<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فرانک کلانتری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@faranak.kalantari</link>
        <description>INSTA: ZIZFOOON</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 21:46:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/27863/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فرانک کلانتری</title>
            <link>https://virgool.io/@faranak.kalantari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>معرفی مستند جدید من سلین دیون هستم «I Am Celine Dion»</title>
                <link>https://virgool.io/@faranak.kalantari/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%86-%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D9%86-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-i-am-celine-dion-a9rbwmv65pfv</link>
                <description> سلین دیونفرانک کلانتریمدتی پیش بخشی از مستند زندگی سلین دیون منتشر شد که ارتباطی به شکوه همیشگی‌اش روی صحنه نداشت. در دقایقی او به آسیب‌پذیرترین حالت ممکن دیده می‌شد و بیم مرگش می‌رفت. درمانگران تلاش می‌کردند از رنج سلین کم کنند. خبر ناگوار بیماری سلین دیون با انتشار این فیلم همه‌گیر شد.مدتی پیش بخشی از مستند زندگی سلین دیون منتشر شد که ارتباطی به شکوه همیشگی‌اش روی صحنه نداشت. در دقایقی او به آسیب‌پذیرترین حالت ممکن دیده میشد و بیم مرگش می‌رفت. درمانگران تلاش می‌کردند از رنج سلین کم کنند. خبر ناگوار بیماری سلین دیون با انتشار این فیلم همه‌گیر شد. خواننده محبوب درگیر بیماری نادر stiff-person شده که بر همه ابعاد زندگی‌اش تاثیر گذاشته. سلین در اوج شهرت بعد از اطلاع از سندرومی که به آن دچار بود ناچار به لغو کنسرت‌هایش شد و نتوانست به تعهداتش در نقش خواننده پایبند بماند. صحنه همیشه برای او نه فقط جایی بود که می‌خواند بلکه عرصه‌ای بود برای نمایش شکوهش. سلین دیون می‌توانست در بالاترین نت‌ها بخواند و اجراهایش بازنمایی نظم و تواناییش در اجرا بود. او و تیمش تا مدت‌ها تلاش می‌کردند بیماری سلین دیون را پنهان کنند و با تزریق داروهای سنگین سرپا نگهش دارند اما پس از مدتی اوضاع از کنترل خارج می‌شود. بنابراین تیم او تصمیم می‌گیرد خبر بیماری را منتشر کنند. اما توضیحات کافی نیست و طرفداران انتظار دارند بیشتر بدانند. مستند من سلین دیون هستم به کارگردانی ایرنه تیلور با این هدف ساخته شده و جزییات زندگی دیون، دستاوردهای شغلی و نبرد با سندروم stiff-person را شرح می‌دهد. فیلم نقدهای تحسین برانگیزی از سوی منتقدان دریافت کرد. هرچند برخی آن را نگاهی خام از پشت صحنه مبارزه این ستاره با یک بیماری نامیدند. مخاطبان استقبال خوبی از اثر کردند و مستند من سلین دیون هستم به فیلم شماره یک آمازون پرایم ویدیو در سراسر جهان تبدیل شد.تمام تلاش این اثر پر مخاطب این است که ابعاد دیگری از زندگی سلین دیون نشان دهد و پنهان‌کاری‌هایی که تیمش در مورد بیماری می‌کردند را توضیح دهد. دیون فراز و فرود عجیبی در زندگی‌اش ندارد از ۱۲ سالگی که نخستین آهنگش را با کمک خانواده ضبط کرده با رنه آنژلیل، مدیر برنامه‌هایش که بعدها همسرش شد آشنا شد و تا زمان مرگ همسر کنار او ماند. زندگی شخصی و خانوادگی سلین برخلاف بسیاری از ستاره‌های موسیقی هم عصرش قصه دراماتیک و عجیبی ندارد و تنها انعکاسی است از تلاش بی‌وقفه زنی تلاشگر که از زندگی عادی محروم بوده تا روی صحنه بهترین باشد. اشک‌های سلین دیون هر گاه که از گذشته تعریف می‌کند گواه زندگی نکرده است و بهایی است که برای شهرتش داده. سلین برای بی‌نظیر بودن ناچار بوده تمام مدت تمرین کند و زندگی سالمی داشته باشد و فقط به اجراهایش فکر کند. حسرت زندگی نکرده در حرف‌هایش پیداست. با اینکه تمام تلاشش این است که همچنان پرقدرت به نظر برسد؛ اما گاهی گله‌هایی دارد. جایی او به خواننده‌های راک غبطه می‌خورد و می‌گوید کاش می‌توانستم مانند راک استارها هر طور دلم خواست زندگی کنم و بعد با صدای خش‌دار روی صحنه بخوانم؛ اما من برای حفظ صدایم ناچارم خوب بخوابم، نوشیدنی سالم بخورم و ورزش کنم. یا در جای دیگری در پاسخ به سوال پسرش که می‌خواهد بداند دوست دارد به کجا سفر کند می‌گوید من همه جای دنیا را گشتم؛ اما در واقع نتوانستم جایی را ببینم.هر چند مستند من سلین دیون هستم بسیار خام دستانه ساخته شده و اطلاعات بسیار محدودی از خانواده و سبک زنگی سلین می‌دهد و عامدانه تنها بر بیماری و شکل زندگی اخیر سلین دیون تمرکز داد و می‌خواهد سخت کوشی او را در مسیری که طی کرده نشان دهد؛ اما بیشتر از همه اینها نشان از زندگی نکرده این اسطوره دارد و بهایی که او برای بودن در جایگاه با شکوهش پرداخته.من سلین دیون هستم فیلمی صمیمی است و بیشتر پرتره‌ای از یک سوپراستار در دوران تعطیلی‌اش است تا خود سوپراستار. در واقع دیون ۵۶ ساله را تماشا می‌کنیم که با پسرانش در عمارت وگاس وقت می‌گذراند و خبری از زن زیبای پرتحرک روی صحنه نیست. سلین به سگش غذا می‌دهد، قهوه‌ درست می‌کند و کف خانه‌اش را جاروبرقی می‌کشد. او اغلب بدون آرایش در حالیکه خاکستری موهایش رنگ نشده پای گفت‌وگو می‌نشیند. من سلین دیون هستم در مورد پیری است. اتفاقی که برای ستاره‌ها می‌افتد وقتی توانایی‌هایشان با گذشت زمان کاهش می‌یابد و وضعیت دیون و بیماری‌اش به او دلیلی می‌دهد تا افول یک ستاره را نمایش دهد. تصویری که بسیاری از ستاره‌ها هرگز نمی‌خواهند نشان دهند. اما در همین وضعیت هم روح درخشان دیون همچنان بر همه چیز سایه می‌اندازد و شکوه درونی‌اش پا برجاست. همان‌طور که خودش می‌گوید او درخت سیبی پربار است که مردم برای داشتن سیب‌هایش صف می‌کشند و حتی اگر روزی سیب ندهد درخت با ارزشی است. سلین تصمیم دارد در مدار تلاش بماند و با عزمی راسخ ادامه می‌دهد. در انتهای مستند می‌گوید: «اگر نتوانم بدوم، راه می‌روم. اگر نتوانم راه بروم، می‌خزیم. اما من متوقف نمی‌شوم.»</description>
                <category>فرانک کلانتری</category>
                <author>فرانک کلانتری</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jul 2024 12:44:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب «مثل عکسی سیاه و سفید»؛ 100 نامه از فرانسوا تروفو</title>
                <link>https://virgool.io/@faranak.kalantari/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D8%B9%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-100-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%88%D8%A7-%D8%AA%D8%B1%D9%88%D9%81%D9%88-xfl5rgu9dnoz</link>
