<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فریبا حسین زادگان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@fariba.hoseinzadegan</link>
        <description>همیشه به دنبال فرصت هایی برای پیشرفت خود و جایی که در آن کار می کنم؛ هستم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 01:32:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1067039/avatar/0IDzPA.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فریبا حسین زادگان</title>
            <link>https://virgool.io/@fariba.hoseinzadegan</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دوچرخه ی اجاره ای</title>
                <link>https://virgool.io/@fariba.hoseinzadegan/%D8%AF%D9%88%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87-%D8%A7%D8%AC%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-e1fmxhmbfd4v</link>
                <description>*دوچرخه‌ی اجاره‌ای*پامو می‌ذارم روی رکاب و با قدرت رکاب رو به سمت پایین فشار می‌دم رکاب از زیر پام سر می‌خوره و برای چند لحظه تعادلم رو از دست می­دم…چرا باید درست دَم در شرکت که سنگینی نگاه چند رهگذر و همکارام رو دارم احساس می­کنم این اتفاق بیفته؟! انگار وقتی من سوار دوچرخه هستم زندگی همه از حرکت وایمیسته و تنها کار مهمی که دارند اینه که به من نگاه کنند یعنی تو ذهن این آدمها چی می‌گذره؟ دارند منو تحسین می‌کنند یا تو دلشون به من می­ خندند؟ دوباره خودمو جمع و جور می ­کنم و اینبار بعد از یکمی کج و معوج شدنِ خنده آور تعادلمو حفظ می‌کنم و راه میفتم. با همه­ ی تلاشی که کرده بودم تا جوری لباس بپوشم که جلب توجه نکنه همون اول راه مردی چنان کلمات تلخی رو نثار من می‌کنه که با خودم می­گم عجب غلطی کردم سوار دوچرخه شدم  متلک­ های اون مردک انقدر تلخه که از ذهنم می­ گذره بهتر بود با ماشین می­ اومدم و چند دوری با دلخوری خیابون­ های اطراف شرکت رو برای پیدا کردن جای پارک می‌زدم و دست آخر مجبور می‌شدم پیه جریمه رو به تنم بمالم و دوبله پارک کنم و مثل روزهای قبل جریمه بشم.خودروهای سواری تا نزدیکی ­های جدول پیاده‌رو کیپ تا کیپ هم توی ترافیک صف کشیدن با اینکه راننده توی آینه داره منو می­بینه، هیچ راهی به من نمی­ده مجبور می­شم از دوچرخه پیاده بشم و برم تو پیاده‌رو هنوز چند متری بیشتر رکاب نزدم که می‌بینم یه ماشین سد معبر کرده دوباره پیاده می­شم و میرم تو خیابون... ساعت تعطیلی ادارات و سازمان‌هاست و خیلیا دارن توی ماشین‌های شخصی‌شون به سمت خونه میرن. شیشه یه ماشینی میاد پایین و خانومی با لبخند به من می­گه خداقوت! ... دارم فاصله ­ی بین ماشین­ ها رو ارزیابی می­ کنم تا ببینم آیا می‌تونم رد بشم یا نه که یه موتورسوار مثل اجل معلق میاد و از لای ماشین‌ها رد میشه، پشت سر اون موتور بعدی و بعدی‌ها میان.. چراغ سر چهارراه سبز میشه با هرچه در توان دارم رکاب می‌زنم از سمت راست و از سمت چپ موتوری و تاکسی هستن که از هم سبقت می‌گیرن من اون وسطا گیر کردم می‌ترسم که نکنه تصادف کنم همزمان به این هم دارم فکر می‌کنم که مبادا وقتی تصادف کردم و نقش بر زمین شدم همکارام منو در اون حال ببینند.... کاشکی هر چه زودتر از محدوده شرکت خارج می‌شدم... از روی پل رد می‌شم میفتم توی مسیر ویژه دوچرخه .... حالا تنها دوچرخه‌سوار مسیر منم و یجورایی دلم از خوشحالی داره غنج می‌زنه در این حال و هوا هستم که صدای بوق موتورسوارا منو از عالم غرگی به بیرون پرت می‌کنه پشت سرهم دارند بوق می‌زنند تا من سریع تر رکاب بزنم ولی من با اعتمادبنفسی که تا حالا پیدا کردم بدون اعتنا به بوق زدن‌های گوشخراش اون ها خیلی با احتیاط و طمانینه دارم رکاب می‌زنم در این اثنا عابرپیاده‌ای یهو میاد تو مسیر دوچرخه‌سواری مجبور میشم به احترام او درنگی کنم و دوباره حرکت کنم …ترسناک‌ترین قسمت برای من عبور از جلوی نونوایی‌هاست. چرا آدم‌ها وقتی تو صف نونوایی هستن کنجکاوتر میشن؟ یجوری با حیرت نگاه می‌کنن که گویی می‌خوان با ازدحام و با چشمان از حدقه درآمده به من حمله کنند... بالاخره بعد از عبور از جلوی نانوایی عباس آقای سر کوچه‌مون رسیدم خونه و در حالیکه غرق عرق بودم یک نفس راحت کشیدم و با خودم قرار گذاشتم که دیگر از این غلطها نکنم و یادم اومد دختر یکی از همسایه‌ها که یکبار دیده بود سوار دوچرخه شدم به من گفته بود کاش منم یه دوچرخه مثل تو داشتم به فکرم رسید که سراغ او را بگیرم و به او پیشنهاد کنم که یا دوچرخه‌ام را بخرد یا اجاره کند.#بادوچرخه_تامحل_کار</description>
                <category>فریبا حسین زادگان</category>
                <author>فریبا حسین زادگان</author>
                <pubDate>Tue, 24 May 2022 23:51:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شیطان در بایگانی</title>
                <link>https://virgool.io/@fariba.hoseinzadegan/%D8%B4%DB%8C%D8%B7%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-pjhtlgo35rjz</link>
                <description>جلسه ی مهمی پیش روست. جلسه ای درباره ی سرنوشت شغلی یکی از کارکنان ... به ساعت نگاه می کنم ... به پرونده های انبوه روی میزم؛ به رفت و آمد بچه ها... با خودم می گویم هنوز فرصت دارم کارهای جلسه را انجام دهم. تلفن شرکت را برمی دارم؛ شماره موبایل عمه زری را وارد می کنم چند زنگ می خورد تا گوشی را بردارد راجع به قرمه سبزی شام پریشب حرف می زنیم که لکه اش روی لباس شوهرعمه ام مانده و با هیچ لکه بری پاک نمی شود؛ یکی از بچه ها وارد اتاق می شود مکثی می کند و از اتاق بیرون می رود به عمه می گویم با نمک و صابون بشوید شاید افاقه کرد دخترک دوباره وارد اتاق می شود می­ گوید پرونده فلانی که یک ساعت دیگر کانون ارزیابی دارد گم شده... در دلم می گویم این دخترک سر به هوا باز دارد ادا درمی آورد....به ناچار مکالمه ام را با عمه قطع می کنم ساعت را نگاه می­ کنم از جایم بلند می ­شوم همراه دخترک همه کمدهای بایگانی و کشوها را بررسی می کنیم دو سه نفر دیگر از بچه­ ها هم به کمکمان می آیند...کشوها را با کمک مش حسن آبدارچی بیرون می کشیم و همه جا را زیر و رو می کنیم پرونده نیست که نیست... انگار آب شده رفته زیر زمین! هر کسی حدسی می زند یکی می گوید موضوع را با آقای مدیر مطرح کنیم شاید پرونده پیش اوست یکی می گوید اگر به موقع و روزانه پرونده ها اسکن می ­شد انقدر سردرگم نبودیم یکی می گوید کاش یک مشاور داشتیم تا راه حل این مسئله را به ما یاد می داد در گیر و دار جست وجوی پرونده؛ مش حسن آبدارچی  می گوید مادربزرگ خدابیامرزم هر وقت چیزی گم می ­شد میگفت باید یک ریسمان سبز را به یک ریسمان سرخ گره بزنید تا گمشده پیدا شود...می گویم ای بابا مش حسن ریسمان سبز و سرخ از کجا پیدا کنیم ؟ حالا چرا ریسمان سبز و سرخ؟می گوید: شیطان با آن رنگ ­ها آشناست ان شالله پای شیطان گره می خورد و نمی تواند پرونده را جابه جا کند و شما فورا پرونده را پیدا خواهید کرد...پدرمان درآمد تا توانستیم ریسمان سرخ و سیاه را پیدا کنیم؛ کارِ گره زدن داشت تمام می شد یعنی در این حیص و بیص بودیم که ناگهان عشرت حسنی خوشحالی کنان از راه رسید و با هیجان و نفس نفس زنان، که من فکر کردم چه مطلب مهمی را می خواهد بگوید؛ گفت: بایستی مژدگانی بدهید ... گمشده تان پیدا شده...</description>
