<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های fd.mohkami</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@farhad.mohkami</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-22 02:35:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/13530/avatar/rmQiLR.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>fd.mohkami</title>
            <link>https://virgool.io/@farhad.mohkami</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ده و سی</title>
                <link>https://virgool.io/@farhad.mohkami/%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D8%B3%DB%8C-pg1icpo1xin1</link>
                <description>ده و سی داستان شخصی است که پس از به هوش آمدن، خود را خوابیده میان یک خیابان می بیند. او در دقایق اول،  درکی از حال  و حتی آینده ندارد، چون گذشته ی خود را نمی داند. ده و سی قصه ی شخصی است که هرچند در جریان سیال زمان، چون دیگران پیش می رود، لیکن جهت یافتن راهی که باید رفته یا فهم تقاطعی حساس از حیات خود که در آن قرار دارد، راهی جز نگاه به گذشته ندارد، روزها و سالهایی شاید دور یا نزدیک، اما هویت بخش برای کسی که حتی نمی داند به چه جهت با تنی صدمه دیده، روی آسفالت داغ یک خیابان، خوابیده است. چون کودکی که تازه متولد شده، لیکن روحی دارد که سالهای سال زیسته است. وی بعد از دقایقی می فهمد، در پیچی از کوچه ی زنگی ایستاده و برای اینکه بداند، در پس آن با چه رویدادهایی روبرو خواهد شد، مجبور به کشف و شناخت پیچ های قبلی این مسیر است.</description>
                <category>fd.mohkami</category>
                <author>fd.mohkami</author>
                <pubDate>Fri, 04 Sep 2020 02:20:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی لازم است</title>
                <link>https://virgool.io/@farhad.mohkami/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%84%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-sluueeopseiq</link>
                <description>قسمتی از متن کتاب  &quot; گاهی لازم است &quot;درز بین ورقهای فلزی از خواب بیدار می­ شوند و هر چه هنگام برخاستن کم گذاشته بودند، جبران می­ کنند، اما دیگر به آن اعتنایی نمی­ کنم، به جایی امن و مطمئن رسیده ­ایم، اگر از هم جدا شده و به هزاران قطعه­ ی مساوی و حتی غیر مساوی تقسیم شوند، باکی ندارم. هرچند باید به یاد داشته باشم این فرندشیپِ پیر و فرتوت همانی است که باید روز بعد میزبان ما برای بازگشت باشد.هنوز سرعت داریم و یک لحظه به باندی که دقایقی پیش دیده بودم، شک می­ کنم، نکند آن خطِ کشیده شده میان جزیره تمام شود و این پرنده ­ی آهنی باز میل رفتن داشته باشد، برود و از آن سوی جزیره خارج گردد و سال­های سال محلی گردد جذاب و دیدنی برای توریست­ هایی که از آن بازدید خواهند کرد و وقتی راهنمای گروه، تعداد جانباختگان را اعلام می­ کند، آهی کشیده و به روح ما که در انتهای باند توقف نکرد و از خط پایانِ زندگی گذشت، درود فرستند. خوشبختانه اینگونه نمی­ شود. شتاب هواپیما کاهش یافته و دوباره همان خودروی زره پوشی می­شود که گویی بر بستری سنگلاخی پیش می­رود.هواپیما دور می­ زند و به سمت سالنی می­ رود که از بالا اتاقکی بیش نبود و حال که به آن نزدیک می ­شویم، همان اتاقک کوچک است و حتی کوچک­تر نیز به نظر می­رسد.</description>
                <category>fd.mohkami</category>
                <author>fd.mohkami</author>
                <pubDate>Sat, 07 Dec 2019 12:37:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی لازم است</title>
                <link>https://virgool.io/@farhad.mohkami/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%84%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-dxdfo7ry9jnn</link>
