<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های عرفان فرهادی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@farhadi.erfan76</link>
        <description>یکی که قبلا آدم بهتری بود گویا؛ لکن حسرت هم سودی نداره. t.me/la_veillee</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 03:01:15</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/42368/avatar/0MAeBO.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>عرفان فرهادی</title>
            <link>https://virgool.io/@farhadi.erfan76</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من و مریم - پنجم: وقت تموم شد ها!</title>
                <link>https://virgool.io/@farhadi.erfan76/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-chhrubzhhfa2</link>
                <description>وارد لابی دانشکده ریاضی شدند. مهسا با خودش فکر کرد «چه ساختمان قشنگی.» و مریم زیر لب گفت «چه سقف کوتاهی.». لابی نه‌چندان بزرگی بود که چند مبل، گلدان و ستون‌های نسبتاً بزرگی در آن قرار داشتند. سمت راست، تابلویی بود که روی آن تعدادی عکس، به‌نظر از اساتید دانشگاه، قرار گرفته بود. برای مهسا اسم و چهره‌ی بعضی از آن‌ها آشنا بود. چند پسر جوان و نوجوان در لابی بودند که چهره‌ی آن‌ها هم از دور آشنا به نظر می‌رسید. مریم و مهسا چند گام جلو رفتند و روی مبل قرمز‌رنگی و پشت به آن‌ها نشستند.وایسیم تا آقای احمدی بیاد.مریم سری به تأیید تکان داد. مهسا کمی به محیط لابی نگاه کرد. زیرلب از مریم پرسید:فکر می‌کنی بیاد؟چیزی نشنید.آیدا رو می‌گم...به مریم نگاه کرد. چیزی در مورد او درست نبود. پرسید:خوبی؟مریم روبرو را نگاه می‌کرد. مهسا برگشت و به پشت سرش نگاه کرد. پسرها بعضی زیرچشمی و برخی خیره به او نگاه می‌کردند.مهسا با هیجان به مریم گفت:ببین این‌ها هم ما رو اشتباه گرفتن!مریم در حالت طبیعی‌ای نبود. کمی نفس‌نفس می‌زد. مهسا به او نزدیک‌تر شد و خواست دستش را روی شانه‌اش بگذارد که صدای آشنایی به گوشش رسید.خب شروع کنیم؟مهسا سرش را بلند کرد.عه! میرزایی؟سلام آقای احمدی.آقای احمدی با تی‌شرتی سرمه‌ای و کوله‌ای بر دوش جلویش ایستاده بود. به‌نظر کمی دست‌پاچه و هول شده بود.تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟مهسا تعجب کرد. منتظر مریم شد تا شاید او جوابی بدهد اما جوابی نشنید. به سمت او نگاه کرد اما مریم نبود. دوباره هول و متعجب به آقای احمدی نگاه کرد و با اضطراب و کمی لکنت گفت:گف… گفته بودین امروز قراره مرحله دوی سال قبل رو بدیم..آقای احمدی انگار که رازی را کشف کرده باشد گره از پیشانی‌اش باز شد.آهاااا... فهمیدم. گفته بودم که دختر‌ها پس‌فردا بیان... حالا عیب نداره.مهسا اشتباه کرده بود.بیا بریم بالا امتحان بده. خانم مهدوی بو ببره تو کرونا قاطی پسرها ازت امتحان گرفتم، پوست از کله‌م می‌کنه.آقای احمدی این را گفت و خنده‌ای کرد. مهسا از جایش بلند شد، کوله را روی یک دوشش انداخت و پشت سر آقای احمدی راه افتاد.حواس‌پرت نبودی میرزائی قبلا‌ًها.مهسا جوابی نداشت. با شرمساری خندید. از پله‌های تاریک بالا رفتند، دیوارهای آجری تیره را پشت سر گذاشتند و وارد اتاقی بزرگ با دیوارهای سفید شدند.یه جا پیدا کن بشین.آقای احمدی به سمت زنی که پشت میز جلوی در بود رفت و آرام صحبت کرد. زن زیر چشمی به مهسا نگاه کرد. مهسا سر جایش ایستاده بود. آقای احمدی چیزی به زن گفت که هر دو خنده‌ای کردند؛ به طرف مهسا برگشت.غریبی چرا می‌کنی میرزائی. بشین دیگه.مهسا کمی جلو رفت. میزها، صندلی‌ها و مبل‌هایی به ظاهر راحت به طور پراکنده چیده شده بودند. چند گلدان سبز و زیبا هم در انتهای سالن بودند. چند قدم برداشت که عکس آشنایی توجهش را روی دیوار جمع کرد. کمی جلوتر رفت. عکس مریم بود. کنار عکس توضیحاتی نوشته بود. «کتابخانه و سالن مطالعه‌ی مریم میرزاخانی با گنجایش پنجاه نفر و با بیش از ۱۵۰۰۰ عنوان کتاب و مقاله‌ی فارسی و لاتین در تاریخ ...»صدای آقای احمدی حواسش را از عکس دور کرد.بیا این هم برگه‌ت.برگشت و برگه را گرفت و به سمت یکی از میزها رفت و پشت آن نشست. زیرچشمی بیرون‌رفتن آقای احمدی را نگاه کرد. کوله‌اش را کناری گذاشت و جامدادی گل‌گلی‌اش را از همان زیپ نیمه‌باز کیف درآورد. کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و انگار کمی در صندلی فرو رفت. شروع به خواندن سوال اول کرد.«فرض کنید سطح داخلی چهار ضلع یک مستطیل از جنس آینه باشد. از یکی از نقاط گوشه‌ای پرتوی نوری به داخل مستطیل تابانده‌ایم. این پرتو بعد از چند بار انعکاس به رأس غیرمجاور رأس اول رسیده است و پیش از آن به هیچ یک از رئوس نرسیده است. ثابت کنید پرتوی نور پیش از این لحظه از مرکز مستطیل گذشته است.»به نظر سوال سختی نبود. همین‌طور که در سرش مستطیلی می‌کشید دستش را به سمت راست برد و جامدادی را باز کرد تا روی کاغذ همان مستطیل را بکشد. فکر کرد اگر با مختصات و شیب خط شروع به حل مسئله کند و قاعده‌ای کلی برای آن پیدا کند، سوال حل می‌شود. خطی را از گوشه‌ی پایین‌چپ مستطیل کشید و به ضلع افقی بالا اصابت داد. فرض کرد طول ضلع افقی مستطیل X و عمودی آن Y باشد و با زاویه‌ی آلفا از گوشه‌ی مستطیل حرکت کرده باشد. شروع به حساب‌کردن شیب خط و بازتابش کرد.از کجا معلوم به اون ضلع بخوره؟مریم کنارش نشسته بود و روی کاغذ خم شده بود. ظاهر مریم خسته بود.کجا بودی؟مریم بی‌توجه ادامه داد.اگه زاویه‌ی اولیه کوچیک باشه می‌خوره به ضلع عمودی.مهسا کمی فکر کرد. حق با مریم بود. باید حالت برخورد زاویه با ضلع عمودی روبرو را هم در نظر می‌گرفت. شروع به حساب‌کردن شیب بازتاب کرد. چند دقیقه‌ای گذشت. ۴ شیب بازتاب پیدا کرد که هیچ‌کدام شبیه هم نبودند تا حالتی کلی پیدا شود.این راهی که داری می‌ری باید کلی محاسبه کنی آخرش هم بهش نمی‌رسی.مهسا در خودکار را زیر دندان‌هایش گذاشته بود و آن را می‌جوید.ولی ببین همون شیب اول اصل کاره. هم مشخص می‌کنه که به ضلع عمودی می‌خوره یا افقی، هم اگه کلی نگاه کنیم؛ بقیه‌ی پرتوها، یا بازتاب مستقیمش هستن یا بازتاب بازتابش که موازیش می‌شه.به هم دیگر نگاه کردند. مریم به نظر موافق بود. چند دقیقه بعد مهسا با اطمینان آخرین کلمات اثباتش را روی کاغذ نوشت و حجم قابل توجهی سروتونین در رگ‌هایش آزاد شد. کمی چشم‌هایش را مالید و دستش را به سمت کوله برد تا بطری آبی از زیپ باز آن بردارد. هوای واقعا گرمی بود. زیر لب گفت «سوال قشنگی بود». صدای آرام موسیقی‌ای به گوشش رسید. در بطری را باز کرده بود که مریم آن را از دستش ربود و چند جرعه نوشید.پس بیا با این خوشگله درست خداحافظی کنیم.آهنگ «بلا چاو» در سالن مطالعه‌ی مریم میرزاخانی دانشکده‌ی ریاضی در حال پخش بود. مهسا لبخندی زد و باز چشم‌هایش را مالید. مریم بطری به دست آهنگ را زیر لب زمزمه می‌کرد و در سالن خالی می‌چرخید و می‌رقصید. توجهش به عکس روی دیوار جلب شد.عه. من!به سمت عکس روی دیوار حرکت کرد تا با دقت بیش‌تری آن را ببیند. مهسا سرش را روی برگه برد و ورق زد. هنوز داشت آهنگ را زمزمه می‌کرد و شروع به خواندن سوال نکرده بود که دیگر صدای موسیقی را نشنید.«مثلث ABC متساوی‌الساقین است و نقطه‌ی دلخواه X روی ضلع BC قرار دارد. نقاط Y و Z...»صدای تق‌تقی شنید. سرش را بالا آورد؛ روبرویش مرد نسبتا مسنی با گچ به تخته می‌زد.یه دلاری‌ها تموم شد ها!لهجه‌ی مرد به ترکی می‌زد. مهسا اطراف را نگاه کرد. این‌جا دیگر سالن مطالعه نبود؛ بیش‌تر شبیه یکی از کلاس‌هایی بود که لحظاتی قبل از کنارشان رد شده بود. چند صندلی جلوتر، کسی که به نظر آشنا می‌آمد برگه‌اش را بلند کرد. مهسا کمی دقت کرد. دختر، برگه را به مرد مسن داد و از اتاق بیرون رفت. هنوز شناختن چهره‌ی آیدا برایش سخت نشده بود اما این آیدا نبود. شاید هم بود؛ اما یکی دو سال کوچک‌تر. این مانتوی آیدا را خوب می‌شناخت. مرد باز تکرار کرد.وقت تموم شد ها بیارین برگه‌ها رو.صدای بلندشدن از روی صندلی‌ها شنیده شد. و جمعیتی از اطراف مهسا به سمت مرد حرکت کردند. مهسا به کاغذ خودش نگاه کرد. حال خوش حل سوال با دیدن برگه‌ی خالی به تپش قلبی بی‌امان تبدیل شد. دیگران برگه‌ها را تحویل دادند و مهسا هنوز داشت سوال دوم را می‌خواند:«نقاط Y و Z به ترتیب روی اضلاع AB و AC قرار دارند. به طوری که زوایای YXB و ZXC برابرند. از B موازی...»تحویل نمی‌دی برگه رو دخترم؟اتاق خالی شده بود. مهسا با سرعتی بی‌امان همین‌طور که می‌خواند روی کاغذ داشت شکل فرضی را رسم می‌کرد. مرد به سمت او آمد.الان. الان. یه سی ثانیه.آخه تو که چیزی حل نکردی.مهسا سرش را از روی کاغذ برنمی‌داشت.«از B موازی YZ رسم می‌کنیم تا XZ را در T قطع کند. ثابت کنید AT نیمساز زاویه‌ی...»داره دیر می‌شه می‌خوان اینجا رو ببندن.مهسا به خواندن ادامه می‌داد اما متوجه تغییر صدا شد.«ثابت کنید AT نیمساز زاویه‌ی A است.»آره دختر خانوم ما باید بریم. دانشکده تو زمان کرونا تا ساعت ۲ بازه کلا.صدای زنانه‌ای از دور این را می‌گفت. مهسا تسلیم شد و از ادامه‌دادن حل دست کشید. با سرافکندگی و در حالی که در مرز اشک‌ریختن بود کاغذ را بلند کرد. آقای احمدی کاغذ را گرفت.شب‌ها نباید دیر بخوابی؛ امروز کامل گیجی مهسا خانم.دوباره در سالن مطالعه بود. کمی چشم‌هایش را مالید. به ساعت مچی‌اش نگاه کرد. واقعا ساعت ۲ بود. همین چند لحظه پیش تازه امتحان را آغاز کرده بود. خودش فهمید که خوابش برده بوده. از جایش بلند شد و با بی‌حالی شروع به جمع‌کردن وسایلش کرد و آن‌ها را در کوله ریخت. آقای احمدی برگه‌ها را روی میز مرتب می‌کرد. مهسا شرمنده بود که خوابش برده. کوله را روی دوشش انداخت و جلوتر از آقای احمدی راه افتاد تا خارج شود. چرا از مریم خبری نبود؟ از جلوی خانم کتابدار رد شد که آقای احمدی او را صدا زد.می‌خوای یه گپی بزنیم؟****وقتی آقای احمدی جلوتر از مهسا از پله‌ها پایین می‌رفت کچلی فرق‌سرش بیشتر پیدا می‌شد.خانم موسوی به من دیر خبر داد که داشتی چرت می‌زدی وگرنه بیدارت می‌کردم.مهسا سعی می‌کرد جلوی اشک‌هایش را بگیرد. در طول این یک سال و اندی هیچ‌وقت جلوی آقای احمدی این‌طور احساس شرمندگی نکرده بود. از طرفی دیگر البته کچلی آقای احمدی برایش از این زاویه کمی خنده‌دار بود.حالا هم اشکال نداره؛ فردا خودت اون سه تای روز دوم رو وقت بگیر حل کن.از کنار تابلوی اساتید دانشکده‌ی ریاضی عبور کردند. مهسا لحظه‌ای مکث کرد. چهره‌ی مرد میانسال در خوابش را روی تابلو می‌دید. زیر آن نوشته «دکتر عبادالله محمودیان»</description>
                <category>عرفان فرهادی</category>
                <author>عرفان فرهادی</author>
                <pubDate>Wed, 29 Dec 2021 09:11:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان: ساختار، سبک و اصول فیلمنامه‌نویسی - ۳</title>
                <link>https://virgool.io/@farhadi.erfan76/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D9%88-%D8%A7%D8%B5%D9%88%D9%84-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%DB%B3-x2ymb4dm4rim</link>
                <description>خلاصه‌ای از فصل دوم «گستره‌ی داستان» - مثلث داستانمن در طول زندگیم دفترچه یادداشت‌های زیادی داشتم. دفترچه‌ها هم فرم‌های مختلفی به خودشون می‌گرفتند؛ از سررسیدی که فامیل‌ها اول سال برای فرار از عیدی می‌دادن و دفترچه‌های هشتاد برگ فنری که خودکار توی فنرشون جا می‌شد تا کانال شخصی توی تلگرام و داکیومنت‌های نامنظم پراکنده توی گوگل‌داک. با این همه از دل همه‌ی این ده‌ها دفترچه کم‌تر از ده تا قصه‌ی واقعی دراومد. درسته که تا حالا هیچ فیلمنامه‌ی خوبی بدون ایده‌ی جذاب شکل نگرفته. اما ایده‌های جذابی زیادی هم هستند که هیچ‌وقت تلاش کافی برای تبدیل شدن به فیلمنامه رو دریافت نکردند. ایده تا زمانی که به plot یا پی‌رنگ یا طرح تبدیل نشده باشه چیزی به جز چند قطره جوهر خشک توی یه دفترچه یادداشت نیست و هر چیزی که به اون فیلمنامه می‌گیم حتما پی‌رنگ داره. اگه معنی حادثه رو از بخش قبلی صحبت‌هامون به خاطر داشته باشین؛ می‌شه طرح رو مجموعه‌ای از حوادث که نویسنده اون‌ها رو انتخاب می‌کنه و با ترتیبی مشخص کنار هم می‌چینه در نظر گرفت.