<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فرید آیت</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@faridayat</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:18:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/16303/avatar/F4bFYc.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فرید آیت</title>
            <link>https://virgool.io/@faridayat</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در ستایش شجاعت</title>
                <link>https://virgool.io/@faridayat/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B4%D8%AC%D8%A7%D8%B9%D8%AA-op9q2uas6zh2</link>
                <description>برای مدیران و رهبران سازمان‌هاشجاعت یا courage—در برابر مترادف‌هایی مانند جسارت، شهامت و دلاوری—مفهومی جامع دارد. گاه به دلاوری نزدیک می‌شود و گاه به شهامت یا دیگر معانی هم‌خانواده‌ی آن. امروز کمتر در معرض رویارویی‌های فیزیکی هستیم تا شجاعت را صرفاً در معنایی جسمانی بفهمیم. هم‌زمان، از نگاه من، شجاعت یکی از مهم‌ترین ویژگی‌های مدیران و رهبران سازمان‌هاست؛ چرا که در تعریف خود، توانایی رویارویی با چالش‌ها و پذیرش مسئولیت ریسک را در بر می‌گیرد:«تواناییِ رویارویی با یک چالش دشوار، با وجودِ خطرهای جسمی، روانی یا اخلاقیِ نهفته در آن.»“the ability to meet a difficult challenge despite the physical, psychological, or moral risks involved in doing so” — APA Dictionary of Psychologyشاید بدیهی نباشد که چرا رهبری یک سازمان به شجاعت نیاز دارد. اما هر زمان که درباره‌ی اشتباهات مدیریتی سازمان‌ها می‌شنوم یا تجربیات خودم را مرور می‌کنم، در بیشتر موارد کمبود شجاعت را عامل مؤثر می‌بینم؛ این کمبود در شکل‌ها و رنگ‌های متنوعی بروز می‌کند. اغلب، چهره‌ی اصلی خود را در حجاب مصلحت، عدم قطعیت شرایط، اخلاق، سهم دیگران یا مفاهیمی مشابه پنهان می‌سازد. اما سر هر کدام از این نخ‌ها را که بگیریم، در نهایت به همان صفتِ داشتن یا نداشتن شجاعت می‌رسیم.شجاعت چهره‌های زیادی دارد. در ادامه برای روشن‌تر شدن این نوع از شجاعت، به وجوه مختلفی از آن نگاهی می‌اندازیم. مثل صداقت، شنوندگی، پرهیز از ابهام و پذیرش امکان اشتباه.ساخته شده با Chatgptصداقتهیچ ویژگی‌ای به اندازه‌ی صداقت با شجاعت هم‌ریشه نیست. صداقت همان صفتی است که هزینه دارد؛ فرد را بی‌پناه در معرض قضاوت دیگران قرار می‌دهد و مطابق تعریف، ریسک روانی و اخلاقی ایجاد می‌کند. از همین روست که صداقت به‌راحتی قربانی می‌شود، چون پرهزینه است.هر بار که به شجاعت کسی فکر می‌کنم، در ذهنم به صداقت ترجمه می‌شود: «چقدر فلانی شجاع است؟» یعنی «چقدر صادق است؟»اهمیت صداقت در رهبری و مدیریت بدیهی است. صداقت به دیگران امکان می‌دهد به فرد صادق اعتماد کنند و به او تکیه دهند؛ چه در اعتماد به داده‌ها، چه در چشم‌انداز مشترک، و چه در کوچک‌ترین رویدادهای عملیاتی روزمره. بدون صداقت، اعتمادی شکل نمی‌گیرد و بدون اعتماد، کار تیمی ممکن نیست. در نگاه برون‌سازمانی نیز، بدون صداقت هیچ تعامل سازنده‌ای شکل نخواهد گرفت.اگر به‌دنبال معیاری برای سنجش شجاعت خود هستید، ببینید تا چه اندازه با دیگران و—به‌ویژه—با خودتان صادقید. آیا هنوز صدای نقدی از خودتان در ذهنتان طنین نینداخته، بهانه‌ها ردیف می‌شوند؟ چقدر می‌توانید بگویید: «بله، واقعاً در این زمینه ضعیف عمل کردم» یا «نمی‌خواستم هزینه‌اش را بدهم».شنوندگیشنوندگی واقعی نیز یکی از میوه‌های شجاعت است. شنوندگی یعنی گاه شنیدن حرف‌هایی که عملکرد ما را زیر سؤال می‌برند. به‌ویژه وقتی خودمان و عملکردمان را یکی بدانیم—که خود عادتی مخرب است—شنوندگی بهای سنگینی پیدا می‌کند؛ یعنی گوش سپردن به کسی یا سخنی که بنیان هویتی ما را به خطر می‌اندازد.یک قاعده‌ی کمک‌کننده این است: شنوندگی به معنای پذیرش نظر دیگران نیست. شنوندگی یعنی بتوانید به طرف مقابل اطمینان بدهید که منظورش را فهمیده‌اید؛ پیش از آن‌که دلیل قانع‌کننده‌ای بیاورید که چرا اشتباه می‌کند، یا بهانه‌ای بتراشید یا حتی حرفش را بپذیرید و عذرخواهی کنید تا فقط از گفت‌وگو خارج شوید. هیچ‌کدام از این‌ها اصل موضوع نیست. مهم این است که با تمام وجود نشان دهیم فهمیده‌ایم. پس از آن می‌توان با خیال راحت گفت: «… با تو موافق نیستم».کسی که عزت نفس و شجاعت کافی برای شنیدن ندارد، همواره مخاطبش را با دستان آویزان بازمی‌گرداند؛ حتی اگر در ظاهر عذرخواهی کند.پذیرش اشتباهپذیرش اشتباه تفاوت زیادی با شنوندگی دارد، هرچند گاهی پشت سر هم رخ می‌دهند. پذیرش اشتباه اغلب از درون آغاز می‌شود، نه از حرفی که دیگران می‌زنند؛ از تصمیمی که گرفته‌ایم و خروجی آن تصمیم ضعیف‌تر از انتظار بوده است. گاه این اشتباه از کوتاهی ما می‌آید و گاه بهترینِ خود را به کار می‌گیریم و باز هم اشتباه می‌کنیم.هر اشتباه بخشی از اعتبار ما را کاهش می‌دهد. تکرار اشتباه، بانک اعتبار ما را برای هدایت دیگران تهی می‌کند و همین موضوع هزینه‌ی روانی و اجتماعی پذیرش آن را بالا می‌برد. از همین روست که پذیرش اشتباه عملی شجاعانه است.خبر خوب این است که چه اشتباه خود را بپذیریم و چه نپذیریم، دیگران متوجه آن می‌شوند و اعتبار ما به هر حال کاهش می‌یابد. موضوع فقط این است که آیا دست کم بابت پذیرش شجاعانه‌ی اشتباهمان اعتباری به دست می‌آوریم یا آن را هم از دست می‌دهیم؟پذیرش اشتباه دیگرانبرخی از نادرست‌ترین جمله‌ها با «دیدی گفتم» آغاز می‌شوند. این جمله مدت‌ها ذهن مرا درگیر کرده که چرا چنین بار منفی‌ای دارد. می‌توان آن را این‌گونه خلاصه کرد: اگر اشتباه پذیرفتنی است، برای همه پذیرفتنی‌است نه فقط برای من، چون اشتباه—از جمله اشتباه دیگران—بخشی ناگزیر از اقدام به تصمیم‌گیری است.طبیعتاً این پذیرش تا جایی مفید است که امکان نوآوری و ماجراجویی‌های تازه را فراهم کند و به نابودی منجر نشود. اگر می‌خواهیم مسئولیت‌پذیری و جسارتِ اشتباه کردن را تشویق کنیم، باید هزینه‌ی آن را برای دیگران کاهش دهیم. گفتن «من که گفته بودم» یعنی «هر جا به حرف من گوش ندهی، باید با اذعان به حق‌داشتن من، هزینه‌ی روانی و اجتماعی مضاعفی بپردازی».در هر تصمیم‌گیری، نظرات متفاوتی مطرح می‌شود. تصمیم نهایی ممکن است مورد پسند همه نباشد، اما باید مورد حمایت همه قرار گیرد. بخشی از این حمایت آن است که اگر نادرستی تصمیم روشن شد، دیگر اهمیتی ندارد چه کسی درست گفته و چه کسی اشتباه کرده است. باید با اطلاعات جدید، بهترین تصمیم بعدی را گرفت و بار دیگر از آن حمایت کامل کرد.پذیرش سوءبرداشت دیگرانهر کسی درباره‌ی ما برداشتی دارد؛ مجموعه‌ای از نکات مثبت و منفی. بدیهی است که بخشی از این برداشت‌ها—فارغ از مثبت یا منفی بودنشان—نادرست‌اند. ممکن است کسی به خطا ما را بسیار باهوش بداند و دیگری، به همان اندازه نادرست، ما را بی‌ملاحظه تصور کند. بسیار می‌بینم که در گفت‌وگوها و جلسات، زمان قابل‌توجهی صرف این می‌شود که افراد ثابت کنند در موضوعی مشخص دچار خطا نشده‌اند؛ در حالی‌که همین زمان می‌توانست صرف توضیح دستاوردها یا مسائل مهم‌تری شود.در جلسات جذب سرمایه، با سرمایه‌گذاران تیزبین و متنوع، این نکته را آموخته‌ام که لازم نیست به همه‌ی چالش‌ها یا برداشت‌های مطرح‌شده پاسخ داد. نه چون پاسخی وجود ندارد، بلکه به این دلیل که می‌توان همان زمان را به روشن‌کردن نکات یا چالش‌های جدی‌تر و اثرگذارتر اختصاص داد.افراد شجاع می‌دانند که ضروری نیست همه، در همه‌ی لحظات، تصویری کاملاً دقیق و بهینه از آن‌ها داشته باشند. چند سوءتفاهم کوچک آسیبی نمی‌زند. آن‌ها توجه ارزشمند اطرافیان خود را صرف موضوعات مهم می‌کنند، نه اصلاح هر برداشت نادرستِ کم اهمیت.اعتباربخشی به دیگران به‌جای غصب اعتباربرای این بخش می‌توان نام‌هایی مانند «پرهیز از خودمحوری» یا «جاه‌طلبی سازنده» نیز به کار برد. قانون طلایی اندی گروو در کتاب مدیریت با بازده بالا این است: «خروجی هر مدیر برابر خروجی تیم اوست». مدیر شجاع و عاقل می‌داند که هرچه دستاوردها را به اعضای تیمش نسبت دهد، ارزش خود او نیز بالاتر می‌رود. ناظران آگاه نیز درمی‌یابند که هیچ تیمی بدون مدیری توانمند به دستاوردی چشمگیر نمی‌رسد.مدیری که شجاعت کافی ندارد، دستاوردها را به خود نسبت می‌دهد، به مدیران بالادستی گزارش نمی‌کند که خروجی حاصل تلاش چه کسانی بوده است، اما در مقابل، کوتاهی‌های افراد را به‌راحتی منتقل می‌کند و وعده‌ی مواخذه می‌دهد. در حضور مدیران رده‌بالا اعضای تیمش را سرزنش می‌کند، ایده‌ها را به نام خود ثبت می‌کند و رفتارهایی از این دست دارد.چنین مدیری می‌خواهد همه‌ی کارها از مجرای خودش انجام شود تا به‌اصطلاح «دور نخورد». این رویکرد سازمان را کند و هزینه‌ها را افزایش می‌دهد. مدیر شجاع می‌داند خروجی زمانی بیشینه می‌شود که کارها با هزینه‌ی کمتر انجام شوند. او که نقش خود را تسهیل نتیجه‌گرفتن از تیم می‌داند، برای دستاوردها اعتبار قائل است و اگر جایی کار بلنگد، می‌داند تواناترین فرد و اولین مسئول برای اصلاح امور، خود اوست.پرهیز از ابهامابهام یکی از بهترین ابزارهای سلب مسئولیت است. هم‌زمان، یکی از مؤثرترین راه‌ها برای پایین آوردن خروجی تیم‌ها نیز محسوب می‌شود. افراد شجاع مسئولیت اعمال خود—به‌ویژه اشتباهاتشان—را می‌پذیرند. جایی که نیاز به تصمیم‌گیری است، تصمیم‌های قاطع می‌گیرند و فضایی برای برداشت دوپهلو باقی نمی‌گذارند.هزینه‌ی تصمیم‌گیری قاطعانه، نخست پذیرش مسئولیت آن است و سپس ناراضی‌کردن کسانی که با آن تصمیم موافق نیستند. افراد شجاع این هزینه‌ها را می‌پذیرند و تا حد امکان—به‌ویژه هنگام واگذاری مسئولیت—شفاف عمل می‌کنند. انتظاراتشان روشن است، دانسته‌های خود را در اختیار تیم می‌گذارند و هنگام واگذاری کار، برای خود مزیت اطلاعاتی حفظ نمی‌کنند.پذیرش ابهامباید توجه داشت که پرهیز از ابهام و پذیرش ابهام، هر دو برای مدیریت ضروری‌اند، اما در جایگاه‌های متفاوت. پذیرش ابهام بیشتر به ابهام‌های بیرونی و محیطی اشاره دارد؛ شرایطی که در کنترل ما نیستند، اما با وجود آن‌ها ناچار به تصمیم‌گیری هستیم، چرا که تصمیم‌گرفتن عمدتا بهتر از بی‌تصمیمی است.پرهیز از ابهام یعنی هنگامی که باید تصمیمی گرفته شود، فارغ از میزان ابهام محیطی، آن تصمیم را بگیریم و درباره‌ی آن با افراد درگیر موضوع شفاف باشیم.تحمل موفقیت بی‌سروصداسون جو در کتاب هنر رزم فصلی را به این موضوع اختصاص داده که پیروزی در جنگ مستلزم تلفات زیاد نیست. بهترین فرمانده‌ها بدون اینکه حتی بجنگند پیروز می‌شوند. چون دروازه‌ی شهر‌ها را باز و ارتش‌ها را مطیع می‌کنند بدون اینکه منابع و جان‌ها را هدر دهند. “supreme excellence consists in breaking the enemy’s resistance without fighting.” — Sun Tzu, The art of warاگر بهترین فرماندهان بدون نبرد پیروز می‌شوند، پس بزرگترین پیروزی‌های تاریخ آن‌هایی هستند که ما حتی درباره‌شان نشنیده‌ایم. چون حتی آنقدر در این پیروزی‌ها کشته و زخمی حاصل نشده که از نظر ناظران، اتفاق مهمی افتاده باشد! در چنین شرایطی فرماندهان و مدیران بزرگ باید انتخاب کنند. اینکه به قیمت هزینه‌های زیاد نامشان بر سر زبان بیفتد؟ یا برای مصلحت مجموعه‌ی زیر مدیریتشان بی‌سروصدا و بی‌حاشیه موفقیت بسازند.مدیران زیادی هستند که قهرمانانه با بحران‌های بزرگ مقابله می‌کنند. اما در مقابل مدیران شجاعی هستند که هیچ کس نمی‌فهمد چگونه مانع از شکل‌گیری بحران‌ها می‌شوند. گذشتن از دریافت توجه دیگران سخت است. گذشتن از میل به فریاد زدن اهمیت خود شجاعانه است. اهمیت حیاتی بسیاری از مدیران شجاع وقتی که نیستند روشن می‌شود.راهنمای یک شبه شجاع شدناین عنوان شاید برای یک کتاب عامه‌پسند پرفروش مناسب باشد، اما روشن است که راه سریعی برای رسیدن به شجاعت وجود ندارد. شجاعت در قلمرو ناخودآگاه ما شکل می‌گیرد. شجاعت هزینه دارد و ناخودآگاهِ ما، تمام تلاش خود را می‌کند تا از هزینه بگریزد. نمی‌توان شجاعت را با اندرز، هشدار، عزم راسخ، اراده یا حتی مطالعه‌ی یک مقاله به دست آورد.فاربر می‌گوید شجاعت در قلمرو ناخودآگاه‌ است و به آن دسترسی مستقیم نداریم: «می‌توانم ابراز وجود یا لاف‌زنی را اراده کنم، ولی نه شجاعت را.»“I can will knowledge, but not wisdom; … self-assertion or bravado, but not courage; …”— Leslie H. Farber, The Ways of the Willشاید توجه درونی و خودنگری بلندمدت به ما اجازه دهد انگیزه‌های خود را بشناسیم و به‌تدریج، از مسیر این آگاهی، اندکی جهت حرکت خود را تغییر دهیم. از سوی دیگر، دستیابی به شجاعت در حوزه‌های مختلف مسیرهای متفاوتی دارد. در زمینه‌های آشناتر یا امن‌تر، سریع‌تر می‌توان به شجاعت رسید؛ ممکن است در موضوعی به شجاعت کامل برسیم و در موضوعی دیگر، هزینه‌ها و زمان بیشتری لازم داشته باشیم.شجاع‌بودن کمیاب و در عین حال بسیار ارزشمند است. کسانی که از شجاعت کم‌بهره‌اند، هزینه‌ی اطرافیانشان را بالا می‌برند. در همکاری‌ها و در زندگی، باید به‌دنبال این ویژگی‌ها باشیم؛ چه در انتخاب مدیران و چه در انتخاب همکاران و همراهان. وگرنه این ما هستیم که باید هزینه‌ی شجاع نبودن آن‌ها را بپردازیم.</description>
                <category>فرید آیت</category>
                <author>فرید آیت</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 19:10:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ظلم سیستماتیک با شیر مادر</title>
                <link>https://virgool.io/@faridayat/%D8%B8%D9%84%D9%85-%D8%B3%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AA%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-u1zxwk3byrsm</link>
                <description>فرهنگ فشاراین روزها کافی است برای کوچک‌ترین موضوعی به بیمارستان بروی؛ حجم تبلیغات درباره‌ی شیر مادر آن‌قدر زیاد است که سرگیجه می‌گیری. آن‌قدر که اگر حواست نباشد، ناگهان خودت را یک متعصب می‌بینی که آماده‌ای علیه &quot;جنایتکارانی&quot; که به نوزادشان شیر خشک می‌دهند شعار بدهی.پزشکان با قاطعیت مادران را از استفاده از شیر خشک منع می‌کنند. در کلاس‌های آمادگی برای پدر و مادر شدن، بر اهمیت شیر مادر تاکید می‌شود؛ این‌که همه می‌توانند شیر بدهند و &quot;شیر نداشتن&quot; واقعیت ندارد. مقالات زیادی هم آینده‌ی تیره‌ی کودکانی را تصویر می‌کنند که از شیر مادر محروم مانده‌اند.من و فائزه هم با همین ذهنیت به استقبال بچه‌دار شدن رفتیم. آن زمان، تلاش برای شیر دادن نه فقط یک حس خوب، که یک وظیفه به نظر می‌رسید.اما خیلی زود خبرهای بد رسید. فائزه شیر کمی داشت. نخستین ضربه‌ی سنگین را وقتی خوردیم که بعد از یک هفته‌ی طاقت‌فرسا در NICU، با همه‌ی غصه‌ها و خستگی‌ها و دردهای فائزه به خانه برگشتیم. آن شب، پسرمان تا نیمه‌شب یک‌سره گریه کرد. سخت‌ترین ساعات پدری و مادری در این دو سال همان چند ساعت بود؛ نوزادی که دردش را نمی‌فهمی، به سینه نزدیک می‌شود و با گریه‌ای بلند سرش را برمی‌گرداند. بعد از چند ساعت درماندگی، مادر فائزه نجاتمان داد؛ با یک شیشه‌ی معجزه‌گر شیر خشک.روزها و هفته‌ها و ماه‌های بعد، به تلاش بی‌پایان برای جاری شدن شیر گذشت؛ از تغذیه‌ی خاص و مکمل‌ها گرفته تا دستگاه‌های شیر دوش. نشد که نشد. ۳۰ یا ۴۰ سی‌سی شیر، آن هم با درد فراوان، نتیجه‌ی چند ساعت تلاش بود؛ حتی به اندازه‌ی یک وعده‌ی کودک هم نمی‌شد. کم‌کم، اول من و بعد فائزه شکست را پذیرفتیم. ما پدر و مادر کودکی شدیم که شیر مادر نخورد.با Chat gptاما پذیرش شکست، گاهی باعث روشن شدن دید می‌شود. هرچه بیشتر در آغوش شکست فرو می‌رفتیم، ناچار بودیم منطقی‌تر به &quot;جنایتی&quot; که کرده بودیم فکر کنیم. مجبور بودیم قضاوت دیگران را از زندگی‌مان بیرون کنیم؛ و همین شد مقدمه‌ی نگاهی انتقادی به &quot;مقدس‌سازی شیر مادر&quot;.شیر مادر واقعا چقدر در آینده‌ی بچه تاثیر دارد؟تحقیقات زیادی نشان می‌دهد تغذیه با شیر مادر، به‌ویژه در ۶ ماه اول زندگی، در رشد جسمی و روانی کودک به میزان چند درصد موثر است. اما دوست دارم چند چالش را مطرح کنم:۱. درست است که تحقیقات از شرایط بهتر کسانی که شیر مادر خورده‌اند می‌گویند، اما مطالعاتی هم وجود دارد که نشان می‌دهد در بسیاری از این تحقیقات خطاهای جدی وجود دارد. چراکه عموماً رابطه‌ی علت و معلول درست تشخیص داده نشده است. مثلاً مادرانی که به کودک خود شیر می‌دهند، بیشتر در کنار او هستند. همین ممکن است ناشی از وضعیت مالی بهتری باشد که باعث شده نیازی به دوری از کودک برای کار نداشته باشند. پس سؤال این است: بهبود شرایط روانی کودک ناشی از شیر مادر است یا ناشی از حضور بیشتر مادر یا شرایط مالی بهتر؟۲. هرچند شیر مادر می‌تواند در سلامت کودک موثر باشد، اما روان سالم مادر برای تربیت فرزند بسیار حیاتی‌تر است. آیا می‌توان با فشار جسمی و روانی در حساس‌ترین دوران زندگی یک زن، انتظار مادری سالم داشت؟ اگر مادران اینستاگرامی خوشحال و خندان را کنار بگذاریم، آنچه در واقعیت زیاد دیده‌ام اعصاب فرسوده و حال پریشان مادرها، مخصوصاً در سال اول بوده است. شما هم می‌توانید در نابود کردن روان این مادران سهمی بر عهده بگیرید. چه بهانه‌ای بهتر از شیر مادر؟ریشه‌ی عمیق این فاجعه در فرهنگ عمومی و حرفه‌ایچند نمونه کوچک از شنیده‌ها و دیده‌هایم در این مدت:مادری که کنار فائزه در بیمارستان بستری بود می‌گفت شوهرش سر بچه‌ی اول گفته بود: «حلالت نمی‌کنم اگر به بچه‌ام شیر ندهی.» حالا هم اگر شیرش راه نیفتد، دعوا حتمی است.مادری می‌گفت بعد از سال‌ها هنوز خانواده‌ام سرکوفت می‌زنند که این بچه ضعیف است چون شیر خودت را نخورد.خانم‌های زیادی از خانواده‌ی فائزه دلسوزانه توصیه به شیر مادر کردند. وقتی از آن‌ها می‌پرسیدیم خودتان به بچه‌تان شیر دادید می‌گفتند نه خب من نداشتم! علاوه بر این تناقض همه‌گیر، به ژنتیک هم توجه کنید.افراد زیادی بعد از آنکه به فائزه توصیه می‌کردند حتماً شیر بدهد و با برخورد قاطع من روبه‌رو می‌شدند، یادشان می‌آمد که خودشان هم قربانی این ماجرا بوده‌اند. یکی تعریف می‌کرد نوه‌اش نزدیک بود تلف شود، چون پرستارها اجازه‌ی استفاده از شیر خشک نمی‌دادند و بچه به مرحله‌ی بی‌اشتهایی رسیده بود. به زور او را یک ماه زنده نگه داشتند تا دوباره توان تغذیه پیدا کرد. روایت‌های مشابه دیگری هم شنیدم.ترس و عذاب وجدان هرباره‌ی فائزه از مواجهه با پزشک زنان و پزشک کودک. اینکه اینبار چطور با سرزنش‌های آنها روبرو شود. البته انصافا ما خوشبخت بودیم که این هر دو خیلی زود شاید بعد از یک ماه به حمایت بی‌قید و شرط از فائزه رو آوردند و اعتماد به نفس فائزه چند برابر شد.از چند مادر شنیدم که در روزهای اول بعد از زایمان به رسیدگی دارویی، به‌ویژه برای آرام کردن وضعیت روحی‌شان نیاز داشتند. اما به بهانه‌ی اینکه &quot;نکند نوزاد نتواند شیر بخورد&quot; از دریافت این کمک محروم شدند.صدای یکی از پرستاران را شنیدم که با خجالت و کمی شوخی می‌گفت چون بچه‌اش زردی گرفته بود، مدتی شیر خشک داده و بعد دوباره به شیر مادر برگشته است (شیر خشک در روزهای اول که مادر کم شیر است به دلیل رفع نیاز نوزاد به آب زیاد باعث رفع سریعتر زردی می‌شود). دکتر اما این کار را &quot;ریسک بزرگ&quot; خوانده و او را دیوانه خطاب کرده بود!بگذارید صریح بگویم: اگر می‌خواهید یک مادر را نابود کنید، کافی است به او بفهمانید برای نوزادش ـ پاره‌ی تنش ـ ناکافی است. این همان بلایی است که با مشارکت سیستماتیک پزشکان، پرستاران، ماماها و خانواده‌ها هر روز بر سر مادران می‌آوریم، و بعد فاضلانه انتظار داریم فرزندان سالم‌تری تربیت شوند.به تجربه دیده‌ام که پسرمان با نخ نامرئی به فائزه وصل است. هر وقت فائزه خوشحال است، او بازیگوش‌تر می‌شود؛ هر وقت فائزه کلافه است، او بی‌قرار می‌شود. هیچ چیز به اندازه‌ی حال مادر و پدر روی کودک تاثیر ندارد. اگر چیزی مقدس باشد حال مادرست، نه شیر مادر.همه‌چیز طبیعی‌اش بهتر نیست!کافی‌ست به لیست بلند بالای داروهایی که مصرف می‌کنیم فکر کنید و اینکه به جای همه‌ی آن‌ها گیاهان صحرایی مصرف نمی‌کنیم. یا اینکه فلج اطفال با واکسن ریشه کن شد نه با &quot;همه‌چیز طبیعی‌اش بهتر است&quot;. شیر خشک هم ویژگی‌هایی دارد که شیر مادر را به چالش می‌کشد.از نظر مواد مغذی مثل آهن، کلسیم و ویتامین‌ها (به‌ویژه D و K)، غنی‌تر و پایدارتر است.شیر خشک متناسب با نیاز کودک تولید می‌شود، در حالی که شیر مادر بر اساس وضعیت بدن مادر ساخته می‌شود.کیفیت شیر مادر در طول زمان تغییر می‌کند و بعضی مواد مغذی آن کاهش می‌یابد. همچنین با تغذیه‌ی روزانه‌ی مادر تغییر می‌کند؛ شیر خشک همیشه ثابت است.شیر مادر بین زنان مختلف می‌تواند کیفیت متفاوتی داشته باشد؛ شیر خشک برای همه یکسان است.آیا شیر مادر هیچ مزیتی ندارد؟ چرا. از نظر پادتن‌ها و باکتری‌های مفید هنوز شیر خشک جای کار دارد. اما نکته‌ی مهم این است که شیر خشک هر روز در حال بهتر شدن است؛ تا امروز به نتایج درخشانی رسیده و فردا حتی بهتر خواهد بود. مثلاً در سال‌های اخیر در بسیاری از شیرخشک‌ها پروبیوتیک اضافه می‌شود.چیز مقدسی درباره‌ی شیر مادر وجود ندارد. شیر مادر با همه‌ی خوبی‌هایش کاستی‌های آشکاری دارد که این تقدس را می‌شکند. مثلا برای همین کمبودهاست که همه‌ی کودکان باید مکمل‌هایی مثل ویتامین D و آهن دریافت کنند. اگر شیر مادر کامل بود چنین نیازی وجود نداشت.اگر شیر مادر داشتید، لذت شیردهی نوش جانتان. اگر نداشتید، همان شیر خشکی که با عشق به فرزندتان می‌دهید، به همان اندازه مقدس است.این را اضافه کنم شیر خشک فرصتی به مادر می‌دهد که در ماه‌های اول کمی نفس بکشد و چند ساعتی برای خودش باشد. همین ساعت‌های کوتاه، در دوره‌ای که زندگی مادر وارد مسیری بی‌بازگشت شده، می‌تواند حیاتی باشد.مطالعه‌ی بیشتر و بیشترظلم سیستماتیک با زایمان طبیعیزایمان طبیعی هم در سیستم بهداشت و درمان ایران به چیزی شبیه &quot;شیر مادر&quot; تبدیل شده است. همان‌طور که برای شیردهی خودمان را به زحمت انداختیم، برای زایمان طبیعی هم همین کار را کردیم. همه‌ی شواهد نوید زایمانی کم‌دردسر می‌داد، اما نتیجه فاجعه‌بار بود: مادر آسیب دید، بچه نزدیک بود آسیب ببیند، و دو نوبت اپیدورال تنها با زحمت اثر گذاشت. هنوز نمی‌دانم فائزه چقدر توانسته از ترومای آن بازیابی کند.به ما گفته بودند مادری که طبیعی زایمان کند، روی پای خودش به خانه می‌رود. اما آنچه دیدم چیز دیگری بود. زنانی که سزارین کرده بودند، آرایش‌کرده آمدند و همان‌طور هم رفتند؛ یک روزه سر پا شدند. در مقابل، تعداد زیادی از مادران زایمان طبیعی که دیده‌ام احتمالاً یک عمر باید با ترومای آن دست‌وپنجه نرم کنند.یک واقعیت جالب اینکه ژنتیک اروپایی‌ها در این زمینه به آن‌ها برتری می‌دهد. لگن زنان اروپایی امکان زایمان آسان‌تری فراهم می‌کند. آیا ممکن است نگاه مداوم ما به اروپا و آمریکا باعث شده باشد در نسخه‌نویسی برای زنان ایرانی بدن آن‌ها را نادیده بگیریم؟ شاید بدون اینکه به ویژگی‌های بدنی زنان ایرانی توجه کنیم، تبلیغات زایمان طبیعی در اروپا را کورکورانه پذیرفته‌ایم. به نظر من این احتمال جدی است.چند نکته‌ی قابل تأملزایمان سزارین احتمال برخی اختلالات تنفسی در نوزاد را بالا می‌برد، اما این عوارض اغلب گذرا هستند.با سزارین احتمال کاهش دفعات بارداری وجود دارد. معمولاً ایمنی آن تا ۳ یا ۴ زایمان است.زایمان طبیعی هم خالی از خطر نیست. هرچند احتمال وقوع آسیب کمتر از احتمال اتفاق افتادن اختلالات تنفسی ناشی از سزارین است، اما احتمالاتی مثل کمبود اکسیژن در کانال زایمان یا نیاز به فشار شدید برای خروج نوزاد وجود دارد.سزارین احتمال موفقیت در شروع شیردهی را پایین می‌آورد.موارد بالا نشان می‌دهد که اطلاعات دقیق و بی‌طرفانه باید در اختیار مادران قرار گیرد تا خودشان تصمیم بگیرند. این بدن آن‌هاست؛ چرا باید دیگری به جای‌شان تصمیم بگیرد؟تا جایی که فهمیده‌ام، نوعی سهمیه‌بندی زایمان طبیعی و سزارین برای پزشکان و بیمارستان‌ها در ایران وجود دارد. در نتیجه، عمل سزارین تنها به‌صورت گزینشی و گاه با پرداخت بیشتر پذیرفته می‌شود. این وضعیت به فشار مضاعف و آزاردهنده‌ای برای مادران تبدیل شده است. افسردگیدر تاکسی بودم. راننده می‌گفت: &quot;باید مراقب زن‌ها باشی، می‌بینند تو به بچه‌ات محبت می‌کنی، حسودی می‌کنند و افسرده می‌شوند.&quot; استدلال آوردم، اما دیدم او در دنیای دیگری سیر می‌کند. این انکار واقعیت قسمتی از فرهنگ امروز ماست. مثلا در مستند The Witches نمونه‌هایی از فشارهای بی‌حدی که جامعه برای ایده‌آل بودن به مادران تحمیل می‌کند نمایش داده شده.اگر مادرید، مراقب خودتان باشید. هیچ‌کس جز شما بهترین تصمیم‌ها را برای کودکتان نمی‌گیرد. اگر با مادری روبه‌رو هستید، یادتان باشد مهم‌ترین کمک، حمایت است؛ نه ارائه‌ی راهکار، نه سرزنش برای انتخاب‌ها، نه مقایسه با &quot;مادران بهتر&quot;، نه نصیحت‌ها و نه نکات بی‌پایان فرزندپروری. فقط و فقط حمایت.دعوت به اشتراک تجربهاین نوشته روایت یک تجربه است، اما داستان من و فائزه تنها نیست. بسیاری از مادرها لحظات مشابه یا حتی سخت‌تر را گذرانده‌اند. اگر این تجربه‌ها گفته نشود، هیچ بهبودی در فرهنگ عمومی و فشارهای اجتماعی به وجود نمی‌آید. از شما می‌خواهم تجربه‌ی خودتان را زیر همین نوشته به اشتراک بگذارید. هر روایت شخصی نه‌تنها می‌تواند مادر دیگری را آرام‌تر کند، بلکه قدمی کوچک در تغییر نگاه جامعه است.به‌روزرسانیبعد از انتشار این مطلب، چند گروه بازخورد به سمت من آمد.مادرهایی از تجربه‌ی دردناک خود گفتند و اینکه چقدر مادر شدن ـ این اتفاق فوق‌العاده ـ همراه با تحمل فشار از سمت دیگران بوده است. خوشحالم که این مطلب به این مادرها کمک کرده تا بدانند تنها نیستند و شاید برای اطرافیانشان هم کمک کرده باشد تا یک‌طرفه به ماجرا نگاه نکنند.دوستانی هم گفتند که به خاطر مشکل عده‌ای معدود، در حال تحریف واقعیت هستم. به نظرم مهم نیست چقدر این مشکل محدود است. مهم این است که یاد بگیریم اگر موضوعی به اندازه‌ی ۱ درصد اثرگذار است، به همان اندازه هم به آن وزن بدهیم؛ نه بیشتر و نه کمتر. همچنین تمرین کنیم اراده‌ی خودمان را به دیگران تحمیل نکنیم؛ حتی اگر مطمئنیم که برحقیم، مخصوصاً وقتی می‌تواند اثری بسیار مخرب بر آن شخص بگذارد.گروه سوم ـ که دلیل نوشتن این به‌روزرسانی هستند ـ به من متذکر شدند که آن‌ها هم به روش‌های دیگر رنج کشیده‌اند. رنج فقط برای کسانی که شیر مادر ندارند یا زایمان طبیعی کرده‌اند نیست. مثلاً دوستی از تجربه‌ی بسیار تلخ سزارینش گفت. نمی‌توانید تصور کنید چقدر از این تذکرها خوشحال و ممنونم.من سعی کردم روی اطلاعاتی تمرکز کنم که برخلاف روند فعلی اطلاع‌رسانی است و معمولاً گفته نمی‌شود. اگر در متن بالا، تحجر را به گونه‌ای دیگر بازسازی کرده‌ام، متأسفم.  هدفم از نوشتن این متن را یک بار دیگر، به طور خلاصه می‌گویم:مادران لایق این هستند که:۱. دقیق‌ترین اطلاعات، بدون سوگیری، در اختیارشان قرار گیرد.۲. به انتخابشان احترام گذاشته شود.۳. فارغ از این‌که با انتخابشان موافقیم یا نه، از آن‌ها حمایت همه‌جانبه شود.</description>
                <category>فرید آیت</category>
                <author>فرید آیت</author>
                <pubDate>Sun, 14 Sep 2025 09:12:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما مثل یک خانواده… نیستیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@faridayat/%D9%85%D8%A7-%D9%85%D8%AB%D9%84-%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D9%85-va4rzbafarkz</link>
                <description>اجازه بدید آخرش رو اول بگم. در این مطلب می‌خوام توضیح بدم که چرا گفتن جمله‌ی «ما مثل یک خانواده هستیم» در شرکت‌ها اشتباهه. نه تنها اشتباهه بلکه می‌تونه چه برای کارمند‌ها و چه برای شرکت‌ها مشکل‌زا و آسیب‌زننده باشه. در نهایت کمی هم از تجربه‌ی این سال‌ها در بهتر پیش‌بردن تعاملات می‌گم؛ و اینکه چرا مهمه که با دیگران و صد البته با خودمون شفاف و صادق باشیم.با Midjourneyچی شد ما انقدر صمیمی شدیم؟در طول قرن بیستم کم‌کم مدل کار تغییر اساسی کرد. شرکت‌های زیادی دیگه به توان فیزیکی کارگر‌ها نیاز نداشتند. به جای توان فیزیکی، توان ذهنی آدم‌ها اهمیت پیدا می‌کرد. همزمان با این تغییر، لازمه‌های محیط کار هم تغییر کرد.در فضای کار فیزیکی، عامل محرک ترس بود. در این فضای تازه، تشویق کردن به جای ترسوندن حکمرانی می‌کرد. یعنی برای جذب نیرو‌های نخبه باید کاری می‌کردند تا نیازهای بالای هرم مازلو در آدم‌ها برآورده بشه.کارگرهای این دنیای جدید، دیگه ترسی از حقوق نگرفتن و گرسنه موندن نداشتند. دیگه به جای ترس از گرسنگی، برای خودشکوفایی، پیداکردن جایگاه اجتماعی و احساس تعلق، دنبال شرکت محبوبشون می‌گشتند. توی همچین فضایی بود که کم‌کم صمیمت هم به عنوان یک ارزش افزوده شناخته شد. یعنی کار کردن در کنار کسانی که می‌تونی باشون احساس اشتراک، نزدیکی و تعلق خاطر داشته باشی.می‌شه حدس زد که در ابتدای قرن ۲۱، شرکت‌های استارتاپی هم در گسترش فرهنگ صمیمیت نقش پر‌رنگ‌تری ایفا کردند. جایی که شرکت‌ها با نفرات کم شروع می‌کردند و هر نفر سهم زیادی در شکل گیری شرکت داشت. از طرف دیگه این شرکت‌های کوچیک نمی‌تونستند در برابر سازمان‌های بزرگ مزایای زیادی داشته باشند. در نتیجه اهمیت ایجاد حس تعلق و نزدیکی روابط مهم‌تر می‌شد. شاید به واسطه‌ی همین شرکت‌های فناورانه این ادبیات هم وارد ایران شده باشه.نمی‌دونم این صمیمیت چه زمانی تبدیل شد به &quot;ما مثل یک خانواده‌ایم&quot;. اما امروز کیه که این جمله رو نشنیده باشه؟ جالب اینه که این جمله رو، هم از کارفرما‌ها می‌شنویم و هم از کارمند‌ها. اما چرا این جمله در ذاتش اشتباهه؟شرکت چیه؟ خانواده کدومه؟شرکت یا company (مخصوصا از نوع سهامی‌اش) که هم‌خانواده‌ی شراکت و مشارکته، یک موجود/شخصیته که با هدف سود و منافع اقتصادی برای سهامدارانش ایجاد می‌شه. حقیقت تکان دهنده اینکه اینجا هدف خیلی مشخصه: سود و منافع اقتصادی. اگر برای یک شرکت مواردی مثل باشگاه کارکنان یا مسئولیت‌های اجتماعی یا خلق ارزش برای جامعه موضوعیت پیدا می‌کنه هیچ کدوم در تضاد با منفعت اقتصادی نیستند. وگرنه این مفاهیم در برابر اهمیت سوددهی مجال بروز پیدا نمی‌کردند.اگه سهامداران یک شرکت یا مدیران یک شرکت جز این فکر می‌کنند، یا متوجه ماجرا نشدند یا صادق نیستند. خیلی ساده اگه سهامداری بخواد در راستای امور خیر یا منفعت عمومی قدمی برداره می‌تونه با پول سهامش مستقیما این کار رو بکنه و دیگه نیاز به مشارکت در شرکت سهامی نداره. چیزی که سهامداران از هیئت مدیره می‌خوان صورت سود و زیانه. همه چیز به شکل شفافی حول موضوع بهره‌وری مالی شکل گرفته.اما خانواده مجموعه‌ای از افراده که با نسبت خونی یا ازدواج یا فرزند خوندگی به هم وصل شدند و با هم زندگی می‌کنند. در تعریف خانواده منفعت اقتصادی جایی نداره. در تعریف خانواده محکم و پایدار بودن پیوندها موضوعیت داره. افراد خانواده فارغ از عملکردشون کنار هم زندگی می‌کنند و نیازهای اساسی هم رو برآورده می‌کنند. این جملات جمعبندی منه از چند تا تعریف که اینور و اونور خوندم.عشق بدون شرط هم یکی از عبارت‌هاییه که در تعاریف خانواده می‌شه پیداش کرد. عبارتی که در فضای فعالیت اقتصادی خنده‌دار به نظر می‌رسه. خیلی متداول نیست یک خانواده با بچه‌ی کوچیکشون به خاطر اینکه نمره‌ی املا نیاورده خداحافظی کنند -چه تصویر غم انگیزی شد-!پس تا اینجا معلوم شد پیوندِ بادوام ویژگی خانواده‌هاست و محوریت سود اقتصادی، ویژگی شرکت‌هاست.با این اوصاف ما مثل خانواده‌ایم؟فکر می‌کنم از مقایسه‌ی این دو فضا بشه به چند اختلاف واضح رسید. در فضای فعالیت حرفه‌ای و اقتصادی چه کارمند‌ها چه شرکت‌ها همدیگه رو قبل از هر چیز برای رسیدن به نتیجه‌ی اقتصادی انتخاب می‌کنند. موضوعات دیگه‌ای مثل رشد، تجربه و آرامش هم می‌تونند در انتخاب یک شرکت مهم باشند اما اگه قبلش حداقل‌های مالی برای کارمند و شرکت فراهم شده باشه. آیا در تعامل حرفه‌ای اگر انتظار مالی یا بهره‌وری برآورده نشه، دو طرف به هم وفادار می‌مونیم و بی‌چشم داشت عاشق هم می‌مونیم؟ معلومه که نه، مگه خانواده‌ست؟!بادوامی پیوند اعضا جزو تعریف‌های خانواده‌ست. برعکس در شرکت‌ها پایبند موندن به یک رابطه‌ی غیر بهره‌ور می‌تونه آسیب زننده و حتی نابودکننده باشه. معمولا موقع جدا شدن یک کارمند از یک شرکت این تفاوت به آشکارترین سطح خودش می‌رسه. برای همین از موضوع جدا شدن و خداحافظی در ادامه‌ی مطلب بیشتر استفاده می‌کنم.ما به عنوان کارمند اگه به موقع از یک شرکت خداحافظی نکنیم -شاید از ترس ابهام یا شاید از سر مرام‌گیری- هم به خودمون ظلم می‌کنیم و هم به شرکتی که براش کار می‌کنیم. کم‌کم بهره‌وریمون پایین میاد و حس مفید بودنمون رو برای خودمون هم از دست می‌دیم. طبیعتا در چنین شرایطی برای شرکت هم خروجی مطلوبی نمی‌تونیم داشته باشیم.از طرف دیگه در شرکتی که به موقع با بهره‌وری پایین مقابله نمی‌کنه، آدم‌ها به نداشتن نتیجه عادت می‌کنند. نه خودشون رشد می‌کنند و نه شرکتشون. این شرکت هم آماده‌ی فرسوده شدن می‌شه و وقتی این اتفاق بیفته آسیبش قبل از سهام‌دارها، به کارمند‌ها می‌رسه.پس قطع کردن پیوند‌های ناکارامد و ایجاد پیوند‌های جدید لازمه‌ی داشتن محیط‌های سالم حرفه‌ای هستند. در حالی که خانواده به پایداری پیوند‌هاش شناخته می‌شه. اینجاست که می‌شه فهمید چرا نسبت دادن یک شرکت به یک خانواده خطرناکه! چون پیوندهایی که باید بریده بشن می‌مونند و فاسد می‌شن و تمام اعضای متصل بشون رو از بین می‌برند. دوباره فراموش نکنیم که این اتفاق هم به ضرر شرکت‌هاست و هم به ضرر کارمند‌ها.