<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های farideh fard</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@fard654321</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-22 06:45:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/261361/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>farideh fard</title>
            <link>https://virgool.io/@fard654321</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نکنه شوهر گیرم نیاد</title>
                <link>https://virgool.io/@fard654321/%D9%86%DA%A9%D9%86%D9%87-%D8%B4%D9%88%D9%87%D8%B1-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%AF-d1vv1wkjsmzl</link>
                <description>مرحمت خانم، همسایه مان، دوباره آمده خانه ی ما . اینطور وقتها، مامان به معصومه اشاره‌ای میکرد  تا از اتاق خارج شود. ولی من چون کوچکتر بودم، می‌توانستم در اتاق بمانم. مامان فکر میکرد، من هیچی از حرفهایشان نمی فهمم . نمی‌دانم چرا بزرگ شدنِ من را نمی دید. من آنقدرها هم که او فکر میکرد، کوچک نبودم. خودش هفته ی قبل من را برای ثبت نام درکلاس اول ، به مدرسه ی سرچهاراه برده بود.  بقولِ بابام ، دیگر برای خودم خانمی شده ام. من فقط پنج سال از معصومه کوچکترم.   مرحمت خانم را دوست نداشتم.  پوستش خیلی تیره بود. از خال گوشتی کنار دماغش هم که هر وقت ناراحت می شد، مدام انگولکش میکرد، خوشم نمی آمد. یکی از دندانهای بالایی اش هم طلا بود. هروقت میخندید ، زردی آن، چشمم را به خودش خیره میکرد. ولی عادتی داشت که برایم جالب بود. او، آمارِ همه ی خواستگارهای دخترهای محله مان را داشت.  نمیدانم چرا اینقدر این مسئله برایش مهم بود. بعضی وقتها هم برای پسرهای محل،  از بینِ دخترهایی که میشناخت موردِ ازدواج، معرفی می‌کرد.  نمیدانستم برای این کار پول هم میگیرد یا نه. آخر هرطور فکر میکردم، کار اوهم مثل کاری بود که آقا هاشم انجام میداد. او دوستِ بابام بود و برای اتاق ته حیاطمان ، مستاجر پیدا میکرد. باآمدنِ هر مستاجرِ جدید، بابام به آقا هاشم کلی پول میداد. پس مرحمت خانم هم حق داشت، برای معرفی دخترو پسرها به هم  ، پول خوبی دریافت کند. شاید من هم وقتی بزرگ شدم همین کارراانجام دهم .  خلاصه ، همیشه حرفهای او در مورد همین چیزها بود . انگار برای همین مامان، به خواهرِ بزرگترم اجازه حضور در اتاق را نمیداد .  نمیفهمیدم چرا، ولی مامان همیشه میگفت : _خوبیت نداره دختر تو جمعی که زنها دارن باهم حرف میزنن بشینه.  مخصوصا اگه حرفها درمورد عروسی و این چیزها باشه .   برای همین طفلک معصومه مجبور بود بعد از پذیرایی و ریختن چایی، تا وقتی حرفهای زنانه تموم نشده، در اتاق پشتی، تنها بمونه .  امروز، موضوعِ حرفِ مرحمت خانم، مربوط به پسر زینت خانم بود. ظاهرا شب قبل، خانواده ی زینت خانم برای پسرشان رفته بودند خواستگاری و جواب منفی شنیدند.  مرحمت خانم می گفت: _ می خواستم ملیحه، دختر فاطمه خانم رو معرفی کنم. ولی از شما چه پنهون فهمیدم که اهل نماز و روزه نیست. اینه که پشیمون شدم .  مامانم گفت: _ اینها که ملاک نمیشه. دختر نجابتش مهمتر از همه چیزه.  معنی نجابت را نفهمیدم ، ولی نماز و روزه رو متوجه شدم. باخودم فکر کردم،  پس برای شوهر کردن ، نماز و روزه خیلی مهمه وگرنه کسی به خواستگاریت نمیاد. مخصوصا اگه مرحمت خانم بخواد معرف باشه.  یکدفعه به یاد معصومه افتادم.  نماز میخواند ولی هیچ وقت نتوانسته بود روزه بگیرد.  نگران شدم ، نکنه شوهر گیرش نیاد. باخودم فکر کردم ، کاش اینجا بود و خودش حرفهای مرحمت خانم را میشنید.  همانطور که با عروسک ها یم بازی می کردم، با نگرانی ، برای آگاهی بیشتر از شرایط شوهر کردن ،گوشم را تیز کردم .  مرحمت خانم تندتندو پشت سر هم حرف میزد. راستش را بگویم ، بعضی وقتها که دهانش پر بود، دیگر از حرف‌هایش هیچی نمی فهمیدم .  همینطور که آخرین جرعه ی چایی را هورت میکشید گفت : _کبری خانم،  راستش از وقتی دختر حسن آقا بقال را به پسر خدیجه خانم معرفی کردم، دیگه پشت دستم را داغ گذاشتم دختر بی دین و ایمان به کسی معرفی نکنم.  از اولش هم دخترِ اهل خدا پیغمبر و این‌چیزها نبود . از همه بدتر چادر هم سر نمی‌کرد. ولی چون دیپلم داشت و کلاس خیاطی میرفت گفتم ، حتما دختر خانه‌دار و باکمالاتیه. برای همین معرفیش کردم .  بیچاره پسر خدیجه خانم . اونطور که شنیدم مجبور شده دختره رو بفرسته دانشگاه.  میگن تو دانشگاه دخترا و پسرا باهم قاطی ان و کنار هم میشینن.  قربون خدا برم ، دخترا که همشون سر برهنه و پا لخت ، با دامنهای مینی ژوپ. ماتیک زدنهاشونو و موهای آلاگارسونشون را هم که نگم.  ودرحالیکه گوشتِ بینِ دوانگشتِ اشاره و شصتش را گاز میگرفتم گفت: _خدایا توبه . خدا ازمن بگذره. ی بار همین ریختی، باچشمای خودم دیدمش. صبح زود تنهایی از خونه اومد بیرون. حتما داشته میرفته دانشگاه دیگه .  دختره الکی الکی چشم وگوشش باز شد و ازدست رفت. قربون قدیما. دختر همینکه دستِ چپ و راستش را میفهمید شوهرش میدادن.  چی بگم والا، لابد دو صباح دیگه هم میخواد بره سر کار. اونوقته که دیگه خدا را بنده نیست ، چه برسه به شوهر و شوهرداری . ودرحالیکه چادر چیت گلدارش را مدام روی سرش مرتب میکرد، سرش را تکان میداد و لبش را گاز میگرفت.  با خودم گفتم، چه ربطی داره مگه هرکی دانشگاه بره نباید شوهر کنه. ای کاش معصومه دیگه مدرسه نره . نکنه بعدش بخواد اونم دانشگاه بره. چادرهم که سر نمیکنه.  بیچاره معصومه ، بااین وضع، دیگه امیدی به عروسی کردنش نیست. وای نکنه معصومه هم  مثلِ دخترعمه مونس پیردختر بشه. همه پشت سرش میگن، دختر ترشیده. هیچکس آدم حسابش نمیکنه .  تازه اونکه چادر سرمیکرد و مدرسه هم نرفته بود، شوهر گیرش نیومد، وای بحال معصومه. کاش من بزرگتر بودم و اینا رو بهش میگفتم و راهنمایش می‌کردم .  