<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Farhad Riazi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@farhad_Riazi87</link>
        <description>متولد یک روز گرم تابستان در اهواز. آخرای جنگ. مامانم می گه می تونستی متولد نشی اگه یکی از اون موشک ها می خورد به بیمارستان...فرصت زندگی بهم داده شد. امیدوارم انسان بودن و آزاده شدن رو پیدا کنم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 15:11:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/142846/avatar/jteI3Z.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Farhad Riazi</title>
            <link>https://virgool.io/@farhad_Riazi87</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شُکوه و شِکوِه</title>
                <link>https://virgool.io/@farhad_Riazi87/%D8%B4%D9%8F%DA%A9%D9%88%D9%87-%D9%88-%D8%B4%D9%90%DA%A9%D9%88%D9%90%D9%87-siikiwduyrt2</link>
                <description>شُکوه و شِکوِه{نقدی به سریال «در انتهای شب»} «هیچ تصویری سخت‌تر و باشکوه‌تر از آن نیست که دو نفر سهم‌شان از جاودانگی جهان را به گفتگو با هم اختصاص دهند»(الهامی از اندیشه آندره بازن) روایت اول- مدیوم شات: شُکوه یا در فاصله‌ی گفتگو و تصویرسه‌گانه ریچارد لینکلیتر، شب‌های روشن، نفس عمیق، تنها دو بار زندگی می‌کنیم، داستان ازدواج و...همه و همه در سالیان اخیر جای محکمی در قلب بسیاری از مخاطبین سینمادوست ایرانی پیدا کرده‌اند. نخ تسبیحی باریک این جهان‌های خودبسنده را به هم وصل می‌کند: «شُکوه گفتگو». قصه در انتهای شب از چنین جایی و کمی قبل‌تر شروع می‌شود.سینمای حادثه‌محور ایران با انباشت وقایع دراماتیک در هر اثر که بعضا از توان عاطفی تماشاگر معمول بیشتر است، در لحظاتی از عمر دهه‌های اخیر خود، گویی در پاگرد پله‌ها به تنفسی پرداخته و سهمی را به گفتگوی کاراکترها و ساختن شخصیت‌ها اختصاص داد. هنوز دیالوگ‌های استاد و رویا در فیلم موتمن یا سکانس هم‌نشینی منصور و آیدا در ماشینِ اثر پرویز شهبازی بازخوانی می‌شود. آیدا پناهنده، از دل این سنت مسیر روایی خودش را در سینمای ایران آغاز کرد.او که نگاهی از سینمای زنانهِ و جامعه‌محور بنی‌اعتماد و میلانی را در تار و پود جهان خود داشت، در «ناهید»(1393)، به تصویر قصه زنی مستقل در شمال کشور پرداخت که با مساله هویت تازه خود و تعارض با همسر پیشین‌اش درگیر است. اینجا روایتی را شاهدیم که به نظر در سینمای آن دو فیلمساز تاثیرگذار زن، پیش‌تر زیبایی‌اش و کامل‌ترش را دیده‌ایم. «اسرافیل»(1395)، ولی آغاز مسیری برای ترسیم جهان‌بینی مستقل پناهنده است. او در کشاکش مواجهه دوباره بهروز و ماهی(که انگار، ماهرخ در انتهای شب، جوانی او در شهر دیگری است)، از دل بازخوانی یک عشق قدیمی، به تصویر میانسالی در زندگی یک زن نزدیک می‌شود. ماهی که حالا مادرِ فرزند مرده‌ای است در دل نگاه‌های عتاب‌آمیز هم‌دیارانش، باید صلیب خودت را تنهایی به دوش کشد. تی‌تی، شخصیت اصلی فیلم بعدی او در ادامه این جهان است. زنی که شیرین‌عقل می‌خوانندش، حالا دلبسته مردی شده که از ساحت علم آمده و او را نمی‌فهمد.سریال «در انتهای شب»، از جایی در میانه این آثار شروع می‌شود. قصه زوجی میانسال از طبقه متوسط، بهنام و ماهرخ(ماهی) که شبیه به افرادی شبیه خودمان، از گرانی زندگی در تهران به شهرکی در حوالی شهر کوچ کرده‌اند تا شاید بتوانند از دل این تصمیم، زندگی بهتری برای خود و فرزندشان دارا بسازند. پناهنده مثل سه فیلم‌اش، سهم عمده‌ای از این درام را به پیشبرد عرضی و بطئی قصه از دل گفتگوهای این زوج اختصاص می‌دهد. روایت مینی‌سریال، مشابه تمهید دراماتیک آثار سینمایی‌اش، بیشتر از آنکه در طول قصه به پیش برود، عرض رابطه‌ها را جستجو می‌کند. روایت دوم- کلوزآپ: شِکوِه یا از پشتِ بغض، در قاب تنگ چهره‌هاکم‌کم جهان میانسالانه پناهنده در آغاز کشاکش زوج اصلی داستان، متبلور می‌شود. بهنام و ماهی تصمیم به جدایی از هم می‌گیرند در حالی که اصلا تنفر یا تلخی بی‌کرانی از هم ندارند. گویی تغییر بافت این جامعه، سقوط این زوج تحصیلکرده طبقه متوسطی به لایه‌های پایین‌تر، آرزوهای مشترک ساخته‌شده توسط آن‌ها را به محاق فروپاشی برده. فیلمساز با نگاه زنانه ویژه خود، دوربین را به نزدیک‌ترین سویه‌های رابطه این دو نفر، در دیالوگ‌هایی درباره اتاق خواب، می‌کشاند. حالا شِکوه و شکایت‌ها شروع شده. کارگردان باز هم سعه صدر و دوری از هیجان‌زدگی خود را در پیشبرد قصه حفظ می‌کند. اضافه‌شدن کاراکتر ثریا، همسایه بهنام، به مثابه آزمایشی برای این زوج عمل می‌کند. آیا بهنام از ماهی خسته شده بود یا زندگی روزمره، او را به ستوه آورده بود؟روزمرگی، به نقطه مهم پیشبرد درام در قسمت‌های میانی تبدیل می‌شود. این فرسایشی که گویی بر زندگی بهنام و ماهرخ سایه انداخته بود و پایان را برای آن رابطه رقم زد هنوز در جانِ مردِ قصه جاری و ساری است. روزمرگی که محبت صادقانه ثریا به بهنام، به نبرد آن آمده است. نماهای بسته از صورت‌ها در این بخش از پیشبرد قصه، تبادل پیام‌های شبانه این دو و استفاده از استیکرها در آن هم‌نشینی، این رابطه را به آزمونی شخصی برای بهنام تبدیل می‌کند. این دستاورد پناهنده/امیری در مقام نویسنده‌های مشترک اثر است. فیلم به مثابه درام‌های خانوادگی بزرگ سینما- فانی و الکساندر و یا داستان ازدواج- محکمه‌ای کم‌هیاهو ولی مهیب در درون او به پا می‌کند تا دقیق‌تر بتواند به ریشه بریدن‌اش از ماهرخ نزدیک شود.پدر ماهرخ، یک کاتالیزور مهم در پیشبرد این بخش از روایت است که وارد قصه می‌شود. او همزمان انسانی با تحکم مردسالارانه و دلسوزی پدرانه است که می‌خواهد کنار دخترش باشد تا راز جدایی بهنام از ماهرخ را کشف کند. سکانس دونفره ماهرخ و پدر، تجسمی از نگاهی دیریاب به رابطه‌ها در خانواده ایرانی در درام‌های معاصر سینمای ایران است. پدری که از دخترش می‌خواهد با او درد دل کند؛ اگر توانست که کاری با هم می‌کنند و اگر نه هم که گریهِ کنار هم که هست! اینجاست که قصه در دستاوردی انسانی، به جای «همراهی»، از «همدلی» بهره می‌گیرد که ریشه در فهم مشترک از رنج‌ها دارد. بهنام بعد از لحظه گم‌شدن پسرش، از ثریا و آن معاشقه گرم دور می‌شود. حالا زمانی است که باید تصمیمش را برای ادامه مسیر بگیرد. روایت سوم- اکستریم لانگ‌شات: شُکوه و شِکوِه یا سفر طولانی روز در انتهای شبآثار ماندگار، بیش از آن‌که شرح حال فردی باشند، پژواکی از ضمیر جمعی‌اند؛ محاکاتی از جان جامعه. فیلمسازان بزرگ از دل ساده‌ترین روایت‌ها، صحنه‌ای می‌سازند برای بازاندیشی در مفاهیمی که وجدان تاریخی یک ملت را می‌سازند؛ عدالت، گذشت، حق، بقا. از «هملت» و «مکبث» تا «ملاقات بانوی سالخورده» و «جدایی نادر از سیمین»، آنچه به یاد می‌ماند فقط سرنوشت شخصیت‌ها نیست، بلکه احوالی‌ست که با ما می‌ماند؛ احوالی که گویی از زمانه‌ی خود سخن می‌گوید.