<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ف.مهدوی فخر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@faribamahdavii53</link>
        <description>&quot;کلمات، جهانِ من را می‌سازند. میان آسمان و کهکشان، داستان‌هایم را پیدا می‌کنم و روی کاغذ می‌نویسم.&quot;</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 21:27:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>ف.مهدوی فخر</title>
            <link>https://virgool.io/@faribamahdavii53</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تله ی خاموش</title>
                <link>https://virgool.io/@faribamahdavii53/%D8%AA%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-zqqi9ysg2p28</link>
                <description>شب از نیمه گذشته بود و خانه در سکوتی سنگین فرو رفته بود. لیلا روی کاناپه نشسته بود، پاهایش را در آغوش گرفته و به ساعتی که عقربه‌هایش بی‌صدا می‌چرخیدند خیره شده بود. این سکوت، این سنگینی، چیزی نبود که او روزی آرزویش را داشت.وقتی که ازدواج کرد، فکر می‌کرد که خانه‌اش پر از خنده‌های بی‌پایان خواهد بود، پر از همدلی و حمایت. اما آنچه نصیبش شد، سایه‌ای سنگین از احساس تنهایی بود، تنهایی در کنار کسی که باید شریک زندگی‌اش می‌بود.پرده‌های ضخیم روی پنجره کشیده شده بودند، درست مثل دیواری که بین او و آرمان کشیده شده بود. روزها می‌گذشتند، اما مکالماتشان کمتر و کمتر می‌شد. دیگر نه خبری از شوخی‌های ساده‌ی اول زندگی بود، نه مکالمات طولانی درباره‌ی آرزوها و رؤیاها. تنها چیزی که باقی مانده بود، سکوت بود، سکوت و انتظار.آرمان دیر به خانه می‌آمد. اما مشکل فقط دیر آمدنش نبود، بلکه رازهای تاریکی بود که در زندگی‌اش پنهان کرده بود. لیلا از همان ابتدا شک کرده بود که شغل آرمان عادی نیست. تماس‌های مشکوک، ناپدید شدن‌های شبانه و چمدان‌های پر از پولی که هیچ توضیحی برایشان نداشت، همه نشانه‌هایی بودند که لیلا نمی‌توانست نادیده بگیرد.چند بار خواسته بود حقیقت را از او بشنود، اما آرمان فقط با نگاه سردش پاسخ داده بود. &quot;کمتر سوال بپرس، لیلا. برای تو بهتره که ندونی.&quot;اما چطور می‌توانست نداند؟ قلبش پر از ترس بود. این دیگر فقط یک زندگی سرد و بی‌روح نبود، این یک زندگی خطرناک بود. آرمان در کارهایی دست داشت که هر لحظه ممکن بود جان خودش، یا حتی لیلا را تهدید کند. او خلافکاری حرفه‌ای بود، مردی که در دنیای تاریک معاملات غیرقانونی غرق شده بود.و حالا، لیلا هم ناخواسته در این دنیای تاریک گرفتار شده بود.مدتی بود که متوجه حساب‌های بانکی خود شده بود. انتقال‌های عجیب، مبالغ بالا که از حسابش عبور می‌کردند و بعد ناپدید می‌شدند. او فقط برای خریدهای روزمره از کارت‌هایش استفاده می‌کرد، اما ظاهراً حساب‌هایش برای چیزی فراتر از خریدهای معمولی به کار گرفته شده بودند. آرمان از او برای پولشویی استفاده می‌کرد. اگر پلیس متوجه می‌شد، این لیلا بود که در خطر می‌افتاد، نه آرمان.وقتی حقیقت را فهمید، جرئت کرد که مقابل آرمان بایستد. با صدایی لرزان، اما محکم گفت: &quot;دیگه نمی‌ذارم از من سوءاستفاده کنی. این زندگی رو نمی‌خوام!&quot; اما واکنش آرمان چیزی نبود که انتظارش را داشت. مردی که روزی فکر می‌کرد عاشقش است، به او نزدیک شد، چشمانش پر از خشونت شد و با صدایی آرام اما مرگبار گفت: &quot;اگه یه بار دیگه این حرف رو بزنی، می‌دونی چی میشه؟ خانواده‌ات رو یادت هست؟ یه بطری اسید کافیه که برای همیشه از یادت برن.