                <description>کتاب گاهی لازم است  نوشته فرهاد محکمیگاهی لازم استگاهی لازم است داستان آشنایی با ناخدای قایقی کوچک است که مسافران خود را در یک دریای طوفانی به ساحل نجات می رساند. ناخدایی که هنگام رودررو شدن با امواج سهمگین باور دارد،می توان از خطر رست و بعد از گریز از آن نیز می داند، هنوز هم عواملی هست که قادر به خروج مسافران قایق از مدار زندگی خواهد بود. او آموخته که بجای ترس از مرگ باید زندگی کرد، فرا گرفته که امواج خروشان هیچ دشمنی با وی ندارند و به وظیفه ی ذاتی خود عمل می کنند.ناخدا خود را ذره ابی کوچک از دنیا و طبیعت اطراف خود پنداشته و با جزء جزء آن کنار آمده است، به خوبی در جریان سیال طبیعت و دنیای اطراف جذب شده و همین رمز و راز ماندگاری و در نهایت نجات قایق از طوفان به دست او است. او همچون قطره های آب دریا، همچون صخره های جزیره، ماه آسمان آن شب طوفانی و ماهی ها، آموخته که هر کدام نقشی در نمایش هستی دارند و باید بی منت آن را پذیرفت.گاهی لازم است داستان آشنایی با شخصی است که در بدترین شرایط یک سفر دریایی، در میان امواج خروشان، به مسافران طوفان زده ی خود می فهماند که باید به طبیعت و ذره ذره ی دنیای اطراف خود احترام گذاشت، دست از غرور برداشت و باور کرد که ما انسانها هم جزئی از همین طبیعت هستیم و به اندازه ی ماهی ها، صخره ها و امواج سهمی مساوی از عالم هستی داریم، نه چیزی بیشتر و نه کمتر</description>
                <category>fd.mohkami</category>
                <author>fd.mohkami</author>
                <pubDate>Tue, 26 Nov 2019 16:47:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی لازم است</title>
                <link>https://virgool.io/@farhad.mohkami/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%84%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-u5zljuahroze</link>
                <description>گاهی لازم است، کتابی است شامل داستان مواجه  شدن با ناخدای قایقی کوچک که براحتی خود و سرنشینان همراه را از طوفانی سهمگین نجات می دهد، مردی که خود را جزئی از طبیعت و دنیای اطراف خود می داند، نه ذره ای بیشتر و نه کمتر. وی آموخته که امواج خروشان اگر قایق او را تهدید می کنند،  نه از سر کین و بدخواهی ، که بر اساس وظیفه ای ذاتی است که بر عهده دارند. صخره های جزیره هرچند مانعی بر سر امواج به نظر می رسند لیکن هر دو در یک مسیر در حرکت هستند و یک هدف را دنبال دنبال می کنند و آن هدف چیزی نیست جز زندگی، بودن و حرکت. </description>
                <category>fd.mohkami</category>
                <author>fd.mohkami</author>
                <pubDate>Sun, 10 Nov 2019 01:33:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی لازم است</title>
                <link>https://virgool.io/@farhad.mohkami/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%84%D8%A7%D8%B2%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-prgtq4frvl5v</link>
                <description>ایستاده و ساعتی به دریا، آسمان و موج¬هایی که آرام می¬آیند و بر ساحل ماسه¬ای می¬غلتند، خیره می¬شوم. در این لحظه¬ها درکی متفاوت از طبیعت دارم، چه روزها و شب¬هایی که آمده بودم و در این ساحل قدم زده و از زیبایی آن لذت برده بودم، چه لحظه¬هایی پای در خنکای آب آن گذاشته و از غلغلک حاصل از حرکت ماسه¬ها هنگام بازگشت موج، به اوج هیجان رسیده و بر ماسه¬های آن نقش¬های گوناگون ساخته بودم، ولی امروز بعد از ظهر، همه¬ی آن موج¬ها، قطره¬های آب، ماسه¬های ساحل و آسمانِ بالای آن را، هوشیار و زنده می¬بینم. تک¬تک این ذرات با زبان بی¬زبانی با من سخن می¬گویند و می-خواهند باور کنم که وجود دارند، ولی در این دقایق و بعد از سفر کوتاهی که به جزایر ابوموسی و تنب داشتم، آمده¬ام، از آنها دلجویی و بخواهم که من را باور کنند و دوست خود بدانند.