                <description>فرانسوا تروفوکتاب «مثل عکسی سیاه و سفید» حاوی 100 نامه از فرانسوا تروفو است که به تازگی با ترجمه محسن آزرم از طریق نشر چشمه وارد بازار نشر شده است. این کتاب علاوه بر دوستداران کتاب، سینمادوستان را هم غرق لذت خواهدکرد.هفته نامه جامعه پویا - فرانک کلانتری: کتاب «مثل عکسی سیاه و سفید» حاوی 100 نامه از فرانسوا تروفو است که به تازگی با ترجمه محسن آزرم از طریق نشر چشمه وارد بازار نشر شده است. این کتاب علاوه بر دوستداران کتاب، سینمادوستان را هم غرق لذت خواهدکرد. نسخه اصلی کتاب شامل 500 نامه تروفو است؛ اما محسن آزرم 100 نامه را انتخاب کرده است. گفت و گویی که با محسن آزرم در ادامه آمده است، فرصتی برای مخاطب کتاب خواهدبود تا با تجربیات این منتقد و نویسنده به عنوان مترجم اثر شریک شود.تروفو یک کتاب خوان واقعی بود. بسیاری از عکس هایی هم که از او وجود دارد، حتی در پشت صحنه فیلم ها با یک کتاب در دست است. نام فیلم های زیادی هم در نامه ها برده شده است. فکر می کنم عملی نباشد که به تمام این فیلم ها و کتاب ها مراجعه کرده باشد. خود من موقع خواندن کتاب ابتدا قصد یادداشت برداشتن برای دیدن فیلم ها و خواندن کتاب ها داشتم؛ اما بعد دیدم خیلی بیشتر از چیزی است که انتظارش می رود. ممکن است در این باره صحبت کنید و مواجهه شخصی خودتان را با این مسئله بگویید. سوال دیگرم این است که این مسئله ترجمه کتاب را طولانی کرد یا خیر؟به همه فیلم ها و کتاب ها که نمی شد رجوع کرد. طبیعی است نمی شود همه فیلم هایی را که تروفو دیده تماشا کرد. تروفو در زمینه فیلم دیدن و کتاب خواندن واقعا بی نظیر بود. شاید خبر داشته باشید در روزهای نوشتن نقد فیلم چیزی حدود ده هزار فیلم دیده بود. فکرش را بکنید؛ ده هزار فیلم را روی پرده سینما دیده. آن روزها نه دی وی دی و بلوری در کار بوده و نه سایتی برای دانلود فیلم ها. باید همه را روی پرده تماشا می کرد. حتی گاهی فیلم های را بیش از یک بار دیده. خیلی از فیلم ها را آن قدر دیده بود که دیالوگ های شان را از حفظ بوده.بعید می دانم کسی در این باره به پای تروفو برسد. خود فیلم دیدن هم البته فقط کافی نیست؛ مهم این است که این فیلم ها نتیجه ای هم داشته باشند. حالا به این فکر کنید که کتاب خواندن کار ساده تری بوده. نوجوانی که هفتصد جلد شاهکار ادبی در کتابخانه اش داشته، وقتی بزرگ شده باز هم عادتش را ادامه داده.خوره کتاب و فیلم بودن سخت است و سخت تر از آن این است که بتواند این فیلم ها و کتاب ها را در ذهنش جا بدهد و چیز تازه ای بسازد. این کار فقط از کسی بر می آید که واقعا علاقه مند به کتاب باشد. تروفو و دوستان موج نویی او همه خوره کتاب بودند. کتاب باری شان مهم بود. با کلمه ها از کودکی آشنا بودند. همین است که عکس بسیاری از فیلم سازان موج نو را پیدا می کنید که کتابی در دست دارند و فیلم خیلی شان را که ببینید، حتما کتاب در آن نقشی اساسی دارد.پروسه ترجمه کتاب چطور بود، از انتخاب نامه ها برای ترجمه و دشواری و شیرینی های کار بگویید.احتمالا چیزی سخت تر از انتخاب نامه ها نبود. پانصد و چند نامه تروفو را نمی شد یکی یکی ترجمه  کرد. دلم می خواست می توانستم این کار را بکنم ولی خودم را به 100 نامه مقید کردم. فکر کردم شاید بشود جلدهای بعدی ای هم برایش در نظر گرفت و مثلا دست آخر به پنج جلد کتاب برسیم که هر کدام 100 نامه را پیش روی خواننده شان بگذارند. تروفو برای من آدم غریبه ای نبود. خود این کتاب را هم در این 10 سال بارها ورق زده بودم. بارها نامه هایی را خوانده بودم. راستش نمی خواستم ترجمه اش کنم.سال ها پیش ترجمه بخشی از نامه ها به فارسی درآمده بود؛ ترجمه ماندانا بنی اعتماد که نام شان را در ابتدای کتاب آورده ام. ولی آن قدر از نامه ها گفتم و به نامه ها فکر کردم که دیدم بد نیست خودم هم ترجمه شان را امتحان کنم. من مترجم حرفه ای نیستم. ترجمه کار سختی است. وقت و حوصله و انرژی ای می خواهد که من ندارم. همین است که فقط چیزهایی را ممکن است ترجمه کنم که در دنیای من هستند و با من هستند. همین کتاب هم بارها و بارها خوانده شد.حتی پیش از آنکه به ناشر تحویلش بدهم، پشیمان شدم. فکر کردم چه کاری است؟ بهتر است کتاب مختصر خودم را درباره مجموعه فیلم های آنتوان دوآنل تحویل دهم؛ ولی دوباره خواندن نامه ها متقاعدم کرد که می شود تصویری از تروفو را پیش روی خوانندگانی گذاشت که فیلم هایش را دیده اند؛ تصویر هنرمندی که مدام در جست و جوی دانایی است.من به عنوان مخاطب کتاب با خواندن نامه ها این حس را داشتم که جزئی از دنیای تروفو شده ام. این حس بسیار نوستالژیک بود. نتوانستم احساساتی نشوم. شاید اگر بخواهم به عنوان بخشی از تاریخ سینما این کتاب را بخوانم، باید دوباره و دوباره آن را بخوانم. نظر شما چیست؟ کتاب می تواند از جهات متفاوت مهم باشد؟احساساتی شدن ایرادی ندارد؛ به خصوص که خود تروفو هم آدمی احساساتی بود. آدمی بود که احساساتش را بروز می داد و پنهانش نمی کرد. این نامه ها بخشی از همین احساسات هستند. حتما می دانید تروفو مولف فرهنگ سازترین و مهم ترین کتاب تاریخ سینماست. هیچکاک/ تروفو یا آن طور که پرویز دوایی به فارسی ترجمه اش کرده؛ سینما به روایت هیچکاک.کم پیش می آید کتابی در سینما این قدر فرهنگ ساز باشد؛ نسل های مختلفی را پرورش دهد و کهنه نشود و همیشه خواندنی باشد. این کاری است که تروفو کرده و خب کتاب نامه هایش را می شود به چشم ایده های اولیه این  کتاب و البته شماری از نقدها و مقاله های مهمش دید. این بخشی از زندگی تروفو است که باید دوباره خواند. تروفوی واقعی بین سطرهای این نامه ها و در تک تک کلمه هایی است که نوشته است.کتاب هایی که مجموعه چند نامه هستند، چه تفاوتی با بقیه کتاب ها دارند؟ به نظر شما آیا افراد مشهور این مسئله را گوشه ذهن دارند که روزی نامه هایشان منتشر می شود؟ منظورم این است که تروفو یا دیگران چقدر در نامه ها خودشان هستند و چقدر برای آیندگان می نویسند؟راستش را بگویم؛ نمی دانم. چون م ن جای این آدم ها نیستم. نمی دانم تروفو به این فکر می کرده یا نه. ولی براساس نامه هایی که از او مانده حدس می زنم خیلی به این چیزها فکر نمی کرده. نامه اسباب مراوده آدم ها، خبررسان و توضیح چیزها بوده. بعید است این نامه ها به قصد چاپ نوشته شده باشند. البته دانایی تروفو و شور و احساساتش در نامه ها نشان از این دارد که هیچ چیز به اندازه خود نامه در آن روزها برایش اهمیت نداشته.با توجه به شناختی که از تروفو به خاطر خواندن نامه ها داشتید، فیلم هایش چقدر به او نزدیک هستند و کدام فیلمش بیشتر شبیه خودش است؟ آیا تروفو معصومیتش را در طول زمان از دست داد یا خیر؟ در نامه ها هرچه زمان پیش می رود، او با ملاحظه تر و پخته تر می شود. به نظر شما شخصیت تروفو در گذر زمان چقدر تغییر کرد؟تروفو یکی از معدود فیلم سازانی است که فیلم هایش شباهت زیادی به خودش دارند؛ چه زمانی که 400 ضربه را می ساخت و انگار بخشی از نوجوانی خودش را روی پرده سینما می فرستاد و چه زمانی که اتاق سبز را ساخت و به یاد دوستان از دست رفته اش شمعی روشن کرد. طبیعی است که نامه هایش هم شبیه خودش باشند و طبیعی تر اینکه هیچ آدمی همیشه یک شکل نمی ماند و تغییر می کند. اصلا آدم طبیعی آدمی است که تغییر کند. در شخصیت تروفو اگر تغییری هست، طبیعی است و نامه هایش هم این تغییر را نشان می دهند؛ هرچند شور و احساسات همیشه در وجودش بود و در نامه هایش هم می شد آن را حس کرد.من صمیمی ترین نامه ها را نامه های تروفو به لاشُنه دیدم. به نظرم بسیاری از زوایای شخصیتی تروفو که شاید در آثار دیگرش نتوانیم ببینیم، در این نامه ها بروز می کند. از طرف دیگر رنج ها، بی پولی ها و افسردگی هایش را می شود در نامه ها لمس کرد. غافلگیرکننده تر از همه خودزنی اش بود. به نظر شما کدام نامه نگاری بیشتر شخصیت فردی تروفو را مشخص می کند و کدام نامه نگاری شخصیت فیلمسازش را؟ آیا بی ثباتی شغلی آن روزهای تروفو از این شغل به شغل دیگر پریدنش و همینطور بدقولی کارفرماها در پرداخت دستمزد شبیه حال و روز نویسندگان امروز ما در ایران نیست؟نامه های تروفو به لاشنه و هلن اسکات از این نظر شخصی ترند. معلوم است با آنها بیش تر جور بوده. مثل همه آدم ها که لابد دوستان نزدیکی دارند و حرف هایی را به آن ها می زنند که به دیگران نمی زنند؛ به خصوص وقتی جیب شان خالی باشد. حال و روز نویسندگان ظاهرا همه جای دنیا یکی است؛ ولی بعضی جاها بدتر است و اینجا که ما زندگی می کنیم، اصلا جای خوبی نیست برای کسی که کارش نوشتن است.راستی ل. کیست؟