با Midjourneyچند تجربهامیدوارم تا اینجا کلیت مفهومی که مد نظرم بوده رو به شما منتقل کرده باشم. بقیه نکاتم رو به صورت موردی می‌گم که دیگه لازم به قصه‌گویی نباشه:به نظرم صمیمت با «مثل یک خانواده بودن» فرق می‌کنه. برای من صمیمیت لذت بردن از رابطه‌ی انسانیه فارغ از اینکه چقدر قراره کنار یک نفر بمونم. حالا که قراره برای یک هدف مشترک کار کنیم، می‌تونیم از کنار هم بودن هم لذت ببریم.اینکه چقدر محیط یک شرکت صمیمی باشه یک انتخابه. مطمئنم شرکت‌هایی هستند که بدون صمیمیت موفقند و شرکت‌هایی هستند که با صمیمیت موفقند. هر کسی هم می‌تونه برای کارکردن هر مدل محیطی رو بپسنده.چقدر صمیمیت در یک شرکت قابل قبوله؟ هر چقدر که خودمون دوست داشته باشیم، با این شرط که اگه خواستیم بازخوردی بدیم یا به یک رابطه‌ی ناکارامد پایان بدیم، دلپیچه نگیریم!در نقش یک کارمنداگر جایی گفتند مثل یک خانواده‌ند باید جویا بشیم منظورشون دقیقا چیه. اگه منظور صمیمیته احتمالا مشکلی نیست. می‌تونیم از این گوش بگیریم از اون گوش در کنیم.یادمون باشه یک شرکت سالم هیچ وقت مرامگیر ما نمی‌شه. اگه شرایط اقتصادی‌ش ایجاب کنه حتما قطع همکاری یکی از گزینه‌هاشه. اگر این رو از ته دلمون باور نکنیم در زمانی که انتظارش رو نداریم یک سیلی محکم از حقیقت می‌خوریم.با در نظر داشتن این حقیقت، ببینیم دوست داریم چطور کار کنیم؟ فرض کنید شرکتی که درش کار می‌کنیم، به خاطر وضعیت مالیش یا تغییر رویکردش یا تغییر نیازمندی‌های بازار، قرار باشه یک ماه دیگه با ما قطع همکاری کنه. آیا اون کارهایی که امروز کردیم رو باز هم براش می‌کنیم؟ یا برعکس، می‌گیم ارزش این همه از خودش گذشتگی رو نداشت؟ اگه جواب اینه که همون کارها رو نمی‌کنیم، شاید باید امروز در مدل کارکردنمون تجدید نظر کنیم.آیا حالا که مثل یک خانواده نیستیم به این معنیه که دیگه برای رشد یک شرکت تلاشی نکنیم؟ به چند دلیل به نظرم باز هم تلاش برای رشد یک شرکت عموما انتخاب درستیه:تجربه‌ی من از اطرافیانم می‌گه کار معنادار در حس خوشبختی و لذت از زندگی جای ویژه‌ای داره. اگه در شرکتی کار می‌کنیم که در جامعه‌ تاثیرگذاره به ما به عنوان یک فرد تاثیر گذار حسی از جنس معنا و به دنبالش رضایت می‌ده.بارها دیده‌ام افرادی که با تمام وجود به خروجی و رشد شرکت کمک می‌کنند همزمان با سرعت زیادی هم در جایگاه شغلیشون رشد می‌کنند. آدم‌های اثرگذار خیلی خوب دیده می‌شن و البته قیمت کارشون هم خیلی زود بالا می‌ره.کسانی که نقش جدی در خروجی شرکت‌ها دارند معمولا به تجربه‌های پرچالش‌تری می‌رسند که برای خیلی‌ها می‌تونه باعث پربارتر شدن زندگیشون بشه.در نقش کارفرمابه عنوان کارفرما صادق باشیم. نشون بدیم که خروجی کار برامون مهمه و حتی اگه محیطی دوستانه داریم، این ارتباطی به انتظار ما از افراد برای داشتن خروجی نداره.خیلی وقت‌ها نداشتن قاطعیت در پایان دادن به یه همکاریِ اشتباه از ترس ما ناشی می‌شه. ماجرا وقتی سخت می‌شه که ما این ترس رو پشت دروغ‌هایی مثل «نگرانی از آسیب دیدن یک کارمند» یا «انتظار برای زمان مناسب» یا «هنوز به نتیجه‌ی قطعی نرسیدم» یا «فرهنگمون این اجازه‌ رو نمی‌ده» یا «یک مدیر/کارآفرین خوب مثل پدر/مادر هوای کارکنان رو داره» پنهان می‌کنیم. مهمه قبل از هر کسی با خودمون صادق باشیم و بدونیم که می‌ترسیم. این ترس طبیعیه. بعدش با پذیرش ریسک اینکه به سنگدلی و بی‌کفایتی متهم بشیم کار درست رو انجام بدیم.صحبت از زمان مناسب کردم؛ هیچ زمانی بهتر از امروز نیست. تا حالا نشده یک روز خداحافظی رو عقب بندازیم و نتیجه‌ی بهتری بگیریم. چه به بهانه‌ی مصلحت شرکت و چه به بهانه‌ی مصلحت زندگی شخصی یک کارمند. همیشه با گذشت زمان شرایط برای پایان یک همکاریِ تاریخ گذشته فقط بدتر می‌شه.خداحافظی به موقع  شامل افرادی از بالاترین رده‌های سازمان هم می‌شه. حتی یک مدیر عامل هم هر روز باید به این فکر کنه که آیا کسی می‌تونه بهتر از خودش منافع سهام‌دارها و ذینفعانی مثل همکاران رو تامین کنه؟ اگه می‌تونه، با همه‌ی ناخوشایندیش باید جاشو به اون فرد بده.خوشبختانه خیلی جاها همراهی شرکت با کارمندانش در بالا و پایین‌های زندگیشون نهایتا منجر به منفعت اقتصادی برای خود شرکت می‌شه. برای همین بیشتر وقت‌ها نیاز به انتخاب‌های سخت بین انسانیت و نفع اقتصادی نیست. این دو معمولا به راحتی با هم همسو می‌شن.با همه‌ی این حرف‌هایی که زدم، هر خداحافظی سخته و تلخی اون هیچ‌وقت کم نمی‌شه. با وجود اینکه می‌دونیم در این فضا باید منطق حاکم باشه، احساس غم و شکست ناگزیره. خداحافظی یک طرف، به عنوان کسی که تجربه‌ی تعدیل هم داشته باید بگم که این تجربه هم واقعا سخته. اما همزمان گاهی برای ادامه‌ی فعالیت شرکت‌ها ضروریه. پس در هر جایگاهی هستید -چه کارمند و چه کارفرما- پیشاپیش می‌گم دمتون گرم. این موضوع‌ها سخت و آزاردهنده‌ هستند. اما افرادی که حرفه‌ای با موضوع برخورد می‌کنند نتیجه‌ی برخورد حرفه‌ایشون رو می‌بینند.موضوع خداحافظی انقدر مهمه که ما در مصاحبه‌هامون در سنجاق درباره‌ش شفاف صحبت می‌کنیم. گفتن از مدل خداحافظی، جایی که قصد جذب افراد رو داریم عجیب و گاهی ناراحت کننده‌ست. اما تجربه به من نشون داده که افراد حرفه‌ای متوجه اهمیت موضوع و ارزش این شفافیت می‌شن.خداحافظیِ حرفه‌ای کار سختیه. خودش داستانی طولانی داره و در اینجا نمی‌گنجه. کسانی هستند که بعد از خداحافظی همچنان دوستان خوبی برای ما هستند و کسانی هم دل خوشی از ما ندارند. همه هم حق دارند. عمدتا خداحافظی انتخاب بین بد و بدتر است. فقط می‌تونیم تلاش کنیم بدتر نباشیم.تغییر موقعیت شغلی و رفتن از شرکت حق همه‌ست. اگه دیدیم یک نفر قصد تغییر شغل گرفته باید به رفتنش احترام بذاریم و باش همراهی کنیم. جوری برخورد نکنیم انگار به ما خیانت شده یا جواب خوبی‌هامون با بدی داده شده. اگه همچین فکری کردیم یک جا رو اشتباه رفتیم. هر چی باشه، ما مثل یک خانواده نیستیم!پ.ن. ۱: حسین طالقانی نقدی به این نوشته داشته و نگاهی متفاوت به پیش‌فرض‌های من کرده. همچنین سوالات خوبی رو مطرح کرده که ارزش فکر و مرور کردن دارند: لینک نوشته.</description>
                <category>فرید آیت</category>
                <author>فرید آیت</author>
                <pubDate>Thu, 31 Oct 2024 14:15:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«با من حرف بزن!» سیر تا پیاز بازخورد دادن</title>
                <link>https://virgool.io/sanjagh/%22%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D8%A8%D8%B2%D9%86!%22-%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%AA%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF-mlmnzijfnfq1</link>
                <description>بی اغراق یکی از ارزشمندترین تجربیات این چند سال زندگی من تمرین &quot;گفتن از فکر و احساس&quot; و &quot;شنیدن حرف دیگران&quot;ـه. ماحصل چند سال گذشته‌م. چیزی که دوست دارم با خودم نگهش دارم یا مثلا اگه قرار بود به گذشته برگردم، با خودم ببرمش؛ شاید که از اشتباهاتم در تعامل با دیگران کم بشه و بتونم خیلی موثرتر با عزیزان و همکارانم تعامل کنم. ما گنجی بزرگتر از تعامل با نزدیکانمون نداریم و باید بدونیم غنی کردن این گنج نیاز به بلوغ، تمرین و مراقبت داره. برای کمک به رفتن این راه، من از اشتباهات رایجی که در این راه وجود داره می‌گم و در ادامه‌ش آداب و ذهنیت لازم برای دادن بازخورد رو مرور می‌کنم.اشتباه‌های بزرگ۱- ما معمولا فکر می‌کنیم دوروبری‌های ما درک کافی نسبت به احساسات و نیازهای ما دارند. خب، ما خیلی اشتباه می‌کنیم! چون کسی علم غیب نداره. برای همینه که باید &quot;بازخورد&quot; بدیم و بازخورد بگیریم.۲- همچنین فکر می‌کنیم وقتی کسی به ما خیلی نزدیکه و زیاد همو می‌بینیم، به همون نسبت، همدیگه رو خوب می‌فهمیم. باز هم اشتباه! نزدیک بودن فقط منجر به بیشتر شدن نقاط اصطکاک می‌شه. این یعنی باید بیشتر از احساسات خوب و بدمون نسبت به هم بگیم. ما با کسی که نمی‌بینیم که اصطکاکی نداریم. دیکته ننوشته غلط نداره.۳- و باز هم فکر می‌کنیم که چند احساس کوچک که این حرف‌ها رو نداره؛ می‌گذره و همه یادمون می‌ره. دیگه نگم که این هم اشتباهه؟ ما اونقدرها هم که فکر می‌کنیم توی مدیریت احساساتمون خوب نیستیم و خیلی زود این حرف‌های نزده زخم باز می‌کنند یا آتش صمیمیت‌هامون می‌ره زیر خاکستر.پس اگه به همسر، دوست صمیمی، شریک کسب و کار، همکار میز بغلی یا  پدر/مادر/فرزندتون در یک ماه اخیر به صورت منسجم بازخورد ندادید و از اون‌ها بازخورد نگرفتید بدونید که چیز بزرگی رو از دست می‌دید.photo by Christin Humeدرد و خونریزیبرای ما که سال‌های زیادی نه درست از احساساتمون صحبت کردیم و نه وقتی صحبت کردیم کسی درست حرف ما رو شنیده، راه بهتر شدن طولانی و سخته . چند بار برامون پیش اومده که وقتی در حال ابراز نظریم، پدر و مادر و معلم و مدیر هنوز کلاممون منعقد نشده سرشون رو به نشونه &quot;حرف مفت نزن&quot; به چپ و راست تکون دادن؟ چند بار خودمون از یه ابراز نظر ساده دیگران خونمون به جوش اومده؟ چقدر احساس کردیم که محق نیستیم از احساساتمون بگیم؟ چقدر شنونده خوبی برای احساسات دیگران بودیم؟ یه عمر اینطور زندگی کردیم، حالا چند سال نیازه که راه درست رو یاد بگیریم؟اگه بعد از خوندن این مطلب به این نتیجه رسیدید که تا این مرحله از عمرتون چیز بزرگی رو از دست دادید بدونید که باید کمر همت چندین ساله ببندید تا در این زمینه به اندازه کافی رشد کنید؛ همراه با درد و خونریزی فراوون.بازخورد چیه؟خود واژه بازخورد تا حدی نشون می‌ده که چیه. برخوردی اتفاق می‌افته (تعامل/کنش) و در برابر این برخورد، بازخوردی به وجود میاد (واکنش). اما این واکنش در لحظه اول درون ما اتفاق می‌افته. مثلا تهِ دلمون می‌لرزه یا قند تو دلمون آب می‌شه. پس به صورت طبیعی کسی خبر نداره که ما از یک اتفاق خوشحال شدیم یا ناراحت. عصبانی شدیم یا آرامش پیدا کردیم. انقدر این احساسات برای ما ملموس و نهادینه هستند که گاهی باورش سخته که دیگران اون‌ها رو نمی‌فهمند.اما واقعیت اینه که اگه لبخند عمیقی نزنیم، گریه نکنیم، صورتمون رنگ عوض نکنه و خیلی علائم دیگه کسی متوجه نمی‌شه چه احساسی رو تجربه می‌کنیم. حتی اگه متوجه بشه، ممکنه درک درستی نداشته باشه که دقیقا چه چیزی باعث شد این احساس رو تجربه کنیم. اینجاست که اگه بخوایم بقیه درک خوبی از حال ما داشته باشند لازم می‌شه قسمتی از تجربیات عمیق ما در قالب کلمات ابراز بشه. اما چرا باید بخوایم دیگران درک خوبی از حال ما داشته باشند؟هدف از دادن بازخوردهدف بازخورد قبل از هر چیز &quot;دادن آگاهی&quot; از احساسمون به کسانیه که باید در کنارشون زندگی و کار کنیم. اینکه اون‌ها با این بازخورد چه می‌کنند قبل از هر کسی به خودشون مربوطه. شاید کاری بکنند یا نکنند. تصمیم با اون‌هاست. اما حداقل بعد از اینکه حرف ما رو شنیدند تصمیمشون از روی آگاهیه که چه کار کنند.همچنین با دادن آگاهی، ما می‌تونیم دیگران رو تشویق کنیم. تشویق به بیشترکردن رفتارهایی که به ما حس خوبی می‌دن و تشویق به کمترکردن رفتارهایی که به ما حس بدی می‌دن. &quot;تشویق&quot; عبارت مهمیه. یادمون نره که تصمیم با خودشونه.از طرف دیگه تجربه نشون داده وقتی از احساساتمون صحبت نکنیم و رفتاری آزاردهنده از طرف دیگران تکرار می‌شه، شاید در ابتدا تحمل کنیم اما زمانی صبرمون تموم می‌شه و دیگه تحمل نمی‌کنیم. این تموم شدن صبر چطور خودش رو نشون می‌ده؟ در قالب کم کردن صمیمیت، قطع رابطه یا حتی گاهی انفجار خشم و عصبانیت. مثل بادکنکی که آهسته آهسته باد می‌شه و ناگهان می‌ترکه. وقتی این اتفاق بیفته خیلی چیزها قابل برگشت نیستند.اینجاست که با آهسته آهسته کم کردن از این فشار می‌تونیم لطف بزرگی به خودمون و اطرافیانمون بکنیم. چطور؟ با حرف زدن از احساساتمون. با صحبت درباره اینکه چه چیزی ما رو خوشحال و چه چیزی ناراحت می‌کنه. پس وقتی می‌شه با گفتگو‌های کوچک و مداوم جلو انفجارهای آسیب زننده رو گرفت، چرا این‌کار رو نمی‌کنیم؟ شاید چون از بچگی آموزش دیدیم که خودمون رو گول بزنیم و واقعیت‌ها رو دگرگون شده ببینیم.خودفریبی بزرگیکی از مهمترین دلایلی که باعث می‌شه ما به دیگران بازخورد ندیم دروغ‌های بزرگیه با نام‌های زیبایی مثل صبر، تحمل، بزرگواری و گذشت! البته که صبر و تحمل در جای خودشون ویژگی‌های سازنده‌ای هستند. اما گاهی هم گول‌زنک‌های بزک کرده‌ای برای توجیه خودمون می‌شن: &quot;آی ببین من چقدر آدم صبوریم! آی ببین من چقدر خوب گذشت می‌کنم!&quot;.واقعیت اینه که اگه رفتاری رو تحمل می‌کنیم و درباره احساساتمون به طرف مقابل حرفی نمی‌زنیم، چیزی نیستیم جز یک بازنده بزرگ. بازنده‌ای که باعث باخت اطرافیانش هم می‌شه. این هیچ ربطی به داشتن صبر و تحمل نداره. مثل کسیه که زیرش آتیش روشن بکنند اما برای حفظ پرستیژ از جاش بلند نشه. آتیش بگیره و بعد بقیه رو هم به آتیش بکشه.اما چرا باید این خودفریبی رو انجام بدیم؟ علاوه بر حس خوبی که ممکنه از دریافت مدال صبور بودن پیدا کنیم، ترس هم عامل موثریه. ترس از اینکه طرف مقابل رو ناراحت کنیم. ترس از اینکه خودمون بریم زیر ذره بین. ترس از اینکه روی ما زمین بیفته و ضایع بشیم. ترس از اینکه قضاوت بشیم. همه این‌ها باعث می‌شه که هزینه‌ی دادن بازخورد رو ندیم و بریم پشت ماسک صبوری قایم بشیم. خب حالا اگه تصمیم گرفتیم این ماسک رو از صورتمون برداریم و چند درجه به کیفیت زندگی خودمون و اطرافیانمون اضافه کنیم، از کجا باید شروع کنیم؟آداب بازخوردالف- شرایط بازخوردقبل از هر چیز دادن بازخورد شرایطی داره که اگه ایجاد نشه احتمال داره میزان اثرگذاری بازخورد و پذیرش طرف مقابل کاهش پیدا کنه. پس برای کمک به طرف مقابلمون که در حس و حال &quot;شنیدن&quot; باشه بهتره در حد امکان این شرایط رو ایجاد کنیم. برای ایجاد شرایط مناسب بیشتر از هر چیزی باید به دنبال زمان و مکان مناسب باشیم.۱. زمان مناسب یعنی برای بازخوردی که قصد دادنش رو داریم ارزش قائل بشیم و از طرف مقابل بخواهیم که زمانی رو به این مسئله اختصاص بده. نه اینکه میون کارها و بدون هماهنگی قبلی ناگهان شروع کنیم حرف دلمون رو بزنیم. برعکس اگه از قبل وقت گرفته باشیم طرف مقابل می‌فهمه که موضوع برای ما انقدر مهم هست که برای ابرازش وقتی تعیین بشه و در نتیجه با آمادگی بیشتری حاضر می‌شه و جدی‌تر به صحبت‌های ما گوش می‌ده.۲. مکان مناسب یعنی شرایط محیطی مناسبی که می‌تونه باز هم به پذیرش طرف مقابل کمک کنه ایجاد کنیم. مثلا وقتی در حال گذر از یک اتاق به اتاق دیگه ناگهان بازخورد بدیم یا سرپایی بخواهیم درباره یک موضوع مهم صحبت کنیم، به طرف مقابل این پیام رو دادیم که &quot;نیاز نیست خیلی هم احساسات و عرایض بنده رو جدی بگیری. می‌تونی با حرفی که در حال زدنش هستم شوخی کنی و خیلی هم زود فراموشش کنی&quot;. رزرو یک اتاق جلسه برای صحبت با همکار یا رفتن به کافه با یکی از اعضای خانواده نمونه‌هایی از انتخاب مکان مناسب هستند.ب- اجزای یک بازخورد کاملیک بازخورد کامل سه قسمت داره. هر چقدر این سه قسمت کامل تر باشند، مو لای درز بازخورد ما نمی‌ره. هر چقدر کمتر رعایت بشن، باید طرف ما آدم بالغ و سوپرقهرمانی باشه که بتونه پیام مناسب رو از لابه‌لای جملات آشفته ما دریافت کنه.۱- صحبت از احساسات به جای قضاوتدر یک بازخورد کامل ما از احساساتمون صحبت می کنیم. مثلا من از فلان رفتار &quot;ناراحت شدم&quot;. من از بهمان رفتار احساس خفیف بودن کردم. من از فلان صحبت عصبانی شدم. مثال‌های بد: تو آدم بی فکری هستی که فلان رفتار رو می‌کنی. اگه یک ذره احساس مسئولیت می‌کردی بهمان رفتار رو نمی‌کردی. تو فقط به خودت فکر می‌کنی و به من اهمیت نمی‌دی.اما چرا از احساساتمون صحبت می‌کنیم؟ چون فراموش نکردیم که هدف از یک بازخورد خوب دادن آگاهیه؛ انتقال اطلاعاته. اینکه طرف ما چه ویژگی‌هایی داره نگاه ما از بیرونه و ممکنه در قضاوت اشتباه کنیم. به تعداد آدم‌ها، درباره هر کسی نگاه متفاوت وجود داره. حتی خیلی وقت‌ها بعد از شنیدن یک توضیح کوتاه متوجه می‌شیم قضاوتمون درباره طرف مقابل اشتباه بوده. اما احساس بد ما واقعیه. کسی نمی‌تونه منکرش بشه. حتی اگه به نظر کسی ما حق ناراحت شدن هم نداشته باشیم باز هم حس بد ما واقعیه. دست کم می‌تونیم درباره این ناراحت شدن به دیگران اطلاع بدیم.۲- مشخص کردن رفتار طرف مقابلدر یک بازخورد کامل از این می‌گیم که دقیقا چه رفتاری باعث به وجود اومدن حس بد یا خوب در ما شده. اگه می‌خوایم انجام دادن یا انجام ندادن رفتاری رو &quot;تشویق کنیم&quot;، باید به طرف مقابلمون دقیقا بگیم که درباره چه رفتاری صحبت می‌کنیم. خیلی وقت‌ها بدیهی می‌دونیم که دیگران بفهمند که ما ناراحت شدیم و دقیقا از کدوم رفتارشون ناراحت شدیم. اما به زمین و زمان قسم هیچ کس نه تواناییش رو داره و نه وظیفه این رو که از فکر و احساسات ما سر در بیاره. پس بدیهی‌ترین جزئیات رو بدیهی ندونیم و درباره رفتارهایی که ما رو ناراحت یا خوشحال کردند صحبت کنیم.