایی؟ یا جنگ؟ چطور می‌خواهید با یک کلمه این‌همه حس را معنی کنید؟عکس از Getty Images ، کنیا ، سال ۲۰۰۸تصویر زیر چی؟ چطور می‌خواهید با کلمات حس این مردان را بیان کنید؟ ظلم نیست؟عکس از رویترز، بغداد، ۲۰۰۸حالا به این تصاویر نگاه کنید. ایا با یک کلمه زیبا یا شگفت‌انگیز می‌خواهید ماجرا را تمام کنید.نام عکاس را پیدا نکردم. زیبا؟‌ کافیست؟یا این یکی...سوییس. نام عکاس را پیدا نکردم.یا حتی این...نمی‌دانم.چه کلمه‌ی برای این تصاویر از نظر من مناسب است؟ هیچ، واقعا اگر این تصویر در ذهن من ترسیم شود، تنها لبخند بر لبم خواهید دید، هیچ کلمه‌ی برای بیان برخی از‌ آنها کافی نیست. حالا تصور کنید روزانه هزاران حس و تصویر در ذهنم من نقش می‌بندند. گاهی برای برخی از آنها کلمه مناسب پیدا  و توصیفش می‌کنم اما در بسیاری از اوقات واقعا احساس می‌کنم با هر کلمه‌ای به آن تصویر ظلم می‌کنم. برای من همه چیز تصویر است!</description>
                <category>Fara</category>
                <author>Fara</author>
                <pubDate>Fri, 27 Mar 2020 20:44:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه شد از گردشگری سر در آوردم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@farahanif1988/%DA%86%D9%87-%D8%B4%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%B4%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%B3%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%85-drmccmvmbpwm</link>
                <description>نمی‌دونستم باید از کجا شروع کنم برای همین بهتر دیدم برم به اول خط. اونجایی که چی شد من شدم گردشگر و یهو از وسط یه رشته‌ای سردر آوردم که هیچی ازش نمی‌دونستم.گردشگریقسمت اول: کنکورماجرا برمی‌گرده به سال کنکورم. رشته‌ی که من کنکور باید می‌دادم، ریاضی و فیزیک بود. نه انقدر خونده بودم که از خودم توقع دانشگاه تهران داشته باشم و نه انقدر کم خونده بودم که احساس کنم جایی قبول نخواهم شد. اما زندگی غیرقابل پیش‌بینی‌تر از آن چیزی هست که خودت بخوای.حدودا یک ماه پیش از کنکور عمه‌م بدون هیچ بیماری قبلی سکته کرد و فوت شد. موضوع خیلی غم‌انگیز بود و این اولین‌بار بود که من در دوران به اصطلاح جوانی با مرگ یک عزیز روبه رو می‌شدم. تا یک روز قبل از کنکور درس و کتاب رو گذاشتم کنار.روز کنکور هم رفتم و امتحان را دادم. جواب هم اومدم انقدر افتضاح بود که بیخیال شدم اما گفتم حالا یه تستی بزنم و انتخاب رشته‌م رو بکنم. اون زمان انتخاب رشته دستی بود یعنی کد‌های رشته‌های که می‌خواستی را از دفترچه انتخاب رشته انتخاب می‌کرد و دونه به دونه به ترتیب اولویتی که خودت می‌خواستی توی فرم انتخاب رشته وارد می‌کردی. احتمال خطا هم خیلی بالا بود.قسمت دوم: انتخاب رشته من درست روز اخر انتخاب رشته، برگه به دست رفتم که برگه انتخاب رشته‌م رو تحویل بدم. توی راه یکی از دوستام برگشت گفت، یه رشته جدیدی هم اومده، من خیلی خوشم اومد زدم. پرسیدم چی؟ که اینجا برای اولین بار با رشته‌ای به نام جهانگردی آشنا شدم.آنقدر موضوع و رشته برام عجیب بود که تصور این بود که  قراره بعد از تحصیل برم توی مدیر هتل بشم. خلاصه با کمک همون دوست کد رشته مدیریت جهانگردی رو پیدا کردم و کد شماره ۷۰ را پاک و کد این رشته را وارد کردم. بله به همین سادگی و عجیبی دانشجوی رشته مدیریت جهانگردی شدم.رشته مدیریت جهانگردی و مدیریت هتل‌داری برای اولین بار در آن سال‌ها وارد دفترچه شده بود. هنوز دانشگاه‌ها دقیق نمی‌دانستند، منابع درس‌‌ها چه کتاب‌ها و مقالاتی می‌تواند باشد. اکثر دانشگاه‌ها به کتاب‌های دیگر رشته‌ها مراجعه می‌کردند.قسمت سوم: رشته مدیریت جهانگردیترم‌های اول آنقدر درس‌ها برام عجیب و دور از تصورم بودند که دائما مشروط می‌شدم. من رشته‌ام و علاقه‌ام به ریاضی بوده و هست حالا بین انبوه‌ای از کتاب‌های افتاده بودم که باید می‌خوندم، می‌فهمیدم و تحلیل می‌کردم. کاری که هیچ‌وقت تا اون زمان نکردم.من ابدا اهل حفظ‌ کردن نبودم. مغز من سال‌ها با اعداد و جداول ارتباط داشت. درکی از کلمات و ارتباط آنها به هم نداشت. و گویا در این رشته تنها چیزی که در آن اهمیتی نداشت، اعداد و ارقام بود. بعد از سه ترم مشروطی پشت سرم هم، دانشگاه باید من را اخراج می‌کرد اما یکی از اساتیدم انگار امیدی به من داشت، بهم گفت چرا راه نمیای با درس؟ اگه دوست نداری یه تعداد واحد را بگذرون و بعد فوق‌دیپلم رو که گرفتی برو یه کنکور دیگه بده و رشته‌ای که دوست داری رو شروع کن. گفت به هر حال تو الان اینجا داری وقتت رو می‌ذاری حداقل یه کم تلاش کن یه مدرکی هم بگیر بعد برو اونی که دوست داری رو بخونم.این شد که نشستم تمام واحدهای که باید می‌گذروندم را چک کردم و دیدم چقدر این رشته زبان داره و من عاشق خوندن و یاد گرفتن زبان بودم. چی بهتر از این؟ توی یک ترم حدودا ۱۴ واحد زبان داشتم شاید به اندازه یه دانشجوی زبان. انقدر اون ترم بهم خوش‌گذشت که آروم و آروم با درس و رشته آشتی کردم.قسمت چهارم: آشتی با گردشگریبا توجه به اینکه اون سال‌ها انقدر کتاب فارسی در زمینه رشته ما نبود، برای همین تنها مطالب مربوط و جالب به رشته ما به زبان انگلیسی وجود داشت و من اونجا بود که تازه فهمیدم چقدر این رشته می‌تونه بهم کمک کنه! در واقع تا اون روز هر چی خونده بودم خیلی در مورد گردشگری نبود. کتاب‌ها در مورد معماری، تاریخ، جغرافیا، نقشه‌خوانی، ادبیات، فرهنگ‌عامه، بازاریابی بود که همشون هم به صورت کلی و خیلی حجیم بودند. مثلا ما برای معماری سه تا کتاب می‌‌خوندیم که این سه تا کتاب هیچ‌ کدومش پایه‌ای به ما معماری یاد نمی‌دادند. یهو از وسط دوره هخامنشیان می‌اومدن معماری را توضیح می‌دادند تا اول اسلام. اینکه مثلا هخامنشیان باغ‌هاشون اونطوری بود و ساسانیان مثلا کاخشون این شکلی نبوده. حالا اینکه چطور به این مدل کاخ رسیده بودن، کاری نداشتیم. بعد ترم بعد یهو ما معماری اسلامی را از دوره سلجوقیان می‌خوندیم. تاریخ هم همین بود. یه کلیت از تاریخ از وسط دوره ایلامیان، بعد جنگ‌ها و بعد هم هخامنشیان و بعد هم ساسانیان. ترم بعد هم دوره اسلام و در اخر هم قاجار و پهلوی. من هنوز هم نفهمیدم خوازمشاهیان و سلجوقیان، افشاریان و بقیه این قوم‌ها کجای تاریخ بودند.