یک دوست. دوستی که به دلایلی در اصل نامه ها هم نامش همین طور مخفف آمده. یکی از نزدیک ترین دوستان تروفو در آن سال ها. ولی چه اهمیتی دارد نامش؟ مهم تاثیری است که بر زندگی تروفو گذاشته است.تروفو مدام خودش را جای شخصیت فیلم ها و کتاب ها می گذارد و وقتی می خواهد خودش یا موقعیت را بیشتر توصیف کند، از یک فیلم یا کتاب مثالی می زند. به نظر می رسد او در عمرش همیشه در فیلم و کتاب زندگی کرد، آیا این یک جور درمان برایش بود یا یک جور عشق؟ اصلا تروفو از بیماری روانی حادی رنج می برد؟ زیرا گاهی به بستری شدن خودش هم اشاره می کند.آدمی را سراغ دارید که روان آسوده ای داشته باشد؟ خوش به حالش اگر واقعا این طور باشد ولی غیر اینها تروفو مشکل دیگری نداشت. ممکن بود گاهی ناامید شود؛ ممکن بود گاهی در عشق شکست بخورد. چه کسی هست در زندگی اش ناامید نشده یا که در عشق شکست نخورده باشد؟ اما زندگی در دنیای فیلم و کتاب می تواند آدم ها را از پا دربیاورد، اگر ندانند چگونه با زندگی کنار بیایند. ولی تروفو علاوه بر این خودش کتاب می نوشت و فیلم می ساخت و با این کار رویای دیگران را می ساخت. کاری بهتر از این؟ماجرایش با گدار و نامه ای که رد و بدل کرده اند، چیست؟ گدار در مقدمه طور دیگری حرف می زند. کدام یک از این دو نفر ریاکارند؟ریا؟ کلمه سنگینی است. آدم ها با هم دوست می شوند، بعد ممکن است به مشکل بخورند. کدام دوستان را می شناسید که همیشه و هر روز خوب باشند؟ گدار و تروفو با هم دوست بودند. موج نو در سینمای فرانسه را درواقع این دو بنیان گذاشته اند. هر دو شیفته ادبیات و سینما بوده اند. هر دو با کلمه و تصویر بزرگ شده اند. اما به هر حال به دنیا دو جور نگاه مختلف داشته اند. این اسمش ریا نیست، تفاوت دو نگاه است به زندگی. هم آن نامه های تند و تیز واقعی است هم پیش گفتاری که گدار بر نامه های دوستش نوشته. زندگی همین است دیگر؛ نمی شود همیشه یک جور فکر کرد. غمی که در آخرین سطرهای مقدمه گدار می بینیم، حقیقی است. چنین غمی را نمی شود جعل کرد.اینکه اغلب نامه ها یک طرفه است و پاسخ را نمی دانیم، بعضی مسائل را مبهم می کند. پاسخ نامه ها موجود نیست یا به عمد این کار را کردید؟پاسخ همه نامه ها در دست نیست. بعضی هست ولی همه آن ها که نامه ای برای تروفو فرستاده اند، شاید جواب شان آن قدر مهم نبوده که او جایی نگه شان دارد.این کتاب را بیشتر به عاشقان سینما توصیه می کنید یا ادبیات؟طبیعی است که به هر دو گروه. بستگی دارد عشق به سینما یا ادبیات چه قدر خالص و واقعی باشد. مهم ترین چیزی که بعد از خواندن کتاب احتمالا گوشه ذهن مان جا خوش می کند، این است که واقعا ما هم به اندازه تروفو خوره کتاب و فیلم هستیم؟ دست کم درباره خودم فکر می کنم که نیستم.ممکن است این کتاب تصویر ما را از تروفو تغییر دهید؟بستگی دارد به تصویری که از تروفو در ذهن داریم ولی به هر حال تصویر تروفو را در ذهن ما کامل تر و شفاف تر می کند. این تروفویی است که در نامه هایش نقد فیلم می نویسد، نقد کتاب می نویسد، از زندگی خسته است و در عین حال عاشق زندگی است.بعضی جاهای نامه ها مانند شعر است مثل این قسمت ها: «... راستی پارچه سرخ و سفیدی از بهارخواب خانه تان آویزان کن که اینجوری بفهمم برگشته ای». یا در جای دیگر: «... در پاریس همه شما را می بوسند و من هم در جمع پاریسی ها هستم...». ممکن است به انتخاب خودتان یک قسمت را که دوست دارید، اینجا نقل کنید.کار سختی است. فکر می کنم هر صفحه کتاب را که باز کنیم، چیزی برای خواندن پیدا می شود؛ کلمات شورانگیز تروفو.</description>
                <category>فرانک کلانتری</category>
                <author>فرانک کلانتری</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2020 10:06:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مغر معیوب قصه‌پرداز</title>
                <link>https://virgool.io/@faranak.kalantari/%D9%85%D8%BA%D8%B1-%D9%85%D8%B9%DB%8C%D9%88%D8%A8-%D9%82%D8%B5%D9%87%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B2-rjoxnrelta3w</link>
                <description>چشم‌پزشک پیرنمیدونم اسم مریضیم چیه.ولی هر آدمی رو می‌بینم میگم یعنی قصه زندگیش چیه؟ یه قصه‌ای رو تو سرم براش می‌سازم. قصه‌ زندگی این‌ چشم‌‌پزشک‌ پیر چیه؟می‌تونه یه قصه کلیشه‌ای داشته باشه پزشکی که داره با زنش توی یه خونه بزرگ زندگی‌ میکنه و بچه‌هاش رفتن خارج. این زن و شوهرم ۶ ماه سال میرن پیش اونا و می‌بیننشون.اما نه.اون مطب قدیمی و خلوت با یه منشی افسرده و نوک زبونی و‌ گل‌های پلاسیده روی میز یه قصه دیگه میطلبه.مثلا چشم‌ پزشکی که هیچ وقت ازدواج نکرده و منشی نوک زبونیش یه جورایی فرزندخونده‌شه.منشی نوک‌زیونی می‌تونه حتی خواهرزاده‌ای باشه که تو زلزله همه کس و کارشو از دست داده جز دایی مجرد دکترش تو تهران.https://www.instagram.com/faranak.kalantar</description>
                <category>فرانک کلانتری</category>
                <author>فرانک کلانتری</author>
                <pubDate>Sun, 29 Dec 2019 12:01:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیدا کوچولو هم کمربند می‌بندد</title>
                <link>https://virgool.io/@faranak.kalantari/%D8%A2%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88-%D9%87%D9%85-%DA%A9%D9%85%D8%B1%D8%A8%D9%86%D8%AF-%D9%85%DB%8C%D8%A8%D9%86%D8%AF%D8%AF-hd35ryfujub7</link>
                <description>تصمیم گرفتیم برای تعطیلات آخر هفته یک جای خنک و خوش آب‌وهوا را انتخاب کنیم و به جاده بزنیم.  13 نفر بودیم سه تا از دوستانی که ماشینشان سر پا تر بود داوطلب شدند ماشینشان را بردارند و چرخشی رانندگی کنیم یک دختر 8 ساله هم بین هم‌سفرها بود که بنا شد من با ماشین این خانواده که بچه داشتند همراه شوم چون بقیه دوستان چندان حوصله بچه‌ها را نداشتند. از این پیشنهاد استقبال کردم  آیدا دختر خانواده‌دوستمان هم باکمال میل صندلی عقب ماشین پدر و مادرش را با من شریک شد. سفر آغاز شد. من پیش از حرکت چند کتاب داستان کودک و خوراکی‌هایی که حدس می‌زدم برای یک بچه 8 ساله جالب باشد را در کوله سفرم گذاشتم تا مسیر برای هردوی ما جذاب شود. اما  اولین برخوردی که با هم‌سفر کوچکم داشتم حسابی شوکه‌ام کرد و فهمیدم این من نیستم که می‌توانم سفر را برایش جذاب کند هم‌سفر 8 ساله‌ام قرار است به من چیز تازه‌ای یاد بدهد. من برای اینکه زحمت دوستم را کم کنم در خانه‌شان رفتم تا مجبور نشوند دنبالم بیایند. بعد از چک کردن سلامت ماشین تصمیم گرفتیم سفر را شروع کنیم و به دل جاده بزنیم. من و آیدا سوار شدیم و در صندلی عقب نشستیم  که دیدم آیدا به پدرش می‌گوید پدر لطفا راه نیفت خاله هنوز کمربندشو نبسته. چشمم گرد شد. نگاهش کردم دیدم عینک آفتابی را روی صورت کوچکش گذاشته و کمربندش را هم‌بسته و از زیر عینک با چشمان منتظرش نگاهم می‌کند. گفتم: آخه ما عقب نشستیم .مادرش نذاشت حرفم تمام بشود گفت: « فرقی نمی‌کنم همه باید کمربند ببندیم». سکوت کردم و کمربندم را بستم. باورم نمی‌شد که فرهنگ بستن کمربند تا این حد پیشرفت کرده باشد هنوز اولین روزهایی که گواهینامه‌ام را  گرفتم فراموش نمی‌کنم نزدیک 20 سال پیش. آن روزها کمربند بستن اضافه‌کاری بود حتی به خاطرش مسخره هم می‌شدی. بارها به خاطر بستن کمربند مسخره شده بودم اما حالا بعد از گذشت دو دهه بستن کمربند یک‌چیز معمول و عمومی است و برای بچه‌های کوچک یک اتفاق لازم. این اتفاق همان چیزی است که اسمش را نهادینه شدن فرهنگ در رفتار است عبارت دهن‌پرکنی که می‌تواند خیلی از مشکلات  اجتماعی را حل کند.http://bitasadof.ir/post/610/%D8%A2%DB%8C%D8%AF%D8%A7%20%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88%20%DA%A9%D9%85%D8%B1%D8%A8%D9%86%D8%AF%20%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%D8%A8%D9%86%D8%AF%D8%AF</description>