۳- مشخص کردن &quot;زمینه&quot; اتفاق افتادن رفتار طرف مقابل و احساس مادر نهایت در یک بازخورد کامل، درباره شرایطی که حس خوب یا بد رو در اون تجربه کردیم صحبت می‌کنیم. شرایطی که در اون رفتاری اتفاق افتاد و احساسات خوشایند یا ناخوشایندی در ما شکل گرفت. اگه این کار رو نکنیم، طرف مقابل ما حق داره متوجه نشه دقیقا درباره چی صحبت می‌کنیم و حتی از دست ما عصبانی بشه. اینطوری خیلی راحت فرصت ارائه بازخورد تبدیل می‌شه به یک جنگ روانی.یک نمونه بازخورد منفی میارم: &quot;امروز صبح سر جلسه (زمینه) که در جواب توضیحاتم سرتو انداختی پایین و لبخند زدی (رفتار) حس خیلی بدی پیدا کردم (احساس)&quot;. فرض کنید به جای این می‌گفتیم: &quot;هر وقت به حرفام می‌خندی من خیلی ناراحت می‌شم!&quot; در جمله دوم مخاطب ما گیج می‌شه. مثلا سوالی که به ذهنش میاد اینه که &quot;چه زمانی من خندیدم که تو ناراحت شدی؟ مثلا دیروز که تو شوخی کردی و من خندیدم تو ناراحت شدی؟&quot;. در این مثال حتی ممکنه حدس بزنه که منظور ما جلسه صبحه، اما حقیقتش اینه که این فقط یک حدسه. اصلا ما می‌خوایم تمرین بازخورد دادن بکنیم که جلو حدسیات و ابهامات رو بگیریم.یک نمونه دیگه در بازخورد مثبت: &quot;دیشب سر میز شام (زمینه) وقتی در جواب پسر خاله‌ت از من دفاع کردی (رفتار) حس خوبی از مورد حمایت تو بودن گرفتم (احساس).&quot; مدل نامناسب همین جمله: &quot;هر وقت هوامو داری من کیف می‌کنم!&quot; احتمالا کمی تعجب کردید. اینکه جمله خوبی بود! اما نکاتی که درباره &quot;بازخورد کامل&quot; گفتم ارتباطی به مثبت و منفی بودن بازخورد نداره.بازخورد‌های مثبت و منفی همه لازم و مفید هستند. اگه می‌خواهیم بیشتر تاثیرگذار باشیم و رفتارهای خوشایند در دیگران رو بیشتر تشویق کنیم باید به طرف مقابلمون بفهمونیم که دقیقا چه چیزی به ما حس خوب یا بد داده. آیا هر حمایتی به من حس خوب می‌ده؟ حتی اگه زمانی نیاز داشته باشم مستقل بودنم رو نشون بدم؟ یا دوست دارم طرف مقابلم بدونه که در جمع خانوادگی داشتن حمایتش در برابر دوست و فامیل برای من ارزش ویژه‌ای داره؟ طرف مقابل ما روی رفتارهایی که ما نیاز داریم بهبود نمی‌ده مگه اینکه دقیقا بهش نشون بدیم چه چیزی و در چه شرایطی ما رو خوشحال یا ناراحت می‌کنه.پ- فاصله زمانینکته مهم دیگه در بازخورد دادن کم بودن فاصله زمانی بین رفتار و بازخورده. هر چقدر از اتفاقی دور می‌شیم درک اینکه هر کسی در اون لحظه چه حسی داشته و جزئیات رفتار چی بوده سخت تر می‌شه. حتی ممکنه تا زمان دادن بازخورد موارد مشابه دیگه به وجود اومده باشه و شرایط پیچیده‌تر بشه. برای همین مهمه که اگه می‌تونیم در کوتاه‌ترین زمان ممکن بازخورد بدیم. اگه شرایط مناسب بود در لحظه. نشد در همون روز. نشد همون هفته. نشد همون ماه. نشد همون سال.اگه از من بپرسید گفتن یک حس حتی بعد از سال‌ها بهتر از نگفتنشه. اما یادتون باشه بین یک روز و یک ماه فاصله، تفاوت خیلی زیادی وجود داره. پس وقت بازخورد دادن همین الانه. اگه &quot;الان&quot; گذشت و ندادم چی؟ بازم وقتش همین الانه!ت- از حسای خوبت بگووقتی بحث بازخورد می‌شه معمولا ذهنمون می‌ره سمت بازخوردهای منفی. چون سخت‌تر هستند و خیلی وقت‌ها تا مشکلی پیش نیومده به فکر بازخورد دادن نمی‌افتیم. اما گفتن از حسای مثبت در دو جهت مهمه. اول اینکه پذیرش آدم‌ها برای گاهی شنیدن بازخورد‌های منفی رو بالا می‌بره. هر چی باشه اگه به یک نفر فقط بازخورد منفی بدیم فکر می‌کنه فقط بدی‌هاشو می‌بینیم. فایده دوم هم اینکه رفتارهای خوشایند دیگران رو تشویق می‌کنه.گفتن از حسای خوب برای خیلی از ماها تمرین زیادی می‌خواد. اما با تمرین کم کم برامون ساده و روون می‌شه. همچنین حساسیت کمتری روی کامل و درست دادن بازخورد مثبت وجود داره. خیلی وقت‌ها لازم نیست شرایط ویژه‌ای به وجود بیاریم و چارچوب خاصی رو رعایت کنیم. راحت می‌تونیم رد بشیم و بگیم &quot;امروز چقدر پیرهن قشنگی پوشیدی!&quot;، &quot;سر جلسه امروز تسلطت خیلی خوب بود!&quot; یا &quot;این متنی که نوشتی چقدر به من کمک کرد! ;)&quot;ث- تلخی بازخورد منفیگرفتن و دادن بازخورد منفی سخت و تلخه. اینکه در هر دو حالت صبور باشیم و سعی کنیم احساسات طرف مقابلمون رو با جون و دل بشنویم خیلی مهمه. قسمت امیدوار کننده ماجرا اینکه اگه به صورت مدوام بازخورد منفی بگیریم و بدیم، کم‌کم تلخی ماجرا کمتر می‌شه. کم‌کم یاد می‌گیریم یه بازخورد منفی پایان کار نیست، یک حس طبیعیه که می‌تونه با گفتنش تموم بشه.ما می‌تونیم به هم بازخورد منفی بدیم و بگذریم و در کنار هم خیلی هم خوشحال باشیم. دوست من بازخوردی می‌ده و باز هم دوست من باشه. زیردست من از اینکه چیزی بر وفق مرادش نیست بگه و این اعتبار من رو خدشه دار نکنه. شاگرد من بازخوردی بده و این ابهت من رو زیر سوال نبره. آداب شنیدن بازخورداهمیت درست شنیدن هیچ چیزی کم از اهمیت درست بازخورد دادن نداره. بی‌خود نیست یکی از مهمترین توانایی‌های رهبران بزرگ جهان خوب شنیدنه. خوب شنیدن به نظر ساده میاد. اما می‌تونه گاهی خیلی مشکل باشه. نکته خیلی مهم اینه که مهم نیست تصمیم ما بعد از شنیدن حرف دیگران چیه. مهم نیست چقدر با حرف‌هایی که می‌شنویم موافق یا مخالفیم. مهم نیست چقدر فکر می‌کنیم از بقیه بهتر می‌فهمیم و بیشتر در جریان اموریم. فقط مهم اینه که به کسی که داره با ما صحبت می‌کنه و یا بازخوردی می‌ده نشون بدیم که تمام و کمال در حال گوش دادن به صحبت‌هاشیم.اگه خوب گوش دادیم، بعدش به راحتی هر چه تمام می‌تونیم با صحبت‌های طرف مقابل مخالفت کنیم و هیچ مشکلی پیش نیاد. اما قبلش باید با تمام وجودمون گوش بدیم. یعنی چی با تمام وجود گوش بدیم؟ یعنی با تمام حرکات، اجزای بدن، حالات صورت، لحن صدا، جهت نگاه، شیوه قرار گرفتن دست‌ها، نوع نشستن و لم دادن، کلمات و هر چیز دیگه‌ای که فکرش رو بکنید به طرف مقابلمون بگیم: &quot;من بدون هیچ پیشداوری و مخالفتی دارم به حرفهات گوش می‌دم&quot;.تا حالا چند بار شده وقتی کسی داره به ما شکایت می‌کنه که مثلا &quot;تو به من احترام نمی‌ذاری&quot; چشمامون رو قلمبه کردیم که یعنی &quot;این چه حرفیه معلومه که برات احترام قائلم!&quot;. ممکنه با خودمون فکر کنیم اینکه پیام خوبیه! اما این هم اشتباه دیگه‌ایه که ما می‌کنیم. ما قبل از اینکه بگیم &quot;من برای تو احترام قائلم!&quot; داریم با چشمامون می‌گیم: &quot;من اصلا به اینکه تو چه احساسی داری گوش نمی‌دم چون داری حرف مفت می‌زنی و منم خیلی برای تو احترام قائلم! البته اگه احترام قائل بودم که حرفتو می‌شنفتم. نه اینکه به زور بت بگم احترام قائلم. ولی به هر حال تو حق نداری این رو به من بگی!&quot;. وقتی کسی از احساساتش برای ما می‌گه در قدم اول فقط و فقط یک چیز می‌خواد: شنیده شدن.پس دفعه بعدی که کسی داشت شکایتی می‌کرد به جای اینکه سریع تکذیب کنیم، می‌تونیم خیلی با آرامش به حرف‌هاش گوش بدیم و به این فکر کنیم که چه چیزی باعث شد اینطور فکر و احساس کنه. اگه این مرحله رو به درستی انجام دادیم، احتمالا ۹۰ درصد وظیفه خودمون رو انجام دادیم. اینطوری در عمل بهش نشون دادیم که چقدر برای ما مهمه. حتی اگه جواب بعدیمون این باشه: &quot;احترامی که تو از من انتظار داری برای من پرهزینه‌ست و نمی‌تونم بپذیرم طوری که می‌خوای بات رفتار کنم!&quot;. چون حالا نشون دادیم که به اندازه کافی شنوا هستیم و ما هم نظری داریم که حق ابراز این نظر رو داریم. کسی قرار نیست ما رو به کاری مجبور کنه. فقط می‌خوایم شنونده‌های خوبی باشیم. نیاز آدم‌ها وقتی بازخورد می‌دن شنیده شدنه نه فرمان بردن طرف مقابل. همین نکته‌ به نظرم یکی از مهمترین ویژگی‌های افراد بزرگ و تاثیرگذاره. اینکه این دو ویژگی رو در کنار هم دارند: خوب شنیدن + قاطعانه نظر خود رو گفتن.photo by William Krauseگفتگوی بالغانهگاهی ممکنه طرف مقابل ما آداب بازخورد دادن رو رعایت نکنه. در این صورت لازم نیست تهدیدش کنیم که &quot;اگه اصولی بازخوردتو ندی دلیلی نمی‌بینم که به حرفات گوش بدم!&quot;. اگه بهبود تعاملمون مهم باشه می‌تونیم بدون قیافه اساتید فن گرفتن، کمک کنیم که از یک بازخورد غیر اصولی هم حداکثر استفاده رو ببریم. لازم نیست این کار رو به خاطر کسی انجام بدیم. قبل از هر کسی، این کار برای خود ما مفیده.فرض کنیم یک نفر که تعامل باهاش برای ما می‌تونه ارزشمند باشه بدترین نوع بازخورد رو به ما بده. مثلا وقتی در حال رد شدنه یهو بگه: &quot;راستی خیلی آدم مزخرفی هستی!&quot;. فرض رو می‌ذاریم بر اینکه این آدم دشمن خونی ما نیست و احتمالا جفتمون از بهتر شدن تعاملمون بهره‌مند می‌شیم. در چنین شرایطی یک مکالمه فرضی رو با هم جلو می‌بریم:+ مسعود جان امروز عصر فرصت می‌کنی چند دقیقه‌ای بریم بشینیم صحبتی بکنیم؟- (با اوقات تلخی) باشه باشه اگه اینطور دوست داری باشه.عصر در یک محل آرام و مناسب برای صحبت+ خب امروز چیزی گفتی که کمی من رو ناراحت کرد. احساس کردم شاید از چیزی عصبانی هستی (این هم خودش یک بازخورده و اصولی دادنش به دو طرف کمک می‌کنه). کاری کردم که باعث ناراحتیت شده باشه؟ (تشویق به گفتن رفتار)- آره خب این روزها کارهایی می‌کنی که من رو اذیت و ناراحت می‌کنه!+ (با صورت جدی، بدون حالت تعجب، حتی کمی تایید سر ادامه می‌دهیم) پس کارهایی کردم که باعث ناراحتی تو شده. می‌شه از این یکی دو روز نمونه‌ای بگی که به من کمک کنه بهتر بفهمم چی شده و چه باید کرد؟- هفته پیش داشتم حرف می‌زدم تو جمع یهو خندیدی.+ هفته پیش چه زمانی تو کدوم جمع؟ چون یکم گذشته باید کمکم کنی خاطرم بیاد.- دور همی آخر هفته+ درسته. راستش خیلی مبهم تو ذهنمه و اگه اشتباه نکنم به تو نخندیدم. اما مطمئن باش اگه خندیده باشم هم قصد ناراحت کردن تو رو نداشتم. این هفته چی؟ موردی بوده؟تا همینجا هم به احتمال زیاد مسعود حس خیلی خوبی از بیرون ریختن این صحبت‌ها و مهمتر از اون &quot;شنیده شدن&quot; پیدا کرده.- این هفته خیلی مهم نبود اما چون حساس شده بودم روی مخم رفت.+ ببین هر چقدر هم کوچیک باشه به هر حال باعث ناراحتی تو شده. ممنون می‌شم برام بگی که بهتر بفهمم چه چیزهایی باعث ناراحتیت شده.- توی جلسه پیشنهادی دادم که یهو برگشتی گفتی این پیشنهاد به فلان دلیل مناسب نیست. احساس کردم می‌خوای من رو ضایع کنی پیش مدیر(اینجا مسعود به جای بیان احساس قضاوت کرد، اما لازم نیست برای این کار تنبیهش کنیم، فقط کافیه آگاه باشیم که این جمله ممکنه باعث ناراحتی ما بشه ولی می‌تونیم بالغانه از پسش بر بیایم و روی شنیدن ناراحتی مسعود تمرکز کنیم، بعدا در فرصت دیگه در این باره بش بازخورد بدیم).+ پس اینکه پیشنهادتو منتفی دونستم، حس بدی بت داده. می‌فهمم. می‌دونی از طرفی من وظیفه‌م می‌دونم چیزی که به نظرم درسته باید بگم…- گفتم که مهم نیست+ ببین مسعود. از این موقعیت حس بدی به تو دست داده و این مهمه. دست کم یه صحبت درباره‌ش که می‌تونیم بکنیم، نه؟ مطمئن باش من در نهایت کاری رو می‌کنم که به نظرم کار درسته و به هر زور و ضرب قرار نیست دل همه رو به دست بیارم. اما شاید بتونیم با هم به راهی برسیم که همین اعلام نظر هم سالم تر و بهتر اتفاق بیفته.- خب اگه اینطور دوست داری بگو.+ فکر می‌کنی چیزی تو لحن یا حالت من بود که اگه جور دیگه‌ای باشه همه چیز بهتر پیش بره و تو هم حس خوبی داشته باشی؟- هممم. خب بذار فکر کنم…توی این مکالمه فرضی یک دغدغه که ممکنه در نگاه اول به نظر ما بی‌دلیل بیاد، تبدیل می‌شه به یک گفتگو. به مکالمه‌ای که می‌تونه نتایج ملموس و قابل اجرا داشته باشه. حتی اگه نتیجه‌ای هم نداشته باشه دست کم دغدغه‌ها در فضای سالمی رد و بدل می‌شه و دو طرف می‌تونند بهتر نسبت به دغدغه‌های هم آگاه بشن. این همون هدفیه که از دادن بازخورد دنبالشیم. در دنیای واقعی ممکنه یک مکالمه راحت‌تر از این یا سخت‌تر باشه. سخت بودن چنین مکالمه‌ای باعث نمی‌شه ما نظرمون رو نگیم یا برای شنیدن حرف دیگران تلاش نکنیم. بسته به ارزشی که یک رابطه داره، لازمه تلاش و هزینه کنیم.هیچ آئین و ترتیبی مجو، فقط از احساساتت بگو!از همه این آداب که بگذریم، شاید برای من سخت باشه به رفیق چند ساله‌م بگم &quot;الان که دو ساعت سر چهارراه منتظر بودم تا از راه برسی، وقتی هم که رسیدی لبخندی روی لبته و دلجویی نمی‌کنی، من احساس غم کردم!&quot;. به جاش خیلی راحت بتونم بزنم پس کله‌ش بگم آخه ? نمی‌گی منم کار و زندگی دارم؟&quot;. مهمترین اتفاق اینه که احساسات بیان بشه، جزئیات مشخص باشه که چه چیزی باعث ناراحتی شده و اگه لازمه درباره‌ش گفتگویی شکل بگیره.شاید بشه گفت داشتن &quot;دل درست&quot; در دادن بازخورد از هر آداب و مهارتی قوی‌تر عمل می‌کنه. چیزی که مهمه هدف بازخورده. چیزی شبیه محتوا یا درون مایه. دل درست از این که قصد ما ابراز احساس و بهتر شدن شرایطه؛ نه مثلا کِنِف کردن کسی یا نشون دادن حق به جانب بودن ما. اگه آداب ۱۰ درصد از دادن یک بازخورد خوبه، اون حس و حالی که درون ما می‌گذره ۹۰ درصدشه. البته همین رسیدن به &quot;دل درست&quot; خودش تمرین زیادی لازم داره. شاید لازم باشه مدت‌ها با آداب تمام بازخورد بدیم تا کم کم با ابراز احساس و نیازمون برای بقیه راحت بشیم. شاید چند سال تمرین لازم باشه تا بتونیم دلمون رو موقع دادن بازخورد درست کنیم. پس آداب رو نباید دست کم گرفت و در عین حال باید دونست که هدف نهایی رسیدن به یک مهارت نیست، بلکه در رسیدن به دل درست و حال خوبه. شاید یه تصویر سازی ذهنی به ایجاد دل درست خیلی کمک کنه. اینکه چند لحظه قبل از دادن بازخورد با خودمون مرور کنیم که چقدر این آدم برای من عزیزه، چقدر می‌تونم دوستش داشته باشم، چقدر بهتر شدن رابطه‌مون برای من ارزشمنده و اگر نبود چقدر در رسیدن به حس خوشبختی یا رسیدن به اهداف زندگیم عقب‌تر بودم. اگه وقتی منفی‌ترین بازخوردها رو می‌دیم بتونیم طرف مقابلمون رو از اعماق وجودمون دوست داشته باشیم حتما این حس خوب بش منتقل می‌شه. دیگه شاید اونقدر نیاز نباشه نگران کلمات باشیم. دل درست ما کار خودش رو در رسوندن با کیفیت پیام می‌کنه.به تجربه دیدم پای یک هنر خیلی ظریف در میونه. هنر تشخیص دادن اینکه من چطور می‌تونم در حد لازم و کافی پذیرش و شنوندگی رو در طرف مقابلم برانگیزم. اینکه آیا لازمه ببرمش کافه و با اصول کامل بش بازخورد بدم تا در حالت بالغانه قرار بگیره و خوب صحبت‌های من رو بشنوه؟ لازمه بکشمش چند دقیقه کنار و باش صحبت کنم؟ یا کافیه خیلی دوستانه با یک شوخی بش منتقل کنم؟ کسانی که این هنر رو دارند می‌دونند جنس تعاملشون با هر کسی و ویژگی‌های اون فرد چه حد از رعایت آداب رو می‌طلبه. این افراد به صورت مداوم در حال ابراز احساسشون هستند، حال خوبی رو تجربه می‌کنند و مدام به بقیه کمک می‌کنند نسخه‌های بهتری از خودشون باشند.بازخورد در جنبه‌های مختلف زندگیعلاوه بر صحبت‌هایی که شد،‌ چیزهایی هست که نه لزوما در دایره تجربه منند نه حوصله این مطلب. اشاره‌ای می‌کنم که اگه حوصله و نیاز داشتید دنبال کنید.بازخورد دادن تو زندگی مشترک ، با دوست یا همسر، بی‌نهایت مهمه. اگه در این زمینه مشکل دارید پیشنهاد می‌کنم به یک مشاور مراجعه کنید. پیشنهاد می‌کنم حتی اگه با هم مشکلی ندارید یک روز در هفته یا در ماه ویژه نشستن و بازخورد دادن تعیین کنید و کوچکترین مسائل رو با هم در میون بگذارید. زمان و مکان مناسب و متمایز از شرایط روزمره می‌تونه به اینکه به هم حرف بزنید خیلی کمک کنه.ما حدود ۹ ساعت از روز رو در تعامل با همکارانمون هستیم. همکارانی که می‌تونیم در کنار هم عمرمون رو تلف کنیم یا به رشد هم کمک فوق‌العاده‌ای بکنیم. یاد گرفتن بازخورد دادن در سطح فردی و پیاده سازی روندهای کارآمد بازخورد در سطح سازمانی می‌تونه نقش ویژه‌ای در تجربه تک تک افراد در یک محیط حرفه‌ای داشته باشه. می‌تونید از تجربه‌های feedback 360 شرکت‌های مختلف استفاده کنید. همچنین ایجاد فضاها و زمان‌هایی برای تعامل در روند‌ها و حتی معماری سازمان همه به بیشتر شدن بازخورد کمک می‌کنند.اجازه بدید جسارت کنم و بگم قسمت بی‌اندازه بزرگی از مشکلات فردی تا کلان مملکتی ما اینه که در محیط خانواده و مدرسه یاد نگرفتیم درست بازخورد بدیم و درست بازخورد بشنویم. اگه تونستیم کمی در این زمینه رشد کنیم، بیایید تلاش کنیم صدای نسل بعد رو بهتر بشنویم. شاید ۲۰ سال دیگه اطراف ما پر شد از آدم‌هایی که راحت از احساساتشون می‌گن و خوب هم به دیگران گوش می‌دن.راه درازدوست داشتم به شما بگم بعد از چند سال تمرین بازخورد دادن و خوب شنیدن استاد این کار می‌شید. اما در کمال تاسف منِ سی ساله تو این چند سال فقط تونستم چند قدم کوچیک بردارم. اگه بخوام عدد بگم فکر می‌کنم تونستم ۱۰ درصد این راه رو برم. شاید گِلِ نرم یه کودک بتونه سریع‌تر از ماها این توانایی‌ها رو یاد بگیره. اما چه می‌شه کرد. باید از همین قدم‌های کوچیک شروع کنیم و از مسیر لذت ببریم.</description>