البته اینها مهم هستند، ولی مورد علاقه من نبودند. من با خوندن اون کتاب‌ها انگلیسی، تازه فهمیدم گردشگری چه رشته‌ای هست و تو این رشته آدمها چیکار می‌کنند. تازه فهمیدم که چیزهای که ما داریم می‌خونیم خیلی ربطی به مدیریت جهانگردی نداره و این‌ها برای دوره‌های تورلیدری هستند که توی کشورهای توسعه یافته آموزش میدن. در واقع رشته‌ای که داشتم می‌خوندم اسمش مدیریت جهانگردی بود ولی در واقع داشتم تورلیدری به صورت خیلی جسته و گریخته یاد می‌گرفتم. اونجا بود که با خودم فک کردم چرا نرم دوره‌های بالاتر تا درست این رشته را بفهمم.به طرز عجیبی دوره لیسانسم را یک ترم زودتر تموم کردم و نشستم با تمام مشکلات به خوندن برای ارشد. دوره ارشدم درست همونی بود که فکر می‌کردم. حالا دیگه مدیریت گردشگری یا جهانگردی شده بود، رشته مورد علاقه‌م. بعد هم در ادامه به دکتراش فکر کردم و وارد مقطع اخر شدم. هرچند هر آنچه که باید را در دوره ارشد خونده بودم.قسمت اخر: آخر خطبه رشته گردشگری یک میان رشته می‌گن، در واقع یک رشته‌ای هست که خیلی مستقل نیست و برای درک و فهم آن نیاز هست تا برخی رشته‌های دیگر را بهش تسلط داشته باشی. مثلا اگر می‌خواهید در زمینه بازاریابی گردشگری فعالیت یا مطالعه کنید باید به مدیریت بازاریابی تسلط داشته باشید، یا اگر می‌خواهید در زمینه سازمان‌های گردشگری کاری یا مطالعه کنید باید به مفاهیم مدیریت دولتی و مدیریت بازرگانی و حتی مدیریت منابع انسانی آگاه باشید. شما نمی‌تونید بدون اطلاعات تاریخی، جغرافیای و معماری یک تورلیدر باشید. امکان نداره بتونید یک مدیر هتل باشم ولی از مباحث منابع انسانی آگاه نباشید. برای همین براساس اینکه چه گرایشی را دوست دارید، باید بیس و پایه آنرا در رشته اصلیش پیدا و مطالعه کنید. من در دوره لیسانس، مدیریت جهانگردی خوندم که بیشتر یک کلیت از تمامی رشته‌ها بود. دوره ارشدم مدیریت گردشگری با گرایش برنامه‌ریزی توسعه خوندم که دقیقا به بحث‌های مدیریت پرداخته شد و خوب بعد این موارد در رشته گردشگری بررسی می‌شد. در دوره دکترا اما کنکور مدیریت دادم. در دوره ارشد به مباحث مدیریت و برنامه‌ریزی علاقه‌مند شده بودم، برای همین بهتر دیدم مباحث اصلی مدیریت را کامل‌تر بخونم. بعد از قبولی گرایشم را گردشگری انتخاب کردم. هرچند در دوره دکترا هیچ چیزی جز همان مباحث قبلی گفته نشد.</description>
                <category>Fara</category>
                <author>Fara</author>
                <pubDate>Fri, 27 Mar 2020 19:45:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه من از موی کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@farahanif1988/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%88%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-ve0qfts4yn1l</link>
                <description>اولین باری که موهام رو با اختیار و انتخاب خودم کوتاه کردم برمی‌گردد به اولین دوره افسردگیم. ابدا یادم نمیاد حسم بعد از کوتاهی چی بود و یادم نمیاد ایا بعدش خوشحال بودم یا ناراحت. اما دقیقا یادمه هر چی بود مربوط به همون کلیشه‌ای بود که می‌گفت دخترا وقتی ناراحت میشن و می‌خوان قید یه چیزی را بزنن موهاشون را قیچی می‌کنند.-آشتی با خودممن موهام فره و از وقتی به یاد دارم اغلب اوقات از طرف اقوام و آشنایان مورد تمسخر قرار می‌گرفتم. هنوز یادمه که یکی از نزدیکانم با خنده و شوخی بهم می‌گفت: موهات مثل موهای گوسفنده. از نظر خودش شوخی خیلی با مزه‌ای بود اما من واقعا در دوران بچگی حس خوبی به این جمله نداشتم، به ویژه اینکه این موضوع اغلب در جمع بیان می‌شد.در دوران نوجوانی  همیشه موها بافته شده یا بسته بود. زمانی که به یه حدی از توان مالی رسیدم، اولین چیزی که خریدم اتو مو بود. حالا من راحت می‌تونستم مثل تمام دخترها موهام را آزاد بزارم و دیگه موهام شبیه موی گوسفند نیستند.البته بعد از یه مدت یاد گرفتم از شامپو نرم‌کننده استفاده کنم و  کمی زندگی با موی فر برام راحت‌تر شد. حالا دیگه لازم نبود موهام به سیم‌ظرفشویی تشبیه بشه.بعد از دوره افسردگی اما اتفاقات عجیبی افتاد. تا تونستم از این دوره خارج بشم پوست انداختم و یاد گرفتم خودم را بیشتر دوست داشته باشم. درسته در شروع دوره موهام را تحت تاثیر همون کلیشه مشهور کوتاه کردم اما در آخرهای دوره موهام رو دوست داشتم. اما هنوز خجالت می‌کشیدم با موهای باز جای برم.طبیعتا منظورم از موی باز به همراه روسری هست. چرا که ما در ایران اجازه نداریم با موی باز بدون روسری جای بریم. حالا تصور کنید موهای فر من زیر روسری اگر بسته نبودند قیافه‌م چه شکلی می‌شد. درست مثل اینکه یه لونه کبوتر روی سرم قرار داشت!نمی‌دونم باید به افسردگی ربطش بدم یا دوره زندگیم، اما از شروع دوره جوانیم نوع کتاب‌ها و وبلاگ‌های که می‌خوندم تغییر کردند. همین باعث شد دیدم به زندگی آرام آرام عوض بشه. کتاب‌ها و نوشته‌ها داشتن برام زندگی جدیدی را ایجاد می‌کردند.اولین نشانه‌ش هم آشتی با پوست بدنم بود. پوست بدنم سبزه بود و خوب این رنگ پوست هم آنقدرها در اون دوره به نظر جذاب و سکسی نبود. برای همین کرم‌های سفیدکننده و آرایشی مختلفی تولید می‌شد تا این پوست به رنگی که رسانه‌ها نشون می‌دن، تبدیل بشه.از اینجا بود که من با تمام خودم آشتی کردم و تقریبا خودم را همونجور که بود دوست داشتم. موی فر هم جزو خودم بود. حالا دیگه موی فر را یک نقض بشریت نمی‌دونستم و آن را یکی از بخش‌های زیبای خودم فرض می‌کردم. در این دوره بود که جرات می‌کردم برم جلو آینه موهای فرم را بدون اتو مو نگاه کنم.به مدت طولانی موهام را بلند نگه داشتم و برای تمیز و مرتب بودنش هم کلی وقت گذاشتم. اینها از نظر من فقط یه نشانه بود از آشتی با تنم.