فعلا تا مرحمت خانم اینجاست ، باید حواسم به خودم باشه. ولی نه معصومه گناه داره . باید ی کار کنم این حرفها رو بشنوه. به بهانه ی آب خوردن ازاتاق خارج شدم و در را باز گذاشتم. از راهرو وارد اتاق پشتی شدم. تابستان بود و مدارس تعطیل بودن، به همین دلیل معصومه مشغول کشیدن نقاشی بود. نقاشی های قشنگی میکشید. ولی اگر شوهر نمیکرد، اصلا این هنرها ارزشی نداشتند. معصومه بادیدن من ، لبخندی زد و دستی روی سرم کشید و گفت: _چی شده رقیه جان. _ به چشمهای مهربون و صورت زیبایش که نگاه کردم دلم برایش سوخت و با بغض گفتم:_نمیشه مدرسه نری؟ خندید و گفت : _ چرا. تازه ازامسال خودت هم باید بری مدرسه. _ نخیر. من دوست ندارم برم مدرسه. توهم نرو. آخرش پشیمون میشی ها. _ نه خیالت راحت من پشیمون نمیشم. تازه دانشگاه هم میخوام برم. باناراحتی بلند شدم و با پشت دست اشکهایم راپاک کردم و گفتم: _ میدونستم اینکار را میکنی. پس بیا کمی حرفهای مرحمت خانم را گوش کن تابفهمی چرا نباید بری مدرسه. باناراحتی از اتاق خارج شدم و به آرامی وارد اتاق پذیرایی شدم، ولی به خیال آنکه معصومه صدای مرحمت خانم را بشنود، در را کاملا باز گذاشتم. روبروی در ، کنار اسباب بازیهایم نشستم. مرحمت خانم همانطور که حرف می زد، پوست خیار را با عصبانیت میکند وداخل پیش دستی گل سرخی میگذاشت. چشمم به  النگوهایش که مدام تکان میخوردند و جلینگ جلینگ صدا میکردند، افتاد. معلوم بود پولدار است ودختر و پسرهای زیادی رابه هم معرفی کرده که توانسته اینهمه النگو بخرد. نگران معصومه بودم . کاش مرحمت خانم کمی بلندتر حرف بزنه . کارِ دیگه ای ازدستم برای معصومه بر نمی اومد. باید به فکر خودم هم باشم. چشمم به کمد افتاد و فکری به سرم زد. نباید وقت را ازدست میدادم. بلندشدم و سجاده ی مادربزرگم را که مامان داخلِ کمد، کنار بقچه ی لباسهای خودش گذاشته بود را برداشتم و به عمد روبروی مرحمت خانم پهن کردم. چادر نماز سفید گلداری که به دولبه ی وسطش کش دوخته شده بود را مثل مادر بزرگم روی سرم انداختم. مادر با تعجب به من نگاهی کردو به خیالِ آنکه درحال بازی هستم ، لبخندی زد وگفت:  _ رقیه جان ، جانماز که اسباب بازی نیست. بانارحتی گفتم: _ بازی نمیکنم که . میخوام نماز بخونم. مرحمت خانم به مامان مهلت نداد و گفت: _ ای قربون تو دختربشم. آفرین . از حالا معلومه عاقبت بخیر میشه. قضا بلات بخوره تو سرِ اون لخت وپتی های تو دانشگاه و خیابون. مامان لبخندی زدو دیگر چیزی نگفت و ظرف شیرینی را جلوی مرحمت خانم گرفت. بدبختی نماز خوندن هم بلد نبودم ولی تلاش کردم باخم و راست شدن مثل مادربزرگ و مامانم ، ثابت کنم که من ی دخترِ باخدا و نماز خوان هستم. دردلم از اینکه مرحمت خانم ، مجاب شده بود که من دختر خوبی هستم، خیلی خوشحال بودم. با خودم میگفتم: _ حالا که نه ، ولی فکر کنم ده دوازده سالم که بشه حتما منو برای ازدواج به ی پسر خوب معرفی میکنه. در ظاهر آخر نمازم بودم و با این خیالات، از تهِ دل، دستم را بالا بردم و از خدا، ی شوهر خوب  برای خودم و یکی هم برای معصومه خواستم.  اصلا دلم نمیخواست مثلِ دخترعمه مونس بشیم.  تصمیمم را گرفته بودم . با خودم میگفتم: _ از همین حالا تمرین می‌کنم. هم نماز میخونم و هم چادر سر میکنم. مخصوصا وقتی مرحمت خانم خانه ی ما باشه.  مدرسه هم اگه مامان قبول کنه، اصلا نمی رم. بهتر از اینه که شوهر گیرم نیاد.  نزدیک غروب بود که مرحمت خانم ، بالاخره بعداز ده بار خداحافظی از خانه ی ما بیرون رفت. دراتاق تنها و نگران نشسته بودم. مامان از حیاط وارد اتاق شد و به سمت ظرف میوه و پیشدستی ها رفت.   از فرصت استفاده کردم و گفتم:  _مامان چرا برای من چادر نمیدوزی؟  من دوست دارم از امروز چادر سر کنم. خودت که دیدی نمازخوندن راهم شروع کردم. مامان که با گوشه چشمش به من  نگاه می کرد، گفت: _  عجله نکن ، اینکارا فعلا برات زوده. به وقتش خودم برات چادر می دوزم . _ خوب وقتش کی هست؟ میترسم دیر بشه. مامان درحالیکه بشقابها را ازروی زمین برمیداشت گفت: _برای چی دیر میشه؟ _ برای شوهرپیدا کردن .معصومه که تازه وارد اتاق شده بود ازشنیدن این حرف،  خشکش زد و نیم‌نگاهی به مامان انداخت . خواست خنده اش را پنهان کند، ولی نتوانست و همینطور که میخندید گفت: _ پس اون حرفهایی که به من  گفتی هم برای همین بود؟ باناراحتی پشتم را به او کردم و کنار عروسکم نشستم و گفتم: _ حالا بخند. وفتی کسی به خواستگاریت نیومد و مثل دخترعمه مونس ترشیدی میفهمی . مامان درحالیکه به علامت سکوت  به معصومه اخم کرده بود و پیشدستی ها را به او میداد ، رو به من کرد و گفت: _ رقیه جان این حرفها چیه میگی. زشته . بچه و چه به این حرفها. خجالت نمیکشی .  تقصیر تو نیست. بابات لوست کرده که هرچی از دهنت درمیاد میگی. حالا هم حواستو جمع کن ببین چی میگم   تا  آویزه ی گوشت کنی . ازحالا برای تو و معصومه خیلی زوده که بخواهید به شوهر کردن و این چیزا فکر کنید. دیگه هم چیزی دراین مورد ازت نشنوم. _پس چرا مرحمت خانم... _بفرما . برای همین میگم دختر نباید پای حرفِ زنها بشینه ها. اینهم نتیجه اش. مامان این را گفت وباناراحتی درحالیکه با یک دست ظرف میوه و با دست دیگرش سینی استکانهای خالی را حمل میکرد بطرف آشپزخانه رفت.  منهم دیگرچیزی نگفتم ، ولی دلشوره داشتم . با بغض از اتاق خارج شدم و در حیاط کنار حوض نشستم و در دل، با خودم گفتم: _ فکر کنم عمه هم همین حرفها را به مونس زده که حالا بی شوهر مونده . اینطوری نمیشه .  معصومه بدون حرفی پیش دستی ها را شست و درآبکش روحی روی سینک ظرفشویی گذاشت و از آشپزخانه خارج شد. از لبه ی حوض داخل آشپزخانه را نگاهی کردم و دردلم به مامان که درحال شستن برنج بود گفتم : _نخیر مامان خانم ، اگه تو میدونستی وقتش کی هست، تا حالا معصومه هم مثل دخترای همسایه شوهر کرده بود. باید تا دیر نشده خودم  همه چیزو به معصومه بگم. ودرحالیکه به سمت اتاق پشتی و پیش معصومه میرفتم مدام زیر لب میگفتم: _ مامان جان، من نمیذارم من و معصومه را بدبخت کنی. باید ازحالا به فکر پیدا کردن شوهر باشیم. شاید هم به بابا بگم برامون شوهر پیدا کنه.</description>
                <category>farideh fard</category>
                <author>farideh fard</author>