                <category>فریبا حسین زادگان</category>
                <author>فریبا حسین زادگان</author>
                <pubDate>Sun, 08 May 2022 18:40:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مزه ی آخر</title>
                <link>https://virgool.io/@fariba.hoseinzadegan/%D9%85%D8%B2%D9%87-%DB%8C-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-dphosv6bqgdf</link>
                <description>راستش مردهاي همکارم چون مدت­ها با زن­ ها محشور بودند بفهمي نفهمي حالات زنانه به خودشان گرفتند در صورتيکه اوايل اينطور نبودند. از بس با زن­ها نشست و برخاست کردند حرف زدن از آخرين سريال­ هاي خانگي و شرکت در قرعه­ کشي مايع ظرفشويي و ابتکار در درست کردن انواع دمنوش هاي تازه به بازار آمده برايشان طبيعت ثانوي شده است. اخيراً هم شايع شده بود که آقاي رحمتي دمنوش ­هاي تازه اختراع کرده ... دمنوش آويشن با طعم کارتون باب اسفنجي که در واقع جان مي­دهد براي دوره­همي­ هاي کوچک صميمي بينِ ميزهاي کنار هم وقتي که داريم با لحن باب اسفنجي حرف مي­ زنيم، دمنوش هم مي­ خوريم و از محيط کار خوبمان لذت مي ­بريم.بعضي ­ها هم هستند دلشان نمي­ خواهند آب از آب تکان بخورد دنبال دردسر نيستند دليلشان هم اينست که سري که درد نمي­کند را دستمال نمي­ بندند و به همان آرامش و سکوت و يکنواختي عادت کرده ­اند و از هر تغييري به وحشت مي ­ا­فتند. مثلاً همانطور راه مي ­روند و حرف مي­ زنند و فکر مي ­کنند که 15 سالِ پيش و اگر از ايشان بپرسيد چرا در روال انجام امور تغييري نمي­ دهند جوابشان اينست که از 15 سالِ پيش که خانم چَخ چَخ ميرزا رئيس اداره بوده است ما همينکار را مي­ کرديم و گمان مي­ کنند اگر اين را بگويند خيلي اهميت دارد و اين کارشان ثبات آن­ها را نشان مي ­دهد.يکبار در کلاسِ آموزشي که عده ­اي از همکارانم از بخش­ هاي مختلف شرکت حضور داشتند؛ وقتي يکي از دخترها داشت چرت مي­ زد، به استاد که دنبال يک نفر مي­ گشت تا خودش را با صداي رَسا به ديگران معرفي کند؛ پيشنهاد کردم که خانم بهادري خودش را معرفي کند. بهادريِ از همه جا بيخبر که داشت يک چرتِ مرغوب عصرگاهي مي­ زد آنچنان از اين حرف من و پاره شدن چرتش در کلاس دست و پايش را گم کرد که ديگر دشمنِ خونيِ من شد و تا سال­ها حتی جوابِ سلامِ من را هم نمي­ داد و سايه ­ام را از دور با تير مي­زد از قضا بعد از 40 سال عمر با عزتي که بهادري از خدا گرفته بود کاشف به عمل آمد که سجلش بهادري نبوده و بنادري بوده است يک روزي وقتي در آبدارخانه داشتم قابلمه­ ي ناهارم را در يخچال مي­ گذاشتم او را ديدم و به ذهنم رسيد اين کدورت قديمي را از بين ببرم و از او پرسيدم خانم بهادري شما چرا وقتي من را مي­ بينيد رويتان را برمي­ گردانيد؟ بهادري غضبي کرد و گفت اولاً من بهادري نيستم و بنادري هستم ثانياً من اصلا با آدم گنده دماغي مثل شما کاري ندارم... قهر قهر تا روز قيامت... اين شد که ديگر پشت دستم را داغ کردم هيچ­وقت کسي را چه وسط کلاس درس چه غير از آن از خواب بيدار نکنم.