<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Fariba Montazeri</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@faribamontazerii2</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 19:42:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/182515/avatar/Hz8AFW.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Fariba Montazeri</title>
            <link>https://virgool.io/@faribamontazerii2</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آمار بازدید پست‌های من در سال ۹۹</title>
                <link>https://virgool.io/@faribamontazerii2/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B9-yf2eohg34mnc</link>
                <description>در طول تاریخ از اعداد استفاده کردیم تا اغلب داد و ستد کنیم و آن‌چیزی که شمردنی است را بشماریم. برای هر عدد واحد درست کردیم تا عددهای زندگی قاطی نشوند و از اعداد، شفاف‌تر استفاده کنیم؛ مثلا وقتی می‌گوییم ده هزار تومان به پول اشاره داریم و وقتی می‌گوییم ده هزار بلیط به بلیط!روز به روز که در زندگی جلو‌تر رفتیم عددها فرقی نکردند ولی این واحدها بودند که زیاد شدند. واحد کریپتو، واحد اصله درخت، واحد فاصله و …«واحد» یک توافق عمومی است برای شمردن؛ تا همانطور که گفتم شمردن‌ها قاطی نشود. مشاهده افراد دارای ثروت (اجتماعی یا مالی) به من ثابت کرده اینکه چه چیزی را بشماریم از اینکه چطور بشماریم مهم‌تر است. هرکس با واحد خاصی مسائل زندگی را می‌شمارد. اینطور به نظرم آمده که مشخص کردن واحد یعنی مشخص کردن اینکه من در زندگی برای چه چیزهایی ارزش قائلم و می‌خواهم چه چیزهایی را در زندگی بشمارم. https://cdn.virgool.io/annual-report/1399/c6qjfsohxxyc-EJDqL.mp4 اعدادی که بدون واحد ثبت کردمبه ویدیویی که ویرگول برایم ساخته که نگاه می‌کنم میبینم که در سال ۹۹، من در مجموع ۲۷,۰۸۱ کلمه در ویرگول نوشتم و منتشر کردم و مخاطبین، پست‌های من را ۱۱۶ مرتبه پسندیدند و  ۱۱۰ بار هم نظر خود را روی پست‌های من به اشتراک گذاشتند. در سال ۹۹، ۱۵ نفر در ویرگول من را دنبال کردند تا پست‌های بعدیم را بخوانند. این اعداد نشان میدهند من کاری کرده‌ام. هرکدام به واحدی وصل هستند. از خودم می‌پرسم من کدام واحد را شمارش کرده‌ام؟ کدامیک از واحدهای بالا از همه برای من مهم‌تر است؟ ادامه ویدیو را می‌بینم.آمار از اثر بیرونی می‌گویندطبق آمار پست‌های من ۶۲۸ بار خوانده شدند و ۵۰,۲۶۴ ثانیه صرف مطالعه آنها شده است، که با توجه به جمعیتی که در ایران به اینترنت دسترسی دارند، ویرگول به من می‌گوید که توانستم  ۰/۰۰۰۶۸۹۱۱۴ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را بالا ببرم.از طرف دیگر ویرگول به من می‌گوید که اگر قرار بود پست‌هایم را چاپ و به دست تک تک خوانندگان برسانم باید ۳,۸۳۴ کاغذ مصرف می‌کردم.آن عددهای کوچک ابتدای ویدیو حالا تبدیل شده‌اند به عددهای بزرگ به اینکه من جلوی مصرف این تعداد کاغذ را گرفتم یا به اینکه من  ۰/۰۰۰۶۸۹۱۱۴ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را جابه جا کرده‌ام. واحد این عددها برای من ملموس‌تر است.واحد نوشتن چیست؟همه عددهای بالا و همینطور اثر بیرونی که روی خوانندگان و همینطور در مقیاس بزرگتر طبیعت و جامعه اطرافم گذاشتم اعدادی هستند که من دوستشان دارم و به آنها افتخار می‌کنم. اگر چنین ویدیویی دست شما نیز رسید به شما بابت تک تک اعداد تبریک می‌گویم.اثر هر نوشته تا حدودی معلوم است، اگر بنویسید جلوی قطع درخت را می‌گیرید، به سرانه مطالعه کشور اضافه می‌کنید و خوانندگانی جذب می‌کنید که شما را از طریق نوشته‌هایتان می‌شناسند و …به نظرم می‌رسد که نوشته‌های من و شما واحد ندارند ولی اثر بیرونی دارند.</description>
                <category>Fariba Montazeri</category>
                <author>Fariba Montazeri</author>
                <pubDate>Mon, 22 Mar 2021 22:18:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان دنباله دار ستاره (قسمت چهاردهم)</title>
                <link>https://virgool.io/@faribamontazerii2/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D9%87%D9%85-eybf8tc76wex</link>
                <description>آموزش بی مهری سالها آرام و آرام و بی شتاب می گذشت . گویی زمان عجله ای برای پیش رفتن نداشت . انگار می خواست همه خاطرات تلخ و شیرین را ذره ذره به کام خود بکشد و هضم کند . سالها گذشت اما چگونه گذشت ، مهم است . بچه ها بزرگ و بزرگتر </description>
                <category>Fariba Montazeri</category>
                <author>Fariba Montazeri</author>
                <pubDate>Sun, 10 Jan 2021 21:52:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان دنباله دار ستاره (قسمت سیزدهم)</title>
                <link>https://virgool.io/@faribamontazerii2/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%28%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85%29-whkfd2zogmbr</link>
                <description>انتقام از اولین قربانی شاید در بین بچه ها ، سیمین بیشترین لطمات روحی و جسمی را به ویژه در سنین کودکی و نوجوانی و جوانی از مادر خورد که اثرات مخرب و ویرانگر آن هنوز در روح و روان و سبک و سیاق زندگی اش آشکار است . او که فرزند اول خانواده و مورد عنایت ویژه آقاجان بود و بخصوص بعد از مرگ سعید ، از آنحاییکه چشم آقاجان بسیار ترسیده بود ، بیش از قبل مورد توجه او قرار گرفته بود به طوری که جوانکی را بعنوان خانه شاگرد که هم در مغازه اش و هم در امور منزل استخدام کرده بود ، واداشت تا  پس از مرگ سعید همواره و با چشم باز فقط و فقط مراقب سیمین باشد تا مبادا از بلندی پرت شود یا سر حوض آب نرود و بطورکلی چشم از او بر ندارد .مادر ، که از ابتدا هم از فرزند خود خوشش نمی آمد و چون بسیار به پدر شبیه بود با اکراه او را بغل می کرد ، وقتی توجه بیش از اندازه آقا جان را نیز به او می دید ، دیگ حسادتش بیشتر به جوش میامد و طفل را به بهانه های واهی می آزرد . زمانی که ستاره سه چهار سال بیشتر نداشت و سهیل نیز در اتاق خوابیده بود .همه اعضای خانواده در حیاط نشسته بودند وسیمین تازه به دبیرستان رفته و سالهای اولیه را می گذراند ، داشت درس فردا را به مادر پس می داد . مادر با آنکه بخاطر شرایط خانوادگی ادامه تحصیل نداده بود اما خودش قبل از آنکه از بچه ها درس بپرسد ، با دقت درس را می خواند و یاد می گرفت  و  پس از آن از بچه ها می خواست که بدون جا گذاشتن یک واو ، به او درس را پس بدهند . باری ، آن شب هم که یک شب گرم تابستان بود و همه در حیاط خانه روی تختها نشسته بودند و فقط آقا جان هنوز از نشستن روی صندلی جلوی خانه و گپ زدن با کاسبها خسته نشده بود و هنوز داخل خانه نشده بود . مادر داشت از سیمین درس می پرسید . ظاهرا آن سال او چند تجدید آورده بود . در هنگام پاسخگویی به یکی از سوالات در حالیکه لرزش تمام وجودش را بخاطر ترس از مادر گرفته بود ، دچار لکنت زبان شد و نتوانست به درستی پاسخ دهد و مادر به شدت غیض کرد و عصبانی شد . به دور و ور خود نگاه کرد تا چیزی پیدا کندو بتواند اورا بزند . تکه ای آجر سنگین پیدا کرد که از بد حادثه  کنار تخت روی زمین افتاده بود ،  بدون فکر و واهمه با تمام قدرتی که نفرت آن را چند برابر کرده بود ، آن را به سوی سرو صورت سیمین نشانه گرفت . هدف زهرآگین و ظالمانه مادر، به چانه سیمین اصابت کرد و خون فواره وار از چانه او بیرون زد و پوست سپیدش را گلگون ساخت . ما ، بی خبر از اینکه چه اتفاقی سبب این خونریزی شده ، فقط با چشمهای ترسیده از حدقه در آمده ، مادر را می نگریستیم و نمی دانستیم چه باید بکنیم ؟ ستاره که خود ، طفل کوچکی بود فقط از ترس و دیدن خون می گریست و بیهوش شد اما سیما که بزرگتر بود ، ترسان و لرزان خود را به کوچه رساند تا آقاجان را خبر کند که به داد سیمین برسد . آقاجان هم از همه جا بی خبر ، وقتی از ماجرا با خبر شد ، در حالی که گویی روح از بدنش جدا شده ، عصا زنان و شتابان به خانه آمد و سیمین را به کمک عزیز ، به درمانگاه روبروی خانه بردند . چانه اش چند بخیه خورد . خوشبختانه هدف گیری مادر ، این بار چندان ماهرانه از کار در نیامد وگرنه ممکن بود که به چشم یا شقیقه او اصابت می کرد . هیچ کس حتی پدر جرات بازخواست از مادر را نداشت . نهایت ، هر که می شنید ، می گفت : این قدر مادرتان را اذیت نکنید . فقط عزیز می دانست که ما در چه جهنمی از دست قساوتهای قلبی مادر به سر می بریم ‌ ‌.گناه سیمین این بود که چندان درسخوان نبود ولی در عوض به حل کردن جدول بسیار علاقه داشت و در عرض مدت کوتاهی جدول را کامل حل می کرد . همیشه لابلای کتابهای درسی اش مخفیانه یک کتاب جدول می گذاشت و وانمود می کرد که دارد درس می خواند ولی در واقع به حل جدول می پرداخت . فشارهای مادر و کتک زدنهای گاه و بیگاه او و بخصوص آزار و اذیت بیش از حدش نسبت به سیمین سبب شد که در سن سیزده چهارده سالگی ، از خانه فرار کند و بعد از طی مسافتی نسبتا طولانی آنهم با پای پیاده و بدون پول و خوراک ، در خانه ای را از روی استیصال بزند و کمک بخواهد . صاحبان خانه ، پیرمرد و پیرزنی مهربان بودند . وقتی در خانه آنها را زده بود ، شب شده بود . به التماس از آن پیرمرد و پیرزن مهربان و فهمیده خواسته بود تا به او پناه دهند و به آنها گفته بود که از دست زن بابا فرار کرده است و اگر به خانه برگردد، قطعا به دست او کشته خواهد شد ‌ بازهم به خواست خدا ، به جای امنی پناه برده بود وگرنه معلوم نبود سرنوشتش چه می شود . آنها هم با مهربانی اورا نصیحت کرده بودند و به هر زبونی که توانسته بودند شماره تلفن خانه و مغازه پدر را از او گرفته بودند و قول داده بودند که از مادر بخواهند تا اورا اذیت نکند . و بعد به پدر زنگ زده بودند و او نیز به دنبال سیمین رفته بود و به خانه برش گردانده بود . سیمین همیشه به تلافی آزارهای مادر ، او را زن بابا خطاب می کرد . بارها مادر به مدرسه او رفته بود و  از او نزد مدیر و ناظم شکایت کرده بود و آن اشخاص جاهل ، نامه بلند بالایی نوشته و  به دفتر کلاس زده بودند مبنی بر اینکه دانش آموز سیمین میربهالدین درس نمی خواند و در منزل مادر خودرا اذیت می کند و ....و ..... . خود سیمین می گفت : هر معلمی که سر کلاس میامد ، در حضور همشاگردی هایش نامه را بلند قرائت می کرد و سپس به ملامت و نکوهش او در جمع می پرداخت .می گفت در هر زنگی ، تا مدتها این دلهره با او بود که متن نامه بازخوانی شود تا اینکه گذشت زمان سبب شد که موضوع کمرنگ تر شود . وقتی مادر دچار حملات عصبی می شد ، بی اراده می زد ‌‌بی گناه و گناهکار از نظر او یکی بود . اصلا ندانسته می زد . نمی پرسید که چی شده ؟ کی کرده ؟ فقط می زد . از دیدن جای دندانهایش بر روی دست و پایمان لذت می برد . خون ، اورا به هیجان میاورد. اصولا خون را که می دید ، لذت می برد . چند بار دیده شد که خون خام ناشی از جگر گوسفند و یا گوشت را با لذت سر بکشد . به احتمال بسیار زیاد دچار یک بیماری شدید روانی و دگرآزاری بود . که البته این دگر آزاری فقط نصیب فرزندانش می شد گرچه با زبان نیش دار و دشنامهای رکیکش هم باعث آزار خیلی ها شد .گویی می خواست انتقام ازدواجی را که مطابق میلش نبود ، از ثمره های آن بگیرد . شاید در بین فرزندان ، ستاره از همه کمتر مورد اصابت کتکهای او قرار گرفت چون کودکی بسیار ساکت و محجوب و بی آزار و کم توقع و ملاحظه کن و درسخوان بود. و مادر کمتر بهانه برای آزار او یافت و از طرفی چون عشق بی پایان اورا نسبت به خود می دید ، کمی آرام می گرفت . به جرات می توان گفت که ستاره ، کودکی بسیار و حتی فوق العاده رحیم و رئوف و احساساتی و بی آزار و اذیت بود و در واقع کودکی اش در خموشی و خمودی سپری شد . </description>