در در انتهای شب، پناهنده با هوشیاری، قصه‌ای ظاهراً شخصی را بدل به پژواکی از یک وضعیت جمعی می‌کند. در قسمت‌های پایانی، دوربین آرام عقب می‌رود. دیگر آن قاب‌های بسته و اضطراب‌های فردی نیست که در مرکزند؛ حالا شهرک، به‌مثابه یک نشانه‌، یک مدل کوچک از جامعه‌ای بزرگ‌تر، پیش روی ماست: خاموش، سرد، مردد. اما همین سکوت، شاید نشانه‌ی تداوم گفت‌وگویی دیگرگونه است: پنهان، غیرمستقیم، ولی زنده.پناهنده از آغاز، گفت‌وگو را جوهر رابطه نشان می‌دهد؛ اما در پایان، این گفت‌وگو به سطحی عمیق‌تر و دشوارتر منتقل می‌شود. دیالوگ‌های صریح جای خود را به کنش‌های در سکوت داده‌اند: در بسته نشدن در، در فاصله‌ی تخت‌ها، در نگاه پنهانی، در تعلل در ترک خانه یا ناتوانی در رفتن. همه این‌ها نشانه‌اند از گفت‌وگویی که هنوز ادامه دارد، هرچند در لفافه و تردید. ماهی و بهنام، به‌مثابه‌ی دو فرد، و نیز دو سوی یک رابطه، از طوفان خشم و شِکوه عبور کرده‌اند. اما نه به ساحل آشتی رسیده‌اند و نه از هم گسسته‌اند. آن‌ها به نقطه‌ای رسیده‌اند که بسیار شبیه وضعیت جامعه ماست: خسته، زخم‌خورده، اما هنوز امیدوار به امکانِ گفت‌وگو، ولو در سایه و سکوت.در این لانگ‌شات نهایی، دوربین فقط از خانواده فاصله نمی‌گیرد، بلکه گویی از جامعه نیز فاصله می‌گیرد تا آن را در کلیت خود ببیند. سکوت این قاب، پژواک سکوت‌های بزرگ‌تری‌ست؛ سکوتی که بسیاری از ما در زندگی جمعی تجربه‌اش کرده‌ایم: میان نسل‌ها، میان طبقات، میان خانواده و نهاد، میان فرد و جامعه. اما همین سکوت، اگر بدل به زیستن شود، به امکانی نو تبدیل می‌شود: امکانی برای تداوم، برای روشن نگه‌داشتن چراغی، هرچند در انتهای شب. گفت‌وگو در این قاب، نه فقط وسیله‌ای برای حل بحران‌های خانوادگی، که کنایه‌ای‌ست به نیاز ما به شنیدن و شنیده‌شدن در خانه، در پیرامون، در اکنون.در نهایت، از این فاصله دور، آدمی در دل مکان و زمان گم نمی‌شود؛ بلکه به تدریج در نسبت با آن‌ها معنا پیدا می‌کند. «شُکوه»، نمای بیرونی زندگی یک زوج طبقه‌ متوسط است؛ چیزی که از بیرون دیده می‌شود. اما «شِکوِه»، پژواک آرام نارضایتی‌ها و خستگی‌هایی‌ست که در سکوت روزمره انباشته شده‌اند. نه فقط در یک خانه، که در لایه‌های پنهان یک جامعه. شاید سینما، بی‌آن‌که صدایی بلند کند، بتواند آنچه را که ناگفتنی‌ست، در دل همین خاموشی به شنیدن نزدیک‌تر کند.</description>
                <category>Farhad Riazi</category>
                <author>Farhad Riazi</author>
                <pubDate>Thu, 04 Sep 2025 12:15:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در کشاکش فرم و معنا</title>
                <link>https://virgool.io/VODIOIR/%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%B4%D8%A7%DA%A9%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D9%85-%D9%88-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-czeqqkiy9qjw</link>
                <description>نگاهی به آثار سی و هشتمین جشنواره فیلم کوتاه تهرانسینمای فیلم کوتاه از دیرباز با سوالی بنیادین روبرو بوده است: نظر به فرصت بسیار محدود در نسبت با زمان فیلم نیمه‌بلند و بلند، چه عامل متمایزی در این گونه از سینما می‌تواند باعث تعلق خاطر پیوستۀ گروه‌های وسیع‌تری از مخاطبین شود؟(افزون بر سینه‌فیل‌ها و سینماگران)اگر به دوگانۀ ازلی و ابدی فرم و محتوا بازگردیم، می‌توان جریان‌های غالب در این دوره از جشنواره را به شکل پیشنهادی زیر صورت‌بندی کرد:1-‌ غلبۀ محتوا:-‌«اتاق عقد»(حسن حبیب‌زاده): با طرح مضمون جنگ سوریه با بیانی نه چندان بدیع(بازگشت روحِ رزمندۀ از دست‌رفته و گفتگوی او با همسرش) درصدد است که در بستری عاشقانه، با فرمی معمول، به طرح جهان‌بینی خود بپردازد.- ‌«کبود»(علی توکلی): در تعارض قرار گرفتن باقیماندگان یک مرد/زن مسن بعد از درگذشت او و برملاشدن اسراری، ایده‌ای پرتکرار در سالیان اخیر سینمای ایران بوده است(از جمله در «مرگِ ماهی»ِ روح‌الله حجازی، «ائو»ِ اصغر یوسفی‌نژاد). در کبود، فیلمنامه‌نویسان سعی می‌کنند با اضافه‌شدن خط تعلیقی- چرایی کبود فرد متوفی- مسیری تازه در روایت را اضافه کنند ولی به علت بازگشت به تیپ‌های آشنا و بازی‌های تا حدودی اغراق‌شده(ابراهیم عزیزی)، داستان بدون شاخ و برگ مناسب، به پایان می‌رسد.- کپسول(امیر پذیرفته): فوتبال، هنوز ظرفیت‌های بسیاری برای پرداخت در درام‌های جذاب دارد که شاید به جز معدود مواردی، به آن توجه کاملی در سینمای ایران نشده است. پذیرفته در این اثر- که با حمایت باشگاه ورزشی مس رفسنجان ساخته شده- سعی دارد که با عواملی چون مدل موی رونالدو، حضور کپسول و...روایت تازه‌ای از مصائب این عشق را نشان دهد. به رغم تلاش‌ها، تجربه به اثری کامل تبدیل نمی‌شود ولی می‌توان از این بستر، برای آثار آینده و قراردادن موضوع این تعلق خاطر در بافت درام، آموزه‌های فرا گرفت.2- چیرگی ایدۀ اولیه:-‌ «بشقاب»(عذرا خوان‌خواجه): دلبستگی به ایدۀ اولیه تعلق خاطر یک زن مسن به دیش ماهواره برای تماشای قسمت‌های هیجان‌انگیز یک سریال، در بافت اثر تبدیل به یک گسترۀ همگون نمی‌شود و اجرای متوسط رو به پایین، فیلم را در حد جذابیت همان طرح موضوع اولیه نگاه می‌دارد.-‌ «بازی رفت، اینجاست»(امیرحسین شیرالی): ادای دین فیلم به ایدۀ فاصله‌گذاری بیضایی در «مسافران» و نگاه به آن سکانس از زوایای دوربین مختلف و قاب‌بندی غیرمعمول دوربین با نشان‌دادن چهرۀ شخصیت‌ها، به دلیل عدم بسط شخصیت‌ها و دیالوگ‌نویسی تخت و غیرطبیعی، جذابیت فیلم را در گام ابتدایی، متوقف می‌کند.- «ارفاق»(رضا نجاتی): در اینجا همه چیز، مثل بازیِ کنترل‌شدۀ هوتن شکیبا و اصغر پیران، سر جایش است ولی فیلمنامه نمی‌تواند در نیمۀ دوم خود، دلایلی را که در ابتدای کار برای باج‌گیری دانش‌آموز با ما به اشتراک گذاشته بسط دهد و فیلم در ادامه با پایانی ناتمام(و نه باز) به پایان می‌رسد.3- غلبۀ فرم:-‌ «نارس»(محسن پوریوسفیان): گفتگو با یک کاراکتر ذهنی- یک عروسک- این بار با فرمی قابل قبول در مقیاس سینمای ایران، ساخته شده است. حالا دیگر، محدودیت‌های ساختاری، عاملی برای کم‌ باور‌پذیری ایدۀ اولیه نیست ولی عدم شخصیت‌پردازی و دیالوگ‌نویسی مناسب و بازی‌ معمولی شخصیت مرد بادکنک‌فروش، فیلم را در حد فرم اولیه متوقف می‌کند.- «دکولاژ»(عرفانه صادق‌زاده): گاهی تمایز در فرم، خود را در پوستر، شیوۀ قصه‌گویی و قاب‌بندی نشان می‌دهد. اینجا، میان‌نویس‌هایی که با تایپوگرافی غیرمعمول است، درصدد است که به پدیدۀ «مهاجرت» نگاهی تازه بیندازد، اما با سکوت‌هایی نا به جا، در این مهم ناکام می‌ماند.4- همزیستی مسالمت‌آمیز فرم و محتوا:-‌ «لِبِر کروموزوم17»(شروینه دیدنده)، بنا به الگوی آثاری که پلات داستانی خود را از یک بیماری/نقص خاص جسمی/روحی به عاریت گرفته‌اند، آغاز می‌کند ولی در ادامه موفق به بسط این ایدۀ مشخص- در اینجا روند تدریجی نابینایی در عارضه‌ای به نام لِبِر- می‌شود و خاصیتی اکنونی و اینجایی به خود می‌گیرد.