مثلث داستاناگه الان از ما بپرسن چند تا فیلم یا داستان متفاوت با هم نام ببرید می‌تونیم ساعت‌ها به پاسخ گفتن ادامه بدیم. با این حال همه‌ی داستان‌های مختلف در عالم از نظر امکانات داستان‌گویی‌ای که دارند استفاده می‌کنند در یک محدوده‌ی مشخص، بین چند انتخاب مختلف یا در یک طیف از انتخاب‌ها قرار می‌گیرند. مثلا روایت رو در نظر بگیرید؛ انتخاب‌های یک نویسنده از چند حالت بیش‌تر نیست، یا از موضعی اول‌شخص روایت کنه یا سوم‌شخص و یاترکیب و پرشی بین این حالت‌ها. مثلا رمان منِ‌او که یکی از دوستای من همین الان بغل دست من داره می‌خونه از یک روش ترکیبی استفاده می‌کنه و یک فصل در میون بین اول‌شخص و سوم‌شخص جابجا می‌شه. با این حال در نهایت هر بخش از متنی که نوشته می‌شه از این دو حالت خارج نیست. یا مثلا باز یا بسته بودن پایان‌بندی هم چنین حالتیه. از طرفی میزان پایدار بودن واقعیت، این‌که چقدر چیزی که می‌خونیم یا می‌بینیم قابل‌اعتماده، خود این طیفیه که از سینمای دیوید لینچ تا سینمای کارگردان‌های واقع‌گرایی مثل برادران داردن یا کن لوچ کش میاد. در واقع اون یکی از عوامل اساسی توی شکل‌گیری بی‌نهایت داستانی متفاوتی که ما می‌شناسیم، ضرب شدن انتخاب‌های مختلف نویسنده از میان روش‌ها، امکانات و شیوه‌های داستان‌گویی در هم‌دیگه‌ست. آقای مک‌کی همه‌ی این امکانات و انتخاب‌ها رو داخل یک مثلث جا داده که بهش می‌گه مثلث داستان و مدعیه که رأس‌های این مثلث مرزهای داستان‌گویی رو مشخص کردند و هر داستانی جایی در این مثلث قرار می‌گیره. بذارین یه کم دقیق‌تر به این مثلث نگاه کنیم:مثال‌هایی از جایگاه فیلم‌ها در مثلث داستانتوی رأس بالای مثلث الگوی کلاسیک داستان قرار گرفته. همه‌ی داستان‌های اساطیری‌ای که می‌شناسیم، از قصه‌های تعریف‌شده روی نقاشی‌های غارها در هزاران سال پیش تا شاهنامه‌ی فردوسی و حماسه‌های بزرگ هالیوودی قرن اخیر همگی بلااستثنا از این الگوی پیروی می‌کنند. این الگو و اصول تشکیل‌دهنده‌ش پیش از این‌که خط اختراع بشه، توی ذات زبان بشری زنده بوده و در همه‌ی زمان‌ها با همه‌ی فرهنگ‌ها هم زنده مونده و به همین خاطر هم هست که آقای مک‌کی از لفظ شاه‌پی‌رنگ یا Archpolt برای توصیفش استفاده می‌کنه.در رأس سمت چپ و پایین مثلث خرده‌پی‌رنگ‌ها قرار می‌گیرند. نویسنده‌ای که داستان خرده‌پیرنگ می‌نویسه با یک طرح کلاسیک شروع می‌کنه ولی در ادامه از پایبندیش به اصول شاه‌پیرنگ کم می‌شه و داستان رو به جای ویژگی‌های اصلی طرح شاه‌پیرنگ با مینیمالیسم، سادگی و اختصار پیش می‌بره. آقای مک‌کی در مورد خرده‌پیرنگ می‌نویسه:مینیمالیسم به دنبال سادگی و اختصار است در حالی‌که برای راضی نگه داشتن بیننده مقداری از عناصر کلاسیک را در خود حفظ می‌کند تا وقتی بیننده سالن سینما را ترک می‌کند باز هم بگوید «عجب داستان جالبی»و در نهایت در گوشه‌ی سمت راست ضدپی‌رنگ قرار می‌گیره. ضد پی‌رنگ‌ها معادل تئاتر ابسورد و پوچ در دنیای داستان‌ها هستند. نویسنده در داستانی که ضدپی‌رنگ بشه عناصر کلاسیک رو تقلیل نمی‌ده بلکه اون رو معکوس می‌کنه و نه تنها فرم‌های سنتی رو نفی می‌کنه که خود فرم داستان رو ابزاری برای تجربه و بیان افکار انقلابی می‌دونه.تفاوت‌های صوری در مثلث داستانپایان بسته در برابر پایان باز: معنی پایان بسته تقریبا در درون خودش مشخصه. همه‌ی سوالات پاسخ داده شدند، همه‌ی احساسات برانگیخته‌شده پاسخ مناسب رو دریافت کردند و یک تحول مطلق و غیرقابل‌برگشت در نقطه‌ی اوج باعث شده که قصه کامل باشه. اما در نقطه‌ی مقابل معنی پایان باز برای ما تا حدی گنگه. من البته در فیلم فاخر و فخیمه جست‌وجوی شکیب (۲۰۱۵) به طور مفصل در این خصوص نظریات مشعشع خودم رو عرضه کردم? که اگه روشن‌فکرید و اهل آرت‌هاوس می‌تونید اون‌جا این مورد رو ببینید. اما نظر آقای مک‌کی چیه؟  آقای مک‌کی با این نظر که پایان باز یعنی رها شدن داستان مخالفه. ایشون می‌گه در داستان‌هایی که خرده‌پیرنگ هستند اغلب پرسش‌های مخاطب پاسخ داده می‌شه و شاید فقط یک یا دو پرسش بی‌جواب بمونن تا مخاطب خودش به اون‌ها پاسخ بده. در واقع در یک پایان باز خوب نویسنده شرایط، گزینه‌ها و احساسات ناشی از انتخاب‌ها رو هم مشخص کرده و مخاطب با انتخابی که از بین گزینه‌ها انجام می‌ده وظیفه‌ی ارضاء و پاسخ دادن به احساساتی که در طول قصه برانگیخته‌شده رو برعهده می‌گیره یا اون‌طور که آقای مک‌کی می‌گه:داستان‌گوی مینیمالیست آخرین گام در درک فیلم را آگاهانه به عهده‌ی بیننده می‌گذارد. کشمکش بیرونی در برابر کشمکش درونی: در داستان‌هایی با طرح کلاسیک عمدتا نقطه‌ی تمرکز روی کشمکش بین نقش مرکزی و یک عامل بیرونی مثل خانواده، معشوقه و همسر، نهادهای اجتماعی یا طبیعته؛ این در حالیه که توی داستان‌های مینیمالیستی با این‌که ممکنه شخصیت‌های مرکزی کشمکش‌های جدی بیرونی هم داشته باشند اما نقطه‌ی تأکید روی کشمکش‌های فکری و احساسی، بین خودآگاه و ناخودآگاه نقش مرکزیه. یک مثال برای این نوع از داستان‌ها به نظرم فیلم آقای هلمز (۲۰۱۶) هست که توی اون با یک شرلوک هلمز سالخورده سروکار داریم که باید با فراموشی و کهن‌سالی کنار بیاد و در عین حال یک پرونده‌ی مرموز رو هم حل کنه. توی این داستان همچنان قواعد یک داستان معمایی رعایت شده اما بیش از این‌که با سارق و مسروق یا قاتل و مقتول سروکله بزنیم پیرمردی رو در حال کشتی گرفتن با خاطرات شخصی می‌بینیم.یان مک‌کلن در نقش شرلوک‌هلمز در نمایی از آقای هلمز  قهرمان منفرد در برابر تعدد قهرمان: توی داستان‌های کلاسیک معمولا یک قهرمان در مرکز داستان قرار داره، روی پوستر فیلم تنها عکس اون دیده می‌شه و دوربین هم به جز دقایق معدودی حتما اون رو در مرکز تصویر داره، در نقطه‌ی مقابل اما در داستان‌های مینیمالیستی ممکنه نویسنده چند داستان کوچیک‌تر طراحی کنه و به طور موازی و در‌هم‌تنیده‌ای این داستان‌ها که هر کدوم قهرمان جداگانه‌ای داره رو در کنار هم پیش ببره. خیلی از سریال‌های بلندتلویزیونی از این جنبه خرده‌پی‌رنگ محسوب می‌شن.قهرمان فعال در برابر قهرمان منفعل: احتمالا شما هم خیلی از فیلم‌های ایرانی این سال‌ها رو دیدید که نقش مرکزی دچار مشکلات زیادی می‌شه و مدام در طول فیلم از خودتون پرسیدید «پس چرا این لعنتی هیچ غلطی برای بهتر شدن اوضاع نمی‌کنه؟!» خب این یکی از نشانه‌های فیلم‌های خرده‌پی‌رنگه! اون‌طور که آقای مک‌کی می‌نویسه:قهرمان فعال، در طلب مقصود، در برخورد مستقیم با مردم و دنیای پیرامون خود دست به عمل می‌زند.قهرمان منفعل، در ظاهر غیرفعال است در حالی که هدفی را در درون و در برخورد با ابعاد گوناگون وجود خود دنبال می‌کند.بعضی مواقع هم البته ممکنه قهرمان قصه تنها یک بیننده باشه که ناظر اتفاقاته و ما از دریچه‌ی اون و انفعال اون دنیا و تغییراتش رو می‌بینیم. فیلم‌هایی مثل نفس (۲۰۱۶) و پروژه‌ی فلوریدا (۲۰۱۷) که هر دو قصه رو از دید کودکانی در دنیاهای غریب تعریف می‌کنند، از این استراتژی روایی استفاده می‌کنند.ساره‌نورموسوی در نمایی از نفسقهرمان منفعل دقیقا در مقابل الگویی از داستان‌گویی قرار می‌گیره که قهرمان اصلی فعالانه و به دنبال تغییری در دنیا یا به دست آوردن چیزی و یا... سفری رو آغاز می‌کنه و با موانع و مشکلات در طول این سفر مقابله می‌کنه تا به خواسته‌ی خودش برسه.زمان خطی در برابر زمان غیر خطی: در شاه‌پی‌رنگ‌ها داستان از نقطه‌ای در زمان شروع می‌شه، مسیری کم‌وبیش پیوسته و خطی رو طی می‌کنه  و در نقطه‌ای دیگر از زمان تموم می‌شه. ممکنه بعضی وقت‌ها از فلاش‌بک استفاده بشه، اما در هر صورت مخاطب می‌تونه ترتیب وقایع رو برای خودش مجسم کنه. در نقطه‌ی مقابل در خیلی از ضد‌پی‌رنگ‌ها وقایع یا هیچ ارتباطی با هم ندارد یا ارتباط و ترتیب نمایش اون‌ها به سختی قابل تبدیل به یک ترتیب زمانی مشخصه و مخاطب نمی‌تونه تقدم و تأخر حوادث رو پیدا کنه.علیت در برابر تصادف: در داستان‌های کلاسیک همیشه جوابی برای سوال چرا وجود داره. اگر حادثه‌ای رخ داده دلایلی داشته. و هر حادثه‌ای علت حوادث بعدی می‌شه و اون‌ها رو دومینو‌وار شکل می‌ده. در نقطه‌ی مقابل ضدپی‌رنگ‌ها روی تصادفی بودن جهان و رخ دادن وقایع تکیه می‌کنند و زنجیره‌ی علت‌ومعلولی رو پاره می‌کنند، همین باعث از‌هم‌گسیختگی و بی‌معنایی می‌شه. آقای مک‌کی می‌نویسه:علیت نیروی محرکه‌ی داستانی است که در آن اعمال انگیخته (motivated) باعث نتایج و تأثیراتی می‌شوند که به نوبه‌ی خود نقش علت را برای نتایج و تأثیرات بعدی بازی می‌کنند و بدین ترتیب سطوح گوناگون کشمکش را در واکنش زنجیره‌ای به موقعیت‌ها به نقطه‌ی اوج داستان به هم پیوند می‌زند و همبستگی درونی واقعیت را آشکار می‌کند.تصادف نیروی محرکه‌ی دنیایی تخیلی است که در آن اعمال ناانگیخته (unmotivated) موجب حوادثی می‌شوند که تأثیرات و نتایج بعدی به دنبال ندارند و بدین ترتیب داستان را به بخش‌ها و موقعیت‌های متفاوت و یک پایان باز، خُرد می‌کنند و ناپیوستگی حیات را اعلام می‌نماید. خلاصه‌ای از مثلث داستانخب برای این‌که بیش از حد طولانی و خسته‌کننده نشه، ادامه‌ی فصل رو به قسمت بعد واگذار می‌کنیم. عمده‌ی مباحث این فصل رو پوشش دادیم و بحث اصلی باقی‌مونده، سیاست طراحی داستانه که به شرط حیات اون رو به همراه چند مثال توی قسمت بعدی تکمیل می‌کنیم. من خیلی خوشحال می‌شم اگه این مطالب رو دنبال می‌کنین این‌جا یا از روش‌های دیگه به من فیدبک بدید تا سعی کنم محتواها رو بهتر جلو ببرم.</description>
                <category>عرفان فرهادی</category>
                <author>عرفان فرهادی</author>
                <pubDate>Sat, 14 Aug 2021 18:12:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان: ساختار، سبک و اصول فیلمنامه‌نویسی - ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@farhadi.erfan76/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D9%88-%D8%A7%D8%B5%D9%88%D9%84-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%DB%B2-u4a2xbfvjsyb</link>
                <description>خلاصه‌ای از فصل دوم «گستره‌ی داستان» - اجزای داستانبا تأخیری یک‌ساله، از امروز به صورت هفتگی خلاصه‌ی کتاب «داستان» رو این‌جا خواهم نوشت. در طول این مدت، به همراه چند نفر از دوستان چند فصلی از این کتاب رو با هم مطالعه کردیم و حالا بعد از یک وقفه‌ی چند‌ماهه مجددا قصد داریم جلسات هم‌خوانی رو هم ادامه بدیم. اگه علاقه‌مند هستید می‌تونید به ما اضافه بشید. ما در جلساتمون به جز بررسی کتاب، فیلم‌های بلند یا کوتاه رو با هم می‌بینیم و تحلیل می‌کنیم یا بعضا خودمون می‌نویسیم و در مورد نوشته‌هامون گپ می‌زنیم.در این نوشته سعی کردم نیمه‌ی اول فصل دو یعنی گستره ی ساختار رو خلاصه کنم.وقتی کاغذ سفید روبروی ما و قلم توی دستمون قرار داره هر چیزی می‌تونه روی کاغذ جاری بشه. ما می‌تونیم قصه‌ای ماورای زمان یا گذرا در فقط یک لحظه‌ی خاص بنویسیم؛ می‌تونیم قصه‌ای در یک اتاقک تاریک و یا قصه‌ای بین کهکشان‌ها بنویسیم. درباره‌ی شخصیت هم می‌تونیم داستانی از لحظه‌ی تولد تا مرگش رو روایت کنیم یا فقط یک روز خاص از زندگی شخصیت رو نمایش بدیم. در خصوص کشمکش مرکزی داستان هم می‌تونیم قصه رو تنها در سطح شخصی و درونی و بین شخصیت و خودش پیش ببریم یا بین یک شخصیت و خانواده‌اش یا بین شخصیت و جامعه و نهادهای اجتماعی؛ حتی می‌تونیم پا رو فراتر بذاریم و شخصیت رو در تقابل با طبیعت، مقابل باد و طوفان و فضای نامتناهی در حال تقلا برای به دست آوردن چیزی ارزشمند نمایش بدیم. در خصوص دیالوگ ما می‌تونیم داستانی رو بدون هیچ گفت‌وگویی تعریف کنیم یا دقیقا در نقطه‌ی مقابل پر از دیالوگ‌های شاعرانه؛ اما اون‌چه قطعیه اینه که هیچ قصه‌ای هر چقدر هم بزرگ و پرشکوه نمی‌تونه همه‌ی جنبه‌های همه‌ی المان‌های داستانی رو پوشش بده. گزینه‌ها زیادند و یک نویسنده باید انتخاب کند.ساختاردر برابر این انتخاب هر نویسنده‌ای حتما پاسخی منحصربه‌فرد داره. کسی ممکنه دیالوگ رو انتخاب کنه و یکی دیگه شخصیت رو. کسی حال‌وهوا و مود رو و دیگری تصویر رو. با این حال هیچ‌کدوم از این عناصر به تنهایی نمی‌تونند یک قصه رو بسازند. اون‌چه که نویسنده موقع نوشتن یک قصه جستجو می‌کنه حادثه است. حادثه همه‌ی این عناصر رو در خود داره.توسط کسی به وجود میاد یا بر کسی اثر می‌ذاره پس می‌تونه بستر بروز و توصیف شخصیت‌ها باشه. در جایی از زمان و مکان حادث می‌شه پس تصویر، کنش و گفت‌وگو به وجود میاره.از کشمکش نیرو می‌گیره تا در مخاطب و شخصیت‌ها عواطفی رو ایجاد کنه.به صورت تصادفی و بی‌معنا کنار بقیه‌ی حوادث قرار نمی‌گیره؛ بلکه در کنار و در ترکیب با آن‌ها معنایی رو ایجاد می‌کنه.در ساختار داستان با این مورد آخر سروکار داریم. سوال اصلی اینه: چه حادثه‌ای می‌تواند در داستان ما جا بگیرد؟خب، به نظر اوضاع بهتر است. سوال اصلی که پایه‌ی نوشتن ماست رو پیدا کردیم. حالا می‌دونیم اساس انتخاب‌های ما به عنوان نویسنده بر پایه‌ی حادثه است، نه مضمون، نه واقع‌گرایی، نه دیالوگ و نه تصویر. و البته‌ی همه‌ی این‌ها حتما در انتخاب ما تأثیرگذارند اما تنها به شرط این‌که در بستر حادثه معنا پیدا کنند. اما حادثه دقیقا چیه؟حادثه  حادثه یعنی تغییر.می‌شه این بخش رو با همین سه کلمه تموم کرد. اما اگه بخوایم دقیق‌تر برخورد کنیم باید بگیم حادثه یعنی یک تغییر با معنا. حوادث داستان نمی‌تونند جزئی و پیش‌پاافتاده باشن. البته که معنادار یا پیش‌پاافتاده بودن در بستر منطق داستان معنا پیدا می‌کنه اما واضحه که مثلا بارش باران از پشت پنجره در یک داستان اکشن یا تاریخی معنای متفاوتی با بارش باران در جهان داستانی مثل مد‌مکس یا یک داستان عاشقانه مثل آواز در باران داره.یکی از نماهای پایانی فیلم مد‌مکس: جاده‌ی خشمبرای این‌که تغییر بامعنا باشه باید بر اساس یک ارزش بیان بشه و مخاطب هم بر اساس همون ارزش به این تغییر واکنش نشان بده. منظور از ارزش، فضایل اخلاقی و امثالهم که در ادبیات روزمره به کار می‌ره نیست. ارزشی که ما ازش صحبت می‌کنیم باید شامل یک ویژگی دوگانه مثل زنده/مرده بودن یا وفاداری/خیانت یا حقیقت/دروغ باشه که با گذر و تغییر از یکی به دیگری در مخاطب و شخصیت‌ها احساسات و درکی از اون تغییر شکل بگیره.