اما در سال‌های اخیر زمان و البته پول بهم اجازه نمی‌داد خیلی برای موهام وقت بزارم. به ویژه که اگر به موهام رسیدگی نمی‌کردم به شدت آسیب می‌دیدند. شاید اگر موهام لخت و صاف بود نیاز به این همه رسیدگی هم نداشت. با توجه به اینکه بیش از ده ساعت از روز بیرون بودم ترجیح می‌دادم صبح یا شب حتما دوش بگیرم و خوب این روند حداقل یک ساعت زمان نیاز داشت. برای همین مجبور می‌شدم یا یکبار در روز یا نهایتا یک روز در میان حمام کنم.روند حمام کردن من حداقل یک ساعت زمان نیاز داشت. چون اول باید موهام رو می‌شستم که خوب چون بلند بودن زمان زیادی ازم می‌گرفت، باید خشک می‌کردم، روغن یا سرم مو می‌زدم و بعد اگر می‌خواستم بخوابم، مرتب و جمع‌شون می‌کردم. در نظر هم بگیرید هفته‌ای یک شامپو نرم‌کننده و روزانه در بسته خریدم بود. و در بسته خریدهای ماهانه‌م سرم و روغن مو باید قرار می‌گرفت و خوب هیچ‌کدوم از این اجناس جزو کالاهای ارزان محسوب نمی‌شدند.خوشحال از بودنم...کلیشه‌هااز یک سال پیش به این فکر افتادم که موهام را باید کوتاه کنم اما این بار کلیشه‌ها داشتن برعکس کار می‌کردند. تمام تصورم این بود که اگر موهام را اون هم در شرایطی که هیچ مشکلی نداره و حالا تقریبا در زیباترین شکل خودش قرار داره، کوتاه کنم، احتمالا با سیل پیام‌های این چنینی مواجه می‌شم که افسرده شدی؟ چیزی شده؟ اتفاقی بدی افتاده؟و من از این کلیشه‌های که به جنسیت ربط پیدا می‌کرد، متنفر بودم. از یک طرف پاسخ به این سوالات در توان من نبود و از طرف دیگر دوست نداشتم کسی همچین برداشت از رفتار من بکنه.برای همین بیش از یک سال با این موضوع کلنجار رفتم. نهایتا یک روز به این فکر کردم که مگر من با این موضوع موافق نیستم که این یک کلیشه‌ست و من هر جوری که دلم بخواد می‌تونم رفتار کنم. رفتار من تا زمانی که آسیبی به کسی وارد نکنه مجازه، الان مگر کوتاهی موی من به کسی قراره آسیب بزنه؟مگر من سال‌ها از اینکه جنسیت مانع رفتاری بشه فراری نبود؟ مگر من سال‌ها از اینکه حرف مردم و بقیه برام مهم باشه فراری نبودم؟ پس چرا الان یک ساله به خاطر این موضوعات خودم را در این سختی قرار دادم؟ انقدر بهم برخورده بود که همون لحظه تصمیم گرفتم بعد از کار مستقیم برم آرایشگاه و موهام را کوتاه کنم.هدفم از کوتاهی هم صرفا آرامش و مرتب بودن بیشتر بود. تصمیمم را اجرا کردم ولی خوب من برای این داشتم موهام را کوتاه می‌کردم که هزینه‌هام کم بشه ولی هزینه آرایشگاه صد هزار تومن بود و ترجیح دادم برگردم خونم. البته  از تصمیم منصرف نشدم. به یکی از دوستانم که می‌دونستم ماشین اصلاح داره زنگ زدم و گفتم ممکنه با ماشین اصلاحت بیای خونم و موهام را کوتاه کنی؟  راضی کردن اون هم دردسر داشت چون دقیقا همون سوالات را که فکر می‌کردم آدمها از من بعد از کوتاهی مو می‌پرسند را می‌پرسید. اینکه چیزی شد؟ حال روحیت بد شده باز؟اما من کاملا خوب بودم وهیچ مشکلی وجود نداشت.موهام را با ماشین اصلاح زدم و درست همونی شد که می‌خواستم البته تمایل داشتم کوتاه‌تر هم باشه. که بعدا یک بار دیگر یکی دیگه از دوستام موهام را کاملا کوتاه کرد.موهامحسم بعد از کوتاهی موهاحسم بعد از کوتاه کردن موهام واقعا تعریف کردنی بود. انگار از یک مانع بزرگ آزاد شده بودم. حمام رفتن دیگه برام عذاب الهی نبود. حالا نیاز نبود ماهانه بیش از ۴۰۰ هزارتومن برای سرم و روغن مو خرج کنم و این‌ها به بسته‌های خرید فصل و گاهی خرید شش‌ماهه رفته بودند.حالا لازم نبود چند وقت یکبار خونه رو از وجود موهای بلندم پاک کنم. نیاز نبود از ترس اینکه داخل غذام مو باشه با روسری یا موی بسته آشپزی کنم. حالا دیگه می‌تونستم با خیال راحت شب‌ها موهام را باز بزارم و نگران شکستن و یا آسیب‌دیدن انتهای موهام نباشم.راحت شدمحالا می‌تونستم ریسک کنم و هر رنگی که دلم می‌خواست به موهام بزنم. حال می‌تونستم حتی موهای سفید کنار پیشونیم را ببینم و گاهی ذوق کنم که چقدر کنار رنگ سیاه زیبان.حالا دیگه می‌تونستم یکبار صبح و یکبار شب دوش بگیرم و هربار که دوش می‌گیرم نگران پول آب و شامپو و زمان نباشم. حالا دیگه راحت می‌تونستم دست توی موهام بکنم و دیگه نگران اینکه دستم از بین موهام خارج نشه، نباشم و اینکه مطمئن بودم پشت گردن تمیزه.ازهمه مهم‌تر اینکه حالا دیگه می‌تونم گوشواره‌های بندازم که دیده بشن.مدل موی پسرونهاز نظر من مدل موی سرم مدل کوتاه‌ست نه مدل پسرونه. چرا باید با این اسم‌ها جلو این آرامش را بگیرم. خیلی وقتی‌ها اسم مدل مو (مثل مدل دخترونه) باعث می‌شه پسرها هم مدل موهای که دوست دارن را نتونن تجربه کنن. موهای پسرا هم می‌تونه درست مثل موی دخترا بلند، کوتاه یا خیلی کوتاه یا حتی کچل باشه. اینکه یک پسر یا یک دختر مدل موشون چی هست برمی‌گردد به حس آنها از موهاشون. از اینکه به مدل موهام می‌گن پسرونه خوشحال نیستم ولی عمیقا از داشتن این مدل مو خوشحالم.آزادنهایتانوشته بالا هم صرفا بیان حسم بود و هدف دیگه‌ای نداشتم. حسی که به اندازه برداشتن تمام کلیشه‌های جنسیتی زندگی برام زیبا بود با اینکه این‌بار فقط و فقط برای راحت‌تر زندگی کردن این قدم را برداشتم نه با هدف برداشتن کلیشه‌ها.</description>
                <category>Fara</category>
                <author>Fara</author>
                <pubDate>Thu, 26 Mar 2020 17:47:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهاجرت، تلخ یا شیرین؟</title>
                <link>https://virgool.io/@farahanif1988/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%D8%AA%D9%84%D8%AE-%DB%8C%D8%A7-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-kg9yurswko2k</link>