                <category>فرانک کلانتری</category>
                <author>فرانک کلانتری</author>
                <pubDate>Wed, 28 Aug 2019 14:30:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اینجا شبهایش بلند است</title>
                <link>https://virgool.io/@faranak.kalantari/%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%D8%B4%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-dfmel3s2dgrl</link>
                <description>  داستان بلند اینجا شبهایش بلند است نوشته بهمن کامیار اولین اثر او به عنوان نویسنده، توسط نشر کوله پشتی به چاپ رسید. بهمن کامیار را پیش از این به عنوان کارگردان ، تهیه کننده و فیلمنامه نویس میشناختیم او با چاپ این اثر عنوان نویسنده را هم در روزمه اش اضافه کرد. پا گذاشتن سینماگران به دنیای ادبیات داستانی پدیده تازه ای نیست و تعداد سینماگرانی که به حوزه ادبیات ورود کرده اند  کم نیستند. اغلب این آثارهم  آبرومند و درخور توجه بوده اند چراکه سینما ریشه در ادبیات دارد و خواستگاه اصلی اش داستان است، سینماگری که با ادبیات غریبه باشد نتوانسته مفهوم سینما را درک کند. اینجا شبهایش بلند است داستان سرپا و پرکششی دارد و قصه زنی را روایت میکند که در طول تحصیلش با دو مرد آشنا میشود و هر کدام  به نوعی روی زندگی او تاثیر میگذارند. روایت از زادیه دید شخصیت اول بیان میشود و خواننده داستان را از نگاه و ذهن زن قصه میبیند. او زندگی اش را در حال و گذشته مرور میکند تا خودش را در نقطه ای که ایستاده دوباره پیدا کند. به واسطه این رفت و برگشت ها مخاطب در جریان زندگیش قرار میگیرد. در میان این رفتن به گذشته و مرور حال نویسنده تکنیک جالبی را به کار بسته تا داستان را برای خواننده جذاب تر کند. نویسنده داستانش را در زمان جدید با جمله ای شروع میکند که در پاراگراف قبل به زمان دیگری تعلق دارد به پایان برده است.قصه اینجا شبهایش بلند است به شدت زنانه است و اگر نام نویسنده را روی اثر نبینیم گمان خواهیم برد که صاحب اثر زنی باشد که چنین قصه ای را با همه وجود لمس کرده است اما اگر باز رزومه بهمن کامیار در سینما آشنا باشیم از میزان زنانه بودن قصهتعجب نمیکنیم چرا که نگاه او در آثار سینمایی اش هم بیشتر متوجه مسئله زنان است در فیلم کوتاه نیم او به مسئله قانون دیه مپردازد در فیلم بلند مرداد زوج جوان پرستاری بعد از سالها زندگی مشترک می‌خواهند صاحب فرزند شوند اما بعلت سابقهٔ سقط جنین از نظر پزشکی فعلاً امکان آن فراهم نیست و درمانهای خاصی را می‌طلبد، زوج جوان به سختی در حال فراهم کردن هزینهٔ درمان ناباروری و سفر به لندن هستند تا اینکه اتفاقاتی باعث تردید زن برای ادامهٔ مسیر درمان می‌شود.و در فیلم دیگرش در وجه حامل به تنهایی و معصومیت یک زن سنتی و مواجهه اش با جامعه ای میپردازد که نمیشناسد. بخشی از داستان:سحر و جادو اولین نتیجۀ سینما است؛ حتی در همین عصر ارتباطات؛ اما نباید علت جادوی سینما را تحریک حواس درونی انسان با تصاویر متحرک دانست، چون این جادو در تلویزیون وجود ندارد. به‌نظر من جادوی سینما در اتمسفر سالن سیاه و تاریکی‌ است که خط نور مستقیمی از بالای سرت رد می‌شود. اتمسفری که باعث می‌شود سالن عریض و طویل و شلوغ سینما را فراموش ‌کنی و خلوتی برای خودت دست‌وپا کنی. خلوتی به اندازۀ دو صندلی چسبیده به هم. در جایی به تاریکی گور که دستانت بی‌هوا به‌سمت لمس دست کنار دستی‌ات می‌رود. سینما بهترین نقطۀ جهان برای اولین تماس دستانی‌ است که دوستشان داری!</description>
                <category>فرانک کلانتری</category>
                <author>فرانک کلانتری</author>
                <pubDate>Mon, 20 May 2019 14:44:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید مطالب من در سال ۹۷</title>
                <link>https://virgool.io/@faranak.kalantari/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B7-rxpzr161by55</link>
                <description>من در سال گذشته، در مجموع ۱۰ مقاله در ویرگول منتشر کردم. در طول این سال مقالات من ۷۹ مرتبه لایک شدند و ۳ نظر نیز بر روی آن‌ها ارسال شد. با مطالعه این مقالات، ۹ نفر تصمیم گرفتند تا من را در ویرگول دنبال کنند تا از مقالات بعدی من باخبر شوند.مخاطبیندر طول این سال، مقالات من توسط ۵۰۴ نفر در ویرگول مطالعه شده است. مدت زمانی که این افراد در حال مطالعه‌ی آن‌ها بوده‌اند برابر با ۲۹,۶۲۵ ثانیه است. اگر فرض کنیم در حال حاضر جمعیت ایران ۸۰ میلیون نفر است، این یعنی من توانسته‌ام سرانه مطالعه کشورم ایران را ۰/۰۰۰۳۷۰ ثانیه افزایش دهم. شاید بتوانیم این عدد را به «اثر پروانه‌ای» تشبیه کنیم؛ چرا که هر کدام از نویسندگان در ویرگول توانسته‌ایم عددی کوچک را به سرانه مطالعه کشور اضافه کنیم اما مجموعِ تک تکِ این اعداد، یک عدد بزرگ شده است. من در کنار سایر کاربرانِ ویرگول توانستیم در سال ۹۷، سرانه مطالعه ایران را ۴/۱۲۲۳۴۳ ثانیه افزایش دهیم.می‌توانیم برای سال ۹۸، اتفاقات بزرگتری را رقم بزنیم.ویدیوی آمار مخاطبین من را ببینید: https://cdn.virgool.io/annual-report-97/rxjuyv6whpb5-C9O8.mp4 </description>
                <category>فرانک کلانتری</category>
                <author>فرانک کلانتری</author>
                <pubDate>Thu, 11 Apr 2019 15:21:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتظار</title>
                <link>https://virgool.io/@faranak.kalantari/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-lfzx6aswt0tp</link>
                <description>  انتظارحتی مأموران شهرداری هم دیگر از اخطار و تهدید دست برداشته بودند و کاری به ون قرمزرنگ قدیمی نداشتند. یازده سالی می‌شد توی محوطه ترمینال پارک بود. شده بود عضوی از آن محوطه. انقدر همه به بودنش عادت کرده بودند که حتی دیگر نمی‌دیدندش. صاحبش مردی میانسال با ریش و موی بلند بود. ظاهری ژولیده داشت. همان‌جا زندگی می‌کرد. توی همان ون. دوربین قدیمی‌ای هم داشت. گاهی عکاسی می‌کرد. هیچ‌کس نه از توی ون خبر داشت نه از دل صاحبش. قدیمی‌ترها داستان‌هایی می‌گفتند. راست و دروغش باهم قاطی بود. می‌گفتند همه این ده-یازده سال حتی یک روز هم از ون دور نشده بود اما حالا سه روزی می‌شد غایب بود. کاسب‌های دورو ور نگران شدند. پلیس را خبر کردند. پلیس‌ها با مأمورین شهرداری آمدند. چند باری در زدند . کسی در را باز نکرد. مأمورین شهردای با اهرم آهنی در را باز کردند. همانجا بود جایی نرفته بود. هنوز نفس داشت آمبولانس خبر کردند. منتقلش کردند به بیمارستان. همه کنجکاو بودند توی ون را ببینند. تمام دیوارهای ون با عکس زن و دختری پوشیده شده بود.آن زن و دختر کسی نبودند جز همسر و فرزند مرد . این را می‌شد از عکس‌هایی که کنار خود مرد ایستاده بودند فهمید. مرد توی عکس ربطی به مرد ساکن ون نداشت.مرد توی عکس آراسته و مرتب بود اما می‌شد او را از چشم‌هایش شناخت. پلیس از بین خرت‌وپرت‌های مرد مدارکش را پیداکرده بود. بردارش را خبر کردند. با رضایت برادر، ون را منتقل کرده بودند به‌جایی دیگر. جای خالی ون آن‌قدر آفتاب نخورده بود، شده بود تافته جدا بافته. جای خالی ون عجیب‌تر از بودنش بود. حالا همه آدم‌ها درباره صاحبش حرف میزند. چندنفری جمع شدند به عیادتش رفتند عیادت بهانه بود می‌خواستند داستانش را بدانند. جای خالی‌اش آزاردهنده بود. برادرش سیر تا پیاز قصه را گفته بود. 12 سال پیش برادر با خانواده‌اش قرار سفر می‌گذارند. مأموریت از پیش تعیین نشده  اجازه نمی‌دهد مرد با زن و دخترش همراه سفر بی‌بازگشتشان شود. آخرین وداع همان‌جایی بودد که مرد 11 سال پیش ونش را پارک کرده بود چشم‌انتظار مسافرانی بود که می‌دانستند هیچ‌وقت برنمی‌گردند. </description>