                <category>فرید آیت</category>
                <author>فرید آیت</author>
                <pubDate>Mon, 28 Jun 2021 19:11:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;همه&quot; قربانیان تجاوز</title>
                <link>https://virgool.io/@faridayat/%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85-%D8%AA%D8%AC%D8%A7%D9%88%D8%B2-ahjvs8eojf7j</link>
                <description>نقدی بر افشاگری در شبکه‌های اجتماعییکی داستانست پر آب چشم...در هفته‌های اخیر توئیتر و اینستاگرام فارسی عرصه اعتراض زنان و دختران زیادی به آزار و تجاوز شده است. شجاعت زنانی که با گذشتن از آبروی خود در جامعه سنتی ایران، سکوتشان را در برابر آزار و تجاوز می‌شکنند ستودنی است. آن هم جامعه‌ای که هنوز یاد نگرفته این متجاوز است که باید سرزنش شود و نه قربانی تجاوز.همزمان موج هشتگ #تجاوز چنان هیجان انگیز به راه افتاد که فراموش شد این موج می‌تواند در کنار امید، ویرانی به همراه بیاورد. سلاحی که در دستان قربانیان تجاوز زیبنده به نظر می‌آید، دست به دست می‌گردد و در دستان هر کس و ناکسی قرار می‌گیرد و به سوی هر گناه‌کار و بی‌گناهی نشانه می‌رود. قصدم از این نوشته این نیست که بگویم آخرش فلان سلبریتی گناهکار بود یا نبود. می‌خواهم مرور کنم که شبکه‌های اجتماعی از جمله توئیتر و اینستاگرام و کاربران آن‌ها که در بهترین حالت همین مردم هستند، آیا می‌توانند محکمه‌ای عادلانه برای برگزار کردن دادگاه‌های سرپایی و اجرای حکم باشند؟در ادامه به چند نکته اشاره می‌کنم به این امید که وقتی دوباره یک افشاگری با هشتگ #تجاوز دیدیم، قبل از چکاندن ماشه retweet یا share، کمی تامل کنیم.کاربر شبکه‌های اجتماعی در نقش قاضی و جلادتجاوز که هیچ، یک آزار جنسی در حد متلک آنقدر خون ما را به جوش می‌آورد که فراموش می‌کنیم مجازات هر اشتباهی اعدام نیست. فراموش می‌کنیم اساسا مجازات ساخته شده که جامعه را بهتر کند و اگر متناسب با جرم نباشد، خودش بلای جان جامعه می‌شود. اصلا برای همین است که عدلیه و نظام دادگستری به وجود آمد. تا منی که هر اتفاقی خونم را به جوش می‌آورد، تفنگ دست نگیرم و خودم قاضی و مجری حکم نباشم.حالا، ده‌ها سال بعد از داشتن نظام دادگستری دوباره تفنگی در دستان احساساتی ما قرار گرفته که با آن می‌توانیم یک مجازات بسیار واقعی و با گلوله‌هایی سوراخ‌کننده تر از هر گلوله جنگی و بدون محاکمه‌ای عادلانه برگزار کنیم. شاید کسانی باشند که این مجازات حقشان باشد. اما این چیزی از کراهت این مجازات‌های بدون محکمه، که گناهکار و بی‌گناه را با هم می‌سوزاند کم نمی‌کند.ریختن آبرو: مقدمه‌ای برای محاکمه یا مجازاتی بدون محکمه؟ریخته شدن آبرو از آن چیزهاییست که آدم تا برای خودش یا اطرافیانش پیش نیاید نمی‌فهمد چه هزینه زیادی است. حس می‌کنیم یک توئیت که به جایی بر نمی‌خورد، فوقش قضیه بزرگنمایی شده یا اشتباه بوده و فلانی هم تکذیب می‌کند. اما آبرو از آن آب‌هاییست که وقتی می‌رود به جوب باز نمی‌گردد. روابطی که با یک اتهام نابود می‌شوند دیگر با هزار دلیل و مدرک بازسازی نمی‌شوند. فرقی نمی‌کند که خانواده آدم باشند یا دوستان نزدیک. بی دلیل نیست که می‌شنویم کسی بعد از آنکه به حق یا ناحق آبرویش رفته اقدام به خودکشی می‌کند و کسی شهرش را ترک می‌کند.ریختن آبرو مقدمه‌ای برای محاکمه و سپس مجازات یا تبرئه شدن نیست. ریختن آبرو به شیوه‌ای که اتفاق افتاد خود مجازات است. برای جرمی که دادگاهش هنوز برگزار نشده‌است. سوال اینجا‌ست که آیا در یک شبکه اجتماعی زمینه برای تشخیص برحق بودن چنین مجازاتی فراهم است؟Brandi Ibrao عکس از  افشای نام متهم قبل از اثبات جرمدر افشاگری‌های اخیر نام‌هایی منتشر شد که به طرز جالبی به رسانه‌ها هم راه پیدا کرد. نام که چه عرض کنم. سردر مقاله‌ها هم عکس افراد دیده می‌شد. وقتی تا سال‌ها نام کسی مثل بابک زنجانی در رسانه‌ها ب.ز. اعلام می‌شود، راه پیدا کردن یک شبه اسامی زیادی از توئیتر و اینستاگرام به رسانه‌ها سوال برانگیز است. در حد اطلاعات من این کار بر خلاف قانون است. نگاهی به این مطلب بیاندازید.شبکه‌های اجتماعی و خطاهای شناختی ماموضوع آزار جنسی به قدری موضوع حساس و پر تنشی است که می‌تواند به سادگی در بازگو کردن شرایط آزار و نشان دادن عمق عوارض مخرب آن، بالا و پایین اتفاق بیفتد. به این ترتیب به سادگی یک آزار جنسی می‌تواند به شکل یک تجاوز جنسی درآید. طبعا شبکه‌های اجتماعی، واسطه مناسبی برای نمایش عمق فاجعه نیستند. باز هم صحبت از این نیست که آزارگر باید یا نباید تاوان دهد. سوال این است که میزان مجازات لازم برای هر عملی چقدر است.وقتی واقعه‌ای در چند جمله روایت می‌شود، بی‌نهایت جزئیات شرایطی که منجر به آن واقعه شده از نظر دور می‌ماند. شرایطی که اگر به درستی فهمیده شوند، می‌توانند نوع نگاه ما را به کلی دگرگون کنند. اهمیت درک شرایط در این است که حتی می‌تواند نقش و سهم ما را به عنوان قسمتی از جامعه‌ای که شرایط آزار و تجاوز را پیش آورده به ما یاداوری کند.این‌ها را بگذاریم کنار اینکه شبکه‌های اجتماعی بر اساس فرمول‌هایی معیوب کار می‌کنند که به سادگی می‌توانند حقیقت را دگرگون شده تحویل ما دهند. پادکست استرینگ کست این خطاهای شناختی را در مجموعه پساحقیقت به خوبی توضیح داده که گوش دادن آن و به طور خاص قسمت دوم آن را پیشنهاد می‌کنم.زمانزخم یک آزار یا یک تجاوز شاید هیچوقت از زندگی یک انسان پاک نشود. اما همزمان نباید فراموش کنیم که آزارگر هم از مریخ نیامده است. چه بسا در فاصله بین ارتکاب به آزار تا رسوایی در شبکه‌های اجتماعی تغییرات زیادی به وجود آمده باشد. &quot;طلب بخشش از قربانی یا تعدادی از قربانیان&quot; و &quot;پیش بردن روند درمانی&quot; اتفاقاتی قابل تصور هستند. صحبت از فضایی صفر و صدی نیست. صحبت از بخشش مطلق در برابر اشد مجازات نیست. صحبت از مجازاتِ لازمی‌است که اگر به شیوه‌ای اشتباه انجام شود، اثرات مخرب آن برای کل جامعه، چند برابر از آن چیزی که پیشتر از آن صحبت شد خواهد بود.شکایت بی‌نام و نشانیکی از پدیده‌هایی که در موج اخیر دیده شد، کانال‌هایی هستند که حاضرند بی‌نام، گزارش‌ها درباره آزار و تجاوز را دریافت و آن را منتشر کنند! این کار یک خیر دارد و هزار شر. خیرش این است که می‌توان با هزینه بسیار کمتری ساکت نبود.اما به چه قیمتی؟ به این قیمت که هر کسی می‌تواند در معرض اتهام قرار بگیرد و آبرویش برود بدون اینکه بتواند حتی از خود دفاع کند. بدون اینکه بداند برای کدام اشتباهش مورد مواخذه قرار گرفته است. اصلا از چه کسی باید دلجویی کند و برای کدام یکی از خطاهایش باید تنبیه شود؟ هرچند احتمالا گردانندگان چنین کانال‌هایی قصد خیری دارند، امیدوارم با مشاهده آسیب‌های آن، این روند را متوقف کنند و به گونه‌ای سازنده‌تر پیگیر حقوق ضایع شده قربانیان باشند.شکایت بی‌نام در فضای دیگری می‌تواند سازنده باشد. در فضایی که هدف به جای افشاگری، بررسی و پیگیری شکایت است. برای مثال وقتی نهاد یا گروهی وظیفه تحقیق (و نه افشاگری) درباره شکایتی را به عهده می‌گیرد، ممکن است تشخیص دهد نام شاکی محفوظ بماند. مثلا چنین روندی می‌تواند در سازمان‌ها به ابراز و گزارش بیشتر موارد آزار کمک کند. تفاوت در نوع اقدامی‌است که این مرجع می‌کند. اینکه کار آن مرجع صرفا افشاگری‌است یا وظیفه‌اش تحقیق و بررسی شکایات مطرح شده است.امکان سوءاستفاده از احساسات عمومیمن تمام آنچه که تا اینجا نوشتم با فرض گناهکار بودن کسی‌است که مورد اتهام قرار گرفته. حالا یک لحظه تصور کنید وقتی شبکه‌های اجتماعی به عنوان یک مجرای رسوا کردن این و آن به رسمیت شناخته شوند، چه راحت می‌شود از هر کسی انتقام کشی کرد و با داستان پر آب و تابی از جزئیات یک آزار یا یک تجاوز غیر واقعی گفت. باز هم باید در ذهن داشته باشیم که شاید آدم بی‌گناه در نهایت تبرئه شود، اما هزینه‌ای که در این راه پرداخت می‌کند و روابطی که در این راه نابود می‌شوند، غیر قابل بازگشت هستند. کارلین بوریسنکو که خود قربانی تجاوز جنسی است، در این نوشته به قسمت تاریک پویش‌هایی مثل #metoo و قربانیان مرد آن می‌پردازد: The Dark Side Of #metoo. خواندن مواردی مانند این نوشته، عمق اتفاقی که در خلال این افشاگری‌ها رخ می‌دهد را نشان می‌دهد.عکس از Jill Heyerانتخاب راه سازندهپس بهترین راه برای رسیدن به عدالت چیست؟ احتمالا هیچوقت نشود راهی پیدا کرد که برای تمام موارد چاره ساز باشد. شاید جایی شکایت قضایی بهترین راه باشد و شاید گاهی دستگاه قضایی ما از اجرای عدالت ناتوان باشد. هدف من از بیان مواردی که در بالا آوردم قبل از هر چیز، جلب توجه‌ها به جوانب بیشتری از یک جریان است.  حتما شبکه‌های اجتماعی هنوز هم راه مناسبی برای وارد کردن فشار اجتماعی در موارد گوناگون هستند. اینکه چه زمانی وقت مناسب برای استفاده از آن‌هاست، نیاز به مراقبت بیشتری دارد.اولین قدمی که هر کدام از ما باید برداریم این است که یاد بگیریم صحبت از قربانی بودن ننگ نیست. باید قبح صحبت کردن از &quot;قربانی آزار و تجاوز بودن&quot; ریخته شود. این یکی از دستاوردهای مهم جریانی‌است که در شبکه‌های اجتماعی به راه افتاده است. این تازه اول راه است و هنوز باید راهی طولانی طی شود.زمانی که من طرح این نوشته را در ذهنم کامل می‌کردم، با دوستان و عزیزانی از دو طرف این ماجرا رو‌به‌رو شدم. کسانی که قربانی آزار و تجاوز بودند و کسانی که در موج اخیر در معرض افشاگری‌های شبکه‌های اجتماعی قرار گرفتند. شنیدن داستان هیچ کدام از این دو گروه خالی از رنج و غم نبود.آیا می‌شود به کسی که مورد آزار و تجاوز قرار گرفته و این درد تا پایان عمر همراهش است به این سادگی راه حل داد؟ اگر هم بشود قطعا راه حل آن در اینجا نیست. فقط امیدوارم بی‌شمار دختران، زنان و البته مردانی که بار اشتباه‌های جامعه‌ای رشد نیافته را به دوش می‌کشند، بدون اینکه از حق خود بگذرند، مسیری با کمترین عوارض را برای احقاق حق خود انتخاب کنند؛ و امیدوارم ما هم به عنوان مخاطبان شبکه‌های اجتماعی، آهسته‌تر قضاوت کنیم و سازنده‌تر مشارکت.پ.ن. موضوعی که گذشت بسیار بحث‌برانگیز است. طبیعتا موافقان و مخالفان خود را دارد و می‌تواند بحث‌های داغ و پر آهی را وسط بکشد. شنیدن صداهای مختلف و مخالف یکی از بهترین راه‌ها برای رشد همه ماست. خوشحال می‌شوم نکته یا تجربه‌تان را به عنوان نظر در زیر یا اگر لازم است شخصی مطرح شود با ایمیل شخصی من در میان بگذارید: fa.ayat@gmail.com</description>
                <category>فرید آیت</category>
                <author>فرید آیت</author>
                <pubDate>Tue, 22 Sep 2020 08:09:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا &quot;هم‌بنیان‌گذار&quot; نمی‌چسبد!</title>
                <link>https://virgool.io/sanjagh/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%87%D9%85%D8%A8%D9%86%DB%8C%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D9%85%DB%8C%DA%86%D8%B3%D8%A8%D8%AF-bntdplrszasx</link>
                <description>چندین سال از ساخت و معرفی عبارت &quot;هم‌بنیانگذار&quot; در فضای استارتاپی ایران می‌گذرد. اما هنوز هم هر بار بعد از شنیدن &quot;هم‌بنیان‌گذار&quot; چیزی در قسمت کلامی مغزم گیرپاژ می‌کند. برای همین شروع به خواندن و نوشتن درباره آن کردم تا برایم روشن شود که این گیرپاژ ذهنی از کجا می‌آید.ben hershey - Unsplash
همه ما ناخودآگاه و از کودکی با ساختار زبانمان آشنا می‌شویم و وقتی کلمه‌ای یا جمله‌ای می‌شنویم که از ساختار زبان پیروی نمی‌کند، بدون اینکه زبان‌شناسی خوانده باشیم می‌فهمیم یک جای کار می‌لنگد و حتی خنده‌مان می‌گیرد. اما اگر عبارتی به اشتباه وارد زبان شده و در گفتار و نوشتار بارها تکرار شود، به سمت عادی شدن پیش می‌رود بدون اینکه جای خود را در ساختار زبان باز کرده باشد. همین مسئله باعث شده تا زبان‌دان‌ها از دست مترجمان کم‌سواد آه‌شان به هوا باشد. وقتی واژه سازی در یک زبان با وسواس کافی انجام نشود، زبان پر می‌شود از کلمه‌ها و عبارت‌هایی که از هیچ ساختاری پیروی نمی‌کنند و سر و تهشان به هم نمی‌خورد. تعداد زیادی هم کلمه اضافه می‌آید. مثلا اواخر دهه هفتاد مد شده بود هرکسی می‌خواست از گفتگو صحبت کند و همزمان باکلاس و روشنفکر هم به نظر بیاید می‌گفت &quot;گفتمان کنیم&quot;! سوالی که پیش می‌آمد این بود که پس فرقش با گفتگو چیست! بماند که داریوش آشوری &quot;گفتمان&quot; را با وسواس زیادی برابر discourse ساخته بود و ما اهل زبان فارسی بد به کارش بردیم. یا مثلا این روزها می‌شنویم که گاهی از سردرد شدن کاری یا چیزی صحبت می‌شود. مثلا فلان کار برای من سردرد شده. که احتمالا از بس در مقاله‌های انگلیسی می‌خوانیم headache فراموش کرده‌ایم ما هزار سال است به چیزی که زحمت اضافه می‌کند می‌گوییم &quot;دردسر&quot;:به حال من ای تاجور درنگرمیفزای بر خویشتن دردسراز شاهنامههمه این‌ها را گفتم که بگویم چسباندن دو کلمه به هم نمی‌شود واژه جدید. فقط نتیجه‌اش می‌شود شترگاوپلنگ شدن زبان. اما برگردیم سر عبارت نچسب هم‌بنیانگذار. به ظاهرش می‌خورد که ساختاری داشته باشد و خیلی هم بی‌راه نباشد. اگر بشکنیمش احتمالا چنین ساختاری دارد:هم+بنیانگذار(که نده در بنیانگذارنده حذف شده)پس احتمالا باید چنین الگویی داشته باشد:هم + صفت فاعلی (که اینجا مرکب مرخم هم هست)اگر چنین ساختاری در زبان فارسی تعریف شده باشد باید کلمات مشابهی به گوشمان آشنا باشد. مثلا:هم‌دوان! هم‌پرسنده! هم‌زیبا! هم‌خواستار! هم‌آموزگار! هم‌میهن‌پرست! هم‌آسیب‌پذیر! هم‌دلربا! هم‌دانشجو! هم‌روانپریش!همانطور که علامات تعجب نشان می‌دهد هیچ‌کدام به گوش آشنا نیستند. پس &quot;هم&quot; کجا به کار می‌رود؟ کافیست تعدادی از واژه‌هایی که با &quot;هم&quot; ساخته می‌شوند را پشت سر هم ردیف کنیم تا الگوی درست را پیدا کنیم:همکار،‌ هم‌اتاق، همبند، همراه،‌ هم‌سفره، همسر، همزاد، هم‌آهنگ، همدل، همزمان، هموطن، هم‌پیاله.همخوانی، همسرایی، همرسانیهمخوان، همسراترکیب‌های خط اول از هم + اسم تشکیل شده‌اند. خط دوم از هم + بن مضارع + ی و خط سوم مثل خط دوم بدون ی. جا دارد اشاره کنم که برای عبارات خط دوم و سوم هم سابقه تاریخی پیدا نکردم و به نظر عبارات تازه‌تری می‌آیند و کمتر از یک قرن است که از آن‌ها استفاده می‌شود.پس بی‌دلیل نیست که هم‌بنیانگذار اینطور در ذوق می‌زند. گوش ما عادت دارد هم را کنار یک اسم بشنود و نه یک صفت فاعلی. نمی‌توانیم جای هر واژه انگلیسی که با co شروع می‌شود یک هم بگذاریم و ترجمه‌اش کنیم! برای همین است که ما coworker را &quot;همکارگر&quot; ترجمه نمی‌کنیم و می‌گوییم همکار!مشکل اینجاست که اگر اصرار داشته باشیم از هم استفاده کنیم،‌ باید دنبال &quot;اسمی&quot; بگردیم که بنیانگذاران در آن مشترکند و کس دیگری شریک نیست. مثلا بنیانگذاران در کاری که می‌کنند شریکند. اما نکته اینجاست که افراد زیاد دیگری هم در کار شریکند پس همکار واژه مناسبی نیست. وقتی در اخبار و مقالات زبان‌های دیگر غرق می‌شویم نباید فراموش کنیم که اسیر ساختار و عبارات زبان‌های دیگر نیستیم. مثلا معادل &quot;Sequoia and KP. co-invested in Google&quot; نمی‌شود &quot;سکویا و Kleiner Perkins در گوگل هم‌سرمایه‌گذاری کردند! در عوض جمله‌ای مثل &quot;سکویا و Kleiner Perkins به طور مشترک در شرکت گوگل سرمایه‌گذاری کردند&quot; به شهود و زبان ما نزدیک‌تر است و واژه‌سازی بی‌دلیل هم نکرده‌ایم. با نگاه به خیلی از جملاتی که از &quot;هم‌بنیانگذار&quot; استفاده کرده‌اند می‌بینیم که جایگزین‌های بهتری هم وجود دارد.شاید تلاش برای استفاده از &quot;هم&quot; در ساختن ترجمه‌ای برای co-founder اصراری بیش از اندازه باشد. شاید باید سخت نگیریم و به انگلیسی زبانان حسودی نکنیم که برای این مفهوم یک کلمه دارند! می‌توانیم خیلی راحت بگوییم &quot;از بنیانگذاران&quot;! اگر از من بپرسید می‌گویم استفاده از &quot;کوفاندر&quot; کمتر زبان ما را شترگاوپلنگ می‌کند تا استفاده از عبارتی که با یک من عسل هم در زبان ما نمی‌نشیند. هر چه باشد هر زبانی تعداد زیادی از کلمات خود را از زبان‌های دیگر وارد می‌کند و هیچ اهل زبانی هم از وارد کردن کلماتی که در زبان خودشان ندارند شرمش نمی‌آید. شاید هم روزی با ساختار &quot;هم + صفت فاعلی&quot; تعداد زیادی واژه ساخته شد و هم‌بنیانگذار، دیگر انقدر آزاردهنده نبود.</description>
                <category>فرید آیت</category>
                <author>فرید آیت</author>
                <pubDate>Fri, 17 Apr 2020 13:18:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این بازار از آن بازارها نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/sanjagh/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-e3d4tuzj8u5r</link>