-‌ «گجو»(سینا محمدیان): جایی در فیلم کوتاه، فقط قرار است در کنار بازی‌هایی خوب، با حرکت دوربینی آرام، یک روایتِ خانوادگی ارائه داد. محمدیان در این فیلم، به مدد بازی خوب مریم مقدم، موفق به این کار می‌شود.-‌ «منطقه»(اسما ابراهیم زادگان): ایدۀ فیلم در فیلم در لوکیشنی رازآلود- مشابه «ماهی و گربه»ِ شهرام مکری- با پرداختی مناسب تبدیل به طرح پرسش همیشگی چیستی و چرایی دیالکتیک واقعیت/درام در آثار سینمایی می‌شود.- «هرگز، گاهی، همیشه»(شادی کرم‌رودی): فیلمی که مسئولیت کوچکی برای خود تعریف می‌کند و در آن مسیر، نمرۀ قبولی می‌گیرد. این حد و مرز برای خود تعریف‌کردن و پایبندی به آن، برگ برندۀ این فیلم است.- «برای بار دوم»(لیلا اخباری): استفاده از ظرفیت‌های هنر نمایش، هنوز می‌تواند پیش‌برندۀ درام‌ باشد. این بار بازیگری در یک تئاتر دانش‌آموزی به نقطۀ عزیمتی برای نگاه به مرگ قرار می‌گیرد. اجرایِ پخته‌تر، می‌توانست این فیلم را به اثری ارزشمندتر تبدیل کند.فیلم‌های جشنواره امسال را در ودیو تماشا کنیم</description>
                <category>Farhad Riazi</category>
                <author>Farhad Riazi</author>
                <pubDate>Mon, 08 Nov 2021 13:24:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کجا پیدایت کنم؟</title>
                <link>https://virgool.io/VODIOIR/%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DA%A9%D9%86%D9%85-cliriiqyo2ka</link>
                <description>{نگاهی به فیلم کوتاه ««لِبِر- کروموزوم17»/شروینه دیدنده}یغما در آستانه‌ی مهاجرت به سوی همسرش متوجه می‌شود در اثر یک بیماری وراثتی در حال نابینا شدن است و آن‌را از همه پنهان می کند. لبر، بیماری مرتبط به عصب بینایی و وراثتی می‌باشد که دلیل آن جهش کروموزوم 17 است و صرفاً از مادر به فرزندانش منتقل می‌شود.ایدۀ تک‌خطی فیلم، متمایز به نظر می‌رسد. در نگاهی کلی، آثاری که مبتنی بر یک عارضۀ جسمی/روحی نادر که عموم جامعه از ابعاد و کیفیت آن آگاه نیستند، پتانسیل برداشت‌های فرامتنی و استعاری را فراهم می‌سازد. شروینه دیدنده در این فیلم، به این موفقیت دست پیدا کرده و توانسته این عارضۀ خاموش را به بستری برای تعارض دیدن/ندیدن و چیزهایی که چشم آدم را درگیر می‌سازد، تبدیل می‌کند.داستان فیلم، از سویی «بید مجنون»(مجید مجیدی، 1383) را نیز به ذهن متبادر می‌سازد. اگر رویکرد داستان در آنجا، ساحت مجازات قهرمان داستان بعد از کم‌رنگ‌شدن بینایی‌اش بود، در اینجا، روایت به سوالی درونی‌تر بدل می‌شود. حالا در این فرصت کمِ باقیمانده تا پایان دیدن، چه چیز را باید دید؟دیالوگ یغما با همسرش که چطور در فرودگاه پیدایش کند، حالا ما را به لایۀ بعدی فیلم رهنمون می‌سازد: ستایش لمس شدن. و این بدنمندی، به دیدگاه متمایز فیلم تبدیل می‌شود.ایده‌های مشابه این فیلم، شاید در نگاه اول، عموماً مناسب برای پرداخت در آثار بلند به نظر می‌رسند ولی لبر- کروموزوم17 توانسته به جهانی خودبسنده دست پیدا کند و از این بستر دراماتیک، استفادۀ مناسب روایی را پیدا کند.منتظر آثار آینده دیدنده خواهیم بود.این فیلم را در ودیو تماشا کنید</description>
                <category>Farhad Riazi</category>
                <author>Farhad Riazi</author>
                <pubDate>Fri, 22 Oct 2021 21:06:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رضا و سکوهای سمت راست تختی اهواز</title>
                <link>https://virgool.io/@farhad_Riazi87/%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D9%88-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D9%87%D9%88%D8%A7%D8%B2-awqsyycitmny</link>
                <description>هر زمان که تو تاریکی‌های زندگی گیر می‌کنم، هر وقت که به ته کوچه‌های بن‌بست مغزم می‌رسم، تو مغزم چند نفر فوتبال بازی می‌کنند. ماه‌هایی که روز پنجمش، فیش واریز حقوقم رو می‌بینم و هر چقدر بالا و پایینش می‌کنم، می‌فهمم چه روزهای سختی تا پنجم ماه بعد در انتظارمه، دریبل دوطرفه می‌زنم. اون زمان‌ها که با بابام بحثم می‌شه یا یه تنشی تو خونه به وجود میاد، دروازه‌بان می‌شم و یه موقعیت صد در صد گل رو از مهاجم حریف می‌گیرم. اون روزهایی که نتیجه یه جایزه یا مسابقه که توش شرکت کردم و برنده نشدم رو می‌دند، یه چیپ می‌زنم پشت دروازه‌بان حریف. یه زمان‌هایی که اخبار تلویزیون، داره چیزی می‌گه که همه وجودم آتیش می‌شه از دروغش، از ظلمش، از رنجش، یه ضربه ایستگاهی می‌زنم سه‌کنج دروازه. خیلی وقته انقدر تو ذهنم فوتبال بازی می‌کنند که فکر می‌کنم باید خودم رو به روانشناس معرفی کنم. چند وقتیه که بعد خبرهای فوتبالی، بدون اینکه کسی ببینه یا متوجه بشه، تو گوگل «بیماری رویابینی در روز» را جستجو می‌کنم و قبل اینکه صفحه‌ای‌ از نتایجش باز بشه، سریع می‌بندمش و می‌روم دراز می‌کشم. من در رویاهای جنوبی‌ام، وسط تختی اهواز، آن سکوهای سمت راستش، سال‌هاست نی‌انبان می‌زنم؛ با رضا.صفحه را مرتب بالا و پایین می‌کنم. بالاخره باید پیدایش کنم. نی‌انبان را. آرزویم بود که روی سن دانشگاه‌مان، بزنمش ولی نشد. در واقع، نشد ولی در خیال‌ام چرا. بارها و بارها.یادگیری موسیقی را مثل خیلی چیزهای دیگر زندگی، عقب انداختم. سال‌هاست که می‌بایست سنتور را مسلط شده و به سمت کمانچه رفته بودم ولی در اکنون، هنوز نُت خواندن را هم بلد نیستم. مثل فتوشاپ که سال‌هاست می‌خواهم یاد بگیرم، مثل اتوکد و مثل خیلی چیزهای دیگر. خیلی چیزها که در برهه‌های مختلف زندگی، لذت‌شان به سراغ‌ام آمدند و شاید کمی بعد کم‌رنگ‌تر شدند ولی عطش هم‌نشینی و معاشقه با آن‌ها هنوز در درونم شعله‌ور است. یادگیری نی‌انبان، پر دودترین این آتش است.هر بار که عزم تهیه‌اش را کردم نشد که نشد. یک بار پولم نرسید، بار دیگر، جایی پیدا نکردم، آن بار قبولی دانشگاه و کار فرصت یادگیری را گرفته بود و...تیر امسال، آخرش شد. این شب تار به سحر رسید. دوستانم، بی‌مقدمه، نی‌انبان الکترونیکی که تازه به بازار آمده را برایم از بوشهر تهیه کردند. پستچی زنگ زد و برایم آوردش. می‌دانستم اگر به خودم بود شاید هیچ‌وقت پولم، عزم‌ام نمی‌رسید. چند روزی است که دستم به دستانش خورده. چند ساعتی است که آخر شب را با صدای آن، و دست‌های بی‌منطقی که بر دکمه‌هایش فرود می‌آید و صدایی اندکی خوش را تولید می‌کند، سر می‌کنم.سال‌ها پیش در گفتگویی با راننده یک تاکسی، او برایم با دلایلی ثابت کرد که خدا، اهل جنوب بوده است; دلایلش را دقیقا به خاطر ندارم ولی یکی‌شان، به گمانم این «در خود زندگی کردن» و عشق‌کردن با جهانِ تنهایِ شخصی(الله صمد و فتبارک الله احسن الخالقین) اش بود. بیل‌شنکلی، اسطوره باشگاه لیورپول، در آن جمله حالا کالتش، فوتبال را نه بازی مرگ و زندگی، که چیزی فراتر از آن‌ می‌داند. به سیاق لاف‌های خود جنوبی ها، با بررسی تبارشناسی شنکلیِ فقید حالا به این نتیجه رسیده‌ام که پدر او، زمانی در آبادان، کارگری می‌کرده و این جمله را از عدنان، لیدر مشهور تیم صنعت نفت برداشته است و او هم در گفتگویی به باسم، سرهوادار تیم استقلال اهواز داده; بیشتر از فوتبال، تختی فراتر از مرگ و زندگی است; همان جلجتایی که ساکنینش، تا آن‌جا صلیب خود را به دوش می‌کشند و در آن‌جا مثل چی کیف می‌کنند و به عروج می‌رسند.