                <pubDate>Mon, 24 May 2021 22:41:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک دانه آلبالو</title>
                <link>https://virgool.io/@fard654321/%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A2%D9%84%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%88-iyxgscsuihdu</link>
                <description>حامد حواست باشه احسان زیاد آلبالو نخوره .  دوباره دل درد میشه ها .این جمله را ریما ، همسر حامد قبل از بستن در به او گفت و به هوای خریدِ نان از خانه خارج شد . احسان با شنیدن این تذکرِ مادرش به پدر، تا جایی که دستان کوچکش جا داشت، آلبالوها را در مشتش گرفت و در حالیکه باصدای بلندی میخندید ، پا به فرار گذاشت . حامد که تازه ازسرِ کار آمده بود، باشنیدنِ خنده های پسرِ ۵ ساله اش، کتش را به سرعت درآورد وبرای گرفتن او به دنبالش دوید. با شوخی و خنده از پشت او را گرفت و بالای سرش برد و به حالت پرواز هواپیما او را چرخاند. احسان همیشه از این بازی خوشش می‌آمد و از بودن در هوا لذت می‌برد . همین لذت اورا واداربه تسلیم کرد و مشتش را باز کرد و آلبالوها توسط پدربه ظرف میوه برگشت خورد . ولی احسان باز هم اصرار به خوردن آلبالو داشت ، به همین دلیل حامد ظرف آلبالو را روی میز آشپزخانه ، کنارِ دیوارودور از دسترس کودک قرار داد و در بشقاب کوچکی مقداری آلبالو ریخت و گذاشت جلوی احسان  که حالا وسط پذیرایی ، مشغولِ تماشای کارتون موردعلاقه اش ، پو بود.حامد روی کاناپه ی چسبیده به کانتر آشپزخانه نشست وهمینطور که با لذت، چند لحظه ای مشغول تماشای آلبالو خوردن پسرش بود، یاد کودکی خودش افتاد . روی کاناپه دارز کشید و چشمهایش را بست و تلاش کرد تمام آن لحظات به یادش بیاید . با خودش گفت ،چه زود گذشت.تقریباً ۳۰ سال پیش بود. آره دقیقا هفت ساله بودم که اون اتفاق افتاد.و خاطرات گذشته  لحظه به لحظه از جلوی چشمانش مانند فیلمی عبور کرد. تابستان بود و فصل آلبالو ، غوره و  همه ی چیزهای خوشمزه دیگه.  مادر و دو  خواهرش مشغول گرفتن آبغوره بودند.  از ظهر در کوچه فوتبال بازی کرده بود. نزدیک های عصر تشنه و گرمازده برای خوردن آب وارد آشپزخانه شد، ولی با دیدن سبد پر از آلبالو، تشنگی یادش رفت . بلافاصله مشغول خوردن شد . مادرش از حیاط داد زد:_ حامد چیکار می کنی، اول دست و صورتت رو بشور بعد مشغول خوردن شو.آلبالوها را برای مربا می‌خواهیم ها. همشونخوری.حامد همین‌طور که دهانش پر از آلبالو بود نگاهی به دستهای سیاه و کثیفش انداخت ولی کارازکار گذشته بود و همه انگشتانش بصورت مشت، داخل سبد آلبالوبود ولی از ترسِ مادرش گفت:_باشه دستامو شستم ،ی کمی آلبالو برداشتم . می خوام تلویزیون نگاه کنم الان زورو داره . حامدسبد را در دست گرفته روبروی تلویزیون نشست . آن روزها ، ساعت ۵ تا ۷ ، تلویزیون برنامه ی  کودک نشان می‌داد.  زورو هم یکی از برنامه های پرطرفدار بین پسر بچه ها بود. حامد همینطور که با هیجان و استرس، شمشیربازی شجاعانه ی زورو و فرارش با اسب محبوبش را تماشا می‌کرد ، آلبالو می‌خورد. هر از گاهی هم جوگیر می شد و مثل زورو با شمشیر خیالی اش حرکات او را تقلید می کرد.در حین انجام این حرکات بعضی وقتها احساس می کرد واقعاً در حال پرواز است ،انگار از ارتفاع زیادی پرت می شد و با خودش فکر می گفت:_ چقدر خوب ادای زورو را در می آورم ، کاملا حس پرواز دارم .نیم ساعتی مشغول خوردن و بازی کردن بود که فیلم تمام شد، ولی پریدن های حامد ادامه داشت. هر قدر بیشتر احساس سبک بودن می کرد،  بیشتر لذت می برد. با خودش فکر می کرد، امروز چرا  اینطوری شدم  انگار وزنم کم تر و سبک تر شده. با هر پرش توی هوا می مانم. در همین حین مادرش  وارد آشپزخانه شد و دوباره حامد را صدا زد و گفت :_ حامد سبد آلبالوها را کجا بردی.حامد نگاهی به سبد آلبالو که وسط اتاق روبروی تلویزیون گذاشته بود انداخت.  فقط یک دانه آلبالو ته ظرف باقی مانده بود.  در همان حالت خلسه و سبکبالی خنده اش گرفت و همان یک دانه آلبالو را هم برداشت و  توی دهانش گذاشت و یک دفعه همه جا تاریک شد.در همان حالِ سبکی، در تاریکی غرق شده بود که صدایی به گوشش ‌رسید._ حامد جان ، حامد ،صدای منو میشنوی . چشماتو باز کن . حامد به زحمت چشم‌هایش را باز کرد. آقایی با لباس سفید کنارش روی زمین نشسته بود. به دستش سرم وصل شده بود. با ترس گفت :_چی شده .شما کی هستید.همان موقع مادرش رادید. خواست بلند شود. مامان چی شده .مادربه آرامی دستهای سرد او را گرفت و گفت :_ نگران نباش ، از هوش رفته بودی . ماهم  زنگ زدیم اورژانس اومد . نیم ساعتی میشه. خدا خیرشون بده. آقای دکتر بهت آمپول و سرم زد تا به هوش اومدی. دکتر اورژانس که مرد جوان و خوشرویی  بود به حامد گفت :_چیزی نیست نگران نباش. فشارت افتاده بود. مگه چقدر آلبالو خوردی. حامد با همان بی‌حالی بلافاصله گفت:_ به خدا فقط یه دونه آلبالوی  ته ظرف را که خوردم، اینطوری شدم . حامد با خنده خاطراتش را مثل همان آلبالوها مزه مزه می کرد که به یاد پسرش افتاد. از جا پرید. _احسان . احسان کجایی. به سمت آشپزخانه رفت. احسان روی میز، چهارزانو نشسته بود و روی ظرف میوه، با لپهای برآمده از خوردن آلبالوها، خم شده بود. حامد درحالیکه او را بغل میکرد ، بادیدن ظرفِ خالی ، با تعجب و ترس گفت :_چیکار کردی همه رو خوردی . احسان با خنده گفت :_نه هنوز یه دونه آلبالو مونده. و خواست همانطور که در آغوش پدر بود دست دارز کرده، آن را بردارد که حامد پیش دستی کرد و آلبالو را برداشت و گفت :_ امکان نداره بذارم . و درحالیکه احسان راروی زمین میگذاشت با خودش گفت :_همین ی دونه آلبالو از همه ی  قبلی‌ها خطرناک تره ، و خواست  آن را در دهانش بگذارد که همسرش وارد خانه شد. حامد با دیدن ریما با دهانی باز و یک دانه آلبالو در دست خشکش زده بود . ریما بادیدنِ او و ظرف خالی با تعجب گفت :_ حامد همه ی آلبالوها را خوردی ؟</description>
                <category>farideh fard</category>
                <author>farideh fard</author>