                <category>فرانک کلانتری</category>
                <author>فرانک کلانتری</author>
                <pubDate>Sat, 09 Mar 2019 16:50:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه‌های ترافیک</title>
                <link>https://virgool.io/@faranak.kalantari/%D9%82%D8%B5%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C%DA%A9-tadh1l95zaq8</link>
                <description>  ساعت از پنج که می‌گذشت گرفتار ترافیک فلج‌کننده‌ای از سر کار تا خانه می‌شدم. این ترافیک فلج‌کننده‌تر می‌شد اگر فراموش می‌کردم موبایلم را شارژ کنم. گاهی هم موبایل شارژ داشت اما کتاب صوتی یا پادکست جدیدی نداشتم توی راه گوش کنم. این بار هم از آن‌وقت‌هایی بود که چند قطره باران زده بود و دوساعتی باید کلاچ و ترمز می‌گرفتم تا به خانه برسم. یک تلفن بی‌موقع آخر وقت باتری تلفنم را هدر داده بود تنها تفریحی که برایم باقی‌مانده بود کار بی‌ادبانه زل زدن به بقیه راننده‌های خسته‌ای بود  که توی مسیر باهم بودیم مثل هم‌سفرهایی که توی یک تور ثبت‌نام می‌کنند و حتی ممکن است به هم احساس نزدیکی کنند و توی سفر بهشان خوش بگذرد و تصمیم بگیرند بعد از سفر دوستان هم بماند که البته همه ما می‌دانیم هیچ‌وقت این اتفاق نمی‌افتد. هم‌سفرهای توی ترافیک هم ازنظر من همین‌طور بودند مسیری را باهم طی می‌کردند و بعد از مدتی از هم جدا می‌شدند و یکدیگر را فراموش می‌کردند فرق این هم‌سفر شدن این بود که تو نمی‌توانستی با آن‌ها هم‌کلام شوی و قصه‌هایشان را بدانی پس باید خودت برایشان قصه می‌ساختی. تفریح من هم همین بود یک ماشین انتخاب می‌کردم و توی مسیر برایش قصه می‌ساختم. اگر هوا گرم بود و شیشه ماشین پایین بود و سرنشینان باهم حرف میزند وضعم بهتر می‌شد می‌توانستم اطلاعات بیشتری برای قصه‌ام پیدا کنم. این بار یک پژو تروتمیز کنارم بود معلوم بود چندساعتی بیشتر نیست از کارواش بیرون آمده. دو مرد و سه زن توی ماشین بودند می‌رفتند خواستگاری این را می‌شد از کت‌وشلوار معذب توی تنشان و سبد گل بزرگی که روی پای مرد صندلی جلو کنار راننده بود فهمید. هوش زیادی نمی‌خواست. اضطراب توی صورتشان معلوم بود لیف ترافیک این مسیر قبلاً به تنشان نخورده بود و زمان‌بندی‌شان برای رسیدن به خانه عروس به‌هم‌خورده بود. زن کنار شیشه از دو زن کنارش مسن‌تر بود خیلی خوشحال و سرحال به نظر نمی‌رسید سرش را به شیشه صندلی عقب تکیه داده بود و غرق افکارش بود. راننده به زمین و زمان بد و بیراه می‌گفت و تنها چیزی که در حال حاضر دلش می‌خواست ماشین کارآگاه گجت بود تا از روی ماشین‌ها بپرد و از آن وضعیت معذب خلاص شود. به‌جز راننده کسی حرفی نمی‌زد. سرنشینان مثل آدم‌هایی بودند که برای مراسم کرایه شده‌اند و ذوق و شوقی توی رفتارشان دیده نمی‌شد. مرد کنار راننده حرف راننده را قطع کرد و گفت: -دو ساعت دیگه هم نمی‌رسیم. خیلی زشت شد. باید زودتر راه میفتادیم. مامان نکنه هنوز راضی نیستی که این‌طوری شد. گفتم بهت تو نخوای نمیریم. حرف دلتو بزن. -مادر نیستم اگه دلم به خوشیت خوش نباشه. ولی بچه‌ش....با بوق راننده پشت سر فهمیدم راه جلوی رویم باز شده. داستان خوبی را از دست دادم. مجبور بودم پایان داستان را خودم بسازم. ترجیح دادم این‌طور فکر کنم که مادر نگران این است که پسرش می‌تواند پدر خوبی برای پسر زن موردعلاقه‌اش باشد تا اینکه مخالف ازدواج او با یک مادر تنها. </description>
                <category>فرانک کلانتری</category>
                <author>فرانک کلانتری</author>
                <pubDate>Sun, 03 Mar 2019 17:43:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک روایت ناب</title>
                <link>https://virgool.io/@faranak.kalantari/%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D8%A8-jcsb0rngc7a2</link>
                <description>جز از کلاگر فکر می‌کنید ادبیات دیگر چیزی برای رو کردن ندارد و داستان‌ها و سبک‌ها تکراری است سراغ کتاب جز از کل استیو تولتز را بخوانید. این کتاب بی‌نظیر زندگی دو بردار را روایت می‌کند و در خلالش تمام مفاهیمی کلیشه‌ای را تغییر می‌دهد و از زاویه‌ای دیگر به آن نگاه می‌کند و در هر صفحه‌اش می‌توانم جمله‌ای را برای نقل‌قول یافت. مسئله‌ای که خواندن این کمدی سیاه را جذاب‌تر می‌کند این است که جز از کل اولین اثر این نویسنده است و توانست با همین یک کتاب نگاه منتقدان در سراسر دنیا را به خود جذب کند. رمان دوم استیو تولتز Quicksand نام دارد که در سال ۲۰۱۵ در قفسه کتاب‌فروشی‌ها قرار گرفت. بیشتر مفسران بر این عقیده‌اند که پاراگراف اول این کتاب آن‌قدر جذاب و خواندنی است که می‌توان یکی آن را یکی از نمونه‌های برتر سال‌های اخیر دانست که با خواندنش نمی‌توانی کتاب را زمین بگذاری و ادامه‌اش می‌دهی. جذابیت دیگر این اثر در این است که تا انتها نمی‌توانی تصمیم بگیری کدام شخصیت داستان مخرب‌تر است.نویسنده کتاب در مصاحبه‌ای مسیری را که سپری کرده تا به نوشتن جز از کل برسد را این‌طور روایت می‌کند: «آرزوی من نویسنده شدن نبود، ولی همیشه می‌نوشتم. زمان بچگی و نوجوانی شعر و داستان کوتاه می‌نوشتم و رمان‌هایی را آغاز می‌کردم که بعد از دو و نیم‌فصل، علاقه‌ام را برای به پایان رساندنشان از دست می‌دادم. بعد از دانشگاه دوباره به نوشتن رو آوردم. درآمدم خیلی کم بود و فقط می‌خواستم با شرکت در مسابقات داستان‌نویسی و فیلم‌نامه‌نویسی پولی دست‌وپا کنم تا بتوانم زندگی‌ام را بگذرانم که البته هیچ فایده‌ای نداشت. زمانی که دائم شغل عوض می‌کردم یا بهتر بگویم، از نردبان ترقی هرکدام از مشاغل پایین‌تر می‌رفتم، برایم روشن شد هیچ کاری جز نویسندگی بلد نیستم. نوشتن یک رمان تنها قدم منطقی‌ای بود که می‌توانستم بردارم. فکر می‌کردم یک سال طول می‌کشد ولی پنج سال طول کشید. زمان نوشتن تحت تأثیر “کنوت هامسون”، “لویی فردینان سلین”، “جان فانته”، “وودی آلن”، “توماس برنارد” و “ریموند چندلر” بودم.»پس اگر  به دنبال کتاب مفید برای مطالعه می گردید، کتاب جزء از کل که باهمت نشر چشمه و با ترجمه پیمان خاکسار منتشر شده است باب دندانتان است</description>
                <category>فرانک کلانتری</category>
                <author>فرانک کلانتری</author>
                <pubDate>Sun, 24 Feb 2019 15:24:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردی با گرد گذشته</title>
                <link>https://virgool.io/@faranak.kalantari/%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%D8%AF-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-sv1fxn3vpqoy</link>
                <description>  
پول را توی مشتش گرفته بود و با اضطراب به تابلوها نگاه می‌کرد بالاخره رفت سمت یکی از خط‌ها توجهی به صف طویل نکرد نشست روی صندلی جلو اولین تاکسی. سنش بالا بود و بقیه آدم‌های توی خط اعتراض نکردند. کت‌وشلوار سرمه‌ای اتوکشیده‌ای تنش بود و پیرهن آبی روشنش هنوز بوی خشک‌شویی می‌داد. عصای چوبی‌اش منبت‌کاری داشت و عینک کائوچویی دور مشکی به چشم داشت. نفر اول صف بودم همراه دو نفر دیگر در صندلی عقب جا گرفتیم. آخر خط پیاده می‌شدم. راننده سعی کرد سر صحبت را با پیرمرد باز کند. 