&quot;قلب لیلا فرو ریخت. دیگر مسئله فقط خودش نبود. آرمان فقط تهدید نمی‌کرد، او مردی بود که می‌توانست هر کاری بکند. او می‌دانست که اگر بماند، خودش و خانواده‌اش هر لحظه در خطر خواهند بود.اما چرا تا الان نرفته بود؟ چرا در تمام ساعت‌هایی که آرمان در خانه نبود، چمدانش را برنداشته و فرار نکرده بود؟چون لیلا در بند تله‌ای نامرئی اما کشنده گیر افتاده بود: تله روانی.آرمان او را وابسته کرده بود، بی‌آنکه خودش بفهمد. هر بار که لیلا جرات می‌کرد اعتراضی کند، آرمان با تهدید، خشونت، یا گاهی با بازی‌های روانی، او را وادار به ماندن کرده بود. یک روز با تهدیدی مرگبار، روز دیگر با ابراز پشیمانی و یک شاخه گل. یک روز فریاد می‌زد که بدون او هیچ‌کس به لیلا اهمیت نخواهد داد، روز دیگر می‌گفت که نمی‌تواند بدون لیلا زندگی کند.یکی از بزرگ‌ترین زنجیرهای نامرئی که لیلا را در این قفس نگه داشته بود، &quot;بنجی&quot; بود. سگی که از روزهای اول ازدواجشان کنار او بود. بنجی تنها موجودی بود که به او عشق بی‌قیدوشرط می‌داد. او را در سخت‌ترین شب‌ها همراهی می‌کرد، سرش را روی پاهای لیلا می‌گذاشت و با چشمانی که پر از محبت بود، انگار می‌گفت که هنوز امیدی هست.اما آرمان از این نقطه ضعف هم به‌خوبی استفاده کرده بود. بارها تهدید کرده بود که اگر لیلا روزی بخواهد او را ترک کند، بنجی را از او خواهد گرفت. در کشوری که قوانین سخت‌گیرانه‌ای علیه سگ‌ها وجود داشت، حتی اگر لیلا موفق به فرار هم می‌شد، امکان نگهداری از بنجی برایش به این آسانی‌ها نبود. او کجا می‌توانست برود که سگش را با خیال راحت پیش خودش نگه دارد؟ هر لحظه ممکن بود مأموران دولتی او را از لیلا جدا کنند.همین کافی بود که او بارها از فرار منصرف شود. اما حالا، تهدید علیه خانواده‌اش همه چیز را تغییر داده بود. او نمی‌توانست اجازه دهد که ترس او، به بهای نابودی عزیزانش تمام شود.آن شب، وقتی آرمان بالاخره به خانه آمد، چشمانش حتی به چشمان لیلا نیفتاد. کفش‌هایش را درآورد، موبایلش را روی میز گذاشت و بدون کلمه‌ای به اتاق رفت. لیلا نفسش را حبس کرد. دیگر نمی‌توانست این زندگی را تحمل کند. دیگر نمی‌خواست هر لحظه در ترس از اتفاقی وحشتناک زندگی کند.آرام بلند شد، به سمت اتاق خواب رفت، چمدان کوچک کنار کمد را بیرون کشید و شروع به جمع کردن وسایلش کرد. هر تکه‌ای که در چمدان می‌گذاشت، انگار باری از روی قلبش برداشته می‌شد. اما این بار وقت زیادی نداشت.ناگهان صدای زنگ موبایل آرمان بلند شد. او با صدایی خواب‌آلود جواب داد. لیلا گوش تیز کرد. &quot;چی؟ چطور ممکنه؟ کی بهشون خبر داده؟&quot; صدایش عصبی و پر از خشم بود. &quot;باید پیداش کنم، همین امشب.&quot;لیلا قلبش فرو ریخت. او می‌دانست که دیگر فرصتی برای تردید ندارد. چمدان را بست، تلفنش را خاموش کرد و با قدم‌هایی بی‌صدا از اتاق خارج شد. کفش‌هایش را در دست گرفت تا صدا ندهد و در را به آرامی باز کرد.بنجی آرام کنارش ایستاده بود، انگار حس کرده بود که قرار است اتفاقی بیفتد. لیلا اشک‌هایش را پاک کرد، بنجی را در آغوش گرفت و با صدایی آرام زمزمه کرد: &quot;همه چیز درست می‌شه، ما از اینجا می‌ریم.&quot; سپس در را پشت سرش بست و در دل تاریکی شب گم شد.</description>
                <category>ف.مهدوی فخر</category>
                <author>ف.مهدوی فخر</author>
                <pubDate>Mon, 31 Mar 2025 18:58:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترانه ای از آینده</title>
                <link>https://virgool.io/@faribamahdavii53/%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-phm9wyasopl5</link>