                <description>من توی یک روستا به دنیا اومدم و توی همون روستا تقریبا کودکی کردم. روستای سرد و خشک که زمستان‌ها انقدر برف می‌اومد که تنها چیزی که از زمستون تو ذهنم نقش بسته برف و یخ هست.انقدر روی یخ‌ها سرد سر خورده بودم و وسط گل‌ها با صورت به زمین خورده بودم که حس سوز سردی که اول پاییز هم به صورتم می‌خورد برام حس وحشتناکی ایجاد می‌کرد. زمستون برای من مترادف با سفیدی عذاب‌آوری بود که هیچ چیزی جز درد و شکستگی برامون نداشت. شروع ماجرازبان ما ترکی بود، ما برای مدرسه رفتن باید فارسی یاد می‌گرفتیم. برای همین برعکس بقیه بچه‌ها ما بچه‌های روستا باید یک سال زودتر می‌رفتیم مدرسه که فارسی یاد بگیریم. کلاس‌های سرد و هم‌کلاسی‌های که از هر جنسی بود بهترین خاطره زمستان‌های روستا بود. دایی و پسرهای همسایه‌ای که توی یه کلاس و گاهی روی یک نیمکت کنار هم می‌نشستیم و زبانی جدید یاد می‌گرفتیم. زبانی که آنقدر از نظر ما سخت نبود و به سرعت شد زبان دوممون. ما زبان فارسی را از مدرسه یاد گرفتیم برای همین من همیشه تو فارسی حرف زدن تپق می‌زنم.دوستان من دختر عمو و دختران همسایه و گاها پسران همسایه، مادربزرگ، پدربزرگ، عمه، عمو، دایی و خاله‌هام بودند. اما ما مهاجرت کردیم. پدر و مادر، دو برادرم و من. مهاجرت به یک شهر بزرگ‌تر که بعدها فهمیدم این شهر آنقدرها هم بزرگ نبود.مهاجرت و آزادی‌های از دست رفتهبعد از مهاجرت به شهر اوضاع فرق کرد. من دختر آزادی تو روستا بودم. اساسا روستا آزادی زیادی به آدم‌ها می‌ده حداقل تو سنین کم. من برای بیرون رفتن نیاز به اجازه گرفتن نداشتم، من از وقتی به یاد می‌اوردم واژه‌ای  به اسم ترس از حیوانات برام مفهومی نداشت. حیوانات برام یک دوست بودن و فرق زیادی بین گوسفندان مادربزرگم و دوستانم نبود. من از حرف زدن با حیوانات تعجب نمی‌کردم و همیشه فکر می‌کردم اونا زبان ما رو می‌فهمن و وقتی رفتن مدرسه و فارسی یاد گرفتم، باهاشون فارسی حرف می‌زدم که از من عقب نمونن. درختا برای من چیز عجیبی نبودن و بالا رفتن از درختا درست مثل راه رفتن روی زمین بود. روستا روی یک تپه بود برای همین راه رفتن روی زمین شیب‌دار گاهی سخت‌تر از بالا رفتن از درختا بود.صحبت کردن با پسرها با توجه به اینکه من تنها دختر خانواده بودم چیز عجیبی نبود. پدرم معلم مدرسه بود و دوستانی از شهر داشت که اونا هم یا معلم مدرسه بودن یا مدیر و معاون مدرسه. این‌ها تنها میهمان‌های بودند که در دایره واژگان ما بهشون می‌گفتیم «غریبه» و باید در حضور آنها کاملا مبادی آداب رفتار می‌کردیم. و ما عاشق این میهمان‌ها بودیم.درست به خاطره دارم که دوستان پدرم و خود پدرم اغلب به عنوان هدیه یا سوغاتی از شهر برامون کتاب داستان می‌خریدن و می‌اوردند. و این به یادگیری زبان فارسیمون کمک زیادی می‌کرد. ما یاد می‌گرفتیم به پا نگیم «عآقت»، ما یاد گرفتیم به زمستان نگیم «قره یاز»، یادگرفتیم به سر نگیم «بَش» و این کتاب داستان‌ها بودن که بهمون یاد می‌دادن از واژه مثل دست کجا باید به چه شکل استفاده کنیم. کتاب داستان‌ها بهمون یاد دادن که فرق بین دراز و بلند چیه، بهمون یاد داد که دست وپا چفتی یعنی چی. بهمون یاد دادن که رنگ‌ها را درست معنی کنیم و سرجاشون از کلمه درست استفاده کنیم. برای همین این غریبه‌ها برامون دوست‌داشتنی بودن.این آزادی‌های هر چند کم‌رنگ با مهاجرتمون به یک شهر بزرگ باعث شد که برامون بزرگ جلوه کنه. توی شهر باید طبق اصول شهر لباس می‌پوشیدیم. دیگه با دمپایی لای انگشتی بلّا نمی‌تونستیم بریم مدرسه. دیگه باید برای دفتر و کتاب‌های مچالمون یک کیف داشتیم و دایی یا پسر یا دختر همسایه‌ای نبود که وسایلامون رو شریکی توی یه کیف ببریم. دیگه باید تنها مدرسه می‌رفتیم. دیگه اجازه نداشتیم با پسر مدرسه کناریمون حرف بزنیم. و حالا سر کلاس تنها دختران هم سن خودمون بودن که من هیچ کدوم رو نمی‌شناختم. دیگه تنها زبانی که باید حرف می‌زدیم فارسی بود. روزهای اول از واژه‌ها و کلمات درست استفاده نمی‌کردم. درست به یاد دارم که خیلی وقتا فارسی و ترکی قاطی می‌شد و هم‌کلاسی‌هام متوجه حرفم نمی‌شدند. حالا دیگه باید برای خونه رفتن مراقب ماشین‌ها و موتورها بودم. خیابان‌های شهر عریض بودن و آسفالت. حالا به جای باغ‌ها و درخت‌های میوه تنها یک درخت انجیر و یاس اونم به همت بابا گوشه حیاط داشتیم.حالا دیگه ما هیچ حیوونی در نزدیکمون نبود. و تنها حیوونی که می‌تونستیم ببینیم موش بود و گاهی یه سری حشرات مثل سوسک و مگس. سوسک‌های شهرها برای ما درست مثل حشرات عجیب و غیرواقعی فیلم‌های تخیلی بودن که از فضا اومده بودن. از نظر ما سوسک همون سوسک‌های سیاهی بود که دست و پاهاشون پر از پرز نبود و تنها هدفشون از زندگی حمل کردن پشگل گوسفندا به منظور گرم شدن در زمستون بود. حسمون در برابر این حیوونا و حشرات جدید عجیب بود، شاید ترس از برخورد با موجودی جدید که نمی‌دونستیم چه هدفی از زندگی داره.شیرینی مهاجرتبا تمام این‌ها شهر برای من جذاب بود. درسته یه سری از آزادی‌ها ازم گرفته شد اما حالا دیگه از برف خبری نبود. دیگه «قره یاز» شده بود زمستونی که گاها برف و بارونی به همراه داشت اما برف به شکلی نبود که باعث شکستگی و یخ بستن زمین بشه. حالا دیگه به جای کتاب داستان‌های تکراری کلی کتاب داستان جدید داشتیم. حالا به جای دایی، دختر همسایه، پسر همسایه، دختر عمو و پسر عمه، دوستاهای داشتم که هیچ ارتباط خونی و نزدیکی باهام نداشتن و این‌ها درست شبیه همان «غریبه‌ها» بودن و این برام جذاب بود. هرچند هرگز نتونستم با هیچ کدوم صمیمی بشم. حالا معلم سرکلاس فقط به ما درس می‌داد و ما مجبور نبودیم وسط املا نوشتن به ریاضی یاد گرفتن یه سری‌های دیگه گوش کنیم. حالا دیگه معلم هر روز کلی برامون سرمشق می‌نوشت و ما همه سرمشق‌ها را باید خونه می‌نوشتیم و این برای ما که دیگه کوچه، خونه مادربزرگ و خونه عمو نداشتیم حس خوبی بود.