از ماجراي بهادري يا بنادري که بگذريم يکي از همکاراي ما هست که يکبار کوله بارش را جمع کرد و از شرکت ما رفت ولي گاه گاهي مي­شد که به شرکت ما سري مي­ زد و بقيه همکاران دورش جمع مي­ شدند و ابراز دلتنگي مي­ کردند و از اينکه عدم حضورش تا چه اندازه برايشان سخت است ساعت­ ها حرف مي­ زدند تا جاييکه هر روز به او زنگ مي ­زدند و با تلفن محل کار بدون هيچ عذاب وجداني اخبار داخلي و خارجي و حومه شرکت را به او گزارش مي­ کردند اين شد که اين طفلِ معصوم فيلش يادِ هندوستان کرد و دوباره عزم برگشتن کرد همين که زمزمه­ هاي اين خبر در شرکت پيچيد دوستان عزيزش از هيچ تلاشي براي برنگشتن او به کار قبلي ­اش فروگذار نکردند و چنان از معايب و خصلت ­هاي بد او داستان­ ها تعريف مي ­کردند که آدم به عقل و چشم خودش شک مي­ کرد که مگر اينها همان­ هايي نبودند که قربان صدقه فلاني مي­ رفتند چطور شد که حالا جز بدگويي از او چيزي نمي­ گويند؟راستي تا يادم نرفته بگويم اخيراً رفت و آمد مهمان­ هاي خارجي به شرکت ما زياد شده ولي حالا من نمي­ دانم اين مهمان­ هاي عالي رتبه از کشورهاي دوست و همسايه يا مقامات عالي وزارت خانه و سفير و وکيل و دکتر و مهندس که به شرکت ما مي­ آيند چرا برنامه­ شان را جوري تنظيم مي­ کنند که راس ساعت ناهار خوردن خودشان را مي­ رسانند؟ آخر مگر خبر ندارند که در شرکت ما سر اينکه چه کسي، کدامين مستخدم يا کارمند در اين جلسه مهم حضور داشته باشد و لقمه­ هاي خوشمزه اين عزيزان را بشمارد تا چه اندازه مباحثه و مذاکره و مسابقه وجود دارد؟ والله اگر اين آقايان و حضرات اينها را مي­ دانستند راضي مي­ شدند به خاطر يک ناهار قابل يا ناقابل انقدر زحمت و مشقت و فشار روحي و رواني را به کارمندان شرکت ما تحميل کنند.از اين جلسات گفتم ياد بعضي­ ها افتادم که عاشق خوردن شيرقهوه با شيريني در حالتي که پايشان را انداخته ­اند روي آن يکي پايشان و ژست آدم­ هاي متفکر و هدفمند که گاهي هم عينکشان را تکاني مي­ دهند و جاي آن را پشت دماغشان جابه جا مي­ کنند تا عينک جا نيندازد مي ­افتم. آنقدر اين قهوه و شيريني رايگان برايشان مزه دارد که موقع خارج شدن از اتاق جلسه 2 تا هم شيريني از روي ميز کِش مي­ روند تا اين لذت فراموش­ نشدني را هرچه بيشتر تداوم بخشند.راستي ثمر خانم که تعريفش را کردم مدتيست خيلي شيک و پيک مي­ کند و هر روز با يک دست رخت و لباس سرکار حاضر مي­ شود کفش­ هاي پاشنه بلند تق تقي مي­ پوشد و ماتيک قرمز مي ­زند. بعضي از اين جوونک ­هاي تازه وارد هم هستند که پاي حرف ­های ثمر خانم مي­ نشينند. ثمر خانم هم بيش از پيش سرش شلوغ شده و در جلسات پي در پي کاري و غير کاريست. يک روز وقتي بچه­ ها داشتند از کنار اتاقش رد مي­ شدند صداي خاصي شنيدند. شبيه همان صدايي که قبلاً گفتم هيچ کس جرات نداشت آن چيزي را که فکرش را مي ­کند بيان کند ولي بالاخره يکي دل به دريا زد و رفت در را باز کرد و ديد يکي از پسرها داره پاهاي خانوم رو ماساژ ميده و ديگري هم سرش را نوازش مي­ کنه...</description>
                <category>فریبا حسین زادگان</category>
                <author>فریبا حسین زادگان</author>
                <pubDate>Thu, 11 Nov 2021 23:29:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ادامه ی طعم کارمندی</title>
                <link>https://virgool.io/@fariba.hoseinzadegan/%D8%B7%D8%B9%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%AF%DB%8C-z2dnlvaexd9g</link>
                <description>گاهي هم پيش مي ­آيد که گلناز دولا دولا راه مي ­رود و کمرش درد مي­ کند بعضي وقت ­ها هم انگشتِ کوچکِ پايِ چپش درد مي­ گيرد ولي با همه اين احوالات وقتي با دوستانش دارند در گوشي راجع به شلوار حسن آقا که يک لنگه­ اش اشتباهاً توي جورابش گير کرده حرف مي ­زنند؛ آنچنان قهقهه مي ­زند و از شدت قهقهه مي­ افتد روي پاي اون يکي انگار همان آدمي نيست که دو دقيقه قبل از درد به خود مي پيچيده است.