                <pubDate>Sun, 09 May 2021 18:29:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای خمیده</title>
                <link>https://virgool.io/@fard654321/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%87-mrnircltroom</link>
                <description>دیوار ها مدام خم شده ، به طرف او حرکت می‌کردند . اوکه بینِ پایه های تخت و دیوارِ زیر پنجره، چون کاغذی مچاله، گیر کرده بود ، موهایش را که تا لبه ی قالیِ وسط اتاق دراز و پیچ در پیچ پهن شده بود را جمع می کرد .در عجب بود که این همه مو یک شبه چطور روی سرش درآمده. موهای او اصلاً مجعد نبودند. آخرین باری که خودش را در آینه دیده بود، موهای طلایی و کم پشتش ، مثل همیشه، چون دو دسته ی نخِ نازک و صاف، از کنار گوش هایش تا سر سرشانه اش  آویزان بود. او همیشه آرزوی چنین موهای مشکی و مجعدی را داشت، ولی نه اینقدر دراز و پرپشت. از سنگینی موها نمی توانست خودش را از زیر تخت بیرون بکشد . از گوشه ی تخت، سرش را بیرون آورد و نگاهی به بالا انداخت. هیچ چیز در حالت ایستاده و مستقیم نبود . همه چیز پیچ در پیچ و خمیده شده بود، حتی  تیرک چوبی روی سقف. با خودش می گفت:_ نکنه همه چیز به خاطر آرزوی مسخره ی  قبل از افطارِ دیشبِ.  وا،  مگه میشه . درسته ، باید همین باشه. خوب من از لاغری و درازی خودم که چون چوب درخت سپیدار، مستقیم و بدون هیچ‌ انحنایی، رو به هوا رفته بودم، همیشه خجالت زده می شدم. از موهای صاف و یکدست  و نازکم خسته شده بودم. به همین دلیل آرزو کردم ، همه چیز پیچ در پیچ و کج و کوله بشه. ولی خدایا ، همش یه شوخی بود. بعد میگن،  بعضی از آدما جنبه ی شوخی ندارن . بفرما، اینم از خدا .حالا من  بچه بودم ی چیزی گفتم . خیرِ سرم ، خواستم خودمو لوس کنم، که چیه، بعد از سن تکلیف، این اولین سالیه که روزه میگیرم. تو که خدا هستی چرا گوش کردی. ای خاک بر سرت نرگس با این دعا کردنت. همینطور که دست و پاهای گوشتالو و کج و کوله اش را که به اندازه عرض اتاق دراز شده بود، لوله می کرد، تلاش می کند خود را به صورت سینه‌خیز از زیر تخت بیرون بکشد .نیمی از دیوارِ کنار پنجره ، کج شده،  کنار کمدش که حالا حالت موزی و خمیده به خود گرفته، لم داده بود. پنجره مثل یک حلزون، دایره وار در خود پیچیده شده بود.او خواست خودش را به درِ هشت ضلعی اتاقش برساند که صدای مادرش را شنید :_نرگس. نرگس چقدر میخوابی. پاشو نزدیکه اذانِ. نرگس به زور روی پاهای چهارگوش خودش می ایستد و از دیدن پاهایش به وحشت می افتد. با ترس دنبال انگشتان پایش می گردد. _ای وای انگشتا م کجان. خدایا دیگه نگفته بودم ناقص الخلقه بشم. همینطور که به سختی قدم برمی‌داشت، احساس می‌کند چیزی پشت پاهایش از زانو به پایین آویزان شده .نگاهی به عقب می اندازد و آه از نهادش بلند می‌شود._ ای وای. انگشتام اینجا چه کار می کنند .بغضش ترکیده و اشکش سرازیر می‌شود. به زحمت با دست های حلزونی شکلش به  در فشاری می دهد و بیرون می‌رود. مادرش را وسط فضایی رنگارنگ و موج مانند می‌بیند. انگار در و دیوارهای در رنگ پیچیده ، در حال چرخش بودند. او می‌خواست از ظاهر عجیب و غریبش شکایت کند که با دیدن آن فضا و مادرش که خندان با آن دندان های بیرون زده ی سبز و آبیِ دور لب هایش، منتظر او بود، با وحشتی پنهان، خودش را به سکوت دعوت می‌کند. به آرامی به سمت مادرش حرکت می‌کند. با خودش می‌گوید:_ نرگس چه بلایی سرِ خانواده ات آوردی.  نکنه همه دنیا و آدماش اینطوری شده باشن. مادر که به جای راه رفتن روی شکمش قِل می‌خورد گفت:_ بیا دخترم . بیا که چیزی به اذان نمونده. الانه که بابات هم از سرکار گشنه و تشنه سر برسه.  تو میز و بچین، منم چای دم می کنم .نرگس با خودش میگفت:_ وای نه . خدایا دیگه طاقت دیدن بابا رو با شکل و قیافه ی کج و کوله ندارم . مامان این شکلی بشه ، خدا به داد ریخت و قیافه ی زمختِ بابا برسه .هوا خفه بود. نرگس بعداز آن همه هیجان، دیگر نمی توانست نفس بکشد. همه بدنش خیس عرق شده بود. با ناراحتی گفت:_ مامان تو این گرما چرا کولر روشن نکردی. مادر با تعجب نیم نگاهی به او کرد و گفت :_چی شده . همیشه از کولر بدت میومد. ما هم به خاطر تو روشن نمیکردیم و گرما را تحمل می کردیم ._ چرا من باید از کولر بدم بیاد .نرگس در دلش میگفت:_ من که چیزی یادم نمیاد.  مگه دیوونه باشم تو این گرما بدونِ کولر بمونم .هنوز افکار پیچیده نرگس به سرانجام نرسیده بود که مادر کلید کولر را زد و بلافاصله یک بسته موی موج دار از دریچه ی کولر که به صورت حلقه های پیچ در پیچ از زیر سقف آویزان بود، بیرون زد و جلوی صورت نرگس شروع به چرخیدن و باد زدن او کرد . نرگس از ترس خواست به عقب برگردد ، ولی دسته ای مو به صورت تابِ  معلق درآمده و او را در آغوش گرفت و در هوا حرکتش داد. نرگس از ترس  فریاد زد :_خاموش کن. خاموش کن .مادر با بی‌تفاوتی دستش به طرف کلید رفت و گفت:_ دیدی . مثل همیشه.  برای همین ما هم مجبوریم این گرما را تحمل کنیم دیگه.نرگس  همینکه از دست مو های آویزان از دریچه کولر خلاص شد، بی سر و صدا ، درحالیکه از ترس مدام به اطرافش نگاه میکرد، پشت سرِ مادرش حرکت کرد و وارد جایی شدند که ظاهراً باید آشپزخانه باشد. اشیا و اجسام همه پت و پهن و خمیده و در هم پیچیده شده و رنگ‌های تند و پررنگی که تو ذوق میزد، در همه جا به چشم می خورد.  اگر مادر اشیا را با اشاره به او نشان نمی‌داد، تشخیص آنها برای او دشوار می شد. مادر جسمی گلوله‌ای و بزرگِ بنفش رنگی را که مانند توپی گوشه ی آشپزخانه گذاشته شده بود را به او نشان داد و گفت:_ شله‌زرد درست کردم تو یخچاله. آنها را هم در بیار. نرگس با شنیدن اسم شله زرد از خوشحالی برای لحظه‌ای همه چیز فراموشش شد و با سرعت خودش را به آن جسم دایره ای رساند. دنبال دستگیره اش بود که مادر خودش ، با زدنِ ضربه ای از پایین،  درِ به اصطلاح یخچال را برای او باز کرد .نرگس با دیدن ظرف های پهن و مدور در حال چرخش با رنگ های تند که روی هر کدام چیزهای حلزونی شکل قرار داده شده بود ، حالش به هم خورد. به زور خودش را جمع و جور کرد و گفت:_ مامان، شله‌زردها کجان._ اینا هاش . جلوی چشمته .