                <description>سفره‌ی ناهار که جمع شد، پسر دایی نوار ویدئویی گذاشت. صدای هیاهوی جمعیت در اتاق پیچید. انگار همه منتظر چیزی بودند. یک لحظه بعد، خواننده شروع به خواندن کرد و همان ثانیه‌ی اول فهمیدم که این صدا با بقیه فرق دارد. من که مشغول جمع‌کردن خرده‌نان‌های ریخته بودم، با شنیدن صدای خواننده سرم را بالا آوردم و به صفحه‌ی تلویزیون نگاه کردم.صدای خواننده مثل موجی ناآشنا اما دلنشین در فضای اتاق پیچید. ترانه‌اش چیزی داشت که ناخودآگاه مرا به سمت خود کشید. انگار کلماتش مستقیم با من حرف می‌زدند... من همیشه گوش‌هایم با صدای گوگوش، هایده، سیاوش و ابی نوازش می‌شد و خیلی دنبال خواننده‌های امروزی نبودم، چون به نظرم اراجیف می‌خواندند. اما این بار، جذب شعر شدم. خواننده هم برایم عجیب بود؛ موهای فِر خورده، پیراهنی گشاد و بدون هیچ نشانی از رسمی‌بودن. انگار چیزی در این آدم فرق داشت. چیزی که نمی‌فهمیدم، اما حسش می‌کردم... یک حس غریب، شبیه پیدا کردن دوستی قدیمی در جمعی ناآشنا. فکر کردم ارزش شنیدن دارد... بعد از شنیدن ترانه‌ی اول، گفتم:— این کیه؟ جدیده؟پسر دایی گفت:— تا حالا ازش ترانه‌ای نشنیدی؟— نه، اما چرا این‌طوریه؟ با بقیه فرق داره... پسر دایی کمی درباره‌ی ظاهرش توضیح داد و ویدیوی دیگری از او پخش کرد، اما من در همان ترانه‌ی اول گیر کرده بودم. فردای آن روز، با ماشین دایی راه افتادیم به سمت جنوب. دایی یک گلچین از خواننده‌های امروزی ایران داشت. وقتی رسید به همان ترانه‌ی شب قبل، همان خواننده، با دقت گوش کردم، بعد دوباره تکرارش را گوش کردم. متوجه شدم وقتی به صدایش و ترانه‌اش گوش می‌کنم، وارد دنیایی خیالی می‌شوم که در ناب‌ترین لحظات تنهایی‌ام در آن سیر می‌کنم. خودم را می‌دیدم که به سمت تک‌درختی در بیابان می‌دوم. وقتی به درخت می‌رسیدم، بغلش می‌کردم. از این حس لذت می‌بردم. دفعه‌ی چهارم که دستم رفت تا دوباره تکرارش کنم، دایی اعتراض کرد:— بسه دیگه باباجان، بذار فضا عوض بشه! چرا همش همینو تکرار می‌کنی؟با خواهش از او خواستم که یک‌بار دیگر گوش کنم. ناچار قبول کرد. رسیدیم به شهرم. دایی مرا جلوی خانه‌ام پیاده کرد و رفت که هم برای نماز مغرب و عشاء به مسجد برود، هم رفقای قدیمی‌اش را ببیند و شب دوباره راه بیفتد به سمت تهران. من هم خسته و گرسنه بودم. یک دوش گرفتم، غذای مختصری خوردم و دو ساعت بعد خوابیدم. خواب دیدم در جاده‌ای هستم، همراه دایی، و در لاین کناری تصادفی شده و نیاز به کمک است.ماشین را نگه داشتیم و پیاده شدیم. در تصادف یک زخمی و یک کشته بود. زخمی را بلند کردیم و داخل آمبولانس گذاشتیم. وقتی سرم را بالا آوردم تا به چهره‌اش نگاه کنم، دیدم همان دایی که شهید شده... با خوشحالی گفتم:— اِاا دایی، تو زنده‌ای؟ چشم‌هایم روی چهره‌اش قفل شد. اما یک چیزی تغییر کرد. پلک زدم. انگار تصویر جلوی چشمم موج برداشت. قلبم فرو ریخت. دایی نبود. پسر دایی بود. همان لبخند... همان نگاه... اما حسی سنگین در دلم افتاد. انگار نیرویی نامرئی داشت چیزی را به من می‌فهماند. از خواب پریدم. قلبم دیوانه‌وار می‌کوبید. عرق سردی روی پیشانی‌ام نشسته بود. نفسم سنگین بود، انگار کسی گلویم را فشار می‌داد. نگاهی به ساعت انداختم. ۵ صبح بود. کلافه بودم. معنی خواب را نمی‌فهمیدم. از این سر سالن به آن سر سالن قدم می‌زدم. ناگهان به دلم افتاد که باید به دایی هشدار بدهم. او در جاده بود، در مسیر بازگشت به تهران. چند بار زنگ زدم، اما آنتن نمی‌داد. استرس داشتم. ته دلم چیزی می‌گفت که این فقط یک خواب ساده نیست. دوباره زنگ زدم. نفسم سنگین شد. حس می‌کردم زمان دارد از دستم می‌رود. بالاخره جواب داد. صدای خواب‌آلودش از آن طرف آمد. تندتند گفتم:— دایی، تو رو خدا مراقب باش... من خواب بدی دیدم. اما باور نمی‌کرد. چون پیرزن‌های فامیل هر وقت می‌خواستند از کسی خبر بگیرند، می‌گفتند: &quot;خوابت را دیدیم!