<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فریبا فقیه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@faribafaghih</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 01:31:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/484513/avatar/yvXOwn.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فریبا فقیه</title>
            <link>https://virgool.io/@faribafaghih</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مایکل جکسون و رقص مون‌واک</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%D9%85%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%84-%D8%AC%DA%A9%D8%B3%D9%88%D9%86-%D9%88-%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%88%D8%A7%DA%A9-ecvpilf17z5n</link>
                <description>مایکل جکسونشانزدهم می سال ۱۹۸۳ ، مایکل جکسون برای اولین بار بیلی جین را اجرا میکند. دستکش سفید و براق ، جوراب های نگین دار ، و موهای خیس. انرژی درونش تبدیل به حرکاتی میشود که هیچ کس شبیهش را ندیده. موقع اوج احساسات پای راستش را بالا میکشد. حرکت متناوب پای چپش که ضرب میگیرد و شانه هایش که مثل خمیر نرم صبحگاهی می رقصد. در میان شلوغی، به جمعیت نگاه میکنم. دختر مو طلایی ردیف اول، آن‌قدر ذوق زده است که نمی‌داند باید چه کند، یک لحظه از جا می پرد و باز می نشیند. ابراز احساسات شنونده ها با چهل سال آینده فرق میکند. کسی انگشت اشاره اش را توی هوا می چرخاند. و دختری با لباس بنفش، با لرزش های سریع و رهای دست هایش، می‌گوید بی نهایت خوشحالم. دو مرد معصوم ردیف دوم، لباس سفید پوشیده اند و بر خلاف خواسته ی شان روی صندلی می نشینند.مایکل جکسون هم نمی داند در چهل سال آینده به چه اسطوره ای بدل میشود. گاه نیروی درونی اش هجوم می آورد و روی استیج می‌پرد. حرکتی که در اجراهای بعدی اش سرکوب می‌شود.پشت سر او ، گروه ارکستر، در سایه، او را تماشا می‌کند . طوری که هیچکدام از ما تا به حال مایکل را ندیده . پیرمرد  کچل، سازش را کنار گذاشته، و همراه با جمعیت دست می زند. بقیه ی ارکستر ، مبهوت نسل جدیدی از موسیقی هستند که جلوی چشم آنها پا میگیرد. مایکل جکسون، گاه مثل یک مبارز سخت میرقصد و گاهی مثل یک بالرین روی نوک پاهایش می ایستد. انگار لطافت و خشونت ، همزمان درون بدن این مرد در جدال اند. شانزدهم می سال ۱۹۸۳ ، مایکل جکسون برای اولین بار حرکت مون واک را اجرا میکند. رقصی که او به عقب حرکت میکند، اما انگار رو به جلو در حال حرکت هست. جیغ و فریاد تماشاچی ها ، در همان لحظه به اوج می رسد. انگار همان لحظه ادیسون لامپ را ساخته، همان ثانیه انیشتین فرمول نسبیت را روی تابلو نوشته. یا وقتی ناسا اولین فضاپیما را به آسمان فرستاده.‌تماشاچی های اجرای مایکل جکسون، اولین کسانی بودند که رقص مون واک را دیدند. رقص مثل پرنده ی آزادی از میان مرز ها گذشت. چند ماه بعد، جوان خوش قیافه ی آبادانی، رقصش را تمرین میکرد؛ مثل مایکل جکسون ، با جوراب های سفید.حالا من ، اجرای چهل سال پیش را نگاه می‌کنم. مایکل جکسون به عقب حرکت میکند، اما انگار رو به جلو در حال حرکت است... https://youtu.be/ZXmjhRkPVFc</description>
                <category>فریبا فقیه</category>
                <author>فریبا فقیه</author>
                <pubDate>Sun, 29 May 2022 14:39:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرجینیا وولف، ساعت‌ها، خانم دلوی، اتاقی از آن خود</title>