اما هنوز چیزی کمه. بارش باران هر چقدر هم که تشنگی و بی‌آبی رو رفع کنه اگه صرفا یک اتفاق باشه نمی‌تونه با بقیه‌ی اجزای داستان ارتباطی برقرار کنه. برای بدل شدن به حادثه، تغییر باید حاصل یک کشمکش باشه. کشمکش می‌تونه درونی، بین یک یا دو شخصیت، بین دو گروه یا حتی بین یک شخصیت و طبیعت/کائنات باشه. در ادامه‌ی کتاب در مورد کشمکش‌ها بیش‌تر صحبت می‌کنیم. صحنههر فیلم معمولا بین چهل تا شصت صحنه دارد. در حالت ایدئال هر صحنه یک واحد داستانی در فضا و زمانی کم‌وبیش پیوسته است که شامل یک حادثه‌ی داستانی می‌شه. در این حالت ایدئال مثلا صحنه‌ای تحت عنوان «معرفی» که فقط وضعیت اولیه‌ی شخصیت‌ها را نمایش می‌دهد توسط یک نویسنده‌ی منضبط دور انداخته می‌شود چون صحنه‌ای که در آن تغییری رخ ندهد ممنوع است. لحظه، سکانس، پرده و داستانتوی هر صحنه کوچک‌ترین عنصر ساختاری، یعنی لحظه قرار داره. هر لحظه نوعی تبادل رفتار در قالب کنش/واکنشه. رفتارهای متقابلِ لحظه به لحظه صحنه‌ها رو پیش می‌برند.از طرف دیگه صحنه‌ها در کنار هم قرار می‌گیرند تا سکانس‌ها رو ایجاد کنند. هر صحنه بار ارزشی زندگی شخصیت رو تغییر می‌ده و در نهایت صحنه‌ی پایانی یک سکانس با تغییری شدیدتر و قطعی‌تر به پایان می‌رسه. هر پرده هم رشته‌ای از سکانس‌هاست که خودش در نهایت دگرگونی بزرگ‌تری رو توی شخصیت ایجاد می‌کنه. مثلا آخر پرده‌ی اول یک داستان با تم سفر جاده‌ای ممکنه، نقش اول قصه علی‌رغم میلش برای موندن توی خونه به سفر رضایت بده و دل به جاده بزنه. در نهایت پرده‌ها کنار هم قرار می‌گیرند تا arc یک داستان رو تشکیل بدن. هر شخصیت یک سیر داستانی از حوادث رو از سر می‌گذرونه و از یک موقعیت اولیه به موقعیتی نهایی می‌رسه که مطلق و غیرقابل‌بازگشته. این در حالیه که حوادث صحنه‌ها ممکنه قابل بازگشت باشند اما در کنار هم به  نقطه‌ی اوج پرده‌ی آخر منتهی می‌شن که تغییری قطعی و برگشت‌ناپذیر رو رقم می‌زنه.اجازه بدید این قسمت از خلاصه رو همین‌جا و با بخش‌هایی از کتاب که هر کدوم از این اجزا رو تعریف می‌کنه به پایان ببریم تا در آینده سریع‌تر به این تعریف‌ها مراجعه کنیم. خوشحال می‌شم در بخش نظرها در مورد این خلاصه و مطالبی که توش طرح شده بود صحبت کنیم و در مورد فیلم‌های مختلف مثال‌هایی رو بررسی کنیم.ساختار منتخبی است از حوادث زندگی شخصیت‌ها که در نظمی بامعنا قرار گرفته‌اند تا عواطف خاصی را به زندگی بیان کنند.هر حادثه‌ی داستانی تغییر بامعنایی را در شرایط زندگی یک شخصیت به وجود می‌آورد که بر مبنای یک ارزش، بیان و تجربه می‌شود و از طریق کشمکش به دست می‌آید.ارزش‌های داستانی کیفیات جهان‌شمول تجربه‌ی بشرند و می‌توانند لحظه به لحظه از مثبت به منفی یا بالعکس تغییر کنند.هر صحنه کنشی است در درون یک کشمکش در زمان و فضایی کم‌وبیش پیوسته که ارزشی را وارد زندگی شخصیت می‌کند، ارزشی که تا حدی مهم و بامعنا باشد. ایدئال این است که هر صحنه یک حادثه‌ی داستانی باشد.هر لحظه نوعی تبادل رفتار است در قالب کنش/واکنش. رفتارهای متقابل لحظه‌به‌لحظه، صحنه را پیش می‌برند.سکانس مجموعه‌ای است از تعدادی صحنه - معمولا دو تا پنج - که تأثیر پایانی آن بیش‌تر از تمام صحنه‌های قبل است.پرده عبارت است از تعدادی سکانس که در صحنه‌اینهایی به نقطه‌ی اوج می‌رسند، صحنه‌ای که موجب دگرگونی عمده در ارزش‌ها می‌شود و تأثیری قوی‌تر از تمام سکانس‌ها و صحنه‌های قبل از خود دارد.داستان عبارت است از تعدادی پرده که به نقطه‌ی اوج پرده‌ی آخر یا نقطه‌ی اوج داستان می‌رسند و موجب تحولی قطعی و غیرقابل‌بازگشت می‌شوند.</description>
                <category>عرفان فرهادی</category>
                <author>عرفان فرهادی</author>
                <pubDate>Fri, 06 Aug 2021 21:07:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و مریم - چهارم: بلاک</title>
                <link>https://virgool.io/@farhadi.erfan76/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%85-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-lhhutg06llvt</link>
                <description>آن‌چه پیش از این رخ داده است.آن‌چه پیش از این رخ داده است.«در دنیا چه چیزی از بلاک‌شدن توسط صمیمی‌ترین دوستت بدتر است؟»این پرسشی بود که مهسا از خودش در بستر بیماری می‌پرسید. آفتاب به قدری بالا آمده بود که از پنجره‌ی باز اتاق بگذرد و روی صورتش بیفتد اما او توان برخاستن و بستن پنجره یا کشیدن پرده را نداشت. شاید هم اصلا میلی به این کار نداشت. از دو روز پیش که تست داده بود تا همین لحظه، کمتر از یک‌ساعت ایستاده یا نشسته بود. در اتاق را بسته بود و تنها ارتباطش با دنیای خارج از زیر یا کنار در بود. مهسا واقعا تلاش می‌کرد اتفاقات را مرور کند؛ بالاخره دوران نقاهت بیماری معمولاً زمان تسویه‌حساب‌های شخصی با خود است اما تب و سردرد در بیداری و کابوس‌ها در خواب، هر رشته‌ی فکری را پاره می‌کردند و ضمناً که مهسا تنها بود! انگار ذهنش از اتفاقات روزهای گذشته خالیِ خالی بود. خبری از مریم هم نبود تا با او جروبحث کند. حداقل هنوز.مهسا وقت داروئه!بذارش همون پشت در، میام برمی‌دارم.این دارو گیاهیه که خاله‌ت گفته رو درست کردم. جوشیدنیه باید تا ته‌نشین‌ نشده سریع بخوری.مامان گفتم بذارش دم در میام برمی‌دارم دیگه!به سختی سر جایش نشست و دنبال ماسک و عینکش گشت. صدای باز و بسته شد در آمد. مهسا سرش را به طرف دیوار برد و بلند و با پرخاش گفت:مامان مگه نگفتم بذار دم در! من ماسک نزدم وا می‌گیری ازم! حواست نیست؟پاسخی نشنید. سرش را برگرداند. مریم با لباس سفید پرستاری و لیوانی در دست لبخندزنان رو به او ایستاده بود. مهسا متعجب فریاد زد:چی می‌خوای از جونم؟!علیک‌سلام مهسا خانوم.سلام. چی می‌خوای از جونم؟!مگه جونی برات مونده با این همه حرصی که می‌خوری؟! من اومدم حالت رو خوب کنم بابا!از وقتی سروکله‌ی تو پیدا شده همه‌چیز به هم ریخته؛ دوستم بلاکم کرده، نمی‌دونم اصلا کجاست، چی کار می‌کنه، خودم هم که این‌جور! به این روز افتادم.در همین حین، مامان، باز مهسا را صدا زد.مهسا این سرد شد. بیا برش دار دیگه!مهسا فریاد زد:به درک! به درک! به درک! ولم کنین!باشه خب حالا...مریم با طعنه به مهسا نگاه کرد و گفت:این هم من بودم. مگه نه؟!مهسا با سرافکندگی جواب داد.ولی من نمی‌‌خوام این‌طوری باشم.می‌خوای! اگه نه که من اینجا نبودم!تو هم نمی‌خوام دور و برم باشی!واقعا نمی‌خوای؟! پس چرا این چند روز هر کاری می‌کردی که برگردم؟!مهسا سکوت کرده بود.من دیگه هستم مهسا جون! این یه چیز اثبات‌شده‌ است!مهسا صورتش را در دست‌هایش گرفته بود.پاشو بیا این استامینوفن رو بخور اقلاً جون بگیری. چرا انقدر آخه خودت رو اذیت می‌کنی؟ مگه تقصیر تو بوده؟!آره بوده! یعنی نه… نمی‌دونم… ولی بود. تقصیر من بود! اگه بلایی سرشون بیاد چی؟! وای…باشه حالا آروم باش! فعلاً بپا بلایی سر خودت نیاری.مریم دست مهسا را گرفت و به سختی او را بلند کرد. از روی میز قرصی از بسته جدا کرد و با لیوان آب به مهسا داد. نگاه مهسا از پنجره به ساختمان روبرویی بود. پرده‌های اتاق آیدا کشیده بود و چیزی پیدا نبود. مریم به آرامی با آرنج به پهلوی او زد و به لیوان اشاره کرد.بابا بخور دیگه این‌قدر که ناز نداره!نمی‌خوام! اصلاً ولش کن! بذار از کرونا همین‌طوری بمیرم.لیوان را روی میز گذاشت و دوباره روی تخت و زیر چند لایه پتو خزید. زیر دست‌وپا و پتوها دنبال گوشی گشت تا دوباره به آیدا زنگ بزند. مریم به طرف او دوید تا گوشی را از او بگیرد.لازم نکرده. فایده‌ای هم نداره جواب نمی‌ده که!زنگ تلفن خانه بلند شد و سر هر دو نفر به طرف در چرخید. صدای پای صدرا را شنیدند که به طرف تلفن می‌دوید.بله؟! بله هستش.صدای پا به سمت در اتاق آمد. صدرا تلفن بی‌سیم را از زیر در رد کرد.اگه سر من هم مثل مامان داد نمی‌کشی تلفن باهات کار داره.مریم خم شد و تلفن بی‌سیم را برداشت و دکمه‌ی اسپیکر را فشار داد بی‌خبر از آنکه آنچه پرستار خانه‌ی بهداشت محله در ۴۰ ثانیه‌ی بعد به زبان می‌آورد مهسا را به نقطه‌ای بی‌بازگشت می‌رساند.خانم میرزایی؟بله بفرمایید؟!شما پریروز این‌جا تست کرونا دادید دیگه؟ درسته؟!بله. پریروز. یه‌شنبه بود فکر کنم.علائمی داشتید از اون روز؟ آب‌ریزش بینی؟ سرفه؟ تب‌ولرز؟سرفه نه. فقط تب و سردرد...خب گوش کن خانمم. شما تستت منفی شده. احتمالاً زیر پنکه‌ای چیزی خوابیده بودی چاییدی. حالا باز هم سعی کن که...مهسا دیگر نمی‌شنید. مریم گوشی را قطع کرد. چشم در چشم مهسا زل زده بود.پس که من مقصرم؟ پس که ما مقصریم؟ بله؟! که یه کاری کردیم همه‌شون کرونا بگیرن؟!کمی طول کشید تا بهت مهسا هم به خشم تبدیل شود. در همین فاصله‌ی کوتاه که صدرا و مامان از تلفن اصلی خانه متوجه شوند و در اتاق را باز کنند تا مهسا را در آغوش بگیرند، او پاسخ سوالش را یافت.«بدتر از بلاک‌شدن توسط صمیمی‌ترین دوستت، بلاک‌شدن به «ناحق» توسط بهترین دوستت است.»مهسا در آغوش خانواده به مریم نگاه می‌کرد که با اجازه‌ی او پنجره‌ی اتاق را می‌بست، پرده را می‌کشید و شماره‌ای را برای همیشه از روی گوشی‌اش پاک می‌کرد.****به‌نام‌خدای بخشنده‌ی مهربان. امتحان انشای پایان‌ترم. صدرا میرزایی کلاس هفتم ب. «ما و کرونا». کشور ما از اوایل اسفندماه سال گذشته درگیر بیماری کرونا شده است. کرونا یک بیماری ویروسی است که...»فصل امتحانات در خانه‌ی میرزایی‌ها شروع شده است. مادر خانه مشغول سروکله‌زدن با برگه‌های امتحانی اسکن‌شده‌ای است که در واتسپ برایش ارسال کرده‌اند و نابلدی در زوم‌کردن روی عکس‌ها، خواندن آن‌ها را برایش عذاب‌آور کرده است. مهسای خواب‌آلود، در اتاقش، با تمام سرعت مشغول فشار دادن دکمه‌های کنترل و f به صورت همزمان روی لپ‌تاپ است تا پاسخ‌های امتحان دین‌وزندگی را در سایت امتحانات مدرسه وارد کند و صدرا هم از انشایی که نوشته ویس می‌گیرد تا در گروه کلاسشان بفرستد.در خانواده‌ی ما خوش‌بختانه کسی به این بیماری مبتلا نشده است و با اینکه خواهرم، مهسا، علائم بیماری را داشت اما تست او مثبت نشد.شاخک‌های مهسا حتی همین حین امتحان هم به شنیدن اسمش حساس بود.سال گذشته در کتاب علوم تجربی درباره‌ی بهداشت روان مطالبی را مطالعه کردیم. بیماری کرونا نیز به جز بهداشت جسمی بر روی بهداشت روانی ما تأثیر می‌گذارد. به نظر من خواهرم با اینکه  درگیر بیماری جسمی کرونا نشده بود اما حتماً به کرونای روانی مبتلا شده است که مدام در اتاقش با خودش صحبت می‌کند و به جای شب‌ها، روزها تا سر ظهر می‌خوابد.مهسا با عصبانیت از اتاق بیرون زد.مامان! ببین صدرا چی می‌گه!عهههه! مگه نگفتم دارم به معلمم ویس می‌دم حرف نزنین!خب آخه این چه انشاییه نوشتی؟مگه دروغ می‌گم؟ خب با خودش حرف می‌زنه!روانی خودتیا!مهسا به سمت صدرا جهید و گوش او را گرفت.آخ آخ آخ. ول کن.نمی‌کنم.صدرا هم دست دراز کرد تا در تلافی موهای مهسا را بکشد؛ به قدری بلند شده بودند که در دست بیایند. داد مهسا هم بلند شد.ول کن تا ول کنم. ول کن تا ول کنم!دعواهای خواهر و برادری همیشه شیرینی خود را دارند؛ البته نه برای والدین. مامان بچه‌ها را جدا کرد.بسه دیگه. مگه الان جفتتون امتحان ندارین. برین سر امتحانتون.تا پاک نکنه نمی‌رم!پاکش کن صدرا. خواهرت یه کم فقط اضطراب امتحانش رو داره. همین.با وساطت مامان مهسا به اتاق برگشت. در مدت زمانی که صدرا انشایش را بازنویسی و دوباره ضبط می‌کرد مهسا سوالات را با سرعت پاسخ داد و شروع به لباس پوشیدن کرد.بیماری کرونا نیز به جز بهداشت جسمی بر روی بهداشت روانی ما تأثیر می‌گذارد. یکی از دوستان خواهرم با اینکه درگیر بیماری جسمی کرونا نشده است اما مدام در اتاقش با خودش صحبت می‌کند و به جای شب‌ها روزها تا سر ظهر می‌خوابد. من در اخبار تلویزیون دیدم که آمار دعواهای خانوادگی در دوران کرونا افزایش یافته است.تلفن مهسا زنگ خورد. او ماسک پارچه‌ای صورتی رنگش را به صورت زد و به تلفن گفت:الان میام پایین.کوله‌اش را برداشت و از اتاق بیرون زد. مادرش با تعجب و صدای آهسته‌ای پرسید:کجا؟گفتم بهت که دیروز! آقای احمدی گفت امروز بیاین پیشم مرحله دوی سال‌های قبل رو امتحان بدین.صدرا همچنان در حال ضبط بود.در نهایت به نظر من این بیماری لعنتی کرونا به‌جز مرگ‌ومیر باعث مشکلات روحی زیادی در جامعه شده است که دانشمندان باید برای آن‌ها نیز واکسنی تهیه کنند. پایان.پیش از آنکه صدرا ویس را ارسال کند یا مامان فرصت کند به طور دقیق‌تری از مهسا بپرسد «آخه کجا؟!» مهسا فریاد کشید:امضا، صدرا خله! امضا، صدرا خله!و از در خانه بیرون جست. در آسانسور با مریم به شیطنتی که کرده بودند خندیدند و با حالی خوش سوار سمند سفیدرنگی شدند که انتظارش را می‌کشید.اگر توقف کوتاهی که در مسیر داشتند را محاسبه کنیم، ۲۵ دقیقه بعد یعنی ساعت یازده و سه دقیقه، مهسا جلوی در دانشگاهی بود که فکر می‌کرد قرار است چند سال آینده از زندگی آینده‌اش را آنجا بگذراند. از آنجا که ایستاده بود میدان آزادی پیدا بود. سرش را بلند کرد و به آجرهای نارنجی‌رنگی که همیشه تنها از کنارشان رد شده بود نگاه کرد. کمی آن‌طرف‌تر چهره‌ی جوانی روی دیوار بلند ساختمان بزرگی نقاشی شده بود و زیر آن نوشته بود «شهید مجید شریف‌واقفی».مریم دست مهسا را گرفت و به سمت ورودی برد. از تونل باریک و کم‌عرض آبی‌رنگی رد شدند که در ثانیه‌ای، حجم مختصری از مواد ضدعفونی روی آن‌ها پاشید. در حال عبور بود که ناگهان مردی از اتاقک نگهبانی زیر سردر خارج شد و با لهجه‌ی بامزه‌ی گیلکی گفت:دانشگاه تعطیله خانوم‌جان! برگه‌ی تردد دارین یا کارت؟!