همين گلناز يکبار تعريف مي­ کرد که از بچه ­هاي کوچولو هيچ خوشش نمي ­آيد و حوصله­ شان را هيچ رقمه ندارد ولي وقتي بچه فلان رئيس اداره از راه مي­ رسد به حدي قربان صدقه­ اش مي­ رود که انگاري نزديک­ترين عضو خانواده ­اش پس از سال­ ها دوري از مسافرت برگشته ­است، مخصوصاً وقتي به بچه ی نيم وجبي مي­ گفت چه سعادتي نصيبم شد از ملاقات شما، از قيافه بچه معلوم بود که گويي عُقش گرفته و دارد خيال مي­ کند که چگونه خودش را از چنگ او نجات دهد.يکي ديگر از صفات و توانايي­ هايي گلناز اينست که با جن و پري ­ها در ارتباط است و برايش خبر مي ­آورند که مثلاً قرار است چه کسي ترفيع بگيرد و چه کسي اخراج بشود. از روي حرارت و گرماي سلام کردنش مي­ شود فهميد فلاني به زودي قرار است صاحب سِمَت و مقامي شود و واي از آن روزي که به کسي بي محلي کند ديگر عالم و آدم مي­ فهمند که ديگر فلاني ارج و قربي نزد خاقان ندارد.از ديگر هنرهاي گلناز هنرِ سرگرم کردن و انجام حرکات آکروباتيک يا موزون براي ايجاد نشاط در کارمندان است. گاهي هم چادرنماز به سرش مي ­اندازد و در سالن به راه مي فتد و اسباب تفريح و خوشحالي بچه ­ها را فراهم مي­ آورد. يکبار هم وقتي يکي از اين آتش بيارهاي معرکه ­اش داشت شونه­ هايش را مي­ ماليد و ماساژش مي­داد خاقان وارد اتاق شد؛ خاقان با ديدن اين صحنه هول شد و گفت ديگر در اين اتاق همديگرو ماساژ ندهيد بعد يادش آمد که اشتباه گفته و زود تا دير نشده اصلاح کرد نه در اينجا و نه در هيچ جاي ديگري ...همانطوري که قبلاً گفتم گلناز و دوستانش جلسات صبحانه ­ي مفصلي دارند عوض اينکه به فکر پيشرفت اداره باشند به فکر جلسات دوستانه صبحانه مي­ افتند چه در اداره و چه در يکي از رستوران­ ها. مثلاً ساعت ­ها راجع به اينکه براي تولد همديگر چه برنامه­ اي بچينيم حرف مي­ زنند براي پيگيري کارهاي شرکت انقدر همت و علاقه ندارند که براي تهيه کادوي تولد براي يکديگر... يکي از کارهاي مترقي ايشان در زمينه ارتباطات موثر بين کارمندان برگزاري جشن تولد همکاران است که مي­ گويند مشارکت در تهيه هديه ی تولد يک کار داوطلبانه و اختياريست و يک ايميل با لحن شوخي و خنده مي ­فرستند و خبر شادباش تولد همکاران را مي­ دهند. خب طبيعتاً هر آدمي که علاقه داشته باشد در تهيه هديه به روش دلخواه خودش شرکت خواهد کرد و اگر به رويِ مبارک نياورد يعني دلش نمي­ خواسته که در اينباره اقدامي کند. ولي در اداره ی ما از آنجايي که روابط گرم و صميمانه ­اي بين همکاران جاريست ماجرا به همين جا ختم نمي­ شود و کار داوطلبانه به اين شکل مي­ شود که با کمال پررويي مي ­آيند بالاي سرت دوباره و چندباره يادآوري مي­ کنند و در واقع بالاخره با زور و تهديد هم که شده همه را در تهيه کادوي تولد مشارکت مي­ دهند.يکي از آقايون ظاهراً محترم هم هست که وقتي سايه ­اش را از دور مي­ بينم دوپا دارم دوپا هم قرض مي ­کنم و مي­ خواهم فرار کنم تا مجبور نباشم بهش سلام کنم چون اگر گرفتارش بشوم از رنگ لاک ناخنم تا واکس کفش و ضديخ ماشين و مهاجرت لک لک­ ها حرف مي ­زند هرچقدر هم بي­ علاقگي نشان مي­ دهي و به حرف­ هايش اهميت نمي­ دهي ذره­ اي از اشتياقش براي ادامه دادن تعريف خاطرات سفر به تايلند و جزاير قناري کم نمي ­شود. حالا اين­ها که خيلي خوبست يکي هست با اينکه سن و سالي ازش گذشته خيلي راحت بدون هيچ رودربايستي ده دقيقه قبل از اينکه سوت ناهار بخورد ظاهر مي­ شود بعد از اينکه ناهارش را به آرامي و با اشتهاي زياد ميل کرد بازم با طمانينه انگار حادثه ­اي رخ نداده، راه برگشت را مي­ گيرد و جيم مي­ شود.ادامه دارد...</description>
                <category>فریبا حسین زادگان</category>
                <author>فریبا حسین زادگان</author>