-آخر خط پیاده میشین؟
جواب داد: 
-آذرالملوک منتظرمه قراره ناهار رو بریم رستوران البرز. بعدشم میریم سینما
راننده شروع کرد به لودگی کردن. 
-راست میگن دود از کنده بلند میشه 
پیرمرد نگاه پر غیظی به راننده انداخت. راننده بقیه حرفش را خورد و تا آخر مسیر پیرمرد را مخاطب قرار نداد و صدای رادیواش را زیاد کرد . ته حرف مجری خبر را گرفت و بحث سیاسی داغی با مسافر کناری‌ام راه انداخت. آخر خط راننده گفت :
-ته خطه . به‌سلامت. روز خوبی داشته باشید.
پیرمرد پول مچاله شده توی مشتش را به راننده داد. چشم‌های راننده گرد شد و گفت:
-ما رو گرفتی حاج‌آقا؟ صد تومنی به من میدی؟
با فریاد راننده پیرمرد مثل پسربچه‌ای خطاکار دست‌وپایش را گم کرد و چیزی نگفت. کرایه‌اش را حساب کردم و همراهش پیاده شدم. 
کمی سؤال کردم. حتی دیگر آذر الملوک را هم به خاطر نمی‌آورد. نگران بچه‌اش بود که مدرسه‌اش تمام شده و منتظرش است تا دنبالش برود. با پلیس تماس گرفتم و ماجرا را گفتم. گفت جیب‌هایش را بگردم شاید آدرس و یا گوشی همراهی پیدا کنم. نمی‌شد نزدیکش شد. بالاخره راضی‌اش کردم محتویات جیبش را خالی کند. یک گوشی ساده توی جیبش بود. تنها شماره سیو شده در گوشی را گرفتم و دختر نگرانش را در اضطراب گم شدن پدر آلزایمری‌اش بود را از نگرانی درآوردم. کنار پیر مد ماندم تا دخترش به مقصد رسید. در این فاصله خاطرات شیرین آشنایی‌اش با آذرالملوک و مخالفت پدرش با دانشجوی حقوق خوش آتیه اما بی‌پول را با جزییات شنیدم. </description>
                <category>فرانک کلانتری</category>
                <author>فرانک کلانتری</author>
                <pubDate>Tue, 12 Feb 2019 14:31:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بريتانيای سياه</title>
                <link>https://virgool.io/@faranak.kalantari/%D8%A8%D8%B1%D9%8A%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%8A%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%8A%D8%A7%D9%87-sna3ppqtcxrg</link>
                <description> نگاهي به تاريخ سينما بيندازيم، متوجه مي شويم كه اروپا به خصوص بريتانيا در سريال سازي قدمت زيادي دارد. پيش از اينكه سريال هاي امريكايي بين مردم همه گير شود اغلب مخاطبان تلويزيون با «شرلوك هلمز» و «خانم مارپل» آشنا بودند.
     اما اين روزها هاليوود تمركز زيادي روي سريال سازي گذاشته است كه موفق هم بوده يكي از بلك باسترهايي كه حتي اگر كسي نديده باشد، حتما اسمش را شنيده «بازي تاج و تخت» است. سريال حيرت انگيزي محصول امريكا. بعد از سريال بازي «تاج و تخت»، «تابو» و «پيكي بلايندر»، از سريال هاي پرمخاطب و خوش اقبال هستند.
     پيكي بلايندر محصول بريتانياست و اين خبر خوبي براي كساني است كه ذائقه شان به سريال هاي اروپايي نزديك تر است. قصه اين سريال در دوره تاريخي بعد از جنگ جهاني اول مي گذرد. دوره اي كه كمتر به آن پرداخت شده است. بيشتر سينماگران تمايل دارند به داستان هايي كه در دوره جنگ جهاني دوم يا بعد از آن مي گذرد، بپردازند. داستان سريال پيكي بلايندرز در دهه ۲۰ بريتانيا مي گذرد. دوره اي كه چرچيل جوان بود.
     داستانش درباره يك گروه مافيايي مستقر در بيرمنگام است كه تلاش مي كند از بي كفايتي و فساد پليس آن دوره استفاده كند و به قدرت برسد. فصل اول اين سريال در سال ۲۰۱۳ ساخته شد و تاكنون ادامه يافت. شخصيت اصلي پيكي بلايندرز، توماس شلبي با بازي كلين مورفي، كهنه سربازي است كه در جنگ افتخاراتي به دست آورده است. حالا او به خانه بازگشته و مديريت خانواده را به عهده گرفته است. او با اينكه برادر كوچك تر است اما توانايي اش به برادر بزرگ مي چربد. همان كليشه پدرخوانده طور و داستان ساني و مايكل كورلئونه. توماس شلبي يا تامي برخلاف ظاهر پرقدرتش خيلي تنهاست و شب ها با كابوس هاي به جامانده از جنگ دست و پنجه نرم مي كند. اين هم همان كليشه ضدجنگ سربازي است كه زياد ديديم. سربازي كه از جنگ بازمي گردد اما جنگ از او بازنمي گردد. خيلي ها هم پيكي بلايندرز را به سريال بوردواك ايمپاير تشبيه كرده اند كه زيرنظر اسكورسيزي ساخته شد. كارگرداني كه در بازنمايي فضاهاي مافيايي حرف اول را مي زند. فضاي پيكي بلايندرزنسبت به بورداك امپايرمردانه تر است و حتي گريس و پالي كه به نظر مي رسد براي تلطيف قصه به داستان اضافه شده اند اداهاي مردانه دارند و ور ِ زنانگي شان كمرنگ است. درست است كه خالق داستان پيكي بلايندرز از كليشه ها كه حرفش را زديم براي خلق كاراكترش استفاده كرده است اما داستانِ سريال خلاف پيش بيني ها جلو مي رود. هرچند نتيجه در نهايت همان چيزي مي شود كه تماشاگر دوست دارد ببيند اما نه به روش و مسيري كه بيننده انتظارش را دارد، بلكه چيزي متفاوت تر از آنچه تا به حال ديده است.