مهسا مدت کوتاهی با تعجب به مرد نگاه کرد و بعد آب‌دهانش را قورت داد و به مریم نگاه کرد. مریم دست در جیب مانتویش کرد و دستش را به طرف مرد دراز کرد. مرد کارت را از دست مهسا گرفت. مرد نگهبان لحظه‌ای با خودش فکر کرد نامی که بر این کارت پرس‌شده‌ی قدیمی می‌بیند چقدر آشناست. نگاهی به چهره‌ی مهسا کرد. مریم به سرعت عینکش را، که زیر آفتاب خردادماه مشکی و دودی شده بود، از صورت برداشت و مهسا هم کمی ماسک را پایین داد و لبخندی تصنعی زد. مرد بار دیگر به کارت نگاه کرد. با کمی مکث گفت:خانوم میرزاخانی بفرمایید داخل. فقط این کارت‌های انجمن فارغ‌التحصیلان قدیمی رفته. اگه تشریف ببرید ساختمون جدید آموزش دانشگاه براتون عوضش می‌کنند. مستقیم برید اون جلو یه بریدگی هست اون‌جاست.مریم تشکر کرد و عینک دودی را دوباره به چشم زد. مهسا کارت را پس گرفت و در زیپ نیم‌باز کوله‌اش انداخت. به سرعت مسیر مستقیم را پیش گرفتند و راه افتادند. هنوز با اضطراب و واهمه چند قدم دور نشده بودند که دیگر نتوانستند جلوی خنده‌یشان را بگیرند.****فقط این کارت‌های انجمن فارغ‌التحصیلان قدیمی شده.مریم ادای مرد نگهبان را درمی‌آورد.دیگه هر چی نداشت این قرنطینه حداقل استادی فتوشاپ رو برای ما داشت.مریم خندید.اصلا اگه مرحله دو قبول نشدم می‌رم تو یکی از همین تایپ‌وتکثیری‌ها کار می‌کنم. چطوره؟مریم چیزی نگفت.بعدش هم کم‌کم می‌زنم تو خط جعل سند و این‌ها. چطوره؟ مدرک زبان، پاسپورت، حتی پول!چرت نگو انقدر مهسا.جدی می‌گم! مثل این زنه هست تو مانی‌هایست! نایروبی!دوباره دیشب نشستی پای این؟مگه مامانمی انقدر سخت می‌گیری بهم؟ بی‌خیال مریم خانوم من که دیگه دارم باهات راه میام! ندیدی مرده فرقمون رو نفهمید؟ بخند خوشگله. او بلا چاو، بلا چاو، بلا چاو چاو چاو...مریم لبخندی زد.الان هم که دیگه اومدیم شریف! تهش همین‌جاست دیگه!واقعا که نیومدی! دزدکی اومدی.حالا میام دیگه بالاخره. من که خودم رو می‌شناسم.با این وضع سریال و یوتیوب و فتوشاپ و ساعت ۴ صبح خوابیدن… شما سر همین امتحان امروز خوابت نبره؛ قبول شدن پیش‌کش‌ات!بابا گیر نده دیگه. می‌گم حساس شدی می‌گی نه. گوش صدرا رو هم الکی پیچوندی. گناه داشت بچه.خیلی پررو تشریف داره! حقش بود!حالا بالاخره بود یا نبود.. هر چی اصلا. بگو ببینم این دانشکده‌ی فخیمه‌ی ریاضی کجا تشریف دارند؟مریم با انگشت ساختمانی دو سه طبقه را نشان داد. مهسا راه افتاد و از میان چمن‌های نسبتا بلند عبور کرد و به دو در شیشه‌ای رسید. پرسید:سمت چپ یا راست؟پاسخی نشنید. مریم کنارش نبود. برگشت و پشت سرش را نگاه کرد. مریم روبروی مجسمه‌ای سنگی ایستاده بود. زیر مجسمه نوشته بود «یادبود کشته‌شدگان حادثه‌ی سقوط اتوبوس دانشجویان ریاضی - اسفند ۷۶». مهسا مریم را صدا زد.چیزی شده؟!مریم سر برگرداند.نه چیزی نیست. سمت راست.</description>
                <category>عرفان فرهادی</category>
                <author>عرفان فرهادی</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jul 2021 20:16:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و مریم - سوم: سوار اتوبوسیم!</title>
                <link>https://virgool.io/rastaiha/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%B3%D9%88%D9%85-czcce7ncdgib</link>
                <description>آن‌چه پیش از این رخ داده است.مهسا در خواب به خودش می‌لرزید. با صدای بلندی از جا پرید.دخترا پاشین!در همان حال کمی جابه‌جا شد و خودش را به دو‌لایه پتوی رویش و دو‌لایه پتوی رویش را به خودش بیش‌تر چسباند. صدای همهمه‌ای می‌آمد.پا‌شین! اتوبوس رسید ها!پتو را از روی صورتش کنار زد. سقف به صورتش بیش از حالت معمول نزدیک بود. به سمت چپ نگاه کرد؛ از پنجره، پشت نرده‌های سفید و دیوارهای کوتاه، سقف قرمز رنگ اتوبوس و آسمان سرخ‌فام غروب پیدا بود. خبری از آسمان خاکستری شهر و اتاق آیدا نبود. این‌جا خانه‌ی خودشان نبود!پتو را کامل کنار زد و نشست. روی طبقه‌ی دوم تخت‌خوابی بود. در اتاقی کوچک. صدای همهمه‌ی بیرون هنوز شنیده می‌شد. سرش را خم کرد و طبقه‌ی پایین را نگاه کرد. تخت مرتب و خالی بود. سایه‌ی خودش و موهایش را روی تخت می‌دید که دوباره بلند شده بودند! در اتاق باز شد.میرزایی!مهسا سرش را بلند کرد. خانم مهدوی بود.پس تو که هیچ کاری نکردی دختر! نمی‌بینی داره راه می‌افته اتوبوس؟! پاشو بپوش دیگه.مهسا نمی‌دانست چه اتفاقی دارد می‌افتد. از روی تخت پایین آمد. خانم مهدوی با عجله از جیب مانتویش ماسکی درآورد و روی طاقچه‌ی جلوی در انداخت.این هم بزن به صورتت. خطرناکه بیرون.در را بست و رفت. مهسا به ماسک روی طاقچه نگاه می‌کرد. به سمت آن رفت و ماسک را برداشت. روی دیوارِ بالای طاقچه آینه‌ی کوچکی بود. از بیرون صدای بوق اتوبوس می‌آمد. به خودش در آینه زل زد. موهایش بلند بلند شده بود. همان‌طور بودند که در تمام این چند‌ماه قرنطینه. بلند، کشیده و زیبا. انگار هیچ قیچی کوچکی هیچ‌گاه در میان نبوده است. چه کسی گفته موها عصب ندارند؟ که کوتاه کردنشان دردی ندارد؟خانم مهدوی جیغ کشید! ماسک از دست مهسا رها شد.تو که هنوز نپوشیدی!! به خدا ولت می‌کنیم تا تهران باید تنها بیای ها!خانم مهدوی دوباره پشت در نیمه‌باز اتاق ایستاده بود. مهسا کمی خودش را جمع‌وجور کرد و سعی کرد پاسخی بدهد.چیزه… چشم… الان. الان.ماسک یادت نره ها.آخه ماسک برا...مهدوی سرش را لحظه‌ای بیرون برد.بیا برو بردار. برو دیگه.در را تا انتها باز کرد. آیدا با ماسک فیلتر‌دار بزرگی روی صورتش، بدون نگاه کردن به مهسا و با سکوت و چهره‌ای سرد وارد اتاق شد و به سمت طبقه‌ی پایین تخت رفت. مهسا ماتش برد. مهدوی سرش را تکان داد و با غرولندی زیر لب در راهرو دور شد.مربی مهد کودکم به خدا! تیزهوش کجا بود آخه… اَی سَکینَه اَ چی بختی تو سیاوَه!مهسا نمی‌دانست چه کار کند یا چه بگوید.آیدا...آیدا واکنشی نشان نمی‌داد. خم شده بود و با عجله دستش را کش می‌آورد تا چیزی را از زیر تخت بردارد.من… من..مهسا خواست تخت را بلند کند یا خم شود تا به آیدا کمک کند اما قبل از این که هر کاری بکند، آیدا چیز مشکی‌رنگی را از زیر تخت برداشت، از جایش بلند شد و پشت سرش در اتاق را محکم کوباند.مهسا با عجله شروع به پوشیدن لباس‌هایی که به چوب‌لباسی کنار پنجره آویزان بودند، کرد. آن‌قدر عجله کرد که متوجه نشد این‌ها لباس‌های خودش نیستند. همین‌طور که مقنعه‌ی آبی‌نفتیِ کهنه‌ای را به سر می‌کرد، با یک پا، ساک سرمه‌ای‌رنگی را به سمت تخت هل داد و دستش را دراز کرد و پتو را کنار زد. دنبال عینکش می‌گشت اما چیزی نبود. یک کتاب زردرنگ انگلیسی، چند دفتر ورق‌ورق‌شده، کاغذهای چک‌نویس و دو خودکار بیک آبی‌رنگ روی تخت و زیر بدنش له شده بودند. همه را از همان بالا به سمت ساک رها کرد، زیپ ساک را نصفه‌نیمه بست و به سمت در دوید. چند لحظه بعد با عجله برگشت؛ چند قدم نوکِ پا روی فرش با کفش راه رفت و ماسک را از روی طاقچه برداشت.****راهرو هیچ پنجره‌ای نداشت. همه جا تاریک و ساکت بود. مهسا تنها گذاشته شده بود. به سمت نور محوی که از سمت چپ راهرو می‌آمد دوید. در راه‌پله‌ی تاریک و باریک، پله‌ها را دو تا یکی پایین می‌رفت و سکوت، آرام‌آرام جای خودش را به صدای باد می‌داد. وقتی به در بزرگ شیشه‌ای‌رنگ ساختمان رسید دیگر هیچ صدایی به جز صدای پچ‌پچ پارچه‌ی مقنعه‌اش در باد، به گوشش نمی‌رسید. روبرویش هیچ چیز پیدا نبود. از غروب کمی گذشته بود اما هوا تقریبا روشن بود. پایش را از چارچوب در بیرون گذشت و در تمام نقاط صورتش از پیشانی تا بالای ماسک ضربات ریز و درشت دانه‌های شن را لمس کرد. از شدت باد و شن سرش را به سمت ساختمان برگرداند و به تاریکی راه‌پله‌ی روبه‌رویش نگاه کرد. سرش را بالا آورد و تابلویی را دید.«خوابگاه خواهران دانشگاه شهید چمران اهواز»مهسا محو تابلو بود. هیچ متوجه این‌که چه اتفاقی رخ داده و او چرا این‌جاست، نمی‌شد. صدای بوق اتوبوس به یادش آورد که اگر جا بماند اوضاع می‌تواند از این هم بدتر شود. سرش را برگرداند، دستش را روی صورتش گرفت و از میان انگشتانش به سختی به دنبال منبع دو بارقه‌ی نسبتا پهن نوری که میان شن‌ها پیدا بود گشت. دوید. دوید و دوید. تقریبا چشم‌هایش بسته بودند و هیچ چیز را نمی‌دید. اگر عینکش بود حداقل می‌توانست جلوی پایش را ببیند اما حالا صرفا خوش‌شانس بود که پایش به جایی گیر نکرد و زمین نخورد. فریادهای محو خانم مهدوی را می‌شنید که نامش را صدا می‌زد. چشم‌هایش را به سختی باز کرد و به دنبال منبع صدا دوید. در میان طوفان شن دستی را دید. دستش را به سمت آن تا جایی که می‌توانست کش آورد. دستش در دست خانم مهدوی قفل شد. به نظر نمی‌آمد یک ناظم دبیرستان دخترانه چنین قدرتی داشته باشد اما چند لحظه بعد پای مهسا لبه‌ی پله‌ی اول اتوبوس را لمس کرد. کشیده شد به داخل و خانم مهدوی در را پشت سرش بست.مهسا سری چرخاند. هنوز نمی‌توانست همه چیز را شفاف ببیند یا صدای غرهای خانم مهدوی را درست بشنود. لباسش را تکاند و یکی دو پله بالا رفت. مکثی کرد و بین صندلی‌ها دنبال آیدا گشت. دو قدم پیش رفت.میرزایی شانست گفت ها!این را سحر گفت. سحر خل‌وچل که در گروه آهنگ تتلو می‌فرستاد. او این‌جا چه می‌کرد؟امیر می‌گه آب خوابگاه پسرها قطع شده بوده؛ برای همین دیر راه افتادند.گفت و خنده‌ی بلندی سر داد. با او پسری که روی صندلی آن طرف راهروی باریک اتوبوس نشسته بود هم زیر خنده زد.آره. افشاری مونده بود زیر دوش.پسر این را گفت و باز خندید. از صندلی عقبی پسر دیگری جهید و پسِ کله‌ی او زد. امیر برگشت تا به او جواب بدهد و سروصدای خنده و جدل پسرها بالا گرفت. مهسا دوباره سر چرخاند که دنبال آیدا بگردد. جلوتر رفت و آیدا را دید که سرش را پشت پرده به شیشه چسبانده بود و به بیرون نگاه می‌کرد. مهسا کنار آیدا نشست و ساکش را روی صندلی آن‌طرف راهرو رها کرد. در دست آیدا همان چیز سیاه‌رنگ بود هنوز.آ.. آیدا..آیدا پرده را کنار زد و سرش را برگرداند.من...آیدا با سردی از جایش بلند شد؛ از کنار پاهای مهسا رد شد و با غیض بدی به او نگاه کرد. چیز سیاه‌رنگ که مهسا تازه فهمید عینک خودش بوده را روی پاهای مهسا انداخت و گفت:تو از این با من خیلی بدتر کردی. خانوم برنده.و رفت. رفت و چند صندلی جلوتر کنار سحر نشست. مهسا در ردیف یکی مانده به آخر اتوبوس تنها بود.****خانم مهدوی شانه‌های مهسا را تکان می‌داد.میرزایی! بیا این لقمه‌ت رو بگیر.مهسا چشم‌هایش را مالید. پلاستیکی را از خانم مهدوی گرفت.اگه می‌خوای بری دستشویی، چیزی الان که وایسادیم برو، دیگه تا همدان و بعدش تهران هم ممکنه واینسته اتوبوس.مهسا سرش را به موافقت تکان داد. صدایی از بیرون می‌آمد. پرده را کنار زد. دو سه پسر و دو تا از دخترها کنار اتوبوس ایستاده بودند و می‌خندیدند. یکی از پسرها دو صندوق نوشابه‌ی شیشه‌ای را از صندوق اتوبوس بیرون آورد؛ روی هم گذاشت و با یک دست برداشت و بلند گفت «یعنی من این‌قدر بچه‌ام که نتونم؟!» دخترها هم زدند زیر خنده. یکی دیگر از پسرها هم در صندوق اتوبوس را بست و همگی به سمت در اتوبوس راه افتادند. از پله‌ها بالا آمدند. پسری که صندوق نوشابه‌ها دستش بود صندوق را روی زمین گذاشت و فریاد زد: «این هم از نوشابه‌های تگری برای ریاضی‌دانان جوان.»هر کدام از پسرها سعی کردند پاسخش را بدهند.«اوشکول تگری مال تابستونه نه آخر اسفند»«همین هم دلت بخواد. تو که خودت ظهر داشتی تلف می‌شدی از گرما بغل کارون. زمزم گرفتم دیگه؛ نوشابه‌ی ایرانی، ذائقه‌ی ایرانی.»«حالا یه جوری می‌گی انگار پپسیه»«پپسی و زمزم چیه بابا. نوشابه فقط ارم‌نوش / پپسی رو بگیر….»مرد جوانی از جلوی اتوبوس با عجله بلند شد جلوی دهان پسرک را گرفت و با لحنی جدی اما دوستانه میان خنده‌ها و صحبت‌هایشان پرید:«بسه دیگه! چقدر خودشیرینی می‌کنین...»مهسا کمی دقت کرد. مرد جوان که لب‌خندی به لب داشت شبیه آقای احمدی، معلم ترکیبیات المپیاد‌شان، بود. خیلی وقت بود که او را ندیده بود. پسرها مشغول باز کردن در نوشابه‌ها و پخش کردنشان شدند. مرد جوان نوشابه‌ای را گرفت و به سمت مهسا آمد:«بفرمایید خانم برنده.»مرد جوان نوشابه را به مهسا داد و رفت جلوتر کنار راننده نشست. خود آقای احمدی بود. مهسا معنی این کلمه را نمی‌فهمید. برنده... نگاه مهسا متوجه آیدا شد. آرام می‌گفت و می‌خندید. مهسا هنوز هم به حدی گیج بود که هیچ کاری نمی‌توانست بکند. لقمه‌ی کتلت را از پلاستیک درآورد و شروع به خوردن کرد. لقمه تمام نشده بود که اتوبوس شروع به حرکت کرد. صدایی از بلندگوهای اتوبوس پخش شد:«یارا… یارا… یارا...دل ما را...»به خوردن ادامه داد و نگاهی به جاده انداخت. ناگهان موسیقی قطع شد. سرش را برگرداند. سحر روی پله‌های جلوی اتوبوس نشسته بود. ناگهان یکی از آهنگ‌های تتلو شروع به پخش شدن کرد و هر دو طرف دخترها و پسرهای اتوبوس شروع به همراهی کردند.«اصن کی فکرشو می‌کرد اونم بزاره در رهمی‌گفت پشتتم همیشه بود ولی عین درّه»مهسا باورش نمی‌شد که زیر نظارت خانم مهدوی چنین اتفاقاتی دارد می‌افتد. اصلا این ماشین که کابل AUX نمی‌خورد!