به این فکر می‌کنم چه می‌شد که در جایی مثل «دیوار»، در «دیوارِ آرزوها»، امکان «زندگی و ما» هم می‌آمد. که بشود با آن تا ته خط رفت. که تو حتی اگر پول خرید کاملش را نداشتی، پیش یک پاکباختۀ آن بروی و فرصت روزگاری تنفس‌کردن در هوایش را بگیری. که جایی باشد که آدمی، قصۀ خودش، منتهای دلش را بنویسد شاید دوستی، دوستانی مثل مال من روزی آن را بخوانند و روزی زنگ خانه بخورد و ناگاه..به رضا، نوۀ عمه‌ام فکر می‌کنم که سال‌ها بود می‌خواست یک بار هم که شده آغوشی از این معشوق گریزپا بگیرد؛ نشد که نشد. رضا، شب عید در تصادفی از دستم رفت. می‌خواهم برای رضا، تا خود صبح نی‌انبان بزنم...</description>
                <category>Farhad Riazi</category>
                <author>Farhad Riazi</author>
                <pubDate>Wed, 11 Aug 2021 19:47:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رضا و سکوهای سمت راست تختی اهواز</title>
                <link>https://virgool.io/@farhad_Riazi87/%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%D9%88-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%D8%AE%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D9%87%D9%88%D8%A7%D8%B2-gplmouf8ishd</link>
                <description>هر زمان که تو تاریکی‌های زندگی  گیر می‌کنم، هر وقت که به ته کوچه‌های بن‌بست مغزم می‌رسم، تو مغزم چند  نفر فوتبال بازی می‌کنند. ماه‌هایی که روز پنجمش، فیش واریز حقوقم رو  می‌بینم و هر چقدر بالا و پایینش می‌کنم، می‌فهمم چه روزهای سختی تا پنجم  ماه بعد در انتظارمه، دریبل دوطرفه می‌زنم. اون زمان‌ها که با بابام بحثم  می‌شه یا یه تنشی تو خونه به وجود میاد، دروازه‌بان می‌شم و یه موقعیت صد  در صد گل رو از مهاجم حریف می‌گیرم. اون روزهایی که نتیجه یه جایزه یا  مسابقه که توش شرکت کردم و برنده نشدم رو می‌دند، یه چیپ می‌زنم پشت  دروازه‌بان حریف. یه زمان‌هایی که اخبار تلویزیون، داره چیزی می‌گه که همه  وجودم آتیش می‌شه از دروغش، از ظلمش، از رنجش، یه ضربه ایستگاهی می‌زنم  سه‌کنج دروازه. خیلی وقته انقدر تو ذهنم فوتبال بازی می‌کنند که فکر می‌کنم  باید خودم رو به روانشناس معرفی کنم. چند وقتیه که بعد خبرهای فوتبالی،  بدون اینکه کسی ببینه یا متوجه بشه، تو گوگل «بیماری رویابینی در روز» را  جستجو می‌کنم و قبل اینکه صفحه‌ای‌ از نتایجش باز بشه، سریع می‌بندمش و  می‌روم دراز می‌کشم. من در رویاهای جنوبی‌ام، وسط تختی اهواز، آن سکوهای  سمت راستش، سال‌هاست نی‌انبان می‌زنم؛ با رضا.صفحه  را مرتب بالا و پایین می‌کنم. بالاخره باید پیدایش کنم. نی‌انبان را.  آرزویم بود که روی سن دانشگاه‌مان، بزنمش ولی نشد. در واقع، نشد ولی در  خیال‌ام چرا. بارها و بارها.یادگیری  موسیقی را مثل خیلی چیزهای دیگر زندگی، عقب انداختم. سال‌هاست که می‌بایست  سنتور را مسلط شده و به سمت کمانچه رفته بودم ولی در اکنون، هنوز نُت  خواندن را هم بلد نیستم. مثل فتوشاپ که سال‌هاست می‌خواهم یاد بگیرم، مثل  اتوکد و مثل خیلی چیزهای دیگر. خیلی چیزها که در برهه‌های مختلف زندگی،  لذت‌شان به سراغ‌ام آمدند و شاید کمی بعد کم‌رنگ‌تر شدند ولی عطش هم‌نشینی و  معاشقه با آن‌ها هنوز در درونم شعله‌ور است. یادگیری نی‌انبان، پر دودترین  این آتش است.هر بار که عزم  تهیه‌اش را کردم نشد که نشد. یک بار پولم نرسید، بار دیگر، جایی پیدا  نکردم، آن بار قبولی دانشگاه و کار فرصت یادگیری را گرفته بود و...تیر  امسال، آخرش شد. این شب تار به سحر رسید. دوستانم، بی‌مقدمه، نی‌انبان  الکترونیکی که تازه به بازار آمده را برایم از بوشهر تهیه کردند. پستچی زنگ  زد و برایم آوردش. می‌دانستم اگر به خودم بود شاید هیچ‌وقت پولم، عزم‌ام  نمی‌رسید. چند روزی است که دستم به دستانش خورده. چند ساعتی است که آخر شب  را با صدای آن، و دست‌های بی‌منطقی که بر دکمه‌هایش فرود می‌آید و صدایی  اندکی خوش را تولید می‌کند، سر می‌کنم.سال‌ها  پیش در گفتگویی با راننده یک تاکسی، او برایم با دلایلی ثابت کرد که خدا،  اهل جنوب بوده است; دلایلش را دقیقا به خاطر ندارم ولی یکی‌شان، به گمانم  این «در خود زندگی کردن» و عشق‌کردن با جهانِ تنهایِ شخصی(الله صمد و  فتبارک الله احسن الخالقین) اش بود. بیل‌شنکلی، اسطوره باشگاه لیورپول، در  آن جمله حالا کالتش، فوتبال را نه بازی مرگ و زندگی، که چیزی فراتر از آن‌  می‌داند. به سیاق لاف‌های خود جنوبی ها، با بررسی تبارشناسی شنکلیِ فقید  حالا به این نتیجه رسیده‌ام که پدر او، زمانی در آبادان، کارگری می‌کرده و  این جمله را از عدنان، لیدر مشهور تیم صنعت نفت برداشته است و او هم در  گفتگویی به باسم، سرهوادار تیم استقلال اهواز داده; بیشتر از فوتبال، تختی  فراتر از مرگ و زندگی است; همان جلجتایی که ساکنینش، تا آن‌جا صلیب خود را  به دوش می‌کشند و در آن‌جا مثل چی کیف می‌کنند و به عروج می‌رسند.به  این فکر می‌کنم چه می‌شد که در جایی مثل «دیوار»، در «دیوارِ آرزوها»،  امکان «زندگی و ما» هم می‌آمد. که بشود با آن تا ته خط رفت. که تو حتی اگر  پول خرید کاملش را نداشتی، پیش یک پاکباختۀ آن بروی و فرصت روزگاری  تنفس‌کردن در هوایش را بگیری. که جایی باشد که آدمی، قصۀ خودش، منتهای دلش  را بنویسد شاید دوستی، دوستانی مثل مال من روزی آن را بخوانند و روزی زنگ  خانه بخورد و ناگاه..به  رضا، نوۀ عمه‌ام فکر می‌کنم که سال‌ها بود می‌خواست یک بار هم که شده آغوشی  از این معشوق گریزپا بگیرد؛ نشد که نشد. رضا، شب عید در تصادفی از دستم  رفت. می‌خواهم برای رضا، تا خود صبح نی‌انبان بزنم...</description>
                <category>Farhad Riazi</category>
                <author>Farhad Riazi</author>
                <pubDate>Wed, 11 Aug 2021 19:39:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای قشنگ نو</title>
                <link>https://virgool.io/VODIOIR/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%B4%D9%86%DA%AF-%D9%86%D9%88-gdq0hpcidpcg</link>