     همين غافلگيري ها باعث شد كه بشود گفت پيكي بلايندرز فيلمنامه پرقدرتي دارد. اين فيلمنامه پرقدرت نمره خوبي از طرف منتقدين براي سريال كسب كرد و طرفداران زيادي دل شان خواست ادامه داستان را بدانند. اين تمايل، سازندگان سريال را تشويق كرد كه ساخت سريال را تا ۵ فصل قطعي كنند. از فيلمنامه پرقدرت پيكي بلايندرز و حفظ اين قدرت در فصل هاي بعدي كه بگذريم ساختار، طراحي لباس و فيلمبرداري اين اثر، دست كمي از آثار سينمايي ندارد و هر قسمت به لحاظ ساختاري و اهميت به جزييات با يك فيلم سينمايي برابري مي كند. تدوين پيكي بلايندرز براي آنها كه با باريك بيني بيشتري سريال را مي بينند لذت بخش است و كدهايي به مخاطب حرفه اي تر مي دهد كه بتواند قصه را پيش بيني كند.
    </description>
                <category>فرانک کلانتری</category>
                <author>فرانک کلانتری</author>
                <pubDate>Tue, 05 Feb 2019 16:13:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آقای خاص خط ونک</title>
                <link>https://virgool.io/@faranak.kalantari/%D8%A2%D9%82%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D8%B5-%D8%AE%D8%B7-%D9%88%D9%86%DA%A9-eqghposzafnw</link>
                <description> 
خوش‌اخلاق‌ترین راننده خط پسر جوانی بود که هم همیشه پول خرد داشت هم ماشینش بودی خوبی می‌داد هم با لبخند و خوش‌وبش  از مسافران استقبال می‌کرد و با روزبه‌خیر و روزی خوبی داشته باشید بدرقه‌شان می‌کرد.  حتی وقتی می‌خواست برای ماشینش ضبط و باند بخرد از مسافران ثابتش نظرسنجی کرد که چه سیستمی  بخرد. سلیقه موسیقی مسافرانش را می‌شناخت خلاصه که راننده تاکسی‌ای بود از بهشت. وقتی بود خیلی خوبی‌اش به چشم نمی‌آمد وقت رفت جای خالی‌اش بدجوری به چشم می‌آمد. وقتی می‌آمدم توی خط و می‌دیدم راننده محبوبم در خط است گل از گلم می‌شکفت حتی اگر عجله نداشتم نوبتم را به بقیه می‌دادم که مسافرش باشم. مدتی بود دیگر نمی‌دیدمش. هفته اول متوجه نبودنش نشدم . هفته دوم گفتم شاید به سفر و مرخصی رفته باشد. هفته سوم نگرانش شدم. با خودم قرار گذاشتم از قدیمی‌ترهای خط  سراغش را بگیرم. اسمش محمود بود. این را پیرمردی گفت  که  رئیس خط هم حساب می‌شد. بداخلاق و کم‌حرف بود. رویم را جمع کردم و پرسیدم: « یکی از راننده تاکسیاتون نیست درست میگم؟» نگذاشت به سوال دوم برسم گفت:« محمود ژیگولو میگی؟ همه سراغشو میگیرن . مهره مار داره.» گفتم: «اسمشو نمی‌دو نم» گفت: «آقا کسی نیست نپرسه. قاپ همه مسافرها رو دزدیده. کار ماها رو هم سخت کرده. رفت. رفت آلمان. هر شب بعد از کار می‌رفت کلاس زبان. کارش درست شد و رفت.همه چی شو فروخت و رفت. فقط دلش نمی اومد دل از تاکسیش بکنه. ماشینش خیلی مشتری داشت. اما هر کسی رو قبول نمی‌کرد.  آخرش برادرزاده منو انتخاب کرد.کلی قسم داد که مراقب تاکسیش باشه. انگار داشت بچه شو می‌سپرد به کسی. اونم از هفته دیگه میاد سر کار. پسر خوبیه» ... هفته بعد تاکسی‌اش را توی خط دیدم. جوانی داشت شیشه ماشین را با دستمالی تمیز می‌کرد.
</description>
                <category>فرانک کلانتری</category>
                <author>فرانک کلانتری</author>
                <pubDate>Mon, 28 Jan 2019 15:14:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزهای فرد</title>
                <link>https://virgool.io/@faranak.kalantari/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%AF-vswiqjpjqzk9</link>
                <description>ساعت شش و نیم صبح است. پنج دقیقه ای از صدای آلارم بیدارباش گذشته است. هنوز توان پایین آمدن از تخت را ندارم .هیچ وقت به سحرخیزی عادت نمی كنم . با لاخره خودم را راضی می كنم، از تخت پایین بیایم. بدنم تاب ترك گرمای زیر پتو را ندارد. شال سیاه سه گوش قلاب بافی شده را دورم می پیچم. روی سرم می اندازم. حس زنی آواره در ایتالیای بعد از جنگ جهانی دوم را دارم.  چای ساز را از آب بطری كنارش پرمی كنم. كلیدش را می زنم. تا صورتم را بشویم، آب جوش آمده.  چای را دم می كنم. میز را می‌چینم . بقیه را بیدار می كنم. لقمه‌های دختر را در بشقاب می‌چینم. جوراب‌های پدرش را روی شلوار اتو كشیده‌اش می‌گذارم.      - مامان جان! بدو بابا تو ماشین منتظرته   رفتشان را از پنجره دنبال می كنم . روی اولین صندلی می‌نشینم . نفسی تازه می كنم. سه شنبه است . روزهای فرد را دوست دارم . میز صبحانه را جمع می كنم تدارك نهار و شام را می بینم. نیمه‌ی دوم یك فیلم را با چای و قطاب تمام می كنم. چند صفحه كتاب می خوانم. دل  نمی‌دهم. بی‌تابم . ساعت 12 است . تا به حال باید روز بخیرش را می‌گفت. هر دو شماره‌اش را  می‌گیرم بر نمی‌دارد. نیم ساعت بعد خودش زنگ می‌زند. مریض شده. خانه مانده.  می ‌گویم پیشش می‌روم تا مراقبش باشم . قبول نمی كند.می گوید امروز روز فرد است و نباید رفتن به کارگاه ( داستان نویسی) را از دست بدهم. قبول نمی كنم .دلم می خواهد با او باشم.  تلفن را قطع كرده نكرده سوپم را بار می گذارم. دوش می گیرم. با موهای باز خودم رادر آیینه می پسندم.  بقیه می‌آیند. نهارشان را می دهم. ظرف‌های كوچك غذاهای فریز شده را از پشت سبزی‌ها برمی دارم توی كوله پشتی سرمه‌ای می گذارم. ظرف سوپ را دستم  می گیرم. هوا بارانی است . شلوارم را تا بالای كتانی ساق دار گتر می كنم. كوله‌ام را  می اندازم. پاهایم را در چاله های كم عمق آب می زنم و می دوم. دیرم نشده اما نمی‌توانم ندوم. تاكسی ، تاكسی، مترو، كمی دیگر پیاده روی. پشت در خانه می‌رسم. زنگ نمی زنم. از جیب كوچك مخفی داخل كوله پشتی كلید را درمی آورم . كلید می‌اندازم.  شاید خواب باشد. خواب است. كفش‌های خیسم را كنار بخاری می‌گذارم . بخاری با شعله‌ی نارنجی می‌سوزد. درجه‌اش را می چرخانم تا شعله  آبی شود. ظرف‌های غذاهای یخ زده را در جا یخی یخچال می‌چپانم. یكی را برای شام بیرون می گذارم . یخش باز شود برای شب. چشمانش را باز می‌كند. -	اومدی؟   سوپ را در كاسه‌ی سفالی می ریزم. می خواهم دهانش كنم ، نمی گذارد. -	مادر نشو اینها را وقتی می گوید كه دنبال تركی می گردد كه قرار بود با هم گوشش كنیم. سوپ را می خورد.لپ تاپش را روی پایم می گذارم داستانی را پیشنهاد داده بلند  می خوانم. داستان را از نیمه رها می كنم. شنیده الكل برای گلو درد خوب است. دو لیوان می شورم چیزی جز یك كاسه ماست برای مزه پیدا نمی كنم.  شال سیاه سه گوش قلاب بافی شده را روی شانه‌های برهنه‌ام می اندازم. ساقی می‌شوم. مست نمی كنیم. گرم می شویم. كتابی از كتابخانه بر می‌دارم رو ی كاناپه روبروی تلوزیون دراز می‌كشیم. پاهای او كنار سر من ، پاهای من كنار سر او. كتاب را از جایی كه علامت گذاشته‌ام ادامه می دهم . با انگشت پایش بازویم نوازش می كند. اسم كتابی را كه از روی میز برمی دارد را می خوانم. كتابی نیست كه بار آخر اسمش را از پشت جلد خواندم. خوابش می برد از كنارش بلند می شوم خانه را سر و سامانی می‌دهم. غذا را گرم می‌كنم. گیره‌ی سرم را از لای كتابش برمی دارم. یك ورق كاغذ جایش می‌گذارم. صورتش را می‌بوسم . چشمانش را باز می كند. -	می‌روی؟ سفارش ها یم را می كنم.  در را می‌بندم و برون می‌روم. پایم را در چاله های كم‌عمق آب می‌زنم و می‌دوم. دیر شده. كمی پیاده ،مترو تاكسی ،تاكسی. زنگ می‌زنم. لباس‌های خیسم را رو صندلی آشپزخانه می‌ریزم. شام را گرم می كنم. بقیه می‌خوابند. توی تخت كتاب را از جایی كه صبح رهایش كرده بودم ادامه می‌دهم. چشمانم گرم می شود. ساعت را برای شش ونیم تنظیم می كنم.          </description>