و دستهای ذوزنقه ای شکل اش را که با انگشتهای یکی در میان بالا و پایین و آویزان ، که تند تند تکان می خوردند را داخل کرد وظرفی بیضی شکل که درونش ماده لغزنده با تکه های متحرک کِرم مانند و سبز رنگ که روی آن حرکت می کردند را جلوی صورت نرگس گرفت .نرگس که به سختی جلوی حالت تهوع اش را می گرفت، چشم هایش را بست و گفت:_ مامان اینا کِرم هستند؟_  وا کِرم چیه مادر.  خلال پسته اس  دیگه. نرگس دیگر طاقت نیاورد و حالت تهوع  امانش نداد .با دست جلوی دهانش را گرفت .مادر گفت :_ای وای خودت را نگه دار. قورتش بده . بالا بیاری روزه ات باطل میشه . و با خنده ادامه داد :_تازه  اگه بالا بیاری ، همه غذایی که سحری خوردی حیف و میل میشه. لااقل بریزش تو این پارچ تا دوباره تو سحر بخوریشون. نرگس با یک حرکت شدید دهانش را باز کرد. چشم‌هایش را از حدقه درآمده، گرد شده بودند. دنبال در دستشویی می‌گشت ،ولی همه جا در حال چرخش بود . دستمالی هم آن دور و برها نمی‌دید. احساس کرد همه وجودش در دهانش جمع شده است. تمام زورش را زد و دهانش را تا جایی که ممکن بود و به طرف صورت مادرش باز کرد و در یک لحظه،_ تالاب..... غلتی زد و با دردِ کمر چشمهایش را باز کرد . کفِ اتاق، کنار تخت، روبروی پنجره دراز کشیده بود. انگار در خواب، ازروی تختش پایین افتاده بود._ وای خدایا شکرت.  پس همه ی اینا یه خواب بود. خدایا شکر. خدایا شکر .نرگس با خوشحالی مشغول مزه مزه کردنِ طعم شیرین لبخندش بود که به سختی بلند شد، ولی با دیدن موهای دراز و مجعد مشکی اش که روی بازوان گوشتالویش  پخش شده بود ، دوباره دچار شوک شد.</description>
                <category>farideh fard</category>
                <author>farideh fard</author>
                <pubDate>Fri, 07 May 2021 00:50:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارثیه</title>
                <link>https://virgool.io/@fard654321/%D8%A7%D8%B1%D8%AB%DB%8C%D9%87-oq04a9kho7b5</link>
                <description>سمیرا. سمیرا کجایی؟  موبایل منو از تو کیفم بیار._ دادنزن زن . چه خبرته ؟همسایه‌ها از دست جیغ و داد های تو عا جز شدن. والا اگه بفهمن صابخونه جوابمون کرده، از خوشحال شیرینی پخش میکنن._ آهان ، حالا مقصر آلاخون والاخون شدنمون منم. نه عزیزم تو صد میلیون رو آماده کن، ببین چطوری صابخونه جوابمون که نمیکنه هیچ ، دور سرمون هم میگرده . _مامان تو کدوم کیفته؟_ وای که چقدر خنگی. همون کیف طوسیه  که ظهر باهاش بیرون رفته بودم دیگه ._حالا من به جهنم، اینقدراین بچه را تحقیر نکن. بیخود نیست جلوی جمع دستپاچه میشه نمیتونه حرف بزنه .۱۴ سالشه ولی وقتی دور هم جمع میشیم، به اندازه یه بچه دو ساله حرف نمیزنه.این کارتن ها رو کجا بذارم؟_ بذار شون کف آشپزخونه . برای وسایل کابینت ها می خوامشون. تو نمیخواد به من مادری کردن یاد بدی. به مادر خودت یه چیزی بگو که باعث همه ی این بدبختی هامونه. اِ اِ اِ ،  من نمیفهمم برای چی وقتی پدرِ خدابیامرزتون مریض شد همه ی مال و اموالشو کردید به نام مادرتون ؟ خونه رو به نامش کردید هیچی نگفتم. با خودم گفتم ، فکر کردید پیرزنه ،  آخر عمری نخواستید ویلون و سیلون بشه.  مغازه ها را برای چی زدید به نامش؟_ بیا مامان ، انگار دو تا میس کال هم داشتی._ کی بوده؟  مراقبِ اون جعبه‌های رو میز غذاخوری باش . کریستال ها رو توش جا دادم. دوتا جعبه هم گذاشتم جلوی کمدت، برای کتابهات. ی کم به خودت زحمت بده کمک کن._ حواسم هست .کتابهام رو هم جمع کردم. میس کالها هم مالِ مامان بزرگ بوده._ چی شده مامان من به تو زنگ زده؟ سمیرا بابا ، پنجره اتاقت رو ببند. توری اش را کَندَم ، پشه میاد تو._ خدا میدونه. لابد دستور خریدی ، چیزی داشته . همیشه برای کلفتی منو میخواد._مریم خیلی بی انصافی. مامانم کی به کسی کاری گفته که تو دومیش باشی. بیچاره که همه کاراشو خودش انجام میده . تو از این اسباب کشی اعصابت خُرده، میخواهی همه چیز رو سرِ مامانم بشکنی. این چارپایه را کجا گذاشتی؟ امشب  میخوام این لوستر رابازکنم و سر فرصت تمیزش کنم ._ توتراسِ اتاق خوابِ خودمونه. چرا بهم حق نمی دی؟ مقصر مامانته دیگه.  مگه نمیدونه ما مستاجریم . مگه بهش نگفتی صابخونه پول بیشتر خواسته. یعنی نمیدونم اگه جورش نکنیم ، باید  ازاینجا پاشیم؟ قفل زبونش رو باز میکرد و یک کلمه می گفت: بیا یکی از این مغازه ها رو بفروش._ برو کنار چارپایه را بذارم.  آخه مگه فقط منم . به جز من ، احمد و امیر و نازنین هم هستن._ آره میدونم، اونا هرکدوم توی خونه های خودشون هستن. الان تو گیر کردی . تو لنگِ این پولِ لعنتی هستی . والا بخدا اگه مامانت می‌گفت، اونها هیچ مخالفتی نمی کردند.  یعنی احتیاج به این پولها ندارن. ماشاالله وضع همشون خوبه . بد بختشون من و تو هستیم._ بس کن . جلوی این بچه کم منو کوچیک کن._ برو بابا . اونم تورو شناخته ._سمیرا بابا، بی زحمت از تو کمد اون جعبه ابزار را برای من میاری؟ زنگ تلفن به صدا در می‌آید._بفرما، مامان جون تونه . من که گوشی رو بر نمیدارم ._عجب آدمی هستی. خوب تا من خودمو برسونم ، قطع میشه._ نترس قطع  نمیشه . خودم گوشی رو برات میارم اون بالا._ مامان قربونت بشم سلام .خوبید. چشم بفرمایید. الان رو بلندگو. خیر باشه ._انشالله خیره  پسرم.  میخواستم یه چیزی بهتون بگم، زنگ زدم گوشی مریم جون جواب نداد.  فکر کردم شاید اینطوری بهتر باشه.  این چیزایی که می خوام بگم رو سه تایی تون  بشنوید._ سلام مامان جون . ببخشید.  گوشیم  تو کیفم بود نشنیدم ._عیبی نداره دخترم. زنگ در آپارتمان زده می‌شود ._سمیرا بابا درو باز کن ._اول از لنز نگاه کن ببین کیه؟_بابا صابخونه است ._ببخشید مامان ی دقیقه گوشی دستتوباشه من برم د مِ در ._اِ ، آقای مهماندوست سلام .  گفتم عصر میام بنگاه خدمتتون ._  آقا شما منو مسخره کردید؟ چه سلامی چه علیکی؟ حواستون نیست . عصر کدومه ؟ الان شبِ . ۲ ساعتِ تو بنگاه معطل شما هستم.  واقعا فکر کردی من باورم شد که تو این چند روز، میتونی ۱۰۰ میلیون جور کنی؟ بفرما خودت هم میدونستی جور نمیشه که مشغول بسته‌بندی لوازم خونه ات  شدی._ آقای مهماندوست بفرمایید داخل،  ما آبرو داریم. لطفاً بیرون سر و صدا نکنید ._خانم چه  بی آبرویی  کردم ؟ یعنی آبرو فقط مال شماست؟  پس من چی؟ اصلا  گناه کردم صابخونه ی شما شدم ؟ مرد ناحسابی مگه نگفتی قراره ی ارثِ بزرگ گیرت بیاد . من که سه ماه بیشتر بهت فرصت دادم . پس کو؟_ آقای مهماندوست شما گوش کنید. اتفاقا الان مادر همسرم ..._خانم چی رو گوش کنم ؟ مادرشوهرتون چی ؟من از اولش هم به ایشون گفتم اشتباه کردن ملک و املاک پدرشون  را به نام مادرشان زدن. پیرزن امکان نداره تا زنده است بذاره اون مغازه ها و خونه فروش بره._ نخیر آقا اشتباه می کنید. من الان زنگ زده بودم به پسرم بگم برای فردا قرارِ محضر گذاشتم.  تا فردا شب هم خودم ۱۰۰ میلیون به حسابتون واریز میکنم.  لطفاً حالاهم  خانواده ی پسرم را راحت بذارید.  تا من زنده‌ام نمیذارم آب تو دلشون تکون بخوره. در ضمن برای سال آینده هم، از حالا دنبال مستاجر باشید . چون می خوام امسال سرِ فرصت براشون یه خونه ی خوب بخرم.</description>
                <category>farideh fard</category>
                <author>farideh fard</author>
                <pubDate>Fri, 30 Apr 2021 22:22:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صحنه پردازی دررمان</title>
                <link>https://virgool.io/@fard654321/%D8%B5%D8%AD%D9%86%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-jhssakzdtvh7</link>
                <description> نیم نگاهی به کتابِ صحنه پردازی دررماننوشته ی ریموند آبستفلدترجمه عبدالله کریم زادهانتشارات سوره مهرفصلِ دومشروع صحنه*********    یکی از سخت ترین بخش های نوشتن، همان پاراگراف اول است و این سختی فقط مخصوص نویسنده‌های نوقلم نمی باشد. بلکه اکثر غریب به اتفاق نویسنده ها در این باره اتفاق نظر دارند. تاجاییکه برخی از آنها طبق گفته خود، برای نوشته آن در مواردی ماه ها زمان صرف کرده‌اند و معتقدند که بسیاری از مسائل داستان از جمله لحن، پیرنگ، سبک، مضمون و... با همان پاراگراف اول تکلیفشان معلوم می شود. ولی در ادامه نوشتن راحت‌تر خواهد شد.مشخصات هرصحنه:اگرچه در هر داستان یا رمان، احتمال دارد ده‌ها صحنه وجود داشته باشد، ولی آنچه که الزامی به نظر می رسد، این است که هر صحنه همانند یک داستان یا رمان کامل، باید ابتدا ، میانه و پایان داشته باشد.  از همه مهمتر این که لزوم وجود این صحنه در داستان برای نویسنده به اثبات رسیده باشد.آغازِ صحنه:مانند اولین پاراگراف هر داستان و رمان آغاز هرصحنه نیز از اهمیت بسیاری برخوردار است. چرا که وظیفه جذب خواننده به عهده همین جملات آغازین صحنه است .به این معنی که میزان اهمیت و ضرورت وجود یک صحنه به میزان تاثیرگذاری آن روی خواننده بستگی دارد. این تاثیر گذاری می تواند :۱_  با دادن اطلاعات در خصوص شخصیت های داستان باشد. ۲_  فضای مخالف اتفاق اصلی داستان را بسازد تا در صورت رخ دادن حادثه ی اصلی، خواننده غافلگیر شود. مثلا اگر قرار است اتفاقی روی دهد از قبل با پیش کشیدن موضوع طنز چگونه فضای متضاد ایجاد کرده تا خواننده با مواجه شدن با حادثه اصلی از این تضاد دچار شوک شده، تاثیرگذاری صحنه بیشتر شود. یک خواننده همیشه تمایل دارد بیشتر بداند ، بیشتر غافلگیری شود و آنچه که فکر می کند اتفاق نمی افتد با سرعتی بیش از حوصله و صبرش به وقوع بپیوندد .۳_ گره اندازی و ایجاد تعلیق و ایجاد کششی برای فهمیدن موضوع یا شناخت شخصی در جریان داستان ۴ _ گره گشایی و دادن اطلاعات در مورد مضمون داستان و پاسخگویی به سوالاتی که احیاناً در صحنه‌های قبلی برای خواننده ایجاد شده باشد.فنون آغاز هر صحنه :آغاز هر صحنه می تواند به روش های مختلفی نوشته شود ولی برای اینکه بدانیم کدام نوع را برای داستان یا رمان مان انتخاب کنیم باید در مورد لحن ، سرعت،  شخصیت‌پردازی و... داستانمان آگاهی بیشتری پیدا کنیم. این روش ها را می‌توان اینگونه دسته بندی کرد: ۱_ شروع از ابتدا ( ایستا ) ۲_ شروع از میانه ( پویا )۱_ شروع از ابتدا :بیشتر نویسنده ها ازروی تنبلی ، با این روش به صورت بدی داستان خود را به رشته تحریر در می آورند.  ولی ما می توانیم با توجه به مطالب زیر، از بروز چنین اتفاقی جلوگیری کنیم. قبل از هر چیزی باید بدانیم از کجا قرار است داستان را شروع کنیم.  در خصوص پاسخ به این سوال می‌توانیم به این موارد توجه کنیم:محل وقوع داستان : توصیف و توجه به مکانی که داستان در آنجا اتفاق خواهد افتاد ، می‌تواند شروع خوبی را برای داستانِ شما رقم بزند.زمان وقوع داستان : این که داستان ما در چه زمانی و با چه رویدادهای تاریخی همزمان بوده و یا از نظر فصول سال یا حتی چه ساعتی از روز حادث شده باشد، می‌تواند مورد توجه قرار گیرد.شروع داستان با یک حادثه : این نیز یکی ازفنونِ شروع داستان است که با حادث شدن یک اتفاق( نیروی محرکه اصلی) نویسنده داستان خود را آغاز می‌کند.شخصیت های همبسته ( راوی همراز ) : در این روش ، راوی معرفی کننده شخصیت اصلی است ، که یا در داستان به عنوان یک شخصیت فرعی حضور دارد، یا فقط نقش یک راوی را بازی می‌کند . مزیت این روش آن است که داستان بلافاصله درباره شخصیتی که راوی معرفی میکند، تعلیق ایجاد میکند.مواقعی که راوی، شخصیت فرعی محسوب می شود ، داستان بر مبنای زاویه دید اول شخص نوشته می شود. ولی شخصیت اصلی داستان ، با اطلاعات و دیدگاه های محدوده شخصیت فرعی ، که همان راوی است ، در هر صحنه با همراهی خواننده کشف می‌شود.  این روش بیشتر در داستان های معمایی و پلیسی استفاده می گردد. تعلیق داستان در این روش زیادتر از فنون دیگر است ، چرا که خواننده ، اجازه ورود به ذهنیت شخصیت اصلی را ندارد و صرفاً با اطلاعات محدود شخصیت فرعی همراه داستان می‌شود.