                <category>Fariba Montazeri</category>
                <author>Fariba Montazeri</author>
                <pubDate>Sat, 02 Jan 2021 16:05:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان دنباله دار ستاره (قسمت دوازدهم)</title>
                <link>https://virgool.io/@faribamontazerii2/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-sszl1v1jjcjw</link>
                <description>آن روی زندگی شادی و شعف آقا جان وصف ناپذیر بود. تمام وعده هایی را که به عروسش داده بود ، عملی کرد و اورا هدیه باران کرد. به راستی هفت شبانه روز ولیمه داد و هر شب از تعدادی از اقوام دعوت بعمل آورد.برق شادی در چشمان فرتوت و کم سویش موج می زد . سنگ تمام گذاشت . اقوام هم در این میان از فرصت استفاده کرده و به بهانه مولود تازه ، یک هفته و چه بسا بیشتر در منزل آقا جان مهمان بودند و چون بساط شادی و سرور و سور برپا بود و به بهترین نحو ازشان پذیرایی می شد ، دل نمی کندند که به منزل خود باز گردند . زنهای خانواده در همه جای خانه وول می زدند و مردهایشان به سر کار رفته و بعد از اتمام کار ، یکسره به منزل آقا جان میامدند و طوری حق بجانب رفتار می کردند که کسی از اعضای خانه ، به خود اجازه نمی داد که اظهار خستگی و یا معذب بودن بکند .اولا در خانواده بین زنها و مردها حریم و حجابی نبود فقط مادر وخواهر شوهر بزرگش و مادربزرگ و عزیز چادربه سر می کردند و بقیه ، خیلی راحت بدون معذب بودن در کنار هم سر سفره می نشستند و با هم شوخی و بگو بخند می کردند و سر به سر هم می گذاشتند و هم اینکه آقا جان ، خدایی اش ، دریا دل و مهمان دوست بود و همیشه در آن زندگی می کرد و بفکر فردا و صرفه جویی و غیره نبود .خصوصا که شازده نوه اش به دنیا آمده بود و نور دو چشمش ، صاحب پشت و حافظ نام خانوادگی شده بود . بدون هیچ شک و شبهه ای ، پولی را که آقا جان صرف مهمانداری و مهمانانش می کرد ، اگر می گذاشتند و ملاحظه پیرمرد را می کردند ، جمع آوری می شد ، شاید آقاجان یکی از ثروتمندترین افراد خانواده می شد . اما دختر عمه ها و پسر عمه ها که از نوه گی ، تنها سفره باز آقا جان را می دیدندو می دانستند که او فقط فرزندان احمد را دوست دارد ، از این طریق از آقا جان انتقام می گرفتند و با به خرج انداختنش و تشویقش به برگذاری مهمانی ها ، نمی گذاشتند که پول چندانی در بساط پیرمرد بماند. شاید اغراق نباشد اگر بگویم در هر وعده غذایی ، بیشتر روزهای هفته حداقل ده نفر علاوه بر اعضای همیشگی ، بر سر سفره آقا جان می نشستند . آقا جان ، فرق کاملا مشهودی میان تنها پسرش ، احمد ، و فرزندان احمد با سایر نوادگانش می گذاشت و همین حسادت همه آنها را بر می انگیخت.بطوریکه به ظاهر جلوی آقا جان با ما خوش و بش می کردند ولی در باطن ، چشم دیدن ما را نداشتند که از حق هم نگذریم ، حق داشتند . باری به هر جهت ، مقرر شد که نام نوزاد را سهیل بگذارند . طفل تا حدودی شبیه پدر بود .‌درشت اندام با موهایی طلایی و چشمانی درشت و سیاه و مژگانی برگشته و بلند و سفید رو . بعد از رفتن مهمانها ، یعنی تقریبا نزدیک به یک ماه پس از تولد سهیل ، ما سه خواهر توانستیم یک دل سیر کنار رختخواب طفل بنشینیم و نگاهش کنیم . دیگر تماشای تلویزیون فراموش شده بود . ساعتها می نشستیم و نوزاد را دوره می کردیم و کوچکترین حرکات و اداهایش را زیر نظر می گرفتیم و قند در دلمان آب می شد .کودک زیبا ولی دارای چهره ای جدی بود و به ندرت لبخند می زد گویی او نیز علیرغم استقبال از تولدش ، از به دنیا آمدنش چندان راضی نبود . با تولد سهیل ، ارج و قرب مادر بالاتر رفت و آقا جان بیش از پیش به او آوانس می داد .‌و او نیز پرو بال بیشتری می گرفت . خانواده شش نفری ما در جوار و زیر سایه پر مهر آقا جان و عزیز ، روزگار می گذرانید و اوضاع کماکان به همان وضع و حال پیش می رفت . مادر اکثر مواقع به دنبال بهانه های مختلف و واهی از خانه قهر می کرد و نزد مادر خود می رفت . گاهی این قهرها حتی به مدت یکماه هم طول می کشید . بیشتر این قهرها ، به دلیل اختلافات بین مادر و عزیز بود .هر وقت مادر به قهر می رفت ، بغض سنگینی گلوی کوچک ستاره را شبانه روز در هم می فشرد که با هیچکس هم نمی توانست آن را بازگو کند فقط به هنگام شب در زیر روانداز ، تا خوابش ببرد ، ساعتها اشک می ریخت . در میان دعواها و جنگ و گریزهای قبل از قهر و رفتن به خانه مادری ، همیشه یک کلمه به گوش ستاره می رسید که علیرغم آنکه از معنای واقعی آن خبر نداشت ، چون کابوسی دوران کودکیش را سیاه نمود . روزهایی که می شد به بازیهای کودکانه و خیالها و رویاهای خلاقانه بگذرد ، با آوردن اسم طلاق ، تبدیل به دوزخی برایش می شد که در انتهای آن ، دوری و جدایی از مادر رقم می خورد . عجیب بود ! خیلی عجیب ! با اینکه مادر ، هرگز حتی برای یکبار هم که شده ، دست نوازش بر سر فرزندان خود نکشید و همواره آنها را به باد کتک و مشت و لگد و ناله و نفرین می گرفت ، چگونه هنوز حرمت و مهرش در دل حفظ بود .دلش  برای پدر می سوخت . خیلی مظلوم وار دچار عقرب جراره ای شده بود که خونش را ذره ذره می مکید و حرمتش را پاس نمی داشت و ماه به ماه ، او و فرزندانش را به امید خدا رها می کرد و می رفت .پدر در تنهایی خود ، به دنبال حمایت و جایگاهی برای جایگزین نمودن کمبود همسر می گشت ، برای همین هم ، عزیز که در واقع نقش زن بابای او  را داشت ، جور زندگی او و فرزندانش را می کشید . </description>
                <category>Fariba Montazeri</category>
                <author>Fariba Montazeri</author>
                <pubDate>Wed, 30 Dec 2020 21:19:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوران سیاه کرونایی و دلها و افکار سپید</title>
                <link>https://virgool.io/@faribamontazerii2/%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%88-%D8%AF%D9%84%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%AF-t8kcs1qby4gy</link>
                <description>طوفانی سهمگین چون یک سونامی که کسی انتظارش را نداشت به ناگه از راه رسید و زمین را در نوردید و شخم زد .بشر بی پناه و حیران ، در گرداب و زندان نامرئی ناخواسته گرفتار شد . هوهوی آوای وحشتناک آن همه را در برگرفت . اشرف مخلوقات به عجز خود در برابر این قهر طبیعت رسید اما هنوز در برابر آن مقاومت می کرد و می کند . آنچه اورا در این میان و در این بند خانگی تا حدودی صبور و سرگرم نمود ، اخبار دنیای مجازی بود که به او یادآور می کرد که همدرد در همه جای دنیا دارد و تنها نیست . نوعی همدلی و همدردی بین آحاد بشریت با شنیدن اخبار و آمار مبتلایان و تلفات ناشی از آن ، توسط ارتباطات مجازی بوجود آمد. سیل کمکهای مردمی و تلاشهای انسان دوستانه در اقصا نقاط زمین به یکدیگر آغاز شد . دانشمندان به تکاپو افتادند و کادر درمان در همه جهان یکبار دیگر ، در کنار مردم ایثارگرانه ایستادگی کردند .‌شاید ، کرونا درسی دیگر برای هم بستگی ها و ارتباطاتی بود که داشت به فراموشی سپرده می شد .‌در زمینه های مختلف ، فکرها بکار افتاد. آموزشهای مجازی رنگ و بویی تازه گرفت . فکرها به کار افتاد و انواع و اقسام کلاسهای ورزشی مجازی کلاسهای هنری کلاسهای درسی رشد کرد تا یکدیگر را از سکوت و بهت مرگ مانند کنونی برهاند . اینها همه قابل تامل و تقدیر بود که هر که هر آنچه از دستش برای پر کردن ساعات کسالت آور قرنطینه برمیامد به کار ببرد . یک هدف زیبا و امیدوار کننده پشت همه این تلاشها و ارتباطات بود . اینکه هنوز می توان به بشر ، امیدوار بود . </description>
                <category>Fariba Montazeri</category>
                <author>Fariba Montazeri</author>
                <pubDate>Tue, 29 Dec 2020 19:00:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان دنباله دارستاره (قسمت یازدهم)</title>
                <link>https://virgool.io/@faribamontazerii2/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-imayqvuzkbh6</link>
                <description>برآورده شدن آرزوی آقاجان همانگونه که گفتم : مادر هرگز نمی گذاشت که ما در خانه کار کنیم . فقط می گفت : درس بخوانید . دو چیز را با خشونت تمام ولو شده با فحش و کتک به ما تحمیل می نمود : یکی درس خواندن و دیگری نماز خواندن . هریک از این دو که ترک و یا به سهل انگاری گرفته می شد ، باران رکیک ترین و زشت ترین و بدترین دشنامها و آزارهای جسمی گریبانگیر ما می شد . از ترس او ، نماز می خواندیم . نماز خواندن را عزیز یادمان داد .‌پشت سرش می ایستادیم و او نماز را با صدای بلند و کلمه به کلمه و با طمانینه ادا می کرد و ما بدون آنکه بفهمیم این کلمات چه معنا دارد، طوطی وار تکرار می کردیم و از ترس مادر ، به نماز می ایستادیم . نه از ترس خدا . در قنوت ، جمله ربنا آتنا فی الدنیا حسنه و فی الاخره الحسنه برای ستاره که از همه کوچکتر و مظلوم تر بود ، سخت ترین قسمت نماز بود اما با پشتکار و صبر و حوصله عزیز و تکرار هر وعده ، بالاخره او هم یاد گرفت اما نمی دانست چه رمز و رازی در این کلمات عجیب غریب نهفته که مادر اینهمه اصرار داشت تا بچه ها انجام دهند.و چقدر هراس و تشویش پشت از عهده بر نیامدن آن بود . مادر هیچ هنری به ما یاد نداد درواقع خودش هم هنری نداشت حتی دست پخت خوبی هم نداشت ولی از بس پدر مظلوم و قانع و بچه ها مطیع و ترسو بودند ، هرچه جلویشان می گذاشتند بدون اعتراض می خوردند و دم نمی زدند  ولو اگر جیره شان کم بود ، کسی حق اعتراض نداشت . مادر علاقه عجیب و غریبی داشت که ما درسخوان باشیم . امان از وقتی که مادر نماز می خواند ، بزرگترین لحظات عذاب و دلهره برای ما بود .سر نماز که می شد ، یادش میفتاد که فلان کار را باید می کرده یا شعله گاز باید کمتر شود و یا فلان چیز را نباید دست زد و یا بهانه های دیگر . آنقدر دندان قروچه می کرد و بلند بلند الله اکبر می گفت که ما هر سه ، ترسان و لرزان گویی که گناه کبیره ای از ما سر زده ، هاج و واج یکدیگر را نگاه می کردیم و نمی دانستیم چکنیم ؟ زبان چشم و ابروی غضبناک مادر و الله اکبر گفتنهایش را نمی فهمیدیم و هراسان منتظر تنبیه آخر نمازش ، دست به سینه می نشستیم .گاهی هم با صدایی که از ترس و ندانم کاری می لرزید سوال می کردیم : چیزی بیاوریم ؟ زیر گاز را خاموش کنیم ؟ جایی برویم ؟ و او با چشم غره همچنان ما را در استرس نگاه میداشت و در آخر هم وقتی سلام می داد ، به جان هر سه نفرمان میافتاد و تا می توانست کتکمان می زد که چرا نفهمیدیم که مثلا می خواسته بگوید : شیر آب حیاط باز است . و تاوان این نفهمیدنهای ما ، کتکهایی بود که بدون هیچ گناهی ، باعث می شد که از درد به خود بپیچیم . بالاخره با تفاوت چند سالی از تولد ستاره ، خداوند به دل و چشمهای منتظر پیرمرد رحم کرد و این بار بعد از کلی نذر و نیاز و وعده و وعید به عروس که اگر فرزند پسری برای احمد بیاورد، چنین و چنان می کند ، در سحرگاه روز دوازدهم بهمن ماه ، وقتی همه ی خانمهای فامیل از جمله عمه ها و دخترهایشان و مادربزرگها و خاله و زادورودشان ، در منزل آقا جان جمع شده بودند ، صدای فریادهای مادر فًضای خانه را پر کرد . شب قبل سیما به همراه یکی از افراد خانواده به خانه دختر عمه بزرگم رفته بود و از محیط خانه دور شده بود و مشغول بازی و شیطنت با هم سن و سالهای خود در خانه آنها بود ولی ستاره را یارای جدا شدن از مادر نبود . ترسی جانکاه وجود کودکانه اش را در بر گرفته بود .ترس از دست دادن مادر. فریادهای مادر ، بند بند وجودش را از هم پاره می کرد .هرکار آقاجان و عزیز و عمه ها و بقیه کردند که او نیز به خانه فامیل برود ، حریف اشکها و التماسهای کودکانه اش نشدندکلا ستاره با بچه های فامیل خیلی متفاوت و به شدت وابسته به مادر بود . حاضر بود بدترین شرایط را داشته باشد ولی از مادر جدا نشود . در مهمانی ها وقتی بچه های فامیل با هم سرگرم بازی و خنده و ...بودند  او پشت در اتاقی که زنها در آن نشسته و مشغول غیبت و بگو و بخند بودند ، می نشست و مراقب کفشهای مادر بود تا مبادا بچه های کوچکتر آن را بردارند و بپوشند. در خیل عظیم کفشهای پشت در اتاق مهمانخانه ، بر روی دوپای کودکانه خود می نشست و چشم از کفشهای مادر بر نمی داشت و این در حالی بود که سایر بچه ها داشتند در حیاط بازی می کردند . عشق و علاقه ستاره به مادر وصف نشدنی بود .هرگز نمی توانست مثل سیما ، حتی یک شب از مادر جدا شود و به خانه اقوام برود  .اگر ساعتی از مادر دور بود ، آنقدر بهانه اورا می گرفت که همه را عاصی می کرد . آن شب قبل از تولد نوزاد هم نتوانستند ستاره را دست به سر کرده و از خانه دورش کنند ، لذا کاری به کارش نداشتند و چه بسا اصلا اورا نمی دیدند . سحر گاه بود که مادر ، عمه کوچک را صدا کرد و به او گفت که به گمانش ، وقتش رسیده است زیرا هم از درد به خود می پیچید و هم به حساب خودش دیگر زمان تولد نوزاد رسیده بود . همه بیدار شدند . عزیز تنها کسی بود که در این میان گهگاه دستی بر سر ستاره تنها می کشید و  اورا دلداری میداد که نترسد . ولی قلب کوچک ستاره با هر ضجه مادر ، گویی می خواست قفس سینه را شکسته و بیرون بجهد .دقیقا علت فریادهای بی امان مادر را نمی دانست فقط دائم یک جمله را با خود تکرار می کرد : مادر دارد می میرد ! مادر دارد می میرد ! هرگز ندیده بود که مادر درد بکشد . می دانست که قرار است نوزادی به دنیا بیاید ولی نمی دانست که این به دنیا آمدن بچه ، ممکن است سلامت مادر را به خطر بیاندازد . تحمل جدایی از مادر ، فوق طاقت و توانش بود . اضطراب و دلپیچه توانش را در ربوده بود و ترس تمام وجودش را می لرزاند .پدر را آقا جان صبح خیلی زود به بیمارستان و به دنبال ماما فرستاده بود آن زمان از سونوگرافی و اینجور چیزها خبری نبود . آقاجان اضطراب خود را با بالا و پایین رفتن در حیاط خانه پنهان می کرد و گهگاه هم جملات کوتاه و بریده بریده ای میان او و پدر که ایستاده در گوشه ای و دست به سینه و به فرمان آقا جان از جایش تکان نمی خورد ، رد و بدل می شد . حالا دیگر ماما هم که او را خانم دکتر صدا می کردند ، در کنار مادر بود. عزیز ، آب گرم و حوله آماده می کرد.عمه ها در تکاپو بودند و مادربزرگ که زنی تنومند و تا حدی ترسناک بود ، در کنار مادر نشسته بود و منتظر آمدن نوزاد بود ‌ .بچه به دنیا نمی آمد . ماما ، وَضع مادر را راست یا دروغ خطرناک اعلام کرد .غم و غصه چون چنگکی سخت از راه گلوی ستاره به زور بالا می رفت و بالاخره سیلاب اشک از چشمانش سرازیر شد . هیچکس اورا ندید . همه خودشان آنقدر نگرانی داشتند که دیگر وقتی برای دلداری دادن به بچه ای که در این میان ، دست و پاگیرشان شده بود ، نداشتند . ماما اعلام کرد که جنین درشت و زایمان سخت خواهد بود و بیشتر از آنچه فکرش را می کرد ، کار مشکل و طولانی تر خواهد بود. آقا جان توسط خانمها به ماما اطلاع داد که چنانچه صلاح می داند ،مادر را به بیمارستان ببرند ولی ماما ، تکان دادن مادر را در آن شرایط و با آن حال و روز چندان صلاح نمی دانست . خدا میداند شاید هم داشت بازار گرمی می کرد . ولی فریادهای مادر و بی تابیهایش چیز دیگری می گفت و صحه بر گفته قابله می گذاشت . ساعاتی از ورود ماما به خانه گذشته بود .ملحفه های تمیز و آب گرم و غیره آماده بود نفس ها در سینه حبس شده بود . همه کلافه از انتظار ، حتی حرف هم نمی زدند . فقط گهگاهی مادر بزرگ و عمه ها مادر را به صبر و استقامت می خواندند که ناگهان فریاد شعف انگیز کودکی فضای خانه را پر کرد . شادی و هلهله جای ترس و اضطراب را گرفت . مادر دیگر ناله نمی کرد . کودکی درشت نزدیک به چهار کیلو به دنیا آمد تا یکبار دیگر این کمدی الهی تکرار شود. رنگ کودک از سختی و فشار راه کاملا کبود و بنفش بودمعلوم بود که راه سختی را طی کرده است . فریاد شادمانه دیگری در فضای خانه طنین انداز شد که آقا جان را به عرش اعلا برد . نوزاد ، پسر بود . ماما ، سرخوش از اینکه بالاخره کار طاقتفرسا و خطیرش به پایان رسیده و حال می تواند با علم به اینکه نوزاد پسر است ، شیرینی قابل توجهی دریافت کند و به سر کار و یا احیانا به خانه و زندگیش برگردد ، با تبریک گفتن به آقا جان به مناسبت تولد مولود تازه و گرفتن حق الزحمه ؛ خانه را ترک کرد. کودک را لباس پوشانده و در ملحفه ای سفید در کنار مادرخواباندندو او با چشمهای درشت و سیاه و مژگان بلند و برگشته اش به دنیا اولین سلام خود را می کرد .</description>
                <category>Fariba Montazeri</category>
                <author>Fariba Montazeri</author>
                <pubDate>Mon, 28 Dec 2020 17:12:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان دنباله دار ستاره (قسمت دهم)</title>
                <link>https://virgool.io/@faribamontazerii2/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%87%D9%85-lj6f4w2f4xsa</link>
                <description>بهشت ، همیشه و همه وقت زیر پای همه مادران نیست : روزها از پی هم گذشتند و بچه ها بزرگ و بزرگتر می شدند . به جرات می توانم بگویم که در زندگی بدون هیچ پشتوانه و پناهی دست خود را به زانو می گرفتند و یا علی می گفتند و بلند می شدند . به جز گهگداری دلجویی آقاجان و همدلی عزیز ، که هردو نیز به دلیل ترس از مادر در امور تربیتی ما دخالت نمی کردند و جرات حمایت از ما را نداشتند ، هیچ نقطه اتکایی برای فرار از ستمهای مادر نداشتند . مادر ، فقط می زد .بعد از ظهرها نمی خوابیدی ، می زد . نمی خوردی ، می زد . می خندیدی ، می زد . بلند حرف می زدی ، می زد . یواش حرف می زدی ، شک به دلش میافتاد و می زد .غروب اگر چراغ را روشن می کردی که موقع مشق نوشتن ، چشمت کلمات را ببیند ، می زد . تنها کاری که فقط بلد بود ، کتک  زدن بود و بس . همیشه جای دندانهای تیز و نیشگونهای از ته دلش روی بدنمان بود . همیشه از دستش بی گناه ، سیاه و کبود بودیم . اگر یکی از ما ، از روی بچگی ، خطایی سهوی و آنهم مسخره که اصلا جای تنبیه نداشت ، می کرد ، هر سه مان چه گناهکار و چه بی گناه به صف می شدیم تا دق دلش را خالی کند . طوری دست و پایمان را گاز می گرفت که خون از جایش بیرون می زد .گاهی که حمام خانه خراب بود و به ناچار به حمام سر گذر می رفتیم ، آنقدر در جلوی دیگران کتکمان می زد که دور و وریها می پرسیدند که آیا زن بابایتان هست و وقتی ما با بغضی که گلویمان را فشرده و دو طرف آن را بهم چسبانده بود با اشاره سر به علامت نه به آنها پاسخ می دادیم ، به هم نگاه می کردند و می گفتند : دروغ می گویند . رابطه سیما و ستاره در بچگی خیلی خوب و دوستانه بود البته ستاره همیشه ملاحظه اش را می کرد ، با آنکه کوچکتر بود . در انتخاب هرچیز ، اول حق را به او میداد . به نوعی از بس سیما زورگو و خشن بود ، ستاره از او می ترسید . اما هردوی آنها با سیمین که از آنها بزرگتر بود ، رابطه خوبی نداشتند حتی می شود گفت رابطه ای خصمانه داشتند . قربانی اصلی خانواده ، در ابتدا و در واقع سیمین بود . مادر، سیمین را تا حد مرگ کتک‌ می زد ‌ . انگار از همان روز اول تولدش ، به دلش ننشسته بود و از او کینه ای بی جا به دل گرفته بود و همیشه کتکش می زد و بعدها که بزرگتر شد ، نفرینش می کرد . مادر در خانه به ما اجازه کار نمیداد . همه کارها را یا خودش انجام میداد و یا به خانه شاگرد می سپرد که البته مزدش با آقا جان بود . گهگاهی هم یک بنده خدایی به خانه مان میامد و رختهایمان را می شست ‌.همیشه پسرش را هم که هم سن و سال ستاره بود با خود میاورد و کنار تشت رخت می نشاند . ناهارشون را هم تو حیاط می خوردند و عصر بعد از گرفتن دستمزد به خانه خود می رفتند. همیشه یک خجالت و سرافکندگی در چشمان علی اصغر که ور دست مادر می نشست و رختشویی اورا تماشا می کرد و می دید که دستهای مادرش از سردی آب حوض موقع آب کشیدن رختها مثل لبو سرخ شده است ، دیده می شد . می نشست و فقط به مادرش نگاه می کرد. نه از جا بلند می شد و نه با کسی حرف می زد . فقط منتظر می ماند تا کار مادر تمام شود و به اتفاق به خانه بروند . فرد دیگری هم بعنوان کارگر زیاد به خانه ما رفت و آمد می کرد . شغلش آب حوض کشی بود و ابراهیم نام داشت . یک مرد ترک قوی بنیه و سرخ چهره و فوق العاده چشم و دل سیر و دارای عزت نفس بود . گهگاهی برای شستن حیاط و آب دادن به باغچه ها و فرش شستن به خانه ما میامد و چون از بچگی ما را می شناخت ، یکجور الفتی به ما داشت . چهره یغور و بی ریختی داشت زن نگرفته بود هرچه آقا جان به او می گفت که زن بگیر ، خرج عروسی ات را من میدهم در جواب می گفت : خرج یک شبش را دادی ، مابقی را چکنم ؟ در کوچه و خیابان وقتی مارا می دید نیشش تا بناگوش باز می شد و جلوی همکلاسی هایمان به اسم صدایمان می کرد .و ما چقدر بچه و جاهل بودیم که خجالت می کشیدیم و شکایتش را نزد آقا جان می بردیم که آبروی ما را می برد . حالا همه فکر می کنند که با ما نسبتی دارد . ابراهیم مرد چشم پاک و زحمتکشی بود که دل با صفایی داشت و بخاطر مبلغ جزئی که بابت دستمزد از آقاجان ، ماهانه می گرفت ، هروقت می خواستی و کارش داشتی ، گوش به فرمان بود . یک دهاتی از اردبیل بود که از زور بازو نان می خورد و آب حوض می کشید . البته در خانه ما بعد از مرگ سعید ، دیگر حوًضی به شکل و سیاق سابق وجود نداشت که به اندازه استخرهای امروزی بودند . بعد از مرگ سعید ، در نبود مادر و مدتی که به مشهد رفته بود ، آقا جان حوض بزرگ قبلی را خراب و به جای آن یک حوض نقلی چهارگوش کوچک با کاشیکاریهای آبی داده بود که بسازند .‌و فواره ای در وسط آن تعبیه کرده بودند. که با باز نمودن آن در هنگام غروب ، نسیم خنکی در هوای حیاط می پیچید و عطر گل  گلدانهای بزرگ یاس دورتا دور حیاط را به مشام می رساند . از آنجاییکه خانه ها اغلب حیاط داشتند ، حوض ، عضو لاینفک هر خانه ای بود و حیاط بی آن ، لطف و صفا نداشت . </description>