                <link>https://virgool.io/@faribafaghih/%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%AC%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D9%88%D9%88%D9%84%D9%81-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D8%AF%D9%84%D9%88%DB%8C-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF-qkkulfw8zbgk</link>
                <description>ویرجینیا وولفساعت شش صبح، کتاب « اتاقی از آن خود » از ویرجینیا وولف رو تموم کردم؛ وقتی صدای پرنده ها میومد،  توی تختم دراز کشیده بودم و از سبکی ذهنم لذت می‌بردم. چون صفحه های آخر کتاب ویرجینیا لحنش رو تغییر میده، از بالای تریبون میاد پایین و با هم توی پارک میشینین. برای چند دقیقه احساس می‌کنی که ویرجینیا با کلاه کجش، دقیقا کنارت نشسته ، و فقط با تو حرف میزنه.  بهش گفتم : ویرجینیا ، در مکان و زمانی زندگی کردی که قدم زدن توی چمن های دانشگاه لندن ، برای زنان ممنوع بود. و من جایی از تاریخ قرار گرفتم که دراز کشیدن روی چمن های دانشگاه برام ممنوعه. هر دوی ما فرصت این رو داشتیم که از کتابخونه ها استفاده کنیم. تو وقتی بیست ساله بودی، پنهانی کتاب های پدرت رو میخوندی، و من آزاد بودم هر چی بخوام بخونم. ولی تو بیشتر از من کتاب خوندی.  همسن من که بودی، گروه بلومزبری رو دور هم گذاشتی. برای اینکه ساعت ها از ادبیات، سیاست و اقتصاد حرف بزنین. و برای تغییر تلاش کنین. ویرجینیا دستای ظریفش رو روی شونه هام گذاشت. سرش رو چرخوند تا بهتر اطراف رو ببینه. مثل اینکه به پرنده ها نگاه میکرد. و حرکات زنی که جلوی ما قدم میزد رو زیر نظر گرفته بود. به سال های پیش رو فکر میکرد. و من به یکی از صفحات کتابش.این نوشته درباره ی فیلم « ساعت‌ها » ، کتاب « خانم دلوی » و کتاب « اتاقی از آن خود » است. اسپویل ندارد.‌ فیلم the hoursفیلم ساعت ها   فیلم the hours ، بین سه نفر تقسیم میشود.  زندگی ویرجینیا وولف، یک زن مشغول مطالعه کتاب « خانم دلوی »  ، و زنی که داستانش مشابه شخصیت همان کتاب است.  در طول فیلم ، زندگی هر سه زن به هم گره میخورد. و دقیقا مشابه کتاب ، زمان و مکان بار ها بهم می‌ریزد. سیر داستانی فیلم، بسیار جذاب است و  پایانی غافلگیر کننده را به شما هدیه میدهد.سه بازیگر نقش اصلی فیلم ( نیکول کیدمن، مریل استریپ، جولیان مور ) از بهترین بازیگران هستند. مریل استریپ و اشک هایش که ناگهانی سرازیر میشود ، چشم های ریزبین نیکول کیدمن، و لرزش اجزای صورت جولیان مور ، شما را به وجد می‌آورد. انتظار داشتم که موسیقی متن و همین طور فیلمبرداری ، مشابه حس داستان و کتاب، پر از ایجاز و تعلیق باشد. کتاب بر فضای شهری تاکید زیادی میکند. در حالی که فیلم فقط به چند سکانس کوتاه بسنده کرده که حس مطلوب را به من نداد.کتاب خانم دلوینقاشی خانم دلویکتاب در سال ۱۹۲۳ روایت می‌شود. دوران پس از جنگ جهانی اول. کلاریسا دلوی در حال آماده سازی مهمانی پر زرق و برقی است. در همین بلبشو ، دوست قدیمی کلاریسا، پیتر، سر می‌رسد و خاطرات را زنده می‌کند. کل کتاب داستان همین ۲۴ ساعت را روایت میکند. ذهن کلاریسا به گذشته پل میزند و آن ها را مرور میکند. در کنار آن ، گاهی پیتر رشته ی سخن را به دست میگیرد.داستان به سبک جریان سیال ذهن نوشته شده . در توضیح باید بگویم در این سبک، نویسنده ذهنیات شخصیت ، پیش از گفتار را بیان میکند. یعنی ، قبل از آنکه شخصیت ها صحبت کنند، تمام آنچه در ذهن شان گذر میکند هم گفته میشود. تمام این ذهنیات ، طبیعتا بی ترتیب، در تبعیت از ذهن شخصیت ، حتی گاهی در هم ریختگی نشانه های دستوری دیده میشود. شاعرانگی از مشخصه های این سبک شناخته میشود. از تکنیک های سبک جریان سیال ذهن میتوان تک گویی درونی مستقیم و غیر مستقیم را نام برد .