حالا دیگه زمین تو پاییز و زمستون و بهار گِلی نبود و من می‌تونستم کفش وِرنی صورتی با ربانی سفید بپوشم و هیچ دغدغه‌ای نداشته باشم که با دویدن کفشم گِلی می‌شه. دیگه می‌تونستم لباس‌هام در تابستون آستین کوتاه باشن و حالا دیگه می‌تونستیم تو خونه به جای زیر کرسی خوابیدن زیر پتو و در گرمای بخاری بخوابیم. حالا ما در زمستان هوای آفتابی داشتیم. حالا دیگه ما آشپزخانه‌ای داشتیم که برای رفتن به آشپزخونه لازم نبود بریم حیاط. هر چند روزها و سال‌های اول شهرنشینیمون حمام نداشتیم اما یک سال بعد از مهاجرتمون به شهر، وارد خونه‌ای شدیم که دیگه برای حمام رفتن هم نیاز نبود سوار موتور بابام بشیم و تا وسط شهر بریم. حالا دیگه هر وقت که نیاز بود می‌تونستیم بریم حمام و دیگه بعد از حمام کردن نیاز نبود کلی لباس بپوشیم که تا رسیدن به خونه سرما بخوریم. حالا دیگه بعد از هر سرماخوردگی نیاز نبود داوری گیاهی تلخ مزه بخوریم که بلافاصله بعدش بالا بیاریم. حالا دیگه بعد از هر مریضی می‌تونستیم با موتور بابا بریم سر خیابان و پیش یک دکتری که بلافاصله برامون قرص و شربت می‌نوشت و تهیه این داورها آنقدرها سخت نبود. و بعد از خوردن این داورها خوب می‌شدیم. داورها مزه بدی نداشتن و هیچ‌وقت بعد از خوردن داور بالا نمی‌اوردیم. حتی اگر مطب اون دکتر بسته بود هم نیاز نبود توی سرما یا گرما منتظر باشیم که دکتر بیاد. می‌تونستیم به مطب یه دکتر دیگه بریم.حالا دیگه دکتر رفتن یه پرسه یک ساعته بود نه یک پرسه یک روزه. حالا دیگه بابا مجبور نبود برای دکتر بردن ما مرخصی یک روزه بگیره! حالا دیگه بیماری ما بعد از یک هفته خوب می‌شد. حالا دیگه ما می‌تونستیم تلویزیون رنگی داشته باشیم که بیش از دو شبکه داشت و علاوه بر اون می‌تونستیم بریم سینما.  حالا آخر هفته‌ها می‌تونستیم بریم شهربازی که فقط تصویری از آن تو کتاب داستان‌ها دیده بودیم. حالا دیگه لازم نبود حتی نگران دستشویی رفتن باشم. چون اینجا دستشویی‌هاشون کاسه‌های سفید رنگی بود که چاه‌هاش به اندازه یک مشت آدم بزرگ بود و هرگز امکان نداشت کسی داخل چاهش بیفته. حالا دیگه مادرم مجبور نبود برای نون، از صبح تا شب بره خونه مادربزرگم که باهاش تو پخت نون همکاری کنه تا برای یک هفته نون داشته باشیم. الان مامان یا بابا می‌تونستن فقط تا سر کوچه برن و نون بخرن، هر چقدر که می‌خواستن.  حالا ما می‌تونستیم نون سنگک بخریم. نونی که تنها در شهر دیده بودیم.مهاجرت برای من همون دستشویی اسلامی با کاسه‌های سفید  رنگ را معنی می‌کرد که دیگه لازم نبود نگرانی در مورد سقوط تو چاهش را داشته باشم.مهاجرت شیرین بود؟من نمی‌تونم بگم اولین مهاجرتم برام سخت بوده یا راحت، چون انقدر حس‌های متفاوتی را تجربه کردم که گذر زمان برام مهاجرت را شیرین‌تر کرد. تفاوت فرهنگی عجیبی را شاهد بودم و در روزهای اول با زبان جدید در ارتباط بودم که قبلا فقط تو مدرسه ازش استفاده کرده بودم. همه چیز برام عجیب و جدید بود.شاید دسترسی به امکانات باعث شد مهاجرت را شیرین بدونم و استرس روزهای اول را فراموش کنم. فراموش کنم که تو روستا آزادانه می‌چرخیدم و حالا به این فکر می‌کردم که آب تو زمستون برامون بحران نیست چون یک لوله‌ای فلزی تو آشپزخونه وجود داشت که ازش آب خارج می‌شد. درست هر زمانی که نیاز داشتیم و هر بار فقط لازم بود یک پیچ که نزدیک اون لوله‌ی فلزی بود بچرخونیم. حالا در مهاجرت به این فکر می‌کردم که الان دیگه برای داشتن آب گرم لازم نیست روی گاز نفتی کتری بجوشه، تنها باید برم سراغ همون لوله فلزی داخل آشپزخانه بریم.ارتباط با فرهنگ جدید روزهای اول برام عجیب و گاهی ترسناک بود. غذاها رنگ و بوی جدید داشتن. تجهیزات و امکانات برام ترسناک بودن و گاهی نمی‌تونستم بهشون اعتماد کنم. الان درست در شروع دهه چهارم زندگیم بعد از سه بار مهاجرت به مهاجرتی دیگه فکر می‌کنم. مهاجرتی که درست به مانند اولین مهاجرتم خواهد بود. این‌بار هم با زبان و فرهنگ جدید درگیر خواهم شد که هنوز مفهوم و جایگاه درست واژه‌هاش رو نمی‌دونم. هنوز نمی‌دونم قرار چه چیزهای جدیدی را تجربه کنم. حالا به وضوح استرس مهاجرت را بر شیرینی‌های مهاجرت غالب می‌بینم. الان مطمئنم اولین مهاجرتم برای من شیرین بود چون آنقدر بچه بودم که ترس‌های ورود به محیط جدید با روحیه ماجراجویی و نترس کودکانه‌ام عجین شده بود و این باعث شده بود مهاجرت برای من از یک غول بی‌شاخ و دم تبدیل به درخت جدید بشه که باید راه بالا رفتن ازش را یاد بگیرم. توی شرایط بلاتکلیف الانم به این فکر می‌کنم که در مهاجرت اولم بیشترین استرس را پدر و مادر تحمل کردن. البته الان بعد از گذشتن بیش از بیست سال از اون مهاجرت وقتی از پدر و مادر در مورد مهاجرتشون سوال می‌کنم، به صراحت هر دو می‌گن بهترین کاری بود که کردیم و کاش شهر بزرگتری را انتخاب کرده بودیم. آنها اعتقاد دارن مهاجرت با تمام هزینه‌های که داشت، در کنارش منافع زیادی براشون به ارمغان آورد. و حالا من با همه ترس‌ها و استرس‌های مهاجرت این‌بار هم این راه را یکبار دیگه دارم شروع می‌کنم. مطمئنم اینبار هم به مانند مهاجرت اولمون کلی هزینه خواهم داد ولی می‌دونم در کنارش منافعی هم نصیبم می‌شه اما بعد از مهاجرت می‌تونم در مورد حسم صحبت کنم. مثل الان که می‌تونم در مورد مهاجرت بیست سال بیش حرف بزنم و به بعضی حس‌ها بخندم و با بعضی‌هاشون بغض کنم. </description>
                <category>Fara</category>
                <author>Fara</author>
                <pubDate>Wed, 12 Feb 2020 14:01:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای عریان مردانه</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-q2nfpugtiwef</link>