                <pubDate>Mon, 08 Nov 2021 01:13:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طعم کارمندی</title>
                <link>https://virgool.io/ketabaz/%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%AA%D8%B1-%D8%A2%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D8%B1-%D8%AF%D9%84%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A2%D9%8A%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%AF%D9%8A%D8%AB-%D8%AF%D9%8A%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%88%D9%84%D9%88%D9%8A-ct4dftnqyvbu</link>
                <description>پشت ميزم نشسته بودم و به انبوه پرونده ­هايي که روي ميزم انبار شده بود نگاه مي­ کردم خميازم گرفته بود و حوصله نداشتم به پرونده ­ها رسيدگي کنم مي­ خواستم طفره بروم و انجام آن ­ها را به روز ديگري موکول کنم يکباره صدايي من را از اين آشفتگي خيال منحرف کرد خوب که گوش کردم ديدم صدا از پشت سر من مي­ آيد ... صدايي شبيه تخت خواب، شبيه ناله ... چه بگويم؟ شبيه هيچ­کدام از صداهايي که تا به حال شنيده بودم نبود سرمو که برگردوندم ديدم همکار پشت سري من اين صدا رو از حلقش درمياره ... اين صداي ممتد حالم را بد کرده بود به فکرم رسيد موضوع را با ثَمر خانم درميان بگذارم، نمي­دانم تا حالا براي شما هم پيش آمده يا نه، اينکه با کسي سر صحبت را باز کنيد و بخواهيد کمي از مشکلاتتان بگوييد مثلاً اينکه کارتان خيلي زياد است يا گردنتان درد مي­کند و ... و شنونده تا به شما ثابت نکند که از شما گرفتارتر، پر مشغله­ تر و مريض ­تر نيست؛ ول کن ماجرا نباشد ... جوري که آخرش شما بايد به او دلداري بدهيد ... يکي در اداره ­ي ما هست که روش کارش همينست. به محض اينکه کسي بخواهد از مسئله اي که برايش دغدغه شده حرف بزند آنچنان از گرفتاري و سختي و مشکلاتش مي­ گويد که با خودت مي­ گويي صد رحمت به وضعيت خودم. البته اين فرد محترم فقط با عده خاصي از آدم ­ها اين رفتار را مي ­کند و اگر يک شازده پسر يا حتي اگر پير پسر خوش بَر و رو يا حتي يکمي کچل و شکمو هم پاي حرف ­هايش بنشيند آنچنان نطقش باز مي­ شود که آن سرش ناپيداست. حتي يکي از دخترها هست که ثَمر خانم يک جور خاصي بغلش مي­کند و هر روز که همديگر رو مي­ بينند چنان يکديگر را در آغوش مي­ گيرند که دو عاشق دلخسته پس از مدت­ ها هجران و فراغ...! انگار نه انگار که همين ديروز باهم در شرکت ملاقات داشته اند و چاي و نبات و بيسکوييت ساقه­ طلايي مي­ خورده­ اند. نمي ­دانم ثمر خانم هم به خاطر اينکه فکر مي­ کند اين دختر فاميل خاقان است اينکار را مي­ کند يا خداي ناکرده دليل ديگري هم دارد...؟! آخه همه ­ي کارمندها خيلي مراقب گلناز هستند هرکي هر کاري که از دستش بربيايد براي او انجام مي ­دهد يکي برايش ميوه پوست مي­ گيرد، يکي نخودچي و کشمشي که از زيارت امام رضا آورده به او مي ­دهد يکي کفش­ هايش را واکس مي ­زند يکي پشت لبش را بند مي ­اندازد حتي گاهي وقتي بساط صبحانه مختصري که پهن کرده ­اند و دارند چاي شيرين و خرما و نان و پنير و کارمل ماکياتو مي­ خورند؛ يکي خيلي آرام موهاي ساق پايش را برايش جوري از ريشه مي ­کَند که روحِ نازنينش هم خبردار نشود.ادامه دارد....</description>
                <category>فریبا حسین زادگان</category>
                <author>فریبا حسین زادگان</author>
                <pubDate>Sun, 07 Nov 2021 00:25:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفت و شنود فیل و فنجون</title>