توصیف شخصیت : یکی از رایج ترین و پرطرفدارترین روش های شروع صحنه، توصیف شخصیت در اول صحنه است که این توصیف ، به دو روش اصلی می‌تواند انجام شود :الف) خود توصیفی : این روش با زاویه دید اول شخص نوشته می‌شود ، و این فرصت را به خواننده می‌دهد که،  به صحت گفته های راوی شک کند . در واقع راوی تبدیل به شخصی غیر قابل اعتماد می شود . اگرچه در روش سوم شخص هم ممکن است راوی غیرقابل اعتماد باشد ولی ، در خود توصیفی با زاویه دید اول شخص ، خواننده فکر می‌کند، آیا شخص راوی به آن حد از خودشناسی رسیده که اطلاعات صحیحی را در اختیار او بگذارد؟  که این امر باعث تعلیق می‌شود.ب) توصیف با زاویه دید سوم شخص : مزیت استفاده از زاویه دید سوم شخص این است که،  به دلیل دورتر شدن شخصیت ( از خواننده ) نویسنده می تواند با ظرافت خاصی درباره شخصیت، قضاوت کند.۲_ شروع از میانه :زمانی که می‌خواهید از میانه، داستانتان را شروع کنید و روش پویا را برای نوشتن انتخاب کرده‌اید،  می‌توانید از فنون زیر استفاده کنید:الف )  شروع با گفتگو: شروع با گفتگو ، مثل این است که خواننده در جایی نشسته و در حال استراق سمع باشد .  این امر وی را برای خواندن و همراه شدن با داستان تشویق می‌کند . چرا که با این فن ، حس کنجکاوی و تعلیق ،در داستان ایجاد شده است .گفتگو بی‌درنگ به داستان سرعت می‌دهد. پس اگر صحنه ها را با گفتگو شروع کنیم باعث ایجاد شوق در خواننده برای ادامه داستان می شویم.ب ) پرش ناگهانی یا پرش از صحنه به صحنه های دیگر:احتمالاً در برخی از داستان‌ها و رمان‌ها شاهد این موضوع بوده اید که ، نویسنده شروع فصل جدید داستان را با گفتگو یا حادثه‌ای کاملاً بی ربط  با آخرین صحنه فصل قبل ، شروع کرده باشد.  در این حالت نویسنده می‌خواهد در داستان تعلیق و اضطرار و فوری و فوتی بودن چیزی را در پیرنگ نشان دهد که برای خواننده به‌شدت جذاب می باشد . البته این بی ربط بودن ها باید با دقت و هدف باشد، تا خواننده در ادامه ، نه تنها دچار سردرگمی نشود بلکه مانند کاشفی با گره گشایی و کشف ارتباط اتفاقات در آن صحنه ها ، لذتی وافر را ازخواندنِ داستان ببرد.ج ) شروع صحنه با وعده بزرگ : یک فنِ دیگر برای شروع صحنه،  آن است که نویسنده وعده دهد درصحنه بعدی چه روی خواهد داد.  هرچه تاثیر این ادعا بیشتر باشد ، خواننده بیشتر به صحنه علاقه مند خواهد شد.یک شروع خطرناک ( صحنه خواب) :هرگز رمان و داستان خود را با خواب و رویا شروع نکنید، مگر این که خواب و رویا جزو لاینفک داستان شما باشد .البته داستان هایی را هم دیده ایم که با صحنه خواب شروع شده ولی نویسنده آنقدر در پرداخت این صحنه حرفه‌ای برخورد کرده و آن را بخوبی جا انداخته که بسیار تاثیرگذار و موفق بوده . از مهمترین دلایل موفقیت آن هم این بوده که نویسنده  از همان ابتدا صریحا به خواننده می گوید که این یک خواب است و دیگر خواننده با ادامه دادن داستان ، و با فهمیدن اینکه کل مطالب یک خواب و رویا بوده،  ناامید نمی شود.سخن آخر :همان طور که دیدید در کل این فصل، نویسنده ما را با فنون مختلف شروع صحنه آشنا کرده ولی  ما باید از کجا متوجه شویم که برای داستانی که می خواهیم بنویسیم، چه فن و سبکی مناسب است.  در واقع این سوال را نمی شود به صورت دقیق ، پاسخی واحد داد . شاید بهتر باشد صحنه های مان را با فنون مختلف نوشته و آنها را امتحان کنیم .در پایان از بین شان بهترین ها را انتخاب کنیم. </description>
                <category>farideh fard</category>
                <author>farideh fard</author>
                <pubDate>Tue, 23 Mar 2021 23:37:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماه اول تمرین۸</title>
                <link>https://virgool.io/@fard654321/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D8%AA%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%B8-gsuohyw4lsdz</link>
                <description>کودکی ،  پرشور و بازیگوش بودم . ولی هر زمان گلدوزیهای مادرم را  روی لبه ی بقچه های سفید داخل کمد ، می دیدم ، غرق تماشای رقص رنگ ها می شدم . کودکی فراموشم می شد و به عالم رنگ ها و نقشه ها سفر می کردم .  بزرگتر که شدم با ورود به مدرسه ، به خاطر می آورم که هیچگاه از درس انشا دل ِ خوشی نداشتم ولی عاشق آزاد نویسی و نوشتن خاطره بودم .ادبیات را دوست نداشتم اما دیوانه وار کتاب می‌خواندم . تحمل زنگ‌هنر برایم سخت بود، ولی از کشیدن نقاشی ساعت ها غرق لذت می شدم و دیوانه وار رنگ ها را روی صفحات به رقص در می آوردم و از شوق این لذت مست می شدم .و حالا بعد از گذشت سال‌ها از آن ایام ، همچنان خواندن و نوشتن همراه و یار جدانشدنی من است .همدم لحظات تنهایی و انیس و غمخوار تلخی های زندگیم . باور ندارم بدون اینها می‌توانستم از کوره راه های تنگ و ترسناک ناکامی‌ها و شکست های زندگی به سلامت عبور کنم . همیشه دلتنگی هایم را روی بوم ،  با طرح و رنگ به دست فراموشی می سپردم . در تلخکامی ها ، اشکهایم ،  سطر سطر دلنوشته هایم را گلباران کرده ، دل و جان را با جملاتش جلا می دادم و سبکبال به ادامه ی راه امیدوار می‌شدم . هر گاه کتابی را برای خواندن انتخاب می‌کردم ، مثل آن بود که زندگی قهرمانان داستان را همسان خود او تجربه می‌کنم . همراهش می‌شدم . با شادی هایش می خندیدم . با غم هایش می گریستم ، و با عشقش عاشقی میکردم .هر کتاب برای من حکم یک زندگی را داشت. بدین سان باور دارم بارها عاشق شده ام ، بارها مرگ را تجربه کردم  ، و این گونه می‌توان گفت که شاید بارها متولد شده‌ام .هنوز هم‌،  نقشها و رنگها ، درست مانند زمان کودکی، مرا مجذوب خود می‌کند . انگار جادویی هنر دست از سر من بر نمی دارد . زمانی که نقشی می‌کشم و رنگی روی بوم می گذارم ، مانند آن است که همه ی وجودم با چرخش قلمو به حرکت در می آید. گردش خونم را در رگ هایم حس می کنم . ضربان قلبم را با ضربات قلمو نظم می‌دهم ، و در نهایت زندگی رنگ زندگی به خود گرفته و زیبایی را به من هدیه می کند. تصور بودن بدون نوشتن و رسم طرح‌رنگ برایم غیرقابل تحمل است .هر چه بود و هر چه هست و هر آن چه خواهد شد، زندگی برای من همین است و بس. آرزوی من برای آخرین روی زندگی‌ام این است ،  که کنار همسر و دخترم در حالی که به آخرین تابلوی نقاشی ام نگاه می کنم ، مشغول ویرایش آخرین داستانم باشم .</description>