ده پانزده دقیقه‌ای این وضع ادامه داشت. نگاه مهسا کم‌وبیش به آیدا بود. به این‌که واقعا داشت با این آهنگ‌ها همراهی می‌کرد. باورش نمی‌شد. صدای آهنگ مهسا را اذیت می‌کرد. تلاش کرد بخوابد اما خوابش نمی‌برد. صندلی را عقب داد؛ پایش را تکیه داد به صندلی جلویی؛ از این دنده به آن دنده شد اما فایده‌ای نداشت. به اطراف نگاه کرد. آخر اتوبوس تنهای تنها بود. فقط سایه‌ی شاگرد راننده که در بوفه خوابیده بود پیدا بود. ناگهان بلند شد؛ ساکش را برداشت و کف اتوبوس پرت کرد؛ دراز کشید و سرش را روی ساک گذاشت. ساک سفت بود. کمی دست گذاشت اما چیزی نبود که با دست کشیدن نرم شود. نصفه‌نیمه نشست و در ساک را باز کرد و کمی آن را وارسی کرد. تندیس سفید‌رنگی پیدا کرد. روی تندیس نوشته بود «یادبود برندگان بیست‌وسومین دوره‌ی مسابقات ریاضی دانشجویی - دانشگاه شهید چمران اهواز، اسفند ۷۶»باز هم کمی ساک را بالا و پایین کرد؛ لای کتاب زرد‌رنگ تقدیرنامه‌ای هم با این عنوان پیدا کرد «تقدیرنامه‌ی برگزیدگان نخستین سمینار دانشجویی ریاضیات»قبل از این و موقع خوردن کتلت به این فکر کرده بود که خواب است و دارد رویا می‌بیند اما حالا مطمئن شده بود. فورا تندیس را روی صندلی گذاشت و همه چیز را در ساک ریخت. دراز کشید و با تلاش بیش‌ازپیش سعی کرد بخوابد تا از خواب بلند شود. کم‌کم صدای بلندگو هم کم شد. حالا تنها چیزی که حس می‌کرد حرکت اتوبوس بود که به تنش منتقل می‌شد. باز خوابش برد.این داستان در شماره‌ی چهارم نشریه‌ی نیم‌خط منتشر شده.****صدای تق‌تق آزاردهنده‌ای به گوش می‌رسید. مهسا با این‌که از صدا بیدار شده بود اما هنوز جرئت باز کردن چشم‌هایش را نداشت. صدای تق‌تق بیش‌تر شد. با خودش خدا خدا می‌کرد وقتی چشم‌هایش را باز می‌کند هر جایی باشد جز آن اتوبوس لعنتی. ناگهان صدای ترمز وحشتناکی شنیده شد. لاستیک‌ها شروع به جیغ کشیدن کردند و پیش از این‌که مهسا چشم‌هایش را باز کند بدنش شروع به لیز خوردن کرد. وقتی چشم‌هایش را باز کرد، دید دارد به سمت شیشه‌ی جلویی اتوبوس می‌لغزد. سرش را چرخاند و یک‌یک آدم‌ها را دید که به صندلی جلویی‌شان برخورد می‌کردند. دستش را پرت کرد و پایه‌ی صندلی‌ای را به سختی گرفت. سرش را برگرداند و دید اتوبوس دارد به سمت تاریکی مطلق سقوط می‌کند. دردی روی دستش حس کرد. سرش را بلند کرد و آیدا را دید که کفشش را روی دست مهسا فشار می‌داد. پایه صندلی از دستش خارج شد. باز لیز خورد. از کف اتوبوس جدا شد و برای لحظه‌ای در هوا معلق شد. او که چند دقیقه پیش کف اتوبوس دراز‌کشیده و افقی بود حالا معلق و عمودیِ عمودی در اتوبوسی بود که به ته دره پرت می‌شد. در همین لحظه که پایش به شیشه‌ی اتوبوس می‌خورد و آن را می‌شکست؛ در همین لحظه که خرده‌شیشه‌ها آرام‌آرام پرت می‌شدند و مانتوی مهسا را پاره می‌کردند و سوزن‌سوزن فواره‌های مینیاتوریِ خفه‌شده از خون زیر لباسش جاری می‌کردند، آنی و فقط آنی چشمش در چشم‌های سرد آیدا قفل شد.****مهسا از خواب پرید. روی صندلی عقبی ماشین پدرش بود. پدرش آرام با سر سوییچ ماشین، تق‌تق به شیشه می‌زد.پاشو بابا. مهسا جان پاشو.مهسا نفس‌نفس می‌زد و گرمای نفس خودش را حس می‌کرد. پدرش در را باز کرد.پاشو بابا نوبتت شد.مهسا از جایش بلند شد و روی صندلی نشست. پدرش دستش را به سمت مهسا دراز کرد.فقط ماسکت رو خوب بپوش. اگه خودت نداشته باشی هم این‌جا این‌قدر آلوده‌ست که ممکنه بگیریم.مهسا دست پدرش را گرفت و از ماشین پیاده شد. داشت می‌لرزید و عرق کرده بود. پدرش از جیب کتش اسپری الکلی را برداشت و با وسواس به صندلی ماشین زد و در را بست. راه افتادند. مهسا هنوز هم عینک نداشت و درست نمی‌توانست در آن حال ببیند که کجا می‌روند. وارد ساختمانی شدند و پدرش او را به سمت اتاقی برد. خانم پرستاری که لباس یک‌تنه سفید بلندی پوشیده بود و ماسک و شیلد پزشکی به صورت داشت، دم در ایستاده بود. از مهسا پرسید:شمایی دیگه؟ خانم میرزایی؟مهسا سرش را به تأیید تکان داد و با آن آب دهنش را هم قورت داد. خانم پرستار به داخل اتاق راهنمایی‌اش کرد؛ روی صندلی‌ای نشاندنش و خودش بیرون رفت. مهسا تازه داشت می‌فهمید کجاست و چه اتفاقی افتاده. چند نفس نسبتا عمیق کشید. به اطرفش نگاه کرد. اتاق نسبتا بزرگی بود. روی دیوار بنر بزرگی نصب شده بود«تحقیقات تازه‌ی محققان که به تازگی و در اواخر ماه آوریل ۲۰۲۰ منتشر شده نشان داده برخلاف باور قبلی که شستن دست می‌تواند از انتشار کووید-۱۹ پیش‌گیری کند تنها استفاده از ماسک موثر است و می‌تواند تا ۸۵ درصد احتمال انتقال بیماری را کم کند. در تحقیق دیگری نیز...»مهسا هنوز متن را تمام نکرده بود که صدای زنگ گوشی‌اش بلند شد. گوشی را از جیب شلوارش درآورد و به آن نگاه کرد. آیدا بود. با دست‌پاچگی جواب داد و سلام کرد. جواب سلامی نشنید.چرا انقدر من رو اذیت می‌کنی؟ بلاک یعنی بلاک دیگه. بفهم. اکانت فیکِ «امیر سجادی» می‌سازی بهم پیام می‌دی؟ ولم کن دیگه. نمی‌بینی چه بلایی سرم آوردی؟!ولی آیدا...تلفن قطع شد. خانم پرستار وارد شد. موبایل لرزان را در دست مهسا دید.مگه نگفتیم گوشی نیارین تو؟!اگر مهسای قدیم بود الان گوشی را ول کرده بود، زده بود زیر گریه و از اتاق بیرون رفته بود یا اقلا ده-پانزده میس‌کال روی گوشی آیدا انداخته بود. اما این مهسای جدید، مهسای تغییر‌کرده هیچ نکرد؛ حتی که اگر حالش بهتر بود شاید «باشه»ی آرامی هم زیر لب می‌گفت.با عذرخواهی گوشی را در جیبش گذاشت و به اشاره‌ی خانم پرستار ماسکش را پایین داد. خانم پرستار در جعبه‌ی شیشه‌ای رنگی را باز کرد و گوش‌پاک‌کن بزرگی را برداشت و به سمت مهسا آمد. همان‌طور که گوش‌پاک‌کن در بینی مهسا به شکل دردناکی فرو می‌رفت قطره‌ی اشکی از گوشه‌ی چشم مهسا پیدا شد که هیچ‌کس منشأ آن را نمی‌دانست.تیتری از صفحه‌ی حوادث - ۲۶ اسفند ۷۶امروز که ۲۶ اسفند است، بیست‌وسومین سالگرد حادثه‌ی سقوط اتوبوس دانشجویان ریاضی دانشگاه شریف، پس از مسابقات ریاضی در دانشگاه شهید چمران اهواز است. این قسمت از داستان هم به تخیل مهسا از این حادثه در تب و التهاب قهر با آیدا و بیماری‌اش می‌پرداخت. یاد این درگذشتگان گرامی.</description>
                <category>عرفان فرهادی</category>
                <author>عرفان فرهادی</author>
                <pubDate>Tue, 16 Mar 2021 11:27:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و مریم - دوم: قیچی</title>
                <link>https://virgool.io/rastaiha/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%AF%D9%88%D9%85-renkfp4fp47d</link>
                <description>آیدا آرامِ آرام شده بود. مهسا گفت:- خب دیدی این هم خودت تونستی حل کنی؟+ آره… ممنون مهسا. قبول می‌شیم؛ مگه نه؟- آره بابا! قبول می‌شیم! من هنوز منتظر وعده‌ی بستنی بعد از روز دوم هستم.+ یادته!- معلومه که یادمه آیدا جون!کمی به این‌ور و آن‌ور نگاه کرد. در لابی ساختمان کسی نبود. روسریش را کمی به عقب هل داد.- مثل مریم و رویا.هر دو شروع کردند به جیغ کشیدن از خوش‌حالی.+ وای! وای مهسا! ببخشید مریم خانم. خود خودش شدی! عین اون عکس سیاه‌وسفیده شدی!- جدی؟+ آره! خانم میرزاخانی!- دیگه گفتم وقتی این آیدای دیوونه تونست موهاش رو خودش کوتاه کنه من چرا نتونم؟هر دو می‌خندیدند. یا لااقل توی سر مهسا می‌خندیدند. واقعیت کمی متفاوت از خیال او رخ داد. آیدا استرس خیلی زیادی داشت، می‌ترسید هر لحظه مادرش از خواب بیدار شود و از ترس و نگرانی وسواس اتفاقی برایش بیفتد. کمی هم شاکی بود که چرا برای این چند سوال مهسا او را مجبور کرده بود پایین بیاید و آن‌ها را نفرستاده بود. آیدا بهانه‌ی اینترنت را خیلی جدی نگرفته بود. هر چند سعی می‌کرد به جواب سوالات دقت کند و شکایت و نگرانی‌اش را بروز ندهد اما مهسا حس کرد چیزی درست نیست. به همین خاطر بی‌خیال نشان دادن مدل موی جدیدش شده بود.- خب حالا می‌خوای این یکی رو خودت حل کن.+ همین این رو؟- آره ۲-ج رو.آیدا سرش را روی چرک‌نویسش برد. مهسا به او نگاه کرد. خودکار در دست‌های آیدا می‌لرزید و فقط صدای تکان خوردن دستکش پلاستیکی‌اش شنیده می‌شد.* آخی طفلک.مهسا از جا تکان خورد. مریم به در ساختمان تکیه داده بود. با عینکی دودی به چشم و مانتوی اِپُل‌دار دهه هفتادی‌ای به تن.- تو این‌جا چی‌کار می‌کنی؟* یعنی چه؟ خب هر جا بری می‌تونم بیام باهات دیگه.- بعیده از یه شخصیت علمی. باز خوبه خیالی. روح بودی دیگه چه وضعی داشتیم.* چرا پس دست‌دست می‌کنی! نشونش بده دیگه. عینکت رو بردار و روسریت رو بنداز.- بابا نمی‌بینی بنده‌خدا داره می‌لرزه از ترس. من اقلا یه پشت‌بومی، مغازه‌ای می‌تونستم برم! فکر کن سه ماهه تا همین‌جا هم بیرون نیومده از خونه.* دقیقا به همین خاطر باید نشونش بدی دیگه! چیه آخه صاف‌صاف اومدی عین معلما. «حالا می‌خوای این یکی رو خودت حل کن.»مریم دستش را زیر مقنعه‌اش گذاشته بود و ادا درمی‌آورد.- خب می‌گی چی‌کار کنم! خودش به زور دو تا کلمه حرف زده از اون اول تا حالا.* مگه رفیقش نیستی؟ بخندونش. یه کاری بکن یَخش بشکنه.- نمی‌دونم... اصلا نباید می‌گفتم که بیاد.* اگه خودش نمی‌خواست نمی‌اومد.- حالا که اومده و داره می‌لرزه، بذار این سوال رو که حل کرد خدافظی می‌کنم و می‌رم.* مهسا! این همه موهات رو کوتاه کردی!- نمی‌دونم...* بذار من مرتبش کنم یه دیقه..- بی‌خیال..مریم به سمت مهسا آمد.+‌مهسا بیا این رو نگاه کن ببین درسته.دست مریم روی سر مهسا بود که مهسا به خودش آمد. صدای زنگ گوشی مهسا بلند شد. هنوز داشت با مریم کلنجار می‌رفت که سرش را برگرداند تا جواب آیدا را ببیند اما در همین لحظه، در همین لحظه که مامان هم به ناگاه تصمیم گرفته بود به مهسا زنگ بزند، یک اتفاق ساده همه چیز را به هم ریخت. خرده‌تار موی کوچکی که از دیشب لابلای موهای مهسا پنهان شده بود، به آرامی از جایش جدا شد، روی زلف‌های حالا دیگر کوتاه‌شده لیز خورد، پیشانی و عینک را با ظرافت رقاصانه‌ای رد کرد و بینی‌اش را قلقلک داد.- هَه‌هَه‌هههچچووووعطسه‌ی مهسا برای مدتی همه چیز را از حرکت واداشت. فقط صدای زنگ تلفن می‌آمد. بعد از آن مهسا دیگر نفهمید که چطور آیدای وحشت‌زده پله‌ها را دو تا یکی بالا دوید. یا اصلا با او خداحافظی کرد یا نه. نفهمید اصلا خودش چطور با عجله کتاب و دفترش را جمع کرد و از لابی خانه‌ی آیدا بیرون آمد. و حتی تا وقتی در خانه را باز نکرده بود و صدرا به او اشاره نکرده بود نفهمید که تمام مسیر تا خانه و داخل آسانسور روسری‌اش افتاده بود.****- چی می‌گی آيدا! شما که اصلا کسی از خونه‌تون بیرون نمی‌اومد.با اضطراب و استرس روی دکمه‌های کی‌بورد مجازی گوشی‌اش فشار می‌داد.+ نمی‌دونم… می‌ترسم مهسا.- از کی آخه؟+ از دیشب.- آخه چی شد یهو؟سر ظهر بود. با هم از شش روز پیش دیگر صحبت نکرده بودند. چند ساعتی مانده بود به آزمون آزمایشی. در این مدت خبری از مریم نبود. مهسا نمی‌دانست باید چه کار کند. یک بار دیگر جواب سوال‌ها را نوشته بود و اسکن کرده بود و برای آیدا فرستاده بود اما او جواب‌ها را seen نکرده بود. امروز دیگر طاقتش طاق شده بود. زنگ زده بود و پاسخی نگرفته بود. از پنجره سرک کشیده بود اما در نیمه‌ی پیدای اتاق آیدا کسی نبود. اولش خواسته بود بی‌خیال شود اما نتوانسته بود؛ خب چند سالی بود که این‌قدر بین دو بار صحبت کردنشان فاصله نیفتاده بود. و البته مهسا نمی‌دانست که این آخرین بار هم نیست. ناامید برگشته بود پای کتاب و دفترش. نیم ساعت بعد از این بود که بالاخره صدای پیامک گوشی‌اش بلند شد و حالا با ترس زل زده بود به صفحه‌ای که روی آن ...is typingی هم نشان داده نمی‌شد.+ نمی‌دونم؛ من هم خواب بودم نمی‌دونم چی شده... از پریشب سر غذا بی‌میل و بی‌حال بود ولی خوب بود. من حتی صبح هم قبل از این‌که بخوابم صبحونه بردم اتاقش فقط یه کم سرفه می‌کرد. ولی بیدار شدم دیدم به دستگاه بهش وصل کردند. هیچی هم نمی‌گن بهم..- ای وای!- خودت خوبی؟- آیدا  :((جوابی نمی‌گرفت.- آیدا من معذرت می‌خوام که...صدای آژیر آمبولانس باعث شد این پنج کلمه و سه نقطه تا مدت‌ها در draft پیامک‌های مهسا به آیدا بماند. از پشت پنجره نگاه کرد. آمبولانس در کوچه ایستاده بود. در پشتی آن را باز کردند و برانکارد را برداشتند و داخل ساختمان بردند. چند لحظه بعد آیدا را دید که وارد اتاقش شد و با عجله شروع به پوشیدن مانتو و مقنعه‌اش کرد. مهسا پنجره را باز کرد و داد زد:- آیدا!آیدا صدایش را نشنید. در همین زمان دو پرستارِ برانکارد‌به‌دست پدربزرگ آیدا را از در ساختمان و حیاط آن رد کردند تا سوار آمبولانس کنند. مهسا در اتاق را باز کرد و به سمت در خانه دوید. دویدن مهسا را از آن روز تا همین حالا دیگر کسی ندیده. در را که باز کرد و دکمه‌ی آسانسور را که فشار داد چیزی یادش افتاد. رفت و برگشت و چند لحظه بعد آسانسور رسید.****مهسا انقدر عجله داشت که به جای دکمه‌ی طبقه‌ی همکف دکمه‌ی پارکینگ را زد و متوجه هم نشد. سرش را پایین انداخته بود و با اضطراب این پا و آن پا می‌کرد. در آسانسور بسته شد و راه افتاد. چند لحظه گذشت تا مهسا به خاطر بیاورد که موسیقی داخل آسانسورشان هیچ‌وقت صدا نداشته.* جان مریم چشمات رو وا کن؛ سری بالا کن؛ دراومد خورشید؛ شد هوا سفید...مهسا با تعجب سرش را بالا آورد و به آینه‌ی آسانسور نگاه کرد.- تو؟!* خانوم خوشگله! چه چادر گلگلی بهتون میاد!- وقت شوخی نیست مریم!* پس وقت چیه؟آسانسور ایستاد. مهسا با عجله بیرون رفت. ناگهان ایستاد و کمی اطراف را نگاه کرد. پر از حس عصبانیت و خودخوری به آسانسور برگشت.- گند زدم! گند زدم!* چه گندی؟ یه دکمه اشتباه زدی دیگه!- نباید مجبورش می‌کردم بیاد.