تا پیش از این همواره از اینکه غروب خورشید در ساحل بندرعباس در سمت  دریا اتفاق نمی¬افتد، گله و شکایت داشتم، ولی امروز از یاد آوری آن، شرمسار و خجالت زده هستم، من چقدر خود خواه بودم، همه¬ی اجزاء این دنیا بدون هیچ کم و کاستی سر جای خود است، بدون هیچ نقص و کمبودی، و در این میان و در این پهنه¬ی بی¬انتهای جهانی که در آن زندگی می¬کنم، این من هستم که وصله¬ای ناجور به نظر می¬رسم، من که شعور دارم و قادر به تفکر هستم. آیا چون قدرت تفکر دارم، این حق را نیز دارم که دریا را بدون موج¬های خروشان بخواهم، انتظار داشته باشم خورشید بجای غروب در سمت غرب، در جنوب غروب کند تا شاهد فرورفتن آن در دریا بجای خشکی باشم؟ چه کسی به من این اجازه را داده است که دلفین¬ها را تحسین و برای کوسه¬ها آرزوی مرگ و نابودی کنم، دریا را تا آن زمان که از وجود آن لذت می برم دوست داشته باشم ولی آن دم که باب میل من عمل نمی¬کند، با ترس از آن فرار کنم؟ یا با آن بجنگم.
با نجوایی که تنها خود قادر به شنیدن آن هستم از دریا عذرخواهی می-کنم، از آسمان می¬خواهم که من را ببخشد، نشسته و ماسه¬های ساحل را نوازش می¬کنم تا قدری از آنها دلجویی کرده باشم، هرچند می¬دانم آنها چه من را ببخشند، چه نبخشند، باز بر سر عهد خود خواهند ماند. ای¬کاش زبان داشتند و این راز را برای من فاش می¬کردند، رازی که موجب گشته بمانند و شکایتی نکنند، بایستند و خسته نشوند و هیچ کینه¬ای از کسی یا چیزی در دل نداشته باشند. امروز فهمیدم که ناخدای آن قایقِ تندرو چرا شبیه ماسه ها بود، شبیه صخره¬ها، دلفین¬ها و دریا بود. او زیستن در میان آنها را خوب آموخته و به همین دلیل رنگ آنها و بوی آنها را گرفته است.
گاهی لازم است در میان طوفان گرفتار شد، در ارتفاع و از پنجره یک هواپیمای کوچک، دریا و دنیای زیر پای خود را دید. گاهی لازم است برخورد پی¬درپیِ امواج خروشان به صخره¬های جزیره¬ای را از نزدیک مشاهده کرد، تا باور کنیم در گستره¬ی گیتی، ذره¬ای بیش نیستیم، ذره¬ای کوچک که حتی می-توان از وجود آن چشم پوشید، دریابیم که عمر ما، اگر طولانی هم باشد، در مقابل عمر جهان اینقدر کوتاه است که به حساب هم نمی¬آید، درک کنیم که دنیا و ابعاد آن بیش از آن است که ما تصور می¬کنیم.
به ساختمان خوابگاه بازگشته و وقتی وارد می¬شوم، خورشید غروب کرده است، در همان جهت که همواره غروب می¬کرد، مطمئن هستم و همین اطمینان، من را چنان آرام و دلگرم کرده است که بی توجه به نقش¬های حک شده بر دیوار گذشته و یا رویداده¬های پیش¬بینی نشده¬ی آینده، یکراست روی تخت دراز کشیده و به خواب می¬روم.