                <description>نگاهی جامع به بازار خدماتاین مطلب برای اولین بار با اندکی تغییرات در ماهنامه پیوست منتشر شده است.شروع داستانهر ایرانی، یک بازار خدماتدو سال پیش در حاشیه یک همایش، سرمایه گذاری با نگاهی چالش برانگیز به من گفت: &quot;بازار خدمات که اشباع شده است! چرا نمی‌روید سراغ یک بازار خلوت‌تر؟!&quot;راست هم می‌گفت. سالن الکامپ استارز سال ۹۶ پر بود از استارتاپ‌های حوزه خدمات. اگر نگویم هر‌هفته، هر ماه یک استارتاپ به این لیست اضافه می‌شد. خیلی از این‌ها با اپلیکیشن و سایت کامل وارد این بازار می‌شدند و ما تازه قصد کرده بودیم بدون اپلیکیشن و با یک سایت ابتدایی کارمان را شروع کنیم.اما نشانه‌هایی باعث شد به نصیحت این سرمایه‌گذار توجه نکنیم. نشانه‌هایی که به ما می‌گفتند &quot;این بازار از اون بازارها نیست!&quot;. در این مطلب می‌خواهم به بررسی بازار خدمات بپردازم و براساس ویژگی‌های بازار خدمات،‌ پیش‌بینی کنم بازیگران نهایی این بازار چگونه شرکت‌هایی می‌توانند باشند. برشی از عکس امید آرمین - https://unsplash.com/@omidarminشفاف‌سازی: من مدیرعامل بازار خدمات سنجاق هستم و طبیعتا نگاهم در زمینه مقایسه بازیگران نمی‌تواند کاملا بی‌طرفانه باشد. اما در اینجا قصد بیان ویژگی‌های  سنجاق را ندارم و بر روی کلیت بازار خدمات و شرایط آن تمرکز خواهم کرد.بازار خدمات، بازاری چِغِر!بعد از موفقیت شرکت‌های تاکسی آنلاین که پیشرو آن‌ها Uber بود، موجی از استارتاپ‌ها شروع به فعالیت کردند که هدف‌شان تکرار تجربه Uber در حوزه‌های دیگر بود. به این موج عنوان Uber for x داده شد. عبارتی که ایرانی شده‌‌اش می‌شود &quot;اسنپی برای فلان کار!&quot;. تعداد این استارتاپ‌ها روز به روز بیشتر شد. از لوله‌بازکنی تا نگهداری از سگ. از نظافت خانه تا انواع مربی. اما روز‌به‌روز هم خبر شکست تعداد بیشتری از آن‌ها به گوش رسید. روندی که در ایران نیز در حال تکرار شدن است.اما اگر اسنپ و تپسی توانسته‌اند کاری کنند که مسافر و راننده به خوبی به هم وصل شوند، چه مشکلی می‌تواند باعث شود این تجربه در زمینه‌ خدمات تکرار نشود؟۱- تخصص:اولین ویژگی بازار خدمات، اهمیت تخصص در ارائه هر خدمت است. میزان این تخصص تعیین کننده کیفیت کار است و ما با بازه‌ای بزرگ از کیفیت سروکار داریم. از بسیار کم تا بسیار زیاد. از طرف دیگر میزان این تخصص در تعیین قیمت تاثیر‌گذار است.مثلا یک آرایشگر با تجربه متوسط و مواد اولیه قابل قبول، هزینه‌ای متوسط طلب می‌کند. آرایشگر دیگر با مدرکی از موسسه‌ای معتبر و تجربه‌ی زیاد و با استفاده از بهترین مواد آرایشی، قیمتی بالا روی خدمات خود می‌گذارد. هر کدام از این دو آرایشگر هم مشتریان خود را دارند. پس نمی‌توان ادعا کرد یک حالت بهینه از قیمت و کیفیت وجود دارد. به عبارتی خدمات زیبایی به سادگی استاندارد نمی‌شود. مشابه این مثال را می‌توان تقریبا برای تمام خدمات حوزه خانه، زیبایی، تعمیرات، آموزش و دیگر خدمات نیز زد.در  مقابل خدمتی مانند تاکسی آنلاین کاملا استاندارد شدنی است. تمام رانندگان گواهی‌نامه رانندگی یکسانی دارند و کمتر پیش می‌آید کیفیت رانندگی یک نفر در ذهن ما بماند. از طرف دیگر مسافران می‌خواهند از یک نقطه به نقطه‌ای دیگر بروند. حتی اگر یک ماشین مقداری خراب و کثیف هم باشد، یا راننده‌اش کمی سریع‌تر از حد موردقبول براند، بازهم مسافر به مقصد می‌رسد. اما اگر یک نظافتچی خانه را به درستی تمیز نکند، نظافتچی دیگری باید به کار گرفته شود و هزینه اضافه‌ای باید پرداخت شود.۲- برنامه‌ریزی:مسئله زمانبندی در بسیاری از بازارها از جمله بازار تاکسی آنلاین بسیار ساده است. یک مسافر همین حالا قصد دارد به نقطه دیگری از شهر برود. یک راننده هم همین حالا قصد دارد برای کسب درآمد مسافری را جابه‌جا کند. پس راننده به سراغ مسافر می‌رود و او را به مقصد می‌رساند.اما برای بسیاری از خدمات خانه و خدمات شخصی این برنامه‌ریزی پیچیدگی‌های زیادی دارد.قبل از پیدا کردن متخصص مناسب یک مشتری ممکن است مدت زیادی برای دریافت خدمت برنامه‌ریزی کند و به دنبال متخصص مناسب بگردد. مثلا برای اسباب‌کشی ممکن است از یک هفته قبل با چند اتوبار صحبت کند و جوانب را بسنجد. ممکن است مشتری یا متخصص چند بار زمان دریافت خدمت را تغییر دهند، بدقولی کنند یا مشکلاتی پیش بیاید. مذاکرات زیادی باید در این میان انجام شود.در هنگام گرفتن خدمت هم شرایط بسیار متفاوت است. ممکن است دریافت یک خدمت از چند ساعت تا چند ماه زمان ببرد.پس از دریافت خدمت هم در بسیاری از مواقع این رابطه ادامه پیدا می‌کند. همچنین اگر مشتری از خدمت دریافتی راضی باشد ممکن است دیگر این ریسک را نکند که خدمت را از متخصصین دیگر دریافت کند و ترجیح بدهد کارهایش را با کسی که از کارش راضی بوده پیش ببرد. در بسیاری از مواقع رابطه یک مشتری و یک متخصص سال‌ها ادامه پیدا می‌کند. برخلاف گرفتن تاکسی آنلاین که مشتری هیچ‌وقت به یک راننده مشخص دو بار مراجعه نمی‌کند.این موارد علاوه بر ایجاد پیچیدگی باعث به وجود آمدن یک تهدید بزرگ نیز می‌شود. اینکه مشتریان اگر از خدمت دریافتی از یک متخصص راضی باشند، این فرصت را پیدا می‌کنند که پلتفرم را دور بزنند. پس پلتفرم فرصت بازگشت مشتریان زیادی را از دست خواهد داد.۳- تکرار کم:بسیاری از خدمات با وجود ارزش زیادی که دارند، دوره‌های تکرار بسیار طولانی دارند. برای نمونه یک مشتری ماهی یکبار به خدمات آرایشی نیاز پیدا می‌کند. سرویس کولر سالی یکبار و تعمیرات مبل ممکن است هر چند سال یکبار نیاز شود. چنین دوره‌های طولانی در تکرار، ایجاد مشتریان وفادار را سخت می‌کند. حتی معلوم نیست بعد از این زمان مشتری به خاطر داشته باشد از چه پلتفرمی خدمات خود را دریافت کرده‌است.این مشکل باعث می‌شود امکان ایجاد پلتفرم‌های فراگیر روی یک خدمت بسیار مشکل باشد. اگر هم پلتفرمی به جای یک خدمت روی چند خدمت تمرکز کند، باید چالش‌های خدمات متنوع را به صورت همزمان حل کند که کاری دشوار است.۴- بازه کوتاه در رفع نیاز:به نسبت تکرار کمی که بسیاری از خدمات دارند، فرصت رفع نیاز کوتاه است. برای نمونه فرض کنید امروز وارد خانه شده‌اید و متوجه می‌شوید آب سرد است. شاید هر روز چند بار از جلو مغازه‌هایی گذر کنید که روی شیشه آن‌ها نوشته شده &quot;سرویس پکیج انجام می‌شود&quot;. اما چون به آن‌ها احساس نیاز نمی‌کردید هیچ‌گاه توجهی هم به آن‌ها نکرده‌اید. حالا که مشکل پیش‌آمده پکیج شما باید همین امروز تعمیر شود و فرصتی برای چند روز پرس و جو وجود ندارد.در بازاری که در آن خدمات از این جنس فراوانند، آگاه کردن مشتریان از خدمات یک پلتفرم کاری دشوار است. در عمده زمان‌ها مشتری خود را بی‌نیاز از این خدمات می‌بیند بنابراین تبلیغات تاثیر کمی روی او می‌گذارد. زمانی‌هم که مشتری نیازمند خدمت می‌شود پیدا کردن راهی برای آگاه کردنش کار ساده‌ای نیست.۵- پیچیدگی زیاد:همه موارد بالا را ضرب در تعداد خدمات این بازار کنید. هر خدمتی شرایط خاص خود را دارد. در یک خدمت سرعت بالا در پیدا کردن متخصص مناسب اهمیت دارند (مثلا رفع ترکیدگی لوله). در خدمت دیگر امکان مشاهده تعداد زیادی از تصاویر مهم است (پیدا کردن سالن زیبایی) و در خدمتی دیگر مورد تایید مراجع معتبر بودن (سمپاشی رستوران). در کنار هم قرار گرفتن این چالش‌ها از بازار خدمات بازاری سخت ساخته که مقاومت زیادی در برابر آنلاین شدن دارد.https://unsplash.com/@abnair  Aswathy N
چطور باید بازار خدمات را آنلاین کرد؟با وجود این حجم از موانع، بزرگی شگفت‌آور این بازار که هنوز بخش کوچکی از آن آنلاین شده باعث می‌شود شرکت‌های زیادی به آن چشم داشته باشند. شرکت‌هایی که خیلی مواقع ناآگاه از جنس پیچیدگی‌های بازار خدمات، قصد رفتن راه صدساله در یک شب می‌کنند و زود هم در این راه به بن‌بست می‌رسند.فارغ از مدل کسب‌وکاری، یک اصل بنیادین در پیش‌گرفتن راه بازار خدمات وجود دارد. به دست آوردن سهم در این بازار نیازمند آمادگی برای راهی طولانی است. این بازار دونده استقامتی می‌طلبد.پیچیدگی‌های بسیار زیاد بازار خدمات مانع از آن می‌شود که با هزینه‌های گزاف و تیم‌های بزرگ بتوان به سادگی دروازه‌های آن را گشود. پس اگر هزینه‌ها نسبت به نتیجه بهینه نباشد می‌تواند هر شرکتی را از پا بیندازد.لازمه این بهینگی داشتن محصول و مدل کسب‌وکاری مقیاس پذیر است که بتواند با حجم عملیات کم، در مقیاس وسیعی مورد استفاده قرار گیرد. تیم فنی توانمند می‌تواند در ساخت چنین محصولی نقش پررنگی داشته باشد. علاوه بر محصول مقیاس پذیر،‌ ایجاد راه‌هایی برای جذب مقیاس‌پذیر مشتریان و خدمت‌دهندگان نیز در ایجاد بهینگی اهمیت زیادی دارد.در ادامه به مواردی اشاره می‌کنم که نمی‌توان بدون در نظر گرفتن آن‌ها ارزش واقعی به مخاطبان این بازار ارائه کرد.راحت کردن کار (utilization) برای متخصصین و درآمدزایی آن‌ها:هدف شماره یک هر متخصص افزایش درآمد به گونه‌ای بهینه است. ارائه امکانات مناسب در این راستا و افزایش شفافیت اهمیت زیادی دارد. گردش اطلاعات باید به گونه‌ای باشد که متخصصین بتوانند تقویم کاری خود را هر چه بیشتر از مشتریان پرسودتر پر کنند. شفافیت اطلاعات شامل مواردی مانند اطلاعات کافی از مشتری، شفافیت هر پروژه و آمار هزینه و درآمد می‌شود. متخصصین به شفافیت این اطلاعات حساسیت زیادی دارند و به سادگی ممکن است از خیر پلتفرمی که شفافیت و یا بهینگی کافی ندارد بگذرند.هویت دادن به متخصصین به جای هویت‌زدایی:هر چقدر در حیطه‌ای نیاز به تخصص بیشتر باشد هویت اهمیت بیشتری پیدا می‌کند. بنابراین یکی از مهمترین ویژگی‌های یک پلتفرم خدماتی بازگذاشتن دست متخصصین در ارائه خود به مشتریان بالقوه است. گاهی این رویکرد می‌تواند برای یک پلتفرم عذاب‌آور باشد. چراکه پیش گرفتن آن به معنی این است که باید در مواردی نقش پلتفرم کمرنگ شود و به عنوان پس‌زمینه‌ای برای ارائه تخصص کسب‌وکارهای کوچک نقش‌آفرینی کند. اما باید توجه داشت که نادیده گرفتن هویت منحصر به فرد متخصص، به معنای تلاش برای استاندارد کردن خدماتی است که استاندارد شدنی نیستند. مانند دستپخت یک آشپز یا لباس دوخته شده توسط خیاطی ماهر.https://unsplash.com/@wistomsin - Tom Barrettساده کردن تعامل میان مشتری و متخصص:همانطور که گفته شد بیشتر خدمات پیچیدگی زیادی در روند هماهنگ کردن تا به انجام رسیدن خدمت دارند. یکی از مهمترین عوامل کاهش‌دهنده این پیچیدگی، سادگی تعامل میان مشتری و متخصص است. این بار هم عاملی مهم پلتفرم‌ها را از برداشتن قدم‌های مناسب بازمی‌دارد: ترس از دورزده‌شدن پلتفرم. درحالیکه داشتن راه‌های ارتباطی مناسب عامل مهمی در نرخ انجام شدن خدمت و در نتیجه افزایش درآمد متخصصین است.از طرفی نباید نیاز بازگشت مشتری به متخصصی که قبلا از کار او رضایت داشته را نادیده‌گرفت. مشتریان وفادار یکی از مهمترین اجزاء سودآوری یک کسب‌و‌کار هستند. پس باید حتما مجرای مناسب برای بازگشت مشتری به متخصصی مشخص در نظر گرفته شود.نوع خدمات انتخاب شده برای ورود به بازار تاثیر زیادی در انتخاب کیفیت راهکارها دارد. با توجه به جایگاهی که یک شرکت به عنوان بازار یا خدمت‌دهنده برای خود قائل است ممکن است شیوه‌های خلاقانه ویژه خود را در مواجهه با چالش‌های بازار خدمات پیدا‌کند.قهرمانان حیطه خدماترهبر این بازار چه شرکتی خواهد بود؟ جواب به این سوال فوق‌العاده مشکل‌است. حتی کشورهایی که در ۲۰ سال گذشته شاهد رقابت بر سر سهم گرفتن از بازار خدمات بوده‌اند هنوز پاسخ این سوال را نمی‌دانند. پیچیدگی‌های بازار خدمات مانع از آن می‌شود که یک شرکت به سادگی بتواند ادعای رهبری داشته باشد. همزمان بزرگی این بازار، بستری برای تکامل مدل‌های کسب‌وکاری مختلف شده‌است. از ارائه‌دهندگان خدمت تا پلتفرم‌ها. از سایت‌های آگهی تا فروش نرم‌افزار برای مدیریت مشتریان. از شرکت‌های چند نفره تا غول‌های تکنولوژی. دهها شرکت بزرگ در این بازار مشغول فعالیت‌هستند و هر روز شرکت‌های تازه‌ای هم با مدل‌های خلاقانه به این لیست اضافه می‌شوند. با این وجود همچنان فضای بهبود و خلق ارزش بسیار زیاد است.با این وجود می‌توان الگویی از شرکت‌هایی که در حال رشد هستند ارائه داد و آن را تا حدودی بر بازار ایران هم منطبق کرد و شهودی از بازیگران آینده این بازار به دست آورد.۱- تخصصی‌ها (verticals):شرکت‌هایی که با تمرکز بر قسمتی از بازار، تجربه‌ای هماهنگ با خدمت ارائه می‌کنند. این شرکت‌ها می‌توانند تجربه مشتری و مدل درآمدی را متناسب با حوزه خود اختصاصی‌سازی کنند. همین حالا هم تعداد این شرکت‌ها زیاد است و در آینده بسیار بیشتر هم خواهد شد. مانند ماهشی (زیبایی)، استاد سلام (آموزش)، اسپارد (نظافت) و دیجی‌دکی (تعمیرات موبایل). بعضی از آن‌ها ممکن است بیشتر نقش یک بازار را بازی کنند و بعضی به عنوان ارائه‌دهنده خدمت خود را معرفی‌کنند.شرکت‌هایی که بر برشی از بازار تمرکز می‌کنند با وجود برتری در ارائه تجربه متناسب با خدمت، باید نسبت به ارزش بازاری که در آن فعالیت می‌کنند آگاه باشند. همچنین باید برای چالش تناوب پایین مراجعه مشتری در بعضی حیطه‌ها و دور زدن پلتفرم توسط متخصصان هم چاره‌اندیشی کنند.۲- بازیگران قدیمی حوزه تکنولوژی:بزرگی بازار خدمات باعث شده شرکت‌های بزرگی مانند آمازون و گوگل هم نتوانند به سادگی از خیر این بازار بگذرند. پس تعجب ندارد که در آینده بازیگران قدیمی‌تر حوزه تکنولوژی ایران نیز راه خود را به بازار خدمات باز کنند. مزیت مهم چنین شرکت‌هایی امکان استفاده از پایگاه مشتریان فعلی خود در ایجاد اثر شبکه‌ای است.&quot;دیوار&quot; پیشاپیش دستی بر آتش دارد. هرچند هنوز تمرکز ویژه‌ای بر بازار خدمات از خود نشان نداده‌است. &quot;دیجی‌کالا&quot; باتوجه به دنباله‌روی از آمازون می‌تواند تجربه Amazon Home services را بازسازی کند. خبرهایی هم از آمادگی &quot;گروه اسنپ!&quot; برای سرمایه‌گذاری در حیطه‌های تازه به گوش می‌رسد. بخش خدمات می‌تواند قسمتی از سوپر اپ اسنپ را به خود اختصاص دهد.این شرکت‌ها با وجود پایگاه بزرگی که از مشتریان در اختیار دارند، باید بتوانند به مدلی مقیاس پذیر برسند تا در مقابله با چالش‌های این بازار انعطاف‌پذیری مناسبی داشته‌باشند. درغیراین‌صورت همین پایگاه بزرگ مشتریان می‌تواند به رشد نامتعادل پلتفرم آن‌ها منجرشود و به ضرر آن‌ها عمل‌کند.۳- ارائه نرم‌افزار به عنوان خدمت (SAAS):بعضی شرکت‌ها به جای تطبیق مشتریان و متخصصین یا به عبارتی ایجاد بازار، به متخصصین امکاناتی ارائه می‌کنند تا با سهولت و کیفیت بالاتری خدمات خود را ارائه‌کنند. در چنین مواردی این متخصصین هستند که مشتریان را جذب می‌کنند. مدل معمول درآمدزایی در این نوع از خدمات مدل اشتراکی است.همچنین بعضی از بازارگاه‌ها ممکن است برای ایجاد اثرشبکه‌ای این خدمات را به رایگان ارائه کنند تا قبل از شکل‌گیری بازار، جامعه کافی از متخصصین را به خود جذب کنند. در هر صورت ارائه امکانات مدیریت مشتری به متخصصان راه خوبی برای وابسته کردن متخصصان به یک پلتفرم است. برای نمونه می‌توانید به خدمات Service Titans نگاهی بیندازید.۴- بازارگاه‌ها (Marketplace):مهمترین وجه اشتراک بازارگاه‌ها، تلاش آن‌ها برای تطبیق بهینه دو سوی بازار است. از جمله آن‌ها می‌توان به آچاره، پلاک و استادکار اشاره کرد. هر چقدر تعداد مشتریان و ارائه‌دهندگان خدمت در این بازارگاه‌ها بیشتر باشد، کیفیت خدمات افزایش می‌یابد. به عبارتی اثر شبکه‌ای تاثیر زیادی در کیفیت خدمات آن‌ها دارد. همچنین با توجه به پیچیدگی‌های زیادی که در تطبیق مشتریان و متخصصین در این بازارگاه‌ها وجود دارد استفاده درست از تکنولوژی اهمیت زیادی برای آن‌ها پیدا می‌کند.با توجه به اینکه بازارگاه‌ها به عنوان واسطه ارائه خدمت عمل می‌کنند، معمولا مشتری برای تکرار خدمت مستقیما به سراغ متخصص می‌رود. بنابراین یکی از راه‌های حل مسئله‌ی کاهش مشتری تکراری، تنوع بخشیدن به خدمات است. برای مثلا زمانی که یک مشتری برای پیدا‌کردن کارگر یا شرکت نظافتی به سراغ بازارگاه می‌رود، می‌تواند بعد از آشنا شدن با بازارگاه از خدمت تعمیر پکیج در زمستان و سرویس کولر در تابستان استفاده‌کند و به این ترتیب میزان مراجعه مشتریان به بازارگاه افزایش پیدامی‌کند.در بالا قصد ارائه تقسیم‌بندی بازار خدمات را نداشته‌ام. صرفا برای پیدا کردن دیدی بهتر از اینکه چه شرکت‌هایی می‌توانند سهمی از آینده آن داشته باشند به موارد بالا اشاره شد. ممکن است یک شرکت در دو یا سه مورد از موارد بالا قابل طبقه‌بندی باشد.اقیانوس آبیآنلاین شدن بازار خدمات در ایران، شروعی انفجاری داشت. اما همانقدر که در اول راه برای ساختن آن شور و التهاب وجود داشت، امروز هوای آرامی دارد. آن‌هایی که های و هوی زیادی داشته‌اند کمی آرام گرفته‌اند یا خسته شده و عطایش را به لقایش بخشیده‌اند. هر از گاهی قایق تازه‌ای بر این اقیانوس گذر می‌کند. اما هنوز زمان زیادی مانده تا جا برای کسی تنگ بیاید. هنوز باید راه و چاه‌های زیادی را برای ثروت‌سازی در این ورطه آموخت. پس اگر ایده‌ی نابی دارید یا می‌توانید تیم درستی از گلادیاتورها را دور هم جمع کنید تا قسمتی از این بازار بزرگ را آنلاین کنید، دست به کار شوید. فریب بوق و کرناها را نخورید و فقط روی یک چیز تمرکز کنید: ارائه ارزش درست متناسب با نیاز بازار. فراموش نکنید هنوز در قرن ۲۱ دریافت خدمت و پیدا کردن مشتری کاری دشوار است و این یعنی فرصت! جای صدها شرکت کوچک و بزرگ برای ارائه ارزش در این بازار خالی است. این اقیانوس هنوز آبی است!اما یک معرفی کوتاه از بازار خدمات سنجاقامروز سنجاق یک بازار بزرگ آنلاین با بیش از ۲۵۰ خدمت و فعال در بیش از ۴۰ شهر ایران است. ماهانه چندهزار شرکت و متخصص به صورت مستقیم در سنجاق فعالیت می‌کنند و از طریق سنجاق خدمات خود را به مشتریان ارائه می‌کنند. همچنین ارائه خدمات از طریق وبسایت سنجاق و اپلیکیشن اندروید سنجاق انجام می‌شود.سنجاق رشد و ادامه فعالیت خود را مدیون ۳ نکته است.ساختن تیمی منحصربه‌فرد و فرهنگی که همراه با تیم رشد می‌کندکاهش هزینه‌ها با تمرکز بر نقاط پر اهمیت، &quot;نه&quot; گفتن‌های فراوان و تکیه زیاد بر داده‌هاساختن محصولی باکیفیت و مقیاس پذیر که چالش‌های بازار خدمات را یک به یک هدف می‌گیرددر صورت تمایل می‌توانید در اینجا با تیم سنجاق در تماس باشید.</description>