                <link>https://virgool.io/@fariba.hoseinzadegan/%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%88-%D8%B4%D9%86%D9%88%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84-%D9%88-%D9%81%D9%86%D8%AC%D9%88%D9%86-wxveaw25ztgj</link>
                <description>رفته بودم برای خودم چایی بریزم وقتی برگشتم همین که می خواستم روی صندلی پشت میزم بنشینم منشی با صدای بلندی گفت: ساعت دو آقای مدیر با شما کار دارند... از منشی پرسیدم موضوع جلسه چیست؟ گفت نمی دانم!ساعت از دو گذشت نزدیک به سه بود که منشی گفت مدیر منتظر شما هستند؛ من هم فورا به اتاق مدیر رفتم.روی یکی از صندلی های اتاق مدیر نشستم مدیر از پشت میزش بلند شد و در اتاقش را بست روبروی من آنطرف میز کنفرانس آرام گرفت... بعد از چند کلمه احوالپرسی گفت حرف هایی راجع به شما شنیدم که حرف های خوبی نیست... شنیدم مستقیما به مدیرعامل ایمیل زدی و برای فلان مناسبت چند تا پیشنهاد دادی حالا می خواهم بپرسم چرا اینکار را کرده ای؟ هدفت چه بوده است؟گفتم: فکر می کردم می خواهید راجع به گزارش اخیرم صحبت کنید.گفت: اگر می خواستم این کار را بکنم که می گفتم شهین خانم و مهین خانم هم بیایند.گفتم: برای اینکه می خواستم مدیرعامل هم در جریان کارها و پیشنهادهای من قرار بگیرند.گفت: با اینکار کارِ گروهی و تلاش ما را زیر سوال بردی و اوقات من را بدجوری تلخ کردی به خاطر همین کارهایت است که کسی تو را دوست ندارد...گفتم: من اشکالی در اینکار نمی بینم.گفت: مدیرعامل به ما تشر زده که شماها هیچکدام حواستان به فلان مناسبت نبوده و این خانم فقط یادش بوده و پیشنهاد داده است، چرا پیشنهاد ایشان را عمل نکردید و ... با اينکارت ما مجبور شدیم کلی سند و مدرک جمع و جور کنیم که از 3 ماه قبل در تدارک این برنامه بوده ایم؛ ما از عده­ ای که فکر می کردیم صاحب نظر هستند یا ممگن است نظری داشته باشند خواستیم که پیشنهاد خودشان را مطرح کنند ولی شما تک روی کردی و پیشنهادت را مستقیما به مدیرعامل ارائه کردی و سلسله مراتب را زیر پا گذاشتی این کار چه فایده ای برای تو داشت جز اینکه با اینکارت جلوی پیشرفت خودت را گرفتی.گفتم: من می خواستم ایده و پیشنهادم را مطرح کنم این موضوع فایده معنوی برای من دارد.گفت: فایده معنوی دیگر چیست؟ فایده باید در این باشد که تو پیشرفت واقعي بکنی اینهمه سال که شما اینکارها را کرده اید چه فایده ای برایتان داشته است؟ آیا چیزی تغییر کرده؟ مدیرعامل برای شما کاری کرده است؟گفتم: مگر پیشرفت فقط در مدیر شدن است؟ این کار به من اعتبار و اهمیت می دهد.گفت:  با این کار هیچوقت پیشرفت مادي نمی کنی چون مدیر ارشد باید تصمیم بگیرد و کارهای تو به مذاقش خوش نمی آید ... مگر قرار است هر هفتصد نفر هر کدام مستقیم به مدیرعامل ایمیل بزنند؟ با اوقات تلخي گفت پس آنموقع ما اینجا چه کاره هستیم؟!گفتم: مگر هر هفتصد نفر صاحبِ نظر و پیشنهاد هستند؟ من این کار را اشتباه نمی دانم و شما خودتان قبلا گفته بودید اشکالی ندارد که من هر مطلبی برای ایشان (مدیرعامل) بفرستم...گفت: حالا می گویم اشکال دارد چون مدیرارشد خوششان نمی آید این کار از نظر اداری خيلي اشکال دارد. تو باید پیشنهادت را به ما بدهی و ما آن را به بالا انتقال دهیم از این به بعد دیگر از تو نظری نخواهیم خواست و بین دو سه نفر خودمانی ها تصمیم خواهیم گرفت.گفتم: در اینکار ایرادی نمی بینم من پیشنهادم را قبلا خدمت شما هم داده بودم ولیکن دوست داشتم ایشان (مدیرعامل) هم در جریان قرار بگیرند از نظر من سلسله مراتب مانع خلاقیت و نوآوریست اگر می خواهیم شرکت نوآوری داشته باشیم نباید از سلسله مراتب دیوار و مانعی برای پیشرفت درست کنیم.