                <category>Fariba Montazeri</category>
                <author>Fariba Montazeri</author>
                <pubDate>Sat, 26 Dec 2020 17:14:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان دنباله دار ستاره (قسمت نهم)</title>
                <link>https://virgool.io/@faribamontazerii2/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%86%D9%87%D9%85-gm3nepxbzjpa</link>
                <description>تولد ستاره سیما پا به سه سالگی گذاشته بود که باز مادر احساس کرد که درونش موجودی زنده حرکت می کند . آقا جان دست به دعا و نذر و نیاز شد . امیدوار بود که نوزاد بعدی پسر باشد . برای ادای نذرش ، پدر را به همراه مادر و سیما به کربلا برای زیارت فرستاد . خودش دلش خیلی روشن بود که بزودی ، احمد پسردار می شود و بقیه هم بر این باور بودند که نوزاد بعدی ، پسر است و آرزو می کردند که بلکه جای سعید را در دل پدر و مادر بگیرد و آلامی بر دل دردمندشان باشد . زمستان بود و هوا سرد ! که دوباره در یک روز نامشخص از ماه دی که برف همه جا را سفید پوش کرده بود و از آسمان دانه های برف چرخ زنان و رقصان ، بی هدف بر زمین می افتادند ، کودکی به دنیا آمد که گمان نکنم هیچ درخواست نامه ای برای آمدن به دنیا گرفته یا فرستاده بود . نوزاد ، دختر بود .مادر از شنیدن این خبر ، به تلخی گریست و پدر ، چهره در هم کشید . گویی خبر ناگواری به او داده بودند که سرش را با اندوه به زیر افکند و هیچ نگفت . صدای گریه مادر و طفل معصوم در هم آمیخت . آخرش هم معلوم نشد که مادر ، محق بود یا نوزاد ؟ چاره ای جز پذیرش او  نبود . طفل معصوم و بیگناهی بود که نه به اختیار خود و نه از روی میل و اشتیاق به دنیا آمده بود و کم کم باید اورا بعنوان فردی از خانواده می پذیرفتند . چهره معمولی و نمکین و ملیحی داشت .مظلوم وار به محیط پیرامون خود می نگریست گویی در آن جمع مغموم به دنبال پناهی گرم می گشت تا خستگی سفرش به دنیا را از تن درآورد و به رویش لبخند بزند . جمع ، اما مکدر تر و دل چرکین تر از آن بود که به رحم آید .‌ناراحتی و یاس از چهره آقاجان می بارید و هنوز نمی توانست باور کند که دعاهایش مستجاب نشده و آرزوهایش برباد رفته است . پدر ، کسب و کار آنچنانی نداشت که به امید آن ، بر تعداد اعضای خانواده بیفزاید . مادر هم که از اول از پدر دل خوشی نداشت که حال بخواهد هی برایش فرزند بیاورد . آقا جان هم که فقط چشمش به دنبال این بود که نسلش تداوم یابد . او هرگز فرزندان دختر خود را بعنوان ادامه دهنده نسلش قبول نداشت و با آنها تا حدودی غریبه وار بود .‌مثل سایر افراد خانواده هر وقت دعوتشان می کرد و یا هر وقت خودشان به مهمانی و سر زدن به او می آمدند ، با روی باز آنها را می پذیرفت واز آنها پذیرایی می کرد ولی به جرات میتوان گفت که چشمان ضعیف و دردمندش ، فقط پسر و فرزندان پسرش را به چشم فرزند می دید . باری ، کودک تازه به دنیا آمده را ، ستاره نامیدند . ستاره هرگز نفهمید که چه روزی از ماه به دنیا آمده بود .حتی اطمینان کامل هم نداشت که در چه ماهی ؟ فقط وقتی بزرگتر و عقل رس تر شد ، از بزرگترها شنید که در اولین ماه زمستان و در یک‌روز برفی به دنیا آمده است . مادر از تاریخ دقیق و روز آن بی خبر بود گویی برایش یوم الحزن بود که به یاد نمیاورد .‌پدر هم وقتی به اداره ثبت احوال برای گرفتن شناسنامه کودک رفته بود ، تاریخ تولد سیما را برای او نیز گفته بود .لذا ستاره با یک شناسنامه غیر واقعی که نه سال و نه ماه و نه روزش متعلق به او بود ، گواهی ورود به زندگی را گرفت ‌ .</description>
                <category>Fariba Montazeri</category>
                <author>Fariba Montazeri</author>
                <pubDate>Wed, 25 Nov 2020 12:26:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان دنباله دار ستاره(قسمت هشتم)</title>
                <link>https://virgool.io/@faribamontazerii2/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-gljzsllb60rh</link>
                <description>مشاجرات نا تمام خیلی عجیب بود .با آنکه خانه آقاجان دوطبقه و بزرگ و جادار بود ولی نمی دانم بنا بر سنت قدیم و یا علتی که من از آن بی خبرم ، چرا طبقه بالا همیشه دست نخورده می ماند و فقط برای پذیرایی از مهمانان از آن استفاده می شد و با اینکه اتاقهای دیگری هم جز مهمان خانه در آن طبقه وجود داشت ، اما هیچ کس برای زندگی کردن به آنجا نمی رفت .البته تا عمه کوچکم که هنوز ازدواج مجدد نکرده بود ، به اتفاق فرزندان خود از دو اتاق آن استفاده می کرد ولی بعد از رفتن او ، فقط به هنگام خواب ، پدر و مادر به آنجا می رفتند و ما بچه ها هم در طبقه اول در اتاق بزرگی در کنار اتاق آقاجان و عزیز می خوابیدیم . کلا در روز ، همه افراد خانواده در طبقه اول و در کنار هم بودند . عزیز همیشه از تنگی جا شکایت داشت و به آقاجان شکایت می کرد و قرار بود که اتاقش را با اتاق بزرگ که مخصوص ما بچه ها بود ، عوض کند .مادر تا شنید آنچنان بلوایی راه انداخت که آقا جان از ترسش دیگر حرفی از جابجایی نزد . ما در کنار عزیز و آقاجان شبها را صبح می کردیم و بیشتر عمر بچگیمان را با آنها گذراندیم و همه خاطرات خوب و شیرین ما از کودکی ، باز می گشت به زمانی که آنها را در کنار خود داشتیم و اگر دست نوازشگر و محبت آقا جان بر سر ما نبود ، در واقع چون گیاهان خودرویی می شدیم که با هر نسیم ملایمی ، امکان کجی و پژمردگی می یافت. آقا جان دلش نمی خواست که احمدش ولو به فاصله یک طبقه از او دور شود . همیشه نگران این موضوع بود .مادر ، اما دلش استقلال می خواست دلش می خواست که خودش هرگونه که دوست دارد ، وسایلش زندگی اش را بچیند و با اینکه هبچکس جرات نمی کرد که در کارش مداخله کند و آقا جان را بسیار دوست می داشت ، اما از اینکه قسمتهایی از خانه از جمله آشپزخانه و حمام و توالت و مهمان خانه و حیاط مشترک بود ، رنج می برد . آقا جان منزل دیگری هم در منطقه پایین شهر به نام محله قاسم آباد داشت که آنهم دوطبقه و جادار و خیلی خوب بود و یک باب مغازه هم از جمله مستقلات آن بود که به یک آهنگر اجاره داده بود و در آن زمان ، نوه دختری اش در آن ساکن بود .البته سند خانه به نام خود آقاجان بود ولی ساکن خانه ، یکی از نوادگانش به همراه شوهر و فرزندانش بودند که گهگاه مبلغ اندکی بابت اجاره خانه به او می دادند ولی بیشتر وانمود می کردند که ندارند و آقا جان هم دلش نمیامد آنها را تحت فشار بگذارد . و هرچه مادر می گفت که اجازه دهد تا ما به آن خانه برویم ، نه دل آقا جان راضی می شد و نه پدر رضایت می داد . این دو اصلا نمی توانستند دوری هم را تحمل کنند و این اولین و آخرین شکست مادر در تصمیم گیری های زندگی شد ‌ .روز به روز دامنه اختلافات بین مادر و عزیز وسیع تر می شد و جنجالها و دعواهای خانوادگی بیشتر .‌در مجموع عزیز زن ساده و مهربان و دلسوزی بود ولی خب ، دل پدررا با خوش زبانی خودش به دست آورده بود و یکجورهایی هروقت برایش ممکن می شد ، پشت سر مادر بدگویی می کرد و در واقع  ندانسته و ناآگاهانه دوبهم زنی می کرد . مادر هم که عزیز کرده آقا جان بود و می شود گفت که یکجورایی آقا جان با حمایت همه جانبه اش از او ، زمام اختیار را به دستش داده بود ، تحمل نمی کردکه کسی بر علیه او دسیسه چینی کند . به وضوح بعدها برای مادر مشخص شد که بچه ها هرگز از ترس ، نزد او برای مسائل جزئی و شخصی خود نمی روند و هرگاه کاری یا سوالی داشته باشند ، به عزیز  مراجعه می کنند .این عزیز بود که به آنها نماز خواندن یاد داد .آنها حتی علائم بلوغ و نشانه های آن را با عزیز در میان می گذاشتند و این او بود که توصیه می کرد که چه بکنند و چه نکنند ‌عزیز عادت داشت هروقت که می خواست جایی برود ولو خانه اقوام خودش ، دست یکی از ماها را می گرفت و با خود می برد . اکثر مواقع سیما را با خود می برد چون هم بچه های فامیل دوستش داشتند و هم نزد خانواده محبوب تر بود . همیشه از اینکه مادر ، مارا به بهانه های واهی کتک  می زد ، نزد اقوام خبر می برد . مادر هم وقتی می شنید که خبر سنگدلی هایش به گوش دیگران رسیده ، عصبانی می شد و آن وقت ، جنگی بود که در خانه در می گرفت . نتیجه این جنگ هم یا قهر کردن مادر و رفتن به خانه پدری اش به مدت طولانی بود و یا اینکه عزیز  قهر می کردو مدتی به خانه دختر یا پسرش و یا خواهرش می رفت .این دو به قول معروف آبشان توی یک جوی نمی رفت ‌دائم برای هم ، می زدند . عزیز به شدت از مادر می ترسید ولی جلوی زبانش را هم نمی توانست بگیرد و همه جا از بدرفتاریهای مادر ، داد سخن می داد . آقا جان اصولا در دعوای آنها به ندرت دخالت می کرد و صبح ها بعد از صرف ناشتایی ، به کوچه و خیابان می رفت و گشتی می زد و بعد به سوی خانه باز می گشت و روی صندلی ای که در جلوی در خانه برایش می گذاشتند ، می نشست و همانطور که عصا بر دست نشسته بود و چانه خود را به سر عصا تکیه داده بود ، خانمها را برانداز می کرد . گهگاه هم شیطنتش گل می کرد و حلقه سر عصا را دور پای آنها می انداخت ‌.ارادت شدیدی به جنس لطیف بخصوص به زیبارویان داشت . بعدها که ما بزرگترشده بودیم ، به ما سفارش می کرد که دوستان خوشگلتر خود را به خانه دعوت کنید تا من برای همتون بستنی بخرم . خیلی سرحال و شیطان بود . روحش شاد . اهل دود و دم نبود و از دوددسیگار به شدت بدش میامد . از اتفاق ، از بد شانسی ، هم عمه بزرگم و هم پدر و هم عزیز ، سیگاری بودند . البته عزیز ، مصرف سیگارش بیشتر از پدر و عمه ام بود آقا جان عادت داشت هرشب ، یک حب کوچک تریاک قبل از خواب بخورد. همیشه یک شیشه کوچک داشت که تریاک را به اندازه حبه های ماش درآورده و قبل از خواب ، یک حب می خورد ..ما نمی دانستیم که تریاک چیست ؟ یکبار از آقاجان سوال کردم که چرا هرشب این را می خورد ؟ در جواب گفت : بابا جان اگر این را نخورم نمی توانم خوب بخوابم . در واقع تریاک برایش کار قرص خواب را می کرد .یکبار از روی کنجکاوی بچگانه  به یکی از حبه هایش زبان زدم ، از تلخی آن چهره در هم کشیدم . قبلش فکر می کردم حتما چیز خوشمزه ای باید باشد که آقا جان اگر سرش می رفت ، تریاک شبش فراموش نمی شد ‌ تنها آزار و اذیتش همین بود که به خود می رساند . آن موقع برای ما یک امر عادی بود و به آن توجه نمی کردیم .  آقا </description>