                <category>فرید آیت</category>
                <author>فرید آیت</author>
                <pubDate>Thu, 06 Feb 2020 18:02:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خط مرزی: کارآفرینی | زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/sanjagh/%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D9%86%DB%8C%D9%87-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-%D9%82%D9%88%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B1%DB%8C%D8%B3%DA%A9%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C-f6ztjmiy5qku</link>
                <description>این نوشته را تقدیم می‌کنم به مهناز، رایان و زهرا، همراهان تیم سنجاق.آیا داشتن مسئولیت‌های خانواده، همسر و یا فرزندان مانعی برای کارآفرینی هستند؟جواب من زمانی که وارد فضای استارتاپی می‌شدم مثبت بود. فکر می‌کردم شروع کردن استارتاپ برای فردی کم دغدغه است که از این ایده روی آن ایده می‌پرد تا یکی از ایده‌ها گل کند و به بار بنشیند. هر وقت لازم شد ۷ صبح بیاید و اگر پایش افتاد ۱۲ شب برود. قطعا چنین فردی فرصتی برای گذراندن کنار خانواده و فرزند ندارد!اما کمی بعد با مطلبی رو‌به‌رو شدم که کاملا این نگاه را به چالش می‌کشید. موضوعی که بعدتر مقالات زیادی در تایید آن دیدم. محور مقاله چنین چیزی بود:۷۰ درصد کارآفرینان موفق در زمان راه‌اندازی کسب‌و‌کار خود ازدواج کرده‌اند! از این هم عجیب تر: ۶۰ درصد آن‌ها دست‌کم یک بچه هم داشته‌اند! حتی عجیبتر از این‌ها، ۴۰ درصد آن‌ها دو بچه داشته‌اند!!!واقعا این دیگر خیلی زیاده‌روی بود. چرا کسی که ریسک‌پذیری کمتری دارد، کسی که وقت کم‌تری می‌تواند به کارش اختصاص دهد و دغدغه بیشتری هم در زندگی خصوصی‌اش دارد، باید در راه‌انداختن یک کسب‌و‌کار موفق‌تر باشد؟بعد از این ماجرا هر وقت کسی از شرایط سخت زندگیش می‌گفت و اینکه دیگر از او گذشته که بخواهد ریسک کند، این آمار را نشانش می‌دادم تا به او روحیه بدهم. اما صادقانه بگویم ته دلم می‌گفتم این آمار شاید برای دنیای دیگری است. چطور ممکن است کسی که امکان پذیرفتن ریسک کمتری دارد در کارآفرینی موفق‌تر باشد؟یکی دو سالی از کسب تجربه من در این فضا گذشت که این بار پاول گراهام بنیانگذار Y Combinator، نوری به این ماجرا انداخت و آن را برایم روشن تر کرد. جایی که در قسمتی از ارائه‌اش در دانشگاه استنفورد در جواب اینکه &quot;چی باعث شده آدم پر‌بازدهی باشی&quot; پاسخ می‌دهد: یک راه خوبش داشتن فرزند است! (مربوط به این دوره آموزشی که سم آلتمن برگزار کرده است و دیدنش را توصیه می‌کنم) پاول گراهام اینطور توضیح می‌دهد:&quot;یک راه خوب برای پربازده بودن، بچه داشتنه! چون دیگه هیچ وقتی برات نمی‌مونه و اگه واقعا بخوای کاری رو انجام بدی، مجبوری با بازدهی خیلی بالا انجام بدی. خیلی از بنیانگذاران استارتاپ‌هایی که همزمان پدر یا مادر هستند به این نکته اشاره کرده‌اند. بچه‌هات مجبورت می‌کنند متمرکز باشی و چاره‌ای هم جز این نداری!&quot;عکس از Christiana Riversهمین‌جا شفاف‌سازی کنم که می‌دانم ازدواج، داشتن فرزند و به طور کلی هر گونه رابطه عاطفی/ اجتماعی خیلی فراتر از این هستند که کسی بخواهد ارزش آن‌ها را به بهبود عملکرد در محیط کار، تقلیل دهد. اینجا صحبت از این است که متاهل بودن، فرزند داشتن، در رابطه عاطفی بودن، داشتن روابط عمیق و حتی گاهی دست‌و‌پا‌گیر با خانواده و در نهایت وقت گذاشتن برای دوستان در خارج از محیط کار چه تاثیری روی عملکرد یک نفر در محیط کار می‌گذارد. آیا آن را تحت‌الشعاع قرار‌می‌دهد و یا می‌تواند حتی کمک‌کننده هم باشد؟من در زمان نوشتن این متن این شانس را دارم که نزدیک به خانواده‌ام زندگی می‌کنم و از حمایت روزانه آن‌ها برخوردارم حتی با وجود وقت کمی که به آن‌ها اختصاص می‌دهم. شاید اگر این حمایت نبود با تمام کله‌شقی‌ام زیر این همه فشارِ راه انداختن یک کار تازه کم می‌آوردم. با وجود داشتن چنین شرایط مطلوبی، متوجه شده‌ام که حتی این هم کافی نیست. توجهی از سمت خود من باید صرف این حیطه شود. زمان‌هایی را باید از کارم دل بکنم تا بتوانم زندگیم را عمیق‌تر کنم.برخلاف تصوری که خیلی مواقع القاء می‌شود، بهترین خروجی برای کسانی نیست که زندگیشان را ویران می‌کنند تا بهتر بتوانند برای کاری که به آن علاقه دارند بجنگند. اینکه چرا داشتن روابط عمیق خانوادگی/دوستانه/عاطفی در خارج از محیط کار، می‌تواند منجر به رشد یک نفر در زندگی حرفه ای بشود جواب‌های زیادی دارد و به عوامل مختلفی وابسته است. حتی ممکن است این معادله برای همه صادق نباشد.شاید شهود ما بگوید هر چقدر افراد یک شرکت وقت بیشتری برای گذراندن با همکاران داشته باشند، فرهنگ کاریِ قوی‌تر و خروجی کاریِ غنی‌تری خواهیم داشت. اما ما در این سال‌ها و بعد از رو‌به‌رو شدن با چالش‌های فرهنگی مختلف با پوست و استخوان خود درک کرده‌ایم که همیشه اینطور نیست.سخت است توضیح اینکه در این داشتن و نداشتنِ تعادل چه اتفاق‌هایی می‌افتد. قسمتی از آن بر می‌گردد به این‌که ما هر چقدر هم که مستقل باشیم نیاز به حمایت‌هایی برای جمع‌و‌جور شدن زندگی‌هایمان داریم. نیاز به حمایت‌هایی برای تجربه حال خوب. هرچند فارغ شدن از زحمت دیگران وقت بیشتری در اختیار ما قرار می‌دهد اما همزمان ما را از بی نهایت حمایتی که فکر می‌کنیم به آن‌ها نیازی نداریم محروم می‌کند. حمایت هایی که در واقع شدیدا به آن‌ها وابسته هستیم.ما نیازهایی داریم که قسمتی از آن‌ها هیچگاه در یک محیط کاری نمی‌توانند برآورده شوند. حالا اگر این محیط کوچک باشد (مثل بیشتر استارتاپ‌ها در مراحل اولیه) شرایط سخت‌تر هم می‌شود. جنس بعضی از دغدغه‌ها و تنش‌ها به گونه‌ای هستند که حتی در صمیمانه‌ترین شرکت‌ها هم رفع شدنی نیستند. ما به حیطه‌ی امنی نیاز داریم که در آن خبری از دغدغه‌های کاری و حرفه‌ای نباشد. جایی که جریان زندگی مهمتر از کار ما ظاهر شود. فرصتی که مثل یک خواب شبانه، امروز را از فردا جدا کند.از طرف دیگر داشتن یک زندگی پرمسئولیت خارج از محل کار باعث می‌شود قدر هر لحظه را بدانیم. لحظه‌هایی که می‌توانست در کنار خانواده، دوست، همسر و یا فرزند سپری شود. پس اگر درکنار آن‌ها و برای آن‌ها نیستیم، باید دلیل خیلی خوبی داشته‌باشیم. فقط یک فعالیت صددرصد بهینه می‌تواند توجیه‌گر این فاصله باشد. در چنین شرایطی می‌فهمیم که مرزهای توانایی ما در استفاده از هر لحظه و هدر ندادن زمان تا کجا می‌تواند باشد.اینجاست که می‌بینید بر خلاف تصور رایج، این &quot;از دنیا فارغ بودن&quot; نیست که حضور موثر ما را در محیط کار تضمین می‌کند. قوی بودن بنیه اجتماعی می‌تواند فعالیت ما را پربارتر کند، از تنش ها کم کند و حس همدلی را افزایش دهد.زمانی بود که ما فشار زیادی برای حضور بیشتر در محیط کار به خودمان وارد می‌کردیم. اما به تدریج فهمیدیم که باید هر کداممان وقت بیشتری برای روابط اجتماعی خود کنار بگذاریم تا در نهایت در کنار هم با انرژی بیشتری قرار بگیریم، بازدهی بیشتری در محیط کار داشته باشیم و با داشتن زندگی سالم تر، از فرسوده شدنمان جلوگیری کنیم. هیچ‌وقت نمی‌توان به سادگی قضاوت کرد چه کسانی می‌توانند زندگی کاری بهتری را تجربه کنند. در اینجا بیشتر هدفم به نقد کشیدن یک کلیشه است و تشویق به اهمیت قائل شدن برای زندگی شخصی و اجتماعی هر فرد. چه خود و چه دیگران.عکس از Naassom Azevedo اگر به کارآفرینی علاقه‌مندید اما وظایف خانواده بر گردن شما سنگینی می‌کند:بدانید که همین دغدغه‌ها می‌توانند مزیت شما شوند. مزیتی که هیچ فرد کم دغدغه و پر وقتی تجربه نمی‌کند. پس نگران نباشید و به ماجراجویی‌ای که دوست‌دارید دست بزنید تا مدیون خود نشوید. قطعا این راه نیاز به مقدار زیادی از‌خودگذشتگی از سوی شما و عزیزانتان خواهد داشت. اما فراموش نکنید قسمت زیادی از کسب‌و‌کارهای موفق توسط افراد میانسال و با زندگی اجتماعی شلوغ (و نه بی کس و تنها) ایجاد می‌شوند.اگر مدیریت تیمی را در دست دارید:تلاش کنید به زندگی خصوصی کسانی که در تیم شما کار می‌کنند بیشتر اهمیت بدهید. از فضا و زمانی که به واسطه حضور این افراد در شرکت در اختیار شماست، بیشتر از قبل در راستای فعالیت‌های اجتماعی استفاده کنید ولی حتی آنقدر این بخش را پر‌رنگ نکنید که زندگی شخصی افراد را تحت‌الشعاع قرار دهد. اگر کسی بعد از ساعت کاری به دلیل برنامه‌های متنوعی که برای خود تدارک دیده، از محل کار خارج می‌شود خوشحال باشید و برای پرکاری هر روزه همراهانتان طمع نکنید.اگر جایی با عشق کار می‌کنید:به زندگی خودتان اهمیت دهید. برای اطرافیانتان وقت بگذارید و بدانید که هر چقدر هم که عاشق کارتان باشید، دلیل بر این نمی‌شود که به خودتان نرسید. از قضا اهمیت دادن به روابط غیر‌کاریتان تاثیر خود را خیلی بیشتر از چیزی که تصور می‌کنید در محیط کاری نشان خواهد داد. خیلی وقت‌ها دوست داریم باور کنیم که آدم تا فرصت دارد باید رشد کند و بعد می‌تواند روابط خوبی برای خودش دست و پا کند. اما این نگاه جز فرسوده شدن نتیجه‌ای ندارد.در‌نهایت چیزی که ما همیشه به خودمان می‌گوییم این است: خوب کار کنیم، خوب زندگی کنیم!ما در سنجاق یک تیم خیلی خوب داریم. داشتن یک تیم خوب را از این و آن زیاد به عنوان بازخورد دریافت می‌کنیم. فکر می‌کنم دلیل داشتن چنین تیمی این است که تمام کسانی که در سنجاق مشغول فعالیت هستند به جنبه‌های انسانی همکارانشان بیشتر از تخصصشان اهمیت می‌دهند. مطلب دیگری در این رابطه نوشته‌ام که به زودی منتشر می‌کنم و در آن بیشتر در این رابطه توضیح خواهم داد.پی‌نوشت: من مطلب اولیه‌ای که به آن اشاره کردم پیدا نکردم اما مطالعات زیادی در زمینه آمار بنیانگذاران مزدوج وجود دارد. برای نمونه می‌توانید به این مطلب و آمار ارائه شده در آن مراجعه کنید.خوشحال می‌شوم شما هم تجربیاتتان را با من f.ayat@sanjagh.pro به اشتراک بگذارید. تا این لحظه داستان‌های جالبی از کسانی که در این زمینه تجربیاتی داشته‌اند به دست من رسیده است. برای نمونه اتفاقات بزرگی که بعد از پدر شدن افتاده‌است. شما چه تجربه‌ای داشته‌اید؟</description>
                <category>فرید آیت</category>
                <author>فرید آیت</author>
                <pubDate>Sat, 09 Nov 2019 18:02:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;فکر کردن&quot; روی کاغذ</title>
                <link>https://virgool.io/sanjagh/typing-gu8kodhb2ktp</link>
                <description>برای من نوشتن با شنیدن یک نه شروع شد. بعد از آن روز، در کار و در زندگی شخصی ام، نه های زیادی شنیده ام و گفته ام و برای مسلط شدن به شرایط هر بار به نوشتن پناه برده ام.احتمالا نوشتن برای خیلی ها اینطور تعریف شده باشد: فکر کردن به صورت مسئله ای یا خاطره ای مثلا از همان روز، تجزیه و تحلیل آن مسئله یا رویداد، نتیجه گیری و در نهایت مکتوب کردن آن. برای من اما روند به این شکل است: دغدغه ای پیدا می کنم. شروع به نوشتن می کنم. همراه نوشتن مسئله را بیان می کنم. همراه نوشتن مسئله را تجزیه و تحلیل می کنم. همراه نوشتن به پاسخی مناسب برای دغدغه ام می رسم. نوشتن برای من قسمتی از روند تفکر است. یا حتی قسمتی از ذهن من. راهی برای اینکه فکرم پایش را از مغز تو در تو بیرون بگذارد و از امکانات محیط اطراف برای تکامل و بزرگ شدن استفاده کند. حالا می خواهد به کمک مداد و در لابه لای خطوط کاغذ امتداد پیدا کند، یا به شیوه مورد علاقه من یعنی به کمک کیبورد و در پیکسل های سیاه و سفید صفحه مانیتور، همه بسط یافته ذهن من می شوند تا کمی بیش از توان خودم فکر کنم.نوشتن از اثراتِ نوشتن ساده نیست. باید مفهومی بی نهایت انتزاعی از جنس تجربه شخصی را در قالب کلمات آورد. اما تلاش می کنم برداشت خودم از آنچه باعث می شود نوشتن یک تجربه پربار برای من باشد را بیان کنم.در هنگام نوشتن چهارچوب مسئله ای که به دنبال حل آن هستم، در مشت من قرار می گیرد. به راحتی می توانم حاشیه ها را به چند خط بعد موکول کنم. آن ها را در قالب کلماتی کوتاه مطرح کنم تا به خودم اطمینان بدهم که چیزی قرار نیست از قلم بیفتد و به آن چه موضوع اصلی فکر من است در خط جاری بپردازم. اطمینان پیدا می کنم که برای نتیجه گیری درباره چیزی چند بعدی، هیچ چیز از قلم نمی افتد. بعد از یک بار طی کردن جزئیات مختلف مربوط به یک مسئله و نوشتن آن ها، ناگهان همگی بدون قید زمان در برابر من قرار می گیرند. در مقابل، هنگام فکر کردن بدون نوشتن، در هر لحظه می توان تنها به یک جزء فکر کرد و برای مطمئن شدن از اینکه چیزی از قلم نیفتاده باید بارها تک تک مسائل را از اول مرور کرد. آرامشی که از مکتوب شدن تک تک جزئیات به ذهنم راه پیدا می کند، کمک می کند تا بی ترس از جا افتادن جزئیات نتیجه گیری کنم.نوشتن، صادق و حتی بی رحم است. ذهن ما به سادگی می تواند مسائل ناخوشایند را دور بزند و از تحلیل قسمت های رنج آور و تاریک طفره برود. مثلا جایی که به سهم ما از اتفاقی ناگوار مربوط می شود ناخودآگاه تمایل پیدا می کنیم به آن فکر نکنیم یا عمل خود را با بهانه ای توجیه کنیم. اما هنگام نوشتن از خود فاصله می گیریم و حالا نقد راحت تر انجام می شود. دروغ گفتن به خود به صورت مکتوب، بی نهایت سخت تر از توجیه خود با افکار پراکنده است. این جاست که حتی زوایایی از تمایلات خود را در می یابیم که از آن ها ناآگاه بودیم یا حتی آن ها را انکار می کردیم. اینجاست که با افتادن پرده ها، راه حل های واقعی تر و عملی تر هم امکان نمایان شدن پیدا می کنند.نوشتن راه رهایی از مسائل حل نشده یا مسائلی که نیاز به زمان دارند تا حل بشوند نیز هست. تا زمانی که دغدغه ای نوشته نمی شود، قسمتی از تمرکز حواس معطوف آن می ماند تا راه حل آن پیدا شود. برای من نوشتن، کمی از این بار می کاهد. چون می دانم که اگر امروز راه حل را ندانم، دست کم صورت مسئله در جایی با تمام جزئیات محفوظ مانده تا اگر لازم باشد فردا یا هفته دیگر یا ماه دیگر دوباره به سراغ آن بر گردم و هر چه لازم است برای آن انجام دهم.ذهن ما یاد گرفته راه راحت و کوتاه را برای حل کردن مسائل پیدا کند. پس گاهی از سر تنبلی، از مرور دوباره جزئیات برای حل مسئله ای طفره می رود. برای همین هم هست که توضیح یک مسئله برای یک نفرِ بی خبر از همه جا مشکلات ما را حل می کند. این کار ما را مجبور می کند تا تنبلی را کنار بگذاریم و تمام جزئیات را از اول مرور کنیم و چیزی را از قلم نیندازیم. مثل صحبت کردن با یک مشاور و پیدا کردن راه حل بدون اینکه او حرف مهمی بزند و یا تکنیک Rubber Duck Debugging در مهندسی نرم افزار که با توضیح مسئله برای یک اردک پلاستیکی راه حل پیدا می شود! برای من نوشتن می تواند نقش یک شنونده خوب را بازی کند که به هنگام بیان تک تک جزئیات برای او، راه حل ها را می یابم.بیشتر مواردی که گفتم در ارتباط با زمان نوشتن هستند. موارد زیادی هم هست که روزها و هفته های بعد از نوشتن به کار می آید. مثلا اینکه در آینده بدانید که چرا نتیجه ای مشخص را گرفته اید و آن را قضاوت کنید. برای من این مورد کمتر کاربرد پیدا کرده. اما در مواردی که تصمیماتی همراه با شک و شبه زیاد گرفته ام، کمکم کرده تا زمانی که به چرایی تصمیمم فکر می کنم برگردم و روند فکری خودم را قضاوت کنم. قانع شوم یا آن را نقد کنم. صرفا نوشتن اینکه چه تصمیمی گرفته ام هیچ وقت این کمک را به من نمی کرد. مکتوب شدن کل روند است که این امکان را فراهم می کند.