* وات آر یو تاکینگ ابَوت؟!- خودت می‌دونی چی می‌گم.مهسا دکمه‌ی طبقه‌ی همکف را فشار داد.* نخیر! نمی‌دونم!- نباید مجبورش می‌کردم که بیاد! حس اون موقعایی رو دارم که تو بچگی خرابکاری می‌کردم!* تو خواستی بهش کمک کنی!- اگه کرونا باشه چی؟ اگه بلایی سر بابابزرگش بیاد چی؟!* مگه تو کرونا داری؟- نه!* خب پس! دوستت از درس عقب افتاده بود؛ تو هم رفتی کمکش کنی. همین!- همین؟آسانسور ایستاد. مهسا چادرش را محکم کرد و از آسانسور پیاده شد؛ به سمت در خانه رفت. مریم از پشت دستش را کشید.* می‌خوای چی کار کنی؟- نمی‌دونم! نمی‌دونم!* امروز امتحانه...مهسا دستش را کشید و در ساختمان را باز کرد؛ مریم دنبالش راه افتاد. پدر آیدا را دید که در عقب آمبولانس را به کمک یکی از پرستارها بست. آیدا دوان‌دوان از در ساختمانشان بیرون زد و خواست سوار ماشین‌شان بشود اما پدرش اجازه نداد. آمبولانس آژیرکشان راه افتاد و از پی‌اش ماشین پدر آیدا. آیدا داشت گریه می‌کرد.- آیدا!+ نیا نزدیکم مهسا.آیدا بین حرف‌ها و گریه‌هایش سرفه می‌کرد.- چی شد آخه یهو؟!+ نمی‌دونم... مهسا، دست‌هاش سردِ سرد بود...مهسا نمی‌دانست چه بگوید. نمی‌توانست نزدیک برود و دوستش را در آغوش بگیرد. مدتی همین‌طور مانده بودند.- حالا چی‌کار می‌کنی؟+ نمی‌دونم. عموم قراره بیاد دنبالم. مامانم هم دیروز تست داده بود. من نمی‌دونستم.- خب نتیجه‌ش چی شد؟+ هنوز چیزی نگفتن. مهسا نباید می‌اومدم اون روز پیشت..- من... من...* من فقط خواستم کمکت کنم. من که حالم خوبه و سالمم!این را مریم گفت. با صدایی محکم و قاطع.چهره‌ی گریان آیدا برای لحظه‌ای تغییر کرد و متعجب شد. مهسا متوجه نشد چه اتفاقی افتاده.+ چی؟* من صرفا خواستم کمکت کنم!+ می‌تونستی برام ویس بگیری و توضیح بدی! می‌تونستی تلفنی بگی! مجبورم کردی قایمکی بیام بیرون!* خواستم از اون حال‌وهوا درت بیارم. می‌خواستم امتحان امروز عصر رو خوب بشی. با اون احوال و استرس معلوم بود که یه سوال هم نمی‌تونی حل کنی!مهسا مثل راننده‌ای که فرمان ماشین از دستش خارج شده باشد فقط نظاره می‌کرد. حس کرد بدنش دارد می‌لرزد. به سختی سعی کرد حرفی بزند.+ مهسا چی داری می‌گی؟! امتحان کدومه؟!- امتحان امروز نظریه اعداد...+ حال بابابزرگم رو ندیدی؟! ما همه‌مون کرونا گرفتیم!* از من که نگرفتین! من اگه گرفته بودم تو این چهار پنج روز باید حالم بد می‌شد! من همون کاری رو کردم که هر کسی در حق دوستش می‌کنه!‌+ مهسا تو شرایط من رو می‌دونستی!آیدا نمی‌توانست گفت‌وگویی که با مهسا داشته را باور کند. بغض و حیرت و خشم هم‌زمان احساساتی بود که تا به حال هم‌زمان تجربه نکرده بود. بدون خداحافظی رو برگرداند و در خانه را باز کرد و پشت سرش کوبید. مهسا وسط کوچه تنها ایستاده بود.****مهسا گیج بود و سردرد داشت. گوشه‌ی اتاقش زیر پتو کز کرده بود و می‌لرزید. مریم در حالی که نبات را داخل ماگ چایی هم می‌زد در اتاق را باز کرد. با دست دیگر پتو را کشید و کنار زد.* پاشو ببینم دختر! پاشو! یه ساعت دیگه امتحانه ها!- من نمی‌فهمم چه اتفاقی داره می‌افته...* هیچی. بیا این رو بخور جون بگیری امتحان داریم.- آخه... تو... چطوری حرف زدی؟* کاری رو کردم که باید!- تو مگه تو خیال من نیستی؟!* ولش کن. یه ساعت دیگه امتحان داریم! چرا استرس اون رو نداری!- بابا امتحان چیه! همین الان تو بدترین اوضاع بهترین دوستم باهاش دعوا کردیم!* مهم نیست. این همه تلاشمون مهمه. تو خودت می‌دونی که نظریه چه موضوع مهمیه تو المپیاد!- یه کاری کردی بلاکم کنه!* اصلا مهم نیست. من و رویا هم حتما دعوا می‌کردیم. من اول مدال المپیاد دارم بعد دوست رویام. اگه مدال نداشتم تو من رو اصلا نمی‌شناختی.- واقعا اگه خود واقعیت هم بودی همین کار رو می‌کردی؟!* نمی‌دونم. اصلا من واقعی کیه؟ من مهسام.- ولی من مهسام!* آره؛ حتما. تو هنوز هم مهسایی. اما من دیگه فقط تجسم این‌که تو می‌خوای شبیه مریم میرزاخانی باشی نیستم. حالا می‌خوای این امتحان رو بدی یا زحمت این رو هم من باید بکشم؟- نمی‌فهمم..واقعا نمی‌فهمید. نمی‌فهمید او که تا ساعتی پیش پشت فرمان نشسته بود چطور حالا کت‌بسته پرت شده به صندلی عقب؛ اگر صندوق عقب نه. نمی‌فهمید که حالا که او کنج تخت کز کرده چه کسی در امتحان آزمایشی آنلاین شرکت می‌کند. نمی‌فهمید چرا آیدا او را بلاک کرده. نمی‌فهمید چه اتفاقی در او و بین او و آیدا رخ داده. در تمام روزهای بعد هم این‌ها را نمی‌فهمید. نمی‌فهمید که ظهر آن روز اردیبهشت چه دقیقا رخ داد. شاید به آن چندان فکری هم نمی‌کرد.اما آن‌چه واضح است این است که آن روز مهسا تغییری کرد.چون هیچ آزمایش ذهنی‌ای تماما ایزوله نمی‌ماند.</description>
                <category>عرفان فرهادی</category>
                <author>عرفان فرهادی</author>
                <pubDate>Sun, 20 Dec 2020 11:54:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نبات - دایی عادل</title>
                <link>https://virgool.io/@farhadi.erfan76/%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%DB%8C-nibubm82rjte</link>
                <description>ببین مشتی... الان من رو نشوندی پا این بیل‌بیلکت، دیگه باید تا تهش رو گوش کنی. وسطش ذیقی‌بازی درنیاری بگی باور نمی‌کنم و ایناوا! نخیر! بنده بهادر گرجی‌ام! صادره از ناف ورامین! مثل بقیه این تحفه‌محفه‌هایی نیستم که میان این‌جا برات از ماوراء و جادوجمبل تفت می‌دن! نع! اینی که من می‌گم عین واقعیته! اون‌ها شاید، چه می‌دونم، نبات دود کردن، چای نباتی‌ان یا هر چی... نه... نشد... ببین پسر خوب، تو حرف بزرگت نپر... من اصلا کاری به شیکر‌خوری هیچ بنی‌بشری ندارم. اینی که من می‌گم نه افسانه‌ست، نه یه‌کلاغ چل‌کلاغ، نه دروغ. سیفون رو بکش رو هر‌چی بقیه گفتن! به بوق آقام قسم که چهل‌وپنج سال جایگاه شماره ۱۴ شیرودی و ۱۸ آزادی یه بازی از صداش خالی نبود، من هر چی می‌گم راست‌وحسینی راسته؛ آره داش... من دوشنبه، ۲۰ اسفند ۹۷ یه دختر رو قاچاقی بردم تو خوابگاه زنجان!حالا شاید بخندی ولی قصه اونی که فکر می‌کنی نیست! نه این غلامت از اون حروم‌زاده‌هاست، نه اون دختر هر دختری بود. نفیسه مثل آبجی نداشته‌م بود. به مولا! بله... من چیپس و ماستم تو خوابگاه ترک نشد ولی نفیسه ناموسم بود. اون فکر کثیفی که اومد تو ذهن خرابت، ابلفضلی حتی بگی یه چیکه‌ش؛ اون چیکه‌ش هم نیومد تو این کله وامونده.داش؛ بذار از اول برات بگم تا شیرفهم شی. من یه ترم شیکر خوردم اومدم این‌جا، تو این شریف خراب‌شده مهمون شدم. آقام مریض شده بود؛ انتقالی گرفتم از کشتی‌سازی بوشهر، اومدم این‌جا ور دلش باشم اما نمی‌خواستم بیغ بشم تو خونه، بشم یه زخم تازه رو درد‌هاش. اولش بهم خوابگاه ندادن اما التماس‌شون کردم تا کردنم تو یه اتاقی، کف زمین. اون زمون مثل الان مملکت شلخکی نشده بود؛ هنو محمود‌آقا خوردبین بود. مملکت نظم و نسخ داشت. بازی بی‌تماشاگر هم حتی بی‌بوق نمی‌موند. گفتم حیفه خالی بمونه عرصه؛ این‌طوری هم نزدیک آقامم، هم بوق آقام مثل الان تار عنکبوت نمی‌بنده. همه‌ش دو کورس تاکسی بود از میدون شهیاد تا ورزشگاه.القصه ما اومدیم تو این نرکده... دریا و مکانیک. کشتی‌سازی به مهندسی دریا. کل نرکده بود و یه نفیسه. امام‌حسینی؛ نفیسه که می‌گم یه دختر ترم شیشی بودها اما از ده‌تا از این نرینه‌های سوسول‌فوکولی شریف مردتر بود. یعنی ناموس‌وسط، رقیب آقام بودا تو تاریخچه شاهین کبیر. ترکیب تیم رو از زمان آلن راجرز از بر بود تااااا همین آقا برانکو. حتی ببین فحش‌های تو رختکن آقا پروین رو مثل بلبل می‌خوند از حفظ. ولی یه عیب بزرگ داشت! ته دلش کیسه‌کش بود پدر‌صلواتی. حالا من نباید بگم. تیم ته دل گزارشگرها راز بین خودشونه و خدای خودشون. ولی حالا ما گفتیم شما جایی نگو. دلش می‌شکنه. آخ بمیرم برای دل شکسته‌ش. عشقش دایی عادل بود.از یه دوشنبه‌ای تو اردیبهشت سال ۸۱، بعد فینال حذفی کیسه و فجرِ شاغلام که چشمای این دختر وسط یه خونه‌نقلی تو کرمونشاه خورده بود به تبلیغ این برنامه تا همون روز نکبتی، حتی بگو یه برنامه رو از دست داده باشه؛ نداده بود! حتی یکی! نفر هشتم نهمی بود که رفته بود تو باشگاه نودتایی‌ها. عشقش گزارشگری بود. حتی یه بار صدا فرستاده بود برای آقای گزارشگر؛ آقا خیابانی گفته بود «بابا دمش گرم... چه وسعت صدایی! یاد بانو هایده زنده شد...» زنگ زده بود به آقاش. آقاش آدم خوبیه. فقط ترسوئه. انتظاری هم نمی‌ره البت. داد و بیدادی نکرده بود؛ فقط گفته بود نع، یه نه محکم، یه نه مشتی، که بشین سر درسِت دختر؛ آب‌باریکه رو بچسب که خربزه آبه. بد هم نگفته بود والا بنده‌خدا. از بچگی درسش بد نبود ولی خونده بود اومده بود شریف برای یه چیز دیگه. برا عشقش. عشقش دایی عادل بود. عشق که می‌گم یعنی الگوها؛ مثل آقا پروین! الگوووو! اسطورههههه!! یه بار ندیدم مثل این ندید‌پدیدها بره پشت در کلاس آق‌دایی که «دکتر فردوصی‌پور یه ثلفی! یه ثلفی!» نه! اینا که این کارا رو می‌کنن اوشکولن بابا! زاخارن!... اما امام حسینی نفیسه از ایناش نبود. دو سه بار از دور اومده بود حرف بزنه، نتونسته بود؛ می‌گفت این‌طوری فایده نداره. دلم نیست با این کار. باید یه‌طوری خودم رو نشونش بدم که باورم کنه.بازی پاختاکور بود؛ تو آزادی. خود دایی گزارشگرش بود. ولی ما اون تو بودیم. کل گریمش یه کلاه قرمز بود و یه مشت تخمه؛ گوش شیطون‌کر نه که قیافه‌نداشته باشه‌ها... نه، زبونت رو گاز بگیر مرتیکه... نه! حاجی‌ت امام گریمور‌هاست. یادم نی بار چندم بود که جیمش کرده بودم داخل. فقط یادمه بار آخر بود. کلاس‌ش طول کشیده بود و دیر راه افتاده بودیم. طبقه دوم نصیب‌مون شده بود. تو لک بود. همون اول بازی که شجاع توپ رو لب کرنر لو داد و ازبک‌ها کردن تو گل، یهو گفت «دیگه بسه! دیگه بسه پادرهوایی.»؛ گفتم «یعنی چه مادمازل؟»؛ گفت «یعنی یا مرگ یا زندگی! بسه دیگه»؛ گفتم «من که صد دفعه گفتم بیا برو این مسابقه خانم گزارشگر»؛ گفت «اینا اونی که من می‌خوام نمی‌شه! چهار تا کلیپ تو آپارات کجا، شبکه سه کجا...»؛ گفتم «خب بیا برو تست بده، مجری اخبار ورزشی زنونه شو»؛ چپ‌چپ نگام کرد. گفت «مگه می‌خوام ذکایی زن‌ها شم. بابا من می‌خوام گزارشگری کنم؛ مجری خبر چیه!»؛ گفتم «خب دختر خوب؛ می‌خوای تو این وضع نادخ چه گلی به سرمون بزنی؟»؛ گفت «فقط دایی‌ه که عرضه باز کردن این گره کور رو داره». رفتیم اون بالای بالا. همه یه نقطه بودن. گفت «گوشیت رو درآر و ضبط کن». شروع کرد به گزارش. از اون ارتفاع همه رو تشخیص می‌داد. من فیلم هر دو تا گزارش نفیسه و آق‌دایی رو صد بار دیدم؛ انصافا الله‌وکیلی کم از دایی نداره.یه هم‌اتاقی من داشتم عماد؛ عماد‌گلابی. تو تیم دانشکده صنایع بود. قبلا گفته بود سه‌شنبه‌ها دم غروب سالن تربیت‌بندی تمرین تیم گلابیاست. بستیم که هفته بعد، ۲۱م بریم و گزارش رو برسونیم به دایی.دوشنبه دم غروب بود؛ من لم داده بودم تو اتاق تلفیزیون، بازی نساجی بود و ارتش سرخ. یهو عماد در رو کوبید،با دمپایی و شرت ورزشی اومد تو گفت «حاج بهادر؛ برنامه عوض شد. دایی داره میاد.»؛ گفتم «یا قمر! امروز؟ امشب مگه شب نود نیست؟»؛ گفت «چبدونم والا... تو گروه پیام داده؛ سالن تربیت هم تمرین والیبال بود، مجبور شدم همین سالن خوابگاه رو بگیرم.»؛ گفتم «عمادی! بلوف بزنی چیپس و سست رو چسبی می‌کنما!»؛ گفت «حاجی خو خودت بیا نگاه کن! نیم ساعت دیگه می‌رسه.»؛ به روح امام مدارهام همه تیلیت شد.دوویدم تا خوابگاه‌شون. این‌قدر بی‌هوا دوویدم که گوشی‌ام افتاد و نفهمیدم. داد زدم گفتم بیا؛ پیرمرد حراستیه اومد یقه‌م رو چسبید؛ خدا من رو ببخشه، پیرمرده رو هل دادم؛ شانسم گرفت چیزی‌ش نشد. دوویدیم. تا رسیدیم دیدیم دایی داره ماشین رو پارک می‌کنه. دوتامون به نفس‌نفس افتاده بودیم؛ یهو یادم اومد یا امام! آقا کسلر* امروز کیشیکه! این من رو هم به زور راه می‌ده داخل. تا این‌جا اومده بودیم و حالا مونده بودم چه‌طوری نفیسه رو از در رد کنم؛ به خودم گفتم «دِ آي‌کیو! اگه تو کله‌ت یه نخود هم بود، اصل نقشه رو نباید می‌ذاشت آخر کار برنامه‌ریزی کنه». خود عمو عبدالله اسکندی هم می‌اومد نمی‌تونست دختر رو جوری گریم کنه که از زیر دست کسلر رد شه بره تو خوابگاه.ولی خدا به دادمون رسید؛ عمادی تو همون عالم گلابیتش یه بار قزمیتی رو گذاشت کنار و اومد دم در گفت «دکتر فردوسی‌پور؛ ماشین رو بیرون نذارین. طرشته‌ها!» کسلر دزدگیر رو زد که در نقلیه خوابگاه رو باز کنه اما در گیر کرد؛ یه دو بار زد، باز کار نکرد؛ رفت درستش کنه ما سریع جیم شدیم تو. جلدی فرستادمش تو راه‌روی پشت سالن، گفتم منتظر وایسا. رفتم که برم فیلم رو نشون بدم به دایی قبل از اینکه رختش رو درآره که دیدم گوشی نیست. یعنی به شیث انقدر فشار نیومد اون‌سری که به من این‌سری. دست‌ازپادرازتر برگشتم ور دلش. داشت می‌لرزید. دختر بیچاره اشکش دراومده بود. یهو خودش رو جمع‌وجور کرد. گفت «می‌رم همین بازی رو گزارش می‌کنم».راه افتاد رفت تو سالن. یه گوشه وایساد و نگاه کرد. تازه تیم کشیده بودند. بازی شروع شد. هنوز هم تو سکوت داشتن بازی می‌کردن. دایی عادل ولی داشت عجیب بازی می‌کرد. اصلا همین بود که بازی ساکت بود. بقیه انگار میلی نداشتن به بازی؛ فقط تو تعارف دایی اومده بودند. یه شوت زد خورد به تیر رفت بیرون. دادش رفت هوا. بعدش همه جا ساکت شد. دروازه‌بان توپ رو قل داد به عمادی. یهو دختر شروع کرد؛ اسم این‌ها رو هم حتی بلد بود. سرها برگشت. اما دایی ادامه داد و رفت توپ رو قاپید و کوبید تو گل. نفیسه داشت گزارش می‌کرد. بقیه هم ادامه دادند. بازی ادامه پیدا کرد و نفیسه گزارش کرد. هیشکی به اینکه یه دختر داشت بازی رو گزارش می‌کرد توجه نکرد. بازی کردند. یه ساعت گذشت و گزارش کرد. تیم دایی بردند. تموم شد بازی. من رو می‌گی؟ با دمم گردو می‌شکستم.دایی وسایلش رو از کنار زمین جمع کرد. رفت که لباس عوض کنه، یه لحظه وایساد و برگشت به همه نگاه کرد. گفت «ممنون که اومدین. امشب شب سختیه. دیگه از این به بعد نود پخش نمی‌شه.» همه عین بستنی آلاسکا یخ کردن و وا رفتن. برگشت به نفیسه گفت «ببخشید. از من کاری ساخته نیست». و رفت. رفت و بدون عوض کردن لباس سوار ماشین شد و رفت. نفیسه هم رفت. به کسلر هم هیچ محلی نداد. همون شب بلیت گرفت، رفت کرمونشاه. بعدِ عید هم برنگشت. دیگه خبری ازش نشد. من هم برگشتم بوشهر. انگار که اصلا اون یه ترم وجود نداشته.تصویر آق داییداش ناموسا اینا که گفتم واقعیه‌ها. واقعی واقعیه. من بعضی وقت‌ها زور می‌زدم بش از این ماسماسک‌ها بدم؛ اسمشون چیه... نومه الکترونیکی. جواب نمی‌داد. تا یه ماه پیش... ای تف به قبر پدرت روزگار...اینا اینه بیا ببین از رو گوشیم.«بهادر خان؛سلامببخشید که این مدت پاسخت را ندادم؛ روزهای سختی بود و من در دنیای دیگری زندگی می‌کردم. وقتی کسی که نباید، جلویت نابود شود، دنیایت هم باید زیر‌و‌زبر شود. حق با پدرم بود. من خودم هم از اول مطمئن نبودم که می‌خواهم گزارشگر شوم یا نه؛ اگر یادت باشد یک‌بار از من پرسیده بودی که چرا به جای مهندسی صنایع، مکانیک را انتخاب کرده بودم و من پاسخ دادم چون رتبه‌ام به مکانیک می‌رسید، و حیف بود. الان هم در فرودگاهم و دارم آماده می‌شوم تا بروم، شاید برای همیشه... به هر حال حیف است دکترای مکانیک را برای رویایی پوچ رها کنم... حرف‌هایش هست که شاید همین روزها در این کشور زنی رئیس‌جمهور شود اما فرقی نمی‌کند. رویای من، تا وقتی «دایی عادل» دوشنبه شب‌ها به خانه آن دختر کرمانشاهی نرود رویای پوچی‌ست. و البته که حیف است از تو خداحافظی نکنم. سلام مرا به پدرت برسان و از قول من بگو مگه تو خواب ستاره آسیا رو ببینید! خودت هم که... مشتی هستی... خلبان کشتی هستی..!»* کسلر: یکی از نگهبانان عزیز و محبوب خوابگاه</description>
                <category>عرفان فرهادی</category>
                <author>عرفان فرهادی</author>
                <pubDate>Tue, 01 Dec 2020 22:40:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نبات - آلونکی در طرشت</title>
                <link>https://virgool.io/@farhadi.erfan76/%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%D8%A2%D9%84%D9%88%D9%86%DA%A9%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B7%D8%B1%D8%B4%D8%AA-no6fslowfz0v</link>
                <description>بش گفتم «واقعا؟! بابا تو داری دکترای ریاضی می‌خونی خیر سرت! بعد میای می‌بری‌مون پیش رمّال و فال‌گیر؟!»محل نداد. تو کوچه پس‌کوچه‌های تنگ طرشت راه می‌رفتیم. من باز اصرار کردم «امین! مهسا! شما خب یه چیزی بهش بگین»امین گفت «فرید راست می‌گه خب وحید! این‌جا کجاست داری ما رو می‌بری؟!»جواب داد «بابا خب خودتون خواستین ببینین حالم چطوره و کجا می‌رم. زورتون نکردم که.»این رو گفت و پیچید تو یه بن‌بست. ما هم دنبالش. من گفتم «تابستون تا حالا که از کانادا برگشتی دو ماهش رو بیمارستان پیش مادرت بودی؛ از یه ماه پیش هم که اون بنده خدا فوت کرد هیچ خبری ازت نیست. حالا یهو سر و کله‌ت با این قیافه‌ی ژولیده پیدا شده. خب وات دِ هِل!»گفت «اوکی اگه نمی‌خوای برگرد برو.»جلوی یه آلونک قدیمی وایساد. مهسا پرید وسط حرفمون «فرید سخت نگیر! یه فاله دیگه. چیل بابا! من خاله‌م خوراکش فال قهوه بود؛ همه‌ش هم یه مرد قد‌بلند برای من می‌دید.»به امین لبخند لوسی زد.وحید گفت «میاین یا نه؟»امین یه نگاه به من کرد بعد برگشت به مهسا یه لب‌خند لوس‌تر تحویل داد«من که خرِ زنمم»جفتشون کرکر زدند زیر خنده. من هم سر تکون دادم.اما نمی‌دونستم این عجیب‌ترین سر تکون دادن عمرمه.وحید کوبه‌ی قدیمی در رو کوبید. یهو در خودبه‌خود باز شد. رفتیم تو. یه اتاق کوچیک بود با یه میز و پنج تا صندلی دورش. روی در و دیوار پر بود از وردهای عجیب و شکل‌های غریب. یهو یه صدای مردونه‌ی کلفت اومد «خانم گفته بودن چهار‌تایین. بشینین.»مهسا گفت «واو خیلی هیجان‌انگیزه! دو هفته زودتر اومده بودیم خوراک هالووین بودا عشقم!»نشستیم. در قیژقیژ کرد و یه پیرزن قد‌کوتاه سیاه‌‌پوش اومد تو. هیچی نگفت. نشست و تو چشمای تک‌تک‌مون زل زد. من کُپ کرده بودم. یهو داد زد «کی اوله؟!»مهسا گفت «من! من!» پیرزن دستش رو کشید طرف خودش و چشماشو بست.مهسا گفت «این نصفهٔ اول ۹۸ که خیلی افتضاح بود؛ یعنی می‌شه سال دیگه این موقع ما عروسی کرده باشیم؟!»پیرزن گفت «یه مرد قد‌بلند می‌بینم.»امین با پوزخند گفت «آقاتونه ها!»پیرزن گفت «پشت گوشی.»جفتشون وا رفتند.«داری بهش می‌گی (به خدا اگه نپوشی و بگیری دیگه باهات اسکایپ هم نمی‌کنم!)»مهسا گفت «وا! چیو بگیره؟»پیرزن چیزی نگفت و دستش رو ول کرد.امین گفت «ای بسوزه پدرت جیم‌الف. حجاب مردها رو هم اجباری کردی؟!»گفتم «چی می‌گی تو بابا! این خرافات چیه؛ این زنیکه‌ی پیزوری یه فوتبال هم نمی‌تونه پیش‌بینی کنه» رو کردم به پیرزن «اگه راست می‌گی بگو ببینم پرسپولیس بی‌برانکو قهرمان می‌شه یا نه؟»زل زد به پیشونیم. «نشستی پای تلویزیون. قرمزها یه ورن و آبی‌ها یه ور. هی داد می‌زنی شیش‌تاییش کن دیگه یالا. یالا»خوش‌حال شدم «ایول پرسپولیس!»«تو طرف آبی‌هایی. هی داد می‌زنی (بشمارین کثافتا؛ بشمارین اون ۶تای نوادا رو)»«وات! من و آبی؟ چرت نگو عجوزه!»امین پرید تو حرفم «این چه بحثیه آخه! می‌گم؛ ما با پول‌های تو بورس ماشین می‌خریم یا نه؟»پیرزن چشماش رو بست.«رفتی تو دیجی‌کالا»«دیجی‌کالا می‌زنه تو خط ماشین؟ دمش گرم..»«داری قیمت لپ‌تاپ‌ها رو نگاه می‌کنی؛ عصبانی می‌شی. گوشی رو پرت می‌کنی. می‌ری کیک درست کنی.»«کیک؟ لپ‌تاپ؟ پس ماشین چی؟»«هیچی. فقط کیک. توت‌فرنگی. پرتقال. هویج. موز. موز.»«موز چیه!! پس ماشین؟»«فعلا فقط به فکر کارت سوختت باش.»مهسا دست امین رو عقب زد «بابا شماها بلد نیستین سوال بپرسین. سوال باید ساده باشه. مثلا.. من امسال با گروه کوه می‌رم دماوند یا نه؟»پیرزن به دستش نگاه کرد «دوروبرت سفیده.»«آخ‌جون!»«داری دست و پا می‌زنی»«وای؛ یعنی قله رو می‌زنم؟!»«تو کف! هی داد می‌زنی (هنوز لپ‌تاپت سفید نشده! هنوز لپ‌تاپت تمیز نشده!)»دیگه دادمون دراومده بود. من خواستم پا شم برم که یهو پیرزن ساکت شد. رو کرد به وحید. گفت«مامانت می‌گه نگران نباش زود می‌بینمت»شما شاید باورتون نشه. مثل اون موقعِ من. حتی وقتی همون شب خبر گرونی بنزین اومد هم باورم نشد. تا وقتی نشنیدم وحید تو اون هواپیما بوده هم باور نکرده بودم. بعدش به سرم زد برم دوباره دم اون خونه که این کرونا اومد و به قرنطینه و کیک‌پزی و بشور و بساب افتادیم. آخرش سه چهار بار رفتم اما کسی در رو باز نکرد.هفته‌ی پیش مهسا و امین عروسی گرفتن. کلا بیست نفر بودیم. خوش گذشت. جای وحید خیلی خالی بود.ولی... راستش دیگه اگه در باز بشه هم نمی‌خوام برم اون‌جا. یعنی… آخه… دونستنم کمکی بهم نکرد. کنترلی بهم نداد. این یه سال که می‌دونستم چی‌کار تونستم بکنم؟ اصلا چه کاری ازمون ساخته‌س؟پ.ن: من ستون کوچکی اجاره کرده‌ام در روزنامه شریف که فعلا اسمش نبات است و بناست در آن متن پیاده‌شده‌ی مصاحبه‌هایی که در این چند سال با آدم‌های عجیب شریف و در مورد اعتیاد به ماده‌ی مخدر متامفتامین انجام داده‌ام را منتشر کنم. من راستش بنا دارم تا جایی که صاحب‌خانه بیرونم نکرده این ستون را پی بگیرم، شما هم اگر علاقه داشتید بخوانید و به من بازخورد بدهید.</description>
                <category>عرفان فرهادی</category>
                <author>عرفان فرهادی</author>
                <pubDate>Fri, 13 Nov 2020 19:05:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان: ساختار، سبک و اصول فیلمنامه‌نویسی - ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@farhadi.erfan76/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%A8%DA%A9-%D9%88-%D8%A7%D8%B5%D9%88%D9%84-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%DB%B1-zifndxuwznqa</link>
                <description>خلاصه‌ای از مقدمه و فصل اول برای مدت‌های طولانی روایت کردن، قصه‌گویی، ساختار و چگونگی شکل گرفتن داستان‌ها برای من به سوال‌هایی کنجکاوی‌برانگیز تبدیل شده بودند. این کانال محشر یوتیوب، شرکت در یک کلاس فیلمنامه‌نویسی، ملال قرنطینه، فراغت نسبی اواخر دوران کارشناسی و البته دستِ روزگار به ترتیب اهمیت، من رو به این کتاب رابرت مک‌کی رسوندند. انتشارات هرمس، ترجمهٔ روان و گویایی از «داستان: ساختار، سبک و اصول فیلمنامه‌نویسی» منتشر کرده که می‌تونید از این لینک و این لینک اون رو به صورت آنلاین بخرید یا اگر با نسخهٔ زبان اصلی (و البته مخارج کم‌تر) حس راحتی بیش‌تری دارید از این لینک به انگلیسی دانلود کنید.کتاب داستان: ساختار، سبک و اصول فیلمنامه‌نویسیخب، قبل از ادامه دادن این نکته رو ذکر کنم که خلاصه کردن کتابی از این سنخ کار ساده‌ای نیست؛ دلیل من برای انجام این کار ساده شدن مرور و تسلط بیش‌تر به مطالبه؛ اما تأکید می‌کنم که حجم عمده‌ای از مطالب طی این خلاصه‌سازی گم می‌شن. بگذریم از مطالبی که حین مطالعهٔ بینِ خطوط کتابی به قوت داستان ممکنه بهشون دست پیدا کنید. پس توصیهٔ من اینه که اگه علاقه‌مند هستید خوندن خود کتاب رو از دست ندید.مقدمهمقدمه تلاش می‌کنه به این سوال پاسخ بده که این کتاب درباره چه چیزهایی هست و درباره چه چیزهایی نیست. فکر می‌کنم ذکر جملات دقیق و ظریف کتاب که برای هر کدوم چند پاراگرافی توضیح در کتاب هست به خوبی بتونه پاسخ به این سوال رو خلاصه کنه:کتاب داستان دربارهٔ اصول است، نه قوانین.کتاب داستان دربارهٔ فرم‌های ابدی و جهانی است، نه فرمول‌ها.کتاب داستان دربارهٔ کهن‌الگوهاست، نه کلیشه‌ها.کتاب داستان دربارهٔ دقت و کمال است، نه راه‌های میان‌بر.کتاب داستان دربارهٔ واقعیات است، نه رازهای نویسندگی.کتاب داستان دربارهٔ تسلط بر هنر است، نه پیش‌گویی بازار.کتاب داستان دربارهٔ احترام به تماشاگر است، نه تحقیر وی.کتاب داستان دربارهٔ خلاقیت است، نه نسخه‌برداری.به نظرم با توجه و کمی جویدن این نکات می‌تونیم از مقدمه رد بشیم.یا این‌که فایل کتاب رو داخل یکی از نیوفولدرهای تموم‌نشدنی‌مون بذاریم و تا مدت‌ها دیگه سراغش نریم :)فصل اول - مسئلهٔ داستانداستان‌گویی زندگی ما رو دربرگرفته. هیچ چیزی بدون داستان برای ما جذاب نیست. مدیوم‌های مختلف با شیوه‌های متعدد داستان‌گویی زندگی روزمرهٔ ما رو پر کرده‌اند. برای برخی اشتیاق به داستان پوچ و نوعی فرار از  برخورد با واقعیت و زندگی روزمره‌ست؛ با این حال این ادعای مک‌کی نیست. مک‌کی معتقده درست در نقطهٔ مقابل این نظر، داستان «بهترین تلاش ما برای معنا بخشیدن به هرج و مرج هستی‌ست».از سوی دیگه اما با همهٔ گسترش رسانه‌ها، داستان رو به افوله. از یک سو هنر واقع‌گرای افراطی اروپایی و از سوی دیگه فریبکاری و جلوه‌پردازی هالیوودی جای حقیقتی که باید در دل قصه‌ها جاری باشند رو گرفته. مک‌کی از هزاران هزار فیلمنامهٔ بلااستفاده و به‌دردنخوری که سالانه نوشته می‌شوند ارقامی ارائه می‌کنه و انگشت اتهام رو به سمت ساده‌انگاری و آموزش ندیدنِ فیلمنامه‌نویسان جوان می‌گیره. مقایسهٔ میزان آموزشی که یک فیلمنامه‌نویس تازه‌کار و یک موسیقی‌دان آماتور دریافت می‌کنند تا اولین محصولشون رو تولید کنند کافیه تا با مک‌کی در این گلایه همراه بشیم که آموزش آکادمیک کافی برای نوشتن محتوای خلاقه نه در امریکا و نه در اروپا و نه به طریق اولی در کشور ما فراهم نمی‌شه. البته این تنها دلیل افول داستان در زمانهٔ ما نیست. زمانهٔ زمانه‌ای‌ست که ارزش‌ها زوال پیدا کرده‌اند و این باعث می‌شه بر خلاف گذشتگان نویسندگان امروز یقینی نسبت به امور نداشته باشند در حالی که ارزش‌های مثبت و منفی،در ذات هنر لانه دارند و زیربنایی که نویسنده داستان خود را بر روی آن بنا می‌کند، برداشت و ادراکی از ارزش‌های بنیادی است.رابرت مک‌کیمک‌کی به سراغ تجربهٔ شخصی خودش در ارزیابی فیلم‌نامه‌های زیادی که برای تولید به NBC فرستاده می‌شدند می‌ره و به این نکته اشاره می‌کنه که عمدهٔ فیلم‌نامه‌ها شاید از دیالوگ‌ها و توصیفات خوبی برخوردار هستند اما اغلب به دلیل ضعف روایت از تبدیل شدن به فیلم باز می‌مونند.استعداد ادبی کافی نیست. اگر داستان‌گویی بلد نباشید توصیفات زیبا و ظرایف کلامی که ماه‌ها و ماه‌ها وقت صرفشان کرده‌اید به لعنت خدا هم نمی‌ارزد. چیزی که دنیا از ما می‌خواهد داستان است.فکر کنم این جملات به خوبی آب پاکی رو، روی دست‌هامون جاری کنه. فرقی نمی‌کنه که چه فیلمی بسازیم، فیلمی که می‌سازیم خوبه اگر و تنها اگر بیننده بعد از دیدنش زیر لب بگه «پسر! عجب داستان فوق‌العاده‌ای!».خب به نظر اگه تا این‌جا همراه من بودین، قاعدتا تصمیم بر نوشتن دارید.حالا کار یک نویسنده چیه؟آفرینش / نقد. جوشش / منطق. بازآفرینی / بازنویسی. یا همون چیزی که ما کامپیوتری‌ها بهش می‌گیم تحلیل و طراحی. می‌نویسیم و می‌پرسیم آیا چیزی که نوشتیم خوبه و به کار میاد یا نه و باز می‌نویسیم و می‌پرسیم.اما برای یه نویسنده چه چیزهایی نیازه؟ما در یک طیف وسیع میان واقعیت محض و خیال محض به دنبال حقیقت می‌گردیم. یک سوی طیف سینمای شخصی، واقع‌گرا و ملال‌آور اروپا ایستاده و سوی دیگر پرده‌های سبز و فرمول‌های هالیوودی. حقیقتی که می‌یابیم و بازتعریف و بازسازی می‌کنیم منحصر به ماست. این دو پاراگراف زیبا رو بخونید:از صفحهٔ ۱۷ کتاباز صفحهٔ ۱۸ کتابنویسنده باید هر دو سوی این طیف رو درک کنه. پس هم به احساس و هم به تخیل نیاز داره. اما احساس و تخیل، بدون استعداد ادبی و استعداد داستان‌گویی راهی برای تبدیل شدن به یک قصه رو ندارند. این دو استعداد کاملا با هم تفاوت دارند.مادهٔ خام استعداد ادبی کلمات و مادهٔ خام استعداد داستان‌گویی خود زندگی‌ست.ما به دنبال چه هستیم؟فهمیدیم که یک شنونده میان مسائل ساده‌ای که با روایت درخشان بازگو می‌شوند و مطالب مهمی که بد تعریف می‌شوند بلاشک اولی رو انتخاب می‌کنه. پس می‌خوایم با یادگیری اصول، استعداد داستان‌گویی رو پرورش بدیم.شاید کسی هم قصه‌های ما رو دوست داشت.ممنون از این‌که تا انتهای این نوشته رو خوندین. خوش‌حال می‌شم نظراتتون رو بدونم. امیدوارم بتونم هفته‌ای یک فصل از این کتاب مفید رو بخونم و خلاصه کنم.</description>