                <description>وقت به عنوان یک زن در یک جامعه مردسالار زندگی کنی، با چالش‌های مواجهه میشی که گاها خنده‌دار به نظر میرسه. من تا سال‌های اولیه زندگیم هرگز نمی‌تونستم درک کنم که زندگی در یک جامعه مردسالار چی هست. کلا هم درکی از جامعه مردسالار نداشتم. دلیلش هم این بود که فکر می‌کردم این زندگی که دارم بقیه دنیا هم همین را دارند و غیر از این وجود نداره.بعد از اتفاقی که در 18، 19 سالگیم برام افتاد و بعد باعث شد وارد دوره‌ای از زندگیم بشم که من بهش میگم افسردگی، تازه متوجه شدم دنیا اصلا باب میل من نیست و این برایم قابل تحمل نبود. تو اون دوره خودم رو با خوندن کتاب و مجله آروم می‌کردم و کتاب‌ها اونجا بهم گفتن که جای که توش به دنیا اومدی سیستم حکومتی مردسالار داره که تو صرفا به دنیا اومدی تا زندگی مردان کشور راحت‌تر بگذره.شاید اگر شما هم مثل من پدر و مادری داشته باشید که همیشه و همه جا آزادتون بزارن و هرگز با جمله «چون زنی/دختری حق انجام این کار رو نداری» روبه روتون نمی‌کردن، لحظه ورودتون به جامعه مردسالار از تعجب شاخ در می‌آوردید؟ اینکه چرا نباید کاری که هم تواناییش رو دارم و هم علاقش را صرفا به خاطره چیزی که من درش دخالتی نداشتم، انجام ندم.شاید بهترین جا برای دیدن یک سیستم مردسالار حضور در دادگاه‌های خانواده، جلسات مشاوره خانواده، ادارات دولتی و خصوصی برای درخواست کار باشه. به ویژه اگر یک زن باشی و مشکلی با یک مرد داشته باشی. تازه  اگر مشکل به رابطه زن و مرد برگرده، سیستم مردسالار برات بزرگتر و برجسته‌تر خواهد شد.دنیای مردانهدنیای مردانه یا مردسالاریقبل از اینکه تجربه اولم از مواجه با جامعه مردسالار بگم بهتره اول به این اشاره کنیم که منظورم از جامعه مردسالار چیه؟ البته من نمی‌خوام مقاله‌ی در نقد سیستم مردسالاری بنویسم. هر چند من خودم را یک نیمچه فمنیسم می‌دونم ولی واقعا در حدی نیستم که بتونم یک سیستم اجتماعی را نقد کنم. من فقط تجربه‌ی خود در برخورد با یک جامعه مردسالار را می‌نویسم، همین.جامعه مردسالار یا پدرسالار که به انگلیسی ماسکولیسم (Masculinism) می‌شه، به یک سیستم اجتماعی یا حکومتی می‌گن که مدیریت جامعه برعهده یک یا چند مرد باشه. توی این سیستم حمایت جامعه گرایش شدید به مردان یا پسران داره. نژاد و روابط فامیلی از طریق جنس مذکر نوشته میشه و سرپرست خانواده پدر هستش که اون هم جنس مذکر داره.این ساده‌ترین تعریفی بود که می‌تونستم از یک جامعه مردسالار براتون بنویسم.شروع مشکلات کوچک و بزرگمن تا قبل از انتخاب پارتنر و تصمیم به جدایی از پارتنرم نمیدونستم دقیقا چقدر در جامعه حقوقم نادیده گرفته شده در حالی که این حقوق از طرف یک جامعه کوچکتر (خانوادم) بسیار نرمال بود و هیچوقت سعی نکردن این حقوق را ازم بگیرند.دوست دارم بعضی از مشکلاتم رو تا جای که یادمه بنویسم. دلیل نوشتن هم اهمیت مشکلات نیست، موضوع اینکه می‌خوام بدونید چقدر حقوق اولیه من به عنوان یک زن در یک جامعه مردسالار بی‌اهمیت دیده می‌شه. من با اولین پارتنر جدی زندگیم نهایتا 45 روز بودم و با کمک یک مرد دیگه از اون رابطه خارج شدم.من در اون مدت رابطه اجازه داشتم از پارتنرم پول بگیرم و اگر اون پولی به من نمی‌دادم حتما نداشت. با این حال من اجازه کار کردن جای که پارتنرم دوست نداشت، نداشتم.من می‌تونستم هر لباسی که دوست دارم برای پارتنرم بپوشم ولی این پارتنرم بود که در مورد لباسم در جامعه و مهمانی‌های دوستانه و غیردوستانه نظر می‌داد و نظر پارتنرم بر نظر من اولویت داشت. حتی در این مورد نظر پدر و مادر پارتنرم هم به نظر من ارجح بود.اولویتم در انتخاب لباس باید زیبا دیدن شدن در چشمان پارتنرم می‌بود و خیلی نباید به این موضوع اهمیت می‌دادم که اون لباس رو خودم دوست دارم یا نه.بدن من برای پارتنرم بود و هرچیزی مربوط به بدنم با مشورت اون باید انجام می‌دادم. در بهترین شرایط پارتنرم بهم اجازه می‌داد مالکیت بدنم برای خودم باشه، در واقع از نظر جامعه مالکیت بدن من برای پارتنرم بود اما پارتنرم می‌تونست این حق را به من بده و اگر اینکار رو می‌کرد فقط به من لطف می‌کرد که از حق خودش می‌گذشت (اصولا دادن این حق از نظر جامعه عرف نیست و اگر کسی اینکار رو می‌کرد به زن‌ذلیل بودن متهم می‌شد و این واژه در جامعه مردسالار به شدت توهین‌آمیز و تحقیرانه هستش).من از زیورآلات بزرگ و به رنگ طلایی بدم می‌اومد و این رو بارها به پارتنرم گفته بودم. اما پارتنرم براش اهمیتی نداشت یا شاید هم داشت ولی دوست داشت من اکسسوری‌های به این رنگ داشته باشم.من درس می‌خوندم و حتی به صورت شفاهی اعلام کرده بودم که اولویتم دانشگاهم هست. اما خوب در زمان جدایی متوجه شدم که من اجازه درس خوندن نداشتم مگر اینکه پارتنرم بهم اجازه می‌داد و پارتنرم هر زمان که دلش می‌خواست می‌تونست این حق رو ازم بگیره. حتی اگر جای رو نوشته و امضا کرده باشه باز هم اگر پارتنرم به این نتیجه می‌رسید که محیط دانشگاه باعث میشه رابطه دچار مشکل بشه حق داشت بزنه زیر اون امضا و قرارداد.پارتنرم اجازه داشت هر وقت دلش می‌خواد منو ببوسه و هر وقت دلش می‌خواست با من رابطه جنسی داشته باشه. در این زمینه من حق اظهار نظری نداشتم. و اگر به نیازش توجه نمی‌کردم باید می‌رفتم پیش یک مشاور که بهم یاد بده چطور به نیازهای جنسی پارتنرم توجه کنم و اولویت را در این زمینه به خواسته اون بدم.تمامی قسمت‌های بدنم متعلق به پارتنرم بود و اون در مورد همه بدنم می‌تونست نظر بده. از نظر اون من با کمی شکم و بازو زیباتر بودم.پوست بدنم بسیار زیبا بود چون برای پارتنرم این رنگ بسیار سکسی بود. اما زمانی پوستم زیبا و سکسی بود که بدون مو بودش. منظورم از مو در قسمت‌های مثل دست، بازو، روی شکم، پاها و یا صورتم هست. من باید هر هفته می‌رفتم آرایشگاه تا موهای صورتم رو اصلاح کنه چون پارتنرم از مو روی پوستم خوشش نمی‌اومد. این در حالی بود که من اجازه نداشتم لباسی بپوشم که پوست بدون موم رو کسی جز پارتنرم ببینه، چون پوستم بدون مو از نظر پارتنرم به شدت جذاب و سکسی بود.این موضوع که لباسی که می‌پوشم باید کاملا مطابق نظر پارتنرم باشه انقدر برای جامعه جا افتاده که پارتنرم حتی این رو به من نمی‌گفت. چون تصورش این بود که من می‌دونم که باید ازش بپرسم و باید بدونم پوستم چون سکسیه پس باید پوشیده بشه و فقط برای پارتنرم دیده بشه. اما من انقدر برام عجیب بود که حتی نمی‌تونستم تصور کنم چرا باید لباسی که من قرار بپوشم مورد تایید یکی دیگه باشه!من از لمس شدن توسط آدم‌ها (با هر جنسی) متنفر بودم، از بوسیدن شدن خوشم نمی‌اومد، از بغل شدن لذت نمی‌بردم. بعدها علت این موضوع رو فهمیدم اما در اون مدت دائما زیر بار این جمله بودم که تو حق نداری به پارتنرت بگی بغلت نکنه، بوست نکنه یا لمست نکنه (البته من هرگز اجازه ندادم این حق رو کسی ازم بگیره).