                <category>Fariba Montazeri</category>
                <author>Fariba Montazeri</author>
                <pubDate>Sun, 22 Nov 2020 17:46:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان دنباله دار ستاره (قسمت هفتم)</title>
                <link>https://virgool.io/@faribamontazerii2/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-z9nsypvg9iyz</link>
                <description>روزهای غم انگیزمی توان تصور نمود که مرگ معصومانه سعید چه جو متشنجی را در خانه و بین افراد خانواده بوجود آورد و همه را شوکه کرد. غفلت بزرگتران خانواده به ویژه مادربچه که بجای مراقبت از بچه ها ، آنها را به امان خدا رها نموده و سرگرم بگو و بخند و پرچانگی با دیگران بود ، سبب شده بود تا طفل معصوم و شیرین زبان جان خود را از دست بدهد . پیکر بی جان سعید را کفن پوشاندند و در گورستان مسگرآباد که گویا اکنون به گردشگاهی مبدل شده است ، به خاک سپرده شد . پدر در اندوه از دست دادن جگر گوشه خود تاب و توان از دست داده بود ولی به جرات می توانم حدس بزنم که در این میان آقاجان بیشتر از همه می سوخت . غم از دست دادن نوه دلبندش از یکسو و پریشانحالی پسر و عروسش از سوی دیگر و اوضاع نابسامان خانواده ، همه بار سنگینی بر دوش او گذاشته بود . هیچکس مادر را بخاطر سهل انگاری اش شماتت نکرد .در واقع کسی جرات نمی کرد . همه در غم از دست دادن فرزندش با او شریک شده و از او دلجویی می کردند .صدای گریه های بی امان و دائمی جای خود را با همهمه شادی و سرو صدا و بگو بخند خانواده عوض کرده بود و مادر روز به روز افسرده تر و تکیده تر می شد تا جایی که بیم آن می رفت که دیوانه شود و آقا جان صلاح دید که چندی اورا به زیارت بارگاه امام رضا برای آرامش یافتن و سبک شدن بفرستد . و مادر به تنهایی و بدون بردن سیمین ، به مشهد رفت . و در آنجا به خانه دایی اش که سالها پیش از تهران به مشهد رفته بود و مجاور حرم امام شده بود و همان جا هم عهد و عیال اختیار کرده بود ، رفت و مهمان او شد .هرروز کارش این بود که به زیارت حرم امام برود و با گریستن ، دل خود را سبک کند . غم هرچقدر هم جانکاه و بزرگ باشد ، صبر و فراموشی از آن قوی تر است ‌و بالاخره به ناچار درمان می یابد . مدتی می رود تا بعد به شکل و شمایل جدید دوباره  آدمی را سرگرم خود کند .بیهوده نیست که می گویند: خوشبختی ، فاصله میان دو بدبختیست . غم از دست دادن فرزند هرگز از بین نمی رود بلکه جایی در گوشه دل مدفون می گردد تا روزی دوباره سر بر آورد. زمان ، خود بهترین دارو و درمان است و گذشت زمان خیلی از مشکلات و مسائل را حل می کند . می گویند گاهی باید به زمان هم زمان داد . مادر بعد از مدتی تقریبا نزدیک به یکماه دوباره به خانه بر گشت و زندگی همچنان به روال خود ادامه پیدا کرد . چند سال از مرگ سعید گذشت .فروردین ماه بود و بیشتر فامیل یا در سفر و یا مشغول دید و بازدید بودند. سه روز دیگر سیزده بدر بود و خانواده پرجمعیت و خوشگذران آقا جان تدارک دیده بودند که همگی به خانه دختر عمه بزرگم که در خیابان دربند واقع بود و منزل بزرگ و دارای حیاطی مشجر و با صفا بود ؛ بروند و به قولی سیزده را بدر کنند . چند روز قبل از سیزده بدر ، هر جا را که تعیین کرده بودند ، می رفتند و روزهای آخر عید را در کنار هم می گذرانیدند و غروب روز سیزدهم به خانه های خود باز می گشتند . همه رفته بودند . فقط در خانه ، پدر و مادر و مادر بزرگ (مادر مادرم ) که ما اورا خانم جان صدا می کردیم ، مانده بودند . از صبح علی الطلوع روز دهم فروردین ، دردی سخت و شیرین ، تمام وجود مادر را فرا گرفته بود ‌ دردی بی امان و طاقت فرسا . پدر به دنبال قابله رفته بود ولی قبل از آمدن او ، نوزاد عجول ، خود به دنیا آمد . دختری زیبا و ملیح که بعدها مورد توجه همه اعضای فامیل آقاجان قرار گرفت . نام اورا سیما گذاشتند . عمه کوچکم اورا بسیار دوست می داشت او هم با عمه ام بسیار اخت بود و اغلب شب و روز پیش او می ماند ‌. در آن زمان ، عمه کوچکم که از همسر اول خود جدا شده بود ، مجددا ازدواج کرده و از همسر دوم خود نیز صاحب یک دختر شده بود ‌‌ولی دیگر در خانه آقا جان زندگی نمی کرد . تولد سیما تا حدی تسکین دهنده آلام مادر شد و توانست جای خالی فرزند از دست داده را پر کند بخصوص که دختری زیبا و شیطان و مورد تحسین همه فامیل بود و چون خیلی دوست داشت که دائم به گشت و مهمانی برود ، تا هرکه اورا دعوت می کرد، بدون هیچ ناز و تعارف و ادا و اصولی همراهش می رفت و حتی تا یک هفته هم نزد آن شخص می ماند بخصوص گرایش زیادی به عمه کوچکم داشت .‌بخاطر همین اخلاقش که همه جا می رفت ، محبوب القلوب همه بود ولی در باطن بچه ای بسیار سرتق و خودخواه و زورگو بود و همیشه حرف خود را به کرسی می نشاند ولی چون چهره زیبا و شیطنت آمیزی داشت ، همه گول ظاهرش را می خوردند و حرفش را اطاعت می کردند و به نوعی لوسش می کردند . </description>
                <category>Fariba Montazeri</category>
                <author>Fariba Montazeri</author>
                <pubDate>Tue, 17 Nov 2020 19:07:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان دنباله دار ستاره (قسمت پنجم)</title>
                <link>https://virgool.io/@faribamontazerii2/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-ki23jvnqnrr1</link>
                <description>تولد نوزاد نگونبخت  اما عروس بال و پرگشوده در زندگی جدیدش که دست کمی از یک ملکه در حد وسع و بضاعت خودش از لحاظ آزادی عمل و سرگرمی های فراوان ، نداشت ، بیشتر از اینها می خواست .و از همه بدتر ، پدر را نمی خواست . در فرصتی به برادر بزرگش که فرهنگی و مدرس ادبیات بود ، پنهانی نامه نوشت و از او پرسید که آیا اگر طلاق خود را بگیرد ، مورد حمایت مادی و معنوی او قرار خواهد گرفت یا نه ؟ او نیز تحت تاثیر سن و سال و خامی و جوانی و ندانم کاری به خواهر قول مساعد داد و اگر وساطت و مساعی آقاجان نبود که به این ماجرا با درایت فیصله داد ، شاید روزگار به نحو بهتری می گذشت . گذشت زمان و ناچاری مادر از ادامه دادن به زندگی ای که به خاطر شوهر از آن راضی نبود ، با به دنیا آمدن اولین فرزند ادامه یافت .‌دختری نه چندان زیبا که موی طلایی مجعد و صورتی بسیار سفید داشت و شبیه پدرم بود و همین امر سبب شد که نوزاد بیگناه مورد نفرت دایمی مادر قرار بگیره بطوریکه این اکراه و نفرت هنوز هم به شدت خود و بلکه هم بیشتر ادامه یابد . نام دختر را که بسیار سفید چون رنگ یاس سپید بود ، سیمین گذاشتند و آقا جان با آنکه کمی جا خورده بود و انتظار داشت تا فرزند اول احمدش ، پسر باشد که نام پدر را حفظ کند ولی با روی خوش از مولود استقبال کرد و ولیمه ای تماشایی همراه با دعوت خواننده روحوضی و رقاصه و نمایش سیاه بازی برای مادر و دختر گرفت و همه خویشاوندان و همسایه ها را دعوت و به نحو شایسته ای از آنها پذیرایی نمود .‌اما پدرم ، که به خواست آقاجان ، ما اورا پدرجون خطاب می کردیم ، مردی بود بسیار ساده و درستکار و مهماندوست و آنقدر که خانواده زنش را دوست می داشت ، خانواده خودش برایش در درجه دوم اهمیت قرار داشت . فقط اهل گشت و گذار و قرو فر نبود . و این مطابق معیارهای مادر نبود. پدر اصولا به هیچ چیز کار نداشت حتی نمی دانست که ما کلاس چندم هستیم ؟ اگر هرکدام بیمار می شدیم هرگز خودش ما را نزد دکتر نمی برد . کسب و کار ساده ای داشت و علیرغم آنکه آقا جان چند باب مغازه در قسمت جلوی خانه داشت ، پدر مغازه کوچکی اجاره کرده بود که تقریبا نزدیک منزل بود و صبح به سر کار می رفت و چون فاصله مغازه تا خانه کم بود ، به وقت ناهار گهگاه به منزل می آمد و فقط همان زمان بود که ما اورا می دیدیم و شبها هم هروقت به خانه می آمد ، اکثر مواقع ما خواب بودیم .لذا پدر نقش پررنگ و قابل توجهی در خانه نداشت فقط به ما تاکید می شد که کاری به کارش نداشته باشیم و انتظار کمک و همدلی و یا کمک مالی از او نداشته باشیم و اگر هم چیزی می خواهیم که معمولا هم از ترس مادر ، جرات ابرازش را نداشتیم ، به آقا جان بگوییم . که بازهم حجب و حیا و عشق به آقاجان نمی گذاشت که ما به او هم خواسته هایمان را بگوییم .پدرم بر خلاف پدرش اصلا به سرو وضع خود نمی رسید و اهمیتی نمی داد که همسر جوانش ، زیباست و دلش می خواهد که اورا در مهمانیها و گشت و گذارها به صورت آراسته همراهی کند . خوب و درست حرف بزند طوریکه از پسر عموهای تحصیل کرده اش کم نیاورد. و مانند آنها بپوشد و ادکلن زده و مبادی آداب باشد و در مجالس مهمانی دست خانمها را ببوسد .پدر فرسنگها با این چیزها فاصله داشت . نه اهل الکل و نه اهل علاقه به جنس لطیف بود و تنها تفریحش این بود که دور از چشم پدر ، سیگاری روشن کند و یا زمین بخرد که اکثر مواقع به خاطر سادگی اش به او می انداختند و سرش را کلاه می گذاشتند .گاهی هم با چند رفیقی که داشت ، جمعه ها برای پیک نیک به کرج می رفت . همین و بس ! پدرم در واقع عقل معاش نداشت و هروقت مادر به او می گفت که پول بابت خرید چیزی بده جوابش همیشه این بود : ندارم ! وضع کاسبی خرابه و غیره . هرچه در می آورد، یا به این و آن قرض می داد و یا زمینهایی می خرید که قبلا به دهها نفر فروخته شده بود و اگر جنسی می فروخت ، قسطی می فروخت و نسیه می داد و مردم هم سرش کلاه می گذاشتند و آدرس الکی به او می دادند و می رفتند و او گاهی چند روز مغازه را می بست و در به در به دنبال آدرسی می گشت که مشتری با دوز و کلک به او داده بود و همین چند روز اورا از کار و زندگی می انداخت . در فکر این نبود که پولی پس انداز کند و خانه ای جداگانه تهیه کرده و ما را از آنجا ببرد . اولا جدایی از آقا جان برایش مرگ بود . همان طور که آقا جان هم طاقت یک روز ندیدن اورا نداشت . این دو جانشان بهم بسته بود . یک روح در دو جسم بودند و جدایی برایشان ، دق بود .و </description>
                <category>Fariba Montazeri</category>
                <author>Fariba Montazeri</author>
                <pubDate>Wed, 11 Nov 2020 18:46:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان دنباله دار ستاره .قسمت سوم (۳)</title>
                <link>https://virgool.io/@faribamontazerii2/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-%DB%B3-ezflyuavrmdn</link>