تک‌گویی درونی شیوه‌ای از روایت است که در آن تجربیات درونی و عاطفی شخصیت‌های داستان، در سطوح مختلف ذهن در مرحلۀ پیش از گفتار نمایانده می‌شوند. مقصود از سطح پیش از گفتار ذهن، لایه‌هایی از آگاهی است که به سطح ارتباطی (گفتاری یا نوشتاری) نمی‌رسد و برخلاف لایه‌های گفتار، دارای مبنای ارتباطی نیست. در لایه‌های گفتار، نظم و عقل و منطق و ترتیب زمانی حاکم است و گاهی محتویات ذهن در این لایه‌ها سانسور می‌شود اما در لایه‌های پیش از گفتار ذهن، نه ترتیب زمانی مطرح است، نه نظم منطقی و نه سانسور. (البته باید مراقب بود که سطح پیش از گفتار ذهن با ناخودآگاه یا ذهن ناهشیار اشتباه گرفته نشود. سطح پیش از گفتار نیز در بخش آگاه ذهن قرار دارد ولی محتویات آن عیناً در گفتار ما منعکس نمی‌شود) به دلیل گسیختگی افکار و تصاویر در این لایه از آگاهی، در تک گویی‌درونی با ترکیب‌های غیردستوری، عدم رعایت قواعد نحوی، پرهیز از نشانه‌گذاری درست، جملات وعبارات ناقص و… مواجه می‌شویم. تک‌گویی درونی را به تک‌گویی درونی مستقیم و غیرمستقیم تقسیم‌بندی کرده‌اند. مبنای این‌تقسیم‌بندی نیز حضور یا عدم حضور نویسنده در داستان است. در تک گویی درونی مستقیم (Direct Interior Monologue)، فرض بر این است که نویسنده غایب است و تجربیات درونی شخصیت به‌طور مستقیم از ذهن او عرضه می‌شود؛ بنابراین خواننده نیازی به صحنه‌آرایی و راهنمایی نویسنده ندارد. اما در تک گویی درونی غیرمستقیم (Indirect Interior Monologue) نویسنده در داستان حضور دارد و همپای تک گویی درونی شخصیت حرکت می‌کند و ذهنیات او را به خواننده منتقل می‌کند. در این شیوه از تک گویی درونی نیز، نویسندهٔ دانای کل، محتویات لایه‌های پیش از گفتار را چنان ارائه می‌کند که گویی این مطالب مستقیماً از ذهن شخصیت ارائه می‌شوند. با این تفاوت که نویسنده مطالب را از زبان خود و با زاویه دید سوم شخص روایت می‌کند و گاهی توضیحاتی هم در مورد ذهنیات شخصیت می‌افزاید. داستایوفسکی از اولین کسانی بود که در « جنایات و مکافات » از این سبک استفاده کرد. اما بهترین نویسنده هایش را میتوان جیمز جویس، ویلیام فاکنر و ویرجینیا وولف نام برد.  از نویسنده های ایرانی هم باید به صادق هدایت و کتاب بوف کور ، سنگ صبور از چوبک ، رمان سمفونی مردگان از عباس معروفی را مثال زد. پس ، کتاب « خانم دلوی » به خاطر سبک خاصش، اثری حائز اهمیت است که دوست داران ادبیات حتما باید آن را تجربه کنند. درهم ریختگی افکار گاهی شما را گیج خواهد کرد. بهتر است سخت نگیرید . فقط از رودخانه ی خروشانی که در آن هستید لذت ببرید.   در انتها درباره ی کتاب اتاقی از آن خود می‌نویسم. کتابی که میتوان از طریق آن با ذهنیت فمنیستی او آشنا شد که به درک بیشتر نوشته هایش به ما کمک میکند.کتاب اتاقی از آن خودکتاب اتاقی از آن خودکتاب « اتاقی از آن خود » کتاب، سخنرانی است که ویرجینیا وولف آن را آماده میکند. نکته ی خیلی جالب این است که دقیقا شبیه سبکش، ما تنها یک مقاله را نمی‌خوانیم، بلکه او تک تک جملاتی که در پس ذهنش رد میشود را مینویسد. گاهی به خود شک می‌کند. و گاهی عصبانی میشود. همه ی جملات گویا بدون سانسور قاعده ی ذهن، روی کاغذ نوشته میشود. وولف ما را همراه خودش به کتابخانه ای می‌برد. کنار هم کتاب ها را باز میکنیم و ورق می‌زنیم و تحلیل می‌کنیم. وولف پیش پا افتاده ترین سوال امروز ما را در کتابخانه جستجو میکند. اینکه « چرا زن ها به موفقیت مرد ها نرسیده‌اند؟ آیا واقعا از آن ها پایین ترند؟ » و در انتهای روز، ویرجینیا کنارمان مینشیند و می‌گوید تمام کتاب هایی که خواندم بی مصرف بودند. کاش وقت مان را تلف نمی‌کردیم. در یک جمله ، ویرجینیا وولف نتیجه میگیرد که یک زن نویسنده، برای موفقیت به اتاقی از آن خود نیاز دارد. یعنی تا زمانی که زن استقلال مالی نداشته باشد، که در اتاقی خلوت بنشیند، به دست آوردن موفقیت غیرممکن به نظر خواهد رسید. مشهور ترین داستان این کتاب ، مثال «خواهر شکسپیر» است . که تا امروز هم مورد استفاده قرار میگیرد. وولف می‌گوید فرض کنیم شکسپیر خواهری داشت. او هم دقیقا به اندازه ی برادرش، به نمایشنامه ها و تئاتر و بازیگری علاقه مند بود و استعداد داشت. خواهرش هرگز نمی‌توانست کتاب ها را بخواند، چون اجازه ی تحصیل نداشت. حتی اگر سوادی هم داشت ، هرگز نمی‌توانست بنویسد . چون مادرش به او می‌گفت زن ها تنها می‌توانند گلدوزی کنند یا پیانو یاد بگیرند. این تنها هنری است که یک زن میتواند داشته باشد.  و هرگز نمی‌توانست در تئاتر بازی کند چون هیچ بازیگر زنی اجرا نمی‌کرد. با توجه به این که کتاب در اوایل قرن بیستم نوشته شده، بدیهی است که ایراد های زیادی به آن وارد است . برای مثال زمانی که وولف از تفاوت های زن و مرد میگوید ، تاکید دارد که زنان نباید تنها به یک بخش زنانه یا مردانه ی ذهن شان اکتفا کنند. گو اینکه ، ذهن هر فرد جنسیت دارد. اما خواندن کتاب اتاقی از آن خود را به طرفداران ویرجینیا وولف و همه ی زنان پیشنهاد میکنم. برای اینکه بدانیم صد سال پیش، زنان چگونه برای کوچکترین حقوق خود جنگیدند و ما را به نقطه ی فعلی رساندند.منابع: ویکی پدیا ، کافه بوک کتاب خانم دلوی را به ترجمه پرویز داریوش ، و کتاب اتاقی از آن خود با ترجمه صفورا نوربخش</description>
                <category>فریبا فقیه</category>
                <author>فریبا فقیه</author>
                <pubDate>Sat, 26 Mar 2022 14:15:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر کرونا مرا نمی کشت، تنهایی این کار را می کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@faribafaghih/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D8%AA-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-mgomrvofvemy</link>
                <description>تمام چیزی که می خواستم این بود که بتوانم یک بار دیگر بغلت کنم. موهایت را ببویم. کرونا روی سینه ام افتاده بود. نفسم را تنگ می کرد. در قبر تنهایی ام کنار کرونا دراز کشیده بودم. روزهای بی رنگ من هیچ عطری نداشتند. خودم را در انبوه ملافه های سفید کفن کرده بودم. درد بدنم تمامی نداشت. انگار پاهایم راتوی هاون می کوفتند.باد سرد از درز پنجره اتاق به گونه هایم می خورد و مجبور بودم سرم را ببرم زیر پتو. موهایم از عرق دور گردنم چسبیده بودند. اگر دستم را تکان می دادم هوای خنک اتاق، زیر پتو می آمد و جای گرمم را از من می گرفت. نفس داغ را به سختی بیرون می دادم و هوای سرد ریه هایم را پر می کرد.دیدم پنجره باز شده. پرده ی اتاق کنار می رفت و دوباره به جای خودش برمی گشت. سرم را که چرخاندم تو را دیدم. توی اتاق قدم می زدی. لیوان ها را شستی. جوراب لنگه به لنگه ام را جفت کردی و گذاشتی زیر چوب لباسی. فقط به تو نگاه می کردم. راه رفتنت را. چشمانت را، هر بار که یک دستمال کاغذی مچاله کف اتاق می دید، دنبال می کردم. پرتغال ها را یکی یکی از یخچال در آوردی و با حوصله مشغول شستن شان شدی. همه ی کابینت ها را گشتی تا آب میوه گیری را پیدا کنی. یک حوله خیس دستت بود. گذاشتی روی پیشانی ام. خوابم برد.چشمانم را که باز کردم اینجا نبودی. پنجره اتاق محکم بسته شده بود. لیوان های کثیف ردیف کنار هم روی کابینت صف بسته بودند. یک لنگه جورابم زیر میز بود و آن یکی اش روی صندلی. اگر عطرت را به یاد می آوردم، می فهمیدم خواب نبودم. تب نداشتم. تو اینجا بودی. عطرت نبود. ای کاش نمی خوابیدم. ای کاش بیدار نمی شدم.