                <description>{نگاهی به فیلم اسباب‌بازی/نیما رحیم‌پور، 1398}ساختن فیلم ژانر در حوزه سینمای کوتاه، همیشه از تجربه‌های غیربومی نشات گرفته. امکانات کمتر در مقیاس با سینمای کوتاه دیگر کشورها، فرصت تجربه‌های ژانری را تا پیش از سالیان اخیر کمتر فراهم آورده بود. حالا با رشد تکنیکی محسوس سینمای ایران(چه در سینمای داستانی و چه در غیرداستانی)، مخاطب می‌تواند گونه‌های دیگر از سینما را تجربه کند. فیلم کوتاه «اسباب‌بازی»، یک تجربه در سینمای علمی-تخیلی است.مادر نیما، برای او عروسکی می‌خرد. این عروسک کاملا شبیه یک نوزاد کودک واقعی است و تنها تفاوت او دکمه ای در پشت سر اوست که آنرا خاموش می‌کند. پس از گذشت مدتی، نیما احساس می‌کند که عروسک محبت مادر را دزدیده است. در اولین لحظه‌ای که روایت فیلم از رئالیستی به غیرواقع‌گرایانه تبدیل می‌شود، مخاطب متوجه می‌شود که باید با واژگان تازه‌ای ادامۀ اثر را دنبال کند.داستان کوتاه بروس هالند راجرز، منبع اقتباس آزاد فیلم، فضایی غیربومی را پیش روی مخاطب قرار داده اما نیما رحیم‌پور به خوبی توانسته، رنگ‌هایی ایرانی به فضای داستان تزریق کند تا مخاطب در فضایی آشناتر با این بستر تازه روبرو شود. فیلم در جاهایی، تمهیدات روایی «صندلی خالی»، تجربۀ کم‌قدردیدۀ سامان استرکی در سال 1387 را تداعی می‌کند. با این تفاوت که اسباب‌بازی، بازیگوشی خود را صرفاً در فرم، محدود نگاه می‌دارد و از این ابزار و فضای تازه، گفتمان متنی تازه‌ای را با مخاطب به اشتراک فیلم ، روند فضاسازی غیرمعمول خود را به سمت عنصر غافلگیری در داستان پیش می‌برد. تمهیدی که، به نظر در فضایی متفاوت از زمینه‌چینی داستان قرار می‌گیرد.اسباب‌بازی، اجرایی موقر با تمهیدات بصری قابل قبول دارد که پذیرش قرارداد مولف با مخاطب را هموارتر می‌سازد. حالا می‌توان با تماشای این مستند، «سینمای کوتاه ژانر» را بیش از پیش به ادبیات این حوزه اضافه کرد. حالا می‌توان منتظر گروه تازه‌ای از مخاطبین بود!اسباب‌بازی را در ودیو تماشا کنید.</description>
                <category>Farhad Riazi</category>
                <author>Farhad Riazi</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jul 2021 18:42:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناسازه‌های گفتمان مدرسه</title>
                <link>https://virgool.io/VODIOIR/%D9%86%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-jxbzuwhrwvrf</link>
                <description>{نگاهی به فیلم «تکلیف»/علی خوشدونی فراهانی، 1399}عناصر و مکان‌هایی در روایات، همیشه، دست نویسنده را برای استفاده از تمهیدهای متنوع روایی و خلق محتواهای تازه بر پایۀ بسترهایی آشنا فراهم می‌کنند. «مدرسه» از مهم‌ترین آن‌هاست. جایی که می‌توان «آموزش» در مقام مفهومی چندلایه، مناقشه‌برانگیز را به میز باز‌ روایت کشاند. فیلم کوتاه تکلیف، در یک مدرسه روایت می‌شود؛ یک مجتمع آموزشی که هر دو مقطع تحصیلی فعلی را در کنار هم، قرار داده است.داستان در جشن تکلیف کودکان 9 ساله روایت می‌شود. جایی که یکی از آن‌ها، به علت نبود پدر و مادر(فیلم، به دلیل آن اشاره نمی‌کند) بایستی با یک همراه در این مراسم شرکت کند. از سویی، ناظم سختگیر مدرسه، یکی از دختران مقاطع بالاتر را به خاطر تلاش برای خودزنی و خالکوبی روی دست خود، به دفتر احضار کرده. او برای تنبیه او، نقش خواهرِ این دختر در آستانۀ تکلیف را به او می‌سپارد  این تمهید داستانی، زمینۀ مناسبی برای ورود به داستان را فراهم می‌کند. یک دانش‌آموز با سن بالا، با اجبار ناظم، بایستی یک کودک 9 ساله را همراهی کند. نقطۀ عزیمت این داستان، در همین لحظۀ مهم است.زمانی که کودک در حال تمرین معنای واژۀ «عدل»(که بر روی کلاه نمایشی‌اش نوشته شده) «داوری درست و پاداش و جزای به حق» را مرتب تکرار می‌کند، داستان به نقش پررنگ مدرسه در مطالعات فرهنگی، نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود: مکانی برای تثبیت انگاره‌های هژمونیک نگاه رسمی و تحقق گفتمان دولت اخلاقی.فیلم تکلیف، مشابه دستاوردهای ارزشمند امیررضا کوهستانی- نمایشنامه‌نویس نوگرا- در یکی از معدود تجربه‌های داستانی سینمای ایران، «مدرسه» را به مثابه محملی برای تعارض منافع و انگاره‌های فردی و تحمیلی جامعه قرار می‌دهد. تمهیدهای هوشمندانه‌ای نظیر کلاه «عدل» بر سر دخترک داستان، انتخاب روز «تکلیف» برای روایت قصه، بیان مساله در یک مجتمع آموزشی چند مقطعه و...فضا را برای تعمیمِ بیش از پیش داستان، فراهم ساخته است.سویه‌ای انتقادی در فیلم کوتاه که گروهی از علاقه‌مندان سینما را همیشه به خود مشغول کرده، توجه کامل به فرم و بازیگوشی‌های شکل قصه‌گویی و عدم اهمیت به «مضمون» در نسبت با مسائل مبتلا به جامعه بوده است. جایی که این مدیوم را گویی به عرصه‌ای کمتر جدی در طرح مسائل بنیادین اجتماعی و فرهنگی، تقلیل ساخته. این فیلم، مثال نقضی برای این قاعده است.فیلم کوتاه داستانی تکلیف را در ودیو تماشا کنید</description>
                <category>Farhad Riazi</category>
                <author>Farhad Riazi</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jul 2021 21:14:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گمشده در غربت</title>
                <link>https://virgool.io/VODIOIR/%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%BA%D8%B1%D8%A8%D8%AA-sqig0yk4f73r</link>
                <description>{نگاهی به فیلم پاسپورت/کوشا افراسیابی، 1399}تجربۀ پاسپورت را می‌شود از لحظه‌ای شروع کرد که مخاطب متوجه رودست خوردن خود می‌شود؛ ورود به یک بازیِ دیوانه‌وار!استفاده از تمهید «تعلیق» و برپایی یک بازی روانی در خط داستانی به شکلی، مخاطب از لحظه‌ای مرز بین خیال و واقعیت را گم کند را شاید بتوان به «بازی‌های خنده‌دار»(میشائیل هانکه) بازگرداند. در این جنس روایت‌ها، گویی خالق قصه همانند یک دانای کل وارد مسیر شده و مهره‌های خود را می‌چیند. عنصر «غافلگیری» از مهم‌ترین ویژگی‌های این گونه سیر داستان‌گویی است که سبب می‌شود به رغم هیجان و تجربۀ بدیع تماشای اول، دومین رویارویی مخاطب با اثر، به مرتبۀ بسیار نازل‌تری از تازگی برسد؛ مگر آنکه بتوان آن بازی را به یک استراتژی روایی در بافت زندگی، یک شیوۀ زیستی که قابلیت تکرار و تعمیم‌پذیری در موقعیت‌های دیگر را نیز دارد، توسعه داد. پاسپورت، به این مهم دست می‌یابد.کوشا افراسیابی، به رغم بازی اغراق‌شده و نه‌چندان گیرای شخصیت‌های اصلی، توانسته با ارتباط بین پاسپورت و خانه‌ای در حال اسباب‌کشی، مفهوم موقتی بودن را به یک معنای وسیع‌تر تبدیل کند و حس ترس درونی را به یک مولفه ذاتی تبدیل کند. حرکت دوربینِ درخشان و کنترل‌شدۀ کوهیار کلاری در سکانسِ برملاشدن راز داستان و پس‌لرزه‌های آن همراه با استفاده از تمهید صدای خارج از کادر، ضیافت سینمایی پاسپورت را به تجربه‌ای دلنشین برای مخاطب بدل می‌کند.اگر از ما بپرسند که دوست داریم در یک بازی، خود در مقام بازی‌دهنده ظاهر شویم یا یک مهرۀ بازی، پاسخ ما کدام است؟ آیا بازی‌شونده هم یک فرایند دگردیسی روحی را طی می‌کند؟ فیلم برای هر دو گروه، پاسخ‌هایی تامل‌ برانگیز فراهم آورده است؛ لذت و ترسی توامان. فیلم کوتاه پاسپورت را در سایت ودیو تماشا کنید https://vodio.ir/movie/4386/%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D9%BE%D9%88%D8%B1%D8%AA </description>