اگر پارتنرم دلش می‌گرفت اجازه داشت با دوستانش هر جای که دوست داشت بره و من اگر تمایل داشتم همچین کاری بکنم باید از پارتنرم اجازه میگرفتم (حداقل باید باهاش در میون می‌ذاشتم) اما در میان جامعه کوچک خانواده این موضوع حتی با اجازه پارتنر بسیار زننده و غیر عرف بود. اگر بدون اجازه پارتنرم جای می‌رفتم پارتنرم اجازه داشت سرم داد بکشه و باهام حرف نزنه.من باید کارهای خونه رو انجام می‌دادم و این یک وظیفه بود. اما اگر پارتنرم کارهای خونه رو انجام می‌دادم در واقع داشت به من لطف می‌کرد وگرنه می‌تونست روی مبل لم بده و تلویزیونش رو نگاه کنه.من برای رفتن به هر جای حتی مغازه سرکوچه هم باید به پارتنرم اطلاع می‌دادم ولی پارتنرم می‌تونست هر وقت هر جا دلش می‌خواد بره.من اجازه کار کردن زمانی داشتم که پارتنرم اجازه می‌داد. یعنی حتی اگر من درس میخوندم و دکتر هم می‌شدم این پارتنرم بود که برای آینده شغلی من تصمیم می‌گرفتم و اگر اون تمایل نداشت من اجازه نداشتم برم سرکار. حتی اگر سرکار هم می‌رفتم، هر لحظه که پارتنرم فکر می‌کرد محیط کار برام مناسب نیست، می‌تونست مانع سرکار رفتنم بشه.من در مورد اینکه دلم بچه نمی‌خواست نباید نظری می‌دادم چون پارتنرم نیاز به ادامه نسل داشت.من اجازه نمی‌تونستم پت داشته باشم، چون پارتنر از هر نوع حیوان خونگی متنفر بود.من نمی‌تونستم از پارتنرم جدا بشم، چون پارتنرم هیچ مشکلی که از نظر جامعه ناهنجاری باشه نداشت. یعنی پارتنرم اعتیاد نداشت، بیکار نبود، دزد نبود، قاتل نبود، مواد مخدر نمی‌فروخت، پول روزانه می‌تونست بهم بده، می‌تونست یک سقف (مهم نیست کجا) برام آماده کنه، دست بزن نداشت، دوست بد نداشت و خانوادش رو دوست داشت.پارتنرم اما هر لحظه می‌تونست به هر دلیل از من جدا بشه. اصلا اهمیتی نداشت چرا!پارتنرم بابت جدایی هزینه‌ای نداد. حتی بعد از جدایی بلافاصله از طرف جامعه پذیرفته شد. اما از نظر جامعه من یک سرکش بودم و زیادی بهم پروبال داده بودند و ابدا به حقوق پارتنرم توجه نمی‌کردم.پارتنرم بعد از جدایی خیلی راحت می‌تونست در جامعه حاضر بشه و رابطه جدید برقرار کنه. اما من نمی‌تونستم. با اینکه من هیچ رابطه جنسی با پارتنرم نداشتم ولی از نظر جامعه من یک زن دست خورده بودم.دادگاه زمانی که متوجه شد من اجازه لمس کردن به پارتنرم نمی‌دم حق را به اون داد و من رو به مشاور معرفی کرد. پارتنرم کاملا حق داشت که به من دست بزنه و هر جوری که دلش می‌خواست با بدنم برخورد کنه اما من اجازه نداشتم در مورد بدن خودم نظری داشته باشم. مشاور بهم گفت تو باید یاد بگیری همیشه و همه جا بتونی نیاز جنسی پارتنرت رو برآورده کنی. حتی اگر در زمان پریودی ازت رابطه‌ جنسی خواست، باید به این نیاز توجه کنی و تا جای ممکن برآورده کنی (مشاور حتی ازم نپرسید چه نوع رابطه جنسی را دوست دارم، فقط بهم می‌گفت پارتنرت چی می‌خواست که تو دوست نداشتی).دادگاه تنها زمانی اجازه جدایی رو داد که پارتنرم قبول کرد از من جدا بشه. حتی زمانی که مشاور نامه‌ی به دادگاه نوشت که این زن نمی‌خواد با این مرد باشه، دادگاه در کمال احترام بهم گفت قانون اجازه نمی‌ده و باید به این رابطه ادامه بدی.جدایی، پایان مرد سالاری و شروع افسردگیاز لحظه ورودم به اولین رابطه‌م متوجه شدم دنیا چیزی نیست که تا اون لحظه باهاش در ارتباط بودم. و از لحظه‌ای که تصمیم گرفتم جدا بشم به معنی واقعی کلمه دنیا برام عریان شد. پدرم برای رهایی من  از رابطه تلاش زیادی کرد و در هیچ مرحله یادآوری نکرد که می‌تونست مجبورم کنه به ادامه رابطه. در تمام روزها تنها جمله‌ای که از پدر و مادرم شنیدم این بود که هر کاری فکر می‌کنی آرومت می‌کنه انجام بده و ما در کنارت هستیم. این جملات با دنیای که باهاش مواجه شده بودم در تعارض بود و مغزم بیش از این نمی‌تونست لطف پدر و مادرم رو بپذیره. چون سیستم به من گفته بود این‌ها حق تو نیست اگر هم جایی این حقوق برات در نظر گرفته شده، تنها یک لطف هستش که ممکنه هر لحظه ازت بگیرن.من برای اینکه بتونم در جامعه و سیستم مردسالار دوباره زندگی عادی داشته باشم، فشار روانی زیاد رو تحمل کردم. من باور کرده بودم که مشکل بزرگی دارم، باور کرده بودم هرگز نمی‌تونم یک زن کامل باشم، مطمئن بودم که انقدر رفتارهام زشت و زننده است که هرگز نمی‌تونم با مرد دیگه‌ای رابطه داشته باشم، توان مقابله با جامعه نداشتم چون در هیچ مرحله از زندگی جامعه پشت من نمی‌ایستاد، زندگی من صرفا برای ساختن زندگی یک مرد ایجاد شده بود و انقدر به این افکار فکر کردم و این فکرها در ذهنم بزرگ و بزرگتر شد که بدون هیچ دردسری وارد دنیای افسردگی شدم.</description>
                <category>Fara</category>
                <author>Fara</author>
                <pubDate>Mon, 03 Feb 2020 10:12:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افسردگی- مقصر کی بود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@farahanif1988/%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%82%D8%B5%D8%B1-%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-vkjxburtjisv</link>