                <description>خانواده مادری اما خانواده مادری من شامل هفت پسر و دو دختر بود که دختر کوچکتر یا بهتر است بگویم خواهر مادرم، بعد از ازدواج مادرم به دنیا آمد و بعد از او هم مادربزرگم دو پسر دیگر به دنیا آورد . در مجموع یک خانواده یازده نفره که دوسه تایی هم مثل خیلی از کودکان آن زمان در اثر غفلت والدین در حوض آب خانه خفه شده بودند .خانواده مادری از لجاظ وًضعیت معیشتی با خانواده پدری ام قابل مقایسه نبودند . پدر مادرم که ما او را آقا بزرگ خطاب می کردیم مردی فرهنگی بود که قرآن و شرعیات و خوشنویسی آموزش می داد و یک باب مغازه کوچک هم در حوالی بازار بزرگ تهران داشت و بنکدار بود و مشخص است که خیلی دشوار بود که یک خانواده یازده نفری را با مداخل و مواجب اندک بتوان اداره نمود . منتهی پسرهای بزرگتر واقعا جنم کار داشتند و چون سفارش آقا بزرگ این بود که تحت هر شرایطی درس بخوانند ، همشان درس می خواندند و همزمان کار می کردند تا کمک خرجی برای خانواده باشند . مادر، فرزند دوم خانواده و عزیز کرده پدرو مادرش بود و جز برادر بزرگتر که به گفته خودش اورا در کودکی اذیت کرده بود ، بقیه برادرها و خواهر حرمتش را نگهمیداشتند و کوچکترها از او حساب می بردند و چون در ۱۶ سالگی ازدواج کرده و از پیش آنها رفته بود ، همیشه برادرها احترامش را تا جایی که خودش عامل اختلاف و دو بهم زنی نشود ، نگهمیداشتند و از ترس پدرشان که مردی بسیار سخت گیر بود جرات نمی کردند که خواهر را اذیت کنند . آقا بزرگ تنها هنرش ، بچه پس انداختن و کتاب خواندن و شعر گفتن بود . اشعار زیبایی از او با خط بسیار زیبا باقیست که موجب حیرت همگان می شود . اشرافش به زبان فارسی و عربی و خط بسیار زیبا و نگارش خوبش را هر که ببیند خیال می کند که از تحصیلکردگان مملکت بوده است . اصرارش بر تحصیل فرزندان ، آنها را موفق بار آورد .او مردی مذهبی بود و مادرم با چادر به خانه بخت آمد . خیلی مایل بود که دخترش هم ادامه تحصیل بدهد ، اما از آنجاییکه در دبیرستانها ، مردها درس می دادند ، لذا مادرم زیر بار ادامه تحصیل نرفت . مادر، در زمان خود زن زیبایی بود به قول فامیل شوهرش از لحاظ زیبایی در خانواده مطرح بود و مثل هر دختر دیگری در سن و سال خود در خیال منتظر شاهزاده سوار بر اسب سپید بود که بیاید و او را به خانه بخت ببرد اما پدر، مردی ساده و بی شیله پیله و از لجاظ ظاهر مطابق با سلیقه مادر نبود .‌گرچه قدی ۱۸۰ سانتیمتر و بسیار خوش اندام و سفید چهره بود اما زیبایی چهره نداشت . نه اینکه بد باشد ، متوسط بود و البته به خاطر حمایتهای بی دریغ آقاجان کمی هم لوس و بی حس مسئولیت بار آمده بود اما هرگز ندیدیم که نزد پدر ، صدایش را بلند کند و تا پدرش اجازه نمیداد ، نمی نشست و هرگز پای خود را جلوی او دراز نمی کرد . با ادب و دست بر سینه جلوی او می نشست تا او حرف نمی زد ، سرش را هم بلند نمی کرد .با آنکه تفننی گهگاه سیگاری دود می کرد اما مراقب بود که آقا جان اورا در این حال نبیند .بعد از آمدن از سر کار ، یک راست به اتاق آقاجان می رفت و بعد از سلام و دست بوسی و پبشکش مقداری از آنچه خریده بود به پدر ، با کسب اجازه او به نزد ما می آمد .</description>
                <category>Fariba Montazeri</category>
                <author>Fariba Montazeri</author>
                <pubDate>Wed, 11 Nov 2020 18:44:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان دنباله دار ستاره (قسمت ششم)</title>
                <link>https://virgool.io/@faribamontazerii2/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B4%D8%B4%D9%85-pwtc7fi3a1qi</link>
                <description>افول یک شهاب در همین حیص و بیص، فرزند دوم به دنیا آمد که پسری زیبا و سالم و درشت بود و نامش را سعید گذاشتند . دیگر خوشحالی و سرور آقا جان قابل توصیف نبود .شوخی نبود ، احمدش دارای پشت شده بود و کسی آمده بود که نام میربهاالدین را جاودان نگه دارد . دوباره میهمانی هاو جشن ها برای مولود جدید که شبیه مادر بود ، بر پا شد .سعید چشم و چراغ خانه شد . کودکی سالم و زیبا و بسیار خوش اخلاق و خنده رو .و زمان هم همچنان کمافی السابق می گذشت . دو سال و اندی از این ماجرا گذشته بود و زندگی رنگ و لعابی بهتر به خود گرفته بود. مهر سعید اندک اندک در دل افراد خانواده بیشتر جای می گرفت و عمه ها توجه بیشتری نسبت به او داشتند .تنها در این میان ، آقا جان که سیمین را اولین فرزند و ثمره احمدش می دانست به شدت به سیمین علاقمند و به او وابسته بود و او نیز با زبان شیرین بچگی با آقاجان آقاجان گفتن هایش دل اورا می برد و تا زمانیکه بزرگ شد و به مدرسه رفت ، مراقبت از او را به خانه شاگرد سپرده و تاکید کرده بود که در همه جا مراقبش باشد .از آنجاییکه سیمین حلواارده و شیرینی بسیار دوست داشت ، به قناد محل سپرده بود که بدون پرس و جو کردن هرروز یک پاکت کوچک شیرینی و نقل و آبنبات برای او آماده کند و همه را در دفتر حسابش به نام آقاجان بنویسد تا سر ماه با او حساب کند . همانگونه که گفته شد خانه آقاجان یک خانه دو طبقه دارای حیاطی مصفا و مشجر و حوض آبی بزرگ بود که در زوایای مختلف حیاط تختهایی برای استراحت شبانه در تابستانها و همچنین گهگداری پذیرایی از مهمانان به هنگام غروب و شب گذاشته  و مفروش کرده بودند . آشپزخانه هم در قسمت زیر خانه بود که وسعت زیادی داشت و اجاقهای سنگی و دیواری و حوضچه ای سیمانی برای شستن رختها و ظروف در آن قرار داشت .و حدود ده دوازده پله تا زیرزمین که بعبارتی همان آشپزخانه باشد ، می خورد. همچنین حمام بزرگ و سربینه ای هم در انتهای این مکان بود که چون پدربزرگ مرد بالنسبت متجددی بود و در حد توان نمی خواست از فامیل پر ادعای خود کم بیاوردبا همان بضاعت اندک خود خواسته بود تا بنا آن را بسازد وگرنه اهل خانه ها معمولا برای استحمام به گرمابه های عمومی می رفتند .ولی آقاجان نمی خواست که زن و عروس و پسر و نوه هایش برای استحمام ناچار شوند که به حمام های سر گذر بروند کلیه مراحل آشپزی در این زیر زمین که آشپزخانه در آن قرار داشت انجام می گرفت و موقع پخت غذا چه زمانی که آشپز میامد و چه زمانی که خود خانمها در آن کار می کردند ، می بایست این ده دوازده پله را پایین رفته تا به آنجا برسند واگر کسی آنجا می رفت دیگر سر و صدایش بالا نمیامد و مزاحم بقیه نمی شد .همان جا می پختند و همان جا هم بعد از جمع آوری سفره ، خانه شاگرد ظرفها را در حوضچه رختشویخانه می شست و رو سکویی که پارچه ای تمیز بر روی آن قرار داشت ، می گذاشت تا خشک شوند .یکی از روزهای گرم تابستان بود طبق معمول آقاجان مهمان داشت و خانمها در آشپزخانه مشغول آماده کردن وسایل پذیرایی بودند و هرکدام بنا بر ذوق و سلیقه خود دستوراتی به آشپزی که از صبح زود به خانه آمده بود ، می داد . عمه کوچک من که از همسرش طلاق گرفته بود اینک در منزل پدر به اتفاق دو فرزند خود در دو اتاق تو درتو زندگی می کرد و رابطه دوستانه ای با مادر داشت ، به آشپزخانه آمده بود .مادر و عزیز هم به اتفاق عمه بزرگم که از شب قبل به مهمانی آمده بود ، در آشپزخانه جمع شده بودند .خانمها در زیر زمین مشغول بودند و سرو صدا و خوش و بش زنانه فضا را پر کرده بود .آقا جان برای سرکشی به مستاجرها بیرون رفته بود .اغلب کنار دخلشان می نشست و با آنها چای می خورد و درد دل می کردند .پدرجون چون همیشه صبح اول وقت سر کار رفته بود . حیاط خانه خلوت و جولانگاه دوطفل خانه یعنی سیمین و سعیدشده بود .خانه شاگرد را پی خرید مایحتاج به بیرون فرستاده بودند صدای شلپ آب به گوش کسی نرسید .همهمه نمی گذاشت چیزی شنیده شود و مهمانها نزدیک بود هر آن ، سر برسند .سیمین پله های زیر زمین را با پاهای کودکانه خود دوتا دوتا پایین رفت .دامن مادر را کشید و به زور با خود به بالا و به حیاط برد و با انگشت کوچکش حوض پر آب خانه را نشان داد . سعید شناور بر روی آب به فرشتگان آسمان لبخند می زد .</description>
                <category>Fariba Montazeri</category>
                <author>Fariba Montazeri</author>
                <pubDate>Wed, 11 Nov 2020 18:38:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان دنباله دار ستاره : قسمت چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@faribamontazerii2/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-qihrjkpda7ok</link>
                <description>دوره کودکی ما به خاطر عشق بی نهایت آقا جان به پسرش ، با او در یک خانه زندگی می کردیم .‌یک خانه دو طبقه که در قسمت جلوی آن چندباب مغازه و در قسمت جلوی طبقه دوم هم چندین اتاق که به یک دندانپزشک و محضردار و غیره اجاره داده شده بود و اکثر مواقع هم آقا جان دلش برای مستاجرانش می سوخت و اجاره بها از آنها کم می گرفت و یا به اقساط می گرفت .کلا قسمت جلوی ساختمان دو طبقه ، مستقلاتی بود و حدود چهار پنج مغازه داشت که همه به اجاره رفته بود. آقا جان ما را که فرزندان احمدش بودیم بسیار دوست می داشت و بین ما و سایر نوه هایش متاسفانه خیلی فرق می گذاشت و همین باعث کدورت و ناراحتی آنها و حسادتشان می شد . تنها توقعی که آقا جان در برابر مهربانی هایش که نسبت به ما می نمود، این بو  که از احمد چیزی نخواهیم و به او فشار مالی نیاوریم و در عوض هرچه می خواهیم به او بگوییم. برای همین آقا جان در واقع پدر حقیقی ما بود و هرچه نیاز بود به او می گفتیم و از او می خواستیم . پدر را خیلی کم می دیدیم صبح که خواب بودیم ، سر کار می رفت و شب که خواب بودیم ، بر می گشت . همه اوقات ما با مادر و خوشبختانه با آقاجان و مادر بزرگ ناتنی مان که اورا عزیز صدا می کردیم ، می گذشت . عزیز هم زن مهربان و ساده ای بود که ما را مثل نوه و فرزند خود می دانست و هرجا می خواست برود یکی از ما را همراه خود می برد ‌.آقا جان بزرگ خانواده بود .مردی بسیار دریا دل و مهمان نواز و برای مهمانانش سنگ تمام می گذاشت . از مهمانی هایی که زنها و مردها از هم جدا بودند ، بدش می آمد لذا همواره زنها و مردهابدون هیچ تکلفی در مجالس او در کنار هم ظاهر می شدند و با یکدیگر شوخی و مزاح می کردند و به جرات می توان گفت که اکثر روزهای هفته ، در خانه ما آیند و روند و مهمانی برگزار بود و از آنجاییکه اقوام خودش اکثرا مرفه و به قول معروف با کلاس بودند ، تمام سعی خود را می کرد که مهمانیها به بهترین شکل و با مرغوب ترین میوه ها و بهترین غذاها برگزار شود و از خرج کردن در این مورد ابایی نداشت و حتی به تناسب مقام و مرتبه مهمان از آشپز هم برای پختن غذاها استفاده می کردتا جای حرف باقی نماند . من در کودکی خوب به یاد دارم که برخی از اقوام پدری وقتی به خانه ما دعوت می شدند ، از قبل دخالت در نوع غذا هم می نمودند و به آقا جان زنگ می زدند و سفارش می کردند که مثلا : دایی جان یا عمو جان ، برای ما چلو کباب با کره محلی و دوغ پاستوریزه و ماست فلان و بهمان فراموش نشود . و آقا جان هم با روی باز و گوش به فرمان در کنار سایر تدارکاتی که برایشان دیده بود ، دستور تدارک این مواردرا به خانه شاگرد و آشپز می داد و سفارش می کرد که حتما سنگ تمام بگذارند و مهمانها همیشه از کنار سفره دایی جان یا عمو جانشان با رضایت خاطر و آسودگی خیال بابت بهداشتی بودن و مواد خوب ، به خانه هایشان باز می گشتند . و چون تعداد نوه ها و نتیجه ها و افراد خانواده زیاد بود ، روزی نبود که در خانه ما را مهمانی نزند و حتی برخی با اینکه منزلشان در تهران و در منطقه ای به مراتب بهتر و مرفه تر بود ، به مدت یکهفته و شاید بیشتر به خانه ما میامدند و می ماندند و سرویس می گرفتند و چون‌آقا جان خوش مشرب و بذله گو بود ، دلشان نمیامد آنجا را ترک کنند .