                <category>Farhad Riazi</category>
                <author>Farhad Riazi</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jul 2021 22:47:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی‌ساز...</title>
                <link>https://virgool.io/VODIOIR/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%B3%D8%A7%D8%B2-dq5appowmmvs</link>
                <description>پوستر فیلم &quot;روتوش&quot;/کاوه مظاهری، 1395ایده‌‌ی اولیه روتوش، تکان‌دهنده است: زنی، در خانه شاهد حادثه‌ای غیرمترقبه برای همسرش است. ولی او عامدا کاری نمی‌کند تا مرد بمیرد. فیلم با این ضربه‌ی اولیه آغاز می‌شود. فاجعه‌ای که آرام برگزار می‌شود و حالا در ادامه، ما با زن قصه همراه می‌شویم تا احتمالا از دلیل این رفتار نامعمول او آگاه شویم.زن، یک روزنامه‌نگار است که تخصص‌اش روتوش عکس‌هاست. او، جاهایی که نباید دیده‌شود را اصلاح می‌کند تا آن‌ها قابلیت در دسترس عموم‌بودن را پیدا کنند. این خود، هوشمندی اول فیلم است. عنوان و انتخاب شغل شخصیت اصلی که می‌توان با گذشت داستان، برداشتی استعاری نیز از آن داشت. حالا از این لحظه می‌توان به لایه‌ی بعدی داستان وارد شد و این پرسش را مطرح کرد که چرا آن زن، انقدر راحت و عادی، با مرگ تدریجی همسرش برخورد کرده است؟ او برای آنکه مساله را عادی جلوه دهد، با مادر همسرش تماس می‌گیرد و جویای حال او می‌شود. کمی بعد، سراسیمه از محل کار خارج شده و به خانه باز می‌گردد. گویی حالا متوجه آن شده که با چه معضل بزرگی روبرو خواهد بود. نقطه عطف دوم فیلم همین جاست. او حالا شروع به بازسازی حال خود به هنگام دیدن این صحنه می‌کند. بار اول میزانسن را طوری می‌چیند که گویی ناگهان با جسم بی‌جان مرد روبرو شده ولی خودش از بازیِ خود راضی نیست. کم‌کم اتودهای دیگری را امتحان می‌کند و سرانجام به یک حالت میانه می‌رسد. جایی که خودش هم بتواند آن را باور کند.روتوش، شبیه شهربازیِ کاوه مظاهری، تلاش دیگری از او برای آسیب‌شناسی روابط زناشویی از دریچه یک کنش غیرمعمول است. اگر آنجا، یک بازی، ناگهان از سوی کودک حالت جدی به خود می‌گرفت، اینجا یک نمایش، کم‌کم بار تراژیک به خود می‌افزاید. مظاهری، از دل ترسیم این قصه‌های نامعمول، آسیب‌شناسی روابط انسانی را نشانه رفته. الگویی پیشبرد دو قصه، از یک غافلگیری پیروی می‌کند. یکی با آن شروع می‌شود و دیگری با آن به پایان می‌رسد. تجربه‌ای که در روتوش، منسجم‌تر از فیلم دیگر در پیش مخاطب جلوه‌ می‌کند اما باز هم می‌توان به رغم مدیوم فیلم که بایستی در چند دقیقه، گره‌افکنی، بحران و گره‌گشایی را در درام پرورش دهد، نقد فیلم قبلی را وارد دانست که چرا این داستان‌های غیرمعمول، رابطه علت و معلولی منسجم‌تری را دارا نیستند. در حقیقت ما در مقام مخاطب وقتی به آن‌ها نزدیک می‌شویم، پیش‌ از چگونگی وقوع این داستان، با سوال چرایی‌اش روبرو می‌شویم و این عاملی برای عدم همراهی کامل با فیلم می‌شود. به رغم این ضعف، ولی روتوش و شهربازی را می‌توان به عنوان تجربه‌هایی جسورانه که با مسیرهای غیرپیش‌بینی‌شده، درصدد ورود به جهان‌های قابل انتظار آدم‌ها و نقب‌زدن به درون‌شان را دارد، تماشا کرد و با آن‌ها همراه شد.گویی قصه‌ی اصلی در خود آن عکس دو نفره مرد و زن است که جایی بالای دیوار اتاق‌شان جا خوش کرده. آن‌جا که بی‌روتوش، درون آدم‌ها با هم درگیر شده است...روتوش را در ودیو تماشا کنیم.</description>
                <category>Farhad Riazi</category>
                <author>Farhad Riazi</author>
                <pubDate>Sat, 14 Nov 2020 14:44:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مثل مرد آتشین</title>
                <link>https://virgool.io/VODIOIR/%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%A2%D8%AA%D8%B4%DB%8C%D9%86-t1iaealuksoe</link>
                <description>پوستر فیلم کوتاه &quot;شهر بازی&quot;/کاوه مظاهری، 1397بچه ها شوخی شوخی به گنجشک‌ها سنگ می زنند; گنجشکها جدی جدی می‌میرند...همسر سارا، او را آموزش می‌دهد که چطور خود را جلوی ماشین بیندازد که هم آسیب چندانی نبیند و هم بتوانند با گرفتن دیه‌ای، بخشی از مشکلات مالی خانواده را حل کنند. او می‌ترسد و مرتب انجام کار را به تاخیر می‌اندازد. هراس دارد که نکند جدی‌جدی آسیبی ببیند. حالا همسرش، آرتین، فرزند کوچک‌شان را هم وارد بازی می‌کند و او را تمرین می‌دهد که چطور مادر را هل دهد که کسی شک نکند...شهربازی، فیلم تحسین‌شده کاوه مظاهری، کارگردان نام‌آشنای فیلم کوتاه، یک اثر خودبسنده است ولی نه‌چندان بدیع. خودبسنده از این رو که همه ابعادش، حساب‌شده و شسته‌رفته طراحی شده. از اسم فیلم و دوپهلوبودن معنای آن با جایی که آرتین، آرزوی رفتن به آن‌جا را دارد تا شیوه فیلمبرداری سکانس تمرین پدر و مادر در جلوی چشم او با سطل زباله که هر بار با قرار گرفتن دوربین در یک سمت کوچه، گویی زاویه‌‌ی تازه‌ای را به دید مخاطب می‌دهد تا برش‌های پویان شعله‌ور که اضطراب فزاینده فیلم را بیشتر و بیشتر می‌کنند. اما بدیع و بسیار نوآورانه نیست چون به ایده‌ی ابتدایی پرتکرارش، نکته‌ی چندانی جز ورود کودک به مساله‌ی تصادف‌های ساختگی اضافه نمی‌کند.همیشه نقل است که یکی از سخت‌ترین چالش‌ها برای یک سناریونویس، روایت قصه از زبان یک کودک است. چون در دسترسی به جهان او در دنیای واقع اطلاعات چندانی نصیب ما نمی‌شود گویی در واقع هم نمی‌دانیم که او چطور به دنیای پیرامون خود می‌نگرد.ایده‌ی بازی دادن/بازی گرفتن در زندگی را به شکلی تراژیک می‌توان در &quot;بازی‌های خنده‌آور&quot;(میشائیل هانکه، 1997) به یاد آورد. در اینجا، این مفهوم مرکزی به داستانی تبدیل شده که قصد دارد با آوردن یک کودک به میان آن، همه شهر را به یک زمین بازی بدل کند. جایی که قواعد و بنیادهای خود را می‌سازد. همان چیزهایی که در یک بازیِ کودکانه احتمالا برقرار است. اما فیلمنامه شهربازی، این امکان را برای مخاطب فراهم نمی‌کند که به چیزی فراتر از آن عناصر اولیه‌ی مرسوم این خط داستانی دست پیدا کند. در حقیقت ما از خلال چند دیالوگ بین مرد و زن متوجه مشکل مالی آن‌ها و تجربه‌های ناکام مرد در سر و سامان دادن به زندگی بحران‌زده‌شان می‌شویم اما فیلم از این‌جا جلوتر نمی‌رود. به عبارتی فیلم به ما، به دلیل عدم شناساندن مرد و زن، دلایل کافی برای پذیرش قواعد این بازی نمی‌دهد. ما تا الفبای این جهان تازه را نپذیریم، امکان ورود به لایه‌های بعدی آن را پیدا نمی‌کنیم. شهر بازی، مثل اکثر فیلم‌های کوتاه این سال‌ها، به پایانی غیرمنتظره، دلخوش کرده‌است. ولی این امر از جایی به دلیل همان عدم کاشته‌شدن اطلاعات کافی، قابل پیش‌بینی به نظر می‌رسد.شهربازی را می‌شود تماشا کرد و از اجرای کم‌نقص آن لذت برد و انتظار داشت که این ایده‌های مضمونی جذاب در تجربه‌های آتی، به سیر منطقی‌تری تبدیل شوند.شهربازی را در ودیو تماشا کنیم.</description>