شاهد مواردی که در بالا بر شمردم اینکه همین متن هم زاده روند تفکر هنگام نوشتن است. وقتی این مطلب را شروع کردم هیچ دیدی نداشتم که قرار است از چه بنویسم. نزدیک به 5 سال تجربه نوشتن دارم و فقط می فهمیدم که این نوشتن هاست که در بسیاری مواقع به کمک من می آید. اما تا زمان نوشتن این متن، چندان عمیق به این مسئله فکر نکرده بودم که چطور نوشتن می تواند در زندگی من این همه موثر باشد. همگام با نوشتن همین متن بود که بعضی از گره ها و معماهای نوشتن را برای خودم حل کردم.جا دارد اشاره کنم که جنبه های احساسیِ نوشتن هم دست کمی از جنبه های منطقی آن ندارد و البته با آن در هم تنیده است. در این لحظه فقط می توانم به شما اطمینان بدهم که درباره چیزی بزرگ صحبت می کنم. شاید درک چیزی که می تواند از نظر احساسی در زمان نوشتن اتفاق بیفتد، نیاز به نوشتنی دیگر داشته باشد.اما چند مورد از تجربیات شخصی من:من دفترهای زیادی خریدم و چیزی ننوشتم. اما نوشتن به کمک کامپیوتر برایم تجربه ای فوق العاده بوده. من مدت هاست که فقط در Google Doc می نویسم. اگر با آن آشنا نیستید بگویم که همان Microsoft Word است که توسط شرکت گوگل ارائه شده. برای استفاده از آن باید آنلاین باشید و فایل های آن در فضای ابری و نه روی کامپیوتر یا موبایل شما، ذخیره می شود. نسبت به نوشتن روی کاغذ و Word مزایایی دارد از جمله اینکه از هر جایی به آن ها دسترسی دارید، فضایی را روی کامپیوتر یا گوشی شما اشغال نمی کنند، تا زمانی که پسوورد شما دزدیده نشود کسی به آن ها دسترسی ندارد و شما قابلیت جستجو در آن ها را دارید بنابراین به سادگی می توانید از میان نوشته های خیلی قدیمی مطالبی که می خواهید را پیدا کنید.هر چقدر سرعت نوشتن شما بیشتر باشد، امکان فکر کردن شما به وسیله نوشتن گسترده تر می شود. پس باید یاد بگیرید که سریع بنویسید و فاصله بین فکرتان و نوشته تان را کم کنید. اگر مثل من با استفاده از کامپیوتر می نویسید با استفاده از سایت های زیادی می توانید تواناییتان را در سریع تایپ کردن بهبود دهید. با یک جستجوی ساده این دوسایت را برای تمرین تایپ فارسی پیدا کردم: تایپکده، وی تایپ. خودم گاه گداری با دوستانم روی 10fastfingers مسابقه می دهم و سرعتم را می سنجم.نوشته هایتان را به کسی ندهید که بخواند. شاید در آینده تصمیم گرفتید بخش هایی از آن را برای کسانی بفرستید اما اینکه پیش فرض را بر استفاده شخصیتان بگذارید باعث می شود بدون سانسور بنویسید. در غیر اینصورت می توانید مطمئن باشید که نوشتن هایتان فایده ی چندانی نداشته اند. متقابلا اصرار نکنید نوشته های دیگران یا حتی عزیزانتان (مخصوصا همسر/دوست) را بخوانید و این فضای خصوصی را برای آن ها محترم بشمارید. با خودتان رو راست باشید. سخت است که تیغ نقد را روی خودتان قرار دهید. اما شک نکنید که نشئگی حاصل از آن ارزشش را دارد. صد البته بهره ای که از آن می برید چندین برابر است.برای من برنامه ریزی برای اینکه در زمانی مشخص از روز بنشینم و بنویسم اصلا و ابدا جوابگو نبوده! شاید چون اساسا اهل برنامه منظم داشتن نیستم. در عوض با شروع کارم در روز یک صفحه خالی در مرورگر باز می کنم و هر جا نیاز شد چند جمله ای می نویسم. برای مسائل غیر کاری هم در قسمتی جدا هر زمان که نیاز داشته باشم چند صفحه ای را پر می کنم.هر کس باید شیوه ای که با آن راحت است و از آن نتیجه می گیرد را پیدا کند. جزئیات شیوه اختصاصی شما با شروع نوشتن، به تدریج و بر اساس نیاز خودتان شکل می گیرد.در آخر بد نیست اشاره کنم که بسط دادن ذهن حرف تازه ای نیست. ما هزاران سال است که در حال استفاده از تکنیک های مختلف برای بسط دادن ذهن خود از مغز به دنیای اطراف هستیم. تکنیک هایی به سادگی استفاده از انگشت ها برای شمردن و دم دست نگه داشتن اعداد، کشیدن طرح خانه ای روی کاغذ و دور ریختن کاغذ و دوباره کشیدن و یا ساختن مدل ساختمانی با خاک و سنگ. همین حالا هم بشریت در متن یک رشد بزرگ در این زمینه است که می توانید در صحبت های Maurice Conti بیشتر درباره اش بشنوید.من فکر می کنم انواع نوشتن می توانند سهم بزرگی در رشد و تکامل یک جامعه داشته باشند. خوشحال می شوم تجربه خود را از نوشتن با من و دیگران به اشتراک بگذارید.</description>
                <category>فرید آیت</category>
                <author>فرید آیت</author>
                <pubDate>Thu, 29 Nov 2018 21:12:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساختن برای شکستن؛ نگاهی به اهمیت پروتوتایپ های کثیف!</title>
                <link>https://virgool.io/sanjagh/%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%9B-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%AA%D9%88%D8%AA%D8%A7%DB%8C%D9%BE-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%AB%DB%8C%D9%81-htondin5y3pt</link>
                <description> یک سال، 9 ماه، 6 ماه، یک هفتهاین ها زمان هایی است که من در چهار سال گذشته صرف کرده ام تا اولین بازخورد را درباره ۴ محصولی که روی آن ها کار کرده ام بگیرم. به ترتیب: خورجین، کفشدوزک، پرینک و سنجاق.تقریبا چهار سال طول کشید تا بفهمم برای تست کردن بسیاری از ایده ها چند روز زمان کافی است. اولین کاری که به همراه چند نفر از دوستان دانشگاه شریف شروع کردیم، یعنی سایت خورجین، فقط سه ماه زمان برد تا اسمش و دامنه اش را انتخاب کنیم! بماند اینکه بعد از یکسال هنوز محصول ما آماده استفاده نبود و بقدری وقت و انرژی از ما گرفت که نیمه کاره رهایش کردیم.چهار سال از عمر آدم زمان زیادی است که بخواهد به چنین نتیجه کوچکی برسد. که بفهمد پروتوتایپ چقدر اهمیت دارد و چطور باید اجرا شود (امیدوارم الان فهمیده باشم و سه سال دیگر، لازم نشود مطلب دیگری دراین‌باره بنویسم!). اما به همان اندازه هم با ارزش است. دوستان زیادی را می بینم که همچنان قصد دارند اشتباه چهار سال پیش من را تکرار کنند. شاید من هم اگر افتخار آشنایی با دوستانی مانند تبسم لطیفی و مهدی مسکین و تجربه آن ها در مامانپز را نداشتم، خیلی دیرتر این ها را می فهمیدم. پس شاید نوشتن چند خطی درباره پروتوتایپ و تمرکز بر ارائه ارزش بنیادین یک محصول یا کسب و کار، چند سالی از وقت شما را هم نجات دهد.عکس از Max Bender در unsplashاشتباه بزرگیادتان باشد هر چیزی که ما درباره کسب و کارها و محصولات موفق می شنویم، از مجرای رسانه ها عبور کرده است. این رسانه ها هم فقط زمانی سراغ یک کسب و کار می روند که حسابی بزرگ شده است و بقدری لایه های رنگارنگ اطراف ارزش اصلی (Core Value) آن کسب و کار را گرفته است که دیگر تنها ظاهر ماجرا را می بینیم و نه اصل و ریشه آن را.&quot;می خواهم یک اپلیکیشن درست کنم که فلان کار را انجام بدهد&quot; مثال بارز این ماجراست. این جمله دقیقا نتیجه یک اشتباه بزرگ است. چه اشتباهی؟ اینکه تاکید روی &quot;اپلیکیشن&quot; است در حالی که باید تاکید روی &quot;فلان کار&quot; باشد. 90% مواقع اگر اپلیکیشن یا سایت یا بات تلگرام یا چه و چه هم از این جمله حذف شود، باز می توان &quot;فلان کار&quot; را انجام داد. این پیشفرض، در ظاهر کوچک اما بسیار خطرناک است و چه بسا کسب و کارهایی با ایده خوب را هر روز به خاک سیاه می نشاند.بجنبید و خراب کنید! – Move fast and Break thingsوقتی پیشفرض را بر این می گذارید که من یک اپلیکیشن برای اجرایی کردن ایده ام می خواهم، فرصت آزاد فکر کردن و تجربه کردن را از خودتان می گیرید. خیلی مواقع توسعه یک اپلیکیشن خوب فرایندی زمانبر است. اما شما به چیزی نیاز دارید که ساده بتوان آن را اجرا کرد و از تجربه اش درس گرفت و آن چیزی که مردم به دنبالش هستندرا زودتر به دستشان رساند. بگذارید با یک مثال جلو برویم. مثلا تحویل قهوه داغ در محل (Coffee Delivery)!پروتوتایپ کسب و کار تحویل قهوه داغ در محلیکی از دوستان به خاطر علاقه زیادی که به قهوه داشت و البته ترکیب ویژه ای که در آماده کردن قهوه به آن رسیده بود، علاقمند بود در زمینه قهوه کاری بکند. خیلی بالا و پایین کرد و در نهایت به این نتیجه رسید که تنها با حرف و صحبت به نتیجه نمی رسد. تصمیم گرفت که امتحان کند یا به عبارتی پروتوتایپی از کسب و کار مورد نظرش ایجاد کند.اما از کجا باید شروع می کرد؟ یک اپلیکیشن آماده می کرد و در یک اپ استور (گوگل پلی، اپ استور، کافه بازار) قرار می داد؟ قهوه را باید از کجا می آورد؟ خودش درست می کرد؟ بسته بندی چطور؟ تحقیق کرد. به نتایج جالبی رسید اما چقدر زمان نیاز است تا تعدادی نمونه آماده کند؟ اصلا قهوه را چطور باید سریع به دست مشتری می رساند؟ باید پیک موتوری یا راننده استخدام می کرد؟ باید اپلیکیشن &quot;قهوه بر&quot; توسعه می داد و در اختیار موتورسواران می گذاشت؟در این مرحله پاسخ به یک سوال باعث شد تصمیمات بهتری بگیرد. او می خواست چه ارزشی را به مشتریانش ارائه کند؟ قهوه ویژه ی ساخت خودش را ارائه کند؟ پس چرا باید به &quot;تحویل&quot; قهوه فکر می کرد؟ می توانست یک کافه جدید باز کند یا فرمولش را به یک کافه دار بگوید. پس انتخاب کرد: ارزش من رساندن قهوه گرم به دست کسی است که پشت میز کارش نشسته و فرصت رفتن به یک کافه را ندارد تا قهوه دلخواهش را بنوشد.دقت کنید که در این جمله نه خبری از اپلیکیشن هست، نه شبکه ای از موتورسواران متعهد! اینجا دوباره به برنامه پروتوتایپ مورد نظرش نگاهی انداخت و از اول به آن شکل داد. با صاحب یک کافه صحبت کرد و دید خود آن کافه هم بسته بندی مناسبی برای سفارش های بیرون بر ارائه می کند. ایده را مطرح کرد و موافقت صاحب کافه را جلب کرد که در مسیر پروتوتایپ او را همراهی کند. در همین حین صحبت هایی هم انجام داد که اگر بخواهد تعداد سفارش ها را افزایش دهد چقدر می تواند از او تخفیف بگیرد تا به درآمد خود بیافزاید. برای مسئله حمل و نقل هم تصمیم گرفت از یکی از سرویس های پیک موتوری موجود استفاده کند.در آخر هم باید مسئله سفارش گرفتن را حل می کرد. به این نتیجه رسیده بود که اپلیکیشن یا وبسایت یا مانند این ها نیست که به خدمتش معنا می دهد. با توجه به توانایی اش در انجام کارهای فنی، تصمیم به توسعه یک بات تلگرام (telegram bot) گرفت که در یکی دو روز آماده سفارش دهی شد. با وجود اینکه نتیجه عالی بود اما باز هم می توان پرسید که آیا ساده تر از این می شد کار را پیش برد؟ مثلا شاید در گفتگو با ادمین کانال سفارش داده می شد! پیشنهاد می کنم نتیجه را در نسخه آزمایشی کافه دلیوری ببینید. لینک بات تلگرام برای ثبت سفارش هم در اطلاعات کانال قرار گرفته است.روز ارائه پروتوتایپ از راه رسید. آدرس بات تلگرام را به من داد و از من خواست از بچه های شرکت دعوت به دادن سفارش کنم. بات را نشان دادم بدون اینکه از آشنا بودن صاحب بات چیزی بگویم. بازخوردها شروع شد. برای یکی هیجان انگیز بود. برای یکی گران. یکی اعتماد نداشت و یکی مشتاق تست این کار. چند سفارش جمع شد. در بات سفارش دادیم.تقریبا هیچ چیز طبق برنامه پیش نرفت! در اینجا به چند مورد اشاره می کنم:سفیر الوپیک با کمی تاخیر به کافه رسید. توجه کنید که در راستای گرم بودن قهوه هر دقیقه مهم است.سفیر الوپیک راه را اشتباه رفت.موقع رسیدن درست توجیه نشده بود که پول را باید از چه کسی بگیرد.قهوه در راه کمی ریخته بود و به علت تاخیر دمای خود را از دست داده بودکافه دار برخلاف صحبت های اولیه هیچ تخفیف و اشتیاقی برای کار نشان ندادبازخورد ها چگونه بود:روند به قدری زمان برد که چند نفر از مشتری ها خداحافظی کردند و تجربه آن ها کامل نشد. یا به عبارتی کاملا خراب شد!کسانی که به اندازه کافی وقت داشتند که آن جا بمانند، از نوشیدن قهوه با کیفیت کافه در شرکت لذت بردند هر چند کاهش دما شدیدا تجربه آن ها را تحت تاثیر قرار دادبه نظر می رسد که این ایده با یک چالش بزرگ روبروست و آن قسمت حمل و نقل قهوه که باید فوق العاده سریع باشد. کسب و کاری که به نظر می رسید در ابتدا یک &quot;اپلیکیشن&quot; است که مشتریان و کافه دارها را به هم وصل می کند در واقع یک کسب و کار حمل و نقل آنی از آب درآمد! البته شاید راه های دیگری هم برای حل این موضوع باشد. مثلا موتورهایی که یک دستگاه قهوه ساز پشت آن ها سوار است و در محل قهوه را آماده می کنند؟ به نظر خنده دار می رسد اما شاید باید این را هم پروتوتایپ کرد!آیا این تجربه موفقیت آمیز بود؟ از نظر مسعود یوسفپور که این تجربه را هدایت کرد، صد در صد! چرا که هدف اصلی از پروتوتایپ، آشنایی با چند و چون کار و چالش هاست. واضح است که همه این صحبت ها، ایده ها و چالش ها بدون اجرای سریع یک پروتوتایپ امکان پذیر نبود. یکی از نتایج مهمی که صاحب ایده در پروتوتایپ خود باید به آن برسد این است که آیا او اساسا &quot;آدم این کار&quot; هست یا نه. وقتی در همین روند کوتاه با ذینفعان مختلف سر و کله می زنید و با سختی های راهی که باید در پیش بگیرید روبرو می شوید، می توانید تصور کنید که اگر 5 سال از زندگیتان را درحال سر و کله زدن با چنین چالش هایی باشید برایتان قابل تحمل است یا نه.کوچک شروع کنید، آهسته بزرگ شویدبه هر ترتیبی که ایده ی خود را تست کردید باید به پاسخ چند مسئله برسید:آیا تجربه کاربر رضایت بخش بود؟آیا ارزش بنیادینی که ارائه می کنم واقعی است و آیا توانسته ام هر چیزی که به ارزشی که ارائه می کنم ربطی ندارد حذف کنم؟چه چالش هایی در راه انجام کار پیش آمد؟آیا من اساسا آدمی هستم که حاضر باشم چند سال با این چالش ها دست به گریبان باشم؟اما قدم بعدی چیست؟ در اینجا می خواهم از یکی از روش های توسعه محصول که در دیزاین رابط کاربری و تولید نرم افزار کاربرد دارد کمک بگیرم.اینجا غرض پرداختن به مراحل روند توسعه یک محصول یا کسب و کار نیست. شاید یک تیم از روندی 4 مرحله ای یا 5 مرحله ای یا بیشتر از این ها استفاده کند. یا شاید از روند 3 مرحله ای اما با مراحلی متفاوت از مراحلی که در نمودار آمده است استفاده کند. اما در اینجا به دنبال نکته دیگری هستم.پر هزینه شروع نکنید و پیش فرض های خود را قطعی نگیرید. فراموش نکنید که اگر آماده پرواز نباشید، هر چه بالاتر می روید شدیدتر هم زمین می خورید. تمام روند توسعه یک محصول یا کسب و کار، یک چرخه تکرار شونده است. باید ایده ای جدید بپرورید، آن را اجرا کنید و نتایجش را ارزیابی کنید. چرخه بعدی بر اساس ارزیابی چرخه قبلی شکل می گیرد و این روند ادامه می یابد. هرچه چرخه کوچکتر و کم هزینه تر شروع شود، اشتباهات زودتر اصلاح شده و بزرگ نمی شوند.هیچ کس دوست ندارد بابت یک اشتباه، پول و وقت زیادی را دور بریزد. ساده و ارزان شروع کردن فقط برای ساخت پروتوتایپ نیست بلکه در هر قدم از توسعه محصول نهایی می توانید این قانون را به کار بگیرید (پیشنهاد می کنم درباره MVP جستجو کنید و بخوانید). همانطور که در نمودار هم می بینید این روند در جزء و کل تولید محصول و ساخت کسب و کار کاربرد دارد.همیشه از خودتان بپرسید که در تولید محصول/ کسب و کار من، ساده ترین، سریعترین و کم هزینه ترین قدمی که بعد از این می توانم بردارم چیست. بعد از اینکه آن را اجرایی کردید، پیشرفت خود را ارزیابی کنید و در صورت لزوم آماده اصلاح مسیر خود شوید و باز قدم بعدی را بردارید. مهدی مسکین دستاورد سفر خود به سیلیکون ولی را این گونه توصیف می کند: «به جرات می توانم بگویم که مهمترین صحبت استادها و منتورها در دوره آموزشی ما در سیلیکون ولی این بود: Fail quick, win quick».در این راستا همیشه به زیرساخت هایی که از پیش در دسترس هستند توجه کنید. امروز (بهمن 1396) اپلیکیشن هایی مثل تلگرام و اینستاگرام، انواع وبسایت سازهای ساده، بسترهایی مثل پونیشا و بی نهایت زیرساخت های دیگر همه می توانند به شروع ساده، سریع و کم هزینه یک کسب و کار کمک زیادی کنند.آماده شیرجه به دریای ابهامات باشید!با همه چیزهایی که گفتم، بسیار پیش می آید که باید در میان تناقضات و ابهامات حرکت کنید. شاید در مواردی شروع کم هزینه بهترین راه نباشد. شاید هم شما نابغه ای باشید که از همان ابتدا می داند نیاز بازار چیست. یا شاید شما می دانید که چگونه باید ایده یک کسب و کار موفق را هنرمندانه بدزدید! گاهی شهود از منطق سبقت می گیرد. تحمل همه این ابهامات از ویژگی هایی است که برای یک کارآفرین بر می شمرند. باید گفته هایی مثل مورادی که به آن ها اشاره شد بشنوید، اما هنگام عمل، بهترین راه را برای شرایطتان انتخاب کنید.اگر فکر می کنید می توانم برای اجرای پروتوتایپ های کثیف به شما کمکی کنم با من در ارتباط باشید: f.ayat@sanjagh.proاین مطلب برای انتشاردر سایت طراحی صنعتی ایرانی به نگارش درآمده است</description>
                <category>فرید آیت</category>
                <author>فرید آیت</author>
                <pubDate>Tue, 04 Sep 2018 15:51:48 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>