                <category>farideh fard</category>
                <author>farideh fard</author>
                <pubDate>Wed, 09 Sep 2020 15:28:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوا</title>
                <link>https://virgool.io/@fard654321/%D9%86%D9%88%D8%A7-psadskqihflx</link>
                <description>خانم نوا ، این یادداشت را پیشکار آقای الکس الان آوردند . گفتند منتظر جواب شما میمونند . لبزی چه کار خطرناکی کردی. مگه نمیدونی آقا تو عمارت هستند .فکر نکردی اگه این نامه را دستت می دید چه اتفاقی می‌افتاد . ببخشید خانم حق با شماست ، ولی فکر کردم شاید پیام مهمی باشه . برو پشت در مراقب باش آقای فیلیپ نیاد تا من جواب نامه را بنویسم . لیزی همینطور که دستهای عرق کرده اش را با پیشبندش خشک می کرد به آرامی از کنار در بیرون را می پایید.  خانم نوا باخواندن نامه از هیجان و ترس از جایش بلند شد، قلم را روی کاغذ رها کرد و به سمت لیزی چند قدمی برداشت و گفت، نه . امشب نه . خیلی خطرناکه. اگه فیلیپ قبل از اینکه از شهر خارج بشیم از این موضوع مطلع بشه ، همه ی سرباز های تحت فرمانش را برای دستگیری ما بسیج میکنه . حتما گیر می‌افتیم.  لیزی مضطربتر از قبل آب دهانش را قورت می‌دهد و با حرکت سر حرف خانمش را تایید می کند.  خانم نوا با عجله به سمت میز برمی‌گردد و مشغول نوشتن می‌شود . موهای حلقه شده روی پیشانی اش از عرق خیس شده و صورت برافروخته اش را آشفته تر می نماید .  نامه کوتاه و مختصر به پایان می‌رسد . &quot; الکس عزیز فرار ما امشب به خاطر حضور فیلیپ امکان‌پذیر نیست . فردا ظهر جای همیشگی منتظرم باش .&quot;  نوا به  سرعت کاغذ را تا کرده و مهر خودش را روی موم آب شده فشار می دهد و نامه را به دست خدمتکارش ، لیزی می‌سپارد.  لیزی از در اتاق بغلی بیرون برو. مراقب باش کسی تو را با این نامه نبینه . لیزی همانطور که نامه را زیر پیشبند آبی اش مخفی می‌کرد گفت ، چشم خانم. نگران نباشید.  و با عجله از اتاق خارج می‌شود .  خانم نوا  از هیجان زیاد به شدت عرق کرده بود .به همین دلیل بالاپوش خزدارش را که روی لباس ابریشمی آش پوشیده بود درمی آورد . نفسش در سینه حبس شده بود برای همین به سمت پنجره رفت و پرده را کنار زد ، همه جا تاریک بود،  به آرامی پنجره را باز کرد تا هوای تازه در اتاق جریان پیدا کند . نفس عمیقی کشید و خودش را روی تخت خواب دو نفره بزرگش انداخت . بغض داشت .  با خودش فکر کرد آخه چرا امشب باید فیلیپ از ماموریت برگرده . همه چیز خراب شد .  هنوز احساس خفگی می کرد . دستش را به سمت گردنش برد و ازشدت خشم و ناراحتی گردنبند مروارید را که هدیه ی همسرش بود را محکم کشید . ناگهان نخ ابریشمی گردنبند پاره شد و مرواریدها همه جای اتاق و روی تخت پخش شدند . این اتفاق بهانه‌ای بود که بغض نوا بترکد .همانطور که صورتش را روی بالش ساتن نقره‌ای رنگ فشار میداد، اشک‌هایش سرازیر شدند .  دقایقی بیش نگذشته بود که آقای فیلیپ وارد اتاق شد . روی لبه تخت ، کنار همسرش نشست . با دست به آرامی سرنوا را از روی بالش بلند کرد .  عزیزم چه شده . بعد از هفته ها دوری توقع داشتم از دیدنم خوشحال باشی . این چه  قیافه ایه .چرا اینقدر آشفته‌ای.  نوا تلاش می‌کند اشک‌هایش را از روی صورتش پاک کند و با لبخندی تصنعی می‌گوید ،چیزی نشده . این مدت تنهایی و دوری از تو روحیه ام را  حساس کرده. بعضی روزها بی دلیل بغض می کنم .حق با توئه . الان که تو پیشم هستی باید خوشحال باشم.  ماموریت چطور بود . فیلیپ همین طور که روبان ها و رشته‌های مروارید روی سر نوا را باز می‌کرد گفت،  میخواستی چطور باشه . دوری از تو اون هم روی آب و توی اقیانوس همیشه سخت و غیرقابل تحملِ  هر شب قبل از خواب لحظات با تو بودن را تصور می‌کردم تا سختی دریانوردی را قابل تحمل کنم . درسته اونجا فرمانده کشتی و یک لشکر دریانورد هستم ، ولی اینجا تو فرمانده ی منی و من  اسیر عشق توام‌.  نوا می خواست حرفی بزند که فیلیپ انگشت اشاره اش را روی لبهای نوا گذاشت و او را به خود نزدیک‌تر کشید . همینطور که موهای بلند طلایی نوا را روی شانه هایش نوازش می کرد،  شمع های روی میز کنار تخت را خاموش کرد و غرق در لذتِ عطرِ تنِ همسرش شد .  جریان هوا موهای پریشان نوا را روی صورتش به حرکت درمی‌آورد . نوا غلتی زد. همسرش کنارش نبود. با حرکت پرده های ضخیم طلایی پرتاب نور خورشید چشم هایش را برای بیدار شدن تحریک می‌کرد .  نوا به آرامی چشم‌هایش را باز کرد. سر درد داشت. تصور لحظه های شب قبل، سر دردش را شدیدتر می کرد .  ولی ناگاه به یاد وعده اش با الکلس افتاد .  با اشتیاق ازتخت پایین آمد . همیشه همین طور بود. از شوق دیدار او همه چیز را فراموش می‌کرد. حتی دردهایش را . نوا همینطور که مشغول پوشیدن لباس بود ، یاد اولین روز دیدارش با الکس افتاد . زمانی که اسبش رّم کرده بود و با سرعت به سمت پرتگاه چهارنعل می تاخت . الکلس که به تازگی زمین کشاورزی در آن حوالی خریداری کرده بود ، مشغول سرکشی به کارگرهایش بود که این صحنه را می بیند و بلافاصله برای نجات نوا خود را به اسل اومی رساند .  و این آغاز دلباختگی نوا و الکس بود . ساعتی نگذشت که نوا  به بهانه ی هواخوری روزانه سوار بر اسب محبوبش در جاده روتردام به سمت تپه های شنی می تاخت . در طول مسیر چهره عبوس و خشن همسرش فیلیپ ، با آن سبیل های زمخت تابیده شده و پیشانی چروکیده از نظرش محو نمی‌شد.  با خودش می گفت، دیگه  نمی تونم تحمل کنم .باید کار را تمام کنم . بعد از پیچ آخری،  تپه  شنی که محل قرار همیشگی شان بود دیده میشد . الکس زودتر از اوآنجا منتظرش بود .</description>
                <category>farideh fard</category>
                <author>farideh fard</author>
                <pubDate>Tue, 08 Sep 2020 23:18:39 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>