                <category>Farhad Riazi</category>
                <author>Farhad Riazi</author>
                <pubDate>Tue, 10 Nov 2020 14:24:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این یک تراژدی مدرن است</title>
                <link>https://virgool.io/VODIOIR/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%DA%98%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-kq4n43xv9mjn</link>
                <description>{نگاهی به فیلم کوتاه &quot;تاخیر&quot; اثر نیما سیاوش}&quot;اورفئوس نوميدانه كوشيد اوريديس را دنبال كند،امّا اجازه نيافت.خدايان راضي نشدند كه وي براي دومين بار و در حالي كه هنوز زنده بود پا به دنياي مردگان بگذارد.پس ناگزير شد در تنهايي محض به بالاي زمين بازگردد.از آن پس از همنشيني با آدميان دوري گزيد و سر به بيابانها و جنگلهاي خلوت و خاموش گذاشت و غير از چنگش هيچ آرامش خاطري نداشت كه آن را نيز پيوسته مي نواخت و صخره ها و رودخانه ها و درختان كه تنها همنشين وي بودند از شنيدن نواي چنگش شاد مي شدند.سرانجام گروهي از مائنادها يا مينادها به سويش آمدند.آنها به همان ديوانگي بودند كه پنتئوس را كشتند،او را قطعه قطعه كردند و سر سودازده را به درون رودخانه تند آب هربوس انداختند.سر به دهانه رودخانه رسيد و نزديك سواحل لسبي و هنگامي كه موزها آن را  يافتند و آن را در محراب جزيره دفن كردند،آب دريا آن را هيچ دگرگون نكرده بود.آنها ديگر اعضاي بدنش را گرد آوردند و در مقبره اي پاي كوه اولمپ دفن كردند و تا امروز بلبلان آن سرزمين دل‌انگيز تر از بلبلان ديگر سرزمينها مي خوانند.&quot;این بخشی از روایت اورفئوس، شاعر و آوازه‌خوان افسانه‌ای اساطیر یونان است. فیلم با تک‌گویی ترمه، بازیگر تئاتر از این متن آغاز می‌شود. گوشی موبایل ترمه در همین حین زنگ می‌خورد و تمرین قطع می‌شود چند لحظه پس از تمرین تئاتر به خوابگاه بر می گردد و به دلیل تاخیر، با مسئول خوابگاه‌ شروع به مشاجره می‌کند...روایتِ خوابگاه- خاصه بخش دخترانش- به دلیل محدودیت‌های ممیزی در نشان‌دادن و بیان قصه‌های جاری در آن، از پرچالش‌ترین موضوعات در خلق درام می‌تواند تلقی شود اما شاید به جز تجربیات درخشان امیررضا کوهستانی در نمایشنامه &quot;شنیدن&quot; و فیلمنامه‌های پرویز شهبازی در &quot;نفس عمیق&quot;، &quot;دربند&quot; و &quot;سال دوم دانشکده من&quot; کمتر بتوان نمونه‌ای در این حوزه پیدا کرد. تاخیر با مقدمه‌ای تاثیرگذار آغاز می‌شود. آن‌جا که این تراژدی یونان باستان را خوانش می‌کند و این ایده را از همان ابتدا پیش روی تماشاگر قرار می‌دهد که با یک خوانش بینامتنی(Intertextuality) روبرو خواهد بود. ذات این ایده را می‌توان مورد تحسین قرار داد که چگونه می‌شود روایت‌هایی مدرن از تراژدی‌های پیشین و کهن‌الگوهای جاری در آن‌ها را پیش روی مخاطب امروز قرار داد.اگه هنوز آنجا منتظر من هستی، می‌شه بری به یک نفر در بم زنگ بزنی که 5 دی 1382 زلزله‌ای خواهد آمد که...&quot;تاخیر&quot; قصه، پیش از تمام‌شدن هست. آن‌جایی که در صور اسرافیل دمیده‌ می‌شود و همه پیش‌ روی خود قرار می‌گیرند. این یک تراژدی مدرن است... https://vodio.ir/movie/1739/%D8%AA%D8%A7%D8%AE%DB%8C%D8%B1 </description>
                <category>Farhad Riazi</category>
                <author>Farhad Riazi</author>
                <pubDate>Fri, 06 Nov 2020 18:02:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرخابی</title>
                <link>https://virgool.io/VODIOIR/%D8%B3%D8%B1%D8%AE%D8%A7%D8%A8%DB%8C-kbl5rwzgejgd</link>
                <description>{نگاهی به فیلم کوتاه &quot;دربی&quot;/ مجتبی الله مرادی}پدری  به دنبال مرضیه، دخترش، به استادیوم آزادی، محل برگزاری دربی‌ تهران  می‌رود. این خلاصه داستان &quot;دربی&quot;(1395)، ساخته فیلمساز شیرازی، مجتبی  الله‌مرادی است. شاید بتوان یکی از راه‌های موفقیت در فیلم کوتاه را همین  رفتن به سراغ موضوعات ممنوعه یا خطوط قرمزی که به راحتی در سینمای بلند  داستانی، امکان پرداختن به آن‌ها وجود ندارد، دانست. موضوعاتی پیرامون  انگاره‌های متاخر و مناقشه‌برانگیز در حوزه مردم‌شناسی نظیر هویت دگرباشان  جنسی و.... موضوع ورود دختران با پوشش مبدل به استادیوم‌های ورزشی(خاصه  فوتبال) هم، در سالیان اخیر به بحث‌های داغی بین سطوح مختلف جامعه دامن زده  است. شاید بتوان &quot;آفساید&quot;(جعفر پناهی، 1384) را از معدود تجربیات اشاره  مستقیم سینمای ایران به این موضوع برشمرد. تجربه‌ای راه‌گشا که به دلیل عدم  اکران، به میزان سزاوار خود مورد توجه و بحث قرار نگرفت اما موضوع &quot;دختر  آبی&quot; که در سال گذشته رخ داد، در کنار فشارهای نهادهای بین‌المللی مربوطه  فوتبال برای التزام عملی مسئولین این ورزش در کشورمان برای ورود بی‌ قید و  شرط زنان به ورزشگاه‌های فوتبال، این موضوع را به یکی از پربحث‌ترین عناوین  اجتماعی سالیان اخیر بدل کرد.الله‌مرادی  در این فیلم کوتاه 6 دقیقه‌ای، این روایت را نه از زاویه آن دختر، که  اتفاقا با حذف و عدم‌نمایش او و از دریچه دید پدر روایت می‌کند. او که به  دنبال دخترش، به سمت استادیوم آزادی حرکت می‌کند و حالا بایستی در بین این  چند ده هزار هوادار، پیدایش کند. ایده‌ای که کارگردان بر روی آن در این بخش  داستان دست می‌گذارد، همین موضوع است. که اصلا این دختر طرفدار کدام تیم  بوده؟ آبی یا قرمز؟ و این بحث در تماس پدر با همسرش و پاسخ او &quot;صورتی&quot;،  شکلی همزمان تلخ/کمیک به خود می‌گیرد. ولی اصرار سازنده به این سوال در  دیالوگ‌هایی مستقیم، کم‌کم از ارزش این تضاد می‌کاهد. ورود موضوع دوستِ  پسرِ مرضیه که پدر متوجه می‌شود همراه دخترش در استادیوم بوده، فیلم را به  مسیر دیگری می‌برد.فیلم به  دلیل زمان کم خود، در جایی نه پایان، که رها می‌شود. در حقیقت به نظر  می‌رسد که صرف طرح موضوع و ایده ملتهب دختران به استادیوم و در باب  وسیع‌تر، عدم شناخت پدر از کم‌ترین علایق دخترش مساله اصلی سازندگان بوده و  پرداخت موضوع برای ایجاد تصویری جامع‌تر که بتوان آن را به دریچه‌های  تازه‌ای از جامعه، توسعه داد مورد غفلت قرار گرفته است.نفس  پرداختن به این موضوعات- آن هم در عرصه فیلم کوتاه- که مماس بر جامعه  معاصر، جریان‌های فکری و تلاش‌های اجتماعی وسیع‌تری را نمایندگی می‌کنند به  خودی خود واجد ارزشی تحسین‌ برانگیز است اما می‌شود با پرداختی  غیرژورنالیستی‌تر و با دیدی از دریچه‌ی متفاوت، نگاه‌های انضمامی بیشتری به  این ساحت مهجور اضافه کند.لینک تماشای فیلم: https://vodio.ir/movie/693/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%DB%8C</description>
                <category>Farhad Riazi</category>