&quot; با اصرار من، ناچار شد در ورودی شهر تهران، صدقه‌ای از شیشه‌ی ماشین بیرون بیندازد. ساعت ۲ ظهر، تلفنم زنگ خورد. دختر دایی با صدای لرزان گفت:— بابا می‌گه چی خواب دیدی؟ خواب را تعریف کردم. گفتم: &quot;چی شده؟&quot; گفت:— دایی با ترمز بریده به تهران رسیده و ماشین را پارک کرده، اما اصلاً متوجه نشده که ترمز بریده است. معجزه است که زنده مانده... خیلی وقت‌ها خواب می‌دیدم و می‌گفتم، اما کسی باورم نمی‌کرد. آن‌قدر این توانایی نادیده گرفته شد که با نوعی دفنش کرده بودم. آن شب، انگار چیزی در من دوباره زنده شد. حسش کردم. واضح‌تر از همیشه. مثل جرقه‌ای در تاریکی. شاید همیشه آنجا بود، اما من نمی‌خواستم ببینمش... بعضی چیزها، حتی اگر نادیده‌شان بگیری، از بین نمی‌روند... فقط منتظرند دوباره دیده شوند. انگار قفل سال‌ها بسته‌ای که حتی خودم فراموشش کرده بودم، با یک ترانه، یک لحظه، یک رویا... باز شد.ف.م.شیلا</description>
                <category>ف.مهدوی فخر</category>
                <author>ف.مهدوی فخر</author>
                <pubDate>Tue, 25 Mar 2025 20:34:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشمانی که فریبم دادند</title>
                <link>https://virgool.io/@faribamahdavii53/%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86%D8%AF-dkufxutpnh9s-dkufxutpnh9s</link>
                <description>زن دفترچه را در دست گرفت. صفحه اول را باز کرد و نگاهش روی تاریخ تولد مرد خشک شد. عدد روی کاغذ مثل پتکی بر سرش فرود آمد. دهه هفتاد؟ نه، نه، امکان ندارد. ذهنش هزار دلیل برای رد کردن این حقیقت پیدا می‌کرد، اما واقعیت همان بود که روبه‌رویش ایستاده بود. پسرکی با لبخند شیطنت‌آمیز، بی‌خیال، آسوده... در حالی که او، زن دهه پنجاهی، احساس می‌کرد زیر پایش خالی شده است. چشمانش آرام از عدد روی کاغذ به صورت پسرک بالا رفت. نه... غیرممکن بود. قلبش فرو ریخت. لب هایش کمی می لرزیدند، اما چیزی نگفت. به پسرک که با زیرکی و خوشحالی نگاهش می کرد خیره شده بود. پسرک با یک جهش دفترچه را از دستان زن قاپید و دو پله یکی پایین رفت، بعد به خیابان دوید. زن به خودش آمد و به دنبال پسرک شروع به دویدن کرد. به وسط کوچه که رسیدند پسرک ایستاد و خندید. زن با دستانی لرزان دفترچه را از او پس گرفت و به پسرک خیره شد. سکوت سنگینی بینشان برقرار بود. انگار هر دو در حال سنجیدن یک دیگر بودند. چرا؟ تنها کلمه ای بود که از دهان زن بیرون آمد. به سختی نفس میکشید. پسرک، لحظه‌ای مکث کرد، انگار برای اولین بار به کاری که کرده بود فکر می‌کرد. بعد لبخندش کم‌رنگ شد: &quot;چون گاهی آدم‌ها دنبال چیزی می‌گردن که خودشون هم نمی‌دونن دقیقا چیه... شاید تو دنبال گذشته‌ات بودی، و من دنبال آینده‌ای که ازش خبر نداشتم.&quot;زن دفترچه را محکم در دستانش فشرد. نگاهش را از پسرک گرفت و به نوشته‌های داخل دفترچه دوخت. خطوط، اعداد... همه چیز درهم تنیده و بی معنی بودند. انگار هیچ چیز سرجای خودش نبود. احساس می‌کرد چیزی درونش فرو ریخته. آهسته سر بلند کرد. به آن لبخند محو، به آن چشمان بی‌پروا. انگار هر دو چیزی را از دست داده بودند. شاید گذشته. شاید آینده.ف.م.شیلا</description>
                <category>ف.مهدوی فخر</category>
                <author>ف.مهدوی فخر</author>
                <pubDate>Sat, 22 Mar 2025 05:21:08 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>