محیط خانه و خانواده پدرم برای مادر که در خانه پدری اش همواره می بایست در مطبخ و در کنار دست مادر برای برادرانش بپزد و بشوید و در واقع در محیط بسته ای زندگی کند که مرتب مراقب باشد که حجابش کامل باشد و آفتاب و مهتاب اورا نبیند ، در واقع دریچه ای بود به سوی یک آزادی مطلق و یک رفاه نسبی و یک تغییر باورنکردنی و مهیج و سرگرم کننده که تنها مایه آزارش ، وجود پدرم بود . عروس بعد از دیدن داماد در شب عروسی ، آرزوهای خود را بر باد رفته دید و مهر داماد به دلش ننشست . همه چیز برایش رویایی بود . پدر شوهری که عاشقش بود و در همه جا با غرور و احترام از عروسش حرف می زد ، خواهر شوهرانی بسیار متین و بزرگوار که به خود اجازه کوچکترین دخالت و بی احترامی و کم توجهی نسبت به او نمی دادند . خانه شاگردی که دائم در اختیار اوامر عروس جوان بود تا خرده فرمایشاتش را انجام دهد . مهمانیهایی که تمامی نداشت و سرگرمی های هرروزه . هر جا می رفت کسی نبودبگوید کجا رفتی ؟ چرا رفتی ؟ کی بر می گردی ؟ چرا تنها رفتی ؟ غش غش های خنده اش که بی پروا در مهمانیها جلوی مردوزن سر می داد ، که هنوز زبانزد همه کسانی است که هنوز زنده اند و از گذشته خاطراتی می گویند . تنها خواهش آقا جان از عروسش این بود که با توجه به زنان خانواده اش که اکثرشان بی حجاب بودند ، او هم چادر را کنار بگذارد و حتی به او می گفت : پروین جان .تو چادر را کنار بگذار گناهش با من .و خواهش دیگرش این بود که به احمد گیر نده اگر چیزی خواستی به من بگو .اگر جایی خواستی بری من می برمت و اگر به پول نیاز داشتی به خودم بگو . جان مرا ، نور دو چشمان مرا اذیت نکن و تحت فشار نگذار . من خودم با دل و جان در خدمتت هستم و نمی گذارم سختی بکشی . حتی گاهی مادر را با خود به تئاتر می برد . روحش شاد بسیار اهل دل و مهربان بود . به جرات می توانم بگویم از لحاظ اخلاق و منش و دست و دلبازی از نوادر زمان خود بود . هنوز هم وقتی مادر می خواهد فاتحه یا ختم قرآن برای درگذشتگان کند ، ابتدا برای پدرشوهرش می خواند و همیشه به نیکی از او یاد می کند . </description>
                <category>Fariba Montazeri</category>
                <author>Fariba Montazeri</author>
                <pubDate>Sun, 08 Nov 2020 20:18:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان دنباله دار ستاره .قسمت دوم (۲)</title>
                <link>https://virgool.io/@faribamontazerii2/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%DB%B2-ny3oorudwntm</link>
                <description>پیوندی شوم .همانطور که قبلا نوشتم پدرم تنها پسر خانواده و دارای دو خواهر بزرگتر از خود بود .این دو خواهر هردو به خانه بخت رفته بودند .یکی از آنها که عمه بزرگ من باشد ، بسیار زن مومن و متقی و یک خانم به تمام معنا و اهل مطالعه و باسواد بود و اوقات فراغت خود را به عبادت و کتاب خوانی و خواندن اشعار و  شرکت در جلسات مذهبی و اجتماعی و امور خیریه می گذراند و به شوهر و فرزندانش عشق می ورزید .همیشه محجبه بود و تا آخر عمرش هم به تلویزیون نگاه نکرد و اگر به او پیشنهاد می کردند که فلان برنامه مفید و خوب است می گفت که من می خواهم بعد از مرگم صورت جدم تنها کسی باشد که ببینم . یکسری اعتقادات اینگونه داشت و از بس زن پاکدامنی بود که غیبت هیچ کسی را نمی کرد همه اورا خانم خانمها صدا می کردند و این اسم تا زمانیکه در قید حیات بود ، بر او ماند .بر خلاف او ، عمه کوچکترم بسیار دنبال شیک پوشی و تفریح و خوشگذرانی بود و هرچه داشت خرج لباس و قر و خورد و خوراک خوب و گشت می کرد و اسمش گوهر تاج بود . البته هردو بسیار آرام و بی آزار و اذیت بودند و در چنین خانواده ای بود که مادر من به عنوان عروس خانواده وارد شد . عروسی که بسیار مورد احترام و علاقه خواهر شوهرانش بود و آقا جان هم عروسش را بسیار دوست می داشت بطوری که پس از مدت کوتاهی بیشتر اختیارات را در امور منزل و مخارج و حتی اجاره مستاجران را به دست او سپرد و او بود که تعیین می کرد که فی المثل عذر فلان مستاجر را بخواهند و یا مغازه ای را به فلان فرد بدهند . زمانی که پدر با مادر ازدواج کرد مردی حدودا ۲۸ ساله و به معیار زمان خود تا حدودی از سن ازدواجش هم گذشته بود و مادر هم ۱۶ سال داشت در واقع اختلاف سنی بین این دو دوازده سالی بود . که در آن زمان ، امری طبیعی محسوب می شد و حتی دیده می شد که دختر ۹ ساله ای را به عقد مردی سن و سال دار در بیاورند . مثل عمه کوچک من که به نقل اقوام وقتی روی صندلی برای مراسم عقد نشانده بودنش ، پایش به زمین نرسیده بود و داماد نیز مردی میانسال بود که البته این ازدواج دوامی نیافت و بعد از به دنیا آوردن دو بچه ، عمه ام از شوهرش جدا شد و بعدها ناگریز به ازدواجهای مجدد عمه ام برای رهایی از نابسامانی های زندگی و گذران زندگی گردید. شبی که آقاجان به اتفاق پدرم و چندتن از ریش سفیدان و بزرگان خانواده و  معرفان و واسطه ها به منزل آقا بزرگ (پدر مادرم ) برای امر خواستگاری رفتند ، مادر فقط ۱۶ سال داشت و چون در خانواده ای مذهبی بار آمده بود به گفته خودش به وقت آوردن سینی چای برای مهمانان از ترس برادر بزرگ و شرم از پدر و غریبه های داخل اتاق ، حتی سرش را هم بلند نکرده بود تا نیم نگاهی به چهره داماد بیندازد و به گفته خودش فقط دستهای پدرم را که برای برداشتن استکان چای به طرف سینی رفته بود ، دیده و از کشیدگی و سفیدی و زیبایی دستانش خوشش آمده بود و با تعارف چای به میهمانان بلافاصله اتاق را ترک کرده بود .گویا همان شب معامله به قولی جوش خورده بود و نیازی به جلسه مجدد و پرسیدن نظر عروس و داماد ندیده بودند و همان شب راجع به میزان مهریه و شیربها و سایر موارد به توافق رسیده بودند و به همین سادگی مادر بعد از انجام مراسمی معمولی و درخور فامیل که احتمالا در منزل آقا جان برگزار شده بود ،رسما وارد خانواده ای شد که بر خلاف خانواده خودش بسیار بزرگ از نظر تعداد اقوام و به نسبت زمانه خود ، متجدد و امروزی بودند . </description>
                <category>Fariba Montazeri</category>
                <author>Fariba Montazeri</author>
                <pubDate>Thu, 05 Nov 2020 14:45:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان دنباله دار ستاره( قسمت اول )</title>
                <link>https://virgool.io/@faribamontazerii2/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-p06qb5kribps</link>
                <description>داستان دنباله دار ستاره (۱)پدربزرگم که پدر پدرم باشه ، سه فرزند داشت یک پسر و دوتا دختر . خودش متولد تهران بود ولی اجدادش تفرشی بودند و نام خانوادگیشان میربهاالدین بود و نسل در نسل سادات بودند . پدربزرگم مردی نسبت به زمان خودش ، بسیار مترقی بود و همیشه دوست داشت که شیک لباس بپوشد .از همان جوانی اش آنطور که خود تعریف می کرد عاشق تیاتر و سینما و خوانندگی و شادزیستن بود و از چادر و چاقچور متنفر بودو همیشه هم عروس و نوه هایش را تشویق می کرد که چادر سر نکنند . زن اولش که مادربزرگ اصلی و مادر پدر من بود ، زنی بسیار مومن و باتقوا و اهل نماز و روزه و مستحبات و واجبات بود و اکثر ساعات روز را به عبادت و مناجات می گذراندو همه اهل محل برای نذر و نیاز و گرفتن حاجات خود نزد او می آمدند تا برایشان دعا کند .‌وقتی پدرم یازده ساله بود ، مادرش به سرطان زنان مبتلا و پس از یک دوره بیماری سخت و پر از درد و عذاب دار فانی را وداع گفت و پدربزرگم بعد از چندی که ظاهرا زیاد هم از فوت زنش نگذشته بود، همسر دوم اختیار کرد که این همسر باب میل و سلیقه او بود . کلاه به سر می گذاشت و با او به گردش در لاله زار و تماشاخانه ها می رفت ‌.پدرم میانه خوشی با نامادری نداشت . از قضا زن دوم هم بعد از چند سال زندگی مشترک با پدربزرگم ، به بیماری سرطان مبتلا و پس از دوره کوتاهی فوت می کند . و پدربزرگ که ما اورا آقاجان خطاب می کردیم ، زن دیگری اختیار می کند .بیوه زنی که دارای سه فرزند از همسران قبلی خود بود که البته بزرگ بودند و با او زندگی نمی کردند.و اینگونه شد که پدرم برای بار دوم به قول معروف زن بابا دار شد با این تفاوت که این یکی با او مهربانتر و دلسوزتر بود .بعد از مدتی که از ازدواج آنها گذشت ، آقا جان تصمیم گرفت که برای پسرش که نور چشم او بود و حاضر بود خار به چشم او برود ولی به پای پسرش نرود ، همسری بگیرد و درواقع سرو سامانی به زندگی او بدهداین را هم بگویم که خانواده پدری من اکثرا از افراد صاحب مکنت و مقام بودند و مطابق مد زمان خود ، خانمهای فامیل پدری یا بی حجاب و یا کلاه به سر در اجتماعات ظاهر می شدند و در مهمانی ها ، زن و مرد در کنار هم می نشستند . با هم دست می دادند و بگو و بخند می کردند و یکجورایی به سبک و سیاق اروپایی ها رفتار می کردند . تنها آقا جان من بود که یک عطار ساده بود و در جلوی منزل چندین دهنه مغازه و مستقلاتی داشت که از کرایه ناچیز آنها گذران زندگی می کرد و به فرزندان خود در حد توانش کمک مالی می کرد .‌هرچه تلاش کرد که پسرش هم چون بقیه فرزندان خواهرها و برادرش ، تحصیل کرده و خارج رفته و صاحب منصب شود ، به جایی نرسید و پدرم به شغل یک کاسب جزئ ولی با انصاف و درستکار درآمد که البته درآمد چندانی نداشت . آقاجان خیلی دلش می خواست تنها پسرش احمد هم چون پسر عموهایش صاحب منصب و شیک و آراسته و تحصیلکرده شود و از آنها کم نیاورد اما بچه بی مادر به یتیمی بزرگ شد و با توجه به ازدواجهای مکرر پدرش و مشکلات زندگی خواهرانش نتوانست خود را بالا بکشد .  </description>
                <category>Fariba Montazeri</category>
                <author>Fariba Montazeri</author>
                <pubDate>Wed, 04 Nov 2020 23:14:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مبحثی کوتاه بر گرامر زبان انگلیسی : قسمت دهم</title>
                <link>https://virgool.io/@faribamontazerii2/%D9%85%D8%A8%D8%AD%D8%AB%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B1-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%84%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%87%D9%85-jqhaqgvnomo7</link>