هی لازم است در میان طوفانی گرفتار شوی</description>
                <category>fd.mohkami</category>
                <author>fd.mohkami</author>
                <pubDate>Sat, 19 Oct 2019 02:56:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا ابد که نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@farhad.mohkami/%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D8%A8%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-rxgjdhfto8vu</link>
                <description> سوار بر تاکسی و بعد از عبور از چند خیابان به پادگانی که همه یا قسمتی از دانشجویان برای تقسیم به آن مراجعه کرده بودند رسیدم، نگهبان درب ورودی نامه معرفی را گرفت و مرا به داخل هدایت کرد . . . همانطور که وارد می شدم نیم نگاهی به نرده های دور پادگان انداختم، قطعا جرأت رد شدن از آنها را نداشتم ، ولی برای فکر کردن به عبور از آن آزاد بودم، اینکه می­توانستم آزادانه به عبور از آن نرده ها فکر کنم، خوشحالم نمی­کرد ولی به من کمک می کرد بفهمم، غیر از نگهبان، این نرده­ ها نیز مانع رهایی من هستند و حالا که آنها بودند شاید می­توانستم در دل، نگهبان درب ورودی را ببخشم و یا سهم کمتری از اسارتم را گردن وی بیاندازم. بیشتر که دقت کردم، دیدم نرده ها مهربان تر بودند، یا نه، هرچه بود، همان بود که می­دیدی، از نظر ارتفاع، فاصله­ ی میله ها و نحوه­ ی اتصال آنها به زمین غیر قابل تغییر، واضح و مشخص بودند، نیازی به مطرح کردن در خواستی از آنها  نبود، شرح وظایف در قامت وجودی آنها نهفته بود و تحت هیچ شرایطی در انجام آن  کوتاهی نمی­ کردند. غیر از نگهبانِ ایستاده بر آستانه درب ورودی پادگان، این نرده ها بودند که محکم و استوار سد خروج تو بودند و همچون میله­ های قفس، آزادی را از تو می­ گرفتند، اما همین که تغییری در رفتار آنها نمی­ دیدی ، همین که همواره بودند، هم ایستاده بر جای خود و هم ایستاده در راه انجام وظیفه، کمی قابل تحمل و چه بسا قابل درک تر به نظر می رسیدند. از این گذشته در صورت عبور فردی از آنها ، حال به هر شکل ممکن، همچون بازنده­ های خوب، واقعیت را می­پذیرفتند و ناراحت نمی­ شدند ، حیثیت خود را از دست رفته نمی­دیدند و بر خلاف ما که  هنگام شکست در عبور از آنها ، از زمین و زمان ناراضی می شدیم ، کینه ای از ما به دل نمی گرفتند. . . .نرده ها مهربان­تر بودند، چون روزهای بعد، افرادی ناشناس آنطرف ایستاده بودند و از ما زندانیان پول می­ گرفتند و مایحتاج ما را خریده و از پشت آنها تحویل می دادند و گاهی همین نرده ها سخاوتمندانه به بعضی از افراد اجازه عبور می دادند که شبی تا دیر وقت در خیابان های شهر گشتی زده یا تا صبح در خانه ­ی اقوام و نزدیکان ساکن شهر سپری کنند. </description>
                <category>fd.mohkami</category>
                <author>fd.mohkami</author>
                <pubDate>Sun, 17 Feb 2019 12:50:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تا ابد که نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@farhad.mohkami/%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D8%A8%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-jqhn7dayidyk</link>
                <description>  قسمت هایی از متن کتاب &quot; تا ابد که نیست &quot;پادگانی که بدلیل وجود درختان  بزرگ ، قدیمی بنظر می آمد ،  یک میدان صبحگاه نه چندان بزرگ شامل محوطه ای آسفالت شده به اندازه ... این شاید اولین واکنش اعتراضی من به اسارت و کیفیت پایین غذا بود، که خوشبختانه کسی ندید،  نهار ظهر نیز به همین منوال گذشت و و باز قید آن را زدم و همچنین عطای شام را به لقای آن بخشیدم، البته اگر نبود تنقلات و شیرینی هایی که از خانه همراه خود آورده بودم، بی شک نمی توانستم قید آن وعده های غذایی را بزنم. واکنش اعتراضی به شرایط موجود فقط بی صدا ترک کردن سالن غذاخوری بود، ناسزا گفتن به خود بود آن هم بی صدا، قهر کردن با خود ، جیغ زدن در عمق ده متری دریا، که فقط باعث ترسیدن ماهی ها می شد، گریه کردن در میان کویری پهناور و خشک که فقط مارمولک ها شاهد آن بودند. خوابیدن در وسط جاده ای که سالها است خودرویی از آن عبور نکرده، پریدن از هواپیمایی که هنوز پرواز نکرده و حتی هنوز تو سوار بر آن هم نشد ه ای و یا بستن سنگی بر پای و پریدن در رودخانه ایی که سالها خشک شده است و آبی ندارد. کیفیت غذا خیلی بد بود ولی گرسنگی بلایی سرم آورد که فردا صبح اول وقت اولین نفر حاضر در صف صبحانه بودم. اگر سنگ هم می دادند می خوردم .   </description>
                <category>fd.mohkami</category>
                <author>fd.mohkami</author>
                <pubDate>Sun, 17 Feb 2019 02:38:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>