در حاليکه دستانش مي لرزيد و رنگ از چهره اش پريده بود و نيم خيز از صندلي بلند شده بود گفت: شما خیال می کنید که مدیرعامل از اینکه به ایشان پیغام می دهید خوششان می آید من به ضرس قاطع می گویم که ایشان هم خوششان نمی آید و ما بر ضد شما باهم هماهنگ هستیم و این جلسه و حرف هایی که ما به شما می زنیم با نظر ایشان است مطمئن باشید ایشان بدون نظر ما هیچ اقدامی برای شما انجام نخواهد داد و برعکس حتما ایشان پایان سال از ما می پرسد می خواهید با فلانی تمدید قرارداد کنید یا خیر؟در حالي که تمام بدنم مي لرزيد و يقينا رنگ صورتم هم با اينکه اندک آرايشي کرده بودم پريده بود با لکنت گفتم: پس شما می فرمایید مدیرعامل به شما دستور دادند این جلسه را برگزار کنید و از اینکه کارمندشان یک پیشنهاد سازنده داده است ناراحت شده­ اند و به شما می گویند من را اخراج کنيد؟ اگر مدیرعامل از حرف ­ها و پیشنهادهای من خوششان نمی­ آید برای چه نوشته­ های من را می خوانند و پاسخ می ­دهند و به آن ها عمل می­کنند؟این را که گفتم وحشت جانانه اي کرد و در حاليکه قطرات عرق روي پيشاني اش به وضوح ديده مي شد با اضطراب گفت من کی این حرف ها را زدم؟؟؟ پس تحلیل های دیگرت هم شبیه همینست من گفتم که ایشان(مدیرعامل) از همه مدیران درباره تمدید قرارداد کارمندان سوال می کند....گفتم: آقای مدیر شما همین چند لحظه پیش این حرف ها را زدید.... پس شما کارمندی می خواهید که هیچ نظری ندهد و در واقع کارمند دست و پا شکسته می خواهید.گفت: خیر ما کارمند نمی خواهیم همکار می خواهیم که نظر بدهد ولی ما نظرش را مطرح کنیم... در رفتار و کارهایت بازنگری کن مجددا از روي ناچاري تکرار کرد مدیر ارشد خوشش نمی آید شما به مدیرعامل ایمیل بزنید.من مظلومانه پرسیدم چرا خوششان نمی آید؟چون کم آورده بود در اينجا خلع سلاح شد و اعتراف کرد که دلیلش را نمی توانم بگویم خوششان نمی آید دیگر.... دوباره قدرتش را جمع و جور کرد و با عجله عرق پيشانيش رو پاک کرد با پررويي گفت من هم می توانستم بیایم وسط سالن داد و بیداد کنم و خط و نشان بکشم.آنوقت من خاشعانه شکلاتي توي دهنش گذاشتم و با جسارت گفتم اینکار در شان حضرتعالي نیست.براي اينکه از تک و تا نيفتد اين اشتباه سازماني را کرد و کاسه کوزه را سر ديگران شکست و گفت همينجا هم مديراني هستند که بي ادبانه داد و فرياد سر مي­ دهند.من در آخر از روي ناچاري در حاليکه ترس از آينده شغلي­ام تمام وجودم را فراگرفته بود مطابق اين ضرب­ المثل که &quot;گاه باشد که کودکي نادان به غلط بر هدف زند تيري&quot; گفتم فکرهایم را می­ کنم ولی من آدم نادانی هستم بدین معنا که هر اقدامی که به نظرم می آید به نفع شرکتی که در آن کار می کنم باشد؛ آن را انجام می دهم ... یعنی ممکن است باز هم از اینکارهاي احمقانه از نظر شما مرتکب شوم.... مطمئن نیستم از پس درخواست شما بربیایم.گفت: نمی خواهم دیگر درباره این موضوع با هم جلسه داشته باشیم این بحث ها خیلی سبک و بی ارزش است. آخرین باری باشد که درباره این موضوع باهم حرف مي زنيم.... مانند هنرپيشه ی تئاتر نقاب را از صورتش برداشته بود و با حالتي افتاده و ضربه فني شده گردنش را کمی به سمت چپ کج کرده و با حالت کودکانه ای گفت این حرف ها پیش خودمان بماند... باشه؟ مبادا مبادا موضوعات اين جلسه را به مديرعامل گزارش کني...</description>
                <category>فریبا حسین زادگان</category>
                <author>فریبا حسین زادگان</author>
                <pubDate>Sun, 07 Nov 2021 00:17:29 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>