                <description>ویژه دانش آموزان دبیرستانی : قید و روش ساخت قید : اصولا قید کلمه ای است که فعل را توصیف می کند و برای مثال می گوید که کاری که انجام گرفته ، چگونه (قید حالت ) کجا (قید مکان) و چه زمانی (قید زمان ) اتفاق افتاده است ‌ .البته یک سری قیدهای دیگر هم در زبان انگلیسی هستند که بعد به آنها اشاره خواهد شد ‌‌در رابطه با قید مکان و قید زمان نیاز به توضیح چندانی نیست چون از نام آنها مشخص است که هریک به چه اشاره دارد . فقط این نکته را باید در نظر داشت که چنانچه دو یا چند قید مکان و یا زمان در یک جمله باشد باید از کوچک به بزرگ در جمله آورده شود . مثل : خانه ما در خیابان حافظ واقع در شهر تهران است . که ابتدا خیابان حافظ و سپس شهر تهران را می آوریم و دیگر اینکه گاهی برای تاکید ، می توان قید زمان را در ابتدای جمله آورد . مثال : Yesterday , I saw a strange car in the street . دیروز ،ماشین عجیبی را در خیابان دیدم اما قید حالت : معمولا با اضافه کردن ly به انتهای صفت ، از آن قید می سازیم . مثل : Beautiful+ ly = beautifully زیبا.......به زیبایی Bad+ ly= Badly بد .......به طور بد Careful+ ly = carefully دقیق......از روی دقت Careless+ ly = carelessly بی دقت .......از روی بی دقتی اغلب قید ها به این طریق ساخته می شوند . یعنی با افزودن ly به انتهای صفت ، به قید حالت تبدیل می شوند . دو جمله زیر تفاوت صفت و قید را مشخص می کند : Amir is a careful driver. امیر ، راننده دقیقی است . در این جمله کلمه دقیق ، صفتی است که به امیر می دهیم . Amir drives carefully. امیر به دقت رانندگی می کند . در اینجا کلمه به دقت به نحوه رانندگی امیر بر می گردد، پس قید است . در انگلیسی برخی قید ها بیقاعده هستند و شکل صفت و قیدشان یکی است مثل : hard و fast راه تشخیص ، این است که ببینیم آیا دارددر مورد فاعل حرف می زند یا اینکه در مورد فعل حرف می زند . مثال : It is a hard question . این سوال سختی استسخت به سوال بر می گردد، بنابراین در اینجا نقش صفت را دارد . اما : He works hard . او سخت  یا به سختی کار می کند . کلمه سخت به فعل جمله بر می گردد، بنابراین نقش قید را دارد .</description>
                <category>Fariba Montazeri</category>
                <author>Fariba Montazeri</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2020 20:43:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به روایت یک تصویر و به روایت ظلم :</title>
                <link>https://virgool.io/@faribamontazerii2/%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D9%88-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B8%D9%84%D9%85-xpcena1zz5mx</link>
                <description>تصویر تزیینی است و داستان حول محور آن است به روایت تصویر :حاصل نبرد بی امان فرزند آزاری زاییده  جهل نسل  رو به زوال .تصویر دخترکان تازه بالغ به شکل یک آرزوی بر باد رفته در ذهنم تبلور می یابد و از جلوی دیدگان مشتاق و منتظر ولی حسرت زده ام رژه می روند . گاه بالا و پایین رفته و گاه خود را از دیوارهای اتاق می آویزند .گاه بر لب درگاهی کم عرض جای گرفته و گاه دو سه تایی با هم و به اتفاق هم می کوشند تا خود را بالا بکشند و حتی گاه به صورت انفرادی ، گوشه ای از دیوار را چنگ زده و به آن آویخته اند تا از درز چوبین و شکاف پنجره و از لابه لای پرده های ضخیم آویزان ، بیرون را نظاره گر باشند . سرم به دوران افتاده .آنها هیشکدام ، من نیستند .اما نمادی از من هستند . گویی مرا تکثیر کرده و به شکلها و حالات مختلف در آورده اند تا به کمک آنها تصویری باشم که در وحدت خود ، رهایی را می طلبد . تا تصویری باشم که اسارت خود را به نوعی فانتزی در معرض دید دیگران می گذارد . از اینهمه تصاویر درهم و متفاوت ولی متحد ، گیج شده ام . گویی هریک ، جوانی مرا ، آرزوها و اشتیاقهای مرا و حسرتهایم را به نمایش می گذارند . و اینکه علیرغم وحشت من از دنیای خارج از این دیوارهای سنگی و سمج  و مبهم بودن دنیای ورای آن ، باز هم مانع از آن نمی شوند که فکر رها شدن و پرواز ، از سر من بیرون رود و فقط یکصدا در گوشم می پیچد : تو را خواهم و دانم که هرگز به کام دل در آغوشت نگیرم تویی آن آسمان صاف و روشن من این کنج قفس مرغی اسیرم غرق در این تصویر موهوم ، صدایی مرا به خود و به حال فعلی باز می گرداند .در خیال خود به شتاب از جای برخاسته و تند و تند از سر ترس از سرزنشها ، بالشتکهای ولو شده بر روی زمین را از جای بر می دارم .پنجره را باز می کنم . صدا همچو سوهانی کند همچنان بر روح و روان من که تا دمی پیش به شکلها و با صورتکهای مختلف راه گریز می جست ، زخم می زند : -اتاق را خالی کن . از اینجا برو . می خواهم اتاق را به کسی بدهم که کارهایم را هم انجام دهد . و او جا می خواهد . هرچه زودتر اتاق را خالی کن ‌ .باز دوباره نگاهی به دور و بر اتاق کهنه و بی رنگ و رو که سالها مرا به زور در خود پذیرفته ، می اندازم . نمی دانم چه سری است که این اتاق مرا مبدل به مرغی که اسیر قفس خود و جلد آن شده است ، کرده که نمی توانم از آن دل بکنم .گویی همواره صداهایی را می شنوم که از درون و لابه لای آجرهای مدفون اتاق ملتمسانه مرا به یاری می طلبند و دائم در ذهنم مویه می کنند که : مرو ! ما را به خود مگذار . اما انگار این صدا، خواسته قلبی و تمنای خود من است که آنرا به موهومات منتسبش می کنم . این بار این صدا از لابه لای جرز دیوارها  بلکه به شکلی مجسم و مصور به نقش زنان و دخترکانی در آمده که هریک این معنا را در ذهن من القا می کند که راه نجات ، شاید رفتن است . که گاه راه رهایی ، شاید فقط در دور شدن باشد .‌آری ، گمان می کنم که این تصویر ساخته شده در ذهن من ، پیام مهمی برای من دارد و با من به گونه ای متفاوت سخن می گوید .دخترکان بعنوان سمبل حقارت یافته زن در جامعه سنتی با این حرکات خود ، حرف تازه ای می زنند و راه تازه ای نشان می دهند . قلبم تند تند و بی امان می زند . فقط یارای آن را دارم که در اتاق را نیمه باز کرده و بگویم : باشد ، می روم . و اینگونه بحث همیشگی را پایان بخشم . آری ، دنیای ما پر از رومیناهایی است که هر روز و هر لحظه به خاطر بی مهری ها ، بی توجهی ها و تفکرات غلط سنتی و باورها و دگم اندیشی ها و در نهایت جهل و خرافه با داسهای نامرئی گردن زده می شوند . </description>
                <category>Fariba Montazeri</category>
                <author>Fariba Montazeri</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2020 23:50:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مبحثی کوتاه بر گرامر زبان انگلیسی : قسمت نهم</title>
                <link>https://virgool.io/@faribamontazerii2/%D9%85%D8%A8%D8%AD%D8%AB%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B1-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%84%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%86%D9%87%D9%85-hqn8aimzu0qr</link>
                <description>صفت و کاربرد آن در زبان انگلیسی : صفت کلمه ای است که در باره اسم توضیحاتی به ما می دهد و در واقع ویژگیهای اسم را بیان می کند .‌در زبان فارسی صفت همیشه به صورت مفرد است و بعد از اسم بکار می رود . مثل : دختر زیبا / دختران زیبا .....درخت بلند / درختان بلند .....تخته سیاه / تخته های سیاه ......در عبارات فوق کلمات زیبا و  بلند و سیاه ، صفت هستند . به اسمی که صفت درباره آن توضیح می دهد ، موصوف می گویند . لذا در عبارات فوق کلمات دختر و درخت و تخته موصوف هستند . موصوف می تواند جمع یا مفرد باشد ولی صفت همیشه مفرد است ‌. رنگها و اعداد هم می توانند در جایگاه صفت بکار روند . در زبان انگلیسی هم صفت همیشه مفرد است ولی برخلاف فارسی ، موصوف بعد از صفت می آید . مثال : beautiful girl/ beautiful girls......tall tree/ tall trees ......black board/ black boards ..........صفت بیشتر مواقع در زبان انگلیسی به همراه موصوف می آید فقط در یک صورت است که می توانیم صفت را تنها و بدون همراهی موصوف بیاوریم و آن زمانی است که فعل جمله ما ، فعل to be به صورت am/ is / are / was/ wereباشد که البته در این حالت هم ، هم می تواند با موصوف بیاید و هم به تنهایی . به مثالهای زیر دقت کنید : Ali is a tall boy  = Ali is tall.They are clever students = They are clever = The students are clever. در غیر اینصورت چنانچه فعل جمله ، چیز دیگری باشد ( به غیر از فعل to be ) حتما صفت به همراه موصوف میاید .</description>
                <category>Fariba Montazeri</category>
                <author>Fariba Montazeri</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2020 19:50:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مبحثی کوتاه بر گرامر زبان انگلیسی: قسمت هشتم</title>
                <link>https://virgool.io/@faribamontazerii2/%D9%85%D8%A8%D8%AD%D8%AB%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%85%D8%B1-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%84%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85-um0fdmalyah6</link>
                <description>زمان آینده ساده : simple future tense زمان آینده ساده اشاره به انجام گرفتن کاری در زمان آینده را دارد .مثلا : من فردا می خواهم به سینما بروم . یا : خانم اسمیت می خواهد سال دیگر به ژاپن سفر کند . در ترجمه فارسی عبارت های : می خواهم ، می خواهی ، می خواهد ، می خواهیم ، می خواهید ، می خواهند را تا حدودی می توانیم کلیدی برای زمان آینده در نظر بگیریم . که البته اگر این خواستن با هدف و قصد و نیت باشد ، شکل و فرم کاربردی آن در زمان آینده ساده متفاوت است . بطورکلی علامت زمان آینده ساده برای تمام فاعلها بکار بردن willقبل از فعل جمله است و سپس بعد از will   ، مصدر بدون to بکار می رود و بعد بقیه جمله و البته اگر قید زمان هم داشته باشد که از قیود زمان آینده استفاده می کنیم . فاعل+ will+فعل بدون هیچ اضافه(مصدر بدون to) + بقیه جمله + قید زمان آینده ساده . مثال : I will go to school tomorrow. Henry will buy a car next week. چنانچه  گوینده بخواهد باقصد و هدف کاری را انجام بدهد به جای will, از to be going to استفاده می کنیم . مثال : She is going to study hard .او قصد دارد که زیاد درس بخونه. نحوه سوالی و منفی کردن این زمان : will را به ابتدای جمله آورده و جمله را به همین راحتی سوالی می کنیم . Will Ali travel next Monday ? و برای منفی کردن از عبارت will not و یا ساده شده آن won&#x27; t استفاده می کنیم . مثال : Maryam will not( won&#x27; t) visit a doctor tomarrow. قیدهای زمان آینده ساده : tomorrow, tonight , next week , next month , next year.next Friday . روزهای هفته به صورت مفرد on Sunday. ساعت مشخص و مقطعی از زمان مثل in the afternoon و .....می باشد . </description>
                <category>Fariba Montazeri</category>
                <author>Fariba Montazeri</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2020 21:21:01 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>