هوای اتاق خفه ام می کرد. کرونا به صورتم می چسبید. دستانم کرونایی بود. صورتم را که شستم حالم بهتر شد. گذاشتم آب خنک تا گردنم سر بخورد. انگشتانم را پشت گوش هایم کشیدم تا تمام رگ های عصبی آنجا ، از این حال خوش لذت ببرند. پاهایم را تا میز کنار پنجره به دنبال خودم کشیدم و گوشی ام را برداشتم. مامان چهار بار زنگ زده بود.اینترنتم را روشن کردم، پیام های واتس اپ پشت سر هم بالای صفحه ظاهر می شدند و ثانیه ای نگذشته بود پیام بعدی جای پیام قبلی را می گرفت. تعداد شان زیاد می شد و بعد از چند ثانیه، گوشی ام آرام گرفت. صد و شصت و دو پیام در واتس اپ مرا صدا می زدند. پیام ها مرا در آغوش می کشیدند و حالم را می پرسیدند. همه شان دورم را گرفته بودند. لبخند میزدند و ایموجی های بوسه و بغل ، اشک و آه و دلتنگی به من دلگرمی می دادند. من در اتاق غمناک خودم، دوستانم را کنارم داشتم و صدای خانواده ام جای خود را به کلمات بی جان داده بودند. احساس کردم اطرافم گرم تر می شود. کرونا داشت تسلیم می شد.صفحه ی چت ها را بالا و پایین بردم و هیچ پیام جدیدی از تو نبود. نادیده گرفتمت. اپلیکیشن RadioFM را باز کردم و اجازه دادم صدای آرام پیانو گوش هایم را پر کند. ناخودآگاه خودم را همراه تو کنار ساحل دیدم. با هم چای می خوردیم. از ماسک ها خبری نبود. فاصله ی یک و نیم متری به چند سانتی متر می رسید. بوی الکل بینی ام را نمی سوزاند. فقط بوی تو بود و نمک دریا.همان لحظه گوشی ام را برداشتم و S Note را باز کردم. می خواستم لحظه ای را به تصویر بکشم که یک سال پیش من و تو، کنار دریا، فارغ از همه ی دغدغه های امروز بودیم. نمی دانستیم که یک ماه آینده ، پای ویروس افسانه ای به شهر ما باز می شود و ما را از هم دور می کند. شاید دست هایمان این روز ها به هم نمی رسند اما قلب هایمان بیشتر از همیشه به هم نزدیک اند.هر چه موسیقی پیش تر می رفت من بیشتر در رویا ی شیرینم غرق می شدم. قلم گوشی، نرم و سبک، تصویر ذهنی ام را واقعی می کرد.  چهره ات را شفاف و زنده می دیدم. لبانت بی حرکت بود. فقط صدای تو را لازم داشتم. دنیایی را آرزو میکردم که من و تو بدون هیچ خطری همدیگر را ببینیم. گوشی زنگ خورد. اسم تو روی صفحه بود.Incoming video call from Him…سریع آن را قبول کردم. صورتت را دیدم. لبخند می زدی. بدون اینکه چیزی بگویی همه را از چشمانت خواندم. تو بیشتر از من دلتنگ بودی. با همان نگاهت حالم را پرسیدی. گفتی گلویم بهتر شده؟ کنجکاو بودی بدانی غذا خوردم یا نه. بی اختیار گریه ام گرفت. نیازی نبود حرفی بزنیم. تو همه چیز را می فهمیدی. میدانستی که چقدر آغوشت را می خواهم. چند دقیقه فقط همدیگر را نگاه می کردیم. لبخند زدی و گفتی : منم همینطور. خیلی زیاد.صدایت را که شنیدم دیوار شیشه ای بین ما شکسته شد. گوشی ها بین ما پل زدند. ترسی نبود. فاصه ای نبود. دستانت را گرفتم. تو را حس می کردم. عشق همه ی مرز های بین ما را از میان برد.تنها عطرت را می خواستم. گوشی های کرونا زده مثل من بو را نمی فهمیدند. روزهای کرونایی مرا به این فکر انداختند که چقدر عطر ها مهم هستند، من بیشتر از همیشه دلتنگ عطرت می شدم. اگر فقط گوشی هایمان می توانستند عطرت را به من برسانند برایم کافی بود . هیچ چیز نمی خواستم.</description>
                <category>فریبا فقیه</category>
                <author>فریبا فقیه</author>
                <pubDate>Wed, 30 Dec 2020 02:27:47 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>