                <category>عرفان فرهادی</category>
                <author>عرفان فرهادی</author>
                <pubDate>Sun, 09 Aug 2020 03:37:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و مریم - اول</title>
                <link>https://virgool.io/rastaiha/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D9%88%D9%84-u8tqvpkfynx6</link>
                <description>داستان من و مریم را در روزهایی که احوالات غریب و بدی داشتم، بیش‌تر برای بهتر شدن احوالات خود، برای نشریهٔ «نیم‌خط» رستا نوشتم. این تقریبا اولین داستانی‌ست که می‌نویسم و منتشر می‌شود. من خام‌دستم و حتی تلاش کمی هم برای یادگیری می‌کنم. امیدوارم اگر این قصه را می‌خوانید و دوست ندارید، من را به وقتی که از شما اتلاف می‌شود ببخشید.از صف کچل صبح‌گاه مدرسه می‌شد حدس زد امروز یک روز عادی نیست. البته دیروز هم روز عادی‌ای نبود. این را می‌شد از صفحهٔ Activity شلوغ اینستاگرامش فهمید. خانم مهدوی پشت میکروفون ایستاده بود و داشت به آن دسته از دوازدهمی‌هایی که دیروز رأی اولی بوده‌اند تبریک می‌گفت. مهسا اما سرش توی گوشی بود و آدم‌هایی را که به پست روز تولدش واکنش نشان داده بودند مرور می‌کرد. تنها وقتی حواسش به  خانم مهدوی برگشت که کلمهٔ «المپیادی‌ها» از دهانش خارج شد.- بچه‌های المپیادی هم امروز برین سر کلاس‌های خودتون. بابای مدرسه رو فرستادیم دنبال ماسک و دستکش وقتی خرید می‌آریم سر کلاس‌ها توزیع می‌کنیم؛ شاید هم اصلا از اداره تعطیل کردند مدرسه رو. ایشالا قضیهٔ این ویروس جدی نیست و تو تهران هنوز نیومده باشه. خب... دهم ریاضی یک! برین سر کلاس.مهسا دلش می‌خواست غر بزند اما شرایط نگران‌کننده بود، ضمنا نمی‌خواست حال خوبش به خاطر روز قبل را با جروبحث با مهدوی خراب کند. به همین خاطر چیزی نگفت.در طول دو زنگی که در مدرسه بودند هم بیش‌تر حواسش به گوشی‌اش بود. سه عکس بود و دو جمله. یکی خودش کنار بابا و مامان و صدرا، یکی کیک تولد و یکی هم عکس پنج‌سالگی. «می‌خوام هفدهمی رو جوری زندگی کنم که انگار همهٔ ۱۶تای قبلی دست‌گرمی بوده. می‌خوام امسال همهٔ مسئله‌های زندگیم رو طوری حل کنم که انگار همه‌ش مرحله یکه! بی‌جوب و خوش‌حال!» ۲۸۱ لایک و ۲۳ تا کامنت. این بیش‌تر از همهٔ پست‌های قبلی‌اش بود. حتی پیچ باشگاه المپیاد ریاضی طلایی‌ها هم او را لایک کرده بود. اما چیزی که بیش‌تر از همه دلگرمش می‌کرد کامنتی بود که آیدا برایش گذاشته بود. «عهههههه مهسااااا! :***** تولدت مبارک دوست قشنگم :**** خودمونیم بچگیات شبیه مریم میرزاخانی بودیا! ایشالا امسال کشوری، سال بعد هم فول مارک جهانی. جوب ازت دور!».مقنعه را درآورد و روی مبل خانه ولو شد. گوشی را روی اسپیکر گذاشت.- سلام آیدا+ سلام. خانومِ ۱۷ ساله. احوال شما؟ چه خبرا بود امروز مدرسه؟- خوبم. هیچی. دو زنگ بود بعد هم اومدیم خونه.+ دیگه چی؟- هیچی! دیگه اگه جزئیات می‌خواستی باید می‌اومدی خودت!+ عوهوع! چه بداخلاق! گفتم بهت که پشت آیفون صبح؛ مامانم نمی‌ذاره. می‌دونی که چه آدم وسواسی‌ایه. تو حالا چته؟- چیزیم نیست... نگرانم.+ نگران چی؟ فوقش یه هفته مثل آلودگی اینا تعطیل می‌کنند دیگه؛ برای من و تو هم که فرقی نداره. ما که کلاس نمی‌ریم!- ولی مهدوی می‌گفت ممکنه تعطیلی بره تا بعد عید...+ بهتر اصلا! حالا فکرش رو نکنید خانم میرزاخانی!از جایش بلند شد. گوشی را برداشت و سمت آینهٔ قدی خانه رفت.- این رو جدی گفتی آیدا؟+ چیو؟- همین میرزاخانی اینا...+ آره بابا! قشنگ فرم بینی و چشمات شبیهه. موهات رو کوتاه کنی دیگه خود خودش می‌شی!این‌ها را که می‌شنید آرام می‌خندید. همین‌طور که به آینه نگاه می‌کرد، بعد از مکثی گفت.- ولی خیلی بدی نیومدی امروز بریم بستنی! دو هفته رو مخ حسنی راننده سرویس کار کردیم.+ پس بگو واسه چی دمغی! خب می‌گی چی‌کار کنم؟!- هیچ!+ لوس نکن خودت رو دختر! ببین مهسا! عصر روز دوم مرحله دو... با خیال راحت از قبولی... این‌قدر مطمئنیم که حتی جواب‌هامون رو با هم چک نمی‌کنیم! اون موقع می‌ریم بستنی! اون می‌چسبه! ببین! حتی جواب‌هامون رو با هم چک نمی‌کنیم! مثل مریم و رویا!مهسا به آینه زل زده بود. تکرار کرد.- مثل مریم و رویا..مریم میرزاخانی توی آینه به چشم‌هایش نگاه می‌کرد.مریم لبهٔ دیوار پشت‌بام نشسته بود و به مهسا نگاه می‌کرد. مهسا زیر سایهٔ اتاقک آسانسور و درِ پشت‌بام به سختی خودش را جا کرده بود تا از آفتاب تند نیمهٔ اردیبهشت در امان باشد. زیر لب با صدای خانم adele هم‌خوانی می‌کرد که «I wish nothing but the best for you» و همزمان با سوال‌های نظریه اعداد سروکله می‌زد.- ایول! این هم حل شد. حال می‌کنی‌ها با جانشین خلفت خانم میرزاخانی!+ آره مهسا. آفرین… می‌گم می‌شه من عوض کنم آهنگ رو؟- آره بابا! دیگه اصلا ادل که لاغر کرده مثل قبل باهاش ارتباط برقرار نمی‌کنم.مریم به سمت مهسا آمد و گوشی را از کنارش برداشت و سر جایش برگشت.- خب همین‌جا زیر سایه می‌نشستی دیگه مریم جون!+ فرقی نداره سایه و آفتاب که.- عه. یعنی چی؟ فرقی نداره؟!مریم خندید.+ نه! من تو خیال توئم. برای یه خیال که فرقی نداره آفتاب و سایه.- عجب...+ خب.. بذار ببینم جانشین خلفم چه آهنگ‌هایی داره رو گوشیش؟مریم شروع به ور رفتن با گوشی کرد. آهنگی از تتلو پخش شد. مریم با خنده گفت.+ این چیه مهسا؟- بابا این مال من نیست. این سحر خل‌وچل فرستاده بود تو گروه، من هم دستم خورد سیو شد یادم رفت بعد پاکش کنم. دیگه این هم تتلیتی شد از دست رفت. اصلا انگار یه ویروسیه می‌افته به جونشون دیگه چشم و گوششون رو می‌بندن. هر کاری هم طرف بکنه فقط توجیه می‌کنند! تقلید کور! این رو بزن بره. سرچ کن shape of you از اد شیران رو پخش کن! یا نه اصلا هر چی خودت دوست داری بذار. این رو فقط رد کن بره!+ باشه خب حالا.- راستی! خودت چی دوست داری؟ خیلی برام جالبه که چه آهنگ‌هایی گوش می‌کردی؟+ هممم… من چی گوش می‌کردم؟کمی به گوشی ور رفت. از اسپیکر مهسا آهنگ آدم‌فروش شروع به پخش شدن کرد.- عههههه! شادمهر! ایول! دیگه چی؟+ دیگه… گروه آرین.- وای آفرین! گل آفتاب‌گردون هر روز به انتظار دیدنِ یاره...هر دو با هم شروع به هم‌خوانی کردند. این تقریبا روتین این روزهای مهسا بود. از وقتی برای سیزده‌بدر روی پشت‌بام چادر زده بودند مهسا تقریبا نیمی از روزهایش را روی پشت‌بام می‌گذراند. این‌که طبقهٔ آخر بودند هم به او اجازه می‌داد بی‌دغدغه و مثل اتاقش با پشت‌بام رفتار کند. این روزها مهسا بیش‌تر اوقاتش را به رویاپردازی و صحبت با مریم خیالی می‌گذراند. سوال و تمرین هم حل می‌کرد اما حل کردنش با قبل فرق داشت. هفتهٔ پیش که صدرا، برادر کوچکش، از او در مورد یک سوال نسبتا سادهٔ هندسهٔ هفتم پرسیده بود سخنرانی نسبتا مفصلی در مورد این‌که چطور موقع حل کردن سوالات به این فکر می‌کند که مریم میرزاخانی چگونه با سوال مواجه می‌شده و به راه‌حل حمله‌ور می‌شده، ایراد کرده بود. مرحلهٔ دوم که قرار بود همین روزها برگزار شود تا نیمهٔ تیر عقب افتاده بود. آزمون‌های آزمایشی هم وضع نامعلومی داشتند.با آیدا هر شب چت می‌کرد، یکی دو باری هم اسکایپ کرده بودند اما از وقتی صدرا و مادرش همهٔ حجم صد گیگ اینترنت رایگان را خرج دیدن کارتون و سریال از فیلیمو کرده بودند به سبب ریشهٔ اصفهانی پدرش به همان چت قناعت کرده بودند. این‌ها همه در حالی بود که خانهٔ این دو، طبقهٔ آخر دو ساختمان ۴ طبقه روبروی هم بود ولی این دو از قبل از همان شنبهٔ غیرعادی هم‌دیگر را از نزدیک ندیده بودند. آیدا در تمام این روزها در خانه مانده بود. وسواس مادر و بیماری تنفسی پدربزرگش باعث شده بود که فقط گهگاه و در صورت لزوم پدرش از خانه بیرون برود. آیدا بیش از مهسا نگران بود؛ روزهای قرنطینه انگار جای این دو دوست را تغییر داده بود. نگرانی آیدا باعث شده بود خوابش به هم بریزد و این وقت از روز هم خواب باشد. نگرانی‌ای که تا ساعاتی دیگر با خبر برگزاری آزمون آزمایشی نظریه اعداد آخر هفتهٔ بعد بیش‌تر هم می‌شد.با صدای ویبرهٔ گوشی و نور لیزری که توی چشمش افتاده بود از خواب بیدار شد. ساعت سه و نیم نیمه‌شب بود. گوشی را برداشت و لب پنجره آمد. نور لیزر مطابق عادتِ این دو دوستِ هم‌سایه از اتاق آیدا بود.- سلام آیدا+ سلام. ببخشید بیدارت کردم.- اشکالی نداره.. چی شده؟+ شنیدی آخر هفتهٔ دیگه امتحان آزمایشی نظریه‌ست؟- آره دیدم. اوکیه دیگه! ما که برای ده فروردین خونده بودیم.+ آره.. ولی می‌ترسم مهسا. هر کاری می‌کنم نمی‌تونم سوال‌ها رو حل کنم. انگار ذهنم خالی شده. هر چی رو حل می‌کنم می‌رم جوابش رو می‌بینم جوب پیدا می‌کنم.. اگه این امتحان رو خراب کنم دیگه تمومه. کل این یه سال و نیم پوچ می‌شه.- اولا که خراب نمی‌کنیم. دوما من اصلا نمی‌فهمم تو چرا انقدر نگرانی! بابا وقت اضافه شده، کم که نشده! بیش‌تر می‌خونیم تازه.+‌ من نمی‌فهمم تو چرا انقدر بی‌خیالی! مرحله دو، دوره تابستون، دوره طلا، این امتحان‌های آزمایشی همه چیز رفته رو هوا. این فرصت رو هم بقیه می‌خونن بهمون می‌رسند. چطور می‌گی نگران نباشم؟- خب از تو کاری ساخته‌ست؟+ نه!- خب پس!+ باشه… ببین.. یه سری سوال فرستادم اگه تونستی حل کن. همون تو تلگرام بفرست.مهسا تلفن را از گوشش جدا می‌کند و وارد چتش با آیدا می‌شود و کمی به سوالات نگاه می‌کند.- خب تو چرا این‌ها رو تو گروه نمی‌فرستی؟+ نمی‌خوام. اون‌جا این پسرهای حلی هم هستند نمی‌خوام ببینند تو سوال‌های ساده موندم.- به چه چیزهایی فکر می‌کنیا! باشه حل می‌کنم می‌فرستم.+ دستت درد نکنه. ببخشید بیدارت کردم.- شب بخیر دیوونه.+ شب بخیر مهسا.گوشی را مجددا به شارژر وصل کرد. کمی روی تخت دراز کشید اما خوابش نبرد. پشت میز نشست تا سوال‌ها را حل کند. مریم پشت سرش ایستاده بود.+ موهاش رو کوتاه کرده بود؟مهسا کمی ترسید، اما به روی خودش نیاورد.- آدم‌های خیالی خواب ندارن؟+ جای اصلی‌شون اون‌جاست. شما سوال رو جواب بده دخترم.- تو این تاریکی شب که معلوم نیست ولی فکر کنم آره..+ شما که عین جنگل‌های استوایی شده موهات برنامهٔ مشابه نداری؟مهسا خندید.- چرا کوتاه می‌کنم. چشم. موندم کی کوتاه کرده موهاش رو. این که همه‌ش تو خونه‌ست.+ شاید خودش کرده.- وای فرض کن! چه دیوونه‌بازی‌ای! داره خل‌وچل می‌شه بس که تو خونه مونده!+ اگه تو قرنطینه تست نکنی کی می‌خوای تست کنی؟- چی رو تست کنم؟+ این‌که خودت موهات رو کوتاه کنی!- مگه دیوونه‌ام؟ اصلا این چه بحثیه مریم جون! بیا این سوال رو ببین چطوری حل کنم.+ کدوم رو؟- همین سواله رو..+ اون رو که بلد نیستم.- عه! بابا مال کتاب خودته!+ مگه نخوندی اون مصاحبه‌م رو؟ من از وقتی تخصصم رو روی سطوح هذلولی تعریف کردم دیگه اصلا تو این زمینه‌ها کاری نکردم. به همین خاطر دیگه نمی‌تونم حل کنم این‌ها رو.- حالا هی بهونه بیار مریم جون.. درسته یه خیالی ولی یه ذره کمک کن خب!+ کمکم اینه که بگم خودت حلش کن.- خسته نباشی.+ خواهش می‌کنم.مریم یکی از آن لبخند‌های کمی سرد و دلبرانه‌ش را زد.+ می‌گم… می‌خوای سوال‌ها رو که حل کردی نفرستی، ببری حضوری بهش توضیح بدی؟- چرا حضوری؟+ مگه نمی‌بینی چقدر استرس داره… یه ذره باهاش حضوری حرف بزن.- نه بابا! این رو مامانش زندانی کرده. نمی‌شه اصلا بیرون آوردش.+ برو لابی ساختمونشون! لابی ساختمون که بیرون حساب نمی‌شه.- قبول نمی‌کنه! گفت تلگرام بفرست بخوام توضیح بدم هم می‌گه بیا اسکایپ.+ یه بهونه‌ای بیار! چه می‌دونم… اصلا مگه اینترنت خونه تموم نشده؟- داری وسوسه‌م می‌کنی خانم میرزاخانی خیالی؟+ نه خانم میرزایی واقعی. نمی‌دونم… من حرفم اینه که فکر می‌کنی من و رویا اگه بودیم چی‌کار می‌کردیم؟نگاه مهسا به قیچی روی میزش بود.</description>
                <category>عرفان فرهادی</category>
                <author>عرفان فرهادی</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jul 2020 21:10:46 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>