                <category>فرانک کلانتری</category>
                <author>فرانک کلانتری</author>
                <pubDate>Sat, 26 Jan 2019 12:57:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسافر خوشبخت</title>
                <link>https://virgool.io/@faranak.kalantari/%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%81%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA-h1skcy6v5r2v</link>
                <description>

سه‌شنبه بود. فکر کردم سهمی داشته باشم در کم کردن ترافیک. ماشین را گذاشتم توی پارکینگ نفسی بکشد. با اتوبوس و مترو خودم را رساندنم سرکار. همه‌چیز عالی بود نه ترافیک بود نه ازدحام. مشکل پیدا کردن جا پارک هم نداشتم. پیاده‌روی روزانه‌ام را هم کرده بودم. پیش خودم گفتم حالا که انقدر خوب است یک‌شنبه‌های بدون خودرو را هم راه بیاندازمم.  سر کار، برای همکارهایم این حرکت فرهنگی را تبلیغ و ترویج کردم و سخنرانی غرایی کردم در باب ترافیک و گرم شدن زمین، همین‌طور معایب تک‌سرنشینی. عکسی هم در صفحه شخصی‌ام با هشتک نه به تک‌سرنشینی گذاشتم که مسئولیت اجتماعی‌ام را تکمیل کرده باشم. ساعت پنج  آماده می‌شدم برای رفتن به خانه که آسمان سیاه شد و باران شروع به باریدن کرد اما آب توی دلم تکان نخورد چرا که پیش‌بینی هوا را از قبل خوانده بودم و با خودم چتر کوچکی داشتم. همکاران بی ماشینم خودشان را باخته بودند. اغلب باهم‌ مسیر شد و سراسیمه با اپلیکیشن ها تاکسی و آژانس تلفنی، ماشینی دست‌وپا کردند و خودشان را سپردند به مسیر. اما من چترم را باز کردم و قدم‌زنان خودم را رساندم به ایستگاه اتوبوس. صف اتوبوس بیشتر از حد تصورم بود چیزی در حد صف‌های بنزین در شب قبل از افزایش نرخ بنزین. طوری نبود، می‌توانستم با مترو بروم. بعد از پریدن از چاله‌های عمیق پر آب پیاده‌روها و خیابان‌ها خودم را رساندم به مترو به‌هرحال رفت‌وآمد با وسیله نقلیه عمومی هم مشکلات خودش را دارد. هنوز سعی می‌کردم نیمه پر لیوان را ببینیم. اما واگن‌های مترو را که دیدم به عمق فاجعه پی بردم. هیچ تجربه و تبحری در چپاندم خودم در آن پکیج‌های پلمپ نداشتم. دیگر وقتش بود خودم را ببازم. ساعت 6 شده بود. روزهای دیگر این موقع خانه بودم، شامم را هم بار گذاشته بودم. ایستگاه تاکسی زیاد دور نبود. اما اوضاع آنجا هم چندان مساعد نبود هر ده دقیقه یک‌بار یک تاکسی می‌آمد و پنج نفر خوشبخت اول صف را سوار می‌کرد. با یک حساب سرانگشتی ساعت هفت نوبتم می‌شد. بالاخره رسیدم سر صف. حس می‌کردم به خط پایان مسابقات جهانی المپیک رسیدم. به آدم‌های ته صف نگاه می‌کردم هم دلم برایشان می‌سوخت هم احساس برتری می‌کردم. تاکسی موعود رسید. من خوشبخت‌ترین مسافر صف طولانی بودم. بعدازاین همه بدبیاری صندلی جلوی تاکسی نصیبم شد جایی که باد گرم بخاری توی صورتم می‌خورد....
</description>
                <category>فرانک کلانتری</category>
                <author>فرانک کلانتری</author>
                <pubDate>Mon, 21 Jan 2019 14:53:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرارهای آخر</title>
                <link>https://virgool.io/@faranak.kalantari/%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-fpnqgalj5hf3</link>
                <description> آن روز توی کافه نشر ثالث منتظرش بودم.  چای سفارش دادم. موزیکی دلنشینی پخش می‌شد از گروه آرون. با همان عجله همیشگی‌اش از پله‌ها بالا آمد بالا. حتی با مقنعه و بدون آرایش هم خوشگل بود. پیکیجی از زیبایی‌ها بود. صورتش، تفکرش، مدل رفاقت کردنش. اما آن قرار یکی از آخرین دست و پا زدن‌هایمان برای نگه داشتن رفاقتمان بود. از یک جایی به بعد دیگر هیچ چیز مثل قبل نبود. هر دو این را ‌می‌دانستیم. آن روز هم خوش گذشت اما نه به اندازه قبل. موقع رفتن سی دی گروه آرون را خریدم. امروز توی شهرکتاب پونک همه آن روز برایم تداعی شد. سی دی موزیکی که توی کتاب‌فروشی پخش می‌شد را  خریدم، به یاد روزهای خوب با ادیسه قشنگم. </description>
                <category>فرانک کلانتری</category>
                <author>فرانک کلانتری</author>
                <pubDate>Tue, 15 Jan 2019 13:39:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از جاسم به قاسم</title>
                <link>https://virgool.io/@faranak.kalantari/%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D8%A7%D8%B3%D9%85-n2a0ahjbccb6</link>
                <description> هرروز یک مسیر را می‌روم و برمی‌گردم. راننده‌های این مسیر را می‌شناسم. بعضی‌ها را  به چهره بعضی‌ها را  هم به اسم. اخلاقشان، مدل رانندگی‌شان، واکنششان را به نداشتن پول خرد، همه را حفظم. عالمی دارند.  از کنار هم در جهت مخالف که رد می‌شوند جوری به هم چراغ می‌زنند و سلام و احوال‌پرسی می‌کنند که انگار یکدیگر را اتفاقی توی مملکتی غریب دیده‌اند جایی که اصلاً انتظار نمی‌رفته یکدیگر را ببینند. آن روز راننده ون سبز قسمت من شد. آخر خط پیاده می‌شدم. چپیدم توی ردیف آخر صندلی گوشه‌ای که مزاحم پیاده شدن مسافرهای بین راه نباشم. پول خردم را هم گرفتم توی مشتم چون راننده از آن بداخلاق‌ها بود. که هیچ جوره اسکناس پنجی و دهی را برنمی‌تابی. همیشه عجله داشت طوری که انگار آخر خط قرار بود بهش کاپ بدهند و مدال گردنش بیندازند. هر لاینی که باز بود می‌رفت حتی اگر می‌توانست ماشین گنده‌اش توی پیاده‌رو زورچپان کند، می‌کرد. انداخته بود توی مسیر مخصوص اتوبوس و تخته‌گاز می‌رفت. از چشمانش می‌شد بخوانی چه لذتی از این تخته‌گاز رفتن توی لاین بدون ترافیک می‌برد و چه فخری میفروخت به ماشین‌هایی که توی ترافیک با دنده یک چند متر ناقابل می‌سریدند جلو. اما خوشی‌اش دیری نپایید تلفنش زنگ خورد و گماشته‌ای بی‌نام‌ونشان خبرش کرد که همکارش جاسم را در لاین مخصوص اتوبوس گرفته‌اند و بعد از کلی عجز و التماس پنجاه تومان هم جریمه‌اش کرده‌اند. این خبر بد عیش راننده ون سبز را حرامش کرد. از اولین خروجی از لاین خلوت خارج شد، باقی مسابقه سرعت را به راننده‌های خوشبخت اتوبوس سپرد و در صف رانندگان دنه یک قرار گرفت. اما هنوز رسالت اطلاع‌رسانی داشت. ترافیک فرصت خوبی بود که خبر را به گوش بقیه همکارانش برساند مبادا پلیس طعمه بیشتری از جاسم گیرش بیفتد. به طرفه‌العینی شماره همه همکاران را به ترتیب گرفت و خبر بد را داد. جاسم و گرفتن... همون پلیس لاغره. می‌خواست ماشین شو بخوابونن اما فقط جریمه کردن. رضا بلند تو خطه ؟ به اونم خبر بده... من به قاسم زنگ می‌زنم... الو قاسم، جاسم و گرفتن پنجاه تومن هم جریمه‌اش کرد از لاین نرو به شاهرخ هم بگو تو لاین آفتابی نشه... الو محمود... </description>
                <category>فرانک کلانتری</category>
                <author>فرانک کلانتری</author>
                <pubDate>Mon, 14 Jan 2019 16:09:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>