                <description>اولین بار که فهمیدم افسرده شدم نه به خودکشی فکر می‌کردم نه گوشه‌گیر شده بودم. برعکس خیلی از آدم‌ها که اغلب در افسردگی گوشه‌گیر و منزوی می‌شن من به شدت برون‌گرا شده بود، به ظاهرم بیش از اندازه اهمیت میدادم. به طرز عجیبی آرایش میکردم و تمامی این موارد برای من تازگی داشت. از خانواده دوری می‌کردم و گریه موردی بود که در موارد نادر برام اتفاق می‌افتد. افسردگی برای من شکل دیگه‌ای داشتانتخاب‌ها و مسئولیت پیامدهاسال‌ها زمان برد تا متوجه شدم چرا توی هجده نوزده سالگی دچار افسردگی شدم. خانواده من به شدت به آزادی و انتخاب افراد احترام می‌گذاشت. من از زمانی که به یادم می‌اید در تصمیمات خانوادگی شرکت کردم. کاملا در انتخاب‌هام ازاد بودم و اگر انتخابم باب میلم نبود مسئولیتش کاملا به عهده خودم بود و اجازه شکایت نداشتم. البته که اگر شکایتی هم می‌کردم صرفا همدردی کلامی بود و نتایج کاملا به خودم مربوط می‌شد.مسئولیت پیامد‌های انتخاب‌هام هنوز هم با من همراه هست و الان انقدر در انتخاب و تصمیم‌هام وسواس دارم که قبل از هر کاری به نتیجه فکر می‌کنم. تا قبل از بیست سالگی انتخاب‌هام شامل انتخاب لباس، نوع آرایش، کتاب، مهمانی، دوستام و نهایتا مقصد سفرم بود. هیچ‌کدوم از این انتخاب‌ها انقدر ریسک بالای نداشت که تجربه زیادی برام به همراه بیاره و خود اغلب کتاب‌های که می‌خوندم مربوط به شناخت مذهب و دین و نهایتا رمان‌های بود که معلم‌های مدرسه معرفی می‌کردند. این باعث شد در انتخاب مهمم اشتباه بزرگی مرتکب بشم.شاید انتخاب پارتنر یکی از سخت‌ترین انتخاب‌های باشه که هر آدمی باهاش مواجه می‌شه. حتی با گذشت زمان و تجربه باز هم این انتخاب ریسک زیادی داره. در این میان انتخاب رشته‌ای که اصلا به من و روحیاتم نزدیک نبود، پارتنری که انتخاب کردم هم به شدت از من دور بود. اگر نگم بدترین انتخاب بدون اغراق یکی از بدترین انتخاب‌های که در زندگیم داشت، انتخاب پارتنر در 18 سالگی بود. در مورد انتخابم و فرایند جدایی و اینکه چه اتفاقاتی برام رخ داد بعدا شاید نوشتم اما الان میخوام در مورد این بگم که چرا انتخاب پارتنر اشتباه برای من انقدر دردناک بود که بعد از جدایی افسردگی گرفتم و هنوز بعد از گذشت دوازده سال با افسردگی دست و پنجه نرم می‌کنم.مرکز یا منبع کنترلقبل از اینکه در مورد یکی از دلایل افسردگیم بگم بهتر یه موضوع را مطرح کنم. این موضوع را من بعدها در مقطع دکترا خوندم و تا قبل از آن خیلی در موردش اطلاعات نداشتم. بحث مربوط به مرکز کنترل نتایج و پیامد رفتارها بود. مرکز کنترل (به انگلیسی Locus of Control) برای اولین بار سال 1954 میلادی توسط فردی به نام جولین راتر مطرح شد.  این موضوع به این اشاره می کرد که چه رابطه‌ای بین رفتارها و نتیجه‌ای که بدست میاد وجود دارد. ما در زندگی انتخاب‌های مختلفی داریم و براساس این انتخاب رفتارهای متفاوتی هم داریم. راتر می‌گه منبع کنترل دو بعد فرضی درونی و بیرونی داره، که این دو بعد در انتهای یک طیف قرار می‌گیرند. برخی از افراد موفقیت‌ها و شکست‌های خود را عموما به شخص خود (کوشش‌ یا توانایی شخصی خود) نسبت میدن و برخی موفقیت‌ها و شکست‌های خود را به عوامل بیرونی و خارج از کنترل خود (مانند بخت، اقبال یا شرایط سخت محیطی) نسبت میدن. گروهی اول دارای منبع کنترل درونی و گروه دوم منبع کنترلشان بیرونی هست.در واقع افرادی که منبع کنترل درونی دارن، نتایج منفی و مثبت رفتارها و انتخاب‌هاشون را به خودشون ربط میدن و مسئولیت تمامی موارد را می‌پذیرن. اما افرادی که منبع کنترل بیرونی دارن نتایج مثبت و منفی را به رفتار و انتخاب خود ربط نمیدن و آنها را خارج از کنترل خودشون میدونن.  افراد اصولا در میان این طیف قرار می‌گیرن. کاملا طبیعی هستش که بسیاری از نتایج و پیامدهای رفتاری ما بخشیش به تلاش‌های ما و بخشیش به شرایط محیطی مربوط میشه. اینکه شما منبع کنترلتون چی هست خیلی مهم نیست و برای فهمیدنش هم می‌تونید از تست‌های که در اینترنت هست کمک بگیرید. مشکل از جای شروع می‌شه که آدمها در یک سر طیف قرار می‌گیرند.بحث منبع کنترل امروزه در خیلی رشته‌ها به کار میره ولی در بحث رفتار سازمانی به شدت بهش توجه میشه. یکی از تحقیقاتی که در مورد بحث منبع کنترل انجام میشه، ارتباط افسردگی و منبع کنترل افراد هست. تحقیقات نتایج متفاوتی داره و گروهی از تحقیقات ثابت کردند که افرادی که کنترل بیرونی دارند احتمال اینکه دچار افسردگی بشن بیشتر هست و برخی از تحقیقات برعکس این را ثابت کرده‌اند. اما تقریبا تمامی تحقیقات ثبات کردند که بین منبع کنترل و افسردگی رابط وجود داره.مقصر کی بود؟من جزو افرادی هستم که منبع کنترلم درونی هست. به شکلی که هیچوقت نمی‌تونم نتیجه و رفتاری را به کسی یا چیزی غیر از خودم ربط بدم. فرض کنید من امتحان دارم و روز قبل از امتحان سیل میاد و نمیتونم برای امتحان بخونم. در این صورت من کم بودن نمره‌م رو به سیل (شرایط محیطی که خیلی واضح و روشن جلو چشم هست) ربط نمی‌دم و نتیجه را کاملا به خودم برمی‌گردونم. مغزم ماجرا را اینجوری تحلیل می‌کنه که اگر قبل از سیل وقت می‌ذاشتی و تلاش می‌کردی، می‌تونستی نتیجه بهتری بگیری. یعنی حتی در موردی که موضوع خیلی راحت میشه به شرایط محیطی ربط داده بشه باز مغز من موضوع را به سمت خودم نشونه می‌گیره.در مورد انتخاب پارتنر هم ماجرا همین بود. با توجه به اینکه انتخاب خودم بود و به طور کاملا طبیعی در انتخاب اول نتیجه درستی هم نگرفتم، اما این باعث شد تمامی مسئولیت انتخاب را به خودم برگردونم. اینکه هر اتفاقی در رابطه داشت رخ می‌داد مقصر من بودم و هرگز حتی برای ثانیه‌ای پارتنر یا شرایط دیگه‌ای را مقصر ندانستم و فقط دست به سرزنش خودم زده بودم. زندگیم از حالت عادی خارج شده بود و اجازه گریه هم به خودم نمی‌دادم. انقدر نتیجه بد انتخابهام (اون روزها با رشته کسل‌کننده‌ای انتخاب کرده بودم هم درگیر بودم) را با خودم حمل کردم که یک جایی دیگه نتونستم تحملشون کنم و زندگی از کنترلم خارج شد.  افسردگی در آدمها شکل‌های مختلفی داره ولی برای ما شکلش اینجوری بود که دست از تلاش برداشتم چون فکر می‌کردم با هر انتخاب و هر تلاشی یک شکست قراره رقم بخوره که این شکست فقط و فقط مقصرش خودم هستم.بعدها افسردگی را تونستم مهار کنم و حتی زندگیم رو تا حدودی مدیون افسردگیم هستم، اما هیچ وقت نتونستم از اون انتخاب و نتایجش رها بشم و هنوز هم با گذشت سالها خودم رو سرزنش می‌کنم. </description>
                <category>Fara</category>
                <author>Fara</author>
                <pubDate>Thu, 30 Jan 2020 12:03:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>