                <author>Farhad Riazi</author>
                <pubDate>Tue, 22 Sep 2020 11:17:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای چهاردهم مرداد</title>
                <link>https://virgool.io/@farhad_Riazi87/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%87%D9%85-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-zrhmhcgocs07</link>
                <description>‌&quot;برای آرزوهایی که باور شدند......&quot;سال‌ها پیش، سریالی به نام &quot;اولین شب آرامش&quot; از شبکه سه پخش می‌شد. سریالی که داستانی خانوادگی، عاشقانه را به تصویر کشیده بود. یک ویژگی در همان اول، من را جذب این سریال کرد و آن هم این بود که می‌توانستی با کمی دیدن آن بفهمی که کارگردانش، عاشق و مفتون &quot;سینما&quot;(به معنای مکان سینما) و پرده بزرگ بوده است و این تلویزیون‌های 21 اینچی آن زمان، برایش کوچک است. داستانی که عاشق و معشوق داشت و تعقیب و گریز و گم‌شدن و پیداشدنی که چشمانت را پراشک می‌کرد و یک شخصیتِ وکیل که پرویز پورحسینی، نقش‌اش را بازی می‌کرد و گاه و بی‌گاه، در دفتر کار کوچک و قدیمی‌اش، گرامافون را روشن می‌کرد و تصانیف و آوازهای قدیمی ایرانی را گوش می‌داد. تیتراژ پایانی سریال هم، قطعه &quot;به سوی تو&quot; با صدای خواننده‌ای جوان به اسم مهران زاهدی بود. قطعاتی که هر کدام‌شان گنج بودند و تو را با خودت می‌بردند به جاهایی دور و دراز. قسمت آخر سریال و سکانس نهایی اش، ضربه نهایی برایم بود. عاشق و معشوق، مثل کلاسیک‌های قدیمی در ایستگاه راه‌آهن، همدیگر را پیدا می‌کنند(ای کاش می‌شد که همدیگر را محکم بغل می‌کنند عوض سال‌ها دوری). حال و هوای خود مرا موقع دیدن این سکانس، کامل به یاد دارم. تا چند ثانیه قبلش، نشسته بودم روی زمین و کنار پدرم محو تماشا بودم. سکانس که به اینجا رسید، قلبم داشت از سینه بیرون می‌زد و بغضی از فرط زیبایی گلویم را گرفته بود. منتظر &quot;به سوی تو&quot; مهران زاهدی بودم که کار را یکسره کند اما یکدفعه، صدای سنتور شروع شد. قسمت آخرِ سریال، برای اولین بار(و آخرین بار) اجرای اصلی این قطعه با صدای کورس سرهنگ‌زاده آغاز شد. نیم‌خیز شده بودم از شکوهِ عشق. محو اشک چشمان عاشق بودم که با همراهی &quot;کی رود رخ ماهت از نظرم؟&quot;ای‌ که استاد سرهنگ‌زاده می‌خواند، بر گونه‌هایش جاری شده بود و چشمان من را هم غرق در اشک کرد. به اتاق کناری پناه بردم و با صدای بلندی که فقط خودم می‌شنیدم، گریه کردم. آن چند ثانیه، از زیباترین چندثانیه‌های زندگی‌ام شد. آن سریال یک &quot;آن&quot; و آزادی داشت که رهایم نکرد.به مدت زمانی نه چندان دور، گروه سازنده همان سریال، سریال دیگری با نام &quot;بی‌گناهان&quot; را شروع کردند. داستان سه رفیقِ قدیمی که بعد از سال‌ها همدیگر را پیدا می‌کنند تا گذشته‌های خود و آرزوهای مشترک را به یاد بیاورند. داریوش فرهنگ و مسعود کرامتی، دو نفر از آن‌ها بودند(انتخاب بازیگر را ببینید چه درجه یک است). در این سریال هم هرازگاهی(البته کمتر از سریال قبل)، تصانیفِ گنج‌گونه با بهانه و بی‌بهانه پخش می‌شد. اینجا ولی کارگردان، انگار می‌خواست من را آزار دهد. یک قطره آب بهم می‌داد و چند هفته تشنه‌ام می‌گذاشت. نمی‌دانستم که چه برنامه‌ای در سرش هست. قسمت آخر سریال رسید. در یک فضای لامکان و بی‌زمان، رفقا همدیگر را می‌بینند. یک دشت بی‌انتها کنار یک خط آهن. یکی از رفیقان به سمت انتهای کادر می‌رود. چشمانم خیره مانده بود به تصویر. که یکدفعه، تصنیف شروع شد:گریه را به مستی بهانه کردمشِکوه‌ها ز دست زمانه کردمآستین چواز دیده برگرفتمسیل خون به دامان روانه‌ کردمهمچو چشم مستت، جهان خراب است..دلا خموشی چرا؟...این شبیخون بلا باز چه بود ای ساقی؟ پدرم را نگاه می‌کردم. محو آهنگ بودم. پدرم گفت که خواننده این آهنگ، استاد عبدالوهاب شهیدی است و شاعرش، عارف قزوینی و برای سالگرد انقلاب مشروطه آن را سروده بود. برای من که تا به حال اسم &quot;انقلاب مشروطه&quot; را صرفا در حد یک خبر روزنامه خوانده بودم، آن اسم انگار عادی بود. چند روز بعدش، رفتم و جستجو کردم که این انقلاب چه بوده و عارف قزوینی چه انسان آزاده‌ای  بوده و..دیدم جایی نوشته که 14 مرداد 1285 شمسی، سالگرد صدور فرمان مشروطیت توسط مظفرالدین شاه بود که حاصلش، دستور تشکیل مجلس شورای ملی بود که با فداکاری و جان‌فشانی آزادی‌خواهان وطن برای مبارزه با استبداد نظام شاهنشاهی حاصل شد. بعد از خواندن این قصه، آن آهنگ و آن سریال برایم جایگاه دیگری هم پیدا کردند. همش حس می‌کنم که تنها کسی که واقعا با این لحظه‌ها و وقایع زندگی کرده باشد می‌تواند چنین روایت عاشقانه و گرمی را از یک برهه زندگی انسان‌های این سرزمین و آرزوها و آمال‌شان ارائه دهد.اکنون، مشغول گوش دادن این تصنیف با صدای استاد عبدالوهاب شهیدی هستم و یادم می‌افتد که به شکل جالبی، مراسم تحلیف ریاست جمهوری دکتر روحانی در دوره دوم، فردا دقیقا در 14 مرداد و در صد و یازده سالگی صدور فرمان مشروطیت در مجلس شورای اسلامی برگزار می‌شود. من که هیچ دانش و مطالعه ای در مورد تاریخ سرزمینم، متاسفانه نداشته‌ام اما به این فکر می‌کنم که این گره خوردن عجیب آرزوهای آدم‌های آزادی‌خواهی که دیگر نیستند با آرزوهای من‌ای که صد و یازده سال بعد در این سرزمین زندگی می‌کند، چه معنا و حس غریبی دارد. دقیقا حس می‌کنم که بهترین فیلم‌های تاریخی، عاشقانه‌های آن‌هاست. آن‌ها که از دل سیر زندگی یک زوج و معاشقه آن‌ها و تقسیم آرزوهایشان با هم، تاریخ یک روزگار مرور شود. که مثلا یک عاشق که مثلا اسمش&quot;رضا&quot; است و معشوق و محبوبش که &quot;رویا&quot; نام دارد، با هم در پارک لاله نشسته‌اند و در مورد فردا و آرزوهای خودشان برای سرزمین‌شان و فرزندی که احتمالا چند سال دیگر می‌آید، حرف می‌زنند. اگر کسی از اطراف صدایشان را بشنود شاید باورشان نشود که آن‌ها دارند در مورد &quot;آزادی&quot; حرف می‌زنند; بس که با آن معاشقه می‌کنند و از دلش و از آن گذرگه، قلب‌شان و احساس‌شان را با هم تقسیم می‌کنند. کمی که می‌گذرد در آن پارک، صدای خانم روشنک در برنامه گل‌های266 رنگارنگ حال پخش هست که شعر عِراقی را می‌خواند که:نیَم بی تو دمی بی غم ،کجایی؟ندارم بی تو دل خرم، کجایی؟ز من هر دم برآید ناله و آهچو یاد آید رخت هر دم، کجایی؟درآ شاد از درم، کز آرزویتبه جان آمد دل پرغم، کجایی...و بعد مقدمه تصنیف &quot;گریه را..&quot; را ارکستر ملی می زند. رضا و رویا، همدیگر را نگاه‌ می‌کنند. رضا، دست رویا را می‌بوسد و هر دو اشک می‌ریزند و خیره به هم می‌مانند و استاد عبدالوهاب شهیدی، &quot;گریه را به مستی...&quot; را شروع می‌کند و...</description>
                <category>Farhad Riazi</category>
                <author>Farhad Riazi</author>